و در همين مقام لزوم دارد كه اين كلمه را ناگفته نگذارم و خداي قاهر غالب و جميع انبياء و مرسلين و ائمه طاهرين و ملائكه مقربين و كرام الكاتبين را هم شاهد بر عرض خود قرار دهم كه اعتقاد من و مشايخ من اعلي الله مقامهم و جميع اين سلسله جليله در جميع عقايد اصليه و فرعيه و كليه و جزئيه بر طبق اجماع و ضرورت مذهب است الا اين كه در بيان فضايل آل‌محمد عليهم السلام و نشر امر ايشان مشايخ ما اعلي الله مقامهم بيشتر ساعي شده‌اند و اعتقادمان اين است كه بايد در جزئي و كلي پيروي ايشان كرد و از خود مصلحت‌بيني ننمود و در امر ولايت و مودت و محبت ايشان و دشمني دشمنان ايشان و دوستي دوستان ايشان سعي بسيار فرموده‌اند چون خداوند هم بهمين تأكيد فرموده و فرموده قل لااسئلكم عليه اجرا الا المودّة في القربي و تمام اجر و شكر رسالت خود را در دوستي ايشان دانسته ، و همچنين فرموده است لاتجد قوما يؤمنون بالله و اليوم الآخر يوادّون من حادّ الله و تمام امتياز مشايخ ما با ديگران همين است حال اگر اسلام و تشيع است همين است اگر قصور است همين است اگر غلو هم هست همين است اگر حسد ديگران هم هست كه هر روزي باسمي و بهانهٔ ابراز ميشود همين است ، و نميدانم چه بر اين واميدارد جمعي را كه راضي بذكر فضايل ايشان و مناقبي را كه خداوند بايشان داده نميشوند و حتي باندازه علماء اهل سنت اقرار بفضائل ثابته ضروريه ايشان نميخواهند بكنند و اسم ما را هم گاهي غالي ميگذارند و اگر غلو همين است كه ما داريم كه آل‌محمد عليهم السلام را از درجه خدائي [ص 33] پائين ميآوريم و در فضايل ايشان باندازهٔ كه در مقام خلق ممكن است ميگوئيم و ايشان را از ساير خلق برتر و بالاتر و نزديكتر بخدا ميدانيم كه تنها افتخارمان انشاء الله همين است .

باري برگرديم بشرح احوال آن بزرگوار كه از اين نوع سلوك در ايام عمر خود چه در حيات برادر بزرگوار و چه بعد از وفات برادر بسيار ديد و بر همه اينها صابر و ساكت بود و خداوند هم او را تأييد ميفرمود و بكار خود مشغول بود و اعتنا بقيل و قال اشخاص نداشت و تا حدود سال ٥٣ قمري بهمين منوال امرار وقت ميفرمود و مزاج مباركش هم نسبتا سالم بود و در آن سال در اثر سرماخوردگي شديد مدت سه ماه ملازم بستر و مبتلا به تب و حبس البول و امراض ديگر بود تا در خواب بخدمت مرحوم شيخ و پدر بزرگوار اعلي الله مقامهما رسيد كه فرمودند عيادت شما آمده‌ايم و در موقع برخواستن ايشان استدعا كرده بودند كه اجازه فرمائيد در ملازمت شما باشم اجازه نفرمودند و فرموده بودند شما هنوز كار داريد و تشريف برده بودند ، و از همان شب حال مباركش رو بصحت شد و بعد از ايامي چند با همان حال ضعف و نقاهت عازم عتبات عاليات گرديد و از آن ببعد تا آخر ايام حيوتش كه حدود هفت سال بود غالبا رنجور و ضعيف بود و قادر بر درس و موعظه نبود و اوضاع و احوال كشور هم با خلق ايشان مساعد نبود و اغلب در منزل تكيه ميفرمود يا ميخوابيد ولي مطالعه را بايّ نحوٍ ترك نميفرمود و چون چشم مباركش ضعيف شده بود و با عينك‌هاي عادي هم نميتوانست كار كند ذره‌بين در دست ميگرفت و مشغول كار بود ، و در همين سنوات سه سفر به كربلاي معلي و مشهد مقدس مشرف شد با اينكه از فرط ضعف قادر بر راه رفتن نبود و ناچار هميشه يك نفر و گاهي دو نفر از دو طرف مي‌بايست بازوهاي [ص 34] ايشان را بگيرند و راه ببرند و در هر سفر از سفرهاي آخر باين نيت حركت ميفرمود كه در يكي از عتبات مقدسه و در جوار موالي خود از دنيا برود ولي خداوند نميخواست و باز ناچار مراجعت ميفرمود ، و در جميع اوقات متذكر و شاكر بود و هيچوقت لب بشكايت نميگشود و هميشه و در هر حال متوجه بمقصد و مقصود خود بود و چنان حريص بر عبادت و مخصوصا مواظبت بر اوقات نماز بود كه احدي را بآن دقت نديدم و همه روزه در اول ظهر مواظب زوال بود و با قطب‌نما و ملاحظه خط نصف النهار تعيين زوال ميفرمود كه بلافاصله مشغول نماز شود و قبل از اذان صبح در هر حال كه بود ولو اينكه تب شديد داشت برميخواست و اگر قادر بر حركت نبود در رختخواب مي‌نشست و كسي را ميگماشت كه مواظب طلوع فجر باشد و اگر ميتوانست ايستاده و اگر نه نشسته مشغول باداء نوافل ميشد و در اواخر قادر بر اداي نوافل نميشد و در وصيت‌نامه خود تأكيد فرمودند كه براي ايشان استيجار شود . باري در اواخر غالبا تب و نوبه و امراض ديگر راحتش نميگذارد تا در پنجم ماه جمادي الاولي در سال سيصد و شصت اين دار فاني را وداع فرمود بطوريكه سابقا عرض شد . و بي‌مناسبت نيست كه در اين مقام قسمت اوايل وصيت‌نامه آن بزرگوار را كه مشتمل بر ذكر عقايد او است ذكر نمايم تا براي دوستان اسباب تذكر و براي غير ايشان اتمام حجتي باشد ان شاء الله :

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله و سلام علي عباده الذين اصطفي . و بعد فهذه وصية من العبد الاثيم زين‌العابدين بن كريم كتبتها تأسيا [ص 35] بالصالحين قبلي و اني و ان كنت قد كتبت وصيتي قبل ذلك بسنين و لكن لا بأس بالتجديد و ليعمل بهما جميعا ما لم‌يكن بينهما تناف و الا فبما اكتبه هنا و اول وصيتي اني اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له احدا فردا صمدا لم‌يتخذ صاحبة و لا ولدا و ان محمدا صلي الله عليه و آله عبده و رسوله ارسله بالحق بشيرا و نذيرا و داعيا اليه باذنه و سراجا منيرا و ان ما جاء به من عند الله تعالي حق لا مرية فيه و ان علي بن ابيطالب و الائمة الاحدعشر من ولده و فاطمة الصديقة صلوات الله عليهم اوليائه و حججه اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا و الحق معهم و فيهم و منهم لايفارقهم و لايفارقونه و لهم كل فضل الا الربوبية و النبوة خاصة بالنبي صلي الله عليه و آله و ان اوليائهم اولياء الله و اواليهم و ان اعدائهم اعداء الله و اعاديهم و ان الحجة بن الحسن بن علي بن محمد بن علي الرضا بن موسي بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب صلوات الله عليهم صاحب الزمان و خليفة الرحمن حي في الدنيا منتظر لخروج الاذن بظهوره عجل الله فرجه و سهل مخرجه و جعلنا من ناصريه خالصين لوجهه الكريم لانريد بذلك بدلا الا رضاه و رزقنا الفوز بزيارته و طاعته في ظهوره . و اعلموا يا اولادي و احفادي ان ابي العلامة اعلي الله مقامه اوصي الينا معاشر اولاده في اي طبقة انه ان رزقنا الله الفوز بظهور الحجة عجل الله فرجه ان نستدعي من حضرته العلية ان يحييه ليقوم في خدمته و نصرته و اني اوصيكم ايضا ان انا مت و حرمت من درك زمان ظهوره صلوات الله عليه و علي آبائه الطاهرين و ادركتم ذلك ان تلتمسوا من حضرته العلية ان يحيي ابانا اعلي الله مقامه و ايانا و يوفقه و ايانا لخدمته و نصرته علي ما يحب و يرضي . و لايخفي انا في زمان غيبته صلوات الله عليه لما امرنا بقوله اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الي رواة حديثنا فانهم حجتي عليكم [ص 36] و انا حجة الله ، و وجدنا و الحمد لله رب العالمين مشايخنا الماضين المعروفين علماء عرفاء باخبار آل‌محمد عليهم السلام و اسرارهم امناء ثقاة في روايتها لنا عاملين بها خالصين لله في ولايتهم و العمل بقولهم و اطاعتهم لايريدون بذلك عرض الدنيا و تأكل الناس بهم و العياذ بالله ، اعتمدنا عليهم و اخذنا بروايتهم و واليناهم و والينا اولياءهم و عادينا اعدائهم و قد قال الصادق عليه السلام لا عذر لاحد من موالينا في التشكيك فيما يرويه عنا ثقاتنا و قد عرفوا بانا نفاوضهم سرنا و نحملهم اياه اليهم ، و قد امرنا بولاية اوليائهم و البرائة من اعدائهم في اخبار لاتحصي ، و جاهدوا يا اولادي و اخواني ان تعرفوا في كل زمان من امثالهم و اقرانهم و المقتفين لآثارهم من تستضيئوا بنور علمه فان لآل‌محمد عليهم السلام في كل خلف منهم عدولا ينفون عن دينهم تحريف الغالين و انتحال المبطلين و تأويل الجاهلين و ابي الله سبحانه ان يخلي ارضه منهم و قد قال تعالي الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و بالجملة ما دان آل‌محمد عليهم السلام من التوحيد و ما دونه الي ارش الخدش و من امر النشأة الاولي و الاخري دنت به فيما اسروا و فيما اعلنوا و فيما بلغني عنهم و فيما لم‌يبلغني و اسأل الله الكريم الوهاب ان يثبتني و اخواني علي دينه بجاه محمد و آله عليهم السلام . ثم انه اذا جاءني الاجل الذي لا محيص عنه فلي كفن مكتوب عليه القرآن جملة و عندي من تربة الحسين عليه السلام كثيرة و قطع من البسة مشايخي اعلي الله مقامهم و خاتم عقيق مكتوب عليه الشهادة باصول ديني فاغسلوني و حنطوني و كفنوني علي دستور كتبه ابي اعلي الله مقامه في الجامع من اخبار آل‌محمد عليهم السلام و اجعلوا معي من التربة و اجعلوا الخاتم في فمي و قطع اللباس في كفني عسي الله سبحانه ان يغفر لي بحرمتهم صلوات الله عليهم و ليُصلّ عليّ اصلح اخواني الحاضرين و اجعلوني [ص 37] مودعا في سرداب في مكان حريز نظيف و ان كان في قرية لنجر فاحبّ اليّ فان متُّ في لنجر فنعم ذلك و ان مت في كرمان او حواليه حيث يسهل الحمل اليه بحيث لايروح الجسد فاحملوني اليه و الا فودعوني حيث شاء الله تعالي الي ان تنقلوا عظامي الي مشهد الحسين عليه السلام و ان مت في احد مشاهد ساير الائمة عليهم السلام فادفنوني فيه و في اي مشهد من مشاهدهم صلوات الله عليهم تحروا مكانا من خلف القبر المطهر او مما يلي رجليه و اسعوا في طلب موضع قريب لم‌يدفن فيه احد مهما امكن .

و بعد نسبت بقروض خود دستور تسريع در پرداخت ميفرمايد و نسبت بثلث خود و مصرف آن دستور ميفرمايد و چون مهم نيست و ضرورتي ندارد از استنساخ آن براي اختصار خودداري شد ، تا اينكه در آخر ميفرمايد :

و اما الوصي في مالي و ولدي فولدي ابوالقاسم حفظه الله باعانة اخيه الاكبر و ليتقوا الله ربهما و من بدله بعد ما سمعه فانما اثمه علي الذين يبدلونه و كان ذلك في شهر جمادي الاولي سنة ١٣٣٤ . مهر مبارك : زين‌العابدين بن كريم .

و بعد در بعض حواشي وصيت‌نامه فرموده است :

و اعلم ان امكان حمل الجنائز في هذه الايام الي كربلا عاجلا سريعا جرّأني ان اقول ان امكنكم فاحملوني اليها اسرع ما امكن ان شاء الله .

عرض ميكنم حمد خدا را كه توفيق داد و بر حسب آرزوي ايشان در اسرع اوقات جنازه را حمل نموديم چنانچه شرح آن عرض شد .

و اما اولاد ايشان از والده اين ناچيز يازده تن دختر و پسر بوديم كه نه تن از آنها در طفوليت و جواني از دنيا رفتند و بعد از رحلت مرحوم والده‌ام كه در ماه رمضان سال هزار و سيصد و بيست و يك قمري اتفاق افتاد و بمرض وبا كه در آن سال در تمام ايران پيدا شد از دنيا رفت فقط برادر بزرگ من مرحوم [ص 38] خلدآشيان جنت‌مكان محمدصادق خان باقي ماند با اين بنده ناچيز و معظم له در كرم اخلاق و حسن معاشرت و جوانمردي و سخاوت مشهور بود و غالبا بامر زراعت ميپرداخت ، تولدش در سال هزار و سيصد و سه قمري و وفاتش در سال هزار سيصد و پنجاه و شش بود و صدمه اين حادثه در حال پيري و كسالت مزاج بر پدر بزرگوار بي‌اندازه مؤثر گرديد رحمة الله عليه و غفر الله لي و له بجاه محمد و آله الاطهار .

و اما از زوجه ديگر كه در سال هزار و سيصد و بيست و سه تزويج فرمود صبيه مرحوم مبرور محمدقلي خان بن سليمان خان قاجار هفت تن اولاد باقي مانده چهار پسر و سه دختر و بزرگتر از همه برادر با جان برابر ابوالحسن خان است كه مشغول مطالعه و تحصيل است و توفيق او را از خداوند خواستارم و سه برادر ديگر مهدي خان و حميد خان و محمدعلي خان‌اند كه مشغول بخدمات عمومي و هر چهار تن بحمد الله متدين و باايمان و صديق و خدمتگذار باخوان و خوش‌خلق و سريع الانتقال و يادگار از پدر بزرگوارند وفقهم الله جميعا و بلغهم منتهي الآمال .

و اما اجازات آن بزرگوار اما از استاد بزرگوار و برادر عالي‌مقدار مرحوم آقاي حاج محمد خان اعلي الله مقامه آن طور كه از طرف موثقين و علماي سلسله و غير ايشان متواترا بما رسيده و شنيده‌ايم اجازات سماعي زياد بوده و مكرر ايشان را بلقب عالم و فقيه و حكيم ميخوانده است و حكايات زيادي هست كه تمجيدات فوق العاده از ايشان ميفرموده است ولي اجازه كتبي از خود ايشان حسب المعمول نديده‌ام ، ولي از ساير علماي معاصر ايشان آنچه از خود آن بزرگوار شنيدم و عين نسخه آنها در نزد حقير مضبوط است دو اجازه است يكي از مرحوم مبرور عالم عامل و فاضل كامل و فقيه [ص 39] جامع الشرايط عادل و محدث امين بلا مين مرحوم حاج سيد حسين بن عالم فاضل محدث مرحوم حاج سيد جعفر يزدي قدس سرّهما است كه از اجله علماء و موثقين و مؤلفين سلسله بوده و اجازه آن مرحوم بطوريكه در آن مسطور است از مرحوم آقاي حاج محمد خان اعلي الله مقامه است كه اسناد اجازه و مشايخ ايشان در اول كتاب المبين مذكور است و متصل ميشود باساتيد متقدمين اعلي الله درجاتهم و خود آن مرحوم آن اجازه را در اول كتاب تفسير كبير خود نقل فرموده و از استنساخ عين اجازه مرحوم حاج سيد حسين بواسطه تفصيل زيادي كه داشت صرف نظر شد و اجازه مزبور هم اجازه روايت است و هم درايت ، و اجازه ديگر از مرحوم عالم رباني و حكيم صمداني قدوة العلماء العاملين و زبدة الحكماء البالغين حاوي الفروع و الاصول و جامع المعقول و المنقول العالم التقي المؤتمن الحاج شيخ علي بن الشيخ حسن البحراني اعلي الله درجته است و والد مرحومش عالم فاضل فقيه مجتهد شيخ حسن بحراني كه از مهاجرين بحرين و در فتنه وهابي‌ها بايران آمده و مرحوم شيخ از اجله اصحاب مرحوم آقاي بزرگ و شيخ اجازه مرحوم آقاي حاج محمد خان اعلي الله مقامهم است كه ذكر اجازه‌اش را در اول كتاب المبين فرموده‌اند و در نظر دارم كه از قديم گفته ميشد كه اجازه اين شيخ بزرگوار بوالد عالي مقدارم بر حسب امر و اشاره مرحوم آقاي حاج محمد خان اعلي الله مقامه بوده است كه در آن موقع بر حسب مصالحي اينطور مصلحت دانستند و اين مطلب را از خود مرحوم آقاي والد اعلي الله مقامه هم شنيدم و اين اجازه شريفه هم اگر چه تا درجهٔ مفصل است ولي براي ميمنت عين آن را نقل ميكنيم :

[ص 40] بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله الذي هدانا لحجته و اكمل لنا الدين باسباغ نعمته فاختصنا من كرمه و فضله برحمته و ماكنا لنهتدي لولا ان هدانا الله و الصلوة و السلام علي سيد الانبياء و المرسلين و اكمل العابدين و اول الخلق اجمعين محمد المبعوث علي الاولين و الآخرين و علي آله الطيبين الطاهرين ائمة المؤمنين مصابيح الدجي للمهتدين عناصر الابرار دعائم الاخيار حجج الله الملك الجبار و آياته و علاماته في الاعلان و الاسرار و علي شيعتهم الخصيصين المنتجبين حفظة الانوار خزنة الاسرار حملة الآثار منعة الغالين و المبطلين و الكفار عن التحريف و الانتحال و تأويل الجاهلين و عن تخريب الدين و اضلال الضعفاء و اغواء الموالين و لعنة الله علي اعدائهم و معانديهم و مخالفيهم و شانئيهم من الاولين و الآخرين الي يوم الدين .

اما بعد فقد رزقني الله تعالي مجالسة العالم الرباني الحكيم الصمداني السيد السند العارف المؤتمن المعتمد كشاف المبهمات حلال المعضلات قدوة العلماء العاملين زبدة الحكماء البالغين حاوي الفروع و الاصول الفائق عن الفضلاء و الفحول العالم العامل التقي الكامل الفاضل النقي الخبير المحقق الصفي البصير المدقق الوفي الحبر الجليل العلام السيد النبيل القمقام صاحب فنون العلم و الفضل واجد شأون العلم و العدل ذي الفهم الثاقب و العقل المتين صاحب الفضل و الاطمينان و اليقين مجمع المجد و الشرف و الحسب المتعالي جامع العز و الفخر و النسب العالي وحيد العصر فريد الدهر حاوي المنزلتين حائز المرتبتين الممجد المؤيد بتأييد الله المنان سيدي و ابن سيدي الحاج زين‌العابدين خان ادام الله مجده و اطال عمره العالي فعاشرته و الحمد لله [ص 41] في برهة من الزمان و كانت مذاكرة الاخبار و الآثار و قرائتها و مذاكرة المسائل العلمية و العملية بيننا و من عادتنا في كثير من الاحيان و مع ذلك كله قد اراني بعض مصنفاته المنيفة و كراريس من مؤلفاته الشريفة التي كتبها في استنباط الاحكام من الحلال و الحرام ذاكرا فيها الاخبار و الآثار و فتاوي العلماء الاخيار مع ما له و لهم من الادلة و البراهين من المرجحات و وجوه الاختيارات مشيرا الي الاصول و القواعد الكلية فقرأت فيها من البداية الي النهاية و استفدت و الحمد لله فلعمري رأيته حديد البصر دقيق النظر مستقيما ذا فهم ثاقب و عقل متين و وجدته حفيظا عليما كاملا في الاستنباط و البيان و الاستدلال و اهلا للحفظ و التحمل و الاستقلال ، هذا و قد استجازني ادام الله مجده رعاية لاتصال سلسلة السند في رواية الاخبار الي المعصومين الاطهار سلام الله عليهم كما هو عادة العلماء الاخيار و شيمتهم فيما سلف من الاعصار فاجبته بالسمع و الطاعة حيث كان اهلا لذلك من كل وجه و رأيت ان اجيزه اقتداءً بالعلماء الامناء الماضين الفضلاء العرفاء العاملين و مستنا بسنة الرواة الثقاة الفقهاء الحاملين لآثار المعصومين عليهم السلام فاجزت جنابه العالي ايده الله و سدده ان يستقل بالعمل علي ان يراقب الله في علمه و عمله كما يفعل و ان يروي عني و عن مشايخي العظام الكرام الفخام اعلي الله مقامهم المذكورين في سلسلة السند في الاجازات المفصلة المطولة جميع مقروءاتي و مسموعاتي و ما صح لي روايته و جاز لي اجازته من كتب مشايخنا الاخيار اعلي الله مقامهم و رفع في جنان الخلد اعلامهم و كتب غيرهم من العلماء و الفقهاء الامناء رضوان الله عليهم سواء كانت من مؤلفات المتقدمين او من مصنفات المتأخرين و مؤلفاتهم كان المروي من الخطب و الزيارات و الادعية و الاذكار او كان غيرها من ساير الاخبار و الآثار التي رويت عن الحجج المعصومين سلام الله [ص 42] عليهم اجمعين و قد اجزت لجنابه العالي في الدراية و الاستنباط بحق اجازتي عن ابيه الاجل الامجد و سيدي الاعظم الافخم الاوحد علامة الدهر اغلوطة العصر فخر العلماء النبلاء جوهر الفضلاء الحكماء بحر العلوم الربانية و مخزنها مجمع الرسوم و الحكم الصمدانية و معدنها معتمد الاتقياء و المؤمنين مستند الفضلاء الفقهاء العاملين عماد الاسلام سناد الانام مثقف اود المنحرفين من العباد مقوم عوج المعوجين في البلاد نافي اوثان الرأي و الهوي كاسر اصنام الغي و الردي ناشر فضائل الائمة الطاهرين سلام الله عليهم اجمعين حامي الاسلام و المسلمين عن شبهات المشبهين مبين حقايق المبدء و المعاد مفسر دقائق الفنون و الآيات للعباد ناشر لواء العبادة و المعرفة بالفؤاد في دهره رافع علم الشهادة بالعيان علي العباد في عصره البحر الزاخر الذي لاينزف النور الباهر الطالع من افق الشرف اكمل العلماء و المحدثين في اوانه و اول المحققين من الرواة و الحملة و افضلهم في زمانه مرجع الاعلام لكشف المعضلات مسئول ذوي الاحلام لحل المشكلات آية الله الملك المنان سيدنا الاوحد الحاج محمدكريم خان اعلي الله مقامه و رفع في الدارين اعلامه ، و اما في الرواية فبحق ما سبق اجازة و بحق اجازتي و روايتي عن العالم العامل المدقق الفاضل الباذل المحقق صاحب المحامد و المآثر حائز المكارم و المفاخر اللوذعي الالمعي الملا حسين الكنجوي نوّر الله مضجعه بحق روايته و اجازته عن سيدنا الاجل الاكرم و مولانا الامجد الاعظم استاد الكل في الكل سناد الجل في الجل ملاذ الانام في العلوم ملجأ الاعلام في جميع الرسوم عماد اهل العلم و التقوي في كل مرام سناد اهل الصلاح و السداد في كل مقام محيي الشريعة و ما فيها من الاحكام مبين الطريقة و الحقيقة بالاركان و الجنان للانام اعلم العلماء الراشدين في عصره و اوحدهم في [ص 43] البيان و العيان في دهره نافي تحريف الغالين و انتحال المبطلين و تأويل الجاهلين عن الدين المبين مفسر الكتاب المستبين مخرب قواعد المبتدعين بالعقل المتين و آيات الكتاب المبين زبدة العلماء الراشدين و الفحول قدوة الحكماء البالغين من ذوي العقول فخر الاعاظم و الافاخم سيدنا الاوحد السيد كاظم بن السيد قاسم الرشتي اعلي الله مقامه و رفع في الدارين اعلامه بحق اجازته و روايته عن الشيخ الاجل الاوحد و الطود الاعظم الامجد ناموس الدهر شمس فلك المجد و الفخر مصباح الشريعة علي الحقيقة مفتاح الطريقة و الحقيقة العالم الوحيد الرباني الحكيم الفريد الصمداني المتوحد المتفرد الذي ليس له ثاني افضل المحدثين اكمل الفقهاء و الحاملين لآثار الائمة الطاهرين صلوات الله عليهم اجمعين عماد الملة و الدين سناد الاسلام و المسلمين باب كنوز المعارف السبحانية مبين رموز البواطن القرآنية مفسر الآيات مظهر الامارات الحبر العلام البحر الزاخر و السيد القمقام مشيد احكام الله و دينه في الارضين مؤيد ما اظهره الله بالحجج من الماضين معدن الانوار مخزن الاسرار عين الانسان و انسان العين الخبير البصير الجليل النبيل مولانا الاكرم الاوحد الشيخ الاعظم الامجد الشيخ احمد بن الشيخ زين‌الدين الاحسائي اعلي الله مقامه و رفع في جنان الخلد اعلامه بحق روايته و اجازته اعلي الله مقامه عن المشايخ المذكورين في الاجازات المفصلة واحدا بعد واحد الي الشيخ الكبير رئيس المحدثين ثقة الاسلام محمد بن يعقوب الكليني رحمه الله تعالي و نور مضجعه باسانيده المتصلة بارباب العصمة و الطهارة سلام الله عليهم المذكورة في الكافي ، فله ادام الله مجده ان يروي عني اجازة بحق روايتي عن هؤلاء الاعلام النبلاء المذكورين جميع ما تقدم من الاصول الاصلية و الكتب و المؤلفات و المصنفات في جمع الاخبار [ص 44] و ضبط الآثار و حفظها فانه اجل الله شأنه و اطال عمره الشريف اهل للتحمل و الرواية كما هو اهل للدراية ، و اسأله ان لاينساني من الدعاء الخاص في خلواته و اعقاب صلواته عسي الله ربي ان يغفر لي ذنوبي و يستر لي عيوبي بدعواته و شفاعته فانه هو الغفار الستار الودود و صلي الله علي محمد و آله الابرار الاخيار الاطهار ما تعاقب الليل و النهار ، كتبه العبد المسكين المستكين الجاني علي بن الحسن عفا الله سبحانه عنهما في ١٩ شهر جمادي الاولي من سنة ١٣١١ . مهر شريف : علي ولي الله .

اين بود مختصري از شرح احوال آن بزرگوار و تفصيل بيشتري در جزئيات و واردات ايام زندگي ايشان چندان ضرورتي ندارد كه ذكر شود و اجمالا همان است كه ذكر شد و در تمام عمر مشغول بخدمت و نوكري آل‌محمد عليهم السلام و ذكر فضل ايشان بود و براي درس و موعظه اهتمام تام ميفرمود و تا ده دوازده سال بآخر زندگاني مشغول بود و در اواخر بواسطه كسالت مزاج و در حقيقت بعلت دماغ‌سوختگي از اوضاع روزگار و عدم توجه عامه مردم بامور دين و اعراض از آخرت و اقبال بدنيا و ماديات ، اين بزرگوار هم اعراض فرموده بود و هميشه در منزل مشغول بمطالعه يا تفكر بود و مكرر ميفرمود كه علاجي براي اصلاح حال فعلي مردم نيست و جز صبر و سكوت هيچ چاره نيست تا خود مردم عواقب و نتايج اين خودسري و خودخواهي و دنياپرستي را به‌بينند و از هر راهي كه خيال ميكنند بروند و نتيجه سوء آنرا به‌بينند و از همه جا و همه چيز مأيوس شوند پس از آن طوعاً او كرهاً حاضر شوند و راه‌نمائي عاقل را بپذيرند و مكرر حال عمومي امروز اهل دنيا را تشبيه ميفرمود بسنگ بسيار بزرگي كه از بالاي كوه بلندي پرت و سرازير شده و ميفرمود عاقل آن است كه بهر [ص 45] تدبير بتواند خود را بگوشهٔ بكشد و از مسير اين سنگ كنار بگيرد زيرا اگر دست خود را جلو بياورد البته قطع ميشود و اگر خودش جلو بيايد البته هلاك خواهد شد و بهمين لحاظ در اواخرْ درس و موعظه را بكلي ترك فرمود زيرا اهلي هم براي اين تحصيلات باقي نمانده بود و اغلب از پي دروسي بودند كه بدرد دنيا و ماديات و خدمت ادارات بخورد چنانچه الآن هم كيفيت همان است بلكه بدتر و اگر از علوم دينيه هم گاهي اسمي برده ميشود باز بمنظور دنيا است و اين عناوين هم گاهي از طرق پيشرفت موقتي چند روز از دنيا ميشود و اشخاص عاقل و متدين متوجهند كه آنچه مطلقا در نظر بعض اشخاص خودخواه نيست مسأله دين است و آنجا كه عيان است چه حاجت به بيان است .

و اما فهرست مصنفات و مؤلفات ايشان كه بالغ بر ١٣٩ رساله و ١٢ فائده و ٢ مراسله و ٢ مقاله و ١٤٢ درس و ٢٩٣ موعظه است و جمعا بالغ بر ١٥٣ جلد و ٣٨٦٤٤١ بيت است در آخر كتاب مفصلا ذكر خواهد شد ان شاء الله .

و اما استاد و معلم و شيخ ايشان بطوري كه عرض شد مرحوم مبرور برادر بزرگوار ايشان آقاي حاج محمد خان اعلي الله مقامه بود كه براي ايشان در مقام پدر بود و شرح احوال ايشان اجمالا در كتاب تذكرة الاولياء كه نسخه چاپ بمبئي آن در كتابخانه مباركه آن آستانه موجود است و تكرار آن در اين مختصر ضرور نيست زيرا مدرك قطعي اين ناچيز هم همان كتاب است كه اساس تأليف آن هم از مرحوم آقاي والد اعلي الله مقامه است كه مرحوم دانشمند و اديب فاضل ميرزا نعمة‌الله طاب ثراه مرتب و مهذب نموده و بصورت آن كتاب بيرون آمده و عنوان آن در بيان احوال مرحوم [ص 46] آقاي بزرگ و جد امجد مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان اعلي الله مقامه است و شرح احوال ايشان هم در آنجا بالتبع ذكر شده و تفصيل داده شده .

و اما اسامي تأليفات مرحوم آقاي حاج محمد خان اعلي الله مقامه كه تا تاريخ تأليف تذكرة الاولياء كه سال هزار و سيصد و دوازده قمري است تأليف فرموده بودند در آنجا ذكر شده و در آخر اين كتاب ذكر تمامي تأليفات ايشان از اول تا آخر كه بالغ بر ١٧٩ رساله و ١٣ فائده و ٥ مراسله و ٢٠٩٦ درس و ١٩٢٣ موعظه و ١١ وارده و جمعا بالغ بر ٢٠٥ جلد و ١٦٤٦٥٧١ بيت است مذكور خواهد شد .

و ولادت باسعادت ايشان در چهارشنبه نوزدهم محرم الحرام هزار و دويست و شصت و سه قمري است و روز رحلت ايشان در بيستم محرم هزار و سيصد و بيست و چهار است و مدت عمر ايشان شصت و يك سال و يك روز ميشود و چند ماه آخر عمر را در قريه لنگر كه هفت فرسخي جنوبي كرمان است تشريف داشت و مطلقا ميل بتوقف كرمان نداشت تا در همانجا رحلت فرمود و علت اين بي‌ميلي همان قدرناشناسي ابناء روزگار بود كه بطور قطع و بدون شائبه اغراق ميتوانم عرض كنم كه هيچ فردي در كرمان نبود كه در موقعي محبت خاصي از آن بزرگوار نديده باشد و رفع ظلمي يا حل عقدهٔ از او نفرموده باشد و مثل پدر مهربان از همه آنها سرپرستي فرمود و در مشكلات راهنما و معين آنها بود و در شدايد تنها فريادرسشان او بود و خداوند هم تأييد ميفرمود و در آن ايام از هر باب مستغرق نعمت بودند اما بطوريكه عادت دنيا و اهل دنيا است قدرشناسي از ايشان نشد و البته نميشد و ايشان هم متوقع نبودند ولي علاوه بر آن از زحمت و اذيت بدخواهان و حسودان هيچوقت آسوده نبود تا اخيرا در سال سيصد و بيست و دو و بيست و سه قمري بي‌مزگي را بجائي رساندند [ص 47] كه از حدود تحرير و تقرير خارج است و خلاصه‌اش اين است كه مغرضين و محركين دنياطلب كه اصل نظرشان هم بموضوع دين و ديانت نبود بلكه سياستهاي داخلي و خارجي در كار بود ولي بصورت تظاهرات ديني بيرون آورده بودند و همه روزه جمعي از ارذال و اوباش را وادار مينمودند كه در معابر يا مجالس بدحرفي و زشتگوئي نمايند و تكفير و تفسيق نمايند تا بآنجا رساندند كه يك روز عده زيادي از اوباش را تحريك نمودند و بمنزل ايشان حمله‌ور شدند و هيزم و نفت با خود بردند كه خانه ايشان را آتش بزنند و خانه را خراب كنند و آن بزرگوار همه اين مصائب را بتأسي بموالي خود سلام الله عليهم تحمل ميفرمود و با اينكه دفاع از اين جمعيت بسيار آسان بود و عدهٔ از بستگان و دوستان و خويشان در همان وقت با اسلحه كافي كه در آن ايام منعي از آن نبود و همه داشتند در منزل ايشان از اطراف حاضر شدند ولي آن بزرگوار از فرط مرحمت و بزرگواري آنها را منع از تعرض بمهاجمين فرمود و جميع تفنگ و فشنگ آنها را امر فرمود كه گرفتند و ضبط كردند و دستور فرمود چند قبضه تفنگ سرپر با بعض از حبوب مثل ماش و عدس داشته باشند و گاهي كه اوباش بي‌حيائي ميكردند و نزديك ميشدند چند تير بحوالي آنها ميانداختند و آنها هم عقب‌نشيني ميكردند و چند ساعت حال بر اين منوال بود تا موقع عصر از طرف حكومت سربازهاي دولتي رسيدند و مردم را متفرق نمودند ، و از اين قبيل بي‌مزگي‌ها در آن اوقات نمودند تا بآنجا رسيد كه آن بزرگوار تعرض فرمود و خواست بكلي كرمان را ترك فرمايد و با اهل و عيال و جمعي از بستگان از كرمان بعزم تهران حركت فرمود و تا باغين پنج فرسخي كرمان تشريف برد كه در اين موقع جمعي از مصلحين خيرانديش و علماء محترم مثل مرحوم [ص 48] حجة الاسلام آقاي آقا ميرزا حسين امام جمعه و حجة الاسلام مرحوم آقاي آقا باقر و حجة الاسلام مرحوم آقا ميرزا محمود فرزند مرحوم مبرور آخوند ملا محمدصالح از علماء محترم و بزرگان و اعيان و مرحوم شاهزاده ركن الدوله كه در آنوقت والي ايالت كرمان و بلوچستان بود با عده كثيري از اهالي بباغين تشريف بردند و از آن بزرگوار استمالت و عذرخواهي نمودند و ايشان را مراجعت دادند و پس از آن هم اگر چه سر و صداها تا درجهٔ تسكين يافت و حكومت جلوگيري از اشرار و تأديب و تعقيب از مفسدين نمود ولي معذلك خاطر آن بزرگوار رنجيده بود و باز هم غم مردم را داشت كه چرا مردم تا اين درجه جاهلند اگر چه از عامه مردم رنجشي نداشت و ميدانست كه عوام مردم تقصيري ندارند بلكه قضاوتشان هم اغلب درست است و اگر بحال خود باشند اشتباه هم نميكنند ولي عده معدودي محركين و مفسدين و منفعت‌خواهان كه اساس جميع فتنِهاي دنيا در هر موقع آنها ميشوند مردم را راحت نميگذاردند ، اخيرا خواست كه آنها را بحال خود گذارد از كرمان بگوشه لنگر حركت فرمود با منتهاي افسردگي بعزم اينكه هيچوقت مراجعت نفرمايد بطوريكه موثقي از خدام آن بزرگوار نقل ميكرد كه در عرض راه بر لب جوي آبي پياده شد كه ساعتي استراحت فرمايد قاليچهٔ را بردم كه زير پاي ايشان بياندازم امر فرمود كه اين را تكان بده تكان دادم فرمود خوب تكان بده كه ميخواهم يك ذره از خاك كرمان نداشته باشد . قصدم اين بود كه عرض كنم تا چه درجه آن بزرگوار متأثر و رنجيده‌خاطر بود و از همان سال تا كنون بطور محسوس كه همه اهالي كرمان مي‌بينند و منصفين آنها ميگويند بكلي بركات كرمان تمام شد و باران آنها قطع شد و غلات و ميوِجاتشان رو [ص 49] بنقصان رفت تا جائي كه الآن چندين سال است كه در اين ايالت پهناور غله مصرف شهر و قراي خودشان عمل نميآيد و از اطراف كشور بايد باين‌جا بياورند در حالي كه سابق بر اين باندازهٔ فراوان بود كه نان چند ماه يزد را از كرمان ميبردند و باز آنقدر بود كه دو سال و سه سال گندمشان در انبار ميماند كه خريدار نداشت . باري اگر چه شايد بعضي باين قبيل عرايض من بخندند و تصور كنند كه فلاني تغيير اوضاع طبيعي را بنحو ديگر تعبير ميكند ولي اين ناچيز ابراز اعتقاد خود را ميكنم و حقيقت امر همين است كه بدسلوكي با اولياء خدا اثر معنوي و ظاهريش اين است و خداوند در كتاب خود ميفرمايد كه اگر مردم بر راه راست ميرفتند از بالاي سر و از زير پا مستغرق در نعمت ميشدند و آب خوشگوار مينوشيدند و در جاي ديگر از قرآن ميفرمايد كه اگر مردم ايمان ميآوردند و تقوي پيشه ميكردند ابواب بركات آسمان و زمين را بر ايشان باز ميكرديم و لكن تكذيب كردند پس گرفتيم آنها را بعمل خودشان .

خلاصه بگذريم از اين مطالب و همين قدر گاهي اشاره بگوشه مطلبي ميكنيم و صبر ميكنيم تا روزي كه مردم تدريجا مطلبي بفهمند و الحمد لله در اين ايام بخواست خدا و بركات آل‌محمد عليهم السلام و توجه مخصوص حضرت امام عصر عجل الله فرجه حال اخلاقي مردم بدرجات پيش آمده و اطلاعاتشان في الجمله زياده شده و گول خودخواهان و حسودان را باندازه سابق نميخورند با اينكه تبليغات سوء هم بمراتب زيادتر شده و بهمان اندازه كه آزادي زبان و قلم زياد شده و عموم افراد حتي بافنده و حلاج هم داخل در سياستها شده‌اند و مجازاتي هم براي هتاكي‌ها و تهمتها و نشر اكاذيب و تبليغات سوء نميشود معذلك مردم كمتر زير بار ميروند و اصل نكته را فهميده‌اند و دانسته‌اند كه مراد از اينهمه [ص 50] تبليغات در منبرها يا جرايد درد دين نيست و مبلغين بسيار مي‌بينند كه سواد عربي ندارد سهل است فارسي هم نميداند و هنوز دو ركعت نماز خود را بلد نيست بلكه مقيد هم نيست و حتي از هيچ خلاف شرعي پرهيز ندارد معذلك با كمال دل‌سوزي سنگ اسلام بسينه ميزند و غم امت را ميخورد و در ضمن آن هم بر عقايد اين سلسله ايراد و اعتراض دارد در حالي كه اگر از خودش بپرسند عقيده خودت يا علماي ديگر در اين باب چيست بيچاره نميداند و مردم اين اوقات بهمين علائم و امثال آن ملتفت شده‌اند كه جمعي هستند كه درد ديگر دارند منتهي عنوان دين را بهانه قرار داده‌اند و از اين راه كه بخيال آنها نزديك‌تر است اذهان مردم را ميخواهند مشوش كنند و آبي را گل‌آلود نموده بلكه ماهي بگيرند و بمقصود خود برسند و باصطلاح نقطه ضعفي براي ما پيدا كرده‌اند و الحق شيطان هم درست بآنها آموخته و تمام قيد ما الحمد لله مسأله دين است كه همين كه آثار ضعف در آن مشاهده ميكنيم بي‌اندازه متأثر ميشويم ولي آن جماعت غافلند از اين كه كيد شيطان ضعيف است و تدبيرشان مؤثر نيست سهل است كه خود بما كمك ميكنند و خود اسباب ميشوند كه مردم را از اشتباه بيرون بياورند الحمد لله بلكه خود را معرفي ميكنند و بي‌ديني خود را ثابت مينمايند و مردم امروز از آنها سؤال ميكنند كه سلّمنا اين طايفه عقيده كجي داشته باشند نعوذ بالله ، شما كه مسلمان پاك‌عقيده هستيد چرا خلاف شرع ميكنيد ، اينهمه هتاكي چرا ، اينهمه فحاشي براي چه ، اينهمه دروغ و تهمت و نسبتهاي بيجا كه همه اين طايفه اظهار تنفر از آن نسبتها ميكنند و در كتبشان هم بر خلاف اين اشاعات نوشته‌اند و اثبات و استدلال نموده‌اند چرا ميدهيد ، آيا اينها از دين‌داري و تقوي و پيروي فرمايش پيغمبر است يا غرض ديگر ؟ و البته مردم [ص 51] امروز دانسته‌اند و بآنها ميگويند كه دروغگوئي و فحاشي و خلاف شرعهاي شما كه واضح و آشكار است اما از اين طايفه از اهل تقواي آنها كه خلاف شرعي ديده نميشود و الحمد لله بدروغ هم نميتوانند نسبت دهند جز اينكه ميگويند اينها در دلشان عقيده فاسد دارند . آيا چه منطقي براي اين حرف داريد ؟ آنها كه در زبان بر خلاف نسبتهاي شما ميگويند و از اجماع و ضرورت مسلمين خارج نشده‌اند و در كتبشان هم همين طور نوشته‌اند در عمل هم كه مواظب اعمال و احكام شرعيه خود هستند پس با چه دليلي اينطور ميگوئيد ؟ و از كجا كه اين حرف بر خود گويندگان صادق نميشود و گفته ميشود بآنها كه بر فرض تسليم عقيده فاسدي اگر در دل كسي است كه بزبان يا قلم نياورده و عملش هم بر خلاف آن است چه ضررش بكسي ميرسد و شما چرا فرياد ميكنيد ، چرا تهمت ميزنيد ، چرا توهين ميكنيد ؟ پس معلوم است كه درد دين نيست و شايد درد بي‌ديني و راه كسب غير مشروعي است . خلاصه كه مردم اين مطالب را تا درجهٔ فهميده‌اند و ميگويند و ما هم در هر حال از خداوند توفيق صبر ميخواهيم و چارهٔ هم جز تحمل و تأمل نيست زيرا با جاهل چه ميتوان كرد و حرجي هم بر او نيست بايد صبر كرد تا شايد بفهمد ، اما حسود هم علاجش مشكل است زيرا او از خود در رنج است و مبتلا است و علاجش با خدا است .

و بي‌مزه نيست حكايت سؤال و جوابي كه بطور مزاح در چندي قبل بين اين ناچيز و يكي از اجله اهل منبر اتفاق افتاد كه با اندك تفصيل در جواب خود در اين مقام يادداشت ميكنم و ايشان با كمال لطف و دلسوزي فرمودند فلاني علت چيست كه مكرر در زبان مردم از شما چيزها ميشنوم و گاه توهين ميكنند و بعضي نگاه بد ميكنند چرا اينطور ميكنيد و چيزها ميگوئيد كه اين نوع سلوك با شما [ص 52] بشود و باين مضمون مطالبي گفتند . عرض كردم اما قسمت اول را تصديق دارم و همين طور است و سلوك بعضي اشخاص بهمين نحو است كه مشاهده ميكنيد اما ما چيز تازهٔ نگفته‌ايم و علت اين سلوك بايد چيز ديگر باشد و خدا دانا است و بايد از پي تحقيق علت برآمد و چيزي كه محقق است و شك و شبهه در آن نيست آن است كه ما ميخواهيم در سلوك و احكام و عقايد و همه چيز تابع فرمايش آل‌محمد عليهم السلام باشيم ان شاء الله و ذكر فضايل و مناقب ايشان را ميكنيم و جز اين چيزي نگفته‌ايم و ننوشته‌ايم و اگر تازهٔ باشد علي القاعده همين است كه بر بعض طبايع گران است و آسان زير بار نميروند و مردم بالطبع استقلال و خودسري و آزادي را باين معني كه هواي نفس و طبيعت خود را بر هر چيزي ترجيح دهند دوست‌تر ميدارند بلكه چنانچه محسوس است و مشاهده ميكنيد هر كسي خود را اعقل از همه مردم ميداند و تشخيص خود را صحيح و ديگران را در اشتباه مي‌پندارد و اين حال طبيعي عمومي است حتي جهال مسلمين و شيعه هم همين حال را دارند و مشكلشان است كه تابع صرف احكام اسلام باشند و غالبا مضمون اين آيه شريفه را فراموش ميكنند كه خداوند ميفرمايد فلا و ربك لايؤمنون حتي يحكموك فيما شجر بينهم ثم لايجدوا في انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما كه خلاصه معني اين است كه مسلم و مؤمن بايد در مقابل فرمايش پيغمبر و امام تسليم صرف باشد و وجه تسميه مسلم همين است و مسلمان خودسر و بي تسليم اسم بي‌مسمي است و آنچه هم كه از تواريخ و اخبار بحد ضرورت رسيده آن است كه ائمه ما صلوات الله عليهم هم كه در جميع امور مفترض الطاعة و اسوه و قدوه مسلمين بودند سلوك و معاشرت مردم با آنها همين طور بود بلكه هزار درجه بالاتر و بدتر [ص 53] و همين مسلمين بودند كه همه ائمه را از ميان بردند و مسموم و مقتول نمودند و آنهمه مصائب كه بر ايشان وارد آمد از طرف يهود و نصاري و ساير ملل نبود بلكه همين مسلمين نمازگذار مقدس بودند كه كردند آنچه كردند ، بلكه عرض ميكنم بسياري از شيعه بودند كه تحمل سلوك با ايشان را نداشتند و نافرماني و ايراد داشتند و بمثل حضرت امام حسن عليه السلام و امام مفترض الطاعة خطاب يا مذل المؤمنين ميكردند يا بر حضرت صادق عليه السلام اعتراض داشتند كه چرا در خانه نشسته و خلاصه آنكه چه بسيار دوستان كه ايراد داشتند يا ميترسيدند و با سردي سلوك ميكردند ، دشمنان هم البته دشمني ميكردند بآن طورها كه همه ميدانيد ، حضرت باقر عليه السلام همين كه ميخواهد بشهر مدين وارد شود دروازه را مي‌بندند و حتي از فروختن آب و آذوقه بهمراهان حضرت خودداري ميكنند باين عنوان كه اينها خارج مذهب شده‌اند ، بلكه بحضرت امير عليه السلام كه نماز با شمشير او برپا شد نسبت ميدادند كه نماز نميكند و روزه نميگيرد و غسل جنابت نميكند و چه نسبتها كه ندادند و چه توهين‌ها كه نكردند ، و حضرت امام حسين عليه السلام را خارجي خواندند و در اين باب حكم از قضاة و مجتهدين صادر كردند و از اين امثال زياد است . حال سلوك مردم با آن بزرگواران كه امام مفترض الطاعة و جانشين پيغمبر صلي الله عليه و آله بودند باين طورها بود تا چه رسد باين بندگان ضعيف عاجز كه از آثار اين بزرگواران بهمين اندازه پيش ما است كه گاهي فضيلت كوچكي از ايشان را روايت و حكايت ميكنيم البته اثر حرف حق در گوش بعض جهال تلخ است و موافق طبيعتشان نميشود و اين طور آثار كه مشاهده ميكنيد بر آن متفرع است و كج‌تابي مردم با آل‌محمد عليهم السلام هم از همين باب بود كه اندكي [ص 54] اظهار حقي را ميفرمودند و حقايقي را گاهي حالي ميكردند و عكس العملش آن طورها ميشد كه شنيده‌ايد و الا مردم با جنس ذريه پيغمبر صلي الله عليه و آله اين نوع سلوك را نداشتند بلكه احترام و اطاعتشان را هم ميكردند بلكه مكرر در مكرر در تحت رياست بعض امام‌زاده‌ها ياغي‌گري و انقلاب هم ميكردند و آشوب در مملكت هم ميانداختند ، بلكه بني‌عباس با همين عنوان و همين لباس مظلوميت كه ما بني اعمام پيغمبريم و حق ما را بني‌اميه غصب كرده‌اند دولت را از خلفاي اموي انتزاع كردند ولي در عمل نظير همانها بلكه بدتر از آنها بودند و مقيد باحكام پيغمبر و پيروي حق نبودند اين بود كه بر طبايع شاق نبود و در اطرافشان جمع ميشدند و بنام امير المؤمنين و خليفة المسلمين هم مسمي ميشدند ، ولي با ائمه اطهار صلوات الله عليهم آن نوع سلوك ميشد براي اينكه مقيد باحكام پيغمبر صلي الله عليه و آله بودند با اينكه اظهار مطلب را هم كمتر ميفرمودند و امر بمعروفي غالبا نميكردند و شيعه خود را هم مؤكدا امر بتقيه و كتمان فرموده‌اند بلكه دستور فرمودند كه مؤمن از بسياري از امور تغافل نمايد بلكه خود را ابله نشان بدهد كه از شر جهال آسوده بماند اما معذلك اين يك امر طبيعي مجرب است كه اگر مردم كسي را شناختند كه مطلب را ميفهمد و گول نميخورد و اشخاص را ميشناسد و ميفهمد كه هر كسي مشغول چه كار است ولو آنكه بيچاره ساكت و صامت هم هست و نظري بگاو و گوسفند ديگران هم ندارد معذلك از او ميترسند و در صدد ايذاء و دفع او برميآيند و انواع توهين باو ميكنند تا بلكه بكلي محوش كنند و آسوده‌خاطر باشند و اينها يك نوع آثار طبيعي است كه لازم نيست كسي پيغمبر يا امام باشد اما همين قدر كه بدانند يك چيزي ميفهمد و ملتفت حيله‌ها و نيرنگ‌ها هست و شكارچيان را [ص 55] ميشناسد و گاهي هم ندرةً حرف حقي ميگويد و مردم را متذكر خدا و پيغمبر و امام ميكند با او اين طور معامله ميشود و اصلا اثر اسم خدا و پيغمبر و امام بردن و عمل باحكام ايشان نمودن در مزاج شيطان و هياكل شياطين در هر لباس كه باشند همين است كه بهيجان ميآيند و سعي ميكنند كه عامه مردم را بآنها كه حقيقةً ميخواهند پيرو خدا و رسول و ائمه اطهار صلوات الله عليهم باشند بدبين نمايند كه مبادا حرف حقي از آنها بشنوند و چيزي بفهمند و شانه از زير بار خالي كنند كه مبادا بر گاو و گوسفندان نقصاني برسد ، و اين ترتيبي است كه از اول آدم تا الآن همين طور بوده و اين اقليت و اكثريت‌ها در همه ملتها و در همه ادوار بوده است .

خلاصه آنكه جواب حقير در آن روز باين تفصيل نبود و در اين مقام قدري تفصيل دادم و مخفي نباشد كه از اين نوع سلوك هر چه ديديم يا به‌بينيم اينها اسباب اميدواري است زيرا عمل صالحي كه اسباب نجات باشد كمتر در خود سراغ داريم بلكه از اين قبيل صدمات اسباب كفاره بر ما باشد ان شاء الله و چارهٔ براي اين وضع نيست زيرا ترتيب طبيعت بهم نميخورد و كمتر اتفاق افتاده كه اشخاص خيرخواه كه تصنع و مداهنه در كارشان نيست قبول عامه پيدا كنند و كمتر اتفاق ميفتد كساني كه قبول عامه داشته باشند اشخاص خوبي باشند و اگر چنين چيزي ممكن ميشد از اميرالمؤمنين عليه السلام كسي بالاتر نبود كه همه مسلمين و كفار با او دشمني كردند جز عده قليلي و اين است سبب بدسلوكي با بزرگان و مشايخ ما اعلي الله مقامهم كه هميشه ساعي در نوكري آل‌محمد عليهم السلام بودند و اصرار در بيان فضل سادات و موالي خود سلام الله عليهم و لزوم ولايت ايشان و برائت از اعداء ايشان بيش از ساير علما نموده‌اند [ص 56] و موضوع ولايت و برائت را اصل دين شمرده‌اند ديگران فرع دانسته‌اند ، بهمين جهات سلوك مردم هم با ايشان از نوع سلوك با سادات و موالي ايشان شده و در ما هم اگر چه قابل نيستيم ولي چون منسوب و بسته بآنهائيم تا درجهٔ سرايت كرده .

باري برگرديم بمنظوري كه داشتيم از شرح حال مرحوم آقاي حاج محمد خان اعلي الله مقامه و نشاني داديم كه باندازه حاجت از ترجمه ايشان در كتاب تذكرة الاولياء مذكور است و اما از حوادث روزگار ايشان و مصائب وارده بر ايشان اجمالا اشاره كردم و تفصيلا اگر بخواهم بنويسم كتاب حجيمي ميشود و بعض از مورخين هم نوشته‌اند و اين‌جانب ميل ندارم حوادثي را كه روزگار از ميان برده تجديد نمايم ولي تاريخ آنها را فراموش نميكند و اهلش يادداشت كرده‌اند .

و اما اجازات ايشان بشرحي است كه در مقدمه كتاب المبين خود آن بزرگوار مرقوم داشته‌اند و اهمّ اجازاتشان اجازه مرحوم مبرور مولاي بزرگوارشان جد امجد اعلي الله مقامه است در موقعي كه كتاب مبارك فصل الخطاب را كه جامع جميع ابواب فقه و اخبار معارف و اصول است تمام شده بود و از اول تا آخر بر پدر بزرگوار قرائت نمودند بعد از قرائت فرمودند كه شما اجازه داريد همه اين كتاب را از من روايت كنيد و جمعي از مؤمنين و ثقات اصحاب مكرر روايت نمودند كه ميفرمودند محمد خان فقيه است ، و علاوه بر آن اجازات متعدده داشته‌اند كه در اول كتاب المبين اجازه مرحوم مبرور عالم كامل آقا شيخ علي بحراني سابق الذكر اعلي الله درجته و اجازه مرحوم مبرور عالم فقيه ملا حسين گنجوي نور الله مضجعه و اجازه مرحوم مبرور عالم كامل فقيه شيخ جعفر اعلي الله درجته ابن العالم الفاضل الشهير محمدتقي المعروف بالشهيد الثالث رضوان [ص 57] الله عليه را ذكر فرموده‌اند و در همان جا ذكر فرموده‌اند كه اجازات متعدده ديگر براي استنباط دارم كه در اينجا ذكر نكردم . عرض ميكنم بهمين جا در ذكر تاريخ اين بزرگوار اكتفا ميكنيم .

و اما تاريخ احوال استاد بزرگوار ايشان آية الله في العالمين و حافظ دين سيد المرسلين و حامي الاسلام و المسلمين و مجدد دوارس احكام الشرع المبين و حامل علوم آل‌محمد صلوات الله عليهم اجمعين مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان بن مرحوم ابرهيم خان اعلي الله مقامه آنقدري كه نوشتني است همان است كه در كتاب تذكرة الاولياء نوشته شده و با نظر مرحوم آقاي والد اعلي الله مقامه جمع شده و در كمال اعتبار و صحت است . تولد آن بزرگوار در شب پنجشنبه هيجدهم محرم الحرام سال هزار و دويست و بيست و پنج هجري قمري سه ساعت و چهل و پنج دقيقه از شب گذشته ، و وفاتش در روز دوشنبه ٢٢ شهر شعبان سنه هزار و دويست و هشتاد و هشت بود در قريه ته‌رود سه منزلي شهر كرمان كه در حال مسافرت براي زيارت بكربلاي معلي بود در آن قريه رحلت فرمود ، جسد مقدسش را برگرداندند و در قريه لنگر شش فرسخي كرمان بامانت سپردند و بعد از يك سال و نيم تقريبا بكربلاي معلي فرستادند و در رواق پائين پا در حرم مطهر حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام متصل بشهداي اصحاب آن حضرت و در جنب مرقد سيد مرحوم اعلي الله مقامه بهمان طور كه آرزو داشتند دفن گرديدند .