حال چون اين مطلب را دانستي و در آن مطالب كه گفته شد بنظر دقت نظر نمودي و مطلب بر تو واضح گشت پس بدان كه از جمله ظواهر ، الفاظ و حروف و كلمات معروفه است كه آنها هم برطبق الفاظ و حروف و كلمات كونيه ميباشند پس بسا حروف در عالم الفاظ طوري تركيب شوند كه براي حكايت بالاتر از عالم مثال صلاحيت نداشته باشند پس فقط داراي يك معني و يك باطن خواهند بود و بسا تركيب معتدلتر و صافيتري بشوند و بر عالم مواد هم دلالت كنند و بسا از اين هم معتدلتر و پايدارتر تركيب شده بر عالم طبايع هم دلالت كنند و هكذا تا برسد بجائي كه تركيبي اعدل و اقوم و اصفي بهم رسد و علاوه بر همه مراتب ، فؤاد را هم حكايت كند و اين نهايت ترقي در هريك از رتبه‌ها است .

پس بعد از آن در اعتدال و صفا و قوام ترقي ميكند تا دلالت بر جسد انبيا هم بنمايد بعد اين صفات در او زياد ميشود تا دلالت بر مثال و مواد و طبايع آنها ميكند و هكذا تا افئده ايشان . و باز ترقي ميكند تا اعتدال و تركيب آن زياد شود تا جائي كه دلالت بر اجسام آل‌محمد عليهم السلام هم بنمايد و هكذا اعتدال و صفا و قوام آن بيشتر ميشود تا جائي [ص 36] كه دلالت بر امثله و مواد و طبايع ايشان بنمايد و هكذا تا جائي كه بر حقايق آن بزرگواران دلالت كند . پس باز بر نعومت و اعتدال و صفا ميافزايد تا دلالت بر صلوحات امكانيه نمايد و بر كتاب و اجل و امضاء و قضاء و قدر و اراده و مشيت و هكذا نعومت و صفا و اعتدال آن در طرز تركيب و ملايمات تأليف زياد ميشود تا دلالت بر مقامات واحديت و احديت و الوهيت و هويت و ذات نمايد بهمان گونه كه جواهر عنصريه در تركيبات خود چنين مراتبي داشتند حرفا بحرف نمي‌بيني كه بعض عناصر با هم جمع شده و درختي ميسازند و گاه جمع ميشوند و حيواني را تشكيل ميدهند و جسد نبات بر آنچه جسد حيوان دلالت دارد دلالت نميكند با آنكه هر دو از عناصر اربعه هستند . و گاه عناصر جمع و تأليف شده انساني از آنها پديد ميآيد و جسد حيوان بر آنچه جسد انسان دلالت دارد دلالت نميكند با آنكه هر دو از عناصرند . و گاه تأليف شده جسد پيغمبري از آنها حاصل ميشود و جسد انسان بر آنچه جسد نبي دليل است دلالت نميكند . و گاه تأليف شده و جسد محمد صلي الله عليه و آله از آنها حاصل ميشود و جسد نبي بر آنچه جسد محمد صلي الله عليه و آله بر آن دلالت دارد دلالت نميكند و هكذا و اين نيست مگر بجهت تفاوت مراتب صفا و حذف زوائد و غرايب و حسن تأليف بطوري كه لايق هر روحي است و هر روحي در اظهار صفات و جاري كردن افعال خود احتياج بآن دارد .

و بهمين صورت جواهر حروف ، ارواح آنها كه معاني آنها باشد [ص 37] تفاوت ميكند و اين بحسب تفاوت ايتلاف و تركيب آنهاست و صفاء آنها كه بحذف زوائد و غرايب لفظي و وصفي حاصل ميشود و بحسب خوبي و بدي صوغ آنها ، پس نه هر كس ميتواند الفاظ و حروفي تركيب كند كه بر بيشتر از عقل و مقام و حد خودش دلالت كند و در اين مطلب مثلي ميآورم مثلا بنا ميتواند از خشت و گل و آب تركيبي بسازد تا عمارتي بشود كه اجسام در آن قرار گيرند و هر قسمت عمارت او بر حسب تأليف و تركيب او دلالت بر چيزي بكند كه در آن قرار ميگيرد مثلا يك اطاق آن دلالت بر آن كند كه مهمانخانه است و مهمان در آن جا ميگيرد و يك اطاق براي اقامت زنان است و يك اطاق دلالت بر آن كند كه مخزن است و يكي بر آنكه اصطبل است و يكي معلوم باشد كه اين انبار است و ديگري مطبخ و هكذا هر جزوي از آن دلالت ميكند بر آن چيزي كه بايد در آن جا بگيرد پس بنا ميتواند از حروف خشت و رابطهاي گلين چنين لفظي بسازد كه دليل باشد بر آنچه كه سزاوار است در آن جا بگيرد اما نميتواند از آب و خاك تركيبي بكند و خانه‌اي بنا كند كه روح نباتي يا روح حيواني يا روح انساني در آن منزل نمايد و هكذا چون آن تأليف و تركيب بآلات جسماني و جوارح جسداني حاصل نميشود پس چنين تركيبي با دست و پا ميسر نيست و محتاج به دستي طبيعي است كه از قدرت بنا خارج است و تصرفي در آن ندارد مگر كسي باشد كه تصرف در طبيعت بنمايد و طبيعت بحكم او باشد و دستي از ايادي او باشد كه چنين كسي [ص 38] ميتواند عناصر را طوري تركيب كند كه روح نباتي در آن حلول نمايد مثلا مثل ملك مؤلف نبات لكن اين ملك نميتواند عناصر را طوري تركيب كند كه روح فلكي در آنها داخل شود چونكه جوارح ملك نبات ، طبيعي هستند و در تأليف عناصر جهت حصول خانه‌اي براي روح حيواني حاجت به دستي حيواني و فلكي است كه آن ملك ندارد بلكه آن شأن ملائكه افلاكي است و هكذا .

و همين طور است امر در الفاظ حرفا بحرف نميبيني عامي كه نفس علامه ندارد نميتواند حروف را بطوري كنار هم بگذارد و تأليف نمايد كه بر مسأله‌اي از مسائل علمي دلالت كند و كسي كه در فقه نفس علامه دارد و نفسي كه علم اكسير داشته باشد ندارد نميتواند حروف و كلماتي را تركيب كند كه دلالت بر علم اكسير نمايد اگر چه كه همه الفاظ هم از حروف ساخته ميشوند و تمام انواع اقترانات آنها در امكان هست اما نه هر كس ميتواند هر تركيبي را صورت دهد نميبيني كه تركيب عناصر بجميع انواع آنها ممكن بود اما هر كسي نميتوانست كه هرچه ميخواهد از آنها تركيب كند و در انسان هم امر بهمين ترتيب است اگر همه اناسي جمع شوند ميتوانند از حروف آن تركيبي را بسازند كه براي دقيقترين جوارح آنها كه عقلشان باشد ممكن است ، اما نميتوانند حروفي تأليف كنند كه دست عقل در آن تصرفي ندارد همانطور كه اين دست ظاهر در تأليف نبات تصرف ندارد همينطور دست عقول اناسي نميتواند كلامي تأليف كند كه بر جسد انبياء دلالت [ص 39] كند و آن جسد در اين كلام داخل شود و جا بگيرد چون چنين كاري فوق شهادات اناسي است يعني در آنجا حضور ندارند و فوق مراتب مقامات ايشان و قدرت جوارح آنان است ● اما نبي ميتواند از حروف تركيبي بسازد كه دليل بر اجسام انبيا شود يا امثله ايشان يا غير آن از مراتبي كه دارند اما اگر همه انبيا جمع شوند نميتوانند حروفي تركيب كنند كه دلالت بر جسد آل‌محمد عليهم السلام نمايد چون كه آن فوق عرصه‌اي است كه ايشان حاضر در آنند و فوق تصرف جوارح آنان است اما خود آن بزرگواران ميتوانند حروف و كلماتي تأليف نمايند كه دلالت بر اجساد آنها كند و هكذا و ايشان نيز اگر همگي جمع شوند نميتوانند كلمات و حروفي تركيب كنند كه دلالت بر مقامات و صفات مخصوصه خداي سبحانه نمايد پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود انت كما اثنيت علي نفسك لااحصي ثناء عليك يعني تو همانطوري كه خود خود را ستودي ثناي تو در توان من نيست .

و از اين جهت اسماء و صفات خدا توقيفي است ( يعني بايد براي كسي بيان كنند و نص نمايند نه آنكه مردم خودشان آن را دريابند ) و بر اين امر اتفاق نموده‌اند اگر چه كه وجه آن را درنيافته‌اند . و علت آن است كه هيچكس جز خدا نميتواند عبارتي تركيب كند كه دلالت بر صفات و مقامات خداي سبحانه نمايد پس او ميتواند با جوارحي الهي و [ص 40] لاهوتي چنين تأليفي كند پس هرچه را بخواهد هر طور بخواهد تأليف ميكند تا دلالت بر صفات و مقامات او نمايد آنگاه آنها را به خلق ميشناساند و امر ميكند كه او را بآنها بخوانند و بآنها باو متوسل شوند همانطور كه پيغمبر را صلي الله عليه و آله خلق فرموده و او را به خلق خود شناساند كه بوسيله آن حضرت باو متوسل شوند پس اگر اهل آسمانها و زمين جمع شوند كه اسمي از اسماء خدا را تأليف كنند نميتوانند ولو آنكه بعضي ببعض ديگر كمك كنند در ظاهر ظاهر اين خبر بنگر و مقصود را بفهم كه سؤال شد از اميرالمؤمنين عليه السلام : بم عرفت ربك . خداي خود را به چه شناختي فرمود : بما عرفني نفسه . يعني بآنچه كه نفس خود را بمن شناساند عرض شد : و كيف عرف نفسه . يعني چطور خود را شناساند فرمود : لايشبهه صورة و لايحس بالحواس و لايقاس بالناس قريب في بعده بعيد في قربه ، الخبر . يعني فرمود هيچ صورتي شبيه او نيست و با حواس احساس نميشود و قياس بمردم نميشود در دوري خود قريب است و در نزديك بودن خود دور ، الخبر .

و در دعا است : يا من دل علي ذاته بذاته و تنزه عن مجانسة مخلوقاته يعني اي كسي كه دلالت بر ذات خود نمود به ذات خود و از هم‌جنسي مخلوقات خود منزه است و همچنين در دعا است : بك عرفتك و انت دللتني عليك و لولا انت لم‌ادر ما انت . يعني بواسطه تو تو را شناختم و تو مرا بخود دلالت كردي و اگر تو نبودي ( يعني دليل من نبودي ) [ص 41] نميدانستم تو كيستي .

و حضرت رضا عليه السلام در سجده فرمود : سبحانك ماعرفوك و لاوحدوك فمن اجل ذلك وصفوك سبحانك لو عرفوك لوصفوك بما وصفت به نفسك و لااشبهك بخلقك انت اهل لكل خير فلاتجعلني من القوم الظالمين . يعني خدايا تو منزهي ترا نشناختند و توحيد ننمودند و بدينجهت ترا وصف كردند خدايا تو منزهي اگر ترا شناخته بودند هرآينه ترا بهمان كه خود را وصف كردي وصف ميكردند و من ترا بخلق تو تشبيه نميكنم تو اهل هر نيكي هستي پس مرا از قوم ظالمين قرار مده .

و حضرت ابوالحسن عليه السلام مرقوم فرمودند : ان الله اعلي و اجل و اعظم من ان يبلغ كنه صفته فصفوه بما وصف به نفسه و كفوا عما سوي ذلك . يعني هرآينه خدا بالاتر و جليلتر و بزرگتر از آن است كه كنه صفت او را دريابند پس او را به آنچه كه خود نفس خود را وصف كرده وصف كنيد و از ماسواي آن دست بازداريد .

و همچنين اخبار ديگري كه هست و ادله عقليه‌اي كه دليل بر اين مطلب است پس هيچكس نبايد كه خدا را وصف كند به هر وجهي كه باشد مگر آنكه خدا نفس خود را بچيزي وصف كند و آن را بخلق بشناساند آن وقت خلق بوسيله آن متوسل باو شوند و او را بآن وصف نمايند و گرنه اين توصيف براي هيچكس ممكن نيست پس شايد از اين مطالب دانستي كه تأليف كلمات و حروفي مثل تأليف قرآن [ص 42] مقدور نيست ولو آنكه اهل آسمانها و زمين از جن و انس و ملائكه و انبياء و رسل و ائمه طاهرين و خاتم نبيين عليهم صلوات المصلين جمع شوند و مقدور آنها نيست كه دو حرف از كتاب را آنطور كه خداي سبحانه تركيب فرموده و بر آن وضعي كه او وضع نموده تركيب نمايند و گمان مكن كه مثلا لفظ قال مركب از قاف و الف و لام است و همه عرب اينرا ميگفتند و ما هم ميگوئيم چون مثل تو در اين تصور مثل كسي است كه از مفتولها و پارچه‌ها گلي ساخته و گمان كرده كه آن مانند گلي است كه از زمين روئيده در حالي كه آن گل ميرويد و رشد ميكند و آنچه كه تو ساخته‌اي رشد نميكند و آن زنده است و اين مرده و آن اثر دارد و اين بي‌اثر است نميبيني اگر به نوشته لفظ « قال » اهانت كني با علم باينكه از قرآن است كافر ميشوي و اگر اهانت كني بآن بنا بر آنكه قول من است كافر نميشوي و اگر در اين كلمه روح نبود باين مقدار تأثير نميكرد نميبيني از قرآن هرچه را كه بخواهند براي هر امري كه بخواهند برميدارند و در الواح ميگذارند و رقيه از آن تهيه ميكنند و اثر دارد و شفا ميدهد و آن قال كه تو گفته‌اي ابدا در رقيه و غير آن اثر نميكند و آيا غير اين است كه اين اثر بجهت روحي است كه در كلام خدا است و كلام تو روح ندارد و قرآن روز قيامت بصورت مردي ميآيد و هر كس را كه در دار دنيا متمسك بآن شده بود شفاعت ميكند و كلام تو اينگونه نيست .

و ما هرآينه اين جهات را براي كسي ذكر كرديم كه مسلم باشد و [ص 43] بداند كه قرآن معجز است و بخواهد سر آنرا دريابد اما غير مسلم پس با او تحدي ميكنند يعني ميگويند اگر ميتواني مثل آنرا بياور و نميتوانند كه يك سوره مثل آن بياورند چون آنها اين را هم تسليم نميكنند كه كلمه آنها مثل كلمه قرآن نيست پس تحدي با آنها به يك سوره و ده سوره است . و علت اين امر آنست كه فهماندن بآنها مشكل است كه درك كنند يك كلمه مثل قرآن هم از غير خداي سبحانه نميشود صادر شود و گرنه حقيقت امر آن است كه اگر همه اهل آسمانها و زمين جمع شوند كه يك كلمه از كلمات قرآن حتي لفظ فرعون را مثلا تأليف كنند نخواهند توانست چون در تركيب قرآن خصوصياتي است كه احدي جز خداي سبحانه كه به جوارح سرمديه و آلات لاهوتيه تأليف آن حروف را مينمايد ، نميتواند آن قسم تركيب را با آن خصوصيات صورت دهد . نمي‌بيني كه لفظ فرعون را اگر تو بنويسي سوزانده ميشود و اشكالي هم ندارد و لفظ فرعون مكتوب در قرآن را مس بي‌وضو نميكنند و لفظ فرعون قرآن شفاي هر درد و امان از هر خوف و حفظ از هر سوئي است و از غير خدا باشد اين خواص را ندارد .

باري خلقت قرآن همچون خلقت محمد است صلي الله عليه و آله و همانطور كه هيچكس نميتواند مثل او بيافريند مثل قرآن را هم نميتواند بياورد و اين نتوانستن كه هيچ‌كس قادر نيست مثل آن بياورد خود بر دو وجه است يكي آنكه ممكن است مثل آن صورت را بياورند لكن روح نداشته باشد و يك قسم ديگر آن است كه مثل صورت آنرا هم [ص 44] نتوانند بياورند چون حسن تركيب و تأليف آن از طاقت مخلوق بيرون است .

اما آنچه مثل صورت آنرا ميتوانند بياورند كلمات و حروفي است كه هرگاه بتنهائي گفته شوند بدون قرينه معلوم نميشود كه از قرآنند مثل لفظ كان مثلا كه مثل آن را از حيث صورت ميشود آورد اما آنچه ميآورند روح ندارد و دلالتي بر مقامات و علامات لاهوتي نميكند .

اما آنچه كه ابدا مثل آن را نميشود آورد چيزي است كه هرگاه خوانده شود معلوم است كه قرآن است و آن بقدر سوره كوثر و سوره توحيد است مثلا كه هيچ‌كس نميتواند مثل آن را چه از حيث صورت و چه از حيث معني بياورد ولو آنكه جن و انس براي اين كار جمع شوند چون آن تركيبي است الهي كه با جوارح رباني و ادوات سبحاني صورت گرفته . و مثل آن بعينه مثل ساير خلق است چرا كه خلق اگر چه كه ميتوانند شبيه صورت بعضي چيزها را درست كنند اما قوه تركيب صورت بيشتر اشياء را ندارند و از حيث معني هم كه مثل هيچكدام را نميتوانند تركيب كنند بلكه صرفا قادر بر تركيبات عرضيه‌اي هستند كه لايسمن و لايغني من جوع پس ديگر كجا از عهده تأليفات حقيقي و تركيبات اصلي برميآيند .

پس واضح و ظاهر شد كه براي تأليف قرآن خصوصياتي است از مقدم داشتن حرفي بر حرفي و مؤخر داشتن كلمه‌اي بعد از كلمه ديگر و آيه‌اي بعد از آيه‌اي و سوره‌اي پس از سوره‌اي و هريك از حروف آن [ص 45] خصوصياتي دارد از قلقله ● و همس ● و جهر ● و اطباق ● و انفتاح ● و شدت ● و رخاوت ● و استعلاء ● و انخفاض ● و ذلاقت ● و صموت ● و صفير ● و لينت ● و حروف منحرف ● و مكرر ● و هاوي ● و مهتوت ● و فتح و رفع و خفض و سكون و مد حروف و ظهور و خفاء آنها و ناري و هوائي و مائي و ترابي آنها و متواخي و متناكر و نوراني و ظلماني و مذكر و مؤنث و نظاير آن و غرايز و ناطق و صامت و معجم و مهمل و متعادي و يابس و فاتح و جامد و تام آن و رسل و علماي كملين و علماي ادنين و ملوك و صالحين و اغنياء و فقراء و اشقيا و عوام آن حروف و حملي و ثوري و جوزائي و سرطاني و اسدي و سنبلي و ميزاني و عقربي و قوسي و جديي و دلوي و حوتي و قمري و عطاردي و زهري و شمسي و مريخي و مشتروي و زحلي و مداخل صغير و كبير حروف و مداخل متوسطه كبري و مجموعي و اكبر اعظم و اكبر اكبر و بسطهاي عددي و حرفي حروف و قواي آنها و منسوبات منازل كه شرطين و بطين و جبهه و زبرة و صرفه و نعايم و بلدة براي حروف ناري و هقعه و هنعه و ذراع و غفر و زبانا و اكليل و اخبيه براي حروف هوائي و نثرة و طرفة و قلب و شوله و مقدم و مؤخر و رشا [ص 46] براي حروف مائي آنها و سماك و عوا و دبران و ثريا و ذابح و بلح و سعود براي حروف ترابي و هكذا ساير متعلقات حروف كه منسوب بآنها است و ساعات و ايام و شهور و سالها و قرون و معادن و اقاليم و مواضع و بر و بحر و غير اينها از اموري كه بيان با ذكر آنها بطول خواهد انجاميد .

و همچنين كلمات داراي متعلقاتي هستند از قبيل معروف و مجهول بودن و اسم و فعل و حرف و معرفه و نكره و منصرف و غير منصرف و صحيح و معتل و مفرد و تثنيه و جمع و مؤنث و مذكر و تصاريف و اشتقاقات كه ذكر آنها باعث طول كلام است و همچنين متعلقات تركيب كلمات كه اضافه باشد و حال و تميز و نعت و عطف و فاعل و مفعول و اسناد و ابتداء و اخبار و اسم و خبر و غير اينها كه معروف است و ساير مطالبي كه متعلق به بيان و معاني است و فصاحت و بلاغت و صناعات عروضيه و انطباق بر علوم الهي و طبيعي و بر علم رياضي از نجوم و رمل و جفر و هندسه و حساب و اعداد و ساير متعلقات هريك و اينكه عبارات كتاب خدا جامع علم شريعت و طريقت و حقيقت است بطوري كه هريك منطبق بر ديگري ميشود و همگي منطبق بر كتاب تكويني هستند كه شامل هزارهزار عالم است و اين عبارات شامل علم ما كان و ما يكون تا روز قيامت ميباشند و متضمن جميع حالات و علومند .

و سخن را خلاصه كنم براي تو كه هيچ حسن و كمالي يافت نميشود [ص 47] مگر آنكه قرآن شامل آن است و بر بهتر نحوي كه در امكان ميسر بود تركيب شده بلكه كلمه كلمه آن شامل تمام چيزهائي است كه كل آن مشتمل بر آن است نشنيده‌اي حديث حضرت صادق عليه السلام را از پدر بزرگوارش عليه السلام كه در تفسير صمد بر نهج حروف ميفرمايد تا جائي كه ميفرمايد : اگر براي اين علم كه خداي عزوجل به من داده است حمله‌اي مييافتم توحيد و اسلام و ايمان و دين و شرايع را جملگي از كلمه صمد بيرون ميآوردم و شرح ميدادم و كجا براي من ميسر است و حال آنكه جدم اميرالمؤمنين عليه السلام حمله‌اي براي علم خود نيافت و آه‌هاي بلند ميكشيد . و آيا نشنيده‌اي آنچه را كه از حضرت امير عليه السلام نقل كرده‌اند كه فرمود : هرچه در قرآن است در سوره حمد است و هرچه در حمد است در بسم الله است و هرچه در بسمله است در باء است و آنچه در باء است در نقطه است و من هستم آن نقطه زير باء . و نشنيده‌اي كه ميفرمايد : اگر ميخواستم هفتاد شتر از تفسير باء بسم الله الرحمن الرحيم بار مينمودم .

و همچنين خصوصيات ديگري كه تفسير قرآن دارد و عقلها در آن حيرانند و تفسيرهاي حروف مقطعه بر معاني عجيبه و اسرار غريبه و شمول آن بر آيات قارعه ( كه در ترس و فزع خوانده ميشوند ) و رقيه‌ها و عوذه‌ها و تأثيرات و عزايم و استخدامات جن و ملئكه و كواكب و رقيه‌هاي مربوط به حيوانات سمي و دواب و چيزهاي ديگر كه از اهلش پنهان نيست و با همه اين تفاصيل در ظاهر ارتباط ظاهري آن [ص 48] محفوظ است و در باطن با ارتباطات باطني و در تأويل با روابط تأويلي اجزاء آن همه مرتبط است و هرگاه آن را به هر علمي صرف كني و معرفت آن را داشته باشي ميبيني كه بطور مرتبط و منظم منصرف بآن ميشود و در هر زمينه كه ملاحظه شود كلامي است منطبق بر عالم .

هيهات هيهات كيست كه بتواند همه آنچه را كه ذكر كرديم در وضع هر حرفي و ذات آن و در وضع هر كلمه و ذات آن و وضع هر تركيبي و ذات آن در نظر بگيرد ؟ و كيست كه بهمه ملك خدا احاطه داشته باشد كه در كلام خود انطباق با همه ملك را مراعات كند ؟ و كيست كه چنين دستي داشته باشد كه بتواند اين حروف را باين طرز و طور تركيب نمايد ؟ و تو اگر بخواهي حروف را بوسيله وهم خود تركيب كني ميبيني كه بهمه چيز محيط نميشود پس بسا كلام تو بر يك چيز منطبق ميشود و از باقي چيزها منفك ميگردد يا اگر بواسطه نفس خود بخواهي حروف را تركيب كني يا عقل خودت مطلب همينطور خواهد بود و هكذا بلكه اگر همه انبيا جمع شوند نميتوانند كلامي تأليف كنند كه منطبق بر همه علم خدا شود بلكه محمد و آل‌محمد سلام الله عليهم هم اگر چه ميتوانند كلام خود را بر همه مكونات منطبق نمايند لكن قادر بر تطبيق آن بر همه امكانيات و افاعيل و مقامات و علامات و آيات و امكاناتي كه هنوز بوجود نيامده‌اند و خدا ميداند كه اگر بودند چطور بودند ، نميباشند .

پس از آنچه كه ذكر كرديم و شرح و بسط داديم معلوم شد كه خلقت [ص 49] قرآن مثل خلقت محمد و علي و ائمه عليهم السلام است و از اين جهت است كه اين خبر متواتر شده كه فرمود اني مخلف فيكم الثقلين كتاب الله و هو الثقل الاكبر و عترتي و هم الثقل الاصغر يعني من در ميانه شما دو ثقل يعني دو چيز نفيس و خطير را باقي ميگذارم كتاب خدا كه ثقل اكبر است و عترت خود را كه ايشان ثقل اصغر هستند پس باين حساب قرآن خليفه رسول خدا است و هيچ‌كس خليفه كسي نميشود مگر آنكه از طينت او باشد و از نور او و جنس او و فرقي بين اميرالمؤمنين و قرآن نيست جز آنكه آن حضرت بصورت انسان ظاهر شده و قرآن بصورت كتاب بلكه يك مرد است كه به دو صورت ظاهر گرديده و از اين جهت كتاب در همه آيات در باطن به علي عليه السلام تأويل و تفسير ميشود و او در حقيقت كتاب مبين است كه بدو صورت ظاهر شده به صورت انسانيت كه كتاب صغير باشد يا وسيط كوني و بصورت قرآن كه كتاب تدويني است .

بشنو روايت مكحول را از اميرالمؤمنين عليه السلام در حديثي كه ميفرمايد : رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود آيا نه اين است كه كتاب خدا پس از خداي عزوجل افضل اشياء است ، الخبر . پس وقتي كه بعد از خداي عزوجل قرآن بهترين چيزها باشد و ( معلوم است كه ) محمد ( ص ) افضل از همه چيز است و پس از او علي عليه السلام اين فضيلت را دارد عليهذا قرآن محمد است و قرآن علي است و چطور ممكن است كه مثل محمد و علي عليهما السلام پيدا شود بلكه قائل [ص 50] شدن بامكان وجود كتابي مثل قرآن عينا مثل آن است كه كسي بگويد مثل محمد صلي الله عليه و آله ممكن است كه وجود داشته باشد و اعتقاد به امكان اينكه خدا بعد از قرآن كتابي مثل آن نازل فرمايد مثل اعتقاد باين است كه ممكن است خدا بعد از محمد صلي الله عليه و آله پيغمبري بفرستد مثل او ، و اعتقاد به امكان كتاب ديگري مثل قرآن اعتقاد به امكان اين مطلب است كه دو بودن مبدأ اشياء ممكن باشد و دو خاتم وجود داشته باشد چون قرآن مبدأ كتب است و خاتم كتابها همانطور كه محمد صلي الله عليه و آله مبدأ اشياء و خاتم آنها است .

و چون قرآن بعد از خداي سبحانه از همه چيز افضل است محيط به همه اشياء است و متضمن آنهاست و به همين جهت فرموده : مافرطنا في الكتاب من شيء . فروگذار نكرديم هيچ چيزي را در قرآن و لفظ شيء كه فرموده نكره در سياق نفي است و معني عموم را ميرساند و عموم آن بقدر وسعت علم گوينده است و نيز درباره آن ميفرمايد : تبيانا لكل شيء يعني براي آنكه بيان و ايضاح همه چيزها باشد و لفظ كل بقدر علم متكلم و وسعت علم او عموميت دارد و ميفرمايد : لا رطب و لا يابس الا في كتاب مبين . يعني هيچ تر و خشكي نيست مگر آنكه در كتابي است آشكار و نكره‌اي كه در سياق نفي آمده بداهة بقدر علم گوينده آن افاده عموم دارد و فرموده است : و لقد صرفنا في هذا القرآن للناس من كل مثل . يعني و هرآينه بيان نموديم در اين قرآن براي مردم از هر مثلي و اين تركيب نيز از ادوات عموم است و عموم [ص 51] آن بقدر احاطه گوينده است و هكذا .

حال بنگر كه اگر بآن صورت كه من گفتم نباشد ذكر همه اين امور و جميع اشيائي كه در علم خداست در كجاي قرآن است آيا گمان ميكني كه دروغ گفته نه قسم بخدا كه خداي علي عظيم راست گفته و رسول او نبي كريم هم راست گفته است و ما بر اين حقيقت از جمله شاهدانيم . و در خبر است كه هيچ چيز نيست مگر آنكه در آن آيه‌اي يا سنتي است و همه چيز در قرآن هست و چون خدا ميفرمايد كه همه چيز در قرآن هست و ما ذكر چيزي را در قرآن ترك نكرديم و گوينده خداست با آن احاطه و سعه علمي كه دارد . بچشم عقل خود بنگر آيا كسي را ميرسد كه بگويد من كتابي ميآورم مثل قرآن پس بنا بر اين او خداي محيط به همه امكان است كه تمام علم خود را در كتاب خود گذارده سبحان الله عما يصفون و الحمد لله رب العالمين و سلام علي المرسلين .

فصل

در فضل قرآن است و شأن او ، بدانكه قرآن علم محمد است صلي الله عليه و آله كه خدا آن را باو هبه فرموده و آن همان علم خداي سبحانه است كه فرموده محيط به چيزي از آن نميشوند مگر بآنچه كه خواسته پس بعض تفسير آن در چيزهائي است كه ايجاد فرموده و به محمد صلي الله عليه و آله آموخته و بعض آن در چيزهائي است كه ايجاد نفرموده و به محمد صلي الله عليه و آله و آل آن حضرت عليهم السلام [ص 52] نياموخته و قرآن همان روح من امر الله است كه خداي سبحانه بآن اشاره ميفرمايد آنجا كه فرموده : يسألونك عن الروح يعني از تو درباره روح ميپرسند يعني درباره قرآن ميپرسند كه چيست و چه كلامي است و مؤلف آن كيست تو تأليف ميكني و ميگوئي يعني بشري بتو ياد ميدهد قل الروح بگو روح يعني قرآن من امر ربي يعني از امر پرورنده من است و از حكم اوست و از شأن پروردگار من است هيچ‌كس جز او نميتواند مثل آنرا نازل كند و مااوتيتم من العلم الا قليلا يعني داده نشديد از علم مگر قدر كمي پس شما و امثال شما جز علم كمي نداريد و كسي كه علم كمي دارد چطور ميتواند چنين كتابي تأليف كند كه علم اولين و آخرين و علم ما كان و ما يكون تا روز قيامت در آن است .

و دليل آنكه روح همان قرآن است اين كلام خداست كه ميفرمايد و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا ماكنت تدري ما الكتاب و لا الايمان و لكن جعلناه نورا نهدي به من نشاء من عبادنا . يعني و باين ترتيب وحي نموديم بسوي تو روحي از امر خودمان را نميدانستي كه كتاب و ايمان چيست اما آن را نوري قرار داديم كه هر كس از بندگانمان را كه بخواهيم بآن هدايت ميكنيم . پس قرآن همان روح من امر الله سبحانه است كه روح الامين بر قلب پيغمبر ( ص ) نازل نموده و آن آيات بيناتي است در سينه آنانكه علم بآنها داده شده ، پس چون قرآن همان روح من امر الله است كه بر قلب پيغمبر صلي الله عليه و [ص 53] آله و سينه اولياء او نازل شده و آن صدر در واقع همان قلب محمد صلي الله عليه و آله است در مقام ظاهر چون ظاهر نبوت مستمد از باطن ولايت است عليهذا ظاهر قلب محمد صدر ولي باطن است .

باري قرآن روح من امر الله است و امر الله مشيت است و روحي كه صادر از آن است عقل است و آن اول چيزي است كه از امر خدا صادر شده چنانچه روايت شده اول ما خلق الله روحي يعني اول چيزي كه خدا خلق كرده روح من است . پس قرآن عقل محمد ( ص ) است در عالم عقل و اگر عقل محمد صلي الله عليه و آله نبود محمد ( ص ) در مقام نبوت علم به كتاب و ايمان نداشت چون با عقل عبادت رحمن ميشود و بهشت كسب ميگردد و با عقل وصل را از فصل ميشناسند و حقايق اشياء با عقل دانسته ميشود پس اگر آن نبود نبي در نبوت خود چيزي نميدانست .

حال چون دانستي كه قرآن همان عقل است فرمايش اميرالمؤمنين ( ع ) را در شأن عقل بشنو كه درباره نفس لاهوتيه ملكيه ميفرمايد : جوهري است بسيط و زنده بالذات كه اصل آن عقل است از آن پيدا شده و از او دريافت و قبول نموده و بسوي آن دلالت و اشاره ميكند و چون كمال و شباهت يافت به آن بازميگردد و موجودات از او پيدا شده و بازگشت آنها هم با كامل شدن بسوي اوست پس آن نفس ذات علياي خداست و شجره طوبي و سدرة المنتهي و جنة المأوي هر كس آن را شناخت يعني پذيرفت هرگز شقي نميشود و هر كس نشناخت يعني [ص 54] انكار كرد گمراه و زيانكار شد .

پس سائل عرض كرد مولاي من عقل چيست ؟ امام عليه السلام فرمود عقل جوهري است دراك كه از همه جهات محيط باشياء است عارف به شيء است پيش از بودن آن ، پس آن علت موجودات است و همه طلبها منتهي بآن ميشود .

و امام عليه السلام درباره نفس كليه الهيه ميفرمايد كه : اين نفس پنج قوه دارد كه بقاء در فناء باشد و منعم بودن و آسودگي در شدت و تنگدستي و عزت در ذلت ، و فقر در غني و صبر در بلا و دو خاصيت دارد كه يكي رضا و ديگري تسليم است و اين نفس است كه مبدأ آن از خداوند است و بسوي او عود ميكند خداي تعالي فرمود : و نفخت فيه من روحي يعني دميدم در او از روح خودم و فرمود : يا ايتها النفس المطمئنة ارجعي الي ربك راضية مرضية يعني اي نفس مطمئن ( يعني آرام و بدون تزلزل و اضطراب ) برگرد بسوي پروردگارت در حاليكه راضي هستي و او از تو راضي است و عقل وسط و مركز و قطب همه نفوس است .

پس وقتي كه عقل اينطور است و آن همان روح من امر الله است و همان قرآن مجيد است و آن همان عقل محمد صلي الله عليه و آله است كه در نفس لاهوتيه ملكيه و در كليه الهيه تفصيل پيدا كرده و آن نيز بهمان صفات بود كه دانستي پس چگونه ممكن است كه عقل محمد ( ص ) يا عقل علي ( ص ) را بكسي بدهند و آيا احدي را ميرسد كه ادعاي مثل چنين [ص 55] مقامي را بنمايد و ادعا كند كه او كلامي ميگويد كه ذات الله عليا باشد و شجره طوبي و سدرة المنتهي تا آخر و بدء و عود همه اينها از خداست و به خدا و آيا مدعي چنين امري يك مو از اسلام در بدن او باقي ميماند .

باري چون قرآن به نص قرآن روح محمد است صلي الله عليه و آله كه در قلب او ساكن است پس آن اول موجودات است بدليل اخبار مستفيضه و شهادت عقل در اينكه عقل اول ما خلق الله است و پيغمبر ( ص ) اول خلق است پس خدا باو افتتاح و باو ختم نموده پس قرآن هم كه اول كتب بوده واجب است كه آخري آنها هم باشد چرا كه خدا فرموده : كما بدءكم تعودون يعني همانطور كه شما را ابتدا فرموده عود ميكنيد . پس محمد صلي الله عليه و آله مبدأ پيامبران و خاتم ايشان است پس در حكمت واجب است كه قرآن هم آخري كتب باشد .

پس در كافي است از سعد اسكاف كه پيغمبر ( ص ) فرمود بجاي تورات به من سوره‌هاي بلند داده شد و بجاي انجيل مئين ( يعني سوره‌هائي كه در حدود صد آيه دارند ) و بجاي زبور مثاني و تفضيل داده شدم به شصت و هشت سوره مفصل و قرآن بر ساير كتب مهيمن است . و تورات از موسي است و انجيل از عيسي و زبور از آن داود عليه السلام پس اگر قرآن مهيمن بر همه كتب آسماني است و مستولي بر آنها و نسبت او بآنها مثل نسبت رحمن به عرش است پس چطور ميشود كسي ادعا كند كه باو كتابي داده شده مهيمن بر همه [ص 56] كتب و او خود بر همه انبياء فضيلت دارد و علم او از علم آنها بيشتر است چرا كه وقتي پيغمبر ( ص ) نميدانست كه كتاب و ايمان چيست ديگر باقي انبيا بطريق اولي چيزي نميدانند مگر بواسطه وحي كه در كتب آنها بآنها رسيده پس هر كس ادعا كند مثل قرآن آورده ادعا كرده كه افضل از كتب پيامبران آورده و از علم باو داده‌اند آنچه به پيامبران نداده‌اند بلكه ادعا كرده كه او مثل محمد ( ص ) است و مثل علم او را دانسته چونكه قرآن عقل محمد است صلي الله عليه و آله و روح او است لاغير و آن روح از جهت علم بصورت قرآن پائين آمده و از حيث كون بصورت محمد صلي الله عليه و آله و از اين جهت صورت انسان را كتاب گفتند چنانكه حضرت امير عليه السلام فرموده :

أتزعم انك جرم صغير و فيك انطوي العالم الاكبر

و انت الكتاب المبين الذي باحرفه يظهر المضمر

يعني گمان ميكني كه تو پيكري كوچك هستي و حال آنكه عالم بزرگ در تو جمع و نهفته شده و تو همان كتاب مبيني هستي كه با حروف آن مطالب پنهان ظاهر ميشود .

و هم از آن حضرت مروي است كه فرمود : الصورة الانسانية هي اكبر حجة الله علي خلقه و هي الكتاب الذي كتبه بيده و هي مجموع صور العالمين و هي المختصر من اللوح المحفوظ ، الخبر . يعني صورت انسانيت آن بزرگترين حجت خداست بر خلقش و آن كتابي است كه [ص 57] بدست خود نوشته و آن صورت مجموع صورتهاي عالميان است و آن مختصر لوح محفوظ است ، الخبر . و اين نيست مگر بجهت آنكه آن تنزل عقل است و چون محمد ( ص ) اشرف خلق است تا جائي كه خدا فرموده و انك لعلي خلق عظيم يعني و هرآينه تو بتحقيق كه بر خلق عظيمي هستي پس آن حضرت حقيقت كتاب و اصل و معدن آن است و از اين جهت لفظ كتاب در قرآن هر جا باشد به علي عليه السلام تفسير ميشود چنانكه از حضرت كاظم عليه السلام در تفسير حم و الكتاب المبين انا انزلناه في ليلة مباركة . وارد شده كه فرمود : اما حم محمد است صلي الله عليه و آله و اين نام اوست در كتاب هود كه بر او نازل شده و اين نام منقوص الحروف است ( يعني با حروف اختصاري نوشته شده و ميم و دال آن محذوف است . م . ) و اما الكتاب المبين اميرالمؤمنين علي عليه السلام است و اما ليله فاطمه عليها السلام است ، الخبر .

پس عقل محمد صلي الله عليه و آله تجلياتي دارد پس يكبار بصورت روح القدس متجلي ميشود و آن همان است كه با او است و با آل او عليهم السلام كه تسديد ميكند ايشان را و گاه بصورت ميكائيل جلوه ميكند و گاه بصورت خود آن حضرت متجلي ميشود صلوات الله عليه و آله و گاهي بصورت قرآن و گاهي به هيئت عرش تجلي ميكند و هكذا در هر عالمي بحسب آن عالم پس هر كس در قدرت او هست كه روح القدس يا ميكائيل را خلق كند و يا عرش و يا محمد صلي الله [ص 58] عليه و آله را بيافريند ميتواند كه مثل اين كتاب را بياورد .

و اگر كسي بگويد - كما اينكه گفته‌اند - كه او چنين حرفي نزده و آن كتاب كه بدروغ مثل قرآن دانسته‌اند تأليف او نيست بلكه ادعاي او آن است كه همان كس كه قرآن را بر محمد ( ص ) نازل نموده هم او اين قرآن را بر من نازل كرده و او ميتواند كه براي مرتبه دوم مثل قرآن را بياورد ، جواب آن اين است كه قرآن اگر خاتم كتب نباشد و مهيمن بر آنها نباشد ديگر شرافتي براي پيغمبر صلي الله عليه و آله نخواهد بود چون بغير او هم مثل آنچه باو وحي شده وحي گرديده باري ساحت پروردگار منزه از اين حرفها است هرآينه امر شنيعي را پيش آوردند كه تكاد السموات يتفطرن منه و تنشق الارض و تخر الجبال هدا . يعني نزديك است آسمانها از آن پاره شوند و زمين بشكافد و كوهها فرو ريزند و منهدم شوند .

خداي سبحانه براي هيچ‌يك از انبيا آن لياقت را نديده كه مثل قرآن را بر آنها نازل فرمايد و كتاب هيچ‌يك را معجزه قرار نداده و محمد صلي الله عليه و آله را از بين پيغمبران مخصوص باين مطلب فرموده و كتاب او را مسلط بر همه كتب فرموده كما اينكه خود او را مهيمن بر همه خلق نموده آن وقت اين شخص ادعا ميكند كه مثل آنچه بر محمد صلي الله عليه و آله نازل شده بر او هم نازل شده پس باين حساب نفس او چون نفس محمد است صلي الله عليه و آله كه طاقت اين وحي ثقيل را داشته خداوند ميفرمايد لو انزلنا هذا القرآن علي جبل لرأيته خاشعا [ص 59] متصدعا من خشية الله يعني اگر اين قرآن را بر كوهي نازل نمائيم آن را ميبيني كه خاشع ميشود و از هم ميشكافد از ترس خدا و پيغمبر صلي الله عليه و آله اي بسا از سنگيني وحي حال غش بر حضرتش دست ميداد و بسا حالت او تغيير ميكرد . چنانكه از اميرالمؤمنين عليه السلام روايت شده در مورد سوره مائده كه فرمود نازل شد بر او در حاليكه آن حضرت سوار بر استري شهبا بود وحي بر او سنگيني كرد تا ايستاد و شكم استر متمايل به پائين شد تا جائي كه ديدم نزديك است كه ناف آن به زمين برسد و حال اغمائي بآن حضرت ( ص ) دست داد تا جائي كه دست خود را بر شانه شيبة بن وهب جمحي گذاشت آنگاه اين حالت از آن حضرت صلي الله عليه و آله برطرف شد پس سوره مائده را بر ما خواند . و از حضرت صادق عليه السلام روايت شده كه سوره مائده بطور كامل نازل شد و هفتادهزارهزار ملك همراه آن نازل شد الي غير ذلك من الاخبار .

پس پيغمبر صلي الله عليه و آله حال اغما باو دست ميداد و بسا از سنگيني وحي بالاپوش را بر خود مي‌پيچيد و دائما حالت او در تغير بود به قسمي كه اين معني و اين حالت او معروف و شناخته شده بود آن وقت اين شخص هم ( مدعي است ) كه طاقت وحي دارد و قادر بر تلقي است حتي آنكه نقل ميكنند كه هر روز در مجلس يك جزو از اين خرافات را مينوشته و اينرا فرستادگان او روايت ميكنند كه آنها را به شهرها فرستاده و اين مطلب را از معجزات او ميشمارند پس علي هذا [ص 60] اين شخص بمراتب از پيغمبر صلي الله عليه و آله قويتر است و پيغمبر ( ص ) كتاب او آيه آيه بر او نازل ميشد و گروهي از ملائكه مشايعت آنرا مينمودند اما كتاب اين مردك جزو جزو بر او نازل ميشود سبحان الله آيا اين جماعت كورند و نمي‌بينند يا كرند و نمي‌شنوند يا ديوانه‌اند و نمي‌فهمند اين چه جرأت عظيمي است كه بر خداي سبحانه كرده‌اند و چه جسارت بزرگي است كه بر پيغمبر صلي الله عليه و آله روا داشته‌اند و اين چه اهانت بزرگي است كه بقرآن كريم مينمايند آيا اخباري را كه در شأن كتاب و فضائل آن وارد شده نشنيده‌اند .

پس اگر نشنيده‌اي من حالا آنها را بتو خواهم شنواند : در كتاب كافي از سعد خفاف از حضرت باقر عليه السلام مروي است كه فرمود اي سعد قرآن را ياد بگيريد پس هرآينه قرآن روز قيامت ميآيد در بهتر صورتي كه مردم بآن نگريسته‌اند و مردم در يكصد و بيست هزار صف ايستاده‌اند هشتادهزار صف امت محمد صلي الله عليه و آله و چهل‌هزار صف از ساير امتها پس بصورت مردي ميگذرد بر صف مسلمين و سلام ميكند و آنها باو نظر ميكنند و ميگويند لا اله الا الله الحليم الكريم هرآينه كه اين شخص از مسلمين است و ما او را به نعت و صفت ميشناسيم جز آنكه كوشش او در باب قرآن از ما بيشتر بوده و باين واسطه روشني و جمال و نوري كه باو داده‌اند بما نداده‌اند پس ميگذرد تا به صف شهدا ميرسد و شهدا بر او مينگرند و آنگاه ميگويند [ص 61] لا اله الا الله الرب الرحيم بي‌شك اين مرد از شهدا است سمت و صفت او را ميشناسيم جز آنكه او از شهداي بحر است و از اين جهت باو روشني و فضيلتي داده شده كه به ما داده نشده و حضرت فرمودند كه از اينها همه ميگذرد تا به صف شهداي بحر ميرسد در صورت شهيدي پس شهداي بحر بر او مينگرند و تعجب آنها زياد ميشود و ميگويند كه هرآينه اين مرد از شهداي بحر است و ما او را به سمت و صفت ميشناسيم جز آنكه آن جزيره كه اين مرد در آن شهادت يافته از آن جزيره كه ما در آن مورد اصابت واقع شديم هولناكتر بوده و اين بها و جمال و نور كه باو داده‌اند و بما نداده‌اند از آن جهت است پس ميگذرد تا به صف نبيين و مرسلين ميرسد بصورت پيغمبري مرسل پس انبياء و مرسلين باو نظر ميكنند و بسيار تعجب مينمايند و ميگويند لا اله الا الله الحليم الكريم بدرستيكه اين پيغمبر از پيغمبران مرسل ميباشد و ما او را به صفت و سمت ميشناسيم جز آنكه باو فضل بسيار داده شده پس جمع ميشوند و خدمت پيغمبر صلي الله عليه و آله ميآيند و از آن حضرت سؤال ميكنند و عرض ميكنند كه يا محمد اين شخص كيست ميفرمايد آيا نميشناسيد او را عرض ميكنند نميشناسيم اين از كساني است كه خدا بر آنها غضب نفرموده پس رسول خدا صلي الله عليه و آله ميفرمايد اين حجت خداست بر خلقش پس سلام ميكند و ميگذرد تا بصورت ملكي مقرب به صف ملائكه ميرسد و ملائكه باو مينگرند و تعجب آنها زياد ميشود و چون برتري او را ميبينند اين امر بر [ص 62] آنها بزرگ ميآيد و ميگويند تعالي ربنا و تقدس هرآينه كه اين عبد از ملائكه است او را به سمت و صفت ميشناسيم جز آنكه او از حيث مقام نزديكترين ملائكه به خداي عزوجل است و بهمين سبب بر او نور و جمالي پوشانده‌اند كه بر ما نپوشانده‌اند پس ميگذرد تا منتهي شود به رب العزة تبارك و تعالي پس تحت عرش فرود ميآيد و خداي تبارك و تعالي او را ندا كند كه اي حجت من در زمين و كلام صادق ناطق من سر خود را بالا كن و سؤال كن كه بتو عطا خواهد شد و شفاعت كن كه پذيرفته ميشود ، الخبر . و حديث مفصل است .

حال در اين حديث شريف نظر و تدبر كن كه قرآن چگونه بر همه مقامات ميگذرد و هرگاه از هر مقامي براي او جوهري آفريده نشده بود نميتوانست بآن مقام صعود كند چون هر چيزي بسوي آنچه كه از آن نازل شده صعود ميكند و تدبر كن كه قرآن در مقام مؤمنين از اشرف ايشان بود و در مقام انبياء از بزرگترين و در مقام ملائكه از كاملترين آنها و همانطور كه ذكر كرديم در مقام مؤمنين از عقول آنها تا اجسام ايشان مراتبي دارد و بواسطه آن مراتب بر صفوف ايشان مرور ميكند و از همه مؤمنين كاملتر است چرا كه بواسطه او خدا براي آنها تجلي ميكند چنانچه روايت شده كه هرآينه خداي سبحانه در كلام خود بر بندگانش تجلي فرموده اما آنها شعور نميكنند . پس آن حجت آنهاست بسوي پرورنده ايشان كه بواسطه آن ، خدا بر ايشان تجلي فرموده پس آن اكمل و اشرف مؤمنان است و اگر خدا بواسطه آن بر [ص 63] آنها ظاهر نشده بود او را بصفت خود نميتوانستند بشناسند . و همينطور چون مراتبي از جنس ملائكه در او بود و از عقل آنها تا اجسامشان نازل شد بر جماعت آنها نميگذشت مگر آنكه او را بصفت ملائكه ميشناختند در حاليكه او اشرف و اكمل آنها بود چون پروردگار باو بر آن ملائكه تجلي فرموده بود . و همچنين بر صفوف انبيا ميگذرد چونكه از عقل آنها تا اجسامشان نازل شده و از اين رو به صفت آنها و بر هيئت ايشان نازل شد و او را بصورتش شناختند پس قرآن همانطور كه بر همه مراتب در نزول ميگذرد چنانچه پيشتر گفتيم در صعود نيز در روز قيامت بر همه آنها مرور مينمايد و در هر جماعتي بر هيئت و صورت و از جنس خود آنها است تا جائي كه گمان ميكنند كه او از جنس ايشان است و رسول خدا صلي الله عليه و آله در حديث طويلي ميفرمايد : هرگاه فتنه‌ها بر شما مشتبه شدند چون پاره‌هاي تاريك شب ، پس بر شما باد بقرآن كه او شفاعت ميكند و شفاعت او قبول ميشود و چون خصمي است كه مجادله ميكند و تصديق ميشود ، و هر كس از آن پيروي و تبعيت كند او را به بهشت كشاند و هر كس آنرا پشت سر خود قرار دهد او را بسوي آتش سوق دهد راهنماست و به بهترين راه هدايت ميكند و آن كتابي است كه در آن تفصيل است و بيان و تحصيل و آن فصل است و هزل نيست و ظاهري دارد و باطني ظاهر آن حكم است و باطن آن علم ظاهرش زيبا و خوشايند و باطن آن عميق است تخومي دارد يعني حدود و پاياني كه آنها نيز داراي [ص 64] تخومي هستند عجايب آن بحساب درنميآيد و غرايب آن كهنه نميشود ( مراتب آن ) مصابيح هدايتند و منار حكمت و دليل مغفرت ( معرفت ، خ‌ل ) براي كسي كه عارف به صفت باشد پس هركه ميتواند نظر كند و نظر خود را متوجه صفت نمايد كه از هلاكت نجات يابد و از گرفتاري برهد چرا كه تفكر ، حيوة قلب بصير است همانطور كه در شب آنكه چراغ دارد در تاريكي راه ميرود پس بر شما باد به نيكو گذشتن از ناهمواريهاي راه و قلت توقف و معطلي . و حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه : خداي عزيز جبار كتاب خود را بر شما نازل فرموده و او صادق است و بر بندگان رحمت و عطا و احسان دارد و در آن كتاب اخبار شما و پيشينيان شما و آيندگان شما و خبر آسمان و زمين هست و اگر كسي بيايد كه اينها را به شما خبر دهد تعجب خواهيد كرد .

و حضرت باقر عليه السلام فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمودند من اول كسي هستم كه روز قيامت بر خداي عزيز جبار وارد شوم با كتاب خدا و اهل بيتم آنگاه امت من وارد ميشوند پس ميپرسم از ايشان كه با كتاب خدا و اهل بيت من چه كرديد .

و مخفي نماند كه امت با آن دو بدترين معامله‌ها را نمودند اما اهل بيت آن حضرت را كه كشتند و پراكنده كردند و طرد نمودند و حق آنها را غصب نمودند و ايشان را نفي بلد كردند و اما كتاب او كه خدا و رسول او را در مورد آن تكذيب كردند و خيال كردند كه مثل آنرا آورده‌اند و بر آنها كتاب ديگري نازل شده همانطور كه بر آن حضرت [ص 65] نازل شده بود و همانطور كه مقابل خلفاي پيغمبر خليفه‌ها واداشتند كتابي هم در مقابل كتاب او درست كردند و براي او مثل و مانندهائي تراشيدند كه از راه او مردم را گمراه كنند و آنرا تحريف كرده و پراكنده نمودند و سوزاندند آگاه باشيد كه امر ايشان بطلان و فسادش ظاهرتر از آن است كه مخفي بماند يا حاجت به بياني داشته باشد .

و لازم به ذكر است كه آنچه مرا ناچار از اين توضيحات ميكند شبهه بعض كساني است كه علم چنداني نداشته و گمان كرده‌اند كه اين شخص برحق است و ميشود كتاب ديگري نازل شود و اين مطلب است كه مرا به تصنيف اين رساله واداشته پس كسي بر من عيب نگيرد كه اين مطلب محتاج به بيان نبود و اقامه دليل و برهان چه لزومي دارد و اگر كسي تعجب ميكند از بعض بظاهر علما تعجب كند كه در اسلام نشأت يافته‌اند آنگاه در اين مورد چنين احتمالي ميدهند .