و اضافه بر آنچه گفتيم روايتي را از برهان نقل ميكنيم كه از امالي ابن‌بابويه باسنادش از ابي‌بصير نقل كرده كه ميگويد خدمت حضرت صادق جعفر بن محمد عليهما السلام عرض كردم آل‌محمد چه كساني هستند فرمودند : ذريه او عرض كردم اهل بيت او كيستند فرمود ائمه اوصياء ، عرض كردم عترت آن حضرت چه كساني هستند فرمودند اصحاب عبا عرض كردم امت او كه باشند فرمودند مؤمنين ، آنها كه تصديق كردند آنچه را كه آن حضرت از نزد خداي عزوجل آورده و متمسك به ثقلين ميباشند يعني آن دو چيز كه امر شدند متمسك بآنها [ص 66] باشند كتاب خدا و عترت پيغمبر ( ص ) كه اهل بيت اويند آنها كه خدا رجس را از آنها دور نموده و پاك گردانيده ايشان را پاك نمودني و آن دو خليفه بر امت هستند بعد از رسول خدا صلي الله عليه و آله . و از طريق شيعه حديث متواتر است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود : من در ميان شما دو ثقل يعني دو چيز نفيس ميگذارم يكي كتاب خداي عزوجل و ديگري عترت من كتاب خداي عزوجل ريسماني است كشيده مابين آسمان و زمين و عترت من اهل بيت من ميباشند و لطيف خبير به من خبر داده كه آنها از هم جدا نميشوند تا در حوض بر من درآيند پس بنگريد كه بعد از من با آنها چگونه رفتار ميكنيد . و رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود من دو چيز گرانبها در ميان شما ميگذارم كتاب خداي جل‌وعز و عترت خود را كه اهل بيت من هستند باخبر باشيد كه آنها دو خليفه بعد از من هستند و از هم جدا نميشوند تا بر من وارد شوند در حوض و در روايتي فرموده : اني مخلف فيكم الثقلين يعني من خليفه قرار ميدهم در ميان شما ثقلين را .

و از طريق عامه هم حديث متواتر است از جمله آنكه از مسند حنبل روايت شده مرفوعا از زيد بن ثابت كه گفت رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود : من در ميان شما دو خليفه بجا ميگذارم كتاب خدا كه ريسماني است كشيده بين آسمان و زمين يا بين آسمان تا زمين و عترتم كه اهل بيت منند و بدرستيكه آن دو جدا نميشوند تا وقتي كه وارد شوند بر من در حوض و بهر صورت كه اين خبر متواتر معنوي [ص 67] است بدون شبهه و در اين اخبار متواتر است كه ثقل اكبر و ريسمان اطول كتاب است و ثقل اصغر عترت پس قرآن بعد از پيغمبر ( ص ) خليفه آن حضرت است و پس از خداوند عزوجل اشرف اشياء است و آن ريسمان كشيده اوست بين او و خلقش چرا كه گفتيم قرآن عقل محمد صلي الله عليه و آله و روح او است و آن بر همه كتب چنانكه گذشت برتري و تسلط دارد پس چطور ميشود كسي بتواند مثل خليفه رسول خدا صلي الله عليه و آله را بياورد كه معصوم و مطهر است و لايأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه و اكبر ثقلين است و اطول حبلين آيا ميتوانند مثل ثقل اصغر را بياورند كه قادر بر آوردن ثقل اكبر باشند و چگونه ميشود كه مثل عقل پيغمبر ( ص ) و روح او كسي بياورد با آنكه با برهان عقلي و نقلي ثابت شده كه از واحد جز واحد صادر نشده و صادر از امر پروردگار كه عقل كلي باشد عقل محمد است صلي الله عليه و آله و او يكي است و مظهر واحديت خداي سبحانه در صفات و افعال و عبادت و باو خدا نفس خود را توصيف فرموده كه واحد است و شريكي ندارد و او اينطور نيست كه در هر عالمي در آئينه‌اي منطبع شود و هيچ آئينه او را بتمامه حكايت نميكند جز قلب محمد صلي الله عليه و آله كه در هر عالمي از تمامي كثرات جهات آن عالم و كم و كيف و رتبه و وقت و مكان و وضع آن رسته ( و در نقطه اعتدال آن واقف است ) و در حكمت ثابت شده كه معتدل حقيقي در همه ملك خدا جز يكي نيست و واحديت خداي سبحانه ظاهر نميشود [ص 68] مگر در او و واحد حقيقي را حكايت نميكند مگر او حتي آنكه علي و ائمه عليهم السلام بآن اعتدال نيستند و از اين رو از مقام نبوت كبري و وساطت عظمي عقب افتادند و كتاب بر آنها نازل نشد و اين امر از ميان همه اهل بيت اطياب آن حضرت مخصوص پيغمبر صلي الله عليه و آله گرديد و ايشان اركان و وجوه او شدند در هر باب و اگر كسي گمان كند كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده انا مرسل الرسل و انا منزل الكتب يعني منم كسي كه فرستنده رسولانم و منم نازل‌كننده كتابها . پس چطور نميشود كتاب بر آنها نازل شود عرض ميكنم اگر چه كه باطن علي عليه السلام همانطور است كه فرموده و او مرسل رسل و منزل كتب است جز آنكه باطن محمد صلي الله عليه و آله بر باطن علي عليه السلام مقدم است و در باطن باو فيض داده و تعليم نموده آنگاه از او بر ظاهر محمد ( ص ) نازل شده و بعد در ظاهر آن حضرت به علي عليه السلام تعليم فرموده همانطور كه در باطن تعليم فرموده بود عبوديت جوهري است كه كنه آن ربوبيت است و صاحبان عقلها دانسته‌اند كه استدلال بر آن عالم نميتوان نمود مگر بآنچه كه در اينجاست و ظاهر بر طبق باطن است پس همانطور كه در ظاهر علي خليفه رسول خدا است و ميگويد من بنده‌اي از بندگان محمد هستم همينطور در باطن او خليفه آن حضرت است و ظرف و وعاء علم او و تفصيل او و بنده‌اي از بندگان او است .

باري عقل هر كس نازل به جسد خود او ميشود نه به جسد ديگري و [ص 69] ديگري مناسب آن نيست و عقل كلي جز به جسم كلي نازل نميشود و آن جسم محمد است صلي الله عليه و آله نه غير آن حضرت پس هر كس گمان كند كه مثل قرآن باو رسيده گمان كرده كه خداي سبحانه دوتا است چونكه مبدأ اشياء را دو عقل پنداشته كه يك عقل بر او نازل شده و عقلي مثل آن بر محمد پس او گمانش اين است كه مبدأ دو عقل است و شك نيست كه عقل اول خلق است پس آن اول چيزي است كه خدا نفس خود را بآن وصف نموده پس هرگاه آنچه خدا نفس خود را بآن وصف كرده دوتا باشد خدا هم دوتا ميشود چون بر ما واجب است كه او را بهمان صفت وصف كنيم كه خود نفس خود را وصف نموده .

و اگر اين شخص بگويد كه عقل ، واحد است اما در مرآة قلب من تجلي كرد همانطور كه در مرآة قلب محمد صلي الله عليه و آله تجلي نمود پس گمان كرده كه او مثل محمد ( ص ) معتدل و معصوم است و هيچ شائبه كجي و رنگي و صبغي در او نيست و مقتضي اين سخن آن است كه معتدل حقيقي در ظاهر دوتا باشد و « دوتا بودن اعتدال حقيقي در مظهر ممتنع است » چنانكه ما در رساله منفرده‌اي در جواب آقا محمدابراهيم شيرازي اين مطلب را محقق كرده‌ايم چون مركزي كه از همه نقاط دايره فاصله‌اش مساوي است جز يك نقطه نخواهد بود پس هرگاه دو نقطه شد يا اين است كه يكي معتدل و ديگري از اعتدال خارج است و يا آنكه هر دو از اعتدال خارجند پس هرگاه كه [ص 70] يكي از اعتدال بيرون بود لامحاله داراي كيفيت يكي از جهات ميشود و مصبوغ به صبغ آن جهت و بر هيئت آن جهت خواهد بود و چون مصبوغ و صاحب هيئتي شد ديگر ابدا قابل ( حكايت واحد ) منزه از كيف و هيئت نيست چون هر قابليتي ناچار هم‌شكل خود را ميطلبد و سؤال ميكند و غني مطلق لامحاله هر سائلي را بحسب سؤال او فيض ميدهد چون در نفس خودش اقتضائي نيست .

پس منحرف از اعتدال هرگز نميتواند كه خواهان اعتدال باشد و قلب معتدل هرگز دو نشود و ما خلقكم و لا بعثكم الا كنفس واحدة و خداوند براي هيچ‌كس دو قلب در جوف او نگذارده پس اگر در ملك بدن خودت قائل شوي روحي بر من وحي شد همانطور كه به قلب وحي شد قائل به دوتا بودن دل شده‌اي و اگر معتقد شوي كه قلب دوتا است بايد بگوئي كه روح دوتا است آنهم منحرف چرا كه روح واحده معتدله به دو قلب منحرف نازل نميشود و اعتدال حقيقي هرگز در دو چيز نميشود كه باشد پس هر جا تعدد آمد انحراف ميآيد و استعداد براي ( حكايت ) تمامي معتدل تام از ميان ميرود پس نازل نميشود بر او مگر باندازه معيني .

حال كسي نگويد كه روح ائمه طاهرين و طينت ايشان يكي است طابت و طهرت بعضها من بعض در حاليكه به دوازده صورت ظاهر شده و علت آن اينست كه وحدت آن بزرگواران در مقام امامت وحدتي است نوعيه نمي‌بيني كه ميفرمايد بعضها من بعض پس آنها [ص 71] نوعا واحدند مثل وحدت الانسان كه در افراد خود ظاهر است و وحدت نوعي در هريك از افراد به يك نحو ظاهر نميشود نمي‌بيني كه علي اشرف از ائمه است و پس از او حسن اشرف است و بعد حسين بعد قائم منتظر بعد هشت امام ديگر بر حسب درجه سبقت ايشان در اجابت و پس از ايشان فاطمه و آقاي همه آنها محمد است صلي الله عليه و آله و معذلك از فرط اعتدال ميتوانند كه هر طور بخواهند در صورتهاي گوناگون جلوه نمايند اما در صورتهاي ظاهره عرضي هر طور كه بخواهند منقلب ميشوند لكن محمد هرگز علي نميشود و هيچ‌يك از آنها ديگري نشود پس نوعا نور واحدند و اگر هيچيك از ديگري اولي بآنچه كه بود نبود ترجيح بلا مرجح لازم ميآمد پس آنكه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود من و علي از نوري واحد هستيم قصد آن حضرت اين بود كه نور واحد نوعي و الا نه آنكه يك شق از آن نور از شق ديگر اولي به نبوت باشد كه اينهم باعث ترجيح بلا مرجح ميشود پس هرآينه كه آن نور واحد نوعي است كه از اعلاي آن محمد صلي الله عليه و آله آفريده شده و از اسفل آن علي عليه السلام پس تقسيم مثل تقسيم يك قطعه شمع نيست كه آن را در عرض دو قسمت كنيم و بدرستيكه تقسيم تقسيمي است رتبي بفهم مطلب را . و همچنين حصه‌اي كه ولي از آن خلق شده چنانكه گذشت به دوازده قسمت رتبي تقسيم گرديده نه عرضي باري اعتقاد باينكه مثل آنچه كه به محمد صلي الله عليه و آله داده شده به كسي داده [ص 72] باشند اعتقاد به دو بودن خدا است و آن شرك ظاهري است يا قائل شدن باين است كه محمد ( ص ) اشرف خلق نيست كه اين هم لازمه‌اش دو بودن خدا ميشود و خلاف ضرورت اسلام هم هست و نيز لازمه‌اش اعتقاد باين است كه قرآن بتنهائي مهيمن بر همه كتب نيست كه اينهم خلاف ضرورت اسلام است با آنكه صرف قائل شدن باينكه ميشود كسي مثل قرآن را بياورد خودش خلاف ضرورت اسلام است حتي خوارج ( هم چنين اعتقادي نداشتند ) ، و تكذيب خداوند است در كتاب او پناه ميبريم به خدا از لغزش قدمها و سفاهت عقلها .

و براي هيچكس جايز نيست كه بمحض اينكه سخني و عقيده‌اي از كسي شنيد آن را تأويل كند و گرنه ديگر در دنيا كفر و كافري نميماند و ولايت و براءت و جهاد در راه خدا باطل ميشود پس ما اگر اين باب را بگشائيم كه هر كس خلاف كتاب و سنت سخني گفت آنرا تأويل كنيم ميشود كه كسي بگويد ابابكر بعد از رسول خدا خليفه اوست و ولايت ظاهره در علي عليه السلام در او ظاهر شده و وحي نازل بر رسول خدا هم بر او نازل شده و خدا بعد از پيغمبر او را به خلافت نصب نموده به وحي خاصي كه بر او نازل شده كه تو ولي هستي و آنچه پيغمبر ( ص ) درباره علي فرموده و او را منصوب نموده در آن بدا حاصل شده و هكذا عمر خليفه‌اي است و بر او وحي شده و همچنين عثمان و بني‌اميه و بني‌عباس و همه خوارج ، و مانعي از نزول وحي بعد از پيغمبر ( ص ) نيست و همچنين وحي بر مسيلمه و سجاح [ص 73] فرود آمده و نزول وحي چه مانعي دارد . فيا سبحان الله آيا بعد از رسول خدا صلي الله عليه و آله وحيي بكتابي نازل ميشود و آيا بعد از حلال او حلالي و بعد از حرام او حرامي و پس از حكم او حكمي هست پس اگر بنا بر اين تأويلات باشد ديگر براي اسلام ستوني نميماند و شاخه‌اي براي آن سبز نميشود و ديگر جايز نخواهد بود كه احدي رد بر احدي بكند و طعن بر احدي بزند و از كسي تبري كند باحتمال اينكه ممكن است بر آن شخص وحي نازل شده باشد و اگر هم كه ادعاء نزول وحي نميكند شايد صلاح نميداند كه وحي را ابراز دهد و تقيه ميكند و مأمور نيست كه ظاهر كند كه باو وحي شده يا مثلا هرگاه كسي برخاست و بخرافات و كفريات تكلم كرد بگوئيم سر قاعده ندارد و معني سر اين است كه طوري باشد كه هرگاه كسي شنيد وحشت كند خلاصه كه پناه ميبريم به خدا بارخدايا هرگز ما را طرفة العيني در دنيا و آخرت به خود وامگذار و به تو پناه ميبريم از گمراهي و گمراه كردن بدرستيكه تو هركه را بخواهي به راه راست هدايت ميكني .

فصل

در ذكر بعض خرافاتي كه اين شخص آورده و نزديك است كه آسمانها از اين سخنان از هم بگسلد و زمينها منشق شود و كوهها فرو ريزد و اگر چه كه ذكر باطل را هرگاه ترك كنند ميميرد اما ابطال او قتل او است و قتل او نزد من از موتش محبوبتر است .

[ص 74] پس اين شخص كه خدا او را مخذول فرمايد در اول صحيفه‌اي كه خواسته است با زبور آل رسول صلوات الله عليهم معارضه نمايد و افترا بر امام عصر عجل الله فرجه بسته ميگويد :

الحمد لله الذي لا اله الا هو العلي يا ايها الحبيب اكتب من ايدي موليك المجيب حجة الله الاكبر محمد بن الحسن صاحب الزمان سلام الله عليهم لشيعتك ان هذه الصحيفة العظيمة في سبل الزيارة لاهل العصمة سلام الله عليهم قد خرجت من عندي ليعلم الموحدين سبل المعرفة في حق آل الله مواليهم الحق تالله الحق لو اجتمع اهل الارض و السموات علي ان يأتوا حرفا بمثل بعض من احرف هذه الصحيفة الكريمة لن‌يستطيعوا و لن‌يقدرن و لو كنا نمدهم علي سبعة آلاف بمثلهم علي الحق الخالص و ان هو الله مولي العالمين قد كان علي كل شيء شهيدا و ان تلك الصحيفة الجلية قد كانت حجة الله الاكبر من عند عبدنا هذا الفتي العربي الفصيح الذي لايعلمه احد في المقام الا الله و نحن آل الله الاطهار و كفي بحجته بالله و بنا علي الحق بالحق شهيدا و ما من نفس قد رد حرفا من تلك الصحيفة الاكبر او يؤل علي غير قصد منشائه فتالله الحق لاقيمنه علي الصراط في يوم الفصل حتي اقر بالتقصير الاعظم هنالك امزقنه بكل الممزق بالعدل الخالص و ان الله ربكم الرحمن قد كان عادلا في الحكم و هو الله قد كان علي كل شيء قديرا و لكل شيء محيطا و عن العالمين غنيا و لقد فصلته باذن الله علي اربعةعشرة ابواب و لقد كتب الله بايديه علي كل باب في يوم الانشاء باسم نفسه [ص 75] بسم الله الرحمن الرحيم و لذلك قد فرض الله علي الكاتبين طاعته و ما من نفس قد تخطر بباله بالحق الخالص من احرف هذه الصحيفة القديمة حرفا الا و قد كتب الله له ورود الجنة و الامن عن الفزع في يوم المفزع و ان وعد الله قد كان في تلك الصحيفة المعظمة علي الحق بالحق مقضيا يا ملأ الانوار خذوا حظكم بالاستكتاب بماء الصفراء من الذهب الحمراء او المداد الحمراء علي لوح البيضاء من هذه الصحيفة مستسر الاسرار آيات الطور علي هذا الجبل السينا المستقرة علي نقطة وصف من وصف هذا الباب الاعظم المدني منتهي مبلغ الثنا و الهاء و هو الله قد كان بما تعملون خبيرا .

حال در اين كلمات ركيك و خام نظري بگمار كلماتي كه كمترين طلاب هم بمثل اين سخن نميگويد و عبرت بگير از ادعاي عظيم او كه مؤمنين را شيعه خود قرار داده در حاليكه شيعه را شيعه ناميدند چون از شعاع آل‌محمد عليهم السلام آفريده شده‌اند و اين شخص مؤمنين را شيعه خود قرار داده و خود را در مقام آل‌محمد عليهم السلام واداشته و اين يكي از خطاها و جسارتهاي بزرگ اوست كه بر آل الله سلام الله عليهم روا داشته .

آنگاه عبرت بگير از غلطهائي كه در ظاهر عربيت دارد آنجا كه ميگويد ليعلم الموحدين ● بعد ملاحظه كن ادعاي او را كه ميگويد اگر [ص 76] اهل آسمانها و زمين جمع شوند كه مثل آنرا بياورند نميتوانند كه مثل آنرا بياورند بعد غلط و لحن او را ببين كه گفته و لو كنا نمدهم علي سبعة آلاف بمثلهم علي الحق الخالص و اين خرافه عجيبي است كه آنها نميتوانند مثل آنرا بياورند ولو آنكه خدا آنها را ياري كند يا صاحب الزمان آنها را مدد دهد به هفت‌هزار مثل آنها از غيرشان و نظر كن به غلط او در عبارت نمدهم علي و عبارت سبعة آلاف بمثلهم آنوقت در عبارتي كه ميگويد و ان هو الله مولي العالمين نظر كن بعد ركاكت آن قولش را ببين كه ميگويد لايعلمه احد في المقام آن وقت غلطي كه گفته تلك الصحيفة الاكبر آنگاه ببين عبارت او را كه ميگويد لاقيمنه حتي اقر ثم امزقنه بكل ممزق بعد بقول او بنگر كه گفته و هو الله قد كان علي كل شيء قديرا و آنكه ميگويد بكل شيء محيطا و عبارت اربعةعشرة ابواب را و بعد جسارت او را ببين در عبارت و لقد كتب الله تا آخر عبارت كه گمان كرده صحيفه او مخلوق و مكتوب در روز انشاء است و آن مقام عقل محمد صلي الله عليه و آله است بعد ملاحظه كن ثوابي را كه قرار داده براي كسي كه يك حرف از حروف آنرا بخاطر خطور دهد بعد غلط او را در عبارت بماء الصفراء من الذهب الحمراء او المداد الحمراء علي لوح البيضاء ببين و بعد در عبارتي كه صحيفه را به مستسر الاسرار و آيات الطور علي هذا الجبل السيناء وصف كرده تا آنجا كه گفته و هو الله قد كان بما تعملون خبيرا .

[ص 77] و نميدانم كه از حيث كثرت غلط و خطا كسي نميتواند مثل اين خرافات را بياورد يا از حيث جسارتهاي عظيمه بر آل الله سلام الله عليهم يا از حيث اينكه اينها معجزه هستند و چطور راضي شده كه اين خرافات را به مولاي خود صاحب‌الزمان نسبت دهد آيا حضرت صاحب‌الزمان عرب نبوده و جد آن حضرت نفرموده كه حديث ما را فصيح بيان كنيد چرا كه ما قومي هستيم فصحاء . و ميفرمايد ما امراء كلام هستيم و شاخه‌هاي آن در ما آويخته و در ما ريشه دوانده . و نظر كن كه اين شخص چه جسارتي به صاحب‌الزمان نموده كه اين خرافات را بآن حضرت نسبت داده در حاليكه قرآن از آنها ميثاق گرفته بود كه بر خدا جز حق نگويند . باري بيان بطلان آن كلمات محتاج به كلام بيشتري نيست و آن براي هر كس كه دو چشم داشته باشد كافي است .

و از جمله خرافات ركيكه‌اي كه دارد و باعث كفر او ميشود قولي است كه در سوره‌اي كه اسم آنرا بخيال خود امر گذارده ميگويد كه : انا نحن نعطي ملكنا باذن الله علي من نشاء من عبادنا و ان الله قد كان واسعا عليما ان آية الملك من عند الله ذلك الكتاب و هذا في كتاب الله سكينة التابوت مما قد ترك آل الله تحمله الملئكة الي ذكرنا الاكبر هذا و هو الله كان علي كل شيء شهيدا .

حال خدا ترا موفق بدارد به نظر عبرت نظر كن اين كتاب مغلوط كه هر صفحه آن خرافاتي دارد كه اگر انسان بخواهد آنها را بشمرد نفس [ص 78] او طاقت نميآورد چنين كتابي آيت ملك او شده و بمنزله تابوت در امتهاي سابق است كه ملائكه آنرا حمل ميكنند و بخدا قسم كه قلم من اكراه دارد از اينكه سوره‌هاي ركيكه كتاب او را ذكر كند كه ببيني تا چه اندازه بي‌قاعده و بي‌هدف است و اينها آيت ملك و استيلاي او هستند پس يكبار خود را در اينها ، خدا خوانده و يكبار پيغمبر و يكبار امام و يكبار نقيب و اينها معجزه اوست كه با آنها مبعوث بر خلايق شده .

حمد ميكنيم خدا را كه بر هر حقي حقيقتي و بر هر درست و صوابي نوري قرار داده و بر هر باطلي علامتي گذارده و بر هر خطائي ظلمتي .

و باز در كتاب اوست كه ميگويد : انا قد فضلناك علي الابواب بكلمتنا و انك صراط علي في كتاب الله قد كنت حول النار مسطورا و انا اشهدناك عند خلق الاشياء اجمعهم و انك قد كنت بعين الله ناظرا و منظورا . و ميگويد : و انا قد جعلنا لكل وجهة و قد قدرنا للسابقين وجهتك اين‌ما تكونوا يأت بكم الله علي ذلك الباب جميعا .

ببين كه چطور نفس خود را قبله سلمان و لقمان و حزقيل و ذي‌القرنين و مؤمن يس و امثالهم قرار داده آيا صاحب اين كلمات باطله لايق چنين مقاماتي است .

و ميگويد : ان في بدع السموات و الارض و الجبال و البحار و الفلك المسخر علي الماء آيات لذكر الله البديع و كان الله عزيزا قديما .

[ص 79] آيا اين غير از ادعاي ربوبيت است كه بدع يعني خلق و اختراع آنها را آيتي براي خود قرار داده پس او خداي بدع است كه مشيت باشد نعوذ بالله و در آن كتاب بسيار دارد كه براي خود اثبات خدائي ميكند و علما قصد او را ميفهمند چون در عبارات مكر ميكند و تدليس مينمايد و مفري قرار ميدهد كه اگر مؤاخذه شد عذري بياورد و مغرور مشو كه گفته لاتتخذوني الها چون اين از مكر او است چرا كه در جاي ديگر تصريح به الوهيت حقيقيه و ربوبيت مطلقه مينمايد چنانكه در اينجا گفتيم .

و در سوره‌اي كه بخيال خود اسمش را سوره حزن گذاشته ميگويد : قل يا اهل الارض لو اجتمعتم علي ان تعملوا حرفا بمثل حرف من عملي لن‌تستطيعوا بمثله و ان الله كان علي كل شيء شهيدا .

نظر كن به اين خرافه كه اين كلمه او بحساب عربيت ظاهره‌اي كه يك عرب بوال علي عقبيه هم ميفهمد جاري نشده آن وقت گمان ميكند اهل زمين نميتوانند مثل اين را بياورند آيا اين بجنگ قرآن رفتن و مقابله با آنچه پيغمبر صلي الله عليه و آله آورده نيست و اگر اين درست باشد ادعاي پيغمبر ( ص ) بايد باطل باشد چون در كتاب او بر آن حضرت نازل شده كه بگو هرگاه انس و جن جمع شوند كه مثل اين قرآن را بياورند مثل آنرا نميتوانند بياورند ولو آنكه بعضي از آنها بعضي را كمك كنند . در حاليكه اين شخص آورده و گمان كرده كه جن و انس هم نميتوانند مثل عمل او را بياورند حال چطور بايد بين دو [ص 80] كتاب فرق گذارد پس چون صدق پيغمبر به معجزات بينات ثابت شد و عرب و فصحا در همه اعصار عاجز شدند و نتوانستند مثل آنرا بياورند و در آن خبر از غيب داد كفر آن مدعي كه ميگويد مثل قرآن را آورده ثابت ميشود چون به گمان خود تكذيب خدا و تكذيب نبي را نموده با آنكه بطلان كتاب او و غلطهاي واهي و الفاظ ركيك آن از آفتاب در ميان روز واضحتر و از كفر ابليس روشنتر است .

و كتاب او را فرستاده او ● نزد من آورد و من در ملأ عام با او معارضه كردم و رد نمودم تا وقتي كه اقرار كرد كه اين غلطي است محض و در كتاب او كلماتي است كه گوشها از شنيدن آن سر بازميزند و نفوس مشمئز ميشود و موافق ايمان نيست و نزد من كتابي از شيخ محمد كومي سني بود كه در اول آن كتاب مطالبي ذكر كرده و آنها را بطرز قرآن مسجع نموده و من آن كتاب را آوردم و براي اين فرستاده خواندم و هزار بار از كتاب اين شخص فصيحتر و بليغتر بود و اصلا دخلي باين كتاب نداشت و اين كتاب غلط محض و خرافه صرف است و در كتاب آن شخص تنزيه و تقديس و تعظيم پروردگار بود و ما اينجا كلام را به ذكر آن طول نميدهيم هر كس خواهد رجوع كند و بحمد الله احتياجي هم نيست و همچنين در آن كتاب كه نامش هم تيسير المطالب و در علم اعداد و حروف است دعاهاي فصيح و بليغ [ص 81] بود كه اصلا نسبتي با صحيفه اين آقا نداشت و هر دو را براي فرستاده او خواندم و اغلاط صحيفه او و برتري دعوات كومي را در حضور فصحا و بلغا مفصلا براي آن شخص ذكر نمودم تا بحالتي رسيد كه گويا لقمه سنگي در گلوي او گذارده باشند ساكت شد و جوابي نداشت لكن پس از آن بر سركشيهاي خود افزودند .

باري در سوره‌اي كه بخيال خود اسم آنرا سوره افئده گذاشته ميگويد : يا اهل الارض تالله الحق ان هذا الكتاب قد ملأ الارض و السموات و بالكلمة الاكبر للحجة القائم المنتظر بالحق الاكبر و ان الله قد كان علي كل شيء شهيدا هذا كتاب من عند الله قد احكمت حجته لمن في المشرق و المغرب الا تقولوا علي الله الحق الا الحق فوربكم الرحمن ان حجتي هذا قد كان علي كل شيء شهيدا .

در ركاكت اين كلمات و ادعاي عظيم او تدبر كن با اين غلطهاي فاحش كه از عوام هم پوشيده نيست و تهمتي كه بر امام ميزند و افترائي كه بر سيد همام وارد ميآورد آيا امام عرب نبوده كه مثل چنين كلماتي بگويد يا آنكه او نفرموده و اينها همه سروده‌هاي اين مرد است و امام ناداني را براي اهل عالم انتخاب كرده و بسوي آنها مبعوث نموده و كلمات سخيفه او را حجت بر مردم قرار داده و آيا اين عبارات احتياج بآن دارند كه وجه بطلان آنها را كسي ذكر كند و صرف ذكر خود آنها كافي نيست در حالتيكه بطلان آنها از آتشي كه بر بلندي افروخته باشند واضحتر است .

[ص 82] و در آن كتاب ميگويد كه : اوحي الله اليك اقامة الامر في الكلمة الاكبر و ادع الناس الي الحق الخالص فان الله قد كان عليك شهيدا و انا نحن قد اوحينا الي داود و سليمان علي حرفين من ذلك الكلمة و لذلك الحرفين كانا علي الملك امينا و ان ذاالنون و ادريس و اسمعيل و ذاالكفل قد ادخلناهم في الظلمات حتي شهدوا في نقطة الباب لله الحق ان لا اله الا انت سبحانك انا كنا علي الكلمة الاكبر حول الماء وقافا .

نظر كن و ركاكت اين كلمات و لحن و سبك آنها و ادعاء او را ببين كه ميگويد باو كلمه‌اي داده شده و به داود و سليمان دو حرف از آن كلمه داده‌اند و اين حرف را كسي ميگويد كه به عربيت ظاهره نميتواند تكلم كند ، چگونه از اين سخنان و اين جسارتها بر انبياء مرسلين حيا نميكند بعد ببين كه چه جسارتها بر ذي‌النون و ادريس و اسمعيل و ذاالكفل ميكند كه آنها چون در حق اين شخص توقف كردند آنها را داخل ظلمات نمودند يعني در حق شخصي كه هر را از بر تميز نميدهد بلي همينطور كسي هم بايد اين ادعا را بنمايد و الا عاقل و مؤمن چطور بر انبياء خدا صلوات الله علي نبينا و آله و عليهم چنين جرأت عظيمي مينمايد و صرف اقوال او ، در دلالت و شهادت بر بطلان او كفايت ميكند .

و در سوره ذكر كه بخيال خود بافته خرافات عظيمه و جسارتهاي بزرگ دارد از جمله ميگويد : يا اهل العرش تالله الحق قد جاءكم [ص 83] الذكر بالامر البديع من عند الله ربكم الذي لا اله الا هو العلي و هو الله كان عزيزا حكيما و ان كل الامة نقطة حول الباب واحدة قد اوحي الله اليهم الاتعبدوا الا الله الحق في سبيل هذا الباب لانه هو الغني و اني انا العلي قد كنت بالحق قديما . و در همانجا ميگويد ان يومكم هذا قد طوي السماء في ايدي الباب كما بدعناكم علي الحق بديعا نعيدكم باذن الله علي الامر بديعا و لقد كتبنا في كل الالواح ملك الارض للذكر الاكبر و ان امر الله قد كان في ام الكتاب مقضيا . و نيز در همانجا ميگويد يا عباد الله اسمعوا نداء الحجة من حول الباب ان الله ربي قد اوحي الي ربي انا قد انزلنا هذا الكتاب علي عبدك ليكون علي العالمين علي الحق بالحق نذيرا و بشيرا .

تدبر كن در اين كفرها و خرافاتي كه جز كافر عنيدي كه استخفاف به خداي مجيد خود نمايد و بر نبي حميد صلي الله عليه و آله استهزا روا دارد كسي چنين كلماتي ميگويد و چطور خيال كرده كه او مبعوث بر اهل عرش است و همه امت از اول دهر تا آخر آن نقطه‌اي هستند حول او و او باب است و واجب است كه خدا را در او عبادت كنند و آسمان در آغاز پيچيده در دست او بوده و همچنين به قبضه او بازميگردد و ملك زمين مال او است و خدا اين كتابي را كه حقي در آن نيست باو وحي نموده و آنچه ذكر خدا و رسول در اين كتاب است صرف لفظ است و مقصود او از آنها غير از خداي خلق و رسول او است چون آن خدا بر حسب زعم و اعتقاد اوست نه بر حسب اعتقاد مسلمانان و [ص 84] خداي سبحانه ميفرمايد قل يا ايها الكافرون لااعبد ما تعبدون و لا انتم عابدون ما اعبد . پس خداي ما غير از خداي او است و رسول ما غير از رسول او است و امام ما غير از امام او نميبيني كه خداي ما خالق كلام است و در كلام خود غلط نميگويد پس خدائي كه اين كلام را نازل كرده كلامي كه ادناي طلاب بلكه پست‌ترين عربي كه بر پاشنه‌هاي خود بول ميكند اينطور سخن نميگويد ، خداي ما نيست و همچنين رسول اين خدا غير رسول ما است و همينطور خليفه اين رسول كه چنين بابي انتخاب ميكند غير از امام ماست پس هرچه در اين كتاب است باطل و از حليه اسلام بيگانه و عاطل است در آن تدبر كن بوضوح اين معني را مييابي كه هيچ صفتي از صفات خدا نمانده مگر آنكه براي خودش ادعاي آنرا نموده و هيچ مقامي براي پيغمبر باقي نگذاشته و هيچ فضيلت از فضائل ائمه نمانده مگر آنكه آنرا بخود بسته و ادعا نموده .

و در سوره‌اي كه بزعم خود اسم آنرا جبن گذاشته ميگويد : تالله الحق ان الذكر ليجمعنكم علي الصراط بالحكم و من اعرض عن الباطل و اتبع الذكر بالحق فقد فاز فوزا كبيرا . و گفته است : يا اهل السماء لقد ناديكم الله من شجرة السينا اني انا الله الذي لا اله الا هو من زار الذكر بالحق الاكبر فقد زارني علي العرش و من اعرض عن كتابه و ندائه فقد ضل عن الصراط و دخل النار . و در همانجا گفته است : ان المشركين يريدون ان يفرقوا بين الله و ذكره و ان الله قد اراد لذكره ان يتم نوره . [ص 85] و در همانجا ميگويد : و انا قد رفعناك فوق الطور لتأخذ عن ما في السموات و الارض عهد الله الاكبر و لئلايدخل الناس باب المدينة الا سجدا لله و انا قد اشهدناك بالميثاق في الحق العلي علي الحق القوي غليظا فبنقضهم عهد الله و كفرهم بالذكر لنطبع علي افئدتهم بالشبه .

در اين مطالب خبيثه بي‌اساس و زايل كه در هم بافته تدبر كن و ببين كسي كه نميتواند مثل يك عرب بياباني كه بر پاشنه‌هايش بول ميكند سخن بگويد چطور مدعي اين مقامات ميشود و گمان ميكند كه بر كوه طور بوده و اوست كسي كه عهد گرفته و خدا او را شاهد خلق آسمان و زمين قرار داده فيا سبحان الله خوب گفته است شاعر :

زنت صهاك بكل علج فلاتلمها و لم زنيما يزعم ان ابنها امام

يعني اگر صهاك با هر كافري زنا كرده ملامتش مكن و آن حرامزاده‌اي را ملامت كن كه گمان ميكند پسرش امام است .

پس اين نتيجه رياست‌طلبي و هواي سياست است و اين شخص به حماقت خود مرتكب شد آنچه را كه شد ديگر مردماني كه ادعاي فهم دارند چرا در كفر و خروج او از اسلام مرددند پس اگر بخود بستن مقام نبي و ولي ، و فضائل و مقامات ايشان را براي خود ادعا نمودن ، و قرآن را تكذيب كردن و گفتن اينكه براي او كتاب جديدي نازل شده به ضرورت اسلام كفر نباشد پس ديگر بعد از اين چه چيز ضروري خواهد بود آيا بانكار يك نماز فرعي و اعتقاد باينكه بر من پنج ركعت در نماز ظهر نازل شده انسان كافر ميشود و باين ادعا كه از [ص 86] نزد خدا براي او كتاب جديدي نازل شده كه در آن بسياري از آنچه را كه خدا حلال نموده بوده حرام كرده و بسياري از آنچه را كه خدا حرام كرده بود حلال نموده كافر نميشود و از اسلام بيرون نميرود ؟ نميبيني كه او حرام نموده كتابش را با مركب سياه بنويسند و واجب نموده كه برنگ ديگر بنويسند آيا اين بدعتي در دين خدا نيست و واجب كرده كه به نزد او بروند و در راه او جهاد كنند و مخالفت خود را حرام دانسته و هركه از مؤمنين كه او را ترك كند مشرك و كافر خوانده و از هركه با او مخالفت كرده تبري نموده و تو اخبار مستفيضه را شنيدي كه ادناي شرك اين است كه به هسته خرما سنگريزه بگوئي و با آن به خدا دين بورزي و بر آن پايه دوست بداري و دشمن بداري و هرگاه كسي ديگري را تكفير كند يكي از آن دو لامحاله كافر است .

و در همين سوره خبيثه باطله ميگويد : و انا نحن اوحينا اليك كما اوحينا الي محمد و من قبله الرسل بالبينات لئلايكون للناس علي الله حجة بعد الابواب و كلم الله عليا بالحق في الطور البدأ تكليما عليا و انا نحن نشهد عليك بما قد انزل الله من الآيات اليك و الملائكة شهداء عند ربك و كفي بالله شهيدا .

نظر كن در اين تهمتها و نارواها كه گفته است آيا اين حرفها ديگر يك مو از اسلام در بدن گوينده‌اش باقي ميگذارد ؟ بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله يا قبل از آنحضرت به چه كسي مثل او وحي شده و [ص 87] اين مرد كيست كه همه وحي مرسلين و نبيين از اولوا العزم و غير آنها تا محمد خاتم النبيين ( ص ) براي او جمع شده پناه ميبريم بخدا از اين نامربوطها و پناه ميبريم بخدا از آن نفسهاي پليدي كه دعوت اين طاغوت را اجابت نمودند آيا رگي براي آنها مانده كه كفر و گمراهي در آن داخل نشده باشد كه اينطور دعوت او را لبيك گفتند و اجابت كردند و بدعت او را قبول نمودند و در نتيجه خائب و خاسر شدند .

و در همان سوره ميگويد : فيا اهل الارض لاتغلوا في كلمة الذكر و لاتقولوا علي الذكر الا الحق و ما انزل الذكر آياته الا بالحق و كان الله علي كل شيء شهيدا .

پس در اينجا نازل كردن را بخود نسبت داده و گفته كه اوست كه آيات را نازل كرده پناه ميبريم بخدا از بي‌ديني و فساد يقين و از خدا استعانت ميجوئيم .

و در سوره ديگر كه ساخته و آن را سوره اوليا اسم گذاشته ميگويد : يا اهل الارض كونوا قواما علي الدين القسط شهداء لله بالذكر و لاتحرمن انفسكم من فضل الكتاب فان الله قد انزل فيه كلما في الصحف الاكبر و اسئلوا اهل الذكر من علمه لتكونوا بفضل الله الحق علي الذكر عليما .

تدبر كن در اين عبارات كه چطور ادعا ميكند كه همه علم صحف و از جمله قرآن در اين خرافاتي كه او بافته وجود دارد و تفصيل همه چيز در آن است و گمان كرده كه همه علم قرآن در اين كلمات است [ص 88] آيا با اين سخنان خدا را بالاي عرش او تكذيب نكرده و اينها تكذيب پيغمبر صلي الله عليه و آله نيست و اهانت به كتاب و سنت بحساب نميآيد و اگر مثل اين گفته‌ها و ساخته‌ها كفر نباشد ديگر انسان به چه چيزي كافر ميشود و اگر تصديق‌كنندگان اين جسارتهاي عظيمه كافر نيستند ديگر بعد از اينها آدمي به چه چيز كافر ميشود نعوذ بالله من خذلان الله .

و هم در آن سوره ميگويد : يا اهل الارض لقد جاءكم الذكر من عند الله علي فترة من الرسل ليزكيكم و ليطهركم من الارجاس لايام الله الحق فابتغوا الفضل من عنده فانا قد جعلناه بالحق علي اهل الارض شهيدا و حكيما .

سبحان الله يكبار ادعاي خدائي ميكند و يكبار ادعاي رسالت و يكبار بابيت و يكبار امامت آيا در اين اعمال و ادعاهاي او تدبر نميكنند و در خرافات او نمي‌انديشند آيا اين مردم تازه مسلمان شده بودند و در دين عامي بودند آيا نميدانند كه مثل اينها و كمتر از اينها و بسيار كمتر از اينها انسان را از حيز مليين بيرون ميبرد چه رسد به اسلام مبين بلكه انسان را از عرصه عقلا خارج ميكند چه رسد به حيز ايمان و دين نميدانم چه فكر ميكنند و چه حالت دارند بلي قسم بخدا كه جنس مايل به جنس است و بسوي هم‌شكل خود جذب ميشود و مردم تصديق پسر ابي‌قحافه و پسر خطاب را كردند در حاليكه پيغمبر را ديده بودند و سخن او را شنيده و آثار وحي و نزول كتاب و معجزات [ص 89] را مشاهده كرده بودند اما اين مشاهدات در وقت آزمايش خدا بدرد آنها نخورد و اين سنت خداست كه از پيش بوده و سنت خدا هرگز تبديل و تحويل نميشود .

و گفته است : يا اهل الفرقان لستم شيء الا بعد الذكر و هذا الكتاب الي آخره .

نظر كن خدا ترا موفق بدارد كه آيا خدا دين ناقصي فرستاده بود و از اين شخص بر تمام كردن آن كمك خواسته يا دين تامي نازل كرده و پيغمبر در ابلاغ كوتاهي كرده و آيا فريضه‌اي باقي مانده كه پيغمبر صلي الله عليه و آله آنرا نياورده و آيا بعد از محمد ( ص ) رسولي هست و بعد از كتاب او كتابي ميباشد يا آيا بعد از حجتها و خلفاي او امامي خواهد بود اين خرافات و كفرها چيست و اين قوم را چه ميشود كه نزديك نيست حديثي را بفهمند و در بافته‌هاي اين شخص تدبر نميكنند و حديث از طريق شيعه و سني متواتر است از پيغمبر صلي الله عليه و آله كه آن حضرت فرمود اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي اهل بيتي ما ان تمسكتم بهما لن‌تضلوا لن‌يفترقا حتي يردا علي الحوض يعني من دو چيز گرانقدر را در ميان شما ميگذارم كتاب خدا و عترت خود را يعني اهل بيتم مادام كه باين‌دو متمسك شويد هرگز گمراه نميشويد و اين‌دو هرگز از هم جدا نميشوند تا در حوض بر من وارد شوند . حال چطور ميگويد كه بعد از تمسك به كتاب نجاتي نيست مگر به كتاب او و چطور مساوي قرآن شده و هيچ چيز نيست [ص 90] كه مردم را به بهشت نزديك كند و از آتش دور نمايد مگر آنكه پيغمبر ( ص ) آنها را بآن امر فرموده و هيچ چيز نيست كه آنها را از بهشت دور و به جهنم نزديك كند مگر آنكه ايشان را از آن نهي نموده و در ابلاغ دين كوتاهي نفرموده پس چطور اين كتاب و تمسك بآن از تماميت دين شده و سبب نجات اهل فرقان گشته و آنچه ميشنوي كه علما بعض متممات و اسباب نجات را ذكر ميكنند همه اينها را از كتاب و سنت استخراج ميكنند پس اگر اينها كه او ميگويد در قرآن است چطور است كه كتاب خدا براي مردم كافي نيست و اگر در قرآن نيست بدعت است و كفر و هر بدعتي ضلالت است و هر ضلالتي در آتش .

و در سوره ديگر كه ساخته و قبل از آن سوره است كه اسمش را سوره شهاده گذارده ميگويد : اتقوا الله و لاتقولوا في ذكر الله الاكبر شيء من دون الله فانا نحن قد اخذنا ميثاقه عن كل نبي و امته بذكره و ما نرسل المرسلين الا بذلك العهد القيم و ما نحكم بالحق بشيء الا بعد عهده في ذلك الباب الاعظم فسوف يكشف الله الغطاء عن بصايركم في الوقت المعلوم هنالك انتم لتنظرن الي ذكر الله العلي شديدا .

نظر كن خدا ترا موفق بدارد بنظر عبرت بر اين ادعاي بزرگ و امر جسيمي كه از پيش خود ساخته و با آن ادعا دلهاي ضعيفان را ميترساند و عقل آنها را ميربايد آنگاه زندقه و كفرياتي كه ميخواسته بر آنها تحميل ميكند بايد از او بپرسند كه اي مرد تو كيستي كه ميثاق ترا از [ص 91] انبياء و مرسلين و امتهاي آنها بگيرند و قول خداي سبحانه درباره تو جاري است كه ميفرمايد : ألم‌تر الي الذين يزكون انفسهم بل الله يزكي من يشاء . يعني آيا نديدي كساني را كه مدح و تعريف خود ميكنند بلكه خداوند تزكيه ميكند هركه را كه بخواهد بلي قسم بخدا كه تا سفاهت رأي و سبك‌مغزي نباشد انسان امثال اين سخنان را نميگويد و عبارات او بسيار است و فرصت نقل همه آنها نيست و از بس قبيح و ركيك است كلمات او ، قلم از نقل آنها سر بازميزند و ما از هريك از آن فقرات كه بخيال خود سوره ناميده چيزي نقل كرديم نه بآن جهت كه بقيه خالي از عيب است بلكه بجهت اختصار و اشاره از باب آنكه مشت نمونه خروار و غرفه دليل بحر است و همه عبارات او در برابر چشم عاقلان موجود است و كفر و الحادي كه در آنهاست بر هيچ‌يك از مسلمين مادام كه اهل عناد نباشند پوشيده نميماند و اين قبيل عبارات مخصوص باين كتاب او نيست و صحيفه‌اي هم كه بر امام ( ع ) افترا بسته و خطبه‌هائي كه بخيال خود جهت مفاخره و برابري با خطبه‌هاي اميرالمؤمنين عليه السلام درست كرده آنها هم از همين قبيل ميباشند و از مكري كه اين ملعون دارد در ضمن بعض آن باصطلاح سوره‌ها ، آيه سجده آورده كه مسلمانان بي‌اطلاع وقتي كه ميشنوند ناچار از سجده شوند و امر او باين واسطه در نظر عوام بزرگ بنمايد و آن عوام نميدانند كه سجده هنگام خواندن و شنيدن آيه سجده در وقتي است كه آنرا به نيت آنكه از قرآن است بخوانند و بشنوند و گرنه لفظ آن [ص 92] بدون آنكه از قرآن باشد موجب سجده نيست كما اينكه لفظ قال مثلا بدون قصد آنكه از قرآن است حرمتي ندارد و مس آن براي محدث مانعي ندارد پس آن عبارت را هم كه در كتاب او بخوانند سجده در وقت خواندن آن سزاوار نيست بخصوص كه بزرگداشت امر او حرام هم هست .

و عجيب‌تر از اين فقراتي است كه در تفسيرش بر سوره بقره ذكر ميكند در تلو آيه و اذا لقوا الذين آمنوا قالوا آمنا و در تلو آيه مباركه اولايعلمون ان الله يعلم ما يسرون و ما يعلنون . كه در اين كلمات بخيال خود و براي مشتبه ساختن امر بر مسلمانان مرثيه‌سرائي براي حضرت سيدالشهداء ميكند و ابياتي يا عباراتي انشاء كرده كه با وجود مرثيه بودن زن بچه‌مرده هم از آنها بخنده ميافتد نه بقاعده نظم هستند و نه نثر نه مقفي و نه موزون و نه ارتباطي بين آنها هست بلي بعض كلمات آن از لغت عرب است و حروف هجاء آنها از حروف هجاي عربي است پس هركه نظر ميكند نظر كند و تعجب نمايد . و در اين تفسير تفسيرهاي ركيك و تأويلات سخيف دارد و مطالبي را كه مناسبت ندارد و جايز نيست بائمه صرف نموده و فرمايش پيغمبر ( ص ) را از ياد برده كه فرمودند : هر كس قرآن را برأي خود تفسير نمايد جايگاه او پر از آتش شود .

و از همه عجيب‌تر مطالبي است كه در جواب سؤال بعض تصديق‌كنندگان خود نوشته و جوابهائي داده كه دو كلمه آن ربط بهم [ص 93] ندارد مگر حروف مقطعه آن كه آنها از چيزهائي هستند كه بر زبانها جاري ميشوند و هيچ ارتباطي در عبارات آن نيست و رائحه‌اي از علم در آنها يافت نميشود و اين حيله را بكار برده و اين عبارات را اينطور ساخته و پرداخته كه بخيال خودش الفاظ غريبه و اصطلاحات علمي بگويد و امر خود را بر علما مشتبه كند و سر خود را مخفي نمايد و ليس الله بغافل عما يعملون .

ثوب الريا يشف عما تحته و ان التحفت به فانك عاري

يعني جامه ريا پشت‌نماست و اگر آنرا بپوشي ساتر تو نيست و عرياني و خدا ميفرمايد : بل نقذف بالحق علي الباطل فيدمغه فاذا هو زاهق يعني بلكه با حق بر باطل ميزنيم پس بر مغز او اصابت ميكند پس در اين هنگام به هلاكت ميرسد .

و در خبر است كه ميفرمايد هرآينه براي ما در هر عصري عدولي چند هست كه نفي ميكنند از دين ما تحريف غلوكنندگان و بخود بستن باطل‌گويان و تأويل جاهلان را و خدا باطل را اينگونه بين خلق مفتضح ميفرمايد كه نور عقل را از او سلب مينمايد تا با اين اباطيل و مطالب گمراه‌كننده ادعاي مقامات عاليه و درجات رفيعه را بنمايد و قسم به جان خودم كه اين قبيل عبارات از شأن من نبود و من نه اهل سب بودم و نه لعن و اكنون ساير كتب من كه در جواب مؤالف و مخالف نوشته‌ام موجود است اما چون ديدم بعضي كه ميان‌احوال بودند از راه حقي كه به مقصود ميرسد منحرف شده و باين شخص مبدع كه شك [ص 94] در دل جمعي انداخته فريفته شده‌اند و از اطراف هم بمن نوشتند كه اين مرد عرصه مصاف را بر مقتصدين تنگ كرده و ديدم كه خدا از علماء عهد گرفته كه بر غلبه اهل بدعت و كجروي متوسطين صبر نكنند بر خود لازم نمودم كه اباطيل او را ظاهر و وجوه گمراهي او را آشكار سازم ديگر خداوند هرچه خواسته باشد ميكند و بآنچه كه بخواهد حكم مينمايد و هركه هلاك شود از روي بينه هلاك خواهد شد و هركه زنده شود با دليل زنده ميشود .

فصل

در اين فصل ميخواهم شيوه‌هاي مكر اين شخص و وجه وسوسه‌هاي نفس او و اينكه شيطان چگونه او را اغوا و تسخير كرده و امر را براي او دگرگونه نموده براي تو بيان كنم .

بدانكه اين مرد در زمان سيد بزرگوار و فخر عاليمقدار كامل فاضل عالم مفخر آل هاشم مرحوم سيد كاظم اجل الله شأنه و انار في العالمين برهانه به عتبه‌بوسي ايشان و تمسك به آن دستگيره محكم مشرف شد و از قراري كه ثقات روايت ميكردند رفتار ظاهرش آرام و ملايم و موقر بود با آنكه در دل سركش و مستكبر بود و من خود بحمد الله در مدت تشرف بآن عتبه عليه و سده سنيه او را نديدم اما يكي از امثال و اقران و همدستان و معاونان او را در باطلي كه داشت ، ديده بودم و الآن دوست نميدارم كه اسم او را بياورم و اين شخص هم در رفتار ظاهر سكون و آرامش و ملايمتي داشت و منزوي بود و بر هيئت [ص 95] زاهدان و شب را در تاريكي آن قائم بود بقسمي كه بسياري از متعبدين از اصحاب ما فريفته او شدند و در نماز باو اقتدا ميكردند و مطالب مشكله خود را از او ميپرسيدند و في‌الجمله فهم و اطلاعي هم بر اصطلاحات علمي داشت و از اين شخص مدعي بسيار جلوتر بود بعضي رياضتها هم كشيده بود و از مردم كناره و به خلوت خو گرفته بود پس شيطان او را گول زد تا آنكه شروع به گفتن شركها و كفرهائي كرد كه انسان متحمل نميشود و سيد مرحوم اجل الله شأنه و انار برهانه در ملأ عام او را تكفير كردند و فرمودند تا اين ساعت اين شخص هيچ استفاده از تعاليم من ننموده نه كم و نه زياد و او را طرد كردند و همينطور يك نفر ديگر هم بود كه كتابي نوشت و خدمت سيد مرحوم فرستاد كتابي كه ابدا چيزي از حق و مطالب مرتبطه مطلبي در آن نبود مگر همان حروف هجا و اين مرد هم كه سخن ما درباره اوست همانطور ملايم و آرام بود و ظاهر مرتبي براي خود درست ميكرد همانطور كه شنيدي و مدتي هم در خدمت سيد مرحوم ( اع ) بود و بجهت شدت نور آن مرحوم و دفعي كه از حوزه دين و شرع مبين ميفرمود اين شخص نميتوانست آنچه در سينه دارد ظاهر كند پس چون آن ماه تمام غايب شد و آن آفتاب غروب نمود و بلاد از علماي عظام و فقهاي كرام خالي شد و از آن بزرگواران جز بقيه اندكي نماند و از طرفي ملاحظه نمود كه از جور حكام زندگي بر مردم تنگ شده و دريافت كه مردم مايل به خلاصي از آن سختيها و [ص 96] رنجها و محنتها هستند و از طرف ديگر شنيده بود كه ملا صادق نامي در آذربايجان در زمان سيد مرحوم اجل الله شأنه و انار برهانه ظهور كرده و مردم از هر طرف نزد او شتافته‌اند و آن شخص ادعاي بزرگي داشت و بيشتر از دوازده‌هزار نفر جمعيت هم دور او جمع شدند ، بعد از آن هم ديد كه ما لزوم ركن رابع را براي همه اثبات كرده و مسجل نموديم كه هيچ عصري خالي از اين ركن نيست و مشاهده نمود كه مردم مستعد قبول اين مطلب بوده و بسيار مشتاق آنند و سيد مرحوم اجل الله شأنه هم وفات فرموده و امر شخصي را كه بعد از ايشان است بطور كامل و واضح اظهار ننمودند و ديد كه بعض تلامذه آن مرحوم بعد از ايشان براي خبر يافتن از امر كسي كه سناد و عماد آنها باشد روانه اطراف بلاد شده‌اند پس او هم فرصت را مغتنم شمرد و براي گول زدن و فريب مردم برخاسته پيروي امر ابليس را پيشه ساخت و امر را بر قوم مشتبه نمود و ايشان هم تازه در اين امر داخل شده بودند و از حقيقت آن بي‌اطلاع و بصيرت آنها نسبت به معني آن كم بود پس امر را بر آنها مشتبه كرد و بعض اخبار وارده در ظهور امام را به نفس خودش و به ركن رابع تأويل نمود و از آنجا كه اصل مطلب يعني وجود حاملي براي اين ركن امر حقي بود و ما آنرا براي مردم ثابت كرده بوديم و در بلاد مشهور شده بود بما لا مزيد عليه و سيد مرحوم اجل الله شأنه هم از دنيا رفته بود و پس از او ميبايست حاملي باشد و مردم فحص و بحث از او ميكردند اين شخص هم بادعا برخاست و [ص 97] ميانحالان احتمال دادند كه اين خود اوست چرا كه بعد از سيد مرحوم مسلم بايد يكنفر باشد و اين مرد هم كه مدعي است ، درست مثل آن بچه كه از پدرش پرسيد دزدها به چه كيفيت به خانه‌ها ميآيند پدرش گفت در تاريكي ، پابرهنه بطوري كه صداي كفش آنها شنيده نشود و صداي نفس آنها بلند نشود پس آن بچه نصف شب بيدار شد و بناي داد و فرياد گذاشت پدر بيدار شد و سبب را پرسيد بچه گفت دزد دزد آنها خانه را گشتند و چيزي نديدند گفتند از كجا دانستي كه دزد است گفت از همانجا كه پدر تعليم من داده بود نگاه كنيد كه اينك تاريكي است و صداي پائي و صداي نفسي نميآيد . حال اين جماعت هم ميدانستند كه حاملي بايد باشد ادعا هم ميكند و علومي دارد كه شناخته ميشود و علومي كه شناخته نميشود اما ندانستند كه نه هر كس ادعا كرد ، او حامل اين ركن است ، و نه هر صاحب جمالي يوسف است .

باري پس از آن شروع كرد به تكلم بالفاظ و عبارات مريبه و تحقيقات غريبه و كلمات عجيبه‌اي كه مردم آنها را نمي‌فهميدند و گمان كردند اينها از شدت وفور علم و فضل اوست چون اين مرد با يك نوع سكون و آرامشي سلوك ميكرد و حرفهاي عجيب ميزد احتمال دادند كه اينها از كثرت علم او است و در ضمن بعض مطالب هم ميگفت كه مردم ميفهميدند چون جزئي علمي ولو بطور تقليدي داشت پس گفتند درست است اينها علم حق ، و صدقي مطلق است چرا كه با آنچه از سيد مرحوم شنيده‌ايم مطابق است و آن بزرگوار ميزان و سند و برهان [ص 98] بود پس اينها هم مطالبي است درست و سنجيده و آنچه را هم كه نميفهميم آنهم حقي است مكنون و اين مرد ادعاي اين مقام را دارد و حامل اين ركن لابد بايد ادعا بنمايد پس او خود آن حامل است و شيطان اعمال اينها را برايشان زينت داد و از راه آنها را بازداشت در حالي كه غافل بودند و بعد از آن چون شيطان ديد كه اين بهترين دام براي مقاصد اوست و بهتر از اين وسيله شكاري پيدا نميكند كه به آرزوي خود برسد در پوست او داخل شد و در سينه او تخم گذارد و جوجه آورد و از چشم او نگريست و از زبان او سخن گفت و او هم به تصديق متوسطين ( كه نه جزو عوام حساب ميشدند و نه فهم كاملي داشتند ) غره شد و به منازعه پروردگار عالميان برخاست و براي مردم كتابي درست كرد داراي سوره‌ها و آيه‌ها بر وضع قرآن و يكبار گمان ميكرد كه اينرا خدا بر او نازل كرده و يكبار ميگفت كه از حضرت حجت است و ميانحالان هم جاهل بودند و نميدانستند و تصديق ميكردند كه از خداست و هر جاي آن را نمي‌فهميدند ميگفتند چه مانعي دارد قرآن هم همينطور است ما آن را نميفهميم سنت هم همينطور است ما به همه آن محيط نميشويم كتب سيد و شيخ اعلي الله مقامهما هم همينطورند و ما آنها را نميفهميم و اين هم از همان باب است و بعض چيزها كه از آن كتاب ميفهميدند آنرا دليل حقانيت آن قرار ميدادند و غافل بودند از اينكه بر هر حقي حقيقتي است و بر هر صوابي نوري و هر امري ميزاني دارد و خداي سبحانه ميفرمايد و [ص 99] السماء رفعها و وضع الميزان الاتطغوا في الميزان و اقيموا الوزن بالقسط و لاتخسروا الميزان يعني آسمان را بالا برد و ميزان را قرار داد كه در ( امر ) ميزان طغيان و عصيان ننمائيد و با عدالت بسنجيد و ناقص ندهيد و ميفرمايد و زنوا بالقسطاس المستقيم يعني با ترازوي مستقيم و صحيح بسنجيد و اين مردم تعقل نكردند كه شايد اين شخص در مطالبي كه گفته و ما نميفهميم بر ما تدليس كرده و شايد در آن مطالب دليلي بر كفر و بطلان او وجود داشته باشد ما امر را بر اهل خبره و اطلاع عرضه كنيم و به ديگري كه از حمله علوم سيد مرحوم اجل الله سبحانه شأنه باشد و كساني كه مدت‌زماني با اخلاص خدمت او را نموده بودند و سيد مرحوم بارها آنها را باخلاص مدح فرموده و امر ميفرمود كه بجهت خلاص رجوع بآنها نمايند در اين باره مراجعه نمائيم ، پس از اين ميزان بزرگ غافل ماندند و بي راهنما پيروي هواي خود را نموده و خاسر شدند و خائب و پشيمان گشتند و به خداي عزيز ديان كافر گشتند و اين شخص را فريادرس و تكيه‌گاه خود گرفتند و او را ستون دين خود قرار دادند و باينها هم اكتفا نكرده در شهرها پراكنده شدند و خرابيها كردند و گمراه شدند و مردم را از راه منحرف كردند تا وقتي كه خدا دنباله او را قطع كرد و كيد او را به گلوي او برگرداند و اثر او را منقطع ساخت ، اينها نادم شده به خود آمدند و ديدند كه گمراه شده‌اند پس در بلاد حيران شدند و مثل وحوش در بيابانها و اتلال ميگشتند و چاره‌اي نمي‌يافتند و براهي هدايت نميشدند . پس محرم و [ص 100] نوروز آمد و ظهور و بروزي نكرد بلكه اثرش منقطع شد و خبري از او نبود كه آيا در دريا غرق شده يا در خشكي سوخته و اتباع او انگشت شرم به دهان ميگزيدند و بجهت ادعاهائي كه كرده بودند از مردم خجل بودند و متحير و گمراه چون كوران سرگردان شدند فقطع دابر القوم الذين ظلموا و الحمد لله رب العالمين .