فرموده‌اند : سنت جامعه يا ضرورت اسلام كه تخلف و انكار آن جايز نيست نه آن چيزي است كه حكماً جميع مسلمين از سياه و سفيد و زن و مرد و كوچك و بزرگ بدانند كه آن فرمايش پيغمبر است صلي الله عليه و آله بلكه ضروري مذهب آن چيزي است كه در ميانه عقلاي مسلمين و اعتناكنندگان بدين بديهي باشد كه از فرمايشات پيغمبر است و شكي در آن نداشته باشند خواه عوام و جهال هم بدانند و خواه ندانند ولي در نزد عقلا و دانايان بديهي است مثل اينكه شك ندارند كه شهر مكه موجود است يا شهر كلكته هست با اينكه بسياري از مردم نميدانند كلكته هم هست بلكه اسم آنجا را هم نميداند معذلك اگر مرد عاقلي منكر آن بشود او را سفيه يا ديوانه ميدانيم زيرا كثرت روايات بحدي است كه جاي انكار نيست . و بايد دانست كه ضروريات مذهب هم جميعش در هر زمان و در هر مكان يكسان نيست ، مثلا در اول اسلام همه مسلميني كه بودند نشنيده بودند كه نماز ظهر چهار ركعت يا نماز مغرب سه ركعت است يا غسل جنابت براي هر زن و مرد واجب است مگر چهار نفري كه شنيده بودند تا بعد از مدتي كه همه اعتناكنندگان بدين و همانها كه فهمي داشتند از [ص 165] كثرت روايات تدريجا شنيدند و يقين كردند و در نزد آنها تدريجا بحد بداهت رسيد و مطلب اين است كه اتفاق جميع مسلمين شرط در ثبوت ضرورت نيست و اگر اتفاق جميع مسلمين و همه اهالي شهرستانها و كوهستانها و اهل فهم و غير آنها در ثبوت ضرورت شرط بود كه هيچ مسألهٔ در دنيا بحد ضرورت نميرسيد حتي نبوت شخص پيغمبر صلي الله عليه و آله هم بحد ضرورت نميرسيد و چه بسيار دختر نه‌ساله كه نميداند پيغمبر خدا كيست و چيست ولي مناط شيوع مسأله است در ميانه اعتناكنندگان بدين از اين ملت سلفا و خلفا بحدي كه همه يقين كنند و اين امر تدريجي است و جميع ضروريات از روز اول كه پيغمبر فرموده ضروري نشده مگر براي بعضي كه از اول خودشان شنيدند يا بتواتر براي آنها روايت شد تا بحد بداهت رسيد پس روز اول آنها كه شنيدند نماز واجب است يا غسل جنابت واجب است براي همانها فقط واجب بود كه دانستند و يقين كردند و مسلمين ديگر معاف و معذور بودند ، پس مدار حصول يقين است براي اعتناكنندگان بدين و ديگران كه نشنيده‌اند يا نفهميده‌اند معاف هستند و نميتوان دختر نه‌ساله كوهستاني يا مرد ناداني را تكفير كرد كه او نميداند نماز واجب است ولي بعد از آني كه تدريجا دانست و فهميد و نزد او بحد بداهت رسيد اگر انكار امر بديهي نمود كافر است و انكار خدا و رسول كرده زيرا تكذيب آنها را نموده است و از دين [ص 166] خارج شده . و بنا بر اين ممكن است امري در دويست سال قبل از اين داخل در بديهيات مذهب نبوده و امروز خورده خورده از جمع شدن اخبار و آثار و قراين احوال كار بجائي رسيده كه از بديهيات شده بطوري كه جميع اعتناكنندگان بدين اگر عناد نورزند يقين بآن ميكنند كه امر همين طور است و رسول خدا همين طور فرموده ، پس بنا بر اين منكر اين امر قبل از دويست سال كافر نبوده و اما امروز بعد از اجتماع قراين احوال انكار آن كفر است ، مثل اينكه پانصد سال قبل انكار وجود امريكا كفر نبود ولي امروز نميشود انكار كرد و هر كس انكار نمايد داخل سفها است با اينكه امروز هم ممكن است جمعي هنوز باشند كه اسم امريكا را نشنيده‌اند ولي انكار آنها يقين آنها را كه ميدانند نمي‌شكند . باري پس ضروري مذهب آن چيزي است كه بحد بداهت رسيده باشد در نزد اعتناكنندگان بدين و انكار آنرا شخص عاقل نميكند مگر عنادي داشته باشد زيرا انكار فرمايش رسول كه براي مسلمين عقلا بديهي شده در حكم انكار رسول است و انكار رسول صلي الله عليه و آله انكار خداست و كفر است و شك كردن در آن شك در خدا و رسول است ، پس اگر كسي بگويد من پيغمبر صلي الله عليه و آله را پيغمبر ميدانم اما نماز را قبول ندارم و واجب نيست اين كافر است و دروغگو ، زيرا در اينكه نماز فرمايش پيغمبر است شكي نيست و از بديهيات شده و حتي خارج مذهب‌ها هم دانسته‌اند كه نماز از فرمايش پيغمبر است ، يا اينكه [ص 167] قرآن كتاب خدا است و از فرمايش پيغمبر است و منكر آن منكر امر بديهي و يقيني شده و كافر است ، و اگر كسي بعضي از مسائل جزئيه را انكار نمايد از آن مسائل كه بحد بداهت نرسيده اين انكار در حكم كفر نميشود مثل اختلافاتي كه علما در مسائل با يكديگر دارند و رد بر يكديگر ميكنند و اقوال يكديگر را نقض و ابرام ميكنند اينها هيچيك كفر نيست و اصولا مناط كفر انكار يك امر يقيني است كه صدور آن از پيغمبر (ص) بديهي و يقيني باشد و در اين باب عذري در انكار كسي نباشد مگر اينكه از ضعفا و سفها باشد و بسياري از مسائل هم هست كه براي بعضي در آن مسائل امر مشتبه شده و هنوز نفهميده پس بدون تأمل و تحقيق تكفير كسي جايز نيست و حتي اگر كسي هم در امري يقين كرد و بعد در اسباب يقينش و رواياتش ترديدي پيدا شد و پي باشتباهاتش برد و از يقيني كه اشتباها كرده بود برگشت و انكار كرد مانعي نيست و كرارا مي‌بينيم كه يكي از علما در مسألهٔ ادعاي اجماع ميكند و فتوائي ميدهد و بعد از آن خودش باشتباه خود پي ميبرد و از قول خودش برميگردد و معلوم ميشود كه در ادعاي اجماع اول اشتباه كرده بود و خطاي خودش را ميفهمد و در يقين اولش شك ميكند و از اين قبيل شك و انكارها بين علما در مسائل بسيار است و هيچيك موجب تكفير نميشود زيرا هر يك از آنها در اسباب يقين و ادعاي اجماع خودشان شك كرده‌اند و انكار كرده‌اند [ص 168] و اين نوع شك و ترديد انكار و شك در خدا و رسول نيست زيرا در رسالت رسول يا امامت امام يا فرمايشات يقيني و بديهي ايشان شك و انكاري ندارد ولي اگر كسي در معرفت رسول يا امام بعد از يقين كردن بايشان بعد از آنكه اسباب يقين او هم باقي و برجا است اظهار شك و ترديد نمايد معلوم است كه دروغگو و منافق است و از او پذيرفته نيست و كافر است .

فصل - بعد از اين بيانات فصولي در شرح حال اين مرد كه معاصر خود ايشان بوده و دعاوي باطله عجيبه او و بدعتهاي او مي‌نويسند كه بكلي منكر خاتميت و جميع ضروريات دين اسلام و منكر قرآن و منكر قيامت و جميع واقعيات بوده و بيشتر گفتِهاي او شبيه بديوانگان بوده و بسياري از آنها را در آن كتاب اختصارا حكايت فرموده‌اند و كتاب مزبور دو مرتبه تا كنون طبع شده و در دسترس همه هست و هر كس خواسته باشد رجوع ميكند و قصد من بيش از اين نبود كه تعجب خود را از اظهار جناب سائل كه خود را اهل اطلاع ميدانند بنويسم كه در سؤال خودشان مي‌نويسند : اينها كه دم از خداپرستي و يكتاپرستي ميزنند و ميگويند ما مثبت اسلام هستيم جزو مشركين محسوب ميشوند يعني نجس واقعي هستند ؟ عرض ميكنم در عقايد و كلمات اينها اسلام و توحيدي ديده نميشود سهل است كه حتي شائبه يكتاپرستي نيست و منكر خدا و رسول و جميع انبيا و مرسلين هستند و چون در كتب مشايخ [ص 169] ما اعلي الله مقامهم بتفصيل هر چه تمامتر اين زحمت را متحمل شده‌اند و جميع بدعتها و كفرهاي آنها را نوشته‌اند و با دليل و برهان رد كرده‌اند حقير فقير بواسطه رعشه دست ديگر اين زحمت را نكشيدم يعني در نظرم هم بود كه شرحي بنويسم و بعد ديدم دستم زياد مطاوعه ندارد و متوجه شدم كه سائل هم بيشتر قصدشان ابراز ترديد است نه اينكه بخواهند مطلبي بدانند لذا اين زحمت را نكشيدم و منصرف شدم و همين قدر قانع شدم كه كساني كه خواسته باشند بآن كتاب و ساير كتب مشايخ ما مراجعه نمايند ان شاء الله و در اين مقام از تفصيل عقايد و بيان كفر واقعي آنها صرف نظر شد .

نوشته‌اند : از اينها گذشته اصلا ميخواهم بدانم ( البته نخواهيد فرمود نبايد بداني ) از طريق علم پزشكي و وظائف اعضا مي‌توان نجسي آنها را ثابت كرد خون و پوست و رگ و اعصاب و ساير جواره ● بدن كفار تا مسلمانان فرقي كه ندارد پس چه چيز آنان نجس است .

عرض ميكنم البته اگر از طريقي كه خداوند براي فهميدن هر چيزي قرار داده وارد شويد ميتوانيد بفهميد ولي اين موضوع طبي نيست و اصطلاح و دستوري است از شارع مقدس صلوات الله عليه و از طريق بيان خدا و رسول در قرآن و در اخبار بايد فهميد [ص 170] كه چه چيز را نجس دانسته‌اند و چه چيز را پاك شمرده‌اند و در نجس شرعي نماز نميتوان كرد و اگر خوردني و آشاميدني است در هر جا كه دستور داده‌اند بايد آنرا تطهير كرد و دانستن اين مطلب از راه علم پزشكي نيست و نجسي و پاكي يك خاصيت شيميائي نيست و امور شرعي را از راه شرع بايد فهميد و از راه ديگر مشكل است و تكلف است ، مثلا اگر بخواهيد بدانيد چرا فرموده‌اند طلاق در حضور عدلين بايد باشد و يك نفر شاهد كافي نيست يا نماز ظهر چرا چهار ركعت است و پنج ركعت نيست و بيان اين نوع احكام در علم طب نيست و در علم احكام شرعي است . و اگر شك و ترديد دارند كه اين پاكي‌ها و نجسي‌ها از فرمايش شارع است يا نيست يا نعوذ بالله اصلا صحيح است يا نيست آن هم از راه علم پزشكي دست نميآيد زيرا همان طور كه نوشته‌اند فرقي در ظاهر گوشت و پوست مسلمين و مشركين نيست مثل اينكه فرقي ميانه گوشت و پوست يك شاهد و دو شاهد نيست و اين مختصر جواب ظاهري و اقناعي است ، ولي عرض ميكنم در حقيقت ميانه گوشت و پوست و اعصاب مسلمين و مشركين هم فرق است و غير مسلمين حقيقةً و جسماً بفرمايش شارع نجسند و دليل بزرگش همان فرمايش شارع است صلوات الله عليه كه با علم احاطه بهمه چيز دانسته و فرموده از راه علم پزشكي هم بطور قطع ثابت ميشود و حكيم ميتواند ثابت كند كه معاشرت آنها چه [ص 171] ضررهاي طبي هم دارد ولي اولا فهماندنش بمن و شما تفصيل بسيار لازم دارد كه بعد از تحمل آن تكلف هم فايده بحال آنها كه ميخواهند ترديد داشته باشند و ديگران را هم مردد نمايند نميكند زيرا اگر ميخواستند نجس‌هاي بسياري هست كه ضررش از طريق علم پزشكي هم معلوم است و در نجاست مشركين و ضرر طبي آن هم اشاراتي سابقا براي اهل فهم عرض كردم و زياده بر آن را لازم نميدانم .

نوشته‌اند : آيا راست است كه ميگويند هر كس مثلا با يهودي و زردشتي هم‌خوراك شد تا چهل روز عبادتش درست نيست يا خير .

عرض ميكنم با تتبع مختصري كه دارم همچو حرفي در حديثي نديدم كه از اخبار خودمان باشد ولي از اخبار اهل سنت فعلا بي‌اطلاعم و نميدانم همچو حديثي دارند يا نه ولي در اخبار خودمان بر خلاف اين مطلب مكرر ديده ميشود كه هم‌خوراك شدن با مجوسي را اجازه داده‌اند و سخت نگرفته‌اند حتي خدمت امام عليه السلام از همين مطلب سؤال ميكند و در جواب ميفرمايند من با آنها هم‌خوراك نميشوم ولي شما را هم در بلاد خودتان منع نميكنم ، و معلوم است كه امر در اين باب سخت نيست ولي بدون ضرورت كراهت دارد . بلي موضوعي كه تا چهل روز عبادت انسان قبول نميشود براي شرب خمر است كه فرموده‌اند در بعض اخبار [ص 172] كه نماز شارب آن تا چهل روز قبول نميشود .

نوشته‌اند : خلاصه كفار اعم از زردشتي ، كليمي ، نصاري و غيره را تمدن امروزي اجازه ميدهد كه نجس بخوانيم يا اينكه روحا نجس ميباشند و معاشرت آنان مكروه است .

عرض ميكنم عبارت خالي از غرابت نيست ولي بر ما است كه جوابي بنويسيم . اما كفار و مشركين موافق قرآن و اخبار و ضرورت مسلمين نجس هستند و نجاست روحي هم اصطلاحي است از خود سائل سلمه الله و از ديگري تا كنون نشنيده بودم و اما نجاست شرعي در اجسام است و هر چه را شرع نجس خوانده يعني جسمش نجس است و امر شرعي هم اختيارش در دست ما نيست كه هر روز خواستيم يك چيزي را نجس بدانيم و هر روز خواستيم پاك بدانيم چنانچه در كتاب مجيد است ماكان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضي الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيرة پس اين اختيار در دست خداست و حلال و حرام و مقررات حضرت پيغمبر (ص) را تا قيامت دايم قرار داده مگر اينكه پيغمبر يا يكي از ائمه صلوات الله عليهم مصلحت بدانند كه تغييري در حكمي بدهند مي‌توانند و اين اختيار در دست احدي از مردم ديگر نيست اعم از مجتهدين يا غير ايشان . بلي براي نجاست درجاتي در شرع هست و تسهيلاتي در مواقع ضرورت فرموده‌اند و همچو نيست كه بكلي معاشرت شرعا ممنوع و غير ممكن باشد [ص 173] و در مورد تقيه و غير آن البته فرق ميكند و تكليف شخص متشرع كه تكليف شرعي خود را ميداند و تكليف خود را بر هوي و هوس خودش يا ديگران مقدم ميدارد معلوم است و ببعض از تسهيلات در چند ورق پيش از اين اشاره كردم .

و اما تمدن امروزي اجازه ميدهد يا نميدهد ، مراد سائل را درست نمي‌فهمم ، اما شريعت پيغمبر صلي الله عليه و آله كه نسخ نشده و تا ظهور امام عليه السلام باقي است و بعد از ظهور هم كليات بحال خود باقي است بلكه احكام راجع بمعاشرت كفار و مشركين و نصّاب آل‌محمد عليهم السلام هزار درجه سخت‌تر ميشود پس عقيده ما كه همان است كه در قرآن است و ائمه اطهار صلوات الله عليهم در موارد مختلفه بيان و تفسير فرموده‌اند . اما در مقام عمل و ابراز عقيده در حال حاضر هر جا كه براي شخص مؤمن و مسلم ممكن است و اشكالي ندارد عقيده خود را ميگويد و عمل ميكند و هر جا كه ضرورت اقتضاي ديگر دارد عقيده خود را كتمان ميكند و تقيه همين است لاغير . اما اجازه تمدن امروزي را مطلقا در امور شرعي ملاحظه نميكنيم زيرا اصلا نمي‌دانيم آن چيست ، اگر منظور عادات و اخلاق و آداب و سلوك ملل خارجه است آنها هم بيك نوع نيست و هر ملتي احكامي و عاداتي بر خود قرار داده‌اند و حتي ملل متحده امريكا هم صلح و جنگشان را با هم قرار داده و در آداب و عادات داخلي يكديگر هم دخالت [ص 174] نميكنند و معلوم نيست كه اگر خواستيم عادات و آداب آنها را بر شرع اسلام آن طوري كه سائل خيال ميكنند مقدم بداريم كدام يك را مقدم بداريم ، اما اگر باختيار ما گذاشتند هيچيك را مقدم نميداريم ، اگر نگذاشتند هر قومي كه حكمش غالب است و در مخالفت آنها خوف و خطر جاني و مالي است از همانها تقيه ميكنيم و انتظار فرج آل‌محمد عليهم السلام را ميكشيم .

نوشته‌اند : بديهي است تصديق ميفرمائيد كه دين بايد مطابق علم و عقل باشد و تنها برتري دين اسلام بر ساير اديان اين است كه دين اسلام از خرافات بركنار و احكام آن مطابق علم و عقل و مطابق نواميس و سير طبيعت است و اين است كه پيغمبر اسلام مردم را بتدبر و تفكر در قرآن و نبوت خود دعوت كرده و قرآن ميگويد قل هذه سبيلي ادعوا الي الله علي بصيرة انا و من اتبعني سوره ١٢ آيه ١٠٨ ، در قرآن آيات متعددي كه اصولا مردم را بتفكر واداشته و صريحا مراعات علم و عقل را در قبول عقايد يكي از وظايف مسلمين شناخته است .

عرض ميكنم در باب لزوم تفكر و تدبر در اوائل كتاب فصولي عرض شده و مطلب حقي است و ديگر تكرار نميكنيم و اينكه دين اسلام از خرافات بركنار است ظاهرا قبول داشته‌اند ما هم فعلا براي اثبات آن زحمتي نميكشيم و الحمد لله در جاي خود ثابت است و مخفي نماند كه ساير اديان هم از اول خرافات [ص 175] نداشته‌اند ولي امتها بعد از انبيا خرافاتي زياد كرده‌اند و حتي نگذارده‌اند كه دين اسلام هم از خرافات بركنار بماند تا حدي كه حقايق اسلام را هم خرافه نام نهادند . اما اينكه دين اسلام مطابق علم و عقل است معني آنرا نخواسته‌اند اراده كنند زيرا كه اگر مراد از اسلام فرمايشات پيغمبر صلي الله عليه و آله است كه علم و عقل همان است و علم و عقلي كه خلاف آن باشد صحيح نيست و موهوم است زيرا كه نبوت پيغمبر بضرورت اسلام ثابت است و نبي آن كسي است كه آنچه فرموده است از علم خدا و فرموده خدا باشد و فرموده است كه قرآن بعلم خدا نازل شده پس هر چه بر خلاف آن باشد بايد آنرا خرافت دانست اين كه حقيقت جواب است ولي مدارا هم كه خواسته باشيم بايد اول بفهميم مرادشان از علم و عقل چيست و بعد از آن هم بفهميم آيا مراد شارع مقدس هم از بياني كه فرموده‌اند در هر باب همان مفهومي است كه ايشان اسم آنرا علم و عقل گذارده‌اند يا از اشتباهات و يا اغراضي است كه واسطه‌گان بي‌اطلاع و كم‌اطلاع خيال كرده‌اند و آيا مراد پيغمبر و ائمه اطهار صلوات الله عليهم كه مفسرين قرآن هستند همان معاني عاديه و لغات متعارفي مردم است يا بلغت ديگر فرموده‌اند و باصطلاح ديگر بيان فرموده‌اند كه قراين آن را هم در كلماتشان گذارده‌اند و فهمانيده‌اند كه مرادشان اين لغتهاي متعارفي نيست و عرف مخصوصي دارند و اگر اهل علم ميخواهيد باشيد نبايد [ص 176] بگوئيد چرا بلغت مخصوصي بيان فرموده‌اند زيرا بايد بدانيد معاني علمي لغات عرفيهٔ كه همه مردم عوام بفهمند ندارد و جميع اهل علوم هم اصطلاح و لغت مخصوصي بر خود دارند پس چرا بر خدا و رسول جايز نميدانيد در صورتي كه فرمايشات آنها همه‌اش براي اين دنيا نيست و بيان كيفيات و مقامات آخرت و عالم ديگر است كه هنوز بايد بآنجا برويم و برسيم و آنجا شبيه باينجا نيست و شكل و وضع و طبيعت ديگر دارد و شما ميخواهيد جميع آنچه فرموده‌اند باصطلاح و لغت كلاسي بچِهاي امروزي باشد و مفهومهاي اين جماعت را علم و عقل دانسته‌ايد زيرا اهل علم و اطلاع بطور قطع اين نوع ايرادات كه نوشته‌ايد و بعدا ذكر خواهيم كرد ندارند و سطح فكر و علمشان بالاتر است پس بطور قطع علم و عقل آن چيزي است كه مطابق با اصطلاح و لغت قرآن و آل‌محمد عليهم السلام باشد ، قراين و بيان آنرا هم در كلمات خودشان گذارده‌اند و بايد از آنجاها تحقيق كرد نه جهالتهائي كه عرف عوام بر آن جاري شده .

و اما اينكه گمان كرده‌اند احكام اسلام مطابق سير طبيعت بايد باشد ، بلي سير طبيعت را همه شنيده‌اند ولي معني آنرا ندانسته‌اند مگر آنها كه از خدا و رسول و قرآن گرفته باشند و طبيعت صورت اين ملك دنيا است كه خدا براي اين ملك قرار داده است يعني ما طبعه الله و طبيعت انسان يعني مزاج انسان يا فطرتي كه خداوند بهر كسي داده و فطرة الله [ص 177] التي فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله و طبيعت مخلوق خداوند عالم است و انسان رو بخالق و مدبر خودش دائما در سير است و بالا ميرود و هيچ وقت اين سير ساكن نميشود زيرا طبيعت حيات دارد و مخلوق زنده در حركت است و دائما بالا ميرود و در ترقي است و هر روز كه ميگذرد البته كمال تازهٔ پيدا ميكند كه روز پيش نداشته و صاحب علم طبيعي تازهٔ ميشود كه خداوند باو ميدهد و اين همان است كه در نزد همه عوام هم شايع است كه ميگويند كون در ترقي است حتي جميع اين جمادات و نباتات و حيوانات هم در حدود خود ترقي و حركت ميكنند و پيش ميروند و خداوند ميفرمايد و تري الجبال تحسبها جامدة و هي تمر مر السحاب و اين پيشروي و ترقي كون و كاينات امر مسلمي است منتهي فهميدن كيفيت آن و بيان آن بسيار مشكل است و شأن همه كس هم نيست و سائل هم متوجه اين معاني و اشكال آن نبوده‌اند و سؤال از آن نكرده‌اند و ما هم در صدد بيانش نيستيم ولي منظور ايشان سير طبيعت در انسان است كه از تجارب تاريخي و تحولات ملل و اقوام كه روز بروز مي‌بينند و مي‌شنوند علمي زياد ميكنند و ظاهرا ترقي ميكنند و اطلاعشان بيشتر ميشود و اين البته يك سير ظاهري هست ولي حقيقت سير طبيعت غير اين است و آن از اثر وجود انبيا و اولياء و شارعين از جانب خداست كه با اينكه غالبا مغلوب و مخذول و گوشه‌نشين هم بوده‌اند و هستند معذلك اثر وجودي و آثار تربيت آنها است [ص 178] كه اسباب سير طبيعت و بروز كمالات بلانهايه خلق ميشود و اين قواي بلانهايه را از كمون طبيعت خداوند استخراج ميفرمايد و اين خلق بخودي خود و اقتضاي طبيعت هر چه روز بروز عقب بروند و اگر مي‌بيني كه قدري بالاتر آمدند و صاحب علم و عقل و فكر و تدبري ميشوند و بالاتر رفته‌اند و صنعتهاي تازه ميكنند بدان كه اين بالائي از جانب خداست و با اسبابي است كه خودش قرار داده و آن اسباب انبيا و اوليا هستند نه خود اين خلق منكوس زيرا در خود اين خلق جز مقتضيات طبيعت كه از همان روز اول هم با آنها بود چيزي نيست چنانچه ديديم كه همان روز اول قابيل بواسطه حسد و استكباري كه داشت هابيل را زد و كشت و آنقدر نادان بود كه ندانست جسد برادر مقتول خود را چطور پنهان كند و خداوند كلاغي را فرستاد كه باو ياد دهد كه چطور هابيل را دفن نمايد ، و خلاصه آنكه اگر سير و ترقي در مردم ديده ميشود اين علم و ترقي از طبيعت بخودي خود نيست و خداست كه با اسباب آسمان و زمين هر روز كمالي را از طبيعت استخراج ميفرمايد و چيزي را كه طبيعت خودش نداشت نميتواند بخودش بدهد و اسباب ديگر غير از خودش لازم دارد بزرگترين و بالاترين آن اسباب انبيا و اوليا هستند و خود طبيعت فاعل امري نيست و سيري هم ندارد زيرا كه محركي در وجود بجز خداوند نيست و خداست كه آن حركت را بمقربين خود تعليم ميفرمايد كه آنها [ص 179] را فوق طبيعت خلق فرموده و آن مقربين بمقربين خود يعني آنها كه اطاعتشان را ميكنند تعليم ميكنند و تدريجا در مردم شايع ميشود پس هر نعمتي و صنعتي و علمي و فكري كه به‌بينيد مردم دارند از خداست و ما بكم من نعمة فمن الله . باري پس اين سير و حركت و ترقي ظاهري هم كه در مردم ديده باشيد از خداست نه از خودشان و آنچه از خداست لامحاله اول بمقربين رسيده و از آنها كه تجاوز كند بآنچه دون آنها است ميرسد و نظام خلق باين كيفيت است و بغير اين وجه محال است و جريان امر پروردگار در حقيقت و باطن هم بهمين نحو است كه در ظاهر طبيعت مي‌بينيد و خداوند فرموده است ماتري في خلق الرحمن من تفاوت همان طور كه مي‌بينيد نور آفتاب كه پائين ميآيد اول بآن بالاها ميرسد بعد از آن ميآيد پائين‌تر تا به پشت بام و از آنجا ميآيد پائين تا باين اطاق روي زمين ميرسد و محال است كه بپائين برسد و هنوز ببالا نرسيده باشد و امر باطن هم كه علم و عقل باشد وقتي كه از معلم صادر ميشود لامحاله اول بشاگرد اول ميرسد و شاگرد اول آن كسي است كه خداوند عقل و فهم بيشتري باو داده و از معلم بيشتر اطاعت ميكند و ظاهر و باطن خود را شبيه باو ميكند و شاگرد اول آن كسي نيست كه زودتر بمدرسه آمده يا صد سال قبل بمدرسه آمده بلكه شاگرد اول آن كسي است كه عقل و فهمش بيشتر است و اين نكته را كه باين سادگي عرض كردم بيشتر ملاهاي قديم و روشن‌فكرهاي [ص 180] جديد نميدانند و بدون اختيار بر قلم من جاري شد و مشكلات علمي و ديني بسيار با اين نكته حل ميشود و از مكنون علم آل‌محمد عليهم السلام و اصطلاح اخبار ايشان است . خلاصه آنكه خواستم بداني كه طبيعت خودش سيري ندارد و سيردهنده خداوند عالم است جل شأنه و ملك خود را با اسباب سير و حركت ميدهد و براي هر كاري و هر سيري اسباب مناسبي است و اسبابهاي خدا بعضشان ظاهري است و بعضشان باطني و اسباب باطني جميعش اختيارش در دست خداست و اما اسباب ظاهري بعضش را در اختيار بني‌آدم قرار داده و بعضش هم در اختيار آنها هم نيست و بهر حال كه جميعش با اسبابي است كه خدا قرار داده و بايد هر چه ميخواهيم از خدا بخواهيم و رو بآن اسباب بكنيم تا خداوند بدهد . پس طبيعت باذن پروردگار سير ميكند و ما هم بايد موافق سير طبيعت باشيم همان سيري كه خدا باو ميدهد آنرا موافق حكمت خودش قرار داده و معلمين و انبياء خودش تعليم كرده‌اند و مخالف جريان آن سير قهقرائي ننمائيم و بر خلاف گفته انبيا و اوليا طبيعت را سير ندهيم و فطرت و طبيعت را تبديل ننمائيم كه بهر طرف خودش اقتضا كرد برود زيرا خداوند ما بني‌آدم را فوق طبيعت ملك قرار داده و بواسطه عقل و اسبابي كه بما داده است ما را سوار بر طبيعت قرار داده مثل شخصي كه او را سوار بر اسبي قرار داده‌اند كه اگر بقدرت و قوت [ص 181] خدا آن اسب را موافق عقل فرمان داد و از راهي كه نشان داده‌اند آن اسب را حركت داد بمنزل ميرسد و اگر بواسطه ضعف مزاج يا هوي و هوس و ناداني همه اختيار را بآن اسب گذاشت او به هر جا خواست ميرود و مزاحم صحرا و مواشي مردم ميشود و از حد خود تجاوز ميكند و پا از گليم خود درازتر ميكند و آنقدر مزاحم ديگران ميشود تا ميآيند او را برميگردانند و بجاي خود مينشانند و اگر اصرار كرد او را از ميان ميبرند و اين سير طبيعت نيست بلكه سير طبيعت آن حيوان است كه صاحبش را بهلاكت ميرساند و ديگران را هم هلاك ميكند ، و شايد از آنچه اشاره شد دانستي كه سير واقعي طبيعت آن چيزي است كه موافق دستور و تعليمات انبيا و اوليا تدريجا پيش برود و سيرش هم خيلي تند نيست و بطيء است و اينهمه كه ميشنوي بشر در اول چه كرده بعد از آن در عصر حجري چه كرده در عصر برق چه كرده در عصر اتم چه ميكند اينها خيالات جهال است بشر از اول حيوان چموشي بوده حالا هم حيوان چموش و مقلدي است مانند ميمون كه مي‌بيني چطور تقليد آدم را ميكند و اين بشر از خودش انسانيت ندارد و اگر مي‌بيني بعض حركات انسانيت و آدم‌گري دارند اينها تقليد آدم است و حتي آثار علمي و صنعتي هم كه در آنها مي‌بيني تقليد علم است و معني و حكمت آنرا نميدانند و نمي‌فهمند و از علوم و صنايع هم همان قدر دارند كه در بعض حيوانات [ص 182] هم از اول خدا قرار داده و حيوانات از اول علمي جز خوردن و خوابيدن و نكاح كردن و بعض صنايع و حيله‌هاي طبيعي نداشتند حالا هم ندارند مگر همانچه همانها را تكميل كرده‌اند و تجربهٔ در همان مقتضيات حيواني كه طبيعي‌شان بود زياد كرده‌اند ، روز اول بيكديگر مي‌پريدند و آن يكي ديگري را ميكشت و شكار او را از دهنش ميربود بعد از آن تدبيري و تجربهٔ فهميد كه بتواند دو نفر را بكشد بعد از آن ده نفر بعد از آن هزار نفر حالا علم بآنجا رسيده كه با يك بمب ميتواند مليونها را از ميان ببرد و هر چه آنها دارند براي خودش ببرد بلكه اصل زمينشان را بخورد حتي اگر با بمب ممكن نشد بتدبير علمي ديگر متوسل ميشود كه اسم آن سياست است كه بفارسي ساده ما يعني دروغ گفتن و گول زدن و حيله كردن باشد و سياست‌ها كه مي‌شنوي جز دروغ چيزي نيست كه اسباب گول كردن مردم و دور كردن آنها از خداست حتي بآنجا رسيده‌اند كه كار خير و كارگشائي و رعايت فقرا و بيمارستان ساختن‌ها و كمك بضعفا را باز براي ذخيره خودش و رياست و حب شهرت ميكند و براي خدا نيست و همين قدر اسم خدا يا بقول خودشان بشردوستي و مهر و محبت و كمك بمردم را براي گول زدن احمقها مي‌برند ، نمي‌بيني كه اگر كسي يك كلمه بر خلاف آن سياستها و رياستها بگويد فورا او را از ميان ميبرند ؟ باري تحقيق در اين مسائل مناسب نيست [ص 183] همين قدر بدانيد كه هر چه مي‌شنويد جز دروغ چيزي نيست و اينها علم و عقل نيست و جميعش شيطنت است و خداوند فرموده كه علم آن است كه اسباب ترس از خدا باشد ، و هر كس ديدي از خدا ميترسد از اهل علم است ، و حضرت امير عليه السلام فرمود عقل آن است كه عبادت پروردگار با آن ميشود عرض كردند اينكه در معويه است چيست فرمود اين نكرا و شيطنت است و عقل نيست بلكه شبيه بعقل است ، عرض ميكنم اين همان سياست است كه معويه داشت و اول دروغگو بود ، و حضرت امير عليه السلام ميفرمايد كه اگر دهاء و شيطنت جايز بود مي‌ديديد كه من ادهاي عرب هستم و لكن امر خدا مانع است و دها و دروغ جايز نيست .

باري خدا همچو خواسته كه اين روزها دست من رعشه پيدا كرده و قدرتش براي نوشتن كم است و الا چيزها مينوشتم كه شنيدنش براي همه مشكل بود و خلاصه عرضها اين است كه سير طبيعي را كه افتخار بآن نموده‌ايد البته سيري هست ولي سير حيواني طبيعي است و سير طبيعي حقيقي كه مال اناسي است هنوز مقدمه‌اش شروع شده ان شاء الله و آنچه مي‌بينيد از بيشتر علوم و صنايع و سياستها كه شايع شده همه اينها بر خلاف سير حقيقي است و اينها براي آدم‌كشي و مال ديگران را بردن و رياست‌طلبي و شهرت است و محتاج باستدلالي نيست اگر خودتان چشمتان را باز كنيد خوب مي‌بينيد كه جز دروغگوئي چيزي نيست و اكثريت [ص 184] دنيا هم در همين سيرند كه بهمين نتيجه برسند و هر دستهٔ دسته ديگر را عقب مي‌برند كه خودشان جلوتر برسند و منظورشان خدا و رسول و عاقبت‌انديشي نيست ، بلكه اگر چهار نفري در گوشه و كناري هم باشند اظهاري نميكنند الا اينكه خداوند در حكمت خود قرار داده كه ملكش خالي از حق نشود و پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود لايزال طائفة من امتي علي الحق يعني هميشه يك طائفهٔ از امت من بر حق هستند ، و نفرمود همه امت بلكه بعضشان را فرموده كه اقليت بسيار كوچكي است كه در صدد هيچ شهرتي و رياستي و عنواني نيستند حتي مطلقا در صدد تبليغي هم نميخواهند باشند حتي حرف حقي را هم كه همه دستجات مسلمين بلكه خارجي‌ها هم ميگويند و تبليغ ميكنند آنها در صدد گفتنش نيستند مگر ناداني از آنها در ميانه باشد و از بي‌حوصلگي بخواهد دلسوزي و تبليغ نمايد و نداند كه بي‌موقع است و جايز نيست ، باري خداوند حفظ كند همه را . باري مقصود اين است كه اگر منظور شما از سير طبيعي همان علم و عقلي است كه خداوند با همان اسبابي كه قرار داده به بندگان مرحمت فرموده است كه همان است كه گفتم و اگر مرادتان سيري است كه بر خلاف دستور خدا و رسول و همين ياغي‌گري‌ها است كه شايع است اينها سير طبيعي نيست بلكه سير قهقرائي و شبيه بطبيعي است و اكثريت هم همان را مي‌پسندند و در دستورهاي انبياء و اوليا [ص 185] اول شك و ترديد و بعد از آن استهزا ميكنند .

و اما آيه مباركه قل هذه سبيلي ادعوا الي الله علي بصيرة انا و من اتبعني معني ظاهرش كه همين است كه قرآن و فرمايشات پيغمبر (ص) از روي بصيرت است و حق است يعني آنچه فرموده است از دعوت بتوحيد و معاد و لوازم آنها همه چيزي است كه فهميده و ديده است و فرموده و قابل ترديد براي خودش و پيروانش نيست و نبايد باشد و مراد از پيروان هم در اين آيه مباركه بفرمايش حضرت باقر و حضرت جواد عليهما السلام حضرت اميرالمؤمنين و ائمه طاهرين سلام الله عليهم است ، و مناسبت ذكر آيه شريفه و آيات ديگر كه نوشته‌اند در قرآن هست كه صريحا مراعات علم و عقل را در قبول عقايد از وظايف مسلمين شناخته است اگر منظور همان مفهوم از كلمه بصيرت است البته بايد از روي فهم و عقل پيروي همانچه در قرآن فرموده‌اند و پيروان قرآن فرموده‌اند بنمائيم نه عقايد ديگران و قرآن هيچ وقت عقايدي را بر خلاف قرآن نفرموده و حقير مناسبت اين آيه و آن آيات را نفهميدم .

نوشته‌اند : پس از مقدمه فوق عرض ميكنم بنده در مطالعه كتاب ارشاد العوام باشكالي چند برخوردم من‌جمله شرحي كه در اطراف معراج حضرت رسول مرقوم فرموده‌اند كه خلاصه‌اش اين است كه اولا بمعراج جسماني قائل شده و حتي تذكر نموده‌اند كه حضرت رسول با لباس و عبا و نعلين و عصاي خود عروج [ص 186] فرموده و پس از بازديد از بهشت و جهنم و آسمانهاي هفتگانه و عرش اعلي و مشاهده فرشتگان و عجائب و غرائب طبيعت و اين جو لايتناهي با براق بزمين فرود آمدند ، اولا علوم طبيعي ثابت كرده كه هوا از اكسيژن و ازت و بخار آب و ساير گازها تشكيل شده دور كره زمين را احاطه كرده و اين هوا براي تنفس انسان و حيوان و نباتات است و اگر مسافتي از كره زمين دور شويم ديگر هوا وجود ندارد يعني هواي قابل تنفس نيست يعني از اكسيژن و ازت تشكيل نشده كه بتوان آنرا تنفس كرد پس حضرت محمد در موقع معراج از چه هوائي استفاده ميفرمود ؟ ديگر هر جسمي كه مقداري از كره زمين دور شد ديگر قوه جاذبه خورشيد باو اجازه نميدهد كه فرود آيد پس چه طور پيغمبر اسلام پس از بازديد از كروات بزمين فرود آمد ؟ از اينها گذشته دانشمندان علوم طبيعي ثابت كرده‌اند كه اگر ما بخواهيم مثلا بكره مريخ يا بيكي از ساير كروات مسافرت كنيم مليونها سال وقت لازم است تا بمقصد برسيم ( البته با حركت سال نوري ) دانشمندان اخير ستارِهائي را كشف كرده‌اند كه مليونها پيش وجود داشته و چون تا بحال نور آنها بزمين نرسيده بود آنها را نميديديم حال كه نور آنها بزمين رسيده ديده ميشوند . خلاصه منظور اين است كه با اين مسافت زيادي كه بين كره زمين و ساير كروات وجود دارد چطور پيغمبر اسلام در يك شب از تمام اين كروات بازديد كرده و دومرتبه بزمين آمد مگر سرعت سير پيغمبر [ص 187] از قوه برق هم شديدتر بوده گذشته از اين اگر بگوئيم براي ديدن خدا صعود فرمود كه اين حرف منطقي نيست چه خدا را كسي نبيند بعلاوه خداوند تبارك و تعالي مكان مخصوصي ندارد كه پيغمبر بديدنش رود .

اينها چيزهائي است كه ظاهرا با علوم نميسازد ( البته ممكن است بسازد ولي عقل قاصر من آنرا درك نميكند ) يا بايد علوم را موهوم فرض كرد يا بعض عقايد دين را نفهميده و ندانسته و بدون اينكه با علوم امروزي مطابق آيد قبول كرد در هر صورت مستدعي است جواب قانع‌كنندهٔ مرقوم فرمائيد .

در خاتمه تذكر ميدهد بنده نظر انتقادي نداشته و ندارم و نبايد هم داشته باشم و كوچكتر از اين هستم كه انتقاد كنم فقط منظورم حل اشكال و درك و دانستن مطلب است بحكم آيه فوق الذكر ، اگر چه گروهي معتقد بمعراج روحاني بوده مخصوصا دانشمندان امروزي و علماي اسلام امروزي ، اگر زندگاني حضرت محمد بقلم دكتر هيكل وزير فرهنگ مصر را مطالعه فرموده باشيد خواهيد ديد مشار اليه كه يكي از دانشمندان مصر ميباشد معراج روحاني را ثابت و با علوم منطبق كرده است . در هر حال منظور اين است كه اگر معراج روحاني بوده است با عقل بهتر درست درميآيد تا جسماني . و مستدعي است مرقوم فرمائيد دليل معراج جسماني چيست آيا بصرف حديث ميتوان اكتفا كرد يا دلايل [ص 188] منطقي لازم است ؟ بيش از اين مزاحم نشده و سخن را طول نميدهم اميد عفو دارم در خاتمه متذكر ميشود آيه ان بشر مثلكم يوحي عليه ● را فراموش نفرمائيد .

عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم كه مشكلات جناب سائل از قراري كه از سطور مذكوره در اين مقام استنباط ميشود منحصر بمسأله معراج پيغمبر صلي الله عليه و آله تنها نيست بلكه بر تمام كتاب مبارك ارشاد العوام است و اينكه نوشته‌اند باشكالي چند برخورده‌ام از باب تعارف است و اشكال نيست بلكه باعتقاد ايشان ايراد منطقي است ، و اينكه نوشته‌اند نظر انتقاد ندارم و منظورم حل اشكال است اين طور هم نيست و بر مطالعه‌كننده خوب واضح است ، و آن قسمتي را هم كه بعقل خودشان از موضوع معراج بعقل نزديك دانسته‌اند و نوشته‌اند « بعقل بهتر درست ميآيد » اين عبارت هم دلالت بر قبول معراج پيغمبر نميكند و مخصوصا از جمله اخير ظاهر است كه نوشته‌اند « آيا بصرف حديث ميتوان اكتفا كرد يا دليل منطقي لازم است » پيداست كه معتقدند دليل منطقي ندارد و بصرف حديث هم كسي كه عقلش در حدود عقل ايشان است نمي‌تواند اكتفا نمايد ، و اما عقيده دكتر هيكل را نديده بودم كتاب ايشان را پيدا كردم و خواندم ، ايشان هم مرد محققي هستند ولي تحقيق و بيانشان در چيزي است كه [ص 189] غير از معراج پيغمبر صلي الله عليه و آله است و در مطلبي است كه خودشان بهتر ميدانند و معراج پيغمبر صلي الله عليه و آله كه مسلمين بايد معتقد باشند و معجز پيغمبر ما است غير آن است و آن معراج روحاني نيست بلكه جسماني است بهمان نحوي كه در كتاب ارشاد بيان فرموده‌اند و از ايرادات آقاي سائل معلوم است كه بيانات كتاب ارشاد را متوجه نشده‌اند يا بكلي فراموش كرده‌اند و اصلا معني جسم را هم ندانسته‌اند خاصة جسم پيغمبر خاتم صلي الله عليه و آله و اگر كتاب ارشاد و آن بيانات را خوانده بودند اينهمه فرض محال نميكردند كه ناچار باشند از كلمات ناقص اهل علوم حكايتي بكنند و ميفهميدند كه مطلب اصلا فوق مشاعر اهل علوم است و آيا نميدانند كه اصلا مأخذ معجزه فوق مشعر انسان و بشر عادي است و پيغمبر هم گو اينكه بفرمايش خودش بشر است يعني از نوع بشر است نه اينكه مثل يك فرد عادي و عاجزي است بلكه بواسطه نزول وحي از سنخيت ساير افراد بالا رفته و بشري است كه رسول خدا شده و قدرت پروردگار در او ظاهر شده و مطلع بر اسباب ظاهر و باطن شده و همه را ميداند و بامر پروردگار با هر سببي كه خواست كار ميكند و يگانگي و قدرت پروردگار را اظهار ميكند و همچو نيست كه بي اسباب امري از او ظاهر شود و امر محال و خلاف حكمتي از او ظاهر شود و امر محال در ملك خدا نيست و هر چه هست خلق خداست و ممكن است [ص 190] و بعض از آنچه هست بر ما ظاهر و هويدا است و با مشاعر ظاهر يا باطن كه خدا بما داده مي‌بينيم و بعضي را با هدايت و ارشاد پيغمبران و تعليم ايشان مي‌بينيم و مي‌فهميم و بهر حال كه هيچ كار بي سبب و جهة نميشود منتهي هر چه ديديم موافق عادت جاريه خودمان جاري شد ميگوئيم امر عادي است و هر چه ديديم كه عادي نيست و بامر پيغمبر شده است ميگوئيم كه از معجز او است و البته در حيز امكان و قدرت است زيرا قدرت پروردگار و پيغمبرانش تعلق بمحال نميگيرد ، و بايد دانست آنچه هم كه با اسباب و طريق ظاهر ممكن است من يا شما كه يك بشر ظاهر بيش نيستيم واجب نيست همه را به‌بينيم يا بفهميم ولي قاعده اين است هر چه را ديديم يا شنيديم يا با دلالت و راهنمائي فهميديم و تعقل كرديم بپذيريم و اگر در اسبابي كه داريم نقصي هست مثل اينكه كسي چشم ندارد و راه را نمي‌بيند با كمك ديگري ميرود يا اگر گوش ندارد با كمك چشم خودش يا چشم و گوش ديگري كه او را دلالت ميكند بطرف آن صدائي كه ميل دارد ميرود و در هر باب ناچار است اعتماد بر ديگري و بر مخبر صادق نمايد و كسي كه خودش نمي‌بيند يا نمي‌شنود يا نمي‌فهمد و اعتماد بر مخبر صادقي هم كه او خودش مي‌بيند يا از مخبر صادقي شنيده نمي‌نمايد البته چنين كسي در جهل خودش ابد الدهر ميماند و اگر انكار هم بكند كه البته خود را بهلاكت انداخته و كسي كه در همه چيز [ص 191] ميخواهد بعقل خود بفهمد و حتي حداقل فرق بين معجز و غير معجز نميگذارد و معجز انبيا را با امر عادي مقايسه ميكند و ميخواهد با امر عادي تطبيق شود كارش مشكل است زيرا معجز كار پيغمبران است و انسان عادي باسباب باطني كه انبيا با آن كار ميكنند راه ندارد . باري در ضمن مطالعه مبحث معراج از كتاب دكتر هيكل به بعض جملات برخوردم كه نسبتا منصفانه بود با اينكه كلمات او روي‌هم‌رفته معني صحيحي و مفهومي جز در تخيلات ندارد معذلك بعض كلماتش را نقل ميكنم كه بدانند انصاف او بيشتر است . از آن جمله ميگويد : اين روح نيرومند و بزرگ كه برهنمائي جهانيان فرمان داشت بهنگام سير و معراج از قيد ماده آزاد شد و سراسر گيتي را زير پر آورد در آن لحظات عالي و بي‌نظير پرده زمان و مكان و ساير پرده‌هائي كه ادراك و قضاوت ما را به نسبت قواي روحمان محدود ميسازد از پيش او برخواست و حدود و اعتبارات از ميان رفت ، تا آخر . عرض ميكنم دكتر هيكل بمعراج روحاني قائل است ولي در حكمت آل‌محمد عليهم السلام ثابت است كه روح بي جسم اصلا نيست ولي نفس انساني و فوق آن كه نفس نبوت باشد امر ثابت و موجودي است كه در جاي خود هست و جميع مراتبش با او است و اما نفس خاتم صلي الله عليه و آله يا ولي [ص 192] مطلق صلوات الله عليه و مقام اول ما خلق اللهي كه بطريق اولي هميشه ثابت بوده و هست و جميع مراتبش را از فؤاد و عقل گرفته تا جسم هميشه دارا است و حتي اختيار جسم ظاهري و عنصري او هم در هر حال با خود او است هر وقت خواسته باشد جسم عنصري در هر حال و در هر جاي عالم خواسته باشد براي خود يا براي ديگري ايجاد ميفرمايد و هر وقت نخواست او را از ميان ميبرد زيرا جميع اسباب ظاهر و باطن و آسمان و زمين در دست او است و بقول دكتر جميع حدود و اعتبارات و قيد زمان و مكان در نزد او از ميان ميرود و براي او همه چيز اختياري است زيرا خودش مظهر اختيار خداوند عالم است و خدائي كه او را خلق فرموده هر وقت بخواهد جميع اعتبارات و حدود او را تغيير ميدهد يا معدوم ميكند و دومرتبه جسد عنصري و همه لوازم حيات او را موجود ميفرمايد و هميشه خلق جديد ميفرمايد چنانچه در كتاب مجيد فرموده است بل هم في لبس من خلق جديد و خيال ميكنم در اين مقام براي ما تفصيل زيادي واجب نيست زيرا هر چه بنويسيم كاملتر از چندين ورق كتاب ارشاد نميشود كه براي هر اشكالي هم فصل جداگانه عنوان فرموده‌اند و اگر واقعا علاقه دارند همان كتاب ارشاد را مطالعه نمايند كه جميعش فرمايش پيغمبر (ص) و ائمه اطهار (ص) است زيرا سؤال از كيفيت معراج پيغمبر است و اهل علوم نميدانند و خاصة كه همانجا بيان هم شده كه معراج معجز پيغمبر (ص) است و از امور عادي نيست [ص 193] و آنجا هم خواسته‌اند بياناتي بفرمايند كه بدانيد امر محالي نيست و براي پيغمبر (ص) كه اول ما خلق الله است و اختيار تمام ملك و ملكوت هم در دست او است و خودش دست خدا در ايجاد تمام كاينات و ممكنات است امر ممكني است و محال نيست و فرضهاي محال هم لازم نميآيد و اگر ميخواهند راهي پيدا كنند كه كيفيت معجز را بفهمند راهي بسوي آن نيست وانگهي كه معجز آن حضرت هم منحصر بمعراج نيست و آيا چندين هزار معجز پيغمبر و انبيا و اوليا صلوات الله عليهم را دانسته‌اند يا همه را چون راه معجز كردن را نميدانند انكار دارند و ظاهر امر اين طور بنظر ميآيد ، و راه فهم مسائل مشكل‌تراشي نيست بلكه اول فهميدن اشكال است آن وقت حل اشكال را بخواهند و با انكار حل اشكال نميشود ، و آيا بهتر نبود كه اول از معني جسم سؤال كرده بوديد كه حتي همان اهل علوم يا حكماي قديم بچه چيز جسم ميگويند و آيا اصطلاح اخبار و احاديث و آنها كه از معراج خبر داده‌اند چه چيز است ؟ البته اين سؤال واجب‌تر بود نه انكار كردن ، و بخصوص آن فرضها كه كرده‌ايد جميعش بر مشكلات خودتان افزوده نه بر مسأله معراج و حقيقت امر ، و مخفي نباشد كه حقير هم هر چه مزاحم شما بشوم و بنويسم از بيانات صاحب ارشاد العوام خارج نميشوم آنها را هم كه شما مورد فكر و نظر قرار نداده‌ايد من ديگر چه عرض كنم در حالي كه صريح‌تر [ص 194] و واضحتر از آنها بياني نيست . و اما دكتر هيكل هم معراج روحاني ثابت نكرده و خيالاتي را نوشته كه مطابق هيچ واقعيتي نيست و تكذيب خدا و رسول است (ص) و روحاني هم شما تعبير كرده‌ايد او جز اوهام و خيالاتي ننوشته ، و اگر هم او يا عدهٔ ديگر از سنيان روحاني گفته‌اند او هم فرض محالي كرده و روحِ تنها پيغمبر نيست كما اينكه جسم تنها هم آن جسمي كه شما خيال مي‌كنيد پيغمبر نيست و پيغمبري كه خدا او را از مكه تا مقام او ادني سير داد و معراج فرمود او با روح خودش بود و جسم خودش و جميع مراتب اول ما خلق اللهي خودش و پيغمبر را خدا در موقع معراج تجزيه نفرمود و ميان روح او و جسم او را جدا نفرمود بلكه خود او را با جميع مراتبش بمعراج برد و در آسمان با ملائكه و انبياء سابقين تكلم فرمود و روح بي جسم اگر بخواهيد بدانيد معني ندارد ابدا و خداوند در كتاب مجيد فرمود سبحان الذي اسري بعبده ليلا من المسجد الحرام الي المسجد الاقصي تا آخر آيات ، و همين آيه مباركه بضميمه اخباري كه در تفسير آن فرموده‌اند صريح است در معني معراج جسماني و اگر خدا مي‌خواست طور ديگر بفرمايد ميفرمود اسري بروح عبده ولي مراد از عبد شخص محمد است (ص) با جميع مراتبش از فؤاد و عقل گرفته تا جسم ، و اما اخبار اين موضوع را بخواهيد هزار حديث هم متجاوز است ، كتاب بحار الانوار احوال پيغمبر صلي [ص 195] الله عليه و آله را مطالعه نمائيد . و اگر منظور انكار كردن و انكار معجزه و انكار ضرورت شيعه است كه چرا از من سؤال ميكنيد همان دكتر خودش جميع معجزات را انكار كرده و در اين ايام هم هم‌فكرهاي زيادي دارد و آن دكتر هم كه باعتقاد شما با علوم منطبق كرده است و با عقل شما هم بهتر درست ميآيد . و اجمالا بايد عرض كنم و در ارشاد هم مفصل شرح داده شده كه آن چيزي كه شما اسم آن را جسم گذارده‌ايد جسم نيست بلكه اينها كه مي‌بينيد اعراض جسم است كه دائما در تغيير و انقلاب است و حقيقت جسم پيغمبر (ص) بلكه حقيقت جسم انسان هم اينها كه شما فرض ميكنيد نيست ، معراج روحاني هم نيست ، بنا بر اين آن مشكلات كه فرض كرده‌ايد لازم نميآيد و بيش از همين اشاره كه عرض شد اينجا در صدد نيستم و تذكر ميدهم كه كاملتر از كتاب ارشاد كتابي در بيان حقايق عقايد اسلام و ضروريات مذهب و دلايل منطقي آنها نيست و اين طريقه كه روشن‌فكران پيش گرفته‌اند از انكار معجزات و ضروريات مذهب طريقهٔ است كه تا آخر عمر مطلبي را نمي‌فهمند و از فهم حقايق محروم ميمانند زيرا ميخواهند قدرت خداوند را محدود نمايند و خدا را تشبيه به بندگان نمايند و اينها توحيد نيست بلكه كفر است .