خلاصه كه برگرديم به بياني كه منظور داشتيم و آن اين [ص 100] بود كه بهشتها و جهنمها در اين دنياي ظاهر نيست و حقيقتش در عوالم بالا است و در دنيا هم ظهوري به تناسب دنيا و آلوده باعراض دنيا دارند ولي اينها حقيقت نيست و آنچه را كه از صفت آنها فرمودهاند مراد حقايق و ذوات آنها است كه خداوند آنها را هم در همين ملك خودش قرار داده منتهي در اين عالم اعراض كه همه چيز مخلوط بهم شده و ما فعلا در آن راه ميرويم آنها با اين مدارك ما ديده نميشوند مگر اينكه خداوند براي كسي مقدر فرمايد كه آن مشعر حقيقتبينش باز شود و آن عوالم را ببيند ، مثل اينكه زيد بن حارثه كه يكي از جوانان اصحاب پيغمبر صلي الله عليه و آله بود يك روز عباراتي باين مضامين خدمت پيغمبر صلي الله عليه و آله عرض كرد بعد از آني كه از او سؤال فرمودند حالت چون است عرض كرد بر يقين هستم فرمود بر هر حقي حقيقتي است علامت يقين تو چيست عرض كرد بهشت و جهنم و اهل آن دو را ميبينم و صداي زفير جهنم در گوش من است و صراط را ميبينم كه بر روي جهنم منصوب است و ميزان را ميبينم و بعضي از اهل بهشت و جهنم را كه در مجلس شما هستند ميشناسم و اگر اجازه ميدهيد نشان بدهم و پيغمبر (ص) اجازه نفرمود اما فرمود بر يقين خود ثابت باش ، و بعضي از مضمون حديث را عرض كردم و تفصيل نميدهم ، مقصودم اين است كه بهشتها و جهنمها در عالم ديگرند و مشعري ديگر لازم دارند و فرمودهاند [ص 101] در اخبار كه دنيا آخرت نيست و آخرت دنيا نيست و اين فرمايش را حقيقت بپنداريد و در دنيا عقب نهرهاي شير و عسل مگرديد و آن قصرهاي يكپارچه ياقوت و دُر در ظاهر دنيا نيست و آن حورالعين كه سرش بمشرق است و پايش در مغرب در اين دنياي ظاهر قابل استفاده مؤمن نيست و در يك دنياي ديگري هم كه مجاور اين دنيا باشد نيست مثل اينكه دو هندوانه پهلوي هم باشند يا كره زمين مجاور كره آفتاب است و محدود بيكديگرند دنيا و آخرت باين شكلها محدود بيكديگر نيستند و عالم آخرت فوق عالم دنيا است اما نه مثل بالاخانه كه فوق اطاق پائين باشد بلكه بتمام معني و من جميع الجهات فوق اين دنيا است و محدود باين دنيا نيست مثل اينكه همه اناسي كه در اين دنيا راه ميرويم اهل اين دنيا نيستيم و در عالم بالا در جائي كه عالم ذر خوانده ميشود خلق شدهايم و از آنجا باين عالم آمدهايم و باز هم بايد بآنجا برگرديم و لباس عرضي اين دنيا و همه اسبابهاي سفر اين دنيا را بايد در همين جا بگذاريم و بگذريم و عناصر اين دنيا را هم ترك كنيم و در آنجا با عناصر اصلي ذاتي بايد باشيم و در آنجا در قصوري زندگي كنيم كه يك خشتش از طلا و يك خشتش از نقره است ولي طلا و نقرهاش غير طلا و نقره رايج امروز است ولي ماده آن طلا و نقره از تسبيحات اربعه است كه سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر باشد چنانچه در حديث تصريح فرمودهاند و باغها و ميوِجات [ص 102] و درختهاي آنجا وراي اين دنيا است و درختهاي آنجا مختص بيك ميوه نيست بلكه باراده آن كسي كه ميوه را ميچيند خواهد بود و پس از چيدن فورا بجاي آن ميوه ديگر است و از هر ميوهٔ كه بشكافي اگر خواسته باشي حورالعيني بيرون ميآيد و مؤمن در آن مقام از جميع نعمتها و هزاران حور و هزاران قصور كه دارد در آن واحد متنعم است و مرور اوقاتي مانند اوقات اين دنيا در آنجا نيست و خلود صرف است و نهرهاي شير و عسل و شراب طهور در آن عالم است ، و اگر شرح آن عوالم را بخواهيم بنويسيم مثنوي هفتاد من كاغذ شود و بيان كافي علمي را در كتاب مبارك ارشاد بايد بخوانيد و مقصود من عجالةً بيش از اين نيست كه عرض كنم بهشت در اين دنيا و با اين مشاعر ديده نميشود روي اين زمين ظاهر نيست در اين آسمانها هم نيست با دوربينهاي بزرگ هم ديده نميشود و امر وراي خيالاتي است كه اهل علوم قشري يا روشنفكرهاي جديد بپندارند و آنچه در قرآن و اخبار در صفت بهشت و جهنم و آن عوالم فرمودهاند غير از اين عرف مجازي ظاهر ما است بلكه بيشترش بلغت و اصطلاح خودشان است كه خواستهاند مهما امكن بيان حقيقت را بلكه بزبان ما بفرمايند و فرمايشاتشان هم در كمال صراحت است كه ممكن نيست كسي بتواند واضحتر از همان لحني كه فرمودهاند بياني بكند زيرا قرآن كه كلام خداست و فوق آن كلامي نيست و ائمه اطهار (ص) [ص 103] هم امناء خداوند و امراء كلامند قصدشان هم جز ابلاغ و تفهيم چيزي نبوده و لكن همه تقصير و قصور از ماها است كه عدهٔ آن قدر نادانند كه نميفهمند و نميخواهند بفهمند زيرا رجوع نميكنند و اگر رجوع بكنند بكساني رجوع ميكنند كه بر جهلشان بيفزايند و حالي ميكنند كه اينها را تعبدي بايد قبول بكنيم يعني بزور بايد قبول كنيم و خداوند هيچ وقت از كسي نخواسته كه تعبدي يعني بزور چيزي را قبول كند و عدهٔ هم آن قدر مغرضند و دشمني بنفس خود و ديگران ميكنند كه نميگذارند مردم از راه وارد شوند .
توجه كنيد چه دليل از اين واضحتر كه آن كلمات بلغت متعارف مجازي ما نيست از اينكه شما ميبينيد يك كلمهاش بحساب دنيوي درست نميآيد آيا نعوذ بالله من غضب الله و نستغفر الله ديوانه بودهاند كه اينهمه فرمايشات با كمال فصاحت و بلاغت و متانت فرمودهاند و معذلك يك كلمهاش هم بحساب اين دنيا درست نميآيد ؟ نه والله ديوانه نبودهاند ، بلكه ديوانه كسي است كه تأمل نميكند و متنبه نميشود و از پي لغت و اصطلاح ايشان برنميآيد . شما ملاحظه كنيد همين يك فقره خلود در آن عالم را كه در چندين جاي قرآن تصريح شده و در اخبار بيان شده كه مرگ را در آن عالم بصورت گوسفند ابلقي ميآورند درِ بهشت و ذبح ميكنند و مرگ در بهشت ديگر نيست ، اينها يعني چه ؟ اگر بهشت در زمين يا آسمان ظاهر دنيا باشد يا جاي ديگر شبيه باين [ص 104] دنيا و از اين عناصر مشهوده كه ضد يكديگرند تركيب شده باشد و آن مردم بهشتي يا جهنمي هم از همين عناصر عرضيه زايله مختلفه خلق شده باشند چطور مخلد ميمانند ، آيا تعقل ميشود همچو چيزي ؟ و همچنين مطالب ديگر هيچيك در اين دنيا يا جائي مثل اين دنيا ممكن نيست و مؤمنين در بهشت همه بسن عيسي و بقامت آدم و بصورت يوسف هستند يعني چه ؟ آيا ميشود در دنيا يا مثل اين دنيا كسي كه از اين عناصر مختلفه خلق شده هميشه باعتدال با وجود اينهمه حوادث باقي بماند و صورتش تغيير نكند و قامتش خميده نشود يا چطور ممكن است كه در جائي مثل اين دنيا انسان هميشه انسان سيساله باشد و مرور اوقات آنجا نباشد مگر اينكه بگوئيم آنجا اين نوع اوقات نيست و اين نوع باغها و مكانها نيست و اين نوع اختلافات نيست و البته البته اين طور است و آنجا زمين غير اين زمين است و آسمانها در آنجا پيچيده شده است و خداوند ميفرمايد يوم تبدل الارض غير الارض و ميفرمايد و السموات مطويات بيمينه و حتي آنكه روز پنجاههزار سال آنجا هم كه در قرآن فرمودهاند روزش از اين روزهاي ما نيست و سالش از اين سالها نيست و محدود باين سالها و روزها هم نيست زيرا اگر اين طور بود آنجا هم مثل اينجا مرور زمان ميشد و اول و آخري داشت و هم فيها خالدون ديگر معني نداشت .
خلاصه كه هر قدر بخواهيم در اين باب بنويسيم امكان دارد ولي منظور ما تفصيل نيست جز [ص 105] همين قدر كه بگوئيم آن توهماتي كه قدما يا علما و عوام امروز مسلمين ميكنند يا متجددين خيال كنند بكلي غلط است و منظور خدا و رسول از آنچه فرمودهاند اين توهمات نيست و فقط امثالي و قصههائي بزبان ما فرمودهاند كه شايد بعضي از ما مطلبي تعقل كنيم و در كتاب مجيد است و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يعقلون و آخر هم همه مردم الا قليلي ايمان نميآورند كه فرموده است و مايؤمن اكثرهم بالله الا و هم مشركون و فرموده است لهم قلوب لايفقهون بها و اين آيات درباره يهود و نصاري و بتپرستان و ملل مشركه فقط نيست بلكه عام است و شامل مسلمين هم هست و اكثر از ماها هم نميفهميم زيرا عقل نداريم در صدد زياد كردن آن هم برنميآئيم و جز در صدد امر دنيا نيستيم و عقل و مشعر اخروي هم از اين راهها كه ميرويم زياد نميشود و هر روز بيش از روز پيش در همين دنياي دون فرو ميرويم .
فصل - مقصود ما از شرحي كه گذشت دو موضوع بود : در درجه اول خواستيم رفع توهم جناب سائل و ساير روشنفكران بشود و توهم نكنند كه بهشت و جهنم و ساير مراحل آخرتي در ظاهر همين دنيا و زمين و آسمان است و فكرشان از اين لحاظ آسوده شود و اگر موفق شده باشيم خدمت بزرگي بسائل محترم و ساير مطالعهكنندگان شده و مثل اين است كه قدم بزرگي برداشتهاند و دانستهاند كه خدا و رسول از آنچه فرمودهاند قصدشان اين [ص 106] ظاهر دنيا نبوده و بايد طرز فكر را عوض كنند و حتي اينكه اخبار صريحي هم در اين معني داريم كه حقير ذكر نكردم و مجال تفصيل و مراجعه و روايت نداشتم و باشاره گذراندم و باتكاء بهوش سرشار سائل باختصار كوشيدم و همين اندازه خوشوقتم مثل اينكه كليدي را دست داده باشم كه خودشان بكتب مفصله ديني كه داريم مانند ارشاد العوام كه در فارسي كتابي نظير آن نوشته نشده است مجددا بعد از مطالعه عرايض ناقابل حقير مراجعه نمايند ان شاء الله و هر كس با نيت خالص و اطمينان بوعده پروردگار كه فرموده است الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا بآن كتاب مراجعه نمايد قطعا دست خالي و محروم نميماند و كامياب خواهد شد . و اما در درجه دويم هم خواستيم اشاره بوجود بهشت و جهنم كرده باشيم كه هستند و خلق شدهاند و البته البته ما بآنجا خواهيم رفت فريق في الجنة و فريق في السعير و كلمات ما در اين باب هم خالي از اشاراتي نبود ولي تفصيل ندادهايم زيرا خود سائل اذعان كردهاند كه سرچشمه اعتقادات ما قرآن است و در قرآن ذكر بهشت و جهنم شده و ما هم باتكاء همين اقرار در باب اثبات توحيد و نبوت و قرآن كه اثبات آنها مقدمه اقرار بوجود بهشت و جهنم است تفصيلي نداديم و نميدهيم و در اين كتاب هم نميتوانيم آن مقدمات را ذكر كنيم زيرا كتاب بسيار بزرگ حجيم ميبايست بنويسيم و مقدور نميشد و تحصيل حاصل هم بود زيرا با وجود كتاب ارشاد [ص 107] هر چه نوشته شود زيادي است ، ولي از عبارات ذيل سؤال و اشاره ببعض آيات معلوم بود با اينكه سائل اهل مطالعه و نظر هستند و اظهار اعتقاد هم كردهاند مثل اين است كه مطالعه كتب و معاشرت اهل علوم جديد ايجاد ترديد زيادي بر ايشان كرده بوده و فكر كردند حالا كه در ظاهر اين آسمان و زمين بهشتها را نديدهاند شايد در هيچ جا نباشد و عرضهاي اين ناچيز هم خدانكرده شايد تأييد اين فكرشان را اشتباها بنمايد اين است كه لازم شمردم در اين فصل اشاراتي ديگر بكنم و كليدي ديگر دست بدهم كه بدانند مبناي اعتقادات ما بر چه اساس است و اگر خواستند مِنبعد از اين راه پيش بروند كه اگر بطوري كه عرض كردم با نيت خالص باشند بطور قطع و بدون ترديد بمقصد ميرسند ان شاء الله .
فصل - اگر بخواهيم براي اثبات وجود بهشت و جهنم كما هو حقه تفصيل بدهيم مقدماتش زياد است و اگر در ماهيت آنها هم بخواهيم وارد شويم يك دوره حكمت الهي و طبيعي و حد اقل بيان مفصلي در مبدء و معاد انسان و مكان تولد او كه بهشت يا جهنم است بايد بنويسيم و هم چگونگي آمدن از آنجا و برگشتن بآنجا و مراتب قوس نزول و صعود را بايد بنويسيم و مقدورمان نيست ولي بطور فهرست اشاره ببعض مقدمات ميكنم كه كتابمان خالي از ذكر حقايق و جواب اجمالي سائل و راهنمائي بايشان نباشد . پس عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله كه [ص 108] اول قبل از همه چيز بايد شخص واقعا موحد باشد يعني واقعا بداند و بفهمد كه خدا يكي است وحده لا شريك له و يكي بودن او مثل يكي بودن خلق نيست كه محدود به يكهاي ديگر باشد يا شبيه يكهاي ديگر باشد يا نظير يكهاي دنيا كه همه در حقيقت مركبند و در صورت يكي هستند مانند يك انسان يا يك درخت مثلا بلكه بايد بداند كه خداوند يگانه بيهمتا است و شريك و عديل ندارد و مركب نيست پس بنا بر اين بداند كه خدا غير ندارد و معبود و مسجودي سواي او نيست و با يگانگي خود پر كرده است جميع ماسوي را پس خلقي و ملكي را بقدرت خود خلق فرموده و بامر خود برپا داشته و از خلق خود بينياز است و محتاج بآنها نيست قبل از خلق شدن خلق خدا تنها نبود حالا هم كه خلق فرموده با او نيستند پس خدا محتاج بخلقش نيست زيرا كه احتياج صفت خلق است و او منزه از صفات خلق است فقط دوست داشته است كه شناخته شود پس خلق كرده خلقي را و آيات معرفت خود را در خود خلق قرار داده و اسباب معرفت خود را هم بآنها داده و صلاح و فساد آنها را هم دانسته و بآنها امر و نهي فرموده انبياء و اوليائي را هم از خود خلق و از سنخ خودشان در ميانه آنها قرار داده كه اوامر و نواهي خدا را بآنها با كمال راستي و درستي برسانند و حتي از سهو و نسيان و خطا هم محفوظ باشند و در عين حال هم باين خلق اختيار داده [ص 109] است كه مجبور بر امري هم نباشند زيرا جبر نمودن از احتياج است و خدا محتاج نيست و از همه عالمها بينياز است و صلاح و فساد خلق را هم كه فرموده است از لحاظ احتياج خود خلق است زيرا خلق جاهلند و نميدانند ، و اگر بگوئي چرا همه خلق را عالم خلق نكرده عرض ميكنم خداوند علم و علما را در ميانه خلق قرار داده كه هر كس خواست و باندازهٔ كه خواست بياموزد و اگر هم نخواست باز مختار باشد چيزي كه هست اين است كه اگر كسي علم و معرفت تحصيل كرد و صلاح و فساد و سم و ترياق خود را شناخت و عمل بصلاح و اجتناب از آنچه اسباب فساد است نمود صاحب حيوة واقعي و سعادت ابدي ميشود و اگر تحصيل نكرد و بر خلاف مصلحت عمل كرد خود را فاسد ميكند و بدنش مريض و معيشتش تنگ ميشود و حتي مشاعرش از درك حقايق بازميماند و مانند محتضري ميشود كه حيوة بسيار ناقصي دارد بقدري كه نفس ناملايمي بسختي ميكشد و ادراكي هم ندارد و دفع شري هم از خودش نميتواند بكند و بطوري كه خداوند در كتاب مجيد فرموده اهل جهنم نه مردهاند نه زنده ، و خداوند براي تماميت حكمت و اكمال نعمت وعده و وعيد را هم براي تشويق و ترساندن بندگان قرار داده كه بثواب پروردگار تشويق نمايند و از عذاب پروردگار بترسانند كه مراد از آن دو همان سعادت ابدي و شقاوت و سختي ابدي است و [ص 110] اين دو را دستمزد عمل اشخاص و نتيجه سعي آنها قرار داده كه اولي در بهشت است و دويمي در جهنم و اين هر دو موجود است و خداوند خلق فرموده هر دو را و اولي در مكان قرب بخداست و چون خدا در همه جا هست و يگانه بيهمتا است و مكان معيني مثل خلق ندارد پس نزديكي بخدا هم در مكان معيني نيست مانند مكانهاي دنيا بلكه در همه جا است و اينكه ميبينيد خانه كعبه يا مساجد و بعض اماكن را بخدا نسبت دادهاند از اين باب است كه ذكر خدا در آن جاها بيشتر ميشود و الا خداوند خانه ندارد و مكان ندارد پس هر جا كه ذكر خدا باشد اعم از اينكه انساني باشد يا خانه گلي باشد يا چوبي آنجا خانه خداست و مكان خداست منتهي انسان متذكر بهتر و بالاتر است و مؤمن اشرف از كعبه است و نزديكتر بخداست ، بهر حال كه بهشت آنجا است كه نزديك بخدا باشد و آنجا وراي اين دنيا است و بالاتر است و اينكه فرمودهاند بهشت در آسمان است يعني در بلندي و در بالا است و صحيح است و آنجا را عالم نفس ميگويند و گاهي ملكوتش ميخوانند و جسم انسان و حقيقت انسان و ذات انسان مؤمن از زمين آنجا گرفته شده و آنجا را عليين ميخوانند مثل اينكه در اين دنيا ميبيني بدن عرضي مؤمن را از زمين و آب و خاك اينجا گرفتهاند ، و اما جهنم كه آنرا سجين هم ميگويند محل دوري از خداست كه مشركين و كفار [ص 111] و بدبختان و دشمنان آلمحمد (ص) را خداوند از ماده جهنم و زمين آنجا گرفته است و خلق فرموده و مكان دوري از خدا مكان معيني از مكانهاي روي زمين يا جوف زمين يا زير زمين نيست و بعض از امكنه و اوديه زمين را كه در اخبار بنام جهنم خواندهاند بدان لحاظ است كه ذكر خدا در آنجاها كم ميشود پس از خدا دور است و جهنم و ظلماني است و اسفل سافلين است ولي اسفل سافلين جائي است كه دور از امر خدا باشد يعني معصيت خدا در آنجا بشود ظلم به بندگان خدا و فساد در زمين بكنند و بر خلاف مصلحت و سلامت خود و ديگران و بر خلاف شرع مطهر در آنجا راه روند كه هر جا چنين كنند آنجا مكان دوري از خداست و آنجا جهنم است و ظاهرش در همين جا است كه راه ميرويم و بفرمايش خداوند همگي بايد وارد آن بشويم و ان منكم الا واردها و اما حقيقت آن در عالم ديگر است كه اهل جهنم بآن عالم كه رسيدند معني جهنم را درست ميفهمند ، و اما مؤمنين بواسطه اعمال صالحه و شفاعت و كمك موالي و سادات خودشان از جهنم آخرت نجات مييابند و كفار كه شافعي ندارند در جهنم ميمانند ، خلاصه كه بهشت دار قرب خداست و جهنم دار بعد از خداست و در اخبار تصريح باين معاني فرمودهاند . و گاهي هم فرمودهاند بهشت در آسمان است و جهنم در زمين است و منظور همان معني است كه عرض [ص 112] شد و چون آسمانها و زمينها در اين دنيا كه ما راه ميرويم پهلوي يكديگر و نزديك بيكديگرند و اين هفت آسمان و هفت زمين هم كه در اخبار فرمودهاند هر آسماني زمينش زير خودش است و اين زمين ما كه روي آن راه ميرويم زمين هفتم است و ديگر زميني زير اين زمين نيست و شش زمين ديگر همه بالاي اين زمين و بالاي سر ما است اما نه بآن طور كه عوام مردم خيال ميكنند و اين زمين ما هم روي گاو قرار دارد و گاو هم روي ماهي است اما نه آن گاو و ماهي كه عوام خيال ميكنند و بشكل آن گاوها و ماهيها كه ديدهاند نيست و نه بآن نحوي است كه عقلا و علماشان و جغرافيدانها خيال ميكنند و انكار ميكنند چون باخبار آلمحمد عليهم السلام رجوع نميكنند و نميخواهند رجوع كنند و اصلا منكر فرمايشات آلمحمد عليهم السلام ميخواهند باشند و عقب بهانه ميگردند . خلاصه كه سخن ما در اين باب نيست ولي مقصود اين است كه لحن اخبار در خصوص آسمان و زمين هم بلحن و لغت عوام مردم نيست و اصطلاح ديگر است و مرادشان در غالب بيانات آسمانها و زمينهاي حقيقي است و بهشتها و جهنمها هم در همان آسمانها و زمينهاي حقيقي است و آن آسمانها است كه وسعت آن بهشتها را دارد و يك قصر آنها وسعت اضعاف اين دنياي ما را دارد و يك درخت آنجا داراي جميع اقسام ميوههاي دنيا و اضعاف [ص 113] دنيا الي غير نهايه است و عمر اشخاص آنجا وراي عمر ماها است و الي غير نهايه است و خالد است و يك لقمه مؤمن در آنجا هفت همسر اين دنيا است و از اين قبيل فرمايشات كه شنيدهايد . پس حقيقت امر اين است كه بهشت و جهنم در آسمان و زمين اين دنيا هست اما مغشوش و مخلوط است زيرا اين دنيا دار اعراض است و همه چيزش عارض يكديگر و داخل يكديگر ميشود و انقطاع هم دارد و مرگ هم در بهشتها و جهنمهاي اين دنيا هست و هيچ كدام هم اختصاص بدسته مخصوصي ندارد زيرا مؤمن و كافر هم در اين دنيا مخلوط بيكديگرند و در يك جا زيست ميكنند و معاشر با هم هستند ، هر دو دسته در اين دنيا از بهشت و جهنم سهم دارند زيرا جزاي اعمال خوب هر دو دسته بهشت است و جزاي اعمال بد هر دو دسته جهنم است پس چون مؤمنين هم مبتلا باعمال و اخلاق بد در اين دنيا ميشوند نصيب از جهنم دنيا كه همين بلاها و مرضها و فقرها و غيرها باشد دارند و كفار هم چون اعمال خوب و خدماتي هم دارند نصيب از بهشت دنيا هم دارند بلكه بيش از مؤمنين هم دارند زيرا ديگر از بهشت آخرت مطلقا نصيبي ندارند زيرا اعمال خوب كفار و بيدينانْ حقيقي نيست و براي خدا نيست و براي منفعتهاي دنيوي است و براي شهرت و رياست بر ديگران و از راه خودخواهي است ، اين است كه جزاي صورت عمل خود را در همين [ص 114] دنيا ولو باندازه مثقال ذره باشد البته بايد بهبينند ولي از بهشت آخرت چون براي خدا و اطاعت امر او و طلب رضاي او كار نكردهاند بلكه معتقد هم نبودهاند نصيبي نخواهند داشت . و با اين عرض مختصر جواب بعض روشنفكران هم اجمالا داده ميشود كه ميگويند چطور خدا اين مؤمنين كثيف بيچاره بيسواد را ببهشت ميبرد و آن علما و مخترعين بزرگ برق و اتم و وسائل آبادي دنيا را بجهنم ميبرد ، ميگوئيم بلي اگر معتقد بخدا نيستند و براي رضاي او كار نكردهاند پس از خدا دور هستند و در جهنم هستند و بهشتي را هم كه معتقد نيستند و از خدا نخواستهاند مجانا بآنها در آخرت داده نميشود زيرا همه خوشوقتي و اطمينانشان بدنيا بود و اميدي بخدا نداشتند چنانكه خدا ميفرمايد ان الذين لايرجون لقاءنا و رضوا بالحيوة الدنيا و اطمأنوا بها و الذين هم عن آياتنا غافلون اولئك مأويهم النار بما كانوا يكسبون ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات يهديهم ربهم بايمانهم تجري من تحتهم الانهار في جنات النعيم .
و خلاصه عرض اين بود كه فعلا غرضم بيان اين مطالب نيست غرضم اين است كه بهشت و جهنم در اين دنيا هست در برزخ و آخرت هم هست و در آخرت بهشت و جهنم حقيقي است يعني ذاتي و خالص است و در آنجا نعمت و عذابش چون ذاتي است مخلوط نيست و خالص است و نعمتش من كل حيث نعمت است و عذابش من كل حيث عذاب است و هيچيك هم انتها ندارند [ص 115] و مرگ آنجا نيست چون در مقام ذات نعمت و حقيقت نعمت غير نعمت چيزي نيست كه عارض آن شده باشد و روزي از هم جدا شوند و مرگ او برسد زيرا نعمت نعمت است بدون انتها و نقمت نقمت است بدون انتها ، رضاي خدا رضاي خداست بدون انتها سخط خدا سخط خداست بدون انتها ، مؤمن در عالم حقيقت و ذات خودش مؤمن است فقط و لاغير و مكان ذاتي او هم در زمين ايمان او است كه بهشت است و عليين است و نور آلمحمد است و خانه رضاي خداست و خانهايست كه خداوند اذن داده كه بلند باشد و در آسمان باشد و نور من حيث ذاته هيچ وقت ظلمت نميشود زيرا خدا او را نور خلق كرده و ايمان هيچ وقت كفر نميشود ، و اما در اين دنيا كه ميبيني ممكن است مؤمن كافر شود و كافر مؤمن يا نور ظلمت شود و ظلمت نور يا زنده از مرده بيرون بيايد و مرده از زنده ، اين دنيا دار اختلاط و امتزاج است و خداوند در اين دنيا نور و ظلمت و مؤمن و كافر و نعمت و نقمت و حيوة و موت و رضا و غضب خود را مخلوط و تركيب فرموده و موت و حيوة را پهلوي هم قرار داده و همه اين اضداد بحكم فطرت در تنازع هستند تا كدام قويتر باشد و كدام ضعيفتر ، البته هر كدام قويتر بود بحول و قوه خداوند خود را از چنگ حريف و ضد خودش خلاص ميكند و باستقلال و ذاتيت خود زندگي ميكند و عرض را از خود دور ميكند [ص 116] و مياندازد و اين قوت و ضعف هم در دنيا بواسطه اطاعت امر خدا يا مخالفت امر او حاصل ميشود و بعد از آمدن پيغمبران و راهنمائيهاي آنها ديگر خلق حجتي بر خدا ندارند زيرا امر شده بودند و راه هم بآنها نشان داده شده بود و قدرت و اختيار هم بآنها داده شده بود و ميدانستند كه چطور از جهنم طبيعت كه عموما وارد آن شدهايم بيرون بيايند و وارد ملكوت خداوند كه عالمي فوق طبيعت است بشوند و مؤمنين با حسن نيت و اعتماد و اتكاء بامر خداوند و دوستي و امتثال امر اولياء او حركت كردند و رفتند و رسيدند و ديگران بواسطه شكها و شبهات و ترديدها و اعتماد بطبيعت نادان خود منكر راهنمائيهاي انبيا شدند و با كمال جهالت و عدم احاطه كه داشتند تكذيب انبيا و اوليا را نمودند و منتهاي جهالت همين است كه انسان چيزي را كه نميداند منكر بشود و حال آنكه پيش چشم ديدهاند كه هيچيك از اين علوم دنيوي طبيعي را هم نداشتند اما رفتند و سعي كردند و زحمت كشيدند و ياد گرفتند و رسيدند و اگر از اول منكر اين علوم شده بودند و از عقب آنها نرفته بودند باين نتايج نميرسيدند پس چرا عقب علم آخرت و دانستن بهشتها و جهنمها نميروند تا بفهمند و خداوند ميفرمايد لقد علمتم النشأة الاولي فلولاتذكرون ؟ عجب است كه اگر يك روز متذكر اين مطالب بشوند فكر ميكنند بهمين آساني است كه يك ساعت در موقع [ص 117] تفريح و تعطيل يك جمله ناتمامي از كلمات اهل آخرت كه معلوم نيست از كي و از كجا شنيدهاند مذاكره كنند و لبخندي هم بزنند و بهبينند در آن چند دقيقه با آن حواسي كه داشتهاند از مبدء و معاد خودشان چيزي نفهميدند آن وقت منكر هم بشوند ، واعجباه در يكي از علوم طبيعي دنيوي اي بسا سالها زحمت ميكشند و آخر هم بكنه آن نميرسند و اعتراف بقصور و تقصير خودشان ميكنند اما علم مبدء و معاد و آخرت را اگر در ظرف چند دقيقه گردش خيابان يا صحرا نفهميدند منكر ميشوند ، از اينها عجبتر كه اگر اهل مطالعه و تعمق هم شدند بكتب معرفة النفس علماي مغرب رجوع ميكنند و آنها را اسوه و قدوه و استاد ميپندارند و حال آنكه نفس انسان از اين دنيا و عالم طبيعت نيست و از عالم بالا است و علماي مغرب و اروپا هم كه اكثرشان بمافوق طبيعت و عالم آخرت اعتقاد ندارند و علم بآن عالم ندارند و منكر آن عالم هستند چنانچه در تصريحات قدماي آنها موجود است و متجددين هم عقب همانها رفتهاند پس از آنها چه ميخواهند ؟
خلاصه كه مقصود ما در اين فصل اين مطالب نبوده ولي قلم باطراف مطلب ميرود و ضرري هم ندارد مقصود اثبات وجود بهشتها و جهنمها است و از مقدمات مختصرهاي كه فهرستمانند عرض شد معلوم شد كه خداي يگانه بيهمتا خلقي را با كمال عدل و حكمت براي معرفت خود و شمول رحمت [ص 118] بيمنتهاي خود خلق فرمود كه جميع احتياجات آنها را هم در خودشان قرار داد و اختيار و قدرت بآنها عنايت فرمود و امر فرمود بهمه آنها كه مشغول عمل و كار شوند تا خدا و رسول ببينند كار آنها را و هر يك باندازه سعي خود از نتيجه عمل خود كه علم و معرفت و كمال است بامر خدا برخوردار شوند و مشمول مرحمت پروردگار شوند زيرا در حكمت جايز نبود كه خداوند عطا و مرحمت خود را بهمه خلق يكسان و مساوي قرار دهد زيرا از كمال حكمت طبايع آنها را مختلف قرار داده بود براي اينكه كارهاي مختلف از آنها برآيد و اجتماعشان مرتب باشد و بنا بر اين خواهشهاي خلق هم مختلف شد و هر كدام بطبع خود و همت خود و استعداد و ظرفيت خود از خدا سؤال و خواهشي كردند و خداي بينياز و عادل هم بهر كدام باندازه سؤالشان مرحمت كرد نه بيشتر و نه كمتر زيرا اگر بيشتر ميداد دليل بر احتياج خدا بود و اگر كمتر ميداد دليل بر فقر يا بخل پروردگار بود و خداوند منزه از اين صفات خلقي است ولي پروردگار باندازه دعاي خلق يعني سعي و عملشان از رحمت واسعه خود بآنها عطا ميكند و هر كس از نعمتهاي دنياي فاني خواست دنيا را ميدهد و هر كس همتش بلندتر بود و آخرت باقي را خواست آخرت را ميدهد چنانچه در كتاب مجيد فرموده است ، و نيز بايد بدانيد كه كمال عدل و غناي پروردگار مقتضي است كه عين سؤال بندگان را بآنها بدهد كه نتيجه و جزاي [ص 119] آنها باشد نه اينكه چيز ديگر در عوض بدهد زيرا كه عوض هر چه باشد غير از سعي و عمل خود شخص است و با آن فرق دارد و كمال عدل آن است كه پروردگار عين سعي و عمل و دعاي بنده خود را بطوري كه وعده فرموده است كه ادعوني استجب لكم به بنده خود بدهد نه آنكه چيز ديگر در عوض دعاي او بدهد زيرا اين شأن كسي است كه عين آنچه را كه از او خواستهاند نداشته باشد و چون وعده هم كرده است و نخواسته است خلف وعده هم بشود پس عوض آنرا ميدهد كه بنده خود را راضي نمايد و اين طور نيست ولي خداوند مالك جميع ملك و داراي همه چيز است و عين سؤال و سعي بنده خود را باو عطا ميفرمايد كه كمتر يا زيادتر نباشد و دليل بر كمال غناي پروردگار و منتهاي عدل او باشد ، پس بنا بر اين مراتب نتيجه و جزاي عمل هر كس را عين عمل خودش قرار ميدهد و در كتاب مجيد فرموده و ماتجزون الا ما كنتم تعملون يعني جزا داده نميشويد مگر آنچه را كه عمل ميكنيد ، يعني جزاي شما عين عمل شما است لاغير ، و باين مضمون آيات متعدده است كه اختصارا ذكر نميكنيم . پس شايد از اين عرايض كوتاه كوتاه يك اندازهٔ متوجه شديد كه بهشت يا جهنم هر شخصي عين عمل و خواسته آن شخص است بدون كم و زياد و پيغمبر (ص) فرمود انما هي اعمالكم ترد اليكم يعني اعمال شما است كه بشما برميگردد ، [ص 120] و در كتاب مجيد است كه هر كس مثقال ذرهٔ عمل خير يا شر بكند همان را ميبيند نه اينكه عوض آنرا بهبيند ، و ميفرمايد و نضع الموازين القسط ليوم القيمة فلاتظلم نفس شيئا و ان كان مثقال حبة من خردل اتينا بها و كفي بنا حاسبين يعني در ترازوي عمل اشخاص در قيامت عين حبه خردل را هم ميآوريم پس ظلم باحدي نميشود ، و عدلي بالاتر از آنچه خدا قرار داده نيست كه جزا را عين عمل قرار داده .
پس حالا كه شايد قدري متوجه بلحن بعض آيات و اخبار شديد و دانستيد كه با وجودي كه بزبان ما است و معني آنها هم ظاهر و سرراست است معذلك آن معني كه اول بذهن شما متبادر ميشود نيست حالا ميتوانيم مصرحا بگوئيم كه بهشت و جهنم شما عين اعمال شما است و حالا بعقل و حساب خودتان هم ميتوانيد بفهميد و يقين كنيد كه بهشت و جهنم البته البته وجود دارد و هست زيرا كه اعمال و نيات شما و سعيهاي شما و خواهشهاي شما البته هست پس بهشت و جهنم شما هم البته هست و شما هم الآن در ميان بهشت و جهنم خودتان هستيد همان طور كه الآن در ميان اعمال و نيات و خواهشها و اخلاق خود غوطه ميخوريد نهايت چون دنيا دار اعراض است بهشت و جهنمش هم مخلوط است و عارض بر يكديگر شده مثل اينكه اعمال خوب و اعمال بد و افكار خوب و بدتان هم مخلوط است و درست واضح نيست اما بآخرت كه رفتيد و هر چيزي [ص 121] باصل خود و حقيقت خود برگشت بهشت يا جهنم شما هم بر حسب نيت و خواهش و عمل واقعي شما كه صادر از ذات شما است بر شما مكشوف ميشود ، الآن هم موجود است اما در يوم تبلي السرائر مكشوف ميشود . خلاصه منظور ما بيش از اشاره نيست پس معلوم است كه چون سعي و عمل هست بهشت و جهنم هم هست و بنا بر اين عرايض مختصره ممكن است در همين جا باز سؤال كنيد كه بهشت و جهنم در كجا است پس فصل ديگر عنوان ميكنيم .
فصل - عرض ميكنم بنا بر آنچه عرض شده بهشت و جهنم در همانجا است كه شما هستيد ، تا در دنيا هستيد و اعمال شما از بدن ظاهري عرضي شما سر ميزند بهشت و جهنمتان در دنيا است و در همين جا است كه ظاهر اعمال شما است و وقتي كه مرديد و از آخرت و قيامت سر بيرون آورديد ميبينيد بهشت و جهنم باطني شما بصورت واقعي و حقيقي خود شما در آنجا است ميزانها هم نصب شده صراط هم كشيده شده ، پناه ميبريم بخدا از آن روز كه بواطن و سرائر و حقايق و ذوات ما مكشوف ميشود و همه خلق ميبينند اللهم عفوك عفوك و آن روز روزي است كه اميرالمؤمنين عليه السلام بر جهنم مانند اينكه بر شتري سوار است و حكم ميفرمايد اين را بگير اين را ول كن . و بايد توضيح بيشتري عرض كنم و آن اين است كه خداوند بنيآدم را اول در عالم ديگر خلق فرموده كه آن را عالم ذر ميگوئيم و در همان جا امر [ص 122] و نهي فرموده و ما هم در همانجا اطاعت كرديم و مخالفين بر حسب اختياري كه خدا داده بود در همانجا مخالفت و معصيت كردند و از اعمال مؤمنين و مخالفين بهشتها و جهنمهاشان در همان عالم خلق شد و صفت آن جهنمها و بهشتها بهمان شرحي است كه در اخبار و قرآن خواندهايد و بعدا از آن عالم خداوند مردم را باين عالم فرستاد و در زمين اين دنيا همه با هم مخلوط شديم و بعد از آن خداوند در اين عالم همه ما را از اين خاكهاي شيرين و شور و آبهاي شيرين و تلخ كه مخلوط فرموده است مجددا خلقت فرمود بر طبق عالم بالا و همان انبيا و اوليا كه اول آنها شخص پيغمبر آخر الزمان (ص) بود باز دعوت فرمودند و هر جوابي كه اول داده بودند عينا در اينجا تكرار كردند بدون تفاوت با اين فرق كه در عالم بالا كه عالم نفس و حقيقت است يكدفعه جواب دادند كلمح البصر و در اين عالم كه آمدند چون آن جوابها و عهود را فراموش كردهاند تدريجا با تذكر دعوتكنندگان متذكر ميشوند و جواب ميدهند هر كه آنجا ايمان آورده و بهشتي شده اينجا هم مؤمن و اهل بهشت ميشود چنانچه امام (ع) ببعض اصحاب خود فرمود شما الآن در بهشت هستيد دعا كنيد كه از بهشت بيرون نرويد ، و هر كه آنجا كافر شده اينجا هم كافر و جهنمي ميشود .
باري مقصود اين بود كه عرض شود بهشت و جهنم در اين عالم هست ، در عالم بالا هم كه ما روز اول خلق شدهايم بهشت و جهنم هست ، [ص 123] و ظاهر اين است كه منظور جناب سائل از سؤال همان بهشتها و جهنمهاي اصلي است ، پس ميگوئيم آنها در عين حال كه در همين دنيا هم هستند و در همين جا ديده ميشوند در ظاهر اين دنيا و اين آسمان و زمين و باين صورتها نيستند پس بيجهت در اطراف اين آسمان و زمين ظاهر عقبشان نگرديد اما بنده عاجز با قصور فهم و عجزي كه در بيان دارم نميتوانم الآن شرح و وصف آنها را بكنم و مكان و وضع آنها را بشما بشناسانم زيرا اولا عرض كردم كه مقدمه فهميدن اين مطالب يك دوره كامل حكمت طبيعي و الهي است آن هم نه حكمتي كه معروف و مصطلح است كه مأخوذ از يونانيان است و از آنها كه از فوق عالم طبيعت خبر نداشتهاند بلكه حكمت مرحوم شيخ احمد بن زينالدين اعلي الله مقامه لازم دارد كه جميعش مأخوذ از اخبار و قرآن است بلكه عين آنها است و اصطلاح شيخ را بايد دانست كه عين اصطلاح اخبار است مع التأسف كه مردم هنوز نه قدر آن شيخ بزرگوار و عالم آلمحمد را دانستهاند نه باخبار مراجعه ميكنند بلكه هنوز ايراد دارند كه الجسد العنصري لايعود يعني چه . خلاصه در اينجا مقصودم روضه خواندن و ذكر مصيبت نيست برگرديم بمطلب خودمان .
عرض كردم بهشت حقيقي و اصلي در همان جا است كه ما و شما روز اول خلق شديم و خدا ما را شاهد بر خودمان قرار داد و سؤال فرمود كه آيا من خداي شما نيستم و همه جواب [ص 124] داديم بلي ، حالا اگر شما فرموديد آنجا كجا است و عرض و طولش چقدر است و ما از چه ماده در آنجا خلق شديم من هم عرض ميكنم بهشت حقيقي عينا در آسمان همان عالم است و جهنم هم در زمين همان عالم است ، و باز عرض ميكنم آيا ما كه الآن در اين عالم راه ميرويم و اينهمه افتخارات داريم آيا فقط همين آب و خاكيم و همين هيكل عالي كه هستيم و محصول ما هم همين است كه مشاهده ميشود يا چيزي ديگر هم در ما هست ، و آيا آن نفس عالمه كه در صاحبانش هست كه هر چيزي را قبل از وقوع ميداند و ميفهمد كه اگر در كسي كامل شود مسمي بعقل ميشود و قادر بر همه چيز ميشود در اين عالم وجود دارد يا ندارد ؟ اگر بگوئيد چنين موجودي نيست كه روي سخن من هم با شما نيست ، اگر ميگوئيد همچو چيزي در بعض از ما هست ، كه باعتقاد من انبياء و اولياء ايشانند كه عقل كامل دارند و بندگي خدا را ميكنند و باعتقاد ديگران نوابغ دنيا دارا هستند عرض ميكنم همان چيزي كه معتقديد كه هست آيا در كجا است و در سر ما يا تن ما جايش در كجا است آيا كوچك است يا بزرگ است اگر بزرگ است چقدر بزرگ است بقدر اين آسمان و زمين است يا بزرگتر است و آيا او بچه شكل است آيا شكلش مخروطي است يا گرد يا دراز است يا مثلث يا مربع است يا سبز يا زرد است يا سفيد است يا شيرين است يا شور و آيا در آسمان است يا در زمين در [ص 125] اطاق است يا در پشت بام در صحراها است يا در شهرها و آيا هيچيك از اين اعراض جسم عارض او ميشود يا نميشود ؟ البته او در عرض اينها نيست و با وجود اينكه او فوق جميع اين اعراض است در عرض آنها نيست و بهمين لحاظ است كه همه را فرمان ميدهد . حالا بفرمائيد آيا موجود است يا موجود نيست اگر همچو موجودي با اينهمه احساسات ظاهري و باطني و غيبي و شهادي و اينهمه قدرت در همين بدن محسوس نيست و انسان منحصرا همين گوشت و پوست و استخوان و موادي است كه از اين آب و خاك گرفته شده و هر روز هم كم و زياد ميشوند و اينها هستند كه اينهمه شعور و قدرت دارند پس روي سخن من همان طور كه عرض كردم با شما نيست ، و اگر ميگوئيد هست و تمام آثار و قدرتها و علمها و افكار و كمالات از او است پس او كجا است و در كجاي بدن قرار گرفته است ؟ پس بهمان طور كه عرض كردم البته با مقدمات زياد و بيانات غامضه علميه كه از حد اين كتاب و مطالعهكنندگان اين كتاب خارج است ميشود بيان ناقصي كرد ولي تفصيل زياد ميشود و ممكن نيست اما بقدر خالي نبودن عريضه بامثال مختصرهٔ اكتفا ميكنيم كه ان شاء الله قدري بمطلب نزديك بشويم و جز مثل آوردن چاره نيست و حق را با مثل ميتوان بيان كرد و خداوند ميفرمايد و تلك الامثال نضربها للناس و مايعقلها الا العالمون پس فصل ديگر عنوان ميكنيم .
[ص 126] فصل - قبل از بيان امثالي كه در نظر است اجمالا عرض ميكنم با اينكه نفس انساني و همان عالمي كه بهشت و جهنم انسان در آن است محدود باين بدن نيست و در عرض اين بدن و اين اعضاء نيست معذلك خارج از اين بدن هم نيست و نفس زيد البته ظهورش در همين بدن زيد است و نفس عمرو در بدن همين عمرو است و دست بر هر عضوي از اعضاء بدن زيد بگذاري دست بر نفس زيد و بدن اخروي او گذاردهٔ و اگر زيد اهل بهشت است با همين بدن اهل بهشت است و اگر اهل جهنم است با همين بدن اهل جهنم است و حتي وقتي كه پيغمبر صلي الله عليه و آله معراج فرمود و بآسمانها تشريف برد و بهشتها و جهنمها را بازديد فرمود در همين بدن بود و همين لباس و نعلين را داشت ، و حضرت عيسي بآسمان بالا رفت با لباسي از پشم از رشته مريم و بافته مريم و دوخته مريم ، و اين تصريحات را مينويسم كه مبادا از عرايض گنگانه من كه علاجي از آن نيست خدانكرده از دين خود گمراه شوي ولي بايد اذعان نمائي كه مطلب همين است منتهي مشكل است و دقت نظر لازم دارد ، و خلاصه اين است كه بايد درك كني كه آن بدن اخروي و نفس انساني در همين بدن است و در عين حال در اين بدن هم نيست و توي اين بدن يا روي اين بدن يا پهلوي اين بدن نيست و اينكه ميبيني كه شعورها و ادراكات انساني در مغز انسان است و اگر مغز فاسد شد انسان [ص 127] و انسانيت بكلي از ميان ميرود نه اين است كه اشتباه كني و گمان بكني كه نفس هم از سنخ مغز است و توي همين مغز قرار گرفته و مادهٔ مانند ماده مغز دارد و باين لحاظ نفس در آنجا منزل ميكند همچو نيست بلكه ماده مغز هم مانند ماده ساير بدن و مثل گردن يا قلب يا دست و پا است و همه اينها از جسم تعليمي عرضي ساخته شدهاند و اما نفس انسان از ماده جسم حقيقي است و صاحب اين عرضها و طولها و وزنها و رنگها و شكلها و كيفيتها و جهتها و رتبهها نيست و جوهري است قابل همه اين اعراض و فوق جميع اين اعراض و اگر ميبيني كه با فساد مغز مشاعر انسانيت هم فاسد ميشود و از ميان ميرود بواسطه اين است كه مغز انسان آئينه بسيار خوب و مناسبي است براي ظهور نفس و اول مغز انسان حكايت نور نفس را ميكند بعد از آن ساير اعضا ، نميبيني كه از قيافه ، چشم و گوش يا دست و پا و همه اعضا بر اخلاق نفساني و صفات نفس استدلال ميشود و اهل قيافه ميدانند پس معلوم ميشود كه همه اعضا هر كدام بقدر خود حكايت نور نفس را ميكنند پس باندازه خود دلالت بر او دارند و نفس است كه از وراء تمام اين اعضاء پيداست بلكه اول چيزي كه ديده ميشود نفس است بلكه اگر حواس خود را جمع كني و متوجه شوي كه چه عرض ميكنم ميگويم در اين هيكل كه نگاه ميكني و با او صحبت ميكني غير از نفس چيزي نميبيني و اي بسا با زيد نام دو ساعت [ص 128] صحبت و سؤال و جواب و معامله ميكنيد و بعد از آن اگر بشما بگويند قيافه زيد را وصف نمائيد نتوانيد يا بپرسند عباي زيد چه رنگ بود نميدانيد با وجودي كه نظر شما بهمين قيافه و لباس بود اما چون توجه شما بشخص زيد بود قيافه و لباس را درست تشخيص نداديد و شخصيت زيد را ميديديد كه عين نفس او است و فوق اين اعراض بود و احاطه بهمه اينها داشت . و اگر توضيح بيشتري ميخواهيد عرض ميكنم ملاحظه كنيد در اسباب و آلاتي كه از آهن ساخته بشود مثلا كاسه است بشقاب است شمشير است تفنگ است ميل است بيل است و هكذا كه هر كدام از اينها صورتي دارند غير از ديگري كه بآن صورت شناخته ميشوند و آن اسم مال آن صورت است كه ميبيني اما آهن را تو در جميع اين صورتها ميبيني با اينكه صورت واقعي آهن هيچ كدام از اين صورتها نيست زيرا اگر صورت ذاتي آهن صورت بيل بود لازم ميآمد كه ميل از آهن نباشد و حال آنكه ميبيني ميل هم از آهن است و صورت ذاتي ممكن نيست متعدد باشد زيرا ذات متعدد نيست و تو آهن را در جميع اسباب و آلات آهني مشاهده ميكني و اشتباه نميكني پس معلوم است كه صورت خاص آهن اين صورتها نيست و داخل در اينها هم نيست خارج از اينها هم نيست پهلوي اينها هم نيست زيرا اگر پهلوي اينها بود محدود باين صورتها ميشد و اگر محدود باينها بود ظاهر در اين صورتها [ص 129] نميشد پس آهن فوق اين صورتها است مكانش اينجا نيست زمانش اينجا نيست و هيچ نسبت باينها ندارد با اينكه در غير همين اسباب و آلات آهني هم در جائي پيدا نيست و تو هر جا كه آهن را ديدهٔ در ضمن يكي از همين صورتها يا شمش آهن يا براده آهن يا سنگ آهن ديدهٔ معذلك ميبيني كه آهن محدود باين صورتها نيست و اگر آهن محدود است بموجوداتي محدود است كه در عرض خود او است مثل نقره يا برنج يا طلا يا فلز ديگر كه البته آهن غير از طلا است و غير از نقره است و محدود بآنها است ولي آهن غير از ميل آهني و غير از بيل آهني نيست زيرا اينها ظهورات خود او است و نور و شعاع خود او هستند و غير او نيستند . حال نفس انساني و شخص انساني هم بهمين طور ظاهر در اين بدن و در جميع حالات او است و معذلك محدود باين بدن يا اعضاء او يا حالات او نيست و صورتي مثل اين صورتها ندارد و پهلوي اينها نمينشيند و نميتوان گفت نفس انساني بزرگتر از اين بدن است يا كوچكتر از اين بدن است يا چند همسر اين بدن است بلكه او در جائي است كه لفظ ندارد و بايد گفت فوق اين بدن است از جميع جهات و او در جائي است كه با اين بدن شمرده نميشود و پهلوي اين نيست ، توي اين بدن نيست مثل اينكه چيزي در شكم انسان يا در سر انسان باشد ، روي اين بدن نيست مثل اينكه عبائي انسان پوشيده باشد ، دور از اين بدن [ص 130] نيست مثل اينكه زيد دور از عمرو ايستاده باشد ، نزديك باين بدن نيست مثل اينكه زيد و عمرو جفت يكديگر ايستاده باشند ، و معذلك نفس را تو هميشه با همين بدن در جميع حالات او ميبيني بلكه نفس را ظاهرتر از جميع حالات او ميبيني و ميشناسي و تو هر شخصي را از دور ببيني قبل از آنكه او را بشناسي و اسم او را بداني و لباس و مشخصات او را تشخيص بدهي ميفهمي كه انساني است پس معلوم است كه نفس انسان قبل از ظهورات و تعينات و مشخصات ديده ميشود با اينكه نفس و حقيقت انسان بصورت زيد يا عمرو يا هيچ انسان ديگر نيست و معذلك در غير اين صورتها و اشخاص هم نيست و محدود باينها هم نيست ، و تو نفس خودت را در خواب يا بيداري مييابي كه در اين بدن نيست و در اين اطاق معين ننشسته و در اطراف عالم سير ميكند و ميرود و ميآيد و اگر نفس تو در اين بدن بود و محدود باين بدن و اين اطاق و اين خانه و اين شهر بود نميتوانست در حالي كه در اين اطاق است در اطاق ديگر يا شهر ديگر هم باشد ولي ميبيني كه ما ميتوانيم خيال خود را باطاق ديگر يا شهر ديگر بفرستيم بلكه ميتوانيم در آن واحد دور دنيا و هر جا را كه ديده باشيم دومرتبه بهبينيم و برگرديم و اين قدرت بواسطه همان نفس ضعيفه انساني است كه در اين بدن ظهور دارد ، و اگر متوجه ميشوي ميگويم كه اين خود نفس هم نيست بلكه خيالْ يك فعل كوچكي از افعال نفس است كه [ص 131] بسرعت ميرود و ميآيد اما خود نفس تمام آسمان و زمين را از وجود خود پر كرده و نبايد بجائي برود و بيايد ، و اما نفس من و تو چون هنوز بسيار ضعيف است حكايت تمام فعليات نفس را نميكند و اينكه در من و تو ظاهر است ظهور بسيار جزئي است و اين يك نمونه كوچكي از عالم آخرت است ، و همچنين آن حركات و حكاياتي كه در خواب ميبيني همه آنها نمونه عالم آخرت است كه خداوند در تو قرار ميدهد كه اگر بندگي و اطاعتي در تو ديد و اخلاق حيواني را كه از طبيعت اين دنيا است در خود كم كردي و نافرماني را كنار گذاردي و تحصيل علم كتاب كردي تدريجا ظهور نفس در تو زياد ميشود و اهل آن عالم ميشوي كه عالم هورقليا است و بهشت آدم هم در آن عالم بود و از آنجا خدا او را فرو فرستاد باين عالم . خلاصه كه اگر صاحب علم شوي و ظهور نفس در تو زياد شود بآنجا ميرسي كه بدن خودت را هم مانند خيال ميتواني در طرفة العين بشهر ديگر ببري و برگرداني بلكه ميتواني در آن واحد همه دنيا را بگردي و برگردي بلكه همه آسمانها و زمينها را مانند كف دست خود ميبيني و علم و اطلاع بر ظاهر و باطن آنها پيدا ميكني مثل اينكه در قرآن خواندهٔ كه آصف بن برخيا در يك چشم بهم زدن بشهر سبا رفت و تخت بلقيس را نزد سليمان آورد ، آصف بعض از علم كتاب را داشت و اين كتاب كتاب نفس خودش بود كه در دنيا زحمت كشيده بود و بندگي كرده بود [ص 132] تا نفس خودش را بالفعل كرده بود و صاحب اين قدرت و عظمت شده بود كه از يمن تا بيت المقدس را بيك چشم بهمزدن ميرود و برميگردد و تمام كره را هم اگر ميخواست طي ميكرد و براي او فرق نداشت ، و قصدم ذكر اين مطالب نيست مگر بهمين اندازه اشارهٔ كرده باشم كه فرق عالم نفس و آن عالمي كه بهشت و جهنم حقيقي در آن است با اين عالم دنيا كه الآن من و تو در آن راه ميرويم چقدر است و اگر قدري سطح فكر را از اين عالم حيواني بالا ببري ميتواني قبول و باور كني كه اگر در اينجا كسي اهل عالم نفس شد يعني نفس انسانيت در او بروز كرد و انسان كامل شد صاحب چه قدرتها ميشود و اگر بتصديق قرآن قبول كردي كه با علم آن كتاب ميتواند در طرفة العين با همين بدن بشهر سبا برود و تخت بلقيس و بلقيس را هم با خود بياورد پس باور كن كه اين كار از كوچكترين قدرتهاي نفس است و از اين قدري عجيبتر آنكه در آن واحد ميتواند در چندين بدن ديگر جلوه نمايد و مثل اميرالمؤمنين عليه السلام در يك شب چهل جا مهمان باشد كه مكرر حديث را شنيدهٔ و قسم بآن خدائي كه جان من و شما در دست او است كه اينها افسانه نيست و واقعياتي است كه فرمودهاند و با اين عرايض اگر دل داده باشي كمي متوجه بمأخذ معجزات و خارق عادات انبيا و بزرگان شدي و كمي از تعجب شما كاسته شد ان شاء الله ، و خلاصه آنكه آن نوع قدرتها در قوه كساني است [ص 133] كه نفس در آنها بالفعل شده باشد و واجب هم نيست كه حكماً پيغمبر يا امام شده باشند بلكه بامثال آصف بن برخيا يا خضر يا لقمان عليهما السلام يا سلمان و ابوذر هم كه رسيده باشند مانعي نيست كه اين نوع افعال از آنها بروز نمايد زيرا عالم نفس قدسيه ملكوتيه عالمي است كه اين عالم دنيا از شعاع آن عالم خلقت شده است و بهشت حقيقي در آن عالم است و وسعت آن و عرض آن باندازه آسمانها و زمين است و در غيب و باطن آنها است در همانجا كه مرجع جميع امور دنيا است و مال خداست فقط چنانكه فرمود و لله غيب السموات و الارض و اليه يرجع الامر كله و اگر بخواهم توضيحات بيشتري عرض كنم مشكلات بيشتري براي سائل ايده الله علاوه ميشود و تمام مطلب هم بيان نميشود .