پس معني يبوست نار ميل نكردن آنست به چيزي جز به رب خود و استقرار آن در ظل فاعل خود و سيلان ظاهر آن بجهت شدت مطاوعه آن در مقابل امر فاعل آن . و سيلان هوا هم بجهت مطاوعه آنست براي [ص 197] امر پرورنده‌اش مثل آب ، جز آنكه سيلان نار بيشتر است چون او مطاوعه‌اش براي رب خود شديدتر است و هوا از آب سيلانش بيشتر است چون از آب اطاعتش براي ربش بيشتر است اما از نار غليظتر است چون مطاوعه هوا از آتش كمتر است اما آب از خاك سيلان بيشتري دارد چون طاعتش بيش از خاك است و خاك غليظتر از آب است چون مطاوعه آن از آب كندتر است پس سيلان جواهر و جمود آنها و شدت و ضعف اين‌دو ، بجهت زياد نزديك بودن به مبدأ و كم نزديك بودن است نه چيز ديگر اما خشكي و تري ، معني ديگري است غير از سيلان ظاهر پس معني خشكي خاك جمود نظر و حصر توجه اوست به خودش ، و معني خشكي نار جمود نظر و حصر توجه آن است به پرورنده‌اش ، پس چونكه نار نظرش محصور به رب خود است طالب صعود بسوي اوست و چون خاك نظرش منحصر به خود است طالب نزول است و از اين رو الفت بين آن دو عادتا و بنحوي كه در حكمت ، مقتضاي عادت رباني است ، ممتنع است پس در تركيب و ايتلاف بين آن دو احتياج به رابطي بود و رابط ناچار بايد به هريك از دو طرف مناسبتي داشته باشد و از طرف بالا مناسب نار بوده و مثل آن حار باشد جز آنكه از طرف اسفل نظر به غير رب خود بنمايد ، و نيز از طرف پائين مناسب خاك باشد و مثل خاك بارد باشد جز آنكه نظر به غير نفس خود نمايد ، يعني از حيث اعلي نظر به رب خود بنمايد .

و مراد از رطوبت اين نظر است نه سيلان ظاهر و سرعت قبول شكلها [ص 198] چنانكه دانستي . پس در اينجا دو طبيعت ديگر پيدا شد حرارت رطب ، و برودت رطب ، كه اولي طبيعت هواست و دومي طبيعت آب پس اين رابط بين دو طبيعت اوليه يعني حرارت خشك و برودت خشك را الفت داد و امتزاج و ارتباط بين آن دو را ممكن ساخت پس اعلي بر اسفل به فعل دور زد و اسفل بر اعلي به انفعال پس كون ساخته شد و عين ثابت و شقاق از بين برداشته و كذلك تقدير العزيز العليم .

پس هيچ حادثي نيست مگر آنكه مركب از اين طبايع است جز آنكه اينها در مجملات مجمل ، و در مفصلات به تفصيل ميباشند و در غيب غيبي و در شهاده شهادي و در ملك ملكي و در ملكوت ملكوتي و در جبروت جبروتي و در سرمد سرمدي هستند در هر چيزي بحسب آن چيز پس اين طبايع در مركز باشرف انحاء اجمال و بساطت و اعتدال صرفي كه در دايره اكوان ممكن است در يكديگر مندمج و داخلند و باين جهت گفتيم كه عقل مزاج خاصي ندارد بلكه معتدل در ميان امزجه است پس يكبار ميگوئيم كه حار و يابس است و از آن به ناري كه زيت نفوس را مس نموده تعبير ميآوريم و ميگوئيم اسم مربي آن قابض است و يك بار ميگوئيم كه حار و رطب است و از اين جهت روايت شده الماء يزيد في العقل يعني ماء عقل را زياد ميكند و اسم مربي آن محيي است و يكبار ميگوئيم سرد و خشك است و مزاج سوداوي جاذب عقل و فهم است و خدا هيچ پيغمبري را نفرستاده مگر آنكه صاحب مره سوداي صافي است و ميگوئيم اسم مربي آن مميت [ص 199] است و او موت اول و فناء اول در جنب خداست و همه اينها بجهت آنست كه همه طبايع در او هست و بجهات مختلفه به همه اين طبايع ظاهر ميشود .

پس عقلي كه مركز كون و كعبه و قطب آن است اين طبايع چهارگانه در او هست بهمان طور كه دانستي و چون در دايره تفصيل يابد اول تفصيل آن اين است كه به چهار طبيعت منفصل كلي ، تفصيل مييابد لاغير پس امر منقلب ميشود پس عرش ، رحمان ميشود يعني آن واحد كه عرشي بود صاحب نورهاي چهارگانه براي احد و ، احد نسبت بآن رحماني مستولي بود آن واحد نسبت به مادون خود رحماني ميشود ، چون نسبت بمادون اجمال است اگر چه كه نسبت به احد تفصيل است ، و رحمن اسمي است مشتق از رحمت واسعه ، كه همه جهات اربعه را دربر ميگيرد چون اين رحمت عبارت از آن است كه به هر ذي‌حقي حق او را بدهند ، پس جهات چهارگانه در رحمن بطور صلوح موجودند يعني بطوري كه صالح است كه بآنها ظاهر شود چون معناي آن رحمت است و رحمت ظهور به جميع و تعلق به كل ، لازمه آن است . پس چون رحمت تفصيل پيدا كرد و تنزل نمود و به قوابل تعلق گرفت و در آنها داراي حدود شد و در تعلق بآنها بسط پيدا كرد ، به چهار ( وجه ) ظاهر شد چون قوابل چهارند همانطور كه در مراتب اثر اشاره كرديم . پس رحمت رحماني اولا به چهار قسم تفصيل مييابد و هريك از اين چهار مركز دايره خود است و قطبي است كه آسياب آن [ص 200] بر گرد او ميگردد چنانكه مكرر گفته‌ايم .

و براي مرتبه سوم نيز امر منقلب ميشود و هريك بر عرش دائره خود رحماني ميشود مستوي بر آن و آن دايره بر گرد او بر توالي ميگردد و آن بر گرد آن دايره بر خلاف توالي ميگردد و اين دو حركت ايجاد كره مينمايند چون بر مركز و قطب ميگردند نه بر محور كه دوايري بوجود بياورند پس هريك از آن چهار مختص جهتي ميشوند و دايره عظيمه به چهار جهت قسمت ميشود و اين چهار اركان عالم ميشوند و اوتاد آن و هريك كعبه جهت خودند كه ارض جهت هريك از زير آن كعبه بسط يافته است و آن خود ام‌القراي آنها است ، و پدر آنها احدي است كه فوق آنها است و خود او نسبت به بالاتر خود ، واحد است .

پس بدء هريك از آن چهار از اين واحد است ، و عود هريك باو و او جهت ايشان است بسوي ربشان و وسيله آنها بسوي پرورنده آنها و وجه آنها بسوي خداي سبحانه كه بوسيله او خدا را ميخوانند ، و او وجه خداست بسوي آنها وجهي كه لطائف آنها بواسطه آن بسوي خداي سبحانه توجه ميكند و خدا هم بواسطه آن توجه بآنها مينمايد .

آنگاه هريك از اين چهار ، در جهت خود منقلب باحدي ميشود و هريك در عرصه خود به واحدهاي بسيار تجلي ميكند و آنها عرش او ميشوند كه در آن عرصه مستوي بر آن ميشود . و هكذا هرچه پائينتر بيايد اركان عرش بيشتر ميشوند و كثرت تركيب واحد قويتر و [ص 201] شديدتر ميگردد و هر واحدي بطور نسبي واحد است و همچنين هر عرشي ، چنانكه دانستي مجمل قول را ، ديگر كلام تا جائي كه خدا ميخواست بطول انجاميد و برميگرديم بآنچه در اين رساله در صدد بيان آن بوديم و آن مقام نقبا و نجبا بود .

بدانكه هر اثري در هر رتبه‌اي مراتب و مقاماتي دارد كه عالي بآنها براي او تجلي نموده و او اسم عالي است و صفت او پس ناميده نميشود مگر بنام او و اضافه نميشود مگر باو و نسبت نميدهند او را مگر بآن عالي ، و نيز داراي مراتبي است خاص خودش و بنام خود او ناميده ميشوند .

اما اين مراتب يعني مراتب حيث اثريت نه مؤثريت ناچار بايد مبدأي و منتهائي داشته باشند بحسب مقام آن شيء چنانكه براي اهلش ظاهر است و بيان كرديم كه مبدأ هر چيزي نفس آن چيز است و منتهاي آن جسم و عرض او ، و گفتيم كه از مبادي بالا اشباحي در نفس بر حسب حالت آن افتاده و ناظرين به آن اشباح به نسبت اشباحي كه در نفس مي‌بينند و وجدانا درك ميكنند در مراتب مختلفند ( يعني تفاوت چيزي كه يافته‌اند و درك كرده‌اند مربوط به ادراك وجداني آنها است كه مثلا امري بالاتر از نفس را از آن اشباح به نفي صفات دريابند . م ) ، و گرنه در وجود ، شبحي كه در نفس واقع شده همان است كه هست مركبي است حادث و محتاج .

و همچنين جسم بحسب خودش از اشباح مبادي وسطي در او هست و [ص 202] نظركنندگان باشباح آن مبادي از حيث درك و وجدان مختلفند و مراتب گوناگون درمييابند و مدركات بالاتر از جسم كه ناظرين از اين اشباح دريافته‌اند وجداني است نه آنكه آن اشباح وجودا بالاتر از اين عرصه باشند ، بهمانطور كه بيان نموديم .

و اين نفس كه مبدأ وجود است همان است كه اميرالمؤمنين عليه السلام بآن اشاره ميفرمايد در آنجا كه اعرابي عرض ميكند اي مولاي من نفس لاهوتيه ملكوتيه چيست و امام عليه السلام ميفرمايد : قوه‌اي است لاهوتي جوهري است بسيط و زنده بالذات ، اصل آن عقل است ، از عقل ابتدا شده و از او شنيده و حفظ كرده و بسوي او دلالت نموده پس اشاره كرده است و برگشت او هم به عقل است وقتي كه كامل شود و شبيه گردد و موجودات همه از اين نفس آغاز شده‌اند و با كامل شدن بسوي او عود ميكنند پس آن نفس ذات علياي خداست و شجره طوبي و سدرة المنتهي و جنة المأوي هر كس آن را بشناسد هرگز شقي نشود و هر كس جاهل بآن باشد گمراه شود . پس سائل عرض كرد مولاي من عقل چيست ؟ فرمود عقل جوهره‌اي است دراك محيط باشياء از تمام جهات آنها عارف به شيء است قبل از بودن آن پس آن علت موجودات است و نهايت مطالب .

تدبر كن در فرمايش امام عليه السلام كه ميفرمايد جوهره‌اي است ، يعني قيام آن بذات مؤثر آن نيست و نه بمادون آن ، بسيط است يعني از مواد عنصري مركب نيست و گرنه در نفس خودش مركب است ، [ص 203] نميبيني آنرا شجره طوبي و سدرة المنتهي و جنة المأوي مينامد با آنكه بسيار با هم اختلاف دارند و حي بالذات است يعني بنفسها زنده است بآنچه كه خدا او را خلق نموده نه به حيوة غير خودش ، بخلاف جسد كه زنده به غير خود است يعني به نفس ، و نفس حي بالذات است چون مؤثر او حيوتي براي او نيست كه در او حلول كند و مادون آنهم كه حيوة او نميشود پس او خودش حيات است و حيات ، خودش بنفس خود زنده است نه بغير خودش چنانكه نور بخودش نوراني است نه بنور ديگر و منظور امام ( ع ) اين نيست كه قديم است .

و آنكه ميفرمايد اصل نفس عقل است از آن ابتدا شده و از او حفظ كرده ، يعني شنيده و استفاضه نموده و قبول كرده . و آنكه ميفرمايد بسوي او دلالت كرده و اشاره نموده علتش اين است كه اثر و آيت اوست و آيت هر چيزي دليل اوست كه دلالت بر معني و اشاره به فحواي آن ميكند و نفس چون كامل شود و شبيه عقل گردد عود آنهم بسوي اوست چون آنوقت كه بنفس گفتند پشت كن ادبار كرد تا جائي كه نار او و نورش خاموش شد و چون نداي اقبل را شنيد برخاست و شروع باستكمال و سير بسوي مبدأ خود نمود كه بدأ او از آنجا بود و به القاء و افكندن انحرافات و كثرات و قرانات ادباري بوسيله علم و عمل كم‌كم در لطافت و بساطت شبيه مبدأ خود ميشود تا وقتي كه به مبدأ خود عود ميكند همانطور كه در اول بوده است ، و اينكه فرموده از نفس ، موجودات ابتدا شده‌اند علتش مبدأ بودن آن [ص 204] است چنانكه مكرر گفتيم و چنانكه از مجلي از پيغمبر صلي الله عليه و آله مروي است كه فرمود موجودات از باء بسم الله الرحمن الرحيم ابتدا شده‌اند و اميرالمؤمنين عليه السلام ميفرمايد : من هستم نقطه تحت باء و باء مقام نفس است و مبدأ اشياء اوست نه عقل ، و نفس مقام كرسي است كه آسمانها و زمين را دربر دارد و همه به كمال باو عود ميكنند چون از آن نازل شده‌اند پس رجوعشان هم چنانكه گفتيم ، بعد از تصفيه ، باوست خداوند ميفرمايد كما بدأكم تعودون همانطور كه شما را ابتدا كرده عود ميكنيد پس نفس مبدأ موجودات است و معاد آنها ، و عقل مبدأ نفس است و معاد آن پس نفس ذات علياي خداست و اين ذات كه ميگوئيم ذات حادثه است كه بآن براي بنده خود تجلي فرموده و نفس خود را باو شناسانده و بهمين جهت فرموده است : سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم . يعني خواهيم نماياند بآنها آيات خود را در آفاق و در نفسهاي خود ايشان و ميفرمايد : و في انفسكم أفلاتبصرون يعني در نفسهاي خودتان ، آيا نميبينيد ؟ و پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود : هر كس نفس خود را بشناسد پس بتحقيق كه رب خود را شناخته و فرمود : عارفتر شما بنفس خودش عارفتر شماست برب خودش و در انجيل است بشناس نفس خود را ميشناسي رب خود را . و نفس همين نفس ملكوتي لاهوتي است و آن ذات علياي مخلوق پروردگار است و آن ذاتي است بجهت آنكه گفتيم جوهري است شريف و مضاف بخدا و علياست چون اعلاي اشياء است و مبدأ [ص 205] آنهاست و شجره طوبي و سدرة المنتهي و جنة المأوي است چونكه آن حجاب اخضر است و در آن كثرات و شعب علمي هست و فرمود : من عرفها لم‌يشق ابدا چون هركه او را شناخت رب خود را شناخته و هر كس بگويد لا اله الا الله بهشت بر او واجب ميشود و هركه او را نشناخت گمراه و غاوي است و بمقام سابقين نرسيده .

و ما در صدد شرح اين حديث نبوديم و خواستيم همين اندازه بطور ايماء اشاره‌اي بمطلب بكنيم . پس اين نفس است كه مبدأ اثر است و آن غير عقل است بلكه از عقل ابتدا شده و به عقل عود ميكند و اين نفس ذات اثر و جوهر آن است .

پس نقيب كسي است كه دعوت اقبل را جواب داده و لبيك گفته و باو خطاب شده پس شنيده و حفظ كرده پس براي ملحق شدن سبك گرديده آنگاه به ملاقات و وصال رستگار شده و در مسابقه فائز و فيروز گرديده پس با علم و عمل پاك شده و حجاب آرزو را دريده تا شبيه جواهر اوائل علل گشته و مزاج او معتدل و راه او درست شده و از اضداد كناره گرفته تا آنكه شريك سبع شداد گرديده كه افلاك هفتگانه باشد پس عود نموده بسوي آنچه كه بدأ او از آنست . و مسلم است كه عود در اين مقامات عود وجودي نيست كه رتبه دنياي او معدوم شود و ملحق باعلي شود بلكه هر رتبه و مقامي سر جاي خود است و رتبه پائين تصفيه ميشود تا درجه‌اي كه شبح بالا بتواند در آن بيفتد و هرچه بيشتر تصفيه شود شبحي كه در آن ميفتد بالاتر است از [ص 206] آنچه كه اول افتاده بود تا وقتي كه رتبه پائين بلطافت و صفاي روزي بشود كه خدا او را آفريده بود كه در اين وقت مبدأ نفس و اعلاي آن در او عكس مياندازد پس در اين وقت واقف در مبدأ وجود است و مطلع بر غياب و شهود .

و اشاره بنوع اين تصفيه آن است كه تو هرگاه عناصر را بطور اعتدال تركيب نمودي روح نباتيت در آنها ظاهر ميشود و آن وقتي است كه ماده حاصله از آن تركيب از جمادات لطيفتر شود پس چون صفا و اعتدال آن زياد شد تا بلطافت فلك قمر رسيد روح فلك قمر در او ظاهر شده و زنده ميشود و هرگاه نعومت و صفاي بيشتري يافت تا بلطافت فلك عطارد شد روح عطارد در آن ظاهر ميشود كه امثله جزئيه را درك ميكند چون مساوي آنهاست و چون نرمي و لطافت بيشتري يافت تا بلطافت فلك زهره شد روح فلك زهره در او پيدا ميشود كه مواد جزئيه را درك ميكند چون مساوي آنهاست و چون صفا و لطافتش بيشتر شود تا بلطافت مريخ گردد روح فلك مريخ در او ظاهر ميشود كه طبايع جزئي را درك ميكند بجهت مساوات با آنها و چون صفا و لطافت بيشتري يابد روح فلك مشتري در او ظاهر ميشود كه صورتهاي علمي جزئي نفساني را درك ميكند چرا كه مساوي آنهاست و چون نعومت و صفايش زيادتر شود روح فلك زحل كه مدرك معاني جزئيه عقلانيه است در او ظاهر ميشود چون رتبه‌اش مساوي آنهاست و چون صفا و اعتدال و نضج او بيشتر شود روح فلك [ص 207] شمس در او ظاهر شود كه مدرك مواد كلي است از حيث اسفل خود و مدرك طبايع كليه است از طرف بالاي خود چون با اين مراتب مساوي است و چون باز نعومت و لطافتش بيفزايد تا بصفاي كرسي شود نفس كليه در او ظاهر شود كه درك‌كننده جميع علوم است ما كان و ما يكون الي يوم القيمة و چون بر صفا و لطافت و نعومت آن افزوده شود مساوي عرش گردد و عقل كلي در او ظاهر شود كه مدرك معاني كليه است و اين دو مقام آخري جز براي محمد و آل‌محمد عليهم السلام حاصل نميشود پس جسم احدي بغير از ايشان بلطافت كرسي و عرش نميشود و هيچ‌كس غير ايشان كلي نميباشد هرگز ، حضرت صادق عليه السلام فرمودند : اول كسي كه سبقت گرفت بسوي گفتن بلي رسول الله بود صلي الله عليه و آله بجهت آنكه او نزديكترين خلق بود بخدا و در جائي بود كه در وقت عروج بآسمان جبرئيل عليه السلام باو گفت پيش بيا اي محمد كه بر جائي قدم گذاشتي كه هيچ ملك مقرب و نبي مرسلي قدم نگذاشته و اگر نه روح و نفس او از آن مكان بود نميتوانست بآنجا برسد و ميان او و خداوند چنانچه فرموده بقدر دو قوس كماني بود يا كمتر يعني بلكه كمتر بود . تمام شد حديث شريف بلكه مقام محمد صلي الله عليه و آله در رسالت و نبوت منتهاي كرسي بود بدليل روايتي كه از اميرالمؤمنين عليه السلام رسيده كه سير داده شد آن حضرت از مسجدالحرام تا مسجد اقصي مسير يك ماه و او را در ملكوت سموات [ص 208] عروج دادند مسير پنجاه‌هزار سال در كمتر از ثلث شبي تا بساق عرش رسيد پس نزديك شد به علم بخدا پس شنيد و فهميد و از بهشت براي او رفرف اخضري پائين فرستادند ( رفرف بالش يا فرش قيمتي و مرغوب است ) و نور ، چشم او را فرا گرفت پس عظمت خداي خود را بفؤادش ديد و بچشم خود نديد پس بين او و آن عظمت بقدر دو قوس بود يا كمتر . تمام شد حديث شريف پس نهايت عروج آن حضرت را تا ساق عرش قرار داده و آن كرسي است ، و بهمين اشاره ميفرمايد آن حضرت و ميفرمايد : نزديك شد بواسطه علم يا فرمود : از بهشت براي او فرو فرستادند و فرمود : رفرف اخضر و يا آنكه فرمود : عظمت رب خود را ديد كه همه اينها از مقام كرسي است . و همچنين در حديث از حضرت صادق عليه السلام روايت شده كه : بين آن دو حجابي بود كه بحركت تلألؤ داشت و اينطور ميدانم كه فرمود از زبرجد بود پس نظر كرد از مثل سوراخ سوزني بسوي آنچه خدا خواسته بود از نور عظمت ، انتهي . با آنكه در اول خبر ميفرمايد جبرئيل او را در موقفي واداشت و عرض كرد باو همين جا باش كه هرآينه در موقفي ايستادي كه نه ملك مقرب و نه پيغمبري نايستاده ، الخبر .

و از حضرت رضا عليه السلام است كه : چون سير داده شد آن حضرت بسوي آسمان و به سدرة المنتهي رسيد براي او در پرده‌ها مثل سوراخ سوزني شكافتند پس آنچه خدا خواست كه ببيند از نور عظمت پروردگارش ديد .

[ص 209] و از حضرت باقر است عليه السلام كه فرمود : چون آن حضرت به سدرة المنتهي رسيد جبرئيل ( ع ) بازايستاد رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود اي جبرئيل در مثل چنين جائي مرا واميگذاري عرض كرد پيش برو كه قسم بخدا بجائي رسيدي كه هيچ خلقي از مخلوقات خدا قبل از تو نرسيده بود ، الخبر .

و از حديث حضرت امير دانستي كه سدرة المنتهي مقام نفس است و پيغمبر صلي الله عليه و آله بآن صعود فرمود و از ساق عرش نگذشت و اگر نه اين بود كه روح و نفس او از آن مكان بود بآنجا صعود نميكرد . پس آن حضرت صلي الله عليه و آله در مقام رسالت و نبوت جسدش لطيفتر از سدرة المنتهي يعني كرسي نبود و از آن تجاوز نكرد ، و ديگر احدي هم بآنجا نرسيد پس جوهر هيچ‌كس در لطافت به سدرة المنتهي نرسد . و چونكه شيعه از فاضل طينت ايشان آفريده شده‌اند براي آنها ممكن است كه در صفا و لطافت مساوي فلك زحل و فلك مشتري شوند و نميتوانند كه بلطافت فلك شمس گردند بلي انبيا ميتوانند باعتدال و صفا و نضج فلك شمس شوند اما نه همه ايشان بلكه صاحبان شرايع چهارگانه كه حاملان عرشند از اولين .

از علي بن ابراهيم است كه روايت ميكند : حمله عرش هشت تا هستند و براي هريك هشت چشم است هر چشمي مطابق دنيا . عرض ميكنم چشمهاي هشتگانه آنها مراتب هشتگانه آنها است و چون مقام مقام كليت است هر چشمي بقدر دنيا شده .

[ص 210] و در حديث ديگري ميفرمايد حمله عرش هشت نفرند چهار تن از اولين و چهار تن از آخرين اما آن چهار كه از اولينند پس نوح است و ابراهيم و موسي و عيسي و اما آنها كه از آخرينند پس محمد است و علي و حسن و حسين . عرض ميكنم اما اولين در ظهور اولند كه دليل بر تأخر وجودي آنهاست و اما آخرين آخر در ظهورند كه دليل بر تقدم آنها در وجود است و اين هشت ، عرش را در يك مقام بطور مساوي حمل نميكنند بلكه آن آخرين در مقام كرسي بوده و اركان چهارگانه بالا را حمل ميكنند و اولين در مقام فلك رابع كه در حقيقت سابع است اركان چهارگانه پائين را حمل ميكنند در مقام بيت المعمور پس آن اولين از ملائكه عالين هستند و آخرين از كروبيين .

باري مقامات نقبا از فلك ششم يعني فلك زحل نميگذرد چرا كه متكثر و متعددند پس مقام آنها مقام عقل جزئي است و آنها در جنت ششم هستند كه جنت عاليه باشد در تحت جنت عدن كه مخصوص به محمد و آل‌محمد است عليهم السلام جنتي كه حظيره ● ندارد چون ارتباطي و نسبتي با جاي ديگر ندارد و اين جماعت اهل عمل هستند بسبب آنچه كه از امثله آل‌محمد عليهم السلام در هويت آنها افتاده و باين سبب حامل اسمهاي بيست و هشتگانه شده‌اند در مرتبه غيب و شهاده خود پس بديع در عقول آنها تجلي نموده و باعث در نفوس [ص 211] ايشان و باطن در طبيعت آنها و آخر در جوهرشان و ظاهر در شكلشان و حكيم در جسمشان و محيط در قلبشان و شكور در صدرشان و غني در دماغشان و مقتدر در مغزشان و رب در عاقله آنها و عليم در عالمه آنها و قاهر در واهمه و نور در جوف قلوب آنها و مصور در خيالشان و محصي در فكرشان و مبين در روحشان و قابض در نار يعني صفراي آنها و حي در هوا يعني دم آنها و محيي در ماء يعني بلغم آنها و مميت در تراب يعني سوداي آنها و عزيز در دوره معدنيه و رزاق در دوره نباتيه و مذل در دوره حيوانيه و قوي در دوره ملكيه و لطيف در دوره جنيه و جامع در دوره انسانيه آنها و رفيع الدرجات در استكمالات ايشان در مراتب انسانيت آنها تجلي نموده است پس باين اسمهاي بيست و هشتگانه هر تصرفي كه خواسته باشند در كينونتها ميكنند از مبدئي كه عقل باشد تا به نهايات .

پس چون اسمهاي خدا در آنها غالب شد بطوري كه در باطن و ظاهر آنها جا گرفت و طبقات وجودشان را پر نمود اسم و رسم و وصف خود را بآنها ميدهند و آنها در نزد آن اسماء چون آهن گداخته‌اي ميشوند كه انيت آنها متلاشي و فاني و مضمحل است چنانكه شاعر گفته است :

رق الزجاج و رقت الخمر فتشاكلا فتشابه الامر

فكانما خمر و لا قدح و كانما قدح و لا خمر

يعني آبگينه و خمر هر دو نازك و شفاف شدند و شكل آنها همانند [ص 212] هم شد و امر مشتبه گشت بطوري كه گفتي شرابي است و جامي ندارد يا مثل آنكه جامي است و شرابي در آن نيست .

پس اسمهاي حسناي خدا شدند و امثال علياي او و وجوه او در خلق ، در گفتار بر او پيشي نميگيرند و آنها بامر او عمل ميكنند و چون بامر پروردگار سبحانه عمل كردند مصداق فرمايش او شدند كه در قدسي ميفرمايد : اي پسر آدم من خدائي هستم كه بچيزي ميگويم بشو ميشود اطاعت كن مرا در آنچه ترا امر كردم ترا هم مثل خودم قرار ميدهم كه بچيزي بگوئي بشو بشود . و باين واسطه عين الله و لسان الله و جنب الله و يد الله شدند چنانكه از حضرت باقر عليه السلام روايت شده كه فرمودند : خداي جل جلاله فرمود تقرب نميجويد بنده من بمن با چيزي كه محبوبتر باشد نزد من از آنچه بر او فريضه نمودم و هرآينه او تقرب ميجويد بمن با نافله ● تا او را دوست بدارم و چون او را دوست داشتم گوش شنواي او ميشوم و چشم بينا و زبان سخنگوي او و دست او كه با آن مسلط و چيره شود اگر مرا بخواند جواب ميدهم باو و اگر از من بخواهد باو عطا ميكنم پس چون باين پايه رسيد از محسنين ميشود كه خدا درباره آنها فرموده : فلما بلغ اشده و استوي آتيناه حكما و علما و كذلك نجزي المحسنين . يعني پس چون به حد قوت و عقل خود رسيد و معتدل گرديد باو حكمي و علمي داديم و ما اينطور به [ص 213] محسنين جزا ميدهيم .

پس خدا حكم و علم را براي محسنين ثابت فرموده و احسان را استواء قرار داده كه اعتدال باشد و همچنين محل ظهور رحمانيت ميشود كه مستوي بر عرش است بطوري كه چيزي از چيز ديگر باو نزديكتر نيست پس مادام كه انسان مستوي نشود بر عرش مادون خود از قصد حق مصيب جاير است يعني در راهي كه بمقصد ميرسد نميرود و نميتواند در حكم بين رعيت عدالت نمايد و كسي كه عدل نميكند ظالم است پس چون مستوي شد عدالت ميكند و خداي سبحانه فرموده : لاينال عهدي الظالمين . عهد من به ظالمين نميرسد ، يعني به عادلين ميرسد كه مستوي هستند ، و عهد خدا ولايت است و استواء بمعناي استيلا و خدا او را شاهد خلق آسمانها و زمين قرار ميدهد و عضدي ميشود براي پروردگار سبحانه بدليل آنكه فرمود : بئس للظالمين بدلا مااشهدتهم خلق السموات و الارض و لا خلق انفسهم و ماكنت متخذ المضلين عضدا . يعني بد بدلي هستند ظالمين آنها را شاهد خلق آسمان و زمين و خلق انفس خودشان قرار نداده‌ام و از عادت من نبوده كه گمراهان را عضدي براي خود بگيرم . يعني اينكه عادلين و اهل استوا را شاهد خلق آسمانها و زمين و خلق نفوس آنها قرار داده و آنها را عضد و وسيله گرفته در صادر نمودن افعال خود و اظهار اوامر و نواهي خودش همانطور كه نار ، دخان داغ شده را در اظهار اناره و احراق و تكليس و اشراق خود عضد و كمك گرفته و [ص 214] آن را شاهد خلق انوار و اشعه قرار داده و عهد يعني استيلاي بر آنها را باو داده و همچنين قيام در مقام خودش را براي رساندن ، و چشم او و زبان او و گوش او و دست او شده و به اشعه ميگويد كه بشو پس ميشود پس چون اينطور شد بمقام شفاعت ميرسد و مالك شفاعت ميشود بدليل فرمايش خداي تعالي كه ميفرمايد : لايملكون الشفاعة الا من شهد بالحق و هم يعلمون . يعني مالك شفاعت نيستند مگر كساني كه شاهد باشند بحق در حالي كه علم دارند يعني كسي كه شاهد حقايق اشياء شده و آنها را با آن حقي كه چشم بيناي او شده ميبيند .

بالجمله چون اين رساله در دست همه اصناف مردم از آنها كه متحمل اين فضائل هستند يا نيستند ميافتد بيش از اين نميتوانم بيان كنم پس عنان قلم را بازميكشم چرا كه ديوارها گوش دارد .

پس مقام نقبا مقام فلك زحل است كه در باطن خود سعد اكبر است و در ظاهرش نحس اكبر چونكه او بابي است كه باطن او در آن رحمت است و ظاهر آن از قبل او عذاب است و او رحمت خدا بر ابرار است و نقمت او بر فجار و آن كوكب اميرالمؤمنين است عليه السلام .

و اما مقام نجبا پس منتهاي آن فلك مشتري است كه فلك پنجم باشد و مظهر باطن كرسي است و صاحب علوم جزئيه و اين جماعت صاحبان علوم هستند نه حكوم چرا كه حكمي و امري نيست مگر از براي خداي سبحانه و مظهر امر خدا و حكم او عقل است و آن آشيانه مشيت خداست حركت نميكند مگر بخدا و خدا كاري نميكند مگر باو .

[ص 215] اما نفس مقام انفعال و قابليت است و ايتمار و از امر چيزي ندارد هرآينه خداوند ميآفريند آنچه ميخواهد و اختيار ميكند ، آنها اختياري در امر خود ندارند و آنها اسماء نقبا و صفات ايشانند و مظاهر تجليات و زبانهاي تعبيرات آنها و صاحبان تفاصيل و حمله شرايع آنان پس نقبا حاملان اوامر كونيه هستند و نجبا حمله اوامر شرعيه و همانطور كه نقبا در كون امرشان امر خداست و نهي آنها نهي خدا و زبان آنها زبان خدا و دستشان دست خدا و قولشان قول خدا و فعلشان فعل خدا همينطورند اين جماعت نجبا در شرع امرشان امر خداست و نهيشان نهي خدا هر كس رد بر آنها كند هرآينه كه بر خدا رد نموده و در حد شرك بخدا است و زبان آنها در ادا زبان خدا است كه از نزد خدا تعبير ميآورد هر كس سخن آنها را گوش دهد عبادت خدا را كرده و هر كس طعن بر آنها زند بر خدا طعنه زده و نشستن در خدمت ايشان جلوس در نزد خداست و زيارت آنها زيارت پروردگار و صله آنها صله بخداوند و مسرور كردن آنها مسرور كردن خدا و اذيت آنها اذيت پروردگار و دوست داشتن آنها دوست داشتن خدا و بغض آنها بغض خدا و لقاء آنها لقاي پروردگار است و بتحقيق كه فرمايش پيغمبر صلي الله عليه و آله در حق ايشان درست ميآيد كه فرموده : فضل عالم بر عابد مثل فضل من است بر ادناي شما . و همينطور فرمايش امام عليه السلام كه فرمود : هيچ بنده‌اي نيست كه ما را دوست بدارد و بر محبت خود نسبت به ما بيفزايد و در معرفت ما مخلص باشد و از [ص 216] او مسئله‌اي بپرسند الا اينكه ما در دل او جوابي براي آن مسأله مياندازيم و نيز اين فرمايش امام عليه السلام هم درباره ايشان است كه فرمود : هرآينه ما با هر وليي گوشي داريم شنوا و چشمي بينا و زباني ناطق . و اين عدول كساني هستند كه در مقام شرع به گرفتن به اوامر و منتهي شدن از نهيها و زواجر و مواظبت بر نوافل و فرائض معتدل شده‌اند و در امتثال مسلط بر نفسهاي خود شده‌اند و نفوس آنها در تحت اوامر و نواهي عقل مطمئن گرديده و براي عقل تسليم نموده‌اند تسليم بنده ذليل در نزد مولاي جليل و مصداق فرمايش خداوند شده‌اند كه ميفرمايد : ضرب الله مثلا رجلا فيه شركاء متشاكسون و رجلا سلما لرجل هل يستويان مثلا . يعني خدا مثلي زده مردي كه شركاء مختلف كه با هم نزاع دارند حول او هستند و مردي كه تسليم است براي مردي ، آيا اين‌دو در مثل مساويند و همچنين اين فرمايش كه فرموده است خداي تعالي : قد افلح المؤمنون ، الذين هم في صلوتهم خاشعون ، و الذين هم عن اللغو معرضون ، و الذين هم للزكوة فاعلون ، و الذين هم لفروجهم حافظون ، الا علي ازواجهم او ما ملكت ايمانهم فانهم غير ملومين ، فمن ابتغي وراء ذلك فاولئك هم العادون ، و الذين هم لاماناتهم و عهدهم راعون ، و الذين هم علي صلاتهم يحافظون ، اولئك هم الوارثون ، الذين يرثون الفردوس هم فيها خالدون . يعني بتحقيق رستگار شدند مؤمنين آنها كه در نماز خود خشوع دارند و آنها كه از لغو و ملاهي روگردانند و آنها كه زكوة دادن سيرت [ص 217] آنهاست و آنها كه فروج خود را حفظ مينمايند مگر بر همسران خود يا آنچه كه در ملك آنها است كه در اين موارد ملامتي بر آنها نيست پس آنانكه از اين بيشتر بطلبند پس اين جماعت ظالم و متجاوز از حدند . و ( همچنين ) آنها كه امانات و عهد خود را رعايت ميكنند و آنها كه بر نمازهاي خود مواظبت مينمايند اين جماعت آنها هستند وارثين كه فردوس را ارث ميبرند و براي هميشه در فردوس خواهند بود .

و در اخبار متعددي روايت شده كه مؤمنين در اينجا نجباء منتجبين هستند كه روز قيامت صاحبان نجائب هستند باري همان فضل كه در كون از براي نقبا بود براي اين جماعت در شرع جاري است پس جميع فضائل ظاهره مربوط به نجباست و هرآينه نقبا اجل از آنند كه وصف‌كنندگان وصف آنها را بنمايند و بزرگتر از آنند كه تعريف‌كنندگان نعت و تعريف و توصيف آنها را بكنند چنانكه در اخباري چند آمده است كه مؤمن وصف نميشود ، و من ، الآن اقبال بذكر بيشتر از اين ندارم چرا كه دل مشغول است بامور سفر و از طرفي هم ذكر بيشتر از اين در اين رساله سزاوار نيست پس در مورد مقام نقبا و نجبا بهمين اندازه كه گفتيم اكتفا ميكنيم .

و اما عدد آنها و تفاصيل مراتبشان و رؤساء و اتباع آنها كه در اينجا در صدد بيان آن نيستيم و شطري از اين مطالب را در رساله الزام النواصب آورده‌ايم هر كس بخواهد بآن رساله رجوع كند و قصد ما از ذكر اين مختصر در اين رساله اينست كه هر كس اهل تذكر و اعتبار است [ص 218] متذكر و متنبه گردد كه امر بسيار بزرگ است و اين موضوع بسيار جسيم و نه هر كس جمالي داشت يوسف ميشود و نه هر كس ادعا كرد لايق اين مقام ميگردد و اگر چه كه بقول شاعر همه‌كس ادعاي وصل ليلي را دارند اما ليلي تصديق ادعاي آنها را نميكند و

كل من يدعي بما ليس فيه كذبته شواهد الامتحان

يعني هر كس ادعا كند چيزي را كه در او نيست شواهد امتحان او را تكذيب ميكند و امتحان اين مطلب هم بهمان نحو است كه شاعر ميگويد :

اذا انبجست دموع من خدود تبين من بكي ممن تباكي

يعني وقتي كه اشكها بر گونه‌ها جاري شد ، كسي كه گريه كرده از آنكه تظاهر به گريه كرده شناخته ميشود .

فصل

در صفات نقبا و نجبا است و بهترين آنچه كه در اين باب وارد شده حديث همام است و با وجودي كه طولاني است آنرا ذكر ميكنم چون فايده آن بسيار است پس در كتاب كافي بسندش تا يونس از حضرت صادق عليه السلام نقل ميكند كه فرمود ● : شخصي كه باو همام ميگفتند و مرد عابدي ناسكي مجتهدي بود برخاست نزد حضرت امير عليه السلام در حالي كه حضرت خطبه ميخواندند پس عرض كرد يا [ص 219] اميرالمؤمنين وصف بفرما براي ما صفت مؤمن را بطوري كه گويا او را مشاهده كنيم فرمود اي همام مؤمن زيرك هشيار است گشادگي او در رخساره اوست و اندوه او در دل او ، سينه او از هر چيزي گشادتر است و نفس او از همه چيز ذليلتر ، نهي كند از هر فاني و تحريص كند بر هر نيكي ، نه كينه‌ورز است و نه حسود و نه جهنده است و نه فحش‌دهنده نه عيب‌جو و نه غيبت‌كننده ، كراهت دارد از سربلندي و دشمن دارد شنيدن مردم را ، غم او دراز است و هم او دور ، سكوتش بسيار ، صاحب وقار است و صاحب ياد و صاحب صبر و شاكر ، مغموم است بفكر خود مسرور است بفقر خود ، اخلاقش آسان است و برخوردش نرم ، وفانگاهدار ، كم‌اذيت است دروغگو و پرده‌در نيست اگر خنده كند بي‌اندازه نباشد و اگر غضب كند سبكي نكند خنده او تبسم است و پرسيدن او بجهت ياد گرفتن و مراجعه او بجهت فهميدن ، علمش بسيار حلمش عظيم رحمتش بسيار ، بخيل نباشد عجول نباشد ملول نشود و خوشحالي زياد ننمايد و حيف در حكم خود ننمايد و جور در علم خود نكند ، نفسش سختتر از سنگ است و سعيش شيرينتر از عسل ، حريص و جزع‌كننده نباشد و عنف ننمايد و خلف وعده ننمايد تكلف نكند و تعمق ننمايد منازعه او جميل است مراجعه او كريم است اگر غضب كند عدل است اگر طلب كند برفق طلب نمايد ، نسنجيده كاري نكند و پرده‌اي ندرد و بزرگي بخود نبندد دوستيش خالص است عهدش محكم است ، بعقدي كه بسته وفا كند ، [ص 220] باشفقت باشد صله بسيار كند حلم بكار دارد گمنام باشد فضول او كم باشد از خدا راضي باشد و با هواي خود مخالف باشد ، درشتي بر زيردست نكند و در آنچه بكار نيايد فرو نرود ، ياور دين باشد و حامي مؤمنين و پناه مسلمين مدح بگوشش فرو نرود و طمع در قلبش اثر نكند و بازي ، حكمت او را برنگرداند و جاهل مطلع بر علمش نشود گوينده و عمل‌كننده است و عالم و باحزم است ، فحاش و غضبناك نيست صله كند بدون عنف ، ببخشد بدون اسراف ، تكبركننده و گول‌زننده نباشد پي‌جوئي مردم نكند و كسي را نترساند با مردم بمدارا سلوك كند باصلاح در زمين راه رود معين ضعيف باشد فريادرس غمزده باشد پرده‌اي ندرد و سري را فاش ننمايد بلايش بسيار شكايتش كم است ، اگر نيكي ببيند ذكر كند و اگر بدي ببيند بپوشاند عيب‌پوش و حفظ‌كننده مردم است در پشت سر اگر كسي خطائي كند عفو نمايد و لغزش را بيامرزد مطلع بر نصيحتي نشود و بعد ترك كند و جانب جوري را نميگذارد مگر آنكه اصلاح كند آنرا ، امين و سنگين و تقي و نقي و زكي و رضي باشد عذر را بپذيرد و بخوبي ياد كند و گمان خود را بمردم نيك نمايد و نفس خود را بعيب تهمت زند ، دوست دارد در راه خدا بدانش و علم و ببرد در راه خدا بمحكمي و عزم خوشحالي او را از جا درنكند و خفيف ننمايد ، متذكركننده عالم است و معلم جاهل داهيه او را كسي منتظر نباشد و غايله او را كسي نترسد هر سعيي را خالصتر از سعي خود داند و هر نفسي را صالحتر از نفس خود دانا بعيب [ص 221] خود است و مشغول بغم خود وثوق بغير پروردگار پيدا نكند نزديك و وحيد و جريد است دوست دارد در راه خدا و جهاد كند در راه او تا متابعت رضاي او نمايد و براي خودش خودش انتقام نكشد و در غضب پروردگار خود سستي نكند همنشين اهل فقر است آشناي اهل صدق است كمك اهل حق است ياور غريب و پدر يتيم و شوهر بيوه‌زنان است مهربان باهل پريشاني است و اميد هر صفت نيكي در او هست و در هر شدتي اميد باو هست خندان و گشاده‌رو باشد نه عبوس‌كننده و نه تجسس‌كننده باشد سخط و غيظ فروبرنده و تبسم‌كننده و باريك‌بين و بزرگ‌حذر باشد بخل نكند و اگر كسي باو بخل كند صبر كند تعقل كرده پس حيا نموده است و قناعت كرده پس غني شده است حياي او بر شهوتش برتر است و دوستي او بر حسدش و عفوش بر كينه‌اش ، نگويد بغير درستي و نپوشد مگر ميانه ، راه رفتنش تواضع است خاضع است براي پروردگارش بطاعت خود راضي است از او در هر حالتي نيتش خالص است اعمالش بي غش و مكر است نظرش عبرت است و سكوتش فكرت و كلامش حكمت با اخوان نصيحت كند و بخشش نمايد و برادري كند نصيحت‌كننده است در پنهان و آشكار دوري از برادر نكند غيبت او را ننمايد ، مكر با او نكند محزون بر گذشته نشود و بر آنچه رسيده غمگين نگردد اميد آنچه روا نبود ندارد سستي نكند در حال سختي و افتخار نكند در حال رخاء ، حلم را با علم ممزوج كند و عقل را با صبر او را ميبيني كه كسالتش [ص 222] دور است نشاطش دايم آرزويش نزديك لغزشش كم ، منتظر اجل خود قلبش خاشع ، متذكر پروردگار خود نفسش قانع جهلش منفي امرش آسان بجهت گناهش محزون شهوتش مرده غيظش فرورفته خلقش صاف همسايه‌اش ايمن كبرش ضعيف ، قانع بآنچه برايش مقدر شده صبرش متين امرش محكم ذكرش بسيار ، با مردم مخالطه كند تا دانا شود و سكوت كند تا سالم ماند و سؤال كند تا بفهمد و تجارت كند تا غنيمت نمايد و بنيكي گوش ندهد تا فخر كند ، و سخن نگويد كه تجبر كند بآن بر غير ، نفسش از او در تعب است و مردم از او در راحت ، نفس خود را بتعب آورده است براي آخرت خود پس مردم را از خود راحت كرده اگر باو ظلم كنند صبر كند تا خدا حق او را بگيرد ، دوري او از كسي كه دوري از آن كرده دشمني و تنزه است و نزديكي بكسي كه نزديك او شده نرمي و رحمت نه دوريش از كبر است و عظمت و نه نزديكي او مكر است و گول زدن بلكه اقتدا كند بكساني كه قبل از اويند از اهل خير و امام باشد براي نيكان بعد ، پس همام صيحه زد و افتاد بي‌هوش پس حضرت فرمود : بخدا كه ميترسيدم كه چنين شود و فرمود : موعظه‌هاي بليغ چنين كند با اهلش مردي عرض كرد تو چرا چنين نشدي يا اميرالمؤمنين فرمود : براي هر كسي اجلي است كه تجاوز نميكند از آن و سببي كه از آن نميگذرد آرام باش و ديگر چنين سخني مگو كه شيطان بر زبانت سخن گفت . ( تمام شد نقل ترجمه حديث از ارشاد العوام ) .

[ص 223] و همچنين غير اينها از علامات مؤمن و صفات او بسيار است و اخبار و آثار فراوان از ائمه ابرار عليهم صلوات الله في اطراف الليل و آناء النهار درباره صفات مؤمن رسيده است و ما بملاحظه آنكه مطلب بطول نيانجامد و بجهت آنكه فرصت كم بود از ذكر آنها خودداري نموديم و همين اندازه كه عرض شد براي عبرت و تذكر اهل ذكر و اعتبار كافي است و رسيدن به جزئي از اين محامد و صفات هم هزار جور رنج و زحمت ميخواهد و من در اينجا براي تو بطور اجمال پاره‌اي چيزها را كه ( در اصلاح نفس و كسب آن صفات ) سزاوار است در اين مقام گفته شود ذكر مينمايم و لا قوة الا بالله العلي العظيم .

بدان كه انسان اگر عمر نوح هم داشته باشد و بخواهد كه نفس خود را از قبايح صفاتش اصلاح نموده و باين مكارم آراسته سازد نخواهد توانست چونكه واجب و لازم در اين نوع صفت آن است كه صفت ، سجيه و ملكه انسان بشود تا جائي كه بدون تكلف از او سربزند و يك صفت از اين صفات را اگر كسي بخواهد طبيعي خود كند عمر طولاني ميخواهد كه با نفس خود مجاهده كند تا نفس را بآن كار وادارد و نفس براي او در آن صفت آرام و مطمئن و راضي شود تا بدون كلفت و مشقت آن صفت از او بروز كند و ميل و طبعي از خودش نداشته باشد ديگر چه رسد به ساير مكارم و صفات و كي ميتواند چنين عمري داشته باشد كه با زور و اكراه نفس خود را به همه اين صفات وادارد و با صبر آن را در همه اينها بعمل وادار نمايد تا اين صفات جزو سجيه و [ص 224] طبع او شوند و در همه حالاتش در اوقات شب و روز او از او صادر گردند ، هرگز نميشود پس چاره اين كار رسيدن بامر ديگري است كه قطب محامد و نيكيها و سرچشمه اين مكارم باشد و مؤمن در طلب آن بكوشد و در تحصيل آن سعي نمايد تا مالك آن امر شود و چون مالك آن امر شد اين محامد و مكارم به تبع آن بيايد ، و بدون زحمت و مشقت در كمترين مدتي براي او ميسر گردد .

و مثال اين مطلب آن است كه چشمه‌اي باشد كه از آن نهرها و جداول زيادي جاري ميشود و اين چشمه گل‌آلود باشد و نهرها و جداول جاري از آن هم كدر و گل‌آلود حال اگر كسي بخواهد يكي از اين نهرها را صاف و زلال كند و عمرش هم دراز شود در دهرها و اعصار و شب و روز بكوشد در صاف كردن آب آن نهر نميتواند آنرا صاف كند چون او مثلا يك مشت از آن آب را كه باو رسيده در ظرفي صاف ميكند و باز آب كدر و گل‌آلودي كه تمامي ندارد از چشمه ميآيد پس كجا و كي ميتواند كه اين نهر را تصفيه كند كه از آن حالت متحول شود و طور ديگر شود اما اگر بيايد و چشمه را اصلاح و تعمير كند و گل و لجن آنرا خارج كند و آنرا از گرد و خاك بپوشاند آب صاف و زلال ميشود و در همه نهرها يكباره بدون رنج و زحمت آب صاف جاري ميشود .

يا مثلا هرگاه انسان رطوبت بر مزاج او غلبه كند و باعث لقوه و فلج و لكنت زبان و ضربان قلب و رعشه و كري و كندي ذهن و سرگيجه و سستي و كم‌فهمي و فراموشي و تب مواظبه ( بمعني مداوم است و در [ص 225] مقابل نوبه ميآيد . م . ) و امثال اينها شود و انسان بخواهد كه خود را معالجه كند آيا تا رطوبت را بمسهلي از خود دفع نكرده ميتواند يكي از اينها را ولو در طول مدتي ، معالجه نمايد البته نميتواند چرا كه آن رطوبت علت فاعلي اين مرضها بوده و تا علت باقي است معلول از آن جاري است و لازمه آنست پس چطور كسي ميتواند با تدابير نور را از بين ببرد و حال آنكه منير باقي باشد و نور بدهد مگر آنكه منير را بردارد و خاموش كند و همينطورند اين اخلاق سيئه و صفات قبيحه اينها در بدن علت فاعلي دارند كه نفس اماره به سوء باشد و تا وقتي كه اين نفس اماره بر حال خود است هيچ‌كس نميتواند جلو آثار آنرا بگيرد و منتهاي كاري كه ميتواند بكند اين است كه در قابل في‌الجمله تصرفي ميكند و جلو ظهور اثر آن نفس را ميگيرد اما داعيه آن عمل باقي و ميل بآن پابرجاست .

مثال اين مطلب كسي است كه علاقه به زنا دارد و ميخواهد آنرا رفع كند پس بيايد و خود را خواجه كند و باين تدبير از زنا امتناع نموده و قادر باظهار آن ميل نيست اما شهوت آنرا دارد و آن كار را دوست ميدارد يا كسي كه مايل به خمر است و خمر همراه اوست با نفس خود جدال ميكند و آنرا ميريزد و ديگر شرابي ندارد كه بنوشد پس ديگر قادر بر شرب نيست لكن نفس او مشتاق بآن است و ميل و هوس آنرا دارد و علاجي هم از او برنميآيد و اين عمل براي او نفع ندارد و براي نفس او كمالي ببار نميآورد نهايت اين است كه اين مطلب از او ظاهر نميشود اما او فاعل آن فعل هست و [ص 226] فعلش ظاهر نيست چنانكه اگر آفتابي بتابد و چيز غليظي نباشد كه نور او بر آن ظاهر شود آفتاب تابان است اما نورش ظاهر نيست نه آنكه موجود نباشد پس كسي كه نفس اماره دارد او كننده همه كارهاي قبيح و كباير و صغاير و مكاره هست اگر چه بعض اينها بواسطه موانع يا ترس يا عذر يا وسيله نداشتن ، يا تقيه از مردم از او ظاهر نشود ، پس او فاعل همه اين افعال هست و اگر بخواهي بفهمي كه اگر معصيتي را ترك كردي يا طاعتي را بجا آوردي جهت عمل تو چه بوده پس تصور كن كه ميخواهي معصيت كني يا طاعتي را ترك كني و ببين چه چيزي تو را از آن منع ميكند اگر ديدي اول چيزي كه بذهن تو ميآيد عذاب خدا و سخط اوست بدانكه تو آنرا براي خدا ترك كرده‌اي و گرنه بدان كه تو براي ديگري آن كار را ترك ميكني يا بجا ميآوري و اوست كه مانع ظهور اثر است و گرنه علت فاعلي باقي است و فعال .

پس كسي كه ميخواهد خود را معالجه كند واجب است كه نفس را بطور كلي معالجه كند و وقتي كه نفس صالح شد جز خوب از او سرنميزند و اگر فاسد ماند جز بد از او نميآيد و اينكه بدي ظاهر نشود بتو نفع نميدهد ، و بنا بر اين عرض ، بيشتر آنها كه خود را به عفت واميدارند با فاسقين مساوي ميشوند و اينها هم كننده افعال آنها هستند و اعمال آنها را براي اينها هم مينويسند اگر چه كه آن عمل را نكرده باشند و بهمين ترتيب هرگاه نفس اصلاح شد عامل همه نيكيها است و محامد و مكارم اگر چه كه جز اندكي از او ظاهر نشده باشد و اين [ص 227] است سبب خلود نيكان در بهشت و خلود فجار در جهنم و روز قيامت موانع هر دو جماعت از ميان برداشته ميشود و اعمال رأي العين براي آنها ظاهر ميشود و بنفع يا ضرر هر كسي بمقتضاي اعمالي كه بدون مانع از او ظاهر ميشود حكم ميكنند . نظر كن بحديثي كه جابر از حضرت صادق عليه السلام روايت ميكند ميگويد حضرت بمن فرمودند : اي جابر براي مؤمن در مرض او از اعمال نيكو مينويسند آنچه كه در سلامتي او مينوشتند و براي كافر در مرض او از اعمال بد مينويسند آنچه كه در صحت او مينوشتند آن وقت ميگويد حضرت فرمودند : اي جابر چه حديث سختي است اين .

و از ابوبصير از حضرت صادق عليه السلام روايت شده كه فرمودند : بنده مؤمن فقير ميگويد بمن رزق بده تا چنين و چنان از بر و خير بجا آورم پس چون خدا دانست كه در نيت خود صادق است براي او اجري را مينويسد كه اگر آن عمل را كرده بود باو ميداد و هرآينه خداوند واسع و كريم است . و باز روايت ميكند ابوبصير كه سؤال كرد از حضرت صادق عليه السلام از حد عبادتي كه هرگاه فاعل آن آنرا بجا آورد وظيفه خود را ادا كرده باشد فرمودند : حسن نيت در طاعت .

و از ابي‌هاشم است كه گفت فرمود حضرت صادق عليه السلام كه هرآينه اهل آتش در آتش مخلد شدند چون نيات آنها در دار دنيا اين بود كه اگر براي هميشه در دنيا باشند همواره عصيان خدا را بنمايند و [ص 228] هرآينه اهل بهشت در بهشت مخلد شدند بآن جهت كه نيت آنها در دنيا اين بود كه هرگاه براي هميشه در دنيا بمانند اطاعت خدا را بكنند پس به نيتها مخلد شدند اين جماعت و آن جماعت آن وقت قول خدا را تلاوت فرمود كه ميفرمايد : قل كل يعمل علي شاكلته قال علي نيته يعني بگو همه‌كس بر شاكله خود عمل ميكند فرمودند : يعني بر نيت خودش .

و از سفيان بن عيينه از حضرت صادق عليه السلام است در حديثي كه فرمود : و نيت افضل از عمل است آگاه باشيد كه نيت همان عمل است بعد قول خدا را خواندند كه فرموده : قل كل يعمل علي شاكلته و فرمودند يعني علي نيته و اين معني فرمايش رسول خدا است صلي الله عليه و آله كه فرمود هر كس چيزي را آرزو كند و رضاي خدا در آن باشد از دنيا بيرون نميرود تا آن چيز باو داده شود پس هرآينه بسا باشد كه در ظاهر دنيا باو ندهند تا بميرد اما براي او ثبت ميشود و در آخرت بر اين مطلب باو ثواب خواهند داد .

اما آنچه كه از مسعدة بن صدقة از جعفر بن محمد عليه السلام روايت شده كه فرمود : اگر اهل فسق را به نياتشان مؤاخذه ميكردند ميبايست هر كس را كه نيت زنا كرده به زنا مؤاخذه كنند و هر كس نيت سرقت كرده بسرقت و هر كس نيت قتل نموده به قتل مؤاخذه شود اما خدا عادل و كريم است و جور از شأن او نيست ، اما اهل خير را بر نيات خير و اينكه در خاطر و ضمير خود قصد خيري داشته‌اند ثواب ميدهد ، [ص 229] و اهل فسق مؤاخذه نميشوند تا عمل كنند . اين روايت در آن دو احتمال ميرود و هر احتمالي هم معنايي دارد پس اگر اهل فسق را اعم از كافر بگيريم كه اين مسلم تقيه‌اي است از آن حضرت بدليل حديث جابر كه گذشت و فرمودند : چه حديث سختي است . و مسعدة بن صدقة هم عامي بوده چنانكه از خلاصه روايت شده و يا بتري بوده چنانكه كشي گفته و سوء ادب او در اسم بردن امام هم ظاهر است چون شيعه از باب ادب اباعبدالله عليه السلام را باسم شريف آن حضرت ياد نميكنند بلكه كنيه يا لقب ميآورند ، و اگر اهل فسق را از شيعه بگيريم معني روايت اينطور ميشود كه نيت بد عارضي آنهاست و بر آنها نوشته نميشود و نيت خوب ذاتي است و براي آنها نوشته ميشود و اين معني بدليل مواردي از كتاب و سنت است و همچنين دليل عقل مستنير بآن دو ، چنانكه ذكر كرديم .