رساله فكرت
در جواب سؤالات آقاي علي دُرّكي
از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني
مرحوم آقاي حاج ابوالقاسم خان ابراهيمي كرماني اعلي الله مقامه
الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين .
اما بعد در اين ايام مراسلهٔ رسيد از يكي از محترمين و جوانان محصلين رفسنجان كه بعد از طي تعارفات رسميه مسائلي چند از بعض آيات و اخبار و مباحث دينيه سؤال كرده بودند و از مجموع مرقومات چنين استنباط ميشد كه در اثر معاشرت با اشخاصي كه علاقه و قيدي بديانت و لزوم تمسك بمبادي و مباني دين نداشتهاند و عباراتي گفتهاند شبهاتي بر ايشان دست داده و مبادرت باين سؤالات نمودهاند و نوع اين عمل در حقيقت شايان تقدير و تمجيد است كه نخواستهاند از اين قبيل شبهات در ذهن ايشان بماند و رسوخ پيدا كند و خواستهاند واقعا تفقه و تفهم نمايند و بواقع امر پي برده باشند و شأن مرد عاقل كه اختلافات و انقلابات اين دنيا را مشاهده ميكند و از طرفي هم قطع پيدا ميكند كه لامحاله حقيقتي در كار هست و همچو نيست كه آنچه ميشنويم نعوذ بالله لغو [ص 3] و بيهوده باشد و خود را ناچار و ملزم ميبيند كه در آنچه ميشنود غوري نمايد و نميتواند سرسري از همه اينها بگذرد و ابتداءً هم البته متحير ميشود و بحكم فطرت الهي كه در او بوديعه گذارده شده در صدد تحقيق برميآيد همين است و ابتداءً انسان از مجموع آنچه ميشنود رويهمرفته بر او ظاهر ميشود كه جمعي معتقداتي را اظهار ميكنند و پافشاري و اصرار دارند بر اينكه حقيقت همين است و هر كس مخالفت و انكار اين مطالب را نمايد خود را بهلاكت ابدي انداخته و جمعي ديگر در مقابلْ منكر آن مراتب هستند و آنها را تكذيب ميكنند ، و ابتداءً با صرف نظر از اختلافات جزئيه همين دو امر از براي انسان عاقل محسوس ميشود و شبهه نيست شخص عاقل كه بحكم فطرت طالب نجات و آسايش و سعادت ابدي خود هست ابتداءً از مشاهده اين امور ترديد و تحيري باو دست ميدهد و در صدد طلب يقين برميآيد و بحكم عقل كنجكاوي و تحقيق ميكند ولو اينكه ابتداءً هم احتمال دروغ و خلاف واقعگوئي درباره هر دو دسته بدهد معذلك اين احتمال شخص عاقل را از تحقيق باز نميدارد زيرا خيال ميكند قول آنها كه منكر لزوم ديانت و تمسك بآن مبادي و مباني شدهاند مهم نيست و عجالةً براي رعايت احتياط و حزمْ تحقيق مطلب بر ما لازم است بنا بر اينكه اگر فرضا منكرين هم راست ميگويند ما از تحقيق و كنجكاوي در اطراف آن مطالب ضرري نكردهايم و مضر بامر [ص 4] دنيا و آخرتمان نيست زيرا منتهي درجه آن جماعتْ منكر آخرت و جميع آنچه از آن عالم خبر دادهاند از بهشت و جهنم و ثواب و عقاب و غيرها شدهاند و اگر هيچيك از اينها هم العياذ بالله واقعيت ندارد باز بر ما هم كه از پي تحقيق امر برآمدهايم مؤاخذه و حرجي نيست و اگر معلوم شد كه اينها امور واقعي است و حقيقةً در آنجا مؤاخذه و سؤال و جوابي است و ما كوتاهي كرده باشيم و با وجود آنهمه تأكيدها و بيم و اميدها باز بسهلانگاري گذرانده باشيم ممكن است در آن موقع مورد مؤاخذه شديد و بدبختي ابدي شويم در حالي كه راه چاره هم باقي نمانده و مفري هم نيست و دومرتبه هم براي تدارك مافات باينجا برنميگرديم ، و اينجا است كه مرد عاقل خود را ملزم بتحقيق و تفحص از واقع امر ميبيند و يقين ميكند كه آنها كه بسهلانگاري و آسودگي ميگذرانند در اشتباه بزرگي هستند . بنا بر اين مقدمه بديهي كه استدلال بيشتري لازم ندارد جناب سائل بسيار خوب كردهاند كه مبادرت بسؤال نمودهاند و گويا تمام تكليف خود را ادا كردهاند زيرا پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود العلم خزائن و المفاتيح السؤال فاسألوا يرحمكم الله ، و حضرت امير عليه السلام فرمود :
اذا كنت لاتدري و لمتك سائلا عن العلم من يدري جهلت و لاتدري
و حضرت صادق عليه السلام فرمود انما يهلك الناس لانهم لايسألون [ص 5] يعني هلاكت مردم از اين باب است كه سؤال نميكنند ، و اغلب ديده ميشود كه اعتراضات و رد و بحثهاي اشخاص بر افكار و خيالات خودشان است و فرضي است كه خودشان كردهاند يا از دهن اشخاص بياطلاع شنيدهاند كه پيغمبر صلي الله عليه و آله چنين فرموده و در خيال خودشان آنرا محال پنداشتهاند در حالي كه اي بسا مطلقا چنين چيزي نفرموده يا اگر فرموده است رواة سوء اول يا آخر كلام را انداختهاند يا تحريفاتي كردهاند و اگر انسان بمأخذ صحيحي رجوع ننمايد و سؤال از كسي كه بهتر ميداند ننمايد هميشه در اشتباه ميماند و هلاك ميشود ، و حمد خدا را كه مشكلات و مسائل جناب سائل در مبادي اوليه نيست و سؤال از بعضي آيات و اخبار و بعض امور اعتقاديه نمودهاند كه بچه كيفيت بايد اعتقاد كرد نه اينكه در اصل موضوع شك و ترديدي داشته باشند و مسافت زيادي راه خودشان و ما را نزديك كردهاند كه ديگر بمقدمات فعلا نبايد بپردازيم و اگر خداوند خواست و كلماتي بر قلم اين ناچيز جاري شد كه حل اشكال تا درجهٔ ميشود ان شاء الله قانع ميشوند فقط اشكال اينجا است كه با جاهلي مثل اين ناچيز سربسر خوردهاند كه بدون خفض جناح اعتراف بكمال جهالت و قصور خود دارم و ميدانم عمري را ببطالت گذراندهام و ذخيره علمي و عملي ندارم الا اينكه آقاي سائل باين مناسبت كه مرا از خانواده علم دانستهاند كه سالها با اهل علم محشور بودهام از كمال حسن ظن فرض [ص 6] كردهاند كه از آن خرمنها خوشهٔ چيدهام يا اقلا ميوه نزديك بدرختي باشم باين لحاظ از اين ناچيز جاهل سؤال كردهاند ولي چون خود حقير بصيرتر بنفس خود هستم اعتراف ميكنم كه از كمال قصور توشه و ذخيرهٔ جمع نكردم و صفر اليد هستم و اينكه در اين موقع هم اقدام بعرض جواب نمودم باطمينان حسن ظن ايشان و يقين بمضمون فرمايش امام عليه السلام است كه فرموده است احسن ظنك و لو بحجر يلق الله مطلوبك فيه و از خداوند مسألت دارم آنچه را كه رضاي او و صلاح ايشان است بر قلم من جاري فرمايد و قلم و قلب مرا حفظ فرمايد كه ملاحظه وضع فعلي روزگار و صلاح زمان و مكان و مطالعهكنندگان را از دست ندهم و مطلع بر جميع اين مناسبات و مصالح جز خداوند عالم جل شأنه و حضرت صاحب الامر عجل الله فرجه كسي نيست و سكان كشتي در دست او است و بهر طرف كه خداوند خواسته باشد و مصلحت اقتضا نمايد آنرا خواهد برد . بنا بر اين بنده جاهل هم كه در عين جهالت منظوري جز خدمت بآستانه آن حضرت و دولت آلمحمد عليهم السلام ندارم اميدوارم مرا بخود وانگذارند چون ميدانم كه از خود علمي ندارم و روايتي هم جز از آلمحمد عليهم السلام نميكنم و اعتمادي هم بغير اين بزرگواران ننمودهام بنا بر اين انتظار دارم براه راست هدايتم فرمايند زيرا ايشان بر هر چه خواسته باشند قادرند و باجابت بندگان [ص 7] ضعيف بر حسب وعده خودشان وفادار . و اينك شروع ميكنم بنقل مراسله و در ذيل هر قسمت هر چه خداوند خواست و فهمانيد جوابي عرض ميكنم كه مراسله ايشان متن اين رساله باشد و عرايض حقير مانند شرحي باشد و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم .
و بعد از تعارفات رسميه نوشتهاند : غرض از تصديع اوقات شريف آن است كه لطفا باستفتاهاي ذيل توجه فرموده و جواب آنها را مرقوم نمائيد اگر چه ميدانم وقت جنابعالي بيش از اين ارزش دارد كه بسؤالات بنده توجه فرمائيد ولي از آنجائي كه خيلي مايل هستم هم بزيارت خط سركار نائل شده و هم جواب پرسشهاي خود را دانسته و مشكلي برايم حل گردد از اين رو مجددا تقاضا مينمايم سؤالهاي بنده را بلا جواب نگذارده بآدرس زير مرقوم فرمائيد . اين را نيز خاطرنشان مينمايم كه تفكر و تدبر در دين و احكام دين واجب و بر هر شخص مسلماني لازم است كه در دين خود تحقيق كند تا دين وي كوركورانه و تقليدي نباشد ، بديهي است بر روحانيون و علماي اسلام هم لازم و واجب است كه حتي الامكان در اين راه بمردم كمك نمايند چه كه تنها وظيفه آنان همين است و بس . بيش از اين مقدمهچيني ننموده و با اجازه جنابعالي پرسشهاي خود را شروع ميكنم .
عرض ميكنم تأكيد زيادي نمودهاند كه سؤالات ايشان را بلا جواب [ص 8] نگذارم در حالي كه محتاج نبود و بدون تأكيد اگر جوابي بدانم بايد عرض كنم زيرا باعث مزيد اجر بر خود حقير است و پيغمبر (ص) فرمود در حديثي فاسألوا يرحمكم الله فانه يوجر في العلم اربعة السائل و المتكلم و المستمع و المحب لهم يعني سؤال كنيد خداوند رحمت كند شما را كه اجر داده ميشوند در علم چهار نفر سؤالكننده و جوابدهنده و مستمع و كسي كه دوستدار آنها باشد و فرمود پيغمبر صلي الله عليه و آله هر كس دو حديث ياد بگيرد كه نفع بدهد بخود او يا اينكه آن دو را تعليم غير نمايد كه منتفع بشود بآن دو بهتر است براي او از عبادت شصت سال ، عرض ميكنم ارزش وقت حقير هم بيش از همين نيست كه در جواب سؤالات شما صرف نمايم ان شاء الله و مأجور باشم .
و اما لزوم تدبر و تفكر را هم كه تذكر دادهايد صحيح است و قرآن را كه خداوند نازل فرموده و آنرا آيت باقيه پيغمبر (ص) قرار داده است در ميانه امت براي همين است كه در آن تدبر و تفكر شود و عمل بآن نمايند و فرموده است افلايتدبرون القرآن ام علي قلوب اقفالها يعني آيا تدبر نميكنند در قرآن يا بر دلهائي قفلهاي آنها است ، و همچنين در ساير فرمايشات پيغمبر (ص) و ائمه اطهار (س) كه جميعا در تفسير و شرح قرآن است بايد تدبر و تفكر شود و صرف روايت كردن آنها در هر مورد كافي نيست چنانچه از حضرت ابيعبدالله عليه السلام [ص 9] است كه فرمود يك حديثي كه بفهمي آنرا بهتر است از هزار حديث كه روايت كني آنرا و مردي از شما فقيه نيست تا اينكه بشناسد معاريض كلام ما را و يك كلمه از كلام ما منصرف ميشود بهفتاد وجه كه براي ما از جميع آنها مخرج است و فرمود اميرالمؤمنين عليه السلام تعقل نمائيد خبر را وقتي كه ميشنويد عقلي كه رعايت نمائيد آنرا زيرا روايتكنندگان علم بسيارند و رعايتكنندگان آن كمند . عرض ميكنم بنا بر اين فرمايشات و دستورها كه داريم تدبر و تفكر در آنچه ميشنود انسان واجب و لازم است و خاصة در آنچه ميخواهد آن را دين خود قرار بدهد اگر بنا باشد جميعش كوركورانه و تقليدي باشد چنين ديني مفيد براي دنيا و آخرت نميشود و خداوند مذمت ميفرمايد در كتاب مجيد اقوامي را كه همين كه ترسانندهٔ بسوي آنها ميفرستد اغنياء آنها ميگويند ما پدران خود را بر ديني يافتهايم و ما هم اقتدا بآثار آنها مينمائيم چنانچه فرمود و كذلك ماارسلنا من قبلك في قرية من نذير الا قال مترفوها انا وجدنا آباءنا علي امة و انا علي آثارهم مقتدون . خلاصه كه آنچه نوشتهاند صحيح و متين است و بايد در آنچه ميشنود انسان تفكر بسيار نمايد زيرا امر دين است و شوخيبردار نيست و بايد كمال احتياط را رعايت نمود و فرمايش امام است كه حضرت صادق عليه السلام فرمود كه اگر كسي به سنگريزه بگويد هسته خرما و بهسته خرما بگويد سنگريزه [ص 10] و اين را دين خود قرار بدهد مشرك شده است بخداي عظيم ، و اين جمله مضمون بعض حديث بود .
عرض ميكنم ملاحظه فرمائيد كه امر دين تا چه درجه مشكل است و بايد آنرا مورد دقت قرار داد و بتقليد صرف نميگذرد ، بلي مگر در موارد و مسائلي كه عقل ما مطلقا بآن نميرسد و فهميدن آن شأن خود پيغمبر و امام يا بزرگان دين است صلوات الله عليهم كه در آنجا ناچار از تقليد و تسليم هستيم و نميتوانم بگويم كه تا حكمت فلان حكم را نفهمم قبول نميكنم و تا تعقل نكنم كه براي چه اين طور فرمودهاند نميپذيرم و بعد از آني كه حقيت و نبوت پيغمبر (ص) يا امامت امام عليه السلام يا صداقت و عدالت راوي از ايشان را با ادله و براهيني كه خداوند قرار داده فهميدم ديگر حق چون و چرا در جزئيات احكام و فرمايشات ايشان ندارم و بدون لا و نعم بايد بپذيرم چنانكه خداوند ميفرمايد ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا يعني هر چه پيغمبر (ص) آورد بر شما بگيريد و هر چه نهي فرمود منتهي شويد ، و فلان مسأله را ميفهمم و فلان را نميفهمم و تعقل نميكنم يا بعقل من مناسب نيست اينها خارج از اسلام و ايمان است و اسلام جز تسليم و تصديق پيغمبر (ص) چيزي نيست و در اخبار است كه متكلمين اين امت بدترين آنهايند كه ميگويند اين ميشود اين نميشود اين را تعقل ميكنيم اين را تعقل نميكنيم ، در صورتي كه خداوند [ص 11] ميفرمايد فلا و ربك لايؤمنون حتي يحكموك فيما شجر بينهم ثم لايجدوا في انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما ، و اگر بنا بر اين بود كه آنچه پيغمبر يا امام ميفرمايند افراد مسلمين هم صحت و حكمت و لزوم آن را تعقل نمايند ميبايستي آنها هم به پيغمبري برسند تا بفهمند و اين محال بود ، پس ملتفت مطلب بايد بود كه همين جا مزله اقدام است و صرف اين مطلب كه دين را نبايد عميانا و تقليدا و بدون تعقل قبول كرد معنيش اين نيست كه همه چيز را هم ما بعد از تدبر و تعقل ميفهميم و اين فقط شأن امام است عليه السلام كه خداوند در كتاب مجيد ميفرمايد و كل شئ احصيناه في امام مبين يعني هر چيزي را در وجود امام احصا كردهايم ، پس غير امام همه چيز را نميداند و تكليف امثال ما اين است كه تسليم براي امام (ع) باشيم .
و اما تدبر و تفكر هم امري است كه در جاي خود صحيح است و بايد بآن عمل شود و لزوم آن ابتداءً در كليات امور است مثل اثبات صانع يا وجود پيغمبر (ص) و لزوم بودن حجت در هر عصر و امثال اينها كه با هدايت و دلالت خود ايشان تدبر و تعقل هم بايد بكنيم ، اما بعد از شناختن امام (ع) ديگر هر چه فرمود مطاع است ، البته تدبر در جزئيات فرمايش ايشان هم ميكنيم اگر بفهميم زهي سعادت و اگر هم نفهميديم جز تسليم تكليفي نداريم زيرا كليةً ميدانيم كه امام يا پيغمبر جز براستي و درستي و حكمت فرمايشي نميكنند و چون [ص 12] حجت معصوم و مفترض الطاعة امري فرمود مطاع است خواه بفهميم و خواه نفهميم و خداوند فرمود اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم يعني اطاعت كنيد خدا را و اطاعت نمائيد رسول و اولي الامر را ، و نفرموده است كه اگر نفهميديد حكمت امري را ديگر اطاعت نكنيد و ناچار بايد اطاعت كرد ، مثلا اگر كسي بگويد من هر چه فكر كردم نماز ظهر چرا چهار ركعت است و پنج ركعت نيست و روزه ماه مبارك چرا سي روز است و چهل روز نيست نفهميدم پس قبول نميكنم چنين كسي از اسلام خارج است و اين موضوع مطلب بسيار دقيقي است كه مخصوصا با زبان عاميانه خودم خواستم بآن اشاره كرده باشم چون بسيار ميبينم و ميشنوم در اين ايام شيطان از اين راه جمعي را اغوا كرده است كه بگمان خود از راه تدبر و تفكر و تعقل ميخواهند دين را قبول كنند يا رد نمايند و جزئيات احكام را مورد بحث و مطالعه قرار ميدهند ، فرضا حكمي از احكام عيسي يا موسي (ع) را با حكمي از احكام پيغمبر (ص) مقايسه ميكنند كه آيا اين بهتر است يا آن ، و آن براي تمدن بشر مناسبتر است يا اين ؟ و از اين راه ميخواهند پي بصحت و سقم دين اسلام ببرند و اين مطلب در اين زمان بسيار شايع است در صورتي كه اين مباحث خبط اندر خبط است و عقل ماها بلكه علماي دنيا كه خود را عالم ميخوانند كوتاهتر از اين است كه از اين راهها پي بحقيقت مطلب ببرند و صحت [ص 13] و سقم ادعاي پيغمبري را بفهمند ، ولي بر ما است كه ابتداءً كلياتي را با اعمال فكر و عقل بفهميم زيرا امور بزرگ را عقل كوچك و ناقص ما هم ميفهمد اما عقل كوچك و ضعيف جزئيات احكام و امور يا علل شرايع را اگر منصوص از طرف شارع (ص) نباشد نميفهمد مثل اينكه چشم ضعيف ما و تو اجسام بزرگ را مثل كوهها ولو دور هم باشد ميبيند اما اجسام كوچك و بتهها و سنگريزِها كه در آن كوه است چشم ضعيف ما ديگر نميبيند و بايد از كسي ديگر كه چشم او قوي است و ميبيند بپرسيم و آنچه گفت تصديق كنيم ، حالا همين طور است امور دين ما ابتداءً كليات را با تدبر و تعقل بايد بفهميم كه قدم اول است بعد از آن بجزئيات بپردازيم از راه كليات ، فرضا اول در لزوم يا عدم لزوم وجود امام و پيغمبر (ص) بايد تفكر و تعقل كرد با آن قواعدي كه در جاي خود مذكور است و شايد در كتاب ارشاد العوام خوانده باشيد . و بعد از آنكه لزوم وجود ايشان را چون از امور بزرگ است و همه كس بايد بفهمند فهميدي يك درجه پا بالا ميگذاري و در صفات لازمه ايشان تفكر ميكني كه آيا صاحب چه صفت بايد باشند آيا بصرف اينكه بشري باشند مثل ما همانطور كه خداوند در آيه شريفه فرموده است قل انما انا بشر مثلكم يوحي اليّ و مكرر اشخاص بر ما استدلال ميكنند بدون اينكه اقلا توجه بساير آيات قرآن هم بكنند و حتي معني همين آيه شريفه را هم نميدانند و از مأخذ نگرفتهاند حال [ص 14] آيا بهمين ميگذرد كه حجت هم آدمي مثل ما باشد با همين جهالت و اعناق منكسره يا اينكه داشتن علم و قدرت و عصمت و شجاعت و ساير كمالات حجيت هم در او لازم است ؟ و اگر در اين مقام هم عقل و تفكر او را هدايت كرد باين كه البته صفات نبوت يا امامت يا حجيت را بشرحي كه در جاي خود مذكور است بايد داشته باشد در آن موقع اگر سعادتي داشتيم و در زمان پيغمبر يا امامي بوديم زهي سعادت و با همان علامات او را ميشناسيم و مطيع امر او ميشويم و جانمان آسوده ميشود و خير دنيا و آخرت را درمييابيم و ديگر در جميع كليات و جزئيات تابع ميشويم منتهي سعي هم بايد بكنيم كه آنچه را كه ميفرمايند از روي عقل بفهميم زيرا فرمودهاند ما از شيعه خودمان فقيه نميشماريم كسي را مگر اينكه بفهمد لحن ما را كه ما چه ميگوئيم و اگر نفهمد البته شيعه ضعيف الايماني است ، و بهر حال كه موضوع تدبر و تفكر هيچ وقت از ميان نميرود . و اما اگر مثل ما و تو كه در مثل اين زمانها واقع شدهايم كه سعادت زيارت هيچيك از انبيا يا اوليا يا حجتهاي خدا را نيافتهايم پس از آنكه لزوم وجود ايشان و صفات لازمه ايشان را دانستيم و فهميديم و يقين هم كرديم كه اين ملك با اين عظمت و حكمت خالي از وجود اين قبيل اشخاص نيست و ما را هم خداوند عبث و لغو ايجاد نكرده و لامحاله بلاتكليف هم نبايد باشيم و براي خداي بزرگ حكيم هم كه ملكي با اين عظمت و حكمت ايجاد فرموده [ص 15] لامحاله يك رضا و غضبي و دستوري هست كه بايد آنها را هم فهميد و لامحاله بنحو مقتضي بايستي آن رضا و غضب و تكليفات را بما برساند و پس از آن ديديم و شنيديم كه جمعي هم در ملك خدا اين دعوي را نمودهاند و اظهار كردهاند كه ما از جانب خدائيم و اوامري داريم و بشما ابلاغ ميكنيم و از هر يك از آنها هم آثاري و رواياتي مانده است و تاريخ همه را ثبت كرده و بما رسانده است .
در اين وقت كه فكر ما باينجا رسيد و تا درجهٔ از كليات فارغ شديم و عقل ما ما را هدايت كرد باينكه براي اين ملك خداي عظيمي است كه آثار عظمت و قدرت و حكمت او از خلقش و ملكش ظاهر است و اقتضاي حكمت هم اين است كه مبلّغي براي ابلاغ رضا و غضب و دستور خود بايد بفرستد شروع ميكنيم بمراجعه اخبار و كتب و تواريخ آنها كه دعوي اين سمت را داشتهاند و در اين زمان كه ما هستيم بواسطه طول مدت و اخبار و حكايات مختلفه كه از هر يك بما رسيده و اغراضي كه رواة و مورخين در ميانه داشتهاند و تعصباتي كه هر يك بكار بردهاند بسيار قضيه مشكل ميشود كه از ميانه اينهمه اخبار مختلفه متشتته و دعاوي متقابله و اكاذيب و مجعولاتي كه هر دسته براي اثبات ادعاي خود ساختهاند و اخبار و حكايات صحيحهٔ كه لامحاله در ميانه همينها مانده است كسي بتواند مطلب حقي را از اين ميانه استخراج نمايد كه واقعاً و حقيقةً بتواند يقين بآن حاصل نمايد [ص 16] و اطمينان كامل داشته باشد كه آنچه از اين راه دست آورده حق است و صدق است و بايد بآن دين ورزيد و معتقد شد مگر اينكه واقعا خداوند خواسته باشد كسي را هدايت فرمايد و بحق واقع برساند و اسباب يقين را براي او فراهم فرمايد و او را تأييد و تسديد فرمايد و اگر تأييد پروردگار نباشد محال است كه كسي بتواند با علم و تحقيق خود از اينهمه مسموعات مختلفه و دعاوي متقابله و راست و دروغهائي كه گفته شده و نوشته شده حق واقع يقيني را دست بياورد مگر اينكه تسديد و تقرير پروردگار شامل شود و او خواسته باشد بر كسي حجت را تمام فرمايد و او را صاحب معرفت و هدايت فرمايد و اين مطلب فقط از صنع خداوند عالم است در بندگان لاغير چنانچه در كتاب مجيد ميفرمايد خطاب به پيغمبر (ص) كه اشرف نبيين و خاتم همه مبلغين است انك لاتهدي من احببت و لكن الله يهدي من يشاء يعني تو اي پيغمبر (ص) هدايت نميكني هر كس را خواسته باشي و لكن خداست كه هر كس را خواسته باشد هدايت ميفرمايد ، و در صورتي كه پيغمبر خدا (ص) هدايت نميكند هر كس را خواسته باشد در حالي كه او مبلغ بسوي همه كاينات است پس بتحقيق من و تو با جهالت ابتدائي كه داريم و سر از خاك بيرون آوردهايم كه معدن همه جهالتها است قادر بر هدايت و تعليم خود نخواهيم شد ولو با هزار فكر و تدبر هم كه بكار ببريم سر از اينهمه مختلفات بيرون [ص 17] نميآوريم و حق و باطل را بخودي خود تشخيص نخواهيم داد چنانچه حضرت ابوجعفر عليه السلام فرمود بر مردم نيست كه چيزي را بدانند تا اينكه خداوند خود تعليمكننده آنها باشد و بعد از آني كه خداوند تعليم فرمود بر ايشان است كه بدانند و در حديث ديگر فرمود از حق خدا بر مردم اين نيست كه خودشان معرفت پيدا كنند و لكن از حق مردم است بر خدا كه بشناساند بايشان و از حق خداست بر خلق كه همينكه شناسانيد بايشان قبول كنند و فرمود حضرت ابوعبدالله عليه السلام شش چيز است كه براي بندگان در آن صنعي نيست معرفت و جهل و رضا و غضب و خواب و بيداري و سؤال شد حضرت ابيعبدالله عليه السلام از قول خداي عزوجل و كتب في قلوبهم الايمان آيا براي ايشان در اين صنعي هست فرمود نه و فرمود خداوند تكليف نفرموده بندگان را بمعرفت و قرار نداده است براي ايشان بسوي آن راهي و فرمود خداوند احتجاج فرموده بر مردم بآنچه اتيان فرموده بآنها و شناسانيده است . عرض ميكنم اخبار در اين معني زياد است و ما قصد تفصيل در اينجا نداريم و خداوند در كتاب مجيد ميفرمايد لايكلف الله نفسا الا ما آتاها يعني خدا تكليف نميفرمايد بندگان را مگر بهمان اندازه كه اتيان فرموده باشد و در وسع آنها قرار داده باشد و در عين حال خداوند از كمال رحمت واسعه و شفقتي كه درباره بندگان دارد اين قسمت را هم بعهده خود گرفته است [ص 18] كه حق و باطل را هم خود او براي بندگان جدا فرمايد و تميز بدهد چنانچه حضرت ابيعبدالله عليه السلام فرمود ابا كرده است خدا از اينكه بشناساند باطل را حق و ابا كرده است خدا از اينكه قرار بدهد حق را در قلب مؤمن باطلي كه شكي در آن نباشد و ابا كرده است خدا از اينكه قرار بدهد باطل را در قلب كافر مخالف حقي كه شكي در آن نباشد و اگر خدا اين طور قرار نداده بود حقي از باطل شناخته نميشد ، عرض ميكنم پس تعريف حق و باطل در هر مرحله كه باشد بر خداوند عالم است و هدايت بسوي حق شأن او است منتهي اين است كه اين هدايت از طرف خداوند الزامي و جبري نيست و خداوند هيچ كس را الزاما مؤمن يا كافر قرار نميدهد كه ديگر قوه تخلف نداشته باشد بلكه اين امري است اختياري و خداوند بمؤمن و كافر اگر واقعا نيت فهميدن دارند مطلب را ميفهماند بعد از آن هر چه خواستند ميكنند چنانچه ميفرمايد فمن شاء فليؤمن و من شاء فليكفر يعني هر كس خواست ايمان ميآورد و هر كس نخواست كافر ميشود ، و فرمود و اما ثمود فهديناهم فاستحبوا العمي علي الهدي يعني آنها گمراهي و كوري را بعد از هدايت و معرفت اختيار كردند ، و فرمود انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا يعني ما راه را مينمايانيم و بندگان يا شاكر ميشوند و ميپذيرند و يا كافر ميشوند و انكار ميكنند ، چنانچه در [ص 19] آيه ديگر درباره كفار ميفرمايد و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم يعني بعد از آنكه يقين كرده بود نفوس ايشان انكار كردند ، و يقين امري است كه خداوند بايد قهرا بدهد و امر اختياري نيست و با وجودي كه يقين امر قهري است و خداوند اسباب آنرا فراهم ميفرمايد معذلك محال است كه هيچ كس يقين بامر باطلي نمايد زيرا دانستي كه يقين از طرف خداست و بتعريف پروردگار است و محال است كه خداوند بنده خود را اغراء بباطل فرمايد يعني باطلي را در نظر او حق جلوه بدهد طوري كه اين بنده يقين بآن نمايد و گمراه شود زيرا خداوند عادل و حكيم است و اين مطلب از عدالت و حكمت دور است و ما الله بظلام للعبيد ، و در حديث شريف در تفسير آيه و اعلموا ان الله يحول بين المرء و قلبه حضرت صادق (ع) فرمود خداوند حايل ميشود ميانه قلب او و اينكه باطل را حق بداند .
خلاصه كه ادله اين مطلب پيش ما زياد است و تمام اطمينان و اعتماد ما بهمين است و براي ما در اين مقام ادلهايست كه اگر بر سنگهاي دنيا گذارده شود از هم خواهد پاشيد و قسم بجان خودم كه اگر اعتماد بخداوند و تأييد او نبود هيچ امري در دنيا ثابت نميشد و بهمين لحاظ است آنها كه متوجه باين دليل نشدهاند در امر دين خود بر شك و ترديد باقي ماندهاند و البته حق دارند زيرا تا خداوند بكسي يقين بامري ندهد يقين نخواهد كرد و آنها كه يقين را از خداوند نخواستند و خودشان خواستند اسبابي فراهم [ص 20] كنند و ادلهٔ بتراشند بمطلب نرسيدند و نخواهند رسيد و بآنجا رسيدند كه گفتند و نوشتند و استدلالهاي بسيار نمودند كه باب علم امروزه مسدود است و بايستي عمل بتخمين و گمان نمود و بر خدا افترا بستند و گمان كردند خداوند امروز عاجز است كه علم و معرفت و يقين بكسي بدهد ، خلاصه دامنه اين عرض مفصل است و كتاب موضوع در اين باب نيست .
و نتيجه عرايض خواستم اين باشد كه با تصديق باينكه تفكر و تدبر و تعقل در جميع امور و احكام دينيه لازم است اما شروطي دارد : شرط اول آن است كه با اخلاص كامل و اعتماد بر خداوند و اميدواري بهدايت و ارشاد او باشد دويم آنكه بعد از هدايت پروردگار نيت تسليم داشته باشد و « لِمَ » و « لانسلّم » نگويد و عقل خود را بر فرمايش خدا و رسول ترجيح ندهد و ثالثا از راه داخل شود و در هر كاري كه انسان در دنيا از غير راه وارد شد بمطلب نخواهد رسيد و زياده بر اين فعلا تفصيل نميدهيم .
نوشتهاند : البته ملاحظه فرمودهايد كه خداوند در قرآن مجيد سوره پنجاهم از دو بهشت حرف زده كه در آن دو بهشت دو چشمه جاري است و از هر ميوه دو تا در آن هست و در آن دو بهشت زنهاي خوبرو هستند حوران پردهنشين كه دست جن و انس بآنها نرسيده و سؤال من فعلا در باب اين دو بهشت و دو بهشت ديگر كه در همين سوره بآن اشاره شده نيست بلكه سؤال من درباره فرمايش مولاي متقيان حضرت امير عليه السلام است [ص 21] كه ميفرمايد ان لله جنة لا فيها حور و لا قصور بل يتجلي فيها ربنا ضاحكا متبسما هر كجا خداوند به بندگان نيكوكار خود وعده بهشت داده است از آن بهشتها صحبت فرموده است كه در آن حوران خيمهنشين دستنخورده وجود دارد پس اين بهشتي كه حضرت مولي از آن خبر ميدهد چه بهشتي است آيا اين بهشت هم جاي نيكوكاران است يا اينكه در اين بهشت اعم از نيكوكار و بدكار تجلي حق را خواهد ديد و آيا مقصود از اينكه ميفرمايند خداوند در هنگام تجلي ضاحك است چيست و چون بما گفتهاند ضحك خندهايست باصدا بفرمائيد بدانيم مقصود از خنده باصداي خداوند كريم چيست ؟ البته مسلم است كه اينها هر كدام معني خاصي و تفسير مخصوصي دارد ، مقصود بنده اين است كه آن معاني خاص و تفسير مخصوص را مرقوم فرمائيد تا بنده و امثال بنده هم بدانيم .
عرض ميكنم آياتي را كه اشاره كردهاند و نشاني دادهاند در سوره پنجاه و پنجم و سوره رحمن است ولي تسهيلي در سؤال خودشان و جواب ما نمودهاند كه مرادشان تفسير آن آيات و بيان بهشتهائي كه خداوند فرموده است نيست و منظورشان دانستن آنها نبوده و ما هم از تشريح و توضيح آنها خودداري ميكنيم و مرادشان بيان حديث شريفي است كه از حضرت مولاي متقيان صلوات الله عليه روايت كردهاند و في الجمله هم تصحيفي در روايت نمودهاند و حديث مزبور از مجلي ابن ابيجمهور [ص 22] احسائي است كه روايت كرده و نسبت بآن بزرگوار نداده و در كتاب المبين هم از مجلي نقل فرمودهاند ورد ان لله جنة ليس فيها حور و لا قصور و لا لبن و لا عسل بل يتجلي فيها ربنا ضاحكا متبسما يعني در روايت وارد شده است كه براي خدا بهشتي است كه در آن حور و قصور نيست و نه شير در آنجا است و نه عسل بلكه تجلي ميفرمايد در آن پرورنده ما در حالي كه ضاحك و متبسم است ، عرض ميكنم اخبار ديگر هم باين معاني بسيار است كه دليل بر اين است كه نعمتهاي بهشت تنها اكل و شرب و حور و قصور نيست و از اينها بالاتر بهشتهائي است كه خداوند قرار داده است براي اهلش چنانچه در حديث است اذا تنعم اهل الجنة بالجنة تنعم اهل الله بلقاء الله يعني وقتي كه اهل بهشت ببهشت منعم ميشوند اهل الله بلقاء خداوند منعم ميشوند ، و الآن موضع حديث در نظرم نيست ولي مشايخ عظام اعلي الله مقامهم مكرر روايت ميفرمودند ، و در كتاب المبين است از شرح عرشيه كه شيخ مرحوم اعلي الله مقامه روايت فرموده است روي ان اسفلها طعام و شراب و اعلاها علم يعني روايت شده است كه پائين بهشت اكل و شرب است و بالاي آن علم است ، و نيز در كتاب المبين است از مصباح الشريعه قال اميرالمؤمنين عليه السلام ان اطيب شئ في الجنة و الذه حب الله و الحب في الله و الحمد لله قال الله عز و جل و آخر دعويهم ان الحمد لله رب العالمين الخبر ، يعني پاكيزهتر چيزي [ص 23] در بهشت و لذيذترين چيزها دوستي خداست و دوستي در راه خداست و حمد براي خدا و خداوند فرمود آخرين دعوت اهل بهشت اين است كه الحمد لله رب العالمين ، و حضرت صادق عليه السلام فرمود در حديثي كه نعمتي در دو عالم نيست بزرگتر و پاكيزهتر و زاكيتر از محبت در راه خدا و برادري كردن لوجه الله تعالي . عرض ميكنم اخبار فوق را روايت كرديم براي تأييد و تصحيح خبري كه سائل ايده الله نقل كردهاند كه در ظاهر اين اخبار اشعار باين است كه بهشتها اقسام مختلفهاند و منحصر نيست بهمان بهشتها كه اكل و شرب و حور و قصور دارد و در معني هم همه اين اخبار يكي است و مراد از آنها همان است كه در حديث مجلي روايت شده است و ما اگر خواسته باشيم كما ينبغي مطلب را بشكافيم و شرح دهيم كتاب مستقلي لازم است و در ارشاد هم كه خود سائل اشاره نمودهاند بيانات مفصل در باب بهشت و جهنم فرمودهاند كه اگر دقت و تعمق نمايند اين مطلب را هم بيان فرمودهاند و ما هم در اين مقام اجمالا بياني ميكنيم كه انشاء الله تا درجهٔ رفع اشكال شود و اما در حقيقت رفع اشكال نميشود زيرا كه اين مسأله و امثال آن از مسائل از بيان اوضاع و احوال آخرت است كه شبيه باين دنيا نيست و گذشته از اين براي ديدن امور آخرت چشم آخرتي لازم است كه با آن چشم انسان نگاه كند و با چشم دنيائي يا ساير مشاعر [ص 24] دنيوي موجودات اخروي ادراك نميشود و اشكال بزرگ همين جا است كه اشخاص ميخواهند امور اخروي را با مدارك دنيوي درك كنند و اين محال است مثل اينكه بخواهند صداها را با چشم بهبينند يا رنگها را با گوش بفهمند يا طعمها را با لمس احساس كنند و اين نميشود و آن مدركي را كه عرض ميكنم بايد خداوند عطا فرمايد و خود انسان نميتواند پيدا كند مثل اينكه اگر چشم ظاهر خدا بما نداده بود نداشتيم و اگر گوش نداده بود مقدور نبود كه خودمان پيدا كنيم پس بايستي خداوند مشعر ادراك امور آخرتي را هم بدهد و اين مشاعر كه ما داريم بدرد آن كار نميخورد زيرا دنيا آخرت نيست و آخرت هم دنيا نيست و هر يك عالم عليحدهايست كه بايستي همه چيز آن عالم با مشعر مخصوص خودش درك شود و نه اين است كه بكلي همه ما فاقد آن مشعر باشيم بلكه خداوند بجماعتي آن مشعر را داده است منتهي اين است كه ابتداء بالفعل نيست و بايد زحمتي كشيد تا خورده خورده آن مشعر بالفعل شود و بكار بيفتد و بتواند ادراك نمايد . خلاصه منظورم اين بود كه بايد هر چيزي را با چشم مخصوص او نگاه كرد و ديد و فهميد و اينكه ملاحظه ميكنيد از اين قبيل مسائل اخروي آنچه فرمودهاند هيچيك را ما درك نكردهايم بلكه اختلافات زياد پيدا كردهايم و بعضي را بكلي موهوم پنداشتهاند از اين باب است كه هيچيك را با مشعر خودش نگاه نكردهايم [ص 25] اين است كه توليد مشكلات شده و حتي بعضي از عوام ما هستند كه بيچارهها اشكالي هم ندارند و همين طور سطحي آنچه ميشنوند قبول ميكنند و در ذهن خودشان هم محالاتي فرض ميكنند كه همين كه عاقل ميشنود ميخندد و چاره ديگر ندارد زيرا دستشان هم نميتوان زد كه مبادا اعتقادشان فاسد شود حقيقت مطلب را هم كه نميفهمند و حالي نميشوند ولي از طرفي هم نميتوان مردم را بكلي بحال خود گذارد كه توهمات بيجا نمايند و از فهم حقيقت بكلي دور بمانند و اين است كه حقايق مطالب را در لباس همين الفاظ متداوله در قرآن و اخبار فرمودهاند و علما باندازه اقتضا و مصلحت براي مردم شرح ميفرمايند كه هميشه در جهالت باقي نمانند ولي بهمان لحاظ كه عرض شد چون مردم براي فهم هر موضوعي مشعر خاص آنرا بكار نميبرند دچار مشكلات ميشوند و اختلافات پيش ميآيد و اهل غرض هم بهانه دست ميآورند و آن فرمايشات را بصورت موهومات جلوه ميدهند و تكذيب خدا و رسول و علما را مينمايند بلكه علما را متهم بفساد عقيده و كفر مينمايند و چارهٔ هم جز صبر و تحمل نيست تا ان شاء الله تدريجا افهام و اذهان ترقي كند و خدا خواسته باشد حقيقتي را بفهمند و اختلافاتي كه در اثر فرمايش شيخ جليل مرحوم (اع) رو داده است كه فرمود جسد عنصري عود نميكند مشهود شما است در حالي كه شيخ بزرگوار جز فرمايش خدا و رسول و ائمه اطهار و ضرورت [ص 26] اسلام چيزي نفرموده و معاد را جسماني ميداند ولي چه كنيم كه اهل غرض انصاف ندارند و عوام مردم هم هنوز علم ندارند و امور آخرت را قياس بدنيا ميكنند و با مشعر اخروي و معنوي نگاه نميكنند و دچار حيرت ميشوند و آخر هم چاره نيست جز اينكه تسليم خدا و رسول و فرمايشات ايشان شوند و مطلب را از مأخذ بگيرند و هر چه بعلما و اهل دين استهزا نمايند از مطلب دورتر ميشوند و بجائي نخواهند رسيد اين است كه امام عليه السلام ميفرمايد كار ما با اين مردم مشكل است اگر بگوئيم مطلبي را نميفهمند و از ما قبول نميكنند و اگر هم نگوئيم از جاي ديگر ياد نميگيرند . خلاصه كه گمان ميكنم اين عرض استدلال زياد لازم ندارد و واضح است كه هر چيزي را بايد انسان با مشعر مخصوص خود او درك نمايد و الا حكايت عميان و فيل ميشود كه حكايتش مشهور است و از خداوند متعال خواستاريم كه به حقير سراپا تقصير و جناب سائل باندازه لياقت از آن مشعر مرحمت فرمايد كه من اشاراتي عرض كنم و ايشان هم استنباطي بنمايند و بر خداوند و اولياء او صلوات الله عليهم مشكل نيست و اگر آنها خواسته باشند و ما هم خواسته باشيم مرحمت ميفرمايند و چه خوب در اين مضمون شاعر فرموده است :
اذا رام عاشقها نظرة و لميستطعها فمن لطفها
اعارته طرفا رآها به فكان البصير بها طرفها [ص 27]
و ما در اين رساله بقدري كه خداوند خواسته باشد و تأييد فرمايد مطالبي را در ضمن فصولي مينويسيم و سعي داريم بهر درجه ممكن شود مطالب را آسان نمائيم و معذلك اگر مشكل باشد بايد عذر مرا بپذيريد زيرا اين مطالب بسيار بلند است و از اذهان اهل ظاهر دور است و فهميدن آنها محتاج بمقدمات بسيار و علوم بيشمار است كه خود حقير هم ممارست در آن علوم ندارم و اگر هم كسي همه آنها را دانست مثل مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه تازه بيان كردن براي آنها كه نميدانند مشكل است چنانچه در آن كتاب ملاحظه كردهايد كه بيان فرمودهاند چه علومي در فهم مسائل معراج و معاد لازم است و بيان مطلب را هم بر وجه اكمل فرمودهاند و معذلك مشكلات هنوز باقي مانده و ما هم بامتثال امر شما در اين مقام در ضمن فصولي عرايضي ميكنيم كه هر يك از آن فصول از نظري مقدمه است و از نظري عين جواب است و ناچار هم هستيم كه در همه جا باشاره و اختصار بگذرانيم زيرا بيان مطالبي را كه در اين مراسله خواستهايد حد اقل مستلزم بيان يك دوره مفصل حكمت الهي است كه چند برابر كتاب ارشاد ميشود علاوه بر آنكه حكمت الهي هم دست نميآيد جز با دانستن مقدمات بسيار و از اين لحاظ بايد عذر مرا بپذيريد مخصوصا با جهالتي كه اعتراف بآن دارم و جاهلتر از خود كسي را نميشناسم جز اينكه سعي دارم انشاء الله از مضمون فرمايشات آلمحمد عليهم السلام و آنچه از [ص 28] ناحيه ايشان دانستهام خارج نشوم زيرا جز فرمايش ايشان را علم نميدانم و بر مرد مسلم هم حرام است كه جز از فرمايش ايشان چيزي بگويد .
فصل - راه فهم اين نوع از مطالب منحصرا يكي است و دويمي ندارد و آن اين است كه ميدانيد جميع اين اخباري كه از معاد و عالم ديگر دادهاند همه اينها از تبليغات و بشارتهاي انبيا و اوليا است سلام الله عليهم و از نزد اهل ظاهر و اهل علوم طبيعي نيست بلكه اغلب طبيعيين بكلي منكر اين مطالب بودهاند و هستند و دليلي هم جز انكار ندارند و اثبات ميكنند كه در اين عالم مرئي ظاهر ما از اين امور چيزي نفهميديم و بهشت و جهنمي با چشم سر خود نديديم و با گوش خود صداي اهل آخرت را نشنيديم و در سطح زمين همه جا گردش كرديم و در آسمانها هم بحدس و تخمين چيزهائي ميگويند ، ولي در نزد شخص عاقل هوشيار هيچيك اينها دليل قانعكنندهٔ نيست و نفس انسان مطمئن نميشود و نبايد هم مطمئن بشود زيرا وقتي كه منتهاي دليل همين شد كه وراء اين محسوسات ظاهر چيزي نفهميدم ما تصديقشان ميكنيم كه تا همين درجه درست ميگويند ولي اين دليل نميشود كه بنا بر اين معنوياتي نيست و وراء محسوسات ظاهر چيزي نيست و ابتداءً احتمال ميدهيم ( بلكه باشد ) زيرا ما كه بجهالت خود اقرار داريم و علاوه بر آن هم علماي طبيعي و اهل علوم بقول شما اثبات و استدلال [ص 29] ميكنند كه چيزي غير از ظاهر محسوس نفهميدند و حال آنكه ما حاضر بوديم كه بدون استدلال از آنها قبول كنيم كه جاهل بمعنويات هستند و هنوز پي نبردهاند و جز در ماديات ظاهري آن هم بطور ناقص كه بسياري از آنچه ميگويند موافق ظاهر محسوس هم نيست اطلاعي ندارند ، بنا بر اين انسان عاقل دورانديش چاره ندارد و احتمال امر ديگر هم ميدهد كما اينكه ميبينيد خود همان اهل علوم كه ايرانيان ما هم امروز آنها را اسوه و قدوه قرار دادهاند بيچارهها مطمئن بحرفهاي خود نيستند و لاينقطع عقب حقيقت ميگردند و قانع بآنچه فهميدهاند نشدهاند مگر عوامشان كه آنها هم مثل عوام ما حرف را بدون تعقل قبول ميكنند اما علماشان اينطور نيستند و هر روز ترديدشان زيادتر ميشود حتي در محسوسات ظاهري مخصوصا امور آسماني و فلكيات اهل فهمشان باز حرفها را بطور قطع نميگويند و بقول خودشان فرضيههائي دارند و مكرر هم بر خلاف فرضشان احساساتي ميكنند و تغيير فرض ميدهند و اين ترديد يك امر فطري است كه خدا انسان را اين طور خلقت فرموده كه تا واقع و حقيقت را نفهمد مطمئن و ساكن و متيقن نميشود و باين مضمون اخبار زياد از آلمحمد عليهم السلام رسيده كه نوع مطلب در همه يكي است كه فرمودهاند تا قلب انسان واقع بر مطلب كما هو حقه نشود آرام نميگيرد ، و اهل علم همه اين مطلب را ميدانند و محسوس است و اطمينان و يقين جز با مشعر معنوي يعني عقل بر انسان حاصل [ص 30] نخواهد شد و مشاعر ظاهري در همه احتمال خطا ميرود و خطا هم ميكنند ، پس يقين و اطمينان با ادراكات اين مشاعر حاصل نميشود مگر براي عوام و جهال كه سخن ما در آنها نيست و حكماي قديم هم بهمين لحاظ چندان اعتنا و اعتقاد بمحسوسات نميكردند و پي دليل عقلي قطعي ميگشتند كه بتوانند يقين بآن پيدا كنند زيرا محسوس است كه چشم و گوش و مشاعر ما گاه عيب در خود آنها است و مرضي دارند كه بر خلاف واقع ادراكي ميكنند مثل چشم احول و گاه عيب در فواصل ميانه چشم و گوش ما است با آن چيزي كه ميبينيم و ميشنويم و انواع موانع در ميانه پيدا ميشود كه اشباح و اصوات و ساير مدركات را تغيير ميدهد و گاه عيب و نقص در اسبابي است كه متوسل بآنها ميشويم كه نميتوانند حقيقت واقع را درست نشان بدهند مثل دوربينها و اسبابي كه براي ديدن فلكيات ميسازند كه علم واقعي و حقيقي از اينها هم دست نميآيد و امام (ع) مصرحا ميفرمايد كه علم آسمان با اسباب زميني دست نميآيد و زحمت كمفايده ميكشند و منتهي درجه فايده اينها همين است كه آنچه با چشم ديده ميشد بزرگتر ميشود و حركات آنها محسوستر ميشود يا بعض كواكب و اجرام كه بچشم نميآمد از فرط دوري با اين مناظر ديده ميشود و علم واقعي قطعي از اين راه دست نميآيد و بدون دوربين هم ما بفرمايش امام عليه السلام ميدانستيم كه از وراء اين ستارِها ستارِها است و از [ص 31] وراء اين آفتاب آفتابها است ، و اين علوم البته مفيد است ولي قطع و يقين با اينها حاصل نميشود ، و بعلاوه دل انسان را خنك و مطمئن نميكند كه بفهميم بعد از اين تفصيل تكليف ما چيست و ما را كجا ميبرند و از كجا آوردهاند و چه معامله با ما ميشود . باري فعلا قصدم اين مطالب نيست و ميخواستم عرض كنم كه اين احساسات ظاهر عموما قابل ترديد است و اگر يقين ناقصي هم از اين راه بچيزي حاصل شد باز براي نفس انسان كافي نيست و انسان عقب امر ديگر ميگردد هزاران ستاره ديگر هم كه كشف كرديم باز نميدانيم كه نجات ما در چيست و از پي چه امري كه برآمديم مطلب را ميفهميم و آيا ما موجود ثابتي هستيم كه الي الابد ميمانيم يا چند روزي كه محسوس است ميخوريم و ميزنيم و ميميريم و اگر واقعا ميمانيم همان طور كه فرمودهاند آن بچه كيفيت است و آيا با همين اعراض زايله كه امروز دامنگير ما است انسان قابل دوام است يا نيست و اگر نيست آنجا چه عالمي است مثل همين عالم است يا بنحو ديگر است و آيا از وراء اين ظواهر معنوياتي هست كه با چشم و گوش ديده نميشود يا نيست و اگر يقين كرديم كه هست يا اقلا احتمال داديم كه شايد باشد و در صورت بودن البته مشعر ادراكش هم غير از اين چشم و گوش و غير از خيالات و افكار ما است كه منشأ اينها هم همين محسوسات چشم و گوش است پس اقلا از پي تحصيل آن مشعر برآئيم و بيخود وقت خود را [ص 32] تلف نكرده باشيم زيرا از اينجا كه قهرا در آخر رانده و از آنجا هم در صورت انكار مانده ميشويم ، و نيز بطور قطع هم دانستهايم كه راه فهميدن آن مطلب معنوي بنا بفرض اينكه باشد و البته هست در نزد اروپائيان ( و اهل علوم ) بقول شما محققا نيست مگر اينكه ما از خود آنها بهتر بدانيم كه آنها ميدانند زيرا خودشان فرياد ميكنند و استدلال ميكنند كه وراء اين محسوسات چيزي نيست و ( علم ) بقول آنها ثابت كرده كه بهشتي و جهنمي نيست و آنچه شنيدهايم موهوم است ، و مثَل ايرانيان ما مثل آن مريدي است كه مدعي بود مرشدش بمعراج ميرود و مرشد بدبخت منكر بود اما مريد متقاعد نميشد و ميگفت اين نميفهمد و من ميدانم كه هر شب بمعراج ميرود . پس بنا بر اين اي برادر عزيز محترم ما را چه باينكه علم چه ثابت كرده ؟ علم آنها كه ادعاي آنرا دارند جز محسوسات ظاهري چيزي نيست كه حتي موافق طبيعيات صحيح هم نيست و هر چه باشد بيش از ظاهر چيزي نيست و ادعاي بيجاي بيدليلشان همانا آن نتيجهايست كه ميگيرند كه ميگويند يا خيال ميكنند كه وراء ظاهر چيزي نيست زيرا اين ادعاي علم غيب است و عدم وجدان آنها دليل عدم وجود نيست و براي عدم وجود دليل ديگر بايد بياورند كه ندارند . اروپائيان بسياري از امور و علوم ظاهر را هم كه محسوس بود نميدانستند بعدا علم ناقصي پيدا كردند و منشأ همه علومشان هم از مشرق است و اصلش از پيغمبر و [ص 33] اميرالمؤمنين و ائمه اطهار صلوات الله عليهم است و اهل تاريخ هستيد مراجعه كنيد بهبينيد قبل از اسلام علوم آنها چه بود و بچه خرافاتي دچار بودند كه حتي ايرانيان آتشپرست هزار درجه از آنها داناتر و متمدنتر بودند و اينهمه علوم كه چشم اهل ظاهر را پر كرده و نتيجه قابلي جز زياد شدن حرص و طمع و آدمكشي هنوز نگرفتهاند همين هم از بركت علوم اسلام است كه بآنها رسيده و سوء استفاده كردهاند . باري قصدم اين است كه امور اخروي را منحصرا از صاحبانش بايد گرفت و با علوم اهل ظاهر هم همه جا تطبيق نميشود نه از باب اينكه مطابق نيست بلكه از باب عدم تشخيص ما و اشتباهات همه اهل ظاهر گاهي تطبيق نميشود و الا امر باطن با ظاهر مطابق است و امام (ع) ميفرمايد ظاهر عنوان باطن است ، و آيات و امثال عالم آخرت در همين عالم ظاهر قرار داده شده است و قرآن پر است از بيان اين مطلب و كرارا امر فرموده است كه بآيات آفاق و انفس مراجعه نمائيم و در ملكوت آسمان و زمين تدبر و تفكر نمائيم و پيغمبر (ص) يك ساعت فكر كردن را بر هزار سال عبادت ترجيح داده است ولي شبهه نيست كه البته از راه بايد وارد شد و سير در همه اين آيات بايد انسان را باين نتيجه برساند كه پي بآن عالم ببرد از اين عالم و خداوند ميفرمايد و لقد علمتم النشأة الاولي فلولاتذكرون يعني اين عالم را ديديد چرا متذكر آن عالم نميشويد ، [ص 34] پس معلوم است كه تدبر و سير در اين آيات و تحصيل علوم ظاهره خوب است كه براي نظر و اعتبار باشد و ديده عبرتبين لازم است كه از اينجا پي بآنجا ببرد و اگر ديدن اين آيات و تحصيل اين علوم سبب مزيد انكار بشود معلوم است كه با ديده ديگر نظر كردهايم و آن مشعر عبرتبين را بكار نينداختهايم و ابتداءً هم حق داريم زيرا همان طور كه عرض كردم آن مشعر ابتداءً بالفعل نيست و بايد بتعليم انبيا و اوليا و تربيت و دستور ايشان در انسان بالفعل شود تا بتواند انسان پي بفرمايشات ايشان ببرد و مطالبي كه اراده كردهاند بفهمد ، و ما در اين فصل نخواستيم صحبت عرفاني بداريم بلكه خواستيم بگوئيم فرمايشات خدا و رسول خاصه در مسائل معاد و معراج و اخبار از عوالم ديگر بطور قطع از اين محسوسات ظاهره نيست و اگر بود همه چشمها ميديد و همه گوشها ميشنيد و قابل انكار احدي نبود و بفرض اينكه ماها هم متوجه نبوديم فرنگيها و اهل علوم دقت بسيار كردهاند و همه جا گشتهاند و نديدهاند پس معلوم است كه انبيا و اوليا امري را وراي اين محسوسات اراده كردهاند و شبهه نيست كه از پي آن بايد رفت و علم آنرا از خود ايشان بايد گرفت و لغت خود ايشان را بايد ياد گرفت و متوسل بخود ايشان بايد شد كه راه را خودشان بايد نشان بدهند بلكه آن چشمي هم كه بايد آن عالم را ببيند خودشان بايد نشان بدهند و اگر در خود ما هم هست و هنوز باز [ص 35] نيست بايد آنها حالي كنند كه چه بايد كرد تا آن چشم باز شود و استطلاع بر اين امور در نزد غير ايشان مخصوصا منكرين فرمايشات ايشان بطور قطع نيست .