و از حيله‌هاي اين شخص يكي هم اين بود كه چون ديد از كثرت ظلم و بي‌عدالتي عرصه بر مردم تنگ شده و خواهان تغيير دولت و انقلابي هستند شهرت داد كه من روز عاشورا يا روز نوروز خروج خواهم كرد و من از جانب امام شما صاحب‌الزمان ميآيم كه زمين را از عدل و داد پر خواهد كرد لا مبدل لكلماته و لا راد لقضائه و ميقات را در زمين كربلا قرار داد كه جهال و عوام و مفسدين بآن بقعه مشرفه بروند و او خودش هم برود و اگر ديد كه مردم جمع شده‌اند خروج كند و هرچه بخواهد انجام دهد و اگر كسي نيامد عذر داشته باشد كه مردم تسليم ننمودند و به باب ايمان نياوردند و بعد وعده نزول عذاب بر آنها بدهد و خائب برگردد حالا نظر كن كه چطور خدا كيدش را بگلويش بازگرداند كه مردم بكربلا رفتند و او نتوانست بيايد چون راه مكه بند بود و حاجيان از طريق جبل برنگشتند پس محرم شد و نوروز شد و او همچنان در حجاز بود و از ترس قطاع الطريق و عرب به كربلا نيامد حالا ببين كه خدا چطور او را مفتضح كرد و دنباله‌اش را قطع نمود و ببين كه چطور خدا حق را بكلمات خود احقاق ميكند و باطل را ابطال [ص 101] پس ذكرش خاموش شد و اثر و خبري از او نيامد و معلوم نشد كه كجاست و خدا بقدرت خود هرچه بخواهد ميكند و هرچه اراده كند بقوت خود حكم بآن ميفرمايد يريدون ليطفئوا نور الله بافواههم و الله متم نوره و لو كره المشركون . آن راعي شما كه خداوند امر شباني رعيت خود را باو سپرده رمه خود را در برابر گرگان و سگان بي‌دفاع نميگذارد كه بآنها تعدي نمايند و اينچنين از حوزه مسلمين و مؤمنين دفاع كرده و از تجاوز دشمنان جلوگيري ميكنند و حمد براي خداست كه پروردگار عالميان است و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين .

فصل

در اشاره به مسأله معجزه است و اينكه كاري يا كلامي چگونه ميشود كه معجز شود .

بدان كه چون قضاي خداي سبحانه بر آن واقع شد كه خلق ، متكثر و مختلف باشند ايشان را از طريق اعتدال به كناري واداشت و چون آنها را از اعتدال محروم نمود از درك انوار جمال محجوب شدند زيرا محال است كه منحرف معتدل را آنگونه كه هست حكايت كند پس از اين رو واجب فرمود كه براي هر قومي و صنفي پيامبراني بفرستد كه بالنسبه معتدل باشند چرا كه اين معتدلين براي حكايت سر واحديت و حقيقت اعتدال كه مهيمن بر سبحات جلال است سزاوارترند پس در هر امتي رسولي از خود ايشان برانگيخت كه [ص 102] مركز دايره ايشان بود و قلب اعضاء و قطب آسياب آنها و چون امتها هم مختلف و گوناگون بودند و قلبها و مراكز ايشان هم متعدد و متكثر شد پس آن مراكز هم در وسط خود محتاج به معتدلي شدند چون متكثر نميتواند از واحد حقيقي و مستوي حقيقي تلقي و دريافت نمايد پس يك قطب واحد حقيقي در ميانه ايشان پديد آمد كه قلب كل است يعني محمد صلي الله عليه و آله پس اينكه خداوند سبحانه در كتاب خود خبر ميدهد و ميفرمايد : و ما خلقكم و لا بعثكم الا كنفس واحدة يعني و خلق و برانگيختن شما نيست مگر مثل يك نفس واحده و ميفرمايد : ماتري في خلق الرحمن من تفاوت يعني در خلق خداي رحمن تفاوتي نمي‌بيني ، خبر از وحدت قطب و قطب كل ميدهد كه اول موجودي است كه او آفريده و آخرين موجودي است كه باو ختم شده ، باو افتتاح فرمود و باو ختم ميكند پس فرمود : ماجعل الله لرجل من قلبين في جوفه يعني خدا براي يك مرد دو قلب در جوف او قرار نداده آنگاه خبر داده كه اين قلبي كه باو افتتاح شده محمد است صلي الله عليه و آله آنجا كه ميفرمايد : ان كان للرحمن ولد فانا اول العابدين يعني اگر خدا فرزندي داشت من كه اول عبادت‌كنندگان هستم پس ثابت شد كه او اول عابدين است و خدا باو آغاز فرموده و باو ختم ميكند پس او قلب كل است و روح ساري در بدن كل و از اينجهت اميرالمؤمنين عليه السلام در حديثي كه گذشت ميفرمايد و العقل وسط الكل يعني عقل وسط كل است پس آن حضرت قطبي است كه [ص 103] آسياي جميع ما كان و ما يكون تا روز قيامت بر گرد او ميگردد پس او معتدلترين مظاهر است و واقف بر دو طتنج ( يعني دو عالم امر و خلق يا وجود و ماهيت ) و ناظر در مشرقين و مغربين در ميان دو كون ايستاده و به هر دو جهت نسبت مساوي دارد ( مقصود احاطه بر جميع عوالم است ) و در مثل چنين كسي ظاهر ميشود آن واحد فرد كه از همه صفات خلق منزه است نمي‌بيني كه در دايره تنها نقطه مركز است كه نه شرقي است و نه غربي و نه جنوبي است و نه شمالي و اختصاصي به هيچيك از جهات ندارد و داراي حدي نيست و در طرف و ناحيه خاصي واقع نشده پس چون از همه جهات بطور يكسان منزه شد بطور كلي از كم و كيف منزه ميشود چرا كه شرق حقيقي گرم و خشك است و جنوب گرم و تر و مغرب سرد و تر و شمال سرد و خشك ، و گرم خشك اقتضاي قرمزي دارد و سبكي و تندي و نازكي و طول و امثال اينها ، و گرم تر اقتضاي زردي دارد و سنگين‌تر است از حار يابس و اقتضاي نرمي دارد و في‌الجمله غلظت و تثليث و مخروطي‌شكل بودن و امثال اينها ، و سرد تر اقتضاي سفيدي دارد و سنگيني و نرمي و غلظت زياد و گرد بودن و امثال اينها ، و سرد خشك اقتضاي سياهي دارد و ثقل بسيار و خشونت و سختي و تردي و شكنندگي و دندانه‌دار شدن تا برسد به خرد و ريز شدن و عدم اتصال مقداري و امثال اينها پس هرگاه بعد نقطه از همه جاي دايره محيطي به يك اندازه شد و در مركز دايره بود و منزه از جهات شد - و معلوم [ص 104] است كه منزه از جهات نميشود مگر فاصله آن از همه جا بيك اندازه باشد چرا كه اگر در يك جهت فاصله او زيادتر شود به جهت ديگر نزديك ميشود و از اعتدال بيرون ميرود - پس چون بيك ميزان از همه دايره فاصله گرفت مستوي و قائم و معتدل ميشود و از همه مقتضيات طبايع و جهات و كم و كيف‌ها منزه ميگردد .

پس هرگاه آن دايره كوني باشد و كلي آن مركز در وقت و مكان و رتبه هم مستوي و معتدل ميشود و چون در همه اينها مستوي شد لامحاله يكي ميشود چونكه تعدد لازمه آن انحراف است چون ممتنع است كه دو شيء در يك مكان و يك حد وجود داشته باشند .

و هرگاه منحرف باشد نميشود از مبدأ خود چيزي بخواهد و جذب كند كه تا وقتي كه علي ما هو عليه است آن خواسته خلاف ما هو عليه باشد ، چون سؤال او به زبان ما هو عليه است ، پس بمقتضاي جهت غالب بر خود ، سؤال ميكند پس نميتواند كه در رعيت به عدل رفتار كند و قسمت بالسويه نمايد و هر كس چنين نباشد لايق اينكه ميزان و حكم در ميان بندگان باشد كه در نزاعها و مشاجرات خود باو رجوع كنند نيست و نميشود كه چنين كسي منصوب از جانب فرد منزه باشد و دال و دليل بر او و در هر امري از عهده خدمت به پروردگار برآيد و در پيشبرد اوامر و نواهي پروردگار مساعدت نمايد و نميشود كه فرد منزه او را در تمام آن دايره در مقام ادا نمودن و رساندن قائم مقام خود نمايد و رؤيت او را رؤيت خود بخواند چرا كه مثلا ديدن زرد غير از [ص 105] ديدن شخص منزه از زردي است يا قول او را قول خود قرار دهد چرا كه سخن كسي كه زبانش به جهتي منحرف است سخن كسي كه ناطق به حق است نميباشد يا عمل او را عمل خود قرار دهد چرا كه عمل حار ، گرم كردن است و قادر بر تبريد نميباشد و فعل حار فعل منزه از حرارت كه اختصاصي به حرارت نداشته باشد نيست .

پس وقتيكه فعل او فعل او نيست و قول و رؤيت او غير قول و غير رؤيت اوست چطور ميشود كه رسول و حكم باشد در بلاد و عباد پس در جميع ما سوي الله ناچار بايد يك مركز واحد حقيقي باشد كه مايل به هيچ جهتي از جهات نباشد كه از شجره مباركه زيتوني افروخته شود و نه شرقي باشد و نه غربي نزديك باشد كه روغن آن افروخته شود ولو آنكه ناري آنرا مس ننموده باشد .

آنگاه در هر جهتي از جهات ناچار بايد « عدلي » در آن جهت وجود داشته باشد كه به هيچ جزئي از اجزاء خاص جهت خود مايل نباشد تا آنكه مركز و قطب ، او را در آن جهت براي اجراي قضايا و انفاذ احكام خود در ميان ايشان و ظاهر كردن شؤون خود براي آنان قائم مقام خود گرداند . و احكام ايشان در اين جهت ، مسلم غير احكام جهات ديگر است پس اين شخص عدل نسبت به كل منحرف است جز آنكه در جهت خودش معتدل ميباشد و او كلي اين جهت است ● ، آنگاه در تحت او نسبت به اقاليمي كه وجود دارد « عدولي » هستند پس هر اقليمي يك عدل دارد كه عدل آن جهت او را در مقام خود در اين [ص 106] اقليم واداشته كه قضاياي او را كه مخصوص باين اقليم است جاري كند و شؤون او را براي اهل اين اقليم اظهار نمايد و هكذا ساير اقاليم ● آنگاه در هر اقليم بلادي است و در هر بلدي « قيمي » از جانب عدل آن اقليم وجود دارد كه بدء و عود او ، از او و باوست و او را براي جاري كردن احكام و قضايا و اظهار شؤون خود در مقام خود واداشته . و هكذا تا وقتي كه امر منتهي شود به يك نفر و در دايره وجود او هم عقل او قرار داده شده و آن وسط كل است قضاي عدلهاي مقدم بر خود را در دايره وجودش جاري ميكند و احكام ايشان (ظ) را تنفيذ نموده و شؤون آنها (ظ) را ظاهر ميكند نميبيني كه تو از ايشان تقليد ميكني و باحكام ايشان عمل مينمائي و آنچه را كه ميگويند در عرصه وجود خودت بر حسب گفته آنها جاري مينمائي و عدالت و فضل آنها را به نفس خود يادآور ميشوي و اگر اين ترتيب نبود وجود برپا نمي‌ايستاد و معبود پرستيده نميشد مگر آنكه خدا طور ديگر بخواهد كه در آن صورت همانطور خواهد بود كه او خواسته لكن در حال حاضر اينطور خواسته است ● .

پس هريك از اين عدول بر منحرفيني كه تحت او واقع شده‌اند استيلا [ص 107] دارد و از هم‌شكلي ايشان منزه و از مماثلت آنها مبري است و از اخلاق منحرفه ايشان و صفات و احوال آنان دور ، بين آنان بطور مساوي قسمت ميكند و در رعيت بعدل راه ميرود . پس چون به هيچ جهتي از جهات آنان مقيد نيست مستولي بر آنهاست و بقدر اعتدال خود از استواء و استيلاء عدلي كه فوق اوست جذب ميكند تا برسد به رحمن كه مستوي بر عرش خود است بلكه همه اينها استواي رحمن است و او اينطور استيلا دارد و هر كار كه بخواهد به قدرت خود ميكند و هر حكمي كه بخواهد به عزت خود ميفرمايد پس چون ( آن عدل ) در دايره خود به بلوغ و كمال خود رسيد و مستوي شد و آيت رحمن مستوي گرديد و در عرصه خود قائم مقام رحمن شد ، يد الله ميشود و عين الله و لسان الله و اذن الله و قلب الله و روح الله و نفس الله و ذات الله الي غير ذلك از مضافات حادثه در عرصه خود پس فعل و قول و اراده و حكم او فعل خدا و قول خدا و اراده خدا و حكم خدا ميشود ● هر كس رد بر او بكند رد بر خدا كرده و اين در حد شرك به خداست و اذيت كردن چنين كسي اذيت كردن خدا ميشود و خوشحال كردن او خوشحال كردن خدا و زيارت او زيارت خدا و دوري از او دوري از خدا و نصرت او نصرت خدا و خذلان او خذلان خدا و همچنين ساير معاملات . پس چون فعل او فعل خدا شد فعل او از افعال رب ميشود و فعل رب مثل افعالي نيست كه بنده قادر بر آن است پس لامحاله از مثل افعال و اقوال او عاجز ميشوند چون او فعل و قولش از [ص 108] روي استوا و اعتدال است و آنها گفتار و كردارشان از روي انحراف پس لامحاله نميتوانند مثل آنچه كه او ميآورد بياورند و فعل و قول او حجت بر آنها ميشود از جانب خداي سبحانه همانطور كه ذات او هم حجت از خداي سبحانه است بر آنها و اگر چه كه يكي از منحرفين كه در جهت ديگري هستند بتواند مثل قول و فعل او بياورد يعني عملي كه در جهت و عرصه خودش حجت نبوده لكن در اينجا حجت است چنانكه مي‌بيني مثلا مرغ ميپرد و معجزه نيست اما انسان اگر بپرد پريدن براي او معجزه‌اي است و آب جاري ميشود و معجزه نيست اما اگر انسان ذوب شد و جاري شد معجز است و درخت برگ و ثمر ميآورد و معجزي نيست اما اگر انسان برگ و ثمر آورد معجزه‌اي براي او است .

پس عمل هر عدلي لابد بايد در جهت خود او و در حد خود او معجز باشد اگر چه كه ديگري از غير جهت او بتواند مثل آن يا كاملتر از آنرا بياورد چنانكه در مثل گذشت و اين در حكم واقعي است و اما در حكم ثانوي چون عالم لطخ و خلط پيدا شد و اهل جهات و رتبه‌ها با يكديگر مخلوط شدند بنا بر آن شد كه هر كس ادعائي كرد و گفت من از جهت شما هستم و اعدل شما و مستوي در بين شما هستم و ميكنم و ميگويم آنچه را كه شما قادر بر آن نيستيد ابتداءا چنين كسي را تصديق نكنند چون احتمال ميرود كه از منحرفين جهت ديگر باشد و همه منحرفين در عرصه او قادر بر مثل فعل و قول او باشند در حالي [ص 109] كه حجت خدا بر ما هم نيستند از اينرو حجت و نبي و امام را خدا همواره از رتبه بالاتر بر رتبه پائينتر قرار داده پس حجت بر انبيا را محمد و آل او قرار داده است عليهم السلام و حجت بر اناسي را انبيا عليهم السلام و محمد و آل‌محمد ( ص ) نوعا در وجود مقدم بر انبياء هستند پس هريك از آنها قادر بر كارهائي هستند كه همه انبياء و مرسلين در جميع جهاتشان از انجام آن عاجزند . و انبياء هم كه نوعا در وجود مقدم بر اناسي مبعوث شده‌اند هريك از آنها قادر بر كارهائي است كه تمام اناسي در همه جهاتشان قادر بر آن نيستند .

پس باين ترتيب بود كه حجت به انذار و اعذار ● تمام شد و خدا حجت رعيت را زائل و باطل كرده و رسالت و نبوت را اثبات نمود و افعال و اقوال آنها را معجز ناميد پس بسا كه عملي بكنند و چيزي بگويند بر حسب لباس بشريت ، كه با آن بر رعيت ظاهر شده‌اند كه آنان را ببينند و آن معجزه نباشد و بسا آنكه كاري كنند يا مطلبي را بيان كنند بر حسب مقام و رتبه خود و آن معجز است و از آنجا كه ميزان اعتدال آنها در حد خودشان با يكديگر متفاوت است هريك از آنها قادر بر افعال و اقوال خاصه‌اي هستند مگر معتدل حقيقي فرد در كل كه هرگز هيچ عمل يا قولي از او فوت نميشود و باذن خدا هر كار بخواهد ميكند و هر حكمي كه اراده كند بامر خدا جاري مينمايد و او آئينه [ص 110] همه اسمها و صفتها و قدرت كامله اوست و همه انواع معجزات از او ساخته است و ميتواند كه همه افعال و صفات خدا را ظاهر كند چرا كه به كل خود براي او تجلي نمود پس نوراني شد و بجميع خود باو نظر فرمود پس درخشان شد آنگاه مثال خود را در هويت او القاء نمود پس كارها و افعال خود را از او ظاهر كرد .

و اما غير آن بزرگواران از عدولي كه در ميان رعيت هستند ايشان در واقع همانطورند كه ذكر كرديم و در ظاهر بسا آنكه در جهت خودشان افعالي از آنها ظاهر شود و ممكن است كه ديگري هم از غير جهت آنها بتواند آن كار را بكند پس اين كار كرامتي از خدا براي آن عدل است و براي اهل جهت او و معجزي كه حجت از خدا باشد نيست چون احتمال آن هم هست كه اين شخص از منحرفين جهت ديگر باشد و عمل او براي اهل عرصه خودش عادي است اما اگر كسي او را شناخت كه معتدل است و تلبيس نميكند و در گفتارش راستگو است اموري كه از او ظاهر ميشود كرامتي است از خدا براي او و باعث تقويت امر و محكم كردن رياست اوست اما معجز نيست چون عمل او وقتي حجت است كه عدالت او را دانسته باشي نه قبل از آن پس عمل او فضيلت اضافي ميشود براي زيادتي اطمينان در دلها و افزوده شدن ايمان آنها پس در حاليكه بر هدايت و توفيقي بفهم مطلب را كه بياني تمامتر و صحيحتر و واضحتر از اين نمي‌يابي .

و چون حضرت خاتم الانبياء صلوات الله عليه است كه فرقان بر او نازل [ص 111] شده كه بر همه اهل عوالم حتي انبيا و مرسلين نذير باشد واجب است كه كتاب او هم مثل همه اقوال و افعال او در مقام اعجاز صادر شده باشد بطوري كه همه اناسي در تمام هزارهزار عالم حتي انبيا و رسل اولوا العزم يا غير آنها از آوردن مثل آن عاجز باشند پس كتاب او براي انبياء و مرسلين صلوات الله عليهم اجمعين معجز است و اگر همه آنها جمع شوند و همه دهر زنده بمانند و بخواهند كلامي مثل يك سوره از سوره‌هاي آن تأليف كنند نميتوانند چرا كه آن تأليف خدائي است كه مستوي بر عرش است و كدام بنده اعتدال و استواي او مثل استواي رحمن است كه بر ملك مستولي است و باستواء خود در قلب محمد صلي الله عليه و آله تجلي فرموده چنانكه روايت شده قلب المؤمن عرش الرحمن و مؤمن در اين مقام خاصة رسول خداست صلي الله عليه و آله پس قلب هيچ‌كس عرش خدا نيست مگر قلب او ( ص ) و ساير قلبها كه هستند هريك ميتوانند عرش تجليات رحمن براي عالم خود باشند .

پس چون اينرا دانستي و اين مطلب بر تو واضح شد و برأي العين مشاهده كردي حال بنگر كه اين كافر مشرك چه جسارتي نموده كه خيال كرده بر او وحي ميشود همانطور كه بر محمد صلي الله عليه و آله و انبياء و مرسلين وحي ميشده با آنكه حضرت باقر و حضرت صادق عليهما السلام فرمودند در حديث طويلي كه : هرآينه خدا به كتاب شما كتابها را و به نبي شما انبيا را ختم فرموده . و اين شخص [ص 112] گمان كرده همه آنچه كه در كتب آسماني بوده در كتاب او هست و گمان ميكند كه به كتاب خود بر اهل همه عوالم بشير و نذير است و كدام غاصب مثل اين شخص حق خداي سبحانه و حق پيغمبر و ائمه عليهم السلام را غصب كرده واويلاه پسر ابي‌قحافه و پسر صهاك خلافت را از صاحب ولايت غصب كردند و اين غاصب خبيث ولاية خدا را غصب كرده چون براي خودش ادعاي خدائي ميكند و رسالت پيغمبر صلي الله عليه و آله را غصب كرده چون خيال ميكند كه رسالت دارد و بر او وحي شده مثل آنچه كه بر محمد وحي شده در حالي كه محمد ( ص ) مبعوث بر همه اهل عالم است بشارت‌دهنده و انذاركننده آنان ، و ميثاق او را از انبياء گرفته‌اند و باو داده شد آنچه كه به هيچ پيغمبري داده نشده صلي الله عليه و آله چون تورية مشتمل بر تمام آنچه در قرآن است نبود و همچنين انجيل و صحف و اين مرد خيال ميكند كه باو كتابي داده شده و بر او وحيي آمده فوق آنچه كه به انبيا و مرسلين وحي شده در حالتي كه هيچ پيغمبري جز محمد ( ص ) مبعوث بر همه اهل عالم نشده و اين شخص خيال ميكند كه مبعوث بر همه اهل عالم است و به كتاب خود اهل عرش و فرش و انبياء و رسل را مخاطب نموده و براي خودش از انبياء عهد گرفته و گمان كرده هر كدام از آنان كه مبتلا شده علت ابتلاي او توقف در ولايت او بوده فيا سبحان الله آيا ديگر هيچ چيز براي آل‌محمد ( ص ) باقي گذارده كه آن را غصب نكرده باشد و ابن ابي‌قحافه كجا چنين غصبي كرده بود و [ص 113] ابن‌صهاك چه وقت چنين ادعائي نموده بود و ابن‌عفان كي چنين جسارتي مرتكب شد و پسر ابوسفيان كجا مرتكب چنين وقاحتي شد و قسم بخدا كه اگر منافقان آنروز چنين خرافاتي بلكه عشري از معشار اين سخنان را از آنها شنيده بودند هرگز تسليم آن اصنام نميشدند پس كدام مرتد از اسلام است كه با اين مرتدين كه تسليم اين بت بزرگ - كه خود را ذكر اكبر ناميده - شده‌اند مساوي شود .

آنها براي خود ادعاي خلافت كردند به اجماعي كه مستند به نص دروغي بود و امر را بر مردم مشتبه نمودند و آنها هم تصديق ايشان را كردند و اگر پسر ابي‌قحافه ادعا كرده بود همانطور كه به محمد ( ص ) و پيغمبران گذشته وحي شده باو هم وحي شده و او هم براي بشارت و انذار مبعوث بر اهل عالم است در همان سقيفه پيش از خروج او را ميكشتند و يك ساعت مهلت نميدادند حال عداوت اهل آخرالزمان را ببين و سركشي آنان را كه چطور شيطان آنها را استهزا نموده و مسخر كرده كه مطيع مدعي الوهيت و رسالت و امامت شده‌اند و منقاد كسي گشته‌اند كه تكذيب كتاب خدا را ميكند و سنت پيغمبر ( ص ) را تكذيب مينمايد كدام منافق چنين عملي كرده و كدام بدعت‌گذار مثل اين بدعت را آورده خداوند خود عقوبت كند اين مبتدعين را كه به فساد بر روي زمين راه ميروند و بعد از سيد جليل مرحوم ( اع ) چه رنجها كه بايد بكشيم و بجان خودم كه حال ما همانطور است كه شاعر گفته :

[ص 114]

جاورت اعدائي و جاور ربه شتان بين جواره و جواري ●

يعني من مجاور دشمنانم شدم و او مجاور رب خود چقدر فرق است بين جوار او و جوار من و ميگويد :

شتان ما يومي علي كورها و يوم حيان اخي جابر

يعني چقدر امروز فرق است ميان حالت من ( با اين سختي ) بر روي رحل شتر در سفر و ميان حالت حيان برادر جابر كه در نعمت است ● الحمد لله علي كل حال اللهم يا مقلب القلوب و الابصار صل علي محمد و آل‌محمد و ثبت قلبي علي دينك و دين نبيك و لاتزغ قلبي بعد اذ هديتني و هب لي من لدنك رحمة انك انت الوهاب .

حال نظركن و اميد است كه خدا ترا توفيق دهد و هدايت كند كه چگونه خواستند امر ائمه عليهم السلام را مانع شوند و نگذارند كه در مسير خود بانجام برسد و خدا هم دنباله آنها را قطع كرد و ايشان را پراكنده نمود و الحمد لله رب العالمين .

[ص 115] باب دوم

در اثبات آنكه خروج و قتل و جهادي كه اين مرد حق خود دانسته و مرتكب شده خلاف اجماع و نصوص شيعه است و اين نيز فسقي است ظاهر و در اين باب چند فصل است .

فصل

در ذكر اخبار وارده در آنكه جمع‌آوري لشكريان و بيرون بردن آنها براي جهاد و برافراشتن لواء جز براي معصوم جايز نيست و اينكه هر كس قبل از امام عصر خروج كند طاغوت است پس از كليني است در حديث طويل شريفي كه با وجود طولاني بودن همه آنرا ذكر ميكنم چرا كه محصول و فايده آن بسيار است پس كليني بسند خود از ابي‌عمرو زبيري از حضرت صادق عليه السلام روايت ميكند كه گفت عرض كردم بآن حضرت خبر بده به من از دعوت بسوي خدا و جهاد در راه او آيا مخصوص جماعتي است كه جز براي آنها حلال نيست و متولي و متصدي اين امر نميشود مگر كسي كه از آنها باشد يا آنكه براي هر كسي كه خداي عزوجل را توحيد نمايد و ايمان برسول او صلي الله عليه و آله داشته باشد مباح است و هركه بر اين صفت باشد ميتواند دعوت بخداي عزوجل و دعوت به طاعت او نموده در راه او جهاد نمايد ؟

فرمود : اين دعوت و جهاد خاص جماعتي است و حلال نيست مگر [ص 116] براي همان جماعت و متولي اين امر نميشود جز كسي كه از آنها باشد . عرض كردم آن جماعت كيانند فرمود : هر كس داراي آن شرائط باشد كه خداي عزوجل براي قتال و جهاد براي مجاهدين قرار داده او مجاز و مأذون است كه دعوت بسوي پروردگار عزوجل نمايد و هر كس آن شرايط را كه خداي عزوجل در جهاد براي مجاهدين قرار داده ، نداشته باشد اذن جهاد و دعوت بسوي خداي عزوجل را ندارد تا وقتي كه در نفس خودش شرايطي را كه خداوند براي جهاد قرار داده و عهد گرفته محكم نمايد .

عرض كردم خدا بر تو رحمت فرستد شرح بفرما فرمود : خداوند عزوجل قضيه دعوت را در كتاب خود خبر داده و دعوت‌كنندگان بسوي خود را وصف نموده و دعوت آنها را در درجاتي قرار داده كه بعضي بعضي را تعريف ميكند و به بعضي بر بعضي استدلال ميشود پس خبر داده كه خداي تبارك و تعالي خود اول كسي است كه دعوت بخود و دعوت به طاعت خود و پيروي امرش را نموده پس از خود ابتدا نموده و فرموده است : و الله يدعوا الي دار السلام و يهدي من يشاء الي صراط مستقيم يعني خدا دعوت ميكند بسوي دار السلام و هدايت ميكند هركه را كه بخواهد به راه راست .

آنگاه ثانيا رسول خود را ذكر نموده و ميفرمايد : ادع الي سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتي هي احسن يعني دعوت كن به راه پروردگار خود به حكمت و موعظه حسنه و مجادله كن با ايشان [ص 117] به آنچه كه بهتر است يعني به قرآن . و هر كس مخالفت امر خدا نمايد و به غير آنچه كه خدا در كتاب خود امر فرموده بسوي او دعوت كند - كتابي كه امر نموده كه دعوتي نشود مگر بآن - چنين كسي دعوت‌كننده بسوي خدا نيست . و درباره پيغمبر خود صلي الله عليه و آله ميفرمايد : و انك لتهدي الي صراط مستقيم يعني و هرآينه تو هدايت ميكني به راهي مستقيم ، يعني دعوت ميكني .

و ثالثا كتاب خود را هم ذكر ميفرمايد كه دعوت باو ميكند و ميفرمايد : ان هذا القرآن يهدي للتي هي اقوم . يعني اين قرآن هدايت ميكند به طريقه‌اي كه آن پايدارتر است . يعني دعوت ميكند و مؤمنين را بشارت ميدهد .

و پس از خود و پيامبرش كساني را كه بآنها اذن داده شده كه دعوت باو بكنند در كتاب خود ذكر ميفرمايد و ميفرمايد : و لتكن منكم امة يدعون الي الخير و يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و اولئك هم المفلحون . يعني و بايستي كه از ميان شما گروهي باشند كه دعوت به خير نمايند و امر به معروف كنند و نهي از منكر و اين جماعت هستند كه رستگارانند . آنگاه از اين گروه خبر داده و بيان نموده است كه از كه هستند و بيان فرموده كه از ذريه ابراهيم و ذريه اسمعيل از سكان حرم هستند از كساني كه ابدا غير خدا را نپرستيده‌اند كساني كه دعوت براي آنها واجب شده ، دعوت ابراهيم و اسمعيل از اهل مسجد ، آنها كه خداوند در كتاب خود از ايشان خبر داده كه رجس را از آنان [ص 118] دور كرده و آنها را تطهير نموده است تطهير كردني آنها كه قبل از اين در صفت امت ابرهيم صلي الله عليه و آله ايشان را توصيف نموديم همانها كه مقصود خداوند تبارك و تعالي هستند در قول او كه ميفرمايد : ادعو الي الله علي بصيرة انا و من اتبعني . يعني دعوت ميكنم بسوي خدا از روي بصيرت من و هر كس تبعيت مرا كرده . و منظور اول كسي از امت است كه در ايمان تبعيت او را نموده و آنچه را كه او از نزد خداي عزوجل آورده تصديق نموده همان امتي كه آن حضرت در آن و از آن و بسوي آن مبعوث شده از آنها كه هرگز به خدا شرك نورزيده و ايمان خود را به ظلم نيالوده‌اند كه مقصود شرك باشد .

آنگاه خداوند تبعيت و پيروي از پيغمبر خود صلي الله عليه و آله و پيروي اين امت را ذكر ميفرمايد امتي كه آنها را در كتاب خود به امر به معروف و نهي از منكر وصف نموده و آن امت را دعوت‌كننده بسوي خود قرار داده و بآن اذن دعوت داده ، در آنجا كه ميفرمايد : يا ايها النبي حسبك الله و من اتبعك من المؤمنين . يعني اي پيغمبر كافي است ترا خدا و هر كس از مؤمنين كه تبعيت ترا نموده . آنگاه مؤمنين اتباع پيغمبر ( ص ) را وصف ميفرمايد و ميفرمايد : محمد رسول الله و الذين معه اشداء علي الكفار رحماء بينهم تريهم ركعا سجدا الآية . يعني محمد رسول خدا و آنها كه با او هستند بر كافران شديد و با يكديگر با مهرباني سلوك ميكنند ميبيني آنها را كه در ركوع و سجودند الآية .

[ص 119] و ميفرمايد يوم لايخزي الله النبي و الذين آمنوا معه نورهم يسعي بين ايديهم و بايمانهم . يعني روزي كه خداوند پيغمبر و كساني را كه با او ايمان آورند خوار نميفرمايد نور آنها جلو آنها و در طرف راست آنها حركت ميكند . الآية . كه مقصود همان مؤمنينند .

و فرموده است : قد افلح المؤمنون يعني بتحقيق كه رستگار شدند مؤمنين بعد زينت و امتياز آنها را ذكر و ايشانرا توصيف نموده تا جز كساني كه از ايشان هستند طمع نكنند كه ملحق بآنها باشند پس در تعريف و توصيف ايشان فرموده : الذين هم في صلوتهم خاشعون و الذين هم عن اللغو معرضون تا جائي كه فرموده اولئك هم الوارثون الذين يرثون الفردوس هم فيها خالدون . يعني آن كساني كه در نماز خود خشوع دارند و كساني كه آنها از لغو معرضند تا آنكه ميفرمايد آنها هستند كه وارثين هستند كساني كه فردوس را ارث ميبرند آنها در آن مخلد و جاودان خواهند بود . و همچنين در توصيف و تعريف ايشان ميفرمايد : الذين لايدعون مع الله الها آخر . يعني كساني كه خداي ديگري را با خدا نميخوانند . و آن دو آيه را در توصيف مؤمنين ميفرمايد آنگاه خبر داده است كه او يعني خداوند خريده است از اين گروه مؤمنين و هر كس بر مثل صفت ايشان باشد انفس و اموال ايشان را در بهاي آنكه بهشت مال آنها باشد مقاتله ميكنند در راه خدا پس ميكشند و كشته ميشوند ، وعده دادني بر عهده پروردگار كه حق است در تورات و انجيل و قرآن ( آمده ) آنگاه وفاي ايشان را به عهد و مبايعه [ص 120] با خودش ذكر ميكند و ميفرمايد : و من اوفي بعهده من الله فاستبشروا ببيعكم الذي بايعتم به و ذلك هو الفوز العظيم . يعني كيست كه از خدا به عهد خود وفادارتر باشد پس بشارت دهيد به معامله‌اي كه با آن عهد بر طاعت نموديد و فوز و نجات بزرگ همان معامله است .

پس چون آيه ان الله اشتري من المؤمنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة ، نازل شد مردي در محضر رسول خدا صلي الله عليه و آله برخاست و عرض كرد اي پيغمبر خدا بفرمائيد تا بدانيم كه مردي شمشير خود را برميدارد و جنگ ميكند تا كشته ميشود جز آنكه از اين امور محرمه مرتكب ميشده آيا او شهيد است پس خداي عزوجل اين آيه را بر پيغمبر خود نازل فرمود : التائبون العابدون و آيه را ذكر فرمود پس خداوند بشارت داده است به مجاهدين از مؤمنين آنها كه صفتشان و حالت و عملشان اينطور بوده به شهادت و جنت ، و فرموده : التائبون يعني توبه‌كنندگان از گناهها و العابدون يعني كساني كه جز خدا را عبادت نميكنند و هيچ شرك باو نميورزند و الحامدون يعني آنها كه در هر حال حمد و شكر خدا را بجا ميآورند در سختي و آسودگي و ميفرمايد السائحون و آنها كساني هستند كه روزه ميگيرند و الراكعون الساجدون و آنها كساني هستند كه مواظبت بر نمازهاي پنجگانه دارند و آنها را حفظ ميكنند و در ركوع و سجود آنها و خشوع در آنها و در اوقات آنها دقت دارند و الآمرون بالمعروف كه بعد از آن امور امر به معروف نموده و خود به معروف عمل مينمايند و الناهون عن المنكر [ص 121] كه خود منتهي شده مرتكب منكر نميشوند ، ميفرمايد فبشر يعني بشارت بده به شهادت و بهشت هر كس را كه كشته شود و متصف باين شروط باشد .

آنگاه خداي تعالي خبر ميدهد باينكه امر به قتال نفرموده مگر صاحبان اين شروط را پس ميفرمايد : اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا و ان الله علي نصرهم لقدير . الذين اخرجوا من ديارهم بغير حق الا ان يقولوا ربنا الله . يعني اذن داده شده بآنها كه مقاتله ميكنند بجهت ظلمي كه بآنها شده و هرآينه خدا بر ياري آنها تواناست . كساني كه از شهر و ديار خود بيرون رانده شدند بدون آنكه ( آن ظلمه ) هيچ حقي بر آنها داشته باشند به صرف آنكه ميگفتند پروردگار ما خداست .

و علت اين امر آن است كه جميع آنچه مابين آسمان و زمين است مال خداي عزوجل است و رسول او صلي الله عليه و آله و اتباع ايشان از مؤمنين كه داراي اين صفت هستند پس آنچه از دنيا كه در دست مشركين و كفار و ظلمه و فجار از مخالفين رسول خدا صلي الله عليه و آله باشد و آنها كه از طاعت خدا و رسول روي برتافته‌اند اينها ظلم به مؤمنين از اهل اين صفت نموده و بر آنها غالب شده و از آنها گرفته‌اند پس هرچه را كه خدا برگرداند برسول خود پس آن حق ايشان است خدا بايشان برگردانده و بآنها رد نموده و هرآينه كه فيء در معني هر چيزي است كه بدست مشركين افتاده و بعد از آن حالت غلبه ايشان بر آن يا در آن برگشته پس هرچه به جاي خودش بازگشته باشد اعم از [ص 122] اينكه قولي باشد يا فعلي ميگويند قد فاء مثل فرمايش خداوند عزوجل كه فرموده : للذين يؤلون من نسائهم تربص اربعة اشهر فان فاؤا فان الله غفور رحيم . يعني كساني كه از زنان خود ايلاء مينمايند براي آنها است كه چهار ماه صبر كنند . آنگاه فرموده است فان فاؤا يعني اگر برگشتند پس هرآينه خدا غفور و رحيم است و فرموده : و ان طائفتان من المؤمنين اقتتلوا فاصلحوا بينهما فان بغت احديهما علي الاخري فقاتلوا التي تبغي حتي تفيء الي امر الله . يعني و اگر دو طائفه از مؤمنين با هم جنگ كردند بين آنها را صلح دهيد پس اگر يكي بر ديگري ظلم نمود با آن كه بغي و ظلم ميكند مقاتله كنيد تا برگردد بامر خدا فان فاءت يعني اگر برگشت پس به عدل بين آنها را اصلاح كنيد و به قسط عمل كنيد كه خدا مقسطين را دوست ميدارد و مقصود از آنكه فرموده تفيء يعني برگردد پس اين دليل بر آن است كه فيء يعني هر چيزي كه برگردد به مكان قبلي كه بر آن يا در آن بوده و وقتي كه آفتاب زايل ميشود ميگويند فاءت الشمس يعني آفتاب برگشت كه سايه هم با بازگشت آفتاب به محل زوال خود ، بازميگردد . و همچنين ما افاء الله علي المؤمنين من الكفار يعني آنچه كه خدا از كفار به مؤمنين بازگردانده هرآينه آنها حقوق مؤمنين بوده كه بعد از آنكه كفار بآنها ظلم كرده بودند باز بآنها برگشته پس معني آن آيه هم همين طور ميشود كه فرموده اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا يعني اذن داده شده به كساني كه قتال ميكنند بجهت آنكه ظلم كرده شده‌اند يعني ( از آنها [ص 123] گرفته‌اند ) آنچه را كه مؤمنين سزاوارتر بآن بودند و هرآينه اذن داده شده به مؤمنيني كه آن شرايط ايمان را - كه براي تو وصف كرديم - داشته باشند ، و علت آن اين است كه هيچ‌كس اذن قتال ندارد تا آنكه مظلوم باشد و مظلوم نيست تا آنكه مؤمن باشد و مؤمن نيست تا وقتي كه شرايط ايمان را كه خداي عزوجل بر مؤمنين و مجاهدين شرط نموده در خود داشته باشد . پس وقتي كه شرايط پروردگار در او كامل شد اجازه جهاد دارد بدليل قول خداي عزوجل : اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا و ان الله علي نصرهم لقدير . يعني اجازه قتال داده شده بآنها كه مقاتله ميكنند بجهت آنكه بآنها ظلم شده . و اگر شرايط ايمان در او كامل نباشد ظالم است و از كساني است كه بغي مينمايند و بايد با آنها جهاد شود تا توبه نمايند و مثل چنين كسي اجازه جهاد و دعوت بسوي پروردگار عزوجل را ندارد چون از آن مؤمنين مظلومين كه در قرآن بآنها اذن قتال داده شده نيست ( راوي عرض ميكند ) وقتي كه اين آيه يعني اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا درباره مهاجرين نازل شد يعني كساني كه اهل مكه آنها را از اموال و ديارشان بيرون راندند ، بجهت اين ظلم جهاد با آنها حلال شد و به مهاجرين اذن داده شد كه با آنها قتال كنند .

آنوقت عرض كردم اين آيه بواسطه ظلم مشركين اهل مكه درباره مهاجرين نازل شده و ديگر چه‌كاره‌اند و چه مجوزي دارند كه با كسري و قيصر و غير آنها از مشركين قبايل عرب جهاد كنند آن [ص 124] حضرت فرمودند : اگر امر اينطور بود كه فقط در قتال اهل مكه كه بآنها ظلم كرده بودند بآنان اذن داده شده بود ديگر مجوزي براي جنگ با جماعت كسري و قيصر و غير اهل مكه از قبايل عرب نداشتند چون اشخاص ديگري بآنها ظلم كرده بودند و اجازه آنها هم مخصوص قتال با كساني بود كه بآنها ظلم كرده بودند از اهل مكه چون آنها را بدون حقي از ديار و اموالشان بيرون رانده بودند و اگر مقصود در آيه فقط مهاجرين بودند كه اهل مكه بآنها ظلم كرده بودند در مورد اشخاص بعدي ديگر آيه حكمي نداشت چون ديگر احدي از آن ظالمين و مظلومين بجا نمانده بود اما قضيه آنطور كه تو گمان كرده‌اي و ذكر نمودي نيست اما مهاجرين ظلمي كه بآنها شده از دو جهت است يكي ظلمي كه اهل مكه بآنها نمودند كه آنان را از ديار و اموال خود بيرون راندند پس باجازه‌اي كه خدا در اين مورد بآنها داده بود با اهل مكه قتال كردند و ديگر ظلمي كه كسري و قيصر و غير ايشان از قبايل عرب و عجم بايشان نمودند و مقصود اموالي است كه در يد ايشان بود از چيزهائي كه مؤمنين سزاوارتر بآن بودند پس بر حسب اذن خداي عزوجل با آنان قتال نمودند ، و با استدلال باين آيه مؤمنين هر زماني قتال ميكنند ، و هرآينه كه خداي عزوجل بآن مؤمنيني كه خود را بآن شرايط كه خدا وصف نموده آراسته‌اند ، يعني شرايطي كه در مورد ايمان و جهاد فرموده ، اذن داده و هر كس آن شرايط را دارا باشد مؤمن است و او مظلوم است و باو اذن جهاد داده شده بآن معني [ص 125] كه ذكر شد و هر كس بر صفت ديگر است ظالم بحساب ميآيد و از مظلومين نيست و اذن قتال ندارد و مجاز بامر به معروف و نهي از منكر نيست چون اهل آن نيست و مجاز به دعوت بطرف پروردگار عزوجل نيست چون چنين كسي مجاهد نيست و مأمور به دعوت بسوي خداوند نيست و كسي كه مؤمنين را خدا مأمور به جهاد با او فرموده باشد و خود او را از جهاد و مقاتله محظور و ممنوع نموده باشد چنين كسي مجاهد نيست و كسي كه مثل او را خدا امر فرموده كه دعوت به توبه و حق كنند و امر به معروف و نهي از منكر نمايند مجاهد نيست . و كسي كه خدا به ديگران فرموده او را به معروف بخوانند و از منكر نهي كنند نميتواند امر بمعروف و نهي از منكر نمايد .

پس هر كس از اصحاب پيغمبر ( ص ) كه شرايط خداوند عزوجل در او تمام و كامل باشد همان شرايطي كه اهل آن را بآن شرطها وصف فرموده ، و مظلوم باشد ، اجازه جهاد دارد همانطور كه بآنها خدا اجازه جهاد داده بود چون حكم خدا و فرايض او درباره اولين و آخرين يكي است مگر آنكه علت و حادثه‌اي باعث تفاوت باشد و همچنين اولين و آخرين در اين مطلب كه حادثه‌اي آنها را از عمل به حكم اصلي مانع شود شريكند و احكام و فرايض بر آنها يكسان است . از متأخرين در اداء فرايض همان را سؤال ميكنند كه از اولين و متقدمين ميپرسند و محاسبه هر دو جماعت از تكاليف مشتركي است و هر كس داراي صفات كساني از مؤمنين كه خدا بآنها اذن جهاد داده نباشد پس از اهل [ص 126] جهاد نبوده و مجاز به اين كار نيست تا آنكه بشروط پروردگار وفا نمايد ● پس وقتي كه شرطهائي كه پروردگار براي مؤمنين و مجاهدين گذارده در او كامل شد او از جمله مأذونين در جهاد است .

پس عبد بايد از خداي عزوجل بپرهيزد و مغرور نشود بآرزوهائي كه خدا از آنها نهي فرموده از اين احاديث كه بدروغ بخدا نسبت داده‌اند و قرآن تكذيب آنها را ميكند و از آنها و حاملان آنها و روات آنها تبري ميجويد و بايد كه بندگان بواسطه شبهه‌اي كه در آن معذور هم نخواهند بود ، بر خدا پيشي نگيرند چونكه بالاتر از اقدام به قتل در راه خدا منزله‌اي نيست كه از آن راه به خدا نزديك شوند و اين غايت اعمال است در بزرگي قدر و منزلت پس هر كسي حاكم نفس خود باشد و كتاب خداي عزوجل را بآن نشان دهد و بر آن عرضه نمايد چون هيچ‌كس داناتر از خود انسان به نفس خودش نيست پس اگر ديد شرايطي كه خدا براي جهاد قرار داده در او هست اقدام به جهاد كند و اگر ديد كه نفس او قاصر است باصلاح آن بكوشد و آنرا وادارد به تحصيل آن شرايط كه خدا براي جهاد لازم و واجب فرموده آنگاه با آن نفس اصلاح‌شده كه از هر ناپاكي كه حايل بين او و جهاد ميشد طاهر و مطهر شده اقدام نمايد .

و ما بآنها كه داراي شرايطي كه خداي عزوجل براي مؤمنين و [ص 127] مجاهدين معين فرموده نيستند ، نميگوئيم كه جهاد نكنيد اما سخن ما اين است كه ميگوئيم ما بتحقيق شرايطي را كه خدا براي اهل جهاد قرار داده بود يعني آنها كه با ايشان معامله فرموده و انفس و اموالشان را در مقابل بهشت از آنها خريده بود به شما تعليم نموديم ديگر هر كسي نسبت به آن شرايط و اوصاف هر كمبودي كه ميداند در نفس خود دارد ، باصلاح آن برخيزد كه بتواند نفس خود را بر شرايط خداوند عرضه نموده و مطابقه نمايد و اگر ديد كه وفا نموده و آن صفات در او كامل شده‌اند پس بدرستيكه او از آنها است كه خداي عزوجل بآنها اذن جهاد داده . و اگر ابا كند و با وصف اصرار بر گناهان و محرمات ، بدست‌آويز روايات دروغين بخواهد مجاهد باشد و با خبط و اشتباه و كوري جهاد كند و با جهالت جرأت بر خداي عزوجل نمايد پس به جان خودم كه در روايت رسيده در مورد چنين كساني كه خداي تعالي اين دين را بر دست اقوامي نصرت ميفرمايد كه هيچ نصيبي ( از پاداش در آخرت ) ندارند پس مرد بايد از خدا بترسد و بر حذر باشد از اينكه جزو چنين اشخاصي باشد پس بتحقيق كه خدا بيان فرموده براي شما و بعد از بيان عذري نيست كه بگوئيد نميدانستيم و لا قوة الا بالله و حسبنا عليه توكلنا و اليه المصير .

نظر كن در اين حديث شريف كه چطور تفصيل داده و بيان فرموده و با تعليمي كه داده است از جاهلين قطع عذر فرموده و ديگر جاي حرفي براي هيچ صاحب سخني نگذاشته و بطور قطعي بيان فرموده كه [ص 128] اصل دعوت مخصوص خداي سبحانه است چون او مسلما بآنچه كه آفريده عالم است و چونكه خداي سبحانه را چشمها درك نميكرد و گوشها دعوت او را نميشنيد و كسي نميتوانست كه مراد او را بفهمد در مقام اداء و دعوت ، محمد صلي الله عليه و آله را واداشت كه خبر از او ميداد و دليل بر او و دعوت‌كننده بسوي او بود پس در ميان خلق ايستاد و ايشان را به خداي سبحانه دعوت نمود چون او آئينه تمام تجليات خدا بود و مظهر همه اسمها و صفتهاي او و هيچ‌كس نميتواند كه دعوت تامه از جميع جهات بنمايد مگر پروردگار سبحانه كه بواسطه پيغمبر خود دعوت ميفرمايد كه نبي رحمت واسعه است و قدرت شامله ، صلي الله عليه و آله و چون كه آن حضرت ( ص ) در باطن آيت سبوحيت و قدوسيت و احديت خداي سبحانه بود و چشمها او را درك نمينمود و خاطره‌هاي افكار بر او محيط نميشد و مراتب لطيف‌تر و باطني هم او را ممثل نمينمود به نفس كليه خود كه نفس خدا بود و در راه خدا قائم به سنتها ، و تجليگاه واحديت ، و مظهر صفات اقتراني ، يعني علي و ائمه از ذريه آن حضرت صلي الله عليهم اجمعين تجلي فرمود . پس ايشان به دعوت بسوي خدا برخاسته و والي بندگان شدند و هادي خلق و اين فرمايش خداست ادعو الي الله علي بصيرة دعوت ميكنم بسوي خدا از روي بصيرت و رؤيت و مشاهده ، انا و من اتبعني يعني من و هر كس كه تابع من است چون خدا ما را شاهد خلق آسمانها و زمين قرار داده و خلق انفس خودمان پس دعوت [ص 129] ميكنيم بسوي او از روي بصيرت و مشاهده .

پس در كون و شرع دعاة الي الله آن بزرگوارانند اما در ظاهر چون رسول خدا صلي الله عليه و آله با انداختن امثله بشريه كه از آن به موت تعبير ميآوريم از درك ديدگان آنها غايب شد و بسوي پروردگار خود برگشت و خدا روح آن حضرت صلي الله عليه و آله را در آنجا كه منزه و مقدس از حدود قابل ادراك بشر بود مخصوص بخود گرداند علي عليه السلام را در آن حدود بشري خليفه قرار داد كه او را ببينند و درك كنند پس در همه عوالم خود او را در رساندن قائم مقام خود فرمود چون چشمها او را درك نميكرد پس آن حضرت هم متصدي دعوت بسوي پروردگار و سرپرستي بندگان شد و همينطور هريك از امامان صلي الله عليهم در عصر خودشان و اتباع ايشان . پس دعوت سزاوار كسي جز ايشان نيست و مجاهده جز براي ايشان و بامر ايشان جايز نيست چون همان كس كه داده ميتواند منع كند و هر كس وسعت داده ميتواند تنگ بگيرد و همان كه حيات بخشيده حق دارد كه بميراند و آنكه ايجاد كرده ميتواند كه فاني كند و براي احدي جايز نيست كه چيزي را از چيزي سلب كند مگر آنكه خود او معطي و بخشنده آن باشد و ولي ، خداي سبحانه است چون در آنجا ولايت از براي خداست كه حق است پس او از خلق خود اولي بايشان است ، آنگاه ولايت او در رسولش ظاهر ميشود پس او از خلق اولي است به خودشان النبي اولي بالمؤمنين من انفسهم آنگاه ولايت او در وليش [ص 130] جلوه ميكند انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون يعني هرآينه ولي شما پروردگار است و رسول او و آنها كه ايمان آوردند ، آنها كه نماز را برپا ميدارند و در حال ركوع زكوة ميدهند .

پس وصي از خود مردم به مردم اولي است پس ميتواند هركه را بخواهد قتل نمايد و اسير كند و هرچه را كه بخواهد بگيرد به ( اذن ) خداي سبحانه پس او ميتواند جهاد كند و لشكر جمع نمايد و هر شهري را كه خواست خراب كند و هركه را كه خواست بكشد و زنها و بچه‌ها را اسير كند و عبد قرار دهد چون تصرف حق اوست و همچنين هرچه بدست او برگردد اسم آن فيء است و او در ظاهر در حقش ظلم شده چرا كه تمام ، حق اوست خداي سبحانه ميفرمايد صراط الله الذي له ما في السموات و ما في الارض . يعني راه خدا كه هرچه در آسمانها و زمين است مال اوست . و موصول صفت مضاف است چون مضاف اليه مذكور بالذات نيست و براي تعريف آورده شده مثل الذي پس مضاف اليه جهت اقتران مضاف بوده و در اينجا فرع آن است پس وليي كه از خلق به خود آنها اولي است بجهت آنكه خلقت هر چيزي را باو داده و سپس هدايت فرموده ، هرچه بخواهد ميكند و اما غير او كيست كه داراي اين مقام باشد كه مقام اولويت به جميع خلق است كه بتواند بدهد يا منع كند يا به بندگي بگيرد يا منت بگذارد ( و رها كند ) و هرآينه كه خدا خاصة ايشان را مخصوص به [ص 131] خطاب فرموده و فرموده هذا عطاؤنا فامنن او امسك بغير حساب . يعني اين عطاي ما است منت بگذار ( و بده ) يا خودداري كن بدون حساب و مشار اليه همه ملك است .

بلي مؤمنين آلات و ادوات و سلاح و جوارح آن بزرگوارانند و ايشان بوسيله مؤمنين آنچه كه ميخواهند انجام ميدهند و مؤمنين در قول بر آنها سبقت نميگيرند و بامر آن بزرگواران عمل مينمايند خداي سبحانه ميفرمايد : قاتلوهم يعذبهم الله بايديكم . يعني با آنها جنگ كنيد خدا ايشان را با دستهاي شما عذاب ميفرمايد و فرموده : و من يقل منهم اني اله من دونه فذلك نجزيه جهنم . يعني و هر كس از ايشان بگويد كه من خدا هستم بدون او پس او را جزا ميدهيم به جهنم .