طربت و ما هاج لي معبق و لا بي غرام و لا معشق
و لكن طربت لآل الرسول فلذ لي الشعر و المنطق
هم الاكرمون هم الانجبون نجوم السماء بهم تشرق
سبقت الانام الي المكرمات فانت الجواد فلاتلحق
ابوك الذي سار بالمكرمات فقصر عن سبقه السبق
بكم فتح الله باب الرشاد و باب العثار بكم يغلق
يعني بطرب در آمدم نه از اين كه نسيم خوشي بوئي از براي من وزيده باشد يا گرفتاري و عشقي داشته باشم و لكن بطرب در آمدم از براي آل رسول (ص) پس شعر سرودن و سخن گفتن از براي من لذيذ شد ايشانند فائقان در كرم ايشانند سابقان در نجابت بايشان اشراق ميكند نجوم آسمان تو اي حسين (ع) سبقت گرفتي بر همه خلق بسوي اخلاق كريمه پس جواد حقيقي توئي پس كسي بتو نميرسد پدر تو بود آن كسي كه با اخلاق كريمه روان شد و سبقتگيرندگان از پيشي گرفتن بر او باز ماندند بواسطه شما گشوده است خدا باب رشد و هدايت را و باب لغزش و خطا بواسطه شما بسته ميشود .
و از جمله مناقب جليله آن حضرت شهادت او است كه فائق بر هر منقبت و فضيلتي شده است در فضيلت آن همين بس كه جميع انبياء مرسل و ملئكه مقرب آرزو ميكنند [ص 928] كه كاش با كساني كه پيش روي آن حضرت شهيد شدند بودند و شهيد شده بودند ، يا ليتني كنت معهم فافوز فوزا عظيما ،
اسفي و مايجدي التأسف بعد ما سبق الكرام الي كريم المصرع
و انصار آن حضرت در اين مزيت بر هر سابقي سبقت گرفتند و هيچ لاحقي در فضل اين شهادت برتبه ايشان نرسيد چنانكه حضرت امير عليه السلام فرمود شهداء لايسبقهم بالفضل من كان قبلهم و لايلحقهم من كان بعدهم ، در وصف شهداء كربلاء ميفرمايد شهيداني كه احدي از پيشينيان در فضل بر ايشان سبقت نميگيرد و بعد از ايشان هم احدي بايشان نميرسد و شك نيست كه شهادت ايشان از شهادت جميع شهدائي كه در راه خدا در ركاب نبي يا وليي شهيد شدهاند افضل است .
و اما صبر آن حضرت كه امري است واضح البيان ظاهر العيان حتي آنكه ديده نشد احدي كه ميان جمعيت بسيار گرفتار باشد و اعوان و انصار او در اطراف و پيش چشم او كشته و بخاك افتاده باشند قويدلتر و ثابتقدمتر از حضرت ابيعبدالله عليه السلام ،
بابي ابي الضيم لايعطي العدي حذر المنية منه فضل قياد
پس محمد بن يعقوب بسند خود از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است قال قتل الحسين بن علي عليه السلام و عليه جبة خز دكناء فوجدوا فيها ثلثة و ستين من بين ضربة بالسيف او طعنة برمح او رمية بسهم ، فرمود كشته شد حسين بن علي عليه السلام و در برش جبه [ص 929] خزي تيره رنگ بود پس جاي شصت و سه جراحت از شمشير و نيزه و تير در آن جبه يافتند و مثل آن روايت ابنبابويه در امالي بسندش از حضرت باقر عليه السلام قال اصيب الحسين عليه السلام و وجد به ثلثمائة و بضعة و عشرون طعنة برمح او ضربة بسيف او رمية بسهم فرمود شهيد شد حسين صلوات الله عليه و يافته شد در بدن شريفش سيصد و بيست و چند زخم نيزه و شمشير و تير و روايت شده است كه اين زخمها همه از پيش روي آن حضرت بود زيرا كه پشت بجنگ نميكرد ،
فله المناقب و الفضائل كلها نور تجلي في الوري من احمد
و چه نيكو گفته است فرزدق در مدح آن حضرت جائي كه ميگويد :
ينشق نور الهدي من نور غرته كالشمس ينجاب عن اشراقها الظلم
مشتقة من رسول الله نبعته طابت ارومته و الخيم و الشيم
هذا ابن فاطمة الزهراء عترتها ائمة الدين مجريا به القلم
تا آنكه ميگويد :
و جده من قريش في ارومتها محمد و علي بعده علم
بدر له شاهد و الشعب من احد و الخندقان و يوم الفتح قد علموا
و خيبر و حنين يشهدان له و في قريضة يوم صيلم قتم
مواطن قد علت في كل نائبة علي الصحابة لماكتم كما كتموا
حاصل ترجمه ميگويد شكافته ميشود نور هدايت از نور پيشاني او كه مثل آفتاب است و از اشراقش ظلمتها منقطع ميشود شاخه او منشق از [ص 930] رسول خدا (ص) است و ريشه او طيب و اخلاق و شيم او پاكيزه است اين پسر فاطمه زهراء است كه عترتش پيشوايان دينند كه قلم تقدير الهي بر اين جاري شده تا اين كه ميگويد و جدش محمد (ص) از قريش در ريشه ايشان است و بعد از او علم مجد و هدايت علي (ع) است بدر و احد و خندق و فتح مكه و خيبر و حنين و روز قتل قريضة كه سخت و غبارآلود بود همه از براي او شاهدند مواقفي كه در هر نائبه بر جميع صحابه افزوني داشت و من آنها را مثل ايشان كتمان نكردم و اين قصيدهاي است غراء كه در مدح حضرت سيدالشهداء (ص) انشاء كرد و بار ديگر در حضور هشام بن عبدالملك در مدح حضرت علي بن الحسين عليه السلام انشاد نمود و قصهاش مشهور است .
و از جمله مناقب حضرت علي بن الحسين زينالعابدين صلوات الله عليه آنكه خداوند تعالي او را از خيره عرب و خيره عجم برگزيده و منتجب داشت پس مولد شريفش را گرامي فرمود و محتد منيفش را مشرف نمود پس محمد بن يعقوب مسندا از حضرت ابيجعفر صلوات الله عليه روايت كرده است كه فرمود لما قدمت بنت يزدجرد علي عمر اشرف لها عذاري المدينة و اشرق المسجد بضوئها لما دخلته فلما نظر اليها عمر غطت وجهها و قالت اقبيروج پازاهر فقال عمر اتشتمني هذه و هم بها فقال اميرالمؤمنين عليه السلام ليس ذلك لك خيرها رجلا من المسلمين و احسبها بعينه فخيرها فجائت حتي وضعت يدها علي رأس الحسين عليه السلام فقال لها اميرالمؤمنين عليه السلام ما اسمك فقالت [ص 931] جهانشاه فقال لها اميرالمؤمنين عليه السلام بل شهربانويه ثم قال للحسين عليه السلام يا اباعبدالله لتلدن لك منها خير اهل الارض فولدت علي بن الحسين و كان يقال لعلي بن الحسين ابن الخيرتين فخيرة الله من العرب هاشم و من العجم فارس ، چون دختر يزدجرد بر عمر وارد شد دخترهاي مدينه بنظاره او بر بامها برآمدند و چون داخل مسجد شد مسجد از پرتو جبينش درخشيدن گرفت چون عمر باو نظر كرد روي خود را پوشيد و گفت اقبيروج پازاهر عمر گفت اين دختر مرا ناسزا ميگويد و خواست او را آزار كند حضرت امير عليه السلام فرمود اين كار تو را نميرسد خود او را مخير كن كه مردي را از ميان مسلمانان اختيار كند و او را باو واگذار پس عمر او را مخير ساخت و او آمد تا آنكه دست خود را بر سر حضرت سيدالشهداء صلوات الله عليه گذارد حضرت امير عليه السلام باو فرمود نامت چيست عرض كرد جهانشاه فرمود بلكه شهربانويه بعد بحسين عليه السلام فرمود يا اباعبدالله بهترين اهل زمين از براي تو متولد خواهد شد از او پس علي بن الحسين صلوات الله عليه را تولد نمود و بآن حضرت ابن الخيرتين ميگفتند يعني فرزند دو برگزيده برگزيده خدا از ميان عرب كه هاشم باشد و از ميان عجم كه فارس باشد و منقول است كه ابوالاسود دئلي در مدح آن حضرت گفت :
و ان غلاما ( فتي ما بين خل ) بين كسري و هاشم لاكرم من نيطت عليه التمائم
همانا فرزندي كه از ميان كسري و هاشم بيرون آيد گراميتر و بزرگتر طفلي است كه تعويذ بر او بسته شده باشد [ص 932] و از جمله فضايل آن حضرت شدت اجتهاد و كوشش او بود در عبادت پروردگار تا آنكه بر جميع اهل زمان خود افزوني يافت و از اين جهت ملقب به زينالعابدين شد چنانكه ابنبابويه بسند خود از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است از پدر بزرگوارش از جد عالي مقدارش از پدر والامقام او كه فرمود فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله اذا كان يوم القيمة نادي مناد اين زينالعابدين فكاني انظر الي ولدي علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب يخطو بين الصفوف چون روز قيامت شود منادي ندا كند كه كجا است زينالعابدين پس گويا فرزند خود علي بن الحسين بن علي عليه السلام را ميبينم كه ميان صفوف خلايق ميگذرد و ميآيد و اين معني از طرق مخالفان نيز روايت شده است پس كمالالدين بن طلحة شامي در مطالب السئول روايت كرده است از ابن ابيالزبير مكي از جابر بن عبدالله انصاري از حضرت رسول (ص) كه بجابر فرمود يولد لابني الحسين ابن يقال له علي اذا كان يوم القيمة ينادي مناد ليقم سيد العابدين فيقوم علي بن الحسين عليه السلام ، از براي فرزندم حسين عليه السلام پسري متولد خواهد شد كه او را علي ميگويند چون روز قيامت شود منادي ندا ميكند كه سيد العابدين برخيزد پس علي بن الحسين عليه السلام برميخيزد و اما شدت اجتهاد و كوشش آن حضرت در عبادت امري است كه عامه و خاصه نقل كردهاند پس ابنطلحه شامي در مطالب السئول ميگويد قيل كان سبب لقبه بزينالعابدين انه كان ليلة في محرابه [ص 933] قائما في تهجده فتمثل الشيطان في صورة ثعبان ليشغله عن عبادة ربه فلميلتفت اليه فجاء الي ابهام رجليه فالمه فلميقطع صلوته فلما فرغ منها و قد كشف الله له فعلم انه شيطان فسبه و لعنه و قال اخسأ يا ملعون فذهب و قام الي تمام ورده فسمع صوتا و لايري قائله و هو يقول انت زينالعابدين ثلثا فظهرت هذه الكرامة و اشتهرت لقبا له يعني گفتهاند سبب ملقب شدن آن حضرت بزينالعابدين اين بود كه شبي در محراب خود در تهجد ايستاده بود پس شيطان بصورت اژدهائي در آمد كه آن حضرت را از عبادت پروردگارش مشغول سازد حضرت التفاتي باو نفرمود پس آمد و ابهام پاي مقدسش را گزيد و آن حضرت نماز خود را قطع نفرمود چون از نماز فارغ شد و خداوند عالم از براي او كشف كرده بود و دانسته بود كه شيطان است او را سب و لعن فرمود و فرمود دور شو اي ملعون و شيطان رفت و آن حضرت با تمام ورد خود برخاست پس صدائي شنيد و گوينده را نميديد كه سه مرتبه ميگفت توئي زينالعابدين پس اين كرامت ظاهر شد و لقب مشهور آن حضرت شد بعد ابوطلحه ميگويد كان اذا مشي لايجاوز يده فخذه و لايخطو بيده و عليه السكينة و الوقار و الخشوع و اذا قام الي الصلوة اخذته الرعدة و يقول اريد ان اقوم بين يدي ربي و اناجيه فلهذا تأخذني الرعدة و وقع الحريق النار في البيت الذي هو فيه و كان ساجدا في صلوته فجعلوا يقولون يا بن رسول الله النار يا بن رسول الله فمارفع رأسه من السجود حتي اطفيت فقيل له [ص 934] يا بن رسول الله ما الذي الهاك عنها فقال نار الآخرة ، وقتي كه راه ميرفت دست را از محاذي ران خود نميگذرانيد و دست نميجنبانيد و با سكينه و وقار و خشوع بود و هر گاه بنماز برميخاست لرزه بر اندام شريفش ميافتاد و ميفرمود ميخواهم پيش روي پرورنده خود بايستم و با او مناجات كنم از اين مرا لرزه بر بدن ميافتد و وقتي آتش در اوطاقي كه آن حضرت تشريف داشت افتاد و آن حضرت در نماز بود و در حال سجده آنچه ميگفتند يا بن رسول الله آتش يا بن رسول الله سر مقدس از سجده برنداشت تا آتش را خاموش كردند عرض كردند چه چيز از هول آتش جناب شما را مشغول ساخت فرمود آتش آخرت ، و از طرق ما از حضرت رضا صلوات الله عليه مروي است از پدر بزرگوارش موسي بن جعفر عليه السلام از پدر بزرگوارش فرمود طايفهاي از شيعيان كوفه بر آن حضرت داخل شدند عرض كردند يا بن رسول الله همه شما بندگان خدائيد چگونه است كه جدت علي بن الحسين را از ميانه زينالعابدين گفتند حضرت صادق (ع) فرمود ويحكم آيا نشنيدهايد قول خداي عز و جل را كه ميفرمايد هم درجات عند الله و ميفرمايد نرفع درجات من نشاء و ميفرمايد و لقد فضلنا بعض النبيين علي بعض عرض كردند چرا يا بن رسول الله فرمود پس جهت اشكال براي شما چيست عرض كردند دوست داشتيم كه اين امري را كه سؤال كرديم بدانيم فرمود ويحكم ابليس با پرورنده خود مناجات كرد كه من بندگان عابد تو را از اول دهر تا زمان [ص 935] علي بن الحسين عليه السلام ديدهام و احدي از ايشان را در عبادت تو كاملتر و خاشعتر از او نيافتم مرا اذن ده اي خداي من كه با او مكري كنم و او را مبتلا سازم تا بدانم كه صبرش چه اندازه است پس خداوند عالم او را نهي فرمود و او قبول نكرد و وقتي كه آن حضرت نماز ميگذارد بصورت افعي شد كه ده سر داشت و نيشهاي تند و چشمهاي بسرخي برگشته و از جاي سجده آن حضرت از زمين بيرون آمد بيرون آمد و در سمت قبله آن حضرت راست گردن كشيد و تغيير حال در آن حضرت پيدا نشد و چشم خود را بطرف او نشكست پس ابليس در صورت آن افعي بزمين پست شد و انگشتان دو پاي آن حضرت را گرفت و بنا گذارد با نيشهاي خود گزيدن و از آتش اندرون خود بر آن دميدن و با اين همه چشم خود را آن حضرت بطرف او نميشكست و دو قدم خود را از مقامي كه داشت نميگردانيد و شك و وهمي در نماز و قرائت عارض او نميشد پس ابليس مكثي نكرد كه از آسمان شهابي سوزان بر او فرود آمد چون احساس بآن شهاب كرد فريادي زد و بصورت اول برخاست و پهلوي آن حضرت ايستاد و گفت اي سيد عبادت كنندگان چنانكه اسم تو است و منم ابليس والله در عبادت جميع انبياء و رسل از عهد پدرت آدم حاضر بودم و نديدم مثل تو و نه مثل عبادت تو و هراينه دوست ميداشتم كه تو براي من استغفار كني كه خداوند از براي من ميآمرزيد بعد آن حضرت را گذارد و رفت و آن حضرت در نماز بود و سخن او از نمازش [ص 936] باز نميداشت تا آنكه بطور كامل نماز خود را بجاي آورد ، و بهمين اسناد از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه حضرت علي بن الحسين صلوات الله عليه در نماز خود ايستاده بود و محمد فرزند ارجمند آن حضرت بجانب چاه عميقي كه در خانه بود روان شد و بچاه درافتاد مادر او نظر كرد و فرياد زد و دور چاه آمد و خود را ميزد و استغاثت بآن حضرت ميكرد و ميگفت يا بن رسول الله فرزندت محمد در چاه غرق شد و حضرت سخن او را ميشنيد و از نماز خود منصرف نميشد و صداي اضطراب فرزند خود محمد را نيز در قعر چاه در ميان آب ميشنيد چون اين حالت طولي كشيد از غايت جزع گفت چقدر دلهاي شما سخت است اي اهل بيت نبوت و حضرت همچنان مشغول نماز بود و نماز خود را بآخر نرسانيد مگر بطور كمال بعد از آن بر لب چاه نشسته دست خود را تا قعر چاه دراز كرد و حال آنكه بقعر آن رسيدن ممكن نبود مگر با ريسمان بلند و فرزند خود محمد را بيرون آورد در حالتي كه چيزي ميگفت و روي دست آن حضرت ميخنديد و نه جامه و نه جسدش تر نشده بود فرمود هاك يا ضعيفة اليقين بالله بگير فرزند خود را اي سست يقين بخدا پس آن مخدره از سلامت فرزند خود خنديد و از فرمايش آن حضرت كه فرمود يا ضعيفة اليقين گريست حضرت فرمود بر تو باكي نيست آيا ندانستي كه من پيش روي خداوند جباري بودم كه اگر روي خود را از او ميگردانيدم روي خود را از من ميگردانيد [ص 937] پس كه را بعد از او گمان داري كه بر من رحم كند ، و از اين جمله است روايت شيخ مفيد از جابر جعفي از حضرت باقر عليه السلام قال كان علي بن الحسين عليه السلام يصلي في اليوم و الليلة الف ركعة و كانت الريح تميله بمنزلة السنبلة ، فرمود حضرت سجاد صلوات الله عليه در شبانهروز هزار ركعت نماز ميگذارد و باد بدن شريفش را مثل خوشه گندم حركت ميداد ، و از اين جمله است آنچه محمد بن يعقوب بسند خود از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است قال كان ابي يقول كان علي بن الحسين عليه السلام اذا قام في الصلوة كانه ساق شجرة لايتحرك منه شيء الا ما حركت الريح منه فرمود پدر بزرگوارم ميفرمود كه علي بن الحسين عليه السلام همين كه در نماز ميايستاد گويا ساق درختي بود هيچ جاي او حركت نميكرد مگر هر چه باد از او حركت ميداد ، و از اين جمله است روايتي كه ابنبابويه بسند خود از علي بن ابيحمزة از پدرش روايت كرده است كه گفت سألت مولاة لعلي بن الحسين عليه السلام بعد موته فقلت صفي لي امور علي بن الحسين عليه السلام فقالت اطنب او اختصر فقلت اختصري قالت ماآتيته بطعام نهارا قط و لافرشت له فراشا بليل قط ، يكي از كنيزان حضرت علي بن الحسين عليه السلام را بعد از وفات آن حضرت سؤال كرده گفتم بيان كن از براي من وضع امور علي بن الحسين عليه السلام را گفت مفصل بگويم يا مختصر گفتم مختصر بگو گفت هرگز در روز از برايش طعام نياوردم و هرگز در شب از برايش فراش خواب نگستردم [ص 938] و كافي است در فضل آن حضرت از طرق عامه روايتي كه ابونعيم بسند خود در حلية الاولياء ذكر كرده است قال رجل لسعيد بن المسيب مارأيت رجلا اورع من فلان قال هل رأيت علي بن الحسين عليه السلام قال لا قال مارأيت احدا اورع منه ، مردي بسعيد بن مسيب گفت من از فلان مردي پرهيزكارتر نديدم سعيد گفت آيا علي بن الحسين را ديده گفت نه گفت من احدي را از او پرهيزكارتر نديدهام ، و هم از ابونعيم است باسنادش از زهري كه گفت لمار هاشميا افضل من علي بن الحسين عليه السلام نديدم هاشمي افضل از حضرت علي بن الحسين عليه السلام و از ابوحازم نيز مثل اين كلام را نقل كرده .
و از جمله مناقب حضرت باقر محمد بن علي عليه السلام از طريق مخالفان خبري است كه كمالالدين بن طلحه شامي در مطالب السئول نقل كرده ميگويد نقل عن ابن ابيالزبير محمد بن مسلم المكي انه قال كنا عند جابر بن عبدالله فاتاه علي بن الحسين و معه محمد و هو صبي فقال علي لابنه قبل رأس عمك فقال جابر من هذا و كان قد كف بصره فقال له علي هذا ابني محمد فضمه جابر اليه فقال يا محمد محمد رسول الله صلي الله عليه و آله يقرء عليك السلام فقالوا لجابر كيف ذلك يا اباعبدالله فقال كنت مع رسول الله صلي الله عليه و آله و الحسين عليه السلام في حجره و هو يلاعبه فقال يا جابر يولد لابني الحسين ابن يقال له علي اذا كان يوم القيمة نادي مناد ليقم سيد العابدين فيقوم علي بن الحسين عليه السلام و يولد لعلي بن الحسين ابن يقال له محمد يا جابر [ص 939] اذا رأيته فاقرأه مني السلام و اعلم ان بقاءك بعد رؤيته يسير فلميعش بعد ذلك الا قليلا و مات و هذه و ان كانت منقبة واحدة فهي عظيمة تعادل جملا من المناقب ، از ابن ابيالزبير محمد بن مسلم مكي منقول است كه گفت نزد جابر بن عبدالله بوديم پس حضرت علي بن الحسين عليه السلام نزد او آمد و محمد عليه السلام با او بود و او طفل بود پس حضرت بمحمد فرزند خود فرمود ببوس سر عم خود را جابر عرض كرد اين كيست و در آن روز نابينا بود حضرت فرمود اين فرزند من محمد است پس جابر او را در بر كشيد و گفت يا محمد محمد رسول خدا صلي الله عليه و آله تو را سلام ميرساند بجابر گفتند چگونه ميشود اين يا اباعبدالله گفت روزي در خدمت رسول خدا (ص) بودم و حسين عليه السلام در دامان او بود و با او بازي ميفرمود پس فرمود اي جابر پسري از براي فرزندم حسين متولد خواهد كه او را علي ميگويند چون روز قيامت شود منادي ندا كند كه سيد العابدين برخيزد پس علي بن الحسين عليه السلام برميخيزد و از براي علي بن الحسين پسري متولد ميشود كه او را محمد ميگويند هر گاه او را ببيني سلام از من باو برسان و بدان كه زندگاني تو بعد از او كم است پس زنده نماند جابر بعد از آن مگر كمي و وفات يافت و اين اگر چه يك منقبت است اما منقبت بزرگي است كه با مناقب بسيار برابري ميكند انتهي كلامه ، و ابنحجر در صواعق خود بعد از ذكر فضائل حضرت علي بن الحسين عليه السلام ميگويد و وارثه منهم يعني من [ص 940] اولاده علما و عبادة و زهادة ابوجعفر محمد الباقر سمي بذلك من بقر الارض اي شقها و اثار مخباتها و مكامنها فكذلك هو اظهر من مخبات كنوز المعارف و حقائق الاحكام و الحكم و اللطائف ما لايخفي الا علي منطمس البصيرة او فاسد الطوية و السريرة و من ثم قيل فيه هو باقر العلم و جامعه و شاهر علمه و رافعه صفا قلبه و زكا علمه و طهرت نفسه و شرف خلقه و عمرت اوقاته بطاعة الله و له من الرسول في مقامات العارفين ما تكل عنه السنة الواصفين و له كلمات كثيرة في السلوك و المعارف لايحتملها هذه العجالة و كفاه شرفا ان ابنالمديني روي عن جابر الي آخر كلامه يعني وارث حضرت سجاد در علم و زهد و عبادت از ميان اولاد آن حضرت ابوجعفر محمد الباقر صلوات الله عليه بود آن حضرت را باقر گفتند مأخوذ از بقر الارض يعني زمين را شكافت و دفاين و كوامن آن را استخراج كرد و همچنين آن حضرت از كنوز پنهاني معارف و حقائق احكام و حكمتها و لطائف چيزي چند ظاهر فرمود كه پوشيده نيست مگر بر بيبصيرت يا كجنهاد بدسريرتي و از اينجا است كه درباره آن حضرت گفتهاند كه اوست شكافنده علم و جمعكننده آن و برافرازنده لواي علم و بلند كننده آن قلب مباركش صافي و علم بيمنتهايش طيب و زكي و نفس شريفش طاهر و خلق منيفش شريف و اوقات مقدسهاش بطاعت خدا معمور بود و آن حضرت را در مقامات عارفان از حضرت رسول (ص) خصايص نسبتي است كه زبان واصفان از تقرير آن عاجز است و او را در سلوك [ص 941] و معارف كلمات بسيار است كه اين عجاله گنجايش ذكر آنها را ندارد و در شرافت او كافي است كه ابنمديني از جابر روايت كرده است بعد حديث سابق را باندك تفاوتي ذكر ميكند ، و اما از طرق ما ابنبابويه در كتاب النصوص علي الائمة بسند خود از عمرو بن شمر روايت كرده است كه گفت از جابر بن يزيد جعفي سؤال كردم باو گفتم چرا حضرت باقر عليه السلام را باقر گفتند گفت لانه بقر العلم بقرا اي شقه شقا و اظهره اظهارا زيرا كه او علم را بقر نمود يعني از هم شكافت و شق فرمود و چنانكه بايد آشكار نمود و جابر بن عبدالله انصاري مرا حديث گفت كه از رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيد كه ميفرمود يا جابر ستبقي حتي تلقي ولدي محمد بن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب عليه السلام المعروف في التورية بباقر فاذا لقيته فاقرأه مني السلام ، اي جابر در دنيا خواهي ماند تا وقتي كه فرزندم محمد بن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب عليه السلام را كه در تورية معروف بباقر است ملاقات كني چون او را ملاقات كني از من باو سلام برسان پس جابر بن عبدالله آن حضرت را در يكي از كوچههاي مدينه ملاقات كرد و باو گفت اي پسر تو كيستي فرمود من محمد بن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالبم جابر گفت يا بني رو كن پس رو كرد بعد عرض كرد پشت كن پس پشت كرد پس بآن حضرت عرض كرد شمايل رسول خدا است بپروردگار كعبه قسم بعد عرض كرد يا بني رسول خدا صلي الله عليه و آله تو را سلام ميرساند فرمود بر رسول خدا (ص) باد سلام [ص 942] تا آسمان و زمين برپا است و بر تو اي جابر كه تبليغ سلام كردي پس جابر عرض كرد يا باقر يا باقر يا باقر توئي باقر حقا توئي آن كسي كه ميشكافي علم را شكافتني بعد از آن جابر نزد آن حضرت ميآمد و پيش رويش مينشست و او را تعليم ميكرد و بسا بود كه جابر در احاديثي كه از رسول خدا (ص) روايت ميكرد غلط ميگفت و آن حضرت بر او رد ميكرد و او را متذكر ميساخت و جابر قبول ميكرد و رجوع بقول آن حضرت مينمود و ميگفت يا باقر يا باقر يا باقر اشهد بالله قد اوتيت الحكم صبيا شهادت ميدهم بخدا كه در زمان كودكي مرتبه حكم را بتو دادهاند ، و مفيد (ره) در ارشاد خود مثل اين حديث با اختصاري در الفاظ روايت كرده است و شيخ در امالي خود قريب بخبر سابق با اختلاف جزئي روايت كرده و از فرمايشات پند و حكمت آن حضرت است فقراتي كه ابنطلحه شامي از آن حضرت روايت كرده است كه فرمود ما من عبادة افضل من عفة بطن او فرج ، عبادتي افضل از حفظ شكم و فرج نيست و ما من شيء احب الي الله من ان يسأل ، چيزي بسوي خداوند تعالي محبوبتر از اين نيست كه از او سؤال كنند و حاجت بخواهند و مايدفع القضاء الا الدعاء ، دفع نميكند قضا را غير از دعا و ان اسرع الخير ثوابا البر و اسرع الشر عقوبة البغي ، از همه خيرات ثواب نكوكاري زودتر ميرسد و از همه بديها عقوبت ظلم و تعدي زودتر كشيده ميشود و كفي بالمرء عيبا ان يبصر من الناس مايعمي عنه من نفسه و ان يأمر الناس بما لايفعله و ان ينهي الناس عما [ص 943] لايستطيع التحول عنه و ان يؤذي جليسه بما لايعنيه ، عيب آدمي همين بس كه عيبي را كه در خود نميبيند در مردم ببيند و كاري را كه خود نميتواند بمردم امر كند و مردم را از چيزي كه خود تركش نميتواند كرد نهي كند و همنشين خود را بچيزي كه ضرور ندارد آزار رساند .
و از جمله مناقب امام ششم جعفر بن محمد الصادق عليه السلام آنكه مؤالف و مخالف بعلم آن حضرت اقرار كردند و جميع علماء در جميع علوم از او اخذ علم كردند حتي آنكه علمائي كه اهل خلاف و ديگران رجوع بايشان ميكنند مثل ابوحنيفه و سفيان ثوري و شعبه و ابنعيينه و ابوايوب سجستاني و غيرهم جزو تلامذه آن حضرت بودند و از پستترين ملازمان آستان او و اين نزد خاصه و عامه معلوم است و غير از جاهل غبي يا معاند شقي احدي منكر آن نيست پس مالكي در فصول المهمة ذكر كرده ميگويد كان جعفر الصادق بين اخوته خليفة ابيه و وصيه و القائم بالامامة من بعده برز علي جماعته بالفضل و كان ابينهم ذكرا و اجلهم قدرا نقل الناس عنه من العلوم ما سارت به الركبان و انتشر صيته و ذكر في جميع البلدان و لمينقل العلماء عن احد من اهل بيته ما نقل عنه من الحديث روي عنه جماعة من اعيان الائمة و اعلامهم مثل يحيي بن سعيد و ابنجريح و مالك بن انس و الثوري و ابنعيينة و ابيحنيفة و شعبة و ابيايوب السجستاني و غيرهم وصي اليه ابوجعفر بالامامة و غيرها انتهي امام جعفر صادق عليه السلام از ميان برادران خود خليفه و وصي پدر [ص 944] بزرگوار بود و قائم بامر امامت بعد از آن حضرت بر جميع اصحاب آن حضرت در فضل افزوني داشت و ذكرش از همه مشهورتر و قدرش بزرگتر بود مردم از علوم آنقدر از او نقل كردهاند كه متاع قوافل و ارمغان ركبان شد و صيتش منتشر و مذكور در جميع بلدان و علماء از احدي از اهل بيت آن حضرت بقدري كه از آن حضرت نقل كردهاند روايت ننمودهاند جماعتي از اعيان و اعلام ائمه از او روايت حديث كردند مثل يحيي بن سعيد و ابنجريح و مالك بن انس و سفيان ثوري و ابنعيينة و ابوحنيفة و شعبة و ابوايوب سجستاني و ديگران حضرت ابوجعفر عليه السلام امامت و ساير امور خود را باو وصيت فرمود انتهي ، و از اشخاصي كه بعضي از فضايل آن حضرت را ذكر كردهاند كمالالدين محمد بن طلحه شامي است در كتاب مطالب السئول و او از اعيان علماء عامه است ميگويد ابوعبدالله جعفر بن محمد الصادق بن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب عليه السلام ذو علوم جمة و عبادة موفورة و اوراد متواصلة و زهادة بينة و تلاوة كثيرة و تتبع معاني القرآن الكريم و يستخرج من بحر جواهره و يستنتج عجائبه و يقسم اوقاته علي انواع الطاعات بحيث يحاسب عليها نفسه رؤيته تذكر الآخرة و استماع كلامه يزهد في الدنيا و الاقتداء بهداه يورث الجنة نور سماته شاهد انه من سلالة النبوة و طهارة افعاله يصدع انه من ذرية الرسالة نقل عنه الحديث و استفاد منه العلم جماعة من اعيان الائمة و اعلمهم مثل يحيي بن سعيد الانصاري [ص 945] و ابنجريح و مالك بن انس و الثوري و ابنعيينة و ابيحنيفة و شعبة و ابيايوب السجستاني و غيرهم و عدوا مااخذوا عنه منقبة شرفوا بها و فضيلة اكتسبوا بها ، حضرت ابوعبدالله جعفر بن محمد الصادق بن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب عليهم السلام صاحب علوم بيشمار و عبادت بسيار و اوراد پيوسته و زهد آشكار و تلاوت بسيار بود معاني قرآن كريم را تتبع مينمود و جواهر از درياي آن استخراج ميفرمود و عجائب آن را استنتاج مينمود و اوقات خود را بر انواع طاعات نوعي تقسيم ميكرد كه نفس خود را بر آن حساب ميفرمود ديدار او بياد آخرت ميانداخت و شنيدن كلامش در دنيا بي رغبت ميساخت و اقتداي براه هدايتش مورث جنت ميشد نور سيمايش شاهد اين بود كه از سلاله نبوت است و طهارت افعالش برهان اين كه از ذريه رسالت است جماعتي از اعيان و اعلام ائمه از او نقل حديث و استفاده علم كردند مثل يحيي بن سعيد انصاري و ابنجريح و مالك بن انس و ثوري و ابنعيينة و ابوحنيفة و شعبه و ابوايوب سجستاني و غيرهم و آنچه از آن حضرت اخذ كردند منقبتي براي خود شمردند كه شرافت ايشان بآن باشد و اكتساب فضيلت از آن كرده باشند ، و از اين جمله است كلام شهرستاني در كتاب ملل و نحل كه ميگويد ابوعبدالله جعفر بن محمد الصادق رضي الله عنه و هو ذو علم غزير في الدين و ادب كامل في الحكمة و زهد بالغ في الدنيا و ورع تام عن الشهوات و قد اقام بالمدينة مدة يفيد الشيعة المنتمين اليه و يفيض علي الموالين له [ص 946] اسرار العلوم ، ابوعبدالله جعفر بن محمد الصادق صلوات الله عليه صاحب علم بي منتها در دين و ادب كامل در حكمت و زهد بليغ در دنيا و پرهيزكاري تمام از شهوات بود مدتي در مدينه اقامت فرمود و شيعيان را كه منسوب باويند افاده ميفرمود و بر دوستان خود از اسرار علوم افاضه مينمود ، و ابونعيم اصفهاني در جزء چهارم حلية الاولياء از عمر بن القدام روايت كرده است كه گفت كنت اذا نظرت الي جعفر بن محمد عليه السلام علمت انه من سلالة النبيين هر وقت نظر بجعفر بن محمد صلوات الله عليه ميكردم از سيماي او ميدانستم كه از سلاله پيغمبران است ، و از اين جمله است روايتي كه نيز ابونعيم در كتاب خود باسنادش از سفيان ثوري ذكر كرده است قال دخلت علي جعفر بن محمد عليه السلام و عليه جبة خز دكناء و كساء خز بدجاني فجبلت انظر تعجبا فقال لي يا ثوري ما لك تنظر الينا لعلك تعجبت فيما تري قال قلت يا بن رسول الله (ص) ليس هذا من لبسك و لا لباس آباءك فقال لي يا ثوري كان ذلك زمانا تقتر فكانوا يعملون علي قدر اقتاره و افتقاره و هذا زمان قد اسبل فيه كل شيء عزاليه ثم حسر عن ردن جيبه فاذا تحتها جبة صوف بيضاء يقصر الذيل عن الذيل و الردن عن الردن فقال يا ثوري لبسنا هذا لله و هذا لكم فما كان لله تعالي اخفيناه و ما كان لكم ابديناه ، سفيان ثوري گويد بر حضرت صادق عليه السلام داخل شدم و جبه خز تيره رنگ و كساي خز بدجاني در بر داشت از روي تعجب بناي نظر كردن گذاردم فرمود [ص 947] اي ثوري ترا چه ميشود شايد از آنچه ميبيني تعجب كرده باشي گفتم يا بن رسول الله اين لباس نه لباس تو و نه لباس پدران بزرگوار تو است فرمود اي ثوري آن زمان زمان تنگي بود و بر حسب اقتار و افتقار كار ميكردند و امروز زماني است كه هر چيزي فراوان شده است آنگاه آستين جيب بالا زد ديدم جبه پنبه سفيدي زير آن لباس بود كه دامانش از دامان و آستينش از آستين كوتاهتر بود فرمود اي ثوري اين را براي خدا پوشيدهايم و آن را براي شما پس آنچه براي خدا است پنهان كرديم و آنچه براي شما است ظاهر نموديم ، و از جمله فضايل آن حضرت غزارت علم او است حتي آنكه هر عالمي اقرار بفضل او نموده و جميع اهل فضل اذعان از براي او كردهاند و اعظم مفاخر ايشان اين شده است كه از مشكوة انوار او اقتباس نمايند و از چراغ هدايت او روشني جويند پس محمد بن يعقوب روايت كرده است از محمد بن يحيي از احمد بن محمد از بعضي اصحابش كه او از مردي از عامه روايت كرده است كه گفت من با حضرت ابوعبدالله عليه السلام مجالست ميكردم لا والله كه مجلسي شريفتر از مجالس او نديدم روزي بمن فرمود عطسه از كجا بيرون ميآيد گفتم از دماغ فرمود اصبت الخطاء خطا گفتي عرض كردم جعلت فداك از كجا بيرون ميآيد فرمود از تمام بدن چنانكه نطفه نيز از تمام بدن بيرون ميآيد و مخرجش از احليل است بعد فرمود نديدهاي انسان همين كه عطسه ميزند جميع اعضايش لرزش ميكند و صاحب عطسه تا هفت روز از مرگ در امان است ، [ص 948] و از اموري كه شهادت ميدهد باينكه او است حجت ظاهره و علم شاهر در ميان خلايق احتجاجاتي است كه جميع علماء و اهل ملل و نحل فرمود و كل ايشان از براي او اذعان نمودند چنانكه بر هيچ ناظري مخفي نيست از جمله محاجهاي است كه آن حضرت را با ابوحنيفه اتفاق افتاد پس شيخ طبرسي در كتاب احتجاج روايت كرده است كه حضرت صادق عليه السلام بابوحنيفه فرمود وقتي كه داخل شد بر آن حضرت تو كيستي عرض كرد ابوحنيفه فرمود مفتي اهل عراق عرض كرد بلي فرمود به چه چيز فتوي ميدهي ايشان را عرض كرد بكتاب خدا فرمود تو علم بكتاب خدا ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه آن داري عرض كرد بلي فرمود پس خبر ده مرا از قول خداي عز و جل و قدرنا فيها السير سيروا فيها ليالي و اياما آمنين يعني مقدر كرديم در آن قريهها سير را سير كنيد در آنها شبها و روزها در حالتي كه ايمن هستيد كدام موضع مراد است ابوحنيفه گفت مابين مكه و مدينه است حضرت رو باهل مجلس كرده فرمود شما را بخدا آيا نه اين است كه مابين مكه و مدينه سير ميكنيد و بر جانهاي خود از كشتن و بر اموال خود از سرقت ايمن نيستيد عرض كردند خدايا بلي پس حضرت فرمود ويحك اي ابوحنيفه خداي عز و جل نميفرمايد مگر حق خبر ده مرا از قول خداي عز و جل و من دخله كان آمنا هر كس داخل آن شود ايمن است چه موضع است عرض كرد بيت الله الحرام است پس حضرت نظر بجلساء خود كرده فرمود شما را بخدا آيا ميدانيد كه عبدالله بن زبير [ص 949] و سعيد بن جبير داخل آن شدند و ايمن نماندند عرض كردند خدايا بلي حضرت فرمود ويحك اي ابوحنيفه خدا نميفرمايد مگر حق پس ابوحنيفه عرض كرد مرا علمي بكتاب خدا نيست من صاحب قياسم حضرت فرمود پس در قياس خود نظر كن اگر قياس ميكني كدام يك نزد خدا عظيمتر است قتل يا زنا عرض كرد بلكه قتل فرمود پس چگونه است كه در قتل بدو شاهد راضي شد و در زنا راضي نشد مگر بچهار شاهد بعد فرمود نماز افضل است يا روزه عرض كرد بلكه نماز افضل است فرمود پس بقياس قول تو ميبايست حايض آنچه از نمازش فوت ميشود قضا كند نه روزه و حال آنكه خداوند تعالي قضاي روزه را بر او واجب فرموده است نه نماز بعد فرمود بول نجستر است يا مني عرض كرد مني ( بول ظ ) فرمود پس بنا بر قياس تو ميبايست از بول غسل كنند نه از مني و حال آنكه خدا غسل از مني را واجب فرموده است نه از بول عرض كرد من صاحب رأيم حضرت فرمود پس رأي تو چيست در حكم مرد كوري كه چشم بينائي را بكند و مرد بي دستي كه دست مرد صحيحي را قطع كند چگونه بر ايشان اقامه حد ميشود عرض كرد من مردي هستم عالم بمباحث انبياء صلوات الله عليهم فرمود پس خبر ده مرا از قول خداي عز و جل كه بموسي و هرون عليهما السلام فرمود وقتي كه ايشان را بسوي فرعون مبعوث كرد لعله يتذكر او يخشي شايد او متذكر شود يا بترسد و لعل از تو در مقام شك است عرض كرد بلي فرمود پس از خدا هم شك است كه فرمود لعله ابوحنيفه عرض كرد [ص 950] نميدانم حضرت فرمود چنين ميپنداري كه تو بكتاب خدا فتوي ميدهي و حال آنكه از وارثان آن نيستي و گمان ميكني كه تو صاحب قياسي و حال آنكه اول كسي كه قياس كرد ابليس بود و گمان ميكني كه تو صاحب رأي هستي و حال آنكه رأي از رسول خدا صلي الله عليه و آله صواب بود و از غير او خطا زيرا كه خداي تعالي باو فرمود احكم بينهم بما اريك الله ، حكم كن ميان ايشان بآنچه خدا بتو نمايانيده است و اين فرمايش را بغير او نفرمود و گمان ميكني كه تو صاحب حدود هستي و حال آنكه آن كسي كه حدود بر او نازل شده است اولي است بعلم آنها و گمان ميكني كه تو عالم هستي بمباحث انبياء و حال آنكه خاتم انبياء (ص) اعلم است از تو بمباحث ايشان اگر نميگفتند كه بر پسر رسول خدا (ص) داخل شد و او چيزي از او سؤال نكرد ترا از هيچ چيز سؤال نميكردم پس قياس كن اگر قياس ميكني عرض كرد بعد از اين مجلس در دين خدا برأي و قياس تكلم نكنم فرمود نه چنين است حب رياست ترا بحال خود نميگذارد چنانكه پيشينيان را نگذارد الخبر و آن حضرت را مباحثات ديگر هم با ابوحنيفه و ابن ابيليلي و سفيان ثوري و ديگران اتفاق افتاده كه شهادت ميدهد باينكه او است حجت خدا بر عباد و علم درخشان او در بلاد و چون بسيار است و بدون ذكر آنها غرض طالب حق حاصل است بذكر آنها نپرداختيم و بدان كه ائمه اطهار صلوات الله عليهم بسيار ميشود كه پارهاي ظواهر را كه اجماع بر مراد بودن آنها قائم است نفي ميكنند و مرادشان نفي ظاهر نيست [ص 951] بلكه مراد نفي منحصر كردن در ظاهر است چرا كه از براي قرآن بطنها است و از براي بطنها نيز بطنها است و ايمان بظاهر نيست مگر با باطن چنانكه ايمان بباطن نيز نميشود مگر با ظاهر چنان كه خود ايشان خبر دادهاند و اين از براي كسي كه تتبع در اخبار و اقتفاء آثار ايشان نموده باشد معلوم است و مقصود ايشان (ص) اين است كه ديگران را اعلام فرمايند كه كلام خدا را نميشناسد و مراد او را از كلامش نميفهمد مگر كساني كه در خانههاي ايشان نازل شده و در پنهان و آشكار مخاطب بآن شدهاند پس ايشانند اهل بيت تنزيل و مأوي تأويل و سايرين هر كس سالك طريقه ايشان باشد بحق رسيده است و هر كس از راه ايشان بيرون رود گمراه شده و گمراه كرده است و از اين جهت بود كه چون ابوحنيفه را از دو آيه كه در خبر سابق بود سؤال فرمود جواب او را بعد از آنكه بآن نوع الزامش فرمود باين وجه داد كه معني سيروا فيها ليالي و اياما آمنين اين است كه هر گاه قائم اهل بيت قيام كند چنين ميشود يعني عدل منتشر ميشود پس شامل همه بلاد ميگردد و همچنين آيه ديگر كه فرمود و من دخله كان آمنا يعني هر كس با آن حضرت بيعت كند و دست بر دو دست او سايد و داخل در عقده اصحاب او شود ايمن خواهد بود چنانكه در حديث ديگر فرمود و در بعضي اخبار قريب بهمين وارد شده است و فرمودهاند كه مراد از ايمني دخول در ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام است و هر كس داخل در آن شود از عذاب خدا ايمن شود [ص 952] و از عقاب او نجات يابد و اما در ظاهر آيه اولي اخبار از اهل سبا است كه اهل يمن در تجارات و معايش خود با نهايت امنيت از يمن بشام ميرفتند تا آنكه معصيت كردند و خداوند ايشان را بخوف و نقصان ثمرات و انفس مبتلا كرد و ابوحنيفه چون بظاهر و باطن قرآن جاهل بود و مواقع تنزيل را نميدانست جواب داد كه اين مابين مكه و مدينه است و حال آنكه اين از براي جهال واضح است چه جاي علماء و لكن ابوحنيفه گويا آيات قرآن را نخوانده بود و در تأويلش تدبر نكرده بود و تفسيرش را ندانسته بود و كسي كه حالش اين باشد چگونه ميشود كه حجت ميان خدا و خلق باشد و حال آنكه امام حق در ميانه موجود باشد آيا هيچ عاقلي باين راضي ميشود و اما آيه دويم در ظاهر مراد از آن بيان حكم است نه اخبار يعني هر كس داخل خانه شود حكمش اين است كه ايمن باشد و احدي را جايز نيست كه او را بترساند پس هر كس مخالفت اين حكم كند معصيت خدا كرده است چنان كه حجاج كرد و ابوحنيفه غير از اخبار معنيي براي آيه نفهميد و از اين جهت حضرت صادق عليه السلام بعد از آنكه بيان فرمود كه حجاج در خانه با عبدالله زبير و سعيد بن جبير چه كرد فرمود ويحك اي ابوحنيفه خدا نميفرمايد مگر حق و ابوحنيفه تأويل هيچ يك از دو آيه را ندانست و در معني ظاهر هم خطا كرد پس در تأويل مراد همان است كه ذكر شد و در ظاهر مراد از آيه اولي اخبار است اما نه بآن طور كه ابوحنيفه فهميد و مراد از آيه دوم بيان حكم است [ص 953] چنانكه سابقا گفتم و اما ابطال قياس كه فرمود امري است كه شك در آن نيست زيرا كه ظن و تخمين در دين خدا مفسده بلاد و تضييع عباد و خون و مال مسلمين است و بدليل عقل و نقل باطل است و اگر قياس جايز ميبود ملامتي بر ابليس در قياسي كه كرد كه گفت من از آدم (ع) بهترم مرا از آتش خلق كرده و او را از گل نبود و در عدل حكيم جايز نبود كه او را منع فرمايد از امري كه براي ديگران كه بمراتب جاهلتر از ابليسند جايز است و سؤالاتي كه حضرت صادق عليه السلام محض ابطال قياس از ابوحنيفه فرمود دليل اين نميشود كه احكام شرعيه را علت نيست بلكه دليل اين است كه اطلاع بر حقايق و علل احكام شرعيه براي احدي ممكن نيست مگر كساني كه خدا ايشان را بر حقايق اشياء مطلع فرموده و علم ما كان و ما يكون را بايشان داده است و ايشان كسانيند كه اخذ كردهاند از رسول خدا (ص) از جبرئيل از خدا پس هر كه غير از ايشان است واجب است كه تسليم و انقياد از براي ايشان داشته باشد زيرا كه عقول ايشان از درك آن قاصر است و از اين جهت فرمود پس بنا بر قياس تو واجب ميشود كه چنين و چنان باشد و بدان كه علت اين كه در قتل دو شاهد قبول ميشود و در زنا قبول نميشود مگر چهار شاهد اين است كه اطلاع يافتن بر قتل غالبا مشكل نيست بخلاف زنا كه اطلاع بر رؤيت ذكر در فرج دشوار است غالبا پس از اين جهت از باب استظهار چهار شاهد واجب فرمود و ديگر آنكه اتفاق عدد بسيار بر مسامحه و مساهله در شهادت بعيد است بخلاف [ص 954] قتل و ديگر آنكه نخواستند فاحشه در ميان مسلمين منتشر شود و در قتل بدو شاهد اكتفا فرمود محض اين كه مسارعت به خونريزي و فساد در زمين نكنند چرا كه قاتل همين كه بداند كه مأخوذ بقصاص نميشود مگر بشهادت عددي كه اتفاق حضور ايشان كم است كه چهار نفر باشد قتل بر او آسان ميشود و از قصاص ايمن ميگردد و اما علة اين كه حايض روزه را قضا ميكند نه نماز را با آنكه نماز افضل است تخفيفي است از خداوند عالم زيرا كه روزه در سالي يك ماه است و بسا روزه در آن ماه هم فوت نشود مگر در كمي پس قضا كردن آن دشوار نيست بخلاف نماز كه اگر قضاي آن واجب ميشد كمال دشواري و مشقت بر زن بود و ديگر آنكه قضا كردن روزه او را از رسيدگي و اصلاح كردن امر عيال باز نميدارد بخلاف قضا كردن نماز از اين جهت خداي رئوف رحيم محض رأفت و امتنان بر بندگان خود قضاي نماز را ساقط فرمود و اما علت اين كه غسل از مني واجب شده است نه از بول اين است كه مني از جميع اطراف بدن بيرون ميرود پس بواسطه او در تمام بدن فتور پيدا ميشود مثل حالت خروج نفس در وقت مردن از اين جهت تطهير واجب شد بخلاف بول كه از مثانه بيرون ميرود و ثفلي است از فاضل غذا پس غير از شستن ممر آن چيز ديگر واجب نشد و اين علتها كه ذكر كردم مقتبس از كلام اهل بيت عصمت است سلام الله عليهم و از اخبار فضل علم آن حضرت است روايتي كه ابونعيم ذكر كرده ميگويد عن مالك بن انس عن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين عليه السلام [ص 955] قال قال لما قال له سفيان الثوري لااقوم حتي تحدثني قال جعفر (ع) اما اني احدثك و ما كثرة الحديث لك بخير يا سفيان اذا انعم الله عليك بنعمة فاحببت بقائها و دوامها فاكثر من الحمد و الشكر عليها فان الله عز و جل قال في كتابه و لئن شكرتم لازيدنكم و اذا استبطأت الرزق فاكثر من الاستغفار فان الله تعالي قال في كتابه و استغفروا ربكم انه كان غفارا يرسل السماء عليكم مدرارا و يمددكم باموال و بنين يعني في الدنيا و في الآخرة يجعل لكم جنات و يجعل لكم انهارا يا سفيان اذا احزنك امر من سلطان او غيره فاكثر من لا حول و لا قوة الا بالله فانها مفتاح الفرج و كنز من كنوز الجنة فعقد سفيان بيده و قال ثلاث و اي ثلاث قال جعفر عليه السلام عقدها والله ابوعبدالله و لننفعنه بها ، مروي است از مالك بن انس از حضرت صادق صلوات الله عليه كه چون سفيان ثوري بآن حضرت عرض كرد برنميخيزم تا حديثي براي من بفرمائي حضرت فرمود من براي تو حديث ميگويم و حال آنكه كثرة حديث از براي تو خير نيست اي سفيان هر گاه خدا نعمتي بتو عطا فرمايد كه طالب بقاء و دوام آن باشي بسيار بر آن حمد و شكر بجا بياور زيرا كه خداي عز و جل در كتاب خود فرموده است اگر شكر كنيد البته بر شما نعمت را زياد خواهم كرد و هر گاه روزي بتو دور رسد استغفار بسيار كن زيرا كه خداي تعالي در كتاب خود فرموده است استغفار كنيد پروردگار خود را كه همانا او غفار است تا باران روزي را بر شما ريزان كند و شما را باموال و بنين امداد فرمايد يعني در دنيا [ص 956] و در آخرت براي شما جنات و انهار قرار دهد اي سفيان هر گاه امري تو را محزون كند از سلطان يا غير او بسيار لا حول و لا قوة الا بالله بگو كه كليد فيروزي است و گنجي است از گنجهاي بهشت پس سفيان دست خود را بر شماره سه عقد نمود و گفت سه فايده است و عجب سه فايدهاي حضرت فرمود اين سه را ابوعبدالله بخدا قسم از براي خود عقد نموده و او را بآن نفع خواهيم داد و اين كه فرمود من حديث از براي تو ميگويم و كثرت حديث خير تو نيست اشاره باين است كه ثوري نيست از كساني كه بآنچه ميشنوند منتفع شوند پس علم او بر او وبال ميشود زيرا كه عالم بعد از معرفت پيدا كردن معذور نيست ولي جاهل گاه باشد كه معذور داشته شود و از اين جهت وارد شده است از ائمه اطهار صلوات الله عليهم كه هفتاد گناه جاهل را ميآمرزد پيش از آنكه يك گناه از عالم آمرزيده شود و چه بسيارند گويندگان و كمند عمل كنندگان خداوند ما را بر عمل موفق دارد بولايت آلمحمد صلوات الله عليهم .
و از جمله مناقب امام هفتم حضرت موسي بن جعفر عليه السلام كرامت مولد آن سرور است پس محمد بن يعقوب بسند خود از ابوبصير روايت كرده ميگويد با حضرت صادق عليه السلام در آن سفري كه فرزند ارجمندش موسي عليه السلام متولد شد بسفر حج رفتيم چون بمنزل ابواء فرود آمديم خوان طعام از براي ما گستردند و رسم اين بود كه چون طعام از براي اصحاب خود ميگذارد غذاي لذيذ و فراوان ميگذارد و مشغول خوردن بوديم كه فرستاده حميده آمد [ص 957] و گفت حميده عرض ميكند حال خود را ديگرگون يافتهام همان حالي كه در حين ولادت بمن دست ميداده دست داده است و مرا امر فرمودهاي كه بي خبر وضع حمل اين پسر والاگهر نكنم پس حضرت برخاسته همراه فرستاده روان شد چون مراجعت فرمود اصحاب عرض كردند خداوند تو را مسرور فرمايد و ما را فداي تو سازد كار حميده را بكجا رساندي فرمود خداوند او را سلامت داشت و پسري بمن عطا فرمود و او بهترين خلق خدا است و حميده از امر او خبري بمن گفت كه گمان داشت كه من نميدانم و حال آنكه من بهتر از او ميدانستم عرض كردم جعلت فداك حميده چه عرض كرد فرمود مذكور ساخت كه چون از شكم او بزمين افتاد دو دست بر زمين گذارده و سر بر آسمان بلند كرده افتاد پس باو گفتم كه اين علامت رسول خدا است صلي الله عليه و آله و علامت وصي بعد از او است پس بمن فرمود آن شبي كه نطفه جدم منعقد ميشد شخصي از براي جد پدرم جامي آورد كه در آن شربتي بود از آب لطيفتر و از مسكه نرمتر و از عسل شيرينتر و از برف سردتر و از شير سفيدتر و آن شربت را بوي نوشانيد و امر فرمود كه با اهل خود جماع نمايد پس برخاست و مجامعت فرمود و نطفه جدم منعقد شد و چون شب انعقاد نطفه پدرم رسيد شخصي نزد جدم آمد و چنانكه جد پدرم را سيراب كرد جد بزرگوارم را سقايت نمود و بهمان امرش مأمور ساخت پس برخاست و مجامعت كرد و نطفه پدر بزرگوارم منعقد شد و چون شب [ص 958] انعقاد نطفه من شد آينده نزد پدر بزرگوارم آمد و از همان شربت باو آشامانيد و بهمان امر او را مأمور نمود پس مجامعت فرمود و نطفه من منعقد شد و چون شب انعقاد نطفه پسر من رسيد آينده نزد من آمد چنانكه نزد ايشان آمد و با من چنان كرد كه با ايشان كرد پس برخاستم و خدا ميدانست كه من باين موهبت كه عطا ميفرمايد مسرورم پس مجامعت كردم و نطفه اين پسر كه متولد شده است منعقد گرديد پس متمسك باو شويد كه او است بخدا قسم صاحب شما بعد از من و همانا نطفه امام از آن شربت است كه گفتم و چون چهار ماه نطفه در رحم قرار گيرد و روح در او ايجاد شود خداوند تبارك و تعالي ملكي ميفرستد كه نامش حيوان است و بر بازوي راست او مينويسد و تمت كلمة ربك صدقا و عدلا لا مبدل لكلماته و هو السميع العليم و چون از شكم مادر بزمين افتد دو دست بر زمين گذارده و سر بآسمان بلند كرده ميافتد اما اين كه دو دست بر زمين ميگذارد هر علمي را كه خدا از آسمان بزمين نازل فرموده است بقبضه خود درميآورد و اما اين كه سر بآسمان بالا ميكند محض اين است كه منادي از بطنان عرش از افق اعلي از جانب حضرت رب العزة باسم او و اسم پدرش ندا ميكند ميگويد يا فلان بن فلان اثبت تثبت فبعظيم ما خلقتك انت صفوتي من خلقي و موضع سري و عيبة علمي و اميني علي وحيي و خليفتي في ارضي لك و لمن تولاك اوجبت رحمتي و منحت جناني و احللت جواري ثم و عزتي و جلالي لاصلين من عاداك اشد عذابي و ان [ص 959] وسعت عليه في دنياه من سعة رزقي ، ثابت باش و مطمئن شو كه قسم بخلقت عظيم خودت كه كردهام توئي برگزيده من از خلق من و موضع سر من و صندوقچه علم من و امين من بر وحي من و جانشين من در زمين من از براي تو و هر كس تو را دوست دارد واجب كردهام رحمت خود را و مبذول داشتهام جنت خود را و مباح گردانيدهام جوار خود را و ديگر بعزت و جلال خودم قسم است كه هر كس با تو دشمني كند او را باشد عذاب خود خواهم رسانيد اگر چه از وسعت رزق خود در دنيايش و وسعتي باو دهم ، چون صداي اين منادي منقطع شود او را جواب ميفرمايد در حالتي كه دو دست خود را بر زمين گذارده و سر بر آسمان بلند كرده باشد ميفرمايد شهد الله انه لا اله الا هو و الملئكة و اولوا العلم قائما بالقسط لا اله الا هو العزيز الحكيم شاهد است خدا كه خدائي نيست بجز او و ملئكه و صاحبان علم در حالتي كه قائم است بعدل نيست خدائي جز او او است عزيز و حكيم فرمود پس همين كه اين كلام را فرمود خدا علم اول و آخر را باو عطا ميفرمايد و مستحق ميشود زياد شدن روح را در شب قدر عرض كردم جعلت فداك آيا روح همان جبرئيل نيست فرمود روح بزرگتر است از جبرئيل جبرئيل از ملئكه است و روح خلقي است بزرگتر از ملئكه عليهم السلام آيا نه اين است كه خداي تعالي ميفرمايد تنزل الملئكة و الروح و بدان كه در بعضي از اخبار ميفرمايد ملك آيه را بعد از ولادت ميان دو چشم امام مينويسد و منافات با اين حديث ندارد [ص 960] الا اين كه اين كتابت كه ميان دو چشم ميشود براي چشمها ظاهر نميشود كه الجاء در تكليف حاصل نشود و خلق مجبور بر تصديق نباشند و از اين جهت اكثر دلايل ائمه عليهم السلام بر عامه خلق مخفي ماند و دليل ظاهر و حجت واضحه ايشان همان نص خاص بود كه باسم و رسم از حضرت رسول (ص) بر يكي يكي ايشان و از هر امام سابقي بر لاحق شد و ظهور علم و مكارم اخلاق و زهد و تقوي و ساير فضايل ايشان كه دشمنان ايشان هم انكار نداشتند و در زمان هر يك از ائمه اثنيعشر صلوات الله عليهم جميع اهل آن زمان بفضل او اقرار و بقصور خود از رتبه فضايل و فواضل او اعتراف داشتند و از اين گذشته از براي هر امامي پاره كرامات ظاهر ميشود و لازم نيست كه هر طالبي مشاهده كند چنانكه شأن انبياء صلوات الله عليهم نيز در اظهار معجزات همين بود زيرا كه در حكمت جايز نيست كه براي هر طالب و هر متمحلي اظهار معجزه كنند زيرا كه اين تحكم بر خدا است و مؤدي ببازيچه و عبثكاري ميشود بلكه خداوند است حاكم بر بندگان خود و ايشانند محكوم بحكم او چنانكه در بيان اقتراحاتي كه قريش بر حضرت رسول صلي الله عليه و آله كردند خبر از حال آن حضرت داده ميفرمايد فقالوا لننؤمن لك حتي تفجر لنا من الارض ينبوعا او تكون لك جنة من نخيل و عنب فتفجر الانهار خلالها تفجيرا او يكون لك بيت من زخرف او ترقي في السماء و لننؤمن لرقيك حتي تنزل علينا كتابا نقرؤه ، مشركان قريش گفتند هرگز ايمان بتو نميآوريم [ص 961] تا آنكه چشمهاي از زمين براي ما جاري سازي يا از براي تو باغي باشد از درختان خرما و انگور و جويها در ميان انهار روان سازي يا براي تو خانهاي باشد از طلا يا آنكه بآسمان بالا روي و تصديق بالا رفتن تو نيز نخواهيم كرد تا آنكه كتابي بر ما فرود آوري كه بخوانيم آن را پس فرمود خداي سبحانه به پيغمبر خود قل سبحان ربي هل كنت الا بشرا رسولا بگو اي محمد صلي الله عليه و آله منزه است پرورنده من مگر من غير از اين است كه بشري هستم فرستاده يعني بنده مأمور و منهي كه بر پروردگار خود اقتراح و تحكم نميكنم و اين بود سنت الله در جميع حجتهاي او كه بعضي معجزات از براي نبي و پارهاي كرامات از براي وصي ظاهر ميفرمود محض دلالت بر اين كه او از جانب خدا سخن گفته و بسوي خدا دعوت كرده و محض اين كه الزام حجت فرمايد بر كساني كه مخالفت او ميكنند بعد از وضوح بيان و ظهور برهان بلي هر گاه كسي قصدش هدايت يافتن باشد و ظهور معجزه و كرامت را محض دليل طلب كند نه محض تعنت واجب ميشود در حكمت كه براي او اظهار كنند و اما از براي متعنت واجب نيست مگر بقدر قيام حجت بر حسب اقتضاء مصلحت اگر چه يك مرتبه باشد و بدان كه خصايص ائمه عليهم السلام بسيار است و بعض آنها را سابقا ذكر كردم و اما اين كه ميفرمايد آيندهاي شربتي آورد تا آخر فرمايش ظاهر در اين است كه حقيقت جسم انسان كه مناط تكليف است و عود از براي او است و ارواح در دار جزا متعلق باو ميشود او است آن شربت كه براي [ص 962] مؤمن از اعلي عليين است و براي كافر از سجين پس نازل ميشود و محض تماميت تكليف در اين نشأة و استقامت يافتن نظم اين عالم با لطايف عناصر يعني ماده اغذيه ممزوج ميگردد و چون بميرد جسم او را از كثافتي كه از آن مواد عارضش شده است تصفيه ميكنند چنانكه بلور را با آتش و تنكار از سنگ تصفيه ميكنند پس جسمي ميشود لطيف و صافي و روشن يا لطيف و تيره و تاريك چنانكه در ابتدا بوده است و اين در غير اجسام ائمه اطهار صلوات الله عليهم است و اخبار ائمه هدي صلوات الله عليهم و عقل خالص از شوب جهل بآنچه ذكر كرديم شهادت ميدهند و اين مطلب را مشروحا در رساله مخصوصي ذكر كردهام و مثل حديث سابق حديثي است كه شيخ كليني (ره) از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود ان الله تبارك و تعالي اذا احب ان يخلق الامام امر ملكا فاخذ شربة من ماء تحت العرش فيسقيها اياه فمن ذلك يخلق الامام فيمكث اربعين يوما و ليلة في بطن امه لايسمع الصوت ثم يسمع بعد ذلك الكلام فاذا ولد بعث الله ذلك الملك فيكتب بين عينيه و تمت كلمة ربك صدقا و عدلا لا مبدل لكلماته و هو السميع العليم فاذا مات الامام الذي كان قبله رفع لهذا منار من نور ينظر به علي عمل الخلائق بهذا يحتج الله علي خلقه خداوند تبارك و تعالي چون خواهد امام را خلقت كند ملكي را امر ميفرمايد و شربتي از آب زير عرش ميگيرد و باو ميآشاماند و امام از آن شربت خلق ميشود پس چهل شبانهروز در شكم مادر خود ميماند [ص 963] كه صدا نميشنود بعد از آن آنچه تكلم كنند ميشنود و چون متولد شود خداوند آن ملك را ميفرستد و ميان دو چشم او مينويسد و تمت كلمة ربك صدقا و عدلا لا مبدل لكلماته و هو السميع العليم و چون امامي كه پيش از او بوده است وفات يابد مناري از نور از براي اين امام بلند كرده ميشود كه نظر ميكند بآن بر عمل خلايق پس خدا بواسطه اين احتجاج ميفرمايد بر خلق خود و در حديث ديگر بجاي فاذا مات الامام ميفرمايد فاذا قام بهذا الامر يعني هر گاه امام لاحق قائم بامر شود منار نور از براي او بلند ميشود و اين كه فرمود چهل شبانهروز در شكم مادر ميماند كه صدا نميشنود مراد اين است كه مادام نطفه است صدا نميشنود و چون علقه شود و دوره تمام شود باين معني كه از غيب بشهاده آيد صدا ميشنود و آن روح باو تعلق ميگيرد تعلق تكويني ذاتي زيرا كه نطفه او نسبت بعلقهاش غيب است زيرا كه آن آبي كه نازل ميشود بعينه نطفه امام ميشود نه آنكه استحاله ديگر و امتزاج ديگر بيكي از مواد اغذيه پيدا كند چنانكه در ساير حيوانات است از اناسي و غيرهم و چون چهار ماه او تمام شود روح حيواني كه مركب نفس ناطقه است بواسطه روح ناميه نباتيه تعلق باو ميگيرد تعلق سرياني مثل ساير بنيآدم و از جمله مناقب فاخره آن حضرت خبري است كه از طريق مخالفان صاحب فصول المهمة و كمالالدين بن طلحة در مطالب السئول از هشام بن حاتم روايت كردهاند كه گفت شقيق بلخي رضي الله عنه با من گفت كه در سال [ص 964] صد و چهل و نه بعزم حج بيرون آمدم پس در قادسيه فرود آمدم همچنان كه نظر بمردم ميكردم در زينت و كثرت ايشان ناگاه نظرم بر جواني افتاد خوشرو گندمگون تيرهرنگ لاغربدن كه جامه پشمينه روي جامهها پوشيده و خود را در شمله پيچيده و نعلين در پا داشت و تنها نشسته بود با خود گفتم جواني است از صوفيه كه ميخواهد در راه كَلْ بر مردم باشد بخدا قسم نزد او ميروم و او را سرزنش ميكنم پس نزديك او رفتم چون مرا ديدار كرد فرمود يا شقيق اجتنبوا كثيرا من الظن ان بعض الظن اثم از بسياري از گمانها بركنار باشيد كه بعض گمانها گناه است و مرا گذارد و رفت با خود گفتم امر عظيمي است بمكنون خاطر من تكلم كرد و باسم من نطق نمود اين نيست مگر بنده صالحي خود را باو برسانم و از او حليت بخواهم پس از پيش روان شدم و باو نرسيدم و از چشم من ناپديد شد چون بواقصيه فرود آمديم ناگاه او را ديدم كه نماز ميكند و اعضايش لرزان و اشكهايش ريزان است گفتم رفيق من است نزد او رفته حليت از او طلب كنم پس صبر كردم تا نشست پس بنزد او روان شدم چون مرا ديدار كرد فرمود يا شقيق و اني لغفار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثم اهتدي يعني همانا من غفار و آمرزگارم براي هر كس كه بازگشت كند و ايمان آورد و عمل صالح كند آنگاه هدايت بيابد و باز مرا گذارد و رفت گفتم البته اين جوان از ابدال است دو مرتبه خبر از دل من داد چون بزباله فرود آمديم ناگاه آن جوان را ديدم بر لب چاه ايستاده و ركوه [ص 965] در دست دارد و ميخواهد آب بردارد پس ركوه در چاه افتاد و من نظر باو داشتم پس ديدم او را كه چشم بآسمان باز كرد و شنيدم كه ميفرمود انت ريي اذا ظمئت من الماء و قوتي اذا اردت الطعام اللهم سيدي ما لي سواها فلاتعدمنيها ، توئي سيرابي من از آب هر گاه تشنه شوم و توئي قوت من هر گاه طعام خواهم اي خدا اي آقاي من غير از اين ركوه ندارم او را از من مگير شقيق ميگويد بخدا قسم كه ديدم چاه را آبش بالا آمد و آن سرور دست خود را دراز كرد و ركوه را گرفت و از آب پر كرد پس وضو ساخت و چهار ركعت نماز گذارد آنگاه بجانب تل ريگي روان شد و ريگ بدست خود ميگرفت و در ركوه ميانداخت و حركت ميداد و ميآشاميد پس نزد او رفته سلام كردم و جواب سلامم باز داد گفتم از زيادتي انعامي كه خدايت داده است مرا اطعام فرما فرمود يا شقيق هميشه باد بر تو نعمت ظاهر و باطن خدا پس گمان خود را بخدا نيكو دار پس ركوه را بمن داد و آشاميدم و ديدم سويق و شكر بود پس بخدا قسم كه شربتي از آن لذيذتر و خوشبوتر هرگز نخورده بودم پس سير و سيراب شدم و چند روز ماندم كه هيچ طعام و شرابي ميل نداشتم و ديگر آن جوان را نديدم تا داخل مكه شديم شبي او را در نيمه شب در كنار قبة الشراب ديدم ايستاده بخشوع و ناله و گريه نماز ميگذارد و بر اين حال بود تا شب بآخر رسيد و چون فجر را ديد در مصلاي خود به تسبيح كردن نشست بعد برخاست و نماز بامداد بجاي آورد و هفت شوط گرد خانه طواف كرد [ص 966] و بيرون رفت پس از پي او روان شدم ديدم خدم و حشم و غلامان دارد و بر خلاف آن حال است كه در راه ديده بودم و مردم از اطراف بر گرد او درآمده بر او سلام ميكردند پس بيكي از نزديكانش گفتم اين جوان كيست گفت موسي بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب عليه السلام است گفتم عجب داشتم كه اين عجائب براي غير اين سيد باشد و چه خوب ميگويد ابونواس در مدح آن برگزيده ناس :