و از مناقب امام نهم ابوجعفر ثاني حضرت محمد بن علي الجواد صلوات الله عليه است آنچه ابن شهراشوب روايت كرده است در كتاب فضايل از حكيمه دختر حضرت امام موسي بن جعفر عليه السلام گفت چون زمان وضع حمل خيزران مادر ابوجعفر عليه السلام شد حضرت رضا صلوات الله عليه مرا طلبيده فرمود اي حكيمه در وقت وضع حمل او حاضر باش و تو و او با قابله داخل حجره شويد و چراغي بما داد و در را بر ما بست چون [ص 1000] او را درد زه گرفت چراغ خاموش شد در اين حال بوديم كه ابوجعفر عليه السلام در طشت قرار گرفت و شيء رقيقي بهيئت جامه بر او بود و نور از او ميتابيد تا حجره را روشن كرد پس منصرف شديم و من او را گرفته در دامان خود گذاردم و آن پرده را از او كندم پس حضرت رضا عليه السلام تشريف آورد و در را گشود و ما از كار او فارغ شده بوديم پس او را گرفته در گاهواره گذاردم فرمود اي حكيمه مراقب گهواره او باش حكيمه گويد چون روز سيم شد چشم خود را بآسمان باز كرد و آنگاه نظري براست و چپ فرمود بعد فرمود اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله پس خائف و ترسان برخاستم پس حضرت رضا عليه السلام تشريف آورد نزد ما عرض كردم از اين كودك كلام عجيبي شنيده‌ام فرمود چه چيز است كيفيت را بعرض رسانيدم فرمود اي حكيمه عجائبي كه بعد از اين از او مي‌بينيد بيشتر است و در ثاقب المناقب نيز مثل اين روايت شده است باندك تفاوتي و محمد بن جرير طبري نيز مثل آن روايت كرده است باندك تفاوتي و بزيادت اين فقره را هم روايت كرده است كه چون روز سيم شد عطسه زد و فرمود الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد و علي الائمة الراشدين ، و ديگر از مناقب آن حضرت حديثي كه محمد بن جرير طبري در مسند فاطمه عليها السلام روايت كرده ميگويد حديث گفت مرا ابوالفضل محمد بن عبدالله گفت حديث كرد مرا جعفر بن مالك فزاري او گفت حديث كرد مرا محمد بن اسمعيل حسني [ص 1001] از حضرت ابي‌محمد حسن بن علي عليه السلام كه فرمود حضرت ابوجعفر عليه السلام سياه‌چهره بود و مردمان شاك مرتاب درباره او گفتند و سن مباركش بيست و پنج ماه بود كه او از اولاد حضرت رضا عليه السلام نيست خدا ايشان را لعنت كند گفتند از شنيف اسود غلام آن حضرت است و بعضي گفتند از لؤلؤ است و ايشان او را برداشتند و حضرت رضا عليه السلام نزد مأمون تشريف داشت پس آن حضرت را نزد قيافان بردند و او طفل بود در مكه در مجمع مردم در مسجدالحرام و او را بر ايشان عرضه كردند چون نظر كردند و چشم بر او دوختند همه بسجده افتادند و گفتند واي بر شما مثل اين ستاره درخشان و پرتو تابان را بر امثال ما عرضه ميكنيد اين است والله حسب زكي و نسب مهذب طاهره والله نگشته است مگر در اصلاب زاكيه و ارحام طاهره و والله كه نيست مگر از ذريه اميرالمؤمنين عليه السلام و رسول خدا صلي الله عليه و آله پس برگرديد و از خدا طلب عفو كنيد و استغفار نمائيد و در مثل او شك مكنيد و در آن وقت سن شريفش بيست و پنج ماه بود پس بزباني برنده‌تر از شمشير و فصيح‌تر از فصاحت فرمود الحمد لله الذي خلقنا من نور بيده و اصطفانا من بريته و جعلنا امناء علي خلقه و وحيه معاشر الناس انا محمد بن علي الرضا بن موسي الكاظم بن جعفر الصادق بن محمد الباقر بن علي سيدالعابدين بن الحسين الشهيد بن اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب و ابن فاطمة الزهراء و ابن محمد المصطفي ففي مثلي يشك و علي و علي ابي يفتري اعرض علي القافة [ص 1002] حمد خداي را است كه ما را بدست خود از نور آفريد و از خلق خود برگزيد و ما را امين بر خلق خود و وحي خود قرار داد اي معاشر خلق منم محمد بن علي بن موسي بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب عليه السلام و منم فرزند فاطمه زهرا و فرزند محمد مصطفي صلوات الله عليه پس آيا در مثل مني كسي شك بايد كرد و بر من و بر پدر من افترا بايد بست و بر قيافان مرا عرضه بايد كرد و فرمود والله انني لاعلم بهم اجمعين و ما هم اليه صائرون اقوله حقا و اظهره صدقا علما ورثنا الله قبل الخلق اجمعين و بعد بناء السموات و الارضين قائم لولا تظاهر الباطل علينا لقلت قولا يتعجب منه الاولون و الآخرون ، بخدا قسم من بحال همه ايشان علم دارم و مآل كار ايشان را ميدانم حق ميگويم و صدق اظهار ميكنم علمي است كه خدا بما بميراث داده است پيش از خلقت جميع خلق و بعد از بنا گذاردن آسمانها و زمينها برپا است اگر نبود غلبه باطل بر ما هراينه سخني ميگفتم كه اولين و آخرين از آن تعجب كنند آنگاه دست مبارك بر دهان خود گذارده خطاب بخود فرمود اصمت يا محمد كما صمت آباؤك و اصبر كما صبر اولوا العزم من الرسل و لاتستعجل لهم الآيه ، ساكت شو اي محمد چنانكه پدرانت ساكت شدند و صبر كن چنانكه پيغمبران اولوا العزم صبر كردند و عجله در كار ايشان نميكنم تا آخر آيه كريمه بعد از آن رو كرد بمردي كه در كنارش بود و دست او را گرفت و از روي گردنهاي مردم تخطي‌كنان روانه شد و مردم باو شادي ميكردند [ص 1003] راوي گفت پس جمعي مشايخ ديدم باو نظر ميكردند و ميگفتند الله اعلم حيث يجعل رسالته پرسيدم اين مشيخه كيانند گفتند قومي از طايفه بني‌هاشمند از اولاد عبدالمطلب گفت و اين خبر بحضرت رضا عليه السلام رسيد و آنچه با فرزندش محمد كردند در حضرتش معروض افتاد حضرت فرمود الحمد لله و قضيه ماريه قبطيه را و تهمتي كه بعضي از زنان پيغمبر (ص) بر او بستند و گمان كردند كه ابرهيم از رسول خدا (ص) نيست و از جريح است براي حضار نقل فرمود و اين قصه را با كيفيت نجات دادن خداي تعالي ماريه را از تهمت ايشان و مطهر ساختن رسول خود از قذف ولد بيان نمود و قضيه او مشهور است و در كتب بسيار بتكرار روايت شده و آخر حديث را چون طولاني است ترك كردم تا آنكه حضرت رضا (ع) در آخر فرمود الحمد لله الذي جعل في و في ابني محمد اسوة برسول الله (ص) و ابنه ابرهيم حمد خداي را كه مرا و فرزندم محمد را تأسي داد برسول خدا صلي الله عليه و آله و فرزندش ابرهيم ، و از اين جمله است حديث آن حضرت با مأمون در باب آن مرغ پس از طرق عامه مالكي در فصول المهمة و كمال‌الدين بن طلحة شامي در مطالب السئول روايت كرده‌اند و عبارت از ابن‌طلحه است ميگويد و اما مناقب مناقبه يعني اباجعفر محمد بن علي الجواد فما اتسعت جلباب مجالها و لاامتدت اوقات آجالها بل قضت عليه الاقدار الالهية بقلة بقائه في الدنيا بحكمها و سجالها فقل في الدنيا مقامه لزيادته حمامه فلم‌تطل [ص 1004] فيها مدته و لاامتدت فيها ايامه غير ان الله تعالي خصه بمنقبة متألقة في مطالع التعظيم بارقة انوارها مرتفعة في معارج التفضيل قيمة اقدارها بادية لابصار ذوي البصائر منارها هادية لعقول اهل المعرفة آية آثارها و هي و ان كانت صورتها واحدة فمعانيها كثيرة و صفتها و ان كانت صغيرة فدلالتها كبيرة و هي ان اباجعفر محمد بن علي عليه و علي آبائه السلام لما توفي والده علي الرضا عليه السلام و قدم الخليفة الي بغداد بعد وفاته لسنة اتفق انه بعد ذلك خرج يوما يتصيد و اجتاز بطريق البلد في طريقه و الصبيان يلعبون و محمد واقف معهم و كان عمره يومئذ احدي‌عشرة سنة فما حولها فلما اقبل الخليفة المأمون انصرف الصبيان هاربين و وقف ابوجعفر محمد بن علي فلم‌يبرح مكانه فقرب منه الخليفة فنظر اليه و كان الله عز و علا قد القي عليه مسحة من قبول فوقف الخليفة و قال له يا غلام ما منعك من الانصراف فقال له محمد مسرعا يا امير المؤمنين لم‌يكن الطريق ضيقا فاوسعه عليك بذهابي و لم‌يكن علي جريمة فاخشاها و ظني فيك حسن بان لاتضر من لا ذنب له فوقفت فاعجبه كلامه و وجهه فقال مااسمك فقال محمد قال ابن من انت قال يا امير المؤمنين انا ابن علي الرضا فرحم علي ابيه و ساق الي وجهته و كان معه بزاة فلما بعد عن العمارة اخذ بازا فارسله علي دراجة فغاب عن عينه مدة طويلة ثم عاد من الجو و في منقاره سمكة صغيرة و بها بقايا الحيوة فعجب الخليفة من ذلك غاية العجب ثم اخذها بيده و عاد الي داره في الطريق الذي اقبل منه فلما وصل الي [ص 1005] ذلك المكان وجد الصبيان علي حالهم فانصرفوا كما فعلوا اول مرة و ابوجعفر عليه السلام لم‌ينصرف فوقف كما وقف اول مرة فلما دني منه الخليفة و قال يا محمد قال لبيك يا امير المؤمنين فقال ما في يدي فالهمه الله ان قال ان الله تعالي خلق من مشيته في بحر قدرته سمكا صغارا تصيدها بزاة الملوك فتختبر بها سلالة النبوة فلما سمع المأمون كلامه عجب منه و جعل يطيل نظره اليه و قال انت ابن الرضا حقا و في هذه الواقعة منقبة يستغني بها عن غيرها و يستكفي بها عن سواها و ولده ابوالحسن عليه السلام سيأتي ذكره انشاء الله تعالي انتهي ، حاصل معني آنكه ميگويد و اما مناقب مناقب آن حضرت يعني حضرت ابوجعفر محمد بن علي الجواد عليه السلام مجال ظهور و امتداد وقتي نداشت بلكه تقدير الهي بر اين قرار گرفت كه آن حضرت كم زندگاني فرمود و ايام عمرش را امتدادي نبود الا آنكه خداي تعالي او را مخصوص فرمود بمنقبتي كه انوارش در مطالع تعظيم درخشان است و قيمت اقدارش در معارج تفضيل بالا و گران و منارش در چشم اهل بصيرت ظاهر و هويدا و آيت آثارش عقول اهل معرفت را هادي و راهنما و اين منقبت اگر چه بصورت يكي است معانيش بسيار است و صفتش هر چند صغير است دلالتش بزرگ و كبير است و آن اين است كه چون والد ماجد آن سرور حضرت رضا عليه السلام رحلت نمود و خليفه يك سال بعد از وفات آن حضرت وارد بغداد شد چنين اتفاق افتاد كه روزي خليفه بشكار بيرون رفت در اثناي راه گذارش براه شهر افتاد [ص 1006] و اطفال مشغول بازي بودند و محمد عليه السلام با ايشان ايستاده بود و در آن روز عمر شريفش يازده سال يا چيزي كمتر يا بيشتر بود چون خليفه برابر شد اطفال گريختند و ابوجعفر عليه السلام بر جاي خود ايستاد پس خليفه نزديك او رسيد و نظر باو كرد و گويا خداوند عالم اثر مقبوليت و محبوبيتي بر آن حضرت انداخت پس خليفه ايستاد و گفت اي پسر چه شد كه مانند اطفال ديگر نرفتي حضرت في الفور جواب فرمود كه يا امير المؤمنين نه راه تنگ بود كه از رفتن خود بر تو وسعتش دهم و نه جريمه بر ذمه داشتم كه ترسان باشم و درباره تو هم گمانم خوب است كه بيگناه را اذيت نميرساني پس مأمون از كلام و سيماي آن والامقام در عجب شد گفت اسمت چيست فرمود محمد گفت پسر كيستي فرمود يا اميرالمؤمنين من فرزند حضرت رضا علي بن موسي عليه السلام هستم پس مأمون بر آن حضرت رحمت فرستاد و روانه راه خود شد و چند باز شكاري همراه داشت چون از آبادي بلد دور شد بازي گرفت و عقب دراجي انداخت پس مدتي مديد از چشمش ناپديد شد و آنگاه از هوا برگشت و ماهي كوچكي در منقارش بود كه هنوز رمق حيوة داشت خليفه از اين مطلب سخت در عجب شد و ماهي را در دست خود گرفته و از همان راه كه آمده بود بسراي خود برگشت چون بآن مكان رسيد باز اطفال را بهمان حال ديد و مثل اول اطفال متفرق شدند و ابوجعفر عليه السلام مثل اول بر جاي خود ايستاد چون خليفه نزديك او شد گفت يا محمد [ص 1007] فرمود لبيك يا امير المؤمنين گفت در دست من چيست پس خدا آن حضرت را الهام كرد كه فرمود خداوند عالم بمشيت خود در بحر قدرت خود ماهيان ريزه خلقت كرده است كه بازهاي پادشاهان آن ماهيان را شكار ميكنند و خانواده نبوت را بآن امتحان مينمايند چون مأمون كلام حضرت را شنيد تعجب كرد و نظر طولاني بآن حضرت ميكرد و گفت توئي فرزند رضا حقا و در اين حكايت منقبتي است كه از ساير مناقب مستغني ميكند و فرزند آن حضرت ابوالحسن علي عليه السلام و ذكر او خواهد آمد انشاء الله ، تمام شد كلام ابوطلحه پس عرض ميكنم :

اولئك آل الله لا شيء مثلهم فمن‌ذا يضاهي خيرة الله في الوري

و اين منقبتي كه اين مخالف ذكر كرده است از مثل آن حضرت كسي كه حجت خدا باشد بر عباد و علم هدايت او در بلاد عجب نيست ولي چون عامه خصايص آل‌محمد صلوات الله عليهم را كه عقول انبياء مرسل و ملئكه مقرب در آنها حيران است نميدانند پس هر گاه از درياي بيكران فضل ايشان بقدر قطره يا از چراغ نور تابان ايشان باندازه سم ابره ظاهر شود عقول اغيار را خيره ميسازد و بسيار بزرگ ميشمرند آن را نسبت بجهل بزرگان خود از پيشينيان كه با وجود جهالت معتقد بامامت ايشان شدند و ايشان را بر ائمه هدي صلوات الله عليهم مقدم داشتند مثل آن شخصي كه فرق ميان گندم و كاه نميدانست چنان كه از ابوبكر مشهور است كه چون او را از معني و فاكهة و ابا سؤال كردند گفت اما الفاكهة فعرفناها و اما الاب فاية سماء [ص 1008] تظلني ام اية ارض تقلني اذا انا قلت في كتاب الله برأيي ، اما فاكهه كه فهميديم و اما اب كدام آسمان سايه بر من اندازد يا كدام زمين مرا نگاه دارد هر گاه من در تفسير كتاب خدا سخن برأي خود گويم پس اين خليفه اولشان است كه درباره او روايت كرده‌اند كه از جميع خلق غير از انبياء افضل است جهلش بجائي رسيد كه زبان قوم خود را نفهميد گويا از عرب نبود و چيزي را كه در السنه زنان و كودكان در صحراها و بيابانها متداول است ندانست پس چگونه علم غيب را كه خدا از غير برگزيدگان خود از بندگانش محجوب كرده است ميداند لاجرم همين كه منقبتي از مناقب ائمه اطهار صلوات الله عليهم ببينند در چشمشان عظمي پيدا ميكند زيرا كه آن بزرگواران عليهم السلام را نسبت بآن ملاحده طغام كوچك ميشمارند و اگر برخي از فضايل ايشان را كه شيعيان ميدانند ميدانستند هراينه هر چه در حق ايشان وارد ميشد كوچك ميشمردند و ميديدند كه نسبت بمرتبه و مقام ايشان كم است و چه خوب ميگويد كثير عزة :

لو يسمعون كما سمعت كلامها خروا لعزة ركعا و سجودا

ميگويد اگر سخن عزة را آن طوري كه من شنيدم مي‌شنيديد همه از برايش بركوع و سجود مي‌افتادند ، و اين قصه از طرق اصحابنا بنحو ديگر وارد شده است پس ابن شهراشوب (ره) در كتاب الفضايل روايت كرده ميگويد گذار مأمون بر فرزند حضرت رضا عليه السلام افتاد و او مابين جمعي از اطفال بود پس همه فرار كردند غير از آن سرور [ص 1009] گفت او را نزد من آوريد پس گفت چرا تو فرار نكردي فرمود قرضي بر ذمه نداشتم كه فرار كنم طريق را هم ضيقي نيست كه بر تو وسيع كنم از هر جا كه ميخواهي بگذر عرض كرد تو كيستي فرمود محمد بن علي بن موسي بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب عليهم السلام عرض كرد از علوم چه ميداني فرمود سؤال كن مرا از اخبار آسمانها پس آن حضرت را وداع گفت و رفت و باز سفيدي روي دستش بود كه شكار ميخواست چون از آن حضرت دور شد باز از روي دستش برخاست هر چه مأمون براست و چپ خود نظر كرد صيدي نديد و باز هم همچنان برميجست پس او را رها كرد و رو ببالا پرواز نمود و ساعتي از چشمش ناپديد شد و بسوي او برگشت و ماري شكار كرده بود پس مار را در طعمه‌خانه گذارد و باصحاب خود گفت امروز مرگ اين كودك بر دست من نزديك شده است پس برگشت و آن حضرت ميان كودكان بود عرض كرد از اخبار آسمانها چه داري فرمود بلي يا امير المؤمنين حديث فرمود مرا پدرم از پدر بزرگوار خود از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله از جبرئيل امين از حضرت رب العالمين كه فرمود مابين آسمان و آب دريائي است بيكران كه امواجش متلاطم است و در آن دريا مارهائي چند است كه شكم سبز و پشت منقط دارند و پادشاهان آن مارها را با بازهاي سفيد شكار ميكنند و علما بآنها امتحان كرده ميشوند مأمون عرض كرد راست فرمودي و راست فرمود جد تو و راست فرمود خداي تو پس آن [ص 1010] حضرت را سوار كرد و ام‌الفضل را با او تزويج نمود .

و از مناقب امام دهم حضرت ابوالحسن سيم علي بن محمد الهادي صلوات الله عليه است ماجراي آن حضرت با هندي شعبده‌باز ، راوندي ذكر كرده ميگويد روايت كرد ابوالقاسم از زراقه صاحب متوكل كه گفت مرد شعبده‌بازي از ناحيه هندوستان گذارش بر متوكل افتاد كه در حقه‌بازي مثلش ديده نشده بود و متوكل نيز بازيگر بود پس خواست علي بن محمد عليهما السلام را در مجلس خجالت دهد بآن مرد گفت اگر تو او را خجل ساختي هزار دينار ركني بتو ميدهم گفت سفارش كن چند قرص نان بپزند و روي سفره بگذار و مرا پهلويش بنشان پس چنين كرد و آن حضرت را حاضر نمود و طرف چپ آن حضرت متكائي بود كه صورت شيري بر آن بود و در روايتي بر يكي از درها پرده بود و صورت شير بر آن بود پس آن مرد بازيگر نشست و نانها را آوردند و حضرت دست بطرف ناني دراز كرد مشعبد آن را بهوا بلند كرد حضرت دست بنان ديگر برد آن را هم در هوا پرانيد مرتبه سيم دست بنان ديگر دراز كرد آن را نيز پرواز داد و اهل مجلس شروع بخنديدن كردند پس حضرت دست مبارك بر صورتي كه روي متكا بود زد و فرمود بگير اين دشمن خدا را پس آن صورت برجست و مرد بازيگر را فرو برد و باز بحال خود برگشت اهل مجلس متحير شدند و حضرت برخاست كه تشريف ببرد متوكل گفت خواهش دارم بنشيني و اين مرد را برگرداني حضرت فرمود والله ديده نخواهد شد [ص 1011] آيا دشمنان خدا را بر دوستان خدا مسلط ميكني و از نزد آن ملعون بيرون رفت و ديگر آن مرد ديده نشد اين روايت راوندي بود و ديگران چنين روايت كرده‌اند اين است كه مردي شعبده‌گر از هند بر متوكل وارد شد و حقه‌بازي ميكرد متوكل او را حاضر كرد و نزد او بازيهاي عجيب كرد كه بسيار مايه تعجب او شد بهندي گفت الآن مردي نزد ما حاضر ميشود هر بازي كه خوب ميداني پيش روي او بكن و متعرض او شو كه خجالتي باو داده باشي پس مولاي ما حضرت ابوالحسن عليه السلام حاضر شد و هندي بناي بازي گذارد و حضرت نظر باو ميكرد و متوكل از بازي او تعجب مينمود تا آنكه متعرض مولاي ما شد و عرض كرد چون است اي شريف كه از بازي ما در طرب نميشوي گويا گرسنه باشي و دست خود را بر صورتي كه روي بساط بود زد و بلندش كرد و بچشمها چنين آورد كه گرده ناني است و گفت اي نان نزد اين گرسنه برو كه بخورد و از بازي من مسرور شود پس مولاي ما ابوالحسن عليه السلام انگشت مبارك را روي صورت درنده كه بر بساط نقش بود گذارد و فرمود بگير اين را پس درنده عظيمي از آن صورت برجست و هندي را بلعيد و بصورت خود در بساط برگشت پس متوكل برو درافتاد و هر كه ايستاده بود گريخت چون متوكل بهوش آمد عرض كرد يا اباالحسن آن مرد كجا است برگردان او را حضرت فرمود اگر عصاي موسي آنچه بلعيد برگردانيد اين مرد هم برميگردد و از مجلس برخاست و اين حديث در كتب مكرر روايت شده [ص 1012] است و از اين جمله است حديث آن حضرت با زينب كذابه و قضيه شيرها ، راوندي ذكر كرده است ميگويد در زمان متوكل زني پيدا شد كه ادعا ميكرد كه زينب دختر فاطمه زهرا بنت رسول الله صلوات الله عليه است متوكل باو گفت تو جواني و از زنان حضرت رسول (ص) سالهاي بسيار گذشته است گفت حضرت رسول (ص) دست بر سر من كشيده است و از خدا سؤال فرموده است كه در هر چهل سال جواني من برگردد و تا اين زمان براي مردم ظاهر نشدم اين زمان حاجتي بهم رسانيدم و نزد ايشان آمده‌ام پس متوكل مشايخ آل ابوطالب و اولاد ابوالعباس و قريش را طلبيده كيفيت او را براي ايشان بيان كرد پس جماعتي روايت كردند كه زينب بنت فاطمه عليهما السلام در فلان سال وفات يافت متوكل باو گفت در اين روايت چه ميگوئي گفت كذب است و زور زيرا كه امر من از مردم مستور بوده است و كسي را از زندگي و مردگي من خبري نيست متوكل بايشان گفت آيا غير از اين روايت حجتي بر اين زن داريد گفتند نه پس گفت از عباس بيزار باشم اگر بدون حجت تكذيب ادعاي او را كنم گفتند پس علي بن محمد عليهما السلام را بطلب شايد حجت ديگر نزد او باشد پس نزد آن حضرت فرستاد و حضرت تشريف آورد و قصه آن زن را معروض داشت حضرت فرمود دروغ ميگويد زيرا كه زينب عليها السلام در فلان سال و فلان ماه و فلان روز وفات يافت عرض كرد اين جماعت هم مثل اين روايت روايت كردند و من قسم ياد كرده‌ام كه او را از اين [ص 1013] ادعا بازندارم مگر بحجتي كه او را ملزم كند حضرت فرمود حجت ديگر هست كه هم او را و هم ديگران را ملزم ميكند عرض كرد چيست فرمود گوشت اولاد حضرت فاطمه (ع) بر درندگان حرام است او را به بركه سباع انداز اگر از اولاد فاطمه (ع) باشد ضرري باو نميرسانند متوكل بآن زن گفت حال چه ميگوئي گفت او ميخواهد مرا بكشتن دهد متوكل گفت در اينجا جماعتي از اولاد حسن و حسين عليهما السلام هستند هر يك از ايشان را كه خواهي ببركه سباع پائين ميفرستم راوي گويد پس بخدا قسم رويهاي جميع آن جماعت متغير شد و بعضي از مبغضين گفتند او حواله بر غير ميكند چرا خودش نباشد پس متوكل مايل باين رأي شد باميد اين كه شايد آن حضرت تشريف ببرد و بدون اين كه اقدامي از او در قتل آن حضرت شده باشد بهلاكت رسد پس عرض كرد يا اباالحسن چرا تو خود اين كار نكني حضرت فرمود اختيار با تو است عرض كرد پس چنين كن فرمود ميكنم انشاء الله و نردباني آوردند و در درندگان باز كردند و آنها شش زنجير شير بودند پس حضرت از نردبان فرود آمد چون بپائين رسيد و نشست شيران نزد آن حضرت شده خود را پيش رويش انداختند و دستها دراز كرده سرهاي خود را پيش روي آن سرور بر زمين گذاردند و حضرت دست بر هر يكي ميكشيد و با دست اشاره ميفرمود كه برود و ميرفت در گوشه مي‌ايستاد تا همه در گوشه رفتند و برابر آن حضرت ايستادند پس وزير بمتوكل گفت اين رأي صواب نبود زود او را از اينجا [ص 1014] بيرون آور پيش از آنكه اين خبر مشهور شود پس عرض كرد يا اباالحسن ما را بحضرتت قصد بدي نبود و خواستيم باين فرمايش كه فرمودي يقين كنيم دوست ميدارم كه تشريف ببالا آوري پس حضرت برخاسته نزد نردبان تشريف آوردند و شيرها دور آن سرور بودند و خود را بجامه‌هاي آن بزرگوار ميكشيدند پس چون پاي مبارك را بر پله اول گذارد رو بآنها كرده اشاره فرمود كه برگردند پس برگشتند و حضرت بالا تشريف آورد و فرمود هر كس گمان دارد كه از اولاد فاطمه عليها السلام است آنجا كه من نشستم بنشيند پس متوكل بآن زن گفت فرود رو گفت الله الله من ادعاي باطل كردم و من دختر فلانم فقر مرا واداشت بر آنچه گفتم متوكل گفت او را نزد سباع اندازيد پس مادرش خواهش كرد كه او را ببخشد و در روايتي نزد سباعش انداختند و او را خوردند و اين قضيه را در ثاقب المناقب نيز روايت كرده است و آنجا ميگويد فتح بن خاقان بمتوكل گفت فرزند حضرت رضا عليه السلام را حاضر كن كه او تو را از حقيقت امر اين زن خبر ميدهد و حكايت را بهمين نحو بيان كرد الا اين كه ميگويد آن حضرت دو مرتبه به بركه سباع پائين تشريف برد و چون مراجعت فرمود متوكل مال فراواني از عقب براي آن حضرت فرستاد علي بن الجهم گويد پس برخاستم و گفتم يا امير المؤمنين تو امام هستي پس اين كار كه پسرعمت كرد تو نيز بكن گفت والله اگر بشنوم كه يكي از مردم اين حكايت را شنيده باشد گردن تو و اين طايفه همه را ميزنم [ص 1015] پس بخدا قسم كه اين حديث را نقل نكرديم تا او مرد و بسزاي خود رسيد انتهي و اين كه در بعضي كتب نقل ميكنند كه اين قضيه با حضرت رضا عليه السلام اتفاق افتاد در زمان مأمون صحيح نيست و بر ناقلان مشتبه شده است چه اين قضيه با حضرت ابوالحسن ثالث بوده و گمان كرده‌اند كه ابوالحسن ثاني يعني حضرت رضا عليه السلام بوده است و در بعضي روايات چنين نقل كرده‌اند كه چون آن حضرت داخل بر شيران شد يكي از آنها ضعيف بود و چيزي در گوش آن حضرت همهمه كرد و حضرت چيزي بزرگتر سباع اشاره فرمود و او سري حركت داد چون حضرت بيرون آمد عرض كردند آن شير ناتوان چه گفت و بآن يكي چه فرمودي فرمود نزد من شكوه كرد و گفت من ضعيفم هر گاه طعمه نزد ما مي‌اندازند نميتوانم بخورم در باب من سفارشي بآن شير بزرگ بفرما من باو اشارت كردم و قبول كرد راوي گفت پس گاوي ذبح كردند و نزد شيران انداختند پس آن شير آمد و نزد آن ايستاد و همه سباع را از خوردن منع كرد تا شير ضعيف سير شد آن وقت سباع را رها كرد كه بخورند ، و از اين جمله است آنچه نيز راوندي ذكر كرده ميگويد ابوسعيد سهل بن زياد روايت كرده گفت ابوالعباس فضل بن احمد بن اسرائيل كاتب براي ما حديث گفت و ما در خانه او بوديم در سرمن‌رأي پس ذكر حضرت ابوالحسن عليه السلام شد فضل گفت يا سهل من از براي تو چيزي حديث ميكنم كه پدرم مرا بآن حديث كرد گفت روزي با معتز همراه بوديم و پدر [ص 1016] من كاتب او بود پس داخل خانه شديم و متوكل بر تخت خود نشسته بود پس معتز سلام كرد و ايستاد و من پشت سر او ايستادم پس مدتي ايستاد و پابپا ميشد و او اذن جلوسش نميداد و من نظر بروي او كردم ديدم ساعت بساعت متغير ميشود و رو بفتح بن خاقان ميكند و ميگويد اين شخص است كه درباره خود ميگويد آنچه ميگويد و رد بر من ميكند و فتح رو باو كرده او را تسكين ميداد و ميگفت بر او دروغ بسته‌اند و متوكل از غضب بلند ميشد و ميگفت والله اين مرائي زنديق كه ادعاي دروغ ميكند و طعن در دولت من ميزند ميكشم آنگاه گفت چهار نفر از اجلاف ترك حاضر كن كه هيچ نفهمند پس حاضر كردند و چهار شمشير بايشان داد و امر كرد بزبان خودشان حالي ايشان كنند كه چون حضرت ابوالحسن عليه السلام تشريف آورد با شمشير بر او بتازند از پايش دراندازند و ميگفت بخدا قسم او را بعد از كشتن خواهم سوخت و من پشت سر معتز از عقب پرده ايستاده بودم كه ناگاه حضرت ابوالحسن عليه السلام داخل شد و مردم زود از جلو آن حضرت برخاستند و تشريف آورد ملتفت شدم ديدم لبهاي مباركش در حركت است و بهيچ وجه ترس و هراس ندارد چون چشم متوكل بر آن حضرت افتاد خود را از تخت بجانب آن حضرت انداخت و حضرت مبادرت كرده خود را بالاي او انداخت پس ميان دو چشم و دو دست آن حضرت را بوسيد و شمشير در دستش بود و ميگفت يا سيدي يا بن رسول الله يا خير خلق الله يا اباالحسن [ص 1017] و حضرت ابوالحسن عليه السلام ميفرمود تو را بخدا پناه ميدهم يا امير المؤمنين مرا از اينگونه احترام معاف دار پس عرض كرد در اين وقت باعث قدم رنجه فرمودن چه شد فرمود رسول تو مرا آمد و گفت متوكل تو را ميطلبد گفت دروغ گفت حرامزاده برگرد يا سيدي از همان جا كه آمدي اي فتح اي عبدالله اي معتز مشايعت كنيد آقاي من و آقاي خود را پس چون چشم تركان بر آن حضرت افتاد تسليم شده بسجده درافتادند چون حضرت بيرون تشريف برد متوكل ايشان را طلبيد و بمترجم گفت هر چه ميگويند بمن بگو پس بايشان گفت چرا آن كار كه گفتم نكرديد گفتند از شدت هيبت او نتوانستيم در اطراف او زياده از صد شمشير ديديم و نتوانستيم درست بايشان نظر كنيم و اين امر ما را مانع امتثال فرمان تو شد و دلهاي ما پر از بيم شد متوكل گفت اي فتح اين است صاحب تو پس در روي فتح خنديد و فتح در روي او خنديد و گفت حمد خداي را كه روي او را سفيد كرد و حجت خود را ظاهر و باهر گردانيد ، و از جمله مناقب جليله فاخره آن بزرگوار است حديثي كه از عبدالله بن جعفر از معلي بن محمد روايت شده است گفت حضرت ابوالحسن علي بن محمد عليهما السلام فرمود همانا اين طاغيه شهري در سرمن‌رأي بنا خواهد گذارد و هلاك او در همان شهر است بر دست پسرش كه مسمي بمنصور است و تركان بر اين كار مدد او خواهند بود گفت و شنيدم از آن حضرت كه ميفرمود اسم خدا هفتاد و سه حرف است و نزد آصف بن برخيا جز يك حرف نبود [ص 1018] پس تكلم نمود بآن يك حرف و زمين از براي او از آنجائي كه او بود تا شهر سبا شكافته شد پس تخت بلقيس را گرفت و نزد سليمان حاضر كرد پيش از آنكه چشم بهم زند و باز زمين بهم آمد در كمتر از يك طرفة العين و نزد ما از آن اسم هفتاد و دو حرف است علاوه بر آن حرفي كه نزد آصف بود و مردي از شيعيان آن حضرت از مداين عريضه نوشت بآن حضرت و از مدت سالهاي خلافت متوكل سؤال كرد حضرت باو مرقوم فرمود بسم الله الرحمن الرحيم تزرعون سبع سنين دأبا فما حصدتم فذروه في سنبله الا قليلا مما تأكلون ثم يأتي من بعد ذلك سبع شداد يأكلن ما قدمتم لهن الا قليلا مما تحصنون ثم يأتي من بعد ذلك عام فيه يغاث الناس و فيه يعصرون ، پس بعد از پانزده سال متوكل كشته شد پس واقع شد از امر بنا گذاردن متوكل مدينه جعفري را و آنچه به بني‌هاشم و ديگران امر كرد از عمارت ساختن در آن محل آنچه حديث كرده‌اند و سي‌هزار درهم خدمت حضرت ابوالحسن عليه السلام فرستاد و امر كرد كه استعانت جويد بآن بر ساختن خانه و متوكل سوار شد و بتماشاي ابنيه هر كس گردش ميكرد پس نظر بخانه حضرت ابوالحسن عليه السلام كرد ديد اندكي ديوارهايش را بالا آورده‌اند و اين امر بر او گران آمد و گفت بخدا قسم اگر سوار بشوم و خانه ابوالحسن عليه السلام بلند نشده باشد گردن او را ميزنم عبيدالله گفت يا امير المؤمنين شايد از تنگدستي او باشد [ص 1019] پس بيست‌هزار درهم براي آن حضرت امر كرد و با احمد پسر خود نزد آن حضرت روانه نمود و باو گفت كيفيت را بحضرت عرض كن پس نزد آن حضرت شد و ماجرا را بعرض رسانيد حضرت فرمود اگر سوار شد آن كار كه گفت بكند و احمد نزد پدر خود عبيدالله برگشت عبيدالله گفت بخدا قسم كه ديگر سوار نميشود پس چون روز فطر شد از همان سالي كه او را بقتل رسانيدند بني‌هاشم را امر كرد پياده جلو او راه بروند و مرادش تخفيف حضرت ابوالحسن عليه السلام بود پس بني‌هاشم پياده شدند و حضرت نيز پياده شد و بر مردي از غلامان خود تكيه فرمود پس بني‌هاشم رو بآن حضرت كرده عرض كردند اي مولاي ما آيا در اين عالم احدي نيست كه خدا را بخواند و مؤنه اين مرد را از ما كفايت كند حضرت فرمود در اين عالم كسي هست كه ناخن گرفته‌اش نزد خدا عظيم‌تر است از ناقه صالح وقتي كه پي كرده شد و بچه‌اش بخدا ناليد و خداوند تعالي فرمود تمتعوا في داركم ثلثة ايام ذلك وعد غير مكذوب سه روز در خانه خود تمتع ببريد اين وعده‌اي است كه دروغ نيست پس متوكل در روز سيم كشته شد ، و از اين جمله است حديث تل مخالي و انشاء الله قضيه او را با متوكل در حديث رؤيا در فصل اسلام حضرت ابوطالب ذكر ميكنم .

و از مناقب امام يازدهم حضرت ابومحمد حسن بن علي العسكري عليهما السلام است حديث راهب در باب استسقا پس در كتاب ثاقب المناقب و خرايج راوندي از علي بن الحسين بن سابور روايت شده است [ص 1020] كه گفت قحطي در مردم افتاد و در سرمن‌رأي در زمان حضرت امام حسن آخر عليه السلام پس خليفه حاجب را با اهل مملكت امر كرد بيرون روند و استسقا كنند پس سه روز متوالي بمصلي بيرون رفتند باران طلب ميكردند و دعا مينمودند و باران نيامد روز چهارم جاثليق با نصاري و رهبان بصحرا بيرون رفتند و در ميان ايشان راهبي بود همين كه دست خود را دراز كرد باران از آسمان فرود آمد پس اكثر مردم شك كردند و در عجب شدند و مايل بدين نصاري گشتند پس خليفه كس نزد حضرت امام حسن عليه السلام فرستاد و آن حضرت محبوس بود پس از حبس آن سرور را بيرون آورد و عرض كرد امت جد خود را درياب كه هلاك شدند فرمود انشاء الله بيرون ميروم و شك را زايل ميكنم پس جاثليق با رهبان بيرون آمدند و حضرت امام حسن عليه السلام با چند نفر از اصحاب خود بيرون تشريف آورد چون چشم آن سرور بر راهب افتاد و ايشان دست او را پيش داشته بودند يكي از غلامان خود را امر فرمود دست او را بگيرد و آنچه ميان دو انگشت اوست مأخوذ دارد پس چنين كرد و از ميان انگشت سبابه و وسطي او استخواني سياه بيرون آورد پس حضرت آن استخوان را در دست خود گرفت و فرمود حال دعا كن و آسمان ابر داشت پس ابرها متفرق شدند و آفتاب درخشان پديدار شد خليفه عرض كرد يا ابامحمد اين استخوان چيست حضرت فرمود اين مرد گذارش بقبر يكي از انبيا افتاده و اين استخوان را بدست آورده است [ص 1021] و خاصيت استخوان پيغمبر اين است كه هر وقت زير آسمان ميگيرند باران مي‌آيد ، و از اين جمله است آنچه محمد بن يعقوب (ره) از علي بن محمد روايت كرده است از بعض اصحاب ما كه گفت حضرت ابومحمد عليه السلام را تسليم نحرير خادم كردند و او بر آن حضرت تنگ ميگرفت و آن سرور را اذيت مينمود زنش باو گفت واي بر تو از خدا بترس مگر نميداني در منزل تو كيست و ورع و صلاح آن حضرت را از برايش بيان كرد و گفت من بر تو از او ميترسم گفت من او را ميان درندگان خواهم انداخت پس چنين كرد و آن حضرت را ديدند ايستاده مشغول بنماز است و درندگان در اطراف اويند و از اين جمله است در فضل عبادت آن حضرت كه دشمنانش اقرار بآن كردند حديثي كه نيز محمد بن يعقوب (ره) روايت كرده است از علي بن محمد از محمد بن اسمعيل بن ابرهيم بن موسي بن جعفر بن محمد از علي بن عبدالغفار كه گفت وقتي كه حضرت ابومحمد عليه السلام را صالح بن وصيف محبوس كرد عباسيان و صالح بن علي و غير او كساني كه منحرف از اين ناحيه بودند نزد صالح بن وصيف رفتند صالح گفت چه كنم دو نفر شريرتر از هر كه سراغ داشتم بر او موكل كردم و الآن از عبادت و نماز و روزه امر عظيمي دارند بايشان گفتم درباره او چه ميگوئيد گفتند چه بگوئيم درباره مردي كه هر روز در صيام است و تمام شب را در قيام نه سخن ميگويد و نه اشتغال بامري ميجويد و هر گاه باو نظر كنيم بندهاي ما بلرزه درميآيد و حالتي بما دست [ص 1022] ميدهد كه خودداري نميتوانيم كرد چون اين سخن را از صالح شنيدند مأيوس از نزد او مراجعت كردند انتهي ، و ظاهرا مراد عباسيان اين بود كه صالح را ملامت كنند كه چرا بر آن حضرت تنگ نميگيرد و اهانت باو نميرساند پس براي ايشان عذر آورد كه از آن هيبت و صلاحي كه آن حضرت دارد كه بدترين خلق خدا را وقتي كه مباشر احوال و مطلع بر حال او شده است بصلاح درآورده از براي او ممكن نشده است كه چنين كند ، و از اين جمله است حديثي كه مشتمل بر جود آن حضرت است و علم او بضماير خلق بتعليم الهي پس محمد بن يعقوب (ره) روايت كرده است از علي بن محمد و محمد بن ابي‌عبدالله از اسحق بن محمد نخعي كه گفت حديث كرد مرا اسمعيل بن علي بن عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب گفت بر سر راهي كه حضرت ابومحمد عليه السلام عبور ميفرمود نشستم چون بر من گذر كرد احتياج خود را باو شكوه نمودم و قسم خوردم كه نه يك درهم نقد دارم و نه بيشتر از يك درهم و نه خوردني عشاء و نه غدا گفت پس فرمود قسم دروغ بنام خدا ميخوري و حال آنكه دويست دينار دفن كرده‌اي و اين سخن من نه محض اين است كه تو را از عطا منع كنم اي غلام هر چه همراه داري باو بده پس غلام آن حضرت صد دينار بمن داد آنگاه رو بمن كرد و فرمود از آن دنانير كه دفن كرده‌اي در وقتي كه نهايت احتياج بآنها داشته باشي محروم خواهي شد و راست فرمود آن حضرت و چنان شد كه فرمود دويست دينار [ص 1023] دفن كرده بودم و با خود گفتم پشت‌بندي و مايه اميدي باشد از براي ما پس ضرورت سختي پيش آمد كه ناچار شدم چيزي خرج كنم و درهاي روزي برويم بسته شد پس آن دفينه را شكافتم ديدم يكي از پسرهايم جايش را دانسته و برداشته و گريخته بود و هيچ از آن دنانير را بدست آوردن نتوانستم ، و از اين جمله است حديثي كه نيز بهمين اسناد از اسحق روايت كرده است كه گفت حديث كرد مرا ابوهاشم جعفري گفت از تنگي حبس و سختي قيد شكايت بحضرت ابي‌محمد عليه السلام كردم مرقوم فرمود كه امروز نماز ظهر را در منزل خود خواهي گذارد پس مرا هنگام ظهر بيرون آوردند و چنانكه حضرت فرمود در منزل خود نماز گذاردم و مبتلاي بتنگي و پريشاني هم بودم و ميخواستم ديناري چند از آن حضرت در عريضه خود طلب كنم و شرم كردم چون بمنزل خود رسيدم صد دينار از براي من فرستاد و مرقوم داشت كه هر گاه تو را حاجتي باشد حيا مكن و شرم مدار و بخواه كه آنچه دوست ميداري خواهي ديد انشاء الله و از اين جمله است حديثي كه محمد بن علي روايت كرده است از علي بن محمد از حسن بن حسين گفت حديث كرد مرا محمد بن الحسن مكفوف او گفت حديث كرد مرا بعض اصحاب ما از يكي از فصادان نصاري از اهل عسكر كه حضرت ابومحمد عليه السلام روزي هنگام ظهر بطلب او فرستاد و بمن فرمود اين رگ را فصد كن گفت رگي را نشان بمن داد كه از رگهائي كه فصد ميشود نشناخته بودم با خود گفتم [ص 1024] عجيب‌تر از اين نديده‌ام مرا هنگام ظهر امر ميكند كه او را فصد كنم و وقت فصد نيست و ثانيا رگي كه نمي‌شناسم ميگويد فصد كن آنگاه فرمود در خانه خود منتظر باش چون شام شد مرا طلبيد و فرمود خون را باز كن پس بيشتر از اول تعجب كردم و خوش نداشتم سبب از او سؤال كنم گفت پس رگ را گشودم و خون سفيدي بيرون آمد كه گويا نمك است بعد فرمود ببند پس بستم و فرمود در خانه باش چون صبح كردم وكيل خرج خود را امر فرمود سه دينار بمن بدهد پس گرفتم و بيرون آمدم تا نزد ابن بختيشوع نصراني رفتم و قصه را برايش بيان كردم گفت والله نميفهمم چه ميگوئي و در هيچ جاي طب اين مطلب را نميدانم و در هيچ كتاب نخوانده‌ام و در اين زمان احدي را از فلان شخص فارسي بكتب نصرانيه داناتر سراغ ندارم نزد او برو گفت پس زورقي تا بصره كرايه كردم و باهواز آمدم بعد از آن بفارس نزد آن شخص رفتم و خبر را از برايش بيان كردم گفت چند روزي باش و انتظار مرا بكش بعد از چند روز بتقاضاي جواب نزد او رفتم گفت اين مطلبي را كه حكايت ميكني از اين مرد حضرت مسيح عليه السلام در مدت عمر خود يك بار چنين كرده است ، و راوندي مثل اين حديث را از شاگرد بختيشوع طبيب متوكل روايت كرده است با زياداتي تا اين كه گفت پس رگ اكل را فصد كردم تا طشت پر شد پس سه مرتبه خون جاري ساخت و در هر مرتبه طشت پر ميشد و در مرتبه چهارم پر شد طشت از چيزي سفيد مثل شير تازه و شك نيست كه اين [ص 1025] معجزه‌اي است كه از غير معصوم چه پيغمبر باشد يا وصي پيغمبر صادر نميشود و نصي كه پدر بزرگوارش بر او فرمود هر منصفي را كافي است چه آن حضرت او را علم قرار داد از براي مردم و بيان فرمود كه علم جميع مايحتاج خلق نزد او است چنانكه محدثين روايت كرده‌اند و در نزد خاص و عام متواتر است پس نص بخصوص بر آن حضرت از پدر بزرگوارش محمد بن يعقوب و ديگران از طرق عديده روايت كرده‌اند و ما دو حديث از آن محض تيمن و تبرك ذكر ميكنيم پس محمد بن يعقوب روايت كرده است از علي بن محمد از اسحق بن محمد از شاوية بن عبدالله جلاب كه گفت حضرت ابوالحسن عليه السلام بمن مرقوم فرمود در يكي از نامه‌هاي خود كه خواستي سؤال كني از خلف بعد از پدر من و از اين جهت مضطرب شدي غمگين مباش كه خداوند عز و جل هيچ قومي را بعد از آنكه هدايت فرمود گمراه نميكند تا آنكه راه تقوي ايشان را براي ايشان واضح و روشن كند و صاحب تو بعد از من ابومحمد پسر من است و نزد او است هر چه بآن محتاج شويد خدا هر چه را كه بخواهد مقدم ميدارد و هر چه را كه بخواهد بتأخير مي‌اندازد و ما ننسخ من آية او ننسها نأت بخير منها او مثلها هر آيتي را كه منسوخ كنيم يا ترك نمائيم آيتي بهتر از آن يا مثل آن مي‌آوريم نوشتم چيزي را كه از براي خردمند بيدار بيان است و كفايت ، و نيز از او روايت كرده است از علي بن محمد از كسي كه ذكر كرد از محمد بن احمد علوي از داود بن قسم گفت شنيدم از ابوالحسن عليه السلام [ص 1026] كه ميفرمود خلف بعد از من حسن است پس چگونه خواهد بود از براي شما خلف بعد از خلف عرض كردم چرا جعلني الله فداك فرمود شخص او را شما نمي‌بينيد و ذكر او باسم از براي شما حلال نيست عرض كردم چگونه او را ذكر كنيم فرمود بگوئيد حجت از آل‌محمد عليهم السلام پس چه بسيار مناقب فاضله و معجزات باهره و كرامات ظاهره كه اين بزرگواران را است ،

قوم علا بنيانهم من هاشم فرع اشم و سؤدد لاينقل

قوم بهم نصر الاله رسوله و عليهم نزل الكتاب المنزل

بهداهم رضي الاله لخلقه و بجدهم نصر النبي المرسل

قومي از بني‌هاشمند كه بنيان عظمت ايشان بلند است شاخه‌اي است تنومند و سيادتي كه بجاي ديگر نقل نميشود قومي‌اند كه بواسطه ايشان خدا رسول خود را نصرت فرمود و بر ايشان نازل شد كتاب منزل هدايت ايشان را خدا از براي خلق خود پسنديد و بواسطه جد ايشان نصرت كرده شد پيغمبر مرسل ، پس آنچه در اين مقام من ذكر كردم بلكه هر چه از فضايل ايشان در صفحه‌اي از صفحات نوشته شده باشد نسبت بفضايل ايشان مثل كفي آب است كه تشنه از درياي مواج بردارد يا قبسي است كه آتش‌جوئي بشتاب از سراج وهاج بر گيرد و الا كيست كه احصاي قطرات باران ريزان و امواج درياي بيكران كند و از جمله اشعار من است كه در مدح ايشان عرض كرده‌ام صلوات الله عليهم :

[ص 1027]

شموس هدي تجلي الغواية و العمي بحور طمت و البحر يغرق سابحه

غيوث ندي ان اجدب المجد و الحيا ليوث وغي يوما تعالت صوائحه

رجال اشاد الله في الذكر مدحهم فمن يحص مدحا للذي الله مادحه

اذا جاء في التنزيل مجمل مدحهم ●  فان رسول الله في الخلق شارحه

ميفرمايد شموس هدايتي كه ظلمت گمراهي و كوري را ميزدايند و درياهائي كه لبريز شده‌اند و رسم دريا است كه شناورش غرق ميشود بارانهاي عطا و سخايند اگر مجد از جهان برود و باران قطع شود و شيران بيشه هيجايند روزي كه نعره‌هاي دليران بلند گردد مردماني كه خدا در قرآن بنيان مدح ايشان را بلند كرده پس كيست كه احصاي مدح كند براي كسي كه مدحتگر او خدا است هر گاه مدح ايشان در قرآن مجمل آيد رسول خدا در ميان خلق شارح آن باشد .

فصل هفتم

در ذكر قائم عجل الله فرجه و وجوب وجود او و ذكر اختلاف در اسم و نسبش و اثبات نص بر او و ذكر بعضي از احوال او ، پس اولا عرض ميكنم بدان كه چون خداوند عالم جل شأنه غني مطلق و كامل علي الاطلاق است زيرا كه غنا و كمال او عين ذات او است سبحانه لاجرم در عز جلال و غني و كمال خود منزه از اين است كه محتاج بكمالي باشد كه متمم او شود يا غنائي كه مقوم او گردد و چون كامل است پس در ايجاد خود از عبث و لغو منزه است و چون غني است از احتياج بماسواي خود مبرا است پس چون اراده مقدسه‌اش تعلق گرفت كه ايجاد موجودات و انشاء مبتدعات فرمايد محض اظهار كرم خود كه [ص 1028] آنچه بالسنه استعداد خود از نعم و آلاء او سؤال كرده‌اند عطا فرموده باشد زيرا كه ممكن شأنش احتياج است و شأن جواد وهاب عطا كردن بمحتاج پس اشياء را بتفاوت استعداداتي كه داشتند از جهت تفاوت قوابل و مقتضيات شئون و اختلاف جهاتشان بر طبق حكمت الهيه خود مختلف خلق فرمود تا آنكه ايشان را از درجه احتياج و نقصي كه اقتضاي شأن ايشان است منتقل فرمايد بمرتبه غنا و كمال اضافي كه مقتضاي افاضة تامه او است بر بندگانش پس علت ايجاد موجودات اين بود كه خواست بايشان انواع خيرات و فيوض برساند زيرا كه احتياج بآن داشتند و اقتضاي كرم كريم دائم الفيض همين است و خود او در غناي ذات مقدس خود از احتياج منزه است و الا او هم محتاجي بود مثل ايشان پس همچنان كه ايشان ممكنند او نيز ممكن ميشد و چون از تماميت احسان شخص صاحب جود و كرم اين بود كه نعمتها را بر سبيل استحقاق به بنده خود عطا فرمايد تا او را از مقام ذلت و خواري برهاند و چنين گمان كند كه اين نعمتها را كه مستحق شده است بر سبيل مكافات و بازاء عمل خود استحقاق يافته و اين تفضلي ديگر باشد از حق تعالي علاوه بر تفضل اول از اين جهت ايشان را تكليف فرمود كه ثواب جزيل خود را بازاء عمل بايشان عطا فرمايد و اين نوع عطا كردن در مقام كرم كامل‌تر است از آنكه ابتداءا عطا فرمايد نمي‌بيني هر گاه مولي بنده خود را بعمل كمي امر كند و جزاي او را باين دهد كه آزادش كند و جميع مايحتاجش را عطا فرمايد و زياده بر اين هم [ص 1029] باو بدهد از نهايت احسان و عظيم امتنان او خواهد بود چرا كه چيزهائي چند كه هيچ استحقاق نداشت بيك عمل كمي كه خودش او را بر آن توانا ساخته و آلاتش را باو بخشيده است باو عطا كرده و باين واسطه ذلت مسكنت را نيز از او مرتفع ساخته است كه چنين باو نمايانده است كه اين نعمت را بعمل خود مستحق شده و اين شأن كريمي است كه عطاي خود را بهيچ وجه مشوب بمنت نميسازد پس اين تفضلي است بعد از تفضلي اگر چه نعمتهاي الهي همه ابتدائي است و هر چه احسان كند تفضل است زيرا كه شكر نعمتي هم كه بنده ميكند نعمت ديگر است از خدا كه باو بخشيده است و او را بر آن قدرت داده و توفيق بخشيده و از براي اداء آن تسديد فرموده است و بر دستش جاري كرده الا اين كه خداي سبحانه از كمال كرم و عظم نعم خود عادت خود را در نعمت دادن بر اين جاري فرموده است كه بطور استحقاق عطا فرمايد چنانكه در كتاب مجيد خود اشعار باين فرموده است كه ميفرمايد من ذا الذي يقرض الله قرضا حسنا فيضاعفه كيست كه بقرض خدا دهد قرض الحسنه تا آن قرض را از برايش دو چندان كند و باز باو دهد و ميفرمايد مثل الذين ينفقون اموالهم في سبيل الله كمثل حبة انبتت سبع سنابل في كل سنبلة مائة حبة و الله يضاعف لمن يشاء مثل كساني كه اموال خود را در راه خدا ميدهند مثل دانه‌اي است كه زراعت كنند و هفت خوشه كند و در هر خوشه صد دانه باشد و خدا براي هر كس بخواهد باز هم مضاعف ميكند و در دعاي بعد از ركوع وتر ميفرمايد [ص 1030] و جعل ما امتن به علي عباده كفاءا لتأدية حقه ، نعمتي را كه خود او ببندگان خود عطا فرمود مكافات اداء حق خود قرار داد و در دعاي وداع كه از حضرت علي بن الحسين صلوات الله عليه منقول است بحقيقت اين مطلب تصريح شده است كه ميفرمايد و انت الذي دللتهم من غيبك الذي فيه حظهم علي ما لو سترته عنهم لم‌تدركه ابصارهم و لم‌تتضمنه اسماعهم و لم‌تفض عليه اوهامهم فقلت تعاليت اذكروني اذكركم و قلت لئن شكرتم لازيدنكم و لئن كفرتم ان عذابي لشديد و قلت ادعوني استجب لكم ان الذين يستكبرون عن عبادتي سيدخلون جهنم داخرين فسميت دعاءك عبادة و تركه استكبارا و توعدت علي تركه دخول جهنم و فيها كانت نجاتهم من غضبك و فوزهم برضاك و لو دل مخلوق مخلوقا من نفسه علي مثل الذي دللت عليه عبادك منك كان موصوفا بالاحسان و منعوتا بالامتنان و محمودا بكل لسان فلك الحمد ما وجد في حمدك مذهب و ما بقي للحمد لفظ تحمد به و معني يصرف اليه يا من تحمد الي عباده بالاحسان و الفضل و عاملهم بالمن و الطول ، تا آخر فرمايش حاصل معني اين است كه ميفرمايد توئي اي خداي من آن كسي كه بندگان خود را از امور غيبيه كه بهره و نصيب ايشان در آنها است بر امري دلالت فرمودي كه اگر از ايشان پنهان ميداشتي نه چشم ايشان آن امر را ميديد و نه گوش ايشان مي‌شنيد و نه اوهامشان بآن ميرسيد پس فرمودي اي خداي متعال كه ياد كنيد مرا تا ياد كنم شما را [ص 1031] و فرمودي هراينه اگر شكر كنيد زياد ميكنم نعمت خود را براي شما و اگر كفران نعمت كنيد همانا عذاب من سخت است و فرمودي مرا بخوانيد تا از براي شما مستجاب كنم همانا كساني كه از عبادت من تكبر ميكنند ذليل و خوار داخل جهنم ميشوند پس دعا را عبادت نام گذاردي و تركش را تكبر خواندي و بر تركش تهديد دخول جهنم فرمودي و در همين است نجات ايشان از غضب تو و فايز شدنشان برضاي تو و اگر مخلوقي مخلوق ديگر را اين گونه رهنمائي بخود مينمود موصوف باحسان ميشد و منعوت بامتنان و ستايش كرده بهر زبان پس تو را است ستايش تا در ستايش تو راهي باشد و تا از براي حمد و ستايش لفظي باقي باشد كه بآن لفظ ستايش كرده شوي و معني باشد كه ستايش بآن معني منصرف شود اي كسي كه خود را بر بندگان بواسطه احسان و فضل ستوده قرار داده و با ايشان بمنت و عطا معامله نموده است پس چون كرم دائم و حكمت تامه او چنين اقتضا كرد كه اشياء را محض نعمت دادن بايشان ايجاد فرمايد و اين موقوف بر تكليف بود كه مقتضي جزا دادن باشد ايشان را بر طبق مقتضيات ذوات ايشان تكليف فرمود بر حسب حالات و اختلاف طبايعي كه داشتند زيرا كه او است دانائي كه جهل از برايش نيست و كريمي كه كار بيهوده نميكند و خود از علت ايجاد ايشان خبر داده است كه ميفرمايد و ماخلقت الجن و الانس الا ليعبدون من خلق نكردم جن و انس را مگر براي اين كه عبادت من كنند و شك نيست كه فايده عبادت و معرفت [ص 1032] راجع بخود بندگان است زيرا كه خداي سبحانه از ماسواي خود مستغني است و از اين جهت فرمود مااريد منهم من رزق و مااريد ان يطعمون ان الله هو الرزاق ذو القوة المتين از ايشان رزقي نميخواهم و نميخواهم مرا طعام دهند همانا خدا است رزاق و صاحب قوت محكم يعني او است قادر صاحب كرم كه همه محتاج باويند و او محتاج بديگري نيست پس فعل او محض فايده‌اي كه راجع بخود او باشد نيست زيرا كه غني بالذات است بلكه محض فايده‌اي است كه بكرم دائم او بخود بندگان برميگردد پس افاضه خيرات بر بندگان كردن و حق هر صاحب حقي را دادن كه فايده عبادت و شكر منعم است علت شد از براي اراده عبادت و تكليف پس تالي علت غائي ايجاد ايشان شد و چون در وسع ساير خلق نبود كه بر حقايق اشياء مطلع شوند و نسب و عوارض آنها را بشناسند و آنچه اسباب صلاح و فساد آنها است بدانند لاجرم تكليفاتي را كه خداي سبحانه از ايشان ميخواست نتوانستند بفهمند و از قصور خود قدرت نداشتند كه تعريفات الهيه را كه القا ميشود متحمل شوند پس در حكمت واجب شد كه خداوند تعالي پيغمبران بفرستد كه با كمال قوت وحي الهي را ترجمه كنند و از جانب حق تعالي ادا كنند و تعبير از مراد او آورند زيرا كه نزديك بمبدء فيضند و حقايق ايشان صافي شده است پس داراي قوابل قوي و استعدادات كامل شده‌اند و قدرت بر تلقي تعريف الهي دارند زيرا كه در حقايق ايشان قوه و قابليت اين گذارده شده است كه احكام ذاتيه و وجوديه [ص 1033] و تكليفيه را كه از شخص واسطه و اشخاصي كه در تحت دعوت اويند خواسته است و متحمل شوند و آن شخص واسطه قوه اين دارد كه بر وجهي تبليغ و اداء رسالت كند كه هيچ خطا و غفلت عارض او نشود زيرا كه معصوم است و ملك محدث او را تسديد ميكند چه اگر چنين نبود فايده بعثت رسول منتفي ميشد بجهت اين كه معصوم بودن پيغمبر لطف است محض راست كردن كجي‌ها و برپا داشتن حق و دور كردن باطل پس اگر نبود عصمت انبياء كه لطف است و باعث اين است كه مكلف ملازم طاعات شود و بر درجات كمالات بالا رود و از نقايص و صفات رذيله كه مانع او است از ترقي كردن مفارقت نمايد جايز ميشد كه اين ترجمان الهي در اموري كه مطلوب خدا نيست واقع شود از ارتكاب محرمات و ترك واجبات پس لازم مي‌آمد كه مقصود خداي حكيم تواناي مختار بعمل نيايد و از اين لازم مي‌آمد كه خلقت خداي تعالي ناقص و بي نظم باشد پس لازم مي‌آمد كه خداي تعالي خود ناقص باشد تعالي الله عن ذلك علوا كبيرا اما وجه اين كه لازمه بعمل نيامدن مقصود خدا اين است كه فعل او ناقص باشد ظاهر است و اما وجه اين كه اين مستلزم نقص خود او است اين است كه هر گاه فعل فاعل ناقص و سست باشد و بر طبق حكمت جاري نشود يا از جهل و ناداني او خواهد بود يا از عجز و ناتواني او يا از لغو و عبث‌كاري او و بيرون اين سه قسم احتمالي نميرود و اينها همه باعث نقص فاعل است و هيچ يك بر خداي تعالي جايز نيست زيرا كه او است [ص 1034] دانائي كه جهل در او راهبر نيست و توانائي كه فرض عجز در او نميشود و حكيمي كه احتمال عبث‌كاري در او نميرود پس معلوم شد كه معصوم بودن ترجمان الهي در حكمت واجب است چنانكه ما ميگوئيم و چون اين مطالب را دريافتي بدان كه اگر ترجمان الهي باين صفت كه ذكر شد نباشد بالمره تكليف ساقط ميشود زيرا كه ما گفتيم ساير مكلفين نميتوانند از مبدء فيض بگيرند چرا كه رابطه در ميان نيست و چون تكليف باطل شود در حكمت ايجاد موجودات جايز نباشد چرا كه حكمت محض اين اقتضاي ايجاد كرد كه نفع بايشان بخشد و ايشان را باعلي درجات كمال رساند زيرا كه خداي قادر مختار اجل از اين است كه احتياج بكمال داشته باشد و آن كمال از براي خلق حاصل نميشد مگر باعمال نفسانيه و بدنيه كه ثمره آنها عبوديت است و حصول و تحقق آن موقوف بود بر شناختن تكاليف الهيه و قيام نمودن بمقتضاي آنها پس در حكمت واجب شد كه سفيري در ميان باشد كه از خداوند عالم ترجمه كند و بخلق برساند چنانكه گفتيم و چون خداوند عالم براي مصلحت‌هائي چند كه حكمت الهيه‌اش اقتضا كرده بود حتم فرمود كه آن شخصي كه مابين او و بندگان واسطه است كه او را مترجم و ترجمان گفتيم از اين دار دنيا رحلت نمايد چنانكه به پيغمبر خود فرمود انك ميت و انهم ميتون و فرمود و ماجعلنا لبشر من قبلك الخلد افان مت فهم الخالدون كل نفس ذائقة الموت و از آن طرف تكليف هم تا اين نشأه باقي است باقي بود و احكام جزئيه بتجديد شدن وقايع [ص 1035] و حوادث تجديد ميشد و منحصر نبود كه رعيت بتوانند همه را بشناسند و نهايت نداشت كه بتوانند ضبط كنند پس در حكمت واجب شد كه شخصي كه از جانب آن واسطه و سفير بعد از او حافظ شريعت و احكام او است در ميان باشد و جميع صفات او را از عصمت و تسديد و قوه ملكيه و فهم و علم و حفظ و مهرباني برعيت و ساير صفات كماليه كه مشتمل است بر فضايل نفسيه و مبرا است از رذايل و نقايص خلقيه و خلقيه همه را دارا باشد بغير از آنچه مخصوص بخود سفير است كه ترجمه كردن از خدا بدون واسطه بشر باشد و پاره‌اي خصايص ديگر كه از عنايت الهي براي اكرام او بجهت حقيقت تعظيم و تكريمي كه شايسته او است محض اظهار رفعت شأن او و ظاهر شدن ناموس و احترام راعي در ميان رعيت قرار داده شده است كه ميان او و رعيت امتيازي باشد و چنانكه پيغمبر ما صلي الله عليه و آله را به چيزهائي چند مخصوص فرمود كه احدي از امت در آنها با او شريك نيست و بدان كه حافظ شريعت عليه السلام در جميع صفات كماليه با سفير الهي شركت دارد غير از نزول وحي كه مخصوص است بسفير با اين كه در ملهم شدن و مسدد بودن با او شريك است و احكام الهي در دل او نيز انداخته ميشود مثل پيغمبر بلي در چند چيز خاص با او شركت نداشت مثل اين كه نكاح زنان آن حضرت بعد از وفاتش حرام بود و نماز شب بر او واجب بود و زني كه خود را بآن حضرت مي‌بخشيد بدون عقد ميتوانست او را نكاح فرمايد و قسمت بين ازواج بر او واجب نبود [ص 1036] و جمع ميان نه زن بعقد دائم از برايش جائز بود و بعض خصايص ديگر كه قريب چهارده چيز ميشود در ساير خصايص حضرت امير صلوات الله عليه و دوازده نفر اهل بيت آن سرور همه با او شريك بودند مثل اين كه در آفتاب براي آن حضرت سايه ديده نميشد و قدم مباركش در سنگ سخت اثر ميگذارد و در ريگ نرم اثر نميگذارد و از پشت سر خود ميديد چنانكه از پيش رو ميديد و چشمش بخواب ميرفت و دلش بخواب نميرفت و پيش از اين در فصل ثبوت نص بر حضرت امير و آل اطهار او صلوات الله عليهم بعضي از خصايص ايشان را كه با حضرت رسول صلي الله عليه و آله در آنها شريكند و از رعيت بواسطه آنها ممتاز شده‌اند ذكر كرده‌ام و سببش اين است كه ايشان از آن بزرگوارند و نورشان يكي است و طينتشان يكي و هر امتيازي كه پيغمبر صلي الله عليه از امت يافته است يافته‌اند سواي آنچه مخصوص بخود آن حضرت است زيرا كه همه ايشان راعيان خلق و هاديان بسوي حقند پس بهمان علتي كه وجود سفير مترجم عن الله واجب شد وجود حافظ شريعت او صلوات الله عليه نيز واجب است و بيان اين مطلب اين است كه ساير خلق همچنان كه قوت فيض گرفتن از خدا ندارند قوت بر حفظ كردن جميع احكامي كه سفير الهي مي‌آورد نيز ندارند زيرا كه حقايق ايشان قاصر است و عقولشان از تحمل و حفظ اموري كه از ايشان خواسته‌اند به آن طوري كه مأمور بآن شده‌اند عاجز و تكليف هم باقي است پس لابد بايد كسي باشد كه [ص 1037] شريعت را از تغيير و تبديل حفظ كند و عمل بآن نمايد پس وجود حافظ عليه السلام بعد از سفير حافظ نظم وجود است پس وجودش در حكمت واجب است چنانكه وجود سفير واجب است و حكيم مطلق بهيچ واجبي اخلال نميكند و الا حكيم مطلق نخواهد بود و از اين جهت گفته‌ايم كه زمين از ابتداي خلقت آدم عليه السلام تا قيام قيامت يك آن خالي از حجت خدا نميشود خواه حجت ظاهر باشد يا مستتر و اين شخص حجت است كه در زمان و مكان خود غوث عالم است زيرا كه او است محل نظر خداوند رحمن از براي همه رعيت كه دون رتبه او واقع شده‌اند و عادة الله در ميان بندگان از زمان هبوط آدم عليه السلام تا بعثت پيغمبر ما صلي الله عليه و آله همين بود احدي از سفراي الهي رحلت از دنيا نميكرد جز آنكه وصيي از براي خود بامر خدا نصب ميفرمود كه حافظ شريعت و راعي امت او باشد تا آنكه نوبت بسيد رسل محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله رسيد پس چون سفارت خاصه منقطع گرديد و نبوت بآن حضرت ختم شد خداوند تعالي در كتاب محكم خود بر زبان جبرئيل او را امر فرمود كه اميرالمؤمنين علي عليه السلام را بامامت امت نصب فرمايد كه فرمود يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك و ان لم‌تفعل فمابلغت رسالته و الله يعصمك من الناس تبليغ كن اي پيغمبر آن امري را كه درباره علي بن ابيطالب عليه السلام بر تو نازل شده است و اگر نكني رسالت او را بهيچ وجه تبليغ نكرده‌اي و خدا تو را از شر مردم حفظ ميكند پس حضرت رسول (ص) بر آن حضرت و اولاد امجادش در مقامات عديده نص فرمود تا گوشزد جميع اهل اسلام كرد پس آن بزرگواران بعد از آن سرور در دنيا باقيند كه شريعت اورا از تغيير و تبديل حفظ كنند و تصديق اين مطلب فرمايش حضرت رسول است (ص) [ص 1038] كه فرمود ان في كل خلف من امتي عدلا من اهل بيتي ينفي عن هذا الدين تحريف الغالين و انتحال المبطلين و تأويل الجاهلين و ان ائمتكم وفودكم الي الله عز و جل فانظروا بمن تقتدون في دينكم و صلاتكم ، همانا در هر قرني از امت من شخص عدلي از اهل بيت من خواهد بود كه تحريف غاليان و انتحال اهل باطل و تأويل جاهلان را از اين دين دور كند و پيشوايان شما پيش‌آهنگ شما خواهند بود چون روانه حضور خداي عز و جل شويد پس ملتفت باشيد كه در دين و در نماز خودتان بچه گونه اشخاص اقتدا ميكنيد پس خداوند عالم عباد و بلاد را بواسطه آن بزرگواران حفظ ميفرمايد چنانكه فرمود اهل بيتي حرس اهل الارض و النجوم حرس اهل السماء فاذا ذهب اهل بيتي جاء اهل الارض ما يوعدون ، اهل بيت من نگهدار اهل زمينند و ستارگان نگهبان اهل آسمان پس هر گاه اهل بيت من بروند آن امري كه باهل زمين وعده داده ميشود بر ايشان وارد خواهد آمد و مراد از آن نفخه صور اولي است كه نفخه صعق عام باشد و در حديث ديگر فرمود فاذا هلك اهل بيتي هلك اهل الارض و چون خويشان و نزديكان حضرت رسول (ص) بسيار بودند و مردمان جاهل و فاسق در ميان ايشان بهم ميرسيد و هر يك طالب رياست بودند و خود را به نسبت روحاني منسوب بآن حضرت مي‌پنداشتند و گمان داشتند كه جزو اهل بيت آن حضرت كه من عند الله از براي ايشان امامت واجب شده است شمرده ميشوند و حال آنكه مدخليتي در اين منصب نداشتند پس در عدل پروردگار رحيم [ص 1039] و حكمت كردگار حكيم واجب شد كه اشخاصي را كه از براي منصب خلافت صلاحيت دارند و امامت بحق شايسته ايشان است معين فرمايد و بمقتضاي حكمت و عدل در تكليف تعيين اين امر روا نيست مگر بيكي از دو وجه اول آنكه از خدا و رسول باسم و نسب بر شخص معين نص خاص شود تا از براي احدي مجال شك نباشد دوم آنكه در مقام حاجت بر دست او كرامت ظاهر شود و علم وافر و دانش بسيار و صلاح و تقوائي در نزد مخالف و مؤالف آشكار داشته باشد تا نعمت خداوند تعالي بر بندگان كامل و حجت او بر ايشان تمام شود تا هر كس هلاك ميشود بعد از مشاهده دليل و بينه هلاك شود و هر كس زندگي و نجات مي‌يابد از روي برهان و بينه نجات يابد زيرا كه در حكمت حكيم و عقل سليم جايز نيست كه والي و راعي و مفترض الطاعه بندگان كسي باشد مثل خود ايشان موصوف باخلاق پست ايشان از بخل و بددلي و ناداني و موسوم بنقايص اطوار ناپسند ايشان از خيانت و بيباكي و غضب و درشتي و اخلاق ذميمه و ملبس برذايل ايشان از پستي نسب و خباثت ولادت و نابكاري مادران و فسق و فجور و از براي احدي ادعاي نص خاص نشده است مگر از براي ائمه دوازده‌گانه ما صلوات الله عليهم و اجماع بر منزه بودن احدي از خلق از لوث رذايل و نقايص نشده است جز آن بزرگواران بلكه اين مطلب را احدي از براي غير ايشان از اشخاصي كه ادعاي اين منصب كردند ننموده است الا معاند يا جاهلي چه هر كس در اين مسلك نظر كند مي‌يابد كه در دين و در نسب [ص 1040] جميع خلفاي اموي و عباسي و آنان كه پيش از ايشان بودند يا بطور تصريح يا تلويح طعن زده‌اند و اگر در نسب بعضي طعن نزده باشند مثل يك نفر ابوبكر در حسب و دين او طعن صريح زده‌اند و شك نيست كه هر كس در سير تتبع كند و با علماء آميزش نمايد بطور يقين ميداند كه اهل زمان هر يك از ائمه اثني‌عشر صلوات الله عليهم علماي ايشان اقرار بعلم و حلم و رأفت آن امام كرده‌اند و زهاد ايشان اذعان بزهد و تقوي و عفت ايشان داشته‌اند احدي از مسلمين از مخالف و مؤالف در نسب و حسب هيچ يك از آن بزرگواران طعني نزده و مجال نقصي نيافته است بخلاف ديگران پس معين شد كه ايشانند حجتهاي خدا در عباد و امناء الهي در بلاد ، چون اين مطالب را دانستي بدان كه جميع امت نقل كرده‌اند و بالاجماع معتقدند باينكه لابد در امت محمد صلي الله عليه و آله قائمي بايد كه قيام كند بحق و زمين را پر از عدل و داد كند چنانكه پر از ظلم و جور شده است لكن در تعيين او باسم و نسب اختلاف كرده‌اند پس اول خلاف مشهوري كه در اين باب واقع شد خلاف طايفه كيسانيه بود كه بامامت حضرت امير و حسن و حسين عليهم السلام و محمد بن الحنفيه قائل شده‌اند و گمان دارند كه قائم آخرالزمان محمد بن الحنفيه است و در حيوة است و نميميرد و از خوف ظالمان غايب شده و عن‌قريب برميگردد قائم بامر ميشود نظر برواياتي چند كه از براي ايشان نقل كردند و مراد قائل آن روايات را نفهميده بر خلاف حق تأويل نمودند و اين از مذاهب [ص 1041] مشهوره فرق شيعه بود و بعضي گفته‌اند مختار بن ابي‌عبيده ثقفي نيز بر همين مذهب ميرفت اما ثابت نشده است و كثيرعزة كه از مشاهير شعرا است نيز قائل باين مذهب بود و همچنين اسمعيل بن محمد حميري شاعر معروف الا اين كه او از اين قول برگشت و توبه كرد چنانكه اشعار او و ديگران شهادت باين ميدهد و در اين باب مكالمات و اشعار دارند كه شاهد اين نقل است از جمله اشعار كثير عزة در اين باب اين اشعار است كه ميگويد :