ان عليا و جعفرا ثقتي عند ملم الزمان و الكرب
والله لااخذل النبي و لا يخذله من بني ذو حسب
لاتخذلا و انصرا ابن عمكما اخي لامي من بينهم و ابي
يعني همانا علي و جعفر محل وثوق و اعتماد منند در شدايد و محن زمان بخدا قسم من ترك نصرت پيغمبر (ص) نميكنم و هر كس از اولاد من كه حسبي دارند ترك نصرت او نميكنند خذلان مكنيد و ياري كنيد فرزند عم خود را كه از ميانه ايشان برادر پدري و مادري من بود و نظير اين سخن فرمايشي است كه با علي عليه السلام فرمود كه چون ديد با پيغمبر (ص) نماز ميكند فرمود اين چيست اي فرزندك من فرمود ديني است كه پسرعم من مرا بآن دعوت كرده پس فرمود اتبعه فانه لايدعوك الا الي خير متابعت كن او را كه او دعوت نميكند تو را مگر بسوي خير پس بصدق پيغمبر (ص) اعتراف نمود و همين است حقيقت ايمان و معلوم باشد كه هر چه از اين قبيل فرمايشات از آن جناب صادر ميشد كه استفسار از بعضي حالات مينمود و سؤال ميفرمود محض مشتبه كردن امر بر جهال بنيهاشم بود كه اگر علانيه اظهار متابعت آن حضرت ميكرد رأيش را تسفيه ميكردند و محض اين بود كه اثبات فرمايد صدق دعوت آن حضرت را بعد از مجادله چنانكه اغلب كساني كه ميترسند اگر بدون اقامه برهان از براي مدعي اذعان كنند خصم مبادرت بتكذيب ايشان كند بهمين نوع رفتار ميكنند و اين يكي از انواع مجادلة بالتي هي احسن است و الا [ص 1206] حضرت ابوطالب يك طرفة العين مشرك بخدا نبود و لكن چون خصمان ما دعاوي مختلفه كردند و افتراهاي عديده بستند ما را ملجأ كردند كه پارهاي از دلايل و شواهد كه شبهات ايشان را نفي كند و از مباهتات ايشان منع كند ذكر كنيم پس هر كس بچشم درست نظر كند ميداند كه ابوطالب در راه خدا جان خود را فدا كرد و جهادي كرد كه احدي از مسلمين چنان جهادي نكرد غير از فرزندش اميرالمؤمنين عليه السلام پس آن جناب از مؤمن آل فرعون و مؤمن آل يس افضل بود زيرا كه ايشان جان فدا نكردند و خود را بمعرض قتل در نياوردند و آن جناب با قريش محاربت كرد و با جميع عرب طرف شد بدون اينكه يك نفر از ايشان ناصر او باشد يا معيني بر ايشان داشته باشد و قريش طمع در قتل حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله نكردند تا ابوطالب از ميان رفت و ديگر كسي نبود كه در نصرت آن حضرت قائم مقام او باشد چنانكه زهري در تفسير قول خداي تعالي و لقد مكناهم تا آخر آيات ذكر كرده ميگويد لما توفي ابوطالب لميجد النبي (ص) ناصرا و نثروا علي رأسه التراب قال مانالت مني قريش سباتا حتي مات ابوطالب و كان يستتر من الرمي عند باب البيت تا آخر كلامش حاصل آنكه چون ابوطالب وفات يافت پيغمبر (ص) ناصري نيافت و خاك بر سر مقدسش ريختند فرمود قريش از انديشه من خواب راحتي نكردند تا وقتي كه ابوطالب (ع) از دنيا رفت و از سنگها كه ميانداختند خود را بپناه باب كعبه پنهان ميفرمود و نيز زهري در ذيل آيه كريمه فان تولوا [ص 1207] فقل حسبي الله الآيه ذكر كرده ميگويد لما توفي ابوطالب (ع) و اشتد عليه البلاء عمد الي ثقيف بالطائف رجاء ان يأووه ساداتها عبدنائل و مسعود و حبيب بنو عمرو بن نمير الثقفي فلميقبلوه و تبعه سفهاؤهم بالاحجار و ادموا رجليه فخلص منهم و استظل في ظل جبلة و قال اللهم اني اشكو اليك من ضعف قوتي و قلة حيلتي و ناصري و هواني علي الناس يا ارحم الراحمين ، تا آخر نقل يعني چون ابوطالب وفات يافت و مصيبت آن حضرت سخت شد تشريف برد بطائف نزد قبيله ثقيف باميد آنكه بزرگان ايشان عبدنائل و مسعود و حبيب فرزندان عمرو بن نمير ثقفي او را جوار دهند پس آن حضرت را قبول نكردند و سفهاي ايشان از عقبش سنگ انداختند و پاهاي شريفش را مجروح كردند پس از ميان ايشان بيرون رفت و بسايه كوهي نشست و فرمود الهي شكايت ميكنم بتو از ضعف قوت و بيچارگي و كم ناصري و خواري خود بر مردم اي رحيمترين رحيمان ، و در فخر ابوطالب همين بس كه چون از دنيا رفت جبرئيل به پيغمبر (ص) عرض كرد يا محمد ان ربك يقرئك السلام و يقول لك اخرج من مكة فقد مات ناصرك يعني پروردگارت تو را سلام ميرساند و ميفرمايد از مكه بيرون برو كه ناصر تو از دنيا رفت و اما روايتي كه اهل شقاق و نفاق متمسك بآن شدهاند اين كه اسحق روايت كرده است كه ابوطالب در پنهاني بآن حضرت عرض كرد لاتحملني من الامر ما لااطيق امري را كه طاقت ندارم بر من حمل مفرما پس رسول خدا (ص) گمان فرمود كه از براي عمش بدائي روي داده [ص 1208] و ترك نصرت او خواهد كرد و از ياري او ضعف پيدا كرده است پس فرمود اي عم اگر آفتاب را در طرف راست من بگذاري و ماه را در طرف چپ من ترك اين دعوت نخواهم كرد تا آن را نافذ كنم يا در انفاذ آن كشته شوم آنگاه آب در ديدگان گردانيد و گريست و برخاست كه تشريف ببرد ابوطالب عرض كرد امض لامرك فوالله لااخذلك ابدا در كار خود مشغول باش كه بخدا قسم هرگز تو را وانميگذارم و اين اشعار را انشا فرمود :
والله لنيصلوا اليك بجمعهم حتي اوسد في التراب دفينا
فاصدع بامرك ما عليك غضاضة ابشر و قر بذاك منك عيونا
و دعوتني و علمت انك ناصح فلقد صدقت و كنت ثم امينا
و عرضتَ دينا لا محالة انه من خير اديان البرية دينا
لو لا المخافة ان تكون معرة لوجدتني سمحا بذاك مبينا
يعني قسم بخدا كه با جمعيت خود دست بر تو نخواهند يافت تا وقتي كه من در خاك موسد و مدفون شوم پس ظاهر كن امر خود را كه بر تو عيبي نيست خوشنود باش و چشمانت باين واسطه روشن باد و مرا دعوت كردي و دانستهام كه تو نيكخواه من هستي پس هراينه بتحقيق راست فرمودي و در اين مرحله امين هستي و ديني را عرضه بر من فرمودي كه لامحاله بهترين اديان خلايق است اگر خوف اين نبود كه آسيبي واقع شود هراينه علانيه و آشكار ببذل اجابت ميكردم در اين روايت و اشعار شاهدي براي ايشان نيست بلكه اگر كسي بچشم [ص 1209] انصاف نظر كند كه اين فرمايش محض ايمان و حقيقت اسلام و انقياد است چگونه چنين نباشد و حال آنكه ميفرمايد ، و علمت انك ناصح فلقد صدقت ، و اقرار ميكند كه دين آن حضرت بهترين اديان خلايق است و اما اينكه فرمود اگر ترس اين نداشتم كه آسيبي واقع شود تا آخر فرمايش بعد از آنكه اول اقرار و تصديق فرمود صريح است در آنچه ما ميگوئيم نه آنچه عثمانيان پنداشتهاند چرا كه بيان فرموده است كه دين آن حضرت حق است و لكن اظهار انقياد از براي پيغمبر (ص) نميتواند بكند زيرا كه اگر اظهار كند ديگر نميتواند دفع شر دشمنان از آن حضرت كند چنانكه در اول فصل ذكر كردم و فرمايشي كه صريح در اين خصوص فرمود اين است كه فرمود لوجدتني سمحا بذاك مبينا ، يعني اگر خوف آسيب و شر دشمنان نبود مبينا يعني علانيه و آشكار اظهار اسلام ميكردم و اسلام خود را پنهان نميداشتم و از اين گذشته اشعار آن جناب صريح است در اقرار بنبوت پيغمبر (ص) و تصديق آن سرور و اقرار بتوحيد چنانكه بر هيچ صاحب نظري مخفي نيست نهايت آن جناب صورت متابعت ظاهري را كتمان فرمود و اين بحمد الله از براي كسي كه خداوند بنور ايمان او را هدايت فرموده باشد واضح است و آنچه نقل كردهاند كه آيه انك لاتهدي من احببت و لكن الله يهدي من يشاء درباره حضرت ابوطالب نازل شده است كذب بر خدا و افتراي بر رسول خدا (ص) است و اصل [ص 1210] اين شبهه را معويه القا كرد ● و كساني كه شيطان ايشان را گمراه كرده و مصداق اضله الله علي علم و ختم علي سمعه و بصره واقع شدهاند متابعت او كردند و حال آنكه ابومحمد بن اشارة واعظ واسطي در كتاب اسباب نزول القرآن نزول آيه را باين عبارت بيان ميكند ميگويد قال الحسن بن فضل في قوله عز و علا انك لاتهدي من احببت كيف يقال انها نزلت في ابيطالب و هذه السورة من آخر ما نزل من القرآن بالمدينة و ابوطالب مات في عنفوان الاسلام و النبي (ص) بمكة و انما هذه الآية نزلت في الحارث بن نعمان بن عبدمناف و كان النبي (ص) يحب اسلامه فقال يوما للنبي (ص) انا لنعلم انك علي الحق و ان الذي جئت به حق و لكن يمنعنا عن اتباعك ان العرب تخطفنا من ارضنا لكثرتهم و قلتنا و لا طاقة لنا بهم فنزلت الآية و كان النبي (ص) يؤثر اسلامه لميله اليه ، حاصل معني آنكه حسن بن فضل در نزول آيه انك لاتهدي من احببت گفته است چگونه توان گفت كه اين آيه درباره ابوطالب نازل شده و حال آنكه اين سوره آخر سورهاي است از قرآن كه در مدينه نازل شد و ابوطالب در بدو امر اسلام رحلت نمود وقتي كه [ص 1211] هنوز پيغمبر (ص) در مكه تشريف داشت بلكه اين آيه در شأن حارث بن نعمان بن عبدمناف نازل شد و پيغمبر (ص) ميل داشت كه او اسلام آورد پس روزي بحضرت پيغمبر (ص) عرض كرد ما ميدانيم كه تو بر حقي و ديني كه آوردهاي حق است ولي ميترسيم اگر پيروي تو كنيم عرب ما را از اين زمين بربايند چه ايشان بسيارند و ما كم پس اين آيه نازل شد و پيغمبر (ص) دوست ميداشت كه او اسلام آورد زيرا كه مايل باو بود و از جمله ادله بر ايمان حضرت ابوطالب روايتي است كه صاحب نهايت الطلب و غاية السئول باسناد خود از عطاء بن ابيرياح از ابنعباس روايت كرده است قال عارض النبي (ص) جنازة ابيطالب فقال وصلتك رحم و جزاك الله يا عم خيرا ، ابنعباس ميگويد پيغمبر (ص) با جنازه ابوطالب سر بسر خورد و فرمود رحمت موصول باد و خدايت جزاي خير دهاد اي عم پس دعا كردن پيغمبر (ص) از براي آن جناب بعد از وفاتش دليل بر اين است كه مؤمن بوده است چه اگر كافر بود بر پيغمبر (ص) جايز نبود كه بر او دعا كند بلكه از او تبري ميفرمود زيرا كه خداوند عالم در كتاب محكم خود ميفرمايد لاتجد قوما يؤمنون بالله و رسوله تا آخر آيه كه حاصل معني آن نهي از دوستي غير مسلمين است اگر چه پدر يا پسر يا عشيره باشند و شك نيست كه دوستي دنيائي باسباب عرضيه زائله فانيه ميشود بخلاف دوستي اخروي كه نخواهد شد مگر بواسطه اسباب ذاتيه باقيه پس چون ديديم كه حضرت رسول (ص) بعد از مردن دعا براي ابوطالب (ع) فرمود [ص 1212] دانستيم كه از جمله مؤمنين بوده است زيرا كه خداوند عالم حضرت پيغمبر و مؤمنين را نهي فرموده است از اينكه استغفار براي مشركين كنند اگر چه خويش و نزديك ايشان باشند چنانكه ميفرمايد و ماكان للنبي و الذين آمنوا ان يستغفروا للمشركين و لو كانوا اولي قربي من بعد ما تبين لهم انهم اصحاب الجحيم يعني پيغمبر و مؤمنان حق اين ندارند كه استغفار از براي مشركان كنند اگر چه صاحبان قرابت باشند بعد از آنكه براي ايشان ظاهر شده است كه ايشان اصحاب جهنمند و بيان فرموده است كه حضرت ابرهيم خليل استغفار نمود براي آزر مگر از جهت اينكه وعده كرده بود كه اسلام قبول كند پس استغفار فرمود براي او مشروط باينكه وفا بوعده خود بكند و چون وفا نكرد حضرت از او تبري فرمود چنانكه ميفرمايد و ماكان استغفار ابرهيم لابيه الا عن موعدة وعدها اياه فلما تبين له انه عدو لله تبرء منه يعني نبود استغفار ابرهيم از براي پدرش مگر از جهت وعده كه با آن حضرت كرده بود پس چون ظاهر شد براي او كه او دشمن خدا است تبري جست از او پس اگر ابوطالب عليه السلام كافر مرده بود پيغمبر (ص) از او تبري ميفرمود ، و نيز از اين جمله است حديثي كه در كتاب مذكور باسناد خود از ثابت بن سناني از اسحق بن عبدالله بن حارث از عباس بن عبدالمطلب روايت كرده است قال قلت يا رسول الله ما ترجو لابيطالب قال كل خير ارجوه من ربي عباس گويد عرض كردم يا رسول الله چه چيز اميد داري از براي ابوطالب فرمود اميد هر خيري [ص 1213] از پروردگار خود از براي او دارم ، و از اين جمله است نيز روايتي كه در كتاب مذكور باسناد خود از عايشه روايت كرده است در حديثي كه كيفيت باران خواستن حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله از براي اعرابي و فرود آمدن باران را بدعاي آن حضرت ذكر ميكند تا اينكه ميگويد فقال رسول الله (ص) اللهم حوالينا و لا علينا فانجاب السحاب عن المدينة كالاكليل فضحك رسول الله (ص) حتي بدت نواجده ثم قال لله در ابيطالب لو كان حيا قرت عيناه من ينشدنا قوله فقام اميرالمؤمنين عليه السلام فقال يا رسول الله اردت قوله :
و ابيض يستسقي الغمام بوجهه ربيع اليتامي عصمة للارامل
و انشد الابيات الي آخرها ، يعني پس رسول خدا (ص) فرمود خدايا بر حوالي و اطراف ما باران بفرست نه بر ما پس ابر مانند اكليل از روي مدينه شكافته شد و رسول خدا (ص) خنديد تا نواجد مقدسهاش ظاهر شد و فرمود خدا جزاي خير دهد ابوطالب را اگر زنده بود دو چشمش روشن ميشد كيست كه گفته او را براي ما بخواند پس حضرت امير عليه السلام برخاسته عرض كرد يا رسول الله (ص) اين شعر را اراده فرمودي كه ميفرمايد ، و ابيض يستسقي الغمام تا آخر و اشعار را تا آخر انشاد فرمود پس اگر ابوطالب بر ايمان از دنيا نرفته بود رسول خدا دعاي خير از برايش نميكرد و چشمهايش بمشاهده كرامت حضرت رسول (ص) روشن نميشد و در شأن آن جناب همين بس كه بعد از آنكه عباس عرض كرد يا رسول الله اميد چه چيز داري از براي ابوطالب فرمود اميد هر خيري [ص 1214] از پروردگار خود دارم و از اين گذشته اگر آن حضرت در حين وفات مؤمن نبود چرا ميبايست از ميان برادران حضرت امير عليه السلام را رسول خدا (ص) مأمور غسل و كفن و دفن او فرمايد با اينكه آن سرور از همه خردسالتر بود پس چون آن سرور را مأمور اين كار فرمود و طالب و عقيل را كه هنوز اسلام نياورده بودند مأمور نفرمود دانستيم كه ابوطالب عليه السلام مسلم از دنيا رفت چه اگر مشرك بود طالب و عقيل كه در آن وقت مشرك بودند بغسل و كفن و دفن او سزاوارتر بودند و در آن وقت جز حضرت امير عليه السلام و جعفر هيچ كدام اسلام نياورده بودند و جعفر هم حاضر نبود و به حبشه رفته بود و از اشعار من است كه در مدح آن جناب گفتهام :
و غسله الهادي علي و لميكن يلي غسله من لمينط بالفضائل
و اني اري في غسل خير الوري له لسرا طواه الله عن كل جاهل
يعني غسل داد آن جناب را هادي راه نجات علي عليه السلام و سزاوار نبود كه متولي غسل او شود كسي كه آراسته بفضائل نيست و همانا من سري ميبينم در غسل دادن بهترين خلق مر آن جناب را كه خداوند آن سر را از هر جاهلي مستور داشته است و در اخبار آل عصمت صلوات الله عليهم آنقدر از فضايل ابوطالب عليه السلام هست كه اگر يكي از معاندين مشاهده كنند از غايت تكبر و استنكاف كافر بخداي عظيم خواهند شد از جمله فرمايش حضرت امير عليه السلام است كه ميفرمايد فاني ولدت علي الفطرة و سبقت الي الاسلام و الهجرة [ص 1215] يعني من بر فطرت اسلام متولد شدهام و در اسلام و هجرت بر ديگران سبقت گرفتهام و تمام خبر را در ذكر مثالب معويه در مقام استشهاد ذكر خواهيم كرد پس اينكه ميفرمايد من بر فطرت متولد شدهام صريح در مطلوب است زيرا كه مولود بر فطرت آن كسي است كه پدر و مادرش يا يكي از ايشان قبل از تولد او مسلم باشند و بر دين خدا باشند و در همين حديث بيان ميفرمايد كه پدران بزرگوارش همه بر دين خدا بودهاند چنانكه اخبار ائمه هدي صلوات الله عليهم ناطق باين است و اخباري كه دلالت دارد بر اينكه رسول خدا (ص) حضرت ابوطالب و فاطمه بنت اسد مادر حضرت امير عليه السلام را دعوت باسلام فرمود به دو وجه معني ميشود يكي اينكه آن حضرت خواست اسلام خود را اظهار كنند و بكلمه توحيد اعلان نمايند و ايشان در پنهاني عبادت خدا ميكردند چنانكه اهل بيت صلوات الله عليهم نص بر اين فرمودهاند و دويم اينكه ايشان بر شريعت پيغمبران سلف بودند و تابع حضرت عيسي عليه السلام بودند پس چون آن حضرت اظهار دعوت فرمود واجب شد كه منتقل بشرع آن حضرت شوند زيرا كه شريعت آن حضرت ناسخ شرايع سابقين است اگر چه حضرت رسول (ص) هميشه در پنهاني دعوت ميفرمود تا وقتي كه مأمور شد به تبليغ عام كه تعبير از آن به بعثت آورده ميشود و از جمله اخباري كه نص است در اسلام حضرت ابوطالب و بودن آن جناب از افضل خلق خدا حديثي است كه در مناقب حضرت امام علينقي [ص 1216] صلوات الله عليه مذكور است در گفتگوئي كه مابين آن سرور و متوكل واقع شد اگر چه قدري توريه در آن حديث هست علي بن عبيدالله حسني روايت كرده ميگويد با سيد خود ابوالحسن عليه السلام در روز سلام تا بدر خانه متوكل سوار شديم پس حضرت ابوالحسن عليه السلام سلام داد و خواست برخيزد متوكل عرض كرد يا اباالحسن لحظهاي چند نشسته باشيد كه ميخواهم چيزي بپرسم حضرت فرمود بپرس عرض كرد در آخرت چيزي غير از بهشت و جهنم نيست كه مردم را بآن واگذارند حضرت فرمود چيزهائي كه در آخرت است غير از خدا كسي نميداند عرض كرد من نيز جناب تو را از علم خدا سؤال ميكنم حضرت فرمود من هم از علم خدا تو را خبر ميدهم عرض كرد يا اباالحسن حديثي كه مردم روايت كردهاند كه ابوطالب را در وقتي كه حساب خلايق كرده ميشود مابين بهشت و جهنم نگاه ميدارند و دو نعل از آتش در پاي او است كه مغز سرش بواسطه آنها ميسوزد داخل بهشت نميشود محض اينكه كافر بوده و داخل جهنم نميشود محض اينكه كفيل رسول خدا (ص) بوده است و قريش را از آن حضرت دفع داده است . . . ● امر خود را ظاهر فرموده حضرت ابوالحسن عليه السلام فرمود ويحك اگر ايمان ابوطالب را در يك كفه بگذارند و ايمان خلق را در كفه ديگر ايمان ابوطالب بر همه ايمانهاي ايشان سنگيني خواهد كرد متوكل عرض كرد كي ابوطالب مؤمن بوده است فرمود امري را كه نميداني ترك كن و روايتي بشنو كه مسلمين آن را رد نميكنند [ص 1217] و تكذيب نمينمايند بدان كه رسول خدا (ص) حج فرمود حجه وداع و در ابطح فرود آمد بعد از فتح مكه چون شب تاريك شد نزد قبور بنيهاشم تشريف آورد و متذكر شده بود پدر و مادر و عم خود ابوطالب عليه السلام را و حزني عظيم از جهت ايشان بر آن حضرت داخل شده بود و رقتي بر ايشان فرموده بود پس خداوند تعالي وحي فرستاد بسوي آن حضرت كه بهشت حرام است بر هر كسي كه مشرك بمن باشد و من عطا ميكنم بتو يا محمد چيزي را كه باحدي غير از تو عطا نكردهام پس پدر و مادر و عم خود را آواز كن كه ايشان تو را اجابت ميكنند و زنده از قبور خود بيرون ميآيند و عذاب من بايشان نرسيده است محض كرامتي كه تو را بر من هست پس دعوت كن ايشان را بسوي ايمان و رسالت خود و ولايت برادرت علي بن ابيطالب عليه السلام و اوصياء از ذريه او تا روز قيامت كه ايشان تو را اجابت ميكنند و بتو ايمان ميآورند و هر چه درباره ايشان سؤال كرده بتو عطا ميكنم و ايشان را ملوك جنت قرار ميدهم محض گرامي داشتن تو يا محمد پس حضرت پيغمبر (ص) بنزد اميرالمؤمنين عليه السلام برگشت و فرمود يا اباالحسن برخيز كه امشب خداوند عالم چيزي درباره پدر و مادرم و پدر تو كه عم من است بمن عطا فرموده كه باحدي از خلق خود عطا نفرموده است و كيفيت وحي و خطاب الهي را بر آن حضرت حديث فرمود و دست او را گرفت و نزد قبور ايشان تشريف برد و دعوت فرمود ايشان را بسوي ايمان آوردن بخدا [ص 1218] و خود و آل اطهار خود و اقرار بولايت اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام و اوصياء از ذريه او پس ايمان آوردند بخدا و رسول پس فرمود برگرديد بسوي خدا كه پروردگار شما و پروردگار بهشت است كه شما را خدا ملوك آن قرار داده است پس برگشتند بقبرهاي خود پس قسم بخدا كه اميرالمؤمنين عليه السلام حج ميگذارد از جانب پدر و مادر خود و از جانب پدر و مادر رسول خدا (ص) تا وقتي كه از دنيا رفت و حسن و حسين عليهما السلام را وصيت فرمود كه از جانب ايشان حج كنند و هر امامي از ما چنين ميكند تا وقتي كه قائم امر خود را اظهار كند پس متوكل عرض كرد اين حديث را شنيدهام و شنيدهام كه ابوطالب در ضحضاحي از آتش است پس آيا ميتواني يا اباالحسن كه ابوطالب را بصفتي كه داشت در عالم خواب بمن بنماياني تا من با او سخن گويم و او با من سخن گويد حضرت فرمود امشب خداوند عالم ابوطالب را در خواب بتو خواهد نمايانيد و با او سخن ميگوئي و او با تو سخن ميگويد متوكل گفت صدق اين سخن كه ميفرمائي ظاهر خواهد شد اگر اين حق باشد هر چه بفرمائي تو را تصديق ميكنم حضرت فرمود نميگويم بتو مگر حق و نميشنوي از من مگر صدق متوكل عرض كرد آيا نه اين است كه وعده بر امشب است فرمود چرا چون شب شد متوكل گفت ميخواهم امشب ابوطالب را در خواب نبينم و علي بن محمد را بواسطه اينكه ادعاء علم غيب كرده و دروغگو شده بقتل رسانم پس چه بايد كرد چاره نيست جز اينكه شرب خمر كنم و مرتكب لواط [ص 1219] و زنا شوم شايد ابوطالب نزد من نيايد پس مرتكب شد جميع اين قبايح را و در اين جنابتها بخواب رفت و ابوطالب را در خواب ديد و گفت يا عم براي من حديث كن كه آيا ايمان آوردن تو بخدا و رسول بعد از مردن صدق است فرمود چنان است كه فرزندم علي بن محمد در فلان روز براي تو حديث كرد گفت يا عم شرح آن را از براي من ميكني ابوطالب باو فرمود اگر شرح نكنم علي را بقتل ميرساني و خدا تو را خواهد كشت آنگاه شرح كيفيت را از برايش حديث فرمود پس صبح شد و متوكل تا سه روز كس بطلب امام (ع) نفرستاد و در اين باب سؤالي نميكرد و حضرت ابوالحسن عليه السلام تفصيل خواب متوكل و قبايحي را كه مرتكب شده بود كه ابوطالب را در خواب نبيند براي ما حديث فرموده بود چون سه روز گذشت آن حضرت را احضار كرد و عرض كرد يا اباالحسن خون تو بر من حلال شده است فرمود چرا گفت بواسطه ادعاء علم غيب كه كردي و دروغ بر خدا و رسول بستي آيا نه اين است كه گفتي من ابوطالب را در آن شب در خواب ميبينم و با او سخن ميگويم و او با من سخن ميگويد پس من خود را پاك و پاكيزه كردم و تصدق دادم و نماز كردم و تعقيب خواندم كه ابوطالب را در خواب ببينم و از او سؤال كنم و در آن شب او را در خواب نديدم و در شب دويم و سيم نيز همه اين اعمال صالحه را بجا آوردم و او را نديدم پس كشتن تو حلال و ريختن خون تو بر من مباح است حضرت ابوالحسن عليه السلام فرمود يا سبحان الله چقدر جرأت ميكني [ص 1220] بر خدا ويحك نفس لوامه تو را واداشت بر اينكه لواط و زنا كردي و خمر خوردي كه ابوطالب را در خواب نبيني و مرا بقتل رساني و او در خواب نزد تو آمد و با تو سخن گفت و با او سخن گفتي و تمام قصه را كه مابين او و ابوطالب در خواب گذشته بود از برايش بيان فرمود و يك حرف آن را ترك نفرمود پس متوكل سر بزير انداخت آنگاه گفت ما همه بنيهاشم هستيم ولي از ميانه سحر شما اي آل ابوطالب بزرگ است پس حضرت از نزد او برخاست و اينكه حضرت باو فرمود چيزي را كه نميداني مپرس چنين اراده فرمود كه اگر من حقيقت ايمان و فضل او را از براي تو بگويم منكر خواهي شد و جهتش سبقت گرفتن شبهه در اذهان ايشان و متداول شدن آن بر السنه اهل باطل بود حتي آنكه اين شبهه در نزد ايشان از جمله امور مشهوره بود پس بر اين منوال مدتهاي مديد گذشت كه اهل باطل و جور بسيار بودند و بر اهل حق اظهار شناعت ميكردند حتي آنكه اين شبهه از امور مسلمه شده بود كه زنها در محافل خود قصه ميگفتند پس حضرت در اثبات اسلام ابوطالب استدلال فرمود به چيزي كه او نتواند انكار كند و اين بنا بر فرض اين است كه كافر از دنيا رفته باشد بنا بر مدعاي خصمان پس از باب مدارات خصم و الزام كردن بامري كه منكر نتواند شد چنين استدلال فرمود و اين از باب مجادله بالتي هي احسن است و اظهار امري است كه بر عامه مسلمين مخفي بوده است بنوعي كه عقولشان استبعاد نكند و گوش ايشان از استماعش انزجار نيابد زيرا كه احدي [ص 1221] منكر نيست كه رسول خدا (ص) را آنقدر كرامت بر خداوند عالم باشد كه اين گونه امور و زياده بر آنها را باو عطا فرمايد پس نقلي را كه ايشان ميكردند چنانكه مطابق معتقد ايشان بود بيان فرمود و اينكه فرمود مسلمين آن را رد نميكنند و تكذيب نميكنند مراد اين است كه اين حديث در نزد ايشان معلوم است و نقل كردهاند و ظاهرا شيوع اين حديث نزد عامه در آن زمانها بود كه علما و روات حديث بسيار بودند و همه در طلب اظهار علم و مفاخرت در كثرت تعلم بودند محض تحصيل جاه و مال و اما در اين زمانها به اشد انكار منكرند و بر عناد و استكبار مصر زيرا كه از سلاطين اين زمان كسي نيست كه طالب اظهار علم و مناظره علما با يكديگر باشد و علماي ايشان داعي از براي اظهار حق ندارند بلكه داعي بر كتمان آن دارند و جهال هم كه هميشه اتباع علمايند پس چون مدتهاي متمادي گذشت ايمان حضرت ابوطالب را انكار كردند بلكه احاديثي را كه در مسودات خود در اين باب ثبت كردهاند انكار ميكنند و پنهان ميدارند كه بزعم ايشان اسباب شبهه براي جهال نشود حتي آنكه بعضي از علماي ايشان نظر كردن در وقايع صدر اول را حرام ميداند و بزعم خود اين كار را مورث عداوت گرفتن بر خيار صحابه ميداند و عجبي نيست چه ايشان امري را كه اعظم از اين است انكار كردهاند كه نص بر حضرت امير عليه السلام در روز غدير باشد با آنكه كتب معتبره ايشان مشحون است بذكر آن بلكه بعضي از ايشان مانند غزالي ترقي كرده است تا بجائي كه امر كردن [ص 1222] و راضي بودن يزيد را بقتل حضرت سيدالشهدا عليه السلام انكار كرده است و در اين كار با جميع مسلمين مباهته نموده و همين طريقه است كه لازال مابين علما و قضات ايشان در هر عصري و هر مصري شايع و مسلوك است كه محض مصالح دنيا و نظم امر معاش خود متابعت رأي و هوي ميكنند و بر اهل طريقه خود ايشان هم اين مطلب پوشيده نيست و اما اينكه ميفرمايد بهشت حرام است بر كسي كه شرك ورزد بمن اخبار از واقع است و مراد اين نيست كه پدر و مادر و عم حضرت پيغمبر (ص) مشرك بودهاند و بهشت بر ايشان حرام است اگر چه از سياق كلام همين ظاهر ميشود زيرا كه دانستي كه گاه باشد كه حكيم بر حسب اقتضاي حال و مقام عباراتي مجمل بگويد كه بظاهر بر خلاف مراد دلالت كند محض مصلحتي از قبيل توريه در مقام خوف و غيره و مدارات خصمان محض جلب ايشان براه حق و متابعت صدق يا محض پنهان كردن از ايشان در جائي كه اگر بيان واقع شود منجر باين ميشود كه براههاي بد بيفتند يا محض انصاف دادن مخاصمان در حال مخاصمت بر حسب معتقد خود ايشان يا وجهي ديگر از وجوهي كه باعث ايهام و ترك تصريح بمراد ميشود چنانكه خداوند عالم در كتاب مجيد خود ميفرمايد خطاب بحضرت پيغمبر (ص) فان كنت في شك مما انزلنا اليك فاسئل الذين يقرئون الكتاب من قبلك يعني اگر در شك باشي از آنچه بسوي تو نازل كرديم پس سؤال كن از كساني كه ميخواندند كتاب را پيش از تو و حال آنكه رسول خدا (ص) در شك نبود و چگونه ميشود [ص 1223] كه يقين سيد اولاد آدم ضعيفتر از يقين جهال اهل كتاب باشد از كساني كه تورية و انجيل خواندهاند كه برود از يهود و نصاري سؤال كند تا بتقليد ايشان بر متابعت آنچه باو وحي ميشود ثابت بماند بلكه مراد خداوند عالم اين است كه با جهال مشركين كه بر آن سرور تشكيك ميكردند و ميگفتند طريقه او بر خلاف طريقه انبياء است مجارات و مدارات فرمايد پس خطاب فرمود پيغمبر خود صلي الله عليه و آله را به چيزي كه سبب اقبال جهال بتصديق او شود كه فرمود فاسئل الذين يقرئون الكتاب سؤال كن از اهل كتاب در حضور اين جماعتي كه بر تو طغيان كردهاند تا حال تو از براي ايشان ظاهر شود و چون اهل كتاب بر اين قولي كه ايشان مخالف سنن انبياء پنداشتهاند با تو موافقت كنند صدق تو بر ايشان معلوم گردد و همچنين ميفرمايد قل تعالوا ندع ابناءنا و ابنائكم و نسائنا و نسائكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله علي الكاذبين بگو اي محمد (ص) بيائيد بخوانيم پسران خود و پسران شما و زنان خود و زنان شما و انفس خود و انفس شما را آنگاه تضرع كرده لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم و نفرمود لعنت خدا را بر شما قرار دهيم با آنكه خداوند عالم ميدانست كه دروغگو ايشانند و حضرت رسول (ص) و آل او صادقانند زيرا كه اين از طريقه انصاف در مخاصمت و اراده اظهار حق و دفع نفرت خصوم بحكم بطلان بر ايشان كردن پيش از ظهور قبح و فلج خارج است و از اين باب است قول خداوند تعالي و انا او اياكم لعلي [ص 1224] هدي او في ضلال مبين يعني بدرستي كه ما يا شما هراينه بر هدايت هستيم يا در گمراهي آشكار و امثال آن و اينكه فرمود من عطا ميكنم بتو چيزي را كه باحدي غير از تو عطا نكردهام تا آخر فرمايش مراد كرامتي است كه از براي خلق ظاهر ميفرمايد بامري كه مخصوص است بآن حضرت از ظاهر كردن شأن پدر و مادر و عم آن سرور بعد از مندرس شدن و ذكر كردن ايشان بعد از مجهول بودن در نزد اوباش خلق و اعلان كردن بحصول مراتب عاليه از براي ايشان در نزد كساني كه اثبات هيچ فضلي بر ايشان نميكنند و با ساير مسلمين هم ايشان را برابر نميدانند و اينكه قبل از اين فرمايش فرمود پس متذكر پدر و مادر و عم خود شد تا آخر يعني متذكر شد جسارتهائي را كه نسبت بايشان وارد ميآيد از عيبگيري عيبجويان و شماتت كردن دشمنان باهل بيت آن حضرت پس ظاهر فرمود خداوند سبحانه امري را كه اين عيب بواسطه آن در نزد فاسقان مرتفع شد و مع ذلك كله قبول نكردند و عناد ورزيده بر اين قول باطل اصرار كردند و سخت از قبول حق استكبار ورزيدند و از اينجا است كه دايم ميبيني بر حضرت ابوطالب طعن ميزنند و او را بزشت ياد ميكنند محض حضرت امير عليه السلام و عناد با شيعيان آن بزرگوار و با ابوقحافه و خطاب و عفان و ابوسفيان چنين رفتار نميكنند و اين نيست مگر از عداوتي كه با حضرت امير و اهل بيت آن حضرت صلوات الله عليهم دارند و يأبي الله الا ان يتم نوره و لو كره المشركون و بدان كه اين توجيهاتي كه [ص 1225] از براي حديث ذكر كردم بنا بر اين است كه صحت آن از اهل حق عليهم السلام ثابت شده باشد و ظاهر اين است كه حضرت هادي عليه السلام اين حديث را از قول روات ايشان بر سبيل حكايت محض الزام كردن متوكل از براي او نقل فرموده باشد كه بنا بر عقيده خود ايشان ايمان حضرت ابوطالب را براي او اثبات فرمايد و از اين گذشته لازمه اين قول اين است كه پدران حضرت پيغمبر (ص) كافر باشند چنانكه معتقد عامه است و اين قول باطل است زيرا كه ائمه هدي صلوات الله عليهم و شيعه ايشان اجماع فرمودهاند بر اينكه آن حضرت هميشه از صلب آدم تا صلب عبدالله همه جا در اصلاب ساجدين ميگشته است و بعضي از احاديث عامه همه دلالت بر اين دارد و قليلي از ايشان هم قائل باين هستند و از جمله كساني كه قائل باين شدهاند سيوطي است كه استدلال ميكند بر موحد بودن جميع اجداد حضرت پيغمبر باينكه در احاديث ثابت شده است كه هر يك از اجداد آن حضرت بهترين اهل قرن خود بوده است چنانكه بخاري روايت كرده است كه فرمود بعثت من خير قرون بني آدم قرنا فقرنا حتي بعثت من القرن الذي كنت فيه ، يعني مبعوث شدم از بهترين قرنهاي بنيآدم در هر قرني تا اينكه مبعوث شدم از قرني كه در آن بودم و از ابنعباس منقول است كه گفت ماخلت الارض من بعد نوح عليه السلام من سبعة يدفع الله تعالي بهم عن اهل الارض يعني خالي نمانده است زمين بعد از حضرت نوح (ع) از هفت نفر كه بواسطه ايشان خداوند تعالي از اهل زمين دفع بلا [ص 1226] ميكرد و در اين صورت پس بايد هر يك از اجداد آن حضرت در زمان خود از جمله آن هفت نفر باشد و نميشود كه از ايشان نباشد زيرا كه مخالف با حديث شريف ميشود و فصل مشبعي در اين استدلال ذكر كرده است و اما اعتقاد ما اين است كه اجداد آن حضرت يك طرفة العين مشرك بخدا نبودهاند و هر كدام از ايشان كه داراي مرتبه نبوت نبودهاند وصايت عامه يا خاصه انتقال بايشان مييافته است ، و از اين جمله است روايتي كه از ابنعباس منقول است از پدرش كه ابوطالب (ع) بحضرت پيغمبر (ص) عرض كرد اي برادرزاده من آيا تو را خداي تعالي فرستاده است فرمود بلي عرض كرد پس آيتي براي من ظاهر كن آن درخت را از براي من بخوان پس درخت را آواز كرد و آمد تا پيش روي او سجده كرد و برگشت پس ابوطالب گفت اشهد انك صادق رسول يا علي صل جناح ابن عمك شهادت ميدهم كه تو راستگو و فرستاده خدائي يا علي نماز كن در كنار پسرعم خود و بدان كه آن حضرت نه مكذب رسول خدا (ص) بود و نه شاك در امر آن حضرت ولي ميخواست صدق آن حضرت را براي مردم ظاهر فرمايد ، و از اين جمله است آنچه در كتاب محبوب القلوب مذكور است و عبارتش اين است المروي عن ثامن الائمة (ع) ان المنقوش في فص ابيطالب عليه السلام هذه الكلمات رضيت بالله ربا و بابن اخي محمد نبيا و بابني عليا وصيا يعني مروي است از حضرت ثامن الائمة (ع) اين است كه اين كلمات در نگين انگشتر حضرت ابوطالب نقش بود رضيت بالله ربا تا آخر [ص 1227] يعني راضي هستم بخدا كه پروردگار من باشد و بفرزند برادر خود محمد (ص) كه پيغمبر من باشد و بفرزند خود علي (ع) كه وصي پيغمبر من باشد ، و نيز از جمله روايات در مدح ابوطالب كه دلالت بر اسلام آن حضرت هم دارد حديثي است كه در كتاب المواريث ذكر كرده است كه موسي بن عبدالله بن حسن بن حسن و دو غلام حضرت صادق عليه السلام معتب و مصادق روايت كردهاند كه چون هشام بن وليد داخل مدينه شد بنيعباس نزد او آمدند و از حضرت صادق عليه السلام شكايت كردند كه تركات ماهر خصي را جلو گرفته و بما چيزي نداده است حضرت ابوعبدالله عليه السلام خطبه خواند و از جمله فرمايشاتش اين بود ان الله تعالي لما بعث محمدا (ص) و كان ابونا ابوطالب المواسي له بنفسه و الناصر له و ابوكم العباس و ابولهب يكذبانه و يؤلبان عليه شياطين الكفر و ابوكم يبغيه الغوائل و يقود اليه القبائل في بدر و كان اول رميلها ● و صاحب خيلها و رجلها المطعم يومئذ و الناصب الحرب له ، يعني همانا خداوند تعالي وقتي كه مبعوث كرد محمد صلي الله عليه و آله را و پدر ما ابوطالب بود كه جان خود را با او مواسات ميكرد و او را نصرت ميكرد و پدر شما عباس و ابولهب او را تكذيب ميكردند و شياطين كفر را بر او تحريص ميكردند و پدر شما بنياميه غائلهها از براي او ميجست و قبايل عرب را بجنگ او ميكشيد در بدر و خود او اول . . . ايشان و سرهنگ سواره و پياده ايشان بود كه در آن روز اطعام ميكرد ايشان را و از براي آن [ص 1228] حضرت جنگ برپا ميكرد بعد از آن فرمود و كان ابوكم طليقنا و عتيقنا و اسلم كارها تحت سيوفنا لميهاجر الي الله و رسوله (ص) هجرة قط فقطع الله ولايته منا بقوله الذين آمنوا و لميهاجروا ما لكم من ولايتهم من شيء يعني پدر شما بنيعباس رهاساخته و آزادكرده ما بود و بكراهت اسلام آورد در زير شمشيرهاي ما و هرگز بسوي خدا و رسول هجرتي نكرد پس خداي تعالي ولايت او را از ما قطع فرمود بقول خود كه ميفرمايد آن كساني كه ايمان آوردند و هجرت نكردند شما را از ولايت ايشان چيزي نيست تا آنكه فرمود هذا مولي لنا مات فحزنا تراثه اذ كان مولينا لانا ولد رسول الله (ص) و امنا احرزت ميراثه اينك غلامي از ما مرد و ما ميراث او را ضبط كرديم زيرا كه غلام ما بود بجهت اينكه ما اولاد رسول خدائيم (ص) و ميراث آن حضرت را مادر ما برده است پس اينكه فرمود و ابوكم العباس و ابولهب يكذبانه مراد اين است كه ابوطالب از قبيل اين دو نفر نبود بلكه مقر بحضرت پيغمبر (ص) و مصدق او و ناصر دين او بود و آن دو مكذب و خذلان كننده او بودند چنانكه در مقام افتخار بابوطالب و بيان اينكه او اول كسي بود كه عقد ولايت دينيه مابين او و رسول خدا (ص) بسته شد و از اين جهت اولاد او مستحق ميراث پيغمبر (ص) شدند بجهت قرابت و متابعت او باقي اعمام حضرت پيغمبر و اولاد ايشان فرمود و كان ابوطالب المواسي له بنفسه و الناصر له ، ابوطالب بود كه مواسات ميكرد جان خود را با او و او را نصرت ميكرد و اين كلام ظاهر است [ص 1229] در حقيقت ايمان و تصديق آن جناب بحضرت رسول (ص) و الا شايسته نبود كه حضرت صادق عليه السلام باين مواسات و نصرت فخر كند با اينكه اول مذمت فرمود كساني را كه تكذيب پيغمبر (ص) ميكردند از اعمام آن سرور و شكي نيست كه عباس ضعيف اليقين بود حتي آنكه اسلام نياورد مگر در روز بدر بعد از آنكه او را اسير گرفتند و فديه داد و خبر داد حضرت پيغمبر (ص) او را از آن مالي كه پنهان كرده بود و در اين وقت اسلام آورد و در مذمت و جهالت او همين بس كه در آن مدت مديد كه حضرت پيغمبر (ص) در مكه تشريف داشت و آنهمه معجزات بر دست آن حضرت ظاهر ميشد و او ملازم خدمت بود يقين بصدق حضرت پيغمبر (ص) نكرد با آنكه اكثر مشركين بلكه همه ايشان علم حاصل كرده بودند بصدق حضرت پيغمبر (ص) ولي از كبر و حسد متابعت او نميكردند و اما عباس در روز بدر خود او نزد حضرت پيغمبر (ص) اقرار كرد كه يقين بصدق آن حضرت ندارد تا آنكه او را از مالي كه شب در پنهاني زير آستانه خانه خود پنهان كرده بود خبر داد و اين دليل بر ضعف يقين او است و آنچه در مذمت او در اخبار آل عصمت صلوات الله عليهم وارد شده است حمل بر ضعف يقين و عدم قوت او در دين ميشود چنانكه از حضرت ابوالحسن موسي بن جعفر عليه السلام منقول است در حديثي كه فرمود چون اين شعر را از گفته مروان بن ابيحفصه شنيدم كه ميگويد :
[ص 1230]اني يكون و لايكون و لميكن لبني البنات وراثة الاعمام
يعني كي ميشود و نميشود و نبوده است از براي پسران دخترها ميراث عموها ، تمام شب در فكر بودم پس آن شب خوابيدم و در خواب هاتفي را شنيدم كه ميگفت :
اني يكون و لايكون و لميكن للمشركين دعائم الاسلام
لبني البنات نصيبهم من جدهم و العم متروك بغير سهام
ما للطليق و للتراث و انما سجد الطليق مخافة الصمصام
و بقي ابننثلة واقفا متلددا فيه و تمنعه ذووا الارحام
ان ابن فاطمة المنوه باسمه حاز التراث سوي بني الاعمام
يعني كجا ميشود و نميشود و نبوده است از براي مشركان دعائم اسلام دخترزادگان نصيب خود را از جد خود دارند و عم بدون سهم ترك كرده شده است طليق را چه بميراث و جز اين نيست كه طليق از ترس شمشير سجده كرد و پسر نثله حيران و . . . ● ماند در قبول اسلام و خويشانش او را منع ميكردند همانا فرزند فاطمه كه ندا باسم او شده است حيازت كرد ميراث رسول (ص) را بدون عموزادگان ، و نظير اين در اخبار ائمه اطهار (ص) در مذمت عباس بسيار است و وجه جمع همان است كه گفتيم و شكي نيست كه اين هاتفي كه وارد بر حضرت كاظم عليه السلام شد از جانب خدا بوده است زيرا كه آن حضرت معصوم است و شيطان نميتواند از براي او مصور شد و در خواب يا بيداري نزد او آيد و اينكه ميفرمايد طليق از ترس شمشير سجده كرد [ص 1231] منافات با آنچه ما گفتيم كه اسلامش واقعي بود ندارد نهايت بعد از آنكه اسير شد و كرها اسلام آورد قلبش بر اسلام ثابت شد و بعد از آن يقين از برايش حاصل شد پس مانند ابوسفيان و اضراب او منافق نبود بلي ميراث از حضرت رسول (ص) نميبرد زيرا كه ثابت شده است كه حضرت رسول (ص) بنيهاشم را دعوت فرمود بنصرت خود و قبول قول خود و بايشان فرمود كه هر كس مرا اعانت و اطاعت كند وصي و وارث و برادر و ادا كننده قرض من خواهد بود پس حضرت امير عليه السلام باجابت اين دعوت بر همه سبقت گرفت و از همه سزاوارتر شد بميراث آن حضرت از علم و حكم و خلافت پس رسول خدا (ص) او را در غدير خم نصب بخلافت فرمود و اما وراثت مال شكي نيست كه حضرت فاطمه صلوات الله عليها بآن سزاوارتر است زيرا كه خداوند تعالي ميفرمايد و اولوا الارحام بعضهم اولي ببعض في كتاب الله صاحبان رحم بعضي اولاي ببعضي هستند در كتاب خدا پس جميع ميراث حضرت رسول (ص) مخصوص اولاد حضرت فاطمه صلوات الله عليها شد و احدي از خويشان حضرت رسول (ص) سواي آن بزرگواران ميراثي از آن حضرت نميبرند نه از مال و نه از خلافت بلكه وارث آن حضرت حضرت امير است و حضرت فاطمه صلوات الله عليهما و اولاد ايشان و در اين ابيات نكات عجيبه در شأن عباس هست كه در صدد بيانش نيستيم و نثلة كه در اشعار مذكور است مادر عباس است و كنيز بود و مراد از فاطمه فاطمه بنت اسد بن هاشم مادر حضرت امير [ص 1232] صلوات الله عليه است و اين فصل را ختم ميكنيم بذكر حديثي كه از حضرت صادق عليه السلام در فضل حضرت ابوطالب روايت شده است عن جعفر بن محمد الصادق عليه السلام عن آبائه عليهم السلام ان اميرالمؤمنين عليه السلام كان ذات يوم جالسا في الرحبة و الناس حوله مجتمعون فقام اليه رجل فقال يا اميرالمؤمنين انت بالمكان الذي انزلك الله به و ابوك معذب في النار فقال له عليه السلام مه فض الله فاك و الذي بعث محمدا بالحق نبيا لو شفع ابي في كل مذنب علي وجه الارض لشفعه الله فيهم ءابي معذب في النار و ابنه قسيم الجنة و النار و الذي بعث محمدا بالحق نبيا ان نور ابي يوم القيمة ليطفئ انوار الخلائق الا خمسة انوار نور محمد (ص) و نوري و نور الحسن و الحسين و نور تسعة من ولد الحسين (ع) فان نوره من نورنا خلقه الله تعالي قبل ان يخلق آدم بالفي عام ، مروي است از حضرت صادق جعفر بن محمد عليهما السلام از پدران بزرگوارش عليهم السلام كه روزي حضرت امير عليه السلام در رحبه نشسته بودند و مردم دور آن حضرت جمع بودند پس مردي برخاست و عرض كرد يا اميرالمؤمنين تو داراي اين شأن و منزلت باشي و پدرت در آتش معذب باشد حضرت فرمود بس كن خدا دهنت را بشكند قسم بآن كسي كه محمد صلي الله عليه و آله را براستي پيغمبر فرستاد اگر پدر من درباره جميع گناهكاران روي زمين شفاعت كند خدا شفاعتش را قبول ميكند آيا پدر من معذب در آتش است و حال آنكه پسرش قسيم بهشت و آتش است [ص 1233] قسم بآن كسي كه محمد صلي الله عليه و آله را بحق مبعوث بنبوت كرد كه نور پدر من انوار جميع خلق را در روز قيامت خاموش ميكند مگر پنج نور را نور محمد (ص) و نور من و نور حسن و حسين و نور نه نفر از اولاد حسين عليه السلام چرا كه نور او از نور ما است كه خداوند عالم دوهزار سال پيش از خلقت آدم آن را آفريده و اينكه فرمود اگر پدرم شفاعت كند درباره هر گناهكاري تا آخر فرمايش مراد اين است كه اگر شفاعت كند درباره هر گناهكاري كه شفاعت شافعان باو ميرسد و اهل شفاعت هست خداوند عالم قبول ميفرمايد باين معني كه شفاعت آن حضرت از جهت كرامتي كه بر خداوند عز و جل دارد قائم مقام شفاعت هر شافع مشفعي ميشود از انبياء و غير ايشان و اينكه فرمود نور پدر من در روز قيامت انوار جميع خلايق را خاموش ميكند مگر پنج نور وجوهي چند دارد اقرب آن وجوه بافهام خلق كه وجهي است قرين صواب اين است كه انوار را تخصيص بانوار جهاد في سبيل الله بدهيم زيرا كه در روز قيامت از براي اعمال خلايق ميزانهاي متعدده است و هر نوعي از اعمال ميزان خاصي دارد پس ميزاني كه نماز را بآن وزن ميكنند غير از ميزان زكوة است مثلا و همچنين است حكم جهاد و امر بمعروف و نهي از منكر و ساير اعمال خلق پس ممكن است كه بعضي از مؤمنين در نماز مثلا ميزان ايشان راجح باشد و در ساير طاعات مرجوح و بعضي در جهاد ميزانشان رجحان داشته باشد و بعضي در صله رحم و هكذا [ص 1234] و هر يك از اعمال صالحه در روز قيامت نوري ميشود از براي صاحب خود و در ظلمات مواقف جلو او ميرود و در رتبه خلق احدي غير از محمد و آلمحمد صلوات الله عليهم كامل مطلق نيست و از اين جهت افضل خلق شدند و در هر صفت خوبي بر جميع آفريدگان برتري يافتند و بر همه ايشان بسوي هر فضل و فضيلتي سبقت گرفتند و از براي ساير خلق اين مقام حاصل نشد پس در بعضي مقامات فاضل و در بعضي مقامات مفضول شدند پس ميشود كه كسي در هزار مقام فاضل باشد و در يك مقام مفضول فافهم و چون كه سبب دست يافتن پيغمبر (ص) بر اظهار دعوت در بدء اسلام حضرت ابوطالب بود چنانكه مكرر ذكر شد و احدي در نصرت رسول خدا (ص) و جان فدا كردن پيش روي آن حضرت و دفع دادن دشمنان از او با ابوطالب عليه السلام برابري نكرد لاجرم نور آن جناب در اين مقام از جميع انوار خلق در اين مرتبه درخشانتر شد و فرمايشي كه حضرت هادي عليه السلام در حديث متوكل فرمود كه اگر ايمان جميع خلق را در يك كفه بگذارند و ايمان ابوطالب را در كفه ديگر بر همه افزوني خواهد كرد حمل بر همين وجه ميشود و از اينجا است كه حضرت رسول (ص) فرمود ضربت علي عليه السلام در روز خندق برابري ميكند با جميع اعمال امت من تا روز قيامت زيرا كه همين ضربت بود سبب اظهار و انتشار اسلام و اگر اين ضربت نبود عمرو و احزاب بالمره مسلمين را از ريشه ميكندند و ديگر كسي باقي نميماند كه شهادت بتوحيد و رسالت دهد [ص 1235] پس ظهور اسلام در ميان خلق ناشي از نصرتهاي حضرت امير عليه السلام و پدر بزرگوار آن سرور شد چنانكه بر اهل علم پوشيده نيست و از جمله شواهد بر بزرگي نصرت حضرت امير عليه السلام و پدر بزرگوارش از براي حضرت رسول (ص) و اختصاص ايشان بدون ساير مسلمين بآن حضرت و افتخار حضرت امير عليه السلام باين فضيلت در مقامات عديده حديثي است كه بسند متصل از حضرت صادق عليه السلام روايت شده است و گمانم اين است كه در مسند احمد بن حنبل مذكور است فعن جعفر عليه السلام عن ابيه عن جده ان عليا عليه السلام كان في حلقة جماعة من قريش ينشدون الاشعار و يتفاخرون حتي بلغوا اميرالمؤمنين عليه السلام فقالوا قل يا اميرالمؤمنين فقد قال اصحابك فقال اميرالمؤمنين عليه السلام :
الله وفقنا لنصر محمد و بنا اقام دعائم الاسلام
و بنا اعز نبيه و كتابه و اعزنا بالنصر و الاقدام
في كل معركة تطير سيوفنا نحو الجماجم عن فراش الهام
ينبأ بنا جبريل في ابياتنا بفرايض الاسلام و الاحكام
فنكون اول مستحل حلاله و محرم لله كل حرام
نحن الخيار من البرية كلها و امامها و امام كل امام
الخائضون غمار كل كريهة و الضامنون حوادث الايام
انا لنمنع من اردنا منعه و نجود بالمعروف و الانعام
فقالوا يا اباالحسن ماتركت شيئا الا هو له ، حاصل معني آنكه [ص 1236] حضرت صادق عليه السلام از پدر بزرگوار خود از جد عالي مقدار خود روايت ميفرمايد كه حضرت امير عليه السلام در حلقه جمعي از قريش نشسته بودند و انشاد اشعار ميكرد و مفاخرت مينمودند تا بحضرت امير عليه السلام رسيدند عرض كردند يا اميرالمؤمنين عليه السلام شما نيز چيزي بفرمائيد كه اصحاب هر كدام گفتند پس حضرت اين اشعار را فرمودند كه حاصل ترجمه آنها اين است كه خدا ما را موفق داشت بر نصرت محمد (ص) و دعائم اسلام را بواسطه ما برپا داشت و عزيز كرد بواسطه ما پيغمبر خود و كتاب خود را و عزيز كرد ما را بواسطه اين نصرت و اقدام در هر معركه شمشيرهاي ( ما ظ ) ميپرانيد كلههاي دليران را از فراش سر در خانههاي ما جبرئيل خبر ميدهد ما را از احكام و فرايض اسلام پس ما ميشويم اول كسي كه حلال خدا را حلال و حرام او را حرام ميكند مائيم برگزيده از جميع آفريدگان و پيشواي ايشان و پيشواي همه پيشوايان مائيم فروروندگان در لجه هر معركه و فتنه و ضامن شوندگان حوادث ايام ما منع ميكنيم هر كس را كه خواسته باشيم و جود ميكنيم بمعروف و انعام ، و بدان كه من بعضي از وجوهي را كه در اين مقام بخاطر خطور ميكند ذكر نكردم محض اينكه بعضي از آنها نزد خود من ركيك و مستهجن است اگر چه اكثر مردم همان را حق ميدانند و بعضي غريب و مستبعد است و عقول مردم آن را بعيد و ناصواب ميشمارد بلكه اگر بشنوند حكم بكفر قائل آن ميكنند و الله يهدي من يشاء الي صراط مستقيم .
در ذكر فرقه ناجيه و اثبات اينكه ايشان شيعيان حضرت امير عليه السلامند و ذكر خصايصي كه خداوند عالم بواسطه ولايت اميرالمؤمنين و اولاد معصومين آن حضرت صلوات الله عليهم بايشان كرامت فرموده است .
پس عرض ميكنم كه جميع امت اتفاق دارند بر معني حديثي كه از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت كردهاند اگر چه لفظش را باختلاف روايت كردهاند كه بعد از ذكر افتراق و اختلاف امت موسي و امت عيسي عليه و آله و عليهما السلام و بيان اينكه در هر امتي فرقه ناجيه يك فرقه بودند لاغير فرمود و ستفترق امتي ثلثا و سبعين فرقة كلها في النار الا واحدة يعني امت من نيز هفتاد و سه فرقه ميشوند و همه ايشان در آتشند مگر يك فرقه و اين معني را عامه و خاصه روايت كردهاند و در روايات عامه زياداتي هم دارد مثل اينكه ترمذي در صحيح خود بعد از ذكر اين فرمايش ذكر كرده است قيل و من هم قال الذين هم علي ما انا عليه و اصحابي يعني عرض كردند كه آن فرقه ناجيه كدام فرقه است فرمود كساني كه بر عقيده و طريقه من و اصحاب منند و بعضي چنين ذكر كردهاند قيل و من الناجية قال اهل السنة و الجماعة قيل و من السنة و الجماعة قال ما انا عليه اليوم و اصحابي يعني گفته شد كه فرقه ناجيه كدام فرقه است فرمود اهل سنت و جماعت عرض كردند سنت و جماعت چيست فرمود آنچه امروز من و اصحاب من بر آن هستيم و از طرق شيعه زيادت باين قسم روايت شده است كه فرمود [ص 1238] افترقت امة موسي علي احد و سبعين فرقة كلها في النار الا واحدة و هي التي اتبعت وصيه يوشع بن نون و افترقت امة عيسي (ع) علي اثنين و سبعين فرقة كلها في النار الا واحدة و هي التي اتبعت وصيه شمعون و ستفترق امتي علي ثلث و سبعين فرقة كلها في النار الا واحدة و هي التي تتبع وصيي عليا (ع) يعني امت موسي هفتاد و يك فرقه شدند و همه در آتش بودند مگر يك فرقه و ايشان آن فرقهاند كه متابعت كردند وصي او يوشع بن نون را و امت عيسي (ع) هفتاد و دو فرقه شدند و همه در آتشند غير از يك فرقه و ايشان آن فرقهاند كه متابعت كردند وصي او شمعون را و امت من هفتاد و سه فرقه خواهند شد و همه ايشان در آتشند مگر يك فرقه و ايشان آن فرقه هستند كه متابعت ميكنند وصي من علي عليه السلام را چون اين مقدمه را دانستي بدان كه عامه نيز بر معني اين روايت كه خاصه روايت كردهاند اتفاق دارند زيرا كه نزد احدي از مسلمين خلافي در اين نيست كه حضرت امير عليه السلام و كساني كه متابعت او كردهاند ناجي هستند ولي اختلاف در اين است كه آيا كدام فرقه بطور حقيقت متابعت آن حضرت كردهاند و هر يك از فرق اسلام چنين ميپندارند كه متابعت كننده آن حضرتند و در اخبار عامه نيز شاهد زيادتي كه در حديث خاصه است موجود است چنانكه ذكر خواهيم كرد و احدي از مسلمين را شكي نيست در اينكه فرقه ناجيه از امت حضرت موسي عليه السلام كسانيند كه متابعت كردند وصي منصوص عليه آن حضرت [ص 1239] يوشع بن نون عليه السلام را و همچنين فرقه ناجيه امت عيسي همان اتباع وصي منصوص عليه آن حضرت شمعون بن حمون الصفا هستند لاغير و غير از اين دو فرقه همه هالكند و در جميع فرق اسلام قائلي بخلاف اين نيست و باخبار متواتره ثابت شده است كه وصي منصوص عليه حضرت رسول صلي الله عليه و آله علي عليه السلام است و او در اين امت نظير يوشع بن نون و شمعون است و از اخبار اين مطلب بقدري كه مستبصر را كفايت كند ذكر شد پس ثابت شد كه فرقه ناجيه از اين امت اتباع علي عليه السلامند لاغير و ساير فرق هالكند بنص حديثي كه نزد جميع اهل اين ملت معلوم است چنانكه در امتهاي سلف امر بهمين منوال بود و خداوند عالم ميفرمايد و ممن خلقنا امة يهدون بالحق و به يعدلون يعني از جمله كساني كه خلق كردهايم طايفهاي هستند كه هدايت ميكنند بحق و بحق عدالت ميكنند و عقل حكم ميكند باينكه دو فرقه ضد كه خصم يكديگرند نميشود هر دو بر حق باشند زيرا كه دو قضيه متناقض كه بشروط تقابل نقيض يكديگرند محال است كه صدق باشند و بر امر واحد جمع شوند بلكه لابد بايد يكي صادق و ديگري كاذب باشد پس عرض ميكنم كه آن زيادتي كه عامه روايت كردهاند نزد ما ثابت نشده است و نفعي بحال ايشان ندارد اما اينكه گفتهاند كه حضرت فرمود فرقه ناجيه اهل سنت و جماعتند باطل است زيرا كه در روايات خود ايشان است كه اول كسي كه اين اسم را گذارد معوية بود و پيش از معويه ذكري از اين اسم نبود چنانكه [ص 1240] ابنبطه در كتاب خود كه معروف است بابانة روايت كرده است كه حجاج گفت سمي السنة و الجماعة كانت سنة اربعين كان الاجتماع علي معوية يعني اسم سنت و جماعت در سال چهلم هجرت گذارده شد كه اجتماع بر خلافت معويه كردند و شيخ عسكري كه يكي از علماء عامه است در كتاب الزواجر ميگويد ان معوية سمي ذلك العام عام السنة يعني آن سال را معويه سال سنت اسم گذارد و بعضي از ايشان چنين نقل كردهاند كه اول كسي كه اسم سني گذارد يزيد بن معويه بود كرابيسي ميگويد انما سمي هذا الاسم يزيد بن معوية لما دخل رأس الحسين عليه السلام و كان كل من دخل من ذلك الباب سمي سنيا يعني اسم را يزيد بن معويه گذارد وقتي كه سر حضرت سيدالشهدا داخل مجلس او شد و هر كس از آن در داخل ميشد او را سني ميگفتند و اما اين فقره كه روايت كردهاند كه فرمود هم الذين هم علي ما انا عليه و اصحابي يعني فرقه ناجيه كسانيند كه بر طريقه و روش من و اصحاب منند منافاتي با روايت شيعه ندارد و في الحقيقه مرجعش بهمان است كه ايشان روايت كردهاند زيرا كه حضرت امير عليه السلام سيد و مولاي آل و اصحاب آن حضرت است و طريقه و روش آن حضرت بعينه طريقه و روش رسول خدا است (ص) پس هر كس متابعت علي عليه السلام كرد متابعت طريقه رسول خدا (ص) و اصحاب آن حضرت را كرده است بدون تبديل و تغيير زيرا كه امامت آن بزرگوار بنص قرآن و سنت و اجماع مسلمين ثابت شده است و بعد [ص 1241] از آن هم لغزش قدمي از براي آن بزرگوار دست نداد بخلاف ديگر كسان كه ادراك صحبت رسول خدا (ص) كرده بودند كه بعضي از ايشان منافق بودند چنانكه كتاب مجيد شهادت بآن ميدهد كه ميفرمايد ام حسب الذين في قلوبهم مرض ان لنيخرج الله اضغانهم يعني آيا پنداشتند كساني كه در دلهاي ايشان مرضي است كه هرگز كينههاي ايشان را ظاهر نخواهيم كرد و ميفرمايد الم احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لايفتنون آيا گمان دارند مردم كه واگذارده شوند بحال خود كه بگويند ايمان آورديم و ايشان امتحان كرده نشوند و ميفرمايد و من اهل المدينة مردوا علي النفاق لاتعلمهم تا آخر آيه و بعضي از ايشان دگرگون شدند و حالشان تغيير كرد چنانكه ميفرمايد و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم علي اعقابكم و من ينقلب علي عقبيه فلنيضر الله شيئا يعني محمد (ص) نيست مگر رسولي كه پيش از او رسولان گذشتهاند پس آيا اگر وفات يابد يا كشته شود بعقب برميگرديد و هر كس بعقب برگردد ضرري بخدا نميرساند و اخبار فريقين صريح است در اينكه بعضي از صحابه كه بعد از آن حضرت ماندند مرتد شدند و بعقب برگشتند چنانكه شطري از آنها را در مقدمه ذكر كردم مراجعه كنيد پس چون ثابت شد كه علي عليه السلام بالاتفاق وصي رسول خدا صلي الله عليه و آله بوده است و احدي قائل نشده است باينكه بعد از حضرت رسول (ص) قدم آن حضرت لغزيده باشد واجب ميشود متابعت كردن آن حضرت [ص 1242] لاغير خواه زيادتي را كه از طرق شيعه در حديث مزبور روايت شده است ملاحظه كنيم يا زيادتي را كه عامه روايت كردهاند زيرا كه ابنعباس و عمار از حضرت رسول (ص) روايت كردهاند كه آن حضرت ايشان را وصيت فرمود بمتابعت علي عليه السلام بعد از آنكه ايشان را از حدوث فتنه و اختلاف آراء بعد از خود خبر داد و امر فرمود ايشان را كه بر مسلك علي عليه السلام سلوك كنند اگر چه منفرد بآن باشد و ساير مردم همه بر مسلك ديگر روند و شكي نيست كه بزرگتر اختلافي كه بعد از حضرت رسول (ص) مابين امت واقع شد كه سبب سفك دماء و نهب اموال و سبي نساء شد اختلاف در امر امامت بود زيرا كه در اسلام شمشير كشيده نشد بر هيچ يك از قواعد دينيه مثل آنكه بر امر امامت شمشير كشيده شد و مبدء اختلاف ميان امت در اين باب وقتي بود كه عقد خلافت از براي ابوبكر شد در روز سقيفه و در مقدمه شطري از مشاجرات صحابه را ذكر كردم و انشاء الله در ذكر بدعتهاي ابوبكر هم شطري ذكر ميكنم حتي آنكه عمر بنا بر آنچه اتباعش روايت كردهاند گفت ان بيعة ابيبكر كانت فلتة وقي الله شرها فمن عاد الي غيرها فاقتلوه يعني بيعت ابوبكر امر ناگهاني بود كه واقع شد و خدا از شر آن محافظت فرمود پس هر كس باز چنين بيعتي خواست منعقد كند او را بكشيد و اختلاف عظيمي كه در اين باب مابين حضرت امير عليه السلام و اهل بيت آن حضرت و مابين ابيبكر و عمر و اتباع ايشان افتاد تا روز قيامت و عداوت و بغضائي كه از اين جهت [ص 1243] بميان آمد بر پردگيان حجلهنشين هم پوشيده نيست و در اين كتاب در هر فصلي شرحي از اين باب تكرار شده است كه خردمندان را حجتي واضح باشد و حاجت باعاده نيست و عمر بن شيبه كه يكي از علماء عامه است در كتاب خود كه مسمي بكتاب السقيفة نموده است برخي از قبايح و ظلمهائي را كه بر بنيهاشم و حضرت امير و فاطمه و حسن و حسين صلوات الله عليهم جاري شد ذكر كرده است و غزالي نيز بسبك مخاصمت پارهاي از آن ماجرا را بيان ميكند و شهرستاني هم در ملل و نحل اشاره بآن كرده است و بعد از آنكه اقرار كرده خواسته است جبيره بكند و از جمله اخباري كه دلالت ميكند بر اختلاف امت بعد از رحلت حضرت رسول (ص) بلافاصله و صريح است در اينكه حق با علي عليه السلام و شيعيان آن حضرت است و باطل با كساني است كه طرف شدند با آن حضرت از مهاجرين و اتباع ايشان حديثي است كه ابوبكر بن مردويه روايت كرده است قال اخبرنا ابوبكر احمد بن محمد السوي بن يحيي التميمي حدثنا المنذر بن محمد بن المنذر حدثنا ابي حدثنا عمي الحسين بن سعيد بن ابيالجهم عن ابان بن تغلب قال قال سمعت اباذر و المقداد بن الاسود و سلمان الفارسي قالوا كنا عند رسول الله (ص) ما معنا غيرنا اذ اقبل ثلثة رهط من المهاجرين البدريين فقال رسول الله (ص) تفترق امتي بعدي ثلث فرق فرقة اهل حق لايشوبونه بباطل مثلهم كمثل الذهب كلما قلبته بالنار ازداد جودة و طيبا و امامهم احد هذه الثلثة و هو الذي امر الله في كتابه اماما و رحمة [ص 1244] و فرقة اهل باطل لايشوبونه بحق مثلهم كمثل خبث الحديد كلما قلبته بالنار ازداد خبثا و امامهم احد هذه الثلثة و فرقة اهل ضلالة مذبذبين بين ذلك لا الي هؤلاء و لا الي هؤلاء و امامهم احد هذه الثلثة قال فسألتهم عن اهل الحق و امامهم فقالوا هذا علي بن ابيطالب امام المتقين و امسك عن الاثنين فجهدت ان يسميهما فلميفعل ، باسناد خود از ابان بن تغلب روايت ميكند كه گفت شنيدم از ابوذر و مقداد و سلمان فارسي اعلي الله مقامهم كه گفتند نزد حضرت رسول (ص) بوديم و ديگري با ما نبود ناگاه سه نفر از مهاجرين بدريين برابر شدند رسول خدا (ص) فرمود امت من بعد از من سه فرقه ميشوند يك فرقه اهل حق خالصند كه مشوب بباطل نيستند و مثل ايشان مثل طلا است كه هر چه در آتش بگرداني جودت و طيبش زيادتر ميشود و امام ايشان يكي از اين سه نفر است كه خدا در كتاب خود امر بمتابعت او فرموده و او را امام و رحمت خوانده و يك فرقه اهل باطل صرفند كه هيچ شوب حق ندارند و مثل ايشان مثل چرك آهن است كه هر چه در آتش بگرداني خباثتش زيادتر ميشود و امام ايشان نيز يكي از اين سه نفر است و فرقه ديگر اهل ضلالتند و در ميانه سرگردانند نه با اين جماعتند و نه با آن جماعت و امام ايشان هم يكي از اين سه نفر است ابان ميگويد پس از ايشان سؤال كردم كه اهل حق و امام ايشان كه بود گفتند علي بن ابيطالب عليه السلام پيشواي متقيان و دو نفر ديگر را ابان نگفت و هر چه جهد كردم كه اسم ايشان را بگويد نگفت و اين خبر را اخطب [ص 1245] خوارزم نيز روايت كرده است و ابوالفرج معافا بن زكريا كه شيخ بخاري است نيز روايت كرده و شكي نيست كه ذكر آن دو نفر را محض تقيه نكرد و اگر آن دو نفر از جمله كساني كه تقدم بر حضرت امير عليه السلام جستند نميبودند اسم ايشان را پنهان نميكرد چنانكه حذيفه و ابي بن كعب نيز منافقين قريش را كه اصحاب عقبه بودند از ترس جان خود پنهان كردند و معلوم است كه اول كسي كه عداوت با حضرت امير عليه السلام ورزيد و طرف با آن بزرگوار واقع شد تيمي و عدوي بودند و اينكه فرمود امت من سه فرقه ميشوند و نفرمود ستفترق يا سوف تفترق يعني زود باشد كه سه فرقه شوند محض اين است كه اشاره ميفرمايد باول خلاف و اختلافي كه در امت واقع ميشود و فرقههاي هفتاد و سه گانه از آن منشعب ميگردد و از اين جهت در آن حديث هم فرمود ستفترق امتي الي نيف و سبعين پس مضارع را مقرون بسين فرمود كه تراخي آن از سوف كمتر است و سوف تفترق نفرمود اشاره باينكه اين افتراق متراخي از زمان رحلت آن حضرت نيست بلكه اولش متصل است بزمان وفات آن حضرت و بعد از آن بتدريج شيئا فشيئا تمام فرقهها پيدا ميشوند پس بيان فرمود كه فرقه ناجيه كسانيند كه علي عليه السلام را متابعت ميكنند و از دشمنان آن حضرت مفارقت ميجويند چنانكه محمد بن موسي شيرازي آورده است در حديثي كه ذكر ميكند حال آن شخصي را كه قول خداي تعالي ثاني عطفه ليضل عن سبيل الله دربارهاش نازل شد ميگويد حضرت امير [ص 1246] عليه السلام عرض كرد يا رسول الله فمن الناجية قال المتمسك بما انت عليه و اصحابك فرقه ناجيه كدام يك است يا رسول الله فرمود آن فرقه كه متمسك باشند بآنچه تو و اصحاب تو بر آن هستيد و اشاره باين كه مخالفين علي عليه السلام همان كساني هستند كه بر او تقدم جستند نيز در احاديث عديده كه از طرق مخالفين مروي است فرموده است مثل اخباري كه وارد شده است كه در باب ورود بعضي از اصحاب در قيامت بر آن حضرت كه وارد ميشوند و از نزد آن حضرت ربوده ميشوند و هلاك ميشوند ، و هم از اين جمله است حديثي كه بخاري و نسائي مسندا از ابوهريره روايت كردهاند گفت قال رسول الله (ص) انكم تحرصون علي الامارة بعدي و ستكون ندامة يوم القيمة رسول خدا (ص) فرمود همانا شما بعد از من حريص خواهيد شد بر تحصيل امارت و روز قيامت از براي شما ندامتي خواهد بود و از اين جمله است اخباري كه در باب تحريص بر سلوك طريقه حضرت امير عليه السلام وارد شده است و بديهي است كه هيچ كس با حضرت امير عليه السلام عداوت نكرد و طرف واقع نشد غير از ابوبكر و عمر و عثمان و كساني كه مايل بايشان بودند و بعد از ايشان عايشه و طلحه و زبير و بعد از ايشان معويه و خوارج و حضرت رسول (ص) فرموده است الا ان مثل اهل بيتي مثل سفينة نوح من ركبها نجي و من تخلف عنها هلك ، دانسته باشيد بدرستي كه مثل اهل بيت من مثل كشتي نوح است هر كس بر آن سوار شود نجات مييابد و هر كس از آن تخلف كند [ص 1247] هلاك ميشود پس ثابت شد كه هر كس بطريقه مخالفين آن حضرت اخذ كند ناجي نيست و الا لازم ميآيد كه علي عليه السلام ناجي نباشد و احدي از مسلمين قائل باين نشده است و چه خوب گفتهاند در اين معني شعر :