اذا كان كل الناس سبعين فرقة و نيفا كما قد جاء في واضح النقل
و لميك منهم ناجيا غير فرقة فبين لنا يا ذا الفصاحة و العقل
افي الفرقة الناجين آلمحمد ام الفرقة الهلاك ايهما قل لي
فان قلت هلاك كفرت و ان تقل نجاة فلم ذا قدم الغير بالفضل
رضيت عليا لي اماما و هاديا و انت علي الباقين في واسع الحل
يعني هر گاه همه مردم هفتاد و اند فرقه باشند چنانكه در نقل واضح آمده است و غير از يك فرقه از ايشان ناجي نباشد پس بيان كن براي من اي خداوند فصاحت و عقل كه آيا آلمحمد (ع) در فرقه ناجيه هستند يا در فرق هالكه كدام يك از اين دو شق را اختيار ميكني بگو بمن پس اگر بگوئي ايشان هالكند كافر شده و اگر بگوئي ناجي هستند پس چرا در فضل ديگران بر ايشان مقدم داشته شدند من از براي خود علي عليه السلام را امام و هادي پسنديدهام و تو . . . و اما دليل بر اينكه شيعيان حضرت امير عليه السلام همان فرقه اماميه اثناعشريهاند لاغير اين است كه ميل ايشان همه بآن حضرت و عترت اطهار او است و خاصة اخذ از ايشان ميكنند و با مخالفين ايشان مجانبت دارند و با دشمنانشان محاربت و در نزد جميع گويندگان لا اله الا الله [ص 1248] محمد رسول الله اين مطلب معلوم است كه هر يك از فرق مختلفه ايشان رئيسي دارند كه خود را نسبت باو ميدهند و اخذ معالم دين از او ميكنند و اختصاص باو دارند و طريقه و مذهب او را ميدانند چنانكه فرقه مالكي معروفند باينكه اتباع مالك بن انسند و حنفيان اتباع ابوحنيفه نعمان بن ثابت و شافعيان اتباع محمد بن ادريس شافعيه و فرقه اباضيه اتباع عبدالله بن اباضند و همچنين ساير فرقهها پس اگر خواسته باشد كسي كه معرفت بطريقه رؤساء يكي از مذاهب حاصل كند چاره ندارد جز آنكه نزد اتباع او برود و احدي انكار ندارد كه مذهب و طريقه آن رئيس نزد ايشان باشد و همچنين است حكم اماميه زيرا كه ايشان اتباع حضرت امير عليه السلام و يازده نفر ذريه معصوم آن حضرتند صلوات الله عليهم و از هفتاد و سه فرقه اسلام غير از فرقه معروف باماميه هيچ فرقه قائل بامامت دوازده نفر مرد معصوم كه از خدا و رسول نص بر ايشان شده باشد كه يازده نفر ايشان از اولاد حضرت رسول (ص) و فاطمه (ع) و علي (ع) اند نيست و اين فرقه را جعفري هم ميگويند زيرا كه اين مذهب در ايام حضرت صادق جعفر بن محمد عليهما السلام و بر دست آن حضرت منتشر شد چون كه در زمان آن حضرت تقيه از اعصار آباء عظام و ابناء كرامش كمتر بود و شكي نيست كه همين فرقهاند شيعه علي و اولاد معصومين آن حضرت صلوات الله عليهم كه نيكخواه ايشانند و اخذ از ايشان ميكنند و حمل باقوال ايشان ميكنند و اثبات عصمت براي ايشان ميكنند [ص 1249] و در پنهان و آشكار متابعت از ايشان ميكنند نه فرقههاي ديگر و اين مطلب بسي واضح و مبين است و اما ادعائي كه بعضي از نواصب مانند ابنحجر و ديگران كردهاند كه شيعه علي عليه السلام كه حضرت رسول (ص) اراده فرموده است و در خبر افتراق امت فرموده است فرقه ناجيه كسانيند كه بر طريقه تو و اصحاب تواند خود ايشان هستند امري است كه از اضطرار ملجأ بآن شدهاند و از خوف عار و شنار ميگويند چون ديدند كه ثابت و محقق شده است كه حضرت امير عليه السلام و شيعيان آن حضرت در بهشتند و دشمنان ايشان در جهنم محض پوشيدن عيب خود و اميد نيل آمال و اماني خود بر خلاف آنچه از خود دانستهاند اظهار كردند و از اين گذشته از براي شيعيان حضرت امير عليه السلام علاماتي است كه در غير ايشان يافت نميشود بزرگترين آن علامات قائل بودن بنص خاص بر آن حضرت و يازده فرزند آن حضرت است صلوات الله عليهم و ديگر قائل بودن بعصمت آن بزرگواران و ديگر اجتناب كردن از دشمنان ايشان و ديگر اخذ كردن از ايشان و مايل بودن بايشان و ديگر متابعت كردن ايشان در جميع اقوال و افعال و هيچ يك از اين خصلتها در غير اين فرقه يافته نميشود پس علماء عامه خلاف اين ادعا را از خود ميدانند و جهال اهل مذهب ايشان نيز اين حال را از ايشان ميدانند زيرا كه همه از حضرت امير عليه السلام و اهل بيت آن حضرت منحرفند و علماء ايشان ايشان را امر باين ميكنند و علماء ايشان بواسطه آن حالت نصبي كه [ص 1250] در خود ميبينند اين مطلب بهتر از جهال ميدانند چنانكه ميبيني كه هر گاه فضيلتي از براي آلمحمد عليهم السلام ذكر شود در مجلسي كه يكي از ايشان حاضر باشد رنگش متغير و سياه ميشود و راوي آن فضيلت را نسبت برفض ميدهد چنانكه خداوند عالم ميفرمايد تعرف في وجوه الذين كفروا المنكر يكادون يسطون بالذين يتلون عليهم آياتنا و هر كس در مصنفات عامه نظر كند مشحون ميبيند آنها را بمزخرفاتي كه در مقابل فضايل مشهوره اهل بيت صلوات الله عليهم وضع كردهاند از براي ديگران محض اظهار مشابهت و كتمان اختصاص آلمحمد عليهم السلام بمناقب و اين در صورتي است كه از مناقب مشهوره باشد و نتوانند پنهان كنند و اما مناقبي كه مشهور نيست نهايت جهد را مبذول ميدارند در پنهان كردن آن و اين همه از حسد و بغض ايشان است نسبت بآلمحمد (ع) و انحراف علماء عامه از آن بزرگواران امري است معلوم ابوحنيفه در مسجد كوفه فتوي ميداد و قال علي و انا اقول ميگفت يعني حضرت امير چنان فرمود و من بر خلاف او چنين ميگويم و ميگفت اگر حكم از جانب خدا باشد بر سر ما جا دارد و اگر از پيغمبر (ص) باشد بر دو چشم ما جا دارد و اگر از صحابه باشد ايشان رجالي بودند و ما نيز رجالي هستيم و شكي نيست كه مرادش حضرت امير و عترت اطهار آن بزرگوار است كه در جميع اقوال و افعال با ايشان مخالفت كرد و مابين او و حضرت صادق عليه السلام مناظراتي واقع شد كه مشهور است و لكن نسبت به كساني كه غير از اهل بيت [ص 1251] عليهم السلام بودند بسيار ميشد كه متابعت اقوال ايشان ميكرد و جاري بر منوال ايشان ميشد و بر حذو ايشان ميرفت و اين بود طريقه او و امثال او در فتاوي حتي آنكه بسا يك حكم در فتاوي ايشان ديده نشود كه در آن استناد بقول يكي از ائمه هدي عليهم السلام كرده باشند و اين دليل نهايت بينونت ايشان است با آن بزرگواران و الا ميبايست لااقل ائمه اطهار صلوات الله عليهم را مثل يكي از علماء خود مانند ابن ابيليلي و ابوحنيفه و اوزاعي و فقهاي ديگر بشمرند پس چون ديديم كه بالمره اخذ از آن بزرگواران و ميل بايشان را ترك كردهاند دانستيم كه اعداء ايشانند و از اين جهت شد كه غالب احكام ايشان مخالف با احكام خدا و رسول و اهل بيت رسول صلوات الله عليهم شد و مذاهبشان غير از مذهب شيعيان علي (ع) شد و از حكايات لطيفه كه در اين باب واقع شد اين است كه سيد نعمت الله حكايت كرده است كه يكي از مخالفين را كه مستبصر شده بود در نجف اشرف ملاقات كرد و او از براي سيد (ره) نقل كرد كه روزي در يكي از بساتين بغداد وضو ميساختم و احدي بر من مطلع نبود پس وضو بر طريقه شيعه ساختم چون پاي خود را مسح كشيدم سر بلند كردم ديدم يكي از اعاظم اهل خلاف ايستاده است پس مبادرت كرده پاهاي خود را شستم آن شخص گفت چون است كه اول مسح كشيدي و دوباره پاي خود را شستي گفتم بلي مولانا چون اين مسئله از جمله مسائلي است كه مابين خداوند عالم و مولانا ابوحنيفه در آن اختلاف واقع شده است اول از ترس خدا مسح كشيدم [ص 1252] و از ترس اعوان سلطان غسل دادم پس آن شخص خنديد و از نزد من بيرون رفت و فخررازي بسيار زحمت ميكشيد و تمحل ميكرد كه اخباري را كه در شأن آلمحمد عليهم السلام وارد است از ظاهر صرف كند و معني ديگر كند و تكلفات سخت در اين باب مرتكب ميشد و عامه مسلمين را بشك ميانداخت بحدي كه اكثر از علماء خودشان كه مدعي انصاف بودند از خوف شناعت بر او انكار ميكردند و بعضي از حالات ايشان در خاتمه انشاء الله مذكور خواهد شد چون اين مطالب را يافتي پس بدان كه فرقه ناجيه كه شيعيان حضرت امير عليه السلامند ايشان فرقه اماميه اثناعشريهاند لاغير زيرا كه در اعتقاد خود در اصول با جميع فرق اسلام مخالفت دارند و قائل باينند كه از جمله اصولي كه موجب نجات آخرت و دخول جنت است ولايت است و آن شرط ايمان است و فرقههاي ديگر متفق بر اينند كه هر كس اقرار بشهادتين كرد داخل جنت ميشود و ديگر ولايت را شرط نميدانند پس اگر اين فرقه فرقه ناجيه نباشند ميبايست فرقههاي ديگر همه ناجي باشند نه يك فرقه و اين بر خلاف نص حديث مجمع عليه است پس حديث دلالت بر اين دارد كه فرقه ناجيه فرقهاي است كه با جميع فرق مخالفت دارد و اين فرقه نيستند مگر آنان كه بر سفينه نجات سوار شدهاند و تخلف از آن نكردهاند و ايشان حكم باين ميكنند كه داخل جنت نميشود مگر كسي كه قائل بولايت حضرت امير عليه السلام و يازده فرزند آن حضرت باشد و اقرار بورود نص بر ايشان بكند و ايشان [ص 1253] را معصوم داند و از دشمنان ايشان تبري كند و هر كس باين منزله نباشد بظاهر مسلم است و احكام مسلمين از پاك بودن و ميراث بردن و دادن بر او جاري ميشود و اما ثواب و عقاب منوط است بايمان آوردن بجميع ما جاء به الرسول از ولايت حضرت امير عليه السلام و اولاد معصومين آن حضرت زيرا كه روح جميع اعمال صالحه همين است پس از ابنعباس مروي است كه عرض كردم بحضرت رسول (ص) يا رسول الله اوصني مرا وصيتي فرما فرمود عليك بمودة علي بن ابيطالب و الذي بعثني بالحق نبيا لايقبل الله من عبد حسنة يسئله عن حب علي (ع) و هو تعالي اعلم فان جاء به قبل عمله علي ما كان منه و ان لميأته بولايته لميسأله عن شيء امر به الي النار ، بر تو باد بدوستي علي بن ابيطالب عليه السلام قسم بآن كسي كه مرا بحق پيغمبر فرستاد خدا هيچ حسنه را از بنده قبول نميكند او را از دوستي علي عليه السلام سؤال ميكند و خود داناتر است پس اگر دوستي او را داشته باشد اعمال او را با همه نقصي كه در آنها است قبول ميكند و اگر نداشته باشد ديگر از هيچ چيز سؤال نميكند و امر ميفرمايد كه او را بآتش ببرند و اعتقاد ما اين است كه جميع اين فرقه محقه بازگشتشان بجنت است و احدي از ايشان مخلد در آتش نميشود اگر چه مرتكب گناهان شده باشد در صورتي كه بسلامت بر دوستي حضرت امير عليه السلام و اهل بيت آن حضرت از دنيا بيرون رود بلي پارهاي از شيعه كه صدمات دنيا و برزخ كفاره گناه ايشان نميشود در آتش حظاير معذب [ص 1254] ميشوند باندازهاي كه كفاره گناه ايشان بشود و بعد از آن بيرون آورده ميشوند و در چشمه حيوان فرو برده ميشوند و در بهشت داخل كرده ميشوند چنانكه اخبار اهل بيت عصمت صلوات الله عليهم دلالت بر آن دارد و دليل عقل سليم معاضد آن هست و بعضي هستند كه گناهان ايشان بمحنتهاي دنيا كفاره ميشود و بعضي بعذاب برزخ و احدي از ايشان داخل نار خلد نميشود زيرا كه نار خلود از دشمني حضرت امير عليه السلام خلقت شده است چنانكه بهشت از دوستي آن حضرت آفريده شده پس هر چيزي بحكم استداره راجع باصل خود ميشود و من قانون اين دليل را در يكي از رسائل خود ذكر كردهام و از جمله اخباري كه دلالت ميكند بر اينكه طينت شيعه از فاضل طينت محمد و آلمحمد صلوات الله عليهم خلقت شده است و مشتمل بر ذكر بعضي خصايص ايشان هم هست حديثي است كه از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه فرمود رحم الله شيعتنا انهم اوذوا فينا و لمنؤذ فيهم قد خلقوا من فاضل طينتنا و عجنوا بنور ولايتنا رضوا بنا ائمة و رضينا بهم شيعة يصيبهم مصابنا و تبكيهم اوصابنا و يحزنهم حزننا و يسرهم سرورنا و نحن ايضا نتألم لتألمهم و نطلع علي احوالهم فهم معنا لايفارقونا و لانفارقهم لان مرجع العبد الي سيده و معوله الي مولاه فهم يهجرون من عادانا و يجهرون بمدح من والانا و يباعدون من اذانا اللهم احي شيعتنا في دولتنا و ابقهم في ملكنا و تملكنا اللهم ان شيعتنا منا و مضافين الينا فمن ذكر مصابنا [ص 1255] فبكي او تباكي استحيي الله ان يعذبه بالنار ، يعني خدا رحمت كند شيعه ما را كه ايشان بواسطه ما اذيت كرده شدند و ما بواسطه ايشان اذيت كرده نشديم خلقت شدهاند از فاضل طينت ما و عجين شدهاند با نور ولايت ما راضي شدهاند بما كه امام ايشان باشيم و ما راضي شدهايم بايشان كه شيعه ما باشند مصيبت ما بايشان ميرسد و محنتهاي ما ايشان را ميگرياند و حزن ما ايشان را محزون ميكند و سرور ما ايشان را مسرور ميسازد و ما نيز از تألم ايشان متألم ميشويم و بر احوال ايشان مطلع ميگرديم پس ايشان با ما هستند و از ما مفارقت نميكنند و ما از ايشان مفارقت نميكنيم زيرا كه بازگشت بنده بسوي آقاي خود است و اعتمادش بر مولاي خود پس ايشان از دشمنان ما كناره ميكنند و دوستان ما را علانيه مدح ميكنند و از كساني كه اذيت بما كردهاند دوري ميكنند بار خدايا شيعيان ما را در دولت ما زنده كن و ايشان را در ايام سلطنت و ملك ما باقي بدار بار خدايا بدرستي كه شيعيان ما از مايند و منسوب بسوي ما پس هر كس مصيبت ما را ياد كند و بگريد يا تباكي كند خدا شرم ميكند از اينكه او را بآتش عذاب كند و از اين جمله است آنچه از حضرت باقر و حضرت صادق صلوات الله عليهما روايت شده است كه فرمودند ان الله خلق محمدا (ص) من طينة من جوهرة تري تحت العرش و انه كان لطينته نضح فجعل طينة اميرالمؤمنين عليه السلام من نضح طينة رسول الله (ص) و كان لطينة اميرالمؤمنين عليه السلام نضح فجعل طينتا من نضح طينة اميرالمؤمنين عليه السلام و كان لطينتنا نضح فجعل طينة شيعتنا من نضح طينتنا قلوبهم تحن الينا و قلوبنا تعطف عليهم كعطف الوالد علي الولد [ص 1256] و نحن لهم خير منهم لنا و رسول الله لنا خير و نحن خير له يعني خداوند عالم خلقت فرمود محمد (ص) را از طينتي از جوهرهاي كه در زير عرش ديده ميشود و از براي طينت آن حضرت تراوشي بود پس طينت اميرالمؤمنين عليه السلام از تراوش طينت رسول خدا (ص) قرار داده شد و طينت حضرت امير عليه السلام تراوشي داشت و طينت ما از آن قرار داده شد و طينت ما تراوشي داشت و از آن طينت شيعيان ما قرار داده شد و طينت حضرت امير (ع) تراوشي داشت و طينت ما از آن قرار داده شد و طينت ما تراوشي داشت و از آن طينت شيعيان ما قرار داده شد دلهاي ايشان بسوي ما ميل ميكند و دلهاي ما بر ايشان عطوفت ميكند چنانكه پدر بر فرزند خود عطوفت دارد و ما از براي ايشان بهتريم تا ايشان از براي ما و رسول خدا (ص) از براي ما بهتر است و ما از براي او بهتريم پس اينكه ميفرمايند طينت اميرالمؤمنين عليه السلام از نضح طينت رسول خدا قرار داده شد و طينت ما از نضح طينت اميرالمؤمنين عليه السلام مراد اين است كه از سنخ آن طينت آفريده شد نه از شعاع آن چنانكه اخبار ديگر بر اين دلالت دارد و اينكه بنضح تعبير آوردند و نفرمودند از سنخ آن طينت آفريده شد محض اين است كه اشاره باشد بتقدم رسول خدا (ص) بر حضرت امير (ع) و تقدم حضرت امير عليه السلام بر اهل بيت خود پس لاحق را بمنزله فاضل طينت سابق فرمودهاند و اما در باب شيعه كه فرمودند از نضح طينت ما خلقت شدند بظاهر معني ميشود [ص 1257] زيرا كه شيعه از شعاع نور ايشان خلقت شدهاند نه از سنخ آن و اخبار در اين باب بسيار است و از اين جمله است آنچه جابر جعفي از حضرت باقر عليه السلام روايت كرده است كه فرمود يا جابر خلقنا نحن و محبينا من طينة واحدة بيضاء نقية من اعلي عليين فخلقنا نحن من اعلاها و خلق محبينا من دوننا فاذا كان يوم القيمة التقت العليا بالسفلي فضربنا بايدينا الي حجزة نبينا (ص) و ضربت شيعتنا بايديهم الي حجزتنا فاين تري الله يصير نبيه و ذريته و اين تصير ذريته محبيها فضرب جابر بن يزيد علي يده و قال دخلناها و رب الكعبة ، اي جابر ما و دوستان ما از يك طينت سفيد پاكيزه از اعلي عليين خلقت شدهايم ما از اعلاي آن طينت و دوستان ما از پائين آن پس چون روز قيامت شود عليا متصل بسفلي گردد پس ما دست زده دامان پيغمبر خود (ص) را ميگيريم و شيعيان ما دست زده دامان ما را ميگيرند پس گمان داري كه خدا پيغمبر و ذريه پيغمبر خود را بكجا ميبرد و گمان داري كه ذريت پيغمبر دوستان خود را بكجا ميبرند پس جابر دست بر دست زد و گفت داخل بهشت شديم قسم بپرورنده كعبه و اينكه فرمود از طينت واحده خلقت شدهايم مراد وحدت اشتراك در صفت است نه وحدت نوعيه يا جنسيه يعني طينت ما و ايشان هر دو طيب است چنانكه در مقابل ظلمت ميتوان گفت كه آفتاب و شعاع آن شيء واحد هستند و از اين جهت تصريح فرمود كه طينت ايشان عليا و طينت شيعه ايشان سفلي است و در اخبار ديگر بيان فرمودهاند كه [ص 1258] عقول شيعه ايشان از طينت ايشان خلقت شده است و لكن حديث ايشان صعب و مستصعب است و غير از كسي كه بنور هدايت خود او را تعليم فرموده باشند كسي نميداند و اما دليل از اخبار بر اينكه اعداء آلمحمد عليهم السلام از طينت سجين خلقت شدهاند بسيار است از جمله حديثي كه ابوالحجاج از حضرت باقر عليه السلام روايت كرده ميگويد حضرت ابوجعفر عليه السلام بمن فرمود يا اباالحجاج ان الله خلق محمدا و آلمحمد من طين عليين و خلق قلوبهم من فوق ذلك و خلق شيعتنا من طين دون عليين و خلق قلوبهم من طين عليين من ابدان آلمحمد و ان الله تعالي خلق اعداء آلمحمد من طين سجين و خلق قلوبهم اخبث من ذلك و خلق شيعتهم من طين دون طين سجين و قلوبهم من ابدان اولئك و كل قلب يجر الي بدنه ، يا اباالحجاج همانا خداوند تعالي محمد و آلمحمد عليهم السلام را از طين عليين آفريد و دلهاي ايشان را از فوق آن و شيعه ما را از طيني فرودتر از عليين آفريد و دلهاي ايشان را از طين عليين از ابدان آلمحمد عليهم السلام و بدرستي كه خداوند تعالي اعداء آلمحمد را از طين سجين آفريد و دلهاي ايشان را خبيثتر از آن و شيعه ايشان را از طيني فرودتر از طين سجين آفريد و دلهاي ايشان را از ابدان آنها و هر دلي بسوي بدن خود ميكشد و اينكه اعداء آلمحمد صلوات الله عليهم و لعنة الله علي اعدائهم در آتش مخلد ميشوند محض اين است كه بر فطرت اسلام نيستند بلكه منافقند اگر چه بظاهر شهادتين بگويند و اعمال [ص 1259] بجا بياورند زيرا كه اگر تفتيش حال ايشان بكني ميبيني كه آل رسول (ص) را دشمن ميدارند و از اين جهت دشمن پيغمبر (ص) هستند و گمان ميكنند كه مسلمانند و ما اولئك بالمؤمنين پس باقي نماند بر فطرت اسلام مگر شيعيان علي عليه السلام چنانكه حضرت سيدالشهدا صلوات الله عليه بحبابه والبيه فرمود در روايتي كه محمد بن مسعود بسند خود از عمران بن ميثم روايت كرده است قال دخلت انا و عباية الاسدي علي امرأة من بنياسد يقال لها حبابة الوالبية فقال لها عباية اتدرين من هذا الشاب الذي معي قالت لا قال هو ابن اخيك ميثم قالت اي والله اي والله الااحدثكم بحديث سمعته من ابيعبدالله الحسين بن علي عليه السلام قلنا بلي قالت سمعت الحسين بن علي عليه السلام يقول نحن و شيعتنا علي الفطرة التي بعث الله عليها محمدا (ص) و ساير الناس منها برآء ، عمران ميگويد من و عبايه اسدي داخل شديم بر زني از بنياسد كه او را حبابه والبيه ميگفتند پس عبايه باو گفت ميداني اين جوان كه با من است كيست گفت نه گفت برادرزاده تو ميثم است گفت اي والله اي والله ميخواهيد از براي شما حديثي بگويم كه از حضرت ابيعبدالله حسين بن علي عليه السلام شنيدهام گفتيم بگو گفتم شنيدم از آن حضرت كه ميفرمود ما و شيعيان ما هستيم بر فطرتي كه خداوند عالم محمد (ص) را مبعوث بر آن فرموده است و ساير مردم از آن فطرت بيزارند و از صالح بن ميثم نيز اين حديث روايت شده است با تفاوتي در الفاظ در روايت او [ص 1260] باين عبارت است كه ميفرمايد ليس احد علي ملة ابرهيم في هذه الامة غيرنا و غير شيعتنا و من سواهم منها برآء يعني احدي در اين امت غير از ما و شيعه ما بر ملت ابرهيم نيست و ديگران از آن بيگانهاند پس اينكه فرمود غير از ما كسي بر ملت ابرهيم نيست نظر بقول خداوند تعالي است كه ميفرمايد ملة ابيكم ابرهيم هو سميكم المسلمين من قبل اين ملت ملت پدر شما ابرهيم است و او شما را از پيش مسلم اسم گذارده است و اما شيعه ايشان بمتابعت ايشان بر ملت ابرهيمند و اين حبابه ادراك خدمت حضرت امير صلوات الله عليه را كرد و تا زمان حضرت رضا عليه السلام زندگاني يافت و از اخباري كه دلالت دارد بر ناجي بودن شيعه بدون ساير فرق اسلام حديثي است كه سماعة بن مهران روايت كرده است وقتي كه داخل شد بر حضرت صادق عليه السلام پس حضرت فرمود اي سماعة بدترين مردم كيانند سماعه عرض كرد ما يا بن رسول الله (ص) ميگويد پس حضرت غضب فرمود تا آنكه دو گونه مقدسش سرخ شد و آنگاه راست نشست و اول تكيه فرموده بود پس فرمود اي سماعة بدترين مردم نزد مردم كيانند عرض كردم بخدا قسم دروغ عرض نكردم يا بن رسول الله ما بدترين مردم هستيم نزد مردم ما را كفار و رافضه اسم گذاردهاند پس نظر فرمود بمن و فرمود چگونهايد آن وقتي كه شما را بسوي بهشت بكشند و ايشان را بسوي جهنم پس نظر كنند بشما و بگويند ما لنا لانري رجالا كنا نعدهم من الاشرار چيست ما را كه نميبينيم در آتش مرداني را [ص 1261] كه ايشان را از اشرار ميشمرديم اي سماعة بن مهران هر كس از شما معصيتي كند از پيش روي او نزد خداوند عالم ميرويم و او را شفاعت ميكنيم و شفاعت ما پذيرفته ميشود والله ده مرد از شما داخل آتش نميشود والله پنج مرد از شما داخل آتش نميشود والله يك مرد از شما داخل آتش نميشود فتنافسوا في الدرجات و اكمدوا اعداءكم بالورع پس برغبت تمام سبقت بگيريد بر يكديگر در تحصيل درجات و چشم دشمنان خود را بتقوي و ورع كور كنيد ، پس اينكه فرمود بدترين مردم در نزد مردم كيانند و جوابي كه سماعه عرض كرد دليل بر اين است كه اين فرقه با ساير فرق مفارقت دارند و در ميان جميع فرق جهت جامعيتي هست غير از اين فرقه و از اين جهت نزد جميع فرق ايشان بدترين مردم شدهاند پس واجب ميكند كه فرقه ناجيه همين فرقه باشد چنانكه در امت حضرت موسي و عيسي عليهما السلام فرقه ناجيه همان فرقهاند كه متابعت يوشع و شمعون عليهما السلام كردند و الا لازم ميآيد كه جميع فرق ديگر غير از ايشان همه ناجي باشند چنانكه سابقا گفتيم و اين باطل است زيرا كه فرقه ناجيه يكي است نه زيادتر و از اين جمله است آنچه از حضرت پيغمبر صلوات الله عليه روايت شده است كه فرمود حبنا اهل البيت يكفر الذنوب و يضاعف الحسنات و ان الله ليتحمل عن محب اهل بيتي ما عليهم من مظالم العباد الا ما كان فيها منهم علي اصرار او ظلم المؤمنين فيقول للسيئات كوني حسنات ، يعني محبت ما اهل بيت گناهان را كفاره ميكند [ص 1262] و حسنات را مضاعف ميسازد و بدرستي كه خداوند تعالي هر مظلمه را كه بر ذمه دوستان اهل بيت من است متحمل ميشود مگر آنچه باصرار كرده باشند يا بر مؤمنين ظلم كرده باشند پس به سيئات ميفرمايد حسنه شويد ، و شكي نيست كه حب محمد و آلمحمد عليهم السلام كفاره ذنوب عظام ميشود چيزي كه هست اين است كه از ارتكاب مآثم و ادمان بر كبائر خوف اين هست كه قدم انسان بلغزد و از محبت آلمحمد عليهم السلام خارج شود اگر چه در دم مردن باشد بالجمله هر گاه مؤمن در حال معصيت و بعد از معصيت بگناه و تقصير خود در جنب مولاي خود معترف باشد و از رحمت خدا مأيوس نباشد و بمعصيت خود افتخار نكند و بر آن اصرار ننمايد اميد خير از برايش هست الا اينكه خداوند عالم چنين حكم فرموده است كه ظلم هيچ ظالمي از او تجاوز نكند و بي مكافات نماند و از اين جهت ائمه اطهار صلوات الله عليهم امر بطاعات و ترك معاصي فرمودهاند كه در اين سفر دور بر شيعيان ايشان بخصوص در برزخ سخت نباشد اگر چه عاقبت ايشان نجات است الا آنكه جميع لذتها و شهوتهاي نفوس در اين دار فاني به يك روز عذاب الهي نميارزد نعوذ بوجه الله الكريم من سخطه و بدان كه شيعه بر چند قسمند بعضي خصيصند و بعضي خاص و بعضي مشايع در بعض احوال و موافق در كل اقوال و بر حسب محبت و معرفت درجات ايشان مختلف است پس اخص خصيصان شيعه حضرت نوح و ابرهيم و موسي و عيسي صلوات الله عليهمند [ص 1263] و بعد از ايشان انبياء و اوصياء و بعد از آن خواص و بعد از آن تابع و بعد از آن محب ، خداوند عالم ميفرمايد و ان من شيعته لابرهيم يعني بدرستي كه از شيعيان او است هراينه ابرهيم در ظاهر ضمير بحضرت نوح (ع) برميگردد و در باطن بحضرت امير عليه السلام پس انبياء عليهم السلام خصيصان شيعهاند باختلاف مراتب خود و اما خواص شيعه كسانيند كه در جميع حالات اوامر مولاي خود را متابعت ميكنند و از نواهي او اجتناب ميكنند و بجميع فضايل او ايمان دارند و اين جماعت از گوگرد سرخ كمترند حضرت امير عليه السلام درباره جمعي كه ادعا كردند كه از شيعيان يعني از خواص هستند فرمود ما لي لااري منهم سيما الشيعة قيل و ما سيما الشيعة يا اميرالمؤمنين (ع) قال خمص البطون من الطوي يبس الشفاه من الظما عمش العيون من البكا فرمود چون است كه سيماي شيعه را بر ايشان نميبينم عرض كردند يا اميرالمؤمنين سيماي شيعه چيست فرمود از گرسنگي شكمهاي ايشان به پشتها چسپيده و از تشنگي لبهاي ايشان خشكيده و از شدت گريه چشمهاي ايشان . . . ● و اما باقي شيعه محب و تابعند و نه هر كس دوست ايشان شود شيعه و مشايع ميشود چنانكه حضرت صادق عليه السلام فرمود ليس كل من قال بولايتنا مؤمنا و لكن خلقوا انسا للمؤمنين نه هر كس كه قائل بولايت ما شد مؤمن است و لكن انس از براي مؤمنان قرار داده شدهاند و مراد مؤمن خالص است و روايت شده است كه جمعي در زمان وليعهدي حضرت رضا عليه السلام اذن [ص 1264] خواستند كه خدمت آن حضرت مشرف شوند و گفتند ما از شيعيان علي عليه السلام هستيم و مدت دو ماه ايشان را اذن دخول نداد مكرر ميآمدند و از شرفيابي ممنوع ميشدند تا شصت مرتبه پس از آن ايشان را اذن دخول داد و جواب سلام ايشان را باز نداد و اذن جلوس بايشان نيز نداد و ايشان عتاب و تأنيب فرمود تا آنكه فرمود ويحكم شيعه علي عليه السلام حسن و حسين و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و محمد بن ابيبكرند كه مخالفت هيچ يك از اوامر آن حضرت را نكردند تا آخر حديث ، پس حضرت رضا صلوات الله عليه ايشان را محض تأديب دور كرد و بار نداد چون ادعا كردند كه از شيعه خاص حضرت امير عليه السلامند و خود را در مقامي گذاردند كه اهل آن نبودند پس حضرت بيان فرمود كه شيعه مشتق از مشايعت است و معني مشايعت متابعت كردن در جميع اقوال و افعال است پس اگر كسي مرتكب زنا يا لواط يا شرب مسكر شود يا معصيت ديگر صغيره يا كبيره از او سر زند در آن حالت از زمره شيعيان اعداء علي عليه السلام است نه از شيعه علي (ع) و از اين جهت وارد شده است كه لايزني الزاني حين يزني و هو مؤمن يعني زنا نميكند زاني در آن وقتي كه زنا ميكند و حال آنكه مؤمن باشد بلكه روح الايمان از او سلب ميشود و چون توبه كند باز باو برميگردد و بيان وجه تسميه و اشتقاق شيعه را آنجا فرمود كه فرمود شيعه كسانيند كه مخالفت هيچ يك از اوامر آن حضرت را نكردهاند و اما اينكه حسن و حسين عليهما السلام را جزو شيعه شمرد و شريك ايشان قرار داد محض بيان اين است كه جميع خلق غير از رسول خدا (ص) تابع و مأمومند از براي [ص 1265] حضرت امير عليه السلام و از جمله ايشانند حسنين عليهما السلام كه سيد جوانان اهل بهشتند بعد از جد و پدر بزرگوار خود و همچنين است حكم نه امام از اولاد حسين عليه الصلوة و السلام زيرا كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام امير ايشان است كه بعلوم خود ايشان را ميره ميدهد و بعد از ايشان مقام خصيصين است و ايشان پيغمبرانند و بعد از آن مقام خواص است مثل حضرت سلمان و ابوذر و نظراي ايشان و آنچه من ميفهمم حضرت سلمان عليه السلام نيز در رتبه خصيصين است و بعد از آن مرتبه تابعين است و ايشان هم اگر چه از جمله شيعه هستند الا اينكه ايشان كساني كه خداوند عالم قصد فرموده است نيستند و مراتب ايمان ايشان بقدر معرفت ايشان است بحق امامشان و باندازه اخلاص ايشان است در عمل و بعد از آن مرتبه دوستان و محبان است و ايشان اگر چه معرفت ديگران را ندارند و لكن ناجي هستند چنانكه در كتاب خرائج روايت شده است در حديث طويلي از كامل بن ابرهيم مدايني از حضرت حجت عليه السلام كه از جمله آن اين است كه ميگويد قال قائل لي يا كامل بن ابرهيم فاقشعررت من ذلك فالهمت ان قلت لبيك يا سيدي فقال جئت الي ولي الله تسئله هل يدخل الجنة الا من عرف معرفتك و قال بموالاتك قلت اي والله قال اذن والله قل داخلها والله ليدخلنها قوم يقال لهم الحقية قلت و من هم قال قوم من حبهم لعلي بن ابيطالب عليه السلام يحلفون به و لايدرون ما حقه و فضله ، ميگويد گوينده مرا آواز كرد كه اي كامل بن ابرهيم پس بدنم از اين صدا بهم لرزيد و ملهم شدم كه عرض كنم [ص 1266] لبيك يا سيدي فرمود نزد ولي خدا آمدهاي كه از او سؤال كني آيا داخل ميشود بهشت را غير از كسي كه باندازه تو معرفت و محبت داشته باشد عرض كردم اي والله فرمود اگر چنين باشد بسيار كم داخل بهشت ميشوند بخدا قسم قومي داخل بهشت ميشوند كه ايشان را حقيه ميگويند عرض كردم ايشان كيستند فرمود از محبتي كه بحضرت امير عليه السلام دارند قسم بحق او ميخورند و نميدانند كه فضل او و حق او چيست و اما اهل كبائر در مال و عيال و نفوس خود مبتلي به بلايا ميشوند تا گناه ايشان پاك شود و اگر گناهي باقي بماند كه محنتهاي دنيا كفاره آن نشده باشد در جان دادن بر او سخت گرفته ميشود و اگر باز چيزي باقي ماند بعذاب قبر پاك ميشود و اگر گناهي بماند كه هيچ يك از اين عذابها كفاره آن نشود شفاعت آلمحمد (ع) از عقب آن ميرسد چنانكه فرات بن احنف روايت كرده است ميگويد در خدمت حضرت صادق عليه السلام بودم كه مردي از اين ملاعين داخل شد و گفت بخدا قسم خاطر او را از مذمت شيعيانش مكدر ميكنم پس گفت يا اباعبدالله نزد من بيا حضرت اعتنا باو نفرمود دوباره اين كلام را گفت و حضرت اعتنا نفرمود بار سيم عرض كرد حضرت فرمود اينك من حاضرم بگو و هرگز خيري نخواهي گفت پس عرض كرد شيعيان تو نبيذ ميخورند فرمود شرب نبيذ عيبي ندارد پدرم از جابر بن عبدالله براي من روايت فرمود كه اصحاب حضرت رسول نبيذ ميخوردند عرض كرد مقصودم اين نبيذ نيست مسكر ميخورند فرمود شيعيان ما پاك و پاكيزهترند از اينكه . . . ● از شيطان در امعاء ايشان جاري شود و اگر مخذول اين كار را نسبت بايشان بكند مييابند پروردگاري مهربان و پيغمبري [ص 1267] عطوف كه از براي ايشان استغفار ميكند و وليي در نزد حوض كوثر مهربان و ولوف و تو و اصحاب تو در آتش مقيم خواهيد بود راوي گويد پس آن مرد لاجواب شد و سكوت كرد آنگاه عرض كرد مقصودم مسكر نبود خمر ميخورند حضرت فرمود خدا زبان تو را بگيرد چون است كه امروز دايم ما را درباره شيعيان ما اذيت ميكني پدر بزرگوارم مرا خبر داده است از حضرت علي بن الحسين از پدر بزرگوارش از علي بن ابيطالب عليهم السلام از رسول خدا صلوات الله عليه از خداوند عز و جل كه فرمود يا محمد بدرستي كه من حرام كردهام فردوس را بر جميع پيغمبران تا تو و علي و شيعه شما داخل آن شوند مگر آن كس كه مرتكب كبيره شده باشد از ايشان كه من او را در مالش مبتلا ميكنم يا بخوفي از جانب سلطان او را مبتلا ميكنم تا اينكه او را با روح و ريحان تلقي فرمايم در حالتي كه غضبناك بر او نيستم پس اين ميشود جزاي آنچه از او سرزده است يا اصحاب تو هيچ از اين چيزها دارند حال ميخواهي ملامت كن ميخواهي ترك كن و از اينكه فرمود من بهشت را بر جميع پيغمبران حرام كردم تا آخر فرمايش لازم نميآيد كه شيعه افضل از انبياء باشد چنانكه جهال توهم ميكنند زيرا كه تقدم صوري باعث افضليت نميشود اگر چه دلالت بر اعتنا داشتن دارد ولي از اعتنا داشتن به چيزي لازم نميآيد كه شرافت بر غير داشته باشد زيرا كه گاه باشد كه آن اعتنا سبب خارجي داشته باشد كه عارض معتني به شده است از جهت ديگري غير از [ص 1268] شرافت چنانكه در اين مقام امر باين منوال است كه مؤمنين امت از جهت متابعت حضرت رسول (ص) و اهل بيت آن حضرت بر ساير خلق در دخول جنت سبقت ميگيرند و شكي نيست كه هر گاه رئيسي نزد سلطان مقرب باشد او را با اتباعش قبل از آنكه نظائر او را بار دهند به پيشگاه حضور ميبرند و در حكمت لايق نيست كه رئيس را بدون اتباعش بمعرض حضور درآورند زيرا كه شأن او درست ظاهر نميشود و از اين جهت است كه فرمود تناكح و تناسل كنيد كه من با امم ماضيه و قرون سالفه در روز قيامت بشما مباهات ميكنم اگر چه بسقط جنين باشد با آنكه نظراء و امثال آن رئيس نزد پادشاه از اتباع او مقربترند و جهت ديگر آنكه چون ساير امم در نزول باين نشأه مقدم بودهاند و اين امت در آخر دوره واقع شدهاند واجب ميشود در حكم استداره كه چون دوره بآخر رسد ايشان بمبدء دائره نزديكتر باشند و از اين جهت است كه قبل از امتهاي ديگر قيامت بر ايشان برپا ميشود و مؤمنين ايشان پيش از مؤمنين امتهاي سالفه محشور در دار كرامت ميشوند و منافقين ايشان پيش از منافقين ساير امم محشور در جهنم ميشوند فافهم و از اين جمله است حديثي كه در كتاب التمحيص روايت كرده ميگويد و عن اميرالمؤمنين عليه السلام قال ما من شيعتنا احد يقارف امرا نهيناه عنه فيموت حتي يبتليه ببلية يمحص الله بها ذنوبه اما في مال و ولد و اما في نفسه حتي يلقي الله محبنا و ما له ذنب و انه ليبقي عليه شيء من ذنوبه [ص 1269] فيشدد عليه عند موته فيمحص ذنوبه ، از حضرت امير عليه السلام مروي است كه فرمود احدي از شيعيان ما نيست كه مرتكب يكي از مناهي ما شده باشد و بميرد تا آنكه خداوند تعالي او را مبتلي ميفرمايد به بلية كه گناهانش را بواسطه آن پاك ميكند يا در مالش يا در اولادش يا در خودش تا آنكه ملاقات كند خدا را دوست ما در حالتي كه بي گناه است و بسا باشد كه چيزي از گناهان او باقي بماند پس در وقت مردن بر او سخت گرفته ميشود و گناهان او پاك ميشود و نيز از كتاب مزبور است از عمرسابري روايت ميكند كه گفت بحضرت ابيعبدالله عليه السلام عرض كردم من ميبينم بعضي از اصحاب خودمان را كه مرتكب گناهان موبقه ميشوند فرمود اي عمر بر دوستان خدا تشنيع مزن بدرستي كه دوست ما گاه است كه مرتكب شود گناهاني چند را كه بواسطه آنها مستحق عذاب شود از خدا پس خدا او را در بدنش مبتلا ميكند به بيماري تا گناهان او را پاك كند و اگر در بدن او را عافيت دهد در مالش او را مبتلي ميكند و اگر در مالش معاف دارد در اولادش او را مبتلي ميكند و اگر در اولاد نيز معاف ماند در اهلش او را مبتلي ميكند به همسايه بدي او را مبتلا ميكند كه اذيت كند او را و اگر از جميع بوائق روزگار او را معاف دارد جان دادن را بر او سخت ميكند تا اينكه ملاقات كند خدا را آن وقتي كه ملاقات ميكند و حال اينكه از او راضي است و از اين جمله است حديثي كه از حضرت صادق عليه السلام روايت شده است كه مردي بآن حضرت عرض كرد [ص 1270] بعضي از شيعيان تو مرتكب محارم ميشوند و گناهان كبيره ميكنند فرمود شايد توبه ميكند و گناهان خود را تدارك مينمايد عرض كرد گاه ميشود كه از دنيا بي توبه بيرون ميروند فرمود خداوند عالم گناهانش را بامراض و تلف شدن مال و اولاد و امثال آن كفاره ميكند عرض كرد گاه است كه مبتلي باينها هم نميشود فرمود خداوند عالم كفاره ميكند آنها را به سلطان جوري كه ستم بر ايشان كند و اين كفاره ذنوب ايشان ميشود عرض كرد گاه است اين هم نشود فرمود ميشود كه بزن بد كفاره شود و اين از همه بر ايشان سختتر است عرض كرد گاه است اين هم نميشود پس حضرت غضب فرمود و فرمود شفاعت ما بر رغم انف تو بايشان ميرسد و از اين جمله است آنچه در باب فضل شيعيان علي عليه السلام و مخصوص بودن ايشان بطيب ولادت وارد شده است كه جابر بن عبدالله انصاري روايت كرده ميگويد رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود بعلي عليه السلام الاابشرك الاامنحك قال بلي يا رسول الله قال اني خلقت انا و انت من طينة واحدة ففضلت منها فضلة فخلق منها شيعتنا فاذا كان يوم القيمة دعي الناس بامهاتهم الا شيعتك فانهم يدعون باسماء آباءهم لطيب مولدهم ، فرمود آيا تو را بشارتي نگويم عطائي عطا نكنم عرض كرد چرا يا رسول الله فرمود همانا من و تو از يك طينت خلقت شدهايم پس از آن طينت قدري زياد آمد و شيعيان ما از آن خلقت شدند پس چون روز قيامت شود جميع مردم بنام مادر خوانده ميشوند غير از شيعه تو كه باسم پدر خوانده ميشوند [ص 1271] از جهت پاكي ولادتشان و ابنعباس نيز مثل اين را روايت كرده است و از اين جمله است آنچه از حضرت صادق عليه السلام روايت شده است كه فرمود نفس المهموم لظلمنا تسبيح و همه لنا عبادة و كتمان سرنا عنده جهاد في سبيل الله ، نفس كشيدن آن كسي كه مهموم است از براي مظلوميت ما تسبيح است و اندوهي كه از براي ما دارد عبادت است و پنهان كردن او سر ما را در نزد خود جهاد في سبيل الله است آنگاه حضرت صادق عليه السلام فرمودند واجب است اين حديث را بآب طلا بنويسند ، و از اين جمله است اخبار ديگر كه در فضل شيعه بخصوص كساني كه در زمان غيبتند و بر اذيت اعداء صابر و بر دين خدا و رسول و اولياء او ثابتند وارد شده است پس از حضرت باقر عليه السلام مروي است كه فرمودند يأتي علي الناس زمان يغيب عنهم امامهم فطوبي للثابتين علي امرنا في ذلك الزمان ان ادني مايكون لهم من الثواب ان يناديهم الباري جل جلاله فيقول عبادي و امائي آمنتم بسري و صدقتم بغيبي فابشروا بحسن الثواب مني انتم عبادي و امائي حقا منكم اتقبل و عنكم اعفو و لكم اغفر و بكم اسقي عبادي الغيث و ادفع عنهم البلاء لولاكم لانزلت عليهم عذابي ، زماني ميآيد بر مردم كه امام ايشان از ايشان غايب ميشود پس خوشا بحال كساني كه در آن زمان بر امر ما ثابت باشند كمتر ثوابي كه از براي ايشان است اين است كه حضرت باري جل جلاله ايشان را ندا ميكند ميفرمايد اي بندگان و كنيزان من ايمان آورديد بسر من و تصديق كرديد بغيب من پس [ص 1272] بشارت باد شما را بحسن ثواب از من شمائيد بندگان و كنيزان من حقا از شما قبول ميكنم و از شما عفو ميكنم و شما را ميآمرزم و بواسطه شما باران به بندگان خود ميدهم و بلا از ايشان ميگردانم اگر نبوديد شما هراينه عذاب خود را بر ايشان نازل ميكردم قال جابر بن يزيد الجعفي فقلت يا بن رسول الله فما افضل ما يستعمله المؤمن في ذلك الزمان قال حفظ اللسان و لزوم البيت ، جابر بن يزيد جعفي ميفرمايد پس عرض كردم يا بن رسول الله در آن زمان مؤمن چكار بكند بهتر است فرمود زبان خود را نگاه دارد و ملازم خانه خود باشد و از حضرت امام حسن عسكري عليه السلام مروي است در خبر علي بن عاصم كوفي اعمي وقتي كه مشرف شد خدمت آن حضرت تا اينكه ميگويد عرض كردم يا سيدي من عاجزم از اينكه شما را بدست خود نصرت كنم و كاري جز دوستي شما و بيزاري جستن از دشمنان شما و لعنت فرستادن بر ايشان در خلوات خود از دستم برنميآيد پس چگونه است حال من اي آقاي من فرمود پدر بزرگوارم حديث فرمود مرا از جد بزرگوارش از رسول خدا صلي الله عليه و آله كه فرمود هر كس از نصرت ما اهل بيت ضعف داشته باشد و در خلوات خود دشمنان ما را لعنت كند خداوند عالم صداي او را بجميع ملئكه ميرساند پس هر وقت يكي از شما دشمنان ما را لعنت كنند ملئكه او را مساعدت ميكنند و لعنت ميكنند كسي را كه لعنت نميكند ايشان را و چون صداي او بملئكه رسد از براي او استغفار ميكنند و ثنا ميگويند بر او [ص 1273] و ميگويند خدايا درود بفرست بر روح اين بنده خود كه در نصرت اولياء تو بذل جهد كرد و اگر بيشتر از اين هم ميتوانست ميكرد و اين وقت از جانب عرش ندا ميرسد ميفرمايد اي ملئكه من بتحقيق مستجاب كردم دعاي شما را در حق بنده خود و نداي شما را شنيدم و بر روح او با ارواح ابرار درود فرستادم و او را از مصطفين اخيار قرار دادم و در بعضي اخبار از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله مروي است كه فرمود داخل بهشت ميشوند هفتادهزار نفر بدون حساب و بدون اينكه عذابي بايشان برسد آنگاه ملتفت حضرت امير عليه السلام شد و فرمود ايشان شيعيان تواند و توئي امام ايشان ، و اين فصل را ختم ميكنم بذكر حديثي كه از حضرت امام حسن عسكري عليه السلام وارد شده است در تفسير قول خداي تعالي و اذ اخذنا ميثاقكم لاتسفكون دماءكم و لاتخرجون انفسكم من دياركم ثم اقررتم و انتم تشهدون ثم انتم هؤلاء تقتلون انفسكم و تخرجون فريقا منكم من ديارهم تظاهرون عليهم بالاثم و العدوان تا آخر آيه فرمود پدر بزرگوارم فرمود براي من از پدران بزرگوارش از رسول خدا صلي الله عليه و آله كه چون نازل شد اين آيه در مذمت يهود كه عهد خدا را شكستند و از امر خدا سرپيچي كردند و رسول خدا را تكذيب كردند و پيغمبران خدا را بقتل رسانيدند پس حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود اي اصحاب من ميخواهيد خبر دهم شما را باشباه و نظاير ايشان از يهود امت خود عرض كردند بفرمائيد يا رسول الله فرمود [ص 1274] قومي هستند از امت من كه خود را از امت من و اهل ملت من ميپندارند و بهترين ذريه و اطائب عترت و سلاله من و ذريه دختر مرا بقتل ميرسانند و شريعت مرا تبديل ميدهند و سنت مرا ترك ميكنند و دو فرزند من حسن و حسين را بقتل ميرسانند چنانكه اسلاف اين جماعت از يهود حضرت زكريا و يحيي را بقتل رسانيدند آگاه باشيد بدرستي كه خدا لعنت ميكند ايشان را چنانكه از پيش لعنت كرد ايشان را و بر بقاياي ذراري ايشان ميفرستد امامي هادي از اولاد حسين عليه السلام پس ايشان را از اول تا آخر قتل ميكند و خون جد خود حسين عليه السلام را ميگيرد و در آخرت از براي ايشان اشد عذابها است و بد بازگشتي است آگاه باشيد خدا لعنت كند قتله حسين و دوستان و ياران ايشان را و شك كنندگان در لعن ايشان را بدون تقيه آگاه باشيد و رحمت بفرستد خدا بر گريه كنندگان بر حسين عليه السلام و برپا دارندگان عزاي او آگاه باشيد و رحمت بفرستد خدا بر هر كس كه گريه كند بر حسين از رحمت و شفقت بر او آگاه باشيد و رحمت بفرستد خدا بر لعنت كنندگان بر دشمنان ايشان و كساني كه پر هستند از غيظ و غضب بر ايشان آگاه باشيد بدرستي كه كساني كه راضي بقتل حسين عليه السلام هستند در قتل او شريكند آگاه باشيد قتله حسين عليه السلام و اعوان و اشياع ايشان و اقتدا كنندگان بايشان و انصار ايشان از دين خدا بيزار و بيگانهاند و بر ايشان است لعنت خدا و ملئكه و مردم جميعا آگاه باشيد و بدرستي كه خدا امر ميفرمايد ملئكه [ص 1275] مقرب را كه اشكهاي گريه كنندگان بر مصيبت حسين عليه السلام را بگيرند پس اشكهاي ايشان را جمع ميكنند و نزد خزنه بهشت ميبرند و با آب حيوان ممزوج ميكنند پس شيريني و خوشبوئي و طعم آن هزار برابر ميشود و ميگيرند ملئكه مقرب اشكهاي اشخاصي را كه در قتل حسين عليه السلام و مصيبت آن حضرت خوشحال و خندانند و آنها را در هاويه مياندازند و با حميم و صديد و غساق و غسلين جهنم ممزوج ميكنند و شدت حرارت و الم عذاب آن هزار برابر ميشود و خداوند عذاب اهل جهنم را از دشمنان آلمحمد (ص) كه در عذاب آن معذبند در روز قيامت باين واسطه سخت ميكنند فرمود پس ثوبان غلام حضرت رسول صلي الله عليه و آله برخاست و عرض كرد پدر و مادرم فداي تو باد يا رسول الله بفرمائيد قيام قيامت در چه وقت است رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود چه مهيا كردهاي از براي آن ثوبان عرض كرد عمل بسياري از براي آن مهيا نكردهام الا اينكه من خدا و رسول و اهل بيت رسول صلوات الله عليهم را دوست ميدارم رسول خدا (ص) فرمود محبت تو بايشان به چه اندازه رسيده است عرض كرد قسم بآن كسي كه تو را بحق پيغمبر فرستاد از محبت شما چيزي بدل دارم كه اگر مرا با شمشيرها قطعه قطعه كنند و با ارهها پاره پاره نمايند و با مقراضها ريزه ريزه كنند و به آتشها بسوزانند و با آسياي سنگ نرم كنند بر من آسانتر است و دوستتر ميدارم از اينكه در دل خود از براي تو يا يكي از اهل بيت تو و عترت ايشان غل و غشي [ص 1276] يا بغضي ببينم يا رسول الله و اين است كه من دارم از دوستي تو و دوستي دوستان تو و دشمني دشمنان تو و دشمنان اهل بيت تو پس اگر اين عمل از من قبول شود نيكبخت و سعادتمند شدهام و اگر عمل ديگر از من ميخواهي عملي غير از اين براي خود سراغ ندارم كه بر آن اعتماد كنم و در روز قيامت اعتنا بآن داشته باشم پس حضرت رسول صلي الله عليه و آله فرمود بشارت باد تو را اي ثوبان كه در روز قيامت مرد با هر كس كه دوست ميدارد محشور ميشود و بدان اي ثوبان كه اگر آنقدر گناه بر تو باشد كه مابين زمين و آسمان را پر كند زايل ميشود از تو بواسطه اين ولايت زودتر از آنكه سايه از سنگ صاف مستوي زايل شود وقتي كه آفتاب بر آن طلوع كند و زودتر از آنكه آفتاب از آن سنگ زايل شود چون بزوال رسد ، و اگر در فضل دوستان اهل بيت و نجات ايشان غير از همين حديث وارد نشده باشد ايشان را كفايت ميكند پس كسي كه بنياميه را از اهل اسلام ميداند و ايشان را براي خود بامامت ميپسندد و از دشمنان ايشان برائت ميجويد چگونه ميتواند ادعاي اين كند كه از شيعيان علي عليه السلام است هيهات هيهات تلك امانيهم آرزوهائي است كه دارند قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين اگر راست ميگوئيد برهان خود را بياوريد بلي . . . ● و خبرها از ايشان پوشيده ماند و برگشتند با غضبي از نزد خدا و متابعت كردند كساني را كه . . . ● و قدم ايشان لغزش يافت و گرفتند دين خود را از كساني كه [ص 1277] احداث بدعتها كردند و آنها را سنت نهادند و متابعت كردند و ترك كردند كساني را كه دين خود را از رسول خدا (ص) از جبرئيل از خداوند جليل گرفتهاند چنانكه شيخ مفيد (ره) در ارشاد روايت كرده ميگويد سئل الباقر عليه السلام عن الحديث ترسله و تسنده فقال اذا حدثت بالحديث فلماسنده فسندي فيه ابي زينالعابدين عن ابيه الحسين الشهيد عن ابيه علي بن ابيطالب اميرالمؤمنين عليه السلام عن رسول الله (ص) عن جبرئيل عن الله عز و جل از حضرت باقر عليه السلام سؤال كردند كه چون است بعضي اخبار را مسندا و بعضي را مرسلا روايت ميفرمائي فرمود هر گاه حديثي بگويم و سند آن را ذكر نكنم پس سند من در آن پدر بزرگوارم زينالعابدين است از پدر بزرگوارش حسين شهيد از پدر بزرگوارش علي بن ابيطالب عليه السلام از رسول خدا (ص) از جبرئيل از خداوند عز و جل مراد اين است كه آن حضرت از خود تقولي نميفرمايد و برأي و ظن و تخمين نميگويد بلكه امري است از جانب خدا كه در كتاب مسطور بر پيغمبر خود نازل فرموده و ايشان از او اخذ كردهاند چنانكه او از خدا اخذ فرموده و چه خوب گفتهاند در اين مقام ، شعر :
اذا شئت ان تختر لنفسك مذهبا ينجيك يوم الحشر من لهب النار
فدع عنك قول الشافعي و مالك و حنبل و المروي عن كعب الاحبار
و وال اناسا قولهم و حديثهم روي جدنا عن جبرئيل عن الباري
ولاية اهل البيت فرض علي الوري و من لميؤد الفرض عذب بالنار [ص 1278]
ميگويد هر گاه خواسته باشي از براي خود مذهبي اختيار بكني كه در روز حشر از لهب آتش تو را نجات دهد پس قول شافعي و مالك و حنبلي و روايت كعب الاحبار را كنار بگذار و دوستي با مردماني بكن كه قول و حديث ايشان اين است كه جد ما روايت كرد از جبرئيل از حضرت باري ولايت اهل بيت فريضه است بر خلايق و هر كس فريضه را ادا نكند بآتش معذب ميشود و چه خوب گفته شده است بر زبان يكي از اهل ذمه :
علي اميرالمؤمنين صريمة و ما لسواه في الخلافة مطمع
له النسب الاعلي و اسلامه الذي تقدم فيه و الفضايل اجمع
فلو كنت اهوي ملة غير ملتي لماكنت الا مسلما اتشيع
ميگويد علي عليه السلام اميرالمؤمنين بطور جد و حقيقت و احدي را سواي او طمعي در خلافت نيست از براي او است نسب اعلي و اسلامي كه بر ديگران در آن مقدم شد و جميع فضايل پس اگر من بملتي غير از ملت خود مايل ميشدم غير از اسلام و تشيع مذهبي اختيار نميكردم و من ميگويم الحمد لله الذي هدانا لهذا و ماكنا لنهتدي لو لا ان هدانا الله لقد جاءت رسل ربنا بالحق اللهم ثبت قلوبنا علي ولاية محمد و آله الاكرمين الي يوم الدين .
در ذكر بدعتهاي كساني كه بر حضرت اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام تقدم جستند و ذكر بعضي از مثالب ايشان .
پس اعظم بدعتهاي ايشان بدعت ابوبكر بود كه خود را در مقام كسي كه [ص 1279] خدا و رسول نصب كرده بودند واداشت و مخالفت كرد نص خداوند عالم را كه در كتاب عزيز خود نص بر ولايت حضرت امير عليه السلام فرموده كه ميفرمايد انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون و همچنين نصوص عديده رسول خدا (ص) را كه در مقامات بسيار بر آن حضرت فرموده بود چنانكه سابقا مذكور شد مخالفت كرد پس بر وصي رسول خدا (ص) مقدم شد و امري را كه حق او نبود ادعا كرد چنانكه حضرت زهرا صلوات الله عليها در مخاصمه خود با او در امر فدك ميفرمايد فوسمتم غير ابلكم و وردتم غير شربكم هذا و العهد قريب و الكلم رحيب و الجرح لمايندمل و الرسول لمايقبر ابتدارا زعمتم خوف الفتنة الا في الفتنة سقطوا و ان جهنم لمحيطة بالكافرين ، ميفرمايد پس داغ نهاديد غير شتر خود را و وارد شديد بر غير آبشخور خود با آنكه از عهد رسول خدا (ص) هنوز چيزي نگذشته و دهان زخم مصيبت ما باز و جراحت سينه ما هنوز مندمل نگشته بود و رسول خدا را بخاك نسپرده بودند مبادرت كرديد و بزعم خود از خوف فتنه چنين كرديد آگاه باشيد كه در عين فتنه واقع شدند و بدرستي كه جهنم گرد كافران را احاطه كرده است ، و اين بدعت بود اصل هر فتنه و اس هر ضلالتي و اين بزرگترين مطاعن ابوبكر است زيرا كه خود را بر مسلمانان امير ساخت بدون امر خدا و بدون نص رسول و بدون مشورت و رضاي مسلمين و اشخاصي كه بر او جمع شدند گروهي از منافقان بودند كه از بغض [ص 1280] و حسدي كه با آلمحمد صلوات الله عليهم داشتند قبل از آنكه بنيهاشم از دفن رسول خدا (ص) فارغ شوند پيشدستي كرده اين بدعت شنيع را احداث كردند چنانكه از اخبار فريقين معلوم است دليل بر اين مطلب روايتي كه ابن عبد ربه در مجلد چهارم از كتاب العقد ذكر كرده در حديثي ميگويد و قال عبدالله بن العباس ماشيت عمر بن الخطاب يوما فقال لي يا بن عباس ما منع قومكم عنكم و انتم اهل البيت خاصة قلت لاادري قال لكني ادري انكم فضلتموهم بالنبوة فقالوا ان فضلونا بالخلافة مع النبوة لميبقوا شيئا و ان افضل المنصبين بايديكم بل لااخالها الا مجتمعة فيكم و ان تركت علي رغم انف قريش يعني ابنعباس گفت روزي با عمر بن الخطاب راه ميرفتم پس گفت يا بن عباس هيچ ميداني كه چه چيز مانع شد قوم شما را از قبول خلافت شما با آنكه اهل بيت پيغمبر شمائيد لاغير گفتم نميدانم گفت لكن من ميدانم ديدند شما بواسطه نبوت بر ايشان فضيلت يافتيد گفتند اگر فضل خلافت هم با ايشان باشد ديگر هيچ فضلي براي ما باقي نميماند و الآن بهترين اين دو منصب كه نبوت است در دست شما است بلكه الآن هم اگر چه نبوت متروك شده است گمان ندارم كه آداب و صفاتش در جائي جمع باشد مگر در شما بر رغم انف قريش پس اين صريح كلام ابنخطاب است كه او و صاحبش و اتباع ايشان را چيزي باعث نشد بر اينكه بنيهاشم را از حقشان منع كردند سواي حسد و از اين باب است آنچه ابوهلال عسكري در كتاب الاوائل در سبب عداوت مردم با اميرالمؤمنين (ع) ذكر كرده [ص 1281] و او از عامه است در مدح ابوالهيثم بن التيهان ميگويد انه اول من ضرب علي يد رسول الله (ص) في ابتداء امر نبوته ثم قال يا علي اما حسد قريش اياك فعلي وجهين اما خيارهم فتمنوا ان يكونوا مثلك منافسة في الملأ الاعلي و ارتفاعا في الدرجة و اما شرارهم فحسدوك حسدا اثقل القلوب و احبط الاعمال و ذلك انهم رأوا عليك نعمة قدمها اليك الحظ و اخرهم عنها الحرمان فلميرضوا ان يلحقوا حتي طلبوا ان يسبقوك فبعدت عليهم والله العناية و اسقط المضمار فلما تقدمتهم بالسبق و عجزوا عن الخلف بلغوا منك مارأيت و كنت والله احق قريش نصرت نبيهم حيا و قضيت عنه الحقوق ميتا والله ما بغيهم الا علي انفسهم و لانكثوا الا بيعة الله يد الله فوق ايديهم فيها و نحن معاشر الانصار ايدينا و السنتنا علي من عاب ، در مدح ابوالهيثم ميگويد كه او اول كسي بود كه دست بيعت بر دست رسول خدا (ص) زد آنگاه مكالمات ابوالهيثم را با حضرت امير عليه السلام ذكر ميكند كه عرض كرد يا علي اما اينكه قريش بر تو حسد بردهاند بر دو وجه است اما نيكان و اخيار ايشان آرزو كردند كه مثل تو باشند از باب منافست در مقامات ملأ اعلي و ارتفاع درجات عالم بالا و اما اشرار ايشان حسدي بر تو بردند كه دلها را سنگين كرد و اعمال را باطل ساخت چون كه بر تو نعمتي ديدند كه حظ تو بسوي تو آورده و حرمان ايشان آن را از ايشان دور كرده است و راضي باين نشدند كه تابع تو باشند تا آنكه هوس تقدم جستن بر تو كردند پس بخدا قسم كه راه عنايت پروردگار [ص 1282] بر ايشان دور نمود و از مضمار ساقط شدند پس چون مقدم شدي بر ايشان به سبقت و عاجز شدند از يافتن مقام تو كردند با تو آنچه مشاهده فرمودي و تو بودي بخدا قسم سزاوارترين قريش بخلافت نصرت كردي پيغمبر ايشان را تا زنده بود و حقوق را از او ادا كردي چون رحلت يافت بخدا قسم كه سركشي ايشان جز بر خودشان نيست و نكث نكردند مگر بيعت خدا را دست خدا بالاي دستهاي ايشان بود در آن بيعت و ما معاشر انصار دستها و زبانهايمان بر دفع كسي است كه عيبجوئي كند پس حسد بردن قريش بر اهل بيت پيغمبر (ص) مشهورتر از آن است كه مذكور شود حتي آنكه زمخشري در ربيع الابرار ميگويد و كان يقال اربعة لميكونوا و محال ان يكونوا زبيري سخي و مخزومي متواضع و شامي صحيح النسب و قرشي يحب آلمحمد (ص) يعني در مثل معروف بوده است كه چهار چيز است كه نشده و نخواهد شد زبيري باسخاوت و مخزومي متواضع و شامي صحيح النسب و قرشي كه آلمحمد (ص) را دوست دارد و چه خوب ميگويد در مدح حضرت امير عليه السلام :