پس براي احدي جز ولاة سلام الله عليهم جهادي نيست نه براي نقيب و نه نجيب و نه عدل چونكه ايشان ارواح را نداده بودند كه بستانند و رازق نبودند كه حال منع نمايند و ايجاد نكرده بودند كه فاني كنند و هرآينه كه آنها خادمان واليان هستند نهايت اين است كه در خدمت و اجابت ، سابق هستند و در پيشگاه ولاة مقربند و لواء علم ايشان را حمل ميكنند و متصدي اجراي اوامر ايشانند و محل جلوه و بروز صفتها و اسمهاي آن بزرگوارانند .
باري و از طرفي نيز اجماع شيعه منعقد و آثار ائمه متفق است بر اينكه هيچكس غير از معصومين نميتواند جمع عساكر نمايد و لشكر ترتيب دهد مگر باذن خاص در زمان ظهور و استيلاي ايشان نه در زمان پنهان [ص 132] بودن ايشان و غلبه جور و از همين جهت هم هيچيك از ائمه عليهم السلام جز حضرت امير عليه السلام لشكر جمع نفرمود و آنهم پس از آن بود كه با حضرتش بيعت نمودند و رياست ظاهره عامه بر ايشان قرار گرفت اما حضرت امام حسن و امام حسين عليهما السلام كه هرآينه خواستند از خود دفاع بفرمايند و اين جهاد نيست پس در حالتي كه ائمه در دولت باطل جمع لشكر نفرمودند چطور براي شيعه ايشان لشكركشي جايز است در وقتي كه جور بازو گشوده و ظلم پرده از رخ برگرفته و فجار و اشرار بر همه اقطار مستولي و بجهت استيلاي كفار ، ولي ابرار غايب گشته است و چنين خواهد بود تا منتهاي وقتي كه خداوند حكم فرموده .
پس اعتقاد به جواز جهاد و ابتدا نمودن به دعوت و قتال امروزه بر خلاف كتاب و سنت و اجماع است و نبايد به سخن مدعي جواز آن گوش بدهند حتي اگر هزار خارق عادت بياورد و اسم آنرا معجزه بگذارد و مسلم همه آنها از سحر و شعبده و تمويه و تصرف در خيالات مردم خواهد بود چون بر خلاف كتاب و سنت و دليل عقل است تا زماني كه آن كس كه مدعي امامت است بعد از وقوع علامات حتميه مثل سفياني و دجال و غير آنها بيايد آنگاه آن نهي كه به اجماع و سنت و كتاب ثابت بود بهمان اجماع و سنت و كتاب بآخر ميرسد پس حلال محمد حلال است تا روز قيامت و حرام او حرام است تا روز قيامت و اگر قبول آن ادعا به يك خرق عادتي جايز ميشد ممكن بود [ص 133] يكنفر در خيال مردم تصرف كند و چيزي به نظر آنها بياورد و بعد از آن امر كند كه نماز و روزه و حج را ترك كنند بلكه ممكن بود نبي و وصي را انكار نمايد باين برهان كه معجزي آورده و ما در مباحثات و مجالس خود ثابت كردهايم كه معجز را از سحر اينطور ميشناسند كه صاحب آن امري را كه بطلان آن ظاهر باشد نياورد و در مقام تحدي كاري كند كه ديگري از انجام آن عاجز باشد پس تقرير خدا و باطل نكردن او امر اين مدعي را دليل بر آن است كه از نزد خداست اما وقتي چيزي آورد كه جايز نيست و معلوم شد كه كار او خلاف اجماع و دليل عقل و كتاب و سنت پيغمبري است كه قبل از او آمده معلوم ميشود كه خرق عادت او هم به سحر و شعبده بوده و هرآينه بر خداست كه امر او را باطل كند و ابطال هم فرموده چون اين شخص انكار حق سابق ثابت را نموده و هر پيغمبري فرستاده قبل از خود را تصديق ميكند و هر وصيي وصي قبل را تصديق مينمايد و ما در اينجا مطلب را بطور مجمل گفتيم و تو اگر در گفتههاي من تدبر كني ميبيني كه حق است حقي كه هيچ شبهه در آن نيست و هيچ ايرادي عارض آن نميشود و من جواب هر شبههاي را كه بذهن تو برسد در اين مطلب گذاشتهام تدبر كن خواهي يافت .
و چون سخن باينجا رسيد يادم آمد از شبههاي كه براي يكي از برادران پيش آمده بود و اميدوارم كه خداوند او را از پيشآمدهاي روزگار حفظ فرمايد و مكرر از من سؤال نموده و جوابهاي مختصره دادهام اما [ص 134] قانع نشده و مرتب سؤال و اصرار بيش از اندازه نموده كه اين مطلب را براي او شرح دهم و ذكر آن در اينجا بيمناسبت نيست پس دوست داشتم كه اينجا فصلي عنوان كنم و قدري از آن مطلب را در آن بنگارم شايد بآن برخورد و قانع شود و لا قوة الا بالله .
بدانكه اصل شبهه آن سائل سلمه الله اين است كه در سينه او اينطور خلجان ميكند كه كامل معتدل اختصاص به صورت خاصي ندارد پس او به كل خود در همه صورتها ظاهر است و در قضيه ادا كردن و رساندن و ابلاغ حجت واجب است كه خود را به هر كسي بآن صفت كه لايق و مناسب اوست بشناساند و اين مقدمه او را بآنجا رسانده كه گمان كرده و احتمال داده كه هر شيعه كاملي در حقيقت امام است و حجت حق ، كه باين صورت در اين عصر ظاهر شده ، و امام صورت خاصي ندارد و در هر عصري به هر نحو كه مناسب آن عصر است ظاهر ميشود آنگاه شبهه او او را بآنجا كشانده كه تا مقام پيغمبر هم بالا رفته و گمان كرده كه كامل اول كه پيغمبر است و او معتدل حقيقي است و اوست كه در هر قرن بآنچه مناسب آن زمان است ظاهر ميشود پس هر شيعي در حقيقت محمد بن عبدالله است جز آنكه در عصر خاصي نام خاص و شكل خاصي بر خود گرفته و پس از اين فكر شبهه او را بآنجا كشانده كه تصور كرده كه خداي سبحانه كه عادلي است كه جور نميكند و كاملي است كه نقصي در او نيست و ظهوري هم [ص 135] جز براي او نيست پس در حقيقت اوست كه ظاهر در همه اين مراتب است در هر قرني بحسب آن پس به هر شكلي درميآيد و در هر زماني و قرني نامي بر خود ميگذارد پس پيغمبر در حقيقت همان خداست و ولي در حقيقت خداست و ولي در حقيقت نبي است و شيعه كامل در حقيقت خداست و او محمد است حقيقة و او امام است حقيقة و در ظاهرش شيعه است آن وقت به ذهن او اينطور خطور كرده كه اگر حقيقتا خدا باشد بايد قادر بر همه كارهائي كه خدا قادر بر آنهاست باشد و هرچه خدا ميداند او هم بداند چونكه او اوست و اگر او حقيقتا محمد باشد واجب است كه معصوم و مطهر باشد و هرچه بر پيغمبر نازل ميشود بر او هم نازل شود و هرچه او از خداي سبحانه تلقي و دريافت مينموده اينهم تلقي كند و اگر اين شيعه ولي شد بايد معصوم و مطهر باشد و هرچه معصومين ميكنند او هم بكند و بر مقدورات آنها قدرت داشته باشد .
و اگر نه اين بود كه اين شخص سائل قصدش طلب دين است چنين اعتقادي كفر محض بود اما اين تصور خطرهاي است كه بخاطر او رسيده و وقتي كه فساد آنرا متوجه شود از اين عقيده برميگردد پس مثل او مثل ابراهيم است كه به كوكب گفت اين خداي من است و از حضرت باقر يا حضرت صادق است عليهما السلام كه فرمودند : هرآينه طالب رب خود بود و به كفر نرسيد . و هرآينه هر كس از مردم كه چنين فكري بكند بمنزله اوست پس چون سائل سلمه الله طالب و [ص 136] جوينده ( حق ) بود در اينجا هرچه را كه خدا مقدر فرمايد كه بر قلمم جاري شود ذكر ميكنم و لا قوة الا بالله .
بطور كلي دانسته باش كه هر مطلبي اعم از كوچك يا بزرگ هرگاه آنطور نباشد كه وقتي تعبير از آن ميآوري آن تعبير مطابق ضرورت اسلام و اجماع مسلمين و آنچه كه خداوند در كتاب خود ذكر فرموده و پيغمبر او و اهل بيت آن حضرت در سنت و آثار خود بيان فرمودهاند باشد ، حق نيست چون كه خداي سبحانه اين خلق را به دعوت محمد صلي الله عليه و آله و قوت علي عليه السلام بر آنچه كه در دستشان هست تقرير فرموده و خداوند سبحانه خلقش را به باطل غره نميكند پس آنچه در دست ايشان است حقي است كه شكي در آن نيست و عيبي عارض آن نميشود جز آنكه اين جسد اسلام و ايمان است و خداوند ميفرمايد ان من شيء الا عندنا خزائنه و ماننزله الا بقدر معلوم يعني هيچ چيز نيست مگر آنكه خزائن آن پيش ماست و فرو نميفرستيم آنرا مگر باندازه معلومي پس اين جسد ارواح عاليهاي دارد كه بر آن مقدمند اما آنها خزينههاي اين جسد و ارواح آن هستند كه نازل و منجمد شدهاند تا آنكه جسدي شدهاند و هركه بخواهد آن ارواح را درك كند و بر آنها مطلع گردد پس اين جسد را ذوب نمايد تا رقيق و لطيف شود و ميعان و روحانيت پيدا كند تا روح آنرا درك نمايد و خلق هرگز ذوباني پيدا نميكند كه بآن وسيله بدل به رب شود و رب جمودي كه بواسطه آن بدل به عبد گردد پيدا نميكند و نبي جمودي [ص 137] كه امت شود و امت ذوباني كه بآن نبي شوند حاصل نمينمايند و همچنين امام آن طور جمود و غلظتي كه بآن شيعه شود كسب نميكند و شيعه آن گونه ذوب و لطافتي كه امام شود نخواهد يافت پس هرآينه هيچ چيز از مبدأ خويش نخواهد گذشت و بماوراء آن نخواهد رسيد و به ذات خود تنزل به پائين حد خود نيز نخواهد نمود هر ظاهري وعاء و ظرف باطن خود است و هر باطني در وعاء خود جاي ميگيرد و ناچار بايد بين آندو مناسبتي باشد و گرنه هر ظاهري مناسب و لايق هر باطني بود و هر باطني سزاوار هر ظاهري و در چنين صورتي حكمت حكيم و آنكه هر چيزي را در حد و مقام خود گذارده باطل ميشد و ديگر خالق از مخلوق و حجت از محجوج و دليل از مدلول و مسبب از سبب شناخته نميشد و اين امري است محال و قول محال دليل نميشود و سؤال از آن جواب ندارد و در معني آن تعظيمي براي خدا نيست .
چون اين مقدمه محكم را دانستي كه بابي از علم است كه از آن هزار باب گشوده ميشود ، پس بدان كه خداي ازل سبحانه قائم به خود است پس ناچار بايد احد باشد چون اگر چنين نبود قائم به ديگري بود و ازليت او باطل ميشد و قديم بودنش ممتنع ميگشت پس واجب است كه او باشد در حالي كه هيچ چيز با او نيست نه بقيد وجود و نه عدم و نه به نفي و نه باثبات و نه به كون و نه به عين و نه بامكان و نه بصلوح باين معني كه ذكر غير با او ممتنع است نه بمعني نفي ، چه در اين صورت نفيي كه فرع ثبوت است با او ذكر ميشود .
[ص 138] پس چون چنين شد او اوست و غير او چيزي نيست و از آنچه هست تغيير و تبديل نمييابد چرا كه وجود صفت در نفس هر چيزي دليل معلول بودن آن چيز است چون صفت داشتن لازمهاش اقتران و انفعال است كه مستلزم حدوث است و محدثي ميخواهد پس او همواره و هميشه احد است و دوتا نميشود پس نه غير او او است و نه او غير خود است و نه اسمي دارد و نه رسمي و ( در اين مقام ) نه تعبيري است و نه اشارهاي و نه كيفي پس منسوب به چيزي نيست و چيزي منسوب باو نيست و به چيزي اضافه نميشود و چيزي باو اضافه نميشود و حمل بر چيزي نميشود و چيزي حمل بر او نميشود و او متعلق به چيزي نميشود و چيزي هم باو تعلق نميگيرد ولو بادق الفاظ و اشارات و تلويحات و لطيفترين كنايات و زائل نميشود و تغيير حال نميدهد و هيچ لفظي بر او دلالت بهتري از فرمايش خود او ندارد كه فرمود قل هو الله احد پس چطور ميشود كه او زيد بشود يا عمرو يا زيد و عمرو او بشوند و لفظي ندارد و اشاره باو نميتوان كرد تعالي الله عما يصف الواصفون پس نه او غير اوست و نه غير او او ، او او است بدون اشاره و لفظ و توحيد خالص آن است كه او را توهم نكني چون هرچه را كه باوهام خود تميز دهيد بدقيقتر معاني آن پس آن مخلوقي است مثل شما و برگشت آن به شما است چون هرچه بنفس خود شناخته شود مصنوع است و هرچه بديگري برپا باشد معلول ، چون ادوات تحديد نفس خود را ميكنند و آلات اشاره به نظائر خود مينمايند پس پرورنده تو كه [ص 139] پروردگار عزت است از آنچه وصف ميكنند منزه است و هر علمي كه ترا به غير اين رهنمون شود بيشك باطل و هر دليلي كه غير اين را بتو بياموزد گمراهكننده است .
آنگاه خداي سبحانه بدون كيف و حركت و نطق و اقتراني به احديت كبري و قدوسيت عظمي تجلي فرمود ، و او اين تجلي نيست ، و اين تجلي او نيست ، اين تجلي در او ممتنع است و او در اين ، و هرچه در اين تجلي جايز باشد در خالق آن ممتنع و هرچه در خالق او واجب باشد در او ممتنع چرا كه اين تجلي خلق اوست جز آنكه اين خلق بدون كيف است و بدون اشاره و تعبير همانطور كه خود او كيفيتي ندارد و باو اشاره نميتوان كرد و از او تعبير نميتوان آورد و آن تجلي وصف اوست كه خود را بآن وصف نموده و آن حادث و مخلوق است و فرقي كه با ساير حوادث دارد اين است كه كيفي براي آن نيست و ماسواي آن داراي كيف هستند و او غير محدود است و ماسواي آن محدود و او جز به نفس خود قائم به چيز ديگري نيست چون قائم به ذات قديمه كه نميباشد و همچنين قائم به پائينتر از خود نيست و چيزي هم كه بالاتر و مساوي آن نيست پس قائم به نفس خود است الا اينكه چون حادث است قائم بنفس بودن او از آن حيث است كه صفت ذات است لكن مع ذلك از اينكه ازل او را بواسطه خود او حفظ كند و بواسطه خودش باو مدد برساند بينياز نيست بلكه مطمئن نيست كه خدا بواسطه او خلق جديدي بيافريند و او حادث است و مخلوقي است [ص 140] داراي دو جهت و داراي اجزاء پس ذكر او در ازل احد ممتنع است و اتصاف احد در رتبه ذات خود باو نيز ممتنع .
بفهم معني امتناع را و بين امتناع و نفي فرق بگذار چون نفي فرع امكان وجود خارجي يا وجود ذهني است و آنچه كه غير او نه بطور امكان و نه كون با او ذكر نميشود آن غير ، ذكري در او ندارد كه نفي شود يا اثبات گردد . پس معني فرمايش حضرت امير عليه السلام كه فرمودند كمال التوحيد نفي الصفات عنه يعني كمال توحيد آن است كه صفات را از او نفي كني ، آن طور نيست كه متبادر به ذهن مردم ميشود چون نفي فرع امكان اقتران است . بلكه معني نفي در اينجا محو موهوم است و صحو معلوم و كشف سبحات جلال و هتك ستر بجهت غلبه سر ، پس اين نفي عملي وجداني است نه علمي و معناي آن اين است كه صفات را از آئينه نفس و عقل خود نفي كني پس موهوم آنها را محو كني و انوار آن دو را آشكار كني و پردههاي آنها را برداري و به وجدان از آنها بگذري نه بوجود چون هيچ چيز از مبدأ وجود خود نميگذرد و به ماوراء آن نميرسد و چون به وجدان از آنها گذشتي با او باو بنگري بهمان طور كه براي تو به تو تجلي نموده و به تو براي تو ظاهر شده .
تصور كن وقتي خوب بدقت در زيد مينگري چطور از ياد ماسواي او ميروي و از عين آن غير و كون و امكان او ، چه به نفي و چه باثبات غافل ميشوي و جز او هيچ نمييابي پس همين طور از رب خود همه [ص 141] صفات را وجدانا نفي ميكني و از همه آنها غافل ميشوي و ملتفت آفريننده آنها ميگردي بطوري كه نه امكان آن صفات را مييابي و نه بودن آنها را نه به نفي و نه باثبات پس كمال توحيد اين است و سهم تو غير از اين نيست چون تو در وراء صفات افتادهاي و چيزي نمييابي مگر در صفات براي صفات و بواسطه صفات پس چگونه ميتواني كه وجودا نفي صفات كني بلي همانطور كه به زيد مينگري از وراء هيئت او و از آن هيئات بكلي غفلت ميكني و نفس زيد را وجدانا مييابي و با وجود از آن هيئتها نميگذري چونكه تو در وراء آنها هستي ، در آنجا هم همينطور سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق . خواهيم نماياند آيات خود را در آفاق و در انفس ايشان تا روشن شود براي آنها كه او حق است بفهم مطلب را و حال كه اينطور شد پس تجلي اول ازل نيست و ازل او نيست بلي تجلي مقام اسماء و صفات است و معلوم است كه اسم هر چيزي غير اوست .
پس آنچه از مغالطه بعض مفسدين بشنوي كه كلمه الله نوشتني غير خدا نيست و اسم خدا نميباشد چون اسم الله همان عبارت اسم الله است نه الله بتنهائي پس الله تنها را كه نوشتي اين همان خداست و در كون هم امر بهمين منوال است اين سخن از خرافات اين شخص است كه شيطان برايش تسويل نموده و او را از راه بدر برده چون بنا بر اين سخن لفظ الله اگر حقيقتا خداست بايد همان قديم بحت خالق رازق محيي مميت باشد و اگر آن چيزي است كه تو نوشتهاي و احداث [ص 142] كردهاي پس اين غير از اسم نوشتني خدا نيست و هركه غير اين را گمان دارد لازم ميآيد كه بگويد محمد صلي الله عليه و آله دعوت ميكرد بسوي آنچه كه من نوشتهام از اسم الله و آنرا ميپرستيد باين دليل كه از لفظ الله نوشتني جز به الله تعبير نميآورند حتي آنكه درست نيست الله را اسم الله بخواني يا كلمة الله بخواني چون لفظ اسم و لفظ كلمه با آن نوشته نشده كه تو اسم الله يا كلمة الله بخواني پس اين نيست مگر خدا .
حال نظر كن خدا تو را توفيق دهد كه آيا اين حرفها فايدهاي دارد و آيا علمي است كه از تو بماند پس ما از او ميپرسيم اين كلمه الله آيا قديم است يا حادث خالق است يا مخلوق مكتوبي است يا غير مكتوبي و نميتواند كه حدوث آنرا انكار كند و منكر بشود كه مخلوق و مكتوب من است مگر آنكه بخواهد مغالطه كند پس حادث مخلوق مكتوب چطور خدا ميشود ؟ بلكه حتي در عالم حروف و كلمات هم خدا نيست چون اين كلمه ، خالق ساير كلمات نيست كه آنها را ايجاد كرده باشد و نسبت بآنها هم قديم نيست و مسلم همه اين حرفها مغالطاتي است كه نه چاق ميكند و نه رفع گرسنگي مينمايد و در علم و عمل اثري ندارد پس در مقام كون هم همينطور است اسم هرچه باشد تا هر جا كه برسد مسمي نميشود بلكه آن اسمي است ، خواه جامد باشد يا مشتق اسمي است نه بيشتر و اسم خود گواهي ميدهد كه مقترن با مسمي است و مسمي هم شهادت ميدهد كه قرين اسم است و اقتران [ص 143] شهادت به تثنيه ميدهد و تثنيه به تركيب و تركيب شهادت ميدهد كه مركب فرع اجزاء خود است و حادثي است كه پس از آنها حاصل شده يا مفتقر بآنها است .
پس اسم از كلمه ذات گرفته تا ادناي صفات حادث است نشنيدهاي كه حضرت امير عليه السلام در صفت عقل ميفرمايد : هو ذات الله العليا يعني آن ذات علياي خداست و دانستهاي و همه بر همين اعتقادند و هر عالمي دانسته است كه عقل اول ما خلق الله است پس ذات احد قديم است و ممتنع از حدث و ماسواي احد فقير و حادث و محتاج هرچه باشد و به هر جا كه برسد و كذلك جعلنا لكل نبي عدوا شياطين الانس و الجن يوحي بعضهم الي بعض زخرف القول غرورا . و لتصغي اليه افئدة الذين لايؤمنون بالآخرة و ليرضوه و ليقترفوا ما هم مقترفون . يعني و بهمين طور قرار داديم براي هر پيغمبري عدوي كه شياطين جن و انس باشند وحي ميكند بعض آنها به بعضي اقوال باطل و دروغ كه ظاهر آنها را زينت دادهاند براي خدعه و فريب و ميفرمايد : و براي آنكه ميل كند بسوي آن سخنان دلهاي كساني كه ايمان بآخرت ندارند و بآن قول راضي شوند و مرتكب گردند گناهاني را كه مرتكب ميشوند . پس به سخن اين جماعت گوش مده كه از وحي شيطان رجيم است .
پس هرچه سواي ذات قديم باشد يعني آن ذات كه هيچ اسمي و هيچ رسمي همراه خود و با خود ندارد همگي حادثند حقي هست و خلقي [ص 144] ديگر ثالثي بين آن دو يا غير آن دو نيست .
آنگاه چون محمد صلي الله عليه و آله بدليل كتاب و سنت و اجماع اول ما خلق الله بود اين تجلي اعظم اعظم اعظم كه گفتيم آن حضرت است صلي الله عليه و آله بنده خدا و نبي او سپس بترتيباتي كه واقع شده تفصيل پيدا كرده است و تنزل يافته تا چهارده نور شده پس وجود او كامل شده و شهود او بانجام رسيده و آن تجلي اول غير او هم با او مذكور نيست نه عينا و نه كونا و نه به امكان جايز ، نه بصورت نفي و نه بصورت اثبات مگر بآنچه كه در او بامكان راجح و صلوح راجح مذكور باشد و اين فرق بين او و خدا هست كه خدا ماسواي او در او ممتنع است و آن بزرگوار جميع ماسوا در او مذكور است به ذكر رجحاني كه صلوح اشراق و فعل باشد نه صلوح انفعال چون صلوح انفعال امكان جايز است پس امكان راجح صالح است براي اشراق هر چيزي و صادر نمودن آن و امكان جايز صالح براي آنكه به هر طوري متطور و به هر فعلي منفعل شود و بين آن دو تفاوت واضحي است ، و مثل آن دو حركت دست تو است و مركب كه حركت صالح است براي ايجاد هر حرفي و هر حرفي در آن مذكور است باين نحو كه ميشود از آن صادر گردد و ايجاد شود و مركب صالح است براي هر حرفي به انفعال پس مركب امكان جايز است و حركت امكان راجح و بهمين ترتيب هر چيزي در امكان راجح موجود است به صلوح اشراق و ايجاد نه تطور يعني تغير و انفعال چون فعلي فوق آن نيست پس تجلي [ص 145] اول ذكر هيچ چيز در آن نيست نه بعين آن و نه كونا و نه بامكان جايز و هرآينه كه همه ماسواي آن در آن به رجحان مذكورند پس چون امكان ايجاد كثرات در آن هست با احديت منافي است و از رتبه قدم تعالي شأنه جدا پس كمال معرفت محمد و آل طيبين و طاهرين آن حضرت آن است كه همه صفات جايزات و مكونات را از وجود شريف ايشان نفي كني چنانكه خود در كلماتشان خود را وصف فرمودهاند چنانكه اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبه غدير و جمعه ميفرمايد : اشهد ان محمدا عبده و رسوله استخلصه في القدم علي ساير الامم علي علم منه انه الفرد عن التشاكل و التماثل من ابناء الجنس و انتجبه آمرا و ناهيا عنه اقامه مقامه في ساير عوالمه في الاداء اذ كان لاتدركه الابصار و لاتحويه خواطر الافكار و لاتمثله غوامض الظنون في الاسرار لا اله الا هو الملك الجبار . يعني شهادت ميدهم كه محمد عبد اوست و رسول او ، او را در قدم از ميانه ساير امم برگزيد در حاليكه ميدانست كه او در ميان ابناء جنس يگانه و بيمثل و مانند است و او را برگزيد كه از طرف او امر و نهي كند و او را در همه عوالم خود در مقام خودش واداشت كه بديگران برساند چون چشمها او را نميديد و افكار نميتوانست كه حاوي او شود و در او بينديشد و عقلها در مراتب باطني او را ممثل نمينمود خدائي نيست جز او كه پادشاه جبار است . تا جائي كه فرمود : و بدرستي كه خداي تعالي بعد از پيغمبر خود صلي الله عليه و آله از ميانه خلق جماعت خاصهاي را براي [ص 146] خود انتخاب فرمود و به بالا بردن خود آنها را مستعلي نمود و ايشان را بسوي رتبه خود بالا برد و آنان را در هر قرن و زماني دعوتكننده بهحق بسوي خود قرار داد و دلالتكننده بسوي او بوسيله ارشاد و هدايت . ايشان را در قدم ، قبل از هر خلق و آفريدهاي انشاء نمود در حالي كه انواري بودند كه ايشان را خدا به نطق و سخن در تحميد خود واداشت و شكر و تمجيد خود را به آنان الهام فرمود ، الخطبه .
و در خطبهاي كه مفضل آن را از حضرت صادق ( ع ) از اميرالمؤمنين عليه السلام روايت نموده ميفرمايد : كنا بكينونته قبل الخلق و قبل مواقع صفات تمكين التكوين كائنين غير مكونين موجودين ازليين منه بدئنا و اليه نعود لان الدهر فينا قسمت حدوده و لنا اخذت عهوده و الينا برزت شهوده . يعني بوديم ما به كينونت و بودن خداوند قبل از خلق و قبل از آن مخلوقات كه قبول صفت تكوين را نمودهاند كائن بوديم بدون آنكه مكون باشيم موجود بوديم و ازلي بدء ما از اوست ، و بسوي او برميگرديم چرا كه دهر در ما قسمت شده حدود آن ( يعني منحصر بظهور مادي ماست ) و عهدهاي آنرا براي ما گرفتهاند و هرچه از آن به شهود آمده بسوي ما ظاهر و بارز شده ( و به ما منتهي گشته است ) ، الخطبه .
و آن حضرت عليه السلام در حديث طارق ميفرمايد در وصف امام كه : ظاهر او امري است كه مالك آن نميتوان شد و باطن او غيبي است كه درك كرده نميشود ، واحد دهر خود است و خليفه خدا در [ص 147] امر و نهي او تا آنكه فرمود : آيا شناخته ميشود يا وصف كرده ميشود يا دانسته و يا فهميده ميشود يا ادراك ميشود يا بتملك درميآيد كسي كه شعاع جلال كبريا و شرف ارض و سماء است بلند است مقام آلمحمد از وصف وصفكنندگان و نعت ناعتين و از اينكه احدي از اهل عالم قياس بآنها شود چگونه و حال آنكه ايشان كلمه عليا هستند و تزكيه بيضاء و وحدانيت كبري كه هر كس پشت كند و رو بگرداند ، از آن اعراض نموده و او حجاب اعظم پروردگار است پس چگونه ميتوان باو دست يافت . تا آنكه ميفرمايد اي طارق امام بشري است ملكي و جسدي است آسماني و امري است خدائي و روحي است قدسي و مقامي است بالا و نوري است آشكار و سري است پنهان پس او در ذات خود ملكي و در صفات الهي است نيكيهاي او بسيار است و به مغيبات عالم بجهت تفضيل و اختصاصي از جانب پروردگار عالميان و بنص راستگويان عالم است ، الخبر .
و همچنين اخبار ديگري كه در اين زمينه وارد شده ، پس كمال معرفت آن بزرگواران اين است كه همه صفات مفاعيل و مكونات را « وجدانا » از آنها نفي نمائي اگر چه كه خود در رتبه آنها هستي لكن به همان ترتيب كه در واجب جل شأنه گفتيم ، اما علماً پس آنها همه مخلوقند و مربوب يعني حادثند اگر چه خلق آنها بدون واسطه و سبب و ماده و صورت و غايتي كه غير خودشان باشد بوده است و اگر چه كه آنها همانطور كه بيان كرديم و شرح داديم و واضح ساختيم اسماء [ص 148] و صفات خداوندند پس نور آنها براي حقايق انبياء صلوات الله عليهم بواسطه خود آنها تجلي كرد و از آنها به خودشان محتجب گرديد و همه انبياء صلوات الله عليهم در عالم جواز هستند و نور آن بزرگواران در انبيا بذاته مذكور نيست و انبياء هم بذوات خود در رتبه آن بزرگواران هرگز مذكور نيستند پس نه انبياء محمدند صلي الله عليه و آله و نه او ايشان و هرآينه پيغمبران نور او هستند و صفت او و اسم او و رسم او و او متصور بصورت آنها نشده و بر هيأت آنها نگرديده و متطور بطور آنها نشده و اين است و جز اين نيست كه آنچه بصورت آنها درآمده و بر هيئت و طور آنها متهيأ و متطور گرديده ماده جايزه خود آن انبيا است و اين هيئتها امكانات آن ماده هستند و آن ماده اثر وجود راجح است و شعاع و نور آن و آن ماده در رجحان نبوده است جز بصلوح صدور و ذكر فعلي نه ذكر كوني بلكه و نه ذكر امكاني در امكان جايز ، پس مذاهب متفرقه ترا پريشان نكند و اعتقاد باينكه آن راجح باين صورتها شده قول ضرار است و اصحاب او پناه ميبريم بخداوند و اگر اين طور بود آن حضرت ( ص ) ميبايستي بملامت آدم و ايوب و يونس و يعقوب و يوسف و امثال آنها مورد ملامت قرار گرفته باشد و تارك اولي و معاقب باشد چون اصل در اينها او بود و حاشا و حاشا كه چنين باشد كه او از همه اينها منزه است بلي در طول بواسطه آنها بر آنها تجلي كرد و نفس خود را بخود ايشان بآنان شناساند و در عرض بلباس نبوت بين آنها تجلي فرمود و آن لباس از جنس [ص 149] ايشان بود جز آنكه اشرف و اعلا و الطف و احسن و معتدلتر از همه بود پس بآن تجلي از درك رجحاني كه از حقايق آنها بالاتر بود محجوب شدند چنانكه حضرت صادق عليه السلام به مفضل فرمودند :
اسم از نور ذات است بدون اينكه بعض و قسمتي از آن باشد ، و ظاهر آن نور است بدون آنكه جزئي از آن باشد ، دعوت ميكند بسوي مولاي خود و اشاره ميكند به معناي او و آن ( دعوت ) در وقت تغير هر شريعتي است براي اثبات حجت و اظهار دعوات تا اقرار مقر نزد او ثابت بماند و انكار منكر بر او رد نمايد . و اگر مولي از چشم خلق خود پنهان است پس خلق محجوب به غيبت هستند و امتحان آنها بصورت است اي مفضل آنكه باسم ظاهر شده ضياء نور اوست و ظل ضياء او كه بواسطه آن براي خلق متشخص شده كه باو نظر كنند و ايشان را به آفريننده خود راهنمائي كرده كه او را بوسيله صورتي كه صفت نفس است بشناسند و نفس صفت ذات است و اسم از نفس ذات آفريده شده الحديث .
و اين اسم همان صورتي است كه از بين حقايق انبياء آنرا انتخاب فرموده كه آنرا ببينند و دلالت بر پروردگار خود ميكند كه او را بشناسند و آن صورت نفس است نه صفت ذات و نفس غير از ذات است ، و نفس ، حقيقت آن صورت است كه بآن براي انبياء تجلي فرموده ، و صورت مصداق آن اسمهاي منفصله ثانوي است كه آنها را به پيغمبران تعليم فرموده كه وقتي ميخواهند او را بخوانند او را بآنها [ص 150] بخوانند و مراد از آنها همان نفس است چون هيچ چيز از مبدأ خود نميگذرد پس چطور و كجا ممكن است كه محمد صلي الله عليه و آله خود متصور بصورت انبياء باشد در رتبه آنها .
آنگاه در مورد انبياء و مؤمنين هم بعينه امر همانطور است حرفا بحرف پس انبياء هم بذوات خود متصور بصورت مؤمنين نميشوند و چطور ميشود كه اين صورتهاي غليظه را بر آن ماده راجحه اضافيه لطيفه پوشاند و هرآينه آنچه بصورت مؤمنين مصور شده شعاع ضياء ايشان است صلوات الله عليهم و مؤمنين نه باعيان خود و نه باكوان ( يعني مراتب اطلاق ) و نه بامكان جايز خودشان در رتبه انبياء مذكور نيستند و هرآينه كه آنها در رتبه انبيا بامكان اصدار و ايجاد مذكورند چنانكه قبلا دانستي در اينجا هم عينا بهمان صورت و هرآينه مؤمنين اسمها و صفتهاي ايشانند و حد اسمها و صفتها را به تصريح و تلويح ذكر كرديم .
پس هر مذهبي حواس تو را بطرف خود نبرد و بحرف هر خاسر خائبي غره نشوي و اگر اينها معرفتي داشتند آنها را به راه هدايت ميبرد به راهي كه بشود بر آن اعتماد نمود نميبيني كه اين اعتقادات آنها را چطور سرگردان بيابانها كرده پس جدا بپرهيز و مواظب باش كه پيروي اهل عناد را نكني و هر چيزي را سر جاي خود بگذار و بسوي آنچه كه انتها و پايان ندارد سير كن حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد : ما را از ربوبيت پائين بياوريد آنگاه هرچه ميخواهيد در فضل [ص 151] ما بگوئيد و هرگز نخواهيد رسيد و انبياء و مؤمنين هم همين را ميگويند چرا كه مؤمن قابل وصف نيست و باين معني اخبار متضافره رسيده است و اگر امر بآن صورت بود كه اينها فرض كردهاند عابد و معبود و موجد و موجود باطل ميشد و فرستادن پيغمبران و انزال كتب و وعده بهشت و وعيد آتش لغو بود پس بپرهيز از هر گفتهاي كه چون آن را بيان كني خلاف شرع باشد كه چنين سخني باطل و از زيور ايمان عاطل است پس كاملين شيعه هم بندگاني هستند مقهور و مربوب كه از خداي خود ترسانند و هم من خشيته مشفقون .
و هرآينه كه شيعه را شيعه گفتهاند بآن جهت كه از شعاع آلمحمد عليهم السلام آفريده شدهاند و آنها نسبت بايشان مثل شعاع آفتابند نسبت بآفتاب و محيط بر چيزي نيستند مگر آنچه كه خدا خواسته باشد و ايشان بر گرد اركان متعددند و اركان نيز در اطراف آيت واحديت كبري و فردانيت عظمي متعددند و همانطور كه ما در مباحثات خود شرح و تفصيل داده و روشن نمودهايم متعدد داراي احاطه نيست و در محيط تعدد راهبر نيست پس هر متعددي محدود است و هر محدودي به زبان حد خود آنچه را كه مناسب اوست سؤال ميكند و بيشتر از آنچه كه سؤال كرده باو نميدهند اما محيط مستوي بر عرش حدود است ، و از صفات حدود منزه ، پس باحاطه و كليت خود احاطه بمادون خود را سائل است و آنچه سؤال كرده داده ميشود قل لايعبأ بكم ربي لولا دعاؤكم يعني بگو اعتنا نميكند بشما پرورنده من اگر [ص 152] دعاي شما نباشد پس چون در كون فرمود لاتسألوا عن اشياء ان تبد لكم تسؤكم يعني سؤال نكنيد از چيزهائي كه هرگاه براي شما آشكار شود شما را بد آيد ، هيچكس جسارت ننمود چيزي را بخواهد كه هرگاه داده شود سبب فنا و معدوم شدن او باشد و ديگر او او نباشد و شايد در اين مطالب كه ذكر كرديم براي كسي كه گوش فرا داده باشد در حالي كه ميديده كفايتي باشد .
در اينكه قبل از قيام قائم عجل الله فرجه خروج با سيف روا نيست و هركه خروج كند طاغوت است پس روايت ميكند عاملي از كليني به سندش كه منتهي به عيص بن القسم ميشود ميگويد شنيدم از حضرت صادق عليه السلام كه ميفرمود : بر شما باد به تقواي خدا وحده لا شريك له و نظر كنيد به حالات خودتان پس قسم بخدا امر اينطور است كه ميبيني مرد گلهاي دارد و شباني و وقتي كسي را پيدا ميكند كه علم و اطلاع او بكار گوسفندان او از آن كه متصدي است بيشتر است اين را مرخص كرده و آن مرد را كه بامور گوسفندان او عالمتر است ميآورد قسم بخدا كه اگر هريك از شما دو نفس داشت كه با يكي مقاتله مينمود و تجربه ميآموخت و آن ديگري باقي بود و به تجاربي كه براي او حاصل شده عمل ميكرد چه خوب بود اما چنين نيست و يك نفس بيش ندارد كه اگر رفت و تمام شد سوگند به خدا كه توبه هم تمام ميشود و شما خود سزاوارتريد كه براي [ص 153] خودتان تصميم بگيريد اگر كسي از ميان ما بسوي شما آمد بسنجيد و نظر كنيد كه براي چه خروج ميكنيد و نگوئيد كه ( زيد ، ظ ) خروج كرد چرا كه زيد عالم و صدوق بود و شما را بطرف خودش دعوت نكرد و هرآينه شما را دعوت كرد به رضاي آلمحمد و اگر پيروز شده بود وفا ميكرد بآنچه شما را بسوي آن خوانده بود و هرآينه خروج كرد بر حكومت قدرتمندي كه آنرا واژگون سازد .
حال كسي كه امروزه از ميانه ما خروج ميكند ، شما را به چه چيزي دعوت ميكند اگر به رضاي آلمحمد عليهم السلام ميخواند كه شما شاهد باشيد ما راضي بكار او نيستيم ، و او امروز كه كسي با او نيست و اعواني ندارد عصيان ما را ميكند ، مسلم است كه وقتي علمها و لواهائي جمع شد ديگر هيچ به سخن ما گوش نخواهد داد ، بلي مگر كسي كه بنيفاطمه با او جمع باشند پس قسم بخدا آنكه مقصود شما است نيست مگر كسي كه آنها بر گرد او جمع شوند وقتي ماه رجب شد بيائيد با ( استعانت از ) نام خدا و اگر خواستيد تا شعبان صبر كنيد ضرري ندارد و اگر هم خواستيد ( ماه صيام را ) در بين خانوادههاي خود روزه بگيريد پس شايد كه اين بيشتر باعث قوت شما بشود و كافي است براي شما بعنوان علامت ( خروج قائم ) آمدن سفياني .
و از آن حضرت روايت كرده بسندش از سدير كه گفت حضرت صادق عليه السلام فرمودند اي سدير در خانه بمان و مثل يكي از حصيرهاي خانه باش و تا شب و روز ساكن است تو هم ساكن باش [ص 154] پس چون شنيدي كه سفياني خروج كرده بسوي ما بيا ولو با پاي پياده .
و نيز روايت ميكند بسندش از فضل كاتب كه گفت خدمت حضرت صادق بوديم كه نامه ابومسلم رسيد پس به حامل نامه فرمودند : نامهات جواب ندارد برخيز و برو . تا آنكه فرمودند : خدا بجهت عجله بندگان عجله نميكند ، و كندن كوهي از جاي خودش آسانتر است از برانداختن حكومتي كه اجل آن منقضي نشده ، تا آنكه ميگويد عرض كردم فدايت شوم پس علامت بين ما و شما چه چيز است فرمودند : اي فضل از جاي خود حركت مكن تا سفياني خروج كند و چون سفياني خروج كرد بسوي ما بيائيد و اينرا سه مرتبه فرمود آنگاه فرمود : اين از محتوم است و باز از كليني است بسندش كه از ابيبصير از حضرت صادق عليه السلام روايت ميكند كه فرمود : هر رايتي كه بلند شود قبل از قيام قائم عليه السلام صاحب آن طاغوتي است كه بعوض خداي عزوجل او را عبادت ميكنند .
عرض ميكنم خداي عزوجل ميفرمايد : و لقد بعثنا في كل امة رسولا ان اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت فمنهم من هدي الله و منهم من حقت عليهم الضلالة . يعني و هرآينه مبعوث نموديم در هر امتي رسولي ( را باين رسالت ) كه بپرستيد خدا را و از طاغوت بپرهيزيد پس بعض از آنها را خدا هدايت فرمود و بر بعضي از آنها گمراهي ثابت و مسلم شد . پس هر پيغمبري كه مبعوث شده امر كرده كه از هر كس بدون حكم و اذن امام و در غير وقت آن خروج كند اجتناب كنند چرا كه او [ص 155] دعوت بطرف شيطان ميكند و هر كس گوش به حرف او دهد و اجابت كند و با او خروج كند مشرك به خداي سبحانه شده چرا كه حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد : هر كس سخن ناطقي را گوش دهد پس بتحقيق عبادت او را نموده اگر ناطق از طرف خدا سخن ميگويد كه عبادت خدا را كرده و اگر از جانب شيطان سخن ميگويد پس بتحقيق عبادت شيطان را نموده ، پس اتباع كسي كه پيش از قيام قائم خروج كند بندگان طاغوتند و در شرع هر پيغمبري مشركند و خروجكننده خودش طاغوتي است كه بسوي شيطان دعوت ميكند .
و نيز روايت ميكند به سندش از عمرو بن حنظله كه ميگويد شنيدم از حضرت صادق عليه السلام كه ميفرمود : پنج علامت است كه قبل از قيام قائم ظاهر ميشود صيحه و سفياني و خسف و قتل نفس زكيه و يماني عرض كردم فدايت گردم اگر قبل از اين علامات يك نفر از اهل بيت شما خروج كرد ما هم با او خروج كنيم فرمود ، نه . الحديث .
و نيز روايت ميكند به سندش از معلي بن خنيس كه ميگويد نامه عبدالسلام بن نعيم و سدير و نامههاي جمعي را بردم خدمت حضرت صادق عليه السلام و اين قبل از ظهور بنيعباس بود در موقعي كه مرده ظهور كرده بودند و نامهها متضمن اين بود كه ميگفتند ما چنين فكر كردهايم كه اين امر به شما برگردد نظر شما چيست ؟ ميگويد حضرت نامهها را بر زمين زدند و فرمودند اف اف من امام اينها نيستم آيا نميدانند كه هرآينه سفياني كشته ميشود .
[ص 156] و از صدوق است باسنادش كه روايت ميكند از حماد بن عمرو و انس بن محمد از پدرش از جعفر بن محمد از آباء كرامش كه در وصيت حضرت پيغمبر ( ص ) است به علي ( ع ) : اي علي بركندن كوههاي محكم و پابرجا از برانداختن حكومتي كه روزگارش منقضي نشده آسانتر است .
و از طوسي روايت شده بسندش از حسين بن خالد كه ميگويد خدمت حضرت رضا عليه السلام عرض كردم كه عبدالله بن بكير از عبيد بن زرارة مرا حديث كرد و گفت خدمت حضرت صادق عليه السلام بودم در روزهائي كه محمد بن عبدالله بن حسن خروج كرده بود كه يكي از اصحاب خودمان وارد شد و عرض كرد جعلت فداك محمد بن عبدالله خروج كرده چه ميفرمائيد در مورد خروج با او ( فرمود ، ظ ) تا آسمان و زمين ساكن است شما هم ساكن باشيد ( آنگاه حسين بن خالد گفت كه ) عبدالله بن بكير ميگفت اگر اينطور باشد و تا آسمان و زمين ساكن است خروجي در كار نباشد ، پس نه قائمي است و نه خروجي پس حضرت ابوالحسن عليه السلام فرمودند : حضرت صادق ( ع ) راست فرمود و امر بآن معني نيست كه ابن بكير فهميده و قصد حضرت صادق اين بود كه تا آسمان ساكن است و از آن ندائي نيامده و زمين لشكر را خسف نكرده ( و در كام خود فرو نبرده ) شما هم ساكن باشيد .
و از طوسي است به سندش از جابر از حضرت باقر عليه السلام كه فرمود : بنشين بر زمين و نه دستت را حركت بده و نه پايت را تا وقتي [ص 157] آن علاماتي را كه برايت ميگويم ببيني و گمان ندارم كه تو آنها را ادراك كني ، يكي اختلاف بنيفلان ، و منادي كه ندا ميكند از آسمان ، و صدائي كه از ناحيه دمشق بسوي شما ميآيد . الحديث و در اين حديث علامات فراواني براي خروج مهدي عليه السلام ذكر شده .
و از كتاب غارات تأليف ابراهيم بن محمد بن سعيد الثقفي نقل شده كه روايت ميكند بسندش از رزين بن حبيس كه گفت اميرالمؤمنين عليه السلام در نهروان خطبه خواندند تا وقتي كه ميگويد پس مردي ايستاد و عرض كرد يا اميرالمؤمنين از فتنهها براي ما حديث فرما بعد فتنهها را ذكر ميكند تا آنكه ميگويد پس مردي برخاست و عرض كرد يا اميرالمؤمنين در آن زمان تكليف ما چيست فرمود : نظر كنيد به اهل بيت پيغمبرتان اگر آنها نشستند و كاري نكردند شما هم بنشينيد و اگر از شما ياري خواستند بآنها كمك كنيد مأجور خواهيد بود و شما بر آنها سبقت نگيريد كه آن بلا شما را از پا درميآورد . بعد از آن ذكر ميفرمايد كه بخروج صاحبالامر عليه السلام فرج حاصل ميشود .
اما حديثي كه از سراير ابنادريس نقل ميكند از كتاب ابيعبدالله سياري از مردي كه گفت در خدمت حضرت صادق عليه السلام صحبت كسي از آلمحمد شد كه خروج نمايد فرمود : همواره من و شيعه من به خير هستيم مادام كه خارجي از آلمحمد خروج ميكند و دوست ميداشتم كه خارجي از آلمحمد خروج كند و نفقه عيال او بر عهده من . انتهي . اين روايت هم ابدا منافاتي با اخبار گذشته ندارد و منافي [ص 158] اجماع نيست چرا كه خروج هرگاه باذن و رضايت امام باشد كه حرفي در آن نيست و وقتي كه آن حضرت نفقه عيالش را بدهد و دوست بدارد كه خروج كند مسلم باذن و رضاي او است و يقينا حلال است و محلل و هرآينه سخن ما در زمان غيبت است نه وقت ظهور امام ( ع ) .
و از كليني منقول است به سندش از بشير دهان از حضرت صادق عليه السلام كه ميگويد عرض كردم خدمت آن حضرت كه من در خواب ديدم كه به سركار عرض كردم قتال همراه غير امام مفترض الطاعة حرام است مثل ميته و دم و گوشت خنزير ؟ فرموديد بلي همين طور است حضرت فرمودند : همين طور است همين طور است .
و از اوست به سندش از عبدالملك بن عمرو ميگويد حضرت صادق عليه السلام به من فرمود : اي عبدالملك چطور است كه نميبينم تو باين جاها كه اهل بلادت لشكر ميكشند همراه آنها بروي عرض كردم كجا را ميفرمائيد فرمودند جده و عبادان و مصيصة و قزوين عرض كردم بجهت انتظار امر شما و اقتدا به شما فرمودند بلي قسم بخدا اگر خوب بود ، در آن بر ما سبقت نميگرفتند ميگويد عرض كردم زيديه ميگويند بين ما و جعفر اختلافي نيست جز همينكه او معتقد و موافق جهاد نيست فرمودند : من موافق نيستم ؟ بلي قسم بخدا كه من موافقم ● لكن مطلبي كه هست اين است كه من نميتوانم علم خود را رها كنم و [ص 159] بجهل اينها عمل كنم .
و همچنين از اوست بسندش از حسن بن عباس بن حريش از ابيجعفر ثاني عليه السلام در حديث طويلي در شأن انا انزلناه فرمودند و در اين زمان جهادي نميدانم مگر حج و عمره ، الخبر .
و از صدوق روايت شده بسندش از ابيبصير از حضرت صادق عليه السلام از آباء كرامش كه فرمود : فرمود اميرالمؤمنين عليه السلام مسلمان همراه كسي كه امين بر حكم نيست و امر خداي عزوجل را در مورد فيء اجرا نميكند براي جهاد بيرون نميرود چرا كه هرآينه اگر در آنجا بميرد ياور و معين دشمن ما بوده است در حبس حق ما و ظلم و جور در ريختن خونهاي ما و مرگ او مرگ جاهليت خواهد بود . و باسنادش از اعمش از جعفر بن محمد عليهما السلام در حديث شرايع دين روايت ميكند كه فرمود : و جهاد واجب است همراه امامي عادل و هر كس در راه حفظ مالش كشته شود شهيد است .
و از حسن بن علي بن شعبه در كتاب تحف العقول از حضرت رضا عليه السلام روايت ميكند كه در نامه به مأمون مرقوم فرمودند : و جهاد واجب است همراه امامي عادل و هر كس قتال كند پس كشته شود در حفظ مال و بار و وسائل و جانش پس او شهيد است و قتل احدي از كفار در دار تقيه جايز نيست مگر قاتل باشد يا باغي و همچنين خوردن اموال مردم از مخالفين و غير ايشان جايز نيست و تقيه در دار تقيه واجب است و كسي كه به تقيه قسم بخورد كه ظلمي را بآن از خود [ص 160] دور كند كفارهاي ندارد . و اخبار بسيار ديگر كه رسيده و احاديث در اين معاني فراوان است .
پس چه امري واضحتر از بطلان اين جماعت فاسق فاجر يا كدام كفري روشنتر از كفر اين كافران ، در سينه ايشان نيست مگر كبري كه بآن نخواهند رسيد پس پناه ببر بخدا كه هرآينه اوست كه سميع و عليم است و بتحقيق كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود : ملعون است كسي كه رياست بطلبد ملعون است كسي كه در دل خود دوستي رياست را بيابد ملعون است كسي كه رياست را بخاطر خود بگذراند . و اين جماعت فاجران چون حب رياست در دلهاي آنها بود و نميتوانستند با مال و ثروت و قهر و غلبه بآن برسند خواستند شبههاي بين مردم بيندازند كه گردنها براي آنها خاضع شود و اشرار امثال كلاب مطيع آنها شوند و باين وسيله به مطلوب خود برسند و با اين ادعاهاي دروغ و رياستهاي باطله و شبهه وارد كردن با تأويلهاي فاسدي كه از اخبار اهل عصمت سلام الله عليهم ميكنند از قبل مردم چيزي بخورند و بتحقيق كه سادات عليهم من الله الصلوات از حال اين شخص و اشباه او در اخبار خود خبر دادهاند بنا بروايتي كه مجلسي عليه الرحمة دارد در كتابي كه در آن چهارده حديث در حوادث آخرالزمان ذكر نموده و ترجمه مينمايد پس در آن كتاب است كه در آخرالزمان شصت دروغگو ظاهر ميشوند كه همگي ادعاي نبوت دارند و دوازده تن از آل ابيطالب برميخيزند كه ادعاي امامت مينمايند [ص 161] و شكي نيست كه اين شخص از جمله آنان است چون بدون شك ادعاي نبوت و نزول وحي بر خود نموده و مدعي است كه حلال و حرام بر او نازل شده چنانكه پيشتر خرافات او را ذكر كرديم و شيخ مرحوم ( اع ) در كتاب رجعت از مفضل از حضرت صادق عليه السلام روايت نموده : كه هر بيعتي قبل از قيام قائم بيعت كفر و نفاق است . و تو ميداني كه اگر شخصي بخواهد مثل لاميه عرب بگويد و بر وزن و قافيه آن شعري بگويد ميگويند شاعر است و قصيدهاي گفته و خواسته همطراز لاميه عرب بگويد اگر چه كه از روي ظاهرسازي و تلبيس و خدعه نگفته باشد كه من شاعرم و شعري گفتهام و خواستهام با لاميه عرب پهلو بزنم ، چون شعر و وزن آن معلوم است و گوينده آن هم شاعر است اگر چه اسم خود را شاعر نگذارد پس اين شخص كتابي ابراز داده و در آن ميگويد كه اين وحي از خداوند است و در آن كتاب حلال و حرامي معين كرده و ميخواهد همشانه قرآن راه بيايد پس ديگر چه چيزي باقي گذاشته كه براي خودش ادعا نكرده آيا فقط ادعاي اسم نبوت انسان را كافر ميكند و عمل كه از حرف رساتر است چطور كافر نميكند و گمان كرده كه مأمور بجهاد شده و در حالي كه شمشيرش را بر شانه خود گذاشته تكبيرگويان از حول ضريح بيرون ميآيد در حالي كه هيچيك از ائمه ما مأمور به جهاد نشدند و علي عليه السلام با ناكثين و قاسطين و مارقين كه بغي و خروج بر مسلمين كرده بودند قتال فرمود ، و سيدالشهداء عليه السلام دفاع از خود فرمود و اين [ص 162] خبيث ادعا ميكند كه مأمور به جهاد شده و امر شده كه روي بام خانه خدا برود و مردم را دعوت نمايد . و خدا باطل را اينطور از ميان ميبرد و كار آنرا خراب ميكند چنانكه اين شخص به مكه رفت و از جماعت مردم ترسيد و امر خود را اظهار نكرد تا آنكه يكي از كساني كه او را ميشناخت در اين باره از او پرسيد و او بابيت را انكار نمود و خائب و خاسر برگشت و چنانكه نقل ميكنند در عرض راه هم دزد اسباب او را برد و به بلاد خود برگشت و اگر هيچيك از اينها هم نبود در كفر و بطلان او همين بس بود كه ادله بطلان و علامات گمراهي خود را به شهرها فرستاد تا هر عاقلي بفهمد كه بدعتگذار و كافر است و ادعاي نبوت و امامت و رياست دارد ، باري به خيال خود تدبيري انديشيدند اما بادها به دلخواه كشتيها نميوزند و نظر كردند و ديدند كه فساد شهرها را فرا گرفته و زمانه از علما خالي است و مردم از بسياري جور و عناد طاقتشان تمام شده و شب و روز طالب تغيير اوضاع و مترقب امر جديدي هستند و ديدند كه مصدقين سلسله جليله شيخيه هم زياد شدهاند و صيت امر ركن رابع هم به همه رسيده و همه گوشها را پر كرده است پس بعض جهال را باشتباه انداختند و خود را نسبت باين سلسله دادند و اسم باب و ركن و ذكر بر خود گذاردند كه دل طايفه شيخيه بايشان مايل شود و با جمع شدن شيخيه بر گرد آنها بمقصود خود برسند و در مردم القا نمودند و شهرت دادند كه اين شخص همان عدلي است كه اميد است در آخرالزمان بيايد و از جانب حضرت [ص 163] صاحبالزمان مأمور باقامه عدل و برهان است و اينرا گفتند كه دل آن مردمان كه منتظر تغيير امري بودند بآنها مايل شود و به آرزوئي كه در دل داشتند يعني رياست برسند و هيهات هيهات يريدون ليطفئوا نور الله بافواههم و الله متم نوره و لو كره المشركون و چه خوب گفته است شاعر :
لزينالدين احمد نور فضل تضاء به القلوب المدلهمة
يريد الحاسدون ليطفئوه و يأبي الله الا ان يتمه
و قصدشان اين بود كه امر اين سلسله جليله را فاسد نمايند و ذكر ايشان را خاموش و امر آنها را باطل كنند و گمان كردند كه اين شخص نسبت به شيخ و سيد اجل الله شأنهما و انار برهانهما و نسبت به سلمان و ابوذر و امثال آن بزرگواران در هر عصري و قرني مثل روح است نسبت به جسد و ايشان مأمورند از جانب خدا كه بولايت اين شخص متوسل به پروردگار شده و باو تقرب بجويند و او را بپرستند نعوذ بالله ، چنانكه قبلا مزخرفات ركيكه او را ذكر نموديم .