ما ذا الذي صدكم عنه فنعرفه ها ان بيعتكم من اعظم الفتن

يعني چه چيز است كه شما را از علي عليه السلام مانع شد بگوئيد تا بدانيم اينك اين بيعت شما از بزرگترين فتنه‌ها است و اگر بنا باشد كه عقد بيعت برضاي مسلمين يا بعض ايشان صحيح شود و از جانب خدا و رسول نباشد پس همان اجماعي كه بر اولي و دويمي شد بر ديگران هم شد بدون فرق پس لازم مي‌آيد كه دشمن رسول خدا صلي الله عليه و آله و طريد آن حضرت مثل مروان بن حكم جانشين و ولي امر آن حضرت باشد پس در اين باب ابوبكر و عمر را بر ديگران چه [ص 1332] مزيت است يكي ديگر از مثالب ابوبكر معزول كردن او است از ادا كردن ده آيه از سوره برائت بسوي مشركين زيرا كه اهليت از براي اقامه مراسم شرع نداشت و قائم بيك امر جزئي از تأديه احكام نميتوانست شد و معزول كردن او امري است كه جميع مفسران و ناقلان اخبار اجماع بر آن دارند پس طبري و بلادري و ترمذي و واقدي و شعبي و سدي و اعمش و سماك بن حرب و ثعلبي و واجدي و قرطي و قيثري و سمعاني و احمد بن حنبل و ابن‌اسحق و ابويعلي موصلي روايت كرده‌اند اين فقره را در كتب خود از عروة بن زبير و ابوهريرة و انس و ابورافع و ابن‌عمر و ابن‌عباس و لفظ روايت از ابن‌عباس است كه ميگويد لمانزل براءة من الله و رسوله الي تسع آيات انفذ النبي (ص) ابابكر الي مكة لادائها فنزل جبرئيل (ع) فقال انه لايؤديها الا انت او رجل منك فقال النبي صلي الله عليه و آله لامير المؤمنين اركب ناقتي العضباء و الحق ابابكر و خذ براءة من يده قال و لما رجع ابوبكر الي النبي (ص) جزع و قال يا رسول الله انك اهلتني لامر طالت الاعناق فيه فلما توجهت له رددتني عنه فقال (ص) الامين هبط علي عن الله تعالي انه لايؤدي عنك الا انت او رجل منك و علي مني و لايؤدي عني الا علي حاصل معني آنكه چون نازل شد براءة من الله تا نه آيه ببعد حضرت رسول (ص) ابوبكر را روانه مكه فرمود براي ادا كردن آن آيات پس جبرئيل نازل شد و عرض كرد اين آيات را كسي ادا نميكند مگر خود تو يا مردي كه از تو باشد پس حضرت پيغمبر (ص) به اميرالمؤمنين [ص 1333] عليه السلام فرمود بر ناقه عضباي من سوار شو و ابوبكر را برسان و برائه را از دست او بگير ميگويد و چون ابوبكر برگشت ترسان شد و عرض كرد يا رسول الله مرا اهليت دادي از براي امري كه گردنها بسوي آن كشيده بود و چون متوجه آن شدم مرا برگردانيدي حضرت فرمودند جبرئيل بر من نازل شد و از خداوند عالم چنين پيغام آورد كه از جانب تو ادا نميكند كسي مگر خود تو يا مردي كه از تو باشد و ادا نميكند از من مگر علي و در خبري وارد است كه حضرت امير عليه السلام بحضرت رسول (ص) عرض كرد انك خطيب و انا حديث السن همانا تو يا رسول الله خطيب و طليق اللساني و من تازه سن و جوانم حضرت رسول (ص) فرمود لا بد ان تذهب بها او اذهب بها ناچار يا بايد من اين آيات را ببرم يا تو ببري عرض كرد اما اذا كان كذلك فانا اذهب بها يا رسول الله (ص) اگر چنين است من آنها را ميبرم يا رسول الله حضرت فرمودند اذهب فسوف يثبت الله لسانك و يهدي قلبك برو كه زود باشد خدا زبان تو را ثابت فرمايد و قلب تو را هدايت كند و منقول است كه اهل موسم افسوس ميخوردند بر آن حضرت و نبود در ايشان كسي مگر آنكه آن حضرت پدر يا برادر يا خويش او را بقتل رسانيده بود پس خداوند عالم ايشان را از آن حضرت منع كرد و صحيح و سالم تنها بمدينه معاودت فرمود و رسول خدا (ص) آن حضرت را در روز اول ذي‌الحجه سال نهم هجرت روانه فرمود و آن حضرت در روز عرفه و روز عيد نحر آن آيات را بمردم [ص 1334] تبليغ فرمود و از تفسير ثعلبي منقول است در تفسير سوره برائت در ذيل اين آيه كه ميفرمايد براءة من الله و رسوله ميگويد و بالاسناد المتقدم قال حدثنا محمد بن اسحق و مجاهد و غيرهما نزلت في اهل مكة و ذلك ان رسول الله (ص) عاهد قريشا يوم الحديبية علي ان يضعوا الحرب عشر سنين يأمن فيها الناس و يكف بعضهم عن بعض فدخلت خزاعة في عهد رسول الله (ص) و دخلت بنوبكر في عهد قريش و كان مع هذا عهود بين رسول الله (ص) و بين قبائل من العرب خصائص فعدت بنوبكر علي خزاعة فقتلت منها و وفدتهم قريش بالسلاح فلما تظاهر بنوبكر و قريش علي خزاعة و نقضت عهدها خرج عمر بن سالم الخزاعي حتي وقف علي رسول الله صلي الله عليه و آله فقال :

يا رب اني ناشد محمدا حلف ابينا و ابيه الاتلدا

كنت لنا مربيا و كنا ولدا ثمة اسلمنا و لم‌ننزع يدا

فانصر هداك الله نصرا عندا و ادع عباد الله يأتوا مددا

فيهم رسول الله قد تجردا ابيض مثل السيف ينموا صعدا

ان سيم خسفا وجهه تربدا في فيلق كالبحر يجري مزبدا

ان قريشا اخلفوك الموعدا و نقضوا ميثاقك المؤكدا

و زعموا ان لست تدعوا حسدا و هم اذل و اقل عددا

هم بيتونا بالحطيم هجدا و قتلونا ركعا و سجدا

فقال رسول الله صلي الله عليه و آله لانصرت ان لم‌انصركم و خرج [ص 1335] و تجهز الي مكة ففتح الله مكة و هي سنة ثمان من الهجرة ثم لما خرج الي غزوة تبوك و تخلف من تخلف من المنافقين و ارجفوا الاراجيف جعل المشركون ينقضون عهودهم و امره الله تعالي بالقاء عهودهم اليهم ليأذنوا بالحرب و ذلك قوله عز و جل و اما تخافن من قوم خيانة فانبذ اليهم علي سواء فلما كانت سنة تسع اراد رسول الله (ص) الحج ثم قال اكره ان يحضر المشركون فيطوفون عراة احب ان احج حتي لايكون ذلك فبعث رسول الله (ص) ابابكر تلك السنة علي الموسم ليقيم للناس الحج و بعث معه اربعين آية من صدر برائة ليقرأها علي اهل الموسم فلما سار دعا رسول الله (ص) عليا عليه السلام فقال اخرج بهذه القصة من صدر برائة و اذن ذلك في الناس اذا اجتمعوا فخرج علي عليه السلام علي ناقة رسول الله (ص) العضبا حتي ادرك ابابكر بذي‌الحليفة و اخذها منه فرجع ابوبكر الي النبي (ص) فقال يا رسول الله بابي انت و امي انزل في شأني شيء قال لا و لكن لايبلغ عني غيري او رجل مني ، حاصل معني آنكه ابن‌اسحق و مجاهد و غيرهما گفته‌اند كه اين آيه درباره اهل مكه نازل شد و چنان بود كه رسول خدا (ص) در حديبيه با قريش معاهده فرموده بود كه مدت ده سال جنگ را موقوف دارند و مردم در امان باشند و دست از يكديگر بدارند پس قبيله خزاعه داخل در عهد رسول خدا (ص) و حليف آن حضرت شدند و قبيله بني‌بكر داخل در عهد قريش و حليف ايشان و علاوه بر اين مابين حضرت رسول (ص) و چند قبيله مخصوص از عرب معاهداتي بود پس بني‌بكر بر خزاعه تعدي كردند و از ايشان كشتند و قريش ايشان را بسلاح امداد كردند چون قريش و بني‌بكر به پشتواني [ص 1336] يكديگر بر خزاعه بيرون آمدند و عهد را شكستند عمر بن سالم خزاعي بيرون آمد رو بمدينه تا بر در خانه رسول خدا (ص) ايستاد و اين اشعار را كه مضمون آنها استنهاض و استنصار رسول خدا (ص) است انشاد كرد رسول خدا (ص) فرمود نصرت كرده نشوم اگر خزاعه را نصرت نكنم و از مدينه بيرون تشريف آورد و تجهيز لشكر بسوي مكه فرمود و خداوند عالم مكه را بر دست آن حضرت گشود و اين در سال هشتم هجرت بود و بعد از آن چون بغزوه تبوك تشريف برد و تخلف كردند آنان كه تخلف كردند از منافقان و اراجيف گفتند مشركين بناي عهد شكستن گذاردند و خداوند عالم آن حضرت را امر فرمود كه عهود ايشان را بسوي ايشان اندازد تا اعلان جنگ كنند و اين است كه ميفرمايد و اما تخافن الآيه يعني اگر از قومي خوف خيانتي داشته باشي . . . ● پس چون سال نهم هجرت شد رسول خدا (ص) خواست حج بفرمايد و فرمود خوش ندارم مشركان حاضر شوند و برهنه طواف كنند دوست ميدارم كه حج كنم و اين فقره نباشد پس آن سال ابوبكر را بر موسم فرستاد كه اقامه حج از براي مردم كند و چهل آيه از اول برائة با او فرستاد كه بر اهل موسم بخواند چون روانه شد رسول خدا (ص) علي عليه السلام را طلبيد و فرمود اين قصه را از اول برائة بردار و بيرون برو و در ميان مردم اعلان كن وقتي كه مجتمع شوند پس علي عليه السلام سوار بر ناقه عضباي رسول خدا (ص) شده از مدينه بيرون رفت و در ذوالحليفه بابوبكر رسيد و آيات [ص 1337] را از او گرفت پس ابوبكر بنزد حضرت رسول (ص) برگشت و عرض كرد يا رسول الله پدر و مادرم فداي تو باد آيا در شأن من چيزي هم نازل شده است فرمود نه و لكن از جانب من تبليغ نميكند كسي غير از خود من يا مردي كه از من باشد پس اگر ابوبكر را طعن و مثلبتي غير از همين نباشد كفايت ميكند در حكم كردن عقول باينكه او شايسته منصب امامت كه عبارت از ادا كردن جميع احكام ملك علام است بسوي جميع خلق نيست و بجان خودم كه عامه جاهل باين مطلب نيستند و لكن ايشان را شيطان اغوا كرده و پيروي اين رؤساء باطل پرده بر چشم ايشان كشيده و ملك و دولت معايب ايشان را از جهال پوشيده است و الا هر كس زبان عرب را بداند و كلام رسول خدا (ص) و سخن جبرئيل را بآن حضرت از جانب خدا ملاحظه كند يقين ميكند كه ابوبكر شايستگي اقامه چيزي از حدود و احكام نداشته و منصب رسول خدا (ص) مختص بحضرت امير عليه السلام است زيرا كه در حيوة رسول خدا (ص) احكام خدا را او برپا داشت و در جائي كه ديگران فرار كردند در راه خدا جهاد فرمود و با وجود صغر سن مؤنه مشركين را از رسول خدا (ص) كفايت كرد و جائي كه تيم و عدي فرار از زحف ميكردند و بعقب برميگشتند آن حضرت خود را در انبوه لشكر كه نيزه‌ها مشبك در يكديگر ميشد در دهان معركه مي‌انداخت و ديگر از مثالب ابوبكر و صاحبش فرار كردن ايشان بود در روز خيبر با رايت جنگ حضرت رسول صلي الله عليه و آله بعد از آنكه با آن حضرت [ص 1338] معاهده كرده بودند كه از مرگ فرار نكنند چنانكه در مواطن ديگر كردند و اخبار فريقين در اين باب متواتر است و شطري از آن را سابقا در فصل مناقب حضرت امير عليه السلام ذكر كردم و اين فرار گناه بزرگي بود زيرا كه خداوند تعالي ميفرمايد و من يولهم يومئذ دبره الا متحرفا لقتال او متحيزا الي فئة فقد باء بغضب من الله الآية يعني هر كس در روز ملاقات دشمن پشت بايشان كند بدون اينكه اراده كج شدن از براي قتال يا ملحق شدن به دسته ديگر داشته باشد پس بتحقيق كه برگشته است با غضبي از خدا تا آخر آيه و شكي نيست كه فرار ايشان بر غير اين دو وجه بود زيرا كه رسول خدا (ص) بر ايشان غضب فرمود و ايشان را سركوب داد و نميشود كه رسول خدا (ص) سخن بيجا گويد يا كار غلط گويد پس اينكه بعد از فرار كردن ايشان فرمود لاعطين الراية غدا رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله كرارا غير فرار لايرجع او يفتح الله علي يديه ، دليل اين است كه ابوبكر و عمر فرار از زحف كردند و قصد تحرف بسوي قتال يا تحيز بسوي فئه ديگر نداشتند با آنكه رسول خدا (ص) در روز حديبيه عهد مؤكد از ايشان گرفته بود كه فرار از مرگ نكنند و با آن حضرت بر اين عهد بيعت كردند و اصل اين بيعت چنان بود كه مروي است كه چون رسول خدا (ص) بحديبيه رسيد مشركين جنابش را از دخول مكه منع كردند حضرت خواست با ايشان مصالحه فرمايد عمر گفت از روزي كه اسلام آوردم شك نكردم مگر روزي كه محمد (ص) با اهل مكه مصالحه [ص 1339] فرمود كه بآن حضرت عرض كردم آيا تو پيغمبر خدا نيستي فرمود چرا گفتم آيا ما مسلمان نيستيم فرمود چرا گفتم پس چرا از دين خود راضي باين ذلت شويم فرمود اين ذلت نيست اين از براي تو بهتر است عرض كردم آيا وعده نفرمودي كه داخل مكه شويم فرمود آيا وعده كردم كه امسال داخل شوي عرض كردم نه فرمود انشاء الله داخل خواهي شد آنگاه عمر نزد جماعتي از صحابه آمد و گفت بخدا قسم ما راضي باين صلح نميشويم و از دين خود تن باين خواري نميدهيم و حال آنكه ما بر حقيم و ايشان بر باطل پس جهاد ميكنيم با ايشان در راه خدا تا وقتي كه داخل مكه شويم چون حضرت پيغمبر (ص) اين سخن را از او شنيد دست علي بن ابي‌طالب عليه السلام را گرفته زير درخت نشستند و از جماعتي كه قصد مخالفت امر او داشتند كناري گرفتند آنگاه عمر و همراهانش اسلحه خويش برگرفتند و بدون اذن پيغمبر (ص) بر قريش حمله كردند و قريش در برابر ايشان پاي ثبات محكم ساختند آنگاه بر ايشان حمله كردند پس عمر با همراهانش بهزيمت شدند و از شدت هزيمت بروي يكديگر درافتادند و قريش ايشان را تعاقب كردند پس رسول خدا (ص) علي عليه السلام را فرمان داد كه جلو قريش رفته ايشان را از صحابه دور سازد و آن حضرت در ميان وجوه قريش ايستاده صيحه بر ايشان زد پس مضطرب شدند و ايستادند و بآن حضرت عرض كردند مگر در معاهده كه پسرعمت با ما فرموده است بدائي روي داده فرمود نه پس قريش برگشتند و آن [ص 1340] قوم از مخالفت رسول خدا (ص) پشيمان شدند و نزد آن حضرت آمده عذرخواهي ميكردند و حضرت رو بايشان كرده سرزنش ميفرمود ايشان را و فرمود همانا اگر من امروز شما را بجهاد قريش فرمان داده بودم مثل روز خندق و احد از ايشان فرار ميكرديد و مرا بدست ايشان مي‌سپرديد چون كه شيطان شما را لغزانيده است پس نافرماني من كرديد و امر مرا مخالفت نموديد در اين وقت معذرت خواستند و اظهار توبه و ندامت كردند پس رسول خدا (ص) فرمود من با شما بيعت نميكنم مگر باين شرط كه در هيچ موطن بهزيمت نشويد پس بيعت خود را تجديد نكنيد كه آن بيعتي كه از من در گردن داشتيد شكستيد پس در تحت شجره بيعت كردند با آن حضرت بيعت رضوان و اين رضوان و خوشنودي بود از ايشان بعد از غضب و سخطي كه از جهت ايشان واقع شد پس خداوند تعالي اين آيه را نازل فرمود لقد رضي الله عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجرة الآيه يعني هراينه بتحقيق راضي شد خدا از مؤمنين وقتي كه بيعت ميكردند با تو در زير درخت و اين در شأن كسي است كه بعد از آن بيعت نكث بيعت نكرده باشد و احدي از مسلمين را شكي در اين نيست كه ابوبكر و عمر در روز خيبر نكث اين بيعت كردند و گريزان از جنگ كلاب يهود برگشتند و اين بعد از بيعت گرفتن روز حديبيه بود پس در آيه كريمه كساني را كه بيعت كردند و خداوند عالم دانست كه وفا بآن ميكنند وصف بمؤمنين فرمود پس خوشنودي و رضوان خدا نيز از [ص 1341] ايشان بود خاصة نه از هر كه بيعت كرده بود و الا ميفرمود لقد رضي الله عن الذين يبايعونك يعني خدا راضي شد از كساني كه با تو بيعت ميكنند بلي درباره عموم بيعت كنندگان اين آيه نازل شده است كه ميفرمايد ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله يد الله فوق ايديهم فمن نكث فانما ينكث علي نفسه يعني بدرستي كه كساني كه بيعت ميكنند با تو جز اين نيست كه با خدا بيعت ميكنند دست خدا بالاي دستهاي ايشان است پس هر كس بشكند بيعت را بر ضرر خود مي‌شكند و بيعت كنندگان را در اينجا مقيد بمؤمن نفرمود زيرا كه ناكثين بيعت نيز داخل در ايشان آمد و مؤمن و منافق ايشان در اين حكم شريكند و اما در آن آيه كساني را كه ميدانست وفا به بيعت ميكنند مخصوص فرمود بصفت ايمان و از اين جهت ايشان را امتياز داد به نازل كردن سكينه بر ايشان پس بعد از آنكه ايشان را موصوف فرمود بايمان فرمود فعلم ما في قلوبهم يعني پس دانست خدا آنچه را كه در دلهاي ايشان بود از ايمان و وفا كردن بعهد حضرت رسول صلي الله عليه و آله و انزل السكينة عليهم و نازل فرمود سكينه را بر ايشان پس بالضروره دانستيم كه سكينه بر ابوبكر و عمر نازل نشد و الا فرار از زحف نميكردند لاجرم جزو مؤمنين ممدوحين در اين آيه نيستند چه اگر جايز باشد فرار كردن كسي كه سكينه بر او نازل شده است بي‌شك لازم مي‌آيد كه نازل كردن سكينه كار بيفايده و عبثي باشد و از اين گذشته عرض ميكنم كه از اين تناقض لازم مي‌آيد زيرا كه [ص 1342] نازل كردن سكينه موجب ثبات قلب و طمأنينه در امور صعب و سخت است و فرار از زحف ناشي از عدم ثبات و طمأنينه است و بحمد الله از براي كسي كه دو چشم داشته باشد اين امر واضح است و ديگر از مثالب ابوبكر و عمر فرار كردن ايشان بود در مواطن ديگر از مواقف حضرت پيغمبر (ص) مانند روز حنين تا آنكه درباره فرار كنندگان خداوند عالم قرآني نازل فرمود كه ميفرمايد و يوم حنين اذ اعجبتكم كثرتكم فلم‌تغن عنكم شيئا و ضاقت عليكم الارض بما رحبت ثم وليتم مدبرين يعني و در روز حنين نصرت كرد شما را خدا وقتي كه كثرت عدد شما بعجب در آورد شما را و اين كثرت فايده بحال شما ندارد و زمين پهن بر شما تنگ شد و پشت بجنگ داده بهزيمت شديد پس مخصوص فرمود انزال سكينه را بحضرت پيغمبر و كساني كه ثابت ماندند با آن سرور و ايشان را موصوف بايمان فرمود بعد از آنكه منهزمين را توبيخ فرمود و ايشان را با مؤمنين در انزال سكينه و وصف ايمان شريك قرار نداد چنانكه اشاره بآن گذشت و پيش از آن هم در جنگ احد فرار كرده بودند و اين امري است معلوم ، ابن ابي‌الحديد ميگويد :

و ليس ينكر في حنين فراره ففي احد قد فر خوفا و خيبرا

يعني فرار او در احد عجب نبود چه او در جنگ احد و خيبر نيز از ترس فرار كرده بود ، و اقرار عمر را بفرار خود و ثبات حضرت امير عليه السلام نظري در خصايص از سفيان بن عيينه از شقيق بن سلمة روايت كرده است قال كان عمر يمشي فالتفت الي ورائه و عدا فسألته [ص 1343] عن ذلك فقال ويحك اماتري الهزبر بن الهزبر القثم بن القثم الفلاق للبهم الضارب علي هامة من بغي و ظلم ذا السيفين ورائي فقلت هذا علي بن ابي‌طالب عليه السلام فقال ثكلتك امك تحقره انا بايعنا رسول الله (ص) يوم احد ان من فر منا فهو ضال و من قتل فهو شهيد و رسول الله (ص) يضمن له الجنة فلما التقي الجمعان هزمونا و كان هذا يحاربهم وحيدا حتي انسل نفس رسول الله (ص) و جبرئيل ثم قال عاهدتموه و خالفتموه و رمي بقبضة رمل و قال شاهت الوجوه فوالله ماكان منا الا و اصابت عينه رملة فرجعنا نمسح وجوهنا قائلين الله الله يا اباالحسن اقلنا اقالك الله فالكر و الفر عادة العرب فاصفح و قلما اراه وحيدا الا خفت منه ، شقيق بن سلمه ميگويد وقتي عمر راه ميرفت پس به پشت سر خود نظر كرد و دويد سبب پرسيدم گفت ويحك نمي‌بيني هزبر بن هزبر . . . ● و شكافنده صفوف ابطال و شمشير زننده بر فرق ياغيان و ظالمان صاحب دو شمشير خون‌چكان را از پشت سر من گفتم اين علي بن ابيطالب است گفت مادر بعزايت بنشيند آيا تحقير ميكني او را همانا ما در روز احد با رسول خدا (ص) بيعت كرديم كه هر كس از ما فرار كند ضال و گمراه باشد و هر كس كشته شود شهيد باشد و رسول خدا (ص) از براي او ضامن بهشت شود چون دو لشكر روي در روي يكديگر شدند قريش ما را هزيمت دادند و اين يكه و تنها با ايشان قتال ميكرد تا اينكه . . . ● آنگاه فرمود با او عهد بستيد و مخالفت او كرديد و كفي از ريگ بجانب ما انداخت و فرمود زشت باد اين رويها [ص 1344] پس بخدا قسم احدي از ما نبود الا آنكه ريگي بچشم او رسيد پس برگشتيم در حالتي كه ريگ از روي خود پاك ميكرديم و ميگفتيم الله الله يا باالحسن از ما درگذر خدا از تو درگذرد عادت عرب است كه گاهي فرار ميكنند و گاهي جنگ ميكنند پس عفو كن و كم وقتي است كه او را تنها ملاقات كنم الا آنكه از او هراسان ميشوم پس عمر اقرار كرد كه ايشان از خدمت حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرار كردند بعد از آنكه شرط كرده بودند كه هر كس فرار كند ضال و گمراه باشد پس عهد و پيمان را بعد از اين تأكيد شكستند و رسول خدا (ص) را در معرض هلاك گذاردند و خود را نجات داده فرار كردند و كسي كه از نزد رسول خدا (ص) فرار كند و جان خود را از جان او بهتر خواهد شايستگي از براي اينكه پيشواي مسلمانان شود ندارد زيرا كه امام مسلمين فئه ايشان است كه نزد او جمع ميشوند و باو پناه ميبرند پس هر گاه او فرار كند بي فئه ميمانند و در خدمت ايشان همين كافي است كه سيد عرب سنگ‌ريزه بر ايشان اندازد و شاهت الوجوه بفرمايد چنانكه سيد اولاد آدم صلوات الله عليه پيش از آن در بدر با مشركين قريش چنين كرد پس كسي كه حال و فعالش اين باشد كيست كه او را بامامت خود بپسندد و ديگر از مثالب ابوبكر و عمر اين بود كه بر خدا جرأت كردند و هتك حرمت رسول خدا (ص) كردند و تزويج كردن زنان آن حضرت را بعد از او مباح دانستند و رد ايشان در كتاب خدا است كه ميفرمايد النبي اولي بالمؤمنين من انفسهم و ازواجه امهاتهم [ص 1345] يعني پيغمبر اولي است بمؤمنان از خود ايشان و زنان او مادرهاي ايشانند و معلوم است كه مراد از مادر در اين مقام نيست مگر اينكه نازل منزله مادر فرمايد در جايز نبودن نكاح ايشان محض احترام رسول خدا (ص) خاصة و ميفرمايد و ماكان لكم ان تؤذوا رسول الله و لا ان تنكحوا ازواجه من بعده ابدا ان ذلكم كان عند الله عظيما يعني شما را نميرسد كه رسول خدا (ص) را اذيت كنيد و روا نيست بر شما كه زنان او را بعد از او نكاح كنيد هرگز بدرستي كه اين در نزد خدا خلاف بزرگي است و اين حكم را خداوند عالم بطور اطلاق فرمود و مخصوص بزناني كه دخل بايشان فرموده باشد نفرمود پس ابوبكر و عمر تخميني براي خود زدند و نكاح زنان غير مدخوله آن حضرت را تجويز كردند محض افتراي بر خدا و رسول حتي آنكه اتباع ايشان اين قول را مذهبي قرار دادند و اصل اين قضيه چنان است كه عمر بن اذينه از سعيد بن عروة از قتاده از حسن بصري روايت كرده است ان رسول الله (ص) تزوج امرأة من بني عامر بن صعصعة يقال لها سناة و كانت من اجمل اهل زمانها فلما نظرت اليها عايشة و حفصة قالتا لتغلبنا هذه علي رسول الله (ص) بجمالها فقالتا لها لايري منك رسول الله (ص) حرصا فلما دخلت علي رسول الله (ص) تناولها بيده فقالت اعوذ بالله فانقبضت يد رسول الله (ص) فطلقها و الحقها باهلها و تزوج رسول الله (ص) امرأة من كندة زينب بنت ابي‌الجون فلما مات ابرهيم بن رسول الله (ص) بن مارية القبطية قالت لو كان نبيا مامات ابنه فالحقها [ص 1346] رسول الله (ص) باهلها قبل ان يدخل بها فلما قبض رسول الله (ص) و ولي الناس ابوبكر اتته العامرية و الكندية و قد خطبتا فاجتمع ابوبكر و عمر فقالا لهما اختارا ان شئتما الحجاب و ان شئتما الباه فاختارتا الباه فتزوجتا فجذم احد الزوجين و جن الآخر ، حسن بصري گويد كه رسول خدا (ص) بزني از بني عامر بن صعصعة تزويج فرمود كه او را سناة ميگفتند و از جميل‌ترين اهل زمان خود بود چون عايشه و حفصه را نظر بر او افتاد گفتند اين با اين جمال ميل رسول خدا (ص) را از ما ميبرد پس با او گفتند نوعي رفتار كن كه رسول خدا (ص) حرص و رغبتي از تو نبيند چون داخل بر آن حضرت شد و دست مبارك بجانب او دراز كرد گفت اعوذ بالله پس دست مبارك حضرت منقبض شد و او را طلاق فرمود و بنزد اهلش فرستاد و نيز با زني از كنده زينب بنت ابي‌الجون مي‌گفتند تزويج فرمود چون ابرهيم فرزند حضرت رسول (ص) پسر ماريه قبطيه وفات يافت آن زن گفت اگر پيغمبر بود پسرش نميمرد پس حضرت آن زن را نيز بنزد اهلش فرستاد پيش از آنكه باو دخل فرمايد چون حضرت رسول (ص) رحلت فرمود و ابوبكر والي خلافت شد زن عامريه و زن كنديه نزد او آمدند و ايشان را خواستگاري كردند پس ابوبكر و عمر مجتمع شدند و بآن دو زن گفتند اگر خواهيد حرمت و احتجاب را اختيار كنيد و اگر نه زناشوئي و باه را پس باه را اختيار كردند و از دو شوهر ايشان يكي مجذوم و ديگري مجنون شد قال عمر بن اذينة فحدثت بهذا الحديث زرارة و الفضيل فرويا [ص 1347] عن ابي‌جعفر عليه السلام انه قال مانهي الله عز و جل عن شيء الا و قد عصي فيه حتي لقد نكحوا نساء رسول الله (ص) من بعده و ذكر هاتين العامرية و الكندية ثم قال ابوجعفر عليه السلام لو سألتهم عن رجل تزوج امرأة فطلقها قبل ان يدخل بها اتحل لابنه فقالوا لا فرسول الله (ص) اعظم حرمة من آبائهم ، عمر بن اذينه گويد پس اين حديث را با زرارة و فضيل بن يسار بميان آوردم پس ايشان براي من از حضرت باقر عليه السلام روايت كردند كه فرمود نهي نفرمود از چيزي خداوند عالم مگر آنكه معصيت كرده شد در آن حتي آنكه زنان حضرت پيغمبر (ص) را بعد از آن سرور نكاح كردند و اين دو زن عامريه و كنديه را ذكر فرمود آنگاه فرمود اگر سؤال كني از ايشان كه مردي زني را تزويج كرده و پيش از آنكه باو داخل شود او را طلاق گفته است آيا اين زن بر پسرش حلال است خواهيد گفت حلال نيست پس حرمت رسول خدا (ص) از پدرهاي ايشان عظيم‌تر است و ديگر از مثالب ابوبكر و دو صاحب او آنكه مدت مديدي از عمر خود را صرف بت‌پرستي كردند و معلوم است كه كسي كه تقريب چهل سال سجده بر بت كند و بر شرك خود منجمد باشد و اين قدر تمييز نداشته باشد كه او را از چنين جهالتي كه فطرت حكم بفساد آن ميكند و عقول مستقيمه بطلان آن را واضح ميدانند باز دارد و از براي سنگي كه بدست خود ميتراشد يا خرمائي كه بعد از بت ساختن آن را ميخورد سجده كند و آن را معبود خود بداند البته چنين كسي جاهلترين انام [ص 1348] و ضعيف‌ترين ذووا الاحلام است پس چگونه صلاحيت از براي رياست مسلمين يا اقامت دين دارد و چگونه ميشود كه خداي حكيم او را ولي بر بندگان مؤمن خود قرار دهد چقدرها فرق است مابين اين و مابين آن كسي كه در تمام عمر مؤمن بخدا بود و يك طرفة العين شرك نورزيد و در حال طفوليت و صغر سن بتها را در هم شكست پس كدام طعن و مثلبت از براي آن پست فطرتان طغام از آن بزرگتر و كدام فضل و منقبت از براي سيد انام از اين بزرگتر ميجوئي پس از ابومريم روايت شده است از حضرت امير عليه السلام قال انطلقت انا و النبي (ص) حتي انتهينا الي الكعبة فقال لي اجلس فصعد علي منكبي فذهبت انهض به فرآي في ضعفا فجلس لي نبي الله و قال لي اصعد علي منكبي فصعدت علي منكبه فنهض بي فخيل لي اني لو شئت لنلت افق السماء حتي صعدت علي البيت و عليه تمثال صفر و نحاس فجعلت ازاوله عن يمينه و عن شماله و من بين يديه و من خلفه حتي استمسكت منه فقال لي رسول الله (ص) اقذف به فقذفت به فتكسر كما تتكسر القوارير ثم نزلت و انطلقت انا و رسول الله (ص) نستبق حتي توارينا بالبيوت خشية من ان يلقانا احد من الناس ، ميفرمايد روانه شدم من با پيغمبر (ص) تا به كعبه رسيديم پس بمن فرمود بنشين و بر دوش من بالا رفت كه او را بلند كنم ضعفي در من مشاهده فرمود پس پيغمبر خدا (ص) از براي من نشست و فرمود بر دوش من بالا رو پس بر دوش آن حضرت بالا رفتم و مرا بلند كرد پس بخيالم چنين رسيد كه اگر خواسته باشم [ص 1349] بافق آسمان ميرسم تا آنكه بر بام خانه برآمدم و تمثال برنج و مس بر آن نصب كرده بودند بنا كردم از راست و چپ و پيش رو و پشت سر آن تمثال را حركت دادن تا جاي دستي از آن يافتم پس رسول خدا (ص) فرمود بينداز آن را پس انداختم و مثل شيشه بهم شكست آنگاه فرود آمدم و با رسول خدا (ص) بتعجيل روانه شديم تا در خانه‌ها متواري گشتيم از ترس آنكه يكي از مردم ما را ملاقات كند ، پس اين منقبتي است كه نظير ندارد چه آن حضرت سجده بر بت هرگز نفرمود و بتها را شكست با آنكه قوم او مشغول پرستش آنها بودند و حضرت سيدالشهدا صلوات الله عليه در روز عاشورا در ميان صفوف اعداء از مناقب پدر بزرگوار خود اين منقبت را ذكر فرمود كه تعريض بدشمنان خود فرمايد كه ايشان و كساني كه بر ايشان رئيس شدند و ايشان پيروي آنها كردند مردماني فرومايه و مشرك و احمق و جاهلند و ظاهر فرمايد كه ايشان صالح از براي اقامه دين نيستند كه فرمود :

خيرة الله من الخلق ابي بعد جدي فانا ابن الخيرتين

يعني برگزيده خدا از ميان خلق بعد از جد من پدر من است پس منم فرزند دو برگزيده ، تا آنكه فرمود :

والدي شمس و امي قمر فانا الكوكب و ابن القمرين

عبد الله غلاما يافعا و قريش يعبدون الوثنين

يعبدون اللات و العزي معا و علي قائم بالحسنيين [ص 1350] 

مع رسول الله سبعا كاملا ما علي الارض مصل غير ذين

هجر الاصنام لم‌يسجد لها مع قريش لا و لا طرفة عين

ميفرمايد پدر من آفتاب است و مادرم ماه جهانتاب پس منم ستاره و فرزند آفتاب و ماه عبادت خدا كرد پدر من در حالتي كه غلامي بود . . . ● و قريش عبادت وثنين ميكردند لات و عزي را با هم ميپرستيدند و علي عليه السلام قائم بود بامر توحيد و عبادت پروردگار هفت سال كامل با رسول خدا (ص) كه بر روي زمين نمازگزاري غير از اين دو نبود ترك كرد بتان را با قريش از براي آنها سجده نكرد نه بلكه يك طرفة العين مشرك بخدا نشد ، مراد حضرت اين است كه اگر اميرالمؤمنين عليه السلام از سنخ آن طغام لئام ضعيف عقل سخيف رأي بود سزاوارتر بود بسجده از براي اصنام از كساني كه بسن از او بزرگتر بودند زيرا كه طفل بود و عقل طفل از مرد بزرگ ضعيف‌تر است و لكن ايمان آوردن آن يگانه بيهمتا بخداي يگانه بيهمتا و ترك كردنش عبادت اصنام را با وجود انجماد قومش بر آنها و ميل داشتن ايشان بآنها دليلي واضح و برهاني لايح است بر اينكه آن حضرت برگزيده و مختار حضرت كردگار است و از سنخ آن جهال نيست بلكه از طينت انبياء است و فاضلترين عقلا و هر كس كه از جانب خدا حجت بر خلق بوده است در ميان جهال بهمين نوع بوده پس توحيد و عبادت آن حضرت ناشي از كمال معرفت و تصديق بود و آن حضرت از همه كس بمقام حضرت رسول (ص) سزاوارتر بود و كسي كه عبادت [ص 1351] اصنام كرده باشد شايسته اين مقام نيست چنانكه خداي تعالي ميفرمايد لاينال عهدي الظالمين يعني عهد من بستمكاران نميرسد و حديث از ائمه هدي عليهم السلام گذشت كه مراد از ظالم در اين مقام آن كسي است كه سجده بر بت كرده باشد ،

و ديگر از مثالب ابوبكر و مطاعن عظيمه او كه بواسطه آن گناه جميع امت پيغمبر (ص) را تا قيامت بگردن گرفت اين بود كه عمر بن الخطاب را جانشين خود قرار داد و بدون مشورت و رضاي مسلمين نص بر او كرد و اين كار سبب تغيير دين و تضييع ملت سيد المرسلين (ص) شد و معلوم است كه نص كردن او بر عمر با آن افترائي كه بر رسول خدا (ص) بسته كه فرموده است اختيار اين امر راجع بمسلمين است منافات دارد پس چون است كه مي‌بينيم اختيار را از دست مسلمين بيرون برد و حقي را كه بزعم او از براي ايشان ثابت بود از ايشان غصب كرد و ايشان را بر طاعت كسي كه از خلافتش كراهت داشتند مجبور ساخت چنانكه طلحه وقتي كه شنيد كه ابوبكر خلافت را واگذار بعمر كرده است بر او داخل شد و گفت چگونه اين فظ غليظ القلب را بر ما والي كردي و بعد از آنكه امر بسته بمشورت ما بود اختيار را از دست ما بيرون بردي و ما هرگز رضا بخلافت عمر نخواهيم داد و فردا خدا بازپرسي امت محمد (ص) را از تو خواهد كرد ابوبكر گفت آيا مرا بخدا ميترساني والله اگر خدا از من اين بازپرسي كند در جواب ميگويم بهترين ايشان را بر ايشان والي كردم ساكت شو اي طلحه كه او بهترين مردم است از براي تو و قوم تو [ص 1352] پس طلحه خاموش شد و سعد داخل بر او شد و گفت مردم رضا بخلافت عمر نميدهند كه او در خلافت تو بر مسلمانان درشتي ميكند پس چگونه خواهد بود وقتي كه خود بر ايشان خليفه شود ابوبكر گفت چون حالت نرمي و ملايمت مرا مي‌بيند چنين ميكند و اگر من از ميان بروم خواهيد ديد كه از بسياري از اين خشونت دست برميدارد سعد گفت تو را از اين كار سؤال خواهند كرد ابوبكر گفت اگر خدا از من سؤال كند ميگويم بهترين مردم را بر ايشان خليفه كردم سعد گفت آيا عمر بهترين مردم است اي ابوبكر گفت اي والله و تو بدترين مردم هستي پس خشمگين از نزد او بيرون رفت و شكي نيست كه عمر درشت‌خوي و سخت‌دل بود چنانكه همه مسلمين ميدانند حتي آنكه دوستانش اين را در مناقب او روايت ميكنند و احدي از مسلمين نماند الا آنكه عمر خراشي بر خاطر او انداخت و از جمله كساني كه ذكر كرده‌اند كراهت داشتن مسلمين را از خلافت عمر مبرد است كه در كتاب خود كه مسمي است بكامل از عبدالرحمن بن عوف روايت كرده قال دخلت علي ابي‌بكر في علته التي مات فيها فقلت اراك ثاويا يا خليفة رسول الله (ص) فقال اما اني علي ذلك لشديد الوجع و لما لقيت منكم يا معشر المهاجرين اشد علي من وجعي اني وليت اموركم خيركم في نفسي فكلكم ورم انفه ، عبدالرحمن گويد بر ابوبكر داخل شدم در مرض موت او پس گفتم تو را در شرف مرگ مي‌بينم اي خليفه رسول خدا گفت همانا بر اين قضيه سخت دردناكم و آنچه از شما [ص 1353] مهاجرين ديده‌ام از اين درد بر من سخت‌تر است من امور شما را بكسي واگذار كرده‌ام كه بخيال من بهترين شما است پس همه شما دماغهايتان ورم كرده است قال المبرد معني ورم انفه اي امتلأ من ذلك غيظا مبرد گويد معني ورم كردن دماغ اين است كه پر از غيظ و غضب شده‌ايد پس صريح قول ابوبكر شاهد بر اين است كه در اختيار كردن عمر با جميع صحابه مخالفت كرده است پس مي‌بينم كه در همان افترائي كه خود او بر رسول خدا (ص) بست كه فرموده است امر از براي مسلمين است و بمشورت ايشان خليفه بايد تعيين شود با رسول خدا (ص) مخالفت كرد و اختياري را كه از براي ايشان بنا بر قول او ثابت بود از دست ايشان بيرون برد بلكه اعتنا بغضب ايشان هم نكرد و ايشان را بر چيزي كه دوست نميداشتند مجبور ساخت پس چگونه ادعا ميكنند بعضي از احمقان عامه مثل رازي كه عقد بيعت عمر باجماع مسلمين بوده است و ميخواهند از ثبوت و صحت آن استدلال بر صحت بيعت ابوبكر كنند و آنچه مي‌بينيم امر در هر دو به يك نوع بوده است و مسلمانان در هر دو مقام مجبور بوده‌اند و كساني كه راضي نبودند از ترس جان خود سكوت كردند علاوه بر آنكه ما ميگوئيم چون ابوبكر مخالفت رسول خدا را در ترك نص كردن بر شخص معيني صواب شمرد چنانكه خود مدعي بود و بر شخص معيني نص كرد معلوم ميشود كه رأي خود را از رأي رسول خدا (ص) صوابتر ميدانسته است پس لازم مي‌آيد كه سيد رسل اجهل از ابوبكر باشد [ص 1354] يا آنكه محض صلاح امت كاري كرده باشد كه رسول خدا (ص) عمدا در آن كار اهمال فرموده است پس لازم مي‌آيد كه خيانت با امت خود كرده باشد نميدانم چه عذر مي‌آورند ابوبكر و اتباعش و بعضي از علماء عامه ذكر كرده‌اند كه صحابه اين معني را از ابوبكر فهميدند كه نص نكرد بر عمر مگر محض تلافي احسان و مكافات عمل او چنانكه ابن عبدربه در كتاب العقد باين لفظ ذكر كرده است ان ابابكر حين حضرته الوفاة فكتب عهد عمر و بعثه مع عثمان و رجل من الانصار ليقرأه علي الناس فلما اجتمع الناس قاما فقالا هذا عهد ابي‌بكر فان تقروا نقرؤه و ان تنكروا نرجعه فقال طلحة بن عبيدالله اقرأه و ان كان فيه عمر فقال له عمر بما علمت ذلك فقال وليته امس و ولاك اليوم ، يعني چون هنگام وفات ابوبكر شد عهد خلافت عمر را نوشت و با عثمان و مردي از انصار بيرون فرستاد كه بر مردم بخوانند چون مردم جمع شدند گفتند اين عهدنامه ابوبكر است اگر اقرار داريد بآن بخوانيم و اگر انكار داريد برگردانيم طلحة بن عبيدالله گفت بخوان اگر چه خلافت عمر در آن باشد عمر گفت از كجا دانستي كه چنين است گفت ديروز تو او را خليفه كردي و امروز او تو را خليفه كرده است و معلوم باشد كه ابوبكر از ميان اصحاب خود عمر را باين امر تخصيص نداد مگر محض اينكه ميدانست كه از همه ايشان بيشرم‌تر و پرمكرتر و در قطع رحم آل‌محمد عليهم السلام سخت‌تر است از اين جهت او را مخصوص بخلافت كرد و فرمايش حضرت امير عليه السلام اشاره باين و به بسياري [ص 1355] از حيله‌هاي ابوبكر دارد و هر كس در اخبار تتبع كند ميداند يكي ديگر از مطاعن ابوبكر استقاله از خلافت بود اگر شايستگي از براي آن داشت چنانكه خود او و اصحابش مدعيند با آنكه بعد از وفات خود نص بر دويمي كرد بخلافت كه در اول خلافت خود گفت مرا واگذاريد و دست از من بداريد و اين كلام در كتب خاصه و عامه بحد استفاضه از او روايت شده است بالفاظ مختلفه از جمله باين لفظ وارد است كه گفت اقيلوني فلست بخيركم و علي فيكم مرا واگذاريد كه من بهترين شما نيستم و حال آنكه علي عليه السلام در ميان شما است و اين قدحي است ظاهر زيرا كه از سه حال بيرون نيست يا بر سبيل استهزاء و سخريه اين عبارت را گفت پس مقام خلافت كجا و استهزاء و سخريه يا محض امتحان گفت كه ببيند هر كسي چه در دل دارد پس اين بدگماني كجا و قول خداوند تعالي و نزعنا ما في صدورهم من غل كه در صفت مؤمنين ميفرمايد آنچه كينه در سينه‌هاي ايشان بود كنديم و زايل كرديم و از اين لازم مي‌آيد كه خلافت او بدون رضاي جميع اصحاب رسول خدا (ص) منعقد شده باشد چنانكه در واقع همين طور بود و اين قدح در خلافت او است يا بطور جد گفت پس لازم مي‌آيد باقرار خود او كه صالح از براي امامت نباشد و او حال خود را بهتر ميدانست پس بنا بر اين يا در نفس خود و باعتقاد خود چنين ميدانسته است كه بهتر از ديگران قيام بصلاح امت ميكند و محض راحت و آسايش خود طلب استقاله كرده است پس با خدا و رسول خيانت [ص 1356] كرده كه امري را كه تحملش بر او واجب بوده است ترك كرده يا چنين معتقد بوده است كه ديگران بهتر از قيام بامر صلاح امت و نظام ملت مي‌نمايند پس واجب بوده است بر او كه خود را خلع كند اگر چه مردم نكنند پس در اين حال باقي ماندن او بر اين مقام گناهي بزرگ و معصيتي عظيم بوده است زيرا كه با مسلمين خيانت كرده و دين را فاسد ساخته است و اگر درباره خود شك داشته است و يقين بحسن نظر خود از براي مسلمين نداشته پس از براي او جايز نبود كه ديگري را از براي اين امر تعيين كند بلكه واجب بود كه باختيار مسلمين واگذارد تا هر كه را خواهند اختيار كنند پس علي اي حال طعن بر وي لازم و ثابت است و آنچه بعضي معاندين مثل جبائي و غيره در اين باب گفته‌اند كه اگر اين خبر صحيح باشد طعني بر ابوبكر از آن لازم نمي‌آيد زيرا كه اين سخن را در روز دويم خلافت خود گفت تا دوست و دشمن خود را بشناسد باطل است زيرا كه حضرت امير عليه السلام در خطبه شقشقيه بخلاف اين تصريح ميفرمايد كه ميفرمايد فواعجبا بينا هو يستقيلها في حيوته اذ عقدها لآخر بعد وفاته يعني اي عجب در اثناء اينكه استقاله ميكرد از خلافت در حيوة خود ناگاه از براي ديگري عقد خلافت بست بعد از وفات خود پس اگر استقاله او محض امتحان و اختبار بود معني نداشت كه حضرت امير عليه السلام تعجب فرمايد از اينكه بعد از استقاله عقد خلافت را براي عمر بست و احدي از مسلمين منكر اين نيستند كه فهم و معرفت حضرت امير عليه [ص 1357] السلام بر فهم و معرفت جبائي و امثال او مقدم است علاوه بر آنكه آن حضرت خود حاضر واقعه و مخاصمت كننده ايشان بود و از اينجا نيز ظاهر ميشود بطلان جوابي كه فخر رازي در نهاية العقول داده است كه ابوبكر اين سخن را محض تواضع و شكسته‌نفسي گفت و جمعي ديگر از عامه استعفا كردن امام را تجويز نموده‌اند بهمين دليل كه ابوبكر استقاله از امامت كرد و گفته‌اند اين در وقتي ميشود كه از تحمل آن ضعفي در خود ببيند يا احساس كندي و مخالفتي از رعيت خود كند يا از جهت ولايت خود بر مردم احساس فسادي كند و اصحاب ما معارضه كرده‌اند اين قول را باينكه هر گاه استقاله امام جايز باشد و قيام بامر امامت بر او واجب نباشد پس چرا عثمان آن وقتي كه مسلمين او را محاصره كردند و خواستند او را بكشند و تمام قصدشان اين بود كه خود را از خلافت خلع كند با آنكه ميدانست كه اگر خود را خلع كند بسلامت ميماند خود را خلع نكرد بلكه در جواب گفت پيراهني را كه خدا بر من پوشانيده است از خود خلع نميكنم و اصرار بر اين كرد تا كشته شد و حال آنكه در حال ضرورت و خوف بر نفس باتفاق جميع مسلمين اكل ميته و گوشت خنزير جايز است و همچنين بر زبان راندن كلمه شرك در صورتي كه دل مطمئن بايمان باشد در حال خوف جايز است چنانكه ميفرمايد الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان پس اصرار عثمان دلالت بر اين ميكند كه خلع از اظهار كلمه كفر و ساير گناهان كبيره نزد او بزرگتر بوده است پس اينكه ابوبكر [ص 1358] اراده خلع خويش نمود بر مذهب عثمان از اكبر كبائر است پس اين معذرتي كه از براي ابوبكر خواسته‌اند موجب قدح عظيمي در عثمان ميشود كه محض اصرار بر امر مباحي خود را بكشتن داد و احدي بجواز آن قائل نيست خداوند عالم ميفرمايد و لاتلقوا بايديكم الي التهلكة يعني خود را بدست خود بهلاك ميندازيد و اگر بالعكس عذر از براي عثمان آورند موجب قدح در ابوبكر ميشود هر يك را كه مدح كنند ديگري را قدح كرده‌اند و مفري از اين نيست و ديگر از مثالب ابوبكر پستي و دنائت حسب او است چه او از طائفه تيم بن مرة است كه شاعر درباره ايشان ميگويد :

و يقضي الامر حين تغيب تيم و لايستأذنون و هم شهود

و انك لو رأيت عبيد تيم و تيما قلت ايهم العبيد

يعني امور فيصل داده ميشود در وقتي كه تيم غايب باشند و هر گاه حاضر باشند نيز اذني از ايشان خواسته نميشود و حاجتي بمشورت ايشان نيست و همانا تو اگر غلامان تيم را با تيم ببيني فرق از هم نكني و خواهي گفت كه كدام از ايشان غلامانند و از ميانه تيم ابوقحافه از همه پست‌حسب‌تر و كم‌منصب‌تر بود ابن‌حجر در صواعق خود ميگويد و اخرج الدارقطني ان اباسفيان بن حرب قال لعلي عليه السلام باعلي صوته لما بايع الناس ابابكر يا علي عليكم يلي هذا الامر اذل بيت في قريش اما والله لاملأنها عليه خيلا و رجالا ان شئت فقال علي (ع) يا عدو الاسلام و اهله فما ضر ذلك للاسلام و اهله ، يعني دارقطني آورده است [ص 1359] كه ابوسفيان وقتي كه مردم بيعت با ابوبكر كردند باعلي صوت خود بعلي عليه السلام عرض كرد آيا ذليل‌ترين خانه قريش اين امر را بر شما والي ميشود بخدا قسم اگر خواسته باشي مدينه را پر ميكنم بر او از سواره و پياده علي عليه السلام فرمود اي دشمن اسلام و اهل اسلام چه ضرر دارد اين باسلام و اهل اسلام ، ابن‌حجر گويد و اخرج الحاكم ان اباقحافة لما سمع بولاية ابنه قال هل رضي بذلك بنوعبدمناف و بنواالمغيرة قالوا نعم قال لا واضع لما رفعت و لا رافع لما وضعت يعني حاكم آورده است كه ابوقحافه چون خبر خلافت پسر خود شنيد گفت آيا بني عبدمناف و بني‌مغيره باين راضي شدند گفتند بلي گفت آنچه را تو بلند كني خدايا كسي پست نتواند كرد و آنچه را تو پست كني كسي بلند نتواند ساخت پس ببين چگونه تعجب ميكند ابوقحافه از استيلا يافتن مثل پسر خود از جهت رذالت و دناءت حسبي كه در او ميداند و شكي نيست كه پستي حسب و دناءت نسب چيزي است كه باعث نفرت نفوس ميشود و از اين جهت است كه خداوند عالم هيچ يك از پيغمبران خود را قرار نداد مگر در اعلي ذروه حسب و نسب و اشرف بيوت قومش بنوعي كه طعن عيب‌جويان را در او مجالي نباشد ملاحظه نما حال شعيب عليه السلام را كه خداوند عالم حكايت از قوم او ميفرمايد و لولا رهطك لرجمناك اگر قوم و عشيره تو نبودند تو را هلاك ميكردم و درباره صالح ميفرمايد قالوا تقاسموا بالله لنبيتنه و اهله ثم لنقولن لوليه ماشهدنا مهلك اهله يعني قوم گفتند هم سوگند شويد [ص 1360] بخدا كه بر او و اهلش شبيخون زنيم آنگاه با ولي او بگوئيم كه ما در هلاكت اهل او حاضر نبوديم چنانكه قريش با رسول خدا (ص) چنين كردند ،

خذ ما تراه و دع شيئا سمعت به في طلعة الشمس ما يغنيك عن زحل

شنيدنيها بگذار و چيزي كه بچشم خود مي‌بيني بگو ملاحظه نما حضرت سيد رسل و آل اطهار آن بزرگوار را كه از او هستند كه از كريم‌تر اصلي و شريف‌تر خانه و عزيزتر ريشه قرار داده شدند و در جاهليت و اسلام سادت حرم بودند و صاحبان نجدت و كرم در ميانه انام و اما تيم در دنائت و خست بحدي رسيده‌اند كه احدي از اهل اطلاع بر كتب تواريخ و سير و اشعار عرب منكر نيست كه ايشان ذليل‌ترين خانه در قريش بودند و شواهد اين در كتب سير از براي كسي كه تتبع كند موجود است از جمله شعر عمير بن اهلب حنبل است كه در وقت جان دادن در بصره گفت و پيش روي عايشه زير مهار شتر كشته شده بود گفت :

لقد اوردتنا حومة الحرب امنا فلم‌تنصرف الا و نحن وراء

نصرنا قريشا ضلة من حلومنا و نصرتنا اهل الحجاز عناء

لقد كان عن نصر ابن ضبة امه و شيعتها مندوحة و غناء

نصرنا بني تيم بن مرة شقوة و هل تيم الا اعبد و اماء

ميگويد هراينه بتحقيق ما را وارد معركه قتال ساخت مادر ما و برنگشت مگر آنكه ما پشت سر او مانده بوديم نصرت كرديم قريش را [ص 1361] از گمراهي عقول خود و نصرت كردن ما اهل حجاز را رنجي بود هراينه بتحقيق مادر ابن‌ضبة و شيعيان او از نصرت ابن‌ضبة مستغني بودند و حاجتي بآن نداشتند نصرت كرديم بني تيم بن مرة را از بدبختي و آيا هستند طايفه تيم مگر بندگان و كنيزان پس شعر اين مرد كه خون خود را در محبت عايشه پيش روي او بر زمين ريخت صريح است در دنائت و رذالت قبيله او و در چنان حالي در ميان قبايل عرب تفوه باين نميكرد مگر محض اينكه امري مشهور بوده است و احدي از مردم منكر آن نبوده و اما ابوبكر و پدر او رذل‌ترين طايفه تيم بودند چنانكه در كتاب احتجاج در مقام تعريض بابوبكر ميگويد : قوله و لابن آكلة الذبان و ذلك ان اباقحافة لشدة فقره و ضعف معاشه كان اكثر عمره مكسبه من صيد الدباسي و القماري الي ان عمي و عجز ابوبكر عن القيام به فالتجأ الي عبدالله بن جذعان فجعله ينادي علي مائدته كل يوم لاحضار الاضياف و له كل يوم ما يقوته من الطعام . . . ميگويد و اين چنان بود كه ابوقحافه از غايت فقر و پريشاني اكثر عمر كار معاش از شكار قمري و دُبْسي كه نوعي است از مرغ ميگذرانيد تا آنكه كور شد و ابوبكر از نفقه‌اش عاجز ماند پس پناه به عبدالله بن جذعان برد و او از برايش مقرر داشت كه هر روز محض احضار ميهمانان بر سفره او فرياد كند و بقدر خوراك خود از طعام او حق داشته باشد ، و از جمله روايات ايشان كه دلالت بر دنائت [ص 1362] حسب ابوبكر دارد خبري است كه صاحب مثالب منذر بن هشام بن محمد بن سائب كليبي در كتاب مزبور ذكر كرده است و او از جمله علماء عامه است ميگويد : و ممن كان ينادي علي طعام عبدالله بن جذعان سفيان بن عبدالاسد المخزومي ولد بمكة و ابوقحافة عثمان بن عامر بن سعد بن تيم ولد بالمدينة و فيه يقول امية بن ابي‌الصلت شعرا يرثي عبدالله بن جذعان :

له داع بمكة مشمعل و آخر فوق داريه ينادي

ابي روح من اليسري عليها لباب البر يلبك بالشهادي

و ابيض من بني عمر بن كعب و هم كالمشرفيات الحداد

فالمشمعل سفيان بن عبدالاسد المخزومي و الآخر ابوقحافة ، يعني و از جمله كساني كه جارچي طعام عبدالله بن جذعان بودند سفيان بن عبدالاسد مخزومي بود كه در مكه متولد شد و ابوقحافه عثمان بن عامر بن سعد بن تيم در مدينه متولد شد و در اين باب ميگويد امية بن صلت اين شعر را در مرثيه عبدالله بن جذعان : له داع ، تا آخر ابيات يعني از براي او در مكه جارچي بود يكي مشمعل و ديگري بالاي دو خانه او فرياد ميكرد اي پدر با دست چپ بر آن باد بزن مغز گندم است كه با شهد آميخته ميشود و سفيدروئي بود از بني عمر بن كعب و ايشان مانند شمشيرهاي مشرفي تند و تيزند پس مشمعل سفيان بن عبدالاسد مخزومي است و آن ديگري ابوقحافه تمام شد عبارت صاحب مثالب و اما ابوبكر معلم اطفال [ص 1363] يهود بود و از ميان كوچه‌ها خرما و نان خشكيده كه مگس بر آن نشسته بود جمع ميكرد و اين حالت در نزد عرب منتهاي رذالت و پستي است و از جمله اشعار من است كه در باب مسابقت ابوبكر بمقام رسول خدا (ص) و تقدم او در محراب آن حضرت با وجود دنائت حسب و جبن و ناداني و حكم بغير ما انزل الله كردن او در حضور ولي الله و خليفه منصوص عليه از جانب خدا و رسول گفته‌ام :

فيا لله للعجب العجيب و نار الهم تقدح باللهيب

من الايام كم رفعت وضيعا و كم خفضت اخا الصدر الرحيب

تقدم تيم في المحراب صدرا و تيم لا تقدم في الحروب

فما تيم بن مرة حين تدعي الي العلياء فيها من مجيب