باري مادام كه نفس امركننده به سوء است ، فاعل همه قبايح و داراي همه صفات مذمومه است چه از او ظاهر شود و چه نشود خداي سبحانه فرمود : قد افلح من زكيها يعني بتحقيق رستگار شد هر كس آن نفس را تزكيه كرد ، و بطور مطلق فرموده ، چه همه خيرات از او ظاهر شود و چه نشود ، و قد خاب من دسيها و بتحقيق زيانكار شد هر كس كه آنرا به فساد واداشت . و اين را هم مطلق فرموده يعني تمام شر از او ظاهر شود يا نشود پس بسا كسي بواسطه عارضي كم‌عمل باشد اما عامل همه خيرات حساب شود و بسا قليل الشر ، كه بواسطه عارضي [ص 230] شرش كم باشد اما عامل همه بديها بحساب آيد پس واجب اصلاح نفس اماره است كه علت فاعلي همه بديها است و آن نفس ، اماره و دستوردهنده نميشود مگر وقتي كه عقل مغلوب باشد و وقتي مغلوب شد بتنهائي نميتواند كه نفس غالب را مقهور كند . و اين مثل طبيعتي ميماند كه وقت غلبه مرض مقهور شده و نميتواند آنرا دفع كند و محتاج معالجه‌كننده خارجي است و تقويت از بيرون ، و بهمين ترتيب عقل ضعيف خودش نميتواند كه خود را تقويت كند چون فاعل در جسد و عامل در آن ، نفس است كه جز قبيح از او برنميآيد و مدد نميرساند جز بمقتضاي خودش و اين مدد باعث ضعف عقل است چون بر خلاف طبع اوست پس با تضعيف مستمر كه عمل قوتي نميگيرد ، قل كل يعمل علي شاكلته و هرآينه خداي سبحانه تا براي تقويت و امداد عقل اسبابي فراهم نفرمايد شخص را تكليف به عمل به مقتضاي عقل نميكند و تكليف مسلم ثابت است پس سبب موجود است و آن سبب است كه قطب اعمال و مركز آنها و نقطه دايره اعمال است پس چون مؤمن بآن عمل نمايد و مداومت كند براي نفس تزكيه‌اي حاصل ميشود كه آن را راضيه و مرضيه ميسازد پس در اين وقت دفعة همه شؤون و جهات و صفات آن اصلاح ميشود .

نميبيني پادشاهي كه به پشت‌گرمي سلطنت ، خودخواه و جبار است و كارهاي نسنجيده دارد و تبختر و تكبر و ظلم و غصب و بدگوئي مينمايد چون از پادشاهي معزول شود همه اينها يك‌مرتبه از او دور [ص 231] ميشود و ميبيني در يك روز رام و آرام ميشود نفس هم همينطور است هرگاه از استيلا معزول شد يك روزه مطيع و منقاد ميشود . و عقل آن نفس كه از رعيت نفس شده قادر بر عزل او نيست و بايد سلطاني قويتر از او باشد كه بسلطان و حول و قوه پروردگار بر او حمله برد و او را معزول نمايد .

بالجمله نجبا و نقبا چون منقاد سلطنت پروردگار شده و در مقابل قوت او مطيع و تسليم شدند و در همه اوقات شب و روز مراقب خداوند شدند و انوار رخساره پروردگار بر آنها تافت انوار جلال وجه او آنچه را كه در نفوس ايشان به چشم ميآمد سوخته و از ميان برد چرا كه كيد شيطان در پيش خدا ضعيف است و دست خدا بالاي دستهاي آنهاست پس بقدرت و سلطان خود نفوس ايشان را تزكيه نمود تا مطمئنه و راضيه و مرضيه شدند و چنان گرديدند كه همه اعمال خير از ايشان سرميزند و همه صفات حسنه بدون تكلف و مشقت از آنها بروز ميكند و سجيه و طبيعت آنها بر همان اعمال مطابق شده پس هر عملي كه ميكنند طاعت است اگر سخن بگويند كلام آنها ذكر است و اگر ساكت شوند سكوت آنها عبرت است اگر برخيزند بخدمت برميخيزند و اگر بنشينند از آنچه بآنها مربوط نميشود و شايسته آنها نيست خودداري كرده‌اند نظر آنها براي اعتبار است و چشم پوشيدن آنها از حرام و از عيوب مسلمين ، اگر گوش بدهند بچيزي گوش ميدهند كه بآنها ضرر نرساند و بآن منتفع شوند و اگر اعراض كنند از [ص 232] چيزي اعراض ميكنند كه مضر بحال آنهاست و نفعي بآنها نميرساند اگر نزديك شوند براي نفع رساندن يا انتفاع است و اگر دور شوند از ترس بر دينشان دور ميشوند و هكذا چون نفس معتدل شود و مستوي و مسلط و مطمئن گردد كيان او طاعت ميشود همچون ملائكه كه هرگز قصد معصيت نميكنند و كيان آنها بر طاعت است نه بجهت آنكه اصلا مقتضاي معصيت در آنها نباشد بلكه بجهت آنكه آن اقتضا نسبت باقتضاي طاعت ، در ايشان مضمحل و بي‌اثر شده پس چون هريك از ايشان تسليم امر خدا شد و متوكل باو گرديد و در نزد او خاشع و خاضع گشت و انوار سلطنت خداوند بر او تابيد خدائي كه غالب و قاهر و قادر و مقتدر و مستولي بر هر چيزي است نفس در مقابل آن استيلا طاقت ايستادگي را از كف نهاده و متلاشي و مضمحل ميشود همانطور كه جبل تحت انوار تجلي تاب نياورده و منهدم و متلاشي گرديد تا بدان پايه كه مثل گرد پراكنده‌اي شد كه حاجب ماوراء نبود و ساتر غير نميگرديد و انوار مولاي او در او نافذ شد بعد از آنكه جبلي بود غليظ و ظلماني ، بفهم آنچه را كه بيان نمودم كه بواسطه تنگي مجال و عدم اقتضاي حال و پراكندگي حواس بجهت مسافرت بيش از اين نميتوانم بگويم .

پس چون اين را دانستي و مطالبي كه عرض كردم بر تو روشن شد ديگر بادعاي هر مدعي غره مشو هرآينه بر هر حقي حقيقتي است و هر راست و درستي نوري دارد و اين مقامات به صرف اينكه يك [ص 233] كسي بيايد و سكوتي بكند يا وقاري داشته باشد و نماز زياد بخواند يا روزه زياد بگيرد ثابت نميشود چون اي بسا كسي كه معتاد باين عبادات باشد ، از باب عادت نتواند اينها را ترك كند مثل بعض اهل وسواس نديده‌اي كه در وضوء و غسل و نماز دقت بيش از حد دارند و نميتوانند اين كار را ترك كنند و اين بدليل وسواس آنهاست نه تقواي ايشان چون تقوي نوري است كه چون در كسي ظاهر شود مخصوص به عبادت خاصي نيست بلكه متقي در تمام امورش تقواي خدا را دارد .

از ابوبصير است ميگويد عرض كردم به حضرت صادق عليه السلام كه عيسي بن اعين در نماز شك ميكند و از نو ميخواند فرمودند : آيا در زكوة هم شك ميكند كه دو بار زكوة بدهد .

و از عبدالله بن سنان است كه گفت خدمت حضرت صادق عليه السلام صحبت شخصي را كردم كه مبتلا به وضو و نماز است و عرض كردم كه اين آدم شخص عاقلي هم هست حضرت صادق عليه السلام فرمودند : چه عقلي دارد در حالي كه اطاعت شيطان را ميكند عرض كردم چطور اطاعت شيطان را ميكند فرمودند از او بپرس اين حالتها كه برايش پيش ميآيد از چيست مسلم بتو خواهد گفت از عمل شيطان است .

و اي بسا كه مردي نفس خود را عادت به سكوت و وقار و نماز و روزه و ذكر و بعض اخلاق حسنه دهد از باب مكر و حيله و شكار مردم چنانكه حضرت عسكري عليه السلام در تفسير خود روايتي از [ص 234] حضرت علي بن الحسين عليه السلام نقل ميفرمايد كه آن حضرت فرمود : هرگاه ديديد كه مردي هيأت و اخلاق و روش او نيكو است و آرام و ملايم سخن ميگويد و در حركات خود خاضع است پس دستي نگاه داريد و غره نشويد كه چه بسيارند آنها كه از رسيدن به دنيا و ركوب اعمال حرام در دنيا بجهت ضعف بنيه و سستي و كم‌دلي عاجزند و دين را دام خود قرار داده‌اند پس چنين كسي همواره بظاهر خود مشغول فريب خلق است و اگر بر حرامي دست يافت در آن وارد ميشود . و اگر ديديد از مال حرام پرهيز دارد باز صبري بكنيد غره نكند شما را چونكه شهوات مردم مختلف است پس چه بسيار شخصي كه از مال روي بتابد اگر چه كه زياد باشد و در مورد زن زشت و بدگلي صبر و حلم پيشه كند و مرتكب حرام نشود . پس چون ديديد كه از اينهم عفت دارد باز مهلتي دهيد گول نزند شما را تا آنكه قوه و استحكام عقل او را بسنجيد كه چقدر است كه چه بسيار شخص كه از همه اينها اجتناب ميكند آن وقت بعقل متيني رجوع نميكند پس آنچه را كه با جهلش خراب ميكند بيشتر است از آنچه بعقلش اصلاح ميكند . پس هرگاه ديديد كه عقل او هم استوار است اندك صبري كنيد و غره نشويد تا ببينيد همدست هواي خود ميشود عليه عقلش يا همراه عقل خود ميشود عليه هواي خود و شوق و علاقه او برياستهاي باطله چطور است و پرهيزش از آنها به چه پايه است چونكه در ميانه مردم هستند كه زيانكار دنيا و آخرتند دنيا را براي دنيا ترك ميكنند و [ص 235] لذت رياست باطل را از لذت اموال و نعمتهاي مباحه حلال خوشايندتر مييابند پس همه اينها را بكلي ترك ميكنند براي طلب رياست حتي ، اذا قيل له اتق الله اخذته العزة بالاثم فحسبه جهنم و بئس المهاد . يعني وقتي كه باو گفته شود از خدا بترس تكبر او را وادار بگناه ميكند پس كافي است او را جهنم و چه بد جائي است . پس اين شخص خبط ميكند مثل خبط شتر كور كه اولين باطل دهنه او را بسوي منتهاي زيانكاري ميكشد و خدا هم او را بعد از آنكه در پي چيزي است كه قادر بر آن نيست ، فرصت ميدهد در طغيانش پس حرام خدا را حلال ميكند و حلال خدا را حرام ، باك ندارد هرچه از دين او فوت شود تا وقتي كه رياست او كه براي آن زنده است سالم و باقي باشد ، پس اينها هستند كه خداوند بر آنها غضب و لعنت فرموده و براي آنها عذاب خواركننده‌اي آماده كرده ، اما مرد ، همه مرد ، مرد بزرگ ، آن است كه هواي خود را تابع امر خدا قرار داده و قواي خود را در رضاي خدا بذل كند . او ذلت با حق را به عزت ابدي نزديكتر مي‌بيند از عزت در باطل و ميداند كه سختي و زحمت كمي كه تحمل ميكند او را به دوام نعيم در خانه‌اي كه نابودي و تمامي ندارد خواهد رساند و ميداند كه خوشيهاي بسياري كه با تبعيت هواي نفس باو برسد سرانجام آنها عذابي بي‌پايان خواهد بود و تمامي نخواهد داشت پس در واقع چنين مردي مرد حقيقي و نيكوست پس متمسك باو باشيد و به سنت او اقتدا كنيد و بوسيله او متوسل به پروردگار خود باشيد كه هرآينه دعاي او [ص 236] مستجاب است و خواهش او رد نميشود تمام شد حديث شريف .

و اي بسا مردي كه بعض علوم آل‌محمد عليهم السلام را فرا گرفته تا بتواند از گرده مردم بآن وسيله چيزي بخورد و با سفها بحث و مجادله كند و پيش اغنيا محترم شود پس وقتي كه بآن علوم سخن ميگويد ميبيني خطيبي است ماهر استشهاد بآيات ميكند و استدلال باخبار سادات بريات ، و ادله ميآورد و از اقوال علما و پيشروان كمك بر استدلال خود ميگيرد اما دل او تاريكتر از شب ظلماني است و از اينهمه مقصودي ندارد جز آنكه در عداد علما بشمار آيد و از زمره حكما حساب شود و جهال و عوام تعريف او را بكنند و بر گردن عوام كالانعام سوار شود .

پس چون باين مقام دست يافت مقيد بآن نيست كه هرگاه از او سؤالي بشود كه نميداند ، جواب ندهد و واگذار باهلش بنمايد ، پس ميآيد و بر آن حقي كه ميدانسته اما نفس او اعتقادي بآن نداشته اضعاف آنرا از اباطيل و اضاليل ميافزايد و براي مردم ميگويد و چنين كسي از فاسقترين فسقه و كافرترين كفره است چون مردم را گمراه نموده و در اسلام بدعت آورده و بسا باشد كه بر اين صفات وقار و ملايمت و سكون و حلم و خضوع هم بيفزايد كه رياست او سالم بماند و اعمال او مورد انكار واقع نشود و شاهد اين عرض روايت حضرت عسكري عليه السلام است در تفسير آن حضرت كه فرمود : مردي بحضرت صادق عليه السلام عرض كرد وقتي كه اين جماعت يهود چيزي از [ص 237] كتاب خودشان نميدانند جز آنچه از علماشان ميشنوند و راه ديگر ندارند پس چطور خداوند آنها را مذمت فرموده بتقليد علماشان و قبول از آنها و آيا عوام يهود مثل عوام ما نيستند كه تقليد علماي خود را ميكنند و اگر بر آنها جايز نيست از علماي خودشان بگيرند بر عوام مسلمين هم نبايد جايز باشد ، فرمود : عوام ما و علماء ما و عوام يهود و علماي آنها از جهتي با هم فرق دارند و از جهتي ديگر مساويند ، اما از آن حيث كه مساويند خداوند عوام ما را هم مذمت فرموده است براي تقليد علماشان همچنان كه عوام آنها را مذمت فرموده و اما از جهتي كه فرق دارند اين طور نيست ، عرض ميكند بيان بفرما براي من يا ابن رسول الله ميفرمايد عوام يهود علماي خود را بدروغگوئي و خوردن حرام و گرفتن رشوه و اينكه بواسطه شفاعت اشخاص احكام را از اصل تغيير ميدادند ، و به عنايات و مصانعات يعني رفيق‌بازيها ، شناخته بودند و تعصب شديد آنها را ميدانستند كه در موقع تعصب براي كسي ، دين خود را هم از دست ميدهند و هرگاه بر ضد كسي تعصب ورزند حق او را پامال ميكنند و هرگاه براي كسي تعصب ورزند آنچه را كه مستحق نيست از اموال ديگران باو ميدهند و بخاطر او بديگران ظلم ميكنند و عوام يهود بعلم قلبي خود ميفهميدند هر كس مرتكب چنين كارهائي بشود فاسق است و جايز نيست كه در آنچه ميگويد و به خدا نسبت ميدهد يا به وسائط بين خدا و خلق ، تصديق او را نمايند . پس باينجهت خداوند آنها را مذمت فرمود كه تقليد اشخاصي را كردند [ص 238] كه شناخته بودند كه قبول از آنها و تصديق روايت آنها جايز نيست و نبايد بآنچه او از طرف كسي كه آنها مشاهده نكرده‌اند ميگويد عمل كرد و واجب بود بر يهود كه خودشان در امر رسول خدا ( ص ) نظر كنند زيرا كه دلايل او واضحتر از آن بود كه پنهان بماند . همچنين است حال عوام امت ما هرگاه از فقهاي خود فسق ظاهر ديدند و عصبيت سخت مشاهده كردند و ديدند چطور در حطام دنيا و حرام آن فرو رفته‌اند و چطور كسي را كه بر ضد او تعصب ميكشند از ميان ميبرند و حال اينكه حق آن بنده خدا اينست كه امر او را اصلاح نمايند ، و به كسي كه بموافقت او تعصب ميكنند احسان و محبت ميكنند و حال آنكه در واقع مستحق اهانت است ، پس هر كس از عوام ما تقليد اين نوع فقها را نموده مثل يهود است كه تقليد فقهاء فاسق خود را كردند . اما هر كس از فقها نگاه دارد نفس خود را و حفظ كند دين خود را و مخالف باشد با هواي خود و مطيع باشد امر مولاي خود را پس براي عوام است كه تقليد او را بنمايند و بر اين صفات نيستند مگر بعض فقهاي شيعه نه همه آنها ، و اما كساني كه مرتكب قبايح و فواحشي ميشوند كه فقهاي فاسق عامه مرتكب ميشوند هيچ چيزي را كه بروايت از ما براي شما بگويند از آنها قبول نكنيد و احترامي و كرامتي هم ندارند و علت اصلي تخليطي كه زياد هم شده است در رواياتي كه از ما اهل بيت ميشود همين است ، چون فاسقان حامل علوم و روايات ميشوند آن وقت تمام آن را بواسطه ناداني تحريف نموده و [ص 239] مطالب را بعلت كم‌معرفتي در غير وجوه خود ميگذارند و جماعت ديگري هم هستند كه عمدا بر ما دروغ ميبندند تا از عرض دنيا زاد و راحله بسوي آتش جهنم برگيرند . و بعضي هم قومي هستند ناصبي كه نميتوانند نسبت بما بدگوئي كنند پس ميآيند و بعض علوم صحيحه ما را فرا گرفته و بآن واسطه نزد شيعه ما موجه ميشوند و حرمتي پيدا ميكنند و پيش ناصبان كم‌قدر ميشوند آنگاه اضعاف آن علوم و اضعاف اضعاف آن را از اكاذيبي كه بر ما ميبندند بر آنها ميافزايند اكاذيبي كه ما از آنها بري و بيزاريم و اهل تسليم از شيعه ما بگمان اينكه اينها از علوم ماست از آنها ميپذيرند ، پس گمراه شدند و گمراه كردند و آنها ضررشان بر ضعفاء شيعه ما از لشكر يزيد بر حسين بن علي عليه السلام و اصحاب آن حضرت بيشتر است چون لشكر يزيد ارواح و اموال آنها را ميگرفتند و آن مسلوبين در نزد خداوند بواسطه آنچه از دشمنان بآنها رسيده بود بهترين احوال را دارند و اين علماي سوء ناصب كه خود را دوست ما وانمود ميكنند و تظاهر بدشمني دشمنان ما مينمايند شك و شبهه بر ضعفاي شيعه ما وارد كرده و آنها را گمراه ميكنند و از توجه به حقي كه بمقصد ميرسد باز ميدارند . و شك نيست كه هر كس از اين عوام كه خدا از دل او بداند كه او جز حفظ دين خود و تعظيم ولي خود چيزي نميخواهد او را در دست چنين تلبيس‌كننده كافري رها نميسازد بلكه براي او مؤمني ميفرستد كه او را براه درست بدارد ، آن وقت آن عامي را توفيق ميدهد كه از آن مؤمن بپذيرد و باين واسطه [ص 240] خير دنيا و آخرت را براي او جمع ميفرمايد و براي آنكس كه او را گمراه كرده بود لعن دنيا و عذاب آخرت را جمع مينمايد .

و فرمود : عرض شد بحضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بهترين خلق خدا بعد از ائمه هدي و مصابيح دجي كيست فرمودند : علما ، هرگاه صالح باشند عرض شد بدترين‌هاي خلق بعد از ابليس و فرعون و نمرود و بعد از آنها كه اسمهاي شما را بر خود گذاشته و خود را ملقب بالقاب شما نموده‌اند و جاي شما را غصب كرده‌اند و در ممالك شما باصطلاح امير شده‌اند چه كساني هستند فرمودند : علما ، هرگاه فاسد باشند . آنها اظهاركنندگان باطلها و كتمان‌كنندگان حقايقند و خدا درباره آنها فرموده : اولئك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون . يعني اين جماعت لعن ميكند آنها را خدا و لعن ميكنند آنان را لعنت‌كنندگان .

و اخبار ديگري نيز در اين موارد رسيده كه در جاي خود مذكور است .

پس براي انسان عاقل و دانا شايسته نيست كه بكثرت علم كسي گول او را بخورد يا به نيكو كتاب نوشتن او يا ظريف سخن گفتن و مجلس‌آرائي و اينكه مردم از دور و نزديك بر گرد او جمع شوند و نه به تحت‌الحنك انداختن كسي در جامه عبادتش و نه به برخاستن او در تاريكي شب و نه به قدمهاي كوچك برداشتن و آهسته سخن گفتن و چشم بر هم گذاردن و كلمات نامفهوم و معماگونه گفتن چرا كه همه اينها احتمال دارد از نفاق و زرنگيهاي دقيق در رفتار باشد در حاليكه [ص 241] در آخرت هم نصيب خيري باين اشخاص نخواهد رسيد هيهات هيهات بر هر حقي حقيقتي است و بر هر صوابي نوري ،

ثوب الريا يشف عما تحته و ان التحفت به فانك عاري

يعني جامه ريايي پشت‌نما است و اگر آنرا بپوشي مثل اين است كه عريان باشي .

و در اينجا فصل ديگري در شناخت و تمييز محق از مبطل ذكر ميكنيم و كتاب را باين فصل ختم مينمائيم و اين را براي كساني مينويسم كه اهل تذكرند و اين فصل ختام مسكي است براي اين كتاب و راغبين بايد كه در ادراك چنين امري بكوشند و بر يكديگر سبقت بگيرند .

فصل

بدان كه چون در اين عالم نيك بنگري و صنعت متقن محكم خدا را ببيني كه عقلها در اتقان اين صنع حيران و فهمها از درك كار محكم او درمانده‌اند و ببيني كه هر چيزي در موضع خود گذارده شده و هر ظاهري بر طبق باطن خودش است و ببيني كه چطور خدا به هر ذي‌حقي حق او را داده و رزق هر مخلوقي را باو رسانده و براي هر چيزي دليلي و براي هر دليلي سببي و براي هر سببي شرحي و براي هر شرحي بابي قرار داده و همه چيز را بطور حكمت و صواب جاري فرموده و براي هريك مبدأ و مآبي قرار داده و هر منيري را ملازم نور خود و هر مؤثري را همراه اثر خود و هر صاحب ظلي را ملازم ظل خود نموده و بهر چيزي هرچه را كه اقتضا داشته عطا فرموده و آن را [ص 242] بر آنچه كه بسبب اقتضاي خود ، راضي بآن است ، جاري نموده پس هرچه را كه اقتضاي ثبات و دوام داشته ثابت و دائم نموده و آنچه كه اقتضاي زوال و انقضا داشته زايل و منقضي فرموده و هرچه اقتضاي رفعت داشته رفيع و هرچه اقتضاي پستي داشته وضيع و مقتضي كمال را كامل و مقتضي نقص را ناقص ، و هرچه اقتضاي نيكي نموده نيك و آنچه اقتضاي قباحت داشته قبيح و مقتضي خواري را خوار و مقتضي عفت را عفيف و مستور و مقتضي عزت را عزيز و مقتضي ذلت را ذليل و مقتضي غنٰي را غني و مقتضي فقر را فقير قرار داده و هكذا باختلاف قوابل چون جواد و غني مطلق است حق هر ذي‌حقي را باو داده و بهر مخلوقي آنچه لايق بوده رسانده و پروردگار تو به هيچ‌كس ظلم ننموده و هيچ چيزي را كه سزاوار كسي بوده از او پنهان نداشته .

و تو ميبيني كه قوابل همه مختلفند و استعدادها گوناگون پس حرارت و برودت و يبوست و رطوبت با هم مساوي نيستند و همچنين سعادت و شقاوت و حسنه و سيئه و منير و نور و ظل و حرور و غليظ و لطيف و نه ساير اضداد چنانكه واضح و ظاهر است براي هر كس كه نظر كند .

پس چون در اينها تدبر كني و حكمت حكيم و غناي مطلق او را بشناسي ميفهمي كه قابليت سعادت و قابليت شقاوت دو ضد هستند كه با هم الفت نميگيرند چون قابليت سعادت از عليين است و قابليت شقاوت از سجين و قابليت سعادت نوراني است و قابليت شقاوت ظلماني و قابليت سعادت خير است و قابليت شقاوت شر و قابليت [ص 243] سعادت لطيف است و قابليت شقاوت كثيف و قابليت سعادت از بالاست و قابليت شقاوت از اسفل و هكذا و خداي غني عادل حكيم بر هريك بحسب اقتضاي آن فيض ميدهد و هريك را براي انجام آنچه كه دوست ميدارد مدد ميرساند كلا نمد هؤلاء و هؤلاء من عطاء ربك و ماكان عطاء ربك محظورا . يعني هر دو طايفه را مدد ميدهيم از عطاي پرورنده تو و عطاي پرورنده تو ممنوع نيست و فرموده است : ام نجعل الذين آمنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين في الارض ام نجعل المتقين كالفجار . يعني آيا آنها را كه ايمان آوردند و عمل صالح كردند مثل مفسدين در زمين قرار ميدهيم يا متقين را مثل اهل فجور قرار ميدهيم ؟

و ميفرمايد : أفمن كان مؤمنا كمن كان فاسقا لايستوون اما الذين آمنوا و عملوا الصالحات فلهم جنات المأوي نزلا بما كانوا يعملون و اما الذين فسقوا فمأويهم النار كلما ارادوا ان يخرجوا منها اعيدوا فيها و قيل لهم ذوقوا عذاب النار الذي كنتم به تكذبون و لنذيقنهم من العذاب الأدني دون العذاب الاكبر لعلهم يرجعون . يعني آيا پس كسي كه مؤمن باشد مثل كسي است كه فاسق باشد مساوي نيستند اما آنها كه ايمان آورده و عمل نيكو كردند براي آنهاست جنات المأوي منزلي ، بپاداش اعمالي كه ميكردند و اما آنها كه فسق نمودند مأواي آنها آتش است هرگاه ميخواهند كه از آن خارج شوند آنها را بآن برميگردانند و بآنها گفته ميشود بچشيد عذاب ناري را كه ميگفتيد دروغ است ، و البته خواهيم [ص 244] چشانيد بآنها از عذاب پائينتر نه عذاب اكبر شايد كه برگردند و فرموده : هل يستوي الاعمي و البصير ام هل تستوي الظلمات و النور . يعني آيا كور و بينا مساويند يا آيا تاريكيها و روشنائي يكسانند و فرموده : أفمن يعلم انما انزل اليك من ربك الحق كمن هو اعمي انما يتذكر اولوا الالباب . آيا كسي كه ميداند محققا آنچه نازل شده بسوي تو از پروردگارت حق است ، مثل كسي است كه كور است هرآينه متذكر ميشوند صاحبان عقلها . و فرموده : ام حسب الذين اجترحوا السيئات ان نجعلهم كالذين آمنوا و عملوا الصالحات سواء محياهم و مماتهم ساء ما يحكمون . يعني آيا آنها كه مرتكب گناهان شده‌اند گمان كرده‌اند كه ما آنها را مثل آنها كه ايمان آورده‌اند و عمل صالح كرده‌اند قرار ميدهيم كه زندگاني و مرگ آنها يكسان است بد است حكمي كه ميكنند .

و همچنين آيات ديگر كه دليل بر آن است كه اين دو فرقه مساوي نيستند پس مؤمني كه خبر از خدا ميدهد ممكن نيست كه امر او با كافري كه خبر از شيطان ميدهد مشتبه شود اين آب صاف و خوشگواري است كه نوشيدن آن گوارا است و آن آب شور و تلخي است پس مؤمن كسي است كه خبر از خدا ميدهد و مطيع امر مولاي خود است و با هواي خود مخالف و خدا از انوار عظمت و جلال كبرياي خود باو مدد ميدهد و به روح القدس او را تأييد و تسديد ميفرمايد و اختلاف را از سخنان و اعمال او برميدارد و مثال و نور و [ص 245] بهاء خود را بر او مياندازد و بر او منت ميگذارد به دوام و ثبات و رستگاري و فوز و طهارت و عصمت و دفاع از او ، و وقار و سكينه باو ميدهد و دعاي او را مستجاب ميكند و در دلهاي مؤمنين براي او وقع و عظمت قرار ميدهد چنانكه حضرت صادق عليه السلام در حديث طويل شريفي به يونس بن ظبيان فرمودند : كه صاحبان عقل كساني هستند كه عمل نمودند به فكرت تا آنكه از فكر كردن دوستي خدا را بارث بردند پس هرآينه دوستي خدا ، هرگاه قلب آنرا ارث برد بآن نوراني شده و لطف بسرعت بسوي آن ميآيد پس هرگاه نازل منزله لطف شد از اهل فوائد ميشود و چون از اهل فوائد شود تكلم به حكمت ميكند پس صاحب زيركي ميشود و هرگاه نازل منزله زيركي شود عمل ميكند بآن در قدرت پس هرگاه عمل كند بآن در قدرت عمل ميكند بآن در اطباق هفت‌گانه و چون باين منزله برسد در لطف و حكمت و بيان زيرورو ميشود ، و چون باين منزله برسد شهوت و محبت خود را در خالق خود قرار ميدهد و چون چنين كند نازل ميشود به منزله بزرگ پس معاينه ميبيند پروردگارش را در قلبش و ميراث ميبرد حكمت را بغير آنچه كه ارث برده‌اند حكما و ميراث ميبرد علم را بغير آنچه كه ارث برده‌اند علما و ميراث ميبرد صدق را بغير آنچه كه ارث برده‌اند صديقين ، هرآينه حكما ميراث برده‌اند حكمت را به سكوت و علما علم را ميراث برده‌اند به طلب و صديقين ميراث برده‌اند صدق را بتواضع و طول [ص 246] عبادت پس هر كس اين سيرت را بكار برد يا پائين ميرود و يا بالا ميآيد و بيشتر ايشان پائين ميروند و بالا نميآيند هرگاه حق خدا را رعايت نكنند و باوامر او عمل ننمايند پس اين صفت كسي است كه خدا را بحق معرفت او نشناخته و او را بحق محبت او دوست نداشته پس تو را مغرور نكند و گول نزند نماز و روزه و روايات و علوم ايشان فانهم حمر مستنفرة . بعد فرمودند : اي يونس هرگاه علم صحيح خواستي نزد ما اهل بيت است كه هرآينه ما آن را بارث برده‌ايم و شرح حكمت و فصل الخطاب بما داده شده ، الخبر . و اين حديثي است شريف .

پس كجا مشتبه ميشود امر چنين مردي با غير او و هر كس ادعاي امري را بكند كه واجد آن نيست شواهد امتحان او را تكذيب مينمايند . و اما منافق و كافري كه امر را بر مؤمنين ديگرگونه مينمايد نه از خداست و نه بسوي خدا و خدا او را از سجين مدد ميدهد و او را باختلاف در علم او و اخلاق و احوال او و منقطع گشتن و شكست حجت و دليل او خواهد زد ، و كسي را بر عليه او ميفرستد كه امر او را باطل و حجت او را رد كند و او را خوار نمايد و اين براي او عذاب ادني است و عذاب اكبر هنوز در پيش است و محال است كه موفق و پيروز شود يا دوام بياورد ، و ما منع از اين نميكنيم كه مؤمن مقهور و مظلوم باشد و حق او را غصب كنند يا ديگري را بر او ترجيح دهند يا به سختيها و اعراض و امراض مبتلا شود چون اينها ربطي به حقيت كسي ندارد و بلاء براي مؤمن سرور و نعمت است و قصد ما از آنچه كه ذكر كرديم اموري [ص 247] است كه بدين و دليل و حجت او مربوط است پس مؤمن در دين خود مقهور نخواهد شد كه ناصب بيايد و او را مقهور كند و به سختيها و اعراض در دينش مبتلي نميشود و كسي بر او غالب نميشود و حجت او را بر او باطل نميكند .

و همچنين ما منع از آن نميكنيم كه دولت باطل طولي بكشد و مبطلي منعّم و خودكامه و در ناز و نعمت و بزرگ و رئيس باشد بلكه قصد ما از انقطاع منقطع بودن امر اوست در برهان و دليل او و ذليل بودن او در دينش و زايل و باطل بودن حجت او و اين امر در حكمت خدا يعني حكمتي كه خلق را بر آن آفريده واجب است و در كتاب خود هم از اين مطلب خبر داده از جمله آياتي كه گذشت و هم اين آيات كه ميفرمايد : لايفلح الساحرون يعني ساحران ظفر و پيروزي دائمي نمييابند و ميفرمايد : لايفلح الساحر حيث اتي يعني ساحر موفق نميشود از هر جهتي كه بيايد و ميفرمايد : ما جئتم به السحر ان الله سيبطله ان الله لايصلح عمل المفسدين و يحق الله الحق بكلماته و لو كره المجرمون . يعني آنچه شما آورده‌ايد سحر است بدرستي‌كه خدا آن را باطل خواهد كرد بدرستي‌كه خدا كار مفسدين را درست نميكند و خدا حق را بواسطه كلماتش ثابت ميكند ولو آنكه مجرمان بدشان آيد و ميفرمايد : جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا . يعني حق آمد و باطل بيرون رفت و هرآينه باطل زايل‌شونده است و از ميان ميرود و ميفرمايد : بل نقذف بالحق علي الباطل فيدمغه فاذا هو زاهق و لكم [ص 248] الويل مما تصفون . يعني بلكه ميزنيم با حق بر باطل پس بر دماغ او وارد ميآيد و در اين وقت باطل هلاك ميشود و واي بر شما از آنچه كه وصف ميكنيد و ميفرمايد : و يريد الله ان يحق الحق بكلماته و يقطع دابر الكافرين . يعني و خدا اراده دارد كه حق را بكلمات خود ثابت و محقق فرمايد و دنباله كافران را قطع كند .

و آيات بسيار ديگر ، پس باطل بايد لامحاله قبل از موتش بطلان آن در دنيا ظاهر شود چون خدا كه مسلم بندگانش را اغراء به باطل نميفرمايد و بر باطل تقرير نمينمايد و اگر باطل را مهلت دهد كه هرچه ميخواهد بكند و هر طور كه بخواهد امر را بر مردم مشتبه سازد و بطلان امرش هم ظاهر نشود كه ديگر حجتي بر بندگانش ندارد و ارسال رسل و انزال كتب و تكليف و بهشت و جهنم لغو ميشود و خدا بسيار بالاتر است از چنين نسبتي بلكه بر هر حقي حقيقتي قرار داده و بر هر صواب و درستي نوري و بر هر باطلي ناپايداري و از بين رفتني ، و بر هر خطائي ظلمتي كه بر هر كس اندك فهمي داشته باشد پنهان نميماند بلي مگر در دل كسي مرضي باشد و در چشمش كوري و در گوشش سنگيني كه اين مطلب را نفهمد كه در چنين حالتي بسا امر مشتبه شود و حجت عليه اوست بجهت همان مرض قلب و كوري چشم و كري گوش و چه خوب گفته است شاعر « قد تنكر العين ضوء الشمس من رمد » يعني گاهي چشم بواسطه رمد نور آفتاب را تشخيص نميدهد و انكار ميكند و گرنه،

[ص 249]

ثوب الريا يشف عما تحته فان التحفت به فانك عاري

يعني جامه ريائي پشت‌نماست و اگر آن را بپوشي در واقع لخت هستي اميرالمؤمنين عليه السلام ميفرمايد يقين مرد در عمل او ديده ميشود پس هرگز آنكه گردن‌بند دارد با آنكه عاطل و بي‌زينت است مشتبه نميشود و باران ريزه با باران سيل‌آساي درشت‌دانه و آب با سراب و آسمان با تراب مشتبه نميشود .

و اين ادله كه ذكر كرديم از ادله موعظه حسنه بود و اگر دليل مجادله بالتي هي احسن خواستي پس بدان كه انسان مركب از ماده‌اي و صورتي است و ماده او وجود است و صورت او ماهيت چنانكه در ساير رسائل و مباحثات ادله آن را آورده‌ايم و وجود جهت شيء است بسوي پرورنده‌اش و جهت وحدت و بساطت و نور و خير و كمال آن است و ماهيت جهت شيء بسوي نفس آن است و جهت كثرت و تركيب و ظلمت و شر و نقص آن ، و هريك از آن دو حادث ، و محتاج وجود تركيب هستند كه لازمه افتقار و حدوث است پس هريك از آن دو دائم از رب خود چيزي را ميخواهد كه باعث قوام و ثبات و دوام آن است چون زبان استعداد هر چيزي از جنس ما هو عليه است پس زبان استعداد وجود دائما چيزي را سؤال ميكند كه بآن تقويت شده و نور و خير و كمال و ثبات و دوام آن زياد شود و زبان استعداد ماهيت دائما سائل لوازم تقويت و زيادتي ظلمت و شر و نقص و فنا و زوال است و قصد ما از فنا و زوال نبودن آن نيست بلكه مراد [ص 250] فناء حالات آن است و تقلبات آن چرا كه وجود به وحدت و ازل نزديكتر است پس اقتضاي آن اين است كه حالاتش كمتر تغيير كند و بيشتر بر حالي كه دارد مستمر باشد بخلاف ماهيت كه از مبدأ و ازل دورتر است پس مقتضي آن ، كثرت انقلاب در احوال ، و اختلاف است چرا كه اينها لازمه كثرت است .

باري هريك از آن دو مددي را كه از جنس اوست ميطلبد و چون وجود اثر مشيت است و اثر ناچار بايد از جنس صفت مؤثر خود باشد و آن آيت تعريف خداي سبحانه است و نفس خود را بآن براي خلق تعريف نموده ، واجب شد كه امداد وجود مناسب اوصاف خداي سبحانه باشد از قبيل قهر و غلبه و عزت و قدرت و دوام و ثبات و هكذا و چون ماهيت جهت انقطاع او از رب است و با جبروت و لاهوت مشابهتي ندارد و وصف خداي سبحانه نيست بلكه بتحقيق كه ماهيت وصف حدوث است ، واجب شد كه مددهاي آن هم از چيزهائي باشد كه لايق بآن است و اين ان شاء الله ظاهر است و هريك از آن‌دو ، ندارد جز آنچه كه سعي نموده يعني طلب و عمل نموده و طلب او قول و عمل او است چرا كه او يا بقول و اعتقاد طلب ميكند يا به عمل خود پس هريك از آن‌دو استمداد ميكند به عمل خود و جزا داده ميشود به عمل خود سيجزيهم وصفهم و ماتجزون الا ما كنتم تعملون يعني بآنها جزا خواهد داد وصف آنها را و جزا داده نميشويد مگر آنچه را كه عمل ميكرديد . و انسان مركب است از وجود و ماهيت به تركيبي كه [ص 251] ميتواند هريك از دو جزء خود را بكار برد و بمقتضاي هريك عمل نمايد پس هرگاه مايل شد و بمقتضاي وجود عمل كرد و اطاعت نمود و راغب به خداي سبحانه شد ماهيت هم قهرا مشايعت وجود را ميكند چون محال است كه اين‌دو از هم جدا شوند و هرگاه ماهيت بين انفكاك و عمل بمقتضي طبع خود ، يا مطاوعه و تبعيت وجود مردد شود مطاوعه را اختيار ميكند چون اگر منفك شود فاني و معدوم ميشود پس قهرا تبعيت ميكند و عمل وجود را انجام ميدهد پس چون وجود بمقتضاي نورانيت خود عمل نمود و ماهيت هم در عمل خود از آن مطاوعه كرد وجود از رب خود چيزي كه مناسب خودش است استمداد ميكند از نور و خير پس خدا باو بالذات مدد ميدهد و به ماهيت بالعرض پس وجود به مدد ذاتي تقويت ميشود و ماهيت به مدد عرضي كه مناسب مزاج او نيست تضعيف ميگردد .

مثال اين مطلب حرارت و برودت است كه هرگاه تركيب شوند و حرارت را با حرارت مدد دهند حرارت در هر مددي قوت ميگيرد و برودت ضعيف ميشود تا وقتي كه مقتضاي آن باطل شود و ديگر قادر بر تبريد نباشد كه باين تغيير داخل در محفل مسخنات و حرارتها ميشود .

پس وقتي كه مدد بنا نهاد به نازل شدن بمقتضاي وجود ، و ماهيت ضعيف و متلاشي و مضمحل گرديد ، و از طرفي هم وجود آيت تعريف خداي سبحانه و تعرف اوست و اسم او و رسم او و صفت او و خدا غالب بر امر اوست ، انسان قوي ميشود به خدا و سميع و بصير [ص 252] ميشود بخدا و ثابت بخدا و نور بخدا و خير بخدا و كامل بخدا و غالب بخدا و هكذا تمام چيزهائي كه مربوط به ربوبيت است .

اما هرگاه انسان بمقتضاي ماهيت عمل نمود و عمل را بمقتضاي آن ادامه داد و وجود در عمل آن ، مطاوعه بآن نمود ، ماهيت بمقتضاي خود مدد ميگيرد و مدد بر حسب خودش بر آن نازل ميشود و بآن مدد قوت ميگيرد و وجود در هر مددي كه بماهيت ميرسد ضعيف ميشود تا جائي كه وجود ديگر مضمحل و متلاشي شود و از آن نماند مگر بقدر همين كه تركيب خود را نگاه دارد پس در اين وقت آيت شيطان ميشود و ان كيد الشيطان كان ضعيفا پس در اين وقت شيطان باعث ضعف و افتقار انسان ميشود و سميع به شيطان ميشود و بصير باو و زائل و ظلماني و شر باو و ناقص و مغلوب باو و هكذا . پس اگر عالم از لطخ و خلط و مزج خالي بود امر هيچكدام بر كسي از مردم پنهان نميماند چرا كه بي‌شك همه اعمال مؤمن نعيم است و حور و قصور و لذت ابدي و اعمال كافر همه‌اش مار و عقرب و جهنم است و عذاب ابدي و هيچ‌يك با ديگري مشتبه نميشود ، اما در عالم لطخ و خلط و مزج گاهي امر بر كساني كه در دلشان مرض و در چشم آنها كوري و در گوششان سنگيني است مشتبه ميشود اما كسي كه قلب دارد يا گوش فرا دهد در حالي كه ميبيند امر بر او مشتبه نميشود چرا كه خداي سبحانه هر دو طايفه را بذاتيت آنها مدد ميدهد و لطخ و خلط امر زايل و عرضي است و بقائي ندارد ، و عرضي هرگز بر ذاتي غلبه نميكند و [ص 253] عرضي همان جامه نازك شفاف است كه همواره پشت‌نما است پس ذاتي هرگز پنهان نميماند .

حال كه اين مطالب را دانستي از امر اين تلبيس‌كار كافر عبرت بگير كه چطور امر بزرگي را ادعا نمود و مرتكب چه ادعاي فخيمي شد و چطور خدا او را كور و سفيه كرد كه اسباب ابطال امر خود و فساد طريقه و علامات شقاق و نفاق خود و افتراهائي را كه بر خدا و رسول و ائمه عليهم السلام بسته بود همه اينها را بر فرستادگان خود بار كرد و باطراف شهرها فرستاد و خدا چنين كرد تا امر او بر كسي كه در دلش مرضي نباشد مشتبه نشود و لتصغي اليه افئدة الذين لايؤمنون بالآخرة و ليرضوه و ليقترفوا ما هم مقترفون . يعني و براي آنكه افئده آنها كه ايمان بآخرت ندارند باو مايل شود و او را بپسندند و مرتكب شوند آنچه را كه مرتكب ميشوند .

پس بعد از آن آتش او را خاموش كرد و امر او را باطل و قطع نمود و دنباله او را منقطع كرد و اتباع او حيران ماندند كه نه چاره‌اي مييابند و نه براهي هدايت ميشوند و بدين ترتيب است كه خدا اهل تقوي را هدايت و ظالمان را گمراه ميفرمايد و يفعل ما يشاء و يحكم ما يريد .

و از آنجا كه اين مطلب كه در اين فصل مذكور شد باب هر خيري و راه هر نجاتي است ، اگر آنرا حفظ كني و در آن تدبر نمائي مييابي كه اين مطالب دليل بر اثبات رسالت رسل و نزول كتب و اثبات امر هر وليي و صفيي است ، آنگاه همواره منتظر باش كه تقرير خداي سبحانه [ص 254] بر بندگانش را ببيني پس هر جا كه تقرير واقع شد و تصديق خدا ثابت گشت بر شخصي در دين او ، و امري كه ادعا ميكند تو هم به تبع مشيت خدا و رضاي او تصديق او را بكن و هر كس را ديدي كه خدا امر او را فاسد كرد و ادعايش را باطل نمود با براهين واضحه و ادله بينه ، تو هم به تبع مشيت خدا و رضاي او او را منكر باش و اين طريقه‌اي است كه سالك آن بضلالت نميافتد و هر كس بآن عمل كند هرگز گمراه نخواهد شد .

و چون دل‌مشغول تهيه سفر به مشهد حضرت رضا عليه السلام بودم و حواس جمعي نبود نتوانستم تفصيل دهم و دليل حكمت بياورم و استشهاد بآيات و اخبار زياد بنمايم و بهمين كه نوشتم اكتفا ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنت خدا بر تمامي دشمنان و ناصبان ايشان و غصب‌كنندگان حقوق آنان باد و اميد است كه خدا ما و ديگر مؤمنان را بر قول ثابت در زندگي دنيا و آخرت پايدار بدارد .

و تأليف و تحرير اين رساله در روز چهارشنبه دوازده روز گذشته از ماه رجب از سال هزار و دويست و شصت و يك بآخر رسيد حامدا مصليا مستغفرا و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين . تمت .

تمام شد ترجمه كتاب مبارك ازهاق الباطل در دوم ماه صفر از سال ١٤١٨ هجري قمري بر دست بنده كمترين زين‌العابدين بن عبدالرضا بن ابي‌القاسم بن زين‌العابدين بن المؤلف اعلي الله مقامهم اجمعين .