الا ابلغا عني علي ذات بينها لويا و خصا من لوي بنيكعب
المتعلموا انا وجدنا محمدا نبيا كموسي خط في اول الكتب
و ان عليه في العباد محبة و لا شر فيمن خصه الله بالحب
ميفرمايد هان از من بطايفه لوي با همه مباينتي كه دارند برسانيد و از ميان ايشان بنيكعب را باين پيام مخصوص گردانيد آيا ندانستيد [ص 1176] كه ما محمد (ص) را پيغمبري يافتيم مثل موسي كه ذكرش در كتب اوايل نوشته شده است و در ميان بندگان خدا هيئت محبوبيتي بر او آشكار است و شري نيست در كسي كه خدايش بمحبوبيت خلق مخصوص فرموده باشد و از همين اشعار است :
اليس ابونا هاشم شد ازره و اوصي بنيه بالطعان و بالضرب
و ان الذي علقتم من كتابكم يكون لكم يوما كراعية السقب
افيقوا افيقوا قبل ان يحفر الثري و يصبح من لميجن ذنبا كذي الذنب
آيا نه اين است كه پدر ما هاشم تقويت كرد او را و فرزندان خود را وصيت فرمود كه در نصرتش اقدام بر طعن و ضرب كنند و همانا آن نامهاي كه آويختهايد روزي از براي شما مثل راعيه سقب خواهد شد بخود آئيد بخود آئيد پيش از آنكه خاك حفر شود و بي گناه مثل گناهكار گردد پس در اين اشعار به نبوت حضرت رسول (ص) صراحة اقرار فرموده است چنانكه در اشعار ديگر فرموده و نيز آن حضرت فرمايد در باب مدافعت از حضرت رسول (ص) :
و قالوا حطة جورا و حمقا و بعض القول ابيض مستقيم
لتخرج هاشم فيصير منها بلاقع بطن مكة و الحطيم
فمهلا اهلنا لاتركبونا بمظلمة لها امر وخيم
فيندم بعضكم و يذل بعض و ليس بمفلح ابدا ظلوم
فلا و الراقصات بكل حرف الي معمور مكة لايريم
طوال الدهر حتي تقتلونا و نقتلكم و يلتقي الخصوم [ص 1177]
و يعلم معشر قطعوا و عقوا بانهم هم الحد الظلوم
ارادوا قتل احمد ظالميه و ليس لقتله فيهم زعيم
و دون محمد فتيان قوم هم العرنين و العضو الصميم
حاصل ترجمه آنكه قريش گفتند او را يعني محمد (ص) را از راه ستم و از روي بيخردي و حميت بخود گرفته و بعضي سخنان هست كه روشن و سر راست است بايد بنيهاشم از مكه بيرون روند كه بطن مكه و حطيم از ايشان خالي شود پس آرام باشيد اي خويشان ما مرتكب نشويد نسبت بما مظلمه را كه عاقبتش وخيم است كه بعضي از شما پشيمان و بعضي خوار و ذليل شوند و هرگز ستمكار رستگار نشود پس نه قسم براقصات بهر شتر لاغري كه روانه معموره مكه ميشود كه تا روزگار هست تا ما را بكشيد و ما شما را بكشيم و خصمان روي در روي شوند و گروهي كه قطع رحم كردند و براه عقوق رفتند بدانند كه ستمپيشه ايشانند خواستند بظلم و ستم احمد (ص) را شهيد كنند و حال آنكه كسي در ميان ايشان مرد كشتن او نيست و در اطراف محمد (ص) جوانان قومي هستند كه اندام قبيله را دماغ سربلندي و رفعتند و پيكر شرف و مردي را عضو صميم قدر و منزلت و باقي ماند ابوطالب عليه السلام در حراست پيغمبر (ص) و جان خود و فرزندان خود را فداي او ميكرد حتي آنكه منقول است كه همين كه پيغمبر (ص) به خوابگاه خود تشريف ميبرد و همه چشمها بخواب ميرفت ابوطالب نزد آن حضرت ميآمد و حضرت را بجاي ديگر ميبرد و علي عليه السلام را [ص 1178] سر جاي او ميخوابانيد و فرزندان و برادرزادگان خود را موكل بر آن حضرت ميكرد از خوف غائله مشركين پس علي عليه السلام فرمود يا ابتاه اني مقتول ذات ليلة اي پدر من آخر يك شب كشته ميشوم ابوطالب عليه السلام فرمود - شعر :
اصبرن يا بني فالصبر احجي كل حي مصيره لشعوب
لفداء الاعز ذي الحسب الثاقب و الباع و الفناء الرحيب
ان تصبك المنون فالنبل تبري فمصيب منها و غير مصيب
كل حي و ان تطاول عمرا آخذ من سهامها بنصيب
يعني صبر كن اي فرزندك من كه صبر بخرد نزديكتر است هر زنده عاقبتش بسوي مرگ است صبر كن بر فدا شدن از براي بزرگوار نوراني كه صاحب حسب اصيل و دست گشاده و آستان وسيع است اگر مرگ دچار تو شود عجبي نيست و حتم نشده است كه برسد چرا كه تيرها تراشيده ميشود و بعضي از آنها بر نشان ميخورد و بعضي نميخورد هر زنده اگر چه عمر طولاني كند نصيبي از تيرهاي مرگ خواهد گرفت پس حضرت امير عليه الصلوة و السلام باين اشعار پدر بزرگوار را جواب فرمود :
اتأمرنا بالصبر في نصر احمد و والله ماقلت الذي قلت جازعا
و لكنني احببت ان تر نصرتي و تعلم اني لمازل لك طائعا
و سعيي لوجه الله في نصر احمد نبي الهدي المحمود طفلا و يافعا
حاصل فرمايش آنكه ميفرمايد آيا ما را امر بصبر ميفرمائي در نصرت [ص 1179] احمد (ص) و بخدا سوگند كه آنچه گفتم از راه ترس و جزع نبود و لكن دوست داشتم كه نصرت مرا ببيني و بداني كه هميشه مطيع و فرمانبردار توام و سعي من محض خدا است در نصرت احمد پيغمبر هدايت كه محمود جهان است چه در حال طفوليت و چه اكنون كه . . . ● و معلوم است كه شدت اهتمام ابوطالب عليه السلام در حفظ پيغمبر (ص) و مدافعت از آن سرور اگر محض صرف عصبيت بود باين اندازه نميرسيد كه شب را بپاسباني آن حضرت بيدار باشد و پاره جگر خود را بمعرض قتل درآورد و در جميع حالات فداي او سازد و چنين ميدانم كه باندازه عشر معشار اهتمامي كه ابوطالب (ع) فرمود در دفع دشمن از آن حضرت و مخاصمت قبايل قريش و ساير عرب در حمايت او احدي از بنيهاشم نكرد بلكه چون ابوطالب عليه السلام رحلت فرمود بنيهاشم آن حضرت را واگذاردند و تمام ايشان قائم مقام يك نفر ابوطالب نشدند پس آيا ممكن است اين اقدام و سعي و اهتمام مگر از روي حقيقت ايمان خالص حتي آنكه قريش چندين مرتبه رياست خود را تفويض بآن جناب كردند و از برايش اظهار طاعت و انقياد نمودند و اموال خود را بر او عرضه داشتند كه آنچه خواهد تصرف فرمايد بشرط آنكه نصرت پيغمبر (ص) را ترك كند و او را بدست ايشان دهد آن جناب در حميت دين سختتر شد و بيشتر در صدد دفع شر از حضرت سيد المرسلين برآمد و بنيهاشم در مدت محاصره شعب در كمال شدت و رنج بودند و قريش نزد ابوطالب فرستادند كه [ص 1180] محمد را بما بسپار تا او را بقتل رسانيم و تو را رئيس خود سازيم پس حضرت ابوطالب قصيده لاميه خود را انشاء فرمود كه از جمله اشعارش اين است :
لعمري لقد كلفت وجدا باحمد و احببته حب الحبيب المواصل
وجدت بنفسي دونه و حميته و دارأت عنه بالكلي و الكلاكل
فمازال في الدنيا جمالا لاهلها و شينا لمن عادي و زين المحافل
حليما رشيدا حازما غير طائش يوالي اله الحق ليس بماحل
و ايده رب العباد بنصره و اظهر دينا حقه غير باطل
الميعلموا ان ابننا لا مكذب لدينا و لايعبأ بقول الاباطل
و ابيض يستسقي الغمام بوجهه ثمال اليتامي عصمة للارامل
تلوذ به الهلاك من آل هاشم فهم عنده في نعمة و فواضل
كذبتم و بيت الله يثوي محمد و لمانناضل دونه و نقاتل
و نسلمه حتي نصرع حوله و نذهل عن ابنائنا و الحلائل
ميفرمايد بجان خودم سوگند كه من عاشق احمد (ص) شدهام و او را مانند حبيب مواصل دوست داشتهام و جان خود را از برايش مبذول داشتم و او را حمايت كردم . . . ● از او دفع شر دشمن نمودم پس هميشه در دنيا جمال اهل دنيا و نقمت دشمنان و زينت مجالس باد بردبار و درسترفتار و خردمند و از طيش و غضب بر كنار دوستي با خداي حق ميكند و . . . ● آيا ندانستند كه فرزند ما در نزد ما تكذيب كرده شده نيست و بسخن اباطيل اعتنا نميشود و او [ص 1181] سفيدروئي است كه بآبروي او از ابر باران بايد خواست پناه يتيمان و عصمت بيوهزنان است و باو پناه ميبرند تلفشدگان بنيهاشم پس ايشان نزد او در خصب نعمت و فواضل رفاهيت هستند قسم به بيت الله كه دروغ گفتيد آيا محمد (ص) در خاك منزل كند و حال آنكه هنوز جلو او جنگ نكردهايم و در حمايتش قتال ندادهايم و آيا او را بدست ميدهيم تا وقتي كه در اطراف او بخاك هلاك افتيم و از فرزندان و زنان خود غافل و بيخبر باشيم و از همين قصيده است :
ابيت بحمد الله ترك محمد بمكة اسلمه لشر القبائل
و قال لي الاعداء قاتل عصابة اطاعوه و ابغيهم جميع الغوائل
يعني ابا كردم بحمد الله از ترك كردن محمد (ص) در مكه كه او را تسليم بدترين قبايل كنم و دشمنان با من گفتند قتال كن با جمعي كه اطاعت او كردهاند و بخواه از براي ايشان جميع غوائل را تا اينكه ميفرمايد :
اقيم علي نصر النبي محمد اقاتل عنه بالقناء الذوابل
پايداري ميكنم بر نصرت پيغمبر محمد (ص) و قتال ميدهم از جلو او با نيزههاي باريك پس كاش ميدانستم كه بعد از اين همه تصريحات ناصبيان چه ميگويند آيا نه اين است كه صراحة اظهار اقرار بتصديق و متابعت آن حضرت فرموده و دانسته بوده است كه دين آن حضرت بر همه اديان غالب ميشود و آن سرور بر جميع دشمنان خود فايق ميآيد و ملجأ دوستان خود ميشود كه فرمود ، تلوذ به الهلاك من آلهاشم [ص 1182] تا آخر و پيش از آن فرمود ، يوالي اله الحق ليس بماحل ، و فرمود ، و اظهر دينا حقه غير باطل ، و فرمود ، الميعلموا ان ابننا لامكذب تا آخر شعر ، آيا نه اين است كه اين اعتراف صريح است از آن جناب بنبوت حضرت ختميمآب اگر غلبه شقاوت بر اهل شقاق و بازماندگان اهل نفاق مانع از ادراك نباشد و آيا شنيدهاند كه احدي از ممدوحين صحابه مثل ابوطالب عليه السلام حضرت رسول (ص) را نصرت كرده باشد بلكه احدي از صحابه غير از حضرت امير عليه السلام در نصرت آن حضرت باين درجه نرسيدند آيا نه اين بود كه در جنگ احد و خيبر و حنين و ساير مشاهد رسول خدا (ص) از گرد آن حضرت فرار كردند و آن حضرت ميان ايشان ايستاده ايشان را ميخواند و وعده نصرت ميداد و بياد عهودي كه كرده بودند ميآورد و معذلك آن حضرت را ترك كرده فرار نمودند با آنكه اسلام در آن روز قوي بود و مسلمين بسيار بودند پس كجا اين جماعت عديل ميشوند با آن كسي كه در بدو ظهور اسلام در حالتي كه هيچ معيني و ياوري نداشت آن حضرت را نصرت كرد و جان خود و فرزندان خود را در راه او داد و فداي او ساخت تا اينكه آن حضرت كلمه توحيد را توانست اظهار بفرمايد و اگر آن جناب نبود در مكه اين كار ميسر نميشد چنانكه در اخبار مستفيضه وارد شده است كه چون ابوطالب رحلت نمود جبرئيل بر پيغمبر (ص) نازل شد و عرض كرد يا محمد پرورنده تو تو را سلام ميرساند و ميفرمايد از مكه بيرون برو كه [ص 1183] ناصر تو وفات يافت و شكي نيست كه شكرگزاري حضرت ابوطالب بر هر كس كه در اسلام بهره داشته باشد واجب است چنانكه شكرگزاري فرزندش علي عليه السلام واجب است زيرا كه دين ظاهر نشد مگر بواسطه همين دو بزرگوار پس ابوطالب عليه السلام در بدو اسلام سبب اين شد كه پيغمبر (ص) اظهار دعوت توانست بفرمايد و علي عليه السلام اسلام را از دم شمشير خود منتشر كرد چنانكه در مقام شكايت از كساني كه بر او تقدم جستند ميفرمايد و ان قريشا قد صغرت عظيم قدري و سلبتني سلطان ابن عمي و استخف بعرضي و قهرتني عن تراثي و اشمتوا بي اعدائي و سلبوني ما مهدت لنفسي من لدن حسامي بجهدي و كدي يعني همانا قريش قدر عظيم مرا كوچك شمردند و سلطنت پسرعم مرا از من ربودند و عرض مرا خوار شمردند و مرا از ميراثم دور كردند و دشمنانم را بر من بشماتت واداشتند و امري را كه از شمشير خودم بكوشش و كد خود از براي خود ممهد نموده بودم از من گرفتند تا اينكه فرمود ويلهم الماخلصهم من نيران الحروب الطماطمة و مكافحة القماقمة الذين كانوا رحي الصفوف و رجال الحتوف ويلهم اليس بي نالوا الشرف و في و الله قالوا الحق و النصف ويلهم الست آية نبوة محمد (ص) و حلاوة رسالته و آية رضاه و غضبه ويلهم انا الذي غمس نفسه في لجج الحروب و قطع الدروع الدلاص اذا فزعت تيم الي الفرار عن الزحف و عدي في الانكاص و لو اني تركتهم تطحنهم سنابك الصافنات و حوافر الصاهلات في ظلال الاعنة و بريق الاسنة مابقوا لظلمي [ص 1184] و لاعاشوا لهضمي و قالوا انك اليوم منهم حريص ، ميفرمايد واي بر ايشان آيا من ايشان را خلاص نكردم از آتشهاي جنگهاي گران و مكافحت شجعان و نامآوران كه آسياي صفوف قتال بودند و مردان حتوف ابطال واي بر ايشان آيا نه اين است كه بواسطه من شرف يافتند و در حق من بخدا قسم حق گفتند و انصاف دادند واي بر ايشان آيا نيستم من آيت نبوت محمد (ص) و مايه شيريني رسالت او و علامت رضا و سخط او واي بر ايشان منم آن كسي كه خويش را در لجههاي درياي جنگ و پارههاي زرههاي . . . ● فرو برد آن وقتي كه تيم فرار از زحف را مايه نجات ميديد و عدي خويشتن را از معركه بعقب ميكشيد و اگر آن روز من ايشان را گذارده بودم تا سنگ سنابك صافنات و آسياي حوافر صاهلات در سايههاي عنانها و برق سنانها نرمشان سازد تا امروز باقي نميماندند كه ظلم بر من كنند و زندگاني نميكردند كه حق مرا پامال كنند و بگويند همانا تو امروز منهم و حريص هستي ، و اين فرمايش را محض اين ذكر كردم كه تصريح دارد باينكه سبب اظهار دين پيغمبر صلي الله عليه و آله آن سرور بود و اين امري است معلوم و انكار آن نميكند مگر كافري عنيد يا شيطاني مريد و از جمله حكايات مدافعت آن جناب از حضرت ختميمآب روايتي است كه طبري و بلاذري و ضحاك روايت كردهاند كه چون قريش حميت ابوطالب عليه السلام را در حمايت پيغمبر (ص) مشاهده كردند نزد او آمدند و گفتند اينك يكتا جوان قريش را از براي تو آوردهايم در جمال و جود [ص 1185] و شهامت عمارة بن الوليد او را بتو ميسپاريم كه نصرت او كني و ميراثش مخصوص تو باشد و علاوه از مال خود نيز مبلغ خطيري بتو ميدهيم كه برادرزاده خود را كه جماعت ما را متفرق كرده و عقول ما را تسفيه نموده است بما بسپاري كه او را بكشيم فرمود والله انصاف نداديد مرا آيا پسر خود را بمن ميسپاريد كه غذا دهم و تربيت كنم و پسر مرا ميگيريد كه بكشيد بخدا قسم اين امري است كه هرگز نخواهد شد آيا ميدانيد كه ناقه چون بچه خود را گم كند به بچه ديگر ميل نميكند آنگاه ايشان را از نزد خود راند پس همت بر اين گماشتند كه آن حضرت را غيلة بقتل رسانند و ابوطالب مانع ايشان بود و در اين باب فرمود :
حميت الرسول رسول الاله ببيض تلألأ مثل البروق
اذب فاحمي رسول الاله حماية عم عليه شفيق
يعني حمايت كردم رسول را رسول خدا را بشمشيرهائي كه مثل برق ميدرخشد دفع ميكنم دشمنان را و حمايت ميكنم رسول خدا را مثل حمايت عمي كه بر او مهربان باشد ، و نيز فرمود :
يقولون لي دع نصر من جاء بالهدي و غالب لنا غلاب كل مغالب
و سلم الينا احمدا و اكفلن لنا بنينا و لاتحفل بقول المعاتب
فقلت لهم الله ربي و ناصري علي كل باغ من لوي بن غالب
يعني بمن ميگويند ترك كن نصرت كسي را كه راستي و هدايت آورده است و محض خاطر ما با كسي مغالبه كن كه مغلوب كننده هر مغالبي [ص 1186] است و احمد را تسليم ما كن و فرزندان ما را از براي ما كفالت نما و بقول عتابگويان . . . ● پس بايشان گفتم خدا است پرورنده من و نصرت دهنده من بر هر ستمكاري از لوي بن غالب ، و ثعلبي در تفسير خود اين حكايت را با اندك تفاوتي روايت كرده است و اين ابيات را ذكر نكرده و بجاي آنها اين اشعار را كه اولش اين است ، والله لنيصلوا اليك بجمعهم ، تا آخر روايت كرده است و از جمله اشعار مشهوره آن جناب است اين اشعار كه حسين بن بشير آمدي در كتاب ملح القبائل ذكر كرده است از قصيده كه اولش اين است :
الا من لهم آخر الليل معتم طواني و اخري النجم لما تقدم
يعني هان كيست كه از دل بردارد همي را كه در آخر شب . . . ● مرا در هم پيچيده است و هنوز دنباله ستارهها پيش نيفتاده ، تا آنكه ميفرمايد :
اترجون ان ننجي بقتل محمد و لمتنختضب سمر العوالي من الدم
كذبتم و بيت الله حتي تفرقوا جماجم تلقي بالحطيم و زمزم
و ينهض قوم في الحديد اليكم يذودون عن احسابهم كل مجرم
و تقطع ارحام و تنسي حليلة حليلا و يفشي مجرم بعد مجرم
علي ما اتي من بغيكم و ضلالكم و غشيانكم في امرنا كل مأثم
بظلم نبي جاء يدعو الي الهدي و امر اتي من عند ذي العرش مبرم
فلاتحسبونا مسلميه و مثله اذا كان في قوم فليس بمسلم
فهذا معاذير و تقدمة لكم لكيلاتكون الحرب قبل التقدم [ص 1187]
يعني آيا اميد داريد كه تن بكشتن محمد (ص) در دهيم و از انديشه حفظ او برهيم و حال آنكه هنوز بلند نيزههاي گندمگون را از خون خضاب نكردهايم دروغ گفتيد بخدا سوگند اين كار نخواهد شد تا وقتي كه كلههايي را كه در حطيم و زمزم ديده ميشود پراكنده سازيد و گروهي در اسلحه آهن بجنگ شما نهضت كنند كه دفع ميدهند از حسبهاي خويش هر بيادب گنهكاري را و ارحامي چند قطع شود و زن از ياد شوهر رود و تعديات پياپي فرا آورده شود بر آنچه از بغي و گمراهي شما بميان آمده است و بر اينكه در امر ما هر نوع گناهي را فرا آورده و مرتكب انواع تعديات شدهايد بظلم كردن پيغمبري كه تشريف آورده دعوت ميفرمايد بسوي راه هدايت و امر مبرمي كه از جانب ذوالعرش آورده است پس ما را گمان مكنيد كه دست از او بداريم و بشما واگذاريم و مثل او هر گاه در ميان قومي باشد واگذارده نميشود پس اين عذرهائي است كه گفتم و تقديم حجتي است از براي شما تا آنكه حرب در ميان ما پيش از تقديم عذر و اتمام حجت واقع نشود ، و از اشعار آن حضرت است :
اخلتم بانا مسلمون محمدا و لما نقاذف دونه بالمراجم
امينا حبيبا في البلاد مسوما بخاتم رب قاهر للجرائم
يري الناس برهانا عليه و هيبة و ما جاهل في فضله مثل عالم
نبيا اتاه الوحي من عند ربه فمن قال لا يقرع بها سن نادم
تطوف به جرثومة هاشمية تذبب عنه كل باغ و ظالم [ص 1188]
يعني آيا گمان كرديد كه ما محمد (ص) را بشما واگذاريم و حال آنكه هنوز از جلو او با منجنيقها دفع دشمن نكردهايم و مقاذفت ننمودهايم آيا واگذاريم بزرگواري را كه امين است و محبوب جهانيان و نشان كرده بخاتم پروردگاري كه مقهور كننده جرايم بندگان است مشاهده ميكنند مردم بر او برهان عظمت و آثار هيبت و جلالتي و آن كسي كه جاهل بفضل او است مثل شخص عالم و اهل خبره نيست پيغمبري كه وحي بر او آمده است از نزد پروردگارش پس هر كس بگويد نه بواسطه اين انكار دندان ندامت بر هم خواهد گرفت پس در اين شعر و اشعار سابق اقرار صريح و تصديق خالص بنبوت حضرت رسول (ص) بدون شك و شبهه موجود است و اين شاهد صدقي است در حقيقت اسلام آن حضرت و مفارقت فرمودن او از كيش اهل جاهليت و شرك اهل كفر و ضلالت چنانكه اين شعر دليل بر موحد بودن آن حضرت است كه ميفرمايد :
فوالله لو لا الله لا شيء غيره لاصبحتم لاتملكون لنا شربا
يعني پس بخدا قسم كه اگر نبود خدائي كه نيست چيزي غير از او هراينه صبح ميكرديد در حالتي كه از براي ما مالك يك شرب نبوديد ، مثل اين اشعار كه ميفرمايد :
مليك الناس ليس له شريك هو الوهاب و المبدي المعيد
و من فوق السماء له بحق و من تحت السماء له عبيد
يعني خدا است پادشاه مردم كه نيست از برايش شريكي او است وهاب [ص 1189] و ايجاد كننده و عود دهنده و هر كس بالاي آسمان است ملك او است بحق و آنان كه زير آسمانند همه از برايش بندگانند پس اقرار فرمود بوحدانيت خدا و خلع انداد و اعتراف نمود بمعاد كه خداوند سبحانه مبدء و معيد است و اشياء را بعد از افناء برميگرداند و خلق خود را در نشأه ديگر انشاء ميفرمايد .
و از جمله مساعي جميله آن جناب وقايعي است كه در امر صحيفه روي داد صحيفهاي كه قريش در مقاطعت بنيهاشم نوشتند و چهل خاتم بر آن بر زدند و در كعبه آويختند و خداوند عالم ارضه را بر آن مسلط فرمود . . . ● چنانكه در كتاب شرف المصطفي روايت كرده است پس جبرئيل نازل شد و اين خبر بحضرت رسول (ص) آورد و آن حضرت خبر بابوطالب داد پس ابوطالب نزد قريش رفت و در مسجد بر ايشان داخل شد و او را تعظيم و تكريم كردند و عرض كردند همانا دوستي و مواصلت ما را اراده داري و ميخواهي برادرزاده خود را تسليم ما كني فرمود والله محض اين نيامدهام و لكن برادرزاده من مرا خبر داده است و هرگز دروغ نگفته كه ارضه صحيفه شما را . . . ● بفرستيد و صحيفه را نظر كنيد اگر حق فرموده است از خدا بترسيد و از اين شيوه ظلم و قطع رحم برگرديد و اگر باطل گفته باشد من او را تسليم شما ميكنم پس صحيفه را آوردند و مهرها را گشودند ديدند كه جز فقره بسمك اللهم و اسم محمد صلي الله عليه و آله در آن نيست و ديگر هر چه نوشته بودند ارضه پاك كرده است پس ابوطالب بايشان فرمود از خدا بترسيد و دست از اين [ص 1190] كار برداريد پس قوم سكوت كردند و متفرق شدند و آيه نازل شد كه ادع الي سبيل ربك دعوت كن و بخوان مردم را بسوي راه پرورنده خود فرمود چگونه ايشان را دعوت كنم و حال آنكه بر ترك دعوت مصالحه كردهاند پس اين آيه نازل شد يمحوا الله ما يشاء و يثبت محو ميكند خدا هر چه را كه بخواهد و ثابت ميگذارد هر چه را كه بخواهد پس حضرت پيغمبر (ص) از ابوطالب خواست كه از شعب بيرون آيند و هفت نفر از قريش كه در اول فصل اسامي ايشان مذكور شد در نقض صحيفه با بنيهاشم موافقت كردند و در اين باب ميفرمايد حضرت ابوطالب شعر :
الا هل اتي نجد بنا صنع ربنا علي نأيهم و الله بالناس ارود
فيخبرهم ان الصحيفة فرقت و ان كل ما لميرضه الله يفسد
يراوحها افك و سحر مجمع و لمتلق سحرا آخر الدهر يصعد
يعني آيا خبر صنع پرورنده ما و شفقتي كه نسبت بما فرمود باهل نجد رسيده است و خدا مصلحت مردم را از خود ايشان بهتر ميداند كه خبر دهد بايشان كه صحيفه پاره پاره شد و هر چه خدا راضي بآن نيست فاسد ميشود هر بامداد رسيدگي بآن صحيفه ميكرد تهمتي و سحري فراهم آورده و هيچ سحري را نديده كه تا آخر روزگار بالا رود و پايدار بماند ، و نيز آن جناب ميفرمايد :
الا من لهم آخر الليل منصب و شعب العصا من قومك المتشعب
يعني هان كيست عقدهگشاي همي كه در آخر شب نصب خاطر من است [ص 1191] و كيست عذرخواه اين تفريق جماعت كه ناشي شد از طوايف متشعبه قوم تو تا آنكه ميفرمايد :
و قد كان في امر الصحيفة عبرة متي ما تخبر غائب القوم يعجب
محا الله منها كفرهم و عقوقهم و ما نقموا من ناطق الحق معرب
و اصبح ما قالوا من الامر باطلا و من يختلق ما ليس بالحق يكذب
و امسي بن عبدالله فينا مصدق علي سخط من قومنا غير معتب
فلاتحسبونا خاذلين محمدا لدي غربة منا و لا متقرب
ستمنعه منا يد هاشمية مركبها في الناس خير مركب
فلا و الذي يجدي له كل نضوة طليح بجنبي نخلة فالمحصب
يمينا صدقنا الله فيها و لمنكن لنحلف بطلا بالعتيق المحجب
نفارقه حتي نصرع حوله و مانال تكذيب النبي المقرب
يعني بتحقيق كه در امر صحيفه عبرتي بود كه هر گاه خبر دهي به كسي كه نبوده است در عجب ميشود خدا محو فرمود از آن صحيفه كفر ايشان و عقوق ايشان را و خصومتگريهائي كه از حقگوي فصيح كشيده بودند و آنچه گفته بودند از امر مقاطعت بنيهاشم باطل شد و هر كس اختراع كند چيزي را كه حق نيست دروغزده ميشود و فرزند عبدالله در ميان ما مصدق شد با وجود خشمي كه از قوم ظاهر بود بي اينكه عتابي بر او باشد پس ما را مپنداريد كه در غربت يا وطن خذلان محمد (ص) كنيم زود باشد كه منع شر شما كند از او يد هاشميه از ما كه تركيب كننده آن در مردم بهتر تركيب كنندهاي است پس نه قسم [ص 1192] بخانه كه قتب نهاده ميشود بسوي او هر شتر لاغر از بار مانده در دو طرف نخله و بعد از آن در محصب سوگندي كه صدق كرديم با خداي خود در آن و خوي ما نبود كه سوگند باطل به بيت عتيق مكرم ياد كنيم مفارقت نميكنيم او را تا همه در اطراف بخاك هلاك بيفتيم و تكذيب پيغمبر مقرب خدا بما نرسد و اصل اجتماع قريش بر بيگانگي و عداوت بنيهاشم ، و داعي ايشان بسوي اين كار اين قضيه شد كه طبري و واحدي باسناد خود از سدي روايت كردهاند و ابنبابويه (ره) در كتاب النبوة از حضرت سجاد صلوات الله عليه روايت كرده است كه قريش نزد ابوطالب جمع شدند و رسول خدا (ص) در نزد او بود پس عرض كردند از تو مسئلت ميكنيم كه از برادرزاده خود براي ما انصاف بخواهي فرمود انصاف خواستن از او بچه چيز است عرض كردند او دست از ما بردارد و ما دست از او برداريم كه نه ما با او تكلم كنيم و نه او با ما تكلم كند و نه او با ما قتال كند و نه ما با او قتال كنيم همانا اين دعوت كه او ميكند دوري در ميان دلها انداخته و تخم كينه كاشته و شاخ عداوت و بغضاء رويانيده است ابوطالب عرض كرد شنيدي سخن ايشان را اي برادرزاده فرمود اي عم اگر عمزادگان من مرا انصاف ميدادند دعوت مرا اجابت ميكردند و نصيحت مرا قبول ميكردند همانا خداوند تعالي مرا مأمور ساخته است كه دعوت كنم بسوي دين حنيف او كه ملت ابرهيم است پس هر كس مرا اجابت كند بهره او در نزد خدا رضوان است و خلود در جنان و هر كس نافرماني من كند [ص 1193] با او قتال ميكنم تا خدا حكم فرمايد و او بهترين حكم كنندگان است پس عرض كردند با او بگو كه دست از شتم خدايان ما بردارد و ايشان را به بدي ياد نكند پس اين آيه نازل شد قل افغير الله تأمروني اعبد عرض كردند اگر راست ميگويد پس خبر دهد بما كه از ميان ما كه ايمان ميآورد و كه كافر ميشود اگر او را راستگو يافتيم تصديق ميكنيم پس اين آيه نازل شد ماكان الله ليذر المؤمنين تا آخر گفتند والله تو و خداي تو را شتم خواهيم كرد پس اين آيه نازل شد و انطلق الملأ منهم الآيه گفتند پس او خدايان ما را عبادت كند و ما خداي او را عبادت ميكنيم پس سوره قل يا ايها الكافرون نازل شد گفتند بپرس از او كه آيا خدا او را بر ما مبعوث كرده است بخصوص يا بسوي جميع مردم فرستاده فرمود بلكه مبعوث شدهام بر همه مردم از سفيد و سياه و كساني كه بر قلههاي كوههايند و آنان كه در لجههاي درياهايند و بر فارس و روم و ديگر طوايف جهان يا ايها الناس اني رسول الله اليكم جميعا پس قريش متحير شدند و گفتند والله اگر فارس و روم اين سخن بشنوند ما را از زمين و منزلمان ميربايند و سنگ سنگ كعبه را ميكنند پس نازل شد قول خداي تعالي و قالوا ان نتبع الهدي معك الآيه و قول او المتر كيف فعل ربك السوره پس مطعم بن عدي گفت والله اي ابوطالب قوم تو انصاف دادند تو را و بسيار كوشش كردند كه در خلاف ميل تو واقع نشوند و تو را بر سر آن نميبينم كه چيزي از خواهشهاي ايشان قبول كني پس ابوطالب [ص 1194] فرمود والله مرا انصاف ندادند و لكن تو عزم كردهاي بر خذلان من و تقويت اين قوم بر خصومت من پس آنچه خواهي بكن پس هر قبيله بر سر و روي مسلماناني كه در ميان ايشان بودند برجسته ايشان را عذاب ميكردند و از دينشان لغزش ميدادند و پيغمبر (ص) را استهزا ميكردند و خداوند تعالي رسول خود را بواسطه عمش از كيد ايشان محفوظ داشت چون ابوطالب كردار قريش را نسبت به بنيهاشم مشاهده فرمود برخاست و ايشان را دعوت كرد بطريقه خود در منع از رسول خدا (ص) و قيام بنصرت آن حضرت غير از ابولهب چنانكه ميفرمايد و لينصرن الله من ينصره و قومي از قريش و از اهل طائف وارد شدند و اين كار را ناستوده شمردند و فتنه در ميان واقع شد پس حضرت پيغمبر (ص) مسلمين را امر فرمود كه بزمين حبشه بيرون روند و از اشعار ابوطالب عليه السلام است :
تطاول ليلي بهم نصب و دمعي كسح السقاء سرب
و لعب قصي باحلامها و هل يرجع الحلم بعد اللعب
و نفي قصي بنيهاشم كنفي الطهاة لطاف الحطب
و قالوا لاحمد انت امرؤ خلوف الحديث ضعيف النسب
الا ان احمد قد جائهم بحق و لميأتهم بالكذب
علي ان اخواننا وازروا بنيهاشم و بنيالمطلب
هما اخوان لعظم اليمين امر علينا لعقد الكرب
فيا لقصي المتخبروا بما قد خلا من شئون العرب [ص 1195]
فلاتمسكن بايديكم بعيد الانوف بعجب الذنب
و دمتم باحمد ما رمتم علي الامرِ آتٍ و قرب النسب
فاني و من حج من راكب و كعبة مكة ذات الحجب
تنالون احمد او تصطلوا ظباة الرماح و حد القضب
و تعترفوا من اَبِيّٰاتِكم صدور العوالي و خيلا غضب
ميفرمايد دراز شد شب من بسبب اندوهي كه نصب خاطر شد و اشكم مثل مشك آب روان شد و دراز شد شب من بواسطه بازي كردن قصي با عقلهاي خودشان و آيا ميشود كه عقل بعد از آنكه با آن بازي كنند برگردد و دور كردن قصي بنيهاشم را مثل دور كردن طباخان هيزمهاي لطيف را و گفتند با احمد (ص) كه تو مردي بيهودهسرا و ضعيف النسب هستي آگاه باشيد همانا احمد (ص) راه حق از براي ايشان آورده است و دروغ نياورده و لكن برادران ما نصرت كردند بنيهاشم و بنيمطلب را آن دو تا دو برادرند . . . پس از براي خدا اي قصي آيا بشما نگفتهاند شئون گذشته عرب را پس بدست مگيريد بعد از آن دماغهاي بزرگي و سروري عجب ذنب را و انديشه كرديد درباره احمد (ص) آنچه انديشه كرديد با وجود . . . و قرب نسب پس كجا ميرسيد سوگند بهر سوار حجگزاري و سوگند بمكه كه خداوند حجابها است هرگز نميرسد باحمد (ص) تا آتش پيكان نيزهها و دم شمشيرها را برافروزيد ، و هم از اشعار آن بزرگوار است :
اذا قيل من خير هذا الوري قبيلا و اكرمهم اسرة [ص 1196]
انافَ بعبد منافٍ ابيّ ابو فضلِهِ هاشم الغرة
و قد حل مجد بنيهاشم مكان النعائم و الزهرة
و خير بنيهاشم احمدٌ رسول المليك علي فترة
ميفرمايد هر گاه گفته شود بهترين اين خلق از جهت قبيلة و كريمترين ايشان از حيث اهل و عشيره كيست در ميان عبدمناف خداوند فضل و شرافت ايشان پدر من هاشم كه غره صبح مجد و بزرگي است سر بلند ميكند كه منم و بتحقيق كه مجد بنيهاشم از رفعت حلول در فلك نعايم و زهره كرده است و بهترين بنيهاشم احمد است (ص) رسول و فرستاده پادشاه خلايق در هنگام فترت ، و اين فرمايش مطابق قول خداوند تعالي است كه ميفرمايد قد جاءكم رسولنا يبين لكم علي فترة من الرسل و اين ظاهر است در ايمان داشتن آن جناب بخدا و تصديق داشتن او برسول خدا (ص) مثل اشعاري كه بسوي نجاشي مرقوم داشت در تحريص او بر نصرت حضرت پيغمبر (ص) و متابعت آن سرور كه ميفرمايد :
تعلّم مليك الحبش ان محمدا نبيٌّ كموسي و المسيح بن مريم
اتي بهديً مثل الذي اتيا به فكل بامر الله يهدي و يعصم
و انكم تتلونه في كتابكم بصدق حديث لا حديث المترجم
و انك ما تأتيك منا عصابةٌ بفضلك الا عاودوا بالتكرُّم
فلاتجعلوا لله نِدّاً و اسلموا فان طريق الحق ليس بمظلم
يعني بدان اي پادشاه حبش كه محمد (ص) پيغمبري است مثل موسي [ص 1197] و عيسي بن مريم (ع) راه هدايتي آورده است مثل طريقهاي كه آن دو آوردند پس هر يك از ايشان بامر خدا هدايت ميكنند و معتصمند و همانا شما ذكر او را در كتاب خود ميخوانيد بطريق صدق حديث نه . . . و همانا تو در كرم و بزرگي چناني كه هيچ قومي از ما نزد تو نميآيند مگر آنكه با تكرم تمام معاودت ميكنند پس ندي از براي خدا قرار مدهيد و اسلام آوريد كه راه حق تاريك نيست ، پس در اين شعر تصريحاتي چند از تدين بتوحيد و اسلام هست كه بر كافه ذووا الاحلام واضح و روشن است ، و از اين جمله است آنچه از مقاتل منقول است كه ميگويد لما رأت قريش يعلو امر رسول الله (ص) قالوا لانري محمدا يزداد الا كبرا و تكبرا و ان هو الا ساحر او مجنون و توعدوه و تعاهدوا لئن مات ابوطالب لنجمعن قبائل قريش كلها علي قتله و بلغ ذلك اباطالب فجمع بنيهاشم و احلافهم من قريش فوصاهم برسول الله (ص) و قال ابن اخي كما يقول اخبرنا بذلك آباؤنا و علماؤنا ان محمدا نبي صادق و امين ناطق و ان شأنه اعظم شأن و مكانه من ربه اعلي مكان فاجيبوا دعوته و اجتمعوا علي نصرته و راموا عدوه من وراء حوزته فانه الشرف الباقي لكم علي الدهر و انشأ يقول ، يعني چون قريش ديدند امر رسول خدا (ص) بالا ميگيرد گفتند محمد را نميبينيم كه چيزي زياد كند مگر كبر و تكبر و او نيست مگر ساحر يا مجنوني و آن حضرت را تهديد و وعيد دادند و پيمان بستند كه اگر ابوطالب بميرد جميع قبايل قريش را بر كشتن او جمع ميكنيم و اين خبر بابوطالب رسيد [ص 1198] پس بنيهاشم و حلفاي ايشان را از قريش جمع كرد و وصيت نمود ايشان را برسول خدا (ص) و فرمود برادرزاده من همان طور است كه ميفرمايد پدران و علماء ما بما خبر دادهاند اين را كه محمد (ص) نبي صادق و امين ناطق است و همانا شأن او بزرگتر شأني است و مكانش در حضرت پروردگار بلندتر مكاني پس دعوتش را اجابت كنيد و بر نصرتش جمع شويد و دشمن او را از پشت حوزه او دفع دهيد كه او است شرفي كه ابد الدهر از براي شما باقي است و شروع فرمود بانشاء اين اشعار :
اُوصي بنصر النبي الخير مشهدُهُ عليا ابني و شيخ القوم عباسا
و حمزةَ الاسد الحامي حقيقته ( المخبي صولته خل ) و جعفرا ان يذودوا دونه الناسا
و هاشما كلها اوصي بنصرته ان يأخذوا دون حرب القوم احراسا
كونوا فداء لكم نفسي ( امي خل ) و ما ولدت من دون احمد عند الروع اتراسا
بكل ابيض مصقول عوارضُهُ تخاله في ظلام الليل مِقباسٰا
ميفرمايد وصيت ميكنم بنصرت پيغمبر ستوده محضر علي پسر خود را و شيخ قوم عباس را و حمزه شير پوشيده صولت را و جعفر را كه دفع دهند از جلو او مردم را و همه بنيهاشم را بنصرت او وصيت ميكنم كه از جلو جنگ قوم پاسبانان بگيرند جان من و فرزندان من فداي شما باد از پيش روي احمد (ص) در معركه قتال زرهها باشيد با هر شمشير صيقل زدهاي كه در تاريكي شب او را چراغي گمان كني و بفرزند خود طالب فرمود در مقام وصيت بنصرت پيغمبر (ص) و او را خبر ميدهد [ص 1199] كه عنقريب دين آن سرور بر همه اديان غالب ميشود و بر مفارقت او افسوس ميخورد و آرزو ميفرمايد كه كاش زنده ميماند و هميشه پيش روي آن حضرت جهاد ميكرد و اين است دين حق و يقين ثابت صدق ، فرمود :
اَبُنَيَّ طالب ان شيخك ناصح فيما يقول مسدد لك راتق
فاضرب بسيفك من اراد مسائة حتي تكون لدي المنية ذائق
هذا رجائي فيك بعد منيتي لازلت فيك بكل رشد واثق
فاعضد قواه يا بني و كن له اني بجدك لا محالة لاحق
آها اردد حسرة لفراقه اني اراه قد تطاول باسق
اتري اريه و اللواء امامه و عليٌّ ابني لللواء معانق
اتريه يشفع لي و يرحم عبرتي هيهات اني لا محالة زاهق
ميفرمايد اي فرزندك من اي طالب همانا پير تو نيكخواه و تسديدكننده تو است در آنچه ميگويد و راتق پريشاني انظار و افكار تو است پس بزن با شمشير خود هر كس را كه قصد بد كردن كند بمحمد (ص) تا وقتي كه طعم مرگ را بچشي اين است اميد من در تو بعد از مردنم هميشه درباره تو واثق بهر گونه رشد و سدادي بودهام پس معاضدت كن او را و براي او باش همانا من لامحالة ملحق بجد تو خواهم شد اي آه كه از فراق او ترديد حسرت ميكنم همانا من ميبينم او را كه نخل برومندي شده و قد برافراشته است آيا ميشود كه ببينم من او را در حالتي كه لواي جنگ و سلطنت از پيش روي او باشد و پسر [ص 1200] من علي با آن لوا معانقه كرده باشد آيا ميشود كه مرا شفاعت كند و بر اشك من رحمت فرمايد هيهات بدرستي كه من لامحاله از دنيا خواهم رفت و آن روز را نخواهم ديد ، پس اهل عناد در مثل اين شعر چه ميتوانند بگويند آيا ميگويند اين شعر كسي است كه منكر رسالت پيغمبر (ص) بوده يا جاهل بامر و عاقبت كار او بوده است يا آنكه ميگويند انا وجدنا آباءنا علي امة و انا علي آثارهم مقتدون و از جمله شواهد آنكه آن جناب حمزه را بر متابعت پيغمبر (ص) و نصرت آن سرور تحريص فرمود چنانكه منقول است كه حمزه از شكار برگشته و كمان خود را بر دوش افكنده بود پس پيغمبر صلي الله عليه و آله را در خانه خواهر خود ديد كه تب كرده است و آن مخدره گريان است فرمود تو را چه ميشود گفت ذل الحي يا اباعمارة قبيله ذليل شدهاند اي ابوعمارة اگر ديده بودي كه ديروز برادرزادهات محمد (ص) از ابوالحكم بن هشام چهها ديد ديد پيغمبر صلي الله عليه و آله اينجا نشسته است پس آن سرور را اذيت كرد و سب نمود و رنجانيد پس حمزه برگشت و داخل مسجد شد و سر ابوجهل را شكست شكستن سختي اقرباي ابوجهل خواستند او را بزنند ابوجهل گفت واگذاريد ابوعماره را مبادا اسلام بياورد پس حمزه بخدمت پيغمبر صلي الله عليه و آله برگشت و عرض كرد بسيار گران آمد بر من اين معامله كه با جناب تو كردند و تفصيل بقصاص رسانيدن ابوجهل را معروض داشت پس حضرت اظهار بشاشتي نفرمود و فرمود اي عم تو نيز يكي از جمله ايشاني [ص 1201] پس حمزه اسلام آورد و قريش دانستند كه پيغمبر صلي الله عليه و آله عزيز شده است و حمزه حمايت او خواهد كرد ابنعباس ميگويد پس اين آيه نازل شد او من كان ميتا فاحييناه پس ابوطالب باسلام آن جناب مسرور شد و چنين انشا فرمود :
الا اصبر ابايعلي علي دين احمد و كن مظهرا للدين وفقت صابرا
. . . ●
فقد سرني اذ قلت لبيك مؤمنا فكن لرسول الله في الله ناصرا
و ناد قريشا بالذي قد اتيته جهارا و قل ماكان احمد ساحرا
ميفرمايد اي ابويعلي قدم اصطبار بر دين احمد (ص) استوار دار و لازال خدايت توفيق دهد با صبر و ثبات دين او را اظهار ميكن كه بتحقيق مسرور ساخت مرا وقتي كه ايمان آورده دعوت او را لبيك گفتي پس در راه خدا رسول خدا را يار و ياور باش و علانيه قريش را باين كيش كه درآمده ندا كن و بگو احمد (ص) ساحر نيست ، پس اين اشعار شبهه معاندين را كه ميگويند ابوطالب از راه حميت و عصبيت نصرت پيغمبر (ص) ميكرده است دفع ميكند زيرا كه برادر خود حمزه را صراحة امر ميفرمايد كه لله و في الله پيغمبر (ص) را نصرت كند كه فرمود : فكن لرسول الله في الله ناصرا ، و او را بر اظهار اسلام تحريص فرمود كه فرمود : و كن مظهرا للدين ، تا آخر و فرمود : و حط من اتي بالوحي ، تا اينكه فرمود : لاتكن حمز كافرا ، و فرمود : ناد قريشا بالذي قد اتيته ، تا آخر ، پس اگر اينهمه تصريحات اسلام قائل اين كلمات را اثبات [ص 1202] نكند ميبايست اسلام احدي در اين امت و در غير اين امت ثابت نشود زيرا كه اسلام هيچ مسلمي ثابت نميشود مگر باقرار بتوحيد و رسالت و احدي را سراغ نداريم كه بيشتر از حضرت ابوطالب در نثر و شعر اقرار بتوحيد و رسالت كرده باشد و اما اعتقادي كه مثبت ايمان خالص است احدي بر آن مطلع نميشود مگر آن كسي كه عالم بسرائر و مطلع بر خفاياي ضمائر است و راستگويان امت صلوات الله عليهم ما را خبر دادهاند كه ابوطالب عليه السلام از افضل اين امت و عاليمقامترين ايشان بود چنانكه اخبارش را بر تو خواهيم خواند و از اين گذشته قراين حاليه كه در حق اغلب اهل دعوت محقق نشده است شهادت بصدق ايمان آن حضرت ميدهد مثل تحمل محن و صبر بر شدائد در نصرت حضرت سيد البشر و دفع دشمنان از آن سرور و تحريص كردن بر متابعت و تأسف خوردن بر مفارقت آن حضرت و از جمله شواهد روايتي است كه صاحب كتاب نهاية الطلب و غاية السئول باسناد خود ذكر كرده است قال سمعت اباطالب يقول حدثني محمد بن اخي و كان والله صدوق قال قلت له بم بعث محمد (ص) قال بصلة الارحام و اقام الصلوة و ايتاء الزكوة راوي حديث ميگويد شنيدم از ابوطالب (ع) كه ميفرمود حديث گفت مرا محمد (ص) فرزند برادرم و بخدا قسم راستگو بود راوي گويد گفتم محمد (ص) به چه چيز مبعوث شد ابوطالب فرمود بصله ارحام و برپا داشتن نماز و دادن زكوة و نيز در كتاب مذكور باسناد خود از عروة بن عمر ثقفي روايت كرده است قال [ص 1203] سمعت اباطالب قال سمعت ابن اخي الامين يقول اشكر ترزق و لاتكفر فتعذب عروه ميگويد شنيدم از ابوطالب عليه السلام كه فرمود شنيدم از برادرزاده خود كه امين است ميفرمود شكر كن تا روزي داده شوي و كفران مكن كه معذب ميشوي و از اين جمله است رواياتي كه در باب اهتمام ابوطالب عليه السلام بشأن حضرت پيغمبر (ص) و احسانهاي او نسبت بآن حضرت و ثنا گفتن بر آن بزرگوار وارد شده است كه ابنمغازلي شافعي در كتاب مناقب ذكر كرده ميگويد لما زوج ابوطالب النبي (ص) بخديجة خطب فقال الحمد لله الذي جعلنا من ذرية ابرهيم و زرع اسمعيل و جعلنا في محلنا الذي نحن فيه بلدا حراما و بيتا محجوجا و حرما آمنا و جعلنا الحكام علي الناس و ان محمد بن عبدالله اخي لايوزن برجل من قريش الا رجح عليه فلايقاس به احد الا عظم عنه و لايوازي به فتي من قريش الا رجحه برا و فضلا و كرما و عقلا و مجدا و نبلا و ان كان في المال قل فان المال ظل زائل و عارية مسترجعة و له في خديجة بنت خويلد رغبة و لها فيه مثله و ما اجبتم من الصداق فعلي ، حاصل معني آنكه چون ابوطالب (ع) خديجه را با پيغمبر (ص) تزويج فرمود خطبه خواند پس فرمود حمد خداي را است كه ما را از ذريه ابرهيم قرار داد و از زرع اسمعيل و ما را قرار داد در اين محل كه هستيم بلدي محترم و بيتي حج گزارده شده و حرمي امن و امان و ما را قرار داد حكام بر مردمان و بدرستي كه محمد فرزند عبدالله برادر من سنجيده نميشود با مردي از قريش مگر [ص 1204] آنكه افزوني ميكند بر او پس قياس نميشود با او احدي الا آنكه بزرگتر خواهد بود از او و برابر نميشود با او جواني از قريش الا آنكه در نيكي و فضيلت و كرم و عقل و مجد و نبالت آن حضرت را بر او رجحان است و اگر مال او كم باشد همانا مال ظلي است زايل و عاريتي است كه استرداد خواهد شد و او را بخديجه بنت خويلد رغبتي است و خديجه را نيز در او رغبتي و هر اندازه صداق كه بخواهيد بر ذمه من است ، پس كدام كس بقدر ابوطالب احسان كرد به پيغمبر (ص) و چه كس باندازه آن جناب بذل جهد نمود در نصرت آن حضرت غير از فرزندش اميرالمؤمنين عليه السلام و از ادله واضحه بر ايمان آن جناب حديثي است كه ابوهلال عسكري در كتاب الاوائل ذكر كرده ميگويد اول صلوة صليها رسول الله (ص) جماعة قال مر ابوطالب و معه جعفر علي نبي الله (ص) و هو يصلي و علي (ع) علي يمينه فقال لجعفر صل جناح ابن عمك فتأخر علي (ع) و قام معه جعفر و تقدمهما رسول الله (ص) فانشد ابوطالب عليه السلام ، يعني اول نمازي كه رسول خدا (ص) بجماعت گذارد اين بود ميگويد ابوطالب گذشت بر پيغمبر خدا (ص) و جعفر با او بود و آن حضرت نماز ميخواند و علي عليه السلام در طرف راست او ايستاده بود پس ابوطالب بجعفر فرمود در كنار پسرعم خود بنماز بايست پس علي عليه السلام بعقب رفت و جعفر با آن سرور بنماز ايستاد و رسول خدا (ص) جلو ايشان ايستاد پس ابوطالب عليه السلام اين اشعار را انشاد فرمود :
[ص 1205]