[ص 1]

جلد اول كتاب فهرست كتب مشايخ عظام اعلي الله مقامهم

از تأليفات عالم رباني و حكيم صمداني

مرحوم آقاي حاج ابوالقاسم خان ابراهيمي كرماني اعلي الله مقامه

[ص 2] بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله و سلام علي عباده الذين اصطفي آلله خير امّا يشركون .

اما بعد منظور از تحرير اين سطور آنكه در اين ايام سعادت‌فرجام مرقومه كريمهٔ رسيد از ناحيه مقدسه كتابخانه آستان قدس رضوي علي مشرفها السلام كه بامضاي جناب مستطاب دانشمند فاضل محترم و اديب كامل معظم سلالة الاعاظم و نتيجة الافاخم نواب والا شاهزاده آزاده آقاي عبدالعلي ميرزا اوكتائي رئيس كتابخانه مبارك مزين و مختوم بود و تاريخ و شماره و مضمون مرقومه فوق بشرح ذيل بود :

تاريخ دهم اسفند ماه ١٣٢٨ - شماره ١٦٢٥

حجة الاسلام آقاي شيخ ابوالقاسم ابراهيمي

با تقديم احترام كتابخانه آستان قدس اهتمام دارد كه ترجمه مؤلفين اماميه مخصوصا علماء معاصر را از مدرك صحيح مندرج در فهرست نمايد از اين رو متمني است ترجمه احوال شريف از تاريخ تولد و اساتيد و مشايخ را قلمي نموده و بكتابخانه آستان قدس اهداء فرمائيد .

با تجديد احترام رئيس اداره كتابخانه آستان قدس - اوكتائي .

[ص 3] عرض ميكنم اگر چه اين جاهل ناچيز كمال شرمندگي دارم از اينكه خود را در عداد اهل علم شمارم تا چه رسد كه از مؤلفين آنها بشمار آيم الا اينكه بهمين اندازه افتخار دارم كه از خانواده علم و بازماندگان اساتيد كبار و پيروان مشايخ اماميه اعلي الله مقامهم شناخته شده‌ام و باين مناسبت معظم له چنين دانسته‌اند كه از آثار و تراجم آن اساتيد و علماء عظام چيزي در نزد اين ناچيز يافت ميشود كه خود برنگارم يا دلالت بر آن نمايم و از اين رو حدس ايشان صائب و گمان ايشان بجا است و اهل البيت ادري بما في البيت و براي اين ناچيز هم همين افتخار كافي است كه نام آنان را از من جويند و نشاني ايشان را از من خواهند و پس از ذكر آن اسامي عظام و شمهٔ از فضائل و مآثر آن كرام و بيان انتساب اين ناچيز بآن اعلام بتوانم بدين بيت ابي‌فراس مشهور بفرزدق متمثل شوم :

اولئك آبائي فجئني بمثلهم اذا جمعتنا يا جرير المجامع

بلي آن اساتيد و مشايخي را كه شرح احوالشان را از من خواسته‌اند آباء جسماني و روحاني اين بنده شرمنده‌اند كه باميد قرب و لحوق بآستان آن بزرگواران و اطمينان بوعده پروردگار الذين آمنوا و اتبعتهم ذريتهم بايمان الحقنا بهم ذريتهم پيروي ايشان را بر هر چيز اختيار كردم و دوستي و ارادت بآنها را شعار خود نمودم كه شايد در زمره ايشان محشور شوم و دعوي علم يا كمال ديگري ندارم و در عداد علما و مؤلفين خود را نميشمارم ولي معذلك براي امتثال امر عالي و باين لحاظ كه در مقدمه هر تأليف اسم و نسب و سمت نويسنده علي المعمول بايد معلوم باشد و عادت اغلب نويسندگان بر اين جاري شده مختصري از احوال كثير الاختلال خود را عرض ميكنم .

اما ولادت حقير فقير ابوالقاسم بن زين‌العابدين عفا الله عنه و اعلي الله [ص 4] مقامه موافق يادداشتي كه بخط مبارك مرحوم مبرور آقاي والد اعلي الله مقامه است در شب چهارشنبه بيست و سيم ماه ذي‌الحجة الحرام سيزده دقيقه قبل از نصف شب در سال هزار و سيصد و چهارده قمري است در كرمان ، والده‌ام صبيه خلدآشيان حاج محمدقلي خان ابن موسي خان قاجار رحمة الله عليهم است كه والده حاج محمدقلي خان صبيه خاقان مغفور فتحعليشاه بود ، در اوان طفوليت غالبا در رفسنجان كه از شهرستانهاي كرمان است در بيست فرسخي شمال غربي كرمان اقامت داشتيم در نزد مرحوم آقا مير محمد دواني رحمة الله عليه كه مرد عالم و متقي بود درس ميخواندم ، و در سال هزار و سيصد و بيست و چهار انتقال بشهر كرمان نموديم و مرحوم والد بزرگوار در اينجا متوقف شدند و حقير در نزد عالم فاضل و اديب كامل دانشمند و استاد شهير معروف آقاي احمد بهمنيار اطال الله بقاه و متعنا من افاضاته و علاه كه در همه فنون ادبيه و مقدمات عربيه و علوم رياضيه استادي خبير و كم‌نظير است تحصيل ميكردم تا سالهاي مشروطيت ايران و انقلاباتي كه در هر جا روي داد معظم له الزاما كرمان را ترك كردند و سالها در آستان قدس و نواحي اطراف آن زيست ميكردند و الآن در تهران استاد دانشگاهند ، و بعد از حركت ايشان مدتي در خدمت عالم فاضل جامع معقول و منقول مرحوم مبرور آقا محمدجواد برادر بزرگ آقاي احمد بهمنيار تلمذ مينمودم و بعض از كتب منطق و اصول و فقه را تحصيل ميكردم و منتهاي توجه باين ناچيز ميفرمود و افسوس دارم كه بواسطه عدم قابليت استفاده كامل ننمودم زيرا در حقيقت بحري بود مواج از علم و كوهي بود از حلم و در جميع اخلاق حسنه بدون اغراق مربي كامل بود و در زهد و تقوي عديل نداشت و مؤمن بتمام معني بود ، در شعر عربي و فارسي يد طولٰي [ص 5] داشت ، تأليفات نفيسه متعدده در فنون ادبيه و رياضيه داشت كه تعداد آنها در ذكر حقير نيست و ممكن است از جناب بهمنيار استفسار شود و از نفيس‌ترين آنها كتابي است كه در رد غلام‌احمد قادياني كه مدعي مهدويت بود نگاشته و اغلاط لفظيه و ادبيه آن را برشمرده است و در عين حال كه كتاب ديني است مجموعه‌ايست در فن ادب و نظير آن ديده نشده ، و پس از وفات آن مرحوم تحصيل مرتبي نداشتم و ملازمت خدمت و نوكري پدر بزرگوار را اختيار كردم اگر چه آن قابليت و استعداد را نداشتم كه در زمره محصلين و طلاب حوزه درس آن بزرگوار محسوب شوم ولي معذلك چون مجلس عام بود و عالم و عامي حاضر ميشدند اين ناچيز هم حاضر ميشدم اما باندازه فهم ناقص استفاده ميكردم و ساير اوقاتم غالبا ببطالت ميگذشت مگر آنقدري كه حسب الامر ايشان بانجام خدمتي مأمور ميشدم و باصلاح بعض امور خانواده يا جواب بعض مراسلات وارده ميپرداختم كه غالبا شغل علمي نبود و حقيقت امر همين است كه تحصيلي نكردم و زحمتي نكشيدم جز اينكه همان اوقات كمي را كه خدمتي ميكردم با نيت صادق و اخلاص قلبي بود و نظري جز خدمت و ابراز بندگي نداشتم و آن بزرگوار را دوست ميداشتم و مورد مرحمت و توجه ايشان بودم و مدتي هم بر اين منوال گذشت تا حسب الامر ايشان و تأكيد مؤكد و تقريعي كه مكرر در مكرر ميفرمود مدتي بر مطالعه و تحرير همتي گماشتم و اجزاء متعددهٔ براي مشق و امتحان در منطق نگاشتم و در مباحث و قواعد اصوليه و احكام فقهيه بطور استدلال اوراقي را مسوده نمودم و در خلال اوقات فراغت آن بزرگوار بحضور مباركشان ارائه ميدادم و تصحيح و اصلاح ميفرمود و بوجوه كلمات علماء اعلام و معاريض اخبار اشاره و تنبيه ميفرمود تا در اواخر بآنجا رسيد [ص 6] كه نوشتجات اين ناچيز پسند طبع مبارك شد و تمجيد و تقدير نمود و دعا در حقم فرمود و در وقتي از اوقات كه بخدمتش مشرف شدم ورقهٔ را كه بخط مبارك و خاتم شريف مزين بود باين ناچيز مرحمت فرمود كه براي تيمن و تبرك عين مرقومات را در اينجا درج مينمايم :

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله و سلام علي عباده الذين اصطفي . و بعد ان ولدي الاعز و قرة عيني و ثمرة فؤادي اباالقاسم حرسه الله تعالي من شر كل طارق و غاشم و وفقه لاكتساب المكارم و المعالم قد اراني بعض مؤلفاته في فنون شتي كالمنطق و الاصول و الفقه و غيرها فوجدته و الحمد لله ذا فهم زكي و نظر دقيق و قريحة قويمة و سليقة مستقيمة اهلا لان يعلو ذروة التحقيق و يجري مجاري التدقيق في بحر عميق و ان يستنبط الاحكام الشرعية الاصلية و الفرعية عن ادلتها التفصيلية ان ساعده من فضل الله التوفيق فانه خير رفيق و اوصيه و نفسي الجاهلة اولا باخلاص النية و اصلاح الطوية فلايقصد من تحصيل العلم الا امتثال امر الله تعالي فيما فرض عليه في قول نبيه صلي الله عليه و آله طلب العلم فريضة علي كل مسلم و مسلمة و ليجعل جل سعيه بحول الله و قوته في طلب العلوم التي ارادها الله سبحانه و بينه رسوله صلي الله عليه و آله في قوله العلم ثلثة آية محكمة او فريضة عادلة او سنة قائمة و ما سواهن فضل فليقتصر علي الاصول و يترك الفضول مهما امكن و لتعلم يا ولدي و قرة عيني ان لا نهاية للعلم و لا حد تستغني به فتزعم انك قد بلغت النهاية و ادركت الغاية او اشرفت عليها فيثبطك و يوقفك عن التحصيل بل يجب علينا و عليك الجد و الجهد في تحصيل العلم ما دام لنا العمر و ما دامت الفرصة و لا حول و لا قوة الا بالله ، ثم بعد ذلك يجب علينا السعي في العمل و قد [ص 7] سمعت ما روي ان العلم يهتف بالعمل فان اجابه و الا ارتحل ، و لو فرض ان يبقي لنا علم و لم‌نعمل به كان حجة علينا و وبالا و ان زعمه الناس فضلا و كمالا و يجري فينا و العياذ بالله قولهم عليهم السلام يغفر للجاهل سبعون ذنبا قبل ان يغفر للعالم ذنب واحد ، و اسأل الله الكريم الوهاب بحق محمد و آله الاطياب ان يصلي عليهم ما طلع نجم و غاب و ان يوفقنا و اياك علي طاعته في كل باب و ان لايجعلنا من المعارين و لايخرجنا من حد التقصير ، و اعلم ان من صنوف العمل بالعلم بل من مراتبه العالية ان لاتبخل علي اخوانك المحصلين بالتدريس و التعليم مخلصا نيتك لربك الحكيم العليم و فضله كثير و قد قال رسول الله صلي الله عليه و آله افضل الصدقة ان يعلم المرء علما ثم يعلمه اخاه و عن ابي‌عبدالله عليه السلام قال قال رسول الله صلي الله عليه و آله يجيء الرجل يوم القيمة و له من الحسنات كالسحاب الركام او كالجبال الرواسي فيقول يا رب اني لي هذا و لم‌اعملها فيقول هذا علمك الذي علمته الناس يعمل به من بعدك ، و الاخبار بهذا المعني كثيرة لاتسعها هذه العجالة ، و اعلم ان نفع التعليم لايخص المتعلم فان المعلم و المتعلم كليهما ينتفعان به و انا قد جربنا في دروسنا كرارا ان صرف التصدي للبيان و التعليم اوجب حل مشكلات كثيرة لنا و لكثير من المتعلمين فواظب علي التدريس و التعليم مما تعلم يعلمك الله مما لاتعلم و اسأل الله العزيز الوهاب ان يوفقني و اياك و جميع اخوانك للخير في كل باب ، و حرر ذلك في شهر رجب من شهور سنة الثمان و الاربعين بعد ثلثمأة و الف من الهجرة النبوية علي مهاجرها آلاف صلوة و سلام و ثناء و تحية و انا العبد الاثيم و الفاني الرميم زين‌العابدين بن كريم بن ابرهيم عفا الله عنا و بوأنا في جنات النعيم و السلام خير ختام .

زين‌العابدين بن كريم .

[ص 8] اين بود عين مرقومه مبارك مرحوم والد اعلي الله مقامه كه باين ناچيز مرحمت فرمودند اگر باصطلاح معروف بين علماي درايت اجازه است همين است و اگر هم نيست همين است و دعوي استقلال و اجتهاد خاصي هم ندارم .

و بعد از وفات آن بزرگوار طريقه و مسلك حقير همان است كه در حيوة ايشان بود و تقرير ميفرمود و تغييري در آن راه نيافته و ان شاء الله نخواهد يافت و در حيوة آن بزرگوار از ايشان تقليد مينموديم و از فتاوي مرحومين مبرورين عم اكرم و جد امجد اعلي الله مقامهما كه ذكر آن بزرگواران را خواهم كرد و همچنين بفتاوي شيخ مرحوم و سيد مرحوم اعلي الله مقامهما هم عمل ميكرديم و همچنين بفتاوي ساير اصحاب از علماي ابرار هم اجازه داشتيم عمل نمائيم و الآن هم بر همان تقليد باقي هستيم و عمل خود حقير و همه اصحاب و اخوان بر همين است و پدر بزرگوارم اعلي الله مقامه با اينكه خود مستقل در عمل و صاحب كتاب و فتوي بود معمولا بكتاب جامع و فتاوي جد امجد اعلي الله مقامه عمل ميكرد و كمتر روزي بود كه مراجعه بآن كتاب نفرمايد و گفته نشود كه اين عمل بر خلاف مشهور بين علماء اعلام است كه تقليد ميت را جايز نميدانند عرض ميكنم تقليد بمعني مشهور كه اخذ فتوي باشد از مجتهد بدون مطالبه دليل همين طور است و نزد ما هم تقليد مجتهد ميت جايز نيست و آن عمل و عادت سنيان است و اما تقليدي كه ما غالبا ميگوئيم باصطلاح ديگر است كه اين اصطلاح را مشايخ ما اعلي الله مقامهم از حديث حضرت موسي بن جعفر عليه السلام برداشته‌اند كه ميفرمود اين التقليد الذي كنتم تقلدون جعفرا و اباجعفر و همچنين از اخبار ديگر كه ميفرمودند تقليد نيست جز از امام معصوم ، و تقليد حقيقي كه بر هر فرد مسلم واجب عيني است اين است كه بايد جميع اعمال مسلم بفرمايش امام و پيروي او باشد و آنچه از كتاب و سنت و ضرورت اسلام ثابت شده فقط همين است لاغير ، و اما تقليد ساير علما و مجتهدين را كه ميكنيم و اطاعتشان را واجب ميدانيم از اين نظر است كه [ص 9] فرمايش امام و پيغمبر صلوات الله عليهم را روايت نمايند و اين تقليد حقيقي و باستقلال نيست مثل اينكه در حديثي فرمودند كه هر يك از علماء كه حافظ دين خود و نگاهدارنده نفس خود باشد و مطيع امر مولاي خود باشد بر عوام است كه تقليد او را بكنند ، و اين تقليد البته از اين لحاظ است كه اين شخص مطيع امر مولا است و آنچه بگويد بروايت از او باشد و اين تقليد باستقلال نيست پس زنده و مرده اين نوع از علماء فرق نميكند ● و همينكه علم حاصل شد براي كسي كه راوي اين خبر و اين فتوي محل وثوق است عمل ميكند بقول او و قاعده همه علماي ما از سابق و لاحق از [ص 10] صدر اسلام تا كنون عملا بر همين است و عمل هر مجتهد بر همين است كه از همه كتب اخبار كه صحت انتساب آنها بمؤلفين موثقين معلوم است ميگيرند و بهر خبري كه آن را صحيح العمل تشخيص دادند عمل ميكنند درحالي كه روات آنها هم از دنيا رفته‌اند و كساني كه قادر بر اين تشخيص نيستند از كسي ميگيرند كه وثوق باو داشته باشند ، و اگر كسي خيال كند كه فتواي مجتهد غير از روايت است و روايت ميت را ميگيريم و فتواي او را نميگيريم عرض ميكنم اولا كه فتوي هم غير از روايت نيست بلكه توضيح و تشريح يك روايت يا چند روايت است و چيز ديگر نيست پس فرق نميكند و بفرض اينكه فتوائي باشد كه مأخوذ از خبر خاص يا عام يا كتاب مفسر نيست بآن عمل نميكنيم و اشكالي ندارد زيرا در شرع هم عمل بچنين فتوائي واجب نشده بلكه جايز نيست و اينكه بعض اصحاب استدلال فرموده‌اند كه فتواي مجتهد چون مظنون اوست از كتاب و سنت يا ادله عقليه كه اقامه كرده و تا در قيد حيوة است از او گرفته ميشود و بعد از وفات او اعتبار آن فتاوي تمام ميشود و رجوع بمجتهد حي مينمايند اين صحيح است و اعتقاد بر همين است الا اينكه اين قاعده در فتاوي كسي كه معلوم باشد كه جميع فتاوي او عين خبر است جاري نميشود و تقليد از چنين مجتهدي حيا و ميتا جايز است و عمل جميع اصحاب و مجتهدين بر همين است .

و از اين عرايض مجمله طريقه اين ناچيز هم در عمل و استنباط احكام في الجمله معلوم شد و معلوم شد كه طريقه اساتيد و [ص 11] سابقين اين ناچيز هم همين است كه عمل نميكنيم جز بآنچه صحت انتساب آنرا بامام عليه السلام بدانيم و بنا بر اين فرقي در ميانه فتوي و خبر نميگذاريم و راوي آن حي باشد يا ميت تفاوتي در عمل حاصل نميشود و بروايات جميع اصحاب و علماي موثقين كثر الله امثالهم اعم از معاصرين يا سابقين ميگيريم و اشكالي نميكنيم و باصل شرع و كتاب و سنت و ضرورت مذهب هم جز اين چيزي ثابت نشده و عملا جميع اصحاب سلف و خلف اجماع بر اين قاعده دارند و عملا جميع شيعه اعم از عالم يا جاهل و مجتهد يا مقلد تقليد امام حي قائم عجل الله فرجه را ميكنند و الآن همه ما بامر و اجازه امام زمان عجل الله فرجه باخباري كه در دست داريم عمل ميكنيم و بنا بر اين تقليد ميت نمودن مبنائي در مذهب شيعه ندارد . بلي علماي سنت و جماعت چون بامام مفترض الطاعه معصوم حي قائم معتقد نشده‌اند در اين باب بحثهاي زياد دارند و كتابها پر كرده‌اند و الآن هم بناي آنها بر تقليد ميت و تقليد ائمه اربعه خودشان شده و عمل آنها موافق مباني مذهب شيعه نيست و در بعضي كتب شيعه هم كه همه مقصود مصنفين رد و بحث با آنها بوده گاهي كلمات و عبارات فريقين مخلوط و مغشوش شده و توليد شبهاتي گاهي ميشود و اي بسا بر بعضشان اشتباهاتي رو داده و بياناتي نموده باشند كه مبناي آن را از مذهب اماميه پنداشته‌اند اما روح مطلب و بناي مذهب شيعه و اجماع اصحاب ما اماميه بر همين است كه فوقا عرض شد و در اين اوراق مختصره گنجايش تفصيل اين مطالب نيست و از سياق تاريخ‌نگاري هم خارج است الا اينكه بطور اجمال لازم بود اشاره بكيفيت عمل و عقيده خود نموده باشم و مراتب پيروي خود را از اساتيد و مشايخ سابقين خود حذو النعل بالنعل اعلام نموده باشم و جاي شبهه يا اشتباهي باقي نباشد . و لازم است كه باز توضيح دهم كه از بيانات فوق توهم نشود كه طريقه ما طريقه علماء اخباريه است كما اينكه مكرر ديده‌ايم جماعتي اين اشتباه را ميكنند و مولاي بزرگ من جد امجد اعلي الله مقامه [ص 12] و سيد مرحوم اعلي الله مقامه و شيخ مرحوم اعلي الله مقامه و ساير بزرگان ما همگي تصريح باين مطلب فرموده‌اند و كتب استدلاليه ايشان هم شاهد و حاضر است كه طريقه ايشان طريقه حقه اصوليه است منتهي اين است كه از بعض قواعد موضوعه عامه كه گاهي اشتباها شايد يكي از شيعه عمل كرده باشد احتراز ميكنند و حق هم همين است براي اينكه در مذهب شيعه بنا نيست بقواعد جاريه در نزد ابوحنيفه و اضراب او جاري شوند و كسي كه ميگفت « قال عليٌّ و قلت » پيروي قواعد او را نبايد كرد و ائمه ما عليهم السلام بر او و امثال او لعنت فرموده‌اند و اصحاب ما رضوان الله عليهم عموما همين اعتقاد را دارند الا اينكه دقت و احتياط مشايخ ما اعلي الله مقامهم در اين باب بيش از سايرين شده و بعض تقيه‌ها را هم چون روزگار مقتضي شد از ميان برداشتند نه اينكه مخالفتي در ميانه باشد و اگر در مقامي قولي را اختيار كنند كه مشهور در ميانه اصحاب نيست همچو نيست كه بكلي قائل در اصحاب سلف نداشته باشد بلكه هر چه فرموده‌اند قائل هم دارد منتهي ممكن است مشهور نباشد و از همين باب است اختلافاتي كه گاهي در بيانات مولاي بزرگوار با بيانات شيخ مرحوم اعلي الله مقامه ديده ميشود يك جهتش همين است كه شيخ تقيه فرموده‌اند و ايشان تقيه نفرموده‌اند و الا مذهبشان در هر باب يكي است و اختلاف ندارند ، حال اگر با ساير اصحاب هم گاهي اختلافي ديده بشود باين جهات است و اختلافي نبايد در بين باشد و اصل اعتقاد يكي است و مبناي شيعه اماميه بر اين است كه در جميع اصول و فروع تابع ائمه عليهم السلام باشند و پيرو ديگران نشوند و از پيش خود كاري نكنند و علماي سنت هم دعوي اينكه مفترض الطاعة و معصوم هستند نداشته‌اند بلكه ادعاي يقين بامري هم بيچاره‌ها نداشته‌اند پس چه لزومي است كه از پي آنها رفت ؟ پس اگر اختلافي در بيانات مشايخ ما با ساير اصحاب در قواعد اصول يا احكام فروع يا هر چه باشد به‌بينيد و قول اصحاب هم اتفاقا موافق با سنيان و مأخوذ از آنها و از كتب آنها [ص 13] باشد يقين بكنيد كه اشتباه كرده‌اند يا تقيه كرده‌اند و البته در آن مورد بقول اصحاب نميگيريم كما اينكه آل‌محمد عليهم السلام دستور فرموده‌اند كه اگر در فرمايشات خودشان هم خبري موافق اجماع عامه باشد ترك شود و عمل بآن نشود . پس اصل محكم اولي كه مجمع عليه جميع شيعه است همان است كه بايد در كلي و جزئي و اصول و فروع آنچه ميگويند موافق فرمايش آل‌محمد عليهم السلام باشد و بنا بر اين اگر گاهي به‌بينند كه مشايخ ما با ساير اصحاب اختلافي دارند نبايد گفت كه ايشان اصولي نيستند البته اصولي هستند منتهي اختلافشان گاهي از اين قبيل جهات دارد و هميشه ساعي شده‌اند كه پيرو آل‌محمد عليهم السلام باشند زيرا الحمد لله ما را از ديگران مستغني فرموده‌اند و بطور حصر هم فرموده‌اند علينا القاء الاصول و عليكم ان تفرعوا پس قواعد و اصول هم منحصرا از آل‌محمد است عليهم السلام و فروع هم از ايشان و ما و همه اصحاب هم ان شاء الله و الحمد لله شيعه ايشان و تفريعي كه در اين مقام اجازه داده‌اند البته بنوعي است كه از مدلول اصل خارج نباشد و نصوص عامه و مطلقه كه از آل‌محمد عليهم السلام داريم شامل آن باشد خلاصه آنكه تفصيلي منظور ندارم ولي اعتقاد خود و مشايخم را اجمالا عرض كردم .

و اما در اصول مذهب هم خيال نميكنم محتاج بتوضيح و تفصيل باشم و مشايخ ما اعلي الله مقامهم هزاران تأليف و تصنيفشان در دنيا منتشر است معذلك بخت ما اينطور است كه اعتراض معترضين بر ما هيچ وقت تمام نميشود و هر قدر هم جواب داده شود قانع نميشوند ولي خوشبختانه هيچ وقت آن اعتراضات مقرون باستدلالي نيست و غالبا بصرف تهمت و بهتان ميگذرانند و تأكيد آنرا با فحش و ناسزاگوئي و نسبتهاي ناروا قرار ميدهند و براي معترضين حربه خوبي است زيرا شخص متشرع قادر بر جواب اين نوع مجادله نيست و از خدا ميترسد و جوابش جز سكوت و سلام و تغافل چيزي نيست و بايد هم اينطور باشد چون بحمد الله آن اعتراضات از ناحيه [ص 14] اهل علم و تقوي و كمال و اطلاع نيست و ما هم بهمين خوشوقتيم و احتساب اجر مينمائيم الا اينكه دلتنگي ما گاهي از اهل علم و كمال است كه چرا منع نميفرمايند البته آنها هم عذر دارند و بدرد ما گرفتارند و با جاهل چه بگويند ؟

بلي مشكل آنجا است كه گاهي از ناحيه اشخاص كه خود را شبيه بعلما ميخواهند بنمايند اين نوع اشاعات و انتشارات ديده ميشود مثل خالصي ● كه كتابي نوشته و با صرف نظر از قسمت عمده آن كه زشت‌گوئي و سبّ است عقايدي را بتهمت نسبت باين [ص 15] ناچيز و مشايخ من داده كه روح من و هر مسلم از آن اعتقادات فاسدي كه خلاف ضرورت و كتاب و سنت است بيزار است و بر صاحب آن عقايد لعنت ميكنم ولو خود من باشم و بر دروغگو و مفتري هم لعنت ميفرستم و بايشان هم عرض ميكنم كه انا او اياكم لعلي هدي او في ضلال مبين و حديثي هم ميخوانم كه ان الله حرم الجنة علي كل فحاش بذيّ لايبالي بما قال و لا ما قيل له و از اوصاف آن كتاب اين است كه بر ساير علماء اعلام هم چيزي باقي نگذارده و معلوم است كه جز با ماهيت اسلام ديگر غرض شخصي با كسي ندارد .

و عجب‌تر اين است كه عده ديگر هم بنام جامعه متدين انجمن شدند و افكارشان را روي هم ريختند و كتابي بر همان سبك و سياق متمم آن كتاب قرار دادند و آنرا هدايت‌نامه نام گذاردند و منتشر نمودند و از حرفهاي زشت و عقايد [ص 16] فاسدي كه ممكن است كسي فرض كند و بفكر ايشان نيامده بود اينان اضافه و تكميل نمودند و بعض ديگر هم تعريف و تقريظ بر آن نوشتند و للّه درّهم جميعا ، ولي بايد گفت :

و هو بسبق حائز تفضيلا مستوجب ثنائي الجميلا

باري در نظر نداشتم از اين مقوله چيزي عرض كرده باشم و جهر بسوء قول نموده باشم ولي چون حقيقةً مظلوم شده‌ام و كتابهائي منتشر كرده‌اند كه دست هر عامي كه بيفتد ابتداءً آنها را تأليف اسلامي خيال ميكند باين چند كلمه در اين مقام مصدع شدم كه در آن كتابخانه مبارك مخلد شود ان شاء الله و تظلم و عرض حالي از دست اين مؤمنين بآن آستانه مقدسه كرده باشم و اين مختصر بمنزله اظهارنامه‌ايست كه اصل شكايت را بموقع خود خواهم كرد و انما اشكو بثّي و حزني الي الله و اعلم من الله ما لاتعلمون .

[ص 17] پس لازم است كه در اين مقام اجمالا عرض كنم كه عقايد من در جميع امور بدون استثنا همان است كه كتاب خدا يعني قرآن بآن ناطق و سنت پيغمبر صلي الله عليه و آله بر آن قائم است و اوصياء دوازده‌گانه آن حضرت ائمه اطهار صلوات الله عليهم شرح و توضيح فرموده‌اند و ضرورت اسلام و مذهب و اجماع مسلمين يعني فرقه محقه اماميه كثرهم الله بر آن است و قول من در جميع امور اعم از اينكه بدانم يا ندانم و بفهمم يا نفهمم ، بمن رسيده باشد يا نرسيده باشد و اظهار فرموده باشند يا كتمان ، كلي باشد يا جزئي ، اصلي باشد يا فرعي ، در اعتقادات قلبيه باشد يا احكام عمليه هر چه باشد قول من قول آل‌محمد است عليهم السلام و غلام مطيع ايشانم ان شاء الله از ارش خدش گرفته تا توحيد پروردگار ، اين است دين من و اين است عقيده من شاهد بغايب برساند و خدا را بر اين عقيده گواه ميگيرم و اميد دارم با همين عقيده [ص 18] بميرم و محشور شوم و اين امري است كه خداوند مرا بآن هدايت فرموده و ان شاء الله تقليد عاميانه نيست ، و اما تفصيل جزئيات در اين مقام ضرورت ندارد و عقيده‌ام همان است كه مشايخ من اعلي الله مقامهم در كتب مختصره و مفصله خود در هر باب نوشته‌اند بدون كم و زياد همان است زيرا ايشان را روات از آل‌محمد عليهم السلام و حجتهاي ايشان ميدانم و آنچه بمن رسيده بوسيله ايشان رسيده و همان را صحيح دانسته‌ام و اختيار كرده‌ام و حاصل عمر و زحمت و اجتهادم همان است ،

هذا جناي و خياره فيه اذ كل جان يده الي فيه

و اما تأليفات حقير جاهل قابل ذكر نيست و بيش از چند جلدي هم نيست زيرا از كثرت حوادث و واردات و گرفتاريهاي گوناگون حواس جمع و مجال تأليفي نداشتم و لزومي هم نميديدم بجهة اينكه بحمد الله آنقدر تأليفات مفيده كه بقدر كفايت [ص 19] بلكه بيش از اندازه حاجت است از مشايخ من اعلي الله مقامهم مانده است كه هنوز توفيق نيافته‌ايم عمل بآنها نمائيم و اگر اهل عمل باشيم همانها بقدر كفايت دين و دنيا و آخرت ما هست و اگر هم عمل نباشد كه نبايد انسان حجتي بر خود زياد كند و در اخبار فرموده‌اند لاتطلبوا علم ما لاتعلمون و لماعملتم بما علمتم ، ولي دو سه فقره كه بحكم ضرورت در جواب سؤال اشخاص نوشته‌ام بقرار ذيل است :

رساله ارض تسعين در بيان احكام صوم و صلوة در نواحي قطبين و كيفيت تعيين اوقات در آن حدود و بيان غلطات جوابي كه خالصي‌زاده در اين مسأله داده است و چاپ شده .

رساله اجتهاد و تقليد كه بر حسب لزوم براي اقناع بعض اخوان مؤمنين كه از هر جا [ص 20] تقاضاي نوشتن رساله عمليه مي‌نمودند نوشتم و بر ايشان اثبات و استدلال نمودم كه محتاج بتجديد رساله عمليه نيستيد و آنچه در دست داريد از رسائل عمليه مشايخ عظام اعلي الله مقامهم كافي است و عين متون اخبار آل‌محمد است عليهم السلام و مرحوم مولاي بزرگوار جد امجد اعلي الله مقامه در اول كتاب جامع ميفرمايد كه اميدوارم اين كتاب تا ظهور قائم عجل الله فرجه بماند و معمول به باشد ان شاء الله ، و مولاي من والد ماجد اعلي الله مقامه در اول رساله عمليه خود مسمي بموجز مرقوم ميفرمايد كه احتياج بنوشتن اين رساله نبود جز اينكه اخوان اصرار و الحاح نمودند و اگر ميخواستم مطلب را بآنها حالي نمايم چون موضوع علمي بود مشكل بود لذا اين رساله را نوشتم ، و بنده ناچيز ملاحظه كردم كه مطلب را تا حد امكان باندازهٔ كه در زبان فارسي ممكن است و مقتضي است بايد بعوام از اخوان حالي كرد كه تدريجا بر بصيرت شوند و اگر چه اساس آن كتاب بر بيان دو مسأله بيش نيست يكي توضيح معني اجتهاد و تقليد و تاريخ آن و ديگري در بيان جواز تقليد ميت يا عدم آن ولي در خلال بيانات اشاره ببعض جزئيات و كليات كه لازم بود نموده‌ام و خاصة ثابت [ص 21] كرده‌ام كه مناسب است تجديد رساله‌ها و فتاوي مختلفه تقليل يابد زيرا دنيا رو بوحدت و تكامل بايد سير كند ان شاء الله و تعداد رسائل بعد از اين مفيد نيست بلكه مضر بعالم اسلام و توحيد كلمه است و با اينكه اين معني در نزد هيچ عاقلي قابل انكار نيست مع التأسف طبع و نشر آن كتاب هم اسباب رنجش جمعي شد كه اميد عفو از همه دارم با اينكه بحثهاي من در آن كتاب همه‌اش بر عقايد عامه است نه شيعه و اميد است كه آن رنجشها هم بعد از تجديد نظر و امعان فكر مرتفع شود ان شاء الله زيرا جز خيرخواهي منظوري نبوده ، چاپ شده .

رساله تنزيه الاولياء در جواب ايرادات بر كتاب مبارك ارشاد العوام تصنيف مولاي بزرگوار جد امجد اعلي الله مقامه نوشته‌ام كه جمعي از طلاب و متدينين كاشان اعتراض نموده‌اند و مشتمل بر شصت ايراد است كه بعد از اصرار و تكرار سائل جواب داده‌ام و مقدمهٔ در اول آن كتاب ظاهرا خارج از موضوع سؤالات و اعتراضات نوشته‌ام كه بخيال اين ناچيز قابل توجه اهل علم و مخصوصا جوانان روشن‌فكر است و مشتمل بر بيان مشبعي در كيفيت اتحاد اسلام و مسلمين است كه بطرز بديعي نوشته شده و غير از راههائي است كه ديگران نشان ميدهند بلكه مأخوذ از فرمايش خود شارع اسلام و اوصياء او سلام الله عليهم است كه حافظين اسلام بوده‌اند و بهتر ميدانسته‌اند كه اسلام بچه كيفيت بايد نگاهداري شود و پيشرفت نمايد و راه اتحاد مسلمين چيست ، چاپ شده .

رساله در توضيح معني علت غائي در شرح عبارتي از ارشاد العوام ، چاپ نشده .

رساله وادي السلام در احكام زيارت و زيارات معصومين صلوات الله عليهم و بعض مطالب مفيده ديگر ، چاپ شده .

رساله در بيان اينكه وصي پيغمبر صلي الله عليه و آله بعد از آن حضرت سي سال بايد عمر كند نه كمتر و نه بيشتر و شرح فرمايش سيد مرحوم اعلي الله مقامه در اين باب ، چاپ نشده .

[ص 22] ترجمه كتاب مبارك رجوم الشياطين در اعتقادات تأليف مرحوم آقاي بزرگوار جد امجد اعلي الله مقامه بامر مرحوم آقاي والد اعلي الله مقامه ، چاپ شده .

ترجمه كتاب مبارك ايضاح الاشتباه تأليف مرحوم آقاي والد اعلي الله مقامه كه بامر ايشان ترجمه شده .

رساله فلسفيه در جواب جناب آقاي فلسفي واعظ مشتمل بر ٢٥ سؤال و جواب كه حسب الامر جناب آقاي آية الله بروجردي متع الله المسلمين بطول بقائه و بمنظور رفع اختلاف از ميانه شيخي و بالاسري اين سؤالات را فرموده‌اند و اميدوارم جوابهاي حقير در آن رساله مفيد و قانع‌كننده باشد ، چاپ شده .

رساله در بعض مسائل وصيت از بصره سؤال كرده‌اند ، عربي است ، چاپ نشده .

رساله رحلة بغداد در جواب اعتراضات خالصي‌زاده ، عربي است ، چاپ شده .

شكايت‌نامه در شكايت از سلوك جماعتي كه خود را متدين مينامند و جواب اعتراضات و تهمتهاي آنها ، چاپ شده .

شكوي الملهوف در مختصري از اصول عقايد شيعه ، در بغداد نوشتم ، عربي است ، چاپ شده .

و بطوريكه عرض كردم حقير نوشتِهاي خود را قابل ذكر نميدانستم و نميدانم ولي بامتثال امر حضرت والا ذكر آنها را نمودم كه ضمنا اشارهٔ هم ببعض معاملات و سلوك ناملايم بعض ابناء زمان نسبت بخود نموده باشم كه ببهانه اعتراض بر مطالب حقير كه جز روايت فرمايش خدا و رسول چيزي نبود چه سلوكي در اين چند سال با اين بيمقدار شده است و بچه اشكال بنام اختلاف در مسائل ديني غرض‌راني‌ها و عداوتها نمودند كه از ذكر آنها خودداري ميكنم ،

گر نويسم شرح آن بيحد شود مثنوي هفتاد من كاغذ شود [ص 23] 

ولي متأسف و متحسر ميشوم كه پس از زحمات و خدمات دويست‌ساله مشايخ كبار اعلي الله مقامهم و ارشاد و هدايت ايشان عدهٔ باين نحو شكر احسان مينمايند و مكنون خود را نشان ميدهند و اشخاص بي‌علاقه بدين و ايمان را وادار ميكنند كه كتابها و روزنامه‌ها بنويسند و زشت‌ها بگويند و از خداوند متعال توفيق شكر و صبر و سكوت براي خود و همه اخوان مسألت دارم و براي صبر اجر بسيار و بي‌حساب و عاقبت شيريني است كه هنوز بر اكثر پنهان است و نميدانند و ستعلمن نبأه بعد حين و معذلك از همان محترمين امتنان بسيار دارم كه در نتيجه بداخلاقي‌ها و بدگوئي‌ها كمك بنشر فضائل آل‌محمد عليهم السلام مينمايند زيرا در كتب اين ناچيز هم غير از ذكر فضيلت آن بزرگواران چيزي نيست و منتهاي آمالم نشر امر ايشان است بهر زبان كه باشد خوب است پس آنها هم طوعاً او كرهاً نشر دين ميكنند منتهي به نيت خود محشور ميشوند و ان الله قد ينتصر لدينه بشرّ خلقه .

و اما از حوادث تاريخي ● در ايام گذشته خود تا اين تاريخ كه [ص 24] اول سال هزار و سيصد و بيست و نه شمسي و شصت و نه قمري است چيزي كه مربوط باين ناچيز و قابل ذكر باشد ندارم و مهمترين حوادث و قضايائي كه تأثير آن در اين ناچيز بلكه در عالم اسلام قابل وصف و تحرير نيست همانا واقعه كبري و سانحه عظمي و حادثه‌ايست كه الآن كه بعد از نه سال است قلم اين ناچيز قادر بر تحرير و تعبير از آن نيست ، و قد تزلزل منها السهل و الجبل ، و آن فاجعه ناگوار و رحلت پدر بزرگوارم اعني انسان العين و عين الانسان وحيد العصر و فريد الدهر النافي عن الدين تحريف الغالين و انتحال المبطلين و تأويل الجاهلين الشيخ الكامل و العالم العامل و الفاضل الباذل الذي جمع الاضداد و رفع الانداد و ادخل في القلوب الوداد و اوضح طريق الرشاد و بيّن سبيل السداد و دلّ الي الفؤاد شيخ الطائفة و القطب في الدايرة مولانا [ص 25] و استادنا و سنادنا و من اليه في الامور استنادنا و اعتمادنا حافظ دين سيد المرسلين و ناشر فضائل ائمة الدين عليهم صلوات المصلين المرحوم المبرور الحاج زين‌العابدين خان كرماني اعلي الله مقامه و رفع في الخلد اعلامه بود و يقين دارم كه اهل ادب بر اين ناچيز عيب نميگيرند از مدح‌سرائي و انشاء القابي كه بر آن جناب نمودم و از شيوه تاريخ‌نگاري خارج شدم كه اين از باب علاقه پدر و فرزندي نيست و علاوه بر آن آن بزرگوار را بر من حق حيوة است كه مرا بروح معرفت احيا فرمود و از لب گودال جهنم كه مشرف بر هلاك بودم نجات بخشود و كسيكه يك حرف بتو آموخت تو را بنده خود قرار ميدهد پس چگونه است حق كسيكه تو را از گمراهي بشاهراه هدايت رساند و سعادت ابدي بخشد و اگر تا ابد مرا حيوة دهند كه با هزار زبان و بيان مدح او نمايم عشري از اعشار آن حق ادا نميشود زيرا من از حد بندگي خود تجاوز نميكنم و بيش از ادراك خود نميگويم ، وصف ما اندر خور اوهام ماست ، بهتر آن است كه لب فرو بندم و همين گويم او چنان بود كه خود خود را ستود و اين دار فاني را وداع نمود ،

قرة العين من آن جان جهان يادش باد كه خود آسان بشد و كار مرا مشكل كرد

چه عرض كنم و چه نويسم و درد غربت و تنهائي خود را بكه گويم ،

نه نيك‌خواهي كه يك زماني ز من بپرسد غم چه داري نه غم‌گساري كه گاه‌گاهي باو بگويم غم نهاني

رضاً بقضاء الله و تسليما لامره و بالله آنس عن كل وحشة و هو خلف عن كل سلف و ان رباً كفانا بالامس سيكفينا الآن و في غد ان شاء الله و [ص 26] الله يقول الحق و هو يهدي السبيل ، بلي او مجاورت پروردگار خود اختيار فرمود و مرا بحسرت فراق و بداخلاقي ابناء روزگار دچار نمود ،

جاورت اعدائي و جاور ربه شتّان بين جواره و جواري

تاريخ رحلت آن بزرگوار دو ساعت قبل از ظهر روز يكشنبه پنجم ماه جمادي الاولي سال هزار و سيصد و شصت هجري قمري بود مطابق سيزدهم خرداد هزار و سيصد و بيست و بر حسب وصيت آن حضرت مأمور بودم كه بفوريت جسد مقدس را بكربلاي معلي برسانم ولي چون در آن ايام مملكت عراق دچار انقلاب و رشيد عالي رئيس الوزراي وقت نظم آنجا را مختل نموده بود و عذر موجه داشتم و بالضروره بر حسب وصيت خود آن حضرت جسد مقدس را در قريه لنگر هفت فرسخي شهر كرمان بامانت گذاردم تا پس از پانزده روز انقلاب عراق تسكين يافت بي‌درنگ جنازه مطهر را بصحابت جناب عالم فاضل و ابن عم معظم و محترم سركار حاج شيخ اسحق خان آقازاده دامت تأييداته و چند نفر از اخوان محترم بكربلاي معلي فرستادم و در رواق مقدس پائين پاي حضرت ابي‌عبدالله الحسين عليه السلام و روحي فداه در جنب مراقد مطهره سيد مرحوم و مرحوم پدر و برادر بزرگوارش اعلي الله مقامهم مدفون گرديد و در عرض راه از يزد و قم و اهواز و خرمشهر و بصره و كربلاي معلي در هر جا احترامات نمودند و عدهٔ از خاص و عام و محترمين استقبالها و سوگواريها نموده و مجالس ترحيم منعقد نمودند جزاهم الله خير الجزاء و شكر الله سعيهم و فراموش نميكنم مراسلات متعدده و روايات موثقين از اخوان را كه در موقع دفن جسد مقدس و باز كردن [ص 27] صندوق در حرم مطهر حاضر بودند و بيش از ششصد نفر بطوريكه نوشته بودند جمعيت عرب و عجم از اهالي كربلا و زوار در آن موقع حاضر و متوجه بودند پس از ٢٥ روز كه در آن هواي گرم سوزان و چله تابستان عربستان صندوق باز ميشود جز رائحه معطر كافور استشمامي نميشود و هيچ نوع تغيير در جسد مقدس راه نيافته بود و الحمد لله و ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء .

و اما تولد آن بزرگوار در شب سه‌شنبه هفتم ماه رجب و سال هزار و دويست و هفتاد و شش بود و هشتاد و سه سال و نه ماه و بيست و هشت روز زندگاني فرمود والده ماجده‌اش صبيه مرحوم محمدقلي ميرزا ملك‌آراي بزرگ فرزند سيّم خاقان مغفور طاب ثراه بود و والده مشار اليها صبيه مرحوم شاهرخ ميرزا بود كه از طرفي نوه نادرشاه افشار بود و از طرفي نسب بمرحوم شاه سلطان حسين ميرسانيد . باري و آن بزرگوار در موقع رحلت مرحوم آقاي بزرگوار جد امجد كه بيست و دويم شعبان هزار و دويست و هشتاد و هشت بود دوازده‌ساله بود كه از آن وقت در تحت حضانت و تربيت برادر بزرگوار و استاد عالي مقدارش علامه عصر و يگانه دهر حامي حوزه اسلام و ايمان و مبين احكام قرآن حامل علوم آل‌محمد عليهم صلوات الله الملك المنان سيدنا و مولانا مرحوم آقاي حاج محمد خان اعلي الله مقامه كه شرح احوال آن جناب در كتاب تذكرة الاولياء بتفصيل مسطور است زندگاني نمود و همواره در سفر و حضر ملازم آن حضرت و مورد منتهاي علاقه و مرحمت ايشان بود باندازهٔ كه در سنين اواخر عمر كه آن بزرگوار بواسطه توارد ناملايمات و هم ناخوشيهاي مزاجي كمال افسردگي داشت مكرر از ايشان شنيده ميشد كه از هيچ چيز [ص 28] دنيا خوشحال نميشوم جز از ديدن زين‌العابدين خان ، و اما ارادت ايشان هم نسبت ببرادر بزرگوار اين بود كه خدمت او را بر مال و جان و اولاد و تمام دنيا اختيار كرده بود و همّ و غمي جز خدمت و اخلاص نيت نداشت و تحصيلات ايشان هم همان بود كه در خدمت برادر استفاده ميكرد و غالبا در مكتب ايشان بخدمات عادي يا مقابله كتب مشغول بود و در جمع اخبار كتاب المبين تنها عامل مؤثر و معاون ايشان بود .

و مكرر بخود اين بنده ناچيز ميفرمود كه من در جواني تحصيلي نكردم جز اينكه چند ورق از اول كتاب شرح كبير را با بعض اخوان مباحثه كردم و حوصله‌ام وفا نكرد و ترك كردم و هر وقت مجالي دست ميداد مطالعه ميكردم و هر چه ميسر ميشد مينوشتم و مقدمات عربي را اجمالا در نزد مرحوم آخوند ملا محمدحسن كه مرد فاضلي بود و از اصحاب مرحوم آقاي بزرگ اعلي الله مقامه بود درس خواندم و ميفرمود كه الآن هم اعتراف ميكنم كه علمي ندارم و مكرر ميشود كه مشكلاتي بر من وارد ميشود و هر چه فكر ميكنم و مراجعه ميكنم آخر هم حل نميشود و بالاخره مأيوس ميشوم و ميگذرم و اما همين كه سؤالي از جائي ميشود و ناچار از جواب ميشوم متوكلا علي الله قلم را برميدارم و در صدد نوشتن جواب برميآيم و خداوند همچو خواسته كه تأييد ميشوم و تدريجا متوجه ميشوم و مظان جستجوي دلايل آن بخاطرم ميرسد حتي اينكه از پي حديثي ميگردم كه استدلال بآن نمايم كتاب را برميدارم و باز ميكنم بمحض اينكه باز ميكنم حديثي كه دليل بر موضوع است در همان جا مي‌بينم بدون زحمت تصفح و جستجو ، و ميفرمود از اين نوع تأييد آنقدر ديده‌ام كه اندازه ندارد .

[ص 29] عرض ميكنم اين جمله فرمايش خود ايشان بود كه روايت نمودم اما آنچه محسوس اين ناچيز و همه ملازمين آن بزرگوار ميشد بدون شائبه اغراق در جميع اخلاق و احوال مؤيد من عند الله و آيتي از آيات پروردگار بود و از حدود عادي برتر و بالاتر ، در زهد و تقوي و ازدنياگذشتگي واحد عصر خود بود و كاه و كوه در نظرش يكسان مينمود و اگر گاهي بچيزي اظهار علاقه ميفرمود براي خدا بود و بمنظور خدمتي بود چون خود را وقف بر خدمت آل‌محمد عليهم السلام و بندگي ايشان و نشر فضايل آن بزرگواران ميدانست و همه اوقات خود را مصروف اين امر ميداشت در ايام هفته پنج روز را مرتبا درس ميفرمود و غالبا درسش در حكمت الهيه بود پنجشنبه و جمعه را تعطيل ميفرمود و در عوض شب جمعه و شب شنبه را بعد از نماز مغرب و عشاء در مسجد موعظه ميفرمود و در ايام ماه مبارك رمضان همه روزه بعد از نماز ظهر و عصر موعظه ميفرمود و شايد دو ساعت طول ميكشيد و غالبا در آخر ذكر مصيبت حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام ميفرمود و ميگريست و ميگريانيد و در هر سال ده روز ايام روضه در منزل شخصي و ده روز هم كه در مدرسه اقامه عزا ميفرمود در آخرْ منبر تشريف ميبرد و بعد از موعظه ذكر مصيبت ميفرمود ، و اوقات خود را مهما امكن مصروف بامر ديگر غير از خدمت و ذكر فضيلت آل‌محمد عليهم السلام نميداشت ، در شبانه‌روز هشت الي ده ساعت را مشغول تحرير و مطالعه بود و معذلك ديد و بازديدهاي واجب از او فوت نميشد ولي بامور منزل يا ملك يا معاش بسيار كم ميپرداخت و محل توجهش نبود ، در امور حقوقي و مرافعات مطلقا دخالت نميفرمود ، وسعت و تنگي دنيا هر دو در نظرش علي السوي بود و تغيير حالتي در حوادث باو دست نميداد و پيوسته صابر و شاكر بود و چنان [ص 30] اعتماد و توكلي بر خداوند داشت كه فوق آن متصور نبود و سخت‌ترين حوادث را سست مي‌پنداشت و باك نداشت و در تمام مدتي كه ملازم خدمتش بودم نديدم كه هيچ سائل و خواهندهٔ را رد فرمايد و كم يا زياد و بقدر امكان عطا ميكرد و اگر حاجت ديگر كسي داشت در صدد قضاء آن برميآمد ، در كمال تواضع و فروتني كه داشت احترام هر كس را باندازه او رعايت ميفرمود ، غيبت از احدي نميفرمود تعريف بي‌جا هم نميكرد ، اخم و عبوس نداشت و هميشه با نشاط بود و تكلم بسيار كم ميفرمود مگر باندازه حاجت و بيشتر اوقات فراغت از كار متفكر بود ، غذا بسيار كم ميل ميفرمود و در جميع امور و حركات و سكنات موافق سنت حركت ميفرمود و در تمام ايام ملازمتم يك مكروه از آن بزرگوار نديدم و يك كلمه زشت يا خلاف نزاكت در تمام عمر از ايشان شنيده نشد . باري حقير فقير قادر بر احصاي محاسن اخلاق آن بزرگوار نيستم و همين قدر ميدانم كه دوست و دشمن و عارف و عامي شيفته اخلاق او بودند و هيچ كس را از خود نرنجانيد حتي دشمنان او كه بر حسب طينت و طبيعت دشمن بودند منكر محاسن اخلاق او نبودند و ناچار از تعريف و تمجيد بودند ، محل وثوق دوست و دشمن بود و همه را ناصح مشفق و در شدايد مرجع و ملجأ و مورد اعتماد عموم و رأي متينش قاطع جميع اختلافات بود .

در سال ٣٠٥ قمري در خدمت برادر بزرگوار بعتبات عاليات و مكه معظمه مشرف گرديد و پس از آن تا آخر عمر سه سفر بكربلاي معلي و چهار سفر بمشهد مقدس مشرف گرديد كه اين ناچيز هم در اين اسفار ملازم خدمتش بودم و در اثناي سفر هم غالبا مشغول تحرير و تأليف و جواب مسائل بود و بقدر امكان مشغول ذكر فضائل آل‌محمد عليهم السلام بود مگر اينكه گاهي موانعي پيش ميآمد و جمعي راضي [ص 31] نميشدند و در صدد زحمت برميآمدند مثل اينكه در سال هزار و سيصد و سي و يك قمري كه بعتبات عاليات مشرف شديم در كربلا و نجف بعض آقايان طلاب اجتماعاتي نمودند و بلواهائي كردند و بر حسب امر مرحوم آية الله حاج سيد محمدكاظم يزدي تسكين يافتند ، و مثل اينكه در سال هزار و سيصد و سي و پنج قمري در مشهد مقدس اجتماعاتي از طرف بعض طلاب در مسجد گوهرشاد بر خلاف ايشان نمودند كه از ذكر جزئيات آن حوادث خودداري ميكنم و با حسن اهتمام و انتظام جناب اشرف آقاي قوام السلطنه كه در آن سال حكومت آن ايالت را داشتند با تبعيد دو سه نفر از اشرار غائله تسكين يافت ، و همچنين در سال سيصد و پنجاه و سه قمري كه در عتبات عاليات مشرف بوديم در ايام توقف كاظمين عليهما السلام با تحريك چند نفر از خويشان خالصي كه مسبب تعطيل قسمتي از بازار شدند و در صحن مقدس اجتماعي نمودند و از دولت خود خواهش داشتند كه دستور دهد زوار شيخيه كه زيارت خود را نموده‌اند زودتر حركت كنند تا بالاخره بعض از بني اعمام خالصي بحضور ملك غازي مرحوم شرفياب شدند و تقاضاي خود را بعرض رساندند و خلاصه فرمايشات ملك بآقايان اين بود كه اين نوع سلوك در ميانه مسلمين خاصة اهل علم نسبت بشخص عالم و ميهمان واردي كه براي زيارت ضرايح و قباب مقدسه شما آمده است معهود نيست بلكه خارج از انسانيت است و شايد منظور آقايان اين است كه بهمه ملل غير مسلم بفهمانيد كه اگر هيچ كس هم از خارج در صدد القاء خلاف و اختلاف و تشتت مسلمين نباشد شما خود براي برانداختن ريشه اسلام كافي هستيد ، اين بگفت و پشت بر جماعت نموده و از اطاق بيرون رفت . باري غرضم تذكر گذشته‌ها نبود و جزئيات قضايا را هم كه تألم روحي [ص 32] آن بي‌اندازه است شرح نميدهم ولي ضرري هم نداشت كه بعض حوادث تاريخي از ميان نرود و اسباب عبرتي باشد و نخواستم كه فرمايش حكيمانه آن ملك مرحوم فراموش شود و كلام الملوك ملوك الكلام .