س ١١ - مقصود شما از ركن رابع چيست آيا منظور شخص معيني است ؟
جواب - مقصود علما و اساتيد ما از ركن رابع همان تولّي و تبرّي است كه همه علماي متقدمين و متأخرين فرمودهاند و واجب دانستهاند و منظور شخص معيني نيست بلكه مراد تولاي همه دوستان آلمحمد است عليهم السلام و برائت از همه دشمنان ايشان و اين همان عقد قلب است كه خود جنابعالي ميفرموديد كه همه مسلمين بينهم و بين الله بايد در نيت و عمل خود دوستي دوستداران اهل بيت و دشمني دشمنان ايشان را داشته باشند و خداي قاهر غالب را شاهد ميگيرم بر خود و اساتيد خود ، خواه باور كنند مردم خواه باور نكنند ، كه جز اين قصدي نبوده و نيست منتهي با اين [ص 198] فرق كه عدهٔ از علماي متقدمين نه همه ايشان ولايت و برائت را از فروع شمردهاند و عده ديگر از علماي متقدمين و مشايخ ما جزو اصول دين شمردهاند و البته دلايلي داشتهاند ، و اما اينكه مراد ما از ركن رابع شخص معيني است تهمتي است كه بما بستهاند و شايعهايست كه براي تشويش اذهان و القاء اختلاف و دشمن نمودن حكام و علما با ما نمودهاند و بر خداست كه دروغ بودن اين تهمتها را ظاهر فرمايد و ان الله لايصلح عمل المفسدين .
س ١٢ - چرا تولي و تبري را ركن رابع نام گذاردهايد ؟
جواب - براي اينكه اول دين معرفت خداست ، دويم معرفت پيغمبر است (ص) كه مبلغ از جانب خداست ، سيّم معرفت خلفاي آن حضرت كه ائمه اطهارند صلوات الله عليهم و حافظان ديناند ، چهارم دوستي دوستداران و دشمني دشمنان [ص 199] ايشان ، و پيروي علماي آنها و نصيحت جهال آنها و عدم تخلف از جماعت مسلمين در ضمن اين شرط چهارم دست ميآيد و اگر دوستي دوستان ايشان در دل مرد مسلم نباشد نه پيروي علما و بزرگان خود را ميكند و نه خيرخواهي كوچكترها و نادانان را ميكند و بكلي رشته اسلام گسيخته ميشود و همه متفرق خواهند شد و المرء مع من احب .
س ١٣ - مگر شما معاد را ركن دين و ضروري اسلام نميدانيد ؟
جواب - چرا ، معاد را ضروري اسلام و منكر آن را كافر ميدانيم و اساتيد ما بيان آنرا در ضمن اغلب كتب و هم در كتب مستقله نمودهاند اما چون معاد از فروع نبوت است و ركن نبوت را شمردهايم تفصيل زياد ندادهايم و ركن نبوت كفايت از معاد ميكند مثل اينكه كفايت از اقرار اعتقاد برجعت هم ميكند و باين حساب كه انكار هر يك از فرمايشات پيغمبر از روي علمْ انكار خود پيغمبر است صلي [ص 200] الله عليه و آله بهمه آنها هم ركن دين بگوئي صحيح است و مانعي از آن نيست ، و بهر حال كه انكار معاد يا هر يك از جزئيات آن كه ضروري اسلام است مخصوصا موضوع جسماني بودن را اگر كسي انكار نمايد كفر است ، و اينكه جزو اصول نشمردهايم براي اختصار است و براي اينكه جزو ما جاء به النبي است ، و همچنين عدل هم كه شمرده نشده براي اختصار است و براي اينكه از صفات خداست و در ضمن ركن توحيد افتاده و صفات خدا غير از عدل هم زياد است و انكار هر يك از آنها كفر است و ميبينيد كه علماي سابق هم هيچيك را نشمردهاند و معنيش اينست كه لزومي نداشته و جزو معرفت خدا و توحيد افتاده بوده ، و اما عدل را كه بخصوص ذكر كردند چون جماعت زيادي از سنيها جبري شده بودند و شيعه و سني هم مخلوط بودند ترسيدند اطفالشان جبري بشوند باين لحاظ عدل را در ضمن اصول دين بضعفا و [ص 201] اطفال ميآموختند كه عادت كنند و بدانند اعتقاد شيعه جبر نيست ، و اين شرحي كه عرض شد جمعي از علماي متقدمين نوشتهاند كه تفصيل آن موجب تفصيل است .
س ١٤ - شما كه معاد را با صدها آيه و روايتي كه دربارهاش رسيده و در حد اعلاي اهميت است و هميشه ايمان بآن را بعد از ايمان بخدا ذكر كردهاند يؤمنون بالله و باليوم الآخر جزء فروع نبوت شناختهايد و آنرا ركن مستقل ندانستهايد چه مانعي دارد كه تولي و تبري را كه چند روايت بيشتر درباره آن نرسيده است از فروع و شاخههاي امامت بدانيد و از اينكه آنرا ركن مستقل دين معرفي كنيد خودداري نمائيد ؟
جواب - اصل منظور همان اعتقاد و عقد قلب و ايمان باين اركان است يا شروط يا اصول يا مواد يا بهر اسمي كه هر كس ميل دارد بخواند نه اين اسامي و اصطلاحات مدخليتي دارد در اصل اعتقاد [ص 202] و نه تعدادي كه شمردهاند يا شمردهايم ، مطلب اينست كه مرد مسلم اين امور را از لازمه ايمان خود بايد بداند و از روي فهم اعتقاد كند الا اينكه چون معاني را براي تفهيم بايد در قالب الفاظ بريزند بمناسباتي لفظ ركن را مناسبتر دانستهاند ، و مسأله تولي و تبري را از لوازم معرفت امامت شمردن هيچ مانعي ندارد كما اينكه خود اصل امامت هم از لوازم نبوت است و اصل نبوت هم از لوازم توحيد است و عدهٔ از علماي متقدمين هم بهمين طور تحقيق كردهاند و بهمين جهت بعضشان اصل دين را يكي شمردهاند كه همان توحيد باشد و ساير شروط يا اركان را از لوازم توحيد دانستهاند و بعضي توحيد و نبوت را شمردهاند باين مناسبت كه اين هر دو عقلي است و مكلف بايد بعقل خود بفهمد اين دو را و بعضشان ولايت را هم ضميمه كردهاند و لازم دانستهاند كه ما به الامتياز ميانه شيعه و سني [ص 203] باشد و مشايخ ما و عدهٔ ديگر از علماء سلف تولي و تبري را در اصول علاوه كردهاند و جزو اركان دانستهاند بمناسبت اهميت موضوع است و تأكيدات زيادي كه در اخبار وارد شده و تشديداتي كه در قرآن فرمودهاند ، و جنابعالي بهتر از من ميدانيد كه ايام ايام غيبت است وجود مقدس پيغمبر صلي الله عليه و آله در ميان نيست امام معصوم منتظر عجل الله فرجه غايب است و امر علي الظاهر مفوض بعلما و رواة اخبار است ، اگر در مسأله لزوم تولي و تبري و اصالت آن تأكيد و توضيح نشود مسلمين با وجود اينهمه اسباب كه شيطان فراهم كرده و ضعف زيادي كه بواسطه غيبت امام عارضشان شده است بر گرد علماء اعلام كه مركز علم و ايمان و عماد و سناد اسلامند جمع نميشوند و اخذ دين و مسائل از آنها نميكنند و بالنتيجه در جهالت باقي ميمانند و بدام شكوك و شبهات خارجين از اسلام ميفتند ، اجتماعاتشان [ص 204] بكلي از ميان ميرود و متفرق ميشوند چنانكه شدهاند تحسبهم جميعا و قلوبهم شتي و قسم بخدا كه اگر در مسأله ولايت و برائت مسامحه شود و گفته نشود راه و رخنه بزرگي كه هيچ چيز سد آنرا نخواهد كرد در اسلام خواهند انداخت و آن سد سديد و حربه متقابلي كه ميتواند جلوگيري از تفرقه مسلمين نمايد فقط و فقط موضوع استحكام تولي و تبري است . مردم دون و دنياپرست براي منفعت زايل و چهارروزه بهبينيد چقدر سعي در اجتماعات دارند ، چرا بايد مسلمين اين دستور بزرگ را كه اساس اسلام بر آن گذارده شده سهل بپندارند و ندانند كه اجتماع فايده نميكند جز اينكه قلوب بهم نزديك باشد و قلوب نزديك بهم نخواهند شد جز دوستي قلبي داشته باشند و دوستي قلبي حاصل نميشود جز اينكه بدانند كه خدا و پيغمبر و امام همين را خواستهاند و آنهمه تأكيد فرمودهاند .
و اينكه فرمودهايد بيش از چند [ص 205] حديثي در اين باب وارد نشده يقين است كه همه اخبار اين باب را مراجعه نفرمودهايد كما اينكه مخلص هم همه را نديدهام ولي تنها در يك جلد كتاب المبين تأليف مرحوم عم اكرم كه نمونهٔ است از اخبار وارده در اين باب كه جميعا مؤيد بقرآن است بيش از هزار و پانصد حديث معتبر در خصوص لزوم ولايت شيعيان و دوستان و فضايلي كه بر دوستان خود شمردهاند روايت شده و اگر بمجلدات بحار و عوالم مراجعه فرمائيد كه الي غير نهايه است ، و اگر باخبار اهل سنت مراجعه فرمائيد و رواياتي كه در امامت و ولايت اميرالمؤمنين (ع) و ائمه اطهار (ص) روايت كردهاند در بيشتر آن اخبار ميبينيد كه ذكر شيعيان را با ايشان نمودهاند و كتاب غاية المرام تأليف عالم آلمحمد مرحوم سيد هاشم توبلي محتوي هزارها حديث از همان اخبار عامه است كه آن كتاب هم نمونهايست و همه اخبار را روايت نكرده ، [ص 206] و همچنين كتاب شريف اثبات الهداة بالنصوص و المعجزات تأليف فقيه آلمحمد مرحوم شيخ حر عاملي كه فعلا بيش از يك نسخه از آن هم بآن اندازه كه اطلاع دارم در دسترس كسي نيست و نسخه يك جلد از آن را در كتابخانه آستان قدس ديدم كه اخبار لاتعد و لاتحصي از ٤٠٠ كتاب معتبر اهل سنت روايت نموده در فضايل اهل بيت عليهم السلام كه در بسياري از آن اخبار اسم ايشان را با شيعيان مقرون قرار دادهاند ، و بهر حال كه در اصالت ولايت و برائت براي ما هزاران دليل است كه براي ذكر بعض آنها كتاب مستقلي لازم است .
و اما آنكه عدهٔ از علماء سلف مسأله ولايت را از فروع شمردهاند عجبي نيست آن بزرگواران در آن ادوار سابقه با وجود سلطه ديگران و ضعف شيعه اسم ائمه خود را هم درست نميتوانستند ببرند تا چه رسد بشيعيان ايشان و عمل امروز ما و شما مقايسه بآنها نبايد بشود و [ص 207] حقايق را بآن دليل كه علماي سلف در آن اوقات تقيه زياد داشتهاند نميتوان كتمان نمود .
خلاصه با اينكه تفصيل دادن مطالب در اين كتاب مطلوب نيست ولي در اين موقع متوجه شدم كه چون اين رساله ناقابل بمحضر فيضاثر علماء اعلام و حجج اسلام عرضه خواهد شد شمهٔ از طرز استدلال خود را كه مأخوذ از طريقه و سبك مرحوم جد امجد اعلي الله مقامه است در كتاب فطرة السليمة كه در اعتقادات است در استدلال بر اصالت ركن چهارم و مسأله تولي و تبري عرضه بدارم تا اگر مورد تحسين واقع شوم شاكر و خوشوقت شوم ان شاء الله و سعي در كمال اختصار خواهم كرد و بهمان اندازه كه سليقه ما در اين نوع استنباطات معلوم شود قناعت ميكنم .
عرض ميكنم در نزد همه مسلمين ثابت و مبرهن است كه قرآن كتاب دين ماست و لايأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه تنزيل من حكيم حميد [ص 208] هر كس دين خود را از قرآن گرفت دين او ثابت ميماند همچنانكه قرآن تا قيامت ثابت خواهد ماند و هر كس مسائل دين را از دهن مردم بگيرد همان مردم دين او را ميگيرند و عمر خود را عبث تلف كرده من اخذ دينه من افواه الرجال ازالته الرجال و چون مراجعه بقرآن شود ميبينيم حكم فرموده بكساني كه ايمان بخدا و رسول و حجج آوردهاند كه دوست بدارند دوستان ايشان را و دشمن بدارند دشمنان ايشان را آنجا كه ميفرمايد المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض يعني مؤمنين و مؤمنات بعضشان دوستان بعضي هستند ، و اين حكمي است كه بصورت اِخبار فرمودهاند ، و ميبينيم كه فرموده است ان الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا باموالهم و انفسهم في سبيل الله و الذين آووا و نصروا اولئك بعضهم اولياء بعض يعني مؤمنين و مهاجرين و مجاهدين كه با مال و جان خود مجاهده ميكنند در راه خدا و آنها كه بآنها جا دادند و ياري كردند [ص 209] اين جماعت بعضشان دوستان بعضي هستند ، و در اين آيه كأنه مؤمنين را باين شرافت اختصاص داده و بس است براي افتخار اين جماعت كه خداوند آنها را از حزب خود و اعوان و انصار خود خوانده ، و فرموده است و من يتول الله و رسوله و الذين آمنوا فان حزب الله هم الغالبون يعني آنها كه دوست ميدارند خدا و رسول و مؤمنين را پس حزب خدا غالب خواهند بود ، پس آنها كه براي خدا دوست ميدارند يكديگر را حزب خدا هستند . باز ملاحظه ميكنيم كه خداوند با چه تهديد سختي مؤمنين را از دوستي كفار و نواصب و منافقين ترسانيده و نهي فرموده و فرموده است لايتخذ المؤمنون الكافرين اولياء من دون المؤمنين و من يفعل ذلك فليس من الله في شئ الا ان تتقوا منهم تقاة و يحذركم الله نفسه و اليه المصير يعني مؤمنان كفار را دوست خود نگيرند و مؤمنان را ترك كنند و هر كس چنين كند از خدا نيست [ص 210] يعني آنها را از حزب خود ندانسته مگر اينكه تقيه داشته باشيد و ميترساند خدا شما را از خودش و بازگشت همه بسوي اوست ، پس ملاحظه فرمائيد چطور خداوند تهديد فرموده آنها را و از حزب خود بيرون كرده و اثبات نفاق بر آنها فرموده ، و فرموده است بشّر المنافقين بأن لهم عذابا اليما الذين يتخذون الكافرين اولياء من دون المؤمنين ايبتغون عندهم العزة فان العزة لله جميعا يعني بشارت بدهيد بمنافقين كه براي آنهاست عذاب دردناك همانها كه كفار را اولياء خود ميگيرند و مؤمنين را دوست نميدارند آيا در نزد كفار از پي عزت هستند پس عزت همه آن مال خداست ، پس بهبينيد كه عزت مؤمن را در ولايت و برائت قرار داده ، و فرمود يا ايها الذين آمنوا لاتتخذوا الكافرين اولياء من دون المؤمنين اتريدون ان تجعلوا لله عليكم سلطانا مبينا ان المنافقين في الدرك الاسفل من النار و لنتجد لهم نصيرا [ص 211] يعني اي كساني كه ايمان آوردهاند كفار را دوستان خود مگيريد بدون مؤمنين آيا ميخواهيد دليل و برهان بر خدا قرار دهيد درباره خودتان يعني نفاق خود را بثبوت برسانيد بدرستيكه منافقين در درك اسفل جهنم هستند و هرگز براي آنها ياريكنندهٔ يافت نميشود ، عرض ميكنم اينكه خطاب را در اين آيه شريفه بمؤمنين فرموده است از باب ظاهر اقرار ايشان است كه خود را از مؤمنين دانستهاند و توضيح اين عرض در آيه ديگر هست كه ميفرمايد تري كثيرا منهم يتولون الذين كفروا لبئس ما قدمت لهم انفسهم ان سخط الله عليهم و في العذاب هم خالدون و لو كانوا يؤمنون بالله و النبي و ما انزل اليه مااتخذوهم اولياء و لكن كثيرا منهم فاسقون يعني بسياري از ايشان را ميبيني كه كفار را دوست ميدارند بد است آنچه بر خود پيش ميفرستند كه مشمول سخط خدا و در عذاب مخلد ميشوند و اگر ايمان بخدا و پيغمبر [ص 212] و قرآن داشتند آنها را دوست خود نميگرفتند و لكن بسياري از آنها فاسقند ، و باز ميفرمايد يا ايها الذين آمنوا لاتتولوا قوما غضب الله عليهم قد يئسوا من الآخرة كما يئس الكفار من اصحاب القبور يعني اي كساني كه ايمان آوردند دوست مداريد قومي را كه خدا بر آنها غضب كرده كه مأيوس از آخرت هستند همانطور كه كفار از اصحاب قبور مأيوسند ، و باز ميفرمايد يا ايها الذين آمنوا لاتتخذوا عدوي و عدوكم اولياء تلقون اليهم بالمودة و قد كفروا بما جاءكم من الحق يعني اي مؤمنين ، دشمنان من و دشمنان خودتان را دوستان خود مگيريد و اظهار مودت بآنها ميكنيد در حالي كه كافر شدهاند حقي را كه خدا بر شما آورده ، و فرمود يا ايها الذين آمنوا لاتتخذوا الذين اتخذوا دينكم هزواً و لعباً من الذين اوتوا الكتاب من قبلكم و الكفار اولياء و اتقوا الله ان كنتم مؤمنين يعني اي مؤمنين آنها كه دين شما را مسخره و بازي [ص 213] ميپندارند از اهل كتاب و كفار دوستان خود مگيريد و بپرهيزيد از خدا اگر ايمان داريد . و باز آيات ديگري در اين مقام است كه متضمن امتحانات شديده است كه پناه ميبريم بخدا و از او مسألت داريم بحق پاكان و نيكان و مقربان درگاهش صلوات الله عليهم كه ما را از اين امتحانات خالص بيرون بياورد و حفظ فرمايد دين ما را و ما را بخود وانگذارد ، ميفرمايد يا ايها الذين آمنوا لاتتخذوا آباءكم و اخوانكم اولياء ان استحبوا الكفر علي الايمان و من يتولهم منكم فاولئك هم الظالمون و در آيه ديگر هم فرمود ان الظالمين بعضهم اولياء بعض و الله ولي المتقين يعني اي كساني كه ايمان آوردند مگيريد پدران و برادران خود را دوستان خود اگر كفر را دوست بدارند و ترجيح بر ايمان بدهند و هر كس آنها را دوست بدارد از ظالمين است و ظالمين بعضشان اولياء بعضي هستند و خداوند ولي پرهيزگاران است ، [ص 214] و در آيه ديگر امتحان را شديدتر فرموده و ميفرمايد لاتجد قوما يؤمنون بالله و اليوم الآخر يوادون من حاد الله و رسوله و لو كانوا آباءهم او ابناءهم او اخوانهم او عشيرتهم اولئك كتب في قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه و يدخلهم جنات تجري من تحتها الانهار خالدين فيها رضي الله عنهم و رضوا عنه اولئك حزب الله الا ان حزب الله هم المفلحون يعني نمييابي قومي را كه ايمان بخدا و روز آخر آوردهاند كه دوست دارند كساني را كه مضاده با خدا و رسول ميكنند ولو پدرهاشان باشند يا پسرهاشان يا برادرانشان يا خويشانشان آن جماعت نوشته شده است بر دلهاشان ايمان و مؤيد فرموده آنها را بروحي از خودش و داخل ميكند آنها را ببهشتهائي كه انهار از زير آنها جاري است كه در آنجا مخلدند خوشنود شده است خدا از آنها و آنها از خدا خوشنودند اين جماعت حزب خدايند و حزب خدا رستگارانند .
[ص 215] عرض ميكنم اينها بعض از آياتي است كه در باب ولايت و برائت خداوند فرموده و براي اختصار استقصاء همه آيات را كه باعتقاد من بيشتر قرآن در اين باب است نميكنم و از اين آيات صريحه پيداست كه تولي و تبري دو شرط از شرايط ايمان است كه هر كس داراست مؤمن است و هر كس دارا نيست كافر است و هيچيك از فروع ايمان باين درجه نيست و تارك هر يك از فروع منتهي درجه حكم بفسق او ميشود و حكم بكفر تارك هيچيك از فرايض نميكنيم مگر بعد از آني كه بدانيم كه ميدانسته و در نزد او ثابت بوده و پس از آن انكار كرده است زيرا انكار آن انكار رسول خداست و منكر رسول (ص) منكر ركن اسلام است و كافر است و اما امر ولايت و برائت موافق آيات شريفه فوق اين مراتب است و فوق جميع شرايع است و تارك ولايت بلافاصله كافر ميشود همان طور كه فرمود الذين كفروا بعضهم اولياء بعض و فرمود ان [ص 216] المنافقين و المنافقات بعضهم من بعض و فرمود و من يتولهم منكم فاولئك منهم پس هر كس دشمن خدا را دوست داشت يا دوست خدا را دشمن داشت همان وقت بلافاصله كافر و منافق است و باين لحاظ ساير شرايع و فرايض مساوي اين نميشود پس عديل ساير اركان ميشود اگر چه نسبت بآنها هر چه باشد فرع است ولي نسبت بفرايض ديگر اصل ميشود و از تماميت ولايت خدا و رسول و حجج صلوات الله عليهم است و با بودن اين ولايت ساير شرايع پذيرفته است و اگر نيست كه نيست و ليس من الله في شئ آيا در آيه مباركه دقت نميفرمائيد قل ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يعني بدون محبت متابعت و اطاعتي نيست خلاصه كه فعلا تفصيل بيشتري در استدلال بقرآن نميدهيم و خيال ميكنيم كفايت باشد .
و اما از اخبار هم بطوري كه عرض كردم يكي و دو تا نيست بلكه از حد احصا خارج است و دو سه [ص 217] حديثي براي نمونه و براي تيمن بعرض ميرسانيم از آن جمله است در تفسير برهان از كافي در حديث وضع اذان از عمرو بن اذينه از ابيعبدالله عليه السلام كه ذكر فرمود معراج نبي صلي الله عليه و آله را كه چون عروج بآسمان اول فرمود ملائكه گفتند يا محمد چگونه است برادر تو و همين كه نازل شدي سلام باو برسان فرمود نبي صلي الله عليه و آله ميشناسيد او را عرض كردند چگونه نميشناسيم او را و بتحقيق گرفته شده است ميثاق تو و ميثاق او از ما و ميثاق شيعه او تا روز قيامت بر ماست و ما در هر روز و هر شب تصفح ميكنيم وجوه شيعه او را پنج مرتبه ، و ملائكه آسمان دويم هم همينطور عرض كردند تا آخر خبر ، و حضرت عسكري (ع) در تفسير آيه شريفه الذين ينقضون عهد الله ميفرمايد عهدي كه گرفته شده است براي خدا بربوبيت و براي محمد صلي الله عليه و آله بنبوت و براي علي عليه السلام بامامت و براي شيعه آن [ص 218] دو بجنت و كرامت ، و در تفسير آيه و اذ آتينا موسي الكتاب و الفرقان ميفرمايد كه وحي كرد خدا بعد از آن بسوي موسي عليه السلام كه اي موسي اين كتاب بود كه اقرار بآن نمودند باقي ماند فرقان كه فرق مابين مؤمنين و كفار است و مابين محقين و مبطلين پس تجديد كن بر آنها عهد بآن را زيرا من حتم كردم بر خودم قسم حقي كه قبول نميكنم از احدي ايمان و نه عملي را مگر با ايمان باو و ببرادر او علي وصي او عرض كرد موسي يا رب چه چيز است آن فرمود اي موسي عهد ميگيري از بنياسرائيل كه محمد خير النبيين است و سيد المرسلين و برادر او و وصي او علي است اميرالمؤمنين و اينكه اولياء او كه برپا ميدارد آنها را سادات خلقند و اينكه شيعيان او كه منقاد او هستند و تسليم اوامر و نواهي او و خلفاء او را دارند ستارگان بهشت اعلي و پادشاهان جنت عدن هستند فرمود پس موسي بهمين طور عهد [ص 219] گرفت از آنها پس بعضشان حقا اعتقاد نمودند و بعضشان بزبان اقرار كردند بدون قلب پس معتقدين از جبين آنها نوري آشكار بود و آنها كه اقرار زباني نمودند بدون قلب آن نور را نداشتند پس اينست فرقاني كه خدا بموسي عطا كرد و آن فرق بين محقين و مبطلين است الخبر ، عرض ميكنم ميثاق ملائكه و امم ماضيه اين بود تا بهبينيم ميثاق خود اين امت چيست و در حديث ديگر است از آن حضرت كه پيغمبر صلي الله عليه و آله خطاب بيهود مدينه ميفرمايد كه خدا فرمود بگو يا محمد باين جماعت كه تكذيب تو را ميكنند بعد از آنكه شنيدند عهدي را كه از اوايل آنها گرفته شده براي تو و براي برادر تو علي عليه السلام و آل شما و شيعه شما بئسما يأمركم به ايمانكم بد است آنچه ايمان شما بشما امر ميكند كه كافر بشويد بمحمد و اهانت بكنيد بحق علي و آل او و شيعه او اگر شما مؤمن هستيد . عرض ميكنم در حديث [ص 220] ايمان حارث بن كلذه ثقفي طبيب است كه بزعم خود آمده بود كه جنون پيغمبر را معالجه بكند و با او فرمايشات فرمود بآن تفصيل كه در خبر است تا اينكه خواند پيغمبر صلي الله عليه و آله شجره را و شجره آمد و فرياد كرد و شهادت بربوبيت خدا و نبوت پيغمبر (ص) و وصايت علي بن ابيطالب (ع) داد و پس از آن گفت و شهادت ميدهم كه دوستان تو كه او را دوست ميدارند و دشمن ميدارند دشمنان او را در ميان بهشتند و دشمنان تو كه دوست ميدارند دشمنان تو را و دشمن ميدارند دوستان تو را ميان آتشند پس نظر كرد رسول خدا صلي الله عليه و آله بحارث بن كلذه و فرمود يا حارث آيا ديوانه شمرده ميشود كسي كه اينست آيات او پس ايمان آورد حارث و نيكو شد اسلام او الخبر ، پس ملاحظه فرمائيد كه شهادت بولايت در همه جا مقرون بشهادت بولايت و نبوت و ربوبيت است ، و در آن حديث اعرابي و [ص 221] سوسمار مشهور ملاحظه فرمودهايد كه سوسمار بسخن آمد و عرض كرد شهادت ميدهم كه خدائي جز خداي وحده لا شريك له نيست و محمد عبد او است و رسول او و شهادت ميدهم كه اين برادر تو علي بن ابيطالب بر آن وصف است كه وصف فرمودي و اينكه دوستان او در بهشت گرامي داشته ميشوند و دشمنان او در جهنم اهانت ميشوند پس ايمان آورد اعرابي و عرض كرد من شهادت ميدهم بآنچه اين سوسمار شهادت داد و جمعي از يهود هم بهمين تلقينات اسلام آوردند الخبر ، و باز ملاحظه ميكنيم كه علي عليه السلام بهمين طور تلقين اسلام فرمود كه در حديث طبيب يوناني است بهمين تفصيل اركان اربعه را تلقين فرمود و طبيب ايمان آورد ، و همچنين در آن حديث راهب و راهبه كه بر دست ابوابرهيم عليه السلام ايمان آورد بهمين تفصيل همين اركان اربعه را باو تلقين فرمود و ايمان آورد كه براي اختصار ذكر [ص 222] نكردم ، و مروي از حضرت كاظم عليه السلام است كه فرمود حروف اسم اعظم چهار است اول لا اله الا الله دويم محمد رسول الله و سيّم ما و چهارم شيعه ما انتهي ، عرض ميكنم در اخبار زيادي كه شرح اخذ ميثاق را در عالم ذر فرمودهاند بهمين مضامين است و اخبار وارده باين مضمون و ترتيب زياد است و از حوصله اين كتاب خارج است ، و در اخبار تلقين اسلام به حمزة بن عبدالمطلب و خديجه كبري ملاحظه فرمائيد بهبينيد عينا بهمين ترتيب پيغمبر (ص) تلقين فرمود كه آن روز روز اول اسلام بود ، و در اخبار سؤال نكير و منكر ملاحظه فرمائيد كه سؤال قبر عبارت از همين چهار سؤال است ، و چقدر صريح است حديث جيش بن معتمر كه در مجالس مفيد است از علي عليه السلام كه علامت دوستان خود را ميفرمايد كه هر كس خوشوقت ميشود كه بداند آيا دوست ماست يا دشمن ما پس امتحان كند دل خود را اگر دوست ميدارد دوستي [ص 223] از ما را پس دشمن ما نيست و اگر دشمن ميدارد دوستي از ما را پس دوستدار ما نيست ، تا آخر حديث كه شرح ميثاق عالم ذر را ميفرمايد ، و در حديث شرايع اسلام روايت از حضرت صادق (ع) و حديث حضرت امام رضا (ع) كه براي مأمون شرايع را مرقوم فرمود البته ملاحظه فرمودهايد در عيون الاخبار و خرايج راوندي كه ميفرمايد ايمان نيست براي كسيكه ولايت ندارد .
حال چقدر جاي عجب است كه بعد از اين تفصيل بعضي كه اين اخبار را نديدهاند بما ميگويند شما ركن رابع را تازه بيرون آوردهايد و حال اينكه از اول اسلام است بلكه سابق بر آن از زمان بنياسرائيل است و چيزي نيست كه بزرگان ما آورده باشند الا اينكه سابق بر ايشان كمتر بر مردم گفته شده بود و سلطه اهل سنت اجازه نميداد و علماء اعلام سابقين خودشان ميدانستند و در كتب خود اينها را ثبت و ضبط فرمودند و بر ما باقي گذاشتند شكر الله [ص 224] سعيهم و حتي در اخبار خود اهل سنت آنقدر از اين روايات هست كه كتابها پر شده و براي خالي نبودن اين كتاب يك حديث را هم از رواة آنها نقل ميكنم ابن عبدربه ميگويد كه در عقد الفريد روايت ميكند قال رسول الله تختم بالعقيق فانه اول جبل اقر لله بالوحدانية و لي بالنبوة و الرسالة و لك بالوصاية و الامامة و لشيعتك بالولاية عرض ميكنم خطاب پيغمبر باميرالمؤمنين (ع) است . خلاصه كه باين مناسبات اين ركن را اصل قرار دادهاند نه فرع ، ولي معذلك ميگوئيم كه در مقام تحقيق و تدقيق علمي براي اهل علم اين طور فرمودهاند ولي اصل منظور اقرار و عمل و عقد قلب است بهر اسمي كه هر كس خواسته باشد بگويد و مناقشه در الفاظ نيست .
و نكتهٔ هم بنظرم رسيد كه در خاتمه اين عرايض بطور مزاح عرض ميكنم كه حال همه ما و عامه مردم اينست كه بفرايض بلكه سنني كه ساكت و صامتند و تصور ضرري از ناحيه [ص 225] آنها نميكنيم بيشتر و بهتر و زودتر اعتقاد ميورزيم فرضا اقرار بفرض نماز ، روزه ، حج يا سنت زيارت معصومين و امامزادگان زودتر ميكنيم زيرا از طرف آنها خوف تكلفي يا تكليفي كه بر خلاف نفس ما باشد نيست ، يا فرض بفرمائيد اينهمه تعظيم و تكريم از علما كه حسب الامر شارع مقدس ميكنيم و فطري ما هم هست معذلك تكريم و تعظيم از علماي مرده بيش از علماي زنده ميكنيم و اي بسا چه شمع و چراغها كه بر سر قبر عالم مرده احتراما روشن ميكنيم اما اگر عالم زنده متقي جامع الشرايط در منتهاي فقر و پريشاني هم هست بياد او نميافتيم و مخصوصا هر چه شخص مؤمن يا عالم قديمتر مرده باشد و از متقدمين متقدمين باشد احترامش بيشتر است يا كتابي كه خيلي قديم باشد پيش ما معتبرتر است و همه اينها از همين حال عمومي است كه از قدما و رفتگان ديگر احتياطي نداريم و نميترسيم و خاطرمان آسوده است كه ديگر كاري بكار ما [ص 226] ندارند اينست كه احترامشان هم ميكنيم ، و همين است سرّ اينكه اين مردم بيك درختي يا سنگي كه لايضر و لاينفع است زود ايمان ميآورند و چه قربانيها و خرجها بر او ميكنند از اين جهت كه اين سنگ يا درخت ديگر امر و نهيي ندارد و تكليفي نميكند اما بعالم زنده يا مرد مؤمن و برادر ديني هر قدر عاليمقام باشد آن احترام را نميكنيم و كمتر نزديكش ميرويم چون زبان دارد كه مبادا دستوري دهد و امر و نهيي نمايد يا بيچاره حاجتي داشته باشد مبادا زحمتي ايجاد شود ، و از همين جهت است موضوع ما نحن فيه دوستي برادر مؤمن خاصة اگر اهل علم و كمال در ايمان است فريضه است و پيروي او واجب است رد بر او رد بر خدا و رسول است معذلك فطرت ما مردم راضي نميشود كه باين فريضه بزرگ كه خير و نجات دنيا و آخرت در آن است اهميت بدهيم و از عالم ميترسيم بدرس او كمتر حاضر ميشويم يا نميشويم و اگر [ص 227] حاضر شديم مطالبه اجرت و مقرري داريم در صورتي كه اگر بسينما يا تماشاخانه يا در قهوهخانه باستماع نقالي برويم پول دستي هم ميدهيم . خلاصه اين حالات ما از همان فطرت مبدله است و بايد در صدد اصلاح برآئيم و مأيوسي هم ندارد ان شاء الله و بايد زياد گفت تا گوشها پر شود و توصيه ميكنم كه هر چه ميتوانيد در مسأله تولي و تبري كوشش فرمائيد جزاكم الله خير جزاء المحسنين و السلام عليكم و علي جميع المؤمنين .
س ١٥ - اگر كسي بگويد من امامت ائمه عليهم السلام را قبول دارم و بولايت آنها مؤمنم و لازمه اين ولايت دوستي دوستان آنها و دشمني دشمنان آنهاست آنرا در دل نيز علاقهمندم ولي اين امر يعني تولي و تبري را ركن دين نميدانم بلكه از لوازم و فروع مودت اهل بيت عليهم السلام ميدانم ، بنظر شما گوينده چنين مقاله و شخص معتقد بچنين عقيده چگونه مردي است و از نظر مذهبي [ص 228] شما او را چطور ميشناسيد ؟
جواب - نظر مذهبي حقير هم همان نظر مذهبي شماست و چنين كسي را مرد مؤمن موالي آلمحمد عليهم السلام ميدانم و چنين كسي بطور قطع اگر تتبع و ممارست در فرمايشات اهل بيت سلام الله عليهم باندازه من داشت دور نيست كه ركن هم ميدانست زيرا مرد مؤمن نظري جز پيروي آلمحمد عليهم السلام ندارد منتهي گاهي انظار علميه فرق ميكند و اشكالي ندارد و بهر حال مرد مؤمني است و برادر من است و اگر بپذيرد من هم برادر او هستم زيرا در اصل موضوع اختلاف نيست و در جواب سؤال سابق هم عرض كردم .
س ١٦ - آيا مقصود شما از لزوم دوستي دوستان و دشمني دشمنان اهل بيت عليهم السلام همان معني واقعي تولي و تبري يعني عقد قلب است يا آنكه ميگوئيد حتما بايد لفظ ركن رابع گفته شود ؟
جواب - ابدا چنين چيزي نميگويم كه بايد حتما [ص 229] لفظ ركن رابع گفته شود و اعتقادم اين نيست ، تمام منظور همان عقد قلب است لفظ آن هر چه ميخواهد باشد و لا مشاحّة في الاصطلاح و خداي واحد شاهد است كه اعتقاد پيشينيان من هم همين است و اگر غير از اين شنيده شده تهمت است و در كتب خود تصريح نمودهاند ، و متقابلا هم تمنا دارم كه اصرار در ترك آن هم نشود زيرا بطوريكه عرض كردم معلوم شد كه اين لفظ كفر و بدعتي نيست بلكه جهات مناسبت و رجحان هم دارد و باعتقاد حقير بايد مردم را مختار گذارد جز در مقابل خلاف شرع كه البته اگر مقدور شود بايد تذكر داد .
س ١٧ - وظيفه عوام شيعه نسبت بفروع دين در ايام غيبت چيست و بچه شخصي بايد مراجعه نمايند ؟
جواب - وظيفه عوام شيعه نسبت بفروع دين يا اصول دين در ايام غيبت امام عليه السلام يا ظهور امام عليه السلام فرق نميكند و در هر دو [ص 230] حال يكي است و خداوند فرمود ان الدين عند الله الاسلام يعني دين در نزد خدا اسلام است ، يعني تسليم در نزد پيغمبر صلي الله عليه و آله و خلفاي منصوص او دوازده نفس مقدس عليهم السلام و لفظ دين و هم لفظ اسلام اعم از اصل و فرع است و هر دو از دين است و اطاعت خدا و پيغمبر صلي الله عليه و آله و ائمه معصومين صلوات الله عليهم باصل شرع فريضه است ، اما در زمان حضور پيغمبر صلي الله عليه و آله يا يكي از معصومين صلوات الله عليهم معالم دين را از ايشان ميگيريم و اگر در محضر ايشان نباشيم از رواة و موثقين كه بحضورشان شرفياب شده باشند و مسائل دين را شنيده باشند و ياد گرفته باشند ميگيريم كما اينكه عمل مسلمين در زمان پيغمبر (ص) بر همين بود و در زمان ائمه اطهار هم (ص) عمل شيعه بر اين بود و دستور قرآن كريم هم همين بود كه طايفهٔ از مسلمين كه ميتوانند مخصوصا مشرف شوند و [ص 231] اخذ احكام نمايند و برگردند و بر قوم خود نقل نمايند و خداوند ميفرمايد فلولانفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا في الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون يعني چرا كوچ نميكنند از هر فرقهٔ از مسلمين طايفهٔ كه تفقه در دين نمايند و بترسانند قوم خود را وقتي كه برگشتند بسوي ايشان كه شايد بترسند ، و بر ساير مسلمين هم واجب شد كه از آنها بپذيرند و بگيرند و خدا ميفرمايد در صفت پيغمبر كه يؤمن بالله و يؤمن للمؤمنين و اين صفت همه مؤمنين است كه بايد ايمان بمؤمنين بياورند و تصديق آنها را بكنند و معني ايمان تصديق مؤمنين است . و اما در مثل اين زمان كه غيبت امام عليه السلام است و دست شيعه از دامن مباركش كوتاه است كتاب خداوند را در ميانه گذاردهاند كه ميزان قويم و راه مستقيم است و تمام فرايض و سنن و اصول و فروع در آن است ، و شرح و تفسير آن را [ص 232] باندازهٔ كه لازم دانستهاند پيغمبر و ائمه اطهار كه راسخين در علمند و از طرف پيغمبر بهمه شيعه معرفي شدهاند فرمودهاند و مأمور برجوع بآن اخبار شدهايم و مراد از سنت در نزد شيعه فرمايشات پيغمبر و ائمه اطهار است و كتاب خدا و عترت پيغمبر هرگز از هم جدا نميشوند و بايد با هم باشند و بهر دو بگيريم پس مرجع كتاب و سنت است ، و اجماع مسلمين هم دليل است و البته اجماع امت مخالف قرآن و اخبار نخواهد بود ، و دليل عقل هم البته حجت است مادام كه مخالف كتاب خدا و سنت جامعه يا اخبار آحادي كه مورد عمل علماء بوده است و اجماع بر آن نمودهاند و از طرق موثقه رسيده نباشد و دليل عقل در نزد حقير آنست كه جميع عقول تصديق صحت آن را بنمايد نه آنكه مورد اختلاف انظار باشد كه در اين صورت باز مرجع كتاب و سنت است و خداوند ميفرمايد فان تنازعتم في شئ فردوه الي الله و [ص 233] الرسول ان كنتم تؤمنون بالله و اليوم الآخر و موضوع كتاب و سنت براي رفع اختلاف است پس بدليل عقلي كه همه عقول تصديق آنرا ننموده باشند و مختلف فيه باشد نميتوان عمل كرد . خلاصه كه در مثل اين زمان هر يك از شيعه كه تحصيل علوم لازمه را كه علماء اعلام شرح دادهاند نمود و شروط خارجه ديگر را هم از عمل و تقوي و صدق و وثاقت و قوه قدسيه داراست و ميتواند حكم شرعي را از ادله آن كه ذكر شد استنباط و استيضاح نمايد او مجتهد است و در عمل خود مستقل است زيرا حكم خدا و رسول را از مأخذ گرفته است و بر ساير عوام شيعه است كه از چنين شخص عالم و فقيهي تقليد نمايند يعني مسائل دين خود را بگيرند و عمل نمايند و چنين اشخاص در زمان غيبت حاكم شرعند و صفت عمومي ايشان اينست كه حضرت صاحب الزمان عجل الله فرجه نوشت در جواب اينكه در حوادث رجوع بكه نمايند اما الحوادث [ص 234] الواقعة فارجعوا فيها الي رواة حديثنا فانهم حجتي عليكم و انا حجة الله يعني در حوادث و اموري كه واقع ميشود رجوع نمائيد در آنها برواة اخبار ما كه آنها حجت منند بر شما و منم حجت خداوند ، عرض ميكنم كه در اخبار ديگر توضيحات لازمه را در صفت رواة اخبار فرمودهاند كه بعضي را روايت ميكنم در فصل الخطاب است از وسائل در ضمن حديثي كه متلقي بقبول همه علماست ينظران الي من كان منكم ممن قد روي حديثنا و نظر في حلالنا و حرامنا و عرف احكامنا فليرضوا به حكما فاني قد جعلته عليكم حاكما فاذا حكم بحكمنا فلميقبل منه فانما استخف بحكم الله و علينا رد و الراد علينا الراد علي الله و هو علي حد الشرك بالله يعني « نظر ميكنند بكسي كه از شما باشد » يعني شيعه باشد و دين را از غير شيعه نميتوان گرفت چون محل اعتماد نيستند و اينكه علماي رجال بعضي از رواة غير شيعه را موثق ميشمرند در نزد حقير [ص 235] محل نظر است زيرا فهميدن وثاقت او ادعاي علم غيب است و از روايات تاريخي بيش از ظني حاصل نميشود و ظن خاصي هم كه از ادله شرعيه حاصل ميشود اين نيست و عمل بچنين ظني دليل ندارد اما آنچه محقق است همين است كه شيعه نيست پس چه وثاقتي دارد اگر موثق بود بخودش خيانت نميكرد و اينكه علما هم بحديث موثق گاهي عمل ميكنند بضميمه قراين ديگر است و در اخبار متعدده فرمودهاند كه از اين جماعت هيچ قبول نكنيد ، خلاصه و از اينكه فرمودهاند « از شما باشد » معلوم است كه محبت هم بايد داشته باشد چنانچه در فصل الخطاب است از وسائل كه دو نفر از اصحاب نوشتند بحضرت ابوالحسن اول عليه السلام كه از كه بگيريم معالم دين خود را پس نوشت بآنها فهمت ما ذكرتما فاعتمدا في دينكما علي كل مسن في حبنا و كل كثير القدم في امرنا فانهم كافوكما ان شاء الله تعالي يعني فهميدم [ص 236] آنچه ذكر كرديد پس اعتماد بكنيد در دين خودتان بر هر كه پير در محبت ماست و در امر ما بسيار قدم زده پس اين جماعت كفايت شما را ميكنند ان شاء الله تعالي . باري منظور تفصيل زياد نيست برگرديم بمعني حديث شريف فرمود « و حديث ما را روايت كند » نه حديث غير ما را « و نظر در حلال و حرام ما داشته باشد » يعني دقت داشته باشد و صاحب نظر باشد « و بشناسد احكام ما را » يعني همان نظر تنها كافي نيست بايد اهل فهم باشد و اي چه بسيار كه تحصيلات هم دارند و اهل نظر هم هستند معذلك فهم و سليقه ندارند و در حديث فرمودند كه ما يكي از شما را فقيه نميشماريم تا معاريض و وجوه كلام ما را نفهمد و در حديثي فرمودند كه بايد عارف بلحن ما باشد و زبان ما را بفهمد . فرمودند « بحكم چنين كسي راضي شويد كه من او را حاكم بر شما قرار دادم و هر گاه چنين كسي حكمي بحكم ما كرد و از او قبول نشد استخفاف [ص 237] بحكم خدا شده و رد بر ما شده و ردكننده بر ما ردكننده بر خداست و مشرك است » ، و در حديثي است از حضرت صاحب الزمان عجل الله فرجه كه عذري نيست براي هيچيك از دوستان ما كه شك نمايند در آنچه ثقات ما از ما روايت ميكنند .
عرض ميكنم تفصيل مسأله زياد است و غرض ما هم اختصار و اگر چه ممكن بود تمام جواب را در دو سطر عرض كنم ولي آنچه شايسته و مناسب حقير است اينست كه اعتقاد خود را با دليل آن عرض كنم . و در خاتمه بيك سطر جامع از حديث مفصلي كه حضرت عسكري عليه السلام ميفرمايد در صفت علما مطلب را تمام ميكنم كه فرمود فاما من كان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدينه مخالفا علي هواه مطيعا لامر مولاه فللعوام ان يقلدوه يعني اما هر كه از فقها كه نفس خود را نگاه دارد و حفظ نمايد دين خود را و مخالف باشد با هواي خودش و مطيع باشد امر مولاي خود را پس براي عوام است كه تقليد او را نمايند ، [ص 238] پس وظيفه عوام شيعه اين شد كه بچنين اشخاص در زمان غيبت امام عليه السلام رجوع نمايند و دين خود را از ايشان بگيرند .
س ١٨ - نظر شما درباره شيعياني كه از قرنهاي پيش بعلما و مجتهديني از قدما مثل آيات الله صدوق و كليني و شيخ طوسي و سيد مرتضي و نظاير آنها و همچنين در متأخرين از قبيل آيات الله شيرازي و خراساني و يزدي و اصفهاني و قمي مراجعه كردهاند و بفتاوي آنها عمل نمودهاند چيست ، آيا بنظر شما اين عمل درست بوده و آنها مأجورند يا نه ؟
جواب - علماء اعلام و مجتهدين كرام كه نام مقدس آنان را بردهايد و نظاير آن ذوات مقدسه كه از صدر اسلام بودهاند و الآن هم بحمد الله هستند حجج اسلام و حمله دين حضرت خير الانام بودهاند و در اجتهاد و تقوي و علو مقام ايشان شبهه نيست و مرجع شيعه و مروج احكام حضرت [ص 239] جعفر بن محمد عليه السلام بودهاند و خواهند بود و زمين از وجود ايشان خالي نميماند ، البته كساني كه در فروع عملي از ايشان تقليد نمودهاند مثاب و مأجورند و اداء وظيفه نمودهاند .
س ١٩ - در بعضي كلمات و نوشتجات شما به مجتهدين حملاتي نمودهايد و جملات تندي ادا كردهايد خوب است مقصود خود را شرح دهيد .
جواب - منظور من از مجتهديني كه درباره آنها بتندي سخن گفتهام مجتهديني بوده كه در فقاهت بائمه اطهار و اهل بيت عصمت عليهم السلام مراجعه نميكردهاند و روي قياس و استحسان فتوي ميدادند و با دين خدا بازي ميكردند و اين قبيل مجتهدين در زمان ائمه عليهم السلام مورد تنفر و انزجار اهل بيت عليهم السلام بودهاند ولي مجتهدين معظم شيعه كه در فتاواي خود متكي باخبار اهل بيت عليهم السلام هستند مانند ذوات مقدسه نامبرده نه تنها بمقامات مقدسه آنها [ص 240] جسارتي ندارم بلكه افتخار دارم از ايشان اخذ علم و روايت نمايم و مقام مقدس آنها در حد اعلاي احترام و عظمت است .
س ٢٠ - بطوريكه ميدانيد در هر زمان شيعيان اثنيعشري مجتهدي را كه بتصديق علما و دانشمندان دين اعلم است و در طول زندگي پيوسته ملازم تقوي و صحت عمل بوده بعنوان مرجع تقليد خود تعيين و در فروع طبق فتواي او عمل ميكنند اگر تابعين شما امروز يا در آينده مثل ساير شيعيان بفتاواي همان مجتهد كه اعلم و اتقي شناخته شده عمل نمايند بنظر شما عمل آنها صحيح است يا نه ؟
جواب - اين مسأله هم طويل الذيل است و دعاگو را مجال تفصيل نيست و اگر بخواهم حق بيان را ادا كرده باشم و استقصاي ادله نمايم و موارد اختلاف و اجماع و تشريح ادله را عرض كنم با زبان فارسي مشكل است و اگر صرف نظر نمايم و [ص 241] بسكوت بگذرانم مشكلتر زيرا نظر دعاگو را خواستهايد و بايد امتثال امر نمايم و اگر ايجاب تكليفي نفرموده بوديد اولي و انسب بود بجهت اينكه با وجود سيرت مستمره علماي اعلام از اول اسلام و جريان امور شيعه بنحو جاري معلوم كه محققا كاشف از رضاي معصوم است صلوات الله عليه باضافه تقريري كه در صريح اخبار خود فرمودهاند و الآن هم عموم شيعه بر همان سيرت و كيفيت سلوك ميكنند ديگر محتاج به بيان تازهٔ در اين خصوص نبود الا اينكه خواستهايد عقيده اين ناچيز را بدانيد و ناچارم كه از آنچه از تعليمات اساتيد علي العجاله در نظر است و بآن اعتقاد ورزيدهام و بالاخره مؤداي نظر قاصر است شمهٔ بعرض برسانم .
عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله كه در وجوب تقليد اعلم يا جواز آن از اواسط اسلام بين اصحاب رضوان الله عليهم اختلاف واقع شده و قول مشهور وجوب تقليد اعلم است و غير مشهور هم قائل [ص 242] باستحبابند يعني جواز تقليد مفضول با وجود فاضل ، و اساسا خيال ميكنم كه تشديد زيادي در اصل اين موضوع نيست زيرا بيشتر اين اختلاف از زبان اشخاص شنيده ميشود كه گاهي با هم بحث دارند و گاهي هم در بعض كتب خوانده ميشود اما در عمل كه ملاحظه ميشود يك جريان طبيعي است كه شرع هم تنفيذ فرموده و اجازه داده و همه شيعه بهمان طريقه راه ميروند و انكاري بر يكديگر ندارند و همه ميدانند كه تقليد مجتهد اعلم و اتقي در صورت امكان البته فضيلت دارد و دانشمندان و عدول اهل خبره هم هميشه در صدد تعيين چنين شخصي بودهاند و هستند ولي از آنجا كه دنيا دار اعراض است و غالبا حقايق پوشيده و براي عوام مقلدين هم جز رجوع باهل خبره كاري ميسر نيست و تكليفي جز اين ندارند ولي معذلك و مع التأسف مراجعه بآنها هم غالبا كاشف از حقيقت نميشود زيرا كه اختلاف شديد در ميان همان علما [ص 243] و خبرگان هميشه بوده و هست و براي عوام هم قاعده و ملاكي كه تصديق يك دسته از اهل خبره را ترجيح دهند نيست و اختلاف خود آن عدول مصدقين هم كه امري است محسوس و پيش چشم است و تصريح اصحاب رضوان الله عليهم هم همين است كه اعلميت بشهادت عدلين اثبات ميشود مادام كه شهادتشان معارض با بينه ديگر نباشد و چنين چيزي هم تا حدودي كه اطلاع داريم كمتر اتفاق افتاده و در همين اواخر اختلافاتي كه بين تابعين آيات الله عظام در نيم قرن اخير بود هنوز فراموش نشده و شهادتهاي متعارضه بسيار شنيده ميشد گو اينكه در ميانه خود آن ذوات مقدسه نه حقيقت امر مشتبه بود و نه اين اختلاف را داشتند و امضا و تنفيذ احكام يكديگر را ميكردند ولي قصد اين است كه همه آن بزرگواران صاحب حكم بودند و ترجيح هيچيك از آنها از هيچ راه براي عوام مقلدين ممكن نبود زيرا خودشان كه [ص 244] عامي بودند علماي اهل خبره و عدول مصدقين هم جهات تشخيصشان چون اختلاف داشت مختلف بودند و در حقيقت امر هم اگر دقت فرمائيد تشخيص اين امر گاهي باندازهٔ مشكل است كه ميتوانيم بگوئيم كسي جز معصوم عليه السلام نميتواند تشخيص دهد زيرا شناختن اعلم واقعي شأن كسي است كه فوق همه باشد و آن منحصر بمعصوم است .