و اين فصل را ختم ميكنم بذكر سر انحصار عدد خلفاء حضرت رسول صلي الله عليه و آله در دوازده چرا كه حضرت صاحب الامر عجل الله فرجه است دوازدهمي ايشان :
پس بدان كه چون افعال خداوند عالم جل شانه معلل باغراض است زيرا كه عبث و بيفايده نيست پس بمقتضاي اعتدالي كه بر حسب اقتضاي حقيقت قابليت ملك در آن قرار داده است نظم ايجاد را بر اسلوبي مطابق حكمت جاري فرمود و چون افعال حكيم مطلق با صنع محكم است واجب شد كه ظواهر و بواطن آنها با يكديگر مطابق باشد زيرا كه بمحض اتفاق واقع نميشود بلكه از باب لزوم است چنانكه گفتيم پس هر امري كه در يكي از صنايع او ظاهر يافتيم دلالت بر اين ميكند كه نظيرش در مثل آن نيز موجود است زيرا كه ميفرمايد ماتري في خلق الرحمن من تفاوت و ميفرمايد و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا پس چون ديديم كه در امم ماضيه عدد اوصياء منحصر بدوازده بود حكم كرديم كه اوصياء پيغمبر ما نيز عددشان منحصر در دوازده است زيرا كه آن حضرت طرز تازه نداشت و مثل ساير رسل بود و اين مطلب در سنت الله معلوم است و بعضي از اخبارش را سابقا ذكر كردم مراجعه كنيد و صاحب شريعت حنيفه صلي الله عليه و آله خبر باين مطلب داده است كه ميفرمايد اوصياء من بعدد نقباء بنياسرائيل و بعدد اسباط بنياسرائيلند و شكي نيست كه [ص 1141] نقباء بنياسرائيل دوازده نفر بودند چنانكه در كتاب مجيد نص بر آن فرموده است و اسباط بنياسرائيل نيز دوازده بودند پس لابد در اين امت نيز بايد دوازده سبط باشد و اما انبياء عليهم السلام از اشارات اخبار اهل بيت نبوت صلوات الله عليهم چنين ظاهر ميشود كه هر پيغمبري كه مبعوث بسوي امتي شد از براي او دوازده وصي بوده است و در نزد اهل علم شكي نيست كه بزرگان انبياء و رسل هفت نفرند و ايشان اقطاب عالمند بعدد كواكب سياره افلاك و اقاليم سبعه زمين و ايشانند آدم و نوح و ابرهيم و موسي و داود و عيسي و محمد عليه و عليهم الصلوة و السلام پس بحكم تطبيق عالم صوري و معنوي بايد بزرگان اوصياء نيز هفت نفر باشند زيرا كه هر پيغمبري را لابد وصيي است كه از او اخذ ميكند و قول او را قبول مينمايد و قائم مقام او ميشود در ميان امت او و دعوت ميكند بسنت او و اينكه حضرت آدم و داود عليهما السلام داخل در اقطاب شدهاند با اينكه از اولوا العزم نيستند سرّش اين است كه حضرت آدم عليه السلام در اين عالم رب النوع است پس اصلي كه مدار نظام عالم بر او است آن سرور شده است و حضرت داود عليه السلام ناشر لواي بلاغت و صاحب منبر خطابت است حتي آنكه منقول است كه آن حضرت خطيب اهل جنت است و اين بواسطه اسرار حكمت و موعظهاي است كه باطن آن حضرت بر آن منطوي است و از جهت شرافت و علو رتبت آن حضرت است كه زبور بر او نازل شد و زبور از جمله كتب سماويه مشهوره است كه [ص 1142] اعظم آنها قرآن است و از جمله آنها است صحف آدم و صحف نوح و صحف ابرهيم و تورية موسي و زبور داود و انجيل عيسي و اشاره بهمين جماعت فرمود حضرت رسول صلي الله عليه و آله در باب اينكه وصيت در حكمت واجب است و در جميع امم سابقه جاري بوده است كه فرمود والله ماخرج آدم من الدنيا الا و قد اوصي الي ابنه شيث و ماوفت له امته والله ماخرج نوح من الدنيا الا و قد اوصي لابنه سام و ماوفي له بعده والله ماخرج ابرهيم من الدنيا الا و قد اوصي الي ابنه اسمعيل و ماوفت له امته والله ماخرج موسي (ع) من الدنيا الا و قد وصي لوصيه يوشع و ماوفي له بعده والله ماخرج عيسي من الدنيا الا و قد وصي الي وصيه شمعون و ماوفت له امته و اني ساخرج من بين اظهركم و ساوصيكم لعلي بن ابيطالب عليه السلام و انكم لجارون علي بيعتهم و سنتهم حذو النعل بالنعل و القذة بالقذة ، بخدا قسم آدم از دنيا بيرون نرفت مگر آنكه بفرزند خود شيث وصيت كرد و امتش از براي او وفا نكردند بخدا قسم نوح از دنيا بيرون نرفت مگر آنكه فرزند خود سام را وصي خود قرار داده بود و بعد از (او ظ ) كسي برايش وفا نكرد بخدا قسم ابرهيم از دنيا نرفت مگر آنكه بفرزند خود اسمعيل وصيت كرد و امتش وفا بوصيتش نكردند بخدا قسم موسي (ع) از دنيا نرفت مگر آنكه بوصي خود يوشع وصيت كرد و وفا نكردند از برايش بعد از او بخدا قسم عيسي عليه السلام از دنيا نرفت مگر آنكه بوصي خود شمعون وصيت كرد و امتش از براي او وفا نكردند و همانا من زود [ص 1143] باشد كه از ميان شما بيرون روم و شما را بعلي بن ابيطالب عليه السلام وصيت خواهم كرد و شما نيز بر طريقه امم سالفه جاري خواهيد شد حذو النعل بالنعل و القذة بالقذة ، تمام شد حديث شريف و اينكه حضرت داود را ذكر نفرمود از اين جهت است كه خداوند بوصي آن حضرت سليمان عليه السلام سلطنت و غلبه عطا فرمود و احدي بر شكستن بيعت او قدرت نيافت و اين فرمايش را در مقام ذكر اممي كه بعد از انبياء نكث بيعت اوصياء كردند فرمايش شده است پس ذكر حضرت داود و سليمان عليهما السلام مناسب نبود چون اين مطلب را دانستي بدان كه هر يك از اين هفت پيغمبر را كه اقطاب هستند دوازده وصي است بعدد دوازده برج و دوازده ماه چنانكه حضرت رسول صلي الله عليه و آله اشاره باين فرمود وقتي كه از عدد ائمه سؤال كردند از آن حضرت پس بسائل فرمود و السماء ذات البروج ان عددهم كعدد البروج و رب الليالي و الايام و الشهور و تمام اين حديث را در فصل ششم ذكر كردم پس همچنان كه حكم هفت ستاره سياره داير بر دوازده برج است حكم هفت پيغمبري كه قطبند در نظام رعيت و قيام شريعتشان داير بر دوازده وصي ميشود تا عالم صوري و عالم معنوي مطابق يكديگر باشند و اوصياء هر يك از ايشان بنقل روات معلوم است پس اول ايشان حضرت آدم است عليه السلام و اوصياء آن حضرت شيث و هابيل و قينان و ميشم و شيشم و قادس و قيذوف و ايمسبخ و اينوخ و ادريس و دينوح و ناحور است دويم حضرت نوح علي نبينا و آله [ص 1144] و عليه السلام و اوصياء آن حضرت حضرت سام است و يافث و ارشخ و فرشخ و قانوا و سالح و هود و صالح و ديمسح و معدل و دريجا و هجان سيم حضرت ابرهيم عليه و علي نبينا و آله السلام و اوصياء آن حضرتند اسمعيل و اسحق و يعقوب و يوسف و ايلون و ايثم و ايوب و زيتون و دانيال اكبر و ايتوخ و اناخا و افاخا چهارم حضرت موسي (ع) و اوصياء آن حضرتند يوشع و عروق و قيذف و عزير و اديشا و هرون و سليمان و آصف و اتواخ و مينفا و ارون و واعث پنجم حضرت داود عليه السلام و كتابي كه ذكر اوصياء در آن شده بود و از آن نقل كردم اوراقي كه ذكر اوصياء آن حضرت در آن بود مفقود شده بود و شكي نيست كه اسامي ايشان نزد اهل ملت او معلوم است و در زبورشان مذكور است ششم حضرت عيسي عليه السلام و اوصياء آن حضرت شمعون و عزوف و قيدوف و عيسروا و زكريا و يحيي و اهدي و مشخا و طالوت و قس و استين و بحيرا راهب و هفتم حضرت محمد بن عبدالله است صلي الله عليه و آله و اوصياء آن حضرتند علي مرتضي و حسن مجتبي و حسين سيدالشهداء و علي زينالعابدين و محمد باقر و جعفر صادق و موسي كاظم و علي رضا و محمد جواد و علي هادي و حسن عسكري و محمد مهدي صلوات الله عليهم اجمعين و علي جميع الانبياء و الاوصياء و اسماء اين بزرگواران بزبان عبري چنين است ايليا ، قيدورا ، يريل ، مشغور ، مشهور ، مشموط ، دوفرا ، هزاز ، تيموا ، بسطورا ، فوقش ، فرتمونيا ، پس در هر [ص 1145] امتي اوصياء دوازده نفر بودند و خصوصيت اين عدد محض حكمتي است كه نظام عالم منطوي بر آن شده است بواسطه اقتضائي كه در قابليت او است كه در شش روز در دوره اولي ايجاد شد و در شش روز در دوره ثانيه و اين شش روز عبارت از اطوار سته موجودات است هر روزي عبارت از حالت و طوري كه ماده است و صورت و فصول اربعه كه صلاح نظم عالم بواسطه آنها كامل ميشود اين در عالم كبير است و اما در عالم صغير كه انسان باشد پس تمام نشآت و كمال وجودش در شش يوم است كه عبارت است از حالت نطفه و علقه و مضغه و عظام و اكساء لحم و انشاء خلق آخر كه مراد نفخ روح است پس بعد از اتمام اين ايام نظم انسان تمام ميشود و بشري معتدل اندام و دانا ميگردد و چون اين شش متعلق بهر دو نشأه شود دوازده ميشود پس چون كه اوصياء حجتهاي خدايند بر خلق در دنيا و آخرت عددشان دوازده شد پس اين عدد را سري است جاري در نظام وجود كه بغير از اهلش كسي نميداند و از اين جهت كلمه اخلاص دوازده حرف شد كه ميگوئي لا اله الا الله و همچنين كلمه اقرار برسالت دوازده حرف است محمد رسول الله و اين مطلبي است كه علما مجملش را ميدانند و از جمله كساني كه اين مطلب را ذكر كردهاند ابنعربي است كه در فتوحات خود ميگويد اقطاب هذه الامة اثنيعشر عليهم مدار هذه الامة كما ان مدار العالم الحسي الجسماني في الدنيا و الآخرة علي اثنيعشر برجا قد وكلهم الله بظهور ما يكون في الدارين [ص 1146] من الكون و الفساد يعني اقطاب اين امت دوازده نفرند كه مدار اين امت بر ايشان است چنانكه مدار عالم حسي جسماني در دنيا و آخرت بر دوازده برج است كه آنها را خداوند عالم موكل فرموده است بظهور آنچه در دنيا و آخرت از كون و فساد واقع ميشود و مثل آن كلامي است كه شيخ محمد بن ابيجمهور احسائي از بعض ايشان روايت كرده ميگويد و اما قول علماء پس در كتاب محمد بن ابيطلحه بوجوهي چند استدلال كرده است بر انحصار ايشان در عدد مذكور اول آنكه اسلام مبتني بر اصل شهادتين است شهادت وحدانيت و شهادت رسالت و هر يك از اين دو اصل مركب از دوازده حرفند و امامت فرع ايمان است پس واجب ميكند كه شماره قائمين بامر امامت دوازده باشد بعدد اين دو اصل وجه دوم اينكه عدد نقباء بنياسرائيل بنص قرآن مجيد دوازده است پس عدد نقابت دوازده شد پس واجب ميشود كه عدد قائمين بامر تقدم و امامت نيز همچنين باشد و همچنين در شب عقبه وقتي كه با رسول خدا (ص) بيعت كردند دوازده نقيب مقرر داشتند وجه سيم آنكه اسباط بنص قرآن دوازده نفر بودند پس همچنان كه در ميان بنياسرائيل دوازده سبط هادي بود در اسلام نيز بايد ائمه هداة دوازده نفر باشند وجه چهارم آنكه مصالح عالم و تصرفات بنيآدم محتاج بزمان است و زمان عبارت است از شب و روز و هر يك از شب و روز بر دوازده ساعت تقسيم ميشود پس مصالح عالم محتاج باين عدد است و مصالح خلايق هم كه محتاج بوجود امام است پس واجب [ص 1147] ميشود كه عدد امامان بعدد ساعات زمان باشد وجه پنجم آنكه ولايت قلوب خلق را بسلوك طريق حق هدايت ميكند و مقاصد راه نجات را واضح مينمايد چنانكه نور آفتاب و ماه ابصار خلايق را بسوي مناهج و طرق هدايت ميكند تا بواسطه روشني آن دو سلوك در مسالك صعبه كنند و راههاي سخت دشوار را بپيمايند پس اين هر دو نور هدايت كنندهاند امامت هادي نور بصائر است و شمس و قمر هادي نور ابصار و هر دو در اين صفت نور و هدايت شريكند و محل نور هادي ابصار دوازده برج است پس واجب ميكند كه نور هادي بصائر نيز دوازده محل داشته باشد بطريق تطابق و از اينجا نكته شريفي معلوم ميشود و آن اين است كه حكما چنين تقرير كردهاند و در احاديث نيز وارد است كه حامل زمين حوت است و حوت آخري برجها است پس معني اين اين ميشود كه حامل زمين آخري بروج امامت است و او است حوت حامل ارض و حامل اثقال مصالح اديان اهل ارض پس او است حامل نور امامت كه محض همين باقي است و بر حمل اعباء آن توانا و قوي تا وقتي كه قيامت برپا شود و او مهدي است صلوات الله عليه پس حوت مذكور آن حضرت است صلوات الله عليه لاغير فافهم وجه ششم آنكه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود الائمة من قريش پس باين فرمايش امامت را منحصر در قريش فرمود و جايز نيست كه در غير قريش باشد پس اين وصفي كه از براي ائمه فرمود در مقام اعتبار بمنزله اين است كه نص بر علت فرموده باشد مثل اينكه فرموده است [ص 1148] كه قرشي بودن صفت شرافتي است كه هر كس داشته باشد بر ديگران مقدم ميشود و از اين جهت فرمود قدموا قريشا و لاتتقدموها قريش را مقدم داريد و بر ايشان مقدم نشويد و آنچه محققين علماء نسب بر آنند اين است كه هر كس از اولاد نضر بن كنانه باشد قرشي است پس هر قرشي راجع باو ميشود و نسب قريش تا برسول خدا صلي الله عليه و آله از او پائين آمده و شرف قريش از رسول خدا صلي الله عليه و آله تا او بالا رفته پس مقام حضرت رسول صلي الله عليه و آله مقام مركز است از محيط و شرف از مركز نازل ميشود پس هر گاه شرف را خطي فرض كني خارج از مركز بمحيط كه مركب باشد از نقاطي چند پدر بر پدر ميشود محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف بن قصي بن كلاب بن مرة بن كعب بن لوي بن غالب بن فهر بن مالك بن النضر پس مركزي كه شرف ناشي از او شده است و از او متصاعد گشته است حضرت پيغمبر است (ص) و محيط اين مركز كه صفت شرافت قرشيت منتهي بآن شده است نضر بن كنانة است و اجزاء اين خطي كه از مركز متصاعد شده و بمحيط پيوسته است دوازده است پس درجات متصاعده شرف دوازده است و همچنين درجات متنازله شرف كه از مركز فرود ميآيد نيز واجب است كه دوازده باشد زيرا كه محال است كه دو خطي كه از مركز خارج بمحيط ميشوند با هم تفاوت داشته باشند پس پيغمبر است صلي الله عليه و آله منبع شرفي كه امامت از آن است در خط صعود و او است منبع شرفي كه محل امامت [ص 1149] است در خط نزول پس واجب ميشود كه امامان دوازده نفر باشند زيرا كه ايشانند خط نازل از مركز و خط نازل مثل خط صاعد است بدون فرق تمام شد كلام ابن ابيطلحه بنقل ابن ابيجمهور احسائي (ره) عرض ميكنم و اين اعتبار اعتباري است صحيح و مراد خداوند عالم است الا اينكه اين گونه وجوه و تخريجات كه بنا بر تطبيق عالم حسي با عالم معنوي گفته ميشود حجت بر خصم نميشود و حجت بر ايشان همان نص خاص از خدا و رسول است و علم غزير و كرامات ظاهره آن بزرگواران چنانكه سابقا ذكر كرديم بلي چون نظم وجود بهم پيوسته و جاري بر نمط حكمت و خالي از عبث است و بالاتفاق واقع نشده است ظواهر و بواطنش مطابق يكديگر شده پس خداوند عالم بعضي از اسرار ايجاد را از براي علما ظاهر فرموده است كه از براي صاحبان عقول سليمه شاهدي باشد و ارباب افهام مستقيمه را مؤيدي چنانكه ميفرمايد سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق بلكه بعضي از علماء گفتهاند كه اكثر اشياء در آفاق و انفس مشتمل بر اين عدد است و همچنين اكثر اسماء الله چنانكه لا اله الا الله دوازده حرف است و همچنين الرحمن الرحيم و همچنين الحميد المجيد و همچنين الرئوف الرحيم و همچنين الحنان المنان و همچنين الخالق البارئ و همچنين الظاهر الباطن و همچنين المحيي المميت و همچنين التواب الوهاب و همچنين الباعث الوارث و همچنين ديان يوم الدين و امثال آن بسيار است و در اسماء انبياء و اولياء نيز چنين است مثل محمد [ص 1150] رسول الله و مثل البشير النذير و همچنين علي بن ابيطالب و مثل آن اميرالمؤمنين و همچنين العروة الوثقي و همچنين فاطمة بنت محمد و همچنين الحسن و الحسين و نيز بهمين عدد است آدم خليفة الله و همچنين نوح خالصة الله و مثل آن موسي كليم الله حتي آنكه گفتهاند اقيموا الصلوة نيز دوازده حرف است و همچنين الم ذلك الكتاب و كذلك يضرب الله الامثال للناس لعلهم يتفكرون پس ثابت شد كه خلفاء رسول خدا صلي الله عليه و آله دوازده نفرند و همه از قريشند و از آلمحمد صلوات الله عليه چنانكه حضرت امير (ع) در يكي از خطب خود ميفرمايد ان الائمة من قريش غرسوا في هذا البطن من هاشم لاتصلح علي سواهم و لاتصلح الولاة من غيرهم ائمه كه از قريشند در همين بطن از هاشم غرس شدهاند و امامت شايسته سواي ايشان نيست و ولاتي كه از غير ايشانند شايسته نيستند و مثل اين فرمايش از حضرت سلمان اعلي الله مقامه منقول است كه فرمود در روز جمعه رسول خدا (ص) از براي ما خطبه بليغه فرمود حمد و ثناي الهي بجاي آورد و آنگاه فرمود ايها الناس اني راحل عن قريب و منطلق للمغيب و اني اوصيكم في عترتي خيرا فلاتخالفوهم و لاتخاصموهم و لاتنابذوهم و اياكم و البدع فان كل بدعة ضلالة و الضلالة و اهلها في النار معاشر الناس من افتقد منكم الشمس فليتمسك بالقمر و من افتقد القمر فليتمسك بالفرقدين و ان افتقدتم الفرقدين فتمسكوا بالنجوم الزواهر اقول قولي هذا و استغفر الله لي و لكم [ص 1151] و الحمد لله رب العالمين ، حاصل فرمايش آنكه ايها الناس من عنقريب از ميان شما بيرون ميروم و وصيت ميكنم شما را درباره اهل بيت خود كه با ايشان نيكي كنيد پس مخالفت ايشان مكنيد و مخاصمت با ايشان ننمائيد و طرف عداوت ايشان نشويد و بپرهيزيد از بدعتها كه هر بدعتي ضلالت است و ضلالت و اهل ضلالت در آتشند معاشر الناس هر يك از شما آفتاب را نيابد متمسك بماه شود و هر كس ماه را نيابد چنگ بفرقدين در زند و اگر فرقدين را نيز نيابيد پس متمسك شويد بستارگان درخشان اين سخن را ميگويم و خداي را از براي خود و شما استغفار ميكنم و الحمد لله رب العالمين سلمان ميفرمايد پس از عقب آن حضرت روانه شدم و عرض كردم يا رسول الله آفتاب و ماه چيست و فرقدان كدام و مراد از ستارگان درخشان كيست پس پيغمبر (ص) فرمود من آفتابم و علي ماه است چون مرا نيابيد متمسك باو شويد و اما فرقدان حسن و حسينند عليهما السلام پس هر گاه ماه را نيابيد متمسك بآن دو شويد و اما ستارگان درخشان ايشان ائمه تسعه از اولاد حسينند عليهم السلام كه نهمي ايشان قائمشان است فرمود ايشانند اولياء و اوصياء و خلفاء بعد از من ائمة ابرار و اوصياء اطهار و هم بعدد اسباط يعقوب و عدد حواري عيسي و عدد نقباء بنياسرائيل اماماني هستند ابرار و اوصيائي اطهار و ايشان بعدد اسباط يعقوب و حواريين عيسي و بعدد نقباي بنياسرائيلند عرض كردم نام ايشان را بفرما براي من يا رسول الله فرمود اول ايشان سيد ايشان [ص 1152] علي بن ابيطالب است و دو سبط او و بعد از آن دو علي بن الحسين زينالعابدين و بعد از او محمد است كه باقر علوم است و بعد از او جعفر صادق و بعد از او موسي كاظم هم اسم پيغمبر خدا موسي بن عمران كه بزهر در زمين غربت كشته ميشود در حالتي كه بر دين و ايمان خود ثابت است و فرزندش علي بن موسي الرضا و فرزند او محمد جواد و صادقان علي و حسن آنگاه حجت قائم بامر كه منتظر است پس ايشانند عترت من و گوشت من و خون من و مخ من و عظم من و عروق من علم ايشان علم من است و حكم ايشان حكم من است پس هر كس اذيت كند مرا در ايشان نرساند او را خدا بشفاعت من در روز قيامت و اين حديث نص است در مدعاي ما بعلاوه آنچه از اخبار فريقين سابقا ذكر شد و در اين ردي است واضح بر شبهه بعضي از نصاب كه تجويز كردهاند بودن خلفاي دوازدهگانه را از غير عترت طاهره و اساس مذهب خود را بر آن گذاردهاند چنانكه ابنحجر در صواعق خود اشاره باين كرده و چنين پنداشتهاند كه اولين آن دوازده خليفه ابوبكر است و پس از او عمر و بعد از او عثمان آنگاه حضرت امير عليه السلام و بعد از آن معوية زيرا كه از براي حضرت امام حسن عليه السلام بيعتي تمام نشد و بعد از آن باقي دوازده خليفه را از خلفاي بنياميه ميشمرند پس از جمله ايشان ميشود يزيد بن معوية شرابخوار لعين كافر و مروان بن حكم وزغ طريد حضرت رسول (ص) و ما اگر تنزل كنيم و بنا بر مذاهب اشاعره كه ميگويند هر مسلمي كه [ص 1153] قيام بسيف كند از اولوا الامر است بگوئيم بنياميه مسلمانند و شايستگي خلافت دارند باز هم اخباري كه دلالت ميكند بر اتصال ائمه اثنيعشر بقيام قيامت اين احتمال را نفي ميكنند زيرا كه آن اخبار منطبق نميشوند مگر بر مذهب اهل حق بلي همچنان كه ائمه هدي عليهم السلام دوازده نفر هادي مهدي هستند ائمه ضلال نيز بايد دوازده نفر باشند چنانكه در حديث شريف اشاره بآن فرموده است كه ميفرمايد عشرة منهم من بنيامية ده نفر از ايشان از بنياميهاند تا آخر فرمايش و آن دو نفري كه از غير بنياميهاند اول تيمي و دوم عدوي است و آن ده نفري كه از بنياميهاند اول ايشان نعثل است دوم معوية سيم يزيد پسرش چهارم مروان بن الحكم پنجم عبدالملك پسرش و بعد از او چهار پسرش وليد و سليمان و يزيد و هشام و دهم ايشان مروان حمار است كه احمد بن محمد سفاح اولي ملوك بنيعباس سلطنت را از دست او گرفت و اين ده نفرند خلفاي بنياميه كه بالاستقلال سلطنت كردند و غير از ايشان كسي از بنياميه استقلال نيافت مگر عمر بن عبدالعزيز و ظاهرا او از جمله ايشان نباشد زيرا كه از غصب بعضي از حقوق آلمحمد صلوات الله عليهم اظهار ورعي كرد و فدك را بورثه حضرت فاطمه صلوات الله عليها رد نمود و سب حضرت امير عليه السلام را موقوف ساخت و از اين جهت منقول است كه چون مرد اهل زمين بر او گريه ميكردند و اهل آسمان او را لعنت ميكردند و اينكه اهل زمين بر او گريه كردند بواسطه اظهار عدل و تورع او بود از بسياري [ص 1154] از قبايح كه ديگران مرتكب شدند و اما وليد بن يزيد بن عبدالملك و يزيد بن وليد بن عبدالملك و ابرهيم بن وليد بن عبدالملك اگر چه مثل پدرهاي خود از اشقياء شجره ملعونه در قرآن بودند الا اينكه دولت از براي ايشان مستقر نشد حتي آنكه هيچ يك از ايشان يك سال تمام خلافت نكردند و مع هذا بسا بعد از يك هفته از بيعت ايشان كه ميگذشت مردم بر ايشان ميشوريدند پس ائمه ضلالتي كه حضرت فرمود عشرة منهم من بنيامية همان اشخاصي هستند كه اساس باطل را تشييد كردند و قواعدش را بعد از آنكه انهدام يافته بود محكم ساختند و امر سلطنت از براي ايشان مستقيم شد و كتاب خدا را تحريف كردند و سنت رسول خدا (ص) را تغيير دادند و اين مطلب بحمد الله از براي كسي كه خدايش از براي اسلام شرح صدري عطا فرموده با ترك عصبيت و عناد و پيروي آباء و اتباع اهواء به ديده بصيرت نظر نموده باشد واضح و روشن است .
در اثبات ايمان حضرت ابوطالب عليه السلام و بعضي از ممادح كه در فضيلت و شأن آن حضرت وارد شده است .
پس عرض ميكنم و بالله التوفيق كه علماء اهل بيت عليهم السلام اجماع دارند بر اينكه ابوطالب عليه السلام از دنيا رحلت فرمود در حالتي كه مؤمن بخدا و مصدق برسول خدا صلي الله عليه و آله بود بلكه يك طرفة العين مشرك بخدا نبود زيرا كه قبل از آنكه رسول خدا (ص) جنابش را دعوت باسلام فرمايد مثل پدر بزرگوار خود عبدالمطلب [ص 1155] بر دين و طريقت انبياء بود و وصايت خاصة از حضرت عيسي (ع) بآن جناب رسيده بود و قبل از ظهور دعوت حضرت پيغمبر (ص) ايمان خود را پنهان ميداشت مثل ساير اوصياء كه در ايام فترت از غلبه مشركين و استيلاي ايشان بر مؤمنين ايمان خود را پنهان ميداشتند و در آن مدت عبادت خدا نكردند مگر در پنهاني و اما بعد از ظهور دعوت آن حضرت مخصوصا ايمان خود را كتمان فرمود و اين كتماني كه بعد از ظهور دعوت فرمود از كتماني كه قبل از ظهور دعوت ميفرمود و از اظهار ايماني كه بعد از دعوت فرمود از همه اشرف و افضل بود و ايمانش در آن حال فايق بود بر ايمان هر كس جز او بود زيرا كه اين كتمان براي نصرت حضرت رسول (ص) و قدرت بر دفع مشركين از آن حضرت نافعتر بود از اظهار ايمان چه اگر آن سرور مابين جهال قوم علانيه اظهار متابعت پيغمبر صلي الله عليه و آله ميكرد با آنكه شيخ حرم و از جهت كبر سن نيز محترم بود بر او عيب ميگرفتند و اكثر خويشانش از انفهاي كه داشتند رأيش را تسفيه كرده از او جدا ميشدند و در اين صورت نميتوانست مشركين را از حضرت پيغمبر (ص) دفع فرمايد لاجرم حضرت رسول (ص) از جهت قلت ناصر و اتفاق كفار بر قتل او در مكه نميتوانست اظهار دعوت كند بخلاف اين حال كه ايمان خود را پنهان داشت و چنين اظهار فرمود كه من محمد (ص) را محض عصبيت و حميت خويشي نصرت ميكنم و ايشان متابعت او را ميكردند و در نصرت آن حضرت بر او ايراد نمينمودند [ص 1156] زيرا كه طبايع عرب از غايت انفه و شدت نخوتي كه دارند مجبول بر عصبيت است پس جميع اقارب بر نصرت پيغمبر (ص) و دفع شر ايشان از آن سرور با او موافقت ميكردند اگر چه آن حضرت در دين با ايشان مخالفت داشت و اين سنتي است جاري در قبايل عرب از جهت شدت حميتي كه جبلي طبايع ايشان است و هر كس معاشرت با اين طايفه كرده باشد اين مسئله را ميداند بخلاف طوائف ديگر مثل فرس و ترك و روم و هند و خزر و غيرهم حتي آنكه بعضي از مشركين از غير بنيهاشم نيز در اين قضيه تعصب از براي بنيهاشم ميكشيدند مثل اشخاصي كه با بنيهاشم موافقت كردند بر نقض صحيفه كه قريش نوشته بودند بر اينكه اگر بنيهاشم محمد صلي الله عليه و آله را تسليم ايشان نكنند بالمره از ايشان قطع كنند و ايشان هفت نفر بودند اول مطعم بن عدي دوم نوفل بن عبدمناف كه در مراجعت از طائف پيغمبر (ص) را جوار داد سيم زهير بن اميه مخزومي داماد ابوطالب شوهر عاتكه دختر او چهارم هشام بن عمر و پنجم لوي بن غالب ششم ابوالبختري بن هشام هفتم زمعة بن اسود بن مطلب و اين هفت نفر گفتند خرقها الله خداوند آن صحيفه را پاره كرد و عزم بر اين كردند كه دست كاتب صحيفه منصور بن عكرمة بن هاشم بن عبدمناف بن عبدالدار را قطع كنند پس او را شل يافتند و گفتند قطعها الله دست او را خدا قطع كرده است و نه اين است كه اين جماعت يا ساير بنيهاشم بر مسلك ابوطالب باشند زيرا كه ايشان هميشه تكذيب قول پيغمبر (ص) [ص 1157] ميكردند و آن حضرت را دشمن ميداشتند و مردم را از متابعتش باز ميداشتند و اين كارها را محض عصبيت ميكردند و محض صله رحم بخلاف ابوطالب (ع) چه ادله قاطعه دلالت بر اين دارد كه مسلك آن بزرگوار غير از مسلك ايشان بود زيرا كه او قول پيغمبر (ص) را تصديق ميكرد و مردم را بر متابعت او تحريص ميفرمود و شهادت بصدق او ميداد چنانكه در اشعار آن حضرت صريح است بعلاوه شدت نصرتي كه براي آن حضرت داشت و او را سخت دوست ميداشت و تحريص ميفرمود آن حضرت را بر اينكه امر پروردگار خود را بامضا برساند چنانكه اشعار و اقوال آن جناب شهادت باين ميدهد پس اگر بمحض عصبيت نصرت آن حضرت ميكرد ميبايست اين مطلب را از قريش قبول فرمايد كه دست از آن حضرت بردارند و او آن حضرت را امر فرمايد كه دست از ايشان بردارد و مخالفين ما بر اين امر با ما موافقت دارند الا آنكه ميگويند كه آن جناب از خوف عار شهادتين بر زبان جاري نفرمود پس مسلم نبود زيرا كه اقرار بلسان شرط است در تحقق اسلام و قول ما هم همين است لكن نه مطلقا زيرا كه شخص گنگ را صرف اقرار بدل و انعقاد نيت بر اسلام كافي است و همچنين است حالت خوف كه مانع از اظهار بر اسلام باشد چنانكه در مؤمن آل فرعون بود با آنكه حضرت ابوطالب در پنهاني اقرار بلسان هم فرمود چنانكه ائمه هدي صلوات الله عليهم نص بر آن فرمودهاند و از اقرار خود چيزي چند در اشعار خود اظهار فرموده است كه شهادت بثبات [ص 1158] يقين او ميدهد اگر چه بلفظ شهادتين نباشد الا اينكه نظر بمصلحت دولت اسلام متابعت خود را از براي پيغمبر (ص) پنهان فرمود چنانكه مؤمن آل فرعون ايمان خود را پنهان داشت با وجود آنكه نيكخواه حضرت موسي (ع) بود و همچنين مؤمن آليس و خداوند عالم حضرت ابوطالب را نظير اين دو قرار داده است در بنياسرائيل چنانكه حضرت رسول (ص) بيان فرمود كه هر چه در امم ماضيه واقع شده است نظيرش در اين امت واقع ميشود حذو النعل بالنعل و القذة بالقذة و بعضي از رهبان كه صفت حضرت پيغمبر (ص) را قبل از بعثت آن حضرت ميشناختند ايمان حضرت ابوطالب عليه السلام را هم ميدانستند زيرا كه در كتب سالفه در نعت آن حضرت مذكور است كه پدر و مادر از بالاي سر آن حضرت ميروند و جد و عمويش كفيل او ميشوند و ذكر بعض واردات حال آن جناب در آنها موجود است از جمله كساني كه ذكر اين مطلب را كردند بحيرا راهب بود و او خبر داد كه ابوطالب باطنا ايمان ميآورد پس از عبدالله بن محمد روايت شده است كه گفت حديث كرد مرا پدرم و حديث گفت مرا عبدالرحمن بن محمد از محمد بن عبدالله بن ابيبكر بن عمرو بن حرم از پدرش از جدش ان اباطالب قال لما فارقه بحيرا بكي بكاءا شديدا فاخذ يقول يا بن آمنة كاني بك و قد رماك العرب بوترها و قد قطعك الاقارب و لو علموا كنت عندهم بمنزلة الاولاد ثم التفت الي و قال اما انت يا عم فارع فيه قرابتك الموصولة و احفظ فيه وصية ابيك فان قريشا استهجرك فيه فلاتبال [ص 1159] و اني اعلم انك لنتؤمن به ظاهرا و لكن ستؤمن به باطنا و ولد تلده و سينصره نصرا عزيزا اسمه في السموات البطل الهاصر و في الارض الشجاع الاصلع منه الفرخان المستشهدان و هو سيد العرب و زينها و ذو قرنيها و هو في الكتب اعرف من اصحاب عيسي عليه السلام قال ابوطالب قد رأيت والله كل الذي وصف بحيرا و اكثر ، حاصل معني آنكه ابوطالب فرمود چون راهب از آن حضرت مفارقت كرد سخت گريست و گفت اي پسر آمنه گويا ميبينم تو را كه عرب تيرهاي كينه بسوي تو انداخته و خويشان و اقارب دل از مهر تو پرداختهاند و اگر قدر و منزلت تو را ميدانستند تو را بجاي فرزند ميشمردند پس از آن رو بمن كرد و گفت اما تو اي عم قرابت موصوله خود را درباره او مراعات كن و وصيتي را كه پدرت در حق او بتو فرموده است حفظ كن و اگر قريش در نصرت او از تو كناره كنند باك مدار و من ميدانم كه تو بظاهر ايمان باو نخواهي آورد و لكن زود باشد كه در باطن باو ايمان بياوري و از تو فرزندي بوجود خواهد آمد كه او را نصرت كند نصرتي فيروزمند نام او در آسمانها بطل هاصر است و در زمين شجاع اصلع از نسل اويند دو فرخ شهيد و او سيد عرب است و زينت ايشان و ذوالقرنين ايشان و او در كتب از اصحاب عيسي عليه السلام معروفتر است ابوطالب ميفرمايد بخدا قسم جميع آنچه بحيرا گفت و زياده بر آنچه او گفت ديدم و اما وصيتي كه حضرت عبدالمطلب بابوطالب كرد كه بحيراي راهب اشاره بآن نمود وصيتي است كه در [ص 1160] كتاب اكمال بسند خود از عكرمه روايت كرده است از ابنعباس كه گفت از براي حضرت عبدالمطلب در سايه كعبه فرشي ميانداختند و محض اجلال آن بزرگوار احدي بر آن نمي نشست و در اطراف آن فرش مي نشستند تا حضرت عبدالمطلب بيرون تشريف آورد بسوي ايشان و حضرت رسول صلي الله عليه و آله طفل بود و بيرون ميآمد و روان ميشد تا بر آن فرش مينشست و اعمام آن حضرت اين كار را بزرگ ميشمردند و او را ميگرفتند كه دور كنند عبدالمطلب چون اين حال را مشاهده ميفرمود ميفرمود واگذاريد فرزند مرا كه بخدا قسم او را شأني است عظيم همانا ميبينم كه روزي بيايد بر شما كه او سيد و سرور شما باشد همانا پيشاني او را پيشانيي ميبينم كه بر مردم بزرگي سروري ميكند پس آن حضرت را برميداشت و با خود مينشانيد و دست بر پشت او ميكشيد و او را ميبوسيد و ميفرمود هرگز نديدم پيش از اين احدي را خوشبوتر و پاكيزهتر از او و نه اندامي نرمتر و خوشبوتر از او پس متوجه ابوطالب ميشد چون كه عبدالله و ابوطالب از يك مادر بودند پس ميفرمود يا اباطالب ان لهذا الغلام لشأنا عظيما فاحفظه و استمسك به فانه فرد وحيد فكن له كالام لايصل اليه شيء يكرهه اي ابوطالب همانا از براي اين پسر شأني است عظيم پس او را حفظ كن و نگاهداري نما كه او يكه و تنها است يا آنكه متمسك باو باش كه او فردي است وحيد پس از براي او مثل مادر باش كه مكروهي باو نرسد پس او را بر گردن خود سوار ميكرد و هفت شوط طوافش ميداد و عبدالمطلب دانسته بود كه آن حضرت از لات و عزي بدش ميآيد پس او را داخل بر آنها نميكرد چون سن آن حضرت به سه سال تمام [ص 1161] رسيد مادر گراميگهرش آمنه در ابوا مابين مكه و مدينه رخت بسراي باقي كشيد و آن حضرت را نزد خالوهاي او از بنيعدي برده بود پس رسول خدا صلي الله عليه و آله يتيم ماند نه پدر داشت و نه مادر و شفقت و محافظت عبدالمطلب نسبت باو زيادتر شد و بر اين حال بود تا اينكه زمان وفات عبدالمطلب رسيد پس كس بطلب ابوطالب عليه السلام فرستاد و محمد صلي الله عليه و آله روي سينهاش بود و عبدالمطلب در حال احتضار بود و ميگريست و نظر بابوطالب ميكرد و ميفرمود يا اباطالب متوجه باش كه اين وحيد را كه بوي پدر نشنيده و شفقت مادر نچشيده است حافظ باشي متوجه باش اي ابوطالب كه بجاي جگر تو باشد از جسد تو كه من همه فرزندان خود را ترك كردم و تو را درباره او وصيت ميكنم كه با پدر او از يك مادريد اي ابوطالب اگر ايام او را دريافتي پس بدان كه من از همه مردم باو بصيرتر و داناتر بودهام پس اگر توانستي كه متابعت او كني بكن و او را بزبان و دست و مال نصرت كن كه او بخدا قسم زود باشد كه مهتر و سرور شما شود و مالك امري گردد كه احدي از اولاد پدران من مالك نشدهاند اي ابوطالب احدي از پدران تو را سراغ ندارم كه پدر از بالاي سر او رفته باشد بحال پدر او يا مادرش وفات يافته باشد بحال مادر او پس حفظ كن او را بواسطه تنهائي و بيكسي او آيا قبول كردي وصيت مرا عرض كرد بلي قبول كردم و خدا گواه بر من است باين عهد عبدالمطلب فرمود پس دست خود را بسوي من دراز كن پس دست خود را دراز كرد [ص 1162] و عبدالمطلب دست بر دست او زد آنگاه فرمود الآن مرگ بر من آسان شد پس دايم او را ميبوسيد و ميگفت شهادت ميدهم كه من احدي از اولاد خود را نبوسيدهام كه از تو خوشبوتر يا خوشروتر باشد و آرزو ميفرمود كه باقي ميماند تا زمان او را دريابد پس عبدالمطلب رحلت نمود و آن حضرت هشت سال داشت پس ابوطالب آن حضرت را بخود گرفت و يك ساعت در شب و روز از او مفارقت نميكرد و تا بحد بلوغ رسيد با او ميخوابيد و احدي را بر او امين نميدانست و شكي نيست از براي كسي كه در اخبار نظر كرد و معرفتي بسير و آثار داشته باشد در اينكه عبدالمطلب و ابوطالب بواسطه وصايت خاصه كه منتهي بايشان شده بود قبل از تولد حضرت رسول (ص) معرفت بحق او داشتند و پيش از آنكه مبعوث شود ايمان باو آورده بودند و لكن عداوتي كه در سينههاي منافقين نسبت بحضرت امير عليه السلام قرار گرفته است ايشان را بر مخالفت آن حضرت واداشته پس چون نتوانستند بكلمهاي كه باعث منقصت يا طعني بر آن حضرت باشد تفوه كنند ايمان پدر بزرگوارش را انكار كردند كه بزعم خود اظهار نقصي براي آن بزرگوار كرده باشند و از اين جهت است كه دايم از ايشان مسموع ميشود كه در مجالس خود ذكر اين مطلب را ميكنند و در كتب خود مينويسند و احدي از ايشان را نديدهام كه درباره ابوقحافه يا خطاب يا عفان چنين مذاكره كند و اين نيست مگر از عداوتي كه با حضرت امير عليه السلام دارند كه بزعم خود نقصي بر او باين واسطه [ص 1163] اثبات ميكنند و اينك شطري از اخبار ايشان كه شهادت بكذب و افتراي ايشان ميدهد ايراد ميكنم و در اشعار خود حضرت ابوطالب هم دلالت قطعي بر ايمان او بخدا و رسول و شدت يقين او در دين ظاهر و آشكار است پس از جمله اخبار ايشان حديثي است كه در كتاب اخبار ابيعمرو محمد بن عبدالواحد زاهد طبري لغوي از ابوالعباس احمد بن يحيي بن تغلب از ابناعرابي ذكر كردهاند و روايت نمودهاند باين لفظ و اخبرنا تغلب عن ابنالاعرابي قال العور الرداءة من كل شيء و الوعر الموضع المخيف الموحش قال ابنالاعرابي و من العور خبر ابنعباس قال لما نزلت و انذر عشيرتك الاقربين قال علي عليه السلام و قال ابنعباس و كان النبي (ص) يربيه و عبق من شيمته و خلقه و كرمه ما اطاق فقال لي يا علي قد امرت ان انذر عشيرتك فاصنع لي طعاما و اطبخ لي لحما قال علي عليه السلام فعددتهم بنيهاشم بحتاً فكانوا اربعين قال فصنعت الطعام طعاما يكفي لاثنين او ثلثة فقال لي المصطفي (ص) هاته قال فاخذ شظية من اللحم فشظاها باسنانه و جعلها في الجفنة قال و اعددت لهم عسا من لبن قال و مضيت الي القوم فاعلمتهم انه قد دعاهم لطعام و شراب قال فدخلوا و اكلوا و لميشتهوا نصف الطعام حتي ابضعوا قال لعهدي بالواحد منهم يأكل مثل ذلك الطعام وحده قال ثم اتيت باللبن قال فشربوا حتي ابضعوا قال و لعهدي بالواحد منهم وحده يشرب مثل ذلك اللبن قال و ما بلغوا نصف العس قال ثم قام فلما اراد ان يتكلم اعترض عليه ابولهب لعنه الله فقال لهذا [ص 1164] دعوتنا ثم اتبع كلامه بكلمة ثم قال قوموا فقاموا و انصرفوا كلهم قال فلما كان من غد قال لي يا علي اصلح لي مثل ذلك الطعام و الشراب قال فاصلحته و مضيت اليهم برسالته قال فاقبلوا اليه فلما اكلوا و شربوا قام رسول الله (ص) يتكلم فاعترضه ابولهب قال فقال له ابوطالب اسكت يا اعور ما انت و هذا قال ثم قال ابوطالب عليه السلام لايقومن من احد قال فجلسوا ثم قال للنبي (ص) قم يا سيدي فتكلم بما تحب بلغ رسالة ربك فانك الصادق المصدق قال فقال (ص) لهم ارأيتم لو قلت لكم ان وراء هذا الجبل جيش يريد ان يغير عليكم اكنتم تصدقونني قال فقالوا كلهم نعم انك لانت الامين الصادق قال فقال لهم فوحدوا الله الجبار و اعبدوه وحده بالاخلاص و اخلعوا هذه الانداد و الانجاس و اقروا و اشهدوا باني رسول الله اليكم و الي الخلق فاني قد جئتكم بعز الدنيا و الآخرة قال فقاموا و انصرفوا كلهم و كان الموعظة قد علمت فيهم ، تمام شد عبارت حديث ابوعمرو زاهد ، حاصل معني آن اينكه ابوعمرو ميگويد و خبر داد ما را تغلب از ابناعرابي كه گفت عور بمعني پست بودن است از هر چيزي و وعر موضع هولناك موحش است ابناعرابي گويد و از جمله موارد استعمال عور است حديث ابنعباس كه گفت چون آيه و انذر عشيرتك الاقربين نازل شد حضرت امير عليه السلام ميفرمايد و ابنعباس گفت و آن حضرت را پيغمبر (ص) تربيت ميفرمود و چندان كه توانست از طيب مكارم شيم و خلق و كرم آن حضرت بوي خوش گرفت علي عليه السلام ميفرمايد پس پيغمبر (ص) بمن فرمود يا علي [ص 1165] مأمور شدهام كه عشيره تو را انذار كنم طعامي بساز و گوشتي براي من طبخ كن ميفرمايد پس عشيره خود را كه هاشمي بحت بودند شمردم چهل نفر برآمدند و طعامي ساختم كه كفايت دو نفر يا سه نفر ميكرد پس پيغمبر (ص) بمن فرمود بياور آن طعام را پس پارهاي از گوشت گرفت و با دندان مقدس خود پاره كرد و در ديگ انداخت و قدحي از شير براي ايشان مهيا كردم و نزد قوم رفتم و بايشان اعلام كردم كه رسول خدا (ص) ايشان را از براي طعام و شرابي دعوت فرموده است پس داخل شدند و طعام خوردند نصف آن طعام را نخورده بودند كه سير شدند و من هر يك از ايشان را چنان ميدانستم كه بقدر مجموع آن طعام غذا ميخورد آنگاه شير را آوردم و آشاميدند تا سير شدند و هر يك از ايشان را بتنهائي ياد داشتم كه مثل همه آن شير را ميآشاميدند و بنصف قدح نرسيدند فرمود پس حضرت رسول (ص) برخاست چون خواست تكلم فرمايد ابولهب لعنه الله كلام آن حضرت را قطع كرد و گفت ما را محض همين دعوت كردي و بعد از آن كلام ديگر گفت و گفت برخيزيد پس همه برخاستند و برگشتند فرمود چون فردا شد باز فرمود يا علي مثل طعام و شراب ديروز بساز پس مهيا كردم و رسالت آن حضرت را نزد ايشان بردم و حاضر شدند چون از اكل و شرب فارغ شدند رسول خدا (ص) برخاست كه تكلم فرمايد باز ابولهب ميان حرف آن حضرت درآمد پس ابوطالب عليه السلام فرمود ساكت شو اي اعور تو را چه باين كارها آنگاه فرمود البته احدي [ص 1166] برنخيزد پس نشستند و ابوطالب بحضرت پيغمبر (ص) عرض كرد برخيز اي سيد من و آنچه خواهي بفرما و رسالت پروردگار خود را تبليغ كن كه توئي صادق مصدق پس حضرت رسول (ص) فرمود با من بگوئيد كه آيا اگر من بشما ميگفتم پشت اين كوه لشكري است كه اراده غارت آوردن بر شما دارند آيا مرا تصديق ميكرديد پس همه عرض كردند بلي هراينه بدرستي كه توئي امين راستگو فرمود پس خداي جبار را توحيد كنيد و او را بيگانگي از روي اخلاص عبادت كنيد و اين انداد و انجاس را ترك كنيد و اقرار كنيد و شهادت دهيد كه منم رسول خدا بسوي شما و بسوي جميع خلق كه من عزت دنيا و آخرت را از براي شما آوردهام پس برخاستند و همگي مراجعت كردند و گويا موعظه آن حضرت در ايشان تأثيري كرده بود تمام شد ترجمه عبارت و بغير اين اسلوب از طرق ديگر نيز اين حكايت را روايت كردهاند پس هر كس بنور هدايت نظر كند ميداند كه ابوطالب مؤمن بخدا بود و دعوت ميفرمود بسوي ايمان بخدا و تصديق برسول خدا شاهد اين مطلب آنكه بحضرت رسول (ص) عرض كرد قم يا سيدي اي مولاي من برخيز و از آن حضرت خواهش كرد كه رسالت پروردگار خود را به بندگان برساند كه فرمود بلغ رسالة ربك و اقرار كرد كه آن حضرت صادق است در جميع اقوال خود و مصدق است از جانب مؤمنان و در اين فرمايش اشعار باين است كه او خود تصديق آن حضرت را كرده است بدون سايرين و اگر در شأن حضرت ابوطالب غير از همين حديث [ص 1167] كه دلالت دارد بر اينكه او سبب شد از براي تمكين حضرت رسول (ص) در اداء رسالت الهي در فضيلت او كافي بود و از جمله اخباري كه شهادت ميدهد بعظيم عنايت و شدت رعايت و حفظ آن جناب نسبت بحضرت رسول (ص) و تصديق كردن آن حضرت حديثي است كه ابرهيم بن علي بن محمد دينوري روايت كرده است و او مردي است حنبلي المذهب در كتاب خود نهاية الطلب و غاية السئول في مناقب آل الرسول مرفوعا از طاووس از ابنعباس روايت كرده است و حديث طولاني است محل حاجت را از آن برداشتيم در ضمن آن حديث ميگويد كه حضرت پيغمبر (ص) با عباس فرمود ان الله قد امرني باظهار امري و قد انبأني و استنبأني ما عندك فقال العباس يا بن اخي تعلم ان قريشا اشد الناس حسدا لولد ابيك و ان كانت هذه الخصلة كانت طامة الطماء و الدهية العظيمة و رمينا عن قوس و اخذونا فانتسفونا نسفا صليا و لكن قرب الي عمك ابيطالب فانه اكبر اعمامك ان لاينصرك لايخذلك و لايسلمك فاتياه فلما رآهما ابوطالب قال ان لكما لظنة و خبرا ما جاء بكما في هذا الوقت فعرفه العباس ما قال له النبي (ص) و ما اجابه به العباس فنظر اليه ابوطالب (ع) و قال اخرج ابن اخي فانك الرفيع كعبا و المنيع حزبا و الاعلي ابا والله لايسلقك لسان الا سلقته الالسن جذاذا و اجتذبته سيوف حداد والله لتذلن لك العرب ذل البهم لصاحبها و لقد كان ابي يقرء الكتاب جميعا و لقد قال ان من صلبي لنبيا و لوددت اني ادركت ذلك الزمان فآمنت به فمن ادركه من ولدي فليؤمن به [ص 1168] حاصل فرمايش آنكه ميفرمايد بعباس عم خود همانا خداوند تعالي مرا مأمور فرموده است كه اظهار امر خود كنم و بمن خبر فرستاده و جواب خواسته است در اين باب چه ميگوئي عباس عرض كرد اي برادرزاده تو ميداني كه قريش از همه مردم بر اولاد پدر تو بيشتر حسد دارند و اگر اين فقره هم اتفاق بيفتد داهيه عظمي و بليه كبري برپا ميشود و از يك كمان همه تير بما ميزنند و ما را بميان گرفته خرمن عيش و آسايش ما را بباد ميدهند و لكن نزد عم خود ابوطالب برو كه از همه اعمام تو بزرگتر است و اگر تو را نصرت نكند خذلان هم نميكند و بدست قريش نميدهد پس باتفاق يكديگر نزد او رفتند چون ابوطالب ايشان را ديد گفت همانا شما را مظنة بمن رفته و خبري داريد در اين وقت براي چه آمدهايد عباس كيفيت را بيان كرد و جوابي كه داده بود بميان آورد پس ابوطالب نظر بآن سرور كرد و گفت خروج كن اي برادرزاده كه توئي كه مقام رفيع و جند منيع داري و در نسب از همه والاتري بخدا سوگند كه هر كس بطعن زبان جنابت را آزرده كند نيزههاي زبانها او را قطعه قطعه كنند و شمشيرهاي تيز از اطراف تنش را بطرف خود كشند بخدا قسم كه عرب از براي تو ذليل خواهند شد چنانكه بهائم منقاد صاحبان خود ميشوند و پدر من همه كتب را ميخواند و فرمود از صلب من پيغمبري بيرون خواهد آمد و آرزو دارم كه آن زمان را ادراك ميكردم پس هر كس از اولاد من زمان او را دريابد باو ايمان آورد بعد كيفيت اظهار رسالت پيغمبر (ص) را [ص 1169] بيان ميكند بعد از كلامي كه ابوطالب با آن حضرت عرض كرد و صورت شهادت فرمودن آن جناب را ذكر ميكند كه تنها بنماز ايستاد بعد خديجه آمد و با آن حضرت نماز كرد و بعد از آن حضرت امير عليه السلام تشريف آورد و با او نماز فرمود پس اين حديث شاهدي است واضح العيان ظاهر البرهان از براي كسي كه منجمد بر متابعت آباء نباشد بر اينكه حضرت ابوطالب عليه السلام در نبوت پيغمبر (ص) شك نداشت و كبر و عنادي نداشت كه او را بر مجانبت آن حضرت وادارد و از متابعت او باز دارد بلكه قول آن حضرت را تصديق داشت و تابع طريقت آن سرور بود و جان خود را در راه اطاعت و رضاي او بذل مينمود و اينكه حضرت رسول صلي الله عليه و آله امر خود را اول بر عباس عرضه فرمود با اينكه ميدانست كه ايمان باو ندارد و قولش را قبول نميكند و از نصرتش عاجز و ضعيف است محض اين بود كه ظاهر فرمايد كه عباس صالح از براي برپا داشتن دين نيست چنانكه با ابوبكر اين معامله را فرمود در تبليغ سوره برائت و معزول كردن او از اين مهم چنانكه در روز خيبر نيز محض همين علم را اول باو و رفيقش داد با آنكه حالت جبن ايشان را ميدانست و نزديك وفات خود نيز طبيعت عباس را استنباط فرمود كه بر او عرضه كرد كه ديونش را ادا كند و بوعدههائي كه فرموده است وفا كند و او قبول نكرد و اين كار را نه محض اين كرد كه جاهل بحال عباس بوده است يا آنكه عباس از اشخاصي كه شايستگي اين كار دارند بوده است و لكن آن حضرت بوحي [ص 1170] خداوند عالم دانست كه از ذريه عباس دزداني چند بوجود ميآيند كه برميجهند بر خلافت و بطريق تغلب متولي اين امر ميشوند و بواسطه قرابت خود را بآن حضرت نسبت ميدهند پس خواست از براي عوام و خواص ظاهر فرموده باشد كه آنها صالح از براي خلافت و برپا داشتن دين نيستند و پدر ايشان از نصرت اسلام و از قبول كردن اسلام در ابتداي ظهور اسلام و از متحمل شدن امري كه اسلام بواسطه آن قوت ميگرفت بعقب نشست پس احدي مستحق خلافت نيست مگر علي عليه السلام و ذريه طاهره او زيرا كه پدر ايشان ابوطالب است كه پشت رسول خدا صلي الله عليه و آله را محكم كرد و متحمل شد مشقت مقاسات عرب و مصادمت سفهاء قريش را و بعد از آن جناب فرزند ارجمندش ولي الله اكبر عليه السلام بدين امر قيام فرمود پس ايشان بحضرت رسول (ص) سزاوارترند چنانكه حق تعالي ميفرمايد ان اولي الناس بابرهيم للذين اتبعوه و هذا النبي و الذين آمنوا و جهت ديگر آنكه رحم اين بزرگواران بحضرت رسول (ص) متصلتر است زيرا كه حضرت ابوطالب با حضرت عبدالله پدر حضرت پيغمبر از يك مادر بودند و اشاره بهمين ميفرمايد حضرت امير عليه السلام كه ميفرمايد فنحن اولي برسول الله (ص) مرة بالقرابة و مرة بالمتابعة و قد قال تعالي و اولوا الارحام بعضهم اولي ببعض في كتاب الله و از اين جمله است حديثي كه نيز حنبلي در كتاب مذكور باسناد خود از محمد بن اسحق از عبدالله بن مغيرة بن مغيب قال فقد ابوطالب رسول الله (ص) [ص 1171] فظن ان بعض قريش اغتاله فقتله فبعث الي بنيهاشم فقال يا بنيهاشم اظن ان بعض قريش اغتال محمدا فقُتِل فليأخذ كل واحد منكم حديدة صارمة و ليجلس الي جنب عظيم من عظماء قريش فاذا قلت ابغي محمدا قتل الرجل منكم الرجل الذي الي جانبه و بلغ رسول الله (ص) جمع ابيطالب و هو في بيت عند الصفا فاتي اباطالب و هو في المسجد فلما رآه ابوطالب اخذ بيده ثم قال يا معشر قريش فقدت محمدا فظننت ان بعضكم اغتاله فامرت كل فتي شهد من بنيهاشم ان يأخذ حديدة و يجلس كل واحد منهم الي عظيم منكم فاذا قلت ابغي محمدا قتل كل واحد منهم الرجل الذي الي جنبه فاكشفوا عما في ايديكم يا بنيهاشم فكشف بنوهاشم عما في ايديهم فنظرت قريش الي ذلك فعندها هابت قريش رسول الله (ص) ثم انشأ ابوطالب يقول ، عبدالله بن مغيرة گويد روزي ابوطالب رسول خدا (ص) را گم كرد و گمان كرد كه بعضي از قريش بر او تاخته و او را كشتهاند پس بطلب بنيهاشم فرستاد و گفت اي بنيهاشم چنين گمان دارم كه بعضي از قريش بر محمد (ص) تاختهاند و مقتول شده است هر يك از شما حربه تيزي در دست پنهان كنيد و پهلوي يك از بزرگان قريش بنشينيد چون من بگويم كه محمد را ميخواهم هر يكي از شما پهلوي هر كس نشسته است او را بكشد و خبر جمعآوري ابوطالب بحضرت رسول (ص) رسيد و آن حضرت در يكي از خانههاي نزديك صفا تشريف داشت پس نزد ابوطالب تشريف آورد و آن جناب در مسجدالحرام بود چون ابوطالب آن حضرت را ديد [ص 1172] دست او را گرفت و آنگاه فرمود اي گروه قريش من محمد را گم كردم و گمان كردم كه تني از شما بر او تاخته و كارش ساخته است پس فرمان دادم كه هر يك از جوانان بنيهاشم كه حاضرند حربه بردارند و هر يك در كنار يكي از بزرگان شما بنشينند و چون من بگويم محمد را ميخواهم هر يك آن كسي را كه در كنار او است بقتل برسانند هان اي بنيهاشم آنچه در دست داريد بيرون آوريد پس دستها بيرون آوردند و قريش نظر بآن حربهها كردند و در اين وقت قريش را از رسول خدا (ص) هول و هيبتي در دل افتاد و ابوطالب عليه السلام زبان بانشاء اين اشعار گشود :
الا ابلغ قريشا حيث جلت و كل سرائر منها غرور
فاني و الصوائح غاديات فتبلو للسفافرة الشهور
لآلمحمد راع حفيظ ودود الصدر مني و الضمير
فلست بقاطع رحمي و ولدي و لو جرت مظالمها الجرور
ايامر جمعهم افناء فهر بقتل محمد و الامر زور
فلا و ابيك لاظفرت قريش و لالقيت رشادا اذ تشير
بني اخي و نوط القلب مني و ابيض ماؤه غدق كثير
و يشرب بعده الولدان ريا و احمد قد تضمنه القبور
ايا ابن الانف انف بني قصي كان حسيبك القمر المنير
ميفرمايد هان ابلاغ نما قريش را در هر جا كه هستند و هر چه در دل نهفتهاند حيله و فريب است كه من سوگند عهد و پيمان محمد (ص) را [ص 1173] نگهبانم و در صدر و ضمير خود او را دوست دارم و رحم و اولاد خود را قطع نخواهم كرد اگر چه آيا جمع ايشان و طوايف اولاد فهر بقتل محمد (ص) فرمان ميكنند و حال آنكه اين امر زور و باطل است نه قسم بجان پدرت ظفر نيابند قريش بر مراد خود و رأي صوابي بدست نياورند چون در اين كار شور كنند آيا فرزندك برادر من و آويخته دل من و سفيداندام جوان برومندي كه بوستان عارضش از طراوت آب بسيار دارد بقتل رسانند و فرزندان بعد از او آب سير بخورند و او در خاك پنهان شده باشد اي فرزند مهتر نام بردار رئيس بنيقصي گويا حسبك تو ماه تابان است ، و از اين جمله است روايتي كه از ابنعباس منقول است قال دخل النبي (ص) الكعبة و افتتح الصلوة فقال ابوجهل من يقوم الي الرجل فيفسد عليه صلوته فقام ابنالزبعري و تناول فرثا و دما و القي ذلك عليه فجاء ابوطالب و قد سل سيفه فلما رأوه جعلوا ينهضون فقال والله لئن قام احد جللته بسيفي ثم قال يا بن اخي من الفاعل بك هذا قال عبدالله فاخذ ابوطالب فرثا و دما و القي عليه ، ابنعباس گويد حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله داخل كعبه شد و افتتاح نماز فرمود پس ابوجهل گفت كيست كه برخيزد و نزد اين مرد رفته نمازش را فاسد كند پس عبدالله بن زبعري برخاست و مقداري خون و كثافت برداشت و بر آن حضرت انداخت پس ابوطالب با شمشير كشيده تشريف آورد چون او را ديدند خواستند برخيزند فرمود بخدا قسم هر كه برخيزد با اين شمشير . . . ● آنگاه فرمود [ص 1174] اي فرزند برادر با تو اين كار كه كرد فرمود عبدالله پس ابوطالب مقداري كثافت و خون برداشت و بر ابنزبعري انداخت و در روايات متواتره وارد است كه غلامان خود را امر فرمود تا . . . ● را از دوش آن حضرت بردارند و بشويند بعد امر فرمود كه آن كثافت را بگيرند و بروتهاي آن جماعت را بدان آلوده كنند و در روايت بخاري است كه فاطمه آن كثافت را دور كرد و ايشان را شتم فراوان گفت و ايشان ميخنديدند چون پيغمبر (ص) سلام نماز داد فرمود اللهم عليك الملاء من قريش اللهم عليك اباجهل بن هشام و عتبة بن ربيعة و شيبة بن ربيعة و عقبة بن ابيمعيط و امية بن ابيخلف پس قسم بخدائي كه نيست خدائي بجز او در آن روز احدي را پيغمبر (ص) اسم نبرد الا آنكه در روز بدر ديدم كه پايش را گرفته بسوي قليب ميكشيد غير از امية كه بدنش در زره آماس كرده بود و از كشيدن او نفرت فرمود و او را بجاي خود گذاردند و سنگ بر رويش انداختند و از جمله شواهد موافقت آن جناب است با فرزندان و برادرانش در دخول شعب محض خوف بر حضرت پيغمبر (ص) و صبرش بر سختي زمانه و شدت عداوت قريش مدت سه سال كه محصور بودند و آيا ممكن هست كه چنين مناصحت و مدافعتي كه فرمود جز از روي ايمان خالص و يقين ثابت باشد و اصل اين قصه چنانكه عكرمه و عروة بن زبير روايت كردهاند اين است كه چون قريش ديدند امر پيغمبر (ص) روز بروز در قبايل عرب منتشر ميشود بعد از آنكه عمروعاص را نزد نجاشي [ص 1175] فرستاده بودند و بمراد خود نرسيده بود پس همدست و همداستان بر اين كيد و انديشه شدند كه رسول خدا (ص) را علانيه بقتل رسانند چون حضرت ابوطالب اين حال را مشاهده فرمود اولاد عبدالمطلب را جمع كرد و رأي ايشان را متفق ساخت بر اينكه حضرت رسول (ص) را در شعب خود داخل كنند پس قريش در دارالندوه جمع شدند و عهدنامه بر بنيهاشم نوشتند كه با ايشان تكلم نكنند و زن بايشان ندهند و زن از ايشان نگيرند و بيع و شري با ايشان نكنند مگر آنكه محمد صلي الله عليه و آله را تسليم ايشان كنند و چهل مهر بر آن صحيفه زدند و در جوف كعبه آويختند پس ابوطالب عليه السلام بنيهاشم و بنيمطلب را در فضائي جمع كرد و ايشان چهل مرد بودند از مؤمن و كافر غير از ابولهب و ابوسفيان كه با قريش در عداوت حضرت رسول موافقت كردند پس ابوطالب سوگند ياد كرد كه اگر خاري پاي محمد (ص) را آزرده كند شما را هلاك خواهم كرد اي بني عبدالمطلب و اي بنيهاشم و حصاري برآورد و شب و روز خود بحراست آن حضرت مشغول بود و در اين باب ميفرمايد :