الا ان الائمة من قريش ولاة الحق اربعة سواء
علي و الثلثة من بنيه هم الاسباط ليس بهم خفاء
فسبط سبط ايمان و بر و سبط غيبته كربلاء
و سبط لايذوق الموت حتي يقود الخيل يقدمها اللواء
تغيب لايري منهم زمانا برضوي عنده عسل و ماء
ميگويد دانسته باشيد كه امامان از قريش كه واليان بحقند بي كم و زياد چهار نفرند علي عليه السلام است و سه تن از فرزندان او كه پيغمبرزادگانند و در امر ايشان پوشيدگي نيست يكي از ايشان سبط ايمان و نيكي و سبط ديگر آنكه در كربلا مدفون شد و سبط ديگر مرگ را نخواهد چشيد تا زماني كه خروج كند و مركبهائي كه لواي جنگ در جلو آنها است بمعركه راند و او از ميان ايشان مدتي غايب است و ديده نميشود و در رضوي نزد او عسل و آب موجود است .
و از جمله اشعار ابوهاشم اسمعيل بن محمد حميري در اين باب است كه ميگويد :
[ص 1042]الا حي القيم بشعب رضوي و اهد له بمنزله السلاما
اضر بمعشر والوك منها و سموك الخليفة و الاماما
و عادوا فيك اهل الارض طرا مقامك عنهم سبعين عاما
و ما ذاق ابنخولة طعم موت و لا وارت له ارض عظاما
و ان له به لمقيل صدق و اندية تحدثه كراما
يعني تحيت بگو آن كسي را كه در شعب كوه رضوي مقيم است و در آن منزل سلام از براي او بهديت بفرست گروهي كه از ميان خلق با تو دوستي كرده و تو را خليفه و امام ناميده و درباره تو با جميع اهل زمين دشمني ورزيدهاند اينك هفتاد سال غيبت تو از ايشان در مصيبت و محنت انداخته است ايشان را و فرزند خوله طعم مرگ را نچشيده و هيچ زميني استخوانهاي او را نپوشيده است و او را در رضوي جايگاه صدق و مجالس كريمه است كه در آنها حاضر است و حديث ميكند و بهمين نهج معتقد بامامت و حيوة و منكر موت محمد بن الحنفيه رضي الله عنه بود و چون عبدالله بن عطا از حضرت باقر عليه السلام از براي او روايت كرد كه آن حضرت فرمود من خود مباشر دفن عم خود محمد بن الحنفيه شدم و دست خود را از خاك قبر او تكاندم با كمال سختي بر ابنعطا انكار كرد و روايت را تكذيب نمود و گفت ابوجعفر عليه السلام چنين چيزي نفرموده و اگر فرموده باشد از راه تقيه بوده است كه بر عم خود خائف بوده و در اين باب ميگويد :
[ص 1043]نبئت ان ابنعطاء روي و ربما صرح بالمنكر
لما روي ان اباجعفر قال و لميصدق و لميبرر
دفنت عمي ثم غادرته صفيح لبن و تراب ثري
ما قاله قط و لو قاله قلنا اتقاء من ابيجعفر
يعني بمن خبر آوردهاند كه ابنعطاء روايت كرده و بسا تصريح بقول منكري كرده باشد چون روايت كرده است كه ابوجعفر عليه السلام فرموده و ابنعطا راست نگفته و كار نيك نكرده است كه من عم خود را دفن كرده آنگاه او را در ميان خشت و خاك گذاردم هرگز اين را نفرموده و اگر فرموده باشد ميگوئيم تقيهاي است از ابوجعفر عليه السلام و بر اين مذهب بود و بود تا آنكه حضرت جعفر بن محمد الصادق صلوات الله عليه حق را براي او ظاهر فرمود و او را از دين خدا باخبر كرد و مستبصر شد و برگشت و بر دست آن حضرت توبه كرد و از اشعار او كه دلالت دارد بر اين كه دست از طريقه كيسانيه برداشته است اين اشعار است كه ميگويد :
تجعفرت باسم الله و الله اكبر و ايقنت ان الله يعفو و يغفر
و دنت بدين غير ما كنت داينا به و نهاني سيد الناس جعفر
تا آخر اشعارش ميگويد جعفري شدم بنام خدا و خدا بزرگتر است و يقين دارم كه خدا از مذهب سابق كه داشتم عفو ميفرمايد و ميآمرزد و متدين شدم بديني غير از آن دين كه داشتم و سيد خلايق جعفر عليه السلام مرا از آن نهي فرمود و از اشعاري كه از براي [ص 1044] حضرت صادق عليه السلام معذرت آورده و وجه شبهه خود را در قائل شدن بامامت محمد بن حنفيه (رض) در آن بيان كرده است اين است كه ميگويد :
ايا راكبا نحو المدينة جسرة عذافرة يطوي بها كل سبسب
اذا ما هداك الله عاينت جعفرا فقل لولي الله و ابن المهذب
الا يا امين الله و ابن امينه اتوب الي الرحمن ثم تأوبي
اليك من الامر الذي كنت مطنبا احارب فيه جاهلا كل معرب
و ماكان قولي في ابنخولة مطنبا معاندة مني لنسل المطيب
و لكن روينا عن وصي محمد و ماكان فيما قال بالمتكذب
بان ولي الله يفقد لايري ستيرا كمثل الخائف المترقب
فيقسم اموال الفقيد كانما تغيبه بين الصفيح المنصب
فيمكث حينا ثم ينبغ نبغة كصعة جدي من الافق كوكب
يسير بنصر الله من بيت ربه علي سؤدد منه و امر مسبب
يسير الي اعدائه بلوائه فيقتلهم قتلا كحران مغضب
فلما روي ان ابنخولة غائب صرفنا اليه قولنا لمنكذب
و قلنا هو المهدي و العالم الذي يعيش به من عدله كل مجدب
و ان قلت لا فالحق قولك و الذي امرت فحتم غير ما متعصب
و اشهد ربي ان قولك حجة علي الناس طرا من مطيع و مذنب
و ان ولي الامر و العالم الذي تطلع نفسي نحوه بتطرب
له غيبة لا بد من ان يغيبها فصلي عليه الله من متغيب [ص 1045]
فيمكث حينا ثم يظهر حينه فيملك من في شرقها و المغرب
بذاك ادين الله سرا و جهرة و لست و ان عوتبت فيه بمعتب
ميگويد اي آنكه بقصد مدينه طيبه بر ناقه كوهپيكر بيابان نورد سواري خدايت هدايت كناد هر وقت جعفر صلوات الله عليه را معاينه كردي بآن ولي خدا و فرزند امام مطهر بگو اي امين خدا و فرزند امين خدا من بسوي خدا بازگشت ميكنم و بعد از آن بسوي تو از آن امري كه در آن اطناب همي كردم و از روي جهل با اهل حق جدال مينمودم و اين اطناب قولي كه درباره فرزند خوله داشتم نه از جهت اين بود كه با نسل حضرت فاطمه اطهر صلوات الله عليها عناد ورزيده باشم و لكن روايتي از وصي محمد صلي الله عليه و آله براي ما نقل كردند و آن حضرت منسوب بكذب نميشود كه فرموده است همانا ولي خدا از ميان گم ميشود و ديده نميشود و مانند خائف مترقب پنهان خواهد بود پس اموالش در ميان وارث مثل اين كه مرده باشد تقسيم ميشود و چندي درنگ ميكند و ناگاه مثل ستاره درخشان كه از افق بيرون آيد ظاهر ميشود و از خانه خداي خود با نصرت الهي و بزرگي و سروري بامري كه در نظر دارد روانه ميشود طي طريق ميفرمايد با لواي خود بسوي دشمنان خود و قتل عظيمي در ايشان ميكند مثل تشنه خشمناك و چون ديده شد كه فرزند خوله غايب است اين قول خود را تكذيب نكرديم و منصرف باو ساختيم و گفتيم او است مهدي و اوست عالمي كه هر درويش در سايه عدلش بوسعت عيش ميرسد و اگر تو ميفرمائي [ص 1046] چنين نيست حق همان است كه تو فرمائي و هر چه امر كني حتم است بدون تعصب كشيدن و پروردگار خود را گواه ميگيرم كه قول تو حجت است بر همه مردم از مطيع و عاصي و ولي امر و آن عالمي كه جان من از طرب بسوي او پرواز ميكند غيبتي دارد كه لابد در پرده آن پنهان ميشود پس خدا درود فرستد بر چنين صاحب غيبتي پس چندي درنگ ميكند و در وقت خود ظاهر ميشود و مشرق و مغرب زمين را مالك ميگردد بهمين عقيده دين ميورزم براي خداي و هر چند مرا در اين عقيده عتاب كنند عتاب كسي را قبول ندارم و شك نيست كه محمد بن الحنفيه وفات يافت و اخبار باين مطلب متواتر شد و امري بود معلوم و چون وفات او ثابت باشد قائل شدن بوقوع غيبتي كه در اخبار وارد است درباره او باطل خواهد بود با آنكه كيسانيه منقرض شدهاند و خود انقراض ايشان دليل باطل بودن مذهبشان است چه اگر مذهب حقي بود ميبايست شرذمه اگر چه قليل باشد از ايشان باقي بماند زيرا كه زمين از قائل بحق خالي نميماند چنانكه گفتيم كه برپا بودن نظم وجود داير مدار وجود حق است پس هر گاه اهل يك ملتي منقرض شدند معلوم ميشود كه محق نبودهاند و همين دليل بعينه جاري ميشود در فساد مذهب ناووسيه كه اصحاب عبدالله بن ناووس بصري باشند كه قائل شدند باينكه قائم حضرت صادق عليه السلام است و زنده است و وفات نفرموده و نميفرمايد تا زمين را پر از عدل و داد كند چنانكه پر از ظلم و جور شده است و قائل شدن باين مطلب [ص 1047] درباره آن سرور انكار ضروري است زيرا كه قضيه وفات آن حضرت بحدي متواتر است كه احدي را مجال انكار آن نيست با آنكه ايشان هم مثل كيسانيه منقرض شدهاند ، و ديگر از اختلافات مشهوره در امر قائم عليه السلام خلاف واقفيه است كه قائل شدند باينكه قائم حضرت موسي بن جعفر است عليه السلام و او است كه زمين را پر از عدل و داد ميكند و در حيوة آن حضرت نيز اختلاف كردهاند پس اكثر ايشان گفتهاند او در حيوة است و وفات نيافته و اين باطل است چنانكه دليل بطلانش در ابطال قول كيسانيه و ناووسيه گذشت و بعضي ديگر گفتند آن حضرت وفات يافته و رجعت ميفرمايد و او است خاتم ائمه هدي صلوات الله عليهم و اين نيز باطل است زيرا كه اخبار از حضرت رسول صلي الله عليه و آله بتواتر رسيده است كه فرموده است امامان دوازده نفرند و اين با مدعاي ايشان وفق نميدهد با آنكه اهل اين قول هم منقرض شدهاند و انقراضشان دليل باطل بودن قولشان است چنانكه گذشت پس اين طوايف همه از فرق شيعهاند و آنها كه تا امامت حضرت امام حسن عسكري عليه السلام قائلند نيز در قائم عليه السلام اقوال مختلف دارند كه منتهي بچهارده قول ميشود و فايده در نقل اقوال نيست زيرا كه قائلين آنها منقرض شدهاند و از ايشان باقي نمانده است مگر طايفه اماميه كه قائلند بامامت فرزند ارجمند آن سرور قائم منتظر سمي رسول خدا صلي الله عليه و آله و ولادت آن حضرت را در زمان حيوة پدر بزرگوارش اثبات كردهاند و تصحيح نص [ص 1048] بر او نمودهاند و پدر بزرگوارش كه رحلت فرمود سن شريفش هشت سال يا پنج سال بود بنا بر اختلافي كه در سال ولادت آن حضرت واقع است كه بعضي گفتهاند در سنه دويست و پنجاه و دو بود و اكثر بر آنند كه در سنه دويست و پنجاه و پنج ولادت آن بزرگوار اتفاق افتاد و همه اتفاق دارند بر اين كه رحلت پدر بزرگوارش در سال دويست و شصت بود و بهر حال اعتقاد اماميه اثناعشريه اين است كه خداوند سبحانه پدر بزرگوارش را قبض روح نفرمود تا عقل آن سرور را با وجود صغر سن كامل كرد مثل عيسي بن مريم علي نبينا و آله و عليه السلام و حكمت و فصل الخطاب باو تعليم كرد و مرتبه حكم را باو عطا فرمود در كودكي چنانكه بيحيي و عيسي داد سنة بسنة و مثلا بمثل پس آن بزرگوار را بصفات كماليه كه پدر آن بزرگوارش داشتند از ميان خلق خود ممتاز فرمود چه او خاتم حجج و آخرين اوصيا بود و نيز معتقدند باينكه آن بزرگوار حي است و نميميرد تا آنكه بامر خدا برخيزد و زمين را پر از عدل و داد كند چنانكه پر از ظلم و جور شده است چنانكه صادق امين صلوات الله عليه خبر داد و هنگام ظهور جواني قوي البنيه خواهد بود بصورت مردي در سن سي و اند سال و اين از معجزاتي است كه خداوند عالم در اولياء خود ظاهر فرموده است چنانكه در حضرت خضر (ع) چنين واقع شد و از جمله آيات و دلايل كرامات آن حضرت است و از جمله اختلافاتي كه امت در اسم و نسب آن حضرت كردهاند اختلاف عامه است كه اقوال چند در اين باب دارند [ص 1049] پس بعضي گفتهاند او مهدي عباسي است و شبهه كه در اين قول دارند و اوهن من بيت العنكبوت است زيرا كه دليلي بر اين ندارند غير از حديث تسميه كه روات از حضرت پيغمبر عليه الصلوة و السلام نقل كردهاند كه فرموده است ان قائم هذه الامة يواطي اسمه اسمي و اسم ابيه اسم ابي قائم اين امت اسمش موافق اسم من است و اسم پدرش موافق اسم پدر من پس گفتند مهدي عباسي كه پدر موسي هادي و هرون رشيد باشد اسمش محمد است و اسم پدرش عبدالله است كه منصور باشد و چنين ميپندارند كه شخص متديني بوده و از بسياري از افعال بنيعباس كه داشتهاند پرهيز داشته و اين دليل نميشود زيرا كه آن حضرت نفرمود هر كس اسمش موافق اسم من و اسم پدرش موافق اسم پدر من شد قائم است بلكه خبر از اين مطلب داد كه اسم قائم بحق موافق با اسم او است زيرا كه ختم ولايت را با ختم نبوت خصوصيتي است بجهت اين كه هر يك محمودند و موصوفند بجميع محامد و بجهت اين كه محمد مشتق از مَحٰا و مَدَّ يعني محو كرد و مدد داد پس محمد رسول خدا صلي الله عليه و آله كفر را محو كرد و اسلام را مدد داد و محمد ولي خدا صلوات الله عليه نفاق را محو ميكند و ايمان را مدد ميدهد پس از اين جهت اسم اين دو بزرگوار يكي شد زيرا كه مفهوم هر دو يكي است پس نه اين است كه خصوص اين اسم شريف سبب قائم شدن باشد زيرا كه در اكثر اهل اسلام كه بسيار از مهدي عباسي پرهيزكارتر بودند اين توافق دست داده است و احدي منكر [ص 1050] نيست با آنكه اخباري كه نص بر وجود قائم دارد نص باين ميكند كه او از ذريه رسول خدا است (ص) و زمين را پر از عدل و داد ميكند چنانكه پر از ظلم و جور شده است و مهدي عباسي از ذريه رسول خدا (ص) نيست و احدي را شك در اين نيست كه جور و ظلم در زمان محمد بن ابيجعفر منصور از ازمنه متطاوله كه بعد آمد بيشتر بود زيرا كه دايره شرك در زمان او وسعت داشت و بعضي از بلادشان در حيطه تصرف اسلام افتاده بود چنانكه در ايام معتصم و ديگران بود و هيچ ظلم و جوري از كفر بزرگتر نيست و اين بر سبيل جدل و مدارات با خصم است و الا شك نيست در اين كه مهدي عباسي مردي فاسق و فاجر و شرابخوار بود و او است كه بشار در حقش ميگويد :
خليفة يزني بعماته يلعب بالدف و بالصولجان
ابدلنا الله به غيره و دس موسي في حر الخيزران
خليفه كه با عمههاي خود زنا ميكند و با دف و چوگان بازي ميكند خدا خليفه ديگر بدل او بما دهاد و موسي را در فلان خيزران پنهان كناد و اين موسي هادي برادر رشيد است .
و ديگر آنكه اخبار فريقين از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله دلالت بر اين ميكند كه دولت قائم حق متصل بقيامت است و اين اخبار جز بر مذهب اهل حق منطبق نميشود كه قائل هستند باينكه آن حضرت هر گاه ظهور فرمايد زمين را تا قيام قيامت پر از عدل و داد ميكند و جميع اديان را برميدارد و غير از دين اعيان و بعد از آن دولتي براي شرك و نفاق نميماند [ص 1051] بلكه امر سلطنت را آلمحمد عليهم السلام دست بدست ميگردانند يكي بعد از ديگري و از زمان قيام مهدي صلوات الله عليه تا آخرين رجعتها دولت حق صرف ميشود كه شوب باطل در آن نيست و از هر فاجري براي هر نيكوكاري انتقام ميكشند چنانكه حضرت امير عليه السلام فرمود لتعطفن الدنيا علينا بعد شماسها عطف الضروس علي ولدها دنيا بعد از حروني خود بر ما مهربان خواهد شد چنانكه ناقه در شكم اول بعد از زائيدن بر فرزند خود مهربان ميشود با وجود سختيها كه در وقت زاييدن داشته و سركشيها كرده و بعد از اين فرمايش اين آيه را تلاوت فرمود و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين و نمكن لهم في الارض و نري فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون ، و بعضي از عامه گفتهاند قائم عيسي بن مريم علي نبينا و آله و عليه السلام است نظر بظاهر اخباري كه در باب نزول آن سرور در آخرالزمان كه دجال را او بقتل ميرساند وارد شده است و بطلان اين قول نيز ظاهر است زيرا كه اخبار فريقين نص بر اين دارد كه قائم اين امت از ذريه حضرت رسول است صلي الله عليه و آله و اما نزول عيسي و بقتل رساندن آن سرور دجال را لازمهاش اين نيست كه قائم حقي كه صادق امين صلوات الله عليه خبر داده است او باشد و فايده نزول آن سرور در اين است در آخرالزمان اين است كه نصرت نمايد قائم حق عليه السلام را كه وصي رسول خدا (ص) و نايب آن حضرت است در امت او تا معلوم شود كه [ص 1052] جميع انبياء تابع پيغمبر مايند صلي الله عليه و آله و همه ايشان نسبت بآن حضرت و اوصياء آن حضرت مفضولند و شريعت آن حضرت ناسخ شرايع جميع پيشينيان است زيرا كه شريعت آن حضرت كلي است و ساير شريعتها همه جزئياند و در ازمنه مخصوصه محض مصلحتهائي چند كه اقتضا كرده است قرار داده شدهاند پس همه انبياء در رجعت كه براي نصرت آن حضرت در آخرين رجعتها برميگردند بشريعت آن حضرت عمل ميكنند چنانكه اخبار دلالت بر آن ميكند و كتاب مجيد اشاره بآن دارد كه ميفرمايد و اذ اخذ الله من النبيين ميثاقهم لما آتيتكم من كتاب و حكمة ثم جاءكم رسول مصدق لما معكم لتؤمنن به و لتنصرنه قال ءاقررتم و اخذتم علي ذلكم اصري قالوا اقررنا قال فاشهدوا و انا معكم من الشاهدين ميفرمايد بياد آور وقتي را كه خدا از انبياء گرفت ميثاق ايشان را كه آن كتاب و حكمتي كه من بشما دادهام پس بيايد شما را رسولي كه تصديق كند آنچه را كه با شما است البته بايد باو ايمان آوريد و او را نصرت كنيد فرمود آيا اقرار باين كرديد و عهد مرا بر اين گرفتيد گفتند اقرار كرديم فرمود پس شهادت بدهيد و من با شما از شهادت دهندگانم و حضرت امير صلوات الله عليه فرمود نصرت الانبياء سرا و سينصرونني جهرا ، من انبياء را در پنهاني نصرت كردم و زود باشد كه ايشان مرا آشكار نصرت كنند و اين كه از ميانه انبياء مسيح عليه السلام اختصاص باين يافت [ص 1053] كه در اول رجعت نزول كند و قائم آلمحمد عليهم السلام را نصرت كند و دجال را بقتل رساند محض اين است كه معلوم شود كه او بنده است و تابع محض ردع آنان كه پنداشتند كه او پسر خدا است و با خدا عبادت كرده ميشود پس خود آن حضرت متصدي قتل نصاري ميشود و معابد ايشان را خراب ميكند چنانكه حضرت امير عليه السلام متصدي قتل كساني كه او را خدا پنداشتند بدون خدا گرديد چنانكه ثعلبي در تفسير حمعسق باسناد خود روايت كرده ميگويد س سنا المهدي عليه السلام و ق قوة عيسي حين ينزل فيقتل النصاري و يخرب بيعهم ، يعني س اشاره بسنا و روشني مهدي عليه السلام است و قاف قوت عيسي عليه السلام است وقتي كه نازل ميشود و نصاري را ميكشد و معابد ايشان را خراب ميكند و سببش اين است كه خداوند سبحانه وعده داده است بعيسي كه پيروان و اتباع او را بر دشمنانش كه يهود باشند تا قيام قيامت برتري و رفعت دهد و مراد قيام قائم حق است ميفرمايد اني رافعك الي و مطهرك من الذين كفروا و جاعل الذين اتبعوك فوق الذين كفروا الي يوم القيمة ، همانا من تو را بلند خواهم كرد اي عيسي و از آلايش آسيب كافران پاك خواهم ساخت و پيروان تو را فوق كساني كه كافر شدهاند قرار خواهم داد تا روز قيامت پس مراد از قيامت در اين مقام قيامت صغري است كه دين محمد صلي الله عليه و آله بر جميع اديان غالب ميشود و ديگر يهودي و نصراني و مجوسي و بتپرست ديده نميشود زيرا كه [ص 1054] آن حضرت هر گاه خروج فرمايد جزيه را از اهل كتاب برميدارد و از ايشان قبول نميشود مگر ايمان آوردن يا كشته شدن و بر اهل كتاب اين امت جزيه ميگذارد و بدان كه اهل كتاب در اسلام يهود و نصاري و مجوسند و رسول خدا (ص) در دولت اسلام بر ايشان جزيه قرار داد كه خون و مالشان بآن محفوظ باشد و اما در دولت ايمان حربي هستند و جز ايمان يا قتل از ايشان پذيرفته نيست چنانكه اخبار در تأويل قول خداي تعالي ليظهره علي الدين كله و لو كره المشركون دلالت بر آن دارد چنانكه از ابنعباس مروي است كه گفت لايكون ذلك حتي لايبقي يهودي و لا نصراني و لا صاحب وثن الا صار الي الاسلام حتي تأمن الشاة و الذئب و البقرة و الاسد و الانسان و الحية حتي لاتقرض فارة جرابا و حتي توضع الجزية و يكسر الصليب و يقتل الخنزير و هو قوله تعالي ليظهره علي الدين كله و لو كره المشركون و ذلك يكون عند قيام القائم عليه السلام ، يعني اين امر كه مراد غلبه دين اسلام است بر اديان واقع نميشود تا آنكه نماند يهودي و نصراني و بتپرستي الا آنكه باسلام درآيد تا آنكه گوسفند و گرگ و گاو و شير و آدميزاد و مار با هم ايمن و آسوده باشند تا آنكه هيچ موشي جرابي را سوراخ نكند و تا آنكه حكم جزيه برداشته و صليب شكسته و خوك كشته شود و اين است قول خداي تعالي ليظهره علي الدين كله و لو كره المشركون يعني تا ظاهر و غالب فرمايد اين دين حق را بر همه اديان اگر چه كراهت داشته باشند مشركان و اين در وقت قيام قائم عليه السلام ميشود [ص 1055] و در حديث مفضل بن عمر است از حضرت صادق عليه السلام مفضل عرض كرد يا مولاي اين كه ميفرمايد ليظهره علي الدين كله مگر رسول خدا صلي الله عليه و آله بر همه دين غالب نشد فرمود اي مفضل اگر بر همه دين غالب شده بود نه مذهب مجوسي بود و نه نصراني و نه يهودي و نه ستاره پرستي و نه افتراق و اختلافي و نه شك و شركي و نبودند بتپرستان و نه بتان و نه لات و نه عزي و نه پرستش كنندگان آفتاب يا ماه يا ستارگان يا آتش يا سنگ و جز اين نيست كه آيه ليظهره علي الدين كله درباره مهدي عليه السلام است و آنوقت رجعت است و اين است كه ميفرمايد و قاتلوهم حتي لاتكون فتنة و يكون الدين كله لله مقاتله كنيد با ايشان تا فتنه نباشد و همه دين مخصوص خدا باشد و در اول اين حديث مطالبي ميفرمايد تا آنكه ميفرمايد و خدا او را غالب ميكند چنانكه بجدش رسول خدا (ص) وعده داده است در اين آيه كه فرمود هو الذي ارسل رسوله بالهدي و دين الحق ليظهره علي الدين كله يعني خدا او است كه فرستاد رسول خود را با هدايت و دين حق تا غالب كند او را بر دين همه آن دين فرمود اين است كه خداي عز و جل ميفرمايد و قاتلوهم حتي لاتكون فتنة و يكون الدين كله لله پس بخدا قسم اي مفضل كه جميع ملك و اديان و آراء و اختلافات تمام و نابود ميشود و جميع دين مخصوص خدا ميشود چنانكه خداي تعالي فرمود و من يبتغ غير الاسلام دينا فلنيقبل منه و هو في الآخرة من الخاسرين هر كس ديني [ص 1056] غير از اسلام جويد هرگز از او قبول نخواهد شد و او در آخرت از زيانكاران خواهد بود پس بنا بر اين اسلام و ايمان رديف يكديگر ميشوند زيرا كه خانههاي اين نشأه سه خانه است دار ايمان و دار اسلام و دار كفر و در نشأه آخرت دو خانه است لاغير دار كفر است و دار اسلام و آن اسلام حقيقت ايمان است پس هر كس از ولايت حضرت امير عليه السلام خارج باشد يهودي يا نصراني ميشود باين معني كه ديني را كه خداوند عالم بر رسول خود نازل فرموده است بعد از ظاهر شدن حق و آشكار شدن راه هدايت انكار ميكنند چنانكه اهل كتاب كردند پس از ربقه اسلام خارج ميشود و شاهد اين مطلب در كتاب الجمع بين الصحيحين تأليف حميدي روايت شده است پس بسند خود از ابوبريد بن بزيغ روايت كرده است كه گفت هر بن حكيم مرا حديث گفت از پدرش از جدش معوية بن وحيد قشيري كه گفت شنيدم از پيغمبر صلي الله عليه و آله كه ميفرمود بعلي عليه السلام يا علي لايبالي من مات و هو يبغضك مات يهوديا او نصرانيا كسي كه بر دشمني تو بميرد يا علي فرق نميكند كه يهودي بميرد يا نصراني ابوبريد بن بزيغ گفت با هر بن حكيم گفتم تو را بخدا پدر تو اين حديث را از پيغمبر صلي الله عليه و آله براي تو روايت كرد گفت قسم بخدا كه پدرم از جدم براي من حديث كرد و اگر دروغ گفته باشم دو گوشم با مسمار آتش كر شود و اين معني در اخبار اهل بيت عليهم السلام مكرر وارد شده است از آن جمله است آنچه در كتاب محاسن روايت كرده است كه [ص 1057] رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود من ابغضنا اهل البيت بعثه الله يهوديا قال يا رسول الله و ان شهد الشهادتين قال نعم و انما احتجب بالشهادتين عن سفك دمه او يؤدي الجزية و هو صاغر ثم قال من ابغضنا بعثه الله يهوديا قيل و كيف يا رسول الله قال ان ادرك الدجال آمن به ، هر كس ما اهل بيت را دشمن دارد خدا او را يهودي محشور ميكند راوي گفت يا رسول الله اگر چه شهادتين بگويد فرمود بلي جز اين نيست كه شهادتين را محض حفظ خون خود گفته است يا از ترس آنكه با ذلت و خواري اداء جزيت كند آنگاه فرمود هر كه ما را دشمن دارد خدا او را يهودي محشور ميكند عرض كردند چگونه چنين ميشود يا رسول الله فرمود چنين كسي اگر زمان دجال را ادراك كند باو ايمان ميآورد و نيز در محاسن از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود منا الامام المفروض طاعته من جحده مات يهوديا او نصرانيا والله ماترك الارض منذ قبض الله آدم الا و فيها امام يهدي به الي الله حجة علي العباد و من تركه هلك و من لزمه نجا حقا علي الله ، از ما است امام مفترض الطاعه كه هر كس او را انكار كند يهودي ميميرد يا نصراني بخدا قسم از وقتي كه خدا قبض روح آدم كرده است زمين واگذارده نشده است مگر آنكه در آن امامي بوده كه بواسطه بسوي خدا هدايت مييافتهاند و حجت بر بندگان بوده است و هر كس ترك او كرده هلاك شده و هر كس ملازمت او نموده نجات يافته است حق است بر خدا كه هميشه چنين باشد پس هر كس در [ص 1058] اخبار آلمحمد عليهم السلام تتبع كند ميبيند كه بطور تصريح يا تلويح دلالت بر اين مطلب كه گفتيم دارند و بدان كه علت اين كه حضرت عيسي (ع) وقتي كه براي نصرت قائم صلوات الله عليه نزول ميكند دجال را بقتل ميرساند اظهار اين مطلب است كه آن سرور عبد مطيع پروردگار است و راضي به نسبتي كه نصاري باو دادهاند نيست پس از شدت انكاري كه بر قول ايشان دارد و غضبي كه از اين نسبت دادن دارد بدست خود مباشر ميشود و قتل كسي را كه دعوت بغير خدا كرده است از اهل كتاب زيرا كه دجال يهودي بوده است و حضرت عيسي عليه السلام از غضبي كه محض خدا بر اهل كتاب دارد بامر قائم حق عليه السلام مباشر قتل ايشان ميشود و جهت ديگر آنكه معلوم شود كه عيسي عليه السلام تابع و مأمور غير است چنانكه حضرت رسول صلي الله عليه و آله باين مضمون فرمايش فرمود كه اگر عيسي زنده بود راهي نداشت غير از متابعت كردن من و چون واجب شد كه شريعت آن حضرت باقي باشد واجب شد كه اوصياء او كه نايبان اويند نيز موجود باشند چنانكه در سابق بيان كرديم زيرا كه جايز نيست خالي شدن زمين از حجتي معصوم من عند الله كه خدا بواسطه او بلاد و عباد را حفظ فرمايد و غوث جهان و مرجع جهانيان و قطب الاقطاب زمين و زمان باشد زيرا كه حجتهاي الهي را انقطاع نيست و شك نيست كه عيسي علي نبينا و آله و عليه السلام از اوصياء رسول خدا صلي الله عليه و آله نيست پس اگر او حجت خدا باشد بر خلق [ص 1059] در آخر الزمان لازم ميآيد كه حجتهاي خدا منقطع شود و زمين بي حجت بماند و اين باطل است چنانكه دليلش مذكور شد و باز عرض ميكنم كه اگر قائم بحق در اين امت عيسي عليه السلام باشد از دو وجه بيرون نيست يا اين است كه شريعت خود را ميآورد و اين امت عمل بآن ميكنند پس لازم ميآيد كه اين دين حنيف برداشته شود و شريعت عيسي ناسخ شريعتها باشد و بطلان اين بديهي است يا آنكه بشريعت پيغمبر ما (ص) عمل ميكند و اين نيز دو قسم است يا باستقلال عمل بآن ميكند و اين باطل است و يا بطور وصايت و اين هم باطل است و احدي قائل بآن نشده كسي نگويد كه منحصر در اين دو قسم نيست زيرا كه جايز است عمل بشريعت آن حضرت كند بطور تابعيت مثل ساير امت بدون اين كه وصايت داشته باشد زيرا كه ما ميگوئيم مدعاي خصم اين است كه عيسي (ع) راعي امت خواهد بود و رعايت شأن پيغمبر است يا كسي كه از جانب خدا وصي پيغمبر باشد چنانكه پيش گفتيم و چون ثابت شود كه آن سرور نه پيغمبر اين امت است و نه وصي پيغمبر ايشان است قول خصم باطل ميشود و ديگر آنكه روايات خود عامه در صحاحشان از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله دلالت بر اين ميكند كه دين اسلام تا قيامت باقي است و واليان امر تا وقتي كه اين دين باقي است از قريشند ، از جمله حديثي است كه مسلم در صحيح خود باسنادش از سعد بن ابيوقاص روايت كرده است ان النبي صلي الله عليه و آله قال يوم جمعة عشية رجم الاسلمي [ص 1060] لايزال الدين قائما حتي تقوم الساعة و يكون عليهم اثنيعشر خليفة كلهم من قريش ، سعد گويد پيغمبر صلي الله عليه و آله در روز جمعه شامگاهي كه اسلمي را بفرمان آن حضرت رجم كردند فرمود هميشه اين دين برپا است تا وقتي كه قيامت برپا شود و دوازده خليفه بر ايشان خواهد بود كه همه از قريشند و از عامر بن سعد نيز در صحيح مزبور مثل اين حديث روايت كرده ، و از اين جمله است حديثي كه در صحيح ابيداود در جزء دوم باسناد خود از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت كرده است كه فرمود لايزال الدين ظاهرا حتي تقوم الساعة و يكون عليهم اثنتيعشرة خليفة كلهم من قريش ، و از اين جمله است روايات حميدي كه در جمع بين الصحيحين همين احاديث را و احاديث ديگر در اين معني از طريق عبدالملك بن عمير و طريق شعبه و طريق ابنعيينة و طريق سماك بن حرب و طريق عدي بن حاتم و طريق عامر بن عمير شعبي و طريق خضر بن عبدالرحمن روايت كرده است و اخبار در اين باب بسيار است و حاجت بذكر آنها نيست زيرا كه مشهورند و بدون ذكر آنها غرض حاصل است و زياده بر اين واضح ميكند مطلب را حديثي كه بخاري و مسلم در دو صحيح خود به اسنادشان از عبدالله بن عمر روايت كردهاند قال قال رسول الله صلي الله عليه و آله لايزال هذا الامر في قريش ما بقي في الناس اثنان ، ابنعمر گفت رسول خدا (ص) فرمود هميشه اين امر در قريش خواهد بود مادام كه دو نفر [ص 1061] از مردم باقي باشد ، و ثعلبي اين حديث را در تفسير و انه لذكر لك و لقومك و سوف تسئلون روايت كرده است و حميدي در جمع بين صحيحين مثل آن را از طرق عديده روايت كرده است و اخباري كه در امر بتمسك بكتاب و عترت وارد شده است دليل اين است كه امر در آلمحمد عليهم السلام باقي است و يك آن نميشود از ايشان خارج باشد زيرا كه امر شامل جميع امت از مشافهين خطاب و غيرهم هست چرا كه باجماع مسلمين امري كه فرموده است كه متمسك بكتاب و عترت شويد مخصوص مشافهين كه در حين خطاب حاضر بودهاند نيست پس شامل جميع امت ميشود تا روز قيامت و اگر كسي قائل باين شود كه مابين كتاب و عترت در وجود تمسك و متابعت فرقي است تحكم باطل كرده است زيرا كه اخبار فريقين نص در اين است كه متابعت عترت تا روز قيامت واجب است چنانكه تمسك بقرآن واجب است كه فرمود ، فتمسكوا به و لاتزلوا و لاتضلوا و الاصغر منهما عترتي من استقبل قبلتي و اجاب دعوتي فلاتقتلوهم و لاتقهروهم بعد از آنكه فرمود من در ميان شما چيزي ميگذارم كه اگر بآن متمسك شويد گمراه نشويد فرمود متمسك بآن شويد و از آن نلغزيد و بگمراهي نيفتيد و از اين دو چيز كه در ميان شما ميگذارم كه يكي كوچكتر و يكي بزرگتر است آنكه كوچكتر است عترت و اهل بيت منند من استقبل قبلتي و اجاب دعوتي هر كس رو بقبله من ميكند و دعوت مرا اجابت كرده است يعني اين حكم بر كافه اهل اسلام واجب است فلاتقتلوهم و لاتقهروهم پس مكشيد [ص 1062] ايشان را و مقهور مسازيد تا آخر خبر پس بيان فرمود حضرت كه بر هر كس رو بقبله او ميكند و اجابت دعوت او را كرده است واجب است كه بكتاب خدا عمل كند و از براي عترت اطهارش منقاد باشد و نيز خبر داد كه عترت و قرآن با همند و از يكديگر جدا نميشوند تا روز قيامت و هر يك از ديگري خبر ميدهد و اين فرمايش را بعد از امر بتمسك بآن دو فرمود ، پس از جمله روايات ايشان در اين معني حديثي است كه احمد بن حنبل در مسند خود باسناد خود از ابوسعيد خدري روايت كرده است قال قال رسول الله صلي الله عليه و آله اني قد تركت فيكم الثقلين ما ان تمسكتم بهما لنتضلوا بعدي و احدهما اكبر من الآخر كتاب الله حبل ممدود من السماء الي الارض و عترتي اهل بيتي الا انهما لنيفترقا حتي يردا علي الحوض ، ابوسعيد گفت رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود همانا من دو چيز گرانبها در ميان شما گذاردم كه اگر متمسك باشيد بآن دو هرگز گمراه نشويد بعد از من و يكي از آن دو بزرگتر از ديگري است كتاب خدا است كه ريسماني است كشيده از آسمان بزمين و عترت و اهل بيت من آگاه باشيد كه اين دو از هم جدا نخواهند شد تا در حوض كوثر وارد بر من شوند و از زيد بن ثابت نيز باسناد خود در مسند مزبور اين حديث را روايت كرده و بطريق ديگر از اسرائيل بن عثمان بن مغيرة بن ربيعه از زيد بن ارقم نيز روايت كرده است و مسلم نيز در حديث خود نظيرش را روايت كرده و در جمع بين صحاح ستة نيز مثل اين روايت نموده است [ص 1063] و همچنين ابنمغازلي شافعي از طرق عديده روايت كرده است و حاجت بذكر آنها نيست زيرا كه اين معني محل اتفاق است پس اين حديث بحسب معني از اخبار متواتره است و تأويلي كه بعضي از معاندين كردهاند كه مراد از جدا نشدن اين دو از يكديگر اين است كه تا روز قيامت كسي از ذريه رسول خدا (ص) كه عمل بقرآن كند خواهد بود نه آنكه والي بر امت ايشان باشد مباهته ظاهر و عناد صرف است كه محض صرف حق از ظاهر گفته است زيرا كه اخبار تمسك صريح است در وجوب متابعت عترت طاهره و در مقام وصيت و تحريص بر انقياد از براي ايشان وارد شده است و عرض ميكنم اگر كسي از ميان قوم خود بعزم سفري بيرون رود و خواسته باشد نص بر خلافت كسي كند و ايشان را امر بمتابعت او نمايد چه كلام بايشان ميگويد كه صريحتر از اين باشد كه بگويد من در ميان شما برادر و پسرعم خود را ميگذارم پس متمسك باو شويد و مخالفت او را نكنيد و اين كه حضرت خبر داد كه عترت از قرآن جدا نميشوند محض اين است كه علت وجوب متابعت ايشان را بيان فرمايد كه ايشان مثل ديگران بهواي خود دين نميورزند و عمل برأي نميكنند و تنبيه بر اين فرمايد كه متابعت ديگران جايز نيست و اين واضح است و جاي شك ندارد پس چون بنص اخبار فريقين ثابت شد كه تا قيامت امر در قريش باقي است ثابت ميشود كه حضرت عيسي (ع) كه در آخرالزمان نزول ميفرمايد تابع و مأمور است نه متبوع و آمر چنانكه ما معتقد [ص 1064] هستيم كه ميگوئيم هر پيغمبري از پيغمبران كه با ائمه اطهار عليهم السلام رجعت كند بشريعت پيغمبر ما عمل ميكند و تابع اوصياء او خواهد بود چنانكه در غيبت نعماني روايت از انجيل كرده است از عبدالله بن سليمان و او كتب آسماني را خوانده بود گفت در انجيل چنين خواندم و قدري از اوصاف پيغمبر (ص) ذكر كرد تا اينجا كه خداوند تعالي بعيسي (ع) فرمود من تو را بجانب خود بالا ميبرم و در آخرالزمان بزمين فرود ميآورم تا از امت آن پيغمبر عجايب ببيني و ايشان را بر قتل دجال لعين اعانت كني در وقت نماز تو را فرود ميفرستم تا با ايشان نماز كني كه ايشان امتي هستند مرحومه پس اين كه فرمود با ايشان نماز كني ظاهر در اين است كه آن حضرت تابع است نه متبوع كه فرمود لتصلي معهم و نفرمود لتصلي بهم و اين كه وقت صلوة در نزول آن حضرت مذكور است اشاره باين است كه آن سرور ولايت آلمحمد عليهم السلام را دارد و متابعت ايشان ميكند زيرا كه نماز در تأويل ولايت است چنانكه اخبار از ائمه اطهار سلام الله عليهم دلالت بر آن دارد و كلام حضرت مسيح نيز اشاره بهمين است كه چون حضرت قائم عجل الله فرجه باو ميفرمايد تقدم صل بالناس مقدم شو و بامامت نماز كن عرض ميكند انما اقيمت الصلوة لك نماز برپا نشده است مگر براي تو و ابونعيم در اين مقام باين لفظ ميگويد من تكرمة الله هذه الامة ان عيسي بن مريم يصلي خلف المهدي از اكرام خدا مر اين امت را اين است كه حضرت عيسي پشت سر مهدي نماز ميگذارد [ص 1065] بعد از آن هشت حديث در صحت اين معني در كتاب خود كه ذكر مهدي (ع) و اوصاف او و حقيقت خروج او را در آن ذكر كرده است باسناد خود روايت ميكند ، و بلخي از مشايخ خود متصلا در حديثي ذكر كرده ميگويد رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود فيلتفت المهدي و قد نزل عيسي بن مريم كانما يقطر من شعره الماء فيقول المهدي تقدم صل بالناس فقال عيسي بن مريم انما اقيمت الصلوة لك فيصلي عيسي خلف رجل من ولدي فاذا صليت الصلوة قام عيسي عليه السلام حتي جلس في المقام فبايعه فيمكث اربعين سنة اول الآيات في زمانه الدجال ثم نزول عيسي عليه السلام ثم نار تخرج من عدن تسوق الناس الي المحشر ، پس مهدي عليه السلام روي خود را ميگرداند و در اين وقت عيسي بن مريم نازل شده است و گويا آب از مويش ميچكد پس مهدي باو ميفرمايد پيش بايست و با مردم نماز بگذار عيسي عرض ميكند نماز بجهت تو برپا شده است پس عيسي پشت سر مردي از اولاد من نماز ميگذارد چون نماز تمام شود عيسي (ع) برخاسته روانه ميشود تا در مقام مينشيند و با او بيعت ميكند بعد از آن چهل سال زندگاني ميكند اول آيتي كه در زمان او ظاهر ميشود دجال است و بعد از آن نزول عيسي عليه السلام و بعد از آن آتشي است كه از عدن بيرون ميآيد و مردم را بسوي محشر ميراند تمام شد حديث ، پس بنا بر اين نميشود عيسي در آنوقت رئيس و راعي باشد بلكه جزو رعيت است زيرا كه بعد از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله [ص 1066] در هر عالمي از عوالم حضرت امير و اولاد معصومين آن بزرگوار صلوات الله عليهم هستند حجتهاي خدا بر جميع خلق چنانكه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در هر كور و در هر دوري حجت خدا است و عنقريب اخباري چند ذكر خواهيم كرد كه اگر كسي ملازم طريقه حق شود و از راه اعتساف بر كنار باشد حجت واضح و بيان شافي در آنها از براي او باشد بر اين كه قائم اين است فرزند حضرت امام حسن عسكري سمي رسول خدا است صلوات الله عليهم علاوه بر اخباري كه سابقا در ذكر نص بر ائمه اثنيعشر صلوات الله عليهم ذكر شد كه باسم و نسب و صفت نص بر آن حضرت بود و بعضي از عامه قايل به اينند كه قائم اين امت از ذريه رسول خدا است صلي الله عليه و آله اگر چه در باب نسب او و موجود بودن او اختلاف كردهاند و آنچه اهل معرفت و انصاف ايشان بر آنند اين است كه او محمد بن الحسن العسكري صلوات الله عليهم است چنانكه اماميه ميگويند پس از جمله عرفاي ايشان كه مهدي را منحصر بقائم آلمحمد عليهم السلام ميدانند ابنعربي است كه در فتوحات خود ميگويد اعلم ايدك الله ان لله خليفة يخرج و قد امتلأت الارض جورا و ظلما فيملأها قسطا و عدلا و لو لميبق في الدنيا الا يوم واحد لطول الله ذلك اليوم حتي يلي هذا الخليفة من عترة رسول الله من ولد فاطمة يواطي اسمه اسم رسول الله صلي الله عليه و آله جده الحسين بن علي بن ابيطالب عليه السلام يبايع بين الركن و المقام يشبه رسول الله في الخلق و ينزل عنه [ص 1067] في الخلق لانه لايكون احد مثل رسول الله صلي الله عليه و آله في خلقه هو اجلي الجبهة اقني الانف اسعد الناس به اهل الكوفة يبايع له العارفون بالله من اهل الحقائق عن شهود و كشف بتعريف الهي له رجال الهيون يقيمون في دعوته و ينصرونه هم الوزراء يحملون اثقال المملكة و يعينونه علي ما قلدوا لله ينزل عليه عيسي بن مريم بالمنارة البيضاء بشرقي دمشق بين مَهْرودين متكئا علي ملكين ملك عن يمينه و ملك عن يساره يقطر رأسه ماءا مثل الجفان يتحدد كانما خرج من ديماس و الناس في صلوة العصر ، حاصل كلامش آنكه از براي خداوند عالم خليفهاي است كه بيرون ميآيد در وقتي كه زمين پر از جور و ظلم شده باشد پس پر از قسط و عدلش مينمايد و اگر از عمر دنيا نمانده باشد مگر يك روز آن يك روز را خدا طول ميدهد تا آن خليفه خلافت كند و او از عترت رسول خدا (ص) و از اولاد حضرت فاطمه سلام الله عليها است و جدش حسين بن علي بن ابيطالب عليه السلام است در ميان ركن و مقام با او بيعت ميكنند و او در خلقت شبيه بحضرت رسول است صلي الله عليه و آله و در خلق و خوي از آن حضرت پائينتر است زيرا كه احدي در خلق و خوي مثل رسول خدا (ص) نميشود و او گشاده پيشاني و كشيده بيني است سعادتمندترين مردم بواسطه او اهل كوفهاند بيعت ميكنند با او عارفان بخدا از اهل حقايق از روي شهود و كشف بتعريف الهي و او را مرداني چند است الهي كه در دعوت او اقامت ميكنند و او را نصرت مينمايند ايشان [ص 1068] وزراي اويند و حامل اثقال مملكت او ميشوند و بر امري كه خدا بگردن او انداخته است او را اعانت مينمايند نازل ميشود بر او عيسي بن مريم در مناره بيضاء در شرقي دمشق مابين دو جامه معصفر در حالتي كه بر دو ملك تكيه داده باشد يكي از طرف راست و ديگري از طرف چپش و مانند ديگ از سر او آب ميچكد و فرو ميريزد كه گويا از حمام . . . بيرون آمده است و مردم در اين حال مشغول نماز عصرند بعد اين اشعار را ميگويد :
الا ان ختم الاولياء شهيد و عين امام العالمين فقيد
هو السيد المهدي من آل احمد هو الصارم الهندي حين يبيد
هو الشمس تجلو كل غم و ظلمة هو الوابل الوسمي حين يجود
آگاه باشيد كه خاتم اولياء شهيد و چشم پيشواي جهانيان غايب و ناپديد خواهد شد او است سيد مهدي از آل احمد و او است شمشير هندي وقتي كه بهلاكت ميرساند و او است آفتاب كه هر اندوه و ظلمتي را ميزدايد و او است اول باران بهاري وقتي كه دست بذل و عطا ميگشايد ، تمام شد كلام ابنعربي و در جاهاي ديگر نيز شبيه باين كلام ميگويد و بعضي از عامه گفتهاند كه مهدي اين امت از اولاد عباس است و هنوز متولد نشده و بايد بعد از اين تولد كند و قول حق كه قاطبه شيعيان حضرت امير عليه السلام بر آن اتفاق دارند و نزد مخالف و مؤالف اخبار متواتره از حضرت رسول (ص) بر آن وارد شده و ائمه هدي عليهم السلام نص بر آن فرمودهاند اين است كه قائم آلمحمد [ص 1069] امام دوازدهم محمد بن الحسن العسكري الهادي است صلوات الله عليه و علي آبائه الطيبين و در زمان حيوة پدر بزرگوار خود متولد شده چنان كه سابقا گذشت و زنده است و باقي است تا وقتي كه در آخر الزمان برخيزد و زمين را پر از عدل و داد كند چنانكه پر از ظلم و جور شده است ، پس از جمله اخباري كه نص بر آن سرور دارد علاوه بر اخبار متقدمه كه در نص بر آن بزرگواران و پدران عاليمقدارش ذكر شد حديثي است كه صدر الائمة اخطب خوارزم موفق بن احمد مكي در كتاب خود روايت كرده ميگويد حديث كرد ما را فخر القضاة نجمالدين ابومنصور محمد بن الحسين بن محمد بغدادي در ضمن احاديثي كه از همدان بمن نوشت قال قال التقي الامام الشريف نور الهدي ابوطالب الحسن بن محمد الزيني قال اخبرنا امام الائمة محمد بن احمد بن شاذان قال حدثنا احمد بن محمد بن عبدالله الحافظ قال حدثنا علي بن سنان الوصلي عن احمد بن محمد بن صالح عن سلمان بن محمد عن زياد بن مسلم عن عبدالرحمن عن زيد بن جابر عن سلامة بن ابيسليمان راعي رسول الله (ص) قال سمعت رسول الله (ص) يقول ليلة اسري بي الي السماء قال لي الجليل جل جلاله آمن الرسول بما انزل اليه من ربه فقلت و المؤمنون قال صدقت يا محمد من خلفت في امتك قلت خيرها قال علي بن ابيطالب عليه السلام قلت نعم يا رب قال يا محمد اني اطلعت الي الارض اطلاعة فاخترتك منها فشققت لك اسما من اسمائي فلااذكر في موضع الا ذكرت معي فانا المحمود و انت محمد [ص 1070] ثم اطلعت الثانية فاخترت منها عليا و شققت له اسما من اسمائي فانا الاعلي و هو علي يا محمد اني خلقتك و خلقت عليا و فاطمة و الحسن و الحسين و الائمة من ولده من نور من نوري و عرضت ولايتكم علي اهل السموات و الارض فمن قبلها كان عندي من المؤمنين و من جحدها كان عندي من الكافرين يا محمد لو ان عبدا من عبيدي عبدني حتي ينقطع او يصير كالشن البالي ثم اتاني جاحدا لولايتكم ماغفرت له حتي يقر بولايتكم يا محمد تحب ان تراهم قلت نعم يا رب فقال لي التفت عن يمين العرش فالتفت فاذا بعلي و فاطمة و الحسن و الحسين و علي بن الحسين و محمد بن علي و جعفر بن محمد و موسي بن جعفر و علي بن موسي و محمد بن علي و علي بن محمد و الحسن بن علي و محمد بن الحسن المهدي عليهم السلام في ضحضاح من نور قيام يصلون و هو وسطهم يعني المهدي عليه السلام كانه كوكب دري و قال يا محمد هؤلاء الحجج و هو الثائر من عترتك و عزتي و جلالي انه الحجة الواجبة لاوليائي و المنتقم من اعدائي ، باسناد خود از سلامة بن ابيسليمان شبان حضرت رسول صلي الله عليه و آله روايت ميكند كه گفت شنيدم از رسول خدا صلي الله عليه و آله ميفرمود شبي كه مرا بمعراج بردند پروردگار جليل جل جلاله با من فرمود آمن الرسول بما انزل اليه من ربه ، ايمان آورد پيغمبر بآنچه از جانب پروردگار بسوي او نازل شده است پس گفتم و المؤمنون ، مؤمنان نيز ايمان بآن آوردند فرمود راست گفتي يا محمد كه را در ميان امت خود بخلافت گذاردي عرض كردم [ص 1071] بهترين ايشان را فرمود علي بن ابيطالب عليه السلام عرض كردم بلي يا رب فرمود يا محمد همانا يك مرتبه بر زمين مشرف شدم و تو را از اهلش اختيار كردم و نامي از نامهاي خود براي تو مشتق كردم پس مذكور نميشوم در هيچ موضعي مگر آنكه تو با من مذكور ميشوي پس منم محمود و توئي محمد آنگاه در مرتبه دوم مشرف بر زمين شدم و علي را اختيار نمودم و اسمي از اسمهاي خود براي او مشتق كردم كه منم اعلي و او است علي يا محمد همانا تو را و علي و فاطمه و حسن و حسين و ائمه از اولاد حسين را من از نوري از نور خود آفريدم و ولايت شما را بر اهل آسمانها و زمين عرضه كردم پس هر كه آن را قبول كرد نزد من از زمره مؤمنان شد و هر كه انكار نمود نزد من در سلك كافران شد يا محمد اگر بندهاي از بندگان من آنقدر عبادت مرا بكند كه قطعه قطعه شود يا مانند كهنه مشك پوسيده گردد و آنگاه با انكار ولايت شما نزد من آيد او را نميآمرزم تا بولايت شما اقرار كند يا محمد آيا دوست ميداري ايشان را ببيني عرض كردم بلي اي پروردگار فرمود نظر براست عرش كن پس نظر كردم ديدم علي و فاطمه و حسن و حسين و علي بن الحسين و محمد بن علي و جعفر بن محمد و موسي بن جعفر و علي بن موسي و محمد بن علي و علي بن محمد و حسن بن علي و محمد بن الحسن المهدي عليهم السلام در ضحضاحي از نور ايستاده نماز ميكنند و او يعني مهدي عليه السلام مثل ستاره درخشان در وسط ايشان است و فرمود يا محمد اين جماعتند حجتها [ص 1072] و او است خونخواه شما از ميان عترت تو بعزت و جلال من قسم كه او است حجت واجبه از براي دوستان من و انتقام كشنده از دشمنان من پس اين حديث صريح است در قولي كه جميع شيعه ميگويند و موافق اخبار متواتره ايشان است كه در نص بر آن حضرت باسم و نسب وارد شده است و در آن نكات عجيبه است يكي آنكه نور آن حضرت و انوار آباء اطهارش از نور رسول خدا است صلي الله عليه و آله پس لازم ميآيد كه افضل باشند از جميع انبياء مرسلين و ملئكه مقربين چنانكه پيش از اين مكرر بيان اين شده است و ديگر آنكه ايشانند حجتهاي خدا بر خلق در زمين و آسمان زيرا كه خداي تعالي عهد ولايت و اطاعت ايشان را بر جميع آفريدگان خود گرفته است پس احدي از خلق را جايز نيست كه بر ايشان مقدم شود و ديگر آنكه ولايت ايشان روح جميع اعمال است پس هر عملي كه بدون ولايت و اقرار بايشان باشد باطل و بيثمر است و فايده ندارد كسراب بقيعة يحسبه الظمآن ماءا حتي اذا جاءه لميجده شيئا و در اين افتاده است كه هر كس انكار ولايت ايشان كند كافر است بخدا و رسول خدا و آنچه بر رسول خدا نازل شده است و ديگر آنكه قائم عليه السلام جوينده خون پدران بزرگوار خود و مستأصل كننده طاغوتهاي امت و در اين حديث اشاره باينكه آن حضرت افضل اولاد تسعه حضرت سيدالشهدا عليه السلام هست نيز شده است چرا كه فرمود او در وسط ايشان است چنانكه اخبار ديگر هم ضمنا و تصريحا اشاره باين دارد ، و از اين جمله است [ص 1073] حديثي كه باسناد مذكور از محمد بن احمد بن علي بن شاذان روايت شده است قال حدثنا محمد بن علي بن الفضل عن محمد بن قاسم عن عباد بن يعقوب عن موسي بن عثمان عن الاعمش قال حدثني ابواسحق عن الحارث و سعيد بن بشير عن علي بن ابيطالب عليه السلام قال قال رسول الله صلي الله عليه و آله انا واردكم و انت يا علي الساقي و الحسن الرائد و الحسين الآمر و علي بن الحسين الفارض و محمد بن علي الناشر و جعفر بن محمد السائق و موسي بن جعفر محصي المحبين و المبغضين و قامع المنافقين و علي بن موسي مزين المؤمنين و محمد بن علي منزل اهل الجنة في درجاتهم و علي بن محمد خطيب الشيعة و مزوجهم الحور العين و الحسن بن علي سراج اهل الجنة يستضيئون به و الهادي شفيعهم يوم القيمة حيث لايأذن الله الا لمن يشاء و يرضي ، باسناد خود از حضرت امير عليه السلام روايت ميكند كه فرمود فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله من وارد و ميهمان شمايم در قيامت نزد حوض كوثر و تو يا علي ساقي خواهي بود و حسن رائد است كه آب و سبزه و جاي با صفا براي دوستان خود پيدا ميكند و حسين آمر و فرمانفرما است و علي بن الحسين فارض است كه سهم هر كس را معين ميكند و محمد بن علي ناشر است كه جامهاي آب كوثر در ميان ايشان پراكنده ميكند و جعفر بن محمد سائق است كه ايشان را بسوي بهشت ميراند و موسي بن جعفر محصي محبين و مبغضين و قامع منافقين است كه دوستان و دشمنان را ميشمرد [ص 1074] و از هم جدا ميكند و منافقان را از ميانه قلع و قمع مينمايد و علي بن موسي مزين مؤمنين است مؤمنان را بزينتهاي بهشتي زينت ميكند و محمد بن علي منزل اهل جنت است در درجاتشان هر يك از اهل بهشت را در درجهاش فرود ميآورد و علي بن محمد خطيب شيعيان است و تزويج كننده ايشان با حورالعين و حسن بن علي چراغ اهل بهشت است بواسطه او روشني ميگيرند و هادي عليه السلام شفيع ايشان است روز قيامت جائي كه خدا اذن شفاعت باحدي نميدهد مگر هر كس كه بخواهد و از او راضي باشد ، و از اين جمله است روايت ديگر باسناد سابق از ابنشاذان قال حدثنا ابومحمد الحسن بن علي العلوي الطبري عن احمد بن عبدالله حدثني جدي احمد بن محمد عن ابيه عن حماد بن عيسي عن ابناذينة قال حدثنا ابان بن عياش عن سليم بن قيس الهلالي عن سلمان المحمدي قال دخلت علي النبي صلي الله عليه و آله و اذا الحسين علي فخذه و هو يقبل عينيه و يلثم فاه و يقول انت سيد بن سيد ابو السادة انت امام بن الامام ابو الائمة انت حجة بن حجة ابو حجج تسعة من صلبك و تاسعهم قائمهم باسناد خود از سلمان اعلي الله مقامه روايت ميكند كه فرمود وقتي بر پيغمبر صلي الله عليه و آله در آمدم ديدم حسين عليه السلام روي ران آن سرور است و دو چشمش را ميبوسد و ميفرمايد تو سيدي و پسر سيد و پدر سيدان تو امامي پسر امام پدر امامان تو حجتي پسر حجت پدر حجتها كه نه نفرند از صلب تو و نهمي ايشان قائمشان است [ص 1075] و از اين جمله است روايتي در جمع بين صحاح ستة مسندا از امسلمه روايت كرده است كه گفت شنيدم از رسول خدا صلي الله عليه و آله ميفرمود المهدي من عترتي من ولد فاطمة عليها السلام ، مهدي از عترت من است از اولاد فاطمه عليها السلام و اين حديث را بهمين الفاظ ابنشيرويه ديلمي در كتاب الفردوس و ابن محمد حسين بن مسعود فرافي در كتاب المصابيح في اخبار المهدي روايت كردهاند و از اين جمله است حديثي كه در صحيح ابيداود باسناد خود روايت كرده است كه رسول خدا (ص) فرمود لو لميبق من الدهر الا يوم واحد لبعث الله رجلا من اهل بيتي يملأ الارض قسطا و عدلا كما ملئت جورا و ظلما اگر از روزگار باقي نماند مگر يك روز خواهد فرستاد خدا در همان يك روز مردي از اهل بيت مرا كه پر كند زمين را از عدل و داد چنانكه پر شده است از ظلم و جور ، و از اين جمله است خبري كه ثعلبي در تفسير خود در تأويل قل لااسئلكم عليه اجرا الا المودة في القربي باسنادش از انس از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت كرده است كه فرمود نحن ولد عبدالمطلب سادة اهل الجنة و ذكر نفسه الشريفة و خمسة سماهم من اهل بيته ثم قال و المهدي ، ما اولاد عبدالمطلب سادات اهل بهشتيم و نفس نفيس خود را ذكر فرمود و پنج نفر از اهل بيت خود اسم برد آنگاه فرمود و مهدي ، و از اين جمله است روايتي كه در جمع بين صحاح ستة از ابواسحق روايت كرده است قال قال علي عليه السلام و نظر الي ابنه الحسين عليه السلام و قال ان ابني هذا سيد كما سماه رسول الله (ص) [ص 1076] و سيخرج من صلبه رجل باسم نبيكم يشبهه في الخلق و لايشبهه في الخلق يملأ الارض عدلا ، ابواسحق گفت حضرت امير عليه السلام نظر بفرزند خود حسين عليه السلام كرد و فرمود اين پسر من سيد است چنانكه رسول خدا صلي الله عليه و آله او را باين مسمي كرده و زود باشد كه مردي بيرون آيد از صلب او باسم پيغمبر شما كه در خلقت شبيه او است و در خلق و خوي نظير او نيست زمين را پر از عدل ميكند ، و از اين جمله است حديثي كه در كتاب الجمع بين الصحاح الستة از بخاري و مسلم از ابوهريره روايت كرده است كه گفت رسول خدا (ص) فرمود كيف انتم اذا نزل عيسي بن مريم و امامكم منكم چگونه خواهد بود حال شما وقتي كه نازل شود عيسي بن مريم با امام شما كه از شما است و مثل آن ابنشيرويه ديلمي در جزء دويم كتاب فردوس در باب كاف روايت كرده ميگويد عن ابنهريرة قال قال رسول الله (ص) كيف انتم اذا نزل عيسي بن مريم فيكم و امامكم منكم و از اين جمله است خبري كه ابونعيم احمد بن عبدالله حافظ اصفهاني در جزء چهارم از حلية الابرار روايت كرده است از حبيش از عبدالله قال قال رسول الله صلي الله عليه و آله لاتذهب الدنيا حتي يملك رجل من اهل بيتي يواطي اسمه اسمي عبدالله گفت رسول خدا (ص) فرمود دنيا تمام نميشود تا اين كه مردي از اهل بيت من پادشاه شود كه اسمش موافق اسم من است ، و از اين جمله است حديثي كه نيز ابومحمد بن مسعود فرافي در كتاب المصابيح مرفوعا از حضرت پيغمبر (ص) روايت [ص 1077] كرده است كه آن حضرت ذكر فرمود مصيبتهائي را كه بر اين امت وارد ميآيد تا كار بجائي ميرسد كه از شدت ظلم پناهي نميبيند شخص كه بآن پناه ببرد تا اين كه ميفرمايد فيبعث الله اليهم رجلا من عترتي فيملأ به الارض قسطا و عدلا كما ملئت جورا و ظلما ترضي عنه ملئكة السموات و الارض لاتدع السماء من قطرها شيئا الا صبته و لا الارض من نباتها شيئا الا اخرجته حتي يتمني الاحياء للاموات يعيش سبع سنين او تسع سنين ، پس ميفرستد خدا بسوي ايشان مردي را از عترت من پس پر ميكند بواسطه او زمين را از قسط و عدل چنانكه پر شده است از جور و ظلم راضي ميشوند از او ملئكه آسمانها و زمين و آسمان هر چه باران دارد ميريزد و زمين هر چه گياه دارد ميروياند تا آنكه زندگان آرزو ميكنند كه كاش آنها كه مردهاند حاضر بودند و منعم ميشدند و هفت سال يا نه سال زندگاني ميكند و از اين جمله است روايت ابنشيرويه ديلمي در كتاب فردوس باسنادش از ابنعباس از حضرت پيغمبر (ص) كه فرمود المهدي من ولدي وجهه كالقمر الدري اللون لون عربي و الجسم اسرائيلي يملأ الارض عدلا كما ملئت جورا و ظلما يرضي بخلافته اهل السموات و الارض و الطير في الجو يملك عشرين سنة ، مهدي از اولاد من رويش مثل ماه تابان است رنگ او رنگ عربي و جسمش در تنومندي جسم اسرائيلي است پر ميكند زمين را از عدل چنانكه پر شده است از جور راضي ميشوند بخلافت او اهل آسمانها و زمين و مرغان هوا و مدت سلطنتش بيست سال است [ص 1078] و هم از اين جمله است در كتاب مزبور باسنادش از حضرت پيغمبر (ص) روايت كرده است كه فرمود المهدي منا يصلحه الله عز و جل ، مهدي از ما را خداي عز و جل اصلاح ميفرمايد و اخبار اين مطلب از طرق عامه زياده از صد حديث ميشود و اما از طرق خاصة همان اخباري كه سابقا روايت كرديم كافي است و اينجا هم بعضي از اخبار را كه در نص فرمودن پدر بزرگوارش ابومحمد الحسن بن علي الهادي صلوات الله عليه بر او وارد شده است محض تيمن ذكر ميكنيم پس از اين جمله است حديثي كه ابنبابويه (ره) روايت كرده ميگويد حدثنا محمد بن علي ماجيلويه قال حدثنا محمد بن يحيي العطار قال حدثني جعفر بن مالك الفزاري قال حدثني محمد بن معوية بن حكيم و محمد بن علي بن ايوب و محمد بن عثمان العمري رضي الله عنه قالوا عرض علينا ابومحمد الحسن بن علي (ع) ابنه (ع) و نحن في منزله و كنا اربعين رجلا فقال هذا امامكم من بعدي و خليفتي اطيعوه و لاتتفرقوا من بعدي فتهلكوا في اديانكم اما انكم لاترونه بعد يومكم هذا قالوا فخرجنا من عنده فمامضت الا ايام قلائل حتي مضي ابومحمد عليه السلام ، باسناد خود از محمد بن معوية بن حكيم و محمد بن علي بن ايوب و محمد بن عثمان عمري رضي الله عنه روايت ميكند كه گفتند عرضه فرمود بر ما حضرت امام حسن عسكري (ع) فرزند دلبند خود را صلوات الله عليه و ما در منزل آن بزرگوار بوديم و چهل نفر بوديم پس فرمود اين امام شما است بعد از من و جانشين من است اطاعت كنيد او را [ص 1079] و متفرق نشويد بعد از من كه در دينهاي خود بهلاكت افتيد و دانسته باشيد كه بعد از اين روز ديگر او را نميبينيد گفتند پس بيرون آمديم از منزل آن بزرگوار و نگذشت مگر ايام معدودي كه حضرت امام حسن عليه السلام رحلت فرمود ، و نيز از ابنبابويه است كه گفت حدثنا علي بن الحسن قال حدثنا احمد بن محمد بن يحيي العطار قال حدثنا سعد بن عبدالله قال حدثني موسي بن جعفر بن وهب البغدادي قال سمعت ابامحمد الحسن بن علي عليه السلام يقول كاني بكم و قد اختلفتم بعدي في الخلف مني الا ان المقر بالائمة بعد رسول الله المنكر لولدي كمن اقر بجميع انبياء الله و رسله ثم انكر نبوة محمد صلي الله عليه و آله لان طاعة آخرنا كطاعة اولنا و المنكر لآخرنا كالمنكر لاولنا الا ان لولدي غيبة يرتاب فيها الناس الا من عصمه الله باسناد خود از حضرت امام حسن عسكري (ع) روايت ميكند كه فرمود گويا ميبينم شما را كه اختلاف كردهايد بعد از من در باب جانشين من آگاه باشيد كه آن كسي كه بجميع امامان بعد از رسول خدا مقر باشد و فرزند مرا منكر شود مثل كسي است كه بجميع انبياء و رسل اقرار كرده آنگاه نبوت محمد (ص) را منكر شده باشد زيرا كه اطاعت اولي ما مثل اطاعت آخري ما است و كسي كه منكر آخري ما شود مثل كسي است كه منكر اولي ما شده آگاه باشيد كه از براي فرزند من غيبتي است كه مردم در آن بشك ميافتند مگر هر كس خدا او را حفظ كند ، و نيز از ابنبابويه است قال حدثنا ابوالفضل محمد بن عبدالله الشيباني قال حدثنا ابوعلي [ص 1080] بن همام قال سمعت محمد بن عثمان العمري قال سمعت يسئل ابومحمد الحسن بن علي عليه السلام و انا عنده عن الخبر الذي روي عن آبائه عليهم السلام ان الارض لاتخلو من حجة لله علي خلقه الي يوم القيمة فان مات و لميعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية فقال ان هذا حق كما ان النار حق فقيل له يا بن رسول الله صلي الله عليه و آله فمن الامام و الحجة بعدك فقال ابني محمد هو الامام و الحجة بعدي من مات و لميعرفه مات ميتة جاهلية اما ان له غيبة يحار فيها الجدالون و يهلك فيها المبطلون و يكذب فيها الوقاتون ثم يخرج و كاني انظر الي الاعلام البيض تخفق فوق رأسه ثم بنجف الكوفة بسند خود از محمد بن عثمان اعلي الله مقامه روايت ميكند كه فرمود نزد حضرت هادي عليه السلام بودم و شنيدم كه سؤال شد آن بزرگوار از حديثي كه از آباء كرامش عليهم السلام روايت شده است كه زمين تا روز قيامت خالي نميماند از حجتي از جانب خدا بر خلق و اگر كسي بميرد و امام زمان خود را نشناسد بموت جاهليت مرده است پس فرمود اين حق است چنانكه آتش جهنم حق است عرض كردند يا بن رسول الله پس كيست امام و حجت بعد از تو فرمود فرزندم محمد او است امام و حجت بعد از من هر كس بميرد و او را نشناسد بموت جاهليت مرده است همانا او را غيبتي است كه اهل جدل در آن حيران ميشوند و باطلجويان بهلاكت ميافتند و تعيين وقت كنندگان دروغگو ميشوند آنگاه بيرون ميآيد و گويا ميبينم علمهاي سفيد را كه بالاي سر او [ص 1081] پر ميزند در نجف كوفه ، و نيز از ابنبابويه است قال حدثنا ابوطالب المظفر بن جعفر بن المظفر العلوي السمرقندي قال حدثنا جعفر بن محمد بن مسعود عن ابيه محمد بن مسعود العياشي قال حدثنا آدم بن محمد البلخي قال حدثنا علي بن الحسين بن هرون الدقاق قال حدثنا جعفر بن محمد بن عبدالله بن القاسم بن ابرهيم الاشتر قال حدثني يعقوب بن منفوس قال دخلت علي ابي محمد الحسن بن علي عليه السلام و هو جالس علي دكان في الدار عن يمينه بيت و عليه ستر مسبل فقلت يا سيدي من صاحب هذا الامر فقال ارفع الستر فرفعت فخرج الينا غلام خماسي له عشر او ثمان او نحو ذلك واضح الجبين ابيض الوجه دري المقلتين شثن الكفين معطوف الركبتين في خده الايمن خال و في رأسه ذؤابة فجلس علي فخذ ابيمحمد عليه السلام ثم قال لي هذا هو صاحبكم ثم وثب فقال له يا بني ادخل الي الوقت المعلوم فدخل البيت و انا انظر اليه ثم قال يا يعقوب انظر من في البيت فدخلت فمارأيت احدا ، بسند خود از يعقوب بن منفوس روايت ميكند كه گفت داخل شدم بر حضرت امام حسن عسكري عليه السلام و آن حضرت روي دكه كه در خانه بود نشسته بود و طرف راستش حجره بود و پرده بر در آن آويخته بود عرض كردم يا سيدي صاحب اين امر كيست فرمود پرده را بردار پس برداشتم جواني بيرون آمد در حد پنج وجب قامت و سن ده يا هشت سال يا قريب بآن گشادهپيشاني سفيدچهره . . . در گونه راستش خالي بود [ص 1082] و گيسوئي در سر داشت پس روي ران حضرت ابومحمد عليه السلام نشست آنگاه حضرت با من فرمود اين است صاحب شما پس آن جوان از جاي برجست و حضرت فرمود اي فرزند باندرون حجره داخل شو تا وقت معلوم پس داخل حجره شد و من نظر باو ميكردم بعد فرمود اي يعقوب نظر كن در حجره كيست پس داخل حجره شدم و احدي را نديدم و اخبار در اين باب بسيار است و اين فصل را بذكر بعضي از احوال آن بزرگوار ختم ميكنم از جمله حالات وقت ولادت آن سرور است و كراماتي كه در تولد آن حضرت واقع شد كه بطرق مختلفه از حضرت حكيمه خاتون دختر حضرت امام محمد تقي صلوات الله عليه روايت شده است از جمله روايت ابنبابويه و محمد بن جرير طبري و راوندي و شيخ طوسي رحمهم الله است كه بمعاني متقاربه و الفاظ متفاوته روايت كردهاند پس در جمله روايات ايشان است بعد از آنكه قصه را حكيمه خاتون از اول ذكر فرمود تا اين كه فرمود از خواب بيدار شدم و نظر كردم ديدم حجت مهدي عليه السلام متولد شده و مثل ماه تمام نور از پيشاني شريفش ميتابد و دو انگشت سبابه خود را بجانب آسمان بلند كرده اشاره ميكند و مساجد شريفه خود را بزمين ميگذارد و از براي پرورنده خود بخاك افتاده است و نور از بالاي سرش تا دامنه آسمان تتق ميكشد پس نزديك او شدم ديدم طاهر و مطهر و ختنه كرده و نظيف است و بر دو زانوي خود نشسته ميفرمايد اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله (ص) و بر شانه راستش نوشته است [ص 1083] و تمت كلمت ربك صدقا و عدلا لا مبدل لكلماته و هو السميع العليم و بوي . . . ● مثل بوي مشك است و زمين آن را فرو ميبرد و پنهان ميكند و رو بقبله مشغول ذكر و حمد پروردگار است و سه مرتبه عطسه زد و ميفرمود الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله ذاكرا لله غير مستنكف و لا مستكبر ، آنگاه فرمود ظالمان چنين پنداشتند كه حجت خدا مغلوب و ساقط است و اگر مرا اذن تكلم بود شك و ريب از ميان برطرف ميشد و از حكيمه خاتون روايت شده است كه چون پدر بزرگوارش او را گرفت زبان خود در دهانش گذارد پس گويا بشير و عسل او را تغذيه ميفرمود و دست مبارك بر دو چشم و گوش و مفاصل بدن شريفش كشيد و رويش مثل ماه شب چهارده بود و بر ناف مقدسش . . . ● بعد آن سرور را پيش روي خود نشانيد و فرمود سخن بگوي بقدرت خدا حكيمه گويد پس شنيدم ميفرمود اعوذ بالله السميع العليم من الشيطان الرجيم بسم الله الرحمن الرحيم و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين و نمكن لهم في الارض و نري فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون و صلي الله علي محمد المصطفي و علي المرتضي و فاطمة الزهراء و الحسن و الحسين و علي بن الحسين و محمد بن علي و جعفر بن محمد و موسي بن جعفر و علي بن موسي و محمد بن علي و علي بن محمد و الحسن بن علي صلوات الله عليهم اجمعين و فرمود اللهم [ص 1084] انجز لي ما وعدتني و اتمم لي امري و ثبت لي وطأتي و املأ الارض بي قسطا و عدلا كما ملئت ظلما و جورا ، بعد از استعاذه تلاوت آيه كريمه و درود فرستادن بر اجداد طيبين خود عرض كرد خدايا وعده كه بمن فرموده وفا كن و امر مرا از براي من تمام و كامل گردان و قدم مرا ثابت و استوار بدار و زمين را بواسطه من پر از عدل و داد كن چنانكه پر از ظلم و جور شده است حكيمه ميفرمايد پس او را گرفتم و نزد مادرش آوردم پس گرفت او را در حالتي كه ميخنديد و ذكر خدا ميكرد و منادي از بطنان عرش از جانب رب العزة از افق اعلي باسم او و پدرش او را ندا كرد كه ثابت باش و استوار شو قسم بخلقت عظيم خودت كه توئي برگزيده من از خلق من و موضع سر من و صندوق علم من و امين من بر وحي من و خليفه من در زمين من براي تو و دوستان تو واجب كردم رحمت خود را و مبذول داشتم جنت خود و مباح ساختم مجاورت خود را و بعزت و جلال خودم قسم كه خواهم سوخت البته هر كس را كه با تو دشمني ورزد بسختترين عذاب خود اگر چه وسعت دهم بر او در دنيا از سعه رزق خود ، و اخبار اين باب بسيار است و جاهلان متحمل آنها نيستند و بسا اشخاصي كه خداوند دل ايشان را تاريك كرده و بر گوششان مهر غفلت زده و چشمشان را از معرفت حق و پيروي راه هدايت كور فرموده است مبادرت بانكار نمايند و در جمله آن اخبار است كه خداوند تعالي ولادت آن حضرت را پنهان كرد چنانكه ولادت موسي كليم عليه السلام را زيرا كه فرعون [ص 1085] در جستجوي موسي زنهاي آبستن را شكم پاره ميكرد زيرا كه دانسته بود كه هلاكتش بر دست او است و در قائم حق عجل الله فرجه نيز سنت موسي جاري شد و بعد از آنكه پدر بزرگوارش رحلت فرمود در جستجويش برآمدند و خداوند تعالي او را پنهان كرد چنانكه ابرهيم خليل را بعد از ولادتش پنهان كرد و چنانكه جد بزرگوارش صلوات الله عليه را وقتي كه از قريش فرار نمود پنهان فرمود ، چنانكه ابنبابويه (ره) باسناد خود روايت كرده ميگويد حديث گفت ما را ابوالاديان گفت من خادم حضرت ابومحمد حسن بن علي بن محمد بن علي بن موسي بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب صلوات الله عليهم بودم و نامههاي آن حضرت را بشهرها ميبردم پس در مرضي كه وفات يافت بر آن حضرت داخل شدم چند نامه بهمراه من نوشت و فرمود اينها را بمداين برسان و تو پانزده روز در سفر خواهي بود و روز پانزدهم داخل سرمنرأي ميشوي و صداي شيون در خانه من ميشنوي و مرا روي تخت غسل ميبيني ابوالاديان گويد عرض كردم يا سيدي چون چنين شود كه خواهد بود فرمود هر كس جواب نامههاي مرا از تو مطالبه كند او است قائم بعد از من عرض كردم علامت ديگر بيان فرما فرمود هر كس بر من نماز بگذارد او است قائم بعد از من عرض كردم علامت ديگر بفرما فرمود هر كس بگويد كه در هميان چيست او است قائم بعد از من و هيبت آن حضرت مانع شد كه بپرسم در هميان چيست و نامههاي آن حضرت را [ص 1086] بمداين بردم و جوابهاي آنها را گرفتم و چنانكه فرموده بود روز پانزدهم داخل سرمنرأي شدم و شيون از خانه آن حضرت شنيدم و آن حضرت را روي تخت غسل ديدم ناگاه برادر آن حضرت جعفر بن علي را ديدم بر در خانه است و شيعه در اطرافش تعزيت و تهنيت باو ميگويند با خود گفتم اگر اين امام باشد پس وضع امامت برگشته است زيرا كه من او را بشرب نبيذ و جوسقبازي و طنبورنوازي ميشناختم پس پيش رفته تعزيت و تهنيت باو گفتم و چيزي از من سؤال نكرد آنگاه غلامي بيرون آمده گفت يا سيدي برادرت را كفن كردند برخيز و بر او نماز بگذار پس جعفر بن علي داخل شد و شيعه از اطراف او بودند و سمان و حسن بن علي كه معتصم پدر او را كشت و معروف بسلمه بود در جلو ايشان بودند چون وارد صحن خانه شديم حسن بن علي عليه السلام را كفن كرده بالاي نعش ديديم جعفر بن علي پيش رفت كه نماز بر برادر خود بگذارد چون خواست تكبير بگويد جواني گندمگون كه موي پيچيده و دندان گشاده داشت بيرون آمد و رداي جعفر را بعقب كشيد و فرمود عقب بايست اي عم كه من سزاوارترم باينكه نماز بر پدر خود بگذارم پس جعفر بعقب رفت و رنگش سياه شده بود و آن كودك پيش ايستاد و بر آن حضرت نماز كرد و حضرت را پهلوي پدر بزرگوارش دفن كردند آنگاه بمن فرمود اي بصري جوابهاي نامهها كه همراه داري بمن ده پس باو دادم و با خود گفتم اين دو علامت و باقي ماند هميان پس بيرون آمده نزد [ص 1087] جعفر بن علي رفتم و او آه ميكشيد حاجر وشا گفت يا سيدي اين كودك كه بود كه حجت بر او بگيريم گفت والله هرگز او را نديده بودم و نميشناسمش بهمين حال كه نشسته بوديم ناگاه جمعي از قم وارد شدند و از حال حضرت امام حسن عليه السلام جويا شدند و خبر وفات آن حضرت را بايشان دادند پرسيدند بعد از آن حضرت كيست پس مردم اشاره بجعفر بن علي كردند و ايشان بر او سلام كردند و ايشان بر او سلام كردند و تعزيت و تهنيت گفتند و گفتند همراه ما چند نامه و مقداري مال هست بفرمائيد آن نامهها از كيست و آن مال چند است پس جعفر برخاسته جامههاي خود را تكان داد و گفت مردم از ما علم غيب ميخواهند ابوالاديان گويد پس خادمي بيرون آمد و گفت همراه شما نامههائي از فلان و فلان است و همياني است كه دههزار دينار در آن هست و ده دينار از آنها مطلا است پس نامهها را با آن مال باو دادند و گفتند آن كسي كه خادم را فرستاده است امام است و جعفر بن علي نزد معتمد رفت و صورت حال را براي او بيان كرد و معتمد او را با غلامان خود بخانه آن حضرت فرستاد و صيقل جاريه آن سرور را مأخوذ داشتند و آن كودك را از او مطالبه نمودند و او انكار كرد و محض اين كه امر كودك را پوشيده دارد مدعي شد كه من خود از آن حضرت آبستنم و او را بابن ابيالشوارب قاضي سپردند و در اين اثنا عبيدالله بن يحيي بن خاقان بمرگ فجأة درگذشت و صاحب زنج در بصره خروج كرد و از نگاه داشتن آن جاريه [ص 1088] مشغول شدند و از دست ايشان رها شد و الحمد لله رب العالمين و از احمد بن عبيدالله بن خاقان روايت شده است در حديث طويلي تا اين كه ميگويد و سلطان كس بخانه آن حضرت يعني حضرت امام حسن عسكري (ع) فرستاد بعد از وفات آن حضرت كه تفتيش كنند و جميع حجرات را گشتند و آنچه در آنها بود مهر كردند و در طلب فرزند آن حضرت برآمدند و چند نفر زن با خبرت آوردند و بر جواري آن حضرت داخل شدند و تفتيش حمل از ايشان ميكردند پس بعضي از جواري مذكور داشتند كه جاريه اينجا بوده است كه حمل داشته او را در حجره نگاه داشتند و نحرير خادم را با اصحابش و چند زن با ايشان موكل بر او كردند بعد از آن احمد بن عبيدالله كيفيت دفن حضرت ابيمحمد عليه السلام و نماز گذاردن بر آن حضرت را ذكر ميكند تا آنكه ميگويد چون ابومحمد عليه السلام مدفون شد سلطان و ساير مردم در جستجوي فرزند آن حضرت برآمدند و بسيار در منازل و خانهها تفتيش كردند و تقسيم ميراث آن حضرت را بتأخير انداختند و اشخاصي كه موكل بودند بحفظ جاريه كه گمان حمل باو داشتند ملازم او بودند تا بطلان حملش ظاهر شد چون حمل از ايشان باطل شد ميراث آن حضرت را مابين مادر و برادرش تقسيم كردند تا آخر كلامش و اين احمد بن عبيدالله از جمله مبغضين اهل بيت است و شك نيست كه ايشان محض اين در جستجوي حجت عليه السلام برآمدند كه از فرمايش پدران بزرگوارش دانسته بودند كه او است قائم بحقي [ص 1089] كه خدا دولت اهل ضلال را بر دستش زايل ميكند چنانكه حضرت ابرهيم عليه السلام را با نمرود همين نوع اتفاق افتاد كه منجمان بنمرود خبر داده بودند كه مولودي تولد خواهد كرد كه زوال ملكش بر دست او باشد پس در طلب زنان حامله برآمد و خداوند عالم حمل و ولادت او را مخفي كرد و بعد از ولادت نيز او را مخفي داشت و همچنين بود حال حضرت موسي عليه السلام با فرعون و در قائم حق عجل الله فرجه نيز سنتي از حجتهاي خدا كه پيش از او مخفي شده بودند موجود بود چنانكه ائمه هدي عليهم السلام نص بر اين كردهاند و بدان كه همين مخفي بودن آن حضرت شد شبهه اكثر مردم كه وجود او را منكر شدند و بعضي گفتند در هنگام وفات پدر بزرگوارش هنوز حمل بود و متولد نشده بود چون جاهلند و از متابعت اهل حق بدور افتادهاند و اگر متابعت ميكردند كساني را كه خدا بمتابعت ايشان امر فرموده است اين مسلك از برايشان واضح ميشد و از اين مضيق جهل و حيرت به شاهراه هدايت ميآمدند و لكن همان است كه خدا فرموده من يهدي الله فهو المهتد و من يضلل فلنتجد له وليا مرشدا و اما مخفي بودن حمل آن حضرت پس از پدر بزرگوارش وارد شده است كه فرمود آن حضرت و همچنين ساير ائمه عليهم السلام در حال حمل در پهلوي مادران خود هستند نه در شكم و از ران راست ايشان متولد ميشوند نه از رحم محض اين كه خدا ايشان را اكرام فرموده و از ساير خلق جدا كرده باشد زيرا كه ايشان نور خدا هستند كه ادناس [ص 1090] بايشان نميرسد و اين قاعده در بعضي از انبياء نيز جاري شد مثل ابرهيم كه خداوند تعالي حمل او را مخفي داشت چون كه نمرود در جستجوي او بود و اطفال را در طلب او بقتل ميرسانيد حتي آنكه مدت چهل سال تقريبا چنانكه گفتهاند مردها با زنها نزديكي نكردند و همچنين حضرت موسي عليه السلام خداوند عالم حملش را پنهان فرمود وقتي كه فرعون در جستجوي او برآمد و زنان قابله و غير ايشان را واداشت كه هر فرزند نرينه كه در بنياسرائيل متولد شود بقتل رسانند و اما غيبت آن حضرت سنت پيغمبران سلف است كه چون بر خود ترسان ميشدند غايب ميشدند و اين سنت در آن حضرت نيز جاري شد چنانكه در اخبار از آباء اطهار آن بزرگوار صلوات الله عليهم وارد شده است پس از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه فرمود في القائم سنة من موسي و سنة من يوسف و سنة من عيسي و سنة من محمد صلي الله عليه و آله فاما سنة موسي فخائف يترقب و اما سنة يوسف فان اخوته كانوا يبايعونه و يخاطبونه و لايعرفونه و اما سنة عيسي عليه السلام فالسياحة و اما سنة محمد صلي الله عليه و آله فالسيف ، در قائم عليه السلام سنتي از موسي است و سنتي از يوسف و سنتي از عيسي و سنتي از محمد صلي الله عليه و آله اما سنت موسي اين كه خائف است و مترصد وقت و اما سنت يوسف (ع) اين كه برادرانش با او معامله ميكردند و سخن ميگفتند و او را نميشناختند و اما سنت عيسي سياحت است و اما سنت محمد (ص) [ص 1091] شمشير كشيدن است و در بعضي روايات بجاي سنة شبه روايت كردهاند و معني يكي است پس شباهت حضرت قائم صلوات الله عليه بحضرت يوسف اين است كه او از چشم پدر و برادران غايب شد و ايشان را ميشناخت و ايشان او را نميشناختند همچنين حضرت قائم عجل الله فرجه در بازارها راه ميرود و در موسم حج حاضر ميشود و مردم را ميشناسد و احدي او را نميشناسد مثل حضرت يوسف سنة بسنة و مثلا بمثل تا وقتي كه امر خود را ظاهر كند و بر شخص مقدس خود دلالت فرمايد و با حجج نيره و براهين قاطعه قيام فرمايد و دليل بر اين حديثي است كه ابنبابويه بسند متصل از عبدالحميد بن ابيالديلم روايت كرده است كه گفت حضرت صادق جعفر بن محمد عليه السلام فرمود يا عبدالحميد ان لله رسلا مستعلنين و رسلا مستخفين فاذا سألت بحق المستعلنين فسئله بحق المستخفين و تصديق ذلك من الكتاب قوله و رسلا قد قصصناهم عليك من قبل و رسلا لمنقصصهم عليك و كلم الله موسي تكليما ، اي عبدالحميد همانا خداي تعالي را رسولاني است ظاهر و آشكار و رسولاني ديگر پنهان و مخفي پس هر گاه خدا را بحق رسولان معروف و آشكار خواندي بحق رسولان پنهان و غير معروف نيز بخوان و تصديق اين از قرآن قول خداي تعالي است كه ميفرمايد رسولاني كه قصه ايشان را بر تو گفتيم و رسولاني كه از ايشان براي تو قصه نگفتيم الآيه ، و ابوبصير از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه شنيدم ميفرمود سنتهائي كه [ص 1092] پيغمبران خدا در غيبتهاي خود داشتهاند در قائم از ما اهل بيت جاري است حذو النعل بالنعل و القذة بالقذة ابوبصير گويد عرض كردم يا رسول الله قائم از شما اهل بيت كيست فرمود اي ابوبصير پنجمي از اولاد فرزندم موسي است او پسر سيده كنيزان است غايب ميشود غيبتي كه باطل جويان در آن بشك ميافتند آنگاه خداي عز و جل او را ظاهر ميكند پس مشرق و مغرب زمين را بر دست او ميگشايد و روح الله عيسي بن مريم بر او نازل ميشود و پشت سرش نماز ميگذارد و زمين بنور پرورنده خود تابان ميشود و نميماند در زمين بقعه كه در آن عبادت غير خدا شده باشد مگر آنكه در آن عبادت خدا ميشود و همه دين مخصوص خدا ميشود اگر چه كراهت داشته باشند مشركان ، و در خبر ديگر از حضرت صادق عليه السلام است وقتي كه ابوبصير يحيي بن القاسم سؤال كرد آن حضرت را از قول خداي عز و جل الم ذلك الكتاب لا ريب فيه هدي للمتقين الذين يؤمنون بالغيب پس فرمود متقين شيعيان علي عليه السلامند و غيب حجت غايب است و شاهد اين مطلب قول خداي عز و جل است كه ميفرمايد و يقولون لولا انزل عليه آية من ربه فقل انما الغيب لله فانتظروا اني معكم من المنتظرين ترجمه آيه اين است كه ميگويند چرا آيتي بر او از پروردگارش نازل نشده است پس بگو غيب مخصوص خدا است پس منتظر باشيد كه من با شما از منتظرانم مراد حضرت از استشهاد باين آيه اين است كه استدلال فرمايد بر اين كه حجت را باسم غيب مسمي [ص 1093] فرموده است و شرح آيه اين است كه مشركين گفتند اگر محمد صلي الله عليه و آله پيغمبر بود آيتي براي ما ميآورد كه چون او را تكذيب كرديم سبب هلاكت ما باشد چرا كه عادة الله بر اين جاري شده است در انبياء سلف كه چون قوم بر تكذيبشان اصرار كنند آيتي مانند خسف و غرق و ريح عقيم و عذاب ظلة بر ايشان بفرستد كه ايشان را هلاك كند پس فرمود انما الغيب لله اين است و جز اين نيست كه غيب يعني قائم عجل الله فرجه كه هلاك كفار و منافقين بر دست او است لله است و امرش مخصوص خدا است هر وقت بخواهد او را ظاهر ميفرمايد پس او است آيت خدا كه تدمير بر ستمكاران ميكند پس فرمود به پيغمبر خود فانتظروا اني معكم من المنتظرين چنانكه در جاي ديگر فرمود فتربصوا فستعلمون من اصحاب الصراط السوي و من اهتدي و وارد شده است كه آيت منتظره قائم است عجل الله فرجه فيومئذ لاينفع نفسا ايمانها لمتكن آمنت من قبل ، در آن روز نفع نميبخشد ايمان آوردن بنفسي كه از پيش از قيام آن حضرت بسيف ايمان نياورده است و سدير از حضرت ابيعبدالله عليه السلام روايت كرده است كه فرمود ان للقائم منا غيبة يطول امدها قلت و لم ذلك يا بن رسول الله قال لان الله عز و جل ابي الا ان يجري فيه سنن الانبياء في غيباتهم و انه لا بد له يا سدير من استيفاء غيباتهم قال الله تعالي لتركبن طبقا عن طبق اي سنن من كان قبلكم ، همانا از براي قائم ما غيبتي است كه مدتش طول ميكشد عرض كردم براي چه يا بن رسول الله [ص 1094] فرمود براي اين كه خداي عز و جل نخواسته است مگر اين كه سنتهاي جميع انبياء در غيبتهاي ايشان در او جاري شود و لابد است از براي او اي سدير كه غيبتهاي ايشان را استيفا كند خداي تعالي ميفرمايد هراينه مرتكب خواهيد شد طبقه پس از طبقه يعني مرتكب خواهيد شد سنتهاي كساني را كه پيش از شما بودهاند و بالجمله از رمزهاي قرآن و اخبار آل عصمت صلوات الله عليهم تصريحا و تلويحا براي من ظاهر ميشود اين است كه غايب ماندن آن حضرت بقدر مدت غيبتهاي انبياء از امور محتومه است كه بدا برنميدارد و بدا در زياده بر اين است پس ميخواهد خداي تعالي او را بعد از كامل شدن مدت غيبتهاي انبياء ظاهر ميفرمايد و ميخواهد بعد از آن بتأخير مياندازد هر قدر كه بخواهد و از اين جهت است كه تحديد كردن و قائل بتوقيت شدن جايز نيست زيرا كه خدا عبادت كرده نشده است بچيزي مثل اقرار به بدا و بدان كه مراد از بدا اظهار بعد از استتار است نه ظهور و ايجاد تا لازم آيد كه امري كه بعد از ظهورش از براي خدا بدا در آن حاصل ميشود خدا علم بآن نداشته باشد و مستلزم جهل خداي تعالي باشد چنان كه مخالفان مدعي شدهاند كه قول اماميه چنين ميشود بلكه ما ميگوئيم بدا بمعني اين است كه اظهار فرمايد امري را كه محض مصالحي بر حسب ازمنه و احوال اقتضاي حكمت اين بوده است كه مستور باشد چنانكه ميفرمايد ان لله اشياء يبديها لايبتديها از براي خدا اموري است كه آنها را اظهار ميكند نه آنكه ابتدا و ايجاد فرمايد [ص 1095] و باز بدان كه آنچه در اخبار ائمه هدي عليهم السلام وارد شده است كه بقدر غيبتهاي انبياء غايب ميماند و در بعضي اخبار است كه بقدري كه اهل كهف در كهف ماندند مدت غيبت طول ميكشد و در بعضي است كه او را در طول عمر شباهتي بنوح است و در بعضي است كه او را در طول عمر و غيبت شباهتي به ذوالقرنين است و در بعضي است كه بقدري كه نوح در ميان قوم خود ماند زيست ميكند مراد اين است كه در طول عمر شباهت بنوح دارد و در غيبتهاي مساوي با انبياء است نه آنكه مراد مجموع اين دو باشد و ظاهرا غيبتهاي انبياء با مدت لبث اهل كهف در كهف قريب بمدت عمر حضرت نوح عليه السلام ميشود چنانكه از تتبع اخبار ظاهر ميشود پس مدت غيبت آن حضرت تحديد بهر يك از اين دو امر شده است نه بمجموع اين دو زيرا كه اين با عدد فواتح مقطعه سور از الر يونس تا اتي امر الله مطابق ميشود اگر چه اراده مجموع هم محتمل است و اما بعد از انقضاء مدت معينه ديگر تحديدي نيست و مدت معيني ندارد اگر خدا بخواهد او را ظاهر ميفرمايد و اگر بخواهد بتأخير مياندازد و آنچه من ميفهمم حروف مقطعه اوايل سور از الم بقره تا اتي امر الله فلاتستعجلوه اشاره است بمدت دولت اهل باطل تا وقت ظهور حضرت صاحب الامر عجل الله فرجه كه هزار و هفتصد و بيست و نه سال باشد كه عدد حروف اوايل سور مذكوره است بحساب جمل و حجت عليه السلام است امر الله كه خدا مؤمنان را وعده داده است كه او ايشان را نصرت فرمايد چنانكه [ص 1096] از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه فرمود هر گاه خدا بخواهد كه قائم عليه السلام قيام كند جبرئيل را بصورت مرغ سفيدي ميفرستد پس يك پاي خود را بر كعبه و پاي ديگر بر بيت المقدس ميگذارد و باعلي صوت ندا ميكند كه اتي امر الله فلاتستعجلوه تا آخر حديث و باين مضمون هم روايت شده است كه چون آيه اتي امر الله نازل شد رسول خدا صلي الله عليه و آله برخاست و فرمود آيا قيامت برپا شده است چون جبرئيل قرائت نمود فلاتستعجلوه حضرت باز نشست و مراد از قيامت در اينجا قيامت صغري است كه حق در آن ظاهر ميشود و باطل مضمحل ميگردد و اين تسليهاي است از براي حضرت رسول (ص) و وعدهاي است كه بآن حضرت داده شده است كه حق را برپا دارد و دين او را بر همه اديان غالب فرمايد و عدد اين آيه اشاره بمدت دولت اهل جور بود كه بظهور صاحب الامر عجل الله فرجه منقرض ميشود بضميمه مدت سلطنت خود آن حضرت چرا كه عدد آيه هزار و هفتصد و نود و چهار است و اين قريب است با عدد اوايل سور تا اتي امر الله بضميمه هفتاد كه مدت عمر آن حضرت است بعد از ظهور چنان كه در بعضي از نصوص هست پس حروف مقطعه اوايل سور اشاره بمدت بقاء اين نشأه است چنانكه مضامين اخبار مثل حديث ابولبيد مخزومي و احاديث ديگر اشاره بآن ميكند الا اين كه معرفت تفصيل اين مطلب موكول است بهمان بزرگواران كه مخاطب باين آيات و رموزند و كسي غير از ايشان معرفت آن را ندارد و ادعاي علمش را نميكند مگر جاهلي [ص 1097] مرتاب يا منافقي كذاب بلي از بعضي اخبار ائمه اطهار و مطاوي خطابات قرآن چنين ظاهر ميشود كه عدد هر اول سوره از حروف مقطعه مدت ملك جماعت مخصوصي است و اتصال بعضي از فواتح ببعضي و انفصال بعضي از بعضي اشاره بنشآت ثلث است كه دنيا و رجعت و آخرت باشد زيرا كه دانستهايم كه خداي سبحانه عالمي است كه جهل از براي او نيست و حكيمي است كه كار بيفايده نميكند پس از اين اختلاف نظم فواتح باتصال و انفصال فهميديم كه از الم بقره تا اتي امر الله اشاره بمدت دولت اهل جور است و از كهيعص تا اقتربت الساعة اشاره بمدت دولت اهل حق است بترقي كردن مراتب آن بدو مرتبه و بعد از اقتربت الساعة نيست مگر ن و القلم و مايسطرون و آن اشاره بنشأه آخرت است زيرا كه عدد نون پنجاه است و مواقف روز جزا پنجاه موقف است كه هر موقفي هزار سال است و چون سه مرتبه نون را ترقي دهيم مطابق آن ميشود و اما فواصلي كه در ميان آنها است كسي نميفهمد غير از آنان كه بآن مخاطب شدهاند الا اين كه از عدد الم بقره و الم آلعمران و المص چنين ظاهر است كه اشاره باشد بمدتي كه از زمان هجرت رسول خدا (ص) تا زمان غيبت حضرت حجت عجل الله فرجه گذشت زيرا كه از نظاير خود منفصل افتادهاند و عدد آنها سيصد و سه است و آن مطابق ميشود با اواسط غيبت صغري و جهتش اين است كه تولد حضرت حجت روز جمعه نيمه ماه شعبان سنه دويست و پنجاه و پنج هجري بود و وفات ابوجعفر محمد بن عثمان عمري [ص 1098] كه دويمي سفراء بود در سنه سيصد و پنج واقع شد و در آن وقت تقيه سخت شده بود و چون بسختي در طلب حجت عجل الله فرجه برآمده بودند بر خود خائف شده از شيعيان خود پنهان شده بود و چون عدد سيصد و سه را از هزار و هفتصد و بيست و نه كه عدد مجموع حروف مقطعه اوايل سور است تا سوره اتي امر الله ساقط كنيم باقي ميماند هزار و چهارصد و بيست و شش كه عدد حروف اوايل سوري است كه اول آنها الر يونس است تا اتي امر الله و مابين آنها فاصله نيست پس اشاره ميشود بمدت اختفاء آن حضرت از اواسط غيبت صغري تا اوان ظهور آن حضرت و آن قريب بمدت عمر نوح است و همچنين مدت غيبتهاي انبياء و لبث اهل كهف در كهف اما عمر حضرت نوح علي نبينا و آله و عليه السلام روايت شده است كه هزار و چهارصد سال بود كه هزار سال الا پنجاه سال از آن را مشغول دعوت قوم بود و پنجاه سال بعد از فرود آمدن از كشتي تشريف داشت و چهارصد سال قبل از بعثت خود عمر فرمود و اين با عدد مذكور از غيبت كبري مطابق ميشود زيرا كه غيبت كبري بعد از وفات علي بن محمد سمري (ره) كه چهارمي سفراء بود واقع شد و وفات آن بزرگوار در سال سيصد و بيست و نه بود و بعضي گفتهاند عمر حضرت نوح هزار و چهارصد و پنجاه يا پنجاه و پنج سال بود و اين قريب بمدت عمر حضرت حجت عجل الله فرجه ميشود بعد از تولد تا زمان ظهور چنانكه اخبار اشاره باين دارد كه در آن حضرت شباهتي بحضرت نوح است در طول عمر و دلالت اعداد حروف مقطعه مذكور چنين افاده ميكند بالجمله اين اختلاف حساب از جهت اختلاف در ضبط [ص 1099] مدت عمر نوح است كه باختلاف نقل شده است چنانكه امر در اكثر اخبار بهمين منوال است و اما مدت غيبتهاي انبياء سلام الله عليهم پس مروي است كه حضرت ادريس مدت بيست سال از قوم خود غايب شد و غيبت حضرت ابرهيم چهار سال بود كه مادرش او را از نمرود پنهان داشت و مدت غيبت حضرت يوسف (ع) از پدر بزرگوارش بيست سال بود و غيبت حضرت موسي بيست و هشت سال بود چنانكه از حضرت صادق عليه السلام مروي است و غيبت حضرت الياس در كوه از ترس ملك اجب هفت سال بود تا وقتي كه خداوند عالم او را بسوي خود بالا برد و اليسع را بر بنياسرائيل خليفه گذارد و روايت شده است كه ائمه بعد از يوشع وصي حضرت موسي (ع) تا زمان حضرت داود مدت چهارصد سال پنهان بودند و ايشان يازده نفر بودند و حضرت دانيال مدت نود سال از بنياسرائيل پنهان شد و عزير مدت صد سال كه خدا او را ميرانيد از ايشان غايب بود و از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه فرمود مابين حضرت عيسي و پيغمبر ما صلي الله عليه و آله پانصد سال فاصله بود كه دويست و پنجاه سال از آن نه پيغمبري و نه عالم ظاهر مشهودي ميان ايشان بود و منقول است كه مدت غيبت اهل حق در آن زمان يعني در ايام فترت اين مقدار بود و غيبت حضرت رسول صلي الله عليه و آله در شعب ابيطالب سه سال بود وقتي كه قريش بنيهاشم را محاصره كردند و آن حضرت را پيش از آن هم غيبتي بود باين معني [ص 1100] كه مدت پنج سال در پنهاني دعوت ميفرمود و اين بعد از بعثت بود تا وقتي كه آيه نازل شد فاصدع بما تؤمر و اعرض عن المشركين و مدت غيبت اهل كهف سيصد و نه سال بود پس مجموع اين غيبتها ميشود هزار و دويست و سي و شش و وارد شده است كه بعضي ديگر از انبياء نيز غيبتها داشتهاند الا اين كه در اخبار مطلع بر عدد آنها نشدهام و بعيد نيست كه بقدر تتمه عدد باشد كه صد و نود سال است از جمله آنچه نقل شده است كه حضرت ابرهيم عليه و علي نبينا و آله السلام غيبت ديگر داشت وقتي كه بشام هجرت فرمود و همچنين وارد شده است كه حضرت موسي عليه السلام نيز در تيه غيبت ديگر فرمود و مثل غيبت يونس بن متي وقتي كه ماهي او را فرو برد و همچنين حضرت سليمان عليه السلام نيز وقتي كه جني مارد خاتم آن حضرت را برداشت مدتي غيبت فرمود و روايت شده است كه آصف بن برخيا مدت مديدي از قوم خود غايب شد و باز بسوي ايشان برگشت و بعضي از اهل تواريخ نقل كردهاند كه مريم حضرت عيسي عليه السلام را برداشته از نزد يهود فرار كرد بمصر دوازده سال و حاصل اين است كه عمده دليل در نزد من همان است كه اعداد حروف مقطعه اوايل سور نطق بآن ميكند و دلالت بر آن دارد و اينها مؤيد است و مقويات است و شك نيست كه اعداد حروف را سري است كه غير از خدا و راسخين در علم عليهم السلام كسي بر آن آگاه نميشود و از براي آنها احكامي است كه مراد خداوند حكيم سبحانه هست و از ساير خلق پنهان فرموده است زيرا كه مستعد از براي تحمل اسراري كه بر طبق احوال كونيه در آنها گذارده شده است نيستند و اشاره بهمين [ص 1101] مطلب است كه ذكر كرديم از بعضي خصوصيات اعداد مرموزه قول خداي تعالي ان رحمة الله قريب من المحسنين كه عددش هزار و چهارصد و شانزده است و اين از ادله همان مطلب است زيرا كه رحمت الله حضرت قائم است عجل الله فرجه چنان كه اخبار و آثار از ائمه اطهار صلوات الله عليهم نطق بآن ميكند پس اين آيه وعدهاي است از خداوند تعالي به بندگان مؤمن او بنصرت يافتن و ظاهر شدن حق و گشايش اندوه و غم بعلاوه اشاره بمدتي كه مطابق است با عدد حروف مقطعه اوايل سور از الر يونس تا اتي امر الله و اگر عدد آنها ده تا زيادتر باشد ضرر ندارد زيرا كه احتمال دارد آن ده سال مدت سلطنت آن حضرت باشد زيرا كه در بعضي اخبار وارد شده است كه مدت عمر آن حضرت بعد از ظهور ده سال است و در بعضي اخبار هفت و در بعضي نوزده سال است و در بعضي زيادتر و كمتر پس بنا بر اين اين آيه اشاره ميشود بمدت غيبت آن حضرت تا اول ظهور و اعداد حروف مزبوره اشاره ميشود بمدت غيبت و ظهور هر دو باين قسم حساب منطبق ميشود و از اين گذشته اين اندك اختلاف ناشي از اين است كه من معرفت باين رموز ندارم زيرا كه مدعي معرفت حقايق اسرار رموز حروف و اشارات اخبار نيستم و اينكه ذكر كردم بطور اجمال است پس اسرار حروف را علماء منكر نيستند پس نزد خردمندان معلوم است كه از سر ايجاد در رموز اعداد ظاهر ميشود چيزي كه دلالت بر احوال كاينات و احكام ايشان بكند و علماء و حكماء [ص 1102] بعضي از آنچه دانستهاند در مسودات و دواوين خود نوشتهاند و اهل ملل نيز منكر اين نيستند زيرا كه عادت خدا را جاري بر اين ميدانند كه در كتب سماويه بطريق رمز در اعداد حرفيه اشاره ببعضي احوال ميفرمايد تا از جهال حفظ فرموده باشد و از اين جهت بود كه چون الم بقره نازل شد جهودان گفتند مدت ملك محمد (ص) هفتاد و يك سال است زيرا كه الف يكي است و لام سي و ميم چهل چون الم آلعمران نازل شد گفتند مدت ملك او مضاعف شد و چون المص اعراف نازل شد حساب از دستشان بيرون رفت زيرا كه دانستند كه اين حروف مقطعه منحصر نيست و مكرر نازل ميشود و از جمله چيزهائي كه اشاره است بمدت مذكوره در اعداد مرموزه عدد اسم حضرت پيغمبر (ص) و اسماء اوصياء آن حضرت است بشرط آنكه اسم ثانيعشر عجل الله فرجه را بقية الله بگيريم كه عدد اين مجموع هزار و هفتصد و بيست و سه ميشود و اين قريب است بعدد مدت معينه و اين سري است كه خداوند عالم در اسماء اين بزرگواران گذارده است محض اينكه ظاهر فرمايد كه ايشانند خلفاء الله و حمله دين او و قائمان بحق اگر چه اهل نفاق بر ايشان تغلب كرده باشند پس زود باشد كه امر بايشان برگردد اگر چه كافران كراهت داشته باشند و اينكه اسم حضرت حجت عجل الله فرجه تبديل بلقب شده است محض اشاره باين است كه آن بزرگوار بقيه ائمه و خاتم اوصياء است صلوات الله عليهم و بقية الله است در زمين خدا و خليفه او است در عباد او و علم او است در بلاد او [ص 1103] و محض اينكه وارد شده است كه اسم آن حضرت را بايد پنهان داشت از جهت خوف بر او و دليل اينكه اين اسم از جمله اسماء آن حضرت است و در وقت ظهور بهمان مشهور ميشود حديثي است كه از حضرت باقر عليه السلام روايت شده است كه فرمود چون قائم عليه السلام خروج فرمايد پشت خود را بكعبه ميدهد پس سيصد و سيزده نفر گرد او جمع شوند و اول سخني كه ميفرمايد اين است كه بقية الله خير لكم ان كنتم مؤمنين آنگاه ميفرمايد منم بقية الله و حجت او و خليفه او بر شما پس هيچكس بر آن حضرت سلام نميكند مگر باين قسم كه ميگويد السلام عليك يا بقية الله و مراد از بقية الله بقيه و بازمانده از ائمه هدي است عليهم السلام و اين فصل را بذكر بعضي از علامات خروج امام دوازدهم عجل الله فرجه و بعضي از احوال آن حضرت بعد از ظهور و ذكر سر انحصار خلفاء الله در دوازده ختم ميكنم .