و خيال لطيف ديگر بنظرم رسيد كه عرض كنم ، همه ميدانيم [ص 149] كه امام (ع) معصوم كلي است و معصوم آنست كه در جميع كارهايش معصوم باشد و الا گناهكار است پس اگر گناه كردن بد است خيال گناه كردن هم بد است ، عيسي (ع) بحواريين فرمود موسي امر كرده بود كه زنا نكنيد اما من امر ميكنم كه خيال زنا هم نكنيد زيرا اطاقي كه در آن آتش كردند سقفش دود ميزند ، پس بديهي است كه امام خيال گناه نميكند و گناه آنست كه بر خلاف امر خدا باشد پس امام خيالي بر خلاف امر خدا و بر خلاف حقيقت نميكند خاصة كه امام عالم است و شاهد بر خلق آسمان و زمين است كه در چندين جاي قرآن تصريح دارد كه انبياء خدا شهداء بر خلقند و پيغمبر (ص) شاهد بر همه آنهاست و ائمه اطهار هم نفس پيغمبرند و شاهد بر همه چيزند و شاهد واقعي آن كسي است كه ميداند و شهادت حق آن است كه از روي علم باشد و شهادت ائمه اطهار (ص) مثل شهادت اين شهود عدول ظاهري [ص 150] نيست كه گاه از روي بي‌علمي و گاه شهادت بدروغ ميدهند و ناچار ميشوند جرح شهود نمايند اما شهادت ايشان از روي علم و عيان است نه از روي جهالت و خداوند ميفرمايد الا من شهد بالحق و هم يعلمون پس ايشان شاهدند چنانچه در تفسير آيات شهادت ملاحظه ميفرمائيد مي‌بينيد كه همه راجع بايشان است و خداوند مي‌فرمايد بئس للظالمين بدلا مااشهدتهم خلق السموات و الارض و لا خلق انفسهم و ماكنت متخذ المضلين عضدا كه مفهوم آيه شريفه كه موافق منطوق آيات ديگر است اينست كه عدول را كه ائمه اطهارند شاهد آسمان و زمين و خلق انفس اين خلق قرار داده و آنها را اعضاد و اشهاد قرار داده كه در زيارات و اخبار زياد ديده‌ايد ، پس كسي كه چيزي را مي‌داند و معصوم هم هست خيال بر خلاف آن نميكند و تصور آنچه خدا قرار نداده نميكند پس خيالش موافق امر خداست و بقدر ذرهٔ مخالفت ندارد [ص 151] زيرا اگر مخالفت داشت ولو جزئي هم بود بقدر همان جزئي ديگر معصوم نبود پس معصوم كلي نميشد پس وقتي كه مخالفت ابدا نبود موافقت است موافقت من جميع الجهات اتحاد است و يگانگي است پس خيال امام با فعل خدا مطابق است و فعل خدا هم مؤثر است پس اشكالي ندارد .

و مبادا العياذ بالله خيال كني كه آنچه عرض ميكنم اينها لفّاظي است و حقيقتي ندارد و خيال كني امثال ما و تو هم اگر راضي بيك حقيقت و امر واقعي شديم يا راضي بكاري كه ديگري كرده شديم و همانطور خيال كرديم پس ما هم امام ميشويم و ما هم مؤثر ميشويم و آن آثار و افعال قائم بما ميشود بنا بر اين تحقيق ، زيرا عرض ميكنيم خيال ما و تو قياس بخيال امام نميشود زيرا ما عالم و شاهد نيستيم و از روي كشف و عيان علمي نداريم و از آن گذشته ما جزئي هستيم و امام و پيغمبر وجودشان كلي است ، آيا نمي‌گوئي به پيغمبر عقل كل يعني [ص 152] تمام عقل پيش اوست و پيغمبر مبعوث بر تمام ملك است تا قيامت و امام عصر امام كل ملك است تا قيامت و الامام لايقاس به احد من الناس .

و باضافه بدانيد كه خدا شاهد است من غرضي كه ندارم و براي من چه فايده دارد كه فضيلتي بر كسي اثبات نمايم كه خدا قرار نداده باشد ولي آنچه عرض ميكنم مضمون آيات و اخبار است كه مكلف هستم اعتقاد بآن بورزم و غلو هم آنست كه براي خلق اثبات خدائي نمايند العياذ بالله اما اگر خدا را همان طور كه حضرت امير فرمود و خودش در كتاب مجيد فرمود از جميع صفات خلقي تنزيه نمودي آن توحيد است و امروز ديگر حوصله مردم هم قدري وسعت پيدا كرده ان شاء الله ، آيا نمي‌شنويد براي هيدرژن و بمب اتم چه قدرتها مينويسند و براي امام اندك قدرتي را مستبعد ميشماريد و از عجايب خلقت خداي بزرگ تعجب ميكنيد كه چنين بندگان هم داشته باشد و آيا كسي خيال [ص 153] ميكند كه هيدرژن شريك خدا شده نعوذ بالله يا خودش مشرك شده است نه والله ، پس اين فضيلت شنيدنش قابل تحمل است و لله در القائل ابن الازري :

ما عسي ان اقول في ذي معاليٍ علة الدهر كله احديها

و ابن ابي‌الحديد معتزلي ميگويد :

و يا علة الدنيا و من بدو خلقها له و سيتلو البدو في الحشر تعقيب

باري از مطلب دور شدم عرض ميكردم چون امام معصوم در جميع مراتبش راضي بفعل پروردگار شده و بقدر اندك مخالفتي هم ندارد و خلاف عصمت از او سر نميزند پس خودش فعل خدا شده و همه آثار و صفات فعل خدا در او جمع شده و هيچ نقلي نيست . و اين خلاصهٔ بود از آنچه در اين مسأله بنظر قاصر رسيد اميد است كه مقبول افتد ان شاء الله .

[ص 154] و چون سخن باينجا رسيد بر حسب تذكر يكي از علماي اعلام و اخوان عظيم الشأن كه مخصوصا از ايشان سؤال كرده بودم كه موضع چنين عبارتي را در كتب هر يك از اساتيد ديده باشند و بياد داشته باشند نشاني دهند عبارت را در شرح خطبه سيد استاد اعلي الله مقامه نشاني دادند و يافتم كه در ضمن تفصيل مفصلي در باب علم امام (ع) ميفرمايد كه موجودات غيبيه و شهاديه همه متقوم بتخيلات امام و تصورات اوست كه هر گاه ساكن از آنها شود عالم معدوم ميشود پس تصور ايشان عليهم السلام علت كون است هم‌چنانكه تصور تو براي نوشتن و ايستادن علت براي اين دو است كه ممكن نيست تحقق اين دو بدون او ، تا آخر عبارت ، و با مراجعه و مطالعه تمام آن عبارات و سابق و لاحق آن مي‌يابيد كه اين امر مربوط به بشريت خاصه ايشان نيست بلكه اين شأن مقام كليت است و مقام فعل پروردگار است كه همه چيز [ص 155] قائم و متحقق بامر خداست و امام (ع) حاكي آن مقام ميشود و بنام او خوانده ميشود و اين مجاز شايعي است و از باب تسميه حالّ بر محل است و قرينه مطلب در خود همين كلام هم موجود است زيرا بديهي است كه آنچيزي كه اگر ساكن شود عالم معدوم ميشود اين خيال و تصور ظاهر كه در دماغ بشري امام است نيست ولي اين اطلاق از باب حكايت است مانند آئينه كه حاكي آفتاب ميشود و اسم آفتاب بر او صدق ميكند و اين نورانيت و صفات آفتاب كه در آئينه بروز ميكند از جسم آئينه نيست زيرا آئينه بيش از سنگي صاف و صيقلي نيست و مطلب ايشان هم همان است كه ما ذكر كرديم ، و خود ايشان هم در صفحات قبل تصريح ميفرمايند كه اين حالات و آثار و علوم در مقام بشريت ايشان دائمي نيست بلكه بر حسب التفات است و در مقام بشريت وقتي كه التفات بچيزي ندارند نميدانند آنرا و وقتي هم كه التفات [ص 156] بچيزي نمودند مخالف آنرا نميدانند مگر با التفات ديگر . و بهر حال كه شرح كلمات ايشان مفصل است و بهمين اندازه خوشوقت شدم كه آنچه در اين مقام عرض كردم همان است كه ايشان فرموده‌اند .

و بايد در خاتمه اين عبارات مختصره عرض كنم كه دلايل ما در آنچه عرض كرديم يا بعد از اين عرض كنيم از كتاب خدا و فرمايشات پيغمبر و اهل بيت و اقوال علماي شيعه و سني آنقدر است كه از حد احصا خارج است و اينجا رعايت اختصار و ملاحظه عوام از برادران را نموده‌ايم قل لو كان البحر مدادا لكلمات ربي لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات ربي و لو جئنا بمثله مددا و حمد ميكنيم خدا را كه امروز آنقدر از فضايل آل‌محمد عليهم السلام ظاهر و ضروري شده است كه محتاج بتفصيل زياد نيست .

س ٩ - اگر كسي بگويد با حب آل‌محمد (ع) ترك فرايض و واجبات مثل نماز و روزه و زكوة يا [ص 157] ارتكاب محرمات از قبيل قتل نفس و زنا و شرب خمر ضرري ندارد و مانع سعادت نميشود درباره چنين كسي شما چه ميگوئيد ؟

جواب - اين مسأله هم طويل الذيل است ولي سعي ميكنم مختصر جواب عرض كنم اما با اين مقدمه مختصر كه در اين مسأله و در جميع مسائل بدرد مطالعه‌كنندگان منصف ميخورد و بناي جميع اهل تحقيق دنيا هم بر همين است كه اگر واقعا بدون هيچ غرضي خواستند عقيده و مسلك كسي را بدانند و بالفرض تاريخ‌نويس باشند و بخواهند عقيده يك مرد تاريخي را بفهمند سعي ميكنند اگر كتابي از او دست آوردند اقلا تمام كتاب را بخوانند بلكه در كلمه كلمه آن كتاب دقت ميكنند و بيك جا و دو جاي از كتاب او قناعت نميكنند بلكه عرض ميكنم اگر آن مرد صاحب تأليفات متعدده است سعي ميكنند بحد امكان هر چه در آن موضوع نوشته دست بياورند و [ص 158] بخوانند و مغز عقيده او را دست بياورند زيرا غرض خاصي ندارند جز كشف حقيقتي كه منظور دارند و اگر سليقه خود مورخ هم بنحو ديگر است مانع از اين تحقيق نيست و اين ترتيبي است كه عادت جميع اهل علوم بر همين است حتي اگر كسي بكتاب خدا هم رجوع كند و فقط يك آيه يا دو آيه را بخواند مطلب خدا دستش نميآيد با اينكه اصدق القائلين است و از حيث فصاحت و بلاغت هم بدرجه‌ايست كه در كلام بشر مثل آن متصور نيست بلكه معجز است با همه اين مراتب اگر كسي يك آيه قرآن بخواند كه يضل الله من يشاء و بآيات ديگر رجوع ننمايد بطور قطع جبري ميشود و ميگويد خدا خود گمراهان را گمراه كرده و ظلم فاحشي است ، اگر آيه ديگر هم بخواند كه خدا فرمود و اضلهم السامري معتقد ميشود كه خدا هم ظالم است العياذ بالله و هم عاجز زيرا جمعي را خودش گمراه كرده و برخي را هم سامري و [ص 159] خدا او را هم منع نكرده و اين خلق عاجز ضعيف چه بايد بكنند ؟ و قصدم مثلي بود كه حتي يك آيه يا دو آيه قرآن هم در اثبات مطلبي كافي نيست حالا اينكه كتاب خداست تا چه رسد بكتب خلق ، و محقق است كه هيچ عالمي نتوانسته و نميتواند مطلبي را كه مينويسد جميع مقدمات و شروط و ملزومات آنرا در هر موقع كه تكرار ميكند دوباره هم بنويسد و اين محال است و هيچ عالمي هم نميتواند كه الفاظ متشابه در كلامش نداشته باشد و اگر ممكن ميشد اقلا خداوند در كلام معجزنظام آيات متشابهه را ترك كرده بود بجهت اينكه خدا كه از كسي ترسي و تقيهٔ هم ندارد و قصد خدا هدايت است و عبادت ، ديگر كلام دوپهلو يعني چه ، يا كلامي كه ظاهرش كفر است و خودش هم دستور فرموده كه تا نفهميد و سؤال از دانايان آن ننمائيد پيروي نكنيد يعني چه و براي چه فرموده ؟ پس بدانيد كه اولا متشابه البته بايد باشد و الا [ص 160] مطلب ادا نميشود و اهل علم خوب ملتفت هستند كه حتي اگر كسي عالم نباشد اما منشي قابلي باشد ميداند كه بعض مطالب الفاظ متشابهه لازم دارد ، در متن قوانين عرفي و عبارات و مقالات سياسي ملاحظه فرمائيد كه تمامش متشابه است بلكه محكم كم دارد ، در عبارات فقها اين‌همه الفاظ : فتأمل ، لايخفي ما فيه ، و الاحوط كذا ، لولا الشهرة لقلت كذا ، فيه تأمل ، و از اين قبيل اينها از چيست ، پس چرا تصريح نكرده‌اند ؟ آقاي من اين مطالب لفظ صريح ندارد يا مصلحت در تصريح نيست پس اين عبارات بي‌جهت نيست ، هزارش نكته مي‌بايد بغير از حسن زيبائي ، در تاريخ رسول خدا ملاحظه فرمائيد وقتيكه اراده سفري مي‌فرمود البته دروغ كه نمي‌فرمود ولي كسي نمي‌فهميد اراده كجا را دارد يا بعكس مقصد مي‌فهميدند تا بعد از آني كه تشريف ميبرد آنوقت مردم ميفهميدند بديگران هم در بعض موارد همين طور دستور فرموده . [ص 161] باري نميخواهم سخن دراز كنم اما منصفانه توجهي فرمائيد اولا متشابه از كلام عاقل برداشته نميشود ، ثانيا تمام حكماي دنيا و مخصوصا مبلغين بزرگ دنيا مثل پيغمبر و ائمه اطهار (ص) بناشان بر اين است كه تمام مطلب را در يك جا نميفرمايند زيرا علاوه بر آنكه ممكن نيست از حكمت هم نيست و نبايد در يك جا گفت بدلائلي كه فعلا در صدد نيستم ، و اين قسمت را هم بايد باز عرض كرده باشم كه شبهه براي احدي نمانده الحمد لله كه مشايخ و اساتيد ما اعلي الله مقامهم در هيچ جا مطلبي بيان نفرموده‌اند كه از مضمون اخبار و آيات خارج شده باشند و الحمد لله و ميتوانم اطمينان بدهم بمطالعه‌كنندگان كه در كتب ايشان بر خلاف فرمايش خدا و رسول يك كلمه نيست ، بلكه علاوه ميكنم كه هميشه ساعي بوده‌اند در هر مطلبي بهمان كيفيت و همان الفاظ كه ائمه اطهار جاري شده‌اند جاري شوند زيرا تبليغ فرمايشات ايشان [ص 162] بايد بهمان سليقه باشد كه خودشان ميكردند و علم انشا و خطابه را هم بايد از خودشان آموخت و نميشود گفت كسي از خود پيغمبر و ائمه (ص) داناتر است كه چه جور حرف بزند و تبليغ نمايد كه مؤثرتر باشد يا كسي از ايشان دلسوزتر است بر امت و دايه مهربان‌تر از مادر است و در حديث فرمودند نحن امراء الكلام و فينا تنشبت عروقه و تهدلت غصونه .

باري بعد از تمهيد اين مقدمه عرض ميكنم در اين مسأله اگر منظور بعض بيانات مولاي من است (اع) در كتاب ارشاد يا تأليفات ديگر عرض ميكنم آنچه فرموده‌اند فرمايش خدا و رسول است بدون كم و زياد منتهي چون مسأله مشكلي است بايد جهات اشكال را تحقيق كرد و روي هم كرد و مطلب را دست آورد و چون الآن مجال ندارم كه بگردم و به‌بينم كجا چه فرموده‌اند اصل حقيقت امر و خلاصه مطلب و اعتقاد خود و ايشان را بهر اندازه كه توانستم بطور [ص 163] اختصار عرض ميكنم و خداوند هم شاهد و وكيل است . پس عرض ميكنم كسي كه تارك همه فرايض و مرتكب محرمات كبيره است بطوريكه فرموده‌ايد و مدعي حب آل‌محمد است صلوات الله عليهم وجود همچو كسي محال است و انسان نبايد براي فرض محالي حكم فرضي محالي بگويد ولي معذلك امتثالا عرض ميكنم اگر ترك فرايض و ارتكاب محرمات را از روي عمد و انكار ميكند اين كافر است و دروغگو است و دعوي ولايت را بدروغ ميكند و اين غرور شيطاني است و ولايت ايشان را ندارد و حضرت صادق (ع) فرمود كذب من زعم انه يحبنا و هو متمسك بفرع غيرنا يعني دروغ گفته آن كسي كه دعوي دوستي ما را دارد و متمسك بفروع ديگران است ، يعني مرتكب اين نوع معاصي است كه شمرده‌ايد . اما اگر ادعاي دوستي دارد و اين نوع اعمال منهيه يا ترك فرايض از او سر ميزند [ص 164] بدون انكار بلكه از باب جهالت يا فراموشي يا خطا يا غلبه شهوتي از شهوات و واقعا دوستي هم دارد اين اهل نجات است بطور قطع و علامتش هم همين است كه از جميع اين اعمال نادم ميشود ولو دم مرگ باشد و بر او ميآمرزند و او را شفاعت ميكنند و بجهنم نميرود و امام (ع) در حديثي قسم خورد كه حتي يك نفر از شما در جهنم ديده نميشود و دوست علي تمام گناهان او آمرزيده است بطور قطع و آنقدر حديث براي شاهد عرضم دارم كه يك كتاب حجيم ممكن است بشود و همه هم موافق با قرآن است و خداوند فرمود قل يا عبادي الذين اسرفوا علي انفسهم لاتقنطوا من رحمة الله ان الله يغفر الذنوب جميعا يعني اي بندگان من كه اسراف كرديد بر نفس خود يعني مرتكب گناهان شديد از رحمت خدا مأيوس نشويد كه خدا جميع گناهان را خواهد آمرزيد ، و در آيات ديگر مأيوسي از رحمت خدا را كفر و ضلالت شمرده [ص 165] است . حال آيا ايراد ميكنند كه اين نوع از آيات و اخبار را روايت نكنيم و مردم را از رحمت خدا و تفضل اهل بيت بكلي مأيوس نمائيم كه يك‌باره از خدا و پيغمبر و اهل بيت معرض بشوند اينكه نميشود ، و البته اين آيات هم درباره كساني است كه عمل صالح هم دارند و خلطوا عملا صالحا و آخر سيئا عسي الله ان يتوب عليهم و لفظ عسي هر جا خداوند بر خود فرموده بمعني وجوب است يعني البته ميآمرزد ، ولي فرض شما اين بود كه عمل صالح اصلا نكند و جميعش كار بد باشد ، عرض ميكنم اولا كه ممكن نيست و هر چه باشد ولو يك عمل كوچك باشد در عمر خودش كرده ولو بقدر اينكه يك قسمي بحق علي خورده باشد يا يك دوست علي را يك روز ديده و او را دوست داشته يا يك روز از يك نفر دوست دستگيري كرده و اين خود عملي است و هر چه باشد اعمال كوچكي البته دارد ، وانگهي خود ولايت و دوستي عملي است كه [ص 166] فوق همه اعمال و اصل آنهاست و ساير اعمال صالحه همه شاخ و برگ همان عمل است كه ولايت و دوستي باشد و بهمين جهت است كه در اخبار متواتره و آيات متكثره است كه اعمال منافقين و دشمنان اهل بيت صلوات الله عليهم قبول نميشود و صلوة و صوم و حج و جميع اعمالشان خدعه و رياء و سمعه است و آيه شريفه و قدمنا الي ما عملوا من عمل فجعلناه هباءً منثورا درباره همانهاست چون عمل آنها اصل و ريشه و مأخذ ندارد مثل عدهٔ كه در كربلا حاضر شدند با آنهمه قدس و تقوي كه

يٰس كنند حرز و بطٰهٰ زنند تير قرآن كنند حفظ و امام مبين كشند

حال آنها هم كه امام را نكشتند ولي ولايت او را ندارند همين حكم را دارند مگر آنكه آنقدر جاهل باشند كه مطلقا معرفت ائمه را حاصل نكرده باشند كه اگر هيچوقت دشمني هم نكرده باشند [ص 167] ممكن است بجهنم نروند ولي اهل بهشت هم قطعا نيستند زيرا بهشت را خدا از نور سيدالشهداء صلوات الله عليه خلقت فرموده و كسي آنجا ميرود كه نور او در قلبش باشد و بنماز و روزه تنها بدون ولايت كار نميگذرد اما ولايت آل‌محمد (ع) بدون عمل زياد هم ممكن است اسباب نجات باشد زيرا آن اصل است مثل درختي كه ريشه دارد اما شاخ و برگ آنرا قطع كرده باشند اميد است كه دومرتبه برويد اما اگر شاخ و برگ بسيار هست و درخت بسيار بزرگ و زيبا و سايه‌گستر و پرثمري است اما ريشه آنرا قطع كرده باشند بزودي اين شاخ و برگها مي‌خشكد ، و مثَل اين هر دو را خدا در قرآن زده است الم‌تر كيف ضرب الله مثلا كلمة طيبة كشجرة طيبة اصلها ثابت و فرعها في السماء تؤتي اكلها كل حين باذن ربها و يضرب الله الامثال للناس لعلهم يتذكرون ، و مثل كلمة خبيثة كشجرة خبيثة اجتثت من فوق الارض ما لها من قرار يثبت [ص 168] الله الذين آمنوا بالقول الثابت و از حضرت صادق عليه السلام است در تفسير آيات شريفه كه اين مثلي است كه خداوند براي اهل بيت زده است و براي دشمنان ايشان ، عرض ميكنم شجره طيبه آل‌محمدند صلوات الله عليهم و شيعيان ايشان و ثمره آن درخت علوم ايشان است كه هميشه ثابت خواهد بود و ايمان با قول ثابت است و محبت و ولايت و البته اعمال صالحه از لازمه محبت و ولايت است و هر جا هم كه خدا در قرآن لفظ ايمان را فرموده متعاقب آن عمل صالح را ذكر فرموده و هيچكس نگفته كه ايمان و ولايت تنها كفايت است و اگر در جائي هم گفته شده متمم كلام را در همان صفحه يا صفحه بعد يا قبل آن بخوانند ، و تحقيق مطلب را كه در همه جا بيان كرده‌اند اينست كه هر چه ايمان قوي‌تر باشد عمل صالح طبعا زياد ميشود و اخبار متعدده هم داريم كه تأكيد در عمل ميفرمايند و ميترسانند كه [ص 169] بولايت و دوستي و ايمان بما قانع نشويد كه عمل لازم است و تقوي و بدون عمل كار نميگذرد و شبهه در اين باب نيست حتي آنكه در قرآن است ثم كان عاقبة الذين اساؤا السوئٰي ان كذبوا بآيات الله يعني عاقبت بدكاران و گناهكاران بآنجا ميرسد كه آخر تكذيب آيات خدا را ميكنند ، يعني ايمان و ولايتشان تمام ميشود و انكار ميكنند و شبهه نيست كه بدكاري و تنها اتكاء بدوستي صحيح نيست و هيچكس نميگويد دوستي تنها بدون هيچ عملي بدرد انسان ميخورد بلكه ميگوئيم بفرض اينكه كسي هيچ عمل ندارد و تمام محرمات را مرتكب ميشود و فرايض را ترك ميكند اين مطلقا دوستي ندارد و ادعاي او دروغ است و شاهد و بينه ندارد و حرف راست برهان لازم دارد و برهان دوستي علي عمل صالح و امتثال امر علي است منتهي آنچه گفته شده و ائمه اطهار در اخبار فرموده‌اند و خدا در قرآن وعده فرموده اينست [ص 170] كه با وجود بودن ولايت خداوند همه گناهان را ميآمرزد اما نفرموده‌اند هر چه ميخواهيد گناه بكنيد و همان ولايت كافي است حالا اگر بعضي سوء تعبير نموده‌اند يقين غرض خاصي داشته‌اند يا مطلب را نفهميده‌اند ، و تمام مطلب دو كلمه است كه اگر ترك عملهاي واجب و بجا آوردن محرمات هر چه باشد از روي عمد و انكار و رد بر آل‌محمد است عليهم السلام كه عينا رد خدا و رسول هم همين است اين ايمان نيست بلكه اسلام هم نيست و معلوم است كه اعمال چنين شخصي قلبي و ذاتي است و اين قابل آمرزش نيست ولو پيغمبر خدا بر آنها استغفار نمايد و حكايتش در قرآن است كه پيغمبر (ص) بر مخالفين و منافقين امت استغفار فرمود از كمال مرحمت و دلسوزي و خداوند باو وحي كرد ان تستغفر لهم سبعين مرة لن‌يغفر الله لهم يعني اگر بر آنها هفتاد بار استغفار كني هرگز خدا نمي‌آمرزد آنها را ، و پيغمبر [ص 171] (ص) از كمال لطف بنا بمفهوم آيه مباركه صد بار استغفار فرمود باز آيه نازل شد سواء عليهم استغفرت لهم ام لم‌تستغفر لهم لن‌يغفر الله لهم يعني چه استغفار كني بر آنها چه نكني مساوي است خداوند قوم ظالمين را هدايت نميكند ، پس اين جماعت يك دسته هستند كه عمل صالح هم بدروغ و ريا و سمعه بكنند نماز و روزه و زكوة و حج و همه چيز را هم بجا بياورند فايده ندارد چون اعمالشان ريشه ندارد ، و اما آنها كه ولايت دارند اگر نيكوكارند و عمل صالح دارند كه چه بهتر ، و اگر هم عمل كمي دارند و شايد ترك واجبات هم كرده‌اند ارتكاب محرمات هم نموده‌اند اين اعمال از روي جهالت و اعراض دنياست و نادم و تائب خواهند شد و شفاعت آل‌محمد عليهم السلام شاملشان خواهد شد و بايد نادم شوند و كمال اميدواري برحمت خدا و فضل او داشته باشند و تدارك گذشته را بنمايند و مأيوس نشوند .

[ص 172] و بايد بپرسيم كه اگر شفاعت آل‌محمد عليهم السلام بر ما گناهكاران نيست پس بر كيست ؟ اما نيكوكاران كه خداوند در قرآن ميفرمايد ما علي المحسنين من سبيل يعني نيكوكاران حرجي بر آنها نيست ، و اما كفار و منكرين را هم كه خدا اذن در شفاعت آنها نميدهد و ميفرمايد من ذا الذي يشفع عنده الا باذنه و شنيدي در آيه فوق كه استغفار پيغمبر را هم درباره آنها قبول نفرمود ، پس باقي ماند در ميانه اين دو طبقه امثال ما ضعفاي دوستان كه گناهكاريم و چشم شفاعت داريم و عمل صالحي هم كه اطمينان كامل بصحت آن داشته باشيم نداريم ، تمام غرق گناهيم و يك حسين داريم . آقاي فلسفي ، از براي خدا و آفتاب قيامت آيا ميخواهيد صدي نود و نه امت پيغمبر را مأيوس از رحمت فرمائيد كه عمل صالح كم دارند ؟ چه كنيم ضعيفيم ، ولي علاج قاطع اين است كه هر قدر ميتوانيد در منابر و مجالس مردم را اميدوار [ص 173] بآل‌محمد عليهم السلام فرمائيد كه دوستي و ولايتشان زياد شود ولايت و دوستي كه زياد شد آنوقت پيروي دستورهاي ايشان را خواهند كرد و عموما صاحب اعمال صالحه ميشوند و دنيا گلستان خواهد شد امر معاش و معاد مردم منظم ميشود خدا ميفرمايد ان كنتم تحبون الله فاتبعوني معني آيه اينست كه اگر دوستي نيست پيروي نمي‌كنند اگر هم بنفاق و رورنگي متابعتي هم بكنند فايده ندارد ، پس بايد مردم را تحريص بر ولايت آل‌محمد كرد راه اين كار هم گفتن فضايل ايشان است كه درست بمردم معرفي شوند و جلالت قدر آنها را در نزد خدا مردم بدانند اميدوار شوند تشويق شوند آنوقت از روي شوق و محبت پيروي كنند و خير دنيا و آخرت را دريابند ان شاء الله .

و اما اين مسأله هم كه بعضي خيال كرده‌اند امر ولايت و دوستي يك فريضه‌ايست ساير فرايض هم هر يك فريضه‌ايست اين اشتباه است و اين طور [ص 174] نيست امر ولايت اصل است و ساير فرايض فرع او است و مثل اين را در شخص زيد ملاحظه كنيد كه روحي دارد اعمال ديگر هم دارد با چشم نگاه ميكند با دست ميدهد و ميگيرد با پا راه مي‌رود و هكذا و همه اين اعمال از روح است اگر روح نداشت هيچ كار نميكرد حال هم‌چنين است روح ولايت و دوستي اگر در كسي هست اعمال خير مثل نماز و روزه و ساير خيرات را ميكند و اگر روح ولايت نيست از اين اعمال از او سر نميزند و اگر هم بظاهر عملي و خيري از او ديديد اينها مصنوعي است و هباء منثور است مثل اين عروسكهاي فرنگي كه چشمش حركت ميكند دست و پايش حركت ميكند اما اين حركات از روح او نيست زيرا اين روح ندارد پس حركاتش مال خودش نيست و ثوابي هم ندارد و اينست مثَل ولايت با ساير اعمال خير ، پس درست است كه هر دو فريضه است اما ولايت فريضه‌ايست كه اگر نباشد هيچ عمل خيري نيست و آن اعمال [ص 175] هم فريضه است اما اگر بدون ولايت باشد از خود شخص نيست و تحقيق در اين مطلب بعد از اين هم شايد بيايد ان شاء الله .

س ١٠ - اگر كسي بگويد امام علت مادي و صوري و فاعلي و غائي عوالم وجود است صحيح است يا نه ؟

جواب - يكي از بزرگترين مسائل حكمت بحث در علل اربعه است بيان آن هم تفصيل دارد و مشكل هم هست و بدرد عوام از برادران هم نميخورد الا اينكه ناچار توضيح مختصري بايد عرض كنم ولو آنكه چون اغلب آشنا باصطلاحات نيستند شايد متوجه هم نميشوند ولي امتثال امر عالي خود عبادتي است . پس عرض ميكنم كه علت هر چيزي سبب آنست كه اگر آن سبب را دست آوردي ميتواني بآن چيز برسي و حكما تحقيق كرده‌اند كه هر موجودي در عالم براي آن چهار علت است و تحقيق صحيحي است زيرا هر خلقي [ص 176] و هر موجودي مركب از ماده و صورتي است و خلق بسيط مفرد در ملك خدا نيست و هر چه هست مركب است و آنها كه گفتند العقل و ما فوقه بسيط الحقيقة نفهميدند چه گفتند و عبارتشان هم بي‌معني است زيرا اگر عقل بسيط است مافوق و ماتحت آن كدام است و چيزي كه مافوق دارد پس محدود باو شده و اگر محدود است پس مخلوق است و خداوند محدود نيست و مخلوق محدود ماده و صورت دارد ماده‌اش آن موجود ممكني است كه اين موجود دويم را از آن ميگيرند و ميسازند مثل كوزه كه از ماده گل ساخته ميشود پس گل ماده كوزه است و سببي است كه بآن سبب بكوزه رسيده‌ايم پس گل علت مادي كوزه است و اما صورت كوزه هم آن شكل و مثالي است كه كوزه را مثل آن صورت ساختيم و اين صورت علت تحقق كوزه شده و اين را علت صوري ميگويند ، پس اين ماده و اين صورت دو ركن كوزه است كه كوزه [ص 177] قائم باين دو ركن است و هر يك از اينها كه نباشد كوزه نيست ، پس باين جهت علت شمرده ميشوند و علت كه نباشد معلول هم نيست زيرا اگر گل نباشد كوزه نيست اگر صورت كوزه هم نبود گل بدون صورت متعين بتعين كوزه و مسمي باسم كوزه نميشود و اسمها همه بر صورت است نه بر ماده و گل تنها نه كوزه است و نه كاسه و نه بشقاب . و يك سبب ديگر براي وجود كوزه لازم است كه آن حركت دست كوزه‌گر است كه از ماده گل باندازه معين بردارد و بصورت كوزه در قالب معين آن بچرخاند تا كوزه شود و اگر كوزه‌گر نباشد و حركت دست او نباشد ماده گل و صورت كوزه خودبخود با هم جفت نميشود و كوزه موجود نميشود بجهت اينكه هيچ چيز خودش وقتي كه نبوده نميتواند خود را بسازد و بوجود بياورد و صانع ديگر بايد باشد پس صنع و حركت كوزه‌گر لازم است و صانع و فاعل كوزه كوزه‌گر است اگر چه فاعل حقيقي خدا [ص 178] است اما فعل را بر دست كوزه‌گر جاري ميكند ، پس اين حركت كوزه‌گر هم علت فاعلي كوزه است كه بدون اين علت كوزه موجود نميشود . و اما سبب چهارم آن غايت و خاصيت و نتيجه و فايده اين كوزه است يا بهر لغتي كه بخواهي بگوئي و آن منظور اصلي كه كوزه‌گر دارد و اين كوزه را بوجود مي‌آورد كه اگر آن منظور نبود اين زحمت را نمي‌كشيد آنرا هم در اصطلاح علت غائي ميگويند . پس اين چهار علت سابق بر وجود هر موجودي بايد باشد و براي كل عوالم وجود هم كه مورد سؤال است ناچار اين علل اربعه بايد باشد زيرا همه عوالم مخلوق خداست و خداوند آنها را از عدم بوجود آورده و بطور كلي همه ما سوي الله خلق خداست پس خلق هر چه باشد اين چهار علت را لازم دارد .

حال بايد بفهميم كه آيا علت وجود ما سوي الله ذات يگانه قديم است يا آنكه اين علتها در خود خلق است ؟ پس عرض ميكنم كه [ص 179] ذات احد جل شانه علت خلق نيست زيرا خدا ماده خلق نيست كه مقرون با صورتها شود مثل گلي كه كوزه از آن ميسازند صورتي براي خدا نيست كه خلق را مثل آن صورت بسازند و ذات پروردگار فعل و حركتي نيست كه متعلق بخلق شود و علت فاعلي باشد و ذات خدا مقتضي و داعي هم نيست كه غايت خلق شود و اقتضا فعلي است و در ذات احد ممتنع است و هر كس موحد و خداشناس است خدا را منزه ميداند و جميع صفات را از او نفي ميكند چنانكه حضرت امير فرمود كمال التوحيد نفي الصفات عنه . و بعبارت ديگر عرض ميكنم كه علت متضايف با معلول است و منسوب بيكديگرند و هم‌چنانكه در حروف علت و معلول مي‌بيني كه يكي است در معني هم همينطور است و ذكر معلول در علت بايد باشد و ذات احد اجل از آنست كه ذكر غير او در او باشد و منزه است ، وانگهي ميگوئيم اگر ذات پروردگار علت شد و [ص 180] قديم هم هست پس معلولات هم قديمند زيرا خدا علت ناقصه نبايد باشد و علت تامه است و معلول از علت تامه تخلف نميكند پس معلولات هم با اوست و بايد همه قدماء باشند و اين فرض بالضرورة باطل است . و باز ميگوئيم كه عليت وصفي است و صفات در خداوند منفي است ، و هكذا انواع ادله داريم كه اختصار كتاب مانع از اطناب است . پس بايد گفت خدا علت نيست بلكه خالق علت است چنانچه در دعاي عديله ميخواني كان عليما قبل ايجاد العلم و العلة و در خبر است علة ما صنع صنعه يعني علت آنچه خدا ساخته خود آن صنع است ، پس ظاهر است كه علتهاي خلق در خود خلق است .

حال در اين مقام دو نظر داريم : يك مرتبه نظر بجميع ما سوي الله است بدون ملاحظه ترتبات و صفات مختلفه خلق اعم از اينكه كلي باشد يا جزئي ، بالا باشد يا پائين ، بلند باشد يا پست ، خوب باشد يا بد ، اول باشد يا دويم يا سيّم [ص 181] و نظري بهيچيك از اين ترتبات نداريم و صرف خلقيت و موجوديت را ملاحظه ميكنيم هر چه باشد در اين نظر ميگوئيم همه چيز مخلوق بنفس خودش است و جميع علتهايش در خودش است براي اينكه دانستيم كه ذات پروردگار علت خلق نميشود غير از خلق خدا هم كه چيزي نيست كه او علت خلق بشود پس ناچار علت در خود خلق است و هر موجودي نفس خود او علت وجود اوست و خودش اقتضاي وجود كرده و موجود شده ، و چون مطلب عميق است بايد مطالعه‌كننده حواس خود را جمع نمايد زيرا من آسان‌تر از اين نميتوانم بيان كنم ، و عرض ميكنم كه موجود در نفس موجوديت محتاج به هيچ چيز نيست جز اينكه خدا ايجاد فرمايد و او هم قبول كند كه اگر قبول كرد موجود ميشود و اگر قبول نكرد موجود نميشود و معلوم است كه اقتضاي وجود ندارد و اقتضا هم در ذات پروردگار نيست و جبر هم نيست عدل صرف است و خدا با زور و [ص 182] فشار چيزي را ايجاد نميفرمايد پس جبر نيست تفويض هم نيست بلكه امري است بين امرين يعني اگر خدا ايجاد نفرمايد موجودات موجود نميشوند اگر موجودات هم قبول وجود ننمايند موجود نميشوند ، و اگر هم فهميدن مطلب مشكل است تصديق دارم ولي كيفيت خلقت بفرمايش خدا و رسول همين است كه عرض شد ، پس در اين نظر موجودات بنفس خودشان ايجاد شده‌اند و فاصله در ميانه خدا و خلق نيست حق و خلق لا ثالث بينهما و لا ثالث غيرهما .

اما يك نظر ديگر داريم كه آنرا در اصطلاح نظر شرعي ميگوئيم يا شرع كوني و آن نظري كه عرض شد نظر كوني است ، اما در نظر شرعي موجودات را از حيث صفت نگاه ميكنيم و از حيث ترتب مي‌بينيم كه يكي بالاست يكي پائين است ، يكي اول است يكي دويم ، يكي مؤثر است يكي اثر ، يكي منير است يكي نور ، يكي فاعل است يكي مفعول ، يكي منسوب است يكي [ص 183] منسوب اليه ، يكي مضاف اليه است يكي مضاف ، يكي خوب است نسبت بما يكي بد ، يكي مفيد است يكي مضر و هكذا پس در اين نظر موجودات را در صفّ واحد نمي‌بينيم و مقدم و تالي براي آنها هست و در اين نظر اول ما يُري در هر چيزي را امر پروردگار و فعل او را مي‌بينيم كه نافذ در كل است و قدرت مستطيله اوست كه همه چيز قائم باوست و در دعا ميخواني كل شئ سواك قائم بامرك پس در اين نظر ابتداءً امر پروردگار را مي‌بيني كه غيري بر خود باقي نگذاشته و هيچ چيز از امر او خارج نيست يعني در هر چه نگاه كني اول امر خدا را مي‌بيني كه بامر خدا ايجاد شده نه بخودي خود پس اين مقام با اينكه خلق هم هست اما خلقي است در نهايت وحدت و بساطت بطوري كه غيري را با او نمي‌بيني و ظهور احديت پروردگار در اين مقام شده و خدا اين مقام را بنام واحد خوانده است و فرموده است و ما امرنا الا واحدة و باين جهت [ص 184] واحده شده است كه هيچ خلقي از ساير خلايق با او مذكور نيست و در عرض او نيست بلكه هر چه مي‌بيني با اين امر خلق شده پس دون درجه اين امر است و از شعاع اين امر است ، و بايد براي تفهيم مثل بزنيم عرض ميكنم در مراتب اعداد مشاهده بكن از واحد تا هر قدر كه حوصله شمردن داري در هر عددي كه ملاحظه كني واحد را مي‌بيني كه در او ظاهر است و غير از واحد چيزي نيست و اگر واحد نبود هيچ عددي نبود و براي دو و سه و چهار وجود خارجي ديگر نيست غير از اينكه واحد است كه در جميع آنها تكرار شده و غير واحد چيزي نيست و همه اعداد قائم و متقوم باو هستند و در عرض او هم نيستند بلكه بسبب او پيدا شده‌اند و اگر واحد نبود هيچ عددي نبود و حالا هم كه هستند همه بالتفات او هستند و اين شعر شاعر در نسبت بين واحد و ساير مراتب اعداد خوب صدق ميكند :

[ص 185]

باندك التفاتي زنده دارد آفرينش را اگر نازي كند از هم بپاشد جمله قالبها

و همچنين در همه صفات و افعال و اعمال صادره از خودت ملاحظه كن كه ظاهر از جميع آنها و كارفرماي در جميع آنها نيت و اراده و امر تو است و چيز ديگر نيست اگر دست عطا ميكند امر تو است اگر پا راه ميرود امر تو است اگر چشم نگاه ميكند امر تو است و امر تو است كه ظاهر از جميع اين اعمال است و در حديث است كه لا عمل الا بنية ، حال از اين مثلها واحديت و احاطه امر پروردگار و ظهور آنرا از وراء جميع موجودات تا درجهٔ متوجه شديد و علّيت او را نسبت بآنچه دون درجه اوست ملاحظه كرديد ، نمي‌بينيد كه از هر كس سؤال ميكنيد چرا اين عمل را كردي ميگويد دلم خواست چرا دادي دلم خواست چرا رفتي دلم خواست چرا آمدي دلم خواست ، پس خواستن كه اراده و نيت دل تو است كه علت همه اين [ص 186] كارها شده ، حتي خود دل هم علت چيزها نميشود زيرا دل بيش از يك چيز نميخواهد ، خدا هم كه صانع و خالق همه دلهاست يك خواهش و يك امر بيش ندارد و ميفرمايد و ما امرنا الا واحدة دلها را هم بر صفت خود ايجاد فرموده و هر دلي بيش از يك چيز نميخواهد و براي هيچكس هم خدا دو دل قرار نداده ماجعل الله لرجل من قلبين في جوفه زيرا خدا خواسته كه همه خلق آيت توحيد او باشند و دلالت بر يگانگي او نمايند پس علت همه افعال همان خواستن شد كه در كمال وحدت و تفرد و يگانگي است و آيت وحدت است ، و اما اعمال مختلفه و خلق مختلف را كه مي‌بيني اين تعددها و اختلافها از خلق است نه از خدا و خواهش خدا و امر خدا واحد است اما قابليات مختلف است مثل اينكه باران آسمان يكي است اما اختلاف نباتات از زمين است ،

كقطر الماء في الاصداف درّ و في فم الافاعي صار سما [ص 187] 

حال اين مقدمات را كه دانستي عرض ميكنم علّيتْ صفت اين امر واحده است كه در هر موجودي بنحو خود آن موجود بروز ميكند و نفس خود آن موجود را علت آن موجود قرار ميدهد و البته فاعل و جاعل خداست كه قابليات موجودات هم خلق او است و آنها هم خلق مستقل نيستند بطوري كه بعض حكما اشتباه كرده‌اند كه ماهيات را غير مجعول دانسته‌اند و نفهميدند قل كل من عند الله فما لهؤلاء القوم لايكادون يفقهون حديثا و با اين عرض رفع شبهه جمعي ديگر هم از متكلمين ميشود كه خيال كردند مشيت ميخورد و ميآشامد و نكاح ميكند و مشيت است كه بصورت اعيان طيبه و اعيان خبيثه نجسه شده است ولي مطلب اين نيست بلكه حركت و صفت اوست كه در بطن هر موجود بروز ميكند و قابليت و صورت و صفت خود آن موجود است كه بقدرت پروردگار ظاهر ميشود مثل صورتي كه در آئينه مشاهده ميكني كه اصل [ص 188] نمايش از شعاع و عكس شاخص است اما رنگ بخصوصي كه پيدا كرده از خود آئينه است نه از شعاع شاخص . خلاصه كه اين بيانات براي تماميت مطلبي است كه در صدد آن بوديم و منظور اين بود كه در اين نظر ثاني اول چيزي كه قبل از همه چيز مي‌بينيم امر واحده پروردگار و مشيت او است كه قبل از خصوصيات موجودات ديده ميشود و سابق بر همه است و او را اول مي‌بيني و ساير را بعد از او و در درجه مخصوص هر يك مي‌بيني .

حال ابتداءً سخن در اين خلق اول ميگوئيم كه آيا علل اربعه او كجاست و عرض شد كه خدا علت خلق نميشود ساير موجودات هم كه با اين امر واحده خلقت شده‌اند علت آن نميشوند زيرا همه بواسطه او خلق شده‌اند و بعد از او هستند پس علت اين امر اول و خلق اول نفس خود اوست بامر پروردگار و حكم پروردگار چنانچه امام عليه السلام فرمود خلق الله المشية بنفسها ثم خلق الاشياء بالمشية ، [ص 189] پس ميگوئيم جميع علل اربعه در نفس خود اينست و علت غائي خود اين است زيرا علت غائي هر چيزي ظهور كمال وجود پروردگار بود و خود اين موجود كامل كمال خداست كه فوق او ديگر كمالي نيست كه جميع كمالات بلانهايه پروردگار در اين موجود است و فاقد هيچ كمالي نيست ، و اما علت فاعلي نيز در خود اين است كه خداوند نفس خودش را سبب خودش و مرجح وجود خودش قرار داده ، و همچنين علت مادي ماده خود اين است زيرا ماده سابقه قبل از خلق اول نيست و لا من شئ خلق شده و اگر ماده ديگر بود خلق اول او بود ، و همچنين صورتي غير از خود اين نيست و صورتها همه بواسطه اوست و بهر حال كه سواي اين موجود چيزي نيست ،

ما في الديار سواه لابس مغفر و هو الحمي و الحي و الفلوات

و بايد بداني كه همه اين صفات و علتها در اين [ص 190] مقام در كمال وحدت و بساطت است بطوري كه تمييز در ميانه آنها ممكن نيست مگر در وجدان اما در وجود جز امر واحده پروردگار چيز ديگر نيست ، اما در مراتب انوار او و اكوان خاصه موجودات هر يك از اين علل در مراتب پائين‌تر بطور وضوح ظاهر ميشود و مقام اولش مقام فؤاد و حقيقت است و آيت معرفت پروردگار و مقام نفس الله و عين الله است و مقام ظهور علت غائي است كه معرفت پروردگار باشد و خدا جميع موجودات را براي معرفت ايجاد فرمود ، و دويم مقام عقل است كه اعلاي آن ظهور فاعليت پروردگار و يد الله باسطه است و اول اكوان است كه فرمودند اول ما خلق الله العقل و اين حديث منافات با آنچه عرض كرديم ندارد كه اول ما خلق الله را امر خدا گرفتيم زيرا امر هم خلق است و قبل از همه اكوان است اما عقلْ اول اكوان است كه محسوس بخلقيت ميشود ، و سيّم مقام اسفل عقل است كه بنام روح هم [ص 191] خوانده ميشود و ماده جميع كاينات است و علت مادي است ، و چهارم مقام نفس كليه است كه مقام صورت است ، و چون غرض بيان اين مطالب نيست از تفصيل و استدلال خودداري ميكنيم و تمام مطلب اين بود كه علل اربعه كل عوالم وجود جميعا در خود مشية الله است و منشأ همه علل اوست و او است علت غائي و فاعلي و مادي و صوري منتهي هر علتي در مرتبه خودش است و مشيت است كه داراي همه مراتب است زيرا وقتي كه معلوم است كه ذات پروردگار جل شانه علت موجودات نيست و عليت صفت خلق است پس عليت مطلقه كليه نامتناهيه صفت مشيت خواهد بود كه علت تامه است و فاقد هيچ كمالي از كمالات پروردگار نيست و ساير صفاتي كه دون درجه اوست چون هر يك از جهتي لامحاله نقصي دارند عليت تامه براي آنها ثابت نميشود ولو اينكه هر درجه خاصي نسبت به مادون خود علت تامه است ولي جامع و حاوي و [ص 192] منشأ جميع همان مشية الله است كه جميع مشاءات بسبب او خلق شده است و شواهد و دلايل عرايض فوق جميعا در اخبار موجود است الا اينكه چون در ترجمه و توضيح آنها محتاج بتفصيل زياد ميشديم اختصارا ذكر نكرديم و معذلك از مضمون اخبار هم خارج نشديم .

حال بعد از آني كه معلوم شد كه همه علل در خلق اول است و منشأ و مبدء همه چيز اوست عرض ميكنم اين مسأله هم در عقل و حكمت ثابت است كه خلق اول يكي است و متعدد نيست و غير از كمال مطلق پروردگار چيز ديگر نيست مثل اينكه در مراتب اعداد دانستي كه واحد يكي است و دو نيست ، حال در اخبار آل‌محمد عليهم السلام كه ملاحظه ميشود مي‌بينيم كه از اين واحد و از اين خلق اول باسامي مختلفه تعبير آورده شده و چه مانعي است كه يك چيز اسمهاي متعدده داشته باشد و البته براي هر اسمي هم جهتي است و حكمتي كه [ص 193] در اين مقام محل ذكرش نيست و تفصيل دارد پس يك جا مشيت ميفرمايند يك جا اراده فرموده‌اند يك جا بنام امر خوانده‌اند يك جا بنام حكم خوانده‌اند يك جا فرموده‌اند اول ما خلق الله عقل است يك جا فرموده‌اند اول ما خلق الله ماء است يك جا فرموده‌اند اول ما خلق الله جوهره‌ايست و همچنين يك جا فرموده‌اند اول ما خلق الله نور است يك جا فرموده‌اند اول ما خلق الله نور نبي است صلي الله عليه و آله يك جا ميفرمايند اول ما خلق الله وجودات مقدسه محمد و آل‌محمد است عليهم السلام و اين نوع از اخبار كه بنام محمد و آل‌محمد عليهم السلام فرموده‌اند از همه زيادتر است و البته موافق قرآن هم هست و در قرآن پيغمبر را خداوند اول عابدين و خاتم النبيين خوانده است و اين اخبار بحد تواتر و بالاتر از آن رسيده و اجماع و ضرورت شيعه و سني بر آن قرار گرفته و منكري ندارد الحمد لله حتي آنكه شنيده‌ام جمعي از سنيان در اذان [ص 194] خودشان شهادت باول ما خلق اللهي پيغمبر (ص) ميدهند و بهر حال كه محل اجماع است و كسي انكار ندارد ، حال نه اينست كه همچو بپنداري كه اين اسامي مختلفه بر چند چيز است و گمان كني اول ما خلق الله متعدد است خير متعدد نيست و اخبار هم همه صحيح است و بهر اسمي كه خوانده شده از جهتي است كه علماي اعلام در كتب خود شرح داده‌اند و بنا بر اينكه اين بزرگواران اول ما خلق اللهند بضرورت مسلمين پس همه مختصات آن مقام بر ايشان ثابت است بدون شبهه . بلي چيزي كه گاهي اسباب شبهه و اسباب وحشت ميشود براي جمعي همين است كه خيال ميكنند اين نوع فضايل مختص مقام بشريت ظاهره پيغمبر يا امام است كه روز معيني متولد شد و روز معيني از دنيا رفت و صاحب لوازم بشريت بود از خوردن و آشاميدن و خوابيدن و غير ذلك آنوقت وحشت ميكنند كه يك بشري كه در ظاهر مانند ديگران [ص 195] است چطور اول ما خلق الله ميشود و چطور علت عوالم وجود ميشود و همه عوالم قائم باو ميشود و ما سابق بر اين بيان كرديم كه همه اينها در قرآن و اخبار معتبره شيعه و سني است و مرد مسلم مكلف است قبول نمايد و همه هم موافق با عقل و منطق است ولي اينها مختص مقام اول ما خلق اللهي است نه مقام بشريت شخصيه ايشان و اين مقام بشريت حاكي آن مقام ميشود مثل اينكه آئينه سنگي هم نماينده آفتاب آسمان ميشود و امر محالي نيست و عينا همان نور آفتاب آسمان در آئينه هم كه افتاد هم روشن ميكند و هم گرم ميكند و هم ساير خواص آفتاب را دارد و اسم آفتاب را هم كه بر سر او بگذاري درست است ، بلكه نور ضعيفتر از نور آئينه هم باسم آفتاب خوانده ميشود و كفري و محالي نميشود آيا بآفتاب سر ديوار خودت نميگوئي آفتاب آمد آفتاب رفت آفتاب غروب كرد آفتاب طالع شد و همه اين [ص 196] اسمها را بر نور ميگوئي نه بر خود آفتاب ؟ پس چرا بايد مردم را بوحشت بيندازند و چرا بايد از فرمايش خدا و رسول تعجب كنند ؟ بلكه بايد سعي شود كه معني و مقصود از اخبار و آيات را بمردم بفهمانند تا ان شاء الله تدريجا صاحب معرفت شوند . و سؤال ميكنيم كه آيا حجت پروردگار بهمين طور تمامتر نيست كه در عرصه همين خلق ظاهر آيتي را بايشان نشان دهد كه مظهر علم بلانهايه پروردگار باشد مظهر قدرت تامه مستطيله او باشد مظهر رحمت او باشد مظهر عزت او باشد مظهر سلطنت او باشد و مظهر جميع صفات كماليه پروردگار باشد ؟ البته اينطور حجت خدا تمامتر است و معرفت او كه علت غائي است بهتر حاصل ميشود و اين كليه را همه ميدانيم كه هر صفتي از صفات خود را و هر كمالي از كمالات خود را كه خدا در همين عرصه بشريت بخلق خود نشان ندهد خلق جاهل بآن ميمانند و معرفتشان بخداي [ص 197] خودشان ناقص ميشود زيرا ذات غيب الغيوب را هيچكس نديده و خبري از او ندارد و هيچكس از خداوند خبر نميدهد مگر رسولان از بشر و السلام .