و با بياناتي كه سابقا شده كه از آن جمله آن بود كه اولا بايد سعي در فهميدن اصل حقيت و نبوت پيغمبر صلي الله عليه و آله نمود ، و ثانيا بايستي سعي بليغ در دانستن لغت قرآن و اصطلاح پيغمبر و آلمحمد صلوات الله عليهم نمود و آن اصطلاح را فقط در علم حكمت شيخ مرحوم اعلي الله مقامه ميتواند ببيند كه جميعش مأخوذ از اخبار است ، و پس از آن اگر شخصي اهل علم حكمت شد براي بعضي از آنها كه با شروط مقرره ممارست ميكنند ممكن است كه بعضي از امور اخروي را بفهمند ، و از اين عرض هيچ تعجب نكنيد زيرا با چشم ميبينيد كه همه طلاب مدرسه ولو [ص 134] سي سال هم درس بخوانند فقيه نميشوند مگر يكي دو تائي و همه تلامذه يك حكيم و عالم رباني حكيم نميشوند و شاگردان دبيرستانها همهشان هيئت افلاك و نجوم ياد نميگيرند و همه رياضي نميشوند و همه ميكانيك نميشوند و حتي بعد از سي سال هم چيزي نميفهمند ، پس بصرف اينكه قرآن كتاب مذهبي ما است و تا قيامت بايد باشد و بزبان ما هم هست و اينكه هر فردي هم ميتواند فكر بكند و هر سري هم عقلي دارد و همه كس هم مكلف است اصول دين و فروع دين بفهمد و امثال اين شبهات نميگذرد و همه كس صاحب اين نوع تعقل نيستند ، بلي ممكن است تعقل امور و علوم دنيوي ديگر بكنند و در فن خود استاد هم باشند ولي از عالم آخرت بياطلاع مانده باشند و از علم آن بيبهره باشند و هيچ مانعي نيست و هيچ جاي دنيا بهم نميخورد . و اگر بگوئي بنا بر اين پس روشنفكران و كساني كه وراء اين محسوسات خودشان نميبينند تكليف دينداري ندارند زيرا غير از محسوسات خودشان كه آنها را تمام علم ميدانند نميتوانند قبول كنند ، عرض ميكنم اينطور نيست و همه كس باندازه شعور و ادراك خودش مكلف بدينداري است و بهمين اندازه كه كسي ديوانه نباشد مكلف است و بايد از اصول و فروع اسلام بآن اندازه كه ميفهمد قبول كند ، بلي نفهميده و نسنجيده هم نبايد چيزي را قبول كند اما حرف اينجا است كه همان قدري را كه ميفهمند و مكلف هم هستند نميخواهند [ص 135] قبول كنند و از پي آن هم نميروند و اگر اندك تحقيقي هم ميكنند از راه وارد نميشوند و بيشتر رد و اعتراضهايشان بر خيالات و افكار نارساي خودشان است و چه بسيار ايراداتي دارند كه خدا و رسول آنها را نفرمودهاند ولي روشنفكر عبارت ناقصي كه اي بسا اول و آخر آنرا هم نشنيده يا شنيده و انداخته است ايراد دارد و از پي مأخذ هم نميرود اين است كه مشكلات و شبهاتش هم زياد ميشود و بآنجا ميرسد كه هيچ حرف حقي را ميل ندارد بشنود و اگر هم بشنود قبول نميكند لا لامر الله يعقلون و لا من اوليائه يقبلون حكمة بالغة فماتغن الآيات و النذر عن قوم لايؤمنون .
فصل - از آنچه عرض شد معلوم شد كه بهشت در آسمان است و جهنم در زمين چنانچه در قرآن نازل شده ولي بطوري كه بيان شد هيچ كدام در ظاهر اين آسمان و زمين كه محسوس مشاعر اهل دنيا است نيست اما در غيب و باطن اين آسمان و زمين است و مدرك ديدن آنها هم اين چشمي كه در سر ماها است نيست بلكه عقلي است كه در سر كسي باشد پس اعتراضات طبيعيها يا جغرافيدانها كه وجب وجب زمين را ديدهاند مطلقا وارد نيست زيرا كه خدا و رسول ظاهر اين آسمان و زمين را نفرمودهاند و اعماق اين زمين يا بالاي كهكشان را هم نفرمودهاند بلكه مرادشان غيب اينها است و اگر از عوام مسلمانان بعضي اين طورها خيال كردهاند يا ملائي اين طور بيان كرده آن هم از ناداني است يا قصد ديگر [ص 136] داشته و اما در كيفيت و ماهيت بهشت و جهنم تفصيلي نداديم مگر بطور اشاره آن هم براي اهلش و سؤال از آن هم نشده بود و متكفل بيان آن دو باندازهٔ كه ممكن باشد و مشعرش تا حدي در آنها كه واقعا ميخواهند بفهمند باشد و خواسته باشند در فارسي در كتاب ارشاد العوام مخصوصا جلد دويم و در عربي كتاب فطرة السليمة تأليف مرحوم جد امجد اعلي الله مقامه كه هر دو طبع شده است بيان كامل شده هر كه خواسته باشد رجوع نمايد ان شاء الله و در غير اين دو كتاب هم حق مطلب با استدلال كامل نيست مگر در بعض كتابهاي مشايخ ما اعلي الله مقامهم كه آنها هم مفصل نيست و اما در كتب ساير علما بيان واقعي نخواهيد ديد .
و اما آيه مباركه و جنة عرضها السموات و الارض كه تذكر دادهايد شرح آن هم بيان مخصوص لازم دارد و اين آيه هم مثل اغلب آيات ديگر بهمان اصطلاح مخصوص قرآن و اخبار نازل شده و مراد از طول و عرض همان طول و عرض ظاهري كه ما و شما ميفهميم نيست همان طور كه آسمانها و زمينش هم ظاهر آسمان و زمين نيست بلكه غيب آنها است و در اين آيه منظور اين است كه عظمت غيب را ما بفهميم كه فرموده است يك بهشت تنها بقدر عرض همه آسمانها و زمين است يعني همين ظاهري كه از آسمان و زمين ما ميبينيم زيرا بزرگتر از اين آسمانها و زمين چيزي در نظر ما نيست و نديدهايم ولي در حقيقتْ امر غير از اينها است [ص 137] و عظمت بهشت يا امور غيبي ديگر با اين نوع مقايسه معين نميشود و عالم غيب و عالم آخرت با عالم شهاده مطلقا مقايسه نميشود و پهلوي هم نيستند كه بشود بگوئي غيب چند همسر شهاده است مثل اينكه بگوئي اين كوه چند همسر اين درخت يا اين عمارت است زيرا اين درخت با اين كوه بزرگ با هم و پهلوي هم شمرده ميشوند و با يك چشم ديده ميشوند اما غيب و شهاده با يك چشم ديده نميشود و در اين مقام ظاهر متبادر از آيه مباركه بهمين زبان قوم است كه از عظمت و بزرگي بيش از اندازه همين زمين ظاهر و آسمانهاي ظاهر نميفهمند و نديدهاند و در حقيقت هم بياني كه با اين مشاعر ماها بشود فهميد نداشته و خداوند فرموده است بشتابيد بسوي مغفرت و بهشتي كه عرضش باندازه آسمانها و زمين خودش است زيرا هر بهشتي هم بر خودش آسمان و زميني دارد باندازه خودش كه اندازه آنرا خدا دانا است و در زبان فارسي يا عربي ما لغتي ندارد مگر بهمان طورها كه بيان فرمودهاند ، و در مثَل اين طور است كه سؤال كنند بزرگي عقل بچه اندازه است و آيا عقل سهگوشه است يا چهارگوشه و آيا دراز است يا گرد البته جواب باين نحو كه ما توقع داريم نخواهد بود و عقل در حدود اين عرض و طولها و كيفيتها و كميتهاي ظاهري نيست و عبارتي كه ميشود در جواب گفت بايد بگويند عقل فوق اين مراتب است باز هم آن كسي كه عقلش بچشمش است نگاه بالاي [ص 138] سرش ميكند و خيال ميكند فوق يعني بالا و درست هم هست و مراد از بالا بالاي حقيقي است كه من كل حيث بالا باشد نه تنها بالاي سر مانند پشت بام يا بالاخانه يا آسمان و آسمانها هم بالا هستند يعني من كل جهة بالا هستند و محيط بما هستند چنانچه امام (ع) بيكي از دوستان فرمود كه شما در بهشت هستيد دعا كنيد كه از بهشت خارج نشويد ، همچنان كه در كتاب مجيد است كه جهنم هم محيط بكفار است . باري پس بهشتها هم آسمان و زميني دارند در حدود غيبي خودشان نه حدود ظاهري ما يعني بالا و پائيني دارند و هشت بهشت است كه هر يكي فوق ديگري است و در اخبار و قرآن شرح و اسامي آنها را فرمودهاند و در حديث است كه اسفل بهشت اكل و شرب است و اعلاي آن علم است و در حديث است همين كه اهل بهشت ببهشت متنعم شدند اهل الله بلقاء خدا متنعم ميشوند . خلاصه كه شرح اين مراتب را در ارشاد مفصل بيان فرمودهاند و آنچه بر ما است اين است كه اول دلائل توحيد را پيش خودمان محكم كنيم بعد از آن حقيت پيغمبر و ائمه اطهار صلوات الله عليهم را محكم نمائيم تا حقيقةً يقين بآنها نمائيم و پس از آن بفرمايشاتشان رجوع كنيم هر يك را كه فهميديم شاكر شويم هر كدام را هم كه نفهميديم چون حقيت و صدق ايشان را دانستهايم البته تسليم ميشويم و آسوده ميشويم ، اما اگر ترديد و انكار در اصل وجود و حقيت خدا و پيغمبر است چنانچه از [ص 139] عبارات روشنفكران پيداست از اين راه كه ميروند آخر بمقصد نخواهند رسيد و در جهل خود ميمانند .
نوشتهاند : آيا پيروان مذهب بهائي نجس هستند يا خير و بعلاوه مرقوم فرمائيد كه نجس يعني چه .
عرض ميكنم در دين خدا كه اسلام است كفار و مشركين نجس هستند بنص قرآن و اما ترجمه « نجس » در لغت عرب كه قرآن نازل شده و پيغمبر صلي الله عليه و آله مخاطبه با عرب فرموده است نجس و نجاسة يعني غير نظيف و غير طاهر و ضد پاكي است ولي در عرف شارع صلي الله عليه و آله هر چه پاك نباشد نجس نخوانده است بلكه نجاسات معدود و معين است كه در كتب علماء اعلام و فقهاء عظام بتفصيل ذكر شده و ما در صدد تعداد آنها نيستيم و سؤال از آنها نشده و از جمله نجاساتي كه علما شمردهاند مشركين و كفارند كه نقل اجماع نمودهاند بر نجاست كفار كه يهود و نصاري و مجوس را هم از كفار شمردهاند كه بعضشان مشركند و بعضشان كافر و همچنين هر كه منكر ضرورتي از ضروريات اسلام بشود از مسلمين يا منكر ضرورتي از ضروريات مذهب شيعه بشود از شيعه و همچنين ناصب و مخالف آلمحمد عليهم السلام و شيعيان ايشان با علم باينكه آنها هم دوست و مطيع آلمحمد عليهم السلام هستند نجس شمرده ميشوند .
نوشتهاند : و اينكه پيغمبر اسلام فرمود مشركين نجس هستند منظورش [ص 140] اين بود كه مسلمانان با كفار معاشرت نكرده و افكارشان در اثر معاشرت با بتپرستان و بيدينان آلوده نگردد يا اصلا جسما نجس هستند .
عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله كلمه پيغمبر اسلام اصطلاحي است كه خارجيها گذاردهاند و منظورشان اين است كه پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله پيغمبر همان مسلمانان است و پيغمبر يهود و نصاري و ديگران نيست و آنها هم هر يك ملتي بر خودشان هستند در حالي كه حقيقت امر اين نيست و پيغمبر صلي الله عليه و آله مبعوث بر تمام ملل است و در كتاب خدا ميفرمايد و ماارسلناك الا كافة للناس پس آن حضرت پيغمبر بر همه مردم است نه تنها مسلمين و اسلام و ساير مردم هر كدام كه حقيت پيغمبر بر آنها ثابت شده باشد و معذلك قبول اسلام نكرده باشند كافر شدهاند و در كتاب مجيد است يا ايها الناس اني رسول الله اليكم و پيغمبر ما بر جميع امم پيغمبر است نه مسلمين تنها و مقصود من اين است كه اگر ما مسلمانها بتقليد خارجيها نگوئيم ( پيغمبر اسلام ) بهتر است بلكه ما بايد بگوئيم پيغمبر .
و اما منظور پيغمبر صلي الله عليه و آله چه بوده ؟ عرض ميكنم در جميع احكام پيغمبر صلي الله عليه و آله دستور و تكليف اولي تسليم و اطاعت بدون شرط است خواه علت حكم را بفهميم خواه نفهميم و خداوند فرموده است ماارسلنا من رسول الا ليطاع پس پيغمبر بايد [ص 141] هر چه فرمود مطاع باشد و چون و چرا برنميدارد ، پس از آن بايد ديد اگر بيان علتي هم فرموده است بايد پذيرفت و قبول كرد و اگر نفرموده كه هيچ ، بايد شنيد و اطاعت كرد ، و براي هيچ كس بعد از فرمايش خدا و رسول اختياري نيست و اين حكم خدا و رسول است كه در قرآن و اخبار زياد بيان فرمودهاند كه نميخواهم تفصيل بدهم و حضرت صادق عليه السلام فرمود متكلمين اين امت از بدترين آنها هستند و در حديث ديگر توضيح فرمود و فرمود همانها كه ميگويند اين ميشود اين نميشود اين را تعقل ميكنيم آنرا تعقل نميكنيم اين را ميفهميم آنرا نميفهميم ، عرض ميكنم همه اينها شبهات طبيعيين است كه از قديم در اين امت رسوخ دادهاند و همه روزه هم تجديد ميكنند و اين راهي است كه شيطان در مقابل اهل حق باز كرده و ياد داده كه از راه اين نوع جزئيات ميخواهند كليات را بفهمند و ياد داده است كه بگويند تا اين را نفهميم آنرا قبول نميكنيم و اين نوع تحقيق را هيچ كس نميتواند بآخر برساند و تا زنده است در بيديني و در شبهات خودش غوطه ميخورد و كسي كه واقعا از پي دين بگردد اول از پي بيان علت احكام جزئي نميگردد بلكه از پي ادله پيغمبري خود پيغمبر ميرود نه از پي احكام جزئي او زيرا كه علت احكام جزئي و خوبي و بدي آنها و ضرر و نفع آنها را عقل بزرگ و محيط ميفهمد آن هم بوحي خداوند نه بخودي خود و عقول ناقصه امثال [ص 142] ماها اين جزئيات را نميفهمد مگر اينكه از پيغمبران بشنود و اطاعت نمايد ، و منظورم هم اين نيست كه شخص اصلا علت و حكمت حكم را نبايد بفهمد و بايد كور و كر باشد ولي ميگويم اول حقيت پيغمبر و ادعاي او را بايد شنيد و فهميد آن وقت در احكامش جستجو كرد نه اينكه بگويد تا علت حكمش را نفهمم قبول نميكنم زيرا احكام منحصر بيكي و دو تا نيست و همه احكام هم البته علتي دارد و علت يك حكم يا دو حكم را هم فهميدن بهانه منكر را قطع نميكند و اگر علت جميع احكام را بايد بفهمد پس اول بايد پيغمبر بشود تا همه چيز بفهمد ، خلاصه كه محل لغزش و آنجا كه شيطان اتباعش را گول ميزند همين جا است و اين قسمت را براي تذكر آن برادر محترم عرض كردم .
و اما علتهاي اين حكم بسيار است و امثال ما جهال نميتوانيم احاطه بهمه آنها بكنيم و شايد بعضي از عللي را كه آلمحمد عليهم السلام بفرمايند و از فرمايشاتشان استنباط كنيم بفهميم ، عرض ميكنم از جمله آن علتها هر دو علتي است كه نوشتهايد هم براي اين است كه افكار مسلمين و خاصة عوامشان بواسطه معاشرت آنها آلوده نگردد و هم بقول شما جسماً نجس هستند . اما آلوده شدن افكار مسلمين با معاشرت مشركين و كفار و آثار سوء آن كه آنقدر محسوس است كه همه ميدانند و شما هم خوب ميدانيد كه همه اين شبهات در اثر معاشرت خارجيها و مطالعه كتب آنها و القاءات [ص 143] منكرين پيغمبر و آلمحمد عليهم السلام است كه در افكار اشخاص اين طور مؤثر ميشود و شيطان خارجي و طبيعت سركش هم از آن طرف كمك ميكند كه اين شبهات را تقويت نمايد و با شوق و ذوق آن كتب خارجي را انسان بيشتر مطالعه نمايد و كتب ديني و مذهبي خود را ترك نمايد و هنوز از دين و مسلماني خودش هيچ نفهميده از پي علوم و شبهات خارجيها و ردهائي كه بر اسلام كردهاند برود . از طرفي هم خدا خوب كند بعض ملانماهاي نادان را كه مردم را از تحصيل حكمت منع ميكنند و كتاب حكمت را نجس ميدانند و محالاتي را هم بغلط از دين ميشمرند و نسبت به پيغمبر صلي الله عليه و آله ميدهند و عوام مردم را گمراه ميكنند . و از ميانه همه اين اسباب جمعي هم پيدا ميشوند كه منكر همه چيز ميشوند . بلي اينها است دردهاي بيدرمان و امراضي كه مرضاي مسلمين دچار بودهاند و هستند و روز بروز هم شدت ميكند و هر روز جمع كثيري را از ميان ميبرد و چاره هم دست ما نيست جز اينكه خداوند تفضل فرمايد و صاحب اسلام ظهور فرمايد و اين اسلام نيمهجان و محتضر را از چنگال اين دشمنان نجس بيرون بياورد و پاك و پاكيزه فرمايد و چون موضوع تأثير معاشرت را خود سائل متوجه بودهاند ما تفصيل نميدهيم و اغلب مسلمين از بسكه گفته شده شنيدهاند اين مطالب را كه تا چه اندازه پيغمبر (ص) و ائمه اطهار (ع) منع از معاشرت مشركين و كفار و دوستي با آنها [ص 144] فرمودهاند و خداوند فرموده است كه مشركين نجس هستند نزديك مسجد الحرام نشوند ، و منع شديد فرمود پيغمبر صلي الله عليه و آله حتي اينكه يك روز مشاهده فرمود كه عمر پهلوي يكي از يهود نشسته و صحبتي ميكنند باو فرمود كه با آن يهودي چكار داشتي عرض كرد بعضي از عبارات تورية را از او ميپرسيدم كه حجتي باشد براي مسلمين بر آنها پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود قرآن كفايت است براي حجت مسلمين با آنها ننشينيد ، حتي از پوشيدن لباس مانند لباس آنها منع فرمود حتي از خوردن خوراك مانند خوراك آنها منع فرمود حتي آنكه يك روز پيغمبر صلي الله عليه و آله كمان خارجي در دست عمر ديد گرفت و بر زمين زد و كمان را شكست و فرمود اسلام با كمان عربي قوت گرفت نه اين كمانها ، و يك روز حضرت صادق عليه السلام يكي از اصحاب خود را ديد كه با يكي از مخالفين يا طبيعيين نشسته چند روز بعد كه خدمت حضرت رسيد فرمود آن روز ديدم تو را كه با فلان نشسته بودي عرض كرد كه او از خويشان من است و چه بحثي بر من است كه من بمقاله او نميگويم فرمود اين طور نيست يا اين است كه بايد او را ترك كني و با ما باشي يا آنكه ما را ترك كني و با او باشي . خلاصه كه ما اگر خواسته باشيم شدت و قوت تأثير اين معاشرتها را بگوئيم و نشان بدهيم بهتر از همين حال حاضر و وضع حاضر مسلمين مثلي نداريم كه لباسها لباس فرنگي است [ص 145] خوراكها خوراك فرنگي است آداب آداب فرنگي است حتي طرز مجالس و نشست و برخواستها و تعارفات همه فرنگي است و هر كس غير آن لباس را بپوشد و بغير آن آداب سلوك نمايد نادان و كهنهپرست شمرده ميشود و بحد اعلي باو اهانت ميشود و تمام احترام مال آنها است كه تمام لباس و آداب و سلوك آنها همهاش فرنگي باشد و حتي لهجه آنها هم ايراني نباشد و اگر شده است يك مرتبه هم كه شده از آب اروپا و آمريكا آشاميده باشد و الا اعتنا باو نميشود شغل و منصب هم باو داده نميشود ، و از اينها بالاتر آنكه از فرط ناتواني و ناداني مسلمين تمام دستور سلوك و زندگي و محاوره و معاملات و همه چيز را بايد از خارج بگيرند تا آنجا كه بكلي تعصب و غرور ملي مسلمين هم از دست رفته تعصب ديني را هم كه خودشان با همين نوع شبهات از دست دادهاند و ظاهرا و باطنا نوكر خارج شدهاند و خدا ميداند بهمين اندازه كه مشاهده ميكني اسم بدون رسمي از اسلام مانده است خود خارجيها اين اندازه احترام را براي اسم اسلام قائل شدهاند نه اين مسلمين كه ما ميبينيم و اينها راضي هستند كه حتي اسم اسلام را هم از خود بردارند و بكلي آسوده شوند . بلي اين است نتيجه معاشرت و دوستي آنها و علت اينكه پيغمبر صلي الله عليه و آله آنها را نجس خوانده و امر فرموده نزديك مسلمين نشوند و ما بيش از اين از تفصيل آن معذرت ميخواهيم و همين قدرش هم بياحتياطي [ص 146] بود و پناه بخداي قادر ميبريم و عرض ميكنيم اللهم انا نشكو اليك فقد نبينا صلواتك عليه و آله و غيبة ولينا و كثرة عدونا و قلة عددنا و شدة الفتن بنا و تظاهر الزمان علينا فصل علي محمد و آله و اعنا علي ذلك بفتح منك تعجله و بضر تكشفه و نصر تعزه و سلطان حق تظهره و رحمة منك تجللناها و عافية منك تلبسناها برحمتك يا ارحم الراحمين .
و اما نجاست ظاهري آنها هم علت دارد منتهي فهميدن آن براي همه كس آسان نيست حتي براي اهل علم كه علمشان را از آلمحمد عليهم السلام نگرفته باشند نميتوانند اين علت را بفهمند و بقول خودشان تعبدي قبول ميكنند در حالي كه اگر در اخبار آلمحمد تعمق ميكردند زود ميفهميدند و بيان اين مطلب محتاج بتفصيل و بيان حكمتي است كه مع التأسف بعض علماي ما تحصيل حكمت را هم حرام كردهاند و در مراكز علمي ما هر جا بروي ميبيني كه تدريس حكمت نميشود و شنيدهام كتاب مثنوي را لمس نميكنند و با انبر برميدارند در صورتي كه حقيقةً مرد ملائي بوده و بسياري از مطالب و اشعارش كه كفر بنظر ميآيد بزحمت معني صحيح هم ميشود بر آن مطالب پيدا كرد و شايد هم تقيه داشته است و خدا دانا است و علي اي حال از مطالب صحيحش كه مأخوذ از اخبار يا مطابق با عين اخبار است كه نميتوان گذشت و بهر حال ما ضامن صحت و سقم عقايد ملا نيستيم ولي در حكمتش هم شك نداريم كتابش [ص 147] را هم نجس نميدانيم و عجب از اشخاصي است كه تدريس حكمت را جايز نميدانند ولي بقاء بر جهل و حماقت و اعتقاد باينكه قبول احكام و عقايدي كه در اسلام امر بآن شده تعبدي است يعني بدون دليل است ابد الدهر جايز ميدانند و منكرين تعبد را يعني آنها كه معتقدند كه اصولا دين پيغمبر صلي الله عليه و آله براي تعليم حكمت است و همه انبياء براي تعليم حكمت آمدهاند و اين دين براي تعقل است نه براي تعبد و قبولِ بدون برهان و دليل تكفير مينمايند و بهانهشان اين است كه بعضي از حكمتهاي يونانيان و كفرهاشان داخل حكمت شده است ، حكمت شيخ مرحوم را هم كه صد در صد بر خلاف حكمت آنها است و جميعش مأخوذ از قرآن و اخبار است نميخوانند و كتب آن بزرگوار را مطالعه نميكنند و منع از مطالعه آنها ميكنند و سعي دارند كه همه بر ناداني باقي بمانند فاعتبروا يا اولي الابصار ، خلاصه كه اين مطالب معترضه بود و درد دلم از جاي ديگر بود .
و در مسأله نجس بودن مشركين و كفار هم اولا بدانيد كه بسياري از احكام شرع هم سياسي است و واجب نيست اثر طبي خيلي محسوسي هم داشته باشد و اين را از اخبار خودشان دانستهايم و فهميدهايم نه اينكه از پيش خودمان بگوئيم مثلا فرمودهاند شخص روزهدار نرگس بو نكند و بيان علت فرمودهاند كه چون ريحان اعاجم است و منظورشان غير مسلمين است و اين حكم هم مانند همان كمان است كه از [ص 148] دست عمر گرفتند يا آنكه فرمودهاند شطرنج از همه قمارها حرامتر است و آلات آن نجس است و در مقام ديگر فرمودهاند كه چون عادت يزيد بوده است و فقّاع را حرامتر شمردهاند چون آب جو شراب يزيد بوده است و هكذا از اين قبيل احكام زياد داريم و البته همه آنها مطاع است و هر چه را نجس شمردهاند نجس است ولو از لحاظ سياست و براي مبالغه و شدت منع و لزوم تحرز فرموده باشند و چه علتي پيدا ميشود كه بالاتر از فرمايش پيغمبر و امام صلوات الله عليهم باشد و چيزي را كه ايشان دوست نداشتند و از صفات و عادات دشمنان ايشان باشد البته بد است و نجس است و در حديث فرمودند كه در ميان نجسها چيزي از سگ نجستر نيست و ناصب ما از سگ نجستر است . و اگر در اخباري كه نجاسات را بيان كردهاند تعمق كرده باشي ميبيني كه نجاسات همه در يك درجه از نجاست نيستند و بعضي را نجستر از بعض شمردهاند مثلا شخص مجوسي يا نصراني را چون مشرك است نجس شمردهاند و اگر دستش آلوده بگوشت خنزير باشد نجستر شمردهاند و اگر معذلك آلوده بشراب هم باشد نجستر شمردهاند و اگر دستش را شسته باشد و تميز كرده باشد فرمودهاند پاكتر است و در بعض اخبار فرمودهاند كه مصافحه با آنها كردهٔ دستت را بشوي و در بعض اخبار اجازه دادهاند كه مشوي و در بعض اخبار فرمودهاند دست خود را كه مصافحه با آنها كردهٔ بديوار بمال [ص 149] و در بعض اخبار است كه سؤال ميكند از امام عليه السلام كه همخوراك با يهودي و نصراني بشوم يا نه نهي ميفرمايد و در بعض اخبار اجازه ميدهد و در بعض اخبار است كه اگر از اهل تو باشد همخوراك با آنها بشوي مانع ندارد و در بعض اخبار است كه لباس آنها را بخري و بپوشي اجازه دادهاند و در بعض اخبار است كه لباس آنها را اگر گرفتي بشوي آنرا و بعد از آن استعمال كن و بيان علت ميفرمايند كه چون آنها شراب ميخورند بشوي . خلاصه آنكه اخبار مختلفهٔ در اين خصوص هست و همه هم صحيح است و بايد عمل شود و سرّ اين اختلاف همان است كه نجاست درجات مختلفه دارد و متفقهين ما مثل اين است كه اغلب زبان اخبار و زبان آلمحمد عليهم السلام را نميدانند و فقهشان در موارد اختلاف غالبا همين است كه بيك حديث عمل ميكنند و حديث ديگر را دور ميندازند كه آن حديث موثق است و اين يكي ضعيف است و هيچ كدام اين تحقيقات و تواريخي كه آنها را علم رجال ميخوانند اساسي ندارد و از آلمحمد عليهم السلام نرسيده و بناي دين را نميتوان بر اين خيالات اصوليين يا قراين و خوشبينيهاي اخباريين گذارد كه از آنها هم بيش از توهمي حاصل نميشود و بناي دين را بايد بر اساسي گذارد كه صاحب دين و آلمحمد عليهم السلام دستور دادهاند كه در كتب اصول مشايخ ما اعلي الله مقامهم شرح داده شده است .
خلاصه كار باين مطالب فعلا نداريم ولي مفاد اين [ص 150] اخبار بخصوص كه بطور اختصار روايت كردم اين است كه درجات نجاست فرق ميكند و اصلا عمده مراد آلمحمد عليهم السلام و قرآن ترك معاشرت و مخالطه مسلمين و مخالفين آلمحمد عليهم السلام است خواه از يهود باشد يا نصاري يا بتپرست يا بنام مسلم باشند ولي مخالف آلمحمد عليهم السلام باشند مانند كرد يزيديها كه يزيد را خوب ميدانند و معويه را هم مصاب ميدانند چون مجتهد بوده و اجتهاد كرده است . باري اصلا عمده مراد ترك معاشرت بوده است براي اينكه آنها پاك نيستند و خيري در آنها نيست زيرا تمام خير و نور و دوام و حيوة و بركت و پاكي از خداست و هر چه شر و تاريكي و موت و نقص و كثافت هست بواسطه دوري از خداست و بطور كلي حيوة صفت خداست كه خدا زنده است و صفت حيوة را در هر جا كه ببيني از خداست و بواسطه نزديكي بخداست و مرده از خدا دور است اما زنده بخدا نزديك است . نميبيني در حكم شرع كه مرده انسان تا گرم است پاك است ولي بعد از سرد شدن نجس ميشود و واجب است او را بشويند و هر كس دست باو بزند بعد از سرد شدن بايد غسل بكند و علت اين است كه انسان تا زنده است و روح دارد پاك است و بعد از مردن هم تا گرم است اين گرمي از اثر روح او است و هنوز پاك است ولي همين كه سرد شد اثر روحانيت كه علامت نزديكي بخداست تمام ميشود پس فورا [ص 151] نجس ميشود تا او را بشويند و پاك شود چون در آب اثر حيوة تا اندازهٔ باقي است و من الماء كل شئ حي خداوند فرموده پس همه چيز را با آب پاك ميكنند و آيا نميبيني در حكم شرع خون انسان يا بول يا غائط او تا در بدن او است و اتصال بروح او دارند پاك است اما همين كه از بدن او خارج شد فورا نجس ميشود و بايد تطهير كرد و اگر بر بدن يا لباس انسان باشد نميشود با آنها نماز كرد زيرا چون اينها حيوة داشتند و متصل بروح بودند پاك بودند حالا كه اتصال آنها تمام شده و روح از آنها منقطع شده نجس شدهاند و تا زوال عين نجاست نشود پاك نميشود و اگر آب روي خون يا عذره ريخته بشود و عين ماهيت آن باقي باشد پاك نيست ولو اينكه جماد است اما مانند ساير جمادات نيست چون ساير جمادات روحي از اول نداشتهاند كه حالا آن روح بيرون رفته باشد و مرده باشد و نجس شده باشد مثل اينكه مو و استخوان حيوان مرده را چون حيوة در آنها حلول نداشته نجس نشمردهاند و اگر ميبيني مثل چوبهاي خشك يا حيوانات مرده كه روح نباتي و حيواني از آنها بيرون رفته معذلك در شرع نجس شمرده نشده چون روحانيت آنها قوي نبوده است و عسر و حرج هم لازم ميآمده از نجاسات نشمردهاند ولي چون روحانيت انسان قوي بوده همين كه مرد زود بدنش فاسد ميشود اين است كه تا وقتي كه با آب شسته نشود نجس شمردهاند ، و اصولا چون حيوة مال [ص 152] روح است هر چه روح بالاتر و قويتر باشد حيوة آن بيشتر است و بخدا نزديكتر است و پاكي و لطافت آن بيشتر است و اگر بنا شد بواسطه شدت حيوة و اختياري كه خدا بروح انسان داده عمدا خود را فاسد كرد و آلوده بمقتضيات طبيعي نمود و بواسطه مخالفت امر خدا و مقربان درگاه او خود را از خدا دور كرد شك نيست كه روحانيت او ضعيف ميشود و آثار موت در او پيدا ميشود و بهمان درجه كه مخالفت كرده پاكي و لطافت او كم ميشود و مستعد براي قبول اعراض و امراض و انواع ميكربها ميشود و بهمان درجه نجس و دور ميشود تا درجه مخالفتش چقدر باشد اگر مخالفتش از روي علم و عمد و معرفت باشد البته كمال نجاست را دارد مانند ناصب آلمحمد عليهم السلام كه از هر نجسي نجستر است و اگر مخالفتش بآن اندازه نيست و از روي ناداني است و از ضعفا است شبهه نيست كه بآن درجه نجس نيست و حتي اينكه زن مشركه از مرد مشرك يا مخالف كارش آسانتر است اين است كه تزويج مجوسي يا يهوديه يا نصرانيه را بطور موقت و متعه اجازه دادهاند و اما زن مسلمه با كافر ازدواج نمايد جايز نيست و در قرآن نهي فرمودهاند و اين نهي از اين جهت است كه زن كليةً ضعيفتر از مرد است و زود ممكن است بواسطه معاشرت با كافر و مخالف ايمانش تبديل بكفر بشود اين است كه اجازه نفرمودهاند ، و بهر حال چون روح انسان قويتر از حيوان است اگر بواسطه [ص 153] كفر و شرك خود را از خدا دور كرد و آثار حيوة در او كم شد و بمردن نزديك شد البته نجس ميشود و نجاست او هم فورا در بدنش تأثير ميكند و بدن او هم نجس ميشود و تا وقتي كه بهمين حالت و عقيده است نجس است و لازم نيست حكماً بميرد و روح حيواني او هم بيرون برود تا نجس شمرده شود زيرا همان روح انسانيت و ايمان بخدا و رسول كه از بدن او بيرون رفته اين مرده است و نجس است حالا كيفيت نجاست او را نتواني بفهمي نقلي نيست زيرا مشكل است ولي بفرمايش شارع (ص) بايد بفهمي و در كتاب خدا بدنهاي مخالفين را قبور خوانده است زيرا قبر جاي مرده را ميگويند و خطاب به پيغمبر فرموده است انك لاتسمع الموتي و ما انت بمسمع من في القبور يعني تو بآنها كه در قبر هستند و مردهاند صداي خود را نميشنواني ، و در جاي ديگر ميفرمايد كه شما آن قدر مشغول بدنيا هستيد كه بزيارت قبرها ميرويد ، و قبر كساني هستند كه ايمان بخدا و رسول ندارند و روح الايمان در بدن ايشان مرده است و بدن مرده نجس است و در حقيقت ميكرب درشتي است و بقوت همان روحانيت فاسده كه در بدن دارد ميكرب كفر و شرك و نفاق خود را در بدن ضعفاي مسلمين كه قوت و بنيه ايمانشان كم است نفوذ ميدهند و كفر و شرك آنها را تقويت نموده ابراز ميدهد ولي مؤمن در اين دنيا و در آن عالم هر دو زنده است زيرا ايمان بخدا و رسول دارد و خداوند ميفرمايد [ص 154] استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم يعني اجابت كنيد خدا و رسول را وقتي كه ميخوانند شما را بسوي آنچه كه زنده ميكند شما را پس روح مؤمن بواسطه اجابت خدا و رسول و نزديكي بخداوند قوي است و بواسطه همان قوه ايمان از مرضهاي مزمن كفر و شرك دور و سالم ميماند و پاك و پاكيزه است و نجس نيست و اگر هم مبتلا بمرض گناهي يا گناهاني بشود چون روح ايمانش قوي است با آب ولايتي كه دارد توبه و استغفار ميكند و خود را شست و شو ميدهد و مجددا پاك و سالم ميشود و حتي آنكه پاكي روح مؤمن آن قدر زياد و قوي است كه فرمودهاند سؤر مؤمن شفاي از امراض است و دستور شرع اين است كه مؤمنين با هم غذا بخورند و فرمودهاند تزاحم الايدي بركة بر خلاف غير مسلمين كه سؤر يكديگر را نميخورند و باقيمانده در ظرف ديگري را نميخورند و شايد از دست يكديگر پرهيز ميكنند و ميگويند دست آن يكي يا دهن او ميكرب دارد و درست هم ميگويند و اين ميكربها وجود دارد اما روح الايمان است كه ميكرب را ميكشد و سؤر مؤمن شفا ميشود اين است كه مؤمنين دوست و برادر ميشوند و اين ملاحظات در ميانه آنها نيست ، اما ديگران كه مثل مؤمنين دوستي با هم ندارند و دوستيهاي آنها براي منفعت است و دروغي است از ميكرب يكديگر متأثر و مبتلا ميشوند زيرا روح الايمان كه كشنده هر ميكرب ظاهري و باطني [ص 155] است در آنها نيست و روح كفر جايگزين ايمان او شده و نجاست او مسري در ساير ارواح و نفوس و اجساد ديگران است و حتي اجساد آنها را هم بصورت حيوانيت و كفر خود نموده ولي چشمهاي ما و تو آن صورتها را خوب نميبيند ولي انبيا و اوليا آن صورتها را عينا ميبينند و در كتاب خداست كه ان هم الا كالانعام و ميفرمايد كأنهم حمر مستنفرة و چون حيوانيت اين حيوانات بيشتر است و اذيتشان زيادتر اين است كه نجس شمرده شدهاند .
خلاصه اين است مختصري از علت نجاست آنها چون اين بدن عنصري محل اعراض و امراض است و لاينقطع بايد او را شست و شو بدهند و پاك بكنند تا خود بدن سالم بماند و كثافتش بديگران هم سرايت ننمايد و همين اعراض و امراض است كه بنام نجس خوانده ميشود حال اگر با آب شستشو بدهند البته تا اندازهٔ پاكتر ميشود ولي چون روح كفر باقي است و جميع صفات و خصال روح در بدن هميشه مؤثر و نافذ است پس بدن هم از رحمت خدا دور ميشود و نجس ميشود و بعلاوه پرهيز از نجاسات هم كه نميكنند و هميشه آلوده ميشوند اين است كه شرعا دستور مسلم شده است كه با آنها نزديكي و معاشرت ننمايد و اگر ناچار از معاشرت شد و مصافحه با او كرد دست خود را بشويد يا بديوار بمالد زيرا خاك هم در بعض موارد مطهر است و رب الماء رب الصعيد و يا اين است كه بديوار ماليدن را براي تأديب فرمودهاند كه شخص بداند [ص 156] كار خوبي نكرده و بدون ضرورت تكرار ننمايد زيرا بدن كافر هم تابع روح او است و از خدا دور است بنا بر اين روحا و جسما ناپاك و نجس است . و اما همخوراك شدن با آنها بطوري كه سابق اشاره شد در بعض اخبار نهي فرمودهاند و البته بدون ضرورت خوب نيست ولي اگر ناچار همخوراك ميشود تطهيري براي آن در اخبار نديدهام و حكمي ندارد و خيال ميكنم تفصيل بيشتري در اين باب لازم نيست زيرا اين ايام براي امثال اين بيانات اهلي نيست و بهمين اندازه هم بالضروره عرض كردم چون سؤالي شده جواب مختصري براي اهلش داشته باشد .
نوشتهاند : و آيا بهائيها هم كه دم از خداپرستي و يكتاپرستي ميزنند و ميگويند ما مثبت اسلام هستيم جزو مشركين محسوب ميشوند يعني نجس واقعي هستند .
عرض ميكنم اما خود حقير با هيچيك از آنها ننشستهام و صحبتي نداشتهام اما آنچه بتحقيق ميدانم دروغ ميگويند و مثبت اسلام نيستند بلكه نافي اسلامند و شمهٔ از آنچه از عقايد آنها ميدانم و بتواتر شنيده شده بلكه بحد شياع رسيده و خودشان هم در كتب خودشان بصراحت نوشتهاند براي خالي نماندن اين كتاب مينويسم و تفصيل موكول است بكتب مشايخ ما اعلي الله مقامهم كه در رد اين جماعت با دليل و برهان نوشتهاند و عذري براي احدي از مسلمين باقي نگذاردهاند الحمد لله جزاهم الله عنا و عن جميع [ص 157] المسلمين و شكر الله سعيهم و اينك بطور اختصار بعض از كفرها و بدعتهاي آنها را كه مرحوم مبرور جد امجد اعلي الله مقامه كه معاصر با آن مبدع اولي اين طائفه هم بودهاند در يكي از رسائل خود در طهران نوشتهاند فهرستمانند مينويسم زيرا كه سائل خودشان را محتاج بتفصيل و توضيح زياد نميدانند و از آيات قرآن و سنت پيغمبر صلي الله عليه و آله اظهار استحضار نمودهاند .
و خلاصه بيانات ايشان در آن كتاب در بيان احوال اين فرقه ضالّه متحيره كه نام خود را بابيه نهادهاند و بطمع رياست اسم ملتي بر خود گذاردهاند و بنياد ملت اسلام را ميخواهند براندازند بدين شرح است كه اول از باب مقدمه ميفرمايند كه هر كسي جبلي او است كه نفس خود را از هر چيزي دوستتر ميدارد و بعد از آن هر چيزي را كه موافق و مقوي نفس خود ببيند و بداند دوست ميدارد و از او لذت ميبرد و هر چه اسباب ضعف او و هلاكت و فناء او است از او متنفر است و از وصول بآن متألم ميشود و بنا بر اين هر كسي طالب بقا و سلامتي خود و متنفر از فنا و ابتلا است پس انسان باهوش و عاقل همين كه اين اختلافات مذاهب بنيآدم و مذاهب متشتته را ميبيند و ميبيند كه هر دسته مدعي نجات خود و هلاك ديگرانند و هر يك مدعي سراي جاويدان و نعمت ابدي براي خود و عذاب دائمي براي مخالف خود هستند بالطبع پيجوئي از اين سخنان ميكند و بر خود حتم ميكند كه تحقيق كند و بحكم فطرت [ص 158] و عقل ميگويد كه اگر آخرتي نباشد و نعمت و عذابي هم نيست پيجوئي من هم ضرري نخواهد داشت و اگر آخرتي وجود دارد باز هم يقينا از پي سخنان بيهوده رفتن و حركات بيفايده رفتن كه خاصيتي در آن نيست اقلا از مواضع علم اين مطالب تحقيق كردن و در سخنان آنها فكر كردن اگر آخرتي وجود دارد احتياط خود را كردهام و اسباب نجاتي فراهم نمودهام و انسان عاقل ناگهانيِ مرگ را هم كه با چشم ميبيند اهمال و غفلت در اين تحقيق را جايز نميداند و با كمال جد و جهد در طلب نجات خود سعي ميكند و هر كلمهٔ را كه از اسباب نجات خود دانست او را حفظ ميكند و براي خود نگاه ميدارد و عزيز ميشمارد بلكه از تمام امور دنيا آن كلمه را عزيزتر ميشمارد زيرا دنيا تمامش فاني است و يقينا از دست ميرود اما آن كلمه اگر آخرتي معلوم شد كه هست بدرد آنجا ميخورد پس آن كلمه را از جان شيرين عزيزتر ميشمرد و بياعتنائي بآن كلمه نميكند كه مبادا از دست برود و حرمت آنرا نگاه ميدارد و از شر دشمن حفظ ميكند و دشمن كلمه حقي كه دانسته و يقين كرده شك و شبهه نمودن در آن كلمه است بنا بر اين هميشه بايد او را از شر دشمن يعني شكوك و شبهات حفظ كني يعني عمل بآن كلمه بنمائي زيرا انسان بهر چه عمل نمايد بر او ميماند و بهر چه عمل ننمايد و بياعتنائي نمايد قطعا فراموش ميشود و از دست ميرود و او هم تو را ترك ميكند و اسباب نجات [ص 159] و حفظ تو نخواهد شد و اين مطلب بديهي است و قدر اين مقدمه را بدان .
و باز فرمودهاند : از جمله كلمات حقه يقينيه كه براي عموم شيعه يقيني و ضروري شده و شك و شبهه در آنها راه ندارد يكي كلمه توحيد و معرفت نبوت و ولايت ائمه اثنيعشر صلوات الله عليهم است كه اين سه كلمه از مسلميات و ضروريات شيعه است كه فعلا در صدد استدلال بر آنها در اين كتاب نيستيم و در ساير كتب خود بيان كردهايم پس بايد اين سه كلمه را چون جان شيرين حفظ نمائيم و در هيچ حال از آنها منصرف نشويم و از آنچه منافي و مخالف آن كلمات است بايد گريزان باشيم و بخود راه ندهيم و بهر چه موافق آنها است متمسك شويم و بازي با اين سه كلمه هيچ وقت ننمائيم و اسباب هلاكت نفس خود را فراهم ننمائيم و اين مقتضاي عقل و فطرت است مگر اينكه كسي در آن كلمات شبهه دارد و يقين بتوحيد و تشيع خود نكرده كه در اين صورت اول بايد از پي يقين بتوحيد و نبوت و امامت برود زيرا مبدء مذهب شيعه بر اين سه كلمه است و براي معرفت آنها كتابي ديگر بحكم پادشاه اسلام سابقا نوشتهام و در اين كتاب روي سخن با شيعيان اثنيعشري است كه در مذهب خود صاحب يقين شدهاند . و اين قسمت از مقدمه فرمايش ايشان را مختصر كردم .
و پس از آن بابي در باب نبوت و بعض لوازم آن بيان ميفرمايند كه عينا در اين مقام [ص 160] نقل ميكنم زيرا هر چه من عرض كنم باستحكام كلام ايشان نميشود .
فرمودهاند : فصل - بدانكه احدي را از خداوند عالم خبري نيست زيرا كه او در غيب الغيوب ازليت خود است و حوادث باو راهي ندارند كه او را بهبينند يا از او چيزي بشنوند مگر آنكه او كسي را برگزيند و او را در كمال بمقامي رساند كه قابليت تلقي از خداوند عالم پيدا كند و انوار و اسماء و صفات و افعال خداوندي براي او منكشف شود و او براي خلق اظهار نمايد و سخن از خداوند باو رسد و او بساير خلق رساند و او حال محمد بن عبدالله است صلي الله عليه و آله مسلما و حاجت باثبات نبوت و سبق رتبه او نداريم هر كس پا بدائره اسلام گذارده اشرفيت او را از كاينات ميداند و اول مخلوقات بودن او براي او ظاهر است پس او است واسطه اعظم ميان خدا و خلق و هر چه او بيان كند از خدا همان متبع است پس خداوند او را برگزيد از ميان بندگان خود و او را بشرف قرب خود مشرف گردانيد و بحليه انوار و اسماء و صفات خود محلّٰي گردانيد و او را بسفارت بسوي خلق خود فرستاد و او را قائم مقام خود كرد پس خدا خداي خلق است و او خداوندگار اگر دست از خدا كوتاه است بدامن خداوندگار ميرسد پس از اين جهت طاعت او طاعت خدا شد و معصيت او معصيت خدا و بيعت با او بيعت با خدا و مخالفت او مخالفت خدا و حب او حب خدا و بغض او بغض خدا [ص 161] و معرفت او معرفت خدا و انكار او انكار خدا چرا كه اوست پيدائي خدا در ميان خلق آنچه او بفرمايد همان فرمان خداست و در زمان حضور آن بزرگوار شنيدن فرمان آسان بود و بمشاهده و عيان ممكن بود كه سخن از او بشنوند و اما در زمان فقدان آن بزرگوار قائم مقام در حجيت و خليفه و جانشين او عترت طاهره او و سنت جامعه اسلام است كه پيغمبرِ قولي است در ميان خلق و قائم مقام خداست و خليفه خداوند ، رد بر آن رد بر خداست و قبول از آن قبول از خدا و اطاعت آن اطاعت خدا و عصيان آن عصيان خدا و عامل بآن عامل برضاي خدا و مخالفتكننده واقع در غضب خدا بجهة آنكه مراد از سنت جامعه آن حضرت يقينياتي است كه از او مانده است در ميان امت و داخل بديهيات است كه قول او است ، و الحمد لله رب العالمين بسياري از چيزها هست كه داخل يقينيات است ، و از جمله بديهيات كه از سنن آن بزرگوار است و هيچ عاقلي را گريزي از آن نيست بلكه بسياري از آن براي ساير ملل هم ظاهر شده است كه يقينا از دين آن بزرگوار است پس از سنتهاي يقيني كه از آن حضرت مانده آنها خداوندگار قولي است براي اين امت و بمنزله محمد بن عبدالله است صلي الله عليه و آله و خليفه است در روي زمين و كلام الله و رضا الله و حكم الله است و حرمت آن لازم است مانند حرمت خدا و رسول و تصديق آن تصديق خدا و رسول است و تكذيب [ص 162] آن تكذيب خدا و رسول و كساني كه اقرار به رسول الله صلي الله عليه و آله ميكنند و لكن سنت جامعه را تكذيب ميكنند مكذب رسول الله ميباشند حقيقةً و كافرند حقيقةً و از اسلام عري و برياند حقيقةً پس آن كس كه بگويد مثلا كه اشهد ان محمدا عبده و رسوله و بگويد شراب حلال است معلوم ميشود كه اين شخص منكر حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله بلا تأمل و كافر و مرتد است چرا كه تكذيب سنت جامعه را كرده و سنت جامعه خليفة الله في الارضين است و خليفه رسول رب العالمين است و مكذب آن مكذب خدا و رسول است اگر چه از روي نفاق اقرار به نبوت بنمايد ، پس براي هر كس كه متدين بدين اسلام است و مقر بخدا و رسول است لازم است كه متمسك باين خداوندگار قولي باشد ، پس كساني كه ادعاي اسلام ميكنند ولي بر خلاف ضروريات سنت جامعه ديني ميورزند و انكار سنتي از سنن بديهيه را مينمايند از ملت اسلام عري و برياند اگر چه از روي نفاق اظهار اسلام كنند بلكه كسي كه شك كند در كفر چنين كسي آن هم كافر است چرا كه شك كرده است كه آيا منكر رسول صلي الله عليه و آله كافر است يا نه . و اما آنچه از اين دين بحد جامعيت نرسيده باشد و يقيني نباشد كه گفته رسول خداست صلي الله عليه و آله يا نه و كسي انكار آن كند كافر نميشود چرا كه يقيني نيست كه از حضرت رسول باشد و انكار آن انكار رسول نميشود [ص 163] و انكار خدا نميشود و از اين جهة مسائل علميه در ميان علماء هميشه موضع خلاف بوده و هر يك انكار بر ديگري ميكرده و رد بر هم ميكردهاند و معذلك همه يكديگر را مسلم بل مؤمن بل عادل هم دانستهاند و تكفيري و لعني براي يكديگر نميكردهاند تا در اين زمانها كه در ميان عوام جهال شايع شده كه بمحض آنكه كسي يك مسأله فقهي خلاف فتواي فقيه متشخص بگويد فرياد ميزنند كه فلاني خلاف كرده و از مذهب بيرون رفته و مخالفت علماء كرده و قدح در علما نموده و كافر شده و بر همين وتيره جمعي كثير از مسلمين را تكفير كرده خون ايشان را مباح كردهاند و غارت مال ايشان را حلال دانستهاند و هيچ فكر نميكنند كه من حفر بئرا لاخيه وقع فيها آن كس كه تكفير ميكند مقر بتوحيد و رسالت و آخذ بما جاء به النبي صلي الله عليه و آله و مؤمن متقي و خائف من الله را بمحض اين خيال او خود از ضرورت اسلام بيرون رفته و بر خلاف جميع علماي شيعه رضوان الله عليهم مذهبي اختيار كرده پس هر كس مخالفت كند سنت جامعه نبوي را مخالفت كرده خدا و رسول را و هر كس در مسائل نظريه چه فرعيه عمليه باشد و چه اعتقاديه خطائي كند كافر نميشود البته .
فصل - عرض ميكنم باز فصل مختصر ديگري براي مقدمه مطلب بيان فرمودهاند كه حقير بعض توضيحات آنرا باختصار ميگذرانم چون كتاب ما موضوع در اين باب نيست و هر كس [ص 164] خواسته باشد بايد بكتب مفصله خود آن بزرگوار و ساير مشايخ ما اعلي الله مقامهم رجوع نمايد زيرا در نوشتجات ديگران بيان قانعكننده نيست .