اذا ابصرتك العين من بعد غاية و عارض فيك الشك اثبتك القلب

و لو ان ركبا يمموك لقادهم نسيمك حتي يستدل بك الركب

جعلتك حسبي في اموري كلها و ماخاب من اضحي و انت له حسب

يعني هر گاه چشم تو را از دور ببيند و شك كند كه آيا توئي يا ديگري دل تو را ثابت ميكند يعني از هيمنه كه بر دل از مواجهه تو وارد ميشود يقين ميكند كه توئي و اگر جمعي بقصد زيارت تو سفر كنند بوي خوش تو ايشان را ميكشد تا آنكه خود تو را راهنماي كوي خود تو قرار دهند من تو را قرار دادم كفايت خود در جميع امورم و زيانكار نيست كسي كه تو كفايت او باشي و صاحب فصول المهمة بعد از ذكر قصه شقيق بن ابرهيم بلخي با حضرت موسي بن جعفر عليه السلام ميگويد جماعتي از اهل تأليف اين حكايت را روايت كرده‌اند ابن‌جوزي در كتاب خود كه مسمي است بمثير العزم الساكن الي اشرف الاماكن روايت كرده و حافظ عبدالعزيز بن اخضر جنابدي در كتاب معالم [ص 967] العترة النبوية و رامهرمزي قاضي القضاة در كتاب كرامات الاولياء و از جمله مناقب آن حضرت حديثي است كه ابوجعفر محمد بن جرير طبري روايت كرده ميگويد ابومحمد سفيان ما را حديث گفت كه وكيلي از اعمش براي ما حديث كرد قال رأيت كاظم الغيظ عليه السلام عند الرشيد و قد خضع له فقال له عيسي بن ابان يا اميرالمؤمنين لم تخضع له قال رأيت من ورائه افعي تضرب بانيابها و تقول اجبه بالطاعة و الا بلعتك ففزعت منها فاجبته ، اعمش گويد ديدم حضرت كاظم الغيظ عليه السلام را در نزد هرون رشيد و او از برايش خاضع شده بود عيسي بن ابان گفت يا اميرالمؤمنين چرا از براي او خضوع ميكني گفت از پشت سر او افعي ديدم كه دندانهاي خود را بر هم ميزد و ميگفت اجابت كن او را بفرمان برداري و الا تو را خواهم بلعيد پس از آن افعي ترسيدم و او را اجابت نمودم ، و مضمون اين دو حديث سابق در روايات ما نيز از طرق عديده مذكور است .

و ديگر از مناقب آن حضرت زهد و عبادت و علم او است و آن مشهورتر از آن است كه مذكور شود و ظاهرتر از آنكه جاي انكار باشد ، و ابوجعفر محمد بن جرير طبري ذكر كرده ميگويد حديث گفت مرا ابوالفضل محمد بن عبدالله گفت حديث كرد از براي من ابوالنجم بدر بن الطبرستاني او گفت حديث كرد مرا ابوجعفر محمد بن علي شلمغاني قال ان اباحنيفة صار الي باب ابي‌عبدالله عليه السلام و سنه خمس سنين يعني اباالحسن موسي عليه السلام و قال له يا غلام اين يضع المسافر خلاه في بلدكم هذا فاستند ابوالحسن عليه السلام الي الحائط و قال له يا شيخ يتوقي شطوط الانهار و مساقط الثمار و منازل النزال و افنية المساجد و لايستقبل القبلة و لايستدبرها [ص 968] و يتواري خلف جدار و يضع حيث شاء ، شلمغاني گفت ابوحنيفه بر در خانه حضرت صادق عليه السلام آمد و سن آن حضرت يعني حضرت موسي عليه السلام پنج سال بود و بآن حضرت عرض كرد اي پسر در اين شهر شما مسافر قضاي حاجت كجا ميكند پس حضرت تكيه بديوار داده فرمود يا شيخ از كناره‌هاي جوي‌ها و زير درختهاي ميوه‌دار و منازل مسافران و آستانه‌هاي مساجد احتراز ميكند و پشت بقبله و رو بقبله نمي‌نشيند و پشت ديواري پنهان ميشود و هر جا كه خواهد ميگذارد پس ابوحنيفه آن سال برگشت و بر حضرت صادق (ع) داخل نشد و در كتاب ثاقب المناقب ميگويد اشتهر عند الخاص و العام من حديث ابي‌حنيفه حين دخل دار الصادق عليه السلام فرآي موسي عليه السلام في دهليز داره و هو صبي فقال في نفسه ان هؤلاء يزعمون انهم يعطون العلم صبية و انا اسن ذلك فقال له يا غلام اذا دخل الغريب بلدة اين يحدث فنظر اليه مغضبا و قال يا شيخ اسأت الادب فاين السلام قال فخجلت فرجعت حتي خرجت من الدار و قد نبل في عيني ثم رجعت اليه و سلمت عليه و قلت يا بن رسول الله الغريب اذا دخل بلدة اين يحدث فقال عليه السلام يتوقي شطوط البلد و مشارع الماء و فيء النزال و مسقط الثمار و افنية الدور و جاد الطرق و مجاري المياه و رواكدها ثم يحدث اين شاء قال قلت يا بن رسول الله ممن المعصية فنظر الي و قال اما ان تكون من الله او من العبد او منهما معا فان كان من الله فهو اكرم من ان يؤاخذه بما لم‌يكتسبه و ان كانت منهما فهو اعدل من ان يأخذ العبد بما هو شريك فيه فلم‌يبق الا ان تكون من العبد فان عفا فبفضله و ان عاقب فبعدله [ص 969] قال ابوحنيفة فاغرورقت عيناي بالدموع و قرأت ذرية بعضها من بعض و الله سميع عليم ، مشهور است در نزد خاص و عام قصه ابوحنيفه وقتي كه داخل خانه حضرت صادق عليه السلام شد و موسي عليه السلام را در دهليز خانه ديد و آن حضرت طفل بود با خود گفت گمان اين جماعت اين است كه در كودكي علم بايشان داده ميشود من اين مطلب را امتحان ميكنم عرض كرد اي پسر هر گاه غريب داخل شهري شود كجا احداث حدث ميكند حضرت از روي غضب باو نظر فرمود و فرمود يا شيخ بي‌ادبي كردي سلام كجا است ابوحنيفه گويد پس خجل شدم و برگشتم تا از خانه بيرون رفتم و آن حضرت در چشم من بزرگ شده بود باز برگشتم و سلام كردم و عرض كردم يا بن رسول الله غريب چون داخل شهري شود در كجا احداث حدث ميكند فرمود از كناره‌هاي جوي و مشارع آب و سايه‌هاي كاروان و مساقط اثمار و آستانه‌هاي خانه‌ها و شوارع و مجاري آبها و آبهاي ايستاده احتراز ميكند و آنگاه هر جا كه خواهد احداث ميكند ابوحنيفه گويد عرض كردم يا بن رسول الله معصيت از كيست پس نظر بمن كرد و فرمود يا اين است كه از خدا است يا از بنده است يا از هر دو اگر از خدا باشد كه او كريم‌تر از اين است كه بنده خود را مؤاخذه فرمايد بچيزي كه اكتساب او نيست و اگر از هر دو باشد پس او عادل‌تر از اين است كه بنده را عقاب فرمايد بچيزي خود او شريك است در آن پس باقي نماند مگر اين كه از بنده باشد پس اگر عفو كند بفضل او است و اگر عقاب فرمايد بعفو او است [ص 970] ابوحنيفه گويد پس اشك در چشمهايم گشت و آيه را خواندم ذرية بعضها من بعض و الله سميع عليم و قريب باين مضمون شيخ مفيد در عيون و محاسن و ابوعلي طبرسي در اعلام الوري روايت كرده‌اند و اما آنچه در باب عبادت آن حضرت روايت شده است كه اكثر من ان يذكر است و اشهر من ان يسطر از جمله روايتي كه ابن‌بابويه در عيون الاخبار ذكر كرده ميگويد حديث كرد براي ما ابوبكر محمد بن علي بن محمد بن حاتم گفت حديث كرد ما را عبدالله بن بحر شيباني او گفت حديث كرد مرا خزري ابوالعباس در كوفه او گفت حديث كرد ما را ثوباني قال كانت لابي‌الحسن موسي بن جعفر عليهما السلام بضع عشرة سنة كل يوم سجدة بعد ابيضاض الشمس الي وقت الزوال فكان هرون ربما صعد سطحا يشرف منه علي السطح الذي جلس فيه ابوالحسن عليه السلام فكان يري اباالحسن ساجدا فقال للربيع يا ربيع ما ذاك الثوب الذي اراه كل يوم في ذلك الموضع قال يا امير المؤمنين ما ذاك بثوب و انما هو موسي بن جعفر عليه السلام له كل يوم سجدة بعد طلوع الشمس الي وقت الزوال قال الربيع فقال لي هرون اما ان هذا من رهبان بني‌هاشم قلت فما لك قد ضيقت عليه الحبس فقال هيهات لا بد من ذلك ، ثوباني گفت حضرت ابوالحسن موسي بن جعفر عليه السلام مدت ده و اند سال شد كه هر روز سجده داشت بعد از برآمدن آفتاب تا وقت زوال و بسا بود كه هرون بر بام خانه كه آن حضرت در آن محبوس بود بالا ميرفت [ص 971] و آن حضرت را در حال سجده ميديد پس با ربيع حاجب گفت اين جامه چيست كه هر روز در اين موضع مي‌بينم گفت يا امير المؤمنين اين جامه نيست موسي بن جعفر است عليه السلام هر روز سجده‌اي دارد بعد از طلوع آفتاب تا وقت زوال ربيع گويد پس هرون گفت همانا او از رهبان بني‌هاشم است گفتم پس چرا حبس را بر او تنگ گرفته گفت هيهات لابدم از اين كار ، و شيخ مفيد در ارشاد و ابوعلي طبرسي در اعلام الوري روايت كرده گفتند قد اشتهر في الناس ان اباالحسن موسي عليه السلام كان اجل ولد الصادق عليه السلام شأنا و اعلاهم في الدين مكانا و اسخاهم بنانا و افصحهم لسانا و كان اعبد اهل زمانه و اعلمهم و افقههم و اكرمهم و روي انه كان يصلي نوافل الليل و يصلها بصلوة الصبح ثم يعقب حتي تطلع الشمس ثم يخر ساجدا فلايرفع رأسه من الدعاء و التحميد حتي يقرب زوال الشمس و كان (ع) يبكي من خشية الله حتي تخضل لحيته بالدموع و كان يتفقد فقراء المدينة فيحمل اليهم في الليل العين و الورق و غير ذلك فيوصلها اليهم و هم لايعرفون من اي وجه هو ، در ميان مردم مشهور است كه حضرت ابوالحسن موسي عليه السلام از همه اولاد حضرت صادق عليه السلام جليل الشأن‌تر و رفيع المكان‌تر و گشاده دست‌تر و فصيح زبان‌تر و از همه اهل زمان خود عابدتر و عالم‌تر و فقيه‌تر و بزرگ و كريم‌تر بود و روايت شده است كه آن سرور نوافل شب را متصل بنماز صبح ميفرمود و بعد از آن تعقيب ميخواند تا طلوع آفتاب و آنگاه بسجده مي‌افتاد [ص 972] و سر از دعاء و تحميد برنميداشت مگر قريب زوال و آنقدر از ترس خدا ميگريست كه ريش مقدسش از اشك تر ميشد و تفقد حال فقراء مدينه را ميفرمود و شبها دينار و درهم و چيزهاي ديگر برميداشت و بايشان ميرسانيد و نميدانستند از كجا است انتهي ، و شك نيست كه آن حضرت وصي و خليفه پدر بزرگوار خود بود بعد از او حتي اين كه عامه مسلمين بفضل و علم آن حضرت اقرار داشتند و مخالفان و دشمنانش بامامت او اعتراف ميكردند و مقر بودند كه او اولي است بمنصب رسول خدا صلي الله عليه و آله از هر كه سواي او است اگر چه حب رياست بر ايشان غالب شد تا آنكه دنيا را بدل آخرت گرفتند پس از جمله كساني كه اقرار باين امر داشتند مأمون عباسي و هرون رشيد بودند چنانكه ابن‌بابويه بسندي از عثمان بن عيسي از سفيان بن نزار روايت كرده است كه گفت روزي بالاي سر مأمون ايستاده بودم گفت ميدانيد تشيع را كه تعليم من كرد حضار همه گفتند لا والله نميدانيم گفت پدرم رشيد تعليم من نمود گفتند اين چگونه ميشود و حال آنكه رشيد اهل اين بيت را بقتل ميرسانيد گفت ايشان را محض سلطنت و ملك مي‌كشت زيرا كه ملك عقيم است و من يك سال با او بحج رفتم چون بمدينه رسيد بحجاب خود سفارش كرد و گفت احدي از اهل مدينه يا مكه از ابناء مهاجرين و انصار و بني‌هاشم و ساير بطون قريش بر من داخل نشود مگر آنكه نسب خود را بگويد و قرار شد كه همين كه مردي بر او داخل ميشد ميگفت من فلان بن فلان بن فلانم [ص 973] تا منتهي ميشد بجد معروفش از هاشمي يا قريشي يا مهاجري يا انصاري و از پنج‌هزار دينار تا دويست دينار باندازه شرف و هجرت پدرانش باو عطائي ميداد روزي من ايستاده بودم كه فضل بن ربيع داخل شد و گفت يا امير المؤمنين مردي بر در است كه گمان دارد كه موسي بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب عليه السلام است پس هرون رو باو كرد و ما بالاي سرش ايستاده بوديم من و امين و مؤتمن و ساير قواد پس گفت خود را حفظ كنيد آنگاه بحاجب خود گفت او را اذن ده و از مركب خود پياده نشود مگر روي بساط من پس بهمان حال بوديم كه ناگاه پيرمردي زرد اندام داخل شد كه عبادت او را چنان كاهيده بود كه گويا كهنه مشكي است پوسيده و سجود صورت و بيني او را مجروح كرده بود چون رشيد را ديد خويش را از درازگوشي كه سوار بود بزير انداخت رشيد فرياد زد كه لا والله جز بر بساط من پياده نبايد شوي پس حاجبان او را از پياده شدن منع كردند و ما همه چشم بر او داشتيم و او سواره مي‌آمد تا به بساط رسيد و حجاب و قواد اطراف او را احاطه كرده بودند پس از مركب پياده شد و رشيد بجانب او برخاست و تا دم بساط او را استقبال كرد و صورت و دو چشمش را بوسيد و دستش را گرفت تا بصدر مجلس برد و او را با خود در صدر نشانيد و شروع كرد با او بصحبت كردن و روي خود را بجانب او كرد و از احوالش سؤال مينمود بعد عرض كرد يا اباالحسن چقدر عيال داري فرمود از پانصد نفر بيشتر ميشود [ص 974] عرض كرد همه اولادند فرمود نه اكثر ايشان غلام و حشمند و اما اولاد سي نفر و اندي ذكور و بهمين عدد اناث دارم عرض كرد چرا نسوان را با عم‌زادگان و اكفاء ايشان تزويج نميفرمائي فرمود دستم از اين كوتاه است عرض كرد آن ضيعه كه داشتي چه شد فرمود گاهي حاصل ميدهد و گاهي نميدهد عرض كرد آيا قرض نيز داري فرمود بلي عرض كرد چند فرمود معادل ده‌هزار دينار رشيد گفت يا بن عم من آنقدر مال بتو عطا ميكنم كه اولاد ذكور و اناث همه را تزويج فرمائي و دين خود را ادا سازي و ضيعه را آباد كني حضرت فرمود يا بن عم رحم تو موصول و اين نيت جميل كه داري نزد خداوند مشكور باد و حال آنكه رحم متصل است و قرابت قريب و نسب واحد و عباس عم پيغمبر صلي الله عليه و آله بود و با پدر والاگهر آن سرور از يك ريشه بودند و عم علي بن ابيطالب عليه السلام و با پدر بزرگوار آن حضرت از يك بيخ رسته‌اند و اين گونه رحم‌پروري از تو دور نيست كه خدايت دست گشاده و حسب ارجمند و اصل بلند داده پس عرض كرد چنين ميكنم يا اباالحسن و منت دارم حضرت فرمود يا امير المؤمنين همانا خداي عز و جل بر ولاة عهد خود فريضه كرده است كه فقراي امت را از فقر برهانند و قرض قرض‌دار را قضا كنند و دين مديون را ادا نمايند و برهنه را لباس بپوشند و بجاي رنجوران احسان كنند و تو از هر كه اين كارها ميكند سزاوارتري عرض كرد چنين ميكنم يا اباالحسن پس حضرت برخاست و هرون محض اجلال آن حضرت برخاست و دو چشم [ص 975] و روي آن حضرت را بوسيد آنگاه روي بمن و امين و مؤتمن كرده گفت يا عبدالله و يا محمد و يا ابرهيم پيش روي عم و سيد خود راه رويد و ركابش را بگيريد و جامه‌اش را روي مركب تسويه كنيد و تا منزل او را مشايعت نمائيد پس حضرت ابوالحسن موسي بن جعفر عليه السلام نهاني روي بمن كرده و مرا بشارت بخلافت داد و فرمود چون متصدي اين امر شدي با اولاد من نيكي كن پس مراجعت كرديم و من از همه اولاد پدرم نزد او گستاخ‌تر بودم چون مجلس خالي شد گفتم يا امير المؤمنين اين مرد كه بود كه او را اين قدر تعظيم و اجلال كردي و از جاي خود بجهت او برخاستي و او را استقبال نمودي و در صدر مجلس نشاندي و خود فرودتر از او نشستي و ما بگرفتن ركاب از براي او امر كردي گفت اين امام و پيشواي مردم است و حجت خدا است بر خلق او و خليفه او بر بندگانش گفتم يا امير المؤمنين مگر اين صفات كه گفتي از براي تو و در تو نيست گفت من امام و پيشواي جماعتم بقهر و غلبه و موسي بن جعفر امام حق است والله اي فرزند كه او سزاوارتر است بمنصب حضرت رسول صلي الله عليه و آله از من و از جميع خلق و والله كه اگر تو كه فرزند مني در اين امر با من منازعه كني سر از تنت دور ميكنم زيرا كه ملك عقيم است و چون خواست از مكه بمدينه رود امر كرد صره سياهي كه دويست دينار در آن بود حاضر كردند و رو بمفضل بن ربيع كرده گفت اين صره را نزد موسي بن جعفر ببر و بگو امير المؤمنين ميفرمايد اين اوقات ما در تنگي [ص 976] هستيم و احسان ما بعد از اين بتو خواهد رسيد من در صدد او برخاسته گفتم يا امير المؤمنين بابناء مهاجرين و انصار و ساير قريش و بني‌هاشم و كساني كه حسب و نسبشان معلوم نيست پنج‌هزار دينار و كمتر از آن ميدهي و بموسي بن جعفر كه آن همه تعظيم و اجلال از براي او كردي دويست دينار عطا ميكني كه اخس عطاياي تو است بمردم گفت ساكت باش لا ام لك كه من اگر آنچه بذمه گرفتم باو ميدادم ايمن نبودم كه فردا صدهزار شمشير از شيعيان و دوستان خود بروي من بكشد و فقير بودن او اهل بيتش از براي من و شما سالم‌تر است از آنكه دست و چشمشان باز باشد چون مخارق مغني اين حال را مشاهده كرد در غضب شد پس گفت يا امير المؤمنين داخل مدينه كه شده‌ام بيشتر اهلش از من چيزي ميخواهند و اگر از مدينه بيرون روم و چيزي در ميان ايشان تقسيم نكرده باشم منزلت و قرب من نزد امير المؤمنين و تفضل او بر من نزد ايشان ظاهر نميشود پس امر كرد ده‌هزار دينار باو بدهند گفت يا امير المؤمنين اين براي اهل مدينه است و ديني هم بر ذمه دارم كه بايد ادا كنم پس ده‌هزار دينار ديگر براي او امر كرد باز گفت يا امير المؤمنين ميخواهم دختران خود را هم بشوهر دهم و محتاج بجهازگيري ايشان هستم پس ده‌هزار دينار ديگر برايش امر كرد باز گفت يا امير المؤمنين ناچار از غله هم هستم كه عطا كني و قوتي از براي من و عيال من و دخترانم و شوهران ايشان فراهم شود پس اقطاعي از براي او فرمان داد كه غله‌اش [ص 977] هر سال معادل ده‌هزار دينار ميشد و امر كرد همه اينها را همان ساعت باو بدهند پس مخارق فورا برخاست و خدمت حضرت موسي بن جعفر عليه السلام شتافت و عرض كرد من مطلع شدم كه اين ملعون با حضرتت چه معامله كرد و چه مبلغ فرستاد و از براي تو حيلتي بر او كردم و سي‌هزار دينار حله و اقطاعي كه در سال ده‌هزار دينار غله ميدهد از او گرفتم و لا والله يا سيدي محتاج بهيچ چيز از آن نيستم و جز براي تو نگرفته‌ام و شاهد ميگيرم كه اين اقطاع را تفويض بتو كردم و مال را بسوي تو حمل نمودم حضرت فرمود خداوند بركت دهد از براي تو و در مال تو و تو را جزاي نيكو دهد من يك درهم از آن نميگيرم و از اين اقطاع نيز چيزي نمي‌پذيرم و صله و بر تو را پذيرفتم برگرد برشد و سلامت و در اين باب ديگر با من سخن نكن پس دست حضرت را بوسيد و برگشت تمام شد حديث ، و ظاهرا حكايت مأمون تا قصه مخارق بسر رسيد و از آنجا را ابن‌بابويه از ديگري نقل كرده است و چون در يك قضيه است دو نقل را داخل هم كرده .

و از جمله كرامات امام هشتم حضرت علي بن موسي الرضا صلوات الله عليه منقبتي است كه ابن‌بابويه از تميم بن عبدالله بن تميم قرشي روايت كرده است كه گفت حديث كرد مرا پدرم از احمد بن علي انصاري از علي بن ميثم از پدرش كه گفت شنيدم از مادرم كه ميگفت شنيدم از نجمه مادر حضرت رضا عليه السلام كه ميفرمود وقتي كه حامله شدم بفرزند دلبند خود علي در خواب از شكم خود صداي تسبيح و تهليل [ص 978] و تمجيدي مي‌شنيدم و مرا از اين حال هول و فزعي دست ميداد و چون بيدار ميشدم چيزي نمي‌شنيدم چون وضع حمل او شد دست بزمين گذارده سر بآسمان بلند كرده بر زمين افتاد و دو لب خود را حركت ميداد مثل اين كه كلامي ميفرمايد پس پدر بزرگوارش موسي بن جعفر عليه السلام داخل شده و بمن فرمود گوارا باد بر تو اي نجمه كرامت پروردگارت پس آن حضرت را در پارچه سفيدي بدست آن بزرگوار دادم پس در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه فرمود و آب فرات طلبيده حنكش را با آن برداشت و باز بمن داد او را فرمود بگير او را كه اوست بقية الله عز و جل در زمين او .

و از اين جمله است علم غزير و فضل كثير آن حضرت حتي آنكه جميع دانشمندان بعلم او اقرار كردند و دشمنان او را از جهت فضلش پسنديدند اما علم آن بزرگوار كه مشهورتر است از آنكه حاجت بذكرش باشد و مقامات آن حضرت با مأمون و ساير علماي اديان مشهور است و مخالف و مؤالف روايت كرده‌اند و همه بفضل و علم آن سرور اعتراف نموده‌اند و از همين جهت او را دشمنانش از براي ولايت پسنديدند چنانكه ابن‌بابويه بسند خود از احمد بن محمد بن ابي‌نصير بزنطي روايت كرده است كه گفت خدمت حضرت ابي‌جعفر محمد بن علي بن موسي عليه السلام عرض كردم قومي از مخالفين شما چنين مي‌پندارند كه پدر بزرگوارت را مأمون ملقب برضا كرد وقتي كه او را براي ولايت عهد خود پسنديد حضرت فرمود دروغ [ص 979] گفتند والله و فاجر شدند زيرا كه او رضاي خداي عز و جل بود در اسمهاي او و رضاي رسول خدا (ص) و ائمه بعد از آن حضرت بود در زمين او گفت عرض كردم مگر نه اين است كه پدران گذشته شما عليهم السلام هر يك پسنديده خداي عز و جل و رسول او و امامان بعد از او بودند فرمود چرا عرض كردم پس چرا از ميانه پدر بزرگوارت مسمي برضا گرديد فرمود بجهت اين كه مخالفين از دشمنانش راضي باو شدند چنانكه موافقين از دوستانش راضي باو شدند و اين براي احدي از پدران بزرگوارش اتفاق نيفتاد پس از اين جهت از ميان ايشان او مسمي برضا گرديد پس حضرت جواد عليه السلام بيان فرمود كه علت تسميه آن حضرت برضا مرضي بودن او است نزد خدا و رسول و ائمه عليهم السلام و اما تسميه آن حضرت نزد جماعت خلق و اشتهارش باين لقب بدون آباء عظام و ابناء كرامش سلام الله عليهم نزد عامه مردم محض راضي شدن مخالفين است باو و از جمله مجالسي كه آن حضرت را با علماء در حضور مأمون عباسي اتفاق افتاد مجلسي است كه ابن‌بابويه مرفوعا از حسن بن الجهم روايت كرده است كه گفت روزي در مجلس مأمون حاضر شدم و علي بن موسي الرضا صلوات الله عليه نزد او تشريف داشت و فقهاء و اهل كلام از فرق مختلفه جمع شده بودند پس يكي از ايشان از آن حضرت سؤال كرده عرض كرد يا بن رسول الله ادعاي امامت بچه چيز صحيح ميشود فرمود بنص و دليل عرض كرد دليل امامت چيست فرمود علم و استجابت دعا عرض كرد [ص 980] اخبار بامور آينده از چه راه ميدهيد فرمود اين بعهدي است معهود از رسول خدا (ص) عرض كرد از قلوب مردم از چه راه خبر ميدهيد فرمود نشنيده‌اي قول رسول خدا (ص) را اتقوا فراسة المؤمن فانه ينظر بنور الله عرض كرد چرا فرمود هيچ مؤمني نيست مگر آنكه بقدر ايمان و اندازه بصيرت و علمش فراستي دارد زيرا كه بنور خدا نظر ميكند و خداوند عالم جمع فرموده است از براي ائمه از ما آنچه را كه در جميع مؤمنين متفرق فرموده است و در كتاب مجيد خود ميفرمايد ان في ذلك لآيات للمتوسمين پس اول متوسمين رسول خدا است صلي الله عليه و آله پس اميرالمؤمنين عليه السلام و بعد از او حسن و حسين و امامان از اولاد حسين عليهم السلام تا روز قيامت راوي گويد پس مأمون نظر بآن حضرت كرده عرض كرد يا اباالحسن از فضايل شما اهل بيت بيشتر براي ما بيان فرما حضرت رضا عليه السلام فرمود همانا خداوند تعالي ما را تأييد فرموده است بروحي از خود كه مقدس و مطهر است و ملك نيست با احدي از پيشينيان نبوده است مگر با رسول خدا صلي الله عليه و آله و آن روح با ائمه از ما است ايشان را تسديد ميكند و توفيق ميدهد و او عمودي است از نور ميانه ما و ميان خداوند تعالي مأمون عرض كرد يا اباالحسن بمن رسيده است كه طايفه در حق شما غلو ميكنند و از حد تجاوز مينمايند درباره شما حضرت فرمود حدثني ابي موسي بن جعفر عن ابيه جعفر بن محمد عن ابيه محمد بن علي عن ابيه علي بن الحسين عن ابيه الحسين بن علي [ص 981] عن ابيه علي بن ابيطالب (ع) قال قال رسول الله صلي الله عليه و آله لاترفعوني فوق حدي فان الله اتخذني عبدا قبل ان يتخذني نبيا باسناد طيبه خود از حضرت رسول صلي الله عليه و آله روايت فرمود كه فرمود مرا از حدي كه دارم بالا مبريد كه همانا خدا مرا بنده قرار داد پيش از آنكه پيغمبر قرار دهد خداوند تعالي ميفرمايد ماكان لبشر ان يؤتيه الله الكتاب و الحكم و النبوة ثم يقول للناس كونوا عبادا لي من دون الله و لكن كونوا ربانيين بما كنتم تعلمون الكتاب و بما كنتم تدرسون و لايأمركم ان تتخذوا الملئكة و النبيين اربابا ايأمركم بالكفر بعد اذ انتم مسلمون ، سزاوار نيست از براي هيچ بشري كه خدا كتاب و حكم و نبوت باو دهد بعد از آن بمردم بگويد بندگان من باشيد بدون خدا و لكن بايد بايشان بگويد رباني باشيد كه تعليم كتاب ميكنيد و درس ميگيريد و امر نميكند شما را كه ملئكه و پيغمبران را خدايان بگيريد آيا شما را امر بكفر ميكند بعد از آنكه شما مسلمانان هستيد ، و حضرت امير عليه السلام فرمود دو قسم مردم درباره من هلاك ميشوند و مرا گناهي نيست يكي دوستي كه افراط ميكند و ديگر دشمني كه تفريط مينمايد و ما بيزاري بخدا ميجوئيم از كساني كه در حق ما غلو ميكنند و ما را از حدمان بالا ميبرند چنانكه عيسي بن مريم از نصاري بيزاري جست كه ميفرمايد خداوند تعالي و اذ قال الله يا عيسي بن مريم أانت قلت للناس اتخذوني و امي الهين من دون الله قال سبحانك مايكون لي ان اقول ما ليس لي بحق ان كنت قلته فقد علمته [ص 982] تعلم ما في نفسي و لااعلم ما في نفسك انك انت علام الغيوب ما قلت لهم الا ما امرتني به ان اعبدوا الله ربي و ربكم و كنت عليهم شهيدا ما دمت فيهم فلما توفيتني كنت انت الرقيب عليهم و انت علي كل شيء شهيد ، ياد آور وقتي را كه خدا فرمود اي عيسي بن مريم آيا تو بمردم گفته‌اي كه من و مادرم را دو خدا بگيريد از غير خدا عرض كرد منزهي تو مرا نميرسد كه چيزي بگويم كه حق من نيست اگر گفته باشم اين را تو خود دانسته‌اي ميداني آنچه را كه در نفس من است و من نميدانم آنچه را كه در نفس تو است همانا توئي داناي نهاني‌ها من بايشان نگفتم مگر همان كه مرا امر فرمودي كه عبادت كنيد خدا پرورنده من و پرورنده خود را و بر ايشان مطلع بودم تا در ايشان بودم و چون مرا قبض روح كردي تو خود مطلع بر ايشان بودي و تو بر هر چيزي شاهد و مطلعي ، و ميفرمايد ما المسيح بن مريم الا رسول قد خلت من قبله الرسل و امه صديقة كانا يأكلان الطعام ، مسيح پسر مريم جز رسولي نيست كه پيش از او رسولان گذشته‌اند و مادرش صديقه‌اي بود و هر دو غذا ميخوردند معنيش اين است كه تغوط ميكردند پس هر كس از براي انبياء ربوبيتي ادعا كند يا از براي غير انبياء نبوتي يا از براي غير امامان امامتي ما در دنيا و آخرت از او بيزاريم مأمون عرض كرد يا اباالحسن در باب رجعت چه ميفرمائي حضرت رضا عليه السلام فرمود رجعت حق است و در امم سالفه بوده است و قرآن نطق بآن كرده و رسول خدا صلي الله عليه و آله [ص 983] فرموده است هر چه در امم سالفه بوده است حذو النعل بالنعل و القذة بالقذة در اين امت واقع خواهد شد و فرموده است كه هر گاه مهدي از اولاد من خروج كند عيسي بن مريم نازل شده پشت سر او نماز ميگذارد و فرمود ان الاسلام بدء غريبا و سيعود غريبا فطوبي للغرباء قيل يا رسول الله ثم يكون ما ذا قال ثم يرجع الحق الي اهله ، اسلام در ابتداء غريب بوده است و باز غريب ميشود پس خوشا بحال غريبان عرض كردند يا رسول الله آنوقت چه ميشود فرمود آنوقت حق باهلش برميگردد مأمون عرض كرد يا اباالحسن درباره قائلين بتناسخ چه ميفرمائي فرمود من قال بالتناسخ فهو كافر بالله العظيم مكذب بالجنة و النار ، هر كس قائل بتناسخ شود كافر بخداي عظيم است و مكذب بجنت و نار مأمون عرض كرد در باب مسوخ چه ميفرمائي فرمود ايشان قومي بودند كه خدا بر ايشان غضب كرد و ايشان را مسخ فرمود و سه روز زنده ماندند و بعد مردند و تناسلي ميانشان واقع نشد پس آنچه در دنيا از قرده و خنازير و غير ذلك يافته ميشود كه اسم مسوخيت بر آن هست مثل ساير حيوانات است كه اكل آنها و انتفاع بآنها حلال است مأمون عرض كرد خدا مرا بعد از تو باقي نگذارد يا اباالحسن كه بخدا قسم علم صحيح يافته نميشود مگر نزد اهل اين خانه و بسوي تو منتهي شده است علوم پدرانت خدا تو را از اسلام و اهل اسلام جزاي خير عطا فرمايد ، حسن بن جهم گويد چون حضرت رضا عليه السلام برخاست از پي او روان شدم پس بمنزل خود [ص 984] تشريف برد و من نيز داخل شده عرض كردم يا بن رسول الله حمد خدا را كه عطا فرمود بتو از اموري كه مأمون نميداند چيزي چند كه او را واداشت بر آنچه ديدم از اكرام و پذيرفتن كلام تو حضرت فرمود يا بن الجهم باين اكرام و استماع كلام كه نسبت بمن از او مشاهده كردي مغرور مشو كه او مرا بظلم مسموم خواهد كرد ميدانم اين مطلب را بعهدي كه از پدرانم بمن شده است از رسول خدا صلي الله عليه و آله پس اين راز را تا در حيوة هستم بر من بپوش حسن بن الجهم گويد اين حديث را با هيچ كس نگفتم تا آنكه حضرت رضا عليه السلام در طوس بزهر شهيد شد و در خانه حميد بن قحطبه طائي در قبه‌اي كه قبر هرون الرشيد در آن بود پهلوي هرون مدفون شد پس اين كه فرمود ما را خدا تأييد فرمود بروحي از خود كه مقدس و مطهر است و ملك نيست و با احدي از گذشتگان نبوده است جز با رسول خدا (ص) تا آخر فرمايش مراد اين است كه اين روح جزو ملئكه كه موكلند بتدبير اجزاء عالم مثل جبرئيل و ميكائيل و ساير ملائكه كه پست‌تر از ايشانند نيست زيرا كه مردم ملكي بزرگتر از حمله عرش كه جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و عزرائيلند نمي‌شناسند و ساير ملئكه كه بواسطه عالين مدبر عالمند مقامشان از مرتبه اينان پائين‌تر است پس حضرت بيان فرمود كه اين روح از اين ملئكه معهود نيست بلكه ملكي است بزرگتر از جبرئيل و غيره چنانكه در اخبار خود بيان فرموده‌اند كه آنكه تسديد ميكرد رسول خدا صلي الله عليه و آله را ملكي بود [ص 985] بزرگتر از جبرئيل و اين منافات با حديثي كه وارد شده است كه او ملك نيست ندارد بهمين لحاظ كه گفتم پس مراد اين است كه جزو چهار ملكي كه موكلند بتدبير كردن عالم بواسطه ملئكه عالين نيست بلكه از اين چهار ملك بالاتر است زيرا كه او مسدد عالين است كه جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و عزرائيل از جمله خدام ايشانند و اين كه فرمود آن روح عمودي است از نور ميان ما و خداي تعالي مراد اين است كه او واسطه ميان ايشان و خدا است در گرفتن از مبدء فياض و جهت تعريف الهي و اشاره بهمين روح است كه ميفرمايد و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا ماكنت تدري ما الكتاب و لا الايمان و اخباري هم كه وارد شده است كه امام را خداوند عالم عمودي از نور عطا ميفرمايد كه اعمال خلايق را در آن مي‌بيند مراد همين روح است كه حضرت اشاره فرمود ، و از جمله فضايل آن حضرت تواضع او است كه با غلامان خود غذا تناول ميفرمود و ميهمان خود را بنفس نفيس خدمت مينمود پس محمد بن يعقوب (ره) روايت كرده است از جمعي از اصحاب ما از احمد بن محمد از عبدالله بن صلت از مردي از اهل بلخ گفت در سفر خراسان با حضرت رضا عليه السلام بودم روزي فرمود سفره حاضر كردند و غلامان خود را از سودان و ديگران سر سفره جمع كرد عرض كردم جعلت فداك اگر براي اينها سفره جداگانه مقرر ميفرمودي بهتر بود فرمود ساكت باش كه پروردگار همه يكي است و مادر يكي و پدر يكي و جزاي هر كس باعمال است مراد حضرت [ص 986] اين است كه بني‌آدم همه در اصل نسب شريكند پدر همه آدم و مادر همه حوا است و تفاخري كه خدا دوست ميدارد و از بندگان خود ميخواهد بعمل و تقوي است ميفرمايد ان اكرمكم عند الله اتقيكم ، و از اين جمله است حديثي كه ابن‌بابويه (ره) روايت كرده است از حمزة بن محمد بن احمد بن جعفر بن محمد بن زيد بن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب عليه السلام در قم در ماه رجب سال سيصد و سي و نه گفت خبر داد مرا علي بن ابرهيم بن هاشم در آنچه نوشت بسوي من در سال سيصد و هفت گفت حديث كرد مرا ياسر خادم گفت حضرت رضا عليه السلام هر وقت منزل خلوت ميشد جميع خدم و حشم خود را از صغير و كبير جمع ميكرد و براي ايشان حديث ميفرمود و بايشان انس ميگرفت و ايشان را انس ميداد و چون سر سفره مي‌نشست هيچ يك از صغير و كبير را فروگذاشت نميكرد حتي سايس و حجام را الا آنكه با خود بر سفره مي‌نشانيد و مروي است كه آن حضرت خرما را زياد دوست ميداشت كه حلواي اولياء و انبياء و صلحا است پس محمد بن يعقوب بسند خود از سليمان بن جعفر جعفري روايت كرده است كه گفت داخل شدم بر حضرت رضا عليه السلام و پيش روي آن حضرت خرماي برني حاضر بود و از روي ميل تناول ميفرمود فرمود اي سليمان پيش بيا و بخور پس نزديك رفتم و با آن حضرت خوردم و عرض ميكردم جعلت فداك مي‌بينم اين خرما را از روي ميل تناول ميفرمائي فرمود بلي زيرا كه دوست ميدارم آن را [ص 987] عرض كردم چرا فرمود بجهت اين كه رسول خدا صلي الله عليه و آله تمري بود و علي عليه السلام تمري بود و حسن عليه السلام تمري بود و حسين عليه السلام تمري بود و زين‌العابدين عليه السلام تمري بود و ابوجعفر عليه السلام تمري بود و ابوعبدالله عليه السلام تمري بود و پدر بزرگوارم عليه السلام تمري بود و من نيز تمري هستم و شيعيان ما تمر را دوست ميدارند زيرا كه از طينت ما خلقت شده‌اند و دشمنان ما اي سليمان مسكر را دوست ميدارند زيرا كه از زبانه از آتش خلقت شده‌اند ، و از اين جمله است نيز آنچه محمد بن يعقوب (ره) روايت كرده است از حسين بن محمد از سياري از عبدالله بن ابي‌عبدالله بغدادي از كسي كه براي او حديث كرد گفت ميهماني در شب بر حضرت رضا عليه السلام وارد شد و حضرت نزد او نشسته بود و با او حديث ميفرمود يك وقتي از شب پس چراغ تاريكي گرفت آن مرد دست دراز كرد كه اصلاح كند آن را حضرت او را نهي فرمود و بنفس نفيس مبادرت كرده اصلاحش نمود و فرمود ما قومي هستيم كه ميهمانهاي خود را بخدمت نميداريم ، و از جمله مقامات آن حضرت با مأمون كه دلالت ميكند بر اين كه حضرت ولايت عهد را قبول نفرمود مگر باكراه و مأمون عليه اللعنة اين كار را محض اين كرد كه معايب براي حضرت نزد مردم اظهار كند كه او حب رياست دارد اگر بتواند و از اين جهت حضرت نيز از مكنون ضمير او خبر داد پس ابن‌بابويه روايت كرده ميگويد حديث كرد ما را حسين بن ابرهيم بن ثاثانة رحمه الله [ص 988] گفت حديث كرد براي ما علي بن ابرهيم بن هاشم از پدرش ابرهيم بن هاشم از ابوالصلت هروي كه گفت مأمون عرض كرد بحضرت رضا عليه السلام يا بن رسول الله من مراتب فضل و علم و زهد و ورع و عبادت تو را دانسته‌ام و تو را بخلافت از خود سزاوارتر مي‌بينم حضرت رضا عليه السلام فرمود ببندگي خدا افتخار دارم و بزهد در دنيا اميد نجات از شر آتش دارم و بپرهيزكاري از محارم اميدوار فوز بمغانم هستم و بتواضع در دنيا اميد رفعت نزد خدا دارم مأمون عرض كرد صواب چنان ديده‌ام كه خود را از خلافت عزل كنم و خلافت را با تو گذارم و خود با تو بيعت نمايم حضرت فرمود اگر اين خلافت مال تو است و خدايش از بهر تو قرار داده است پس جايز نيست از براي تو كه لباسي را كه خدا بر تو پوشانيده است از تن بيرون كني و براي ديگري قرار دهي و اگر مال تو نيست جايز نيست از براي تو كه در مال غير تصرف كني و براي كسي قرار دهي مأمون عرض كرد يا بن رسول الله لابد بايد اين امر را قبول فرمائي حضرت فرمود هرگز باختيار خود اين كار نخواهم كرد و او چند روز سعي ميكرد و بر آن حضرت اصرار مينمود تا آنكه از قبول كردن آن حضرت مأيوس شد عرض كرد پس اگر خلافت را قبول نميفرمائي و دوست نميداري با تو بيعت كنم پس وليعهد من باش كه بعد از من خلافت براي تو باشد حضرت رضا عليه السلام فرمود والله حديث كرد مرا پدرم از پدران بزرگوارش از اميرالمؤمنين عليه السلام كه من پيش از تو از دنيا بيرون [ص 989] ميروم و بزهر ستم شهيد ميشوم و ملئكه آسمان و ملئكه زمين بر من گريه ميكنند و در زمين غربت پهلوي هرون الرشيد مدفون ميشوم پس مأمون گريست و عرض كرد يا بن رسول الله كي تو را ميكشد و كه را قدرت بي‌ادبي بجناب تو است و حال آنكه من زنده باشم حضرت فرمود اگر بخواهم بگويم كه مرا ميكشد ميتوانم گفت مأمون عرض كرد يا بن رسول الله مرادي از اين سخن نداري الا آنكه شانه از اين بار تهي كني و اين امر را از خود دفع كني كه مردم بگويند تو زاهد در دنيائي حضرت فرمود بخدا قسم از وقتي كه پروردگارم عز و جل مرا خلقت كرده است دروغ نگفته‌ام و زهدم در دنيا محض دنيا نيست و هراينه من مراد تو را ميدانم عرض كرد مراد من چيست فرمود اگر راست بگويم در امانم عرض كرد در اماني فرمود مرادت اين است كه مردم بگويند علي بن موسي بدنيا بي رغبت نبود بلكه دنيا باو بي رغبت بود نمي‌بينيد ولايت عهد را بطمع خلافت چگونه قبول كرده است پس مأمون در غضب شد و گفت هميشه در جواب من سخن ناهموار ميگوئي و از سطوت من ايمن شده‌اي بخدا قسم اگر ولايت عهد را قبول كردي فبها و الا تو را بر آن مجبور خواهم كرد اگر پذيرفتي فبها و الا گردن تو را ميزنم حضرت فرمود خداي عز و جل مرا از اين نهي كرده است كه خود را بهلاكت اندازم اگر چنين است آنچه خواهي بكن و من قبول ميكنم بشرط آنكه كسي را عزل و نصب نكنم و رسم و قاعده را بهم نزنم و از دور طرف مشورت باشم پس بهمين قسم راضي شد [ص 990] و آن حضرت را بكراهت وليعهد خود قرار داد پس ببين عداوت اين رجس با حضرت چقدر شديد بود و چه مكر بزرگي بكار برد كه خواست بهر حيله كه تواند اظهار طعني بر اهل بيت كند و لكن با كسي دوچار شد كه بر سر او خبير و بر مكنون ضميرش مطلع و بصير بود پس حضرت مخادعه و منابذه او را ظاهر فرمود بيان نمود كه اين كار را نه محض ميل باهل حق و نه محض طلب انصاف كرده است چنانكه نزد عامه مردم اظهار ميكرد و بهمين قسم هم از او مشهور شده بود حتي آنكه مخادعتش بر عامه و خاصه مخفي ماند پس بعضي از شيعه چنين مي‌پنداشتند كه مأمون ملعون از شيعه است نظر بسلوكي كه با حضرت رضا عليه السلام كرد گفتند و بعد از آن او را حب رياست بر قتل آن حضرت واداشت و اين رأي از صواب بعيد است بلكه يك طرفة العين بخدا ايمان نياورد و در هيچ آني از آنات طلب حق نكرد و اين كار را همه محض مكر و خدعه كرد و خدا نيز با او مكر و خدعه فرمود و هر كس بفرمايشات آل عصمت صلوات الله عليهم بخصوص مخاطبات حضرت رضا عليه السلام با اين ملعون نظر كند حقيقت كلام مرا ميداند و جهت اين كه حال او بر بعضي از شيعه مخفي مانده است و او را نسبت بتشيع داده‌اند اين است كه در اخبار اهل بيت عليهم السلام كه متعلق باحوال ايشان است كم نظر ميكنند و اما آنچه مأمون براي بعضي از خواص خود اظهار داشت كه علت وليعهد قرار دادن آن حضرت عهدي بود كه با خداي خود كرده بود [ص 991] وقتي كه كارها بر او تنگ شد چنانكه بعد از اين ذكر ميكنم محض اظهار عذر نزد عباسيين بود كه بگويند محض وفاي بعهد خدا متحمل امري كه مكروه طبع ايشان است شده است و دروغ گفت و مرادش غدر و مكر بود و انداختن حضرت رضا عليه السلام از چشم مردم و مرادش وفاي بعهدي كه خود اظهار ميكرد نبود زيرا كه آن كسي كه مطلع بر سر او بود سريرتش را بهتر ميدانست و بر نيتش واقف‌تر بود پس از اموري كه دلالت ميكند بر اين كه مأمون ولايت عهد را بحضرت رضا عليه السلام نه محض محبت آن حضرت داد و نه محض تقوي خدا بلكه جهت ديگر داشت كه بزعم او وفاي بعهد باشد نقلي است كه ابن‌بابويه (ره) روايت كرده ميگويد حديث كرد ما را احمد بن زياد بن جعفر همداني رضي الله عنه گفت حديث كرد مرا علي بن ابرهيم بن هاشم از ريان بن صلت گفت جمهور مردم از قواد لشكر و عامه و كساني كه بيعت حضرت رضا عليه السلام را خوش نمي‌داشتند در اين باب فراوان سخن گفتند و گفتند اين كار از تدابير فضل بن سهل ذوالرياستين است پس اين سخن بمأمون رسيد و در دل شب كس بطلب من فرستاد و نزد او شدم گفت اي ريان شنيده‌ام مردم ميگويند بيعت حضرت رضا عليه السلام از تدبير فضل بن سهل است گفتم يا امير المؤمنين چنين ميگويند گفت ويحك يا ريان آيا احدي را ياراي چنين جرأتي هست كه بيايد نزد خليفه و خليفه‌زاده كه رعيت و قواد مملكت از براي او منقاد شده‌اند و خلافت برايش مسلك شده است و باو [ص 992] بگويد خلافت را از دست بده و بديگري واگذار آيا عقل چنين چيزي را باور ميكند گفتم لا والله يا امير المؤمنين احدي بر اين كار جرأت نميكند گفت بخدا قسم اين طور كه ميگويند نيست و لكن من تو را از سبب اين كار خبر ميدهم سبب اين شد كه چون محمد برادرم نامه بمن نوشت كه نزد او بروم و من امتناع كردم رايتي از براي علي بن عيسي بن ماهان بست و او را مأمور كرد كه مرا مقيد سازد و غل جامعه در گردنم اندازد و با اين خبر بر من وارد شد و هرثمة بن اعين را بسجستان و كرمان و حوالي آن فرستادم و امر مرا بر من فاسد كرد و هرثمه بهزيمت رفت و صاحب سرير خروج كرد و از طرف خط خود در ملك خراسان استيلا يافت و اين اخبار همه در يك هفته بر من وارد شد چون بر من اين اخبار وارد شد نه قوتي داشتم و نه مالي كه از آن قوتي بدست كنم و از قواد و مردان لشكر خود نيز سستي و بددلي مشاهده كردم خواستم بملك كابل روم با خود گفتم پادشاه كابل مرد كافري است و محمد برايش مال فراوان بذل ميكند و دست مرا در دست او ميگذارد پس راهي بهتر از اين نيافتم كه از گناهان خود توبه كنم و بر اين شدايد استعانت بخدا جويم و پناه باو برم پس گفتم اين حجره را و اشاره بيك حجره كرد روفتند و آب بر خود ريختم و دو جامه سفيد پوشيدم و چهار ركعت نماز گذاردم و هر چه از قرآن حاضر داشتم در آن ركعات خواندم و خدا را خواندم و باو پناه بردم و با نيت صادق معاهده كردم با خدا عهدي محكم كه [ص 993] اگر اين امر را بمن رساند و شر اين شدايد و امور ناهموار را از من كفايت كند من اين امر را در موضعي كه خدا قرار داده است بگذارم بعد از آن دلم قوت گرفت و طاهر را نزد علي بن عيسي بن ماهان فرستادم و شد از كيفيت او آنچه شد و هرثمة بن اعين را مجددا بجنگ رافع برگردانيدم و بر او ظفر يافت و بقتلش رسانيد و كس نزد صاحب سرير فرستادم و با او مدار كردم و چيزي از برايش فرستادم تا برگشت پس روز بروز امر من در قوت بود تا آنكه واقع شد از امر محمد امين آنچه واقع شد و خدا اين امر را بمن رسانيد و براي من مستقيم و مسلم شد پس چون خدا بعهدي كه كرده بودم وفا كرد خواستم كه من نيز بعهد خود وفا كنم پس نديدم كسي را سزاوارتر از ابوالحسن عليه السلام باين امر لاجرم در او قرار دادم امر را و او قبول نكرد مگر بآن قسم كه دانستي پس اين بود سبب گفتم خدا امير المؤمنين را توفيق دهد ، و قصه طولاني است محل حاجت همين اندازه بود و اما سبب اقدام مأمون لعنه الله بر قتل حضرت رضا صلوات الله عليه عداوت باطنه و خبث طينتش بود و اسباب ظاهره نيز از براي آن بود كه مهيج عداوت نهاني شد و آنچه در كمونش بود ابراز داد از جمله آنچه ابن‌بابويه (ره) روايت كرده است بسندي كه مرفوعا بمحمد بن سنان ميرساند كه گفت در خراسان نزد مولاي خود حضرت رضا عليه السلام بودم و مأمون آن حضرت را روز دوشنبه و پنجشنبه كه براي رسيدگي امور مردم مي‌نشست طرف راست خود مي‌نشانيد روزي خبر [ص 994] بمأمون آوردند كه مردي از صوفيه دزدي كرده است پس امر باحضارش كرد چون نظر باو كرد ديد مردي است خشك و لاغر و بر پيشانيش اثر سجود است مأمون گفت چه زشت است اين آثار نيك و اين كار قبيح آيا تو را نسبت بدزدي ميدهند با اين آثار جميله و حسن ظاهر كه از تو مي‌بينيم گفت اين كار را از اضطرار مرتكب شدم نه باختيار زيرا كه تو حق مرا از خمس و فيء از من بازداشتي مأمون گفت تو را در خمس و فيء چه حق است گفت خداوند تعالي خمس را بر شش قسمت قرار داده است ميفرمايد و اعلموا انما غنمتم من شيء فان لله خمسه و للرسول و لذي القربي و اليتامي و المساكين و ابن السبيل ان كنتم آمنتم بالله و ما انزلنا علي عبدنا يوم الفرقان يوم التقي الجمعان ، بدانيد كه آنچه غنيمت ببريد خمس آن مال خدا است و رسول و ذوي القرباي رسول و يتامي و مساكين و ابن سبيل كه در اثناي سفر بي زاد و راحله مانده باشد اگر ايمان آورده‌ايد بخدا و بآنچه نازل كرديم ما بر بنده خود در روز فرقان كه مراد روز جنگ بدر است روزي كه بيكديگر رسيدند جمعان جمعيت مؤمنين و مشركين و فيء را نيز بر شش قسمت فرمود پس فرمود ما افاء الله علي رسوله من اهل القري فلله و للرسول و لذي القربي و اليتامي و المساكين و ابن السبيل كيلايكون دولة بين الاغنياء منكم آنچه خدا برگردانيده است بر رسول خود از اموال اهل قري پس مخصوص است بخدا و رسول و ذوي القربي و يتامي و مساكين و ابن سبيل تا نباشد دولتي مابين اغنياي از شما [ص 995] كه دست بدست از يكديگر ببرند صوفي گفت پس حق مرا از خمس منع كردي و من ابن سبيل هستم و از راه بازمانده‌ام و مسكين نيز هستم و هيچ ندارم و از حاملان قرآن هم هستم مأمون گفت آيا ميشود حدي از حدود خدا و حكمي از احكام او را كه در حد سارق قرار داده است محض مزخرفات اين شخص معطل بگذارم صوفي گفت ابتدا بخود كن و خود را پاك كن بعد از آن بتطهير غير بپرداز و حد خدا را اول بر خود جاري ساز بعد بر ديگران مأمون نظر بحضرت رضا عليه السلام كرده عرض كرد چه ميفرمائي حضرت فرمود سرق فسرق ، مال او را دزديدند او هم دزدي كرد پس مأمون غضب كرد غضب شديدي آنگاه بصوفي گفت والله دست تو را قطع خواهم كرد صوفي گفت تو دست مرا قطع ميكني و حال آنكه بنده مني مأمون گفت واي بر تو از كجا بنده تو شده‌ام گفت بجهت اين كه مادر تو را پدرت از مال مسلمانان خريد لاجرم تو براي جميع مسلماناني كه در مشرق و مغربند بنده خواهي بود تا آزادت كنند و من تو را آزاد نكرده‌ام و بعد از اينها همه خمس بدست تو آمد و حقي بآل رسول صلوات الله عليه ندادي و حق من و امثال مرا نيز نرساندي و ديگر آنكه خبيث نميتواند خبيثي مثل خود را پاك كند بلكه بايد طاهري او را تطهير كند و كسي كه بر خودش حد وارد است بر غير نميتواند اقامه حد نمايد تا آنكه ابتدا بخود كند نشنيده‌اي خداوند تعالي ميفرمايد اتأمرون الناس بالبر و تنسون انفسكم و انتم تتلون الكتاب افلاتعقلون ، آيا امر ميكنيد مردم را بنيكي [ص 996] و فراموش ميكنيد خود را و حال آنكه شما تلاوت ميكنيد كتاب را پس آيا تعقل نميكنيد پس مأمون ملتفت حضرت رضا عليه السلام شده عرض كرد درباره اين چه ميفرمائي فرمود خداوند عز و جل بمحمد صلي الله عليه و آله ميفرمايد فلله الحجة البالغة از براي خدا است حجت بالغه و آن حجتي است كه بجاهل برسد و با جهل خود بداند آن را چنانكه عالم با علم خود ميداند و دنيا و آخرت هر دو بحجت برپا هستند و اين مرد تو را . . . باينجا كه رسيد مأمون امر كرد صوفي را رها كنند و از مردم احتجاب نمود و مشغول شد بتدبير امر حضرت رضا عليه السلام تا آن حضرت را مسموم كرده شهيد ساخت و فضل بن سهل و جماعتي از شيعه را هم بقتل رسانيده بود ابن‌بابويه بعد از اين حديث ميگويد قال مصنف هذا الكتاب و روي هذا الحديث كما حكيته و انا بريء من الجاحدين ، مصنف اين كتاب گويد اين حديث بهمين قسم كه حكايت كردم روايت شده است و من بيزارم از كساني كه منكر اين مطلبند و از جمله اسبابي كه مأمون را باعث بر قتل آن حضرت شد قضيه‌اي است كه نيز ابن‌بابويه (ره) روايت كرده ميگويد حديث گفت ما را ابوالطيب حسين بن احمد بن محمد رازي رضي الله عنه در نيشابور در سال سيصد و پنجاه و دو گفت حديث كرد ما را علي بن محمد ماجيلويه او گفت حديث كرد براي ما احمد بن محمد بن خالد برقي گفت خبر داد مرا ريان بن شبيب خال معتصم برادر مارده كه چون مأمون خواست بيعت بگيرد [ص 997] براي خود بامارت و خلافت و براي حضرت رضا عليه السلام بولايت عهد و براي فضل بن سهل بوزارت امر كرد سه كرسي گذاردند و چون اين سه نفر بر آن نشستند مردم را اذن داد و داخل شدند و بيعت ميكردند باين قسم كه با دست راست خود دست بر دست اين سه نفر ميزدند از بالاي انگشت ابهام تا انگشت خنصر و بيرون ميرفتند تا آنكه بعد از همه مردم جواني از انصار بيعت كرد و با دست راست خود از انگشت خنصر تا بالاي ابهام بر دست ايشان زد پس حضرت رضا عليه السلام تبسم فرمود و فرمود هر كه با ما بيعت كرد بفسخ بيعت بيعت كرد غير از اين جوان كه بعقد بيعت با ما بيعت نمود مأمون عرض كرد فسخ بيعت چگونه است و عقدش چه قسم است حضرت فرمود عقد بيعت از بالاي خنصر تا بالاي ابهام است و فسخش از بالاي ابهام تا بالاي خنصر راوي گويد از اين سخن همهمه در مردم افتاد و مأمون امر كرد مردم بيعت را بآن قسم كه حضرت رضا عليه السلام فرمود از سر بگيرند و مردم گفتند كسي كه رسم عقد بيعت را نميداند چگونه مستحق امامت است البته كسي كه ميداند اولي است از آنكه نميداند گفت پس اين شد باعث مسموم كردن آن حضرت كه مأمون مرتكب شد و از جمله اين اسباب است آنچه نيز ابن‌بابويه روايت كرده است از تميم بن عبدالله بن تميم قرشي رضي الله عنه گفت حديث كرد مرا پدرم از احمد بن علي انصاري گفت سؤال كردم از ابوالصلت هروي گفتم مأمون چگونه بقتل حضرت رضا (ع) راضي شد با آن همه تكريم و تعظيم [ص 998] و محبت كه نسبت بآن حضرت داشت و او را وليعهد قرار داده بود بعد از خود گفت مأمون آن حضرت را اكرام ميكرد و دوست ميداشت از جهت معرفتي كه بفضل و مرتبت آن حضرت داشت و ولايت عهد را بعد از خود براي او قرار داد تا بمردم چنين بنماياند كه آن حضرت رغبت بدنيا دارد كه قدر و منزلتش نزد ايشان تمام شود چون در اين كار ظاهر نشد از آن حضرت مگر چيزي كه باعث زيادتي ظهور فضل و علو قدر و منزلت آن حضرت شد نزد مردم و از اطراف بلاد متكلمين را بمباحثه آن حضرت كشيد بطمع اين كه يك تن از ايشان او را مجاب نمايد و آن سرور نزد علما بي قرب شود و نزد عامه مشهور بنقص گردد پس احدي از متكلمين يهود و نصاري و مجوس و صائبين و براهمه و ملحدين و دهريه و فرق مختلفه مسلمين با آن حضرت تكلم نميكرد الا آنكه او را لاجواب ميكرد و حجت را بر او الزام ميفرمود و مردم ميگفتند والله او اولي است بخلافت از مأمون و مردمان سخن‌چين خبر بمأمون ميرسانيدند و در غضب ميشد و حسدش سخت ميشد و حضرت رضا عليه السلام در سخن حق با مأمون مسامحه نميفرمود و در اكثر اوقات سخناني كه خوش نداشت روبروي او ميفرمود و او را بخشم و كينه درميآورد و چيزي بآن حضرت اظهار نميكرد چون از همه راه در امر آن حضرت ناچار شد جنابش را غيلة بزهر ستم شهيد كرد ، و از بهترين اشعاري كه شعرا در مدح آن حضرت گفته‌اند شعر ابونواس است چون مأمون باو گفت [ص 999] يا ابانواس تو قدر و مكانت ابوالحسن (ع) را نزد من و مراسم تكريم مرا نسبت باو دانسته‌اي پس چرا مدح آن جناب را بتأخير انداخته و حال آنكه توئي شاعر زمان و يكتاي دهر خود در اين ميدان پس گفت :

قيل لي انت واحد الناس طرا في فنون من الكلام النبيه

لك من جوهر الكلام بديع يثمر الدر في يدي مجتنيه

فعلي ما تركت مدح ابن موسي و الخصال التي تجمعن فيه

قلت لااهتدي لمدح امام كان جبريل خادما لابيه

يعني گفته شد بمن كه توئي يگانه همه مردم در فنوني از كلام بلند عاقلانه ترا از جوهر كلام گوهر بديعي است كه در دست فراگيرندگان خود در ميوه ميدهد پس چرا ترك كرد مدح فرزند موسي عليه السلام و خصال نيكي را كه در او جمع شده است گفتم عقل من راهبري ندارد بمدح امامي كه جبرئيل خادم پدر او بوده است پس مأمون شعر او را تحسين كرد و احسنت گفت و بقدري كه صله بهمه شعرائي كه مدح آن حضرت كرده بودند داده بود بابونواس صله داد .