پس عرض ميكنم علامات ظهور آن حضرت بعضي محتوم است و بعضي محتوم نيست و بعضي قريب بزمان خروج آن حضرت ظاهر ميشود و بعضي قريب زمان ظهور نيست چنانكه اخبار آل عصمت صلوات الله عليهم بر آن دلالت ميكند پس از علامات خروج آن سرور آشكار شدن فجور و ارتكاب معاصي است و ذليل شدن اهل حق و غلبه اهل باطل و اين از علامات حتميه است كه لابد منه است پس از جمله اخباري كه در ذكر علامات ظهور از اهل بيت صلوات الله عليهم وارد شده است حديثي است كه در كتاب اكمال بسند متصل در حديث دجال از نزال [ص 1104] بن سبرة روايت كرده است كه گفت حضرت امير صلوات الله عليه خطبه خواند از براي ما پس حمد و ثناي خدا بجاي آورد و درود بر پيغمبر صلي الله عليه و آله فرستاد بعد از آن سه مرتبه فرمود سلوني ايها الناس قبل ان تفقدوني سؤال كنيد ايها الناس از من پيش از آنكه مرا نيابيد پس صعصعة بن صوحان برخاسته عرض كرد يا اميرالمؤمنين چه وقت دجال خروج ميكند حضرت باو فرمود بنشين كه خدا كلام تو را شنيد و مراد تو را دانست بخدا قسم كه مسئول عنه اعلم از سائل نيست و لكن از براي اين امر علاماتي و هيئاتي چند است كه گام بر گام پشت سر يكديگر ميرسند و اگر خواهي خبر دهم تو را بآنها عرض كرد بلي يا اميرالمؤمنين فرمود حفظ كن كه علامت اين اين است هر گاه مردم نماز را ترك كنند و امانت را ضايع سازند و دروغ گفتن را حلال دانند و ربا بخورند و رشوه بگيرند و بناهاي محكم بسازند و دين را بدنيا بفروشند و سفها را بكار وادارند و با زنان مشورت كنند و قطع رحم نمايند و متابعت اهواء و آراء كنند و خونريزي را آسان شمرند و حلم ضعيف گردد و ظلم كردن فخر باشد و اميران فاجر و وزيران ظالم و عرفاء خائن و قراء فاسق شوند و شهادت زور بسيار شود و فسق و فجور و تهمت گفتن و اثم و طغيان آشكار گردد و قرآنها زينت كرده و مسجدها بزر آراسته شود و مناره‌ها را بلند كنند و اشرار اكرام كرده شوند و صفوف نماز تنگ بسته شود و دلها مختلف باشد و عهدها شكسته شود و موعود نزديك شود [ص 1105] و زنان از حرص بر دنيا با شوهران خود در تجارت شريك شوند و صداي فاسقان بلند شود و سخن ايشان مسموع باشد و رئيس قوم رذل‌ترين ايشان باشد و از فاجر تقيه كنند و از ترس شر او و دروغگو تصديق كرده شود و خائن امين قرار داده شود و زنان مغنيه و اسباب لهو و طرب از براي خود بگيرند و آخر اين امت بر اول ايشان لعنت كنند و زنها سوار زين شوند و زنان شبيه مردان و مردان شبيه زنان گردند و شاهد شهادت دهد بدون اينكه از او شهادت خواهند ، و شهد الآخر قضاء الذمام بغير حق عرفه ، و تفقه كنند از براي غير دين و اختيار كنند عمل دنيا را بر عمل آخرت و گرگها بلباس ميش درآيند و دلهاي ايشان از مردار گنديده‌تر باشد و از صبر تلختر فعند ذلك الوحا الوحا ثم العجل العجل در اين وقت تعجيل كنيد تعجيل كنيد بهترين جاها در آن روز بيت المقدس است زماني خواهد آمد بر مردم كه آرزوي اين كند هر كسي كه از ساكنان آنجا باشد پس اصبغ بن نباته برخاسته عرض كرد يا اميرالمؤمنين دجال كيست فرمود آگاه باشيد همانا دجال صائد بن صيد است پس شقي كسي است كه او را تصديق كند و سعيد كسي است كه او را تكذيب نمايد بيرون مي‌آيد از شهري كه آن را اصبهان ميگويند از قريه‌اي كه معروف بيهوديه است چشم راستش كور است و چشم ديگرش در پيشاني است و مثل ستاره صبح ميدرخشد و مثل خون سرخ است ميان دو چشمش نوشته است كافر و همه كس آن را ميخوانند بهمه درياها خواهد رفت [ص 1106] و آفتاب با او سير ميكند پيش روي او كوهي است از دود و پشت سرش كوهي است سفيد بمردم چنان مينماياند كه طعام است در سالي كه قحط شديد است بيرون مي‌آيد بر خري خاكستري رنگ سوار است گام خرش يك ميل است زمين برايش منزل بمنزل پيچيده ميشود نميگذرد بآبي مگر آنكه فرو ميرود و ميخشكد تا روز قيامت باعلي صوت خود ندا ميكند كه جميع جن و انس و شياطين مي‌شنوند ميگويد بشتابيد بسوي من دوستان من انا الذي خلق فسوي و قدر فهدي انا ربكم الاعلي و دروغ ميگويد دشمن خدا او يك چشم است و طعام ميخورد و در بازارها راه ميرود و پروردگار شما جل و علا يك چشم نيست و طعام نميخورد و راه نميرود و زايل نميشود و بيشتر تابعان دجال آن روز اولاد زنا و صاحبان طيلسانهاي سبزند خدا او را ميكشد در شام در گردنه‌اي كه معروف است بافيق سه ساعت از روز جمعه رفته بر دست كسي كه مسيح در پشت سر او نماز ميكند آگاه باشيد كه بعد از آن طامه كبري است عرض كرديم طامه كبري چيست يا اميرالمؤمنين فرمود خروج دابة الارض از نزد صفا با او است خاتم سليمان و عصاي موسي خاتم را بر روي هر مؤمن ميگذارد نقش ميشود كه اين مؤمن است حقا و بر روي كافر ميگذارد و نوشته ميشود كه اين كافر است حقا حتي آنكه مؤمن ندا ميكند كه واي بر تو اي كافر و كافر ندا ميكند كه خوشا بحال تو اي مؤمن كاش من امروز مثل تو بودم و فايز ميشدم بفوز عظيمي آنگاه آن دابه سر خود را كه بلند ميكند و هر كس مابين مشرق [ص 1107] و مغرب هست او را مي‌بيند و اين بعد از آن است كه آفتاب از مغرب طلوع كند پس در آن وقت توبه برداشته ميشود پس نه توبه قبول ميشود و نه عمل بلند ميشود و كسي كه پيشتر ايمان نياورده و در ايمان خود كسب خيري نكرده آن روز ايمان آورد نفع باو نميكند پس فرمود از آنچه بعد از آن واقع ميشود ديگر از من سؤال نكنيد كه حبيبم صلي الله عليه و آله با من عهد كرده است كه به كسي غير از عترت خود خبر ندهم پس نزال بن سبرة با صعصعة گفت اي صعصعة مقصود اميرالمؤمنين عليه السلام از اين فرمايش چه بود صعصعة گفت يا بن سبرة آن كسي كه عيسي بن مريم پشت سرش نماز ميكند دوازدهمي عترت و نهمي از اولاد حسين بن علي عليه السلام است و او است آفتابي كه از مغرب خود طلوع ميكند ظاهر ميشود و در ميان ركن و مقام پس زمين را پاك ميكند و ميزان عدل ميگذارد كه ديگر احدي بر احدي ظلم نكند پس اميرالمؤمنين عليه السلام خبر داد كه حبيبش صلوات الله عليه عهد گرفته است كه وقايع بعد از آن را بغير از ائمه عترت خود (ص) بكسي خبر ندهد و بدان كه اين علاماتي كه حضرت امير صلوات الله عليه از علامات ظهور امام عليه السلام ذكر فرمود در همه زمانها بوده است الا اينكه شيوع در جميع امكنه نداشته است و اگر در صقعي از اصقاع بوده است علانيه و آشكار نبوده پس مراد اين است كه هر گاه اين مفاسد در جميع شهرها ظاهر شود و ميان خلق شهرت بهم رساند و جور بنهايت رسد علامت اين ميشود [ص 1108] كه ظهور آن حضرت نزديك است و آن زمان متصل بزمان ظهور آن حضرت ميشود و شايد مراد اين باشد كه ظهور اين مفاسد در ميان اين امت از علامات ظهور آن حضرت است زيرا كه اصل وجود اين امت از علامات نزديك شدن قيامت است چنانكه حضرت پيغمبر (ص) فرمود قرنت انا و الساعة كسبابتي هاتين و مقصود اقتران دعوت آن حضرت است بقيامت كنايه از اينكه آن حضرت خاتم انبياء است و امت او آخري امتها و قيامت بر ايشان برپا ميشود و شك نيست كه قيامت كبري واقع نميشود مگر بعد از قيامت صغري و رجوع كردن حق باهلش و وارد شده است كه قتل حضرت سيدالشهداء صلوات الله عليه از علامات قيام صاحب الامر عجل الله فرجه است يعني از موجبات قيام آن بزرگوار است زيرا كه آن بزرگوار است طلب كننده خون آن حضرت مثل اينكه وارد شده است كه دولت بني‌اميه و بني‌عباس از اشراط ساعت است پس بنا بر اين وجه حصول اين مفاسد از علامات ظهور ميشود و بنا بر وجه اول از علامات نزديك شدن ظهور و اينكه فرمود زنها شبيه مردها شوند و مردها شبيه زنها در ظاهر مراد تشبه در لباس است و در باطن كنايه از اين است كه زنها اكتفا بزنها كنند و مردها بمردها پس طريقه قوم لوط بر ايشان غالب ميشود و بر زنها ذكورت غالب ميشود و بر مردها انوثت و اينكه فرمود دجال صائد بن صيد است ظاهرا اسم او باشد و محتمل است كه اين لقب او باشد يعني دام‌گستر و مكار و گمراه‌كننده از راه حق است بواسطه اموري كه براي [ص 1109] مردم ظاهر ميكند كه بعض آنها را در اين خطبه ذكر فرمود و اما اينكه فرمود ميان دو چشمش نوشته است كافر و همه كس آن را ميخوانند مراد اين است كه بسياهي نوشته شده تا اينكه روي او ظلماني شده و حالش بر احدي مشتبه نميماند كه اگر بر حق بود رويش نوراني و نورش تابان ميشد پس سياهي او دليل كافر بودن او است و اين مطلب را عالم و جاهل مي‌فهمند و محتمل است كه محض اتمام حجت بر خلق آن كتابت را خداوند عالم بر همه كس ظاهر فرمايد اگر چه خطشناس نباشند تا كسي نگويد كه حالش بر من مشتبه شد و جاهل بامر بودم اما وجه اول بنظر من اقرب است اگر چه نظر بمدلول لفظ وجه ثاني اقرب باشد و اينكه فرمود آفتاب با او سير ميكند يعني بخيال مردم چنين ميرسد بسكه سرعت سير دارد و قطع مسافت بعيد ميكند و در اين تعبير اشاره باين است كه از مشرق رو بمغرب سير ميكند و پيش از آنكه بآرزوي خود برسد هلاك ميشود و اينكه فرمود اكثر اتباع او اولاد زنايند در اخبار ديگر ظاهر و مشهور است حتي آنكه روايت شده است كه چهارهزار نفر از اولاد زنا از اصفهان دنبال او مي‌افتند غير از آنچه از جاهاي ديگر ملحق باو ميشوند و نيز روايت شده است كه اكثر اتباعش جهودان و زنان و اعراب و شترچرانان هستند و اينكه فرمود خدا او را ميكشد بر دست كسي كه مسيح پشت سر او نماز ميكند حق است و قاتل دجال قائم آل‌محمد صلوات الله عليه زيرا كه رئيس و فرمانفرما او است و منافات ندارد [ص 1110] با آنچه روايت شده است كه او را مسيح عليه السلام ميكشد زيرا كه عيسي (ع) اگر چه مباشر اين كار شود ولي مأمور است و تابع چنان كه در اين فصل بيان كردم و شكي نيست كه هر گاه رئيس فرماني دهد كاركن خود او است اگر چه در ظاهر بدست خود مباشر نشود پس از اين جهت فرمود كه خدا او را بر دست كسي كه عيسي پشت سرش نماز ميكند بقتل ميرساند يعني بامر او و اراده او چنانكه ميگويد فلان را خدا بر دست شاه كشت و اينكه فرمود بعد از آن طامه كبري است مراد اين است كه بعد از انقضاء ايام حجت عجل الله فرجه حضرت سيدالشهدا صلوات الله عليه قيام ميفرمايد و حضرت امير صلوات الله عليه در ايام حضرت سيدالشهداء صلوات الله عليه بعد از آنكه مدتي از سلطنت آن بزرگوار ميگذرد محض نصرت او تشريف مي‌آورد پس مؤمن و كافر را نشان ميكند و آنوقت است كه توبه برداشته ميشود و ديگر پشيماني احدي قبول نميشود و لغزش هيچكس را نمي‌بخشند پس اين است طامه كبري و اما دابة الارض حضرت امير است صلوات الله عليه چنانكه نصوص اهل خصوص دلالت بر آن دارد و اينكه صعصعة بن صوحان به نزال بن سبرة گفت مراد از شمسي كه از مغرب طلوع ميكند امام دوازدهم است عجل الله فرجه صحيح است الا اينكه از تأويل است و از صاحب خود صلوات الله عليه آن را تعليم گرفته زيرا كه حضرت قائم است آن نوري كه زمين از تابش او روشن ميشود بعد از آنكه پنهان شده باشد و خدا او را از براي بندگان خود ظاهر [ص 1111] ميفرمايد بعد از آنكه مستور مانده باشد و او است شمس حق كه بعد از غروب كردن و پنهان شدن بسحاب جور و ظلم طلوع ميكند و اين تأويل منافات با ظاهر اين كلام هم ندارد كه نزديك خروج قائم عليه السلام آفتاب از مغرب هم طلوع كند تا آيتي باشد از خدا بر آن حضرت و دلالتي باشد بر او چرا كه هر ظاهري را باطني است و بر هر حقي حقيقتي و بسا حكيم يك كلمه ميگويد و از آن معاني بسيار ميخواهد و شكي نيست كه تشريف آوردن حضرت امير عليه السلام بعد از قيام قائم است چنانكه اخبار بر آن دلالت دارد و رموز كتاب مجيد اشاره بآن ميكند چرا كه امر الله حضرت قائم است عجل الله فرجه كه ميفرمايد اتي امر الله فلاتستعجلوه چنانكه ذكر كردم و اعداد حروف مقطعه كه در اوايل سور پيش از اين سوره است اشاره بمدت محتومه غيبت آن بزرگوار است و اما حضرت امير عليه السلام محاسب جميع خلايق است بامر الله چنانكه از ابن‌عباس مروي است كه گفت ان الله يولي محمدا صلي الله عليه و آله حساب النبيين و عليا عليه السلام حساب الخلايق اجمعين يعني خداوند عالم حساب انبياء را بمحمد صلي الله عليه و آله واميگذارد و حساب جميع خلايق را بعلي عليه السلام پس اشاره بآن حضرت ميشود قول خداي تعالي اقترب للناس حسابهم و هم في غفلة معرضون و پيش از اين سوره تا سوره اتي امر الله دو سوره است از سوره‌هائي كه اولشان حروف مقطعه است كهيعص و طه و اين دو اشاره است بمدتي كه حضرت امير عليه [ص 1112] السلام بعد از آن تشريف مي‌آورد و مابين اهل حق و باطل جدا ميكند فافهم و از جمله علامات ظهور آن حضرت است آنچه شيخ مفيد در ارشاد روايت كرده است از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود بازداشته ميشوند مردم از معاصي خود قبل از قيام قائم (ع) بواسطه آتشي كه در آسمان براي ايشان ظاهر ميشود و حمره‌اي كه آسمان را مي‌پوشد و خسفي در بغداد واقع ميشود و خسفي در شهر بصره و خونهائي كه در آن شهر ريخته ميشود و خراب شدن خانه‌هاي آن شهر و فنائي كه در اهل آن واقع ميشود و خوفي كه شامل اهل عراق ميشود كه با آن مجال قرار نميماند و از علامات نزديك ظهور آن حضرت خروج دجال است از اصفهان و خروج سفياني عثمان بن عنبسه از وادي يابس از شام و خروج هر دو در يك روز است و آن روز دهم جمادي الاولي است از همان سالي كه امام عليه السلام ظاهر ميشود و مابين خروج اين دو نفر و ظهور آن سرور بيش از هشت ماه فاصله نيست زيرا كه آن حضرت روز دهم ماه محرم در مكه معظمه ظاهر ميشود چنانكه در اخبار متواتره وارد است پس دجال بقصد مغرب سير ميكند و حضرت عيسي عليه السلام بامر حضرت قائم صلوات الله عليه در شام او را بقتل ميرساند و اما صفت سفياني پس از حضرت باقر عليه السلام مروي است كه فرمود سفياني سرخ‌رو و سرخ‌مو و ازرق‌چشم است هرگز عبادت خدا نكرده و مكه و مدينه را نديده است ميگويد يا رب ثاري و النار يا رب ثاري و النار مرادش اين است [ص 1113] كه خون خود را بخواهد و بجهنم برود و از حضرت امير صلوات الله عليه مروي است كه فرمود بيرون مي‌آيد ابن آكلة الاكباد از وادي يابس و او مردي است چهار شانه كريه المنظر درشت‌سر در صورت اثر آبله دارد و چون او را ببيني گمان ميكني كه يك‌چشم است اسمش عثمان است و پدرش عنبسه و او از اولاد ابوسفيان است تا آنكه بارض قرار و معين مي‌آيد و بر منبر آن بلد راست مي‌نشيند ، عرض ميكنم مراد از آن ارض كوفه است يعني كوفه را تسخير ميكند و بر اهلش مسلط ميشود ، و از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه فرمود اگر سفياني را ببيني خبيث‌ترين مردم را ديده‌اي سرخ‌مو و سرخ‌رو و ازرق‌چشم است ميگويد يا رب يا رب يا رب ثم للنار و خباثتش بحدي است كه ام ولد خود را زنده بخاك ميكند مبادا جايش را نشان دهد و منقول است كه آن ملعون دو دسته قشون ميفرستد يكي بجانب مشرق و ديگري بسمت مدينه تا آنكه در زمين بابل از مدينه ملعونه يعني بغداد منزل ميكند و زياده بر سه‌هزار نفر ميكشند و زياده از صد زن را بي سيرت ميكنند و سيصد نفر از بزرگان بني‌عباس ميكشند آنگاه روانه كوفه ميشوند و آنچه در حوالي كوفه است خراب ميكنند و متوجه مكه معظمه ميشوند تا آنكه بزمين بيدا ميرسند پس خداوند عالم جبرئيل را ميفرستد كه برو و ايشان را هلاك كن جبرئيل پاي خود را بر آن زمين ميزند و ايشان را خسف ميكند و نجات نمي‌يابد از ايشان مگر دو نفر از طايفه جهينه و از اينجا مثل شده است كه [ص 1114] عند جهينة الخبر اليقين خبر يقين نزد جهينه است و در تفسير عياشي است كه آن دو نفر را وتر و وتيره ميگويند و از طايفه مراد هستند و اين است كه خداي تعالي ميفرمايد و لو تري اذ فزعوا فلا فوت و اخذوا من مكان قريب و در كتاب سرور الايمان از حضرمي روايت شده است كه گفت بحضرت صادق عليه السلام عرض كردم چه بكنيم هر گاه سفياني خروج كند حضرت فرمود مردها رو از او پنهان كنند و بر زنان باكي نيست پس چون غلبه كند بر اكوار خمس يعني كورهاي شام بسوي صاحب خود كوچ كنيد و در امالي طوسي از هشام بن سالم روايت كرده است كه حضرت صادق عليه السلام ذكر سفياني را فرمود و فرمود اما مردها روي خود را از او پنهان دارند و اما زنها باكي بر ايشان نيست تمام شد حديث شريف و كورهاي پنجگانه شام كه ذكر شد دمشق است و حمص و فلسطين و اردن و قنسرين و آنچه از اخبار ظاهر ميشود اين است كه دجال لعنه الله يهودي است و سفياني ملعون نصراني و اين سر عجيبي است كه با كتاب تدويني و تكويني مطابق است زيرا كه سفياني بقصد مشرق بيرون مي‌آيد و دجال بقصد مغرب و اما حضرت حجت عليه السلام دين قويم الهي را در مكه و مدينه برپا ميكند زيرا كه او است شجره طيبه مباركه كه لا شرقية و لا غربية نه نصراني است و نه يهودي بلكه حنيف و مسلم است و نيست از مشركان و از علامات نزديك شدن ظهور آن حضرت است آنچه در غيبت طوسي از حضرت رضا صلوات الله عليه روايت شده است كه [ص 1115] فرمود لابد است از اينكه فتنه سخت . . . ● واقع شود كه هر . . . ● نزد آن ساقط ميشود و آن وقتي است كه شيعه گم كنند سيمي از فرزندان مرا و چه بسيار مؤمني كه هنگام فقد آن ماء معين متأسف و حيران و حزين است و گويا مي‌بينم ايشان را كه در نهايت سرورند و بايشان ندائي رسيده است كه آنكه دور است مي‌شنود آن را مثل آن كه نزديك است كه رحمت است از براي مؤمنان و عذاب است از براي كافران عرض كردم آن چه ندا است فرمود ندا كرده ميشوند در ماه رجب بسه صدا يكي الا لعنة الله علي الظالمين و صوت دويم ازفت الآزفة يا معشر المؤمنين و صوت سيم بدني مي‌بينند از قرص آفتاب ظاهر شده هذا اميرالمؤمنين قد كر في هلاك الظالمين ، و از علامات نزديك ظهور آن حضرت اين است كه از آسمان باسم آن حضرت صيحه بلند شود پس در كتاب اكمال از ميمون لبان روايت كرده است كه گفت در خدمت حضرت باقر عليه السلام بودم در خيمه آن حضرت پس دامان خيمه را بالا زد و فرمود امر ما اگر پيدا شود از اين آفتاب ظاهرتر خواهد بود پس فرمود و منادي باسم او از آسمان ندا ميكند كه فلان بن فلان است امام ، و ابليس از زمين ندا ميكند چنانكه در شب عقبه ندا بقتل رسول خدا (ص) در داد و هم در كتاب اكمال از ابوحمزه ثمالي روايت كرده است كه گفت بحضرت صادق عليه السلام عرض كردم كه حضرت باقر صلوات الله عليه ميفرمود خروج سفياني از امور حتميه است فرمود بلي اختلاف اولاد عباس هم از حتميات است و قتل [ص 1116] نفس زكيه نيز از محتومات است و خروج قائم عليه السلام هم از محتومات است عرض كردم ندا بچه قسم ميشود فرمود منادي در اول روز از آسمان ندا ميكند الا ان الحق في علي و شيعته بعد از آن ابليس لعين در آخر روز ندا ميكند الا ان الحق في السفياني و شيعته و آنوقت است كه باطل‌جويان شك‌زده ميشوند و از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه فرمود صوت در ماه رمضان است در شب جمعه شب بيست و سيم پس در آن شك مكنيد و سامع و مطيع باشيد و در آخر روز صداي ابليس لعين است كه ندا ميكند الا ان فلانا قتل مظلوما و مردم را بشك مي‌اندازد و مفتون ميسازد پس چه بسيار شك‌زده سرگردان است در آن روز كه در آتش جهنم افتاده و هر گاه در ماه رمضان صدا شنيديد شك مكنيد كه آن صداي جبرئيل است و علامتش اين است كه او باسم قائم و اسم پدر بزرگوارش ندا ميكند بقسمي كه آن ندا را به عروس پرده‌نشين ميرساند پس برادر و پدر خود را بر بيرون رفتن بجانب آن حضرت تحريص ميكند و بدان كه مراد ابليس از فلان مظلوم عثمان بن عفان است و نيز از جمله علامات است آنچه از حضرت باقر عليه السلام روايت شده است كه فرمود دو آيت پيش از اين امر ظاهر ميشود گرفتن ماه در پنجم و گرفتن آفتاب در پانزدهم و از وقتي كه حضرت آدم هبوط بزمين كرده است چنين چيزي اتفاق نيفتاده و آنوقت است كه حساب منجمان باطل ميشود عرض ميكنم اخبار بر اين دلالت دارد كه اين كسوف و خسوف در ماه رمضان واقع ميشود [ص 1117] اگر چه در تعيين وقتش باختلاف وارد شده باشد ولي در همه اخبار اين مطلب هست كه در غير وقت معهود واقع ميشوند پس كسوف شمس در اوايل ماه واقع ميشود تا اواسط آن و خسوف قمر در اوايل همان ماه واقع ميشود يا در اواخر آن پس آنچه حتم است اين است كه در ماه رمضان چنين كسوف و خسوفي بر خلاف عادت واقع بشود و اما تعيين روز مخصوص حتم نيست چنانكه از مطاوي اخبار برميآيد و از جمله علامات حتميه قتل نفس زكيه است و او جواني است از آل‌محمد و اسمش محمد بن الحسن است در بيست و پنجم ذي‌الحجه در ميان ركن و مقام كشته ميشود و اين از جميع علامات بظهور نزديكتر است زيرا كه مابين خروج آن حضرت و قتل نفس زكيه پانزده روز بيشتر فاصله نميشود چنانكه در غيبت نعماني از عباية بن ربعي روايت شده است كه گفت داخل شدم بر حضرت امير عليه السلام با جمعي كه من پنجمي ايشان بودم و از همه خردسال‌تر بودم پس شنيدم ميفرمود كه حديث فرمود مرا برادرم رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود من خاتم هزار پيغمبرم و تو خاتم هزار وصي پيغمبر و بمن تكليف شده است آنچه بايشان تكليف نشده عرض كردم اين قوم با تو انصاف نكردند فرمود چنين نيست كه گمان ميكني اي برادرزاده والله من هزار كلمه ميدانم كه غير از من و محمد صلي الله عليه و آله احدي نميداند و ايشان يك آيه از آن جمله را در كتاب خداي جل و عز ميخوانند و آن اين است و اذا وقع عليهم القول [ص 1118] اخرجنا لهم دابة من الارض تكلمهم ان الناس كانوا بآياتنا لايوقنون يعني هر گاه واقع شود قول بر ايشان دابه از زمين براي ايشان بيرون مي‌آوريم كه با ايشان سخن گويد كه مردم بآيات ما يقين نميكردند و در اين آيه آنطور كه بايد تدبر نميكنند آيا خبر ندهم شما را بآخر دولت بني فلان عرض كرديم چرا يا اميرالمؤمنين فرمود آن وقت است كه واقع شود قتل نفس حرام در روز حرام در بلد حرام از قومي از قريش قسم بآن كسي كه شكافت دانه را و آفريد انسان را بعد از آن ملكي از براي ايشان نيست غير از پانزده روز عرض كرديم آيا پيش از آن يا بعد از آن ديگر چيزي هست فرمود بلي صيحه در ماه رمضان بلند ميشود كه بيدار را بفزع درميآورد و خوابيده را بيدار ميكند و دختران پردگي را از پرده بيرون مي‌آورد عرض ميكنم اينكه حضرت رسول (ص) فرمود من خاتم هزار پيغمبرم و تو خاتم هزار وصي پيغمبر مراد پيغمبراني است كه مبعوث بسوي امم شده‌اند و اوصيائي كه بلافصل وصايت ايشان كردند زيرا كه ايشانند كه از ميان انبياء مخصوصند برياست عامه و سياست مدنيه مصلحه رعيت و سيصد و سيزده نفر از ايشان مرسلند كه اول ايشان حضرت آدم است و آخري ايشان محمد صلي الله عليه و آله چنانكه بابوذر رحمه الله فرمود و اوصياء ايشان اولشان حضرت شيث است و آخري ايشان اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام و مابقي از صد و بيست و چهار هزار پيغمبر بعضي مبعوث بر اهل خانه خود بودند و بعضي [ص 1119] مبعوث بر نفس خود مثل اكثر انبياء بني‌اسرائيل پس ايشان اگر چه مبعوث بودند ولي مرتبه رياست عامه و تبليغ از واسطه كلي نداشتند زيرا كه تحمل اهليت ادا كردن از ايشان نداشتند چرا كه طاقت گرفتن فيوض كليه از مبدء وهاب نداشتند بخلاف اين هزار پيغمبر كه بر حسب مراتب و قوه استعدادات خود قبول فيوض كليه كرده‌اند و از اين جهت در مقام جامعيت متفاوت شدند و اين است كه حضرت رسول (ص) فرمود كه اموري چند تكليف او شده كه بايشان تكليف نشده است و ايشان طاقت تحمل اموري را كه آن حضرت مخصوص است بتحمل آنها ندارند و احدي در تحمل آنها شريك با آن بزرگوار نيست غير از وصي او كه قائم مقام و حافظ شرع او است و همچنين در هر زماني قائمي بحق كه مانند آن ترجمان الهي معصوم باشد قيام ميكند و خدا بواسطه حفظ بلاد و اصلاح عباد ميفرمايد اگر چه از ايشان غايب و مستور باشد و اينكه عبايه عرض كرد قوم تو را انصاف ندادند و حضرت فرمود چنين نيست كه گمان ميكني مراد حضرت اينست كه خدا او را براي ختم وصايت اختيار فرمود و وصي خاتم انبياء قرار داد محض اينكه ميدانست كه شايستگي اين رتبه را دارد چرا كه مستعد است و قبول فرموده است اموري را كه احدي غير از او قبول نميكند و قدرت بر آن ندارد چنانكه حضرت رسول (ص) چنين بود و خداوند تعالي او را از اين مطلب خبر داده است كه ميفرمايد الله اعلم حيث يجعل رسالته خدا بهتر ميداند كه رسالت خود را در كجا قرار دهد [ص 1120] و ميفرمايد و ربك يخلق ما يشاء و يختار ماكان لهم الخيرة من امرهم يعني پرورنده تو خلقت ميكند آنچه ميخواهد و اختيار ميكند و ايشان را اختياري از امرشان نيست در مقام رد بر قريش فرمود كه گفتند لولاانزل هذا القرآن علي رجل من القريتين عظيم چرا اين قرآن بر يكي از دو رئيس اين قريه نازل نشد مرادشان عروة بن مسعود ثقفي از طائف يا وليد بن مغيره از مكه بود و همچنين خبر داد خداي سبحانه از كسي كه صلاحيت مقام رسول خدا (ص) را دارد كه فرمود و لايطلع علي غيبه احدا الا من ارتضي من رسول يعني خدا احدي را بر غيب خود آگاه نميكند مگر آن كسي را كه ارتضا فرموده باشد از رسول و علي عليه السلام است كه پسنديده و مرتضي است از محمد صلي الله عليه و آله چرا كه نفس آن حضرت است و برادر او و قائم بمصالح امت او بعد از او و خود آن سرور خبر داد باين كه نورش از نور پيغمبر است صلي الله عليه و آله كه فرمود انا من محمد كالضوء من الضوء و اخبار فريقين نص بر اين معني ميكند چنان كه سابقا ذكر كرديم پس حضرت امير است صلوات الله عليه خيرة الله و مختار و برگزيده حضرت اله پس او سزاوارتر است از آنكه خلق نادان اختيارش كردند زيرا كه خداي سبحانه كسي را اختيار ميكند كه عيب در او راهبر نباشد بخلاف كسي كه اين خلق حايض‌زاده اختيار ميكنند چه ايشان از كجي طبيعت كه بواسطه خودنمائي خود دارند اختيارشان واقع نميشود مگر بر خلاف اصلح مگر آنكه عنايت [ص 1121] تسديد از حكيم مطلق شامل حال ايشان شود پس حضرت امير عليه السلام فرمود كه من خيرة الله هستم پس در اين صورت آن حضرت اولي خواهد بود بامر از كساني كه بر او تقدم جستند زيرا كه از ديگران اعلم بود و اين است كه فرمود من ميدانم هزار كلمه تا آخر فرمايش و خداوند عالم ميفرمايد هل يستوي الذين يعلمون و الذين لايعلمون نه اين كه اولويت آن حضرت بتقدم بر غير بمحض وصايت باشد فقط چنانكه راوي توهم كرد بلكه وصايت كاشف از اين ميشود كه آن حضرت شايسته اين مرتبه هست و اينكه فرمود ايشان از آن هزار كلمه يك آيه ميخوانند تا آخر فرمايش مراد اين است كه عالم رجعت كه نشأه دوم اين امت است و مقام تكليف سيم ايشان است و تكاليف و احوال و ايجاداتي كه متعلق باحوال خلق است در رجعت همه اينها يك كلمه است و آن حضرت علم بهزار نشأه دارند كه هر يك نشأه از آنها كلمه‌اي است از كلمات ايجاديه خداوند عالم كه احدي جز آن بزرگوار و برادرش صلوات الله عليه و اهل بيت ايشان آن كلمات را نميداند پس حصري كه در اين مقام فرموده است اضافي است و اهل بيت صلوات الله عليهم باين حصر خارج نميشوند بلي ساير خلق از اين نشأه كه تعبير از آن بكلمه آورده‌اند ميدانند يك آيه ميدانند كه دلالت ميكند بطور اجمال بر وقوع آن نشأة و يقين بتفصيل آن ندارند و معرفت بآن پيدا نكرده‌اند زيرا كه بعضي منكر اين نشأه‌اند و آيه را تأويل ميكنند و بعضي از باب تسليم اعتراف بآن كرده‌اند [ص 1122] و اينكه مخصوص باين آيه استشهاد فرمود از جهت اين است كه آيه كه دلالت بر وقوع عذاب و مرتفع شدن توبه ميكند اين آيه است و اينكه فرمود آيا خبر ندهم شما را بآخر ملك بني فلان ظاهرا مراد بني‌اميه است زيرا كه دولت ايشان اگر چه بواسطه دولت بني‌عباس منقرض شد و لكن چون سفياني خروج كند باز بايشان برميگردد و آنوقت دولت از ايشان بالمرة تمام ميشود بعد از آنكه حضرت صاحب الامر عجل الله فرجه سفياني را بقتل ميرساند و ديگر دولت بايشان برنميگردد پس اين فرمايش وعده‌اي است بغالب شدن دين خدا بر جميع اديان تا روز قيامت و منقطع شدن عقبه كافران و اينكه مخصوص اسم اين شجره ملعونه را فرمود بدون ساير طوايف از اين جهت است كه ايشان بودند كه اساس باطل را محكم گذاردند و قواعد آن را بعد از آنكه منهدم شده بودند استوار ساختند پس بعد از آنكه حق باهلش برگشته بود معويه بجنگ حضرت امير عليه السلام برخاست و مالها داد كه احاديث دروغ وضع كنند تا آنكه پيرمردان بر اعتقاد بمضمون آن اكاذيب عمر بآخر رسانيدند و جوانان پير شدند و . . . ● مؤمنين را از ريشه كند و باز بعد از زوال ملك ايشان بازگشتي دارند اگر چه مدتش قليل باشد بخلاف طوايف ديگر پس بني‌عباس اگر چه قريب ظهور امام عليه السلام سلطنتي دارند و لكن مقهور و مغلوبند چنانكه در اخبار وارد است كه سفياني كشتار سختي در ايشان ميكند و اما آن دو نفر كه مقدم شدند اگر چه اصل باطل ايشان بودند الا اينكه دولت از [ص 1123] ايشان منقطع شد و بعد از ايشان سلطنت بهيچ تيمي و عدوي نرسيده و نميرسد چنانكه سيد اوصياء صلوات الله عليه خبر داده است پس در اين صورت قطع دابر بني‌اميه بر دست صاحب الامر عجل الله فرجه ميشود زيرا كه ايشانند كشندگان سيدالشهدا صلوات الله عليه و آن بزرگوار است ولي دم و خونخواه آن حضرت پس محض اين برميگردند بني‌اميه كه بر دست آن حضرت مستأصل شوند چنانكه منقول است كه چون حضرت سيدالشهدا صلوات الله عليه در روز عاشورا از زين بر زمين افتاد و صورت بر خاك و خون نهاد و زير چشم نظر بهر سو ميفرمود و استغاثه مينمود و كسي بفريادش نميرسيد و استجاره ميفرمود و احدي پناهش نميداد ملئكه آسمانها بر آن حضرت گريستند و عرض كرد اي خداي ما و سيد ما آيا اين همه ستم بر فرزند دختر پيغمبر تو ميرود و تو مراقب و مطلعي و مي‌شنوي و مي‌بيني و حال آنكه شديد الانتقام هستي پس خداوند عالم بايشان وحي فرمود كه اي ملئكه من بطرف راست عرش نظر كنيد پس خداوند عالم شخص قائم مهدي صلوات الله عليه را ممثل ميكند و او را در طرف راست عرش واقف مي‌بينند مشغول نماز است و ركوع و سجود ميكند پس خداوند تعالي ميفرمايد اي ملئكه من زود باشم كه انتقام كشم از براي اين مظلوم باين شخص بزرگوار بعد از آن ميفرمايد اي ملئكه من من بخون يحيي بن زكريا هفتادهزار نفر از بني‌اسرائيل كشتم و زود باشد كه بخون حسين فرزند فاطمه زهرا [ص 1124] هفتادهزار نفر و هفتاد هزار نفر از بني‌اميه بر دست قائم مهدي بكشم و از براي ايشان است در آخرت عذابي بزرگ و در تفسير قول خداي تعالي و من عاقب بمثل ما عوقب به ثم بغي عليه لينصرنه الله الآيه يعني هر كس سياست كند بقدري كه بر او سياست شده است پس باز بر او ستم كرده شود البته خداوند تعالي او را نصرت ميفرمايد علي بن ابرهيم قمي رحمه الله ميگويد اين كس رسول خدا است (ص) چون قريش او را از مكه بيرون كردند و از ايشان بسوي غار فرار كرد و در طلب آن حضرت برآمدند كه شهيدش سازند پس خداوند عالم در روز بدر ايشان را عقاب و سياست فرمود بقتل عتبة و شيبه و وليد و ابوجهل و حنظلة بن ابي‌سفيان و ديگران و چون حضرت رسول (ص) رحلت فرمود بخونخواهي ايشان حضرت سيدالشهدا صلوات الله عليه و آل‌محمد را ببغي و عدوان شهيد كردند و اين بود كه يزيد ملعون باين اشعار تمثل ميجست :

ليت اشياخي ببدر شهدوا جزع الخزرج من وقع الاسل

لاهلوا و استهلوا فرحا ثم قالوا يا يزيد لاتشل

لست من خندف ان لم‌انتقم من بني‌احمد ما كان فعل

قد قتلنا القرم من ساداتهم و عدلناها ببدر فاعتدل

و كذاك الشيخ اوصاني به فاتبعت الشيخ فيما قد سأل

و نيز آن وقتي كه سر مطهر را باين طرف و آنطرف ميگردانيد ميگفت :

[ص 1125]

نقول و الرأس مطروح نقلبه يا ليت اشياخنا الماضين بالحضر

حتي يقيسوا قياسا لو يقاس به ايام بدر لكان الوزن بالقدر

پس خداوند تعالي فرمود ذلك و من عاقب بمثل ما عوقب به ثم بغي عليه لينصرنه الله يعني آن كسي كه عقاب كرد بمثل آنچه بر او عقاب وارد آمد آن وقتي كه اراده قتل او كردند و باز بر او بغي و ستم كردند البته او را نصرت ميفرمايد خدا بواسطه قائم از اولادش و ظاهر اين اشعار كه يزيد خواند ، ليت اشياخي ببدر تا آخر و همچنين ، قد قتلنا القرم من ساداتهم تا آخر از عبدالله بن زبعري است كه در روز احد بعد از قتل حمزه انشاء نمود پس يزيد بشعر ابن‌زبعري تمثل جست و بابيات مشهوره كه از او روايت ميكنند از گفته خود اشعار او را تمام كرد و اينكه فرمود بعد از قتل نفس زكيه ملكي براي ايشان نيست مگر پانزده شب مراد اين است كه ديگر ملك مستقلي ندارند زيرا كه پانزده شب بعد از قتل نفس زكيه حضرت صاحب الامر صلوات الله عليه خروج ميفرمايد و سيوف الهي از هر طرف ايشان را فرو ميگيرد و از بعضي اخبار چنين ظاهر ميشود كه سلطنت سفياني بعد از خروج امام عليه السلام يك ماه طول ميكشد تا او را اسير ميگيرند زيرا كه وارد شده است كه مدت سلطنتش نه ماه است بقدر مدت حمل زني و در بعضي اخبار هشت ماه فرموده‌اند و او در روز خروج دجال كه دهم جمادي الاولي است خروج ميكند و حضرت حجت عجل الله فرجه دهم ماه محرم ظهور ميفرمايد پس حديثي كه مدت سلطنت او را [ص 1126] نه ماه فرموده‌اند حمل ميشود بر نهايت بقاء او و هشت ماه حمل ميشود بر مدت استقلال ملك و سلطنت او و حاصل سخن اين است كه خروج دجال و سفياني و خسف بيداء و صوت آسماني از علامات حتميه است و همچنين ظاهر شدن تني بي سر در قرص آفتاب و دستي كه از آسمان طالع ميشود و قتل نفس زكيه در مابين ركن و مقام همه از علامات حتميه است و بعضي علامات ديگر نيز كه ذكر شد حتما واقع ميشود و پاره‌اي حتمي نيست و محتمل بدا است .

و اما شرح احوال حضرت حجت صلوات الله عليه ، پس آن بزرگوار در روز جمعه دهم ماه محرم خروج ميفرمايد و آن روز نوروز است و در سال طاق است مثل يكم يا سيم يا پنجم يا هفتم يا نهم و در شب آن روز بر بام كعبه صعود ميكند و ندا ميفرمايد كه بسوي من بشتابيد اي اصحاب من پس سيصد و سيزده نفر گرد آن سرور جمع ميشوند و حضرت مسيح عليه السلام يكي از جمله ايشان است چنانكه در اخبار اشاره باين هست و از جمله ايشانند حضرت سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و حذيفة بن اليمان و مالك اشتر و ابودجانه انصاري و از جمله ايشان است مؤمن آل فرعون و در بعضي اخبار ذكر جمعي ديگر هم هست و از جمله ايشان اصحاب كهفند پس چون نزد آن حضرت جمع شوند ايشان را به بيعت خود امر ميفرمايد پس جبرئيل بصورت مرغ سفيدي نازل ميشود و اول كسي خواهد بود كه با آن حضرت بيعت كند بعد از آن ملئكه مسومين را خداوند عالم بجهت نصرت آن حضرت نازل ميفرمايد [ص 1127] پس با آن بزرگوار بيعت ميكنند و همچنين ملئكه مردفين و كروبيين و در هنگام حركت جبرئيل از پيش رو و ميكائيل از طرف راست و اسرافيل از طرف چپ آن حضرت روانه ميشوند و اصحاب آن بزرگوار با او بيعت ميكنند پس چون اصحاب جمع شوند پشت مبارك بديوار كعبه داده مردم را بخدا ميخواند كه حق او را بخاطر آورند پس چون ده‌هزار نفر گرد آن سرور جمع شوند از مكه روانه مدينه ميشود و حاكمي از قبل خود بر اهل مكه نصب ميفرمايد و بيرون تشريف ميبرد پس برميجهند بر عامل آن حضرت و او را بقتل ميرسانند پس مراجعت ميفرمايد و ايشان نزد او تضرع و زاري ميكنند و حاكم ديگر از براي ايشان نصب ميفرمايد و چون از ميان ايشان بيرون ميرود باز عامل آن حضرت را ميكشند پس در مرتبه سيم برميگردد و مردان جنگي را ميكشد و زنان و اطفال را اسير نميكند پس روانه مدينه ميشود همين كه امرش در آنجا استقرار پيدا كرد بسمت كوفه بيرون تشريف ميبرد چون بنخيله كوفه ميرسد سفياني با لشكر خود جلو آن حضرت مي‌آيد و خداوند عالم آن حضرت را بر شانه‌هاي ايشان مسلط ميكند و سفياني را اسير ميگيرد و بدست خود ذبحش ميفرمايد و آنوقت است كه رحل اقامت و سلطنت در كوفه افكند زيرا كه پاي‌تخت آن حضرت است و لشكرها باطراف زمين ميفرستد تا آنكه هيچ ديني غير از دين خدا باقي نميماند الا آنكه آن را زايل و اهلش را مستأصل ميفرمايد و از جمله حالات آن حضرت است [ص 1128] در سفري كه بسمت كوفه حركت ميفرمايد آنچه از حضرت صادق عليه السلام روايت شده است كه فرمود فرمود حضرت ابوجعفر صلوات الله عليه چون قائم در مكه قيام كند و خواهد كه متوجه كوفه شود منادي او ندا ميكند كه احدي از شما طعام و شرابي با خود برندارد و سنگ موسي بن عمران را برميدارد و آن بار يك شتر است پس توشه راه ايشان همان سنگ است تا وقتي كه در نجف پشت كوفه نزول اجلال ميفرمايد و اما بني‌اميه پس مردان جنگي ايشان را بقتل ميرساند و زنان و اطفال ايشان را اسير ميكند حتي آنكه بقيه ايشان بسمت روم فرار ميكنند چنانكه ابوبصير روايت كرده است از حضرت باقر عليه السلام در حديثي تا آنكه فرمود و منهزم ميشوند قوم بسياري از بني‌اميه تا آنكه بزمين روم ملحق ميشوند و از پادشاه روم خواستار ميشوند كه نزد او روند پس پادشاه بايشان ميگويد شما را راه نميدهم تا آنكه بدين ما داخل شويد و زن بما بدهيد و زن از ما بگيريد و گوشت خنزير بخوريد و شرب خمر نمائيد و صليب بگردن آويزيد و زنار بميان ببنديد پس قبول ميكنند و ايشان را داخل مملكت خود ميكنند پس حضرت قائم عليه السلام نزد ايشان ميفرستد كه اين جماعت را كه راه داده‌ايد بيرون كنيد جواب ميگويند كه ايشان قومي هستند كه رغبت بدين ما كرده‌اند و در دين شما بي رغبت شده‌اند پس ميفرمايد اگر ايشان را بيرون نكنيد شمشير در ميان شما ميگذاريم پس عرض ميكنند اينك كتاب خدا است در ميان ما و شما حضرت [ص 1129] ميفرمايد راضي شدم بحكم آن پس آن را بيرون مي‌آورند و بر ايشان ميخواند مي‌بينند در شروطي كه بر ايشان كرده است اين است كه هر كس از اسلام مرتد شود و نزد ايشان رود او را تسليم آن حضرت كنند و هر كس از ايشان راغب باسلام شود و نزد آن حضرت رود او را بسوي ايشان رد نفرمايد پس چون كتاب را بر ايشان ميخواند و آن شرط را بر خود لازم مي‌بينند بني‌اميه را بسوي آن حضرت بيرون ميفرستند پس مردها را ميكشد و زنهاي آبستن را شكم پاره ميكند و صليبها را بر سر نيزه‌ها بلند ميكند فرمود بخدا قسم گويا من نظر ميكنم باو و اصحاب او كه دينارها را بر حاجبان تقسيم ميكنند آنگاه اهل روم بر دست او اسلام مي‌آورند و مسجدي در ميان ايشان بنا ميگذارد و مردي از اصحاب خود را بر ايشان نصب ميفرمايد پس مراجعت مينمايد و اينكه عرض ميكنند كتاب خدا در ميان ما و شما حكم باشد اشاره باين آيه است كه ميفرمايد يا ايها الذين آمنوا اوفوا بالعقود و آيه ديگر كه ميفرمايد و لاتنقضوا الايمان بعد توكيدها و امثال اين آيات و مرادشان اين است كه مابين اسلاف ما و اسلاف شما معاهداتي شده است و بر مضمون آنها نوشته‌ها نوشته‌اند پس بر ما و شما است كه عهدي را كه پيشينيان ما بسته‌اند نشكنيم اشاره باينكه حضرت رسول صلي الله عليه و آله با نصاراي نجران مهادنه فرمود و در روز مباهله با ايشان مصالحه فرمود بر اينكه جزيه بدهند پس هر گاه شما از اين قرار تخلف كنيد بكتاب خدا عمل نكرده‌ايد و حضرت [ص 1130] ميفرمايد راضي شدم يعني بآنچه رسول خدا (ص) بر شما شرط فرموده است پس نوشته را كه رسول خدا (ص) از براي ايشان نوشته است بشروطي كه برايشان فرموده ميخواند و نسخه آن نزد ايشان بوده است قرني بعد از قرني از هم ارث ميبرده‌اند و در آن احكام و شروطي چند است كه مخفي مانده و عمل بآنها متروك شده است از جهت راجع نبودن حق باهلش پس چون آن حضرت قيام فرمايد بآنچه در آن عهدنامه هست عمل ميكند و بدان كه آن حضرت چون در كوفه استقرار گيرد و رايت خود را در جميع آفاق بگرداند تا آنكه طوعا او كرها همگي تسليم كنند آن سيصد و سيزده نفر را حاكم قرار ميدهد و بجميع آفاق ميفرستد و دست مبارك بر ميان شانه‌ها و بر سينه‌هاي ايشان ميكشد كه در هيچ قضاوتي در نميمانند و هيچ زميني باقي نميماند مگر آنكه نداي شهادت بوحدانيت خدا و رسالت محمد صلي الله عليه و آله در آن بلند ميشود و اين است كه ميفرمايد و له اسلم من في السموات و الارض طوعا و كرها و اليه ترجعون و مثل حضرت رسول (ص) قبول جزيه نميفرمايد و اين است تأويل قول خداي تعالي و قاتلوهم حتي لاتكون فتنة و يكون الدين كله لله كسي نگويد كه اين حكم مخالف شرع رسول خدا است صلي الله عليه و آله و حلال محمد (ص) تا روز قيامت حلال است و حرام او تا روز قيامت حرام زيرا كه ما ميگوئيم كه هر چه آن حضرت بكند بر حسب دين خدا و ملت رسول خدا صلي الله عليه و آله جاري است و اين حكم [ص 1131] و امثال آن از چيزهائي است كه تا مدتي معمول به هست و بعد از آن متروك ميشود نه آنكه آن حضرت نسخ آن فرمايد كه مخالفت حكم رسول خدا (ص) فرموده باشد و هر كس در اخبار تتبع كند و بكلام ائمه هدي عليهم السلام عارف شود و بر طريقه ايشان مطلع گردد و علم بمذهب ايشان پيدا كند ميداند كه اكثر احكامي كه در ابتداي اسلام تا زمان دولت ايمان فرمايش شده است كه متعلق بتكليفات عامه است حدي دارند و تا مدت معيني باقيند و اجلي از براي آنها است كه اهلش ميدانند و براي ساير مردم اظهار نفرموده‌اند بجهت مصلحت‌هائي كه خود ايشان بهتر ميدانند و در بسياري از اخبار اشاره به بسياري از اين قبيل احكام شده است و اما حضرت عيسي عليه السلام وزير و خزينه‌دار حضرت قائم (ع) ميشود و آسمان در ايام آن حضرت بارانهاي خود را فرو ميريزد و زمين بركات خود را بيرون مي‌آورد و بر شيعيان آل‌محمد عليهم السلام وسعت داده ميشود بحدي كه اگر سعادت ذاتي ايشان را مانع نميشد از غايت وسعت و كثرت رزق طغيان ميكردند و امن و امان شامل جميع عباد و منتشر در همه بلاد ميشود تا آنكه گرگ و گوسفند و شير و گاو با هم بچرند و كودك با مار بازي كند كه احدي احدي را اذيت نرساند و در اين وقت بر بقيه دشمنان آل‌محمد صلوات الله عليهم و لعنة الله علي اعدائهم بسيار سخت گرفته ميشود تا آنكه از سگ ذليل‌تر ميشوند و زمين زراعت خود را از ايشان دريغ ميدارد و آسمان باران خود را پس [ص 1132] ناصب پهلوي زمين مؤمن زراعت ميكند و ابر مي‌آيد و زراعت مؤمن را سيراب ميكند و يك قطره بزراعت ناصب نميرسد پس خداوند عالم ايشان را بقحطي و نقصان اموال و انفس و ثمرات عقاب ميفرمايد و كارشان بجائي ميرسد كه ناچار از خوردن عذره ميشوند چنان كه در تفسير قول خداي تعالي و من اعرض عن ذكري فان له معيشة ضنكا يعني هر كس از ذكر من روگردان شود پس بدرستي كه از براي او است معيشتي تنگ و سخت وارد شده است پس از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه فرمود اين آيه بخدا قسم از براي نصاب است ابن‌عمار گفت جعلت فداك ما ايشان را در روزگارهاي دراز ديده‌ايم كه با وسعت بسر برده‌اند تا وقتي كه مرده‌اند فرمود اين بخدا قسم در زمان رجعت است كه عذره ميخورند و مراد از ناصب كسي است كه شريك قرار دهد از براي امام منصوب من عند الله و عناد ورزد با حق بعد از بيان و ظهور برهان و منصب او را شايسته غير داند خواه امامت او را انكار نمايد مثل خوارج يا آنكه انكار نكند ولي امامت آن كسي را كه خلق نصب ميكنند و بطريق تغلب مقدم ميشود تجويز كند مثل اشاعره و معتزله و كسان ديگر كه منكر نص خاص شده‌اند بر ائمه اثني‌عشر صلوات الله عليهم يا بر بعض ايشان مثل كيسانيه و زيديه و ناووسيه و اسمعيليه و فطحيه و واقفيه و غير ايشان چه اين جماعت همه ناصبند زيرا كه شريك از براي امام منصوب من عند الله گرفته‌اند و منصب او را از براي غير او قرار داده‌اند و نصب عداوت از براي او [ص 1133] كرده او را از مقامش دور ساخته‌اند پس ايشان كافر بخدا و ردكننده بر حكم خدايند و اشاره باين مطلب كه گفتيم در تفسير قول خداي تعالي ليظهره علي الدين كله و لو كره المشركون روايت شده است كه امام عليه السلام ميفرمايد بخدا قسم هنوز تأويل اين آيه ظاهر نشده و ظاهر نميشود تا اينكه قائم عليه السلام خروج كند فاذا خرج القائم (ع) لم‌يبق كافر بالله العظيم و لا مشرك بالامام الا كره خروجه عليه السلام حتي لو كان كافر او مشرك في بطن صخرة لقالت يا مؤمن في كافر فاكسرني و اقتله ، پس هر گاه قائم عليه السلام خروج فرمايد باقي نميماند كافري بخداي عظيم و نه مشركي بامام مگر آنكه از خروج آن حضرت كراهت خواهد داشت حتي آنكه اگر كافر يا مشركي در دل سنگي پنهان باشد آن سنگ بسخن مي‌آيد كه اي مؤمن در ميان من كافر است مرا بشكن و او را بكش پس اينكه ميفرمايد الا كره خروجه مراد اين است كه هر كس بر خلاف دين قويم الهي رود و از صراط مستقيم بر كنار باشد خروج حضرت صاحب الامر عليه السلام را كراهت دارد زيرا كه ميدانند كه آن حضرت بر ايشان مسلط ميشود و ايشان را بمنتها درجه ذلت ميكشاند و قائمه از براي شرك باقي نميماند الا آنكه در هم مي‌شكند و دين باطلي نميماند مگر آنكه محو ميفرمايد .

و اما باقي حالات آن حضرت شرحش موكول بكتبي است كه محض همين تدوين شده است مثل غيبت طوسي (ره) و غيبت نعماني و اكمال الدين و غيرها .

و بدان كه اهل يقين و اخلاص از اصحاب آن حضرت كه تمام [ص 1134] وجودشان از شرط ظهور آن سرور است سيصد و سيزده مردند كه صاحبان لوايند و حكام در زمين و ايشان بنور هدايت آن حضرت مسددند و اما ده‌هزار نفر ايشان كمال عقدند پس چون در مكه براي آن حضرت جمع شوند با ايشان حركت ميفرمايد و در حديثي روايت شده است كه هيچ شهري نيست مگر آنكه از ميان ايشان طايفه بنصرت آن حضرت بيرون ميروند مگر بصره كه احدي از آن بيرون نمي‌آيد بلكه وارد شده است كه اهل بصره جزو كساني كه با آن حضرت محاربه ميكنند با او محاربه ميكنند چنانكه با حضرت امير عليه السلام جنگ كردند پس از حضرت صادق (ع) مروي است كه فرمود سيزده شهر و طايفه هست كه قائم عليه السلام با اهل آنها جنگ ميكند و ايشان با او جنگ ميكنند اهل مكه و اهل مدينه و اهل شام و بني‌اميه و اهل بصره و اهل دست‌ميسان و اكراد و اعراب و ضبة و غني و باهله و ازد بصره و اهل ري و دست‌ميسان كه ميفرمايد قريه‌اي است از قراي ميسان و ميسان شهري است مابين بصره و واسط و اما ضبة قبيله‌اي از قريشند و جدشان ضبة بن ادعم بن مرة بن اُدّ بن طانجة بن الياس بن مضر است و اين طايفه اصحاب جمل بودند كه در جنگ بصره پشت عايشه را محكم داشتند تا اينكه قريب سيصد نفر از ايشان كشته شد و هفتاد دست بر مهار شتر عايشه از ايشان قطع شد و رجز ميخواندند كه :

نحن بنوضبة اصحاب الجمل لانرهب الموت اذ الموت نزل

تا آنكه شتر را بضرب نيزه از پاي درآوردند و ايشان بهزيمت رفتند [ص 1135] و غني قبيله‌اي هستند از غطفان و غطفان يكي از قبايل قيس است و باهله قبيله معروفي است كه عرب در رذالت بايشان مثل ميزنند و اينكه اصحاب حضرت قائم عجل الله فرجه كه كمال عدد ايشان و وجود ايشان از شرط قيام آن حضرت است عددشان مخصوصا سيصد و سيزده است محض مشابهت عدد اصحاب بدر است و عدد اصحاب بدر بشماره اصحاب طالوت بود كه از نهر گذشتند و چيزي از آن نياشاميدند محض امتثال امر خدا و منزه داشتن خود از قذرات آن نهر و ايشان بودند كه مباشر قتال شدند و شماره انبياء مرسل كه خلاصه پيغمبرانند نيز همين عدد است و علت اين اين است كه سالهاي توبه و ندامت حضرت آدم عليه السلام از تناول شجره باين عدد رسيد چنان كه در بعض اخبار وارد است كه حضرت آدم عليه السلام سيصد و سيزده سال بر گناه خود گريست پس چون مدت ندامت و انابت آن حضرت و اخلاص او از براي خداوند عالم اينقدر بود حقيقت قابليتش چنين اقتضا كرد كه از صلب او سيصد و سيزده مرد مخلص بيرون آيد براي هر دوره از فلك كه تعبير از آن بسال آورده ميشود يك مرد و ايشان خلاصه ذريه اويند و پائين‌تر از ايشان در هر دوره باز بهمين عدد برگزيدگاني بايد باشند پس از اين جهت انبياء مرسل از صلب آن حضرت باين عدد بيرون آمدند و اوصياء ايشان نيز بهمين عدد شدند زيرا كه انبياء يكصد و بيست و چهار هزار نفر بودند هزار نفر از ايشان مبعوث بسوي امم بودند و سيصد و سيزده نفر از ميان اين [ص 1136] يك‌هزار مرسل بودند پس در هر دوره كه حق بر باطل غالب ميشود و او را در هم ميشكند بعد از انتشار فساد در بلاد خلاصه اولاد آدم در آن دوره منحصر در اين عدد ميشود و بواسطه ايشان دين برپا ميشود و كلمه حق بلند ميگردد بهمين سبب كه ذكر كردم پس خلاصه اصحاب طالوت از بني‌اسرائيل منحصر در اين عدد شد و ايشان بودند كه با قوم جالوت جنگ كردند و باقي اصحاب طالوت جنگ نكردند بلكه بر جاي خود ايستادند پس آسياي حق دور زد و دين برپا ايستاد بر وجود همان كساني كه در راه خدا جهاد كردند و جان خود را فدا نمودند و عقب ننشستند و همچنين در روز بدر اسلام بهمين عدد قوت گرفت زيرا كه اول فتحي بود كه از براي مسلمين دست داد و بعد از آن در رجعت نيز دين حق الهي بعد از كامل شدن همين عدد برپا ميشود و اين علتي كه ذكر كردم اگر چه در قول و خبري نديده‌ام ولي خداوند عالم بفضل و منت خود مرا بمعرفت آن منعم فرمود و بنور ولايت آل‌محمد عليهم السلام اقتباس كردم كسي نگويد كه بنا بر اين تقرير لازم مي‌آيد كه تيمي و عدوي در اين دوره از جمله برگزيدگان اولاد آدم باشند زيرا كه ما ميگوئيم دليل قائم بر اين شد و حجت واضحه دلالت بر اين كرد كه اين مشابهت نسبت بكساني است كه در راه خدا جان فدا كردند و جهاد نمودند زيرا كه تواريخ و سير و اخبار متظافره دلالت بر اين ميكند كه مباشر قتال جالوت و جباران همان سيصد و سيزده نفر بودند و باقي لشكر طالوت بر جاي [ص 1137] خود ايستادند و مباشر قتال نشدند بلكه گفتند لا طاقة لنا اليوم بجالوت و جنوده ما را امروز طاقت جنگ جالوت و جنود او نيست و قال الذين يظنون انهم ملاقوا الله كم من فئة قليلة غلبت فئة كثيرة باذن الله و الله مع الصابرين و كساني كه اميد لقاي خدا داشتند و دل بر كشته شدن گذارده بودند و جانهاي خود را در طاعت پروردگار بذل نموده بودند گفتند چه بسيار دسته كمي كه بر جمع بسياري غالب شده‌اند باذن خدا و خدا يار و مدد كار صابران است و احدي از مسلمين از كسانيكه ترك عناد كرده و مايل بانصاف شده‌اند شكي ندارند در اينكه ابوبكر و عمر در روز بدر مباشر قتال نشدند و در هيچ يك از غزوات رسول خدا (ص) در جولانگاه ابطال نايستادند بلكه تيمي در روز بدر در عريش پنهان شد و در جنگ احد و خيبر و حنين او و رفيقش هر دو فرار كردند و در غزوه ذات السلاسل گريزان برگشتند و اين در نزد عامه و خاصه مسلمين امري است معلوم پس بنا بر اين ايشان جزو عدد مذكور نخواهند بود زيرا كه وفا بعهد خدا و رسول كه بر ايشان گرفته شده بود كه فرار از زحف نكنند نكردند و از اين لازم نمي‌آيد كه شماره اصحاب بدر كه موصوف بصفت مذكور هستند از سيصد و سيزده كمتر شود زيرا كه عدد بواسطه حضرت رسول و حضرت امير صلوات الله عليهما كامل ميشود چنانكه عدد انبياء مرسل بحضرت آدم كامل شد چرا كه رب النوع و همچنين رئيس دو جهت دارند يكي جهت انفراد از اتباع و مرئوسين بواسطه علو شأني كه از براي ايشان هست و جهت ديگر مقام داخل بودن ايشان در رتبه اتباع بواسطه مجانستي كه با ايشان دارند [ص 1138] و اين تداخل سري است كه خداوند عالم از جهال پنهان داشته است بواسطه حكمتي كه اكثر خلق از معرفت آن محرومند و ائمه ما صلوات الله عليهم در اخبار بسيار اشاره بسر تداخل فرموده‌اند چنانكه در تأويل قول خداي تعالي و لقد آتيناك سبعا من المثاني و القرآن العظيم وارد شده است و آنچه از سياق قرآن مجيد و مطاوي اخبار ائمه اطهار صلوات الله عليهم ظاهر ميشود اين است كه حضرت داود و طالوت عليهما السلام از حيث تبعيت داخل در عدد نبودند زيرا كه ايشان متبوع بودند بلي از حيث اتصاف بصفت مذكور جزو عدد شمرده ميشوند زيرا كه اول كسي كه مباشر قتال شد ايشان بودند و اين شد كه داود جالوت را كشت پس عدد موصوفين بصفت باين دو بزرگوار كامل شد اگر چه اصل عدد بدون ايشان كامل بود الا اينكه كامل شدن عددي كه مراد است بصفتي كه مناط حكم است صورت نمي‌بست مگر با دخول ايشان پس حكم حضرت رسول و حضرت امير صلوات الله عليهما نيز همچنين است پس معلوم شد كه تيمي و رفيق او از حيث متصف بودن بوصف مذكور داخل در عدد مزبور نبوده‌اند و داراي صفت مذكوره نبوده‌اند و الله يهدي من يشاء الي صراط مستقيم و اما مجمل قصه اصحاب طالوت كه شاهد مطلب ما است اين است كه طالوت چون خواست بجنگ جالوت و جباران درآيد با اصحاب خود گفت و ايشان هفتادهزار نفر بودند كه خداوند عالم شما را امتحان خواهد فرمود بنهري كه پيش از ملاقات جالوت و جنودش از آن عبور ميكنيد [ص 1139] پس هر كس از آن آب بياشامد بحدي كه سيراب شود او متابعت مرا نميكند و در جاي خود ميماند و قدرت اينكه با من بآن سوي نهر عبور كند نخواهد داشت و هر كس از آن آب بچشد و بر تشنگي صبر كند تا از نهر بگذرد همانا بعد از عبره كردن نهر سيراب ميشود باذن الله پس هر كه چنين كند او از من است و او است ناصر دين خدا و قوي بر طاعت خدا و هر كس كفي از آن بردارد و بقدر اينكه تسكين عطش كند و حرارت دل خود را فرو نشاند ميتواند از نهر عبور كند الا اينكه مباشر حرب نميشود همين قدر تكثير سوادي ميكند و در چشم دشمنان ركني از براي مباشرين قتال ميشود بواسطه خوفي كه در سينه دشمنان حاصل ميشود پس چون بآن نهر رسيدند و عطش بر ايشان غالب شده بود سيصد و سيزده نفر نهر را عبره كردند و از آن آب نچشيدند و نظر بآن نكردند و ايشان بودند كه با جالوت و جنودش مقاتله نمودند و حضرت داود عليه السلام از جمله ايشان بود و ده‌هزار نفر از ايشان هر يك كفي از آن آب گرفتند و بعد از رنج و مشقت عظيمي از نهر عبور كردند چون دو لشكر بيكديگر رسيدند ايشان را قدرت قتال دشمن نبود و گفتند لا طاقة لنا اليوم بجالوت و جنوده پس در مضارب خيام خود ايستادند و مباشر حرب نشدند و باقي لشكر سر بر آب گذاردند تا شكمهاي خود را پر كردند پس عطش ايشان زيادتر شد و نتوانستند به آنطرف نهر عبور كنند بلكه در جاي خود ماندند هر چه تشنه ميشدند آب مي‌آشاميدند و هر چه آب [ص 1140] مي‌آشاميدند تشنه ميشدند پس متاع پست را بجاي آنچه خير بود بدل گرفتند نعوذ بوجه الله الكريم من سوء العاقبة .