فقل لحساده موتوا بغيظكم فانه بعطاء الله ممنوح
و حرفوا ما استطعتم من امامته فشأنه بلسان الحق ممدوح
بيوتكم بفنون اللهو مفعمة و بيته فيه تقديس و تسبيح
فانكم جسد ميت بكثرتكم و فضله بين اجساد الوري روح
ميگويد با حاسدان او بگو كه از غيظ خود بميريد كه او عطا داده [ص 1283] خدا است و آنچه توانيد از نصوص امامت او تحريف كنيد كه شأن او ممدوح بلسان حق تعالي است خانههاي شما از فنون لهو و لعب پر است و در خانه او همه تقديس و تسبيح است پس همانا شما با وجود كثرت عدد جسدي بي روح هستيد و فضل او در ميان اجساد خلايق روح است و ابنخطاب كه خود عقد بيعت از براي ابوبكر ساخت تصريح كرده است كه اين كار بدون مشورت اهل حل و عقد شده و در اين صورت بايد فاسد باشد كه گفت اين بيعت فلته بوده است و معني فلته اين است كه بغتة واقع شده است بدون فكر و رويه و بدون مشورت و مؤامرت اخيار صحابه چنانكه در اخبار اهل بيت عصمت (ص) صريح است و در احاديث عامه نيز مذكور است و علماء ايشان نيز ذكر كردهاند چنانكه بعضي از آنها را ذكر خواهيم كرد و از اين جهت عمر گفت وقي الله المسلمين شرها فمن دعاكم الي مثلها فاقتلوه يعني خدا مسلمين را از شر اين بيعت فلتة حفظ فرمود پس هر كس بعد از اين شما را بچنين بيعتي بخواند او را بكشيد پس در صورتي كه اين بيعت شر باشد صالح از براي اين نيست كه اصل از براي دين حق باشد زيرا كه كسي كه شر باشد ديگر در او خيري نيست با آنكه بيان كرده است ابنخطاب كه مقصود از اين بيعت طلب رضاي خدا و اصلاح دين نبوده است زيرا كه ميگويد هر كس بمثل اين بيعت شما را دعوت كند او را بكشيد و شكي نيست در اينكه اين كشتن از باب قصاص نيست بالضرورة پس وجهي از براي كشتن نيست مگر دو چيز يا آنكه بايد كننده اين [ص 1284] كار كافر و مرتد از دين خدا باشد يا مفسد باشد كه حد ايشان قتل است و هر قسم باشد لازمهاش فاسد بودن اين بيعت است قطعا و عمر از اول هم طالب عقد بيعت از براي ابوبكر نبود و رياست را براي خود ميخواست ولي چون ميدانست كه با وجود ابوبكر و آن شدت دها و مكرش بر آرزوي خود دست نخواهد يافت پس ملجأ شد و از اضطرار او را جلو انداخت و اهل خلاف را شكي در اين نيست كه عقد بيعت صحيح آن است كه از روي رضا و اختيار باشد و اگر نباشد قطعا باطل است دليل بر اين مطلب روايتي كه ابن ابيالحديد در شرح نهج البلاغه ذكر كرده است ميگويد روي الهيثم بن عدي عن عبدالله بن عياش الهمداني عن سعيد بن جبير قال ذكر ابوبكر و عمر عند عبدالله بن عمر فقال رجل كانا والله شمسي هذه الامة و نوريها فقال ابنعمر و ما يدريك فقال الرجل اليس قد ائتلفا قال ابنعمر قد اختلفا لو كنتم تعلمون اشهد اني كنت عند ابي يوما و قد امرني ان احبس الناس عنه فاستأذن عليه عبدالرحمن بن ابيبكر فقال عمر دويبة سوء و لهو خير من ابيه فاوحشني ذلك منه و قلت يا ابت عبدالرحمن خير من ابيه فقال و من ليس بخير من ابيه لا ام لك ائذن لعبدالرحمن فدخل عليه فكلمه في الحطيئة الشاعر ان يرضي عنه و قد كان عمر حبسه في شعر قاله فقال عمر ان في الحطيئة بذاءا فدعني اقومه بطول حبسه فالح عليه عبدالرحمن و ابي عمر فخرج عبدالرحمن و اقبل علي ابي و قال انت في غفلة الي يومي هذا عما كان من تقدم احيمق تيم علي و ظلمه [ص 1285] لي فقلت لا علم لي بما كان من ذلك قال يا بني فما عسيت ان تعلم قلت والله لهو احب الي الناس من ضياء ابصارهم قال ذلك لكذلك علي رغم ابيك و سخطه قلت يا ابت اَلٰا تُجْلِي عن فعله بموقف في الناس يبين ذلك لهم قال و كيف لي بذلك مع ما ذكرت انه احب الي الناس من ضياء ابصارهم اذا يُرْضَخُ رأس ابيك بالجندل قال ابنعمر ثم تجاسر والله فجسر فمادارت الجمعة حتي قام خطيبا في الناس فقال ايها الناس ان بيعة ابيبكر كانت فلتة وقي الله شرها فمن دعاكم الي مثلها فاقتلوه ترجمه اين كلمات آنكه هيثم بن عدي از عبدالله بن عياش همداني روايت كرده است از سعيد بن جبير كه گفت نزد عبدالله بن عمر ذكر ابوبكر و عمر شد پس شخصي گفت بخدا قسم آن دو دو آفتاب اين امت بودند و دو نور ايشان ابنعمر گفت از كجا ميداني آن مرد گفت مگر نه اين است كه متفق و با هم بودند ابنعمر گفت با يكديگر كمال اختلاف داشتند اگر بدانيد شهادت ميدهم كه روزي نزد پدرم بودم و مرا امر كرده بود كه كسي را نزد او بار ندهم پس عبدالرحمن بن ابيبكر اذن خواست كه داخل شود عمر گفت جانورك سياهي است و از پدرش بهتر است من وحشت كردم و گفتم اي پدر آيا عبدالرحمن از پدرش بهتر است گفت كيست كه از پدر او بهتر نباشد لا ام لك عبدالرحمن را اذن بده پس داخل شد و در باب حطيئه شاعر با عمر سخن گفت كه از او راضي شود و عمر او را محض شعري كه گفته بود حبس نموده بود پس عمر گفت حطيئه هرزهگوي و فحاش است بگذار [ص 1286] او را بطول حبس اصلاح كنم و عبدالرحمن الحاح فراوان كرد و عمر نپذيرفت و عبدالرحمن بيرون رفت و پدرم رو بمن كرده گفت تو تا امروز شرح تقدم جستن احمقك تيم را بر من و ظلم او را نسبت بمن نميدانستي گفتم نه گفت اي فرزند پس چه ميدانستي گفتم بخدا قسم مردم او را از روشني چشمهاي خود دوستتر ميدارند گفت همچنين است بر رغم پدر تو گفتم اي پدر كردار او را با خود در مجمعي از مردم از پرده بيرون نميافكني كه از شبهه بيرون آيند گفت كي ميتوانم چنين كنم با وجود آنكه تو ذكر كردي كه او را مردم از روشني چشمهاي خود دوستتر ميدارند در اين صورت سر پدرت را با سنگ . . . ● ابنعمر گويد بعد از آن تجاسر كرد بخدا قسم و جرئت نمود پس يك هفته نگذشت كه بخطبه خواندن در ميان مردم برخاست و گفت ايها الناس ان بيعة ابيبكر كانت فلتة تا آخر ، پس هر كس بحالات اين جماعت نظر كند ميبيند كه اخوت و اتفاق ايشان بر صرف باطل بود و گردانيدن حق از اهلش و بر حب دنيا اعانت يكديگر كردند و با يكديگر برآمدند چنانكه ميفرمايد الاخلاء يومئذ بعضهم لبعض عدو الا المتقين و شكي نيست كه چشمهاي علماء عامه از آنچه ديگران ديدهاند كور نيست و اموري را كه خصمان ايشان مطلع بر آن شدهاند ميدانند و لكن ديدههاي بصيرت ايشان از ادراك حق كور است و از اين باب است آنچه حميدي در كتاب الجمع بين الصحيحين در حديث هشتم از مسند عمر بن الخطاب روايت كرده در آن حديث [ص 1287] ميگويد قال عمر بلغني ان قائلا منكم يقول والله لو مات عمر بن الخطاب بايعت فلانا فلايغر امرؤ ان يقول انما كانت بيعة ابيبكر فلتة الا و انها قد كانت كذلك و لكن الله تعالي وقي شرها ان الانصار خالفونا و اجتمعوا باسرهم في سقيفة بنيساعدة و تخلف عنا علي (ع) و الزبير و من معهما ثم قال عمر بعد كلام له لا طائل تحته فقلت يا ابابكر انطلق بنا الي اخواننا هؤلاء من الانصار و ذكر اتيانهم اليهم و حكي في الحديث عمر عن ابيبكر انه قال قد رضيت لكم احد هذين الرجلين فبايعوا ايهما شئتم قال عمر فاخذ بيدي الي ابيعبيدة بن الجراح و هو جالس بيننا ثم قال بعد كلام له فقال قائل من الانصار منا امير و منكم امير يا معشر قريش فكثر اللغط و ارتفعت الاصوات حتي فرقتُ من الاختلاف فقلت ابسط يدك يا ابابكر فبايعته ثم قال عمر و نزونا علي سعد بن عبادة فقال قائل منهم قتلتم سعد بن عبادة فقلت قتل الله سعد بن عبادة قال عمر و انا والله ماوجدنا فيما حضرنا من امرنا اقوي من مبايعة ابيبكر خشينا ان فارقنا القوم و لمتكن بيعة ان يبايعوا رجلا منهم بعدنا فاما بايعناهم علي ما لانرضي و اما ان نخالفهم فيكون فسادا فمن بايع رجلا علي غير مشورة من المسلمين فلايبايع هؤلاء الذي بايعه فغرّهُ ان يُقْتَلٰا ، حاصل معني آنكه عمر گفت بمن رسيده است كه قائلي از شما ميگويد والله اگر عمر بميرد با فلان بيعت ميكنم كسي مغرور باين نشود كه بيعت ابوبكر هم فلته بود بيعت ابوبكر همين طور بود و لكن خدا از شرش مسلمين را حفظ فرمود همانا انصار با ما مخالفت كردند [ص 1288] و همه در سقيفه بنيساعده جمع شدند و علي (ع) و زبير و كساني كه با ايشان بودند از ما تخلف ورزيدند تا آنكه بعد از كلام لاطائلي گفت پس من گفتم اي ابوبكر بيا برويم نزد اين برادرهاي خود از انصار و كيفيت رفتن خود را نزد ايشان ذكر كرد و كلام ابوبكر را حكايت كرد كه گفت من يكي از اين دو مرد را از براي شما پسنديدهام با هر كدام خواهيد بيعت كنيد عمر ميگويد پس دست مرا گرفته نزد ابوعبيده جراح برد و او ميان ما نشسته بود تا آنكه ميگويد پس قائلي از انصار گفت يك نفر از ما امير باشد و يك نفر از شما اي معشر قريش پس . . . ● بسيار شد و صداها بلند شد بحدي كه از اختلاف ترسيدم و گفتم اي ابوبكر دست دراز كن پس با او بيعت كردم بعد ميگويد و بر سعد بن عباده برآمديم يكي از ايشان گفت سعد بن عباده را كشتيد من گفتم خدا بكشد سعد بن عباده را عمر ميگويد و بخدا قسم كه ما در آن حال تدبيري قويتر از بيعت با ابوبكر نيافتيم ترسيديم كه اگر انصار با ما مفارقت كنند و بيعتي نشود بعد از ما با يكي از خودشان بيعت كنند آنوقت يا بايد بيعت كنيم باتفاق ايشان با كسي كه راضي باو نيستيم و يا با ايشان مخالفت كنيم و فساد شود پس هر كس بي مشورت مسلمانان با مردي بيعت كند مسلمانان نبايد با آن كسي كه بيعت كرده است و خود را و او را بكشتن داده است بيعت كنند ، و عمر بن شيبه در كتاب السقيفه از ابوعبيده حكايت كرده است كه معني قول عمر فغره ان يقتلا ان في بيعتهما تغرير لانفسهما للقتل يعني معني اين سخن كه [ص 1289] عمر گفت فغره ان يقتلا اين است كه اين دو نفر در اين بيعت خود را مغرور كرده و بكشتن دادهاند پس اينك عمر اقرار و اعتراف كرد كه مبادرت نكرد به بيعت ابوبكر مگر محض انفه از متابعت انصار زيرا كه ميدانست كه اگر متابعت ايشان كند نفعي باو نخواهد رسيد پس اين كار را محض خيرخواهي و طلب صلاح امت نكرد بر خلاف آنچه دوستانش پنداشتهاند و مرادش از اين بيعت اطفاء نائره و تسكين ثائره و صلاحبيني از براي امت نبود چنانكه عذر از برايش تراشيدهاند زيرا كه كلام خود او تصريحا و ضمنا بر خلاف اين مدعي فرياد ميكند با اينكه اقرار كرده است كه انصار بر خلاف رأي او و اصحاب رفتند و باز تصريح كرد كه بيعتي كه بدون مشورت اهل حل و عقد واقع شود بواسطه يك نفر امر آن بيعت ثابت نميشود و از اين جهت بيعت ابوبكر هم كه باين نوع بسته شد فاسد بود ولي خدا از شرش حفظ فرمود كه بعد از مردن او مسلمين اجماع بر آن كردند پس اگر چه بيعت او في نفسها فاسد بود ولي بزعم عمر منجر بصلاح شد و مراد عمر غير از همين معني كه ذكر شد نبود چنانكه مطاوي عبارتش شهادت بآن ميدهد و اما آنچه جهال ادعا كردهاند كه مسلمانان بر ابوبكر اجماع كردند و بعقد بيعت از براي او راضي شدند بر خلاف آن چيزي است كه در اخبار و كتب آثار فريقين معلوم و ظاهر است و حميدي در كتاب الجمع بين الصحيحين ذكر كرده است كه بنيهاشم و اكثر صحابه مدت شش ماه از ابوبكر منحرف بودند و شهرستاني بنقل از [ص 1290] نظام همچنين ذكر كرده و اجماعي كل است كه سعد بن عباده رئيس خزرج بعد از آن روز نه با ابابكر و نه با عمر بيعت نكرد تا كشته شد و از كساني كه اين مطلب را ذكر كردهاند رازي است با وجود شدت تعصب و تشكيك كه دارد حتي آنكه او را رئيس المشككين گفتهاند در اينجا نتوانسته است مباهته كند و منكر شود پس در كتاب نهاية العقول ميگويد لمينعقد الاجماع علي خلافة ابيبكر في زمانه بل انما يتم بموت سعد بن عبادة و كان ذلك في خلافة عمر يعني اجماع بر خلافت ابيبكر در زمان خودش منعقد نشد بلكه اين اجماع بمردن سعد بن عباده محقق ميشود و آن در زمان خلافت عمر بود بنا بر اين باو ميگوئيم در بيعت عمر نيز رضاي جميع صحابه محقق نشد و در صورتي كه اجماع ايشان شرط انعقاد بيعت باشد بايد بيعت عمر نيز مثل بيعت ابوبكر فاسد باشد و مفري از اين نيست و بعضي از متأخرين ايشان ملتفت اين ترهات فاسده كه مستند امامت مقتدايان خود قرار دادهاند شدهاند و انعقاد بيعت را بيك نفر هم جايز دانستهاند چون يقين از براي ايشان حاصل شده است كه بر بيعت هيچ يك از ايشان اجماع محقق نشد و دليلي از قرآن و حديث هم كه بر خلافت ايشان ندارند پس ملجأ شدند باينكه انعقاد بيعت را به يك نفر هم تجويز كنند از جمله كساني كه قائل باين قول شدهاند سيد شريف است و تفتازاني در شرح مواقف و شرح مقاصد گفتهاند به بيعت كردن يك نفر بيعت ثابت ميشود چنانكه عمر عقد بيعت از براي ابوبكر نمود و عبدالرحمن بن [ص 1291] عوف از براي عثمان و جمع شدن دو نفر از اهل حل و عقد را هم شرط ندانستهاند چه جاي اجتماع جميع صحابه يا جميع امت و اين جماعت چون بزعم خود خواستهاند انصاف بدهند قائل باين قول شدند و با پيشينيان خود مخالفت كردند و اگر چه مطلب را درست فهميدهاند كه بر بيعت ابوبكر و رفيقش اجماع محقق نشد و لكن با وجود مخالفت اصحاب خود پناه بركن وثيقي نبردهاند و بر مدعاي خود حجت واضحي ندارند بلكه عين مدعاي خود را دليل قرار دادهاند و اين مصادره است و شايسته جاهل نيست كه تفوه بآن كند چه جاي كسي كه ادعاي علم دارد و از اين گذشته ميگوئيم كسي كه شهادتش در نصف درهم در حق يك نفر از مسلمين قبول نميشود بر فرض كه عادل باشد مگر يك نفر ديگر با او ضم شود چگونه نزد عقول جايز است و كي عقلا تجويز ميكنند كه بواسطه قول و رضاي او در حق جميع مسلمين حكم داده شود و امامت كه رياست عامه است بواسطه او ثابت شود با آنكه جاهل است و نميشناسد كه صالح از براي خلافت و حمل اعباء امامت كيست با آنكه امام بايد امين مسلمانان باشد بر اموال و دماء بلكه بر اديان ايشان غزالي در كتاب منهاج العابدين ميگويد در مقامي كه ذكر تفويض ميكند و اما التفويض فتأمل فيه اصلين احدهما انك تعلم ان الاختيار لايصلح الا لمن كان عالما بالامور بجميع جهاتها باطنها و ظاهرها و حالها و عاقبتها و الا فلايؤمن ان يختار الفساد و الهلاك علي ما فيه الخير و الصلاح الاتري انك لو قلت لبدوي او قروي انقد لي هذه [ص 1292] الدراهم و ميز لي بين جيدها و رديها فانه لايهتدي لذلك و لو قلت لسوقي غير صيرفي فربما يغير ايضا فلا بد ان تعرضها علي الصيرفي الخبير بالذهب و الفضة و ما فيهما من الخواص و الاسرار و هذا العلم المحيط بالامور من جميع الوجوه لايصلح الا لله رب العالمين وحده لا شريك له و لذلك قال تعالي و ربك يخلق ما يشاء و يختار ما كان لهم الخيرة سبحان الله و تعالي عما يشركون ، يعني و اما تفويض پس بايد در آن دو قاعده را ملاحظه كرد اول آنكه تو ميداني كه اختيار كردن شايسته نيست مگر از براي كسي كه علم داشته باشد بهمه امور بجميع جهات آنها از ظاهر و باطن و حال و عاقبت هر يك و الا ايمن نتوان شد كه فساد و هلاك را بر خير و صلاح ترجيح دهد و اختيار كند آيا نميبيني كه اگر بشخص بدوي يا روستائي بگوئي اين دراهم را از براي من صرافي كن و سره و ناسره آنها را از هم جدا كن نميتواند صرافي كند و اگر بشخص بازاري كه صيرفي نباشد بگوئي باز بسا تغيير دهد پس لابد دراهم خود را بايد عرضه كني بر صرافي كه طلا و نقره و خواص و اسرار آنها را بداند و بشناسد و چنين علمي كه از جميع وجوه محيط بجميع امور باشد شايسته احدي نيست مگر خداي رب العالمين وحده لا شريك له و از اين جهت است كه ميفرمايد و ربك يخلق ما يشاء تا آخر آيه و اين غزالي هر جا كه حق را موافق مذهب خود ميپندارد چشم دارد و ميبيند و ميل بحق ميكند و هر جا بر خلاف مذهب خود ميبيند كور ميشود و نميبيند پس اين است كه [ص 1293] ميبيني دايم مثل گاو آسيا در كوري خود سرگردان است نميبيني در ابطال قول معتزله كه قائل بتفويض در اعمال عباد شدهاند چگونه باين دليل واضح البيان استدلال ميكند و جايز نميداند كه امر يك نفر از خلق را خدا بخودش واگذارد بلكه تدبير او را بخدا موكول ميدارد كه مصالح و منافع او را بهتر ميداند ولي تجويز ميكند كه خدا امر امت و صلاح دنيا و دين را تفويض ببعض از جهال فرموده باشد كه خود كسي را اختيار كنند و براي اقامه نظام دين و مراسم شرع از حلال و حرام او را منصوب دارند و بسا اختيار ايشان واقع بر چيزي شود كه اسباب فساد باشد و هميشه رسم علماء عامه را بر همين ميبيني كه دانسته و فهميده با اهل حق طرف ميشوند و از تكبري كه دارند از پيروي هدايت بر طريقت خود اصرار ميكنند و شكي نيست كه امامت همدوش نبوت است پس همچنان كه پيغمبر را خلق نميتوانند اختيار كنند و منصوب بنبوت سازند و در وسع ايشان نيست كه صاحب نبوت را بكنه حقيقت بشناسند چنانكه خداوند عالم در رد بر كافران ميفرمايد الله اعلم حيث يجعل رسالته همچنين است امامت زيرا كه خلق كسي را كه بايد قائم مقام رسول (ص) شود و آنچه را كه او متحمل بوده است متحمل شود نميتوانند بشناسند پس از براي ايشان جايز نيست كه صاحب ولايت را نصب كنند زيرا كه بر خيره و مختار خدا كه اطلاع ندارند و بطور حقيقت نميتوانند او را بشناسند خداوند عالم ميفرمايد و ربك يخلق ما يشاء و يختار ماكان لهم الخيرة من امرهم يعني [ص 1294] پروردگار تو خلق ميكند آنچه بخواهد و اختيار ميفرمايد ايشان را اختياري از امرشان نيست و ميفرمايد و لايطلع علي غيبه احدا الا من ارتضي من رسول يعني خدا بر غيب خود احدي را مطلع نميسازد مگر هر كس را كه بپسندد از رسولي و در صورتي كه جواز انعقاد امامت باجتماع جميع خلق ممتنع باشد چگونه باختيار يك نفر از ايشان جايز ميشود و از اين گذشته متقدمين عامه كه در انعقاد امامت استناد باجماع كردند استدلال بادله نقليه ميكردند و احاديث و آياتي چند بر حسب مراد خود تأويل كرده دليل ميآورند مثل لاتجتمع امتي علي ضلالة و مثل كريمه و يتبع غير سبيل المؤمنين نوله ما تولي و راه جواب از آنها انشاء الله در خاتمه در ذكر تناقض اقوال عامه بخصوص در اين آيه و حديث ذكر خواهد شد پس اكثر استناد باجماع ميكردند نه مجرد وقوع بيعت چنانكه اين دو نفر استدلال بآن كردهاند پس اتباع بنا بر همين اساس گذاردند و تقليد متبوعين خود را در همين كردند و نتوانستند باين قول كه شريف و تفتازاني قائل شدهاند قائل شوند اگر چه واقع همين هست ولي از خوف شناعت كتمان كردند و از براي عامه چنين اظهار داشتند كه صحابه بايشان راضي بودند و اجتماع بر ايشان كردند و سخن ابوبكر در مخاطبت حضرت فاطمه عليها السلام و غيرها صريح در اين ادعا است چنانكه ذكر كرديم و شكي نيست كه ابوبكر در اين ادعا كار بمغالطه ميكرد زيرا كه ثابت شده است نزد عامه مسلمين كه اكثر صحابه هنگام عقد بيعت او در سقيفه حاضر نبودند [ص 1295] اما حضرت امير عليه السلام و بنيهاشم كه حالشان معلوم است و احاديث فريقين و كتب تواريخ بدون اختلاف و انكار ناطق است باينكه احدي از بنيهاشم در سقيفه بنيساعده كه عقد اين بيعت شد حاضر نبودند و راضي باين بيعت نبودند چنان كه بخاري و مسلم در صحيحين خود ذكر كردهاند كه جميع بنيهاشم در خلافت تابع حضرت امير عليه السلام بودند و اجماع بر استحقاق تقدم آن حضرت داشتند و احدي از ايشان با ابوبكر بيعت نكردند تا وقتي كه علي عليه السلام كرها و اضطرارا بيعت فرمود يا از جهت ناصر نداشتن و حضرت امير عليه السلام ميفرمايد در جواب مكتوب معويه و ذكرت ابطائي عن الخلفاء و حسدي اياهم و كرهي اليهم و البغي عليهم اما البغي فمعاذ الله ان يكون و اما الكراهية لهم فوالله مااعتذر الي الناس من ذلك ، ميفرمايد مذكور داشته بودي كه من از اجابت خلفاء كندي داشتم و بر ايشان حسد ميبردم و از خلافت ايشان كراهت داشتم و بغي و ستم بر ايشان كردم اما بغي و ستم معاذ الله كه واقع شده باشد و اما كراهت داشتن ايشان بخدا قسم كه نزد مردم عذري از اين كار نميخواهم و از جمله كساني كه اين مطلب را ذكر كردهاند ابن عبدربه است در كتاب عقد و اما اسامة بن زيد و ملتزمين ركاب او حاضر نبودن ايشان و مشورت نكردن با ايشان امري است معلوم و از حد روايت خارج شده بحد درايت رسيده است زيرا كه او در خارج مدينه در لشكرگاه خود بود و از جمله كساني كه رسول خدا (ص) او را بر ايشان امير فرموده بود ابوبكر و عمر بودند پس وقتي كه ابوبكر نزد اسامه فرستاد و او را از خلافت خود اطلاع داد و اظهار داشت كه مسلمين امر خلافت را واگذار [ص 1296] باو كردهاند در جواب ابوبكر نوشت اني انا و من معي ما وليناك امرنا و لميعزلني رسول الله (ص) عنكما و انت و صاحبك بغير اذني رجعتما و قد ولاني عليكما و لميولكما ، يعني همانا من و كساني كه با منند امر خود را بتو واگذار نكردهايم و رسول خدا (ص) مرا از امارت شما معزول نفرموده و تو و صاحبت بي اذن من برگشتيد و رسول خدا (ص) مرا بر شما والي فرمود و شما را ولايت نداد چون مكتوب او را ابوبكر ديد خواست خود را از خلافت خلع كند عمر او را نهي كرد پس اسامه برگشت و بر در مسجد ايستاد و فرياد بر كشيد كه اي معاشر مسلمين عجب دارم از مردي كه رسول خدا (ص) مرا امير او فرمود و او مرا عزل كرده خود را بر من امير ساخته است با آنكه رسول خدا (ص) لعنت فرموده بود كسي را كه از جيش اسامه تخلف كند چنانكه شهرستاني در كتاب ملل و نحل ميگويد الخلاف الثاني في مرضه انه قال جهزوا جيش اسامة لعن الله من تخلف عنه فقال قوم يجب علينا امتثال امره و اسامة قد برز عن المدينة و قال قوم اشتد مرض النبي (ص) فلاتتبع قلوبنا لمفارقته و الحالة هذه فنصبر حتي نبصر ما يكون من امره و انما اوردت هذين التنازعين لان المخالفين ربما عدوا ذلك من الخلافات المؤثرة في امر الدين و هو كذلك و ان كان الفرض من ذلك كله اقامة مراسم الشرع في حال تزلزل القلوب و تسكين نائرة الفتنة المؤثرة عند تغلب الامور ، يعني اختلاف دويمي كه در مرض آن حضرت واقع شد اين بود كه آن حضرت فرمود جيش اسامه را تجهيز كنيد [ص 1297] و براه اندازيد خدا لعنت كند كسي را كه از آن جيش تخلف كند پس جمعي گفتند امتثال فرمان آن حضرت بر ما واجب است و اسامه از مدينه بيرون رفته بود و قومي گفتند مرض پيغمبر صلي الله عليه و آله شدت يافته و با اين حالت دلهاي ما تاب مفارقت او را ندارد صبر ميكنيم تا ببينيم امر او بكجا ميرسد و من اين دو تنازع را ذكر كردم محض اينكه مخالفين بسا اين اختلاف را از اختلافاتي كه در امر دين مؤثر است بشمارند و همچنين هم هست اگر چه مقصود از اينها همه اقامه مراسم شرع بود در حال تزلزل قلوب و تسكين نايره فتنه مؤثره هنگام تغلب امور تمام شد كلام شهرستاني پس ببين چگونه اين احمق لعنت رسول خدا صلي الله عليه و آله را بر كسي كه تخلف از جيش اسامه كند خود نقل ميكند و باز از براي كساني كه تخلف كردند و امر رسول خدا (ص) را مخالفت كردند و مستحق لعنت آن حضرت شدند چنين عذرهاي فاسد ميتراشد با آنكه خود او اعتراف دارد باينكه اين اختلاف با اختلاف كساني كه در امر كتاب پيغمبر صلي الله عليه و آله در حال مرض آن سرور مخالفت كردند هر دو در امر دين مؤثرند كه ميگويد و انما اوردت هذين التنازعين تا آخر و امر اسامه در اين واقعه معلوم است حتي آنكه روات نقل كردهاند كه ابوبكر و عمر در ايام خلافت خود بر اسامه بامارت سلام ميكردند و در كتاب العقد ذكر كرده است كه اسامه و پسر عثمان روزي با يكديگر مفاخرت كردند پس پسر عثمان افتخار كرد اسامه گفت من بر پدر تو و دو رفيق او امير [ص 1298] بودم بر من چه مفاخرت ميكني پس چون ثابت شد كه جمع كثير و جم غفيري از صحابه حاضر عقد بيعت نبودند و رضا بآن ندادند خلافت ابوبكر باطل ميشود زيرا كه غير از اجماع مستندي از براي صحت آن ندارند و از اين گذشته تخلف اين دو نفر از جيش اسامه قدح در خلافت ايشان هم ميكند زيرا كه مادام غرض رسول خدا (ص) از روانه كردن جيش اسامه بعمل نيامده باشد ايشان مأمور و تحت حكم او هستند و در اين صورت حكم ابوبكر ديگر بر اسامه روان نخواهد بود چنانكه اسامه تصريح باين كرد و خلافت رياست عامه است و بايد حكم خليفه بر جميع امت بدون استثناء احدي جاري باشد پس عقد بيعت ابوبكر باطل شد و بواسطه آن بيعت عمر نيز باطل ميشود زيرا كه بيعت عمر بنص ابوبكر بود و چون اين دو بيعت باطل شد بيعت عثمان هم باطل ميشود زيرا كه بيعت او متفرع بر اين دو بيعت بود و بنا بر مشورتي بود كه عمر قرار گذارده بود و بدان كه امير كردن اسامه بر ايشان نكته عجيبي است و آن اين است كه كسي كه پسر خردسالي كه بكمال عقل رسيده است بر او والي كرده شود و داخل در قريشي كه رسول خدا (ص) فرمود قدموا قريشا و لاتقدموهم نباشد و تابع چنين كسي شود و اطاعت او بر او واجب باشد و رجوع باو كند شايسته خلافت نيست و استحقاق درجه امامت كه همشانه نبوت است ندارد و ديگر از بدعتهاي ابوبكر اين بود كه افترا بر خدا بسته هجوم بر امت رسول خدا (ص) آورده بنيحنيفه را بيگناه بقتل رسانيد [ص 1299] و زنان ايشان را اسير كرد و اموال ايشان را بغارت برد و چنان بود كه ايشان زكوة را از او منع كردند و گفتند رسول خدا (ص) زكوة ما را در ميان فقراي خود ما متفرق ميكرد چنانكه بعضي از اهل نقل ذكر كردهاند و بنا بر اين قتل ايشان بي شك جايز نيست زيرا كه بر فرض كه ابوبكر امام مفترض الطاعه باشد ايشان انكار دين نكرده بودند بلكه وجوب زكوة را تأويلي كرده بودند و حكم را آنطور دانسته بودند پس ابوبكر خالد بن وليد را با لشكري بر سر ايشان فرستاد و ايشان را كشت و اسير كرد و بكذب و افترا اهل رده نام گذارد و رئيس ايشان مالك بن نويره را خالد بقتل رسانيد و همان شب زن او را صاحب شد پيش از آنكه غنايم و سبايا تقسيم شود و پيش از آنكه استبرا بعمل آيد بر فرض مرتد بودن ايشان بنا بر زعم ابوبكر و همه اين ظلمها را باطاعت ابوبكر كرد و محض كينهاي كه مابين او و مالك بن نويره بود نه محض اقامه دين و بعضي ناقلان چنين ذكر كردهاند كه خالد مبادرت بقتل مالك بن نويره محض اين كرد كه در زوجه او طمع داشت زيرا كه زني جميله بود و عاشق بر او شد و خودداري نتوانست تا آنكه كرد آنچه كرد و از اين جهت بود كه اول بنكاح او مبادرت جست و ابونمير سعدي در مرثيه مالك اشاره باين فقره كرده است كه ميگويد :
الا قل لحي اوطئوا بالسنابك تطاول هذا الليل من بعد مالك
قضي خالد بغيا عليه بعرسه و كان له فيها هوي قبل ذلك [ص 1300]
فامضي هواه خالد غير عاطف عنان الهوي عنها و لا متمالك
فاصبح ذا اهل و اصبح مالك الي غير اهل هالكا في الهوالك
فمن لليتامي و الارامل بعده و من للرجال المعدمين الصعالك
اصيبت تميم غثها و ثمينها بفارسها المشهور تحت الحوارك
ميگويد الا بگو با قبيله كه لگدكوب سم اسبها شدند كه اين شب بعد از مالك بن نويره طولاني شد خالد بواسطه زوجه او بستم او را كشت و از پيش نيز عشقي باو داشت پس عشق خود را بامضا رسانيد خالد بي اينكه عنان هوي از او بگرداند يا خودداري تواند پس صبح كرد در حالتي كه صاحب عيال بود و مالك صبح كرد بي عيال و هلاك شده در هلاك شدگان پس كيست غمخوار يتيمان و بيوهزنان بعد از او و كيست كفيل مردان فقير تهيدست مصيبت زده شدند طايفه تميم از وضيع و شريف بسوار مشهور خود . . . ● و هر كس در اخبار نظر كند بطور قطع ميداند كه بنيحنيفه احداث حدثي نكردند و بدعتي نگذاردند ولي زكوة را از ابوبكر منع كردند و گفتند رسول خدا (ص) ما را در روز غدير خم مأمور بطاعت علي عليه السلام فرمود و ابوبكر خليفه رسول خدا (ص) نيست پس آن كسي را كه خدا علم از براي بندگان نصب فرموده بود طلب كردند و همين كار حقيقت ايمان بود و شعر مشهور كه مالك انشاد كرد تصريح باين ميكند آن وقتي كه در مسجد پيغمبر (ص) داخل بر ابوبكر شد و روز جمعه بود و ديد ابوبكر بالاي منبر رسول خدا (ص) خطبه ميخواند و عمر يك پله فرودتر از او [ص 1301] نشسته پس بمردم گفت اين ابوبكر نيست گفتند چرا گفت پس وصي رسول خدا (ص) كه در روز غدير ما را بمتابعت و موالات او امر فرمود چه شد مغيرة بن شعبه گفت تو غايب بودي و ما حاضر و بعد از امر امر ديگر حادث ميشود مالك گفت والله بعد از آن امري حادث نشد و لكن شما با خدا و رسول خيانت كرديد آنوقت نزد ابوبكر رفته گفت اي ابوبكر بر منبر رسول خدا (ص) برآمده و حال آنكه وصي رسول خدا بآن سزاوارتر است ابوبكر گفت اين اعرابي بوال علي عقبيه كيست او را از مسجد بيرون كنيد پس عمر و قنفذ و خالد برخاسته او را بضرب مشت و لگد ميراندند تا با اكراه او را از مسجد بيرون كردند بعد از اهانت رساندن و زدن پس مالك بر راحله خود سوار شد و اين اشعار گفت :
اطعنا رسول الله ما كان بيننا فيا قوم ما شأني و شأن ابيبكر
اذا مات عمرو قام بكر مقامه فتلك و بيت الله قاصمة الظهر
يدب و يغشاه العثار كانما يجاهد حمي او يقوم علي قسر
فان قام بالامر الوصي عليهم اقمنا و لو كان القيام علي الجمر
يعني اطاعت كرديم رسول خدا (ص) را تا در ميان ما بود پس اي قوم كار من ديگر با ابوبكر چيست هر گاه عمرو بميرد بكر بجايش ميايستد و اين است بخدا قسم شكننده پشت حركت ميكند و پياپي ميلغزد مثل اينكه با تب در جنگ باشد يا قسرا ايستاده باشد پس اگر آن كسي كه وصي بر ايشان است قائم بامر شود بر طاعت او مقيم ميشويم اگر چه [ص 1302] ايستادن ما بر جمرهاي آتش باشد و بعد از آنكه امر خلافت بر ابوبكر قرار گرفت خالد بن وليد را با لشكري بسوي ايشان فرستاد و باو گفت آن روز در مسجد شنيدي مالك بن نويرة علي رؤس الاشهاد چه گفت ما ايمن نيستيم كه بواسطه او رخنهاي در امر ما پيدا شود كه التيامپذير نباشد صواب اين است كه او را فريب دهي و بكشي و با هر كس همراه او قتال دهد قتال كني و زنان ايشان را اسير سازي كه مرتد شدهاند و منع زكوة كردهاند و باين سخن ابوبكر راه عذر را ياد او داد كه بهانه كشتن ايشان منع زكوة است تا مردم مطلع نشوند كه ايشان بالمره خلافت او را انكار دارند و اشخاصي كه اقتدا باو كردهاند از عامه همين عذر را قبول كردند با آنكه روايات خود ايشان مخالف آن است و اين در نزد اهل سير و اخبار ايشان معلوم است و شيخ هبةالله راوندي در كتاب خود روايت كرده است كه چون ابوبكر بخلافت نشست خالد بن وليد را نزد بنيحنيفه فرستاد تا زكوة اموال ايشان را مأخوذ دارد پس بخالد گفتند رسم رسول خدا (ص) با ما هر سال اين بود كه مردي را ميفرستاد و صدقات ما را از اغنياء ما ميگرفت و ميان فقراي ما متفرق ميساخت تو نيز چنين كن پس خالد بمدينه برگشت و گفت زكوة نميدهند و ابوبكر لشكري با او فرستاد پس با لشكر خود بر سر بنيحنيفه آمد و رئيس ايشان را كشت و زوجه او را غصب كرد و في الحال با او درآميخت و زنان ايشان را اسير گرفت و بمدينه آورد و آن رئيس با عمر دوست بود پس عمر با ابوبكر گفت اول خالد را در [ص 1303] ازاء آنچه با زوجه مالك كرده است تازيانه حد بزن و بعد از آن بخون مالك او را بقتل رسان ابوبكر گفت خالد ناصر ما است و در اين كار تغافل كرد و ديگران نقل كردهاند كه عمر داخل مسجد شد ديد خالد جامههائي در بر دارد كه زنگ آهن بر آنها است و سر تير در عمامه خود فرو برده و علامتي از براي خود ساخته است بطور تبختر در مسجد راه ميرود از فرحي كه بقتل مالك و اسير كردن قوم او دارد عمر باو گفت ريا ميكني اي دشمن خدا و تبختر ميكني در مسجد رسول خدا بر مردي از مسلمانان برجستي و او را بغدر كشتي و زنش را بحرام نكاح كردي آنوقت ميان مسلمانان آمده از كبر و خيلاء تبختر ميكني آنگاه تيرها را از عمامه او بيرون كشيده در هم شكست و او را از مسجد بيرون كرد و گفت بخدا قسم اگر بر تو دست يافتم تو را بخون مالك مقيد خواهم ساخت پس خالد گريان از مسجد بيرون رفت تا بر ابوبكر داخل شد و رفتار عمر را با خود از براي او بيان كرد پس ابوبكر كسي بطلب عمر فرستاد چون حاضر شد گفت اي عمر زبان خود را از خالد بردار كه او شمشيري است از شمشيرهاي ما و آنچه كرده است بامر ما بوده پس عمر محض خاطر ابوبكر دم در كشيد آنگاه گفت واجب است كه او را بخون مالك مقيد كني و مستحق قتل نيست والله اگر دست يافتم او را در قيد خواهم كشيد پس انكار عمر و خواستار شدن او قتل خالد را بخون مالك تكذيب ميكند ادعاي كساني را كه مدعي ارتداد بنيحنيفه شدند علاوه بر آنچه منقول است كه عمر در [ص 1304] اين باب با ابوبكر معارضه كرد و گفت چگونه ميكشي قومي را كه شهادت بوحدانيت خدا و رسالت محمد (ص) ميدهند و من از رسول خدا شنيدم كه ميفرمود من مأمورم كه قتال كنم با مردم تا شهادتين بگويند و چون گفتند خون و مال خود را حفظ كردهاند مگر بحق و حسابشان بر خدا است ابوبكر گفت اگر يك زانوبند شتر از آنچه برسول خدا (ص) ميدادهاند از من منع كنند با ايشان مقاتله خواهم كرد يا گفت جهاد خواهم كرد و معارضه كردن عمر را با ابوبكر در باب بنيحنيفه احدي از ناقلان سير انكار ندارند حتي آنكه بعضي از متعصبين اهل خلاف چون ديده است كه اين اختلاف كمال شناعت را بر ابوبكر ميرساند معارضه عمر را حمل بر خلاف مراد او كرده و بر خلاف آنچه خود نقل كردهاند و اهل سير اجماع بر آن دارند اين معارضه را از باب سختي و خشونت ابوبكر و رفق و ملايمت عمر دانسته و جهتش اين است كه دروغگو چيزي بيادش نميماند بسا ميخواهد چيزي را اصلاح كند افساد ميكند چنانكه ابنحجر در صواعق خود در مناقب ابوبكر در ذكر شجاعت او ميگويد و از مراتب باهره شجاعت او گزارشي است كه در قتال اهل رده از برايش واقع شد پس اسماعيلي از عمر آورده است كه چون رسول خدا (ص) رحلت فرمود مرتد شد از عرب هر كه مرتد شد و گفتند نماز نميخوانيم و زكوة نميدهيم پس نزد ابوبكر آمده گفتم اي خليفه رسول خدا با مردم رفق و مدارا كن و الفت بده ايشان را كه ايشان مثل وحشيان هستند گفت از تو اميد [ص 1305] نصرت داشتم و تو خذلان از براي من آورده در جاهليت جبار بودي و در اسلام كمدل و خوار شدهاي بچه چيز الفت دهم ايشان را بشعري كه بسازم يا سحري كه افترا زنم هيهات هيهات پيغمبر درگذشت و وحي منقطع شد والله با ايشان جهاد خواهم كرد تا شمشير در دست من باشد اگر چه يك زانوبند شتر از من منع كنند تمام شد كلام ابنحجر ملاحظه كن چه اكاذيب صريحه و اباطيل قبيحه در اين ترهات هست كه ابوبكر شجاع بوده و بر مقاتلت شجعان و مبارزت فرسان اقدام كرده كاش ميدانستيم اين شجاعت را آيا در روز بدر و احد و احزاب و ذات السلاسل و خيبر و حنين داشت و ديگر عمر چه وقت در جاهليت جبار بود و حال آنكه از تمام اهل جاهليت در نسب پستتر و در حسب ضعيفتر بود بلي او در جاهليت جبار و در اسلام كمدل و خوار بود و هر كس اندك اطلاعي بر كتب سير و اخبار داشته باشد ميداند كه عمر هميشه با وجود جبن و كمدلي در جنگ كفار بر جميع مسلمين خشونت داشت و فظ و غليظ بود و ابنحجر در صواعق خود در مناقب عمر بعضي از درشتيهاي او را ذكر كرده است كه از اجراء حكم خدا ملامت هيچ ملامت كننده او را باز نميداشت حتي آنكه دره بر سر رؤساء صحابه زد پس در مناقب ابوبكر آنطور اثبات رفق و ملايمت از براي او كرده و اينجا قضيه را برعكس ميكند و اين است كه دائم خبط ميكند خبط عشواء و اما افتراي ارتداد كه بر بنيحنيفه بستهاند ظاهر الفساد است زيرا كه نقله آثار بالاجماع نقل كردهاند [ص 1306] و خلافي ميان ايشان نيست كه لشكر خالد گفتند چون نزديك ايشان شديم و جنگ برپا كرديم تا وقت نماز و مؤذن ما اذان گفت و شهادتين گفت ايشان نيز همراه ما شهادت دادند پس چه ارتدادي داشتند و منقول است كه چون عمر بخلافت نشست بازماندگان عشيره مالك را جمع كرد و هر چه از اولاد و اموال و زنان ايشان نزد مسلمين يافت پس گرفت و بر ايشان رد كرد و نصيب خود را نيز رد نمود پس در صورتي كه كردار ابوبكر حق باشد بايد اين كار عمر ظلم و جور باشد كه اموال مسلمين و كنيزان و غلامان ايشان را از دست ايشان گرفته بي رضاي ايشان باهل رده داد و فروجي چند بحرام در تصرف كفار در آورد و بسا اولاد مسلمين را بايشان داده باشد زيرا كه نميشود در ميان اين زنها كسي نباشد كه از آقاي خود حمل داشته باشد پس عمر بايد بواسطه اين كار مستحق عقاب عظيم از جانب خدا باشد و اگر آنچه عمر كرد حق بود بايد كردار ابوبكر ظلم و جور باشد چاره از اقرار به يكي از اين دو امر نيست با آنكه عمر در مدت حيوة ابوبكر و بعد از مردن او هميشه بر خالد خشمگين بود و خالد خود را از او پوشيده ميداشت و از ائمه ما صلوات الله عليهم منقول است كه روزي عمر در يكي از كوچههاي مدينه با خالد روبرو شد عمر باو گفت اي خالد توئي كه مالك را كشتي گفت يا اميرالمؤمنين اگر من خالد ( مالك ظ ) را بواسطه كينهاي كه از او داشتم بقتل رسانيدم سعد بن عباده را نيز بواسطه كينههائي كه شما از او در دل داشتيد بقتل رسانيدم عمر را از اين سخن خوش [ص 1307] آمد و او را به سينه خود چسپانيد و گفت انت سيف الله و سيف رسوله و عامه از جهت همين خالد را سيف الله و سيف رسوله ميخواندند و با وجود اين خالد از عمر مطمئن نشد و بعد از آن باو ميل نكرد و شكي نيست كه غضب عمر براي كشتن مالك لله نبود بلكه از عصبيت بود زيرا كه در جاهليت مالك حليف او بود و اگر لله غضب كرده بود دست از كشتن خالد برنميداشت پس قتل بنيحنيفه از اعظم بدعتها است در دين و اما ظلم و تعدي خالد بن وليد بر مالك بن نويره اول ظلم او نيست كه بر مسلمي روا داشته باشد و اول كاري نيست كه متابعت ميل خود را در آن كرده باشد زيرا كه در زمان حيوة رسول خدا (ص) نيز چنين كاري كرد چنانكه از ائمه عليهم السلام مروي است كه رسول خدا (ص) خالد بن وليد را بغميصاء كه آبي است از آبهاي جذيمه از بنيعامر فرستادند پس جمعي از ايشان را بناحق مقتول ساخت و ايشان نزد رسول خدا (ص) آمده از او شكايت كردند حضرت فرمود اللهم اني ابرء اليك مما صنع خالد بن الوليد خدايا من بسوي تو بيزاري ميجويم از آنچه خالد بن وليد كرده است پس علي عليه السلام را نزد بنيجذيمه فرستاد و مال بسياري باو داد . . . ● حتي سگهاي ايشان را ديه داد تا اينكه از رسول خدا (ص) راضي شدند چون مراجعت فرمود و اين خبر برسول خدا (ص) داد حضرت فرمود وفقك الله لاداء الامانة و الثبات علي الذمة التي تذم بها الناس خدا تو را بر اداء امانت و ثبات بر عهد و ذمت موفق دارد و مثل اين خبر از طرق [ص 1308] عامه نيز روايت شده است باندك اختلافي پس حميدي در جمع بين الصحيحين در حديث سيم از افراد بخاري از مسند ابنعمر روايت كرده ميگويد بعث رسول الله (ص) خالد بن الوليد الي بنيجذيمة فدعاهم الي الاسلام فلميحسنوا ان يقولوا اسلمنا فجعلوا يقولون صبأنا صبأنا فجعل خالد يقتل و يأسر و دفع الي كل واحد منا اسيره فقلت والله لااقتل اسيري و لايقتل رجل من اصحابي اسيره حتي قدمنا علي رسول الله (ص) فذكرنا له ذلك فرفع يديه فقال اللهم اني ابرء اليك مما صنع خالد مرتين يعني رسول خدا (ص) خالد بن وليد را نزد بنيجذيمه فرستاد پس ايشان را دعوت باسلام كرد و ملتفت نشدند كه بگويند اسلمنا يعني اسلام آورديم ميگفتند صبونا يعني ميل كرديم پس خالد بناي كشتن و اسير كردن گذارد و اسير هر يك از ما را باو سپرد من گفتم بخدا قسم اسير خود را نميكشم و احدي از اصحاب من اسير خود را نكشد تا آنكه وارد بر رسول خدا (ص) شديم و كيفيت را معروض داشتيم پس دو دست مبارك بلند كرد و دومرتبه فرمود خدايا من بيزاري ميجويم بسوي تو از آنچه خالد بن وليد كرده است ، كسي نگويد بنا بر اين پس لازم ميآيد كه رسول خدا (ص) حدي از حدود خدا را معطل گذارده باشد چنانكه درباره عمر گفتيد زيرا كه ما ميگوئيم هر كس بچشم بينا نظر كند ميبيند كه خالد بنيحنيفه را عمدا بقتل رسانيد محض كينه كه مابين او و مالك بن نويره بود پس قصاص كردن او واجب است بخلاف قتل بنيجذيمه كه بجهالت مرتكب شد و از [ص 1309] راه بياحتياطي و بيمبالاتي پس باين واسطه مستحق قتل نميشد و رسول خدا از كردار او محض اين براءت جست كه تثبت نكرد و احتياط ننمود اگر چه فاسق و متهجم بود امري را كه واجب بود مراعات كند مراعات نكرد الا اينكه قصاص مخصوص بعهد است و اما آنچه بعضي از معاندين متشبث بآن شدهاند كه حضرت امير عليه السلام راضي بود به آنچه ابوبكر با بنيحنيفه رفتار كرد و الا خوله دختر جعفر حنفيه را از اسيران تزويج نميفرمود باطل است زيرا كه در نقل ثابت شده است و ائمه هدي عليهم السلام اجماع دارند بر اينكه علي عليه السلام خوله را بعقد تزويج فرمود نه بملك يمين و چنان بود كه چون اسيران داخل مسجد شدند و خوله در ميان ايشان بود نزديك قبر رسول خدا (ص) آمد و پناه بقبر مطهر برد و گريست و عرض كرد يا رسول الله بسوي تو شكايت ميكنيم افعال اين جماعت را ما را بيگناه اسير كردند و حال آنكه ما مسلمان هستيم آنگاه گفت ايها الناس چرا ما را اسير گرفتهايد و حال آنكه شهادت بوحدانيت خدا و رسالت محمد (ص) ميدهيم ابوبكر گفت زكوة را منع كردهايد خوله گفت چنين نيست كه گمان داري و بر فرض كه مردها زكوة نداده باشند زنهاي مسلمه چرا بايد اسير شوند و هر مردي يكي از اسيران را براي خود اختيار كرد طلحه و زبير آمدند و خواستند خوله را از ميان اسيران براي خود بگيرند خوله گفت اين نخواهد شد و مالك من هيچكس نميشود مگر آن كس كه بگويد من در آن ساعتي كه متولد شدم چه تكلم كردم [ص 1310] ابوبكر گفت اين زن از هجوم لشكر دهشتزده شده است و سخن ياوه ميگويد خوله گفت والله من راست ميگويم پس حضرت امير عليه السلام تشريف آورد و ايستاد و نظر بخوله و ايشان ميفرمود پس او را ندا فرمود اي خوله مادر تو وقتي كه بتو آبستن بود و او را درد زائيدن گرفت ندا كرد كه اللهم سلمني من هذا المولود خدايا مرا از وضع اين مولود بسلامت بدار و چون وضع حمل تو كرد از زير پايش ندا كردي : لا اله الا الله محمد رسول الله يا اماه سيملكني سيد يكون لي منه ولد ، اي مادر زود باشد كه سيدي مرا مالك شود و مرا از او فرزندي باشد و مادرت اين كلام را در لوحي از مس نوشت و در موضعي كه وضع حمل تو كرده بود دفن كرد و تو را بآن لوح وصيت كرد و وقتي كه تو را اسير ميكردند آن لوح را گرفتي و بر بازوي راست خود بستي آن لوح را بده كه منم آن سيد و منم پدر آن فرزند مبارك و اسم او محمد است راوي گويد پس رو بقبله آورد و عرض كرد انت المنان المتفضل اوزعني ان اشكر نعمتك التي انعمت علي ، الهي توئي منان عطابخش مرا . . . ● كه شكر اين نعمت كه بمن عطا فرموده بجا آورم آنگاه لوح را بيرون آورد و ابوبكر آن را گرفت و عثمان خواند همان بود كه حضرت امير عليه السلام فرموده بود بدون يك حرف كم و زياد پس ابوبكر عرض كرد يا علي خوله را نزد خود ببر و حضرت او را گرفته بخانه اسماء بنت عميس فرستادند و چون برادرش آمد حضرت صداق از برايش قرار داده او را تزويج فرمودند ، [ص 1311] و اين روايت در يكي از طرق مرفوعا از دعبل از حضرت رضا عليه السلام روايت شده است از پدر بزرگوارش از جد عالي مقدارش كه چون جابر بن يزيد جعفي از حضرت باقر عليه السلام سؤال كرد كه آيا علي عليه السلام بخلافت اولي و دويمي راضي بود يا نه حضرت جواب فرمود خدايا نه شيعه عرض كردند پس چرا خوله حنفيه را از اسيران ايشان نكاح فرمود حضرت فرمودند از جابر انصاري سؤال كنيد پس جابر بهمين قسم كه در روايت سابق مذكور شد جواب داد و ديگر از بدعتهاي ابوبكر افترا بستن بر رسول خدا (ص) بود باحاديث مجعوله كه سبب گمراهي جميع اتباع و پيروان او شد مثل اينكه روايت كرد كه حضرت رسول (ص) فرموده است نحن معاشر الانبياء لانورث ما تركناه فهو صدقة للمسلمين يعني ما گروه انبياء ميراثي نميگذاريم و آنچه از ما باز ماند صدقه است از براي جميع مسلمين و فرموده است اصحابي كالنجوم بايهم اقتديتم اهتديتم يعني اصحاب من مثل ستارگانند بهر يك از ايشان اقتدا كنيد هدايت مييابيد و هر كس عمدا بر رسول خدا (ص) دروغ ببندد بازگشتش بآتش است و اين موجب كفر او است زيرا كه حضرت رسول (ص) فرمودهاند در حديث متواتر من كذب علي متعمدا فليتبوء مقعده من النار يعني هر كس عمدا دروغ بر من ببندد جايگاهش پر شود از آتش جهنم و ديگر از بدعتهاي او كه بواسطه آن بنيهاشم را ذليل كرد و مردم را از ايشان منحرف ساخت اين بود كه خمس و فيء را كه خداوند عالم بعوض زكوة و اوساخ ناس از براي ايشان [ص 1312] قرار داده بود از ايشان منع كرد و فدك را از حضرت فاطمه صلوات الله عليها منع كرد تا آنكه مابين او و مابين حضرت امير و حضرت فاطمه صلوات الله عليهما مشاجره بطول انجاميد چنانكه مشروح و مبين در فصل پنجم ذكر كردم و از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه فرمودند چون ابوبكر بن ابيقحافه بخلافت نشست عمر گفت مردم عبيد اين دنيايند و چيزي غير از آن نميخواهند پس فيء و خمس را از علي عليه السلام و اهل بيت او منع كن كه چون شيعيانش اين مطلب را بدانند علي را ترك خواهند كرد و بتو اقبال خواهند نمود محض رغبت در دنيا و ايثار و حمايت آن پس ابوبكر چنين كرد و جميع اين حقوق را از ايشان قطع كرد تا آخر حديث و منقول است كه ابوبكر چون فدك و عوالي را غصب كرد جميع محصول آن را بر وجوه مهاجرين و انصار متفرق ساخت و از راه مكر و حيله هيچ از براي خود برنداشت و چون حضرت فاطمه عليها السلام با او مخاصمت فرمود و از مهاجرين و انصار كه حاضر بودند طلب شهادت فرمود بر اينكه پدر بزرگوارش فدك را باو عطا فرموده است از اداء شهادت نكول ورزيدند از ترس اينكه آنچه بايشان رسيده است پس گرفته شود و چون ابوبكر با ايشان گفت كه آيا من فدك را براي خود گرفتهام گفتند نه و اين همه براي اين بود كه جلب منفعت از براي خود ميخواستند و او را بر حديث مكذوبي كه بواسطه آن حق آلمحمد (ص) را از ايشان گردانيد تكذيب نكردند با اينكه احدي غير از او اين حديث را [ص 1313] روايت نكرده است و آن اين بود كه حضرت رسول (ص) فرموده است ما معاشر انبياء ميراثي نميگذاريم و آنچه بجا گذاريم صدقه است از براي مسلمين با آنكه هر متديني ميداند كه اين حديث دروغ است زيرا كه بر خلاف نص كتاب خدا است كه ميفرمايد و ورث سليمان داود يعني سليمان از داود ميراث برد و حكايت از زكريا ميفرمايد كه عرض كرد رب هب لي من لدنك وليا يرثني و يرث من آل يعقوب پروردگارا از نزد خود مرا وليي بخش كه ميراث ببرد از من و از آل يعقوب و حضرت فاطمه عليها السلام در تكذيب روايت ابوبكر بهمين احتجاج فرمود و بعضي از عامه محض تصحيح افتراي ابوبكر خواستهاند كه منطوق قرآن را بتمحلات بعيده از ظاهر منصرف كنند چنانكه راوندي و قاضي ذكر كردهاند با آنكه خود ايشان احتجاج و مخاصمت حضرت فاطمه عليها السلام را با ابوبكر باين آيات نقل كردهاند و اين سخن را از آن حضرت روايت كردهاند كه بابوبكر فرمود ابي و ابن عمي اعلم بعموم القرآن و خصوصه يعني پدر و پسرعم من عموم و خصوص قرآن را از تو بهتر ميدانند و همچنين مخاصمت حضرت امير عليه السلام و عباس را با او در اين واقعه شنيعه روايت كردهاند چنانكه در بدعتهاي عمر ذكر ميكنيم و همچنين علماء اهل بيت سلام الله عليهم نيز روايت كردهاند و شطري از آن را در ذكر اغتصاب فدك ذكر كردم و هيچ باعثي از براي اين تمحلات بعيده و تأويلات سخيفه نيست جز اينكه از غايت تعصب و عناد ميخواهند بر مذهب [ص 1314] خود باقي باشند علاوه بر آنكه ما ميگوئيم واضع اين حديث جاهل بكتاب خدا و احكام آن بوده است بيشك باز اگر اين حكم را مخصوص بحضرت رسول (ص) كرده بود و گفته بود كه از ميانه انبياء من اين خصوصيت را دارم كه ميراثي نميگذارم و آنچه بجا بگذارم صدقه است از براي مسلمين دروغ و ناداني او پنهانتر ميماند و براي عامه جهال راه شبهه بود زيرا كه در اين صورت مدلول حديث ناقض حكم قرآن نميشد بلكه عموم قرآن را تخصيص ميداد و لكن شخص جاهل ميخواهد اصلاح كند و افسادش بيشتر از اصلاحش ميشود چگونه نه و حال آنكه ابوبكر از چند كار پشيمان شد و دوست داشت كه نكرده بود و همچنين رفيقش ، چنانكه ثقات نقل كردهاند كه هنگام جان دادن گفت يا ليتني كنت تبنة في لبنة يعني كاش من پر كاهي بودم در ميان خشتي و اين است معني قول خداي تعالي و يقول الكافر يا ليتني كنت ترابا يعني كافر ميگويد كاش من خاك بودم و روايت شده است كه اين آيه درباره ابوبكر نازل شده و اما عمر در وقت مردن گفت والله لو ان لي ملأ الارض ذهبا لافتديت به من هول المطلع يعني بخدا قسم كه اگر آنقدر طلا ميداشتم كه زمين را پر كند همه را فديه ميدادم كه از هول مطلع نجات يابم و اين است معني قول خداوند عالم و لو ان للذين ظلموا ما في الارض جميعا و مثله معه لافتدوا به من سوء العذاب يوم القيمة ميفرمايد اگر كساني كه ظلم كردند مالك جميع آنچه در زمين است بودند و باز بقدر آنچه در زمين است جداگانه مالك بودند همه [ص 1315] را فديه ميدادند از بدي عذاب در روز قيامت بسيار فرق است ميان اين دو نفر و آن كسي كه در وقت فرود آمدن ضربت ابنملجم بر فرق مقدسش فرمود فزت و رب الكعبة رستگار شدم به پروردگار كعبه قسم و روات عامه بدون انكار روايت كردهاند كه ابوبكر بر قيام خود در اين مقام بدون اذن رسول خدا (ص) نادم شد و بر هتك حرمت حضرت امير و فاطمه صلوات الله عليهما كه بظلم و عدوان هجوم بر ايشان آوردند و حضرت امير عليه السلام را عنفا بيرون آورده نزد او بردند پشيمان شد پس بالاتفاق روايت كردهاند كه در وقت مردن گفت ثلث فعلتها و وددت اني لمافعلها و ثلث لمافعلها و وددت اني فعلتها و ثلث اغفلت المسألة عنا و وددت اني سألت رسول الله (ص) اما الثلاث التي فعلتها فوددت اني لمافعلها وددت اني لمابعث خالدا الي مالك بن نويرة و قومه يعني المسمين باهل الردة و وددت اني لماكشف بيت فاطمة (ع) و ان كان اغلق علي حرب علي (ع) و وددت اني لماقتل ذا النجاة بالنار و كنت اطلقه نجيا او اقتله مستريحا ● و اما الثلث التي اغفلت المسألة عنها فوددت اني سألت رسول الله (ص) عن الكلالة ما هي و عن الجد ما له من الميراث و هذا الامر لمن هو حتي لاينازع فيه يعني سه كار كردم و آرزو دارم كه نكرده بودم و سه كار نكردم و دوست ميدارم كه كرده بودم و سه مسئله اهمال كردم و از رسول خدا (ص) سؤال نكردم و آرزو دارم كه سؤال كرده بودم اما آن سه كاري كه كردم [ص 1316] و آرزو دارم كه كاش نكرده بودم كاش خالد بن وليد را بسوي مالك بن نويره و قومش يعني كساني كه مسمي باهل رده شدند نفرستاده بودم و كاش بي اذن داخل خانه فاطمه عليها السلام نشده بودم اگر چه بمحاربت با علي عليه السلام بسته ميشد و كاش ذوالنجاة را بآتش نكشته بودم يا او را رها كرده بودم يا براحت مقتول ساخته بودم و اما سه مسئله كه در سؤال از آنها اهمال كردم كاش از رسول خدا صلي الله عليه سؤال كرده بودم كه كلاله چيست و نصيب جد از ميراث چه حد است و اين امر مال كيست تا در آن نزاع واقع نشود و شكي نيست كه ابتدا بظلم بر آلمحمد عليهم السلام او كرد و اين بزرگترين گناهان بود و اما اينكه گفت كاش خالد را بجنگ مالك نفرستاده بودم و كاش بي اذن داخل خانه فاطمه عليها السلام نشده بودم اظهار ندامت است بطور صراحت وقتي كه پشيماني سودي ندارد چنانكه خداوند تعالي حكايت از او ميفرمايد ان تقول نفس يا حسرتي علي ما فرطت في جنب الله و ان كنت لمن الساخرين تا آخر آيات و اينكه گفت كاش سؤال كرده بودم كه اين امر حق كيست تا در آن نزاع شود تجاهلي است كه محض اخفاء غدر و اظهار عذر خود كرده تا مورد شناعت نباشد و الا حضرت رسول صلي الله عليه و آله در بيان اين مطلب جاي عذر و راه سؤال از براي احدي باقي نگذارد و قرآن كتاب خدا بولايت حضرت امام المسلمين و اميرالمؤمنين علي عليه السلام ناطق است و هر صبح و شام اين ندا را بگوش ايشان ميرساند انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا [ص 1317] الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون و اما غصب كردن فدك امري است در نزد عامه و خاصه ظاهر و مشهود حتي آنكه بعضي از ناصبيان اين كيفيت را در ضمن فضايل و مآثر ابوبكر ذكر كردهاند نظر باينكه كار خوبي كرده است بدليل اينكه بعضي از علماء و صحابه جاري بر منوال و راضي بفعال او بودهاند و از جمله كساني كه اين مطلب را ذكر كردهاند ابنحجر است در صواعق خود اين فقره را از زيد بن علي بن الحسين صلوات الله عليهما كه تقيهاش از همه مردم بيشتر بود روايت كرده و شاهد بر زعم كاذب خود آورده است با آنكه مذهب و طريقه اين بزرگواران انكار افعال ابوبكر است اينك خطب و اخبار حضرت امير صلوات الله عليه و اولاد امجادش كه از غايت شهرت كسي را مجال انكار آنها نيست تصريح ميكند بتظلم كردن از ابوبكر و دو رفيقش بخصوص در اين واقعه شنيعه و اين مطلب بر ابنحجر و امثال او نيز پوشيده نيست ولي دروغگو چاره جز پنهان كردن و بهتان آوردن ندارد در صواعق خود ميگويد و اخرج الحافظ عمر بن شيبة ان زيدا هذا يعني زيد بن علي بن الحسين الامام الجليل قيل له ان ابابكر انتزع من فاطمة (ع) فدكا فقال انه كان رحيما و كان يكره ان يغير شيئا تركه رسول الله (ص) فاتته فاطمة رضي الله عنها فقالت ان رسول الله (ص) اعطاني فدكا فقال هل لك بينة فشهد لها علي عليه السلام و امايمن فقال برجل و امرأة تستحقيها ثم قال زيد والله لو رجع الامر الي فيها لقضيت بقضاء ابيبكر يعني حافظ عمر بن شيبه [ص 1318] آورده است كه اين زيد يعني زيد بن علي بن الحسين عليهما السلام باو گفته شد ابوبكر فدك را از يد حضرت فاطمه (ع) انتزاع كرد در جواب گفت او رحيم دل بود و خوش نميداشت چيزي را كه حضرت رسول صلي الله عليه و آله بجا گذارده است تغيير دهد پس فاطمه رضي الله عنها نزد او آمد و فرمود رسول خدا (ص) فدك را بمن عطا فرموده است ابوبكر گفت آيا شاهد داري پس حضرت امير عليه السلام و امايمن شهادت دادند ابوبكر گفت بشهادت يك مرد و يك زن مستحق فدك ميشوي آنگاه زيد گفت بخدا قسم اگر در اين حكومت امر راجع بمن شود حكم خواهم كرد بحكم ابوبكر ملاحظه كن چقدر تناقض در احاديث مزخرفه ايشان هست يك بار اقرار ميكند كه ابوبكر فدك را از دست حضرت فاطمه (ع) انتزاع كرد و در اين صورت آن حضرت ذات يد است و او غاصب و بعد از آن از ذواليد شاهد ميطلبد و حال آنكه حضرت رسول (ص) فرمودهاند و خلافي در اين فرمايش ميان مسلمين نيست كه بينه بر مدعي است و يمين بر منكر چنانكه حضرت فاطمه عليها السلام بهمين احتجاج فرمود بر ابوبكر و همچنين حضرت امير عليه السلام چنانكه باو فرمودند و حكمت فينا بغير حكم الله چنانكه در محاجه آن حضرت با او مذكور شد و شريح قاضي در اين باب گفت كان يجب علي ابيبكر ان يعمل مع فاطمة عليها السلام بموجب الشرع و اقل ما يجب عليه ان يستحلفها علي دعواها ان رسول الله (ص) اعطاها فدكا في حياته ان عليا و امايمن شهدا لها و بقي ربع الشهادة [ص 1319] فردها بعد الشاهد لا وجه له فاما ان يصدقها او يستحلفها و يمضي الحكم يعني ابوبكر ميبايست با حضرت فاطمه عليها السلام بموجب شرع رفتار كند و كمتر چيزي كه بر او واجب بود كه آن حضرت را بر اين ادعا كه رسول خدا (ص) فدك را در زمان حيوة خود باو بخشيده است قسم بدهد زيرا كه حضرت امير و امايمن شهادت داده بودند و ربع شهادت باقي مانده بود پس وجهي نداشت كه بعد از اقامه شاهد ادعا را رد كند يا ميبايست تصديق كند يا آن حضرت را قسم بدهد و حكم را بر طبق ادعاي آن حضرت جاري نمايد بعد از آن شريح گفت الله المستعان علي مثل هذا يجهله او يتعمده بخدا استعانت بايست جست بر چنين حكمي معلوم نيست كه جاهل بحكم بوده يا تعمد ميكرده است و اينكه ميگويد كمتر چيزي كه بر او واجب بود تا آخر مرادش اين است كه اولا بر ابوبكر واجب بود كه متعرض حضرت فاطمه (ع) نشود و آنچه در دست آن حضرت است بر حال خود بگذارد و اگر كسي ادعائي بر آن حضرت كند از آن مدعي شاهد بطلبد زيرا كه آن حضرت ذواليد بود و ملك بايد در تصرف ذواليد باشد تا ادعاي مدعي ثابت شود و بر فرض كه آن حضرت مدعي باشد لااقل ميبايست بعد از اقامه شاهد آن حضرت را قسم بدهد پس اينكه حكم خدا را در اين واقعه ترك كرد دليل اين است كه عمدا خواسته است حق آن حضرت را غصب كند و از اين جهت شريح گفت الله المستعان علي مثل هذا يجهله او يتعمده و از اين گذشته عمر بن عبدالعزيز اموي بخطاء ابوبكر [ص 1320] و كساني كه بعد از او آمدند اعتراف كرد و چون خواست فدك را بورثه حضرت فاطمه صلوات الله عليها رد كند بنياميه با او مخاصمه كردند و او بر ايشان غالب آمد و فدك را رد كرد بر ورثه حضرت فاطمه (ع) و در علم و ورع عمر بن عبدالعزيز مابين عامه اختلافي نيست حتي آنكه بعضي از ايشان مدعي شدهاند كه او از جمله ابدال بوده است زيرا كه بسيرت ساير بنياميه راه نرفت بلكه نسبت بخاصه و عامه بر مسلك انصاف قدم زد و بزعم ايشان اقامه حدود شريعت نمود چنانكه ابنحجر ذكر كرده است و همچنين مهدي عباسي رد كرد فدك را بعد از آنكه دوباره غصب شده بود و كرت ديگر نيز غصب شد و مأمون رد كرد بعد از آنكه بر غصبيت آن اقامه حجت نمود و چون بچشم بينا نظر كني ميبيني كه اشخاصي كه فدك را بر ورثه حضرت فاطمه رد ميكردند از خلفاء بنياميه و بنيعباس اهل انصاف و علم بلكه اهل زهد و ورع ايشان بودند بزعم عامه چنانكه واضح است و در آن شكي نيست و فرمايشات حضرت امير عليه السلام بزرگتر شاهد ما است بر اين مطلب بخصوص خطبه شقشقيه كه بصراحت بيان ظلمهاي ابوبكر و عمر و عثمان و اهل شوري را نسبت بخود و اتفاق ايشان را بر ظلم خود بيان ميفرمايد و آن از خطب مشهوره آن حضرت است و عامه و خاصه روايت كردهاند و احدي از علماء عامه منكر آن نشده است مگر معاندي ولي تأويلات از براي آن كردهاند ابن ابيالحديد ميگويد ان قيل بينوا لنا ما عندكم في هذا الكلام اليس صريحه دالا [ص 1321] علي تظلمه من القوم و نسبتهم علي اغتصاب الامر فما قولكم في ذلك ان حكمتم عليهم بذلك فقد طعنتم فيهم و ان لمتحكموا عليهم طعنتم في المتظلم عليهم قيل اما الامامية من الشيعة فتجري هذه الالفاظ علي ظواهرها و تذهب الي ان النبي (ص) نص علي اميرالمؤمنين و انه غصب حقه و اما اصحابنا فلهم ان يقولوا ان اميرالمؤمنين هو الافضل و الاحق فعدلوا عنه الي من لايساويه في فضل و لايوازيه في جهاد و لايماثله في سؤدد و شرف فساغ اطلاق هذه الالفاظ و ان كان من وسم بالخلافة عدلا تقيا ، حاصل سخنش آنكه اگر گويند در باب اين كلام چه ميگوئيد آيا نه اين است كه صريحا دلالت دارد بر تظلم كردن حضرت امير عليه السلام از اين قوم و منسوب داشتن ايشان بغصب خلافت جواب شما در اين باب چيست اگر گوئيد حق با آن حضرت است طعن در خلفا زدهايد و اگر گوئيد حق با آن حضرت نيست طعن در آن حضرت زدهايد گوئيم اما فرقه اماميه از شيعه اين الفاظ را حمل بر ظاهر ميكنند و مذهبشان اين است كه پيغمبر صلي الله عليه و آله نص بر اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود و حق آن حضرت را غصب كردند و اما اصحاب ما ميتوانند چنين جواب گويند كه چون حضرت امير عليه السلام افضل و احق بخلافت بود و از او عدول كرده كسي را بخلافت برداشتند كه نه در فضل نظير او بود و نه در جهاد همسري با او داشت و نه در سؤدد و شرف مثيل او بود جايز شد كه اين الفاظ را اطلاق فرمايد اگر چه آن كسي كه موسوم بخلافت شده است متقي و عادل [ص 1322] باشد تا آخر كلامش و شكي نيست كه اين جواب با مذهب اشاعره درست نميآيد و بنا بر مذهب معتزله اگر چه درست ميآيد ولي آنقدر جواب سستي است كه هر صاحب چشمي ميبيند زيرا كه اين فرضي كه كرده است كه آن كسي كه موسوم بخلافت شده ممكن است متقي و عادل باشد با تصريحات حضرت منافات دارد كه صراحة اظهار ميفرمايد كه اشخاصي كه بر او مقدم شدند ظالم بودند و حقي را كه خدا و رسول باو مخصوص فرموده بودند غصب كردند و شخص ظالم شايسته منصب امامت نيست زيرا كه خداوند تعالي ميفرمايد لاينال عهدي الظالمين يعني عهد من بستمكاران نميرسد پس چگونه فرض ميشود كه كسي كه در ادعاي خود بر خدا و رسول دروغ ببندد و مدعي شود كه ايشان راضي بعمل او هستند عادل و متقي باشد و خداوند عالم ميفرمايد و يوم القيمة تري الذين كذبوا علي الله وجوههم مسودة اليس في جهنم مثوي للمتكبرين يعني در روز قيامت كساني را كه بر خدا دروغ بستهاند ميبيني رويهاي ايشان را سياه آيا نيست در جهنم جايگاهي از براي متكبران و از ائمه اطهار صلوات الله عليهم وارد شده است كه اين آيه در شأن كسي كه ادعاي امامت باطل كند نازل شده است علاوه بر آنكه اين قوم جاهل هم بودند باحكام الهي استخلاف خلفاء كه محض بيان آنها است كه سد ثغور شيطان كنند نميبيني درباره نص كردن ابوبكر به عمر ميفرمايد فصيرها والله في حوزة خشناء يخشن لمسها و يغلظ كلمها و يكثر العثار فيها و الاعتذار [ص 1323] منها يعني پس قرار داد خلافت را بخدا قسم در حوزه خشن كه در لمس درشت مينمود و جراحتش غليظ بود و لغزش در آن و اعتذار از آن بسيار ميشد و ميفرمايد فصغي رجل منهم لضغنه و مال الآخر لصهره پس منحرف شد يكي از ايشان از من بواسطه كينه خود و ديگري مايل شد بعثمان محض مصاهرت خود تا آنكه ميفرمايد الي ان قام ثالث القوم نافجا حضنيه بين نثيله و معتلفه و قام معه بنوامية يخضمون مال الله خضم الابل نبتة الربيع ، تا آنكه برخاست سيمي قوم در حالتي كه پر ميكرد دو گرده خود را مابين سرگين و آخور خود و برخاستند با او بنياميه در حالتي كه مال خدا را از روي سيري و بي رغبتي ميخوردند چنانكه شتر گياه بهار را پس عثمان را تشبيه به بهيمه فرمود كه همش علف خوردن است يعني در ميان آخور و سرگين خود ايستاد و همي جز تنپروري خود نداشت و در نسبت اين خطبه بحضرت امير (ع) ابن ابيالحديد از ابنخشاب روايت كرده است ميگويد قلت له اتقول انها منحولة يعني الخطبة فقال لا والله اني اعلم انها كلامه كما اعلم بك قال فقلت له ان كثيرا من الناس يقول انها من كلام الرضي فقال لي اني للرضي و غير الرضي بهذا النفس و هذا الاسلوب قد وقفت علي رسائل الرضي و عرفنا طريقته و فنه في الكلام المنثور ثم قال والله لقد وقفت علي هذه الخطبة في كتب صنفت قبل ان يخلق الرضي بمأتي سنة و لقد وجدتها مسطورة بخطوط اعرفها و اعرف خطوط من هي من العلماء و اهل الادب قبل ان يخلق النقيب ابواحمد [ص 1324] والد الرضي و قد وجدت كثيرا من هذه الخطبة في تصانيف شيخنا ابيالقاسم البلخي امام البغداديين من المعتزلة و كان في دولة المقتدر قبل ان يخلق الرضي بمدة طويلة و قد ذكر القاضي عبدالجبار في كتاب المغني ان تعبيره (ع) بابن ابيقحافه بضم القاف و تخفيف الحاء دون الالقاب المادحة لايدل علي استخفافه به لان هذا عادة ذلك الزمان يضيفون الي الاب حتي كانوا يقولون للرسول يا محمد و اجاب عنه المرتضي بان ليس ذلك صنع من يريد التعظيم و قد كان لابيبكر القاب مادحة كالصديق و نحوه و ماكان يقول يا محمد الا جاهل او شاك حاصل معني آنكه بابنخشاب گفتم آيا ميگوئي اين خطبه ساختني است گفت لا والله من ميدانم كه كلام خود آن حضرت است مثل اينكه تو را ميدانم گفتم بسياري از مردم ميگويند از كلام سيد رضي است گفت كجا سيد رضي و غير سيد رضي چنين نفسي داشتند و كي باين اسلوب سخن ميگفتند رسائل رضي را ديدهام و طريقه و فن او را در نثر ميشناسم آنگاه گفت والله من اين خطبه را در كتابهائي ديدهام كه دويست سال پيش از تولد رضي (ره) تصنيف شده است و بخطوطي نوشته بود كه ميشناسم خط كيست از علماء و اهل ادب كه پيش از پدر رضي (ره) بودند و بسياري از فقرات اين خطبه را در تصانيف شيخ خودمان ابوالقاسم بلخي امام بغداديين كه از معتزله است ديدهام و او در ايام دولت مقتدر بود مدت مديدي قبل از خلقت رضي و قاضي عبدالجبار در كتاب مغني گفته است كه اينكه حضرت امير عليه السلام ابوبكر را [ص 1325] پسر ابوقحافه فرموده است و او را بالقاب مادحه ياد نفرموده است دليل اين نميشود كه استخفافي باو فرموده باشد زيرا كه عادت آن زمان همين بود باسم پدر ميخواندند حتي آنكه بحضرت رسول (ص) يا محمد ميگفتند و سيد مرتضي (ره) جواب داده است كه كسي كه مرادش تعظيم باشد اين قسم تعبير نميآورد و از براي ابوبكر القاب مادحه مثل صديق و امثال آن بود و بحضرت رسول كسي يا محمد نميگفت مگر جاهل يا شاكي ، تمام شد كلام ابن ابيالحديد و بالجمله از علماء عامه هر كدام منصف بودهاند همه هم خود را در اين صرف كردهاند كه اين گونه فرمايشات را كه متضمن قدح در خلفاء است تأويل كنند و چون معلوم و مسلم بوده است انكار نكردهاند و بعضي از ايشان اقرار باين نيز كردهاند كه قدحي است ظاهر و حمل بر خلاف ظاهر نميتوان كرد ، ابن ابيالحديد ميگويد حدثني شيخ ابوالخير مصدق بن شبيب الواسطي في سنة ثلث و ستمأة قال قرأت علي الشيخ المعروف بابنالخشاب هذه الخطبة فلما انتهيت الي هذا الموضع يعني قول ابنعباس فوالله مااسفت علي كلام قط كاسفي الخ قال لي لو سمعت ابنعباس يقول هذا لقلت له و هل بقي في نفس ابن عمك امر لميبلغه في هذه الخطبة لتتأسف ان لايكون بلغ من كلامه ما اراد والله مارجع عن الاولين و الآخرين و لابقي في نفسه احد لميذكره الا رسول الله (ص) قال مصدق و كان ابنالخشاب صاحب دعابة و هزل ، حاصل معني آنكه حديث گفت مرا شيخ من ابوالخير مصدق بن شبيب واسطي در سنه [ص 1326] ششصد و سه گفت اين خطبه را نزد ابنخشاب خواندم چون باينجا رسيدم كه ابنعباس گفت بخدا قسم هرگز تأسف نخوردم بر كلامي مثل اينكه بر اين كلام تأسف خوردم كه حضرت امير عليه السلام تا آنجا كه اراده داشت بيان نفرمود ابنخشاب بمن گفت اگر بودم و ميشنيدم كه ابنعباس چنين سخني گفت ميگفتم مگر چيزي در دل پسرعمت باقي ماند كه نفرموده باشد كه تأسف ميخوري كه بآنجا كه ميخواست نرسيد بخدا قسم كه دست از اولين و آخرين برنداشت و احدي در دل او باقي نماند كه ذكر نفرموده باشد مگر رسول خدا (ص) مصدق گفت و ابنخشاب خوشطبع و مزاح بود ، و از جمله ادله واضحه بر اينكه حضرت امير عليه السلام و اهل بيت آن حضرت از ابوبكر و عمر كراهت داشتند و چنين معتقد بودند كه ايشان فدك را غصب كردهاند و بر طلب ميراث خود از رسول خدا (ص) اصرار داشتند و ابوبكر و عمر را در ادعاي ايشان تكذيب ميكردند و بعد از ابوبكر در ايام عمر اين مطلب را تكرار ميكردند حديثي است كه بخاري و مسلم از مالك بن اوس روايت كردهاند جائي كه شرح بر آمدن حضرت امير عليه السلام و عباس را بر عمر ذكر ميكند ميگويد قال عمر للعباس و علي فلما توفي رسول الله (ص) قال ابوبكر انا ولي رسول الله (ص) فجئتهما انت تطلب ميراثك من ابن اخيك و هذا يطلب ميراث امرأته من ابيها فقال ابوبكر قال رسول الله (ص) لانورث ما تركناه صدقة فرأيتماه كاذبا آثما غادرا خائنا والله يعلم انه لصادق بار راشد تابع للحق ثم توفي ابوبكر [ص 1327] فقلت انا ولي رسول الله (ص) و ولي ابيبكر فرأيتماني كاذبا آثما غادرا خائنا والله يعلم اني لصادق بار تابع للحق ثم جئت انت و هذا و انتما جميع و امركما واحد فقلتما ادفعها الينا ، يعني عمر با عباس و علي عليه السلام گفت چون رسول خدا (ص) وفات يافت ابوبكر گفت ولي رسول خدا (ص) منم پس نزد او آمده تو ميراث خود را از برادرزاده خود ميخواستي و اين ميراث زوجه خود را از پدرش پس ابوبكر گفت رسول خدا (ص) فرموده است ما معاشر انبياء ميراثي نميگذاريم و آنچه بجا گذاريم صدقه است پس شما او را دروغگو و گناهكار و غادر و خائن دانستيد و خدا ميداند كه او راستگو و نيكوكار و راشد و تابع حق بود بعد از آن ابوبكر وفات يافت و من گفتم كه ولي رسول خدا (ص) و ولي ابوبكر منم پس مرا دروغگو و گنهكار و غادر و خائن دانستيد و خدا ميداند كه من راستگو و نكوكار و تابع حقم و اينك باز تو و اين آمدهايد و شما با هم هستيد و امر شما يكي است پس گفتيد فدك را بما واگذار تا آخر حديث محل حاجت همين جا است پس صريح اين حديث كه در نزد عامه بغايت صحيح است اين است كه اعتقاد علي عليه السلام و عباس درباره ابوبكر و عمر اين بوده است كه ايشان فاجر و كاذب و خائن بودهاند پس حال از دو قسم بيرون نيست يا اين است كه حضرت امير عليه السلام و عباس در اين اعتقاد محق و صادقند پس لازم ميآيد كه عمر و ابوبكر از ربقه ايمان خارج باشند زيرا كه دروغ بستن ايشان بر خدا در نصب كردن خود بمقام اولياء و منصب انبياء [ص 1328] و بر رسول خدا (ص) در افترا بستن بر او و حكم كردن بخلاف حكم او موجب كفر ايشان است زيرا كه خداوند عالم ميفرمايد تري الذين كذبوا علي الله وجوههم مسودة يعني در روز قيامت ميبيني كساني را كه دروغ بستهاند بر خدا در حالتي كه رويهاي ايشان سياه است و ميفرمايد انما يفتري الكذب الذين لايؤمنون بآيات الله و اولئك هم الكاذبون يعني افتراي كذب بر خدا نميبندند مگر كساني كه ايمان به آيات خدا نميآورند و اين جماعت هستند دروغگويان و ميفرمايد ان الله لايحب من كان خوانا اثيما يعني بدرستي كه خدا دوست نميدارد هر كس را كه خيانتكار و گناهكار باشد و حضرت رسول (ص) ميفرمايد من كذب علي متعمدا فليتبوء مقعده من النار يعني هر كس عمدا دروغ ببندد بر من جايگاهش پر شود از آتش و يا اين است كه ابوبكر و عمر صادق و محقند و از اين لازم ميآيد نعوذ بالله كه حضرت امير عليه السلام از مقام مدح و ثنائي كه خدا و رسول بر او فرمودهاند خارج باشد زيرا كه لازم ميآيد كه ادعاي باطل فرموده باشد و بر اين ادعا اصرار نموده باشد و كسي كه چنين چيزي اعتقاد كند كافر است و تكذيب خدا كرده زيرا كه خداوند تعالي بر آن بزرگوار ثنا فرموده و او را معصوم و مطهر داشته است كه ميفرمايد انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا يعني جز اين نيست كه خدا اراده دارد كه رجس را از شما اهل بيت ببرد و شما را تطهير كند تطهير كردني و هيچ رجسي از دروغ قبيحتر نيست چنانكه حضرت امير [ص 1329] عليه السلام ميفرمايد اقبح القبيح الكذب قبيحترين قبايح دروغ است پس چون ديديم كه خداوند عالم آن حضرت را از جميع رجسها تطهير فرموده است دانستيم كه دروغ نميفرمايد و كار قبيح نميكند و ديگر آنكه اگر كسي اعتقاد چنين كند كه ابوبكر و عمر راستگو بودهاند و علي عليه السلام دروغگو پس رسول خدا صلي الله عليه و آله را تكذيب كرده است كه در حديث مجمع عليه ميفرمايد علي مع الحق و الحق مع علي يدور معه حيثما دار ، علي با حق است و حق با علي است ميگردد با او هر جا كه بگردد و كسي كه رسول خدا را تكذيب كند كافر است مثل كفر جاهليت اولي و احدي از اهل انصاف را شكي نيست كه علي عليه السلام و عباس در ايام ابوبكر بر ادعاي خود مصر بودند و همچنين بعد از وفات او در ايام عمر بدليل احاديث صحيحه عامه و دست از اين ادعا برنداشتند و در هيچ وقت از اوقات معذرتي نخواستند زيرا كه بخاري و مسلم در دو صحيح خود ذكر كردهاند كه اين سخن را عمر در حضور مالك بن اوس و عثمان و عبدالرحمن بن عوف و زبير و سعد بحضرت امير عليه السلام و عباس گفت و احدي نقل نكرده است كه ايشان در آن مجلس يا جاي ديگر عذري از او خواسته باشند و از جماعتي كه حاضر بودند نيز احدي از جانب ايشان در اين اعتقادي كه درباره عمر و صاحبش داشتهاند عذرخواهي نكرد زيرا كه اين مطلب در صدر اول معلوم بود و مجال انكار نداشت و اين عذرتراشيها و اكاذيب ملفقه عامه بعد از آن زمانها واقع شد و از خوف [ص 1330] شناعت و شنار مرتكب شدند پس امري را كه نزد ايشان معلوم و در دفاتر ايشان مسطور بود از جهال پنهان داشتند و بعد از آن امر منجر بجائي شد كه از راه مباهته در مقابل خصم مبادرت ميكنند بانكار آنچه كتب خود را بآن پر كردهاند و ديگر بجائي كشيد كه بعضي را ساقط كردند و بعضي را تأويل نمودند و از بعضي تجاهل كردند و گفتند اخبار آحاد است پس از جاده حق براه باطل منحرف شدند و راه راست را گم كردند و اما مخاصمت عباس با حضرت امير عليه السلام در باب ميراث رسول خدا (ص) نبود مگر محض ظاهر كردن دروغ عمر و صاحبش و ظلم ايشان نسبت بآلمحمد عليهم السلام زيرا كه عباس از كساني بود كه معتقد باين بودند كه حضرت امير (ع) بميراث رسول خدا (ص) احق و اولي است و آن حضرت وصي و قائم مقام آن بزرگوار است و اين بر احدي از صحابه پوشيده نبود و عمر نيز تصريح باين كرد كه گفت انتما جمع و امركما واحد يعني شما با هم هستيد و امر شما يكي است و اما اينكه خود را و ابوبكر را تعريف كرد و صادق و نيكوكار خواند مسموع نيست زيرا كه خداوند تعالي ميفرمايد فلاتزكوا انفسكم هو اعلم بمن اتقي يعني خود را تزكيه مكنيد خدا بهتر ميداند كه متقي و پرهيزكار كيست و اينكه خود را و ابوبكر را ولي رسول خدا (ص) خواند كاش ميدانستم چه وقت رسول خدا (ص) ايشان را بر امت يا والي بر رعيت خود قرار داد اگر ميگويند بواسطه اينكه مسلمين ايشان را والي قرار دادند ولي رسول خدا (ص) شدند ميگوئيم مسلمين [ص 1331] باقرار خود ايشان اجماع بر ايشان نكردند و بر فرض كه اجماع كرده باشند از كجا بايد مسلمين بر رسول خدا (ص) حكم كنند بلكه رسول خدا است حاكم بر ايشان و حكم آن حضرت بر ايشان جاري است و حكم ايشان بر آن حضرت جاري نيست زيرا كه ميفرمايد النبي اولي بالمؤمنين من انفسهم پيغمبر اولي است بمؤمنين از خود ايشان و از اين گذشته اگر اين ادعا از براي ايشان صحيح باشد پس از براي جميع فساق بنياميه و بنيعباس و ساير سلاطين و حكام از خوارج و غير ايشان كه بدون نص و بي اذن خدا و رسول حكمراني يافتند صحيح باشد پس هر يك از ايشان بگويند كه من خليفه و ولي رسول خدايم (ص) زيرا كه كساني كه اجماع بر يزيد و مروان بن الحكم كردند از مسلمين بيشتر بودند از كساني كه بر اين دو نفر اجماع كردند زيرا كه اكثر صحابه به بيعت اين دو راضي نبودند چنانكه بسياري از مقالات نظمي و نثري ايشان را ذكر كردم آيا كفايت نميكند همين شعر ربيعة بن الحارث كه ميگويد :