و ما تيم بمقدام المعالي و لا كسب الفضايل بالقريب
هم في الناس اوليها بذل و هم فيها بلا حسب حسيب
تولاها و قام بها عناءا ضعيف لايزال الي نكوب
و يسأل ان يقال فلااقيلت له العثرات من اثم و حوب
بغي فيها و ماقامت بباغ شموس قد توارت للمغيب
و يقضي لايميل الي صواب و ما قاضي الدناءة بالمصيب
و ما لذوي الضلال و ان تولوا لمنصب ذي الخلافة من نصيب
ميفرمايد اي خدا از اين شگفتي عجيب و آتش اندوه افروخته ميشود بزبانه غصه و غم اي عجب از روزگار چه بسيار بلند كرد پستي را و چه بسيار فرود آورد صاحب صدر رحيبي را آيا تيم در محراب سينه [ص 1364] خود را پيش ميدارند و حال آنكه تيم در جنگها پيش انداخته نميشوند پس يك نفر جواب دهنده در تيم نيست وقتي كه بمقام مجد و رفعت خوانده شوند و تيم اقدام كننده در معالي نيستند و بزودي قوه كسب فضايل ندارند ايشان در مردم اولاي مردمند بذلت و ايشان در مردم حسب و نسب اصيلي ندارند متولي خلافت شد و بزحمت قيام بآن كرد ضعيفي كه دايم مآل كارهايش بضعف و نكبت است و سؤال ميكرد كه او را واگذارند پس واگذارده نشود از براي او لغزشهائي كه داشت از گناه و عصيان بر طريق بغي و ستم سلوك كرد در آن خلافت و هرگز نشده است كه آفتابهاي نبوت كه غروب كرده و متواري شده است بواسطه باغي و ستمكاري در مركز خود برپا شود و قضاوت ميكرد و ميل بحكم صواب نمينمود و قاضي پستي و دنائت صوابكار نيست و صاحبان گمراهي را اگر چه والي شوند نصيبي از منصب اين خلافت نيست و نيز من گفتهام در مذمت منافقاني كه عقد بيعت ابوبكر و نقض بيعت اميرالمؤمنين عليه السلام كردند و عهدي را كه رسول خدا (ص) در غدير خم بخلافت آن حضرت بر ايشان گرفته بود شكستند :
و قلدتموها جيد تيم و انما تقلدتم منها عظيم المآثم
و ملتم بها عن جيد حيدر فجرة و ماملتم يوما لاهل المكارم
و قمتم بها شنعاء ويل لامكم خزيتم لقد جئتم بشر العظائم
ميفرمايد خلافت را بگردن تيم انداختيد و جز اين نيست كه بواسطه اين گناهان بزرگ بگردن گرفتيد و از راه نابكاري گردانيديد آن را [ص 1365] از گردن حيدر و هيچ روز ميل بسوي اهل مكارم نكرديد و برپا داشتيد اين خلافت ميشومه را در حالتي كه زشت و قبيح بود واي از براي مادر شما رسوا شويد كه بدترين گناهان عظيمه را مرتكب شديد و از جمله مثالب و مطاعن عمر بن الخطاب يكي بدعت گذاردن در دين و تغيير دادن سنت حضرت سيد المرسلين صلوات الله عليه بود از روي عمد محض مخالفت خدا و رسول و متابعت هواي نفس زيرا كه متدين بدين حق نبود لاجرم هر چه را كه نيكو ميشمرد مرتكب ميشد و در هيچ واقعه از سركشي و گمراهي خود دست برنميداشت و چنين اظهار ميكرد كه اين كار را محض ملاحظه صلاح امت كرده است چنانكه احاديث عامه كه از او حديث كردهاند ناطق باين است و حال آنكه قصدي نداشت غير از تحريف احكام الهي و احداث كردن اسمي كه بواسطه آن ذكرش باقي بماند پس از جمله بدعتهاي او نهي كردن از متعه حج بود بعد از آنكه خداوند عالم در كتاب خود امر بآن فرمود كه ميفرمايد فمن تمتع بالعمرة الي الحج فما استيسر من الهدي يعني هر كس تمتع كند بعمره تا حج پس آنچه ميسر شود از هدي براند و اصل نزول آيه و امر فرمودن رسول خدا (ص) را بآن و مخالفت كردن عمر را با آن حضرت در مقدمه كتاب ذكر كردم و ذكر كردم كه اين مخالفتي كه با حضرت رسول (ص) كرد در حيوة آن حضرت و از غايت انفه و حميت اصرار بر آن نمود بعد از وفات آن حضرت همه ناشي از جهالت و حسد او بود اگر چه چنين اظهار كرد كه محض صلاح [ص 1366] دين نهي از آن كرده است چنانكه خود تفوه باين كرد و اينك از احاديث صحيحه عامه حديثي چند روايت ميكنم كه نص در بدعت گذاردن او باشد از جمله اين حديث است كه حميدي در جمع بين الصحيحين در مسند ابوموسي اشعري در حديث چهل و ششم از احاديث متفق علي صحتها روايت كرده است عن ابرهيم بن ابيموسي ان اباه يفتي بالمتعة فقال له رويدك ببعض فتياك فانك لاتدري ما احدث عمر في النساء فلقيه بعد فسأله فقال عمر قد علمت ان النبي (ص) قد فعله و اصحابه و لكن كرهت ان يظلوا معرسين بهن في الاراك ثم يروحوا في الحج يقطر رؤسهم ، از ابرهيم بن موسي روايت كرده است كه پدرش فتوي بجواز متعه ميداد پس باو گفت در بعضي از فتواهاي خود تأمل كن كه تو نميداني عمر چه رأي در متعه نساء احداث كرده است پس بعد از آن عمر را ملاقات كرد و از او سؤال نمود عمر گفت من دانستهام كه پيغمبر (ص) و اصحاب آن سرور تمتع كردند و لكن خوش ندارم كه در اراك با زنان خود درآميزند و آنگاه در حج روند در حالتي كه آب از سرهاي ايشان ميچكد پس عمر تصريح كرد كه با رسول خدا (ص) مخالفت كرده و در دين آن حضرت بدعت گذارده است بعد از علم و بيان و گناه بزرگ همين است پس واي بر اتباع عمر چگونه خود را امت رسول خدا (ص) ميپندارند و قول او را ترك كرده متابعت غير او را ميكنند با آنكه ميدانند كه هر كس دين خود را تحريف كند جاهل باحكام خدا است و حكمش حكم ملوكي است [ص 1367] كه بتغلب سلطنت ميكنند و بدعتها ميگذارند و در زمان ايشان از خوف سطوت ايشان عمل كرده ميشود بآن بدعتها و در ساير اعصار از جهت فجاري كه آن بدعتها را برپا ميدارند بليه سخت ميشود و كسي نميتواند انكار آنها كند از غايت اشتهار و كثرت عمل كنندگان بآنها و اين سنتي است كه در جميع ملوك جور در هر عصر و هر مصري جاري است و شكي نيست كه عمل كنندگان به بدعتهاي عمريه و ترك كنندگان سنتهاي نبويه امت اين پيغمبر بزرگوار نيستند بلكه امت عمرند و صاحب او بلي امت دعوت و اجابت هستند مثل ساير ملتهاي مخالفه دين اسلام زيرا كه امت بر سه قسم است يكي امت دعوت و مراد از آن جميع كساني است كه پيغمبر بسوي ايشان از جانب خدا مبعوث شده است خواه اجابت كنند يا نكنند و ديگري امت اجابت است و ايشان كسانيند كه بظاهر متابعت پيغمبر را كردهاند خواه تصديق كرده باشند بما جاء به من عند الله يا نكرده باشند مثل منافقين و فرق هالكه از مسلمين و ديگر امت تصديق است و ايشان اهل يقينند كه آنچه انبياء از جانب خدا آوردهاند قبول كرده و ايشان را تصديق و متابعت نمودهاند پس هر كس قول رسول را بعد از علم و معرفت ترك كند و متابعت نمايد كسي را كه تغيير دين داده و بدعت نهاده است نه مؤمن است و نه مصدق پس اين قوم اگر مؤمن بودند سنت پيغمبر خود را ترك نميكردند و متابعت عمر نمينمودند با آنكه خود ايشان روايت كردهاند بلا نكير كه حضرت رسول (ص) فرموده است [ص 1368] كل بدعة ضلالة و كل ضلالة سبيلها الي النار هر بدعتي ضلالت است و هر ضلالتي راهش بسوي آتش است و اما معذرتي كه ابنخطاب از اين كار خواسته است كه محض مصلحتبيني دين چنين كرده كذبي است واضح زيرا كه عمر و اتباعش اگر مسلم باشند ميدانند كه مصلحتي كه خدا از براي خلق خود ببينند و پيغمبر (ص) از براي امت خود از مصلحتي كه ديگران ببينند صوابتر است و از اين گذشته اگر محض مصالح وقت جايز باشد تغيير دادن چيزي از احكام خدا و سنن رسول (ص) پس نسخ كردن اين شريعت مطهره نيز محض مصالح خلق مختلف در ازمان مختلفه جايز خواهد بود مثل ساير شريعتهاي سابقه و اين چيزي است كه احدي از مسلمين قائل بآن نيستند پس عامه محض عناد ورزيدن با اهل حق متابعت كردند بدعتهاي عمر را با اينكه خود اقرار به بدعت بودن آنها داشت زيرا كه تصريح كرد كه رسول خدا و اصحاب آن حضرت اين عمل را بجاي آوردهاند و ميدانست كه خدا در كتاب مجيد خود آن را نازل فرموده و مع ذلك گفت من كراهت دارم كه چنين كنند پس در عموم مصداق اين آيه كريمه داخل ميشود كه ميفرمايد ذلك بانهم كرهوا ما انزل الله فاحبط اعمالهم يعني اين عذاب بواسطه اين است كه ايشان كراهت داشتند امري را كه خدا نازل فرمود پس باطل ساخت اعمال ايشان را و اينكه عمر گفت قد عملها رسول الله (ص) تا آخر مرادش اين است كه امر باين عمل فرمود چنانكه در مقدمه كتاب ذكر كردم و از اين جمله است روايتي كه حميدي ذكر كرده [ص 1369] است در باب مشاجره علي عليه السلام با عثمان در متعه حج كه عثمان نهي از آن كرد و علي عليه السلام امر بآن فرمود و حديث بتمامه در مقدمه ذكر شد و از اين جمله است نيز روايت حميدي در جمع بين الصحيحين در مسند جابر بن عبدالله در حديث بيست و پنجم از متفق علي صحته و از اين جمله است نيز روايت حميدي در كتابش در حديث هشتاد و نهم از مسند جابر از افراد مسلم و در حديث پنجم از مسند جابر از افراد مسلم نيز آن را روايت كرده است و حميدي در مسند ابو سعيد خدري در حديث سي و سيم از افراد مسلم از مسند اسماء بنت ابيبكر آن را روايت كرده و نيز حميدي در مسند عبدالله بن عمر در حديث چهاردهم از متفق عليه روايت كرده و نيز در مسند انس بن مالك در حديث يكصد و بيست و هفتم از متفق عليه روايت كرده و نيز در مسند عبدالله بن عباس در حديث سي و ششم و در مسند عايشه نيز روايت كرده است و ديگر از بدعتهاي عمر بن الخطاب و مستحدثات او در دين تحريم متعه نساء بود كه خداوند عالم در كتاب مجيد خود از براي مسلمين آن را حلال فرموده است كه ميفرمايد فما استمتعتم به منهن فآتوهن اجورهن الآيه يعني پس آنچه متعه نمائيد از زنان بدهيد بايشان مزدهاي ايشان را و اتباع عمر كه اعداء اهل حقند روايتي كردهاند كه بصراحت دلالت ميكند بر بدعت گذاردن او و با وجود اعتراف ايشان باين و رواياتي كه در صحاح خود كردهاند در اين باب به بدعتهاي او عمل ميكنند و محض ادا كردن حق عمر با خدا و رسول مخالفت مينمايند و كساني را كه متمسك بكتابند و عمل بسنت رسول خدا (ص) مينمايند رافضي و مبدع ميخوانند و خود را باسم سنت مينامند از جمله آن روايات حديثي است كه حميدي در جمع بين الصحيحين [ص 1370] در مسند عبدالله بن عباس ذكر كرده ميگويد قال ابونصرة كان ابنعباس يأمر بالمتعة و كان ابنالزبير ينهي عنها قال فذكرت ذلك لجابر بن عبدالله فقال علي يدي دار الحديث تمتعنا مع رسول الله (ص) فلما قام عمر قال ان الله يحل لرسوله ما شاء بما يشاء و ان القرآن قد نزل منازله فاتموا الحج و العمرة لله كما امركم بُتّوا نكاح هذه النساء فلو اتي برجل نكح امرأة الي اجل الا رجمته بالحجارة ، يعني ابونصرة گفت ابنعباس امر بمتعه ميكرد و ابنزبير نهي از آن ميكرد ميگويد پس اين حال را از براي جابر بن عبدالله ذكر كردم جابر گفت اصل حديث بر دست من داير شد ما همراه رسول خدا (ص) متعه كرديم چون عمر بخلافت ايستاد گفت خدا هر چه بخواهد بهر نوع بخواهد از براي رسول خود حلال ميكند و قرآن در موارد خاصه خود نازل شده است پس كامل كنيد حج و عمره را از براي خدا چنانكه شما را امر كرده است و نكاح اين زنان را دائم قرار دهيد بعد از اين اگر مردي را نزد من آورند كه زني بعقد انقطاعي نكاح كرده باشد ممكن نخواهد بود الا آنكه او را سنگسار كنم ، عرض ميكنم اما پسر خطاب ما را با او سخني نيست زيرا كه مبدع بود و مقصودش تغيير سنت رسول و تضييع احكام خدا بود و خود را ميشناخت كه ايمان بخدا نياورده و متابعت رسول خدا نكرده است مگر بصرف زبان ولي سخن با اين فرقه طغام است كه خود را مؤمن بخدا و رسول ميپندارند و اين بدعتهاي منكره را از او ميبينند و باز او را متابعت ميكنند و امر خدا و رسول را [ص 1371] پشت سر ميافكنند بر فرض كه اين شخص مبدع را مسلمان اعتقاد كردهاند چرا تجويز خطا بر او نميكنند و بر خدا و رسول ميكنند و چرا اينطور نميگويند كه او اگر چه مجتهد بوده است بنا بر زعم ايشان الا اينكه ما قولش را در مقامي كه مخالف صريح قول خدا و رسول باشد قبول نميكنيم و اجتهاد در مقابل نص را چگونه صحيح ميتوان گفت لااقل ميبايست قول او را ترك كنند و اگر ترك نميكنند و ناچارند از عمل بآن لااقل ميبايست مساوي با قول خدا و رسول بدانند و امري را كه خدا و رسول جايز دانستهاند تجويز كنند و حال آنكه ميبينيم بر كساني كه عمل بكتاب خدا و سنت رسول ميكنند انكار ميكنند و خود را مسلمان ميدانند ساء ما يحكمون و از اين گذشته عرض ميكنم واي بر ايشان آيا در همين حديث كه در صحاح خود روايت ميكنند ملتفت تناقض قول عمر و جهالت او نشدهاند كه گفت ان الله يحل لرسوله ما شاء تا آخر يعني خدا از براي رسول خود هر چه بخواهد حلال ميكند و قرآن در موارد خاصه نازل شده است پس ميگوئيم كدام آيه در كتاب خدا است كه حلال بودن نكاح انقطاعي را مخصوص برسول خدا (ص) كرده باشد بدون امت آيه تمتع كه عام است و شامل جميع امت ميشود كه ميفرمايد فما استمتعتم به منهن فآتوهن اجورهن و احدي قائل باين نشده است كه نكاح متعه مثل نكاح هبه مخصوص برسول خدا (ص) است پس پسر خطاب را ميبينم كه محض ياوهسرائي و بيباكي سخني گفته است كه هيچ معني ندارد و بعد از آن ميگويد ان القرآن [ص 1372] قد نزل منازله يعني قرآن در موارد نزول خود نازل شده است و اين استدلال را در مقام حرام كردن متعه ميكند با وجود اينكه اين سخن حجت بر او است نه دليل قول او زيرا كه در صورتي كه قرآن در جاي خود قرار گرفته و در موارد نزول خود نازل شده باشد عمل كردن باو واجب و مخالفتش حرام ميشود زيرا كه كتابي بعد از آن ديگر نازل نشده است كه احكام آن را نسخ كند و مخالفت كردن آن از براي احدي جايز نيست و لكن فرقه عامه دلهاي ايشان را خداوند عالم از ديدن راه رشد و هدايت كور كرده و بجائي رسيدهاند كه آنچه ميگويند نميفهمند و آنچه ميبينند نميدانند و بالمره از راه راست گمراه شدهاند ، و ديگر از اخبار ايشان كه دلالت ميكند بر بدعت گذاردن عمر در تحريم متعه مثل حديث سابق روايتي است كه حميدي بهمين الفاظ در مسند جابر بن عبدالله در حديث بيست و پنجم از افراد مسلم روايت كرده است و مثل آن حديثي است كه نيز حميدي در حديث سيرة بن معبد جهني از ابنشهاب روايت كرده است قال خبرني عروة بن الزبير ان عبدالله بن الزبير قام بمكة فقال ان اناسا اعمي الله قلوبهم كما اعمي ابصارهم يفتون بالمتعه يعرض برجل فناداه فقال انك لجلف جاف فلعمري لقد كانت المتعة تفعل في عهد امام المتقين يريد رسول الله (ص) فقال ابنالزبير فجرت نفسك فوالله لئن فعلتها لارجمنك بالاحجار ، ابنشهاب گفت خبر داد مرا عروة بن زبير كه عبدالله بن زبير در مكه بپا ايستاد و گفت مردماني چند كه خدا دلهاي ايشان را [ص 1373] كور كند چنانكه چشمهاي ايشان را كور كرده است فتوي بجواز متعه ميدهند و روي سخن را بكنايت با مردي داشت پس آن مرد فرياد كرده گفت همانا تو مردي جلف و جفاكار باشي بجان خودم سوگند كه در عهد امام متقيان يعني رسول خدا (ص) متعه معمول بود ابنزبير گفت خود را فاجر ساختي بخدا قسم اگر مرتكب متعه شوي تو را سنگسار خواهم كرد ، عرض ميكنم در اين باب مابين عبدالله بن زبير و ابنعباس مكالمات بسيار شده است كه مشهور است و علما ذكر كردهاند مختصرش اين است كه ابنعباس داخل مكه شد و عبدالله بن زبير بر منبر خطبه ميخواند پس چشمش بر ابنعباس افتاد و او نابينا شده بود پس گفت معاشر الناس بتحقيق آمد بنزد شما كوري خدا دلش را كور كند كه ام المؤمنين عايشه را سب ميكند و حواري رسول خدا (ص) را لعن ميكند و متعه را حلال ميداند و حال آنكه زناي محض است پس اين سخن بگوش ابنعباس خورد و بر دست غلام خود كه عكرمه نام داشت تكيه كرده بود با او گفت واي بر تو مرا نزديك او ببر پس او را نزديك ابنزبير برد تا در برابرش ايستاد و گفت :
انا اذا ما فئة نلقاها نرد اولاها علي اخريها
قد انصف القارة من راماها
يعني رسم ما اين است كه هر گاه روبروي دستهاي شويم اول ايشان را بآخر ايشان برميگردانيم بتحقيق انصاف داده است تيراندازان قاره را آن كسي كه به تيراندازي با ايشان برابري كند اما اينكه گفتي ام المؤمنين عايشه را سب ميكنند عايشه بواسطه ما ام المؤمنين شد نه [ص 1374] بواسطه تو و نه بواسطه پدران تو و اما اينكه گفتي حواري رسول خدا را لعنت ميكند پس زبير بعد از وفات رسول خدا (ص) هيچ آن حضرت را نصرت نكرد كه زوجه آن حضرت را بسوي مرگ و معركه جنگ بيرون آورد و زنان خود را پا بدامان پيچيده در خانه گذارد و اما اينكه گفتي متعه را حلال ميداند و حال آنكه زناي محض است پس بخدا قسم كه در عهد رسول خدا (ص) متعه بجا آورده شد و رسولي بعد از آن حضرت نيامده است كه چيزي را حلال يا حرام كند و دليل اين كلام پسر صهاك است كه گفت متعتان كانتا علي عهد رسول الله (ص) فانا امنع منهما و اعاقب عليهما يعني دو متعه در زمان رسول خدا (ص) بود و من از آن دو منع ميكنم و بر ارتكاب آن عقاب ميكنم پس شهادتش را قبول كرديم و حرام كردنش را قبول نكرديم و خود تو از متعه بعمل آمدهٔ چون از اين چوب پاره بزير آمدي نزد مادر خود برو و تفصيل دو برد عوسجه را از او بپرس و عبدالله بن زبير شتابان نزد مادر خود رفت و گفت كيفيت دو برد عوسجه را بمن خبر ده و با نهايت غضب بر او الحاح همي كرد پس مادرش گفت پدر تو در خدمت رسول خدا (ص) بود و مردي كه او را عوسجه ميگفتند دو برد از براي آن حضرت بهديه آورده بود پس پدرت از عزوبت شكايت بحضرت رسول صلي الله عليه و آله كرد حضرت يكي از آن دو برد باو عطا فرمود پس آمد و مرا بآن برد متعه كرد و گذشت و تا مدتي ديگر نزد من نيامد ناگاه وارد شد و برد ديگر آورد و باز مرا بآن [ص 1375] متعه كرد و من بتو آبستن شدم و تو از متعه هستي حال اين خبر از كجا بتو رسيد گفت از ابنعباس گفت آيا تو را از معارضه بنيهاشم نهي كردم و گفتم ( نكردم و نگفتم ظ ) كه ايشان را زبانهائي است كه كس طاقت زخم آن ندارد ، و از اين جمله است آنچه حميدي در جمع بين الصحيحين در مسند سلمة بن الاكوع در حديث شانزدهم از متفق علي صحته روايت كرده است از حسن بن محمد بن علي از سلمة و جابر بن عبدالله قالا كنا في جيش قال رسول الله (ص) قد اذن لكم ان تستمتعوا فاستمتعنا يعني المتعة ، سلمه و جابر گفتند در ميان لشكري بوديم رسول خدا (ص) فرمود شما را اذن متعه خواستن دادهاند پس متعه گرفتيم و مراد متعه زنان است و حميدي در مسند عمر بن دينار نيز اين حديث را روايت كرده است و در مسند عبدالله بن مسعود نيز روايت كرده قال كنا نغزو مع رسول الله (ص) و ليس معنا نساء فقلنا الا نستخصي نهانا عن ذلك ثم رخص لنا ان ننكح المرأة بالثوب الي اجل ثم قرء عبدالله يا ايها الذين آمنوا لاتحرموا طيبات ما احل الله لكم و لاتعتدوا ان الله لايحب المعتدين ، ابنمسعود گويد در خدمت رسول خدا (ص) بجهاد ميرفتيم و زن همراه ما نبود عرض كرديم رخصت ميفرمائي خود را خصي سازيم از اين كار نهي فرمود و آنگاه رخصت فرمود كه با جامه نكاح كنيم زن را بمدت معين آنگاه عبدالله اين آيه را تلاوت كرد كه ميفرمايد اي كساني كه ايمان آوردهاند حرام مكنيد طيبات آن چيزي را كه حلال كرده است خدا از براي شما و تجاوز از حد خود مكنيد [ص 1376] بدرستي كه خدا دوست نميدارد از حد تجاوز كنندگان را و از اين جمله است آنچه نيز در مسند عبدالله بن مسعود احمد بن حنبل روايت كرده است و از اين جمله است آنچه ابونعيم در كتاب حليه و احمد بن حنبل در مسند خود از عمران بن حصين روايت كردهاند قال انزلت آية المتعة في كتاب الله تعالي و فعلناها مع النبي (ص) و لمينزل قرآن يحرمها و لمينه عنها حتي مات ، عمران گويد آيه متعه در قرآن نازل شد و ما در خدمت پيغمبر صلي الله عليه و آله عمل بآن كرديم و ديگر قرآني بر حرمت آن نازل نشد و رسول خدا صلي الله عليه و آله نيز از آن نهي نفرمود تا وداع جهان فرمود و از اين جمله است آنچه ثعلبي در كتاب خود از حبيب بن ابيثابت روايت كرده است قال اعطاني عبدالله بن عباس مصحفا قال هذا علي قراءة ابي بن كعب فرأيت في المصحف فما استمتعتم به منهن الي اجل مسمي فآتوهن اجورهن فريضة و لا جناح عليكم فيما تراضيتم به من بعد الفريضة ان الله كان عليما حكيما حبيب گفت عبدالله بن عباس مرا مصحفي داد و گفت اين بر قرائت ابي بن كعب نوشته شده است پس در آن مصحف ديدم فما استمتعتم به منهن الي اجل مسمي تا آخر يعني پس آنچه متعه خواهيد از زنان تا مدت معيني پس بدهيد بايشان مزدهاي ايشان را كه فريضه است و باكي نيست بر شما در آنچه راضي شويد بآن بعد از فريضه بدرستي كه خدا دانا و درستكار است مترجم گويد دور نيست كه فقره الي اجل مسمي را كه در قرائت مشهور [ص 1377] نيست عثمان محض ترويج بدعت عمر انداخته باشد اگر چه فقره فآتوهن اجورهن كه موجود است در دلالت آيه كافي است و ثعلبي نيز اين حديث را در تفسير خود از سعيد بن جبير و ابينصرة روايت كرده است و از اين جمله است رواياتي كه در باب علت نهي كردن عمر از متعه روايت كردهاند چنانكه حميدي در كتاب خود ذكر كرده است در مسند جابر بن عبدالله از طريق ديگر غير از طريق سابق قال كنا نتمتع بالقبضة من التمر و الدقيق الايام علي عهد رسول الله (ص) و ابيبكر حتي نهي عنها عمر في شأن عمرو بن حريث جابر گويد در ايام رسول خدا (ص) و ابوبكر بيك قبضه خرما و آرد متعه ميكرديم تا آنكه عمر از آن نهي كرد در قصه عمرو بن حريث و جماعتي روايت كردهاند از عبدالرزاق و او از ائمه حديث است از ابنجريح و حديث ايشان از عطاء بن ابيرياح منقول است كه از سادات فقهاي تابعين است از صفوان بن يعلي از پدرش كه معويه در طائف زني بمتعه گرفت پس داخل شديم بر ابنعباس و اين خبر با او گفتيم گفت بلي آنگاه جابر بن عبدالله محض عمره حج بر ما وارد شد پس آمديم و نقل متعه را از براي او ذكر كرديم پس گفت ما در زمان رسول خدا (ص) و در زمان ابوبكر و عمر متعه گرفتيم تا آنكه در ايام خلافت عمر عمرو بن حريث زني را بمتعه گرفت پس عمر از او پرسيد كه را شاهد گرفتي گفت مادر خود و مادر او را يا گفت برادر او را گفت چرا غير از ايشان شاهدي نگرفتي ميترسم اين كار . . . ● [ص 1378] پس در آن روز از متعه نهي كرد پس اينك اخبار مصححه ايشان نص باين ميكند كه عمر اين كار را از پيش خود كرد محض مصلحتبيني دين بزعم خود پس با ايشان ميگوئيم آيا بر شما چنين معلوم شد كه عمر پيغمبر ديگري است كه بعد از رسول خدا (ص) آمد تا اقتدا باو بايد كرد يا آنكه رسول خدا (ص) او را اذن داد كه شريعتش را تغيير دهد كه اقتفاي اثر او كردهايد يا عمدا محض عناد و عداوت آن حضرت خواستهايد بر خلاف حكم خدا عمل كنيد نميدانم چه عذر ميآوريد و اگر عقلي داشتيد اين اخبار را كه فرياد ميكند بفضايح اعمال و اقوال شما و مقتدايان شما نزد خصمان خود كه طعن ايشان را بهمين اخبار مردود ميپنداريد روايت نميكرديد بلكه در نزد جميع ملل فرياد بفضايح شما ميكنند نه اين است كه شما ميگوئيد يهود شريعت موسي را ترك كردند و تورية را تغيير دادند و متابعت اهواء خود كردند و مخالفت پيغمبران خود كردند چنانكه قرآن ناطق باين است و همچنين نصاري و حال آنكه شما نيز مثل ايشانيد و ميتوانند بشما بگويند كه شما از ما بدتريد زيرا كه پيغمبر شما ديروز در ميان شما بود پس سنت او را ترك كرديد و باقرار خودتان شريعت او را تغيير داديد و بدعت كساني را كه مخالفت او كردند متابعت كرديد و عمل كردن بآن را بر خود لازم ساختيد و باين كار افتخار نيز كرديد و ما باين قسم كه شما اقرار بر خود كردهايد اقرار بر خود نكردهايم پس بر فرض كه ما تغيير شريعت خود [ص 1379] داده باشيم در اظهار آن جري نيستيم و نزد خصمان خود منكر ميشويم پس حالت شما نزد خصمانتان بدتر است كاش ميدانستم كه عامه در جواب يهود و نصاري و اهل آراء و اهواء چه جواب توانند و اگر انصاف پيشه كنند ، و از دليل از احاديث خودشان بر بدعت گذاردن عمر تحريم متعه را روايتي است كه عبدالرزاق از ابنجريح از عطاء بن ابيرياح آورده قال سمعت عبدالله بن عباس يقول ماكانت المتعة الا رحمة رحم الله بها امة محمد (ص) و لولا ان عمر ينهي عنها مااحتاج الي الزنا الا شقي عطاء گويد شنيدم از عبدالله بن عباس كه ميگفت نبود متعه مگر رحمتي كه ترحم كرد خداوند بآن بر امت محمد صلي الله عليه و آله و اگر نه اين بود كه عمر نهي ميكند از آن محتاج بزنا نميشد مگر شقيي و از اين جمله است روايتي كه حميدي از عمران بن حصين آورده قال انزلت آية المتعة في كتاب الله ففعلناها مع رسول الله (ص) و لمينزل قرآن بتحريم ذلك و لمينه عنها حتي مات قال رجل برأيه ما شاء ، عمران گويد آية متعه در كتاب خدا نازل كرده شد پس متعه كرديم با رسول خدا (ص) و نازل نشد قرآني بحرام كردن آن و نهي نفرمود پيغمبر از آن تا وقتي كه آن حضرت وفات يافت مردي برأي خودش آنچه خواست در باب آن گفت ، و بخاري در صحيح خود ميگويد يقال انه عمر ميگويند آن مرد عمر است و مسلم در صحيح خودش در جلد دويم از سه مجلد عبارتي ميگويد كه لفظش اين است يعني انه عمر و لميقل انه عمر حاصل اينكه قصد راوي عمر است [ص 1380] و نگفته است كه عمر است ، و از اين جمله است روايتي كه ترمدي در صحيح خود از ابنعمر روايت كرده است مردي از اهل شام سؤال كرد او را از متعه زنان گفت حلال است آن مرد گفت پدرت از آن نهي كرد ابنعمر گفت بگو بدانم اگر پدرم از آن نهي كرده باشد و رسول خدا (ص) آن را بجا آورده باشد آيا سنت رسول ترك كرده ميشود و قول پدر من متابعت كرده ميشود ، و از اين جمله است آنچه ابوعلي حسن بن علي بن زيد كه از نويسندگان رجال چهار مذهب است در كتاب الاقضية روايت كرده است كه شش نفر از صحابه و شش نفر از تابعين كه ايشان را باسمائهم ذكر كرده فتوي بمتعه زنان ميدادند در حيوة پيغمبر (ص) و بعد از وفات آن حضرت ، و از اين جمله است نيز آنچه محمد بن حبيب نحوي در كتاب المخبر ذكر كرده است كه شش تن از صحابه و شش تن از تابعين فتوي باباحه متعه زنان ميدادهاند پس چه مذمت و كدام خلاف شرع بر شيعه اهل بيت پيغمبر (ص) لازم ميآيد هر گاه متابعت كرده باشند كتاب پروردگارشان و سنت پيغمبرشان را و اقتدا نموده باشند بآل پيغمبرشان و معذلك در عمل خود موافق باشند با صحابه پيغمبرشان (ص) و حق عمر بر ايشان بزرگتر از حق او بر پسرش عبدالله نيست پس در صورتي كه او مخالفت پدر خود را كرده و بواسطه مخالفت با وجود نزديكي عهدش باو عاق او شده و عهد او را رعايت نكرده و طريقه او را برپا نداشته باشد و همچنين صحابه كه در عصر او بودند و فعل او را مشاهده [ص 1381] نمودند پس شيعه سزاوارترند بترك كردن سيرت و رفض بدعت او نمودن اما ادله از طرق اهل عصمت سلام الله عليهم زياده از آن است كه بتوان ذكر كرد و در نزد خاصه و عامه معلوم است كه مذهب آلمحمد عليهم السلام و شيعيان ايشان انكار نمودن بر عمر است در تحريم متعه و اين مطلب واضحتر از آن است كه استدلال بر آن شود و از حضرت باقر عليه السلام مروي است كه فرمود حضرت امير عليه السلام ميفرمود اگر نبود آنچه سبقت گرفت مرا بآن پسر خطاب زنا نميكرد مگر شفي بفاء يعني كمي از مردم پس اينكه ميفرمايد اگر نبود آنچه سبقت گرفت مرا تا آخر مراد اين است كه آن حضرت در ايام خلافت خود مردم را تحريص بر متابعت سنت و ترك بدعت فرموده است و از او پذيرفته نشده است و بواسطه انتشار بدعت در آن روز در بلاد اسلام و كثرت منحرفين از آن حضرت و مخالفين با آن حضرت و اشتغال آن حضرت در ايام خود بقتال ناكثين و قاسطين و مارقين و انشعاب مسلمين به شعب بسيار نتوانسته است ايشان را از اين بدعت بازدارد و در حديث مفضل است از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود و قول اميرالمؤمنين عليه السلام پسر خطاب را كه بخدا سوگند اگر او نبود مرتكب زنا نميشد مگر مرد شقي يا زن شقي زيرا كه براي مسلمين بينيازي ميبود در متعه از زنا آنگاه تلاوت فرمود اين آيه را و من الناس من يعجبك قوله في الحيوة الدنيا و يشهد الله علي ما في قلبه و هو الد الخصام و اذا تولي [ص 1382] سعي في الارض ليفسد فيها و يهلك الحرث و النسل و الله لايحب الفساد يعني و از مردم است كسي كه بعجب درميآورد تو را قول او در زندگاني دنيا و گواه ميگيرد خداي را بر آنچه در دل او است و حال اينكه او سختترين خصمان است و هر گاه والي شود سعي ميكند در زمين براي اينكه فساد كند در آن و تلف كند زراعت و نسل را و خداي دوست نميدارد فساد را ، و از اين جمله است آنچه زرارة بن اعين روايت كرده ميگويد عبدالله بن عمير ليثي نزد ابوجعفر عليه السلام آمد عرض كرد چه ميفرمائي در باب متعه زنان فرمود خداي حلال كرده است آن را در كتاب خود و بر زبان پيغمبر خود عرض كرد يا اباجعفر مثل تو كسي اين را ميگويد و حال آنكه عمر متعه را حرام كرده و نهي از آن نموده است حضرت فرمود كرده باشد عرض كرد پناه ميدهم تو را بخدا از اينكه حلال كني چيزي را كه عمر حرام كرده است فرمود پس تو بر قول صاحبت باش و من بر قول رسول خدا صلي الله عليه و آله بيا تا با تو مباهله كنم كه قول همان است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرموده و باطل آن است كه صاحب تو گفته تا آخر حديث پس واي بر اين نابكار چگونه تفوه ميكند بتعجب از مخالفت مردي از صحابه بر قول عمر و تعجب نميكند از مخالفت عمر با خدا و رسول (ص) ميبايست بعمر بگويد پناه ميدهم تو را از اينكه مخالفت كني با خدا و رسول او صلي الله عليه و آله و گمان ميكنم كه شأن عمر در نزد اين جماعت از شأن رسول خدا بيشتر است [ص 1383] بلكه اين جماعت عمر را بدون خدا عبادت كردهاند زيرا كه هر كس مخالفت كننده خدا را تصديق كند و بسوي او ميل نمايد او را شبيه براي خدا قرار داده و از غير خدا عبادت كرده است چرا كه او را اطاعت كرده و خدا را معصيت نموده است و اما اينكه گمان كردهاند كه عمر متعه را محض مصلحت حال مسلمين حرام كرد چنانكه حميدي و ديگران در قصه عمرو بن حريث روايت كردهاند محض افترا است بلكه علتي كه او را بر حرام كردن حلال خداي واداشت صرف انفه و حميت جاهليت بود زيرا كه متدين بدين حق نبود چنانكه در حديث مفضل از حضرت صادق عليه السلام روايت شده است كه فرمود متعه نمودند مسلمين در عهد رسول خدا صلي الله عليه و آله در حج و غير حج و در ايام ابوبكر و چهار سال در ايام عمر تا آنكه روزي عمر بر خواهر خود عفراء وارد شد و كودكي در دامان او ديد كه شير همي خورد چون نظرش بر جوشيدن شير در دهان كودك افتاد در غضب شد و جوش و خروش برآورد و كودك را بدست خود گرفته از منزل او بيرون آمد تا وارد مسجد شد و بر منبر بالا رفت و نداي الصلوة جامعة در داد و آن وقت نماز نبود پس مردم دانستند كه حادثه روي داده پس حاضر شدند عمر گفت اي گروه مردمان مهاجر و انصار و اولاد قحطان كدام يك از شما دوست ميدارد بر يكي از محارم خود داخل شده چنين كودكي را با وي نگرد كه از شكم وي بيرون آمده و از پستانش شير ميخورد و حال آنكه شوهر نداشته باشد بعضي گفتند [ص 1384] چنين چيزي را دوست نميداريم آنگاه گفت آيا نميدانيد كه خواهر من عفراء دختر حنتمة مادرم از پدرم خطاب بي شوهر است گفتند آري گفت اينك من در اين ساعت بر وي درآمده و اين كودك را در دامانش يافتم پس سوگند دادم او را كه اين طفل از كجا آورده گفت متعه شدهام هان مردمان را آگاهي دهيد كه اين متعه در عهد رسول خداي بر مسلمانان حلال بود و من صواب در تحريم آن ديدهام پس هر كس ابا نمايد صد تازيانه بر پهلوهايش زده خواهد شد پس هيچكس در ميانه قوم انكار قول او ننمود و رد بر او نكرد و نگفت كه بعد از رسول خداي رسولي و بعد از كتاب خداي كتابي نميآيد و ما قول تو را بر خلاف و رسول و كتاب خدا پذيرفتار نميشويم بلكه همه تسليم كردند و راضي شدند و بدان كه ظاهر در نزد من اين است كه علت انكار متعه و اعلان تحريم آن و سببي كه عمر را بر مخالفت خدا و رسول ملجأ ساخت همان است كه حضرت صادق عليه السلام ذكر فرموده و شايد اصل اين انكار و مايل بودن عمر بترك متعه براي اين بود كه زنا بسيار شود چون شنيده بود از رسول خدا صلي الله عليه و آله كه فرمود يا علي دوست نميدارد تو را مگر كسي كه ولادت او پاك باشد و دشمن نميدارد تو را مگر كسي كه ولادتش خبيث باشد و اخبار در اين باب بسيار است و پارهاي از آنها را ذكر ميكنيم و اين مطلب در نزد همه مسلمانان معلوم بود و پسر خطاب دانسته بود كه چون زنا بسيار شود دشمنان علي عليه السلام بسيار خواهند شد و با وجود متعه كسي محتاج [ص 1385] بزنا نميشود پس غرض مطلوب كه عبارت از بسيار شدن اولاد زنا است فوت خواهد شد بر خلاف آنكه متعه در ميان نباشد چه بيشتر مردم را دسترسي بعقد دائم نيست و كساني كه مكنت اين كار دارند بسا از غلبه شهوت نتوانند بر نكاح واحد صبر كنند و نيز مكنت داشتن ازواج متعدد نداشته و قدرت بر منع نفس از شهوت نيز نداشته باشند چنانكه بيشتر مردم چنينند و كساني هم كه مكنت تعدد ازواج دارند خود را بر ازواج معدوده ضبط كردن نتوانند از اين جهت عمر متعه را حرام كرد و نهي از آن نمود و فاعل آن را تهديد نمود و حد وي را حد زاني مقرر داشت براي اينكه اولاد زنا بسيار شوند پس علي عليه السلام و اهل بيت او را دشمن دارند و باين وسيله حق آلمحمد عليهم السلام را از ايشان بگرداند چه اكثر مردم در آنوقت از ايشان انحراف جسته بودند و الا اگر كسي در اخبار عامه نظر كند بطور قطع خواهد دانست كه عمر اين كار را محض مصلحت مسلمين نكرد و احدي از صحابه و تابعين او را معذور نداشتند بلكه همگي يا بر او خشمگين شده قول او را ترك مينمودند و يا بكردار او راضي شده در اين بدعت پيروي او مينمودند و اما آنان كه بعد از ايشان آمدند احاديث ايشان را به يك سوي افكنده خود را بكوري زدند و ذكر آن اخبار و احاديث را متروك داشتند حتي آنكه اشخاصي از ايشان كه ادعاي علم دارند بسا اطلاع بر دو حديث از آنها نداشته باشند و اما جهالشان كه ديگر هيچ نشنيدهاند و چنين ميدانند كه حرمت متعه از ضروريات دين است [ص 1386] و رافضة كه متعه را حلال ميدانند بدعت گذاردهاند و اگر بر يك حديثي هم مطلع شوند گمان ميكنند كه حديث آحاد است و بسا ثابت نشده باشد و عمده اين است كه علماء ايشان خود ميدانند كه پسر خطاب متعه را براي علت و مصلحتي حرام نكرد و الا ميبايست آن علت و مصلحت را در كتب خود بنويسند و خصمان خود را بآن معارضه نمايند و حال آنكه ميدانند كه اهل بيت محمد صلي الله عليه و آله حكم بحليت آن ميكنند و شيعيان ايشان اجماع بر آن دارند و اما ادعاء اجماعي كه بعضي از مخالفان بر حرمت متعه نمودهاند باطل است و اجماع ائمه هدي (ع) و شيعه ايشان بر حليت آن كه نزد خود مخالفان معلوم است معارض با آن ميشود و بر فرض تسليم معارض شدن دو اجماع البته اجماع ما سزاوارتر و بحق نزديكتر است زيرا كه مستند آن از كتاب و سنت معلوم و دخول قول معصوم در آن محقق است چنانكه مذهب ما است در تحقق اجماع بخلاف اجماعي كه مخالفان ادعا نمودهاند زيرا كه شرط تحقق اجماع بمذهب ايشان اتفاق امت است و موجود بودن دليل و مستند و هر دو در اين مقام مفقود است چه دانستي كه بيشتر صحابه در اين اجماع داخل نيستند مانند جابر بن عبدالله و ابنعباس و عمران بن حصين و عبدالله بن عمر و سلمة بن وكيع و غير ايشان بلكه همه بنيهاشم و از قرآن هم دليل ندارند و آيهاي كه متشبث بآن شدهاند كه ميفرمايد الا علي ازواجهم او ما ملكت ايمانهم الآية دلالتي بر مدعاي ايشان ندارد چه اين آيه بدون خلاف [ص 1387] در مكه نازل شده است و آيه فما استمتعتم به منهن الآية كه صريح در حليت متعه است در مدينه نازل شده و آيه اولي ناسخ اين آيه نتواند بود و الا انزال حكم ثاني بي فايده خواهد بود و از اين گذشته ما ميگوئيم متعه نيز زوجه است و ميراث نبردن او مانع از زوجيت نيست چنانكه ابوحنيفه در معارضه مؤمن الطاق گمان كرده بود زيرا كه در زوجه ذميه نيز چنانكه مؤمن الطاق در جواب گفت همين حكم ثابت است و همچنين كنيز و زني كه شوهر با او ملاعنه كرده است و زني كه شوهر خود را كشته باشد با وجود زوجيت ميراث نميبرند و همچنين طلاق نداشتن هم مانع از زوجه بودن نيست زيرا كه نكاح دائم هم گاهي بدون طلاق فسخ ميشود در صورتي كه يكي از عيوب معلومه در زوج يا زوجه ظاهر شود يا زوج مفقود قبل از دخول زوج ثاني وارد شود و همچنين محقق نبودن لعان زيرا كه بين حر و امه نيز محقق نيست و كذلك قسمت نداشتن از حق مضاجعت زيرا كه زوجه دايم نيز در سفر همين حكم را دارد و همچنين نفقه نداشتن زيرا كه ناشز هم نفقه ندارد و بالجمله اين امور مخصوص زوجه دائميه است در صورتي كه موانع مذكوره نباشد و از اخبار نيز مستندي در دست ندارند و روايتي كه ميكنند كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود امرتكم بالاستمتاع من هذه النساء الا اني احرم ذلك الي يوم القيمة چنانكه بيضاوي ذكر كرده است در نزد خود عامه شاذ است و با اخبار مستفيضه خود ايشان معارض نتواند بود و اما نزد ما از اصل دروغ [ص 1388] و مجعول است بدليل ثبوت عمل صحابه بعد از وفات پيغمبر (ص) و ديگر آنكه خود اين روايت هم دلالت بر حليت متعه و اينكه پيغمبر (ص) يكوقتي امر بآن فرموده است ميكند پس بعد از ثبوت عمل رفع حكم سابق دليل قطعي ميخواهد و آنچه گفته شده است كه آيه فما استمتعتم به منهن الآية دليل بر ثبوت نكاح مخصوص كه متعه باشد نيست باطل است چه اكثر مفسرين عامه تصريح كردهاند كه اين آيه در باب متعه نساء نازل شد و ائمه هدي صلوات الله عليهم و شيعه ايشان بر اين مطلب اجماع دارند و روايات صحيحه عامه نيز شهادت بآن ميدهد علاوه بر آنكه اين لفظ حقيقت شرعيه شده است در عقد منقطع نه عقد دائم و اگر تنزل كرده بگوئيم مقصود از استمتاع در عقد دائم است چنانكه بعضي از مخالفين از روي عناد گفتهاند شك نيست كه استمتاع اعم از دخول و عدم دخول است پس معني آيه چنين ميشود كه هر زوجه دائميه كه تمتع يافتيد از او تمام اجرش را بدهيد زيرا كه اجر حقيقت در تمام مهر است و اراده بعض مجاز است و بنا بر اين لازم ميآيد كه جميع مهر را اگر چه بيك نظر يا بوسهاي تمتع گرفته باشد بدهد و اين بالاجماع باطل است و اما آنچه بعضي از مخالفين متشبث بآن شدهاند كه عمل متعه از امور رذيله و منافي مردانگي و شرف است محض مجادله بباطل است زيرا كه لازم نيست هر صنعت پستي كه منافي شرف مردمان نجيب و خانوادههاي بزرگ است حرام باشد علاوه بر اينكه اصل دنائت و پستي متعه ناشي از تحريم عمر [ص 1389] و پيروي اتباع او شده است همين كه روزگارها بر ترك متعه و سرزنش فاعل آن از طرف اهل جور گذشته است بيشتر مردم از ترس تشنيع دشمنان احتراز از آن جستند و كار بجائي رسيد كه حتي در ميان دوستان هم مورد تشنيع سخت شد و نه هر چه دنائت دارد حرام است چنانكه در معارضه مؤمن طاق منقول است كه ابوحنيفه از وي سؤال كرد در باب متعه چه ميگوئي گفت حلال ميدانم ابوحنيفه گفت پس چرا زنان خود را امر نميكني متعه شوند و از براي تو كسب كنند ابوجعفر گفت همه صنعتها براي هر كس مرغوب نيست بر فرض حلال هم باشد مردم را شئون و مراتبي است كه از اين گونه كار برتر ميدارند لكن تو اي ابوحنيفه در باب نبيذ چه ميگوئي آيا حلال ميداني گفت بلي گفت پس چرا زنهاي خود را در دكانها نمينشاني نبيذفروشي كرده از براي تو كسب كنند ابوحنيفه گفت ضربتي بضربتي و تير تو نافذتر بود القصه و ديگر از بدعتهاي عمر بن الخطاب كه بر خلاف قرآن مجيد و فرمان پيغمبر صلي الله عليه و آله در جميع شهرها معمول به است در مسأله طلاق است كه طلاق بلفظ ثلث را در يك مجلس جاري مجراي سه طلاق و موجب بينونت زوجه و مانع از رجوع در عده قرار داده و اين نوع طلاق مسمي بطلاق بدعي است و بر خلاف حكمي است كه خداوند نازل فرموده الطلاق مرتان فامساك بمعروف يعني طلاق دو نوبت است و بعد از دو نوبت امساك بمعروف است كه شوهر زن خود را نگاه دارد او تسريح باحسان ، يا رها [ص 1390] كردن باحسان است كه ديگر رجوع ندارد و مخصوصا فرمود طلاق دو نوبت است براي اينكه معلوم باشد كه در اثناي عده دو طلاق نوبه اولي و ثانية رجوع جايز است و حرجي در آن نيست پس اين حالت را صالح براي رجوع قرار داده و در خصوص حكم بعد از دو نوبت طلاق فرمود يا امساك بمعروف كند يعني طلاق سيم ندهد و يا تسريح باحسان نمايد يعني طلاق سيم بدهد بعد ميفرمايد فان طلقها يعني اگر بعد از دو طلاق نوبه اولي و ثانيه كه حق رجوع در عده داشت اگر طلاق سيم داد فلاتحل له حتي تنكح زوجا غيره زن بر مرد حلال نميشود مگر در حباله زوج ديگر درآيد و شك نيست كه قرآن عربي فصيح است و بزبان عرب نازل شده و احدي سواي همين از قرآن نميفهمد كه اگر عرب را بطبيعت خود واگذارده معني آيه را تعليم آنها هم نكرده بودند غير از اين نميفهميدند چه جاي آنكه ترجمان وحي الهي بهمين منوال خبر داده و حدود آن را در سنت خود بيان فرموده است پس عمر كتاب خداي و سنت رسول صلي الله عليه و آله را ترك كرده بدعتي گذارد كه موجب فساد نطفه جميع پيروان آن بدعت گرديد كه اكثر اولاد غير پدران خود شدند بمصداق حديث نبوي كه فرمود با علي عليه السلام چون روز قيامت شود تمام مردم بنام مادر خوانده ميشوند مگر شيعيان تو كه از جهت طيب ولادت بنام پدر خوانده ميشوند و اين مطلب واضح است و در نزد جميع مخالفين اهل بيت عصمت و طهارت جاري و معلوم به است و بسيار [ص 1391] ميشود كه يكي از ايشان سوگند بطلاق زوجه خود ياد ميكند بدون حضور عدلين چه در حال طهر زن باشد يا در حيض و بمحض اينكه در سوگند خود طالق ثلثا گفت بزعم ايشان زن از شوهر باين ميشود هر چند رجوع نمايد چه زن را باين ميدانند و لامحاله در حباله ديگري درميآيد و حال آنكه در حباله زوج سابق است و تمام مخالفين خدا و رسول باين قسم جاري ميشوند با وجود آنكه خود آنها از پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت ميكنند كه فرمود كل بدعة ضلالة و فرمود كل ما لميكن علي امرنا هذا فهو رد يعني هر بدعتي گمراهي است و هر امري كه مطابق امر ما نباشد مردود است و خود آنها روايت ميكنند كه فرمود هر حديثي كه موافق كتاب خدا است بگيريد و هر چه مخالف است طرح كنيد و عجب آنكه در صحاح خود اقرار عمر را باينكه در اين حكم بدعت گذارده و بر خلاف كتاب خدا و راحت مسلمين حكم داده است ثبت ميكنند چنانكه حميدي در كتاب الجمع بين الصحيحين بطرق عديده از مسند عبدالله بن عباس روايت كرده است از جمله في الحديث الرابع من افراد مسلم قال كان الطلاق علي عهد رسول الله صلي الله عليه و آله و زمن ابيبكر و سنتين من خلافة عمر الثلث واحدة فقال عمر بن الخطاب ان الناس قد استعجلوا في امر كانت لهم فيه اناة فلو امضيناه عليهم ثلثا فامضاه در حديث چهارم از احاديثي كه مسلم بتنهائي روايت كرده است ميگويد طلاق در عهد رسول خدا (ص) و زمان ابوبكر و دو سال از خلافت عمر سه تا يكي [ص 1392] بود يعني سه طلاق در يك مجلس يك طلاق بود پس عمر بن الخطاب گفت مردم تعجيل دارند در امري كه براي ايشان راحت است كاش سه طلاق در يك مجلس را ممضي ميداشتيم و ممضي داشت و حميدي نيز در مسند عبدالله بن عباس اين حديث را از طرق عديده روايت كرده است و اين روايت نيز محل خلاف نيست كه مردي را نزد عمر آوردند كه زوجه خود را سه طلاق در يك مجلس داده بود عمر او را تأديب نموده زن را باو برگردانيد و بعد از آن ديگري را آوردند كه همين گونه طلاق داده بود و زن را از وي جدا ساخت سبب اختلاف حكم را سؤال كردند گفت خواستم او را بر كتاب خدا وادارم ترسيدم اسباب جرأت مستها و مردمان غيور شود پس خودش اعتراف كرده است كه موافق حكم كتاب خدا زني را كه سه طلاق در يك مجلس دادهاند بايد بشوهرش برگردانند و بزعم خود محض خيرانديشي مسلمين مخالفت كرده پس علاوه بر آنكه بدعت گذارده و حكمي را كه خدا در قرآن بر پيغمبر خود نازل فرموده است مخالفت كرده خود را از خداوند خيرانديشتر پنداشته و از رسول خدا كه در شأن او و انك لعلي خلق عظيم آمده است عاقلتر و بمصالح امت داناتر شمرده يعني در صورتي كه خدا را بالمره جاهل بمصالح عباد ندانسته و اظهار عمد بر مخالفت نكرده باشد حالش بر اين منوال است كه ذكر شد و سبب كفر است و حال آنكه اعتراف داشته است كه راحت و آسايش امت هم در همان حكمي بود كه خدا و رسول فرمودهاند و بر سبيل مناظره و جدل ميگوئيم وقتي كه شوهر بزن خود . . . ● شك نيست كه بر سبيل [ص 1393] انشاء ميگويد و مرادش ايقاع مفارقت است . . .
( ترجمه ناتمام است )