ترجمه كتاب مبارك ازهاق الباطل
از مصنفات عالم رباني و حكيم صمداني
مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان كرماني اعلي الله مقامه
مترجم : زينالعابدين ابراهيمي
[ص 2] بسم اللّه الرحمن الرحيم
ستايش براي خداست ستايشي كه حمد حامدين را پشت سر گذارد و طبقات زمين و آسمان خدا را پر نمايد حمدي كه فراتر از آن ستودن و سخني نباشد و فروتر از آن غايت و مقصودي نه ، ستايشي كه نه حد معلومي دارد و نه وصف موجودي ، بشماره بيرون نيايد و انتها و مدت ندارد ، و اوست واحد احد فرد صمد ، يكتا در سلطنت ، و يگانه در بلندي مرتبت ، فهم حكيمان از درك حقيقت او ناتوان ، و فصحا و بلغا در وصف ماهيت او بيزبان ، بالاتر از آن است كه وهمها او را درك كنند يا عقلها بر او احاطه نمايند ، هرچه بوهم آيد غير اوست و هرچه بنفس خود درك شود خلق اوست ، موصوف بآيات است و معروف به علامات ، همواره جاودان و يگانه بوده و هست ، چه پيش از آغاز دهور و چه بعد از حدوث و پيدايش امور ، فرسوده نميشود و پايان نميپذيرد ، غنيي است مطلق و ممتنعي حق ، بر ماسوا بعلم محيط است چون در غير او از مبدأ آن غيور گرفته تا منتها چيزي بجز علم او نيست . و بتحقيق كه علم او در نفس او بينياز از معلوم است و سمع او بينياز از مسموع و بصرش از مبصر و قدرتش از مقدور همانطور كه ذات او [ص 3] بينياز است ، جليل مرتبهاي دارد آنكس كه چنين است و غير او اينچنين نيست .
قبل از آفرينش فاقد ملك نبود ، و پس از رفتن آفريدگان نيز خالي از آن نخواهد بود . پس تجلي نمود نه بحركتي از پي سكوني و نه بسخني پس از سكوتي و نه بزوالي بعد از قراري و نه ظهوري پس از استتاري ، و با گيتي بعد از آفرينش مقرون نشد . پس او همانطور است كه بوده ، پيش از خلقت و با خلايق و بعد از آنان . و اين تجلي كيفيتي ندارد همچنانكه خود او بيكيف است چرا كه خدا ماسواي آنرا بآن آفريده و آنچه آن تجلي خود جاري نموده ● بر خودش جاري نشود . و به خود آن تجلي خود را براي او تعريف نموده ، و بسببيت او بواسطه ديگران نفس خود را بساير خلق شناسانيده ، پس چگونه شود كه بماسواي خود وصف گردد نشود و نميشود ، از مخالفت اضداد برتر و از مشاكلت انداد بالاتر است و طريقه تعبير از او در نوشتن و گفتن در نزد شخص آگاه و دانا اين است كه او را از دو حد تعطيل و تشبيه خارج كند پس تعبيرآورنده چون نظر بقوابل كند ( كه خلق خدايند و خدا ايشان را آفريده ) او را از تعطيل بيرون برد و چون وجود فواعل را كه خدا قرار داده در نظر آورد ( كه در مقام صفاتند و كننده كارها و ايادي پروردگار ) او را از شباهت بخلق منزه داند ● .
[ص 4] و بدينسان هستي پديد آمد و عالم شهود برپا گرديد و معبود متجلي شد و گرنه ( يعني اگر نه اين بود كه نوشتن و گفتن چنين اقتضا دارد هرآينه ) كمال توحيد نفي صفات است به يكتا و مجرد دانستن او ، و پس زدن سبحات جلال و لوازم تحديد و هر كس او را وصف كند بتحقيق كه براي او حد قرار داده ، و هر كس براي او حد بگذارد محققا او را شمرده است ، و هركه او را بشمرد مسلما او را دوتا دانسته ، و هركه او را دوتا بداند بيشك او را داراي اجزاء پنداشته و هركه چنين بپندارد بيشك در او ملحد شده است .
و شهادت ميدهم شهادتي كه ظاهر آن خلوص است و باطن آن اخلاص ، كه خداوند عالم دادگري است كه جور ننمايد ، و عادلي است كه ظلم در او راه نيابد ، بر ماسوي بعلم خود محيط است و ايشان را بر حسب ميل خودش آفريده ، و بر هيئت اراده خود ساخته ، و بر طبق قدر خود پرداخته ، و بقضاي خود تركيب فرموده ، و بامضاي خود ابراز نموده ، و باذن خود در خزائن خويش تنزل داده است ، و در اجلي كه خود معين نموده محصور داشته ، و در كتاب خود ثبت فرموده ، پس به هر معلومي وجود آنرا عطا نموده ، و عيان هر مكوني را ملازم آن گردانيده ، و بر هر عياني اقران آنرا تفريع نموده ، حدود دهر را بدرستي و استقامت تقسيم ، و شهود آنرا از عما بيرون آورده ، و عهود آنرا بر وفاداري اخذ نمود ، بعد از آنكه هر چيزي را باختيار خودش مختار فرمود ، و چشم عقل و اعتبار آنرا باز نمود ، و همه آنچه را كه [ص 5] آنها داشتند يا بآنها و يا در آنها و يا از آنها بود به مقدرات خود كه ملازم آنها مينمود حفظ فرمود ، و اوست مالك همه آنچه كه بايشان داده و قادر بر آنچه آنها را بر آن قدرت بخشيده ، و از خود ايشان اولي بآنهاست .
پس آنها را در هر رتبه و مقام كه بودند بر زبان مثالي كه در هويات ايشان القا نموده بود دعوت فرمود كه بمعاني بيان او اقرار نموده و براهنمائي امناء و اركان او داخل در باب او شوند و بواسطه نقباي او متوسل باو گردند و تسليم نجباي او را نمايند . پس خلق در اكوان خود از روي اطاعت اجابت نمودند و دعوت او را با خضوع و تذلل لبيك گفتند ، پس بر ايشان لباس هستي پوشاند و بجامه عيان ملبس نمود و ايشان را در نهان و آشكار گزيده نمود و از آنها خواست كه در وظيفه بندگي بسوي او شتاب گيرند و با وجوه و وسائطي كه نزد خود داشت آنها را پذيرا شد . پس همگي شتابان و با اشتياق رو بسوي او نمودند و با سرعت بجانب او شتافتند ، حتي كوهها كه تو ميپنداري جامدند و حال آنكه همچون ابر ميگذرند ، پس همگي بتمامي خود ولو از پشت حجاب متوجه او شدند و نفوس آنها با ساطع شدن انوار او فاني و اعيان آنها در مقابل درخشش اسرار او مضمحل گرديد تا اغيار و بيگانگان رنگ باخته و نورها برتافت و خانهها آبادان شد و پادشاه قاهر جبار آشكار گرديد . و آن آفريدگان در اجابت اين دعوت بعضي پيشرو بودند و بسبقت خود بر ديگران برتري يافتند و بعضي لاحق كه بتناسب [ص 6] رتبه خود در مرتبه پائينتر افتادند .
پس دوباره ايشان را در مشهد اقتران و موقف امتحان واداشت و سابقان را به عدل خود گزين فرمود و بواسطه آنها با لاحقان مخاطبه نمود و درها را بر آنان گشود و از وراء حجاب با ايشان همسخن گرديد . پس آن حجاب را در همه عوالم خود در ادا كردن و رساندن قائم مقام خود قرار داد چون چشمها خدا را نميديد و در فكرها نميگنجيد و گمانهاي غامض ( عقلها ) در مراتب پنهان او را ممثل نمينمود ، پس آنها را دعوت فرمود بآنچه كه دعوت نمود از توحيد ، و اقرار به پيغمبر مجيد ، و اعتراف به ولي حميد ، و مأوي گرفتن در پناه ركن شديد ، پس مطيع و منقاد او شدند همچون انقياد عبيد ، و تسليم امر او گشتند تسليم شدن شخص تنها و فريد ، چون عيان آنها به همان تسليم مستقر گرديد ، و كيان و بودن ايشان با همان اذعان محقق گرديد . آنگاه ايشان را باقرار به نقباي مؤتمنين و نجباي ممتحنين دعوت نمود و در اينجا بود كه كينهها هيجان كرد و امراض شدت نمود و اختلاف آمد و ايتلاف برچيده شد و وصفها گونهگون و مصاف تنگ گرديد . و در اين ميانه بعضي اقرار نموده و باقرار خود فائز شدند و بعضي انكار كردند و زيانكار گرديدند ، تسليم فروتنان سبب رفعت آنها شد و جماعتي تكبر كردند و خواستند بزرگي بر خود ببندند ، و باين واسطه پست شدند . پس نه آنكه اطاعت كرد از هدايت و قدرت بخشيدن او بينياز بود و نه آنكه عصيان نمود بدون مدد و قوت دادن او كاري كرد . هر دو چشم [ص 7] را بر آنها گشود ( كه خير و شر را ببينند ) و به دو طريق نيك و بد هدايتشان فرمود و دو كون را مسخر ايشان نمود و هر دو نوع اراده را در اختيار آنان گذاشت و با دو دست نگاهشان داشت تا بدكاران را بواسطه عمل خودشان جزا دهد ، و نيكوكاران را بجهت نيكيهائي كه خود نمودهاند پاداش نيك عنايت فرمايد . پس هر كس ترقي نمود ببالا بردن و احسان او بود ، و هر كس فرود آمد به ارخاء و رها كردن و خذلان او ، هر دو فرقه را نعمت داد و بر هر دو گروه كرامت و بخشش فرمود ، پس جماعتي فيض و مددهاي او را در راه محبت او - كه بآن هدايت كرده بود - بكار بستند و گروهي نعمتهاي او را در طرق گمراهي و ضلالت - كه نشان داده بود - صرف نمودند .
و سلام و درود بر محمد ( ص ) كه برانگيخته از قطب و اصل بالاست و پيش از هر موجودي خلق شده خواه زمين باشد يا آسمان ، در ذاتيت خود قائم باو است و در هويت از درك چشمها برتر آنكه ديدگان در تجلي او واله و مشاعر در ظهورش حيران ، در لجه بحر احديت غوطهور و بتجليات واحديت متجلي ، در كينونت احمدي ظاهر است و در صورت محمدي نزول فرموده ، بالاتر از آنست كه باوهام ادراك شود و برتر از آنكه عقلها بر او احاطه كنند متعالي از وصف واصفين و بزرگتر از آن است كه بتعريف و توصيف درآيد صلي الله عليه ابد الابدين و دهر الداهرين ، صلوة و درودي كه مورد رضاي او باشد و ادا و قضاي حق واجب او بر خلق .
[ص 8] و درود و سلام بر منتهاي كلام و غايت مقصود و مرام دورترين چيزي كه اشارات بر آن واقع ميشود و بالاترين چيزي كه از آن تعبير ميآورند عماي مطلق و ابهام حق غاية الغايات و نهاية النهايات سيد آقايان و قائد پيشروان ، قاهر قادر مالك غالب ، مطلوب هر طالب علي بن ابيطالب كه بقدر گنجايش مشرق و مغرب و بعدد هر شاهد و غائب صلوات خدا بر او باد .
و بر ساير مقامات و باقي علامات و آيات بينات اغصان شجره يگانگي و شاخههاي درخت سايهگستر علوي كه بر زمين عصمت فاطميه رستهاند ، ماههاي سال لاهوت و عدد ساعات ماهوت ، و حروف لا اله الا الله در ملكوت و ناسوت ، جهات اشارات و مواقع تعبيرات ، خاصه صاحب باطن ولايت و قيم عنوان و آيت ، آنكه عهدها را از براي آثار گرفته و ميثاقها را براي انوار مؤكد نموده ، ظاهركننده غيبها در شهود و مبين موجد در وجود ، آنكه براي نور اثبات عما نمايد و ممدوح به ثنا را در ثنا نمايد ، كسي كه علل را در معلولات نهاده و سمات مبدأ را در غايات جا داده ، غالب قاهر قادر مقتدر قائم غايب منتظر عجل الله فرجه و سهل مخرجه و اذهب بضياء وجهه الظلام و كشف بضوء بريق سيفه غياهب الطغام و رفع بظهوره الفتن و قشع ببروزه سحائب المحن آمين رب العالمين .
و درود و سلام بر عناصر عباد و اركان بلاد و اشرف اوتاد باد تا روز تناد ، و بر سادات هداة و قائدين رعاة و مدافعين حمايتكننده كه عهد [ص 9] و ميثاقها را براي ايشان گرفتهاند و قائمين در مقام معبودند صاحبان لواها و نشانهها و آبادكنندگان ديار و برطرفكنندگان اكدار و برچينندگان اغيار صلوات الله عليهم في الاعلان و الاسرار .
و لعنت خداوند بر طواغيت زمان و فراعنه روزگار و ساليان و ناصبين عداوت با هاديان و بزرگان خاصه اصول ناپايدار ايشان و عناصر خبيث آنان لات و عزي و آن منات ثالثه اخري باد مادام كه آسمان بر فراز زمين است و نور برطرفكننده گمراهي .
و بعد چنين گويد بنده اثيم كريم بن ابراهيم كه باعث بر تحرير اين رقوم مسطرات و مرتب نمودن اين حروف و كلمات ، نفي تحريف بعض غلوكنندگان است و بخود بستن جمعي از باطلگويان و تأويل كردن جماعتي از جاهلان و برچيدن غائله قومي از بدعتگذاران كه در سنه هزار و دويست و شصت و يك از هجرت خاتم پيغمبران كه صلوات جمله مصلين بر او و خاندانش باد پيدا شدند . و آن قضيه اين بود كه پس از غيبوبت بدر هدي ● و افول آفتاب تقوي و شكست ركني از اركان دين و وقوع ثلمهاي در اسلام و مسلمين كه در فقدان او آسمانهاي بالا و زمينهاي سفلي و وحوش ارض و مرغان هوا گريستند [ص 10] و اركان عرش تا زمين متزلزل گشت و قصدم اشاره به وفات سيد سند و عالم بزرگ معتمد است صاحب ركن رابع و ضياء لامع و نور ساطع و علم فائق و هادي و مبين راه حق يعني سيد قمقام و علم اعلام و حكم حكام و منتهاي مقصود و مرام بزرگواري كه از هر سو براي زيارت او بار ميبستند و مردمان از هر طرف وارد بر او ميشدند يعني عالم بزرگوار افتخار بزرگان و اعاظم و شرف اعالي و افاخم مفخر آل هاشم سيد سند سيدنا و مولانا السيد كاظم اجل الله شأنه و انار في العالمين برهانه .
و از فقدان آن بزرگوار در نظام امور خلل افتاد و باعراض او اركان اسلام متزلزل گرديد و بوفات او پايه و تكيهگاه اعلام دچار شكست شد و ما ، در صدمه محنتها و احاطه دشمنان و غلبه لئام و استيلاي طغام و تاريكيهائي فراگير واقع شديم ، و اين قضيه آزمايشي بود از خداوند عالم براي آنها كه از روي ترس يا طمع منقاد امر آن بزرگوار شده بودند و امتحاني از خداي جل شأنه براي منافقيني كه بدون ميل باطني اظهار تسليم مينمودند . و از طرفي خدا ميخواست كينههاي پنهان در سينهها را آشكار كند و اراده لطيف خبير بر آن بود كه حقدهاي مخفي و شرارتها را برملا سازد و نفوس و بواطن گنگ را بسخن آورد - عظيم قدرتي دارد خداوند - و بالاخره خدائي كه سخت قوتمند است ميخواست كه آنچه در دلها كامن و پنهان است آشكار شود چرا كه آن بزرگوار اجل الله شأنه و انار برهانه مجمع فضائل بود و معدن [ص 11] خصلتهاي نيك بدان پايه كه در علم دريائي بيساحل و بحري عميق بود كه با او كسي برابري نميكرد و در جود ابري پرباران و بحري با آب فراوان ، و در كرم محاسن و اخلاق ، يگانه دوران و در حسن جوار بهترين روزگار ، و در سير و آداب بيهمتا ، و در سياست چنان بود كه گفتي حقيقت رياست است و در صحبت اصحاب از اشرف اطياب ، باري او چنان بود كه شاعر گفته است :
لو جئته لرأيت الناس في رجل و الدهر في ساعة و الارض في دار
و در نتيجه همين صفات بود كه از هر طرف بسوي او بار بستند و مردم به نزد او شتافتند و اهل اقاليم و آفاق به جانب او ساير ، و نفوس همچون تشنگان واله و مشتاق ، مجذوب او شدند و هريك ، از بارانهاي فضل او رحمت ميجست و طالب نعمتهاي جاريه او بود . پس يكي بطمع دنياي او پيش او ميآمد و يكي بواسطه ادبي كه او را خوش آمده بود و يكي بطمع علومي كه داشت و ديگري از خوف جرائم خود بدرگاه او پناه ميجست ، يكي بطلب آلاء و نعمتها مجاور او ميشد و يكي علوم او را ميخواست كه چون بوطن برگردد آقاي قوم خود شود ، و ديگري براي تحصيل علم سياست مراقب سلوك او بود تا زمينه رياست موجود در نفس خود را كامل كند ، و بعضي باو اظهار اخلاص ميكردند كه علم اكسير بياموزند و در حالي كه سلطنتي يافتهاند بسوي اهل خود شتاب گيرند و بعضي از او علم اعداد و حروف ميخواستند كه قادر بر تصرفاتي كه بواسطه آن حاصل ميشود [ص 12] باشند ، و بعضي هم بسبب ترس از خدا با اعراض از دنياي خود و بطلب تعمير آخرت در حاليكه هواي خود را ترك نموده و رضاي او را ترجيح داده بودند نزد آن بزرگوار آمدند و هكذا هريك براي خود خيالي داشتند و خداجو در ميانه آنها كم بود و آن بزرگوار اجل الله شأنه بجهت امتثال امر پروردگار كه فرموده است : هذا عطاؤنا فامنن او امسك بغير حساب . در راه خدا از هر بابي انفاق مينمود چرا كه ميدانست خزائن پروردگار وهاب تمامي ندارد ، علم از هر جانبش جاري و از ابرهاي وجودش كرامت ميباريد و باعلا صوت خود بطور آشكار ندا ميداد كه ، كلا نمد هؤلاء و هؤلاء من عطاء ربك و ماكان عطاء ربك محظورا .
فراحتا الدهر من فضفاض جودهم مملوءتان و ما للفيض تعطيل
يعني هر دو دست روزگار از رحمت پربخشش ايشان لبريزند و فيض تعطيلي ندارد .
پس رودهائي جاري شد هريك بقدر وسعت خود و هر كسي بحسب استعدادش فيض برد و هيچكدام نااميد برنگشتند و هيچ طالبي از نزد او خاسر باز نيامد پس كيل را بعدل پرداخت و از ظلم و انحراف دوري ميجست تا آنكه خدايش براي خود خواست و او را بخواند و او نيز دعوت پروردگار را لبيك گفت .
آنگاه خداي سبحانه چنين اراده فرمود كه سنت پيشينيان و محنت گذشتگان را در اصحاب او جاري فرمايد چنانكه فرموده است : [ص 13] بسم الله الرحمن الرحيم الم احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لايفتنون و لقد فتنا الذين من قبلهم فليعلمن الله الذين صدقوا و ليعلمن الكاذبين . پس چون كه سائلي از او در مورد خليفه و جانشينش پرسيد خداوند زبان او را باين فرمايش جاري فرمود كه : لله امر هو بالغه . و گاهي نيز كه بعض مسلمين در اينمورد از آن جناب استعلام و استشاره نموده بودند بامري هم اشاره فرموده بود ليهلك من هلك عن بينة و يحيي من حي عن بينة .
باري پس چون جوار رب و مولاي خود را برگزيد و ملاذ بعد از او از دوستانش پنهان ماند و ندانستند كه پناه و مقصودشان كيست و پس از او مفر و مرجع آنها كدام است ، هر گروه و قومي براي خود مرجع و مفزعي گرفتند و جمعي از ايشان در اقاليم و بلدان پراكنده شدند و گروهي در بيابانها يا آباديها متفرق گشتند و در باديهها و كويرها و صحراها و ديار گوناگون سرگردان شدند تا آنكه جمعي از آنان در شيراز فرود آمدند و خواستند كه براي خودشان عزت و جلالي درست كنند پس فكركننده ايشان فكري و تدبيري انديشيد و آن تدبير هرچه بود بالاخره بقتل او انجاميد بهر حال كه در اوضاع نظري كرده و بخيال خود عاقبت كار را سنجيده و ( از پذيرفتن حق ) استكبار كرد و طالب رياست گشت و آنرا ترجيح داد و گمان كرد كه علمي دارد بالاتر از ديگران پس از پروردگار خود معرض و روگردان شده و گفت كه من ذكر اكبر و نور انور و ضياء ازهر و باب قائم منتظر [ص 14] هستم و براي آنان كتابي درست كرد كه سورههايي داشت و بآن بر كتاب حميد و فرقان مجيد خداوند افتخار نمود و با آن مسابقه گذاشت و گفت كتاب جديدي بر من وحي شده و صحيفهاي براي آنها ساخت كه با زبور آل رسول امين عليهم صلوات الله ابد الابدين معارضه نمايد ● و خطبههايي سر هم نمود كه با آنها با خطب اميرالمؤمنين عليه صلوات المصلين مقابله نمايد و بنا بر آنچه از او نقل ميكنند خيال ميكرد كه ديگر ظهوري براي قائم منتظر نيست بلكه خروج او بشعاع و اثر است .
باري پس از آن ، قوم خود را در اطراف بلاد پراكنده نمود كه مردم را خبر كنند پس در شهرها متفرق شدند و باطراف ايران و عراق سفر كردند و اين فتنه را به همه جا رساندند و در گوشها داخل نمودند و مردم را به بيعت او فرا خواندند با اين گمان كه همه خلق بمنزله رعيت و شيعه او هستند . پس يكبار ميگفتند ماه محرم بعراق ميآيد و داخل حرم ميشود در حاليكه شمشيرش را بر شانه خود گذاشته دعوت به قائد و سائق خود ميكند و از حول ضريح با نداي تكبير بيرون ميآيد كه قلب قريح را مداوا كند . و با روم جنگ خواهد كرد و همه آنها را خواهد كشت . و يكبار ميگفتند كه قرار بر روز نوروز است كه در آن روز ظاهر ميشود پس ، از مردم خواستند كه بسوي عراق بروند و به ميقات روز تلاقي برسند و مردم هم حركت كردند كانهم حمر [ص 15] مستنفرة فرت من قسورة ، و بدون الزام و اجباري بسوي عراق شتافتند و هريك بتبع پيشين ملحق باو شدند همچون گوسفنداني كه در پي هم از جوبي بپرند لا لامر الله يعقلون و لا من اوليائه يقبلون حكمة بالغة فماتغن النذر و بر بطلان آنها همين ترا بس كه عوام تسليم آنها را نمودند و اگر علم داشتند ميفهميدند كه خدا وصف آنها را در كتاب خود آورده و فرموده : ان هم الا كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون و خدا هر جا ذكر اكثريت را نموده آنها را ببدتر و پستتر ذكري مذكور فرموده و در هر تنزيل و تاويلي مدح قليل را نموده و روشن است كه :
بغاث الطير اكثرها فراخا و ام الصقر مقلاة نزور
و چون بعض ميانحالان ديدند كه جهال جمع شدهاند و اهل باطل گرد اين مبطلين را گرفتهاند مردد شدند و بشك افتادند تا سرانجام خائب و خاسر شدند و ايشان را باين حالت نيانداخت مگر طبيعت نفس كه از جمعيت زياد آرامش مييابد و از كم وحشت ميكند چونكه در كثرت و تحديد آفريده شده و با معني واحد فريد در تضاد است و حضرت امير عليه السلام هم فرموده است : هرگز در طريق حق كمي اهلش ترا بوحشت نياندازد چرا كه مردم بر سر سفرهاي جمع شدهاند كه سيري آن كم و گرسنگي آن طويل است . پس بواسطه اين شهرتها و خبرها سخنها درباره ايشان زياد شد و لغو و باطل آنها در مجالس و محافل شهرت گرفت و اهالي شهرها درباره آنها بيكديگر نامه نوشتند و در هر خرابه و آبادي نشستند و به صحبت در قضيه اينان پرداختند و اين [ص 16] قبيل مردم در واقع سفله و نادانانند ، و هر كس صدايي بلند ميكند جمعي تابع او ميشوند . سعي هاديان را ضايع كردند چنانكه گفتي جديد الاسلامند و تازه ايمان آوردهاند و كورند و طرق و شوارع اسلام را نميبينند ، و كرند و يادآوري كتب و شرايع اسلام را نميشنوند به ستون محكمي از آن ملتجي نشده و به ولي شاهدي از آن پناه نجستهاند ، و حكايت اينها در اين معني حكايت بنياسرائيل و گوساله است كه موسي رفت تا اثري بياورد و هرون مستضعف مضطر را در ميان آنها نهاد پس او را ترك كردند و گوساله را خداي اكبر گرفتند و در اين حكايت تذكري است و ميتوان از آن عبرت گرفت .
و چون كار باينجا رسيد متذكر خبري شدم كه در احاديث سادات بشر عليهم صلوات الله الملك الاكبر درباره وجوب امر بمعروف و نهي از منكر وارد شده و آن اينست كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود : هرگاه در امت من بدعتها ظاهر شد پس عالم علم خود را ظاهر كند و هر عالمي كه چنين نكند لعنت خدا بر او باد . و حضرت صادق عليه السلام از آباء خود از اميرالمؤمنين عليه السلام روايت ميكند كه فرمود : عالمي كه علم خود را كتمان كند مبعوث ميشود در حاليكه از همه اهل قيامت گند رائحه او بيشتر است و همه جنبندگان زمين او را لعنت ميكنند . و از آن بزرگواران مروي است كه فرمودند : هرگاه بدعتها ظاهر شد بر عالم است كه علم خود را آشكار كند كه اگر نكند نور ايمان از او سلب ميشود .
[ص 17] پس با ياد آوردن اين اخبار چنين ديدم كه حفظ دين و صيانت ايمان مؤمنين از طريق نفي تحريف غلوكنندگان و بخود بستن باطلگويان و تأويل و تفسير جاهلان از اشرف شرايع دين و در شرع مبين نيكوتر عملي است و در اين كار از پروردگار عالميان نيز استخاره نمودم و از او اميد دارم كه اين عبارات را سبب باز شدن چشم اهل تقوا و تذكره و يادآوري براي آنها كه عبرت ميگيرند قرار دهد ، و ما را باين واسطه از مدافعان ناموس سيد انبيا و دفعكنندگان از حرم برتر اوصيا و از حاميان حريم ائمه طاهرين عليهم صلوات المصلين ابد الابدين و دهر الداهرين قرار دهد و نام اين كتاب را « ازهاق الباطل » گذاردم و آنرا به سه باب قسمت نمودم .
در اينكه قرآن كلام صدقي است بينظير و نور حقي است بيعديل ، و هركه معتقد باشد كه ميتواند مثل قرآن بياورد بيشك كافر و در بيابانهاي هلاكت رهسپار و ساير است ، و ذكر مطالبي كه مربوط باين معاني ميشود و در اين باب چند فصل است .
در بيان معني دو اصطلاح - كلام - و - معني - است و مراتب آن دو .
بدان كه كلام بقول مطلق تنزل عالي است و ظهور او در رتبه داني پس هر عالي نسبت به پائينتر خود غيب و معني است و هر داني نسبت به بالاتر خود شهود و صورت شمرده ميشود بجهاتي كه پوشيده نيست . و روشن است كه شهاده بر طبق غيب است و معني مطابق صورت و هيچ صورتي نيست مگر آنكه از معنيي نازل شده چونكه طفره ● باطل است ، و هيچ معني نيست مگر آنكه به صورتي ظاهر شده چون ظهوري نيست مگر به كثرت ، و معني در لفظ مثل روح است در جسد ، و در حقيقت لفظ روحي است مجسم و معني جسمي است كه روحاني شده [ص 19] و اختلاف مرتبه الفاظ و معاني بجهت همين است و به همين سبب امر آن دو اضافي شده كه هريك بسته بديگري هستند پس هر لفظي معنيي است كه پائين آمده و هر معني لفظي است كه بالا رفته .
و شايد از اين مقدمه دانسته باشي كه منتهاي وجود معاني تا عالم عقول است و منتهاي الفاظ عالم نفوس بدليل آن حقيقت كه همگان بر صحت آن يكزبانند كه عقل اول ما خلق الله است پس فوق آن معني نيست پس آن معني معاني است و غاية غايات و منتهاي نهايات و مبدأ موجودات و اول مخلوقات پس آن آخر معاني است و اول آنها . و چون نفس ، اول تنزل و ظهور عقل به صورتها ، شد اول و آخر الفاظ گرديد ، پس عقل باطن همه باطنها است و بالاتر از آن باطني نيست و جسم ظاهر است و پائينتر از آن ديگر ظاهري نيست مگر آنچه بطور ظاهر ظاهر در آن تصرف شود كه آن از مقصود ما خارج است و از عقل تا لفظ جسماني خزائني هست كه كلام از آنها فرود آمده و اين لفظ جسماني ، آخري مقامات است . و سخن هر گوينده از نفس او برميخيزد و درجه بدرجه پائين ميآيد تا به عرش قلب او ميرسد پس به شمس دل او فرود ميآيد و از آنجا نازل به افلاك صدر و دماغ او ميشود و از آنجا به زمين دماغ او پس نخاع و اعصاب از آن ميگيرند و سپس عضلات از آنها گرفته در عضو به گوشت و استخوان ميرسانند آنگاه فك و زبان و دندانها و ريه سخن را ميگويند پس اين نطق پائين بر صورت و هيئت نفس بالاست پس منطوق ، نفسي است جسماني و [ص 20] نفس منطوقي است دهري نفساني و از اينرو است كه هر كلامي دليل عقل گوينده آن شده و هر كلامي بر حسب علم گوينده آن نازل ميشود پس كلام خداي سبحانه بعلم خدا نازل ميشود چنانكه فرموده : ام يقولون افتريه قل فأتوا بعشر سور مثله مفتريات و ادعوا من استطعتم من دون الله ان كنتم صادقين فان لميستجيبوا لكم فاعلموا انما انزل بعلم الله و ان لا اله الا هو فهل انتم مسلمون . يعني يا ميگويند اين را افترا بسته بگو پس شما اگر راست ميگوئيد ده سوره مثل آن بياوريد به افترا و هركه را توانستيد غير از خدا بخوانيد ( كه كمك كند ) پس اگر استجابت ننمودند بدانيد كه هرآينه ( اين كتاب ) به علم خدا نازل شده و اينكه خدائي نيست مگر او پس آيا شما اسلام ميآوريد ؟
و كلام غير خدا هم از بالاترين تا پائينترين مراتب او به علم آن شخص نازل ميشود بهمان ادله كه دانستي و همانگونه كه فهميدي ، و باين سبب انبيا و رسل در موقع تبليغ با امتهاي خود بقدر عقلهاي آنها سخن گفتند . چنانكه از پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت شده كه فرمود : ما جماعت پيغمبران با مردم بقدر عقول آنها سخن ميگوئيم . و سر اين مطلب آن است كه انبيا به رتبه امتهاي خود پائين آمدند تا چشمها و بصيرتها ايشان را درك نمايد و خواطر افكار بر آنها محيط شود و فهمهاي لطيف و نازك بتواند در مراتب پنهان آنها را ممثل كند . پس در عالم عقول به عقلهاي خود ظاهر شدند و در ارواح به روحهاي خود و در نفوس به نفوس خويش و در طبايع به طبعها و در مواد به مادهها و [ص 21] در اجسام به جسم خود ظاهر گرديدند و گوينده ايشان گفت كه : انما انا بشر مثلكم يعني هرآينه من بشري هستم مثل شما .
پس آنكه با امتها سخن ميگفت ، و باو گوش ميدادند و صدايش را ميشنيدند و شخص او را ميديدند ، او همان بود كه به رتبه آنها فرود آمده و بصورت آنها مصور شده بود و بر حسب عقول آنها سخن ميگفت . پس آخر بواطن معاني مطالبي كه بآنها شنوانيد عقل آنها بود ، چنانكه ظاهر آنچه بآنها شنواند لفظ آنها بود ، پس مطلبي نيست كه يكي از افراد آن امم بشنود مگر آنكه رسيدن بآن و نظر در آن براي او ممكن است و ميتواند كه به ظاهر و پنهان آن احاطه پيدا كند يعني بر حسب آنچه كه آن گوينده كه با او سخن ميگويد اراده نموده و خواسته است كه آن شخص ، از گفته او چنين بفهمد نه غير او .
و چونكه انبيا مراتبي بالاتر از امتها دارند تا آنجا كه افئده امم از شعاع اجسام آنها خلق شده ● ، و بالاتر از اجسام خود هم ، هريك بر حسب رتبه مراتبي دارند پس در آنمراتب براي الفاظ ايشان معاني مخصوص به خودشان وجود دارد كه احدي در فهم آن معاني شريك ايشان نيست چون هيچ چيز از مبدأ خود بالاتر نميرود و از حد و مقام خود نميگذرد و منتهاي مراتب امتها در درك معاني عقل آنها است و در [ص 22] درك حقايق فؤاد ايشان كه آن فؤاد از شعاع اجسام و اثر ظواهر انبيا است و شعاع به رتبه منير ، و اثر به مقام مؤثر نميرسد پس درك آن معنيها كه مخصوص انبياست براي امتها ممتنع است . و براي انبيا آن معنيها كه مخصوص آنها است داراي ظاهر و باطن و باطن باطن است تا هفت بطن كه انبياء و رسل در دانستن آنها بر يكديگر برتري ميجويند و جز خودشان كسي عالم به آنها نيست .
و بهمين ترتيب محمد و آلمحمد عليهم السلام هم معاني مخصوصهاي اراده ميكنند بر حسب مراتب و مقامات خودشان از جسم شريف آنها گرفته تا عقل لطيف ايشان و هيچيك از انبياء را نميرسد كه درك يك معني از اين معاني را بنمايند چونكه افئده آنها از شعاع جسم فاطمه است صلوات الله عليها و ، الرجال قوامون علي النساء بما فضل الله بعضهم علي بعض يعني و مردان بر زنان اميرند بجهت تفضيلي كه خدا داده است بعضي را بر بعضي و هيچ چيز از مبدأ خود فراتر نرود و به موجد خود محيط نشود پس آن معاني مخصوص آن بزرگواران است صلوات الله عليهم و بحسب مقامات خود در اطلاع بر آن معاني بر يكديگر تفاضل دارند .
پس كلمهاي كه پيغمبر صلي الله عليه و آله بآن تكلم كند مثلا بفرمايد خلق الله الماء طهورا لاينجسه شيء الا ما غير لونه او ريحه او طعمه . يعني آفريد خدا آب را پاك و پاككننده چيزي آن را نجس نميكند مگر آنچه كه تغيير دهد رنگ آن يا بوي آن يا طعم آن را . آن حضرت [ص 23] ( ص ) از اين كلمات معاني را قصد ميكند كه رعيت ميتوانند آنها را درك نموده و بآنها احاطه نمايند . و همچنين معاني را قصد ميكند كه انبياء و رسل ميتوانند آنها را درك كنند و پائينتر از ايشان كسي از رعيت مطلع بر آن معاني نميشود . و نيز معاني را منظور دارد كه مخصوص خود آن بزرگوار و آل او است صلوات الله عليهم و درك و اطلاع بر آنها براي انبياء و رسل ميسر نيست .
اما سخنان پروردگار سبحانه معاني دارد كه مؤمنين آنها را ميفهمند هريك بر حسب مقام خود و معاني دارد كه انبياء و رسل بر حسب درجاتشان ميفهمند و معاني كه محمد و آلمحمد سلام الله عليهم ميفهمند و معاني كه در علم امكاني پروردگار سبحانه هست كه هنوز بعالم اكوان نيامده و پيغمبر ( ص ) را امر باستزاده از همان معاني ميفرمايد و ميفرمايد كه بگو رب زدني علما يعني خدايا علم مرا زياد كن و آن حضرت صلوات الله عليه آن بآن از آن علم زياد مينمود و آن غايت و نهايتي ندارد و همان است كه خدا ( در قدسي ) بآن اشاره ميفرمايد كه : كلما وضعت لهم علما رفعت لهم حلما ليس لمحبتي غاية و لا نهاية . يعني هرچه علم بايشان بدهم عقل ايشان را زياده كردهام محبت من پايان و انتها ندارد . و از همان علم در هر شب قدر و شب جمعه و در هر ساعت و حين بر ايشان افزوده ميشود چنانكه از حضرت ابوجعفر عليه السلام روايت شده در حديث طولاني كه فرمود : هرآينه رسول خدا صلي الله عليه و آله چون در معراج سير داده شد هبوط [ص 24] نفرمود تا آنكه خداي جل ذكره علم آنچه را كه بوده و آنچه را كه خواهد بود بآن بزرگوار آموخت و اين علم بيشتر آن بطور مجمل بود و تفسير آنچه كه مجملا دانسته بود در شب قدر ميآمد و حضرت علي بن ابيطالب عليه السلام هم بهمين طور دانست مجمل علم را و تفسير آن در شب قدر بآن حضرت ميرسيد همانطور كه علم رسول خدا صلي الله عليه و آله بود ، الخبر . و از مفضل روايت شده كه ميگويد روزي حضرت صادق عليه السلام به من فرمود ، و معمول ايشان نبود كه مرا به كنيه صدا كنند لكن آن روز فرمودند : يا باعبدالله عرض كردم لبيك فدايت گردم فرمودند هرآينه ما در هر شب جمعه سروري داريم عرض كردم خدا بر شما زياد كند آن سرور چيست فرمودند هرآينه چون شب جمعه شود رسول خدا به عرش تشريف آورد و ائمه همراه او باشند و ما همراه ايشان پس ارواح ما به بدنهايمان بازنميگردد مگر با علمي كه استفاده كردهايم و اگر اينطور نبود آنچه نزد ما هست تمام ميشد . و از ابوبصير است كه گفت از حضرت صادق عليه السلام شنيدم كه ميفرمود : هرآينه بر ما شب و روز زياد ميشود و اگر زياد نكنيم آنچه نزد ماست تمام ميشود . و در مورد اين معاني اخبار زيادي رسيده و ما بهمين مختصر اكتفا كرديم كه طولاني نشود .
و شك نيست كه آنچه آن بزرگواران ميافزايند از حوادث گذشته و آينده نيست چون همه اينها نزد آن بزرگواران مثل قاب گردوئي است كه در دست يكي از ما باشد بلكه آنچه بر آنها زياد ميشود از قبيل آن [ص 25] علوم الهي است كه هنوز از عرصه امكان به عرصه اكوان نيامده و همانطور كه در مراتب علوم محمد و آلمحمد صلوات الله عليهم اجمعين و علوم انبيا و علوم مؤمنين ذكر كرديم علم خداي سبحانه هم مراتبي دارد كه ادناي آن امكان است كه مقام الكتاب باشد و لوح محفوظ و در پي آن علم اجل كه بالاي آن است و بعد علم اذن و علم امضاء و علم قدر و علم اراده و علم مشيت و اين هفت ، شؤن علم واحديت ميباشند و بالاتر از آن و متصل بآن علم احديت است پس علم الوهيت پس علم هويت پس علم ذات و اين علوم دوازدهگانه از چيزهائي است كه مخصوص خداي اكبر است و احاطه بآن در حد بشر نيست . و همين علوم است كه خداوند در كتاب عزيز خود بآنها اشاره ميفرمايد و ميفرمايد : ان الله عنده علم الساعة و ينزل الغيث و يعلم ما في الارحام و ماتدري نفس ماذا تكسب غدا و ماتدري نفس باي ارض تموت ان الله عليم خبير . يعني هرآينه خداوند نزد او است علم ساعت و باران را فرو ميفرستد و ميداند آنچه را كه در ارحام است و هيچ نفسي نميداند كه فردا چه كسب ميكند و هيچ نفسي نميداند در كدام زمين ميميرد بدرستيكه خدا عليم و خبير است .
اما آنكه فرموده « هرآينه خداوند نزد او است علم ساعت » پس ساعت در ظاهر روز قيامت است اسم آن را ساعت گذاردهاند چون آن واحدي است كلمح بالبصر او هو اقرب ، و معادي كه عين مبدأ است همان است اسم آن را ساعت گذارده كه شامل مبدأ و معاد هر دو [ص 26] بشود و مقصود از آن همه مقامات پنجگانه توحيدي است از ذات تا واحديت چون مراد از اين ذات غير از ذات قديم است و قصد از آن ، مبدأ مبادي است و ذات ذوات و تمامي آن علوم هفتگانه ، پس ساعت همه آنها است چون محضر كل است من حيث المجموع پس آن ساعتي است لاهوتي كه آن دومي هرگز ندارد بلكه ساعت و آني است واحد نه غايتي دارد و نه نهايتي و نه براي آن ساعت دومي فرا ميرسد و اين علم در نزد خداوند است و احدي جز او مطلع بر آن نميشود .
و آنكه فرموده « و ينزل الغيث » مقصود باران وجود راجح است كه از سحاب رحمت ميبارد پس به انزال اشاره به علم مشيت و اراده و قدر و قضا و امضاء و اذن و اجل و كتاب فرموده چرا كه خداي سبحانه بمشيت خود چهار جزء از رطوبات رحمت گرفت و يك جزء هم باراده خود از يبوست آن برداشت و به تقدير خود تعفين نموده بقضاي خود آن دو را بصورت ابري كه سوق داده ميشد عقد فرمود و آن را متراكم نموده بامضاء خود آن را باراند و باذن خود از هر حالتي بحالت ديگر نقل داد و با اجل خود در هر مقامي نگاه داشت و به كتاب خود بر ارض امكان افكند و باين قول خود كه فرمود ينزل الغيث همه اين مراتب و مقامات را بيان فرموده چرا كه در اينجا اشاره ميفرمايد كه علم تكوين وجود راجح ، همان انزال غيث است و در آيه ديگر چگونگي ايجاد غيث را تفصيل داده و قرآن بعض آن مفسر بعض ديگر [ص 27] است . ميفرمايد در آيهاي و هو الذي يرسل الرياح بشرا بين يدي رحمته حتي اذا اقلت سحابا ثقالا سقناه لبلد ميت فانزلنا به الماء فاخرجنا به من كل الثمرات كذلك نخرج الموتي لعلكم تذكرون يعني و او است كسي كه بادها را ميفرستد قبل از رحمت خود كه بشارتي باشند تا آنكه چون آن بادها ابرهاي پرباري را بردارند و حمل نمايند ميبارانيم آن را بر بلدي مرده پس با آن ابرها آب نازل ميكنيم و با آن از همه ثمرات بيرون ميآوريم باين ترتيب مردگان را خارج ميكنيم شايد كه شما متذكر شويد و ميفرمايد : ألمتر ان الله يزجي سحابا ثم يؤلف بينه ثم يجعله ركاما فتري الودق يخرج من خلاله يعني آيا نديدي كه خدا ابري را حركت ميدهد پس خلل و فرج آن را بهم نزديك گردانده آن را متراكم ميفرمايد پس ميبيني كه باران از خلال آن بيرون ميآيد .
اما دنباله آيه اول كه فرموده « و يعلم ما في الارحام » يعني و ميداند آنچه را كه در ارحام است مقصود ارحام قابليتهاي امكاني است كه نطفه آن غيث و باران در آنها نازل شده از صلب و ظهر زوج آنها كه همان مشيت باشد بقول مطلق پس خداي سبحانه آنچه را كه در ارحام قوابل امكانيه هست ميداند و غير او آنها را نميداند چون هنوز متكون نشدهاند و اين منتهاي قوس نزول است پس اول اين قوس پيدايش سحاب است و آخر آن اقتران بارحام و اختفاء در آنها و اين آخر تكون مقبول است .
[ص 28] پس بعداز آن خداي سبحانه قوس صعود و مراتب قابل را آغاز كرد و باين مرتبه اشاره ميفرمايد آنجا كه ميفرمايد « و ماتدري نفس ماذا تكسب غدا » يعني هيچ نفسي نميداند كه فردا چه چيزي كسب ميكند يعني نميداند هيچ نفسي از آن نفوس كه در ارحام حاصل گرديد بعد از آنكه نطفه غيث علقه شد و مضغه گرديد و با گوشت پوشانده شد و به خلق ديگر انشاء گرديد و جنيني شد صاحب نفس ناطقه قدسيه كه فردا در صعود چه كسب ميكند و مددهاي نازله از آسمان مشيت را چگونه قبول ميكند آيا بدائي نميشود و كارش تمام ميشود و بغايت و منتهاي خود ميرسد يا بدا ميشود و تمام و كامل نميگردد و اين علم هم از علم امكاني شمرده ميشود .
« و ماتدري نفس باي ارض تموت » يعني هيچ نفسي نميداند در كدام زمين ميميرد يعني هيچ نفسي از آن نفوس امكانيه نميداند كه در كدام زمين از زمينهاي قوابل صعودي ميميرد تا در زمين بالاتر از آن مبعوث شود چون آن نفس تا در زمين اجسام خود نميرد يعني بحسب خود آن اجسام ، در ارض مثال خود مبعوث نگردد و تا در ارض مثال خود نميرد در زمين مادهاش مبعوث نشود و هكذا پس هيچ نفسي نميداند كه در كدام زمين از زمينهاي اجسام خود در سيرش بسوي مثال خود و در كداميك از اراضي مثال خود در سير بسوي مادهاش و هكذا خواهد مرد و كسر و تفكيك بر آن واقع خواهد شد تا به صبغه ديگر ريخته شود در روز و ساعت خودش و قيام در زمين مبدأش و اين ندانستن [ص 29] بجهت سر بدا است و امضاء نشدن پس اين علم هم از مراتب قوابل امكاني است .
پس اين آيه همه مراتب نزول و صعود و مقبول و قابل امكاني و ساعت مهيمن بر همه مراتب از مبدأ تا منتهي را جمع نموده و هيچكس از اهل اكوان چيزي از اين علم را ندارد چون اكوان در آن وقت هنوز نبودهاند و علم آن مخصوص خداي سبحانه است و همان است كه خدا اشاره ميفرمايد و ميفرمايد : و لايحيطون بشيء من علمه الا بما شاء و محمد و آلمحمد ( ص ) از اين علم استزاده ميكنند و در هر آن و حين از اين علم بر آنها نازل ميشود و اين علم شريف از چيزهائي است كه خدا عالم بآن است ، و از قرآن اين مطالب را قصد ميكند و غير او از خلق كسي عالم باين علم نيست مگر بتعليم خاصي از خداي سبحانه . اما آنچه در عرصه اكوان است پيغمبر صلي الله عليه و آله و عترت آن حضرت عليهم السلام آنرا ميدانند چه مربوط به گذشته باشد چه آينده تا روز قيامت و اين مطلب در اخبار و آثار و ادعيه وارده از ائمه اطهار عليهم السلام مكرر آمده است . باري قصدم اين نبود كه در اين رساله از اين قبيل امور بنويسم و همينطور استطرادا و در سياق عبارت بر قلم من جاري شد .
پس هرگاه امر اينطور است كه كلام هر گوينده از مرتبه نفس او به آخر مقامات شهود او نازل ميشود و نميتواند كه بيشتر از آن از كلام خود قصد نمايد پس كلام مؤمنين ، اول آن ، نفوس ايشان است و آخر [ص 30] آن اعراض آنان و منتهاي معاني آن كلام عقلهاي ايشان است . و كلام انبياء ، اول آن نفوس ايشان و آخر آن اجسام آن بزرگواران است يعني در آنچه كه خاص خودشان است و الا در نظر اعم منتهاي سخن ايشان اجسام مؤمنين و اعراض آنان ميباشد . و كلام محمد و آلمحمد صلوات الله عليهم اول آن نفوس شريفه ايشان است و آخرش اجسام لطيفه آن بزرگواران يعني در آنچه مخصوص خودشان است و در اموري كه عموميت دارد آخر كلام ايشان اعراض مؤمنين است . و اول كلام خداي سبحانه نفس او است كه في الله و لله سنن خدا را برپا ميدارد و آخر آن امكان است در آنچه كه مخصوص او است و يا آخر آن اجسام مؤمنين و اعراض ايشان است در آنچه كه خدا خواسته بهر طور كه خواسته . و دانستي كه هر كلامي معني مادون خود و لفظ مافوق خود ميباشد نميبيني كه لفظ - اسم - كلمهاي است و زيد اسم است و مصداق خارجي زيد است و ذات او موصوف به مصداق پس با اين مطلب در امر خود دقت و تأمل كن تا بيان آن بتو برسد .
در اينكه چطور ميشود كلامي معجز باشد و مثل آن را كسي نتواند بياورد و فرق بين آن و آنچه كه معجز نيست .
بدان كه هر ظاهري باطن خاص خود را كه مناسب او است جذب ميكند بر حسب لطافت و غلظت و زيادي و كمي اعتدالي كه دارد پس هرچه كه در ظاهر معتدلتر و در تركيب محكمتر بوده و صفاي آن [ص 31] بيشتر باشد باطن بالاتر و شريفتر و لطيفتر و قويتر و معتدلتري را حكايت ميكند بر حسب درجهاي كه دارد و هرچه در اعتدال و تركيب ضعيفتر باشد و صفاي كمتري داشته باشد باطني پائينتر و پستتر و غليظتر و ضعيفتر را حكايت ميكند بر حسب مرتبهاش . و علت اين امر آن است كه ظاهر وعاء و ظرف باطن است و آئينه حكايتكننده آن و قابلي است كه جذب آن باطن را نموده و ايندو ناچار بايد با هم متناسب باشند .
پس هرگاه عناصر با هم مؤتلف شدند و اعتدالي در آنها پيدا شد قوي و صاف و معتدل ميشوند بطوري كه قابل جذب روح نباتي از مبدأ شده و حاكي و ظاهركننده آن گرديده و آثار روح نباتي از آنها ظاهر ميشود و منشأ افعال او ميگردند و اين مجموعه با اين درجه از اعتدال حكايت روح فلكي را نخواهد كرد و جاذب آن نميشود و آنرا اظهار نمينمايد چرا كه جواهر آن بسيار كثيف و بسايط آن غليظند بطوري كه از نفس فلكي منفعل نميشوند . و چون آن مجموعه لطيف گردد و رقيق و معتدل و صافي شود تا در صفا مساوي فلك قمر گردد روح فلكي را جذب كرده و آنرا بسوي خود پائين ميكشد پس حاكي صفات او ميشود و افعال او را از خود بروز ميدهد . پس تركيب اول معتدل بود و اگر نبود نفس نباتي كه مستعلي بر آن است از آن ظاهر نميشد و اين تركيب هم معتدل است كه اگر نبود نفس حيواني مستعلي بر آن ، از آن ظاهر نميشد جز آنكه جواهر اولي كثيف و غليظ بودند و [ص 32] مطاوعه از نفس فلكي نميكردند و جواهر تركيب دوم لطيف بودند و هكذا مادام كه آنقدر لطيف و صافي نشود كه مساوي فلك زهره شود روح آن هرگز از اين مجموعه پديدار نگردد اگر چه كه در حد ذات خود معتدل باشد چون علاوه بر اعتدال صفا هم بحسب هر مقام شرط است و بهمين ترتيب هرچه صاف و معتدلتر شود تا مساوي فلكي از افلاك گردد روح آن فلك در او ظاهر ميشود تا به صفا و اعتدال عرش رحمن شود كه عقل كلي او باو تعلق ميگيرد آن وقت باز صاف ميشود تا حدود و كثرات را از خود بيندازد چون قبول حد در هر چيزي بسبب كثافت او است كه باعث برد و سردي آن ميشود كه آن سردي خود مستلزم انقباض آن شيء است پس هرچه صافيتر شود برودت آن كم ميشود و هرچه برودت آن كم شود متسع ميشود و بهمين ترتيب برودت كم شده و اتساع زياد ميشود تا جائي كه سردي مضمحل و حكم آن باطل گردد پس شيء در اين موقع از حد كه لازمه برودت بود بيرون رفته و ديگر حدي براي آن فرض نميشود .
پس چون جواهر ، صاف و معتدل شدند و بغايت اعتدال رسيدند تا جائي كه برودتهائي كه لازمه تنگي و انقباض هستند فاني شوند آن جواهر متسع ميشوند تا از عرصه حد بيرون روند و مساوي جسم كلي و جسم مطلق شوند و ديگر از آن تجاوز ننمايند و در اين وقت فؤاد و نور پروردگار بآنها تعلق ميگيرد و داخل در متوسمين ميشوند . و هكذا كمكم در لطافت صعود ميكنند و اين بالا رفتن غايت و نهايتي ندارد و [ص 33] فرمايش خداوند هم در همين مطلب است كه فرموده : كلما وضعت لهم علما رفعت لهم حلما ليس لمحبتي غاية و لا نهاية . يعني هرچه علم بآنها دادم عقل و حلم ايشان را بالا ميبرم محبت من غايت و نهايتي ندارد . و محبت او عبارت از خلوص حبيب است و شدت فناء و اضمحلال او در محبوب و دوري از اغيار و بالا زدن استار و فرو رفتن در انوار . پس محبت عبارت از جذب شدن حاصل از صفاي حبيب است بسوي محبوب .
و بنا بر اين هرگاه اين عناصر معتدل شدند و نوع صفائي پيدا كردند مقتضي آن ميشوند كه روح جمادي بآنها تعلق گيرد و چون صفا و اعتدال آنها بيشتر شد روح نباتي بآنها متعلق ميشود و چون باز صفا و اعتدال آنها افزوده شد روح حيواني بآنها متعلق ميشود و چون صفا و اعتدال آنها زيادتر شد روح جني بآنها تعلق ميگيرد و همينطور باز اگر اعتدال و صفاي بيشتري پيدا كردند روح انسانيت بآنها متعلق ميشود و چون اعتدال و صفاي بيشتري كسب كردند روح نبوت بآنها تعلق ميگيرد و باز چون بر صفا و اعتدال بيفزايند حقيقت محمديه بآنها متعلق ميشود و باز هرگاه در صفا و اعتدال افزودند شيئا بعد شيء ترقي ميكنند و در سير الي الله انتها و نهايتي نيست و سيركننده ابدا ابدا باو نميرسد بلي هرگاه نعومت و لطافت و صفا و اعتدال آنها بيشتر شود مقامات و علامات و آيات و عنوانات بآنها تعلق ميگيرد تا جائي كه بر همه اينها زياد كنند و مجهول مطلق و عماي حق از آنها ظاهر شود و [ص 34] هكذا الي ما شاء الله .
پس در هر مرتبه و مقام ناچار بايد اعتدال و صفائي مناسب آن رتبه بهمان طورها كه اشاره كرديم داشته باشند و شايد از اين بيان فهميده باشي كه مراتب تصفيه تدريجي است و بعض آنها به بعض ديگري مرتبط و متصل است و طفره در آنها نيست و لامحاله بين هر دو مقام آنها برزخي است پس چون قابل مثلا از صفا و اعتدال انسان گذشت و هنوز به صفا و اعتدال انبياء نرسيده بين اين دو حالت لامحاله حالتي برزخي دارد و در اين حالت مقامي را حكايت ميكند كه از مقام انسان بالاتر و از مقام انبياء پائينتر است و با اين مقام برزخ بين انبيا و انسان ميشود چنانكه روايت شده نبوت و حكمت بر لقمان عرضه شد پس حكمت را پذيرفت و آن دو را بر داود عرضه كردند و او نبوت را پذيرفت . و اين برزخ در قابل وقتي پيدا ميشود كه مؤثر و اثر هر دو بظهور خود بر او نازل شوند از آن جهت كه كل شيء فيه معني كل شيء پس همه مراتب در هر چيزي ثابتند و هرچه شيء صفا پيدا كند و اعتدالش زياد شود سري كه در خود او نهفته بود از او ظاهر شده و آثار آن از او آشكار ميشود و معني نزول عالي در داني اين است چون عالي بذات خود تنزل به داني نميكند بلكه آن تنزل بظهور او است كه آن ظهور همان نفس داني است و باين جهت برزخ بين آن دو ممكن شده يعني بين دو مقام در يك مرتبه اگر چه كه در حقيقت بين اثر و مؤثر برزخي نيست ، پس بين هر دو رتبه از ادناي مراتب تا اعلا وجود [ص 35] برزخ ممكن است و اين برزخ همان است كه از آن به « راجح » تعبير ميآوريم يعني در هر مقامي بحسب خودش چون هر عالي نسبت به داني خود « واجب » است و هر داني نسبت به عالي خود « جايز » و از برزخ بين آن دو ، تعبير به راجح آوردهاند .