فصل - در جميع امور معنويه عموما و در مسائل مسئول عنها كه بعداً ذكر ميشود خصوصا مشعر عقل بايد بكار برود و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود العقل ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان يعني عقل آن چيزي است كه عبادت خداوند با آن ميشود و اكتساب بهشت با آن مي‌نمايند ، و بنا بر اين فرمايش با عقل انسان لزوم بندگي خدا را مي‌فهمد و بهشت را هم با او مي‌بيند و پس از آن مشتاق آن ميشود و بطرف آن ميرود زيرا انسان نديده عاشق نميشود و از پي مجهول مطلق حركت نميكند بلكه خدائي را هم كه نديده است عبادت نميكند و همان مولي ميفرمايد انا لم‌اعبد ربا لم‌اره يعني خدائي را كه نديده‌ام بندگي نميكنم ، منتهي بادله ديگر از فرمايشات خود آن حضرت و ادله عقليه كه فرموده‌اند و در جاي خود مذكور است ثابت است كه خدا ديده نميشود و بادراك مخلوق درنمي‌آيد و خداوند ميفرمايد لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار ، اما آن چيزي كه ديده ميشود و شناخته ميشود علامات وحدت و آيات عظمت و قدرت او است كه با همين مشاعر ظاهر هم ديده ميشود منتهي ادراك حقيقت آن آيات با چشم عقلي ميشود و وقتي كه با آن چشم [ص 36] انسان او را ديد آن وقت است كه كاملا عظمت پروردگار و حقارت خود را ادراك ميكند و خاضع و خاشع ميشود و او را مستحق بندگي ميداند و عبادت ميكند و باين جهت با عقل عبادت پروردگار ميشود چون عقل آثار و آيات او را كما هو حقه مي‌بيند و حضرت امير (ع) ميفرمايد لم‌تره العيون بمشاهدة العيان و لكن رأته القلوب بحقائق الايمان يعني چشمها عيانا خدا را نديده است اما قلبها بحقيقت ايمان او را مي‌بيند ، و قلب بمعني عقل است چنانچه در اخبار بيان فرموده‌اند و تا وقتي كه انسان در عقل تصديق چيزي را ننمايد ايمان نميآورد و يقين نمي‌كند و همچنين بهشت موعود را تا انسان بچشم نبيند مشتاق آن نميشود و تا جهنم را با چشم نبيند نمي‌ترسد و بصرف تعبد كار نميگذرد منتهي چشم امور اخروي عقل است نه اين چشم كه در زير ابرو است و چشم عقل هزار درجه بلكه الي غير نهاية از اين چشم ظاهر بيناتر است و آن چشمي است كه در دل ذرات اتمي آفتاب‌ها و ماه‌ها و ستارِها و زمين‌ها و جميع آثار قدرت را بدون اين ذره‌بين‌ها كه ساخته‌اند مي‌بيند بلكه جميع هزارهزار عالم را در دل يك ذره مي‌بيند چنانچه ديده‌اند و خبر داده‌اند و مضمون همان اخبار است كه شاعر گفته است :

كل شئ فيه معني كل شئ فتفطن و اصرف الذهن اليّ

و چشم عقلي چشمي است كه از حدود اين چشمهاي ظاهر بالاتر [ص 37] است و محيط بهمه اين مشاعر ظاهره است و ظاهر و باطن و غيب و شهاده همه را مي‌بيند بر خلاف اين مشاعر ظاهره كه همه محدودند و چشم سر ما از همه حقايق و واقعيات عالم فقط اشباح ظاهره را مي‌بيند مانند نور يا اشباح ساير اجسام كه آنها هم با كمك نور مي‌آيند و بچشم ما مي‌رسند آن هم باين شرط كه آن اشباح بيايند و بچشم ما برسند و تا نيامده‌اند چشم ما هنوز از آنها خبر ندارد و نمي‌تواند نزد آنها برود مثل نور آن ستارِها كه هنوز بپائين نرسيده است ما خبر از آنها نداريم و چه بسيار اشباح هست كه از فرط ضعف يا دوري و يا كوچكي قوه حركت ندارد و آخر هم بچشم ما و تو نخواهد رسيد حتي با اسبابها و ذره‌بين‌ها هم آخر ديده نميشود و نيز بعد از آني هم كه شبحي بخودي خود آمد و بچشم ما رسيد تا در مقابل چشم است ما او را مي‌بينيم و همين كه غايب شد ديگر او را نمي‌بينيم و همه اينها از ضعف و نقصان و محدوديت اين چشمهاي ما است ، و چشمي داريم بالاتر از اين كه چشم خيالي است يا گوش خيالي و امثال آن كه چشم خيالي مي‌تواند شبحي را كه الآن در مقابل چشمش نيست به‌بيند اما شرط ديدن چشم خيالي هم اين است كه يك بار اقلا چيزي را ديده باشد و بر خود نگاه داشته باشد و هر وقت بخواهد به‌بيند ، مثل اينكه اگر خانه كعبه را يك بار ديده باشي هر وقت خواستي خيال ميكني اما اگر نديده باشي نميتواني خانه كعبه را خيال كني يا صدائي [ص 38] را كه هرگز نشنيدهٔ نمي‌تواني خيال آنرا بكني ، اما چشم عقل يا چشم نفساني مقيد باين قيود نيست و شبحي كه اصلا مقابلش نيست بلكه هنوز در ظاهر وجود هم پيدا نكرده مي‌بيند و مي‌فهمد و اين از اين جهة است كه آن چشم محيط بظاهر و باطن است و بفرمايش حضرت امير عليه السلام عارف بچيزها است قبل از وجود و كون آنها ، و بهمين جهة است كه عاقل عاقبت‌سنج ميشود و خاتمه هر امري را پيش پيش مي‌بيند و خبر مي‌دهد .

حال بعد از اين عرايض بدانيد كه بهشت‌ها و جهنم‌ها كه خبر داده‌اند در ظاهر اين زمين و آسمان نيست و در عالم ديگر است كه غيب اين عالم باشد و با چشم و گوش شهادي ديده نميشود و با چشم عقل بايد ديده بشود و اينكه فرنگي‌ها گشته‌اند و نديده‌اند درست است و عبث هم گشته‌اند زيرا در اخبار انبيا و اوليا هم نيست كه در ظاهر اين عالم است و آنچه هم كه در اخبار ديده‌ايد يا شنيده‌ايد كه فرموده‌اند بهشت در آسمان است و جهنم در زمين است صحيح و درست است يعني در غيب همين آسمانها و زمين‌ها است و با چشم غيبي ديده ميشود يعني چشم عقلي ، اين است كه اگر بگوئيم چنانچه فرموده‌اند كه بهشت و جهنم در اين آسمان و زمين است درست است و اگر بگوئيم چنانچه فرموده‌اند كه در اين عالم ظاهر نيست درست است و هر دو حق است و همين طور هم بايد بفرمايند بجهت اينكه من و شما بفهميم و بدانيم كه هر چه هست و نيست در همين جا كه [ص 39] هستيم بايد بفهميم و از همين جا و همين آيات و علامات ظاهره بايد پي ببريم نه از جاي ديگر و در عين حال هم بفهميم كه مراد همين ظواهر هم نيست بلكه غيب و باطن اينها مراد است و اين ظاهرها عنوان باطن‌ها است و امام عليه السلام فرمود الدنيا رسم الآخرة و الآخرة رسم الدنيا و ليست الدنيا الآخرة و لا الآخرة الدنيا يعني دنيا رسم و علامت آخرت است و آخرت علامت دنيا است و دنيا آخرت نيست و آخرت هم دنيا نيست ، و مشاهده ميكنيد كه هر دو معني را كه عرض كرديم در اين حديث شريف جمع فرموده است ، پس منحصرا راهي كه براي فهميدن امور اخروي و معنوي هست راهي است كه انبيا و اوليا بايد ارشاد و هدايت فرمايند و مشعري است كه در اثر تسليم و پيروي دستورات ايشان بايد در انسان تربيت و بالفعل شود و از غير راه ايشان ميسر نميشود .

فصل - ابتداءً كه مطالعه اجمالي در مراسله جناب سائل ايده الله نمودم كه مشكلات متفرقه و بي‌ترتيبي عنوان نموده‌اند كه مقتضي بود هر يكي را جداگانه عنوان نمايند و در ذيل هر يك جواب مقتضي با تمهيد مقدماتي كه لازم است عرض شود ولي ايشان مسائل مختلفه را مخلوط بهم نموده‌اند و كار را بر ما كه غرضمان شرح كلمات ايشان است مشكل نموده‌اند زيرا جوابهاي ما هم بكلي بي‌ترتيب ميشود و در نظرم آمد كه فصول مختلفهٔ عنوان [ص 40] نمايم كه از مجموع آنها اجمالا جواب مختصري از هر يك از مسائل ايشان عرض شده باشد ، اينك ملاحظه ميكنم كه بر مطالعه‌كنندگان هم امر مشكل‌تر ميشود و فصول مختلفه را بآساني نميتوانند ربط بيكديگر بدهند و بهتر آن ديدم كه در ضمن عنوان هر تكه از مراسله ايشان آن اندازه شرح و جوابي كه مقتضي است و بر عهده ما است و باندازه بضاعت مزجاة جوابي از آن مقدور است در ضمن همان عبارت خودشان عرض كرده باشم ، و بنا بر اين چون در عبارات بعد از اصل وجود بهشت و جهنم سؤال شده و در بود و نبود آنها اظهار ترديدي از طرف اهل علم امروز شده است و در آنجا جوابي در اصل وجود انواع بهشت‌ها ان شاء الله خواهد عرض شد مناسب است كه شرح حديث شريف هم كه فرمودند ان لله جنة ليس فيها حور و لا قصور و لا لبن و لا عسل تا آخر كه قبلا روايت كرديم و اشكال سائل در عبارت گذشته ايشان همين بوده كه اين حديث بر خلاف ساير بهشت‌ها است كه وعده داده‌اند در آنها حوران خيمه‌نشين هست و ما در ضمن عبارات بعد كه انشاء الله در اصل وجود بهشت‌ها صحبت كرديم اين نوعش هم در آنجا تا درجهٔ معلوم ميشود و رفع اشكال ميشود انشاء الله ، و باقي مي‌ماند كه رفع اشكال اين قسمت از آخر حديث بشود كه فرموده است بل يتجلي فيها ربنا ضاحكا متبسما و نوشته‌اند كه ضحك خنده صدادار است و خداي متعال چطور خنده صدادار ميفرمايد [ص 41] عرض ميكنم در اين مقام جواب مختصري بقدري كه سررشته دست بيايد از اين مطلب در ضمن فصلي عرض ميشود انشاء الله .

فصل - ضِحْك مثل جِسم كه در فارسي متداول خنده ميگوئيم و مخصوصا بمعني خنده صدادار استعمال شده باشد نديدم و در لغت عرب بمعاني ديگر آمده است و بمعني مسخره كردن و بمعني تعجب كردن يعني خوش آمدن و بمعني ترسيدن و بمعني حايض شدن زن و همچنين صدا دادن ميمون و برق زدن ابر و غير اينها آمده است و ضِحْك بمعني برف و بمعني كره و بمعني عسل و بمعني شيره و دندان سفيد و بمعني شكوفه و بمعني وسط راه و غير اينها از معاني استعمال شده و مشهورترين معاني آن همان تعجب است كه غالبا انسان در مقام تعجب و خوش آمدن از چيزي انفعال خاصي پيدا ميكند كه اظهار آن حالت را بطريق خنده ميكند و گاه از بد آمدن از چيزي خنده ميكند و گاه در مقام تمسخر خنده ميكند و گاه در مقام عبرت گرفتن از چيزي خنده ميكند و در بعض انواع انفعالات نفساني ابراز خنده ميكند انسان و چون در اين حالت لبهاي انسان عقب ميرود و دهن باز ميشود و دندانهاي سفيد انسان برق ميزند تعبير از آن بلفظ ضحك آورده‌اند و دندانهاي فاصله بين نيش‌ها و دندانهاي جلو را ضواحك ميگويند چون در وقت ضحك پيدا ميشوند و دندان سفيد و سنگ سفيد را عرب ضحك ميگويد و بطوري كه عرض شد بيشتر در [ص 42] مقام خوش آمدن و خوش‌وقتي گفته ميشود مثل قول خداوند وجوه يومئذ مسفرة ضاحكة مستبشرة كه اخبار از روز قيمة است كه مؤمنين روهاشان در آن روز روشن است و با حال خنده و خوش‌وقتي هستند ، يا قول خداوند درباره سليمان فتبسم ضاحكا من قولها يعني تبسم فرمود در حالي كه خوشوقت شد از عرضي كه آن مورچه كرد ، و از همين آيه هم معلوم ميشود كه ضحك بمعني تبسم هم استعمال ميشود و لازم نيست خنده صدادار باشد و اين حرف مأخذي ندارد و بساير معاني لغويه هم كه عرض شد در قرآن استعمال شده است و چون محل حاجت نيست در صدد تفصيل معاني آن نيستيم و آنچه در اين مقام لازم است بيان شود همان است كه نسبت خنده و ضحك بخدا دادن چه معني دارد و فرق نميكند كه خنده صدادار باشد يا بي‌صدا و خنده بي‌صدا هم كه باشد باز چون از صفات خلقيه است و در اثر انفعال و تغييري كه بر نفس انسان حاصل ميشود پيدا ميشود نسبت دادنش بپروردگار مشكل است زيرا ذات پروردگار اجل از انفعال و تغيير است و تغيير در ذات پروردگار راهبر نيست و تأثر بهيچ گونه از براي او نيست و اگر تغييرات و تأثرات و فعلها و انفعال‌هاي خلقي در خدا پيدا ميشد او هم خلقي ميشد مثل ساير خلايق و خلق در اين صفات شريك او ميشدند و حال آنكه خداوند ذاتي است احديه و يگانه بي‌همتائي است كه شريك و نظير براي او نيست [ص 43] و لا اله الا الله وحده لا شريك له . عرض ميكنم اشكال در اين مقام منحصر بكلمه ضحك نيست بلكه در جميع افعالي كه بخداوند نسبت داده شده اگر وجه آنرا ندانيم شرك و كفر لازم ميآيد و بايد همه را ملتفت بود مثلا در قرآن نسبت تكلم هم بخداوند داده شده و كلم الله موسي تكليما و تكلم كردن بنحو معمول از صفات خلقي است ، و همچنين نسبت نسيان هم بخدا داده شده و نسوا الله فنسيهم فرموده است و نسيان از صفات خلقي است ، و همچنين نسبت استهزاء هم بخدا داده شده و فرموده است الله يستهزء بهم و استهزا كردن كار خلق است ، و هكذا جميع افعال مثل نسبت خشنودي بخدا دادن رضي الله عنهم فرموده است و حال اينكه خشنودي هم نوع انفعالي است و حالت تازه‌ايست كه بر نفس وارد ميشود و خدا صاحب نفسي مثل نفوس خلق نيست و شبيه بخلق خود نيست و حالت تازهٔ بر او وارد نميشود ، و هكذا نسبت غضب و سخط به پروردگار دادن كه در قرآن فرموده ان سخط الله عليهم ، يا نسبت انتقام بخدا دادن و من عاد فينتقم الله منه فرموده كه سخط و غضب و انتقام و همه اين افعال از صفات خلقي است ، يا بعض نسبتهاي ديگر مثل انا لله و انا اليه راجعون ما بسوي خدا برميگرديم يعني چه ، آيا باين معني است كه با خدا محشور ميشويم و معاشرت ميكنيم يا با ذات خدا مذكور ميشويم ؟ و از اين قبيل آنچه در قرآن و اخبار [ص 44] ديده‌ايد هيچيك از اينها باين معاني كه در خلق استعمال ميشود نيست ، و نبايد اشكال بكنيد كه ما از اين الفاظ همين معاني متداوله لغويه را مي‌فهميم و چيز ديگر نمي‌فهميم و قرآن را هم خدا بزبان ما نازل فرموده و خودش فرموده است ماارسلنا من رسول الا بلسان قومه ، زيرا عرض ميكنم بايد معاني قرآن و معاني اخبار اهل بيت را از خود پيغمبر و امام گرفت و اگر بزبان عربي يا بزبان ما فرمايشي بكنند چارهٔ ندارند زيرا ما غير از زبان خودمان نميدانيم و ايشان هم چون اوامر خدا را بما بايد ابلاغ بفرمايند بزبان ما فرمايش ميكنند و پس از آن شرح و معني آنرا ميفرمايند و اصطلاح خود را بيان ميفرمايند كه ما از هر لفظي چه اراده كرده‌ايم و آن شرح و بيان را هم باز بزبان خودمان ميفرمايند كه متوجه شويم ، پس چاره نيست جز اينكه در فهم قرآن و اخبار رجوع بخودشان بكنيم كه اسباب شبهه نشود بر ما و بهمين لحاظ منع مؤكد فرموده‌اند كه هيچ كس حق ندارد قرآن را از پيش خود تفسير كند مثل اينكه سني‌ها همين كار كرده‌اند و از پيش خود تفسيرها نوشته‌اند و گمراه شدند و دين خود را از دست دادند ، مثلا بعضشان معتقد شدند كه خدا را در قيامت مي‌بينند و دليل ميآورند كه در قرآن است وجوه يومئذ ناضرة الي ربها ناظرة ، يا بعض آيات ديگر ديدند و در تفسير آنها رجوع باهلش نكردند و معتقد شدند كه پيغمبر خدا نعوذ بالله معصوم نيست و ندانستند [ص 45] كه پيغمبر گناهكار بدرد پيغمبري نميخورد و ابلاغ اوامر خدا را نميكند ، و اين از كمال ناداني و بي‌انصافي است كه با اينكه معمول جميع مردم است كه هر علمي را از هر استادي كه ميگيرند اول اصطلاح آن استاد و آن عالم را از خود او ميگيرند و بعد از آني كه اصطلاح را آموختند آن وقت وارد آن علم ميشوند و هيچ ايرادي هم بر آن استاد ندارند كه چرا چنين اصطلاح كردي و چرا چنان و هيچ كس از استاد نحوي نمي‌پرسد چرا لفظ الله را گاهي فاعل ميخواني و گاهي مفعول و گاهي مضاف اليه و گاهي مبتدا و گاهي خبر و حال اينكه الله هيچ وقت مفعول و مضاف اليه واقع نميشود ولي مي‌پرسند كه اصطلاح او چيست و مرادش از اين حرفها چيست و هكذا ، و مرادم از اين عرايض ايرادي بر سائل ايده الله نيست كه چرا سؤال كرده‌اند زيرا تكليف ايشان همين بود و از عين انصاف بر ايشان جز سؤال چيزي نيست ولي درد من از جاي ديگر بود كه بعض از اهل علم ما هم اقتدا بسنيان كرده‌اند و خيال ميكنند قرآن خدا را از پيش خود مي‌فهمند و در تفسير آن رجوع بآل‌محمد عليهم السلام نميكنند و استدلال ميكنند قرآن كتاب مذهبي و آسماني ما است و امر شده‌ايم كه تدبر و تفكر در قرآن نمائيم آن وقت بنا ميكنند معاني بغير ما انزل الله از قرآن بيرون آوردن و عجب اين جا است كه راضي ميشوند بتفسير سني‌ها مراجعه كنند اما رجوع باخبار آل‌محمد عليهم السلام كه شارح قرآن و خلفاي پيغمبرند و علم [ص 46] قرآن در نزد ايشان است نمي‌كنند .

خلاصه سخن بطول انجاميد ، قصدم اين بود كه در قرآن و اخبار آنچه از افعال كه مي‌بينيد بخدا نسبت داده شده همه درست است ولي افعال خدا مانند رضاي خدا ، غضب خدا ، نسيان خدا ، تكلم خدا ، انتقام خدا يا ضحك خدا هيچيك بمعاني متعارفي خلقيه نيست و در هر جا كه استعمال شده معني خاص آن كلمه را بايد از خود قرآن و از اخبار گرفت ، الفاظي هم كه در اخبار است مثل قرآن است و فرق نميكند و بسبك و اصطلاح قرآن جاري شده‌اند و در كلمه كلمه بايد رجوع باصطلاح خودشان بشود و البته قاعده كليهٔ هم كه نوعا در همه جا جاري شود دست داده‌اند كه نوع مطلب بطور كلي دست ميآيد و در موارد مخصوص هم البته بايد رجوع كرد ، و قاعده كليه در اين مقام آن است كه در ميانه مسلمين ثابت است كه خداوند عالم جل شأنه ذاتي است احديه بي‌همتا كه محدود بحدود خلقيه از هيچ جهت نيست و خداوند ميفرمايد قل هو الله احد الله الصمد لم‌يلد و لم‌يولد و لم‌يكن له كفوا احد پس خداوند محدود بخلق نميشود و غيري براي او نيست و خلق او مطلقا با او نيستند و از ذات خدا گرفته نشده‌اند كه از ذات خدا چيزي كم شود و بذات خدا برنميگردند كه بر ذات خدا چيزي اضافه شود و چيزي از ذات خدا نميگيرند و چيزي باو نميدهند و جميع احتياجات خلق را خداوند در مقام خلق براي آنها ايجاد فرموده [ص 47] و مطلقا اين خلق با خدا مذكور نبوده‌اند و نيستند و وجود اين خلق يا عدم اين خلق بر ذات پروردگار فرق نميكند ولي خداي سبحانه است كه خلق را در جاي خودشان ايجاد فرموده است نه بحركتي بعد از سكون و نه بنطقي بعد از سكوت بلكه بامر و مشيت خود ايجادشان فرمود و خود امر و مشيت هم خلق خداست و با ذات خدا مذكور نيست و خودش فرموده است له الخلق و الامر يعني خلق خدا و امر خدا هر دو ملك خدايند و امر خدا همان فعل خداست كه همه چيز با فعل خدا پيدا شده و هر فعلي هم كه از هر خلقي صادر شود آن هم فعل خداست و فاعلي در ملك جز خدا نيست و همه افعال فعل او است و بجز او نبايد بديگري نسبت داد زيرا اين ملك ملك او است و اين خلق خلق او است و امري و اختياري براي ديگري غير از خدا نيست و قدرتي جز قدرت پروردگار نيست و خلق او قدرت بر امري ندارند و توانائي خلق را خدا بآنها داده و اختياري اگر در خلق ديده ميشود خدا آن اختيار را داده و هر چه هست از او است و كارها و اعمال و افعال خلق همه از او است و همه خلق اسباب خداوند هستند و هر كاري كه با اين اسباب ميشود كار خداست زيرا اسباب قدرتي و اختياري و امري و حركتي و خواهشي از خود ندارند و هر چه دارند خدا بآنها داده است پس هر چه بكنند او كرده است حتي اينكه اگر خلق كار بد هم بكنند و بر خلاف رضاي خدا [ص 48] حركتي بكنند باز هم از نظر اينكه قدرت و حركت از خداست و خودشان هم خلق خدا و از خدايند گفته ميشود كه خدا كرده است و نقلي نيست منتهي اين است كه مذمت آن و سوء عاقبت آن بر خود خلق است و بخدا نميرسد براي اينكه اجباري بر كار بد نداشتند و خدا بآنها اختيار داده بود و كار خوب و كار بد را هم بر زبان پيغمبران فرموده بود و رضا و غضب خود را هم فرموده بود اگر معذلك كار بد كردند بدي آن عايد خودشان است و ظلمي و جبري هم بآنها نشده ، و مطلب اين است كه اصل كار و قدرت از خداست و خلق سوء استفاده از قدرت خدا كردند و ضررش بخودشان برميگردد مثل اينكه كار خوب هم اگر كردند نفعش بخود خلق برميگردد و خدا بي‌نياز از خلق خود هست و نفع و ضرر اين خلق بخدا برنميگردد بلكه بخودشان برميگردد و خداوند خالق خير و شر و نفع و ضرر است .

حال اصطلاح قرآن و اخبار بر اين جاري شده كه هر فعلي كه خدا دوست داشته يعني مفيد بحال خلق بوده بخودش نسبت داده و با اينكه از خلق خدا آن فعل صادر شده و از ذات پروردگار چيزي صادر نميشود معذلك چون هم بقدرت خداست و هم پسنديده خداست بخدا نسبت داده شده و فرموده است ما اصابك من حسنة فمن الله يعني هر كار خوبي از خداست ، و هر فعلي را كه خدا دوست نداشته و مصلحت خلق در آن نبوده و از خلق صادر شود با اينكه [ص 49] قدرت و حركت از خداست و از ديگري نيست معذلك بخلق نسبت داده است و آنها را فاعل آن عمل خوانده است با اينكه فاعل جميع اعمال خداست و معذلك فرموده است ما اصابك من سيئة فمن نفسك ، حال اين قاعده كليه را بدانيد و تفصيل بيشتر اگر خواسته باشيد بكتاب ارشاد در مبحث جبر و تفويض مراجعه نمائيد .

و بعد از اين مقدمه باز بدانيد كه جميع آنچه در ملك خدا جاري ميشود همه بوسيله اسباب خلقي است زيرا دانستيد از ذات خدا چيزي صادر نميشود و همه خلق اسباب خدايند و از اين اسباب همه نوع كاري صادر ميشود كار خوب صادر ميشود و كار بد هم صادر ميشود منتهي اين است كه تفاوت دارند بعضشان كار خوب زيادتر ميكنند و كار بد كمتر ميكنند و بعضشان برعكس هستند و بعضي بجائي ميرسند در اطاعت امر خدا كه همه كارهاشان خوب و پسنديده است و مطلقا كار بد نميكنند و بعضشان در طرف مقابل بآنجا ميرسند كه همه كارشان بد است و كار خوب مطلقا نميكنند چون بهر دو دسته خداوند اختيار داده است و آنها كه با وجود اختيار تسليم براي امر خدا شدند و از آنچه او دوست نداشته اجتناب كردند نزديك بخدا شدند و مقرب شدند و خوب شدند و نه اين است كه بذات خدا نزديك شدند زيرا خدا دور و نزديكي ندارد و دور و نزديكي صفت خلق است و خداوند از آن منزه است ولي آنها كه مقرب شدند يعني خود را شبيه بصفت خدا [ص 50] و امر خدا كردند و باين جهت چون همه كارشان خوب و پسنديده شد خداوند همه كارهاي آنها را بخودش نسبت ميدهد بلكه خود آنها را چون ميل و اراده و خواهشي جز اراده خدا ندارند بخودش نسبت داده است و هر معامله هم كه ساير خلق با آنها بكنند همان معامله را هم مثل اين است كه با خدا كرده‌اند اگر بآنها خوبي بكنند بخدا خوبي كرده‌اند و اگر ظلم و بدي بآنها بكنند بخدا بدي كرده‌اند ، و مثَل اين جماعت مثل معصومين است صلوات الله عليهم كه معصوم از هر گناهي هستند و خودشان و اعمالشان جميعا بخدا نسبت داده ميشود و نسبتهائي كه ميانه خلق و ايشان پيدا ميشود جميعا نسبت بخدا داده ميشود و اطاعت ايشان اطاعت خدا و معصيت ايشان معصيت خدا شمرده ميشود محبت بايشان محبت بخدا و عداوت بايشان عداوت بخدا ميشود و از اين جهت است كه اطاعت ايشان مثل اطاعت خدا شده است و من يطع الرسول فقد اطاع الله فرموده و هر عملي كه رسول بكند خدا آن عمل را بخود نسبت داده و فرموده است و مارميت اذ رميت و لكن الله رمي يعني تو خاك بر سر مشركين نيفشاندي و لكن خدا افشاند ، و بيعت با پيغمبر را بيعت با خدا شمرده است و فرموده است ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله يعني اي پيغمبر كساني كه با تو بيعت ميكنند با خدا بيعت ميكنند يد الله فوق ايديهم يعني دست خداست كه بالاي دستها است در موقع [ص 51] بيعت با اينكه خدا دستي و پائي مثل دست و پاي مخلوق ندارد و لكن دست پيغمبر چون دست خوبي است و مطيع خداست و بامر خدا حركت ميكند و بامر خدا ميدهد و ميگيرد دست خودش خوانده است ، و هكذا ائمه اطهار صلوات الله عليهم همه‌شان دست خدا و زبان خدا و قدرت خدايند و آنهمه روايات را ديده و شنيدهٔ كه چه معجزات و خارق عادات از ايشان صادر ميشد و همه اينها افعال خدا بود كه در قدرت مخلوق نيست و لكن خداست كه آن افعال را از دست بندگان مطيع خودش صادر ميفرمايد همان طوري كه علم و حكمت خود را از زبان آنها جاري ميفرمايد و كلام خود را از زبان پيغمبر خود جاري ميفرمايد و قرآن كلام خدا ميشود و معجزي ميشود كه احدي مثل آنرا نمي‌آورد با اينكه علي الظاهر قرآن كلام پيغمبر است صلي الله عليه و آله باز كلام خدا گفته ميشود اما خدا زباني مثل زبان ما و تو ندارد كه با آن تكلم فرمايد ولي تكلم خدا تكلم پيغمبر است و زبان خدا زبان او است مثل اينكه رضاي خدا رضاي او است و سخط خدا سخط او است و در تفسير آيه كه خدا ميفرمايد فلما آسفونا انتقمنا منهم يعني چون ما را باسف در آوردند انتقام كشيديم از آنها ، امام (ع) ميفرمايد خداوند منزه است از اينكه متأسف بشود و لكن خدا بندگاني را خلقت فرموده كه اسف آنها را اسف خود قرار داده است كه ايشان آل‌محمدند عليهم السلام ، عرض ميكنم انتقامي هم كه در [ص 52] اين آيه خداوند بخودش نسبت داده است همان انتقامي است كه خلق خودشان از يكديگر ميكشند همان را خداوند نسبت بخود داده و ذات پروردگار از كسي انتقام نمي‌كشد كه دلش خنك بشود اما بديهائي كه خلق بنفس خودشان ميكنند يا بيكديگر ميكنند همان انتقام خداست زيرا خلق از خود قدرتي ندارند اين است كه خدا عين عمل آنها را بخودش نسبت داده است ، و در آيه ديگر مي‌بيني كه بخود خلق نسبت ميدهد ميفرمايد و لكن الناس انفسهم يظلمون يعني مردم بنفس خودشان ظلم ميكنند ، با اينكه قدرت از خداست و خلق قدرت ظلم كردن هم از خود ندارند ولي چون اين عمل از سوء اختيار خلق است بخود آنها نسبت داده ميشود و در حقيقت همه اعمال از نزد خداست قل كل من عند الله .

خلاصه آنكه دامنه مطلب مفصل است همين قدر خواستم نوعا در استعمال الفاظ نسبت بخداوند عرض كرده باشم كه هيچيك از اينها راجع بذات پروردگار نيست ، و در حديث شريف مسئول عنه بعد از عرايضي كه عرض شد مطلب آسان ميشود كه فرمود بل يتجلي فيها ربنا ضاحكا متبسما يعني تجلي ميكند در آن بهشت پرورنده ما در حالي كه ضاحك و متبسم است ، عرض ميكنم اين مطلب را بدانيد كه تجلي پروردگار منحصر بآن بهشت كه در اين حديث فرموده‌اند نيست بلكه تجلي خدا در جميع ذرات خلق در دنيا و آخرت و بهشت و جهنم و غيب [ص 53] و شهاده همه جا بايد باشد و در آيه شريفه ميفرمايد اولم‌يكف بربك انه علي كل شئ شهيد پس اگر تجلي و شهادت خدا نباشد هيچ خلقي موجود نميشود زيرا خلق خود بخود ايجاد نميشوند و بهشت و جهنم بخودي خود خلق نشده‌اند و همه از تجلي خدا خلق شده‌اند يعني از امر خدا و بامر خدا خلق شده‌اند و تجلي خدا بنور خودش است مثل اينكه تجلي آفتاب بنور آفتاب است و خود آفتاب از جاي خود پائين نمي‌آيد و لله المثل الاعلي حال تجلي خدا هم بنور خداست كه همان امر خدا باشد و امر خدا در مقام خلق ميآيد زيرا كه خود امر هم خلق خداست و ذات خدا پهلوي خلق نميآيد كه خلق فرمايد يا تجلي فرمايد پس تجلي خدا نور خداست و همه خلق از نور خدا و امر خدايند و در امر خدا هم تفاوتي و اختلافي و خوبي و بدي و رحمت و غضبي نيست ، اما خلق خدا قابليت‌هاشان فرق ميكند بعضي لطيفند و بعضي كثيف ، بعضي وسيعند و بعضي تنگ ، بعضي مطيعند و بعضي عاصي ، بعضي بخدا نزديكند و بعضي دور ، بعضي اولند و بعضي دويّم و بعضي سيّم و هكذا و اين اختلافات در خود خلق است و لازمه بسياري خلق همين است كه هر كدامي بصورتي و شكلي و قابليتي باشند و وقتي كه بنا شد چيزهاي بسياري در جائي باشد البته همه مثل هم نميشوند ، مثلا اگر در اطاقي گندم بسياري ريختي يكي بالا مي‌ايستد يكي پائين يكي در مشرق يكي در مغرب يكي در زير واقع ميشود و گرم ميشود [ص 54] و سوله ميخورد يكي در بالا مي‌ايستد و سالم ميماند و هر يكي باقتضاي قابليت جائي پيدا ميكنند و فهميدن كيفيت اين عرايض بسيار مشكل است و اگر انسان مقدمات لازمه را در دست نداشته باشد مشكلات زيادتري هم پيدا ميكند ولي من بقدر امكان سعي كردم كه آسان بنويسم ولي مطلب بسيار مشكل است . خلاصه كه امر خدا و تجلي خدا يكي است و دو نيست اما قابليت‌ها مختلف است مثل اينكه آتش يك حقيقتي بيش نيست اما در روغن كرچك كه تجلي ميكند كم‌نور است و اطاق را هم بدبو ميكند در نفت كه بروز ميكند روشن‌تر است در بنزين روشن‌تر است در بعض مواد طبيعي ديگر يا تركيبات شيميائي روشن‌تر و نافذتر است و شايد نوري پيدا ميكند كه از ديوار هم عبور ميكند و ممكن است آن قدر حرارت بدهد كه آهن را فورا ذوب نمايد و هكذا و در همه اين مراتب آتش يكي است اما قابلياتي كه آتش در آنها بروز ميكند مختلف است و لطيف و كثيف دارد ، مثلا آب يك حقيقتي بيش نيست در زمين شيرين سنبل بار ميآورد در زمين شوره خس ميرويد در شكم صدف مرواريد ميشود در دهن مار زهر ميشود و هكذا ولي آبي كه از آسمان نازل شد يك آب بود و پاك و پاكيزه و شفا بود . باري خلاصه عرض اين است كه تجلي خدا در هيچ جا فرق ندارد اما در بهشت كه تجلي ميفرمايد چون خانه خشنودي خداست و بهشت بنده مطيع خداست و قابليت [ص 55] لطيفي داشته كه امر خدا و تجلي خدا را تنگ نكرده و بدبو نكرده و بصرافت خود باقي گذارده اين است كه معدن جميع نعمتها و خيرها شده و مؤمن در آن مقام خشنود و خوشوقت است و چون خود مؤمن هم از تجلي خدا و نور خدا خلق شده و در آنجا هم راضي و خوشوقت است و انبساط دارد اين است كه تجلي خدا را بصورت ضحك مي‌بيند و اين ضحك و خشنودي قابليت خود او است يعني صورت خود او است كه البته با تجلي خدا در آن مقام خلق شده و بخودي خود خلق نشده است زيرا مؤمن از نور خدا خلق شده پس مؤمن در آنجا بلقاء پروردگار يعني تجلي او منعّم است پس خوشوقت است و ضاحك است و وقتي كه مؤمن در آنجا ضاحك شد پس خداست كه ضاحك شده و اگر تجلي خدا نبود مؤمن در آنجا ضاحك نميشد . اما در طرف مقابل كه جهنم باشد چون قابليت بسيار كثيفي است و محل نافرماني و معصيت خداست و جاي معصيت‌كاران است و آنها كه امر خدا و نور خدا را در قابليتهاي كثيف خود تغيير داده‌اند و رنگ كرده‌اند و نافرماني كرده‌اند كأنه جز خودشان و كثافات خود چيزي را نمي‌بينند مثل اينكه نور آفتاب وقتي كه بر آئينه صافي ميتابد آفتاب را مي‌نماياند و تجلي او را نشان ميدهد و تو آئينه را نشان ميدهي و ميگوئي آفتاب است اما همان آفتاب بر ذغال سياه ميتابد و جز سياهي چيزي نشان نميدهد و تو اگر روشني [ص 56] آفتاب را بخواهي نميتواني از ذغال استفاده كني اگر چه سياهي ذغال هم بواسطه روشني نور پيدا ميشود و اگر نور نبود آئينه ديده نميشد ذغال هم ديده نمي‌شد اما ذغال همين قدر از روشنائي حكايت كرده كه سياهي خودش پيدا شده و خودش هم از تجلي نور آفتاب چيزي نمي‌فهمد و نمي‌بيند و بكلي از همه نعمتهاي وجود آفتاب محروم است و آنچه دارد جميعش شر و ظلمت و تنگي است بحدي كه گويا بكلي از خدا و رحمت او محجوبند كه خداوند در صفت اهل جهنم ميفرمايد كلا انهم عن ربهم يومئذ لمحجوبون يعني در آن روز آنها از پرورنده خودشان محجوبند ، در صورتي كه از پروردگار كسي محجوب نميشود ولي آنها محجوب بظلمات و مظالم خودشان هستند و از تجلي پروردگار بهمين اندازه مي‌فهمند كه بديهاي خود را مي‌بينند و آتشهائي كه خودشان در اثر نافرماني بجان خود زده‌اند مي‌بينند و خودشان خود را از رحمت خدا دور و محجوب كرده‌اند و خداوند ظلمي بآنها نكرده چنانچه ميفرمايد و ماظلمناهم و لكن الناس انفسهم يظلمون يعني ما ظلم بآنها نكرديم و لكن مردم خودشان بنفس خود ظلم ميكنند ، و زندگي اهل جهنم بدترين زندگيها است و خداوند ميفرمايد من اعرض عن ذكري فان له معيشة ضنكا و كأنه در جهنم انسان نه مرده است و نه زنده و مانند حالت نزع دارد كه خدا ميفرمايد ثم لايموت فيها و لايحيي ، پناه مي‌بريم [ص 57] بخداوند از سيئات اعمال و شرور انفس خودمان ، و بهمين قدر در اين مقام اكتفا ميكنيم . و آنچه در اين مقام عرض شد جميعش مضمون اخبار و آيات بود كه بجهت اختصار استشهاد ننموديم و بحمد الله از خود چيزي عرض نكردم و اگر اهل علم و ابناء حكمت بر اين صفحات عبور نمايند تصديق ميكنند كه مطالب بسيار مشكلي را بحد امكان بزبان آسان بيان كرديم و الحمد لله رب العالمين .

نوشته‌اند : البته تصديق ميفرمائيد بعض فكرها بدماغ مردم ميرسد بعض اشخاص در اطراف مسائلي كه بفكرشان ميرسد صحبت ميكنند و جوابش را نميدانند چون نميتوان بمردم گفت كه فكر نكنيد و چون تفكر و تعقل يكي از وظائف انسان است ، بنا بر اين بايد در اطراف مسائلي كه بفكر مردم ميرسد صحبت كرد تا مردم منحرف نشده و فريب شيادان و گمراه‌كنندگان را نخورده و جواب غير صحيحي نشنوند .

عرض ميكنم در شرح اين عبارات هم عباراتي در ضمن فصولي ميگوئيم :

فصل - بلي تصديق ميكنم و فكر كردن در نوع انسان امري است فطري و خداوند در نهاد او قرار داده و در اغلب هم انسان جواب افكار خود را نمي‌داند و نبايد هم بمردم گفت فكر نكنيد زيرا تكليف بي‌جائي است و مردم نمي‌توانند فكر نكنند همان [ص 58] طور كه نمي‌توانند غذا نخورند يا نخوابند يا ساير لوازم حيوانيت را ترك كنند فكر هم از لوازم و خاصه انسان است و بعلاوه خداوند هم امر فرموده و در قرآن هم ترغيب و تأكيد بسيار شده و ائمه اطهار (ص) هم شرح فرموده‌اند ، منتهي بايد تحقيق كرد كه در چه بايد فكر كنند و تا چه اندازه بايد باشد كه نتيجه از آن گرفته شود و بر خداست كه انسان را از خاك كه معدن جهالت است ايجاد فرموده و بآنجا رسانيده كه قادر بر فكر شده ترتيب فكر را هم با اسباب مقتضي تعليم فرمايد و بيان خير و شر آنرا بفرمايد همان طور كه غذا خوردن و خوابيدن هم امر طبيعي است اما انسان بايد تعليم بگيرد كه سم و ترياق غذاها كدام است و كدام را بايد خورد و كدام را ترك كرد و آنرا كه بايد خورد تا چه درجه بايد خورد و آيا در جميع اوقات بايد خورد يا بعض اوقات و آنچه در وقتي مصلحت است در وقت ديگر هم مصلحت است يا نيست ، و ضرورت دارد براي انسان كه معلم اين امور را هميشه داشته باشد و باو هم رجوع بكند و پس از پرسيدن و ياد گرفتن گوش بدستور او هم بدهد و تخلف ننمايد كه در صورت تخلف البته انسان جاهل خود را خواهد كشت و بمقصد نخواهد رسيد و لزوم وجود طبيب و لزوم اطاعت او را در اين ضروريات خوب ميدانيد و محتاج بتفصيل نيست و در اين امور ممكن نيست انسان را بسير طبيعي واگذارند و بچه انسان مانند بچه حيوان [ص 59] نيست كه سم و ترياق خود را طبيعةً بشناسد و چراگاه خود را بداند و لباس خود را با خود داشته باشد بلكه جميع اينها را بايد از ديگري تعليم بگيرد و در جميع امورش معلم و استاد مخصوص لازم دارد كه نظم و قانون اين امور را تعليم نمايد و ما فعلا در صدد بيان حكمت اين امور نيستيم همين قدر ميخواهيم بگوئيم كه امر انسان بر اين نهج است كه حتي در اموري كه شركت با ساير حيوانات هم دارد نمي‌تواند با سير طبيعي آنها سير نمايد و محتاج به معلم و مربي است و چون انسان احتياجات زياد هم دارد براي هر احتياجي معلم مخصوص ميخواهد حال در امر فكر هم كه يكي از خواص انسان است محتاج بمعلم است كه طور و طرز و اندازه و وقت فكر را باو بياموزد و صلاح و فسادش را در اين باره بگويد و الا بي‌ترتيب و بي‌رويه ميشود فكر انسان و اي چه بسيار افكار است كه انسان را ميكشد و نبايد آن فكرها را كرد و اي بسا افكاري است كه اگر زياد شد مهلك است اما اگر كم باشد قابل تحمل است بهمان شرحي كه در غذاها و دستور طبيب ميدانيد ، و قصدم از مهلك بودن همه‌اش اين نيست كه مثلا يك فكر فاسدي مثل يك غذاي سمي انسان را ميكشد بلكه قصدم بعض اقسام ديگر است كه انسان علي الظاهر راه ميرود و بحيوانيتش خللي نميرساند و اي بسا در افعال حيواني قوي‌تر هم بشود اما افكاري هست كه انسانيت را از ميان ميبرد و انسانيت انسان را [ص 60] ميكشد و آنكه مي‌بينيد راه ميرود و زنده است حيواني است بصورت انسان و انسانيت در او مرده و از ميان رفته يا متعفن شده و گندش عالمي را گرفته است و اگر جرئت نمايم و عرض كنم ميگويم كه اغلب اين سواد اعظم را كه مي‌بينيد حيواناتي هستند بصورت انسان كه انسانيتشان بواسطه ناپرهيزي در افكار فاسده بكلي مرده و از ميان رفته و مانند ديوانگان باشتباه خيال ميكنند انسانند و اين عرض را من نميكنم بلكه خداوند ميفرمايد اكثرهم لايعقلون و ميفرمايد ان هم الا كالانعام و حضرت امير (ع) ميفرمايد الناس موتي و اهل العلم احياء . باري شبهه نيست كه اين مراتب را بايد فهميد زيرا فكر و ذكر انسان هم غذاي انسانيت او است و نه هر فكري بر انسان صالح و مفيد است و سم و ترياق افكار را بايد دانست و مصلح را استعمال كرد و مفسد را ترك نمود تا انسانيت انسان سالم و قوي بماند و برشد طبيعي خود برسد و نتيجه از آن حاصل شود و آنچه عرض شد تقريبا در نزد اهل اطلاع از بديهيات است . برگرديم بمطلب خود كه ناچار ترتيب فكر و اندازه آن و صالح و فاسد آنرا بايد از معلم آن بگيريم و ما بقاعده خودمان معمولا راه ميرويم و تشخيصمان اين است كه جميع اين امور را بايد از خدا و مؤديان از جانب خدا ياد بگيريم و سير طبيعي را نميدانيم و نمي‌شناسيم و عمل نميكنيم و سير طبيعي را بيش از درجه حيوانيت نمي‌دانيم و طريقه انسانيت را بايد از [ص 61] خدا و انبيا و اوليا گرفت نه از افكار مردم چون افكار آنها ابتداءً حيواني است و نتيجه‌اش بر ما سير قهقرائي است مگر آن اندازه كه از تعليمات انبيا در ميانه مردم منتشر است كه اين تمدن ناقص موجود فقط از همان مختصري است كه از انبيا گرفته‌اند و آنچه از افكار و قوانين خودشان مخلوط نموده‌اند و عمل ميكنند جز تكميل حيوانيت چيزي در آنها نيست و حتي ( اهل علوم ) تا كنون در باب انسانيت كشفي نكرده‌اند و نخواهند كرد و هنوز شنيده نشده و در اين باره اگر بخواهيم بنويسيم بمشكلات برميخوريم و بيش از اشاره هم قصدي نداشتم .

فصل - در اين فصل اجمالا بعضي از آيات و اخبار راجع بفكر كردن را عرض ميكنم بقدري كه في الجمله سررشته دست آيد و تفصيل آن موكول بكتب فن است كه بحمد الله علماء اعلام و مشايخ كرام اعلي الله مقامهم كوتاهي نكرده‌اند و بيان فرموده‌اند .

فرمود خداي تعالي كذلك يبين الله لكم الآيات لعلكم تتفكرون في الدنيا و الآخرة يعني اين طور خدا آيات را براي شما بيان ميكند شايد شما فكر كنيد در آيات دنيا و آخرت ، و در اين آيه تحريص بر فكر كردن فرموده و بيان فرموده كه در امور دنيا و آخرت هر دو بايد فكر كرد ، و ميفرمايد قل هل يستوي الاعمي و البصير افلاتتفكرون يعني كور و بينا مساوي نيستند و چرا فكر نميكنيد ، و امر بتفكر فرموده است و ضمنا ميرساند كه كور در [ص 62] همه امور بايستي به بينا رجوع نمايد و كوركورانه كاري نكند ، و ميفرمايد أولم‌يتفكروا ما بصاحبهم من جنة ان هو الا نذير مبين اولم‌ينظروا في ملكوت السموات و الارض و ما خلق الله من شئ و ان عسي ان يكون قد اقترب اجلهم فبأيّ حديث بعده يؤمنون يعني آيا تفكر نميكنند در اين كه صاحبشان يعني پيغمبر (ص) ديوانه نيست و نيست او مگر ترساننده واضحي آيا در ملكوت آسمان و زمين و ساير كاينات نظر نميكنند و نمي‌بينند كه شايد اجلشان نزديك است و اگر نزديكي اجل را تصديق نميكنند پس بعد از اين چه چيز را تصديق ميكنند كه آشكارتر از اين باشد ، و ميفرمايد أولم‌يتفكروا في انفسهم ماخلق الله السموات و الارض و ما بينهما الا بالحق و اجل مسمي و ان كثيرا من الناس بلقاء ربهم لكافرون أولم‌يسيروا في الارض فينظروا كيف كان عاقبة الذين من قبلهم كانوا اشد منهم قوة و اثاروا الارض و عمروها اكثر مما عمروها و جاءتهم رسلهم بالبينات فماكان الله ليظلمهم و لكن كانوا انفسهم يظلمون يعني آيا فكر نميكنند در انفس خودشان كه خدا آسمان و زمين و هر چه ميانه اين دو است بحق آفريده و براي همه آنها اجل معيني است و بسياري از مردم بلقاء پرورنده خود كافرند آيا در زمين سير نكردند كه به‌بينند عاقبت پيشينيان بكجا رسيد با اينكه قوت آنها زيادتر بود و زمين را هم بيشتر برانگيختند و عمارت بيشتر كردند و رسولان آنها هم آيات بينات براي آنها [ص 63] آوردند و خداوند بآنها ظلم نفرموده و لكن مردم بخودشان ظلم ميكنند .

عرض ميكنم مراد اين است كه در همه اين مراتب و خاصه در عواقب گذشتگان بايد فكر كرد كه آنها بكجا رسيدند و عبرتي از آنها بگيريم و اگر بخواهيم همه آيات را ذكر كنيم از حد اين رساله خارج است ، قصد اين بود كه لزوم تفكر را و اينكه در چه چيزها بايد فكر كرد عرض كنم كه اصلا فكر براي عبرت گرفتن است و عمده عبرت در انقضاء اجل اين دنيا و كوتاهي عمرها و تذكر اينكه براي آتيه كه انقضا براي آن نيست بايد فكر كرد و فكر آخرت هزار درجه از فكر دنيا لازم‌تر است و امر دنيا بنحو كامل هم كه نباشد چون هر چه باشد منقضي است اهميت زياد ندارد و بخصوص كه اگر تمام فكر مقصور بر دنيا شود گذشته از اينكه لغو است و فايده معتنا بهي ندارد از فكر آخرت بكلي انسان را باز ميدارد و كار آنجا بكلي معوق ميماند زيرا در آنجا ممكن نيست كه انسان از كار ديگران نتيجه بگيرد و خود را كلّ بر ديگران قرار بدهد و آنجا بقدر زحمت خود انسان ميدهند و ليس للانسان الا ما سعي پس فكر آخرت و بعد از مرگ واجب‌تر است و فكر خود مرگ را در همين دنيا نمودن كافي است كه بكلي انسان را از فكر دنيا منصرف نمايد و بفكر آخرت متوجه نمايد .

اين است كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود [ص 64] يا علي هيچ فقري سخت‌تر از جهل نيست و هيچ عبادتي مثل فكر كردن نيست و اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود هيچ علمي مثل تفكر نيست و هيچ شرفي مثل علم نيست و در خطبه خود فرمود خدا رحمت كند مردي را كه فكر كند پس عبرت بگيرد پس بينا شود كه گويا آنچه از دنيا حاضر است بزودي از ميان ميرود و آنچه از آخرت موجود است بزودي بحد ثبوت ميرسد و هميشه خواهد بود و همه اين ايام معدوده منقضي است و آنچه متوقع است در آينده خواهد آمد و هر آيندهٔ نزديك است .

عرض ميكنم و اين فكري كه بكلي جمعي را آسوده كرده و خيال ميكنند از آينده راحتند و نخواهد آمد و با تمام حواس مشغول باصلاح دنيا هستند جهالت صرف است و از عقل دور است زيرا انقضاي دنيا و نزديكي اجل را كه پيش چشم مي‌بينند و خدا بآنها نشان داده و انكار آينده هم از ناداني است و اگر صرف نفهميدن دليل امري بود همين دنيا هم مي‌بايست نباشد بجهت آنكه همين را هم نميدانستند و الآن مي‌بينند كه هست پس باين دليل نميتوان آسوده نشست و بايد احتمال داد كه شايد خبري ديگر هست و از ما پنهانست و اينهمه تأكيد و تكرار انبيا و اوليا بيهوده نبوده و اينها ديوانه نبوده‌اند و اي بسا امري است كه آنها پيش چشم مي‌بينند و اينهمه ما را ميترسانند پس چه ضرر دارد كه قدري هم گوش بسخنان آنها بدهيم ؟ اگر خبري نباشد ضرري [ص 65] نكرده‌ايم و بعدِ از دنيا رفتن همه يكسان خواهيم بود و اگر خبري بود پس محققا ما نفع برديم و منكرين ضرر ميبرند . خلاصه كه عمده فكر را بايد شخص عاقل در امور آخرت قرار بدهد و زوال دنيا و مرگ را هميشه نصب العين داشته باشد و در پي‌جوئي آن خبر بايد برآيد و مقدم بر هر فكري اين نوع فكر است ، و بعد از آني كه انقضاي دنيا و نزديكي اجل در فكر انسان محقق شد خود اين داعي و مهيج انسان ميشود كه بنا بر اين چه بايد كرد و خاصة اگر قدري در خلقت اين آسمان و زمين و ما بينهما و خلقت نفس خود انسان كه از هر چيزي بما نزديكتر است عميق بشويم و بعضي از حكمتهاي آنرا به‌بينيم كه خداوند ميفرمايد و في انفسكم افلاتبصرون يعني بانفس خودتان چرا نگاه نميكنيد كه چه حكمت در آن بكار رفته است كه هزاريك را اهل علوم هنوز ندانسته‌اند بيشتر انسان مشتاق ميشود و مي‌فهمد كه سازنده اين دنيا با اينهمه حكمت و اينهمه قدرت و عظمت محققا كار لغو نميكند و بنا بر اين البته براي اين خلقت حكيمانه عجيب و غريب يك نتيجه بزرگ بايد باشد زيرا پيش همه عقلا محقق است كه نتيجه هر امري محققا از مقدمه بزرگتر است و هيچ عاقلي در دنيا ممكن نيست كه صد تومان خرج كند براي اينكه يك تومان نتيجه بگيرد و بديهي است كه خداي حكيم يك چنين خلقي را براي هيچ نمي‌سازد و فايده بزرگي البته بر اين خلقت متفرع است و انسان [ص 66] بعد از تفكر زياد البته از پي جستجوي آن فايده بلند ميشود و از پي كسي ميگردد كه از آن نتيجه خبري داشته باشد و صحبتي بكند و خداي حكيم مهربان در اين باب هم بندگان خود را در تحير نگذارده و راه را نمايانده است و آنها را محتاج بدوندگي بسيار نفرموده و انبيا و اوليا و مبشرين و منذرين را از روز اول قرار داده كه لاينقطع فرياد كرده‌اند و دعوت كرده‌اند و هيچ مانعي نتوانسته است از دعوت آنها جلوگيري نمايد و هميشه دعوت خود را ابلاغ فرموده‌اند و مانده است همين كه انسان قدري فكر خود را جمع كند و رجوع نمايد و در حال تحير نباشد ، و اينكه مي‌بينيد با وجود اين باز روشن‌فكرها در تحير هستند از اين باب است كه هنوز حتي قدم اول را بسوي مقصود برنداشته‌اند و اندك فكري هم نكرده‌اند تا چه رسد بفكر بسيار و اگر اندك انصافي باشد عرض مرا تصديق ميكنيد و مي‌بينيد كه در تمام ساعات شبانه‌روز در چه فكري هستند و من نميخواهم در اين مقام شرح بدهم ، بلي ممكن است گاهي كه از كار خسته ميشوند و بفكر استراحت ميفتند يا براي تفريح دماغ قدمي ميزنند و بخصوصه خود را براي رفع خستگي از فكر و كار عادي روزانه خارج ميكنند چون سر انسان نمي‌تواند بي‌فكر باشد بفكر يكي از حرفهاي انبيا و اوليا ميفتند كه از يك جائي بگوششان خورده و نه مأخذش را ميدانند نه گوينده را مي‌شناسند نه صدق و كذبش را محقق كرده‌اند نه اول [ص 67] و آخر كلام را ميدانند نه اصطلاح گوينده را ميدانند كه از عبارتش چه اراده كرده صرفا يك عبارت بي سر و تهي بفكرش ميآيد و چون هيچ وقت هم مجال نداشته در اين زمينه‌ها باشد و هميشه فكر و ممارستش در امور ديگر بوده عبارت بنظرش غريب ميآيد و فورا هم بدون دليل انكار ميكند . البته علاوه بر آنچه عرض شد اسباب ديگر هم هست كه بعضي از اهل قدس و تقوي بمردم عوام تحميل ميكنند و اهل آن نوع عبارات را هم انسان ديده و اعمالشان را هم پيش چشم دارد و وسعت فكري آنها را هم ديده است كه همه اين مراتب را باشاره ميگذرانم و نميخواهم پرده از روي همه چيز بردارم و خداست كه تدريجا پرده‌ها را برميدارد . خلاصه همه اين امور روي‌هم‌رفته و غرور مخصوص انسان هم كه هميشه خود را عاقل‌تر و داناتر از همه كس ميداند همه اينها باعث ميشود كه انسان با رفيق خود لبخندي هم ميزند و همه چيز را انكار ميكند ولي براي شخص عاقل اينها عيب است و نبايد آن امر كلي را كه عقل قاطع باو نشان داده است فراموش نمايد و بايستي در هر چه انسان نمي‌داند و دانستن آن را واجب دانست تحقيق نمايد و باهل علم آن رجوع نمايد و مجاهده نمايد و بر خداست كه البته البته او را هدايت فرمايد و خودش فرموده است الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و مقصود من از اين فصل همين قدر بود كه عرض كنم فكر كردن خوب است و نوعا [ص 68] در چه اموري بايد فكر كرد و تفصيل جزئيات را در نظر نداشتم و تفصيل آنرا اگر بخواهيد بكتاب مصباح السالكين و كتاب طريق النجاة بايد مراجعه نمائيد ، و اجمالا عرض ميكنم كه فكر در جزئيات يا كليات مسائل ديني بدون رجوع باهل علم آن و بي‌اطلاعي از اخبار و فرمايشات پيغمبر و آل‌محمد عليهم السلام ابدا جايز نيست و راه فهميدن دين اين نيست و در جميع امور و علوم و مسائل بايد رجوع باساتيد و اهل خبره آن نمود و الا سعي انسان بي‌حاصل است و نتيجه آن گمراهي است .