و از اين جمله است اخباري كه در فضل حضرت امام حسن عليه السلام بتنهائي وارد شده است :
پس سيد مرتضي (ره) در كتاب عيون المعجزات ذكر كرده ميگويد قام المولي ابومحمد صلوات الله عليه بامر الله و اتبعه المؤمنون و كان مولده بعد مبعث رسول الله صلي الله عليه و آله بخمس عشرة و اشهر و ولدت فاطمة عليها السلام ابامحمد و لها احدعشر سنة كاملة و كانت ولادته مثل ولادة جده و ابيه صلي الله عليهم و كان طاهرا مطهرا يسبح و يهلل في حال ولادته و يقرء القرآن علي ما رواه اصحاب الحديث عن رسول الله صلي الله عليه و آله ان جبرئيل ناغاه يعني برخاست حضرت ابومحمد حسن بن علي عليهما السلام بامر خدا و متابعت كردند او را مؤمنان و مولد شريفش پانزده سال و چند ماه بعد از بعثت [ص 890] حضرت رسول صلي الله عليه و آله بود و فاطمه (ع) آن حضرت را كه تولد فرمود يازده سال كامل داشت و ولادت آن سرور نيز مثل ولادت جد و پدرش صلوات الله عليهم بود و پاك و پاكيزه بود و در حال ولادت تسبيح و تهليل پروردگار ميفرمود و قراءت قرآن مينمود بنا بر آنچه اصحاب حديث روايت كردهاند كه جبرئيل ذكر خواب از براي او خواند بعد سيد (ره) ميگويد و روي ان فاطمة عليها السلام ولدت الحسن و الحسين عليهما السلام من فخذها الايسر ، و روايت شده است كه حضرت فاطمه عليها السلام حسن و حسين عليهما السلام را از ران چپ خود تولد فرمود بعد ميگويد و روي ان مريم عليها السلام ولدت المسيح عليه السلام من فخذها الايمن و روايت شده است كه حضرت مريم عيسي عليه السلام را از ران راست خود تولد فرمود بعد ميگويد و حديث هذه الحكايه في كتاب الانوار و في كتب كثيرة و حديث اين حكايت در كتاب انوار و كتابهاي بسيار مذكور است عرض ميكنم اما اين كه آن حضرت ايشان را از ران مقدس خود تولد فرمود محض طهارت و نزاهت او بود و گرامي داشتن دو فرزند ارجمندش و ظاهر كردن رفعت شأن ايشان و اين كه ولادت حضرت عيسي عليه السلام از ران راست بود بر خلاف ولادت حسنين عليهما السلام محض اين بود كه مريم از شعاع حضرت عيسي خلقت شده است و از شيعه و متابعان او است از اين جهت حضرت عيسي از جانب راست او بيرون آمد كه اشرف جانبين است كه دلالت كند بر اين كه مريم در فضل با او [ص 891] برابري نميكند و حق مادري او مقاومت با حق متبوعيت نميكند و در هيچ حال باعث ملحق شدن او بحضرت عيسي (ع) نميشود بخلاف حضرت فاطمه عليها السلام كه از عين نور دو فرزند ارجمند خود خلقت شده است نه از شعاع نور ايشان چه ايشان همه از يك نورند چنانكه در اخبار ائمه اطهار عليهم السلام وارد است پس آن حضرت را بايشان نسبت تابع و متبوع و شيعه و مشايع نبود پس آن دو بزرگوار اگر چه افضل از آن حضرت باشند الا اين كه حق ولادت آن حضرت را در بعض احكام ملحق برتبه ايشان ميكند و آن حضرت را بر ايشان تقدم صوري است و اختصاص دارد باحكامي كه بر تقدم صوري مترتب است از اين جهت ايشان را از ران چپ تولد فرمود محض بزرگي حق مادري و تقدم آن معصومه صلوات الله عليها و شك نيست كه حقوق پدر و مادر در غير احكام ظاهريه بر حسب مراتب اختلاف دارد پس پدر معصوم حرمتش از غير معصوم بر پسر بزرگتر است و همچنين حقوق اهل عصمت صلوات الله عليهم باختلاف مراتبي كه دارند تفاوت ميكند پس حق حضرت رسول (ص) بر حسنين بزرگتر است از حق حضرت امير عليه السلام و حق آن حضرت بر ايشان بزرگتر است از حق حضرت فاطمه عليها السلام بلكه عرض ميكنم حضرت رسول (ص) اولي است بايشان از حضرت امير و حضرت امير عليه السلام اولي است بايشان از حضرت فاطمه (ع) چنانكه حضرت امير عليه السلام اولي است بحضرت سجاد از حسين عليه السلام نه از حيث ابوت جسماني بلكه از [ص 892] حيث ابوت حقيقي چنانكه حضرت رسول و حضرت امير صلوات الله عليهما حقشان عظيمتر است بر جميع ائمه اطهار از پدرهاي خودشان صلوات الله عليهم چنانكه در اخبار ائمه هدي عليهم السلام وارد است بلكه آن دو بزرگوار اولايند بايشان از خود ايشان فافهم و از اين جمله است اخباري كه در باب شباهت آن حضرت برسول خدا (ص) در خلق و خلق وارد شده است پس شيخ مفيد (ره) در ارشاد روايت كرده ميگويد جماعتي روايت كردهاند كه از جمله ايشان است احمد بن صالح نهيمي از عبدالله بن عيسي از حضرت صادق جعفر بن محمد صلوات الله عليه كه فرمود كان الحسن عليه السلام اشبه الناس برسول الله صلي الله عليه و آله خلقا و هديا و سؤددا ، حضرت حسن صلوات الله عليه در خلق و رفتار و بزرگي شبيهترين مردم بود برسول خدا صلي الله عليه و آله ، بعد از آن شيخ مفيد (ره) ميگويد اين مطلب را جماعتي روايت كردهاند كه از جمله ايشان است معمر از زهري از انس بن مالك كه گفت لميكن احد اشبه برسول الله (ص) من الحسن بن علي (ع) احدي از حضرت امام حسن عليه السلام برسول خدا صلي الله عليه و آله شبيهتر نبود و در كتاب اعلام الوري همين حديث را بعينه از انس بن مالك روايت كرده و پشت سر آن ميگويد قال اميرالمؤمنين عليه السلام ان الحسن ابني اشبه برسول الله ما بين الصدر الي الرأس و الحسين عليه السلام اسفل من ذلك حضرت امير عليه السلام فرمود فرزندم حسن از سينه تا سر برسول خدا اشبه است و حسين عليه السلام [ص 893] از پائينتر و اين امر در اخبار فريقين مشهور است حتي آنكه در صحيح بخاري بسند خود از انس بن مالك روايت كرده است قال لميكن احد اشبه بالنبي صلي الله عليه و آله من الحسن بن علي عليه السلام و از اين جمله است روايتي كه ابن ابيمليكة از عقبة بن الحارث روايت كرده است كه گفت رأيت ابابكر و هو يحمل الحسن و هو يقول بابي شبيها بالنبي (ص) ليس شبيها بعلي (ع) و هو يضحك ، ابوبكر را ديدم كه حسن عليه السلام را برداشته بود و ميگفت پدرم فداي تو كه شبيه پيغمبري نه شبيه علي (ع) و او ميخنديد و در روايتي بجاي و هو يضحك و علي يضحك مذكور است يعني حضرت امير عليه السلام ميخنديد و اين معني را ترمدي نيز روايت كرده و در جمع بين صحاح ستة و جمع بين الصحيحين و فضايل الصحابه سمعاني نيز مذكور است و از اين جمله است اخباري كه در باب محبت حضرت رسول صلي الله عليه و آله نسبت بآن حضرت وارد شده است پس از طريق مخالفين از مسند احمد بن حنبل مسندا از ابوموسي بن الحسن روايت است كه او از ابوبكر شنيد كه گفت سمعت النبي صلي الله عليه و آله علي المنبر و الحسن عليه السلام الي جنبه ينظر الي الناس مرة و الي الحسن مرة و يقول ابني هذا سيد ، شنيدم از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در حالتي كه بالاي منبر تشريف داشت و حضرت امام حسن عليه السلام پهلوي آن بزرگوار بود گاهي نظر بمردم ميفرمود و گاهي بحسن عليه السلام و ميفرمود اين فرزند من آقا است [ص 894] و نيز در مسند مزبور است بسندش از شعبه كه گفت خبر داد مرا عدي كه شنيدم از براء بن عازب كه گفت رأيت النبي صلي الله عليه و آله و الحسن عليه السلام علي عاتقه يقول اللهم اني احبه فاحبه ، پيغمبر صلي الله عليه و آله را ديدم در حالتي كه حسن عليه السلام را بر دوش داشت و ميفرمود خدايا من دوستش ميدارم پس دوست بدار او را و از اين جمله است آنچه در صحيح مسلم و همچنين در مسند احمد بن حنبل از ابوهريره از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت كردهاند كه درباره حسن عليه السلام فرمود اني احبه اللهم فاحبه و احب من يحبه ، همانا من او را دوست ميدارم خدايا پس دوست بدار او را و دوست بدار هر كس را كه دوست ميدارد او را و مثل آن در جمع بين الصحاح الستة در جزء سيم روايت كرده ميگويد عن نافع بن جبير عن ابيهريرة ان رسول الله صلي الله عليه و آله قال للحسن اللهم اني احبه فاحبه و احب من يحبه ، و اين معني از طرق عديده مكرر شده است ، و از اين جمله است اخباري كه در باب جود و كرم آن حضرت منقول است حتي آنكه جنابش را بكريم اهل البيت ملقب ساختند با آنكه همه ايشان كريم بودند و اين لقب بر آن حضرت محض اقتضاي وقت گذارده شد زيرا كه تفاخر عرب در زمان آن سرور بسخاوت و كرم بود پس بر همه ايشان برتري يافت و احدي از اسخياء و كريمان بپايه او نرسيد و همچنين است حكم القاب ساير ائمه عليهم السلام چه آن بزرگواران در جميع اين صفات حميده [ص 895] شريكند با يكديگر و لكن هر امامي مخصوص شد بهمان صفتي كه اهل زمان تفاضل در آن داشتند چنانكه حضرت علي بن الحسين عليه السلام را زينالعابدين گفتند زيرا كه عباد در زمان آن حضرت بسيار بودند و حضرت ابوجعفر محمد بن علي عليه السلام را باقر گفتند زيرا كه در زمان آن سرور علماء بسيار بودند و مدارسه علم مشهور و متداول بود و همچنين ساير القاب پس از جمله اخبار جود حضرت امام حسن عليه السلام حديثي است كه از عامه صاحب فصول المهمة و صاحب مطالب السئول از سعيد بن عبدالعزيز روايت كرده گفتند ان الحسن عليه السلام سمع رجلا يسئل ربه تعالي ان يرزقه عشرةآلاف درهم فانصرف الحسن (ع) الي منزله فبعث بها اليه ، حضرت امام حسن عليه السلام مردي را شنيد كه از خداوند عالم سؤال ميكند كه دههزار درهم روزي او فرمايد پس حضرت بمنزل برگشته دههزار درهم برايش فرستاد و نيز در كتاب مزبور روايت كردهاند كه مردي نزد آن حضرت آمد و حاجتي خواست باو فرمود يا هذا حق سؤالك اياي يعظم لدي و معرفتي بما يجب لك يكبر علي و يدي تعجز عن نيلك بما انت اهله و الكثير في ذات الله عز و جل قليل و ما في ملكي وفاء لشكرك فان قبلت الميسور و رفعت عني مؤنة الاحتيال و الاهتمام لما اتكلفه من واجبك فعلت فقال يا بن رسول الله اقبل القليل و اشكر العطية و اعذر علي المنع فدعا الحسن عليه السلام بوكيله و جعل يحاسبه علي نفقاته حتي استقصاها فقال هات الفاضل من الثلثمأة الف درهم [ص 896] فاحضر خمسين الفا قال فما فعل الخمسمائة الدينار قال هي عندي قال احضرها فاحضرها فدفع الدراهم و الدنانير الي الرجل فقال هات من يحملها لك فاتاه بحمالين فدفع الحسن عليه السلام اليهم ردائه لكراء الحمل فقال له مواليه والله ما عندنا درهم فقال لكني ارجو ان يكون عند الله عز و جل اجر عظيم ، حاصل فرمايش آنكه اي مرد حق سؤال تو عظيم است و قيام بآنچه از حق تو بر خود واجب ميدانم دشوار و دستم از اين كه تو را عطائي شايسته بدهم عاجز و در راه خدا عطاي بسيار هم كم است و مرا بقدر مكافات شكر تو در دست نيست اكنون اگر آنچه دسترس است قبول كني و مؤنة تكلف و احتيال را از من برداري چنين كنم عرض كرد يا بن رسول الله كم را ميپذيرم و عطيه را شكر ميگويم و اگر منع فرمائي هم معذور ميدارم پس حضرت وكيل خود را طلبيده بناي حساب خرج او را گذارد تا هر چه بود بخرج آورد و فرمود آنچه از سيصدهزار درهم زياد آمده است حاضر كن پنجاههزار حاضر ساخت فرمود آن پانصد دينار چه شد عرض كرد موجود است فرمود بياور آنها را هم حاضر كرد پس دراهم و دنانير را بآن مرد عطا فرمود و فرمود حمال بياور رفت و دو حمال آورد حضرت رداي خود را بعوض كرايه باو مرحمت فرمود غلامان عرض كردند والله يك درهم نزد ما نمانده فرمود لكن من اميدوارم كه نزد خداي عز و جل امر عظيمي باشد و از اين جمله است حديثي كه مالكي در فصول المهمة ذكر كرده و ابوطلحه در مطالب السئول از ابنسيرين [ص 897] قال تزوج الحسن عليه السلام امرأة فارسل لها بمأة جارية مع كل جارية الف درهم ، ابنسيرين گفت حضرت امام حسن عليه السلام زني تزويج فرمود و صد جارية نزد او فرستاد با هر جاريه هزار درهم و نيز در دو كتاب مذكور روايت كردهاند كه آن حضرت دو تن از زنان خود را بعد از طلاق دادن بيستهزار درهم و مشكها از عسل عطا فرمود ، و صاحب فصول المهمة در آخر روايت خود ميگويد كه يكي از آن دو زن و گمانم اين است كه حنفيه باشد بعد از اين عطا گفت : متاع قليل من حبيب مفارق ، بعوض اين محبوب كه مفارقت كرد بسيار متاع قليلي است و از طرق ما كليني بسند خود از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه حضرت امام حسن عليه السلام به يكي از زنان خود بعد از طلاق كنيزي عطا فرمود و هيچ زني را طلاق نفرمود الا آنكه عطائي باو مرحمت فرمود و اين معني از طرق عديده روايت شده است و كليني بسند خود از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه حسن بن علي عليه السلام پنجاه زن طلاق فرمود و از جمله اخلاق كريمه آن حضرت اين بود كه مال خود را با پروردگار خود قسمت كرده در راه او انفاق فرمود و خود را محض طلب رضاي او در بندگي بتعب انداخت پس از اخبار اين باب از طرق مخالفين حديثي است كه ابونعيم در جزء اول از حلية الاولياء روايت كرده است از شهاب بن عامر ان الحسن بن علي (ع) قاسم الله تعالي ماله مرتين حتي تصدق بفرد نعله حضرت امام حسن عليه السلام دو مرتبه جميع [ص 898] مال خود را با خداي خود تقسيم فرمود حتي آنكه از دو فرد نعل يكي را تصدق داد و نيز از حلية الاولياء است باسناد خود از علي بن زيد بن جدعان روايت كرده است قال خرج الحسن بن علي عليه السلام من ماله مرتين و قاسم الله تعالي ماله ثلث مرات حتي انه كان ليعطي نعلا و يمسك نعلا و يعطي خفا و يمسك خفا ، ابنجدعان گفت حضرت امام حسن عليه السلام دو مرتبه از جميع مال خود بيرون آمد و هر چه داشت در راه خدا داد و سه مرتبه مال خود را با خدا مقاسمه فرمود حتي آنكه يك نعل را ميداد و يكي را نگاه ميداشت و يك موزه را ميداد و يكي را نگاه ميداشت و نيز از كتاب مذكور است از محمد بن علي عليه السلام كه فرمود حضرت امام حسن عليه السلام فرمود اني لاستحيي من ربي ان القاه و لمامش الي بيته فمشي عشرين مرة من المدينة علي رجليه ، من از خداي خود شرم ميدارم كه او را ملاقات كنم و پياده بخانه او نرفته باشم پس بيست مرتبه از مدينه با پاي پياده حج فرمود ، و از اين جمله است روايت صاحب كتاب صفوة بسندش از علي بن زيد بن جدعان كه گفت حج الحسن عليه السلام خمسعشرة حجة ماشيا و ان الجنائب لتقاد بين يديه حضرت امام حسن عليه السلام پانزده حج با پاي پياده فرمود و حال آنكه اسبهاي جنيبت از پيش رويش كشيده ميشد و از طرق ما شيخ كليني بسند خود از حضرت باقر عليه السلام روايت كرده است كه ميفرمود چون زمان وفات حضرت امام حسن عليه السلام رسيد گريست عرض كردند يا بن رسول الله آيا گريه ميكني و حال آنكه چنين مكان [ص 899] و مكانتي از حضرت رسول (ص) ترا است و درباره تو آن فرمايشات را فرموده است و بيست مرتبه با پاي پياده حج فرموده و سه مرتبه مال خود را با خدا مقاسمه فرمودهاي حتي نعل بنعل فرمود از دو چيز گريه ميكنم يكي هول مطلع و ديگري فراق دوستان و مثل آن ابنبابويه نيز در امالي خود روايت كرده است و از اين جمله است حديثي كه شيخ در تهذيب بسند خود از حلبي روايت كرده است قال سألت اباعبدالله عليه السلام عن فضل المشي فقال الحسن بن علي عليه السلام قاسم ربه ثلث مرات حتي نعلا و نعلا و ثوبا ثوبا و دينارا دينارا و حج عشرين حجة علي قدميه ، از حضرت صادق عليه السلام سؤال كردم از فضيلت پياده رفتن بحج حضرت فرمود حسن بن علي عليه السلام سه كرت با پروردگار خود مقاسمه فرمود حتي نعل و نعل و جامه و جامه و دينار دينار و بيست حج با پاي پياده فرمود .
و از جمله مناقب آن حضرت غزارت علم و اخبار بغيب دادن او بود در صغر سن زيرا كه علم او لدني بود نه اكتسابي از جمله روايات در اين باب حديثي است كه در كتاب ثاقب المناقب روايت شده است از حضرت باقر عليه السلام از پدران بزرگوارش صلوات الله عليهم و از حذيفه كه گفتند حضرت رسول صلي الله عليه و آله با جماعتي از مهاجرين و انصار بالاي كوهي تشريف داشت كه ناگاه حسن بن علي عليهما السلام پديدار شد و بطور تأني و وقار راه ميرفت پس رسول خدا (ص) نظر بسوي او فرمود و هر كس با آن حضرت بود نگران او شد [ص 900] بلال عرض كرد يا رسول الله او را فرا گيرم اولي نيست حضرت فرمود همانا جبرئيل راهنمائي او ميكند و ميكائيل تسديد او مينمايد و او فرزند من است و ظاهر از نفس من و ضلعي از اضلاع من و اين سبط من است و روشني چشم من پدرم فداي او باد و برخاست و ما با او برخاستيم و ميفرمود انت تفاحتي و انت حبيبي و مهجة قلبي تو سيب مني و تو حبيب مني و تو پاره دل مني و او را با دست خود گرفت و ما راه ميرفتيم تا اين كه نشست و ما دور او نشستيم پس نظر بحضرت رسول (ص) كرديم و آن حضرت چشم خود را از او برنميداشت آنگاه فرمود انه سيكون بعدي هاديا مهديا هدية من رب العالمين الي ينبئ عني و يعرف الناس آثاري و يحيي سنتي و يتولي اموري في فعله ينظر الله اليه و يرحمه رحم الله من عرف ذلك و برني و اكرمني فيه همانا او بعد از من هادي و مهدي خواهد بود هديهاي است از حضرت رب العالمين بسوي من خبر ميدهد از من و بمردم ميشناساند آثار مرا و زنده ميكند سنت مرا و مباشر ميشود در كردار خود امور مرا خدا نظر ميكند بسوي او و رحم ميكند او را رحمت كند خدا كسي را كه اين امر را بشناسد و با من نيكي كند و مرا گرامي دارد در او ، هنوز حضرت كلام خود را قطع نفرموده بود كه اعرابي عصازنان رو بما آورد چون حضرت نظر فرمود فرمود مردي نزد شما آمد كه تكلم ميكند بكلام غليظي كه پوستهاي شما از آن بلرزه درآيد و او شما را از بعضي امور سؤال ميكند الا اين كه در سخنش درشتي هست پس اعرابي آمد [ص 901] و سلام نكرد و گفت كدام يك از شما است محمد (ص) گفتيم چه ميخواهي حضرت فرمود آرام باشيد گفت يا محمد دشمن ميداشتم تو را و حال آنكه تو را نديده بودم و الآن عداوتم زياد شد حضرت تبسم فرمود و ما غضب كرديم و خواستيم متعرض اعرابي شويم حضرت اشاره فرمود كه دست نگاه داريد پس اعرابي گفت تو گمان ميكني كه پيغمبري و همانا تو بر پيغمبران دروغ بستهاي و چيزي از دلالات ايشان با تو نيست فرمود از كجا ميداني اي اعرابي عرض كرد پس مرا خبر ده به براهين خود فرمود اگر خواهي تو را خبر دهم كه چگونه بيرون آمدي و در مجمع قوم خود بر چه حال بودي و اگر خواهي عضوي از اعضاي من تو را خبر دهد كه بيشتر تأكيد برهان مرا كند گفت مگر عضو هم تكلم ميكند فرمود بلي اي حسن برخيز پس اعرابي خود را حقير شمرد حسن صلوات الله عليه فرمود بلي اعرابي گفت او ميآيد با آنكه كودك است و تكلم با من ميكند فرمود زود باشد كه او را بآنچه ميخواهي عالم بيابي پس حضرت امام حسن عليه السلام فرمود آرام باش اي اعرابي :
و عيبك ما سألت و اين عيبي فقيها بل اذا جهل الجهول
فان تك قد جهلت فان عندي شفاء الجهل ما سأل السئول
و بحرا لاتقسمه الدوالي تراثا كان اورثه الرسول
حاصل معني اشعار آنكه همين سؤال تو عيب تو است و من اگر فقيه باشم عيبم كجا است بلكه عيب در صورت جهل ثابت ميشود و اگر تو [ص 902] جاهل باشي همانا نزد من است شفاي جهل تا وقتي كه سائلان سؤال كنند و دريائي كه دولابها آبش را تمام نميكنند ميراثي كه رسول خدا باو ميراث داده است ، لقد بسطت لسانك و عدوت طورك و خدعتك نفسك غير انك لاتبرح حتي تؤمن ان شاء الله تعالي ، هراينه زبان دراز كردي و از حد خود بيرون رفتي و نفس تو تو را فريب داد الا اين كه از اينجا نميروي تا آنكه ايمان آوري انشاء الله تعالي ، پس اعرابي تبسم كرد و گفت هيه حضرت حسن عليه السلام فرمود قد اجتمعتم في نادي قومك و تذاكرتم ما جري بينكم علي جهل و خرق منكم و زعمتم ان محمدا صنوبر و العرب قاطبة تبغضه و لا طالب له بثاره و زعمت انك قاتله و كاف قومك مؤنته فحملت نفسك علي ذلك و قد اخذت قناتك بيدك تريمه و تريد قتله فعسر عليك مسلكك و عمي عليك بصرك و اتيت الي ذلك و اتيتنا خوفا من ان نستهزئ بك و انما جئت لخير يراد بك انبئك عن سفرك خرجت في ليلة صحياء اذ عصفت ريح شديدة اشتد منها ظلماؤها و اطبقت سماؤها و اعصر سحابها و بقيت متجرما كالاسفر ان تقدم تجرف ان عقر لايسمع الواطئ حسا و لا النافج خرسا تداكت عليك غيومها و توارت عليك نجومها فلاتهتدي بنجم طالع و لا بعلم لامع تقطع محجة محجة و تهبط لجة بعد لجة في ديمومة قفر بعيدة القعر مجحفة بالسفر اذا علوت مصعدا اردت الريح تخبطك في ريح عاصف و برق خاطف قد اوحشتك قفارها و قطعك سلامها فانصرفت فاذا انت عندنا فقرت عينك و ظهرت زينتك و ذهب ابنك . . . . [ص 903] اعرابي گفت اين سخن از كجا گفتي اي پسر گويا از سويداي قلب من كشف كردي و گويا شاهد بر من بودي و چيزي از امر من بر تو پوشيده نماند و گويا تو عالم بعلم غيبي اي پسر اسلام را تلقين من كن حضرت امام حسن عليه السلام فرمود الله اكبر اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و ان محمدا عبده و رسوله و مسلم شد و اسلامش نيكو شد و حضرت رسول (ص) مسرور شد و مسلمانان مسرور شدند و رسول خدا (ص) چيزي از قرآن تعليم او فرمود عرض كرد يا رسول الله نزد قوم خود برگردم و ايشان را از آنچه ديدهام اطلاع دهم حضرت او را اذن داد پس برگشت و جمعي از قوم او با او بودند پس داخل اسلام شدند و هر وقت چشم مردم به حضرت امام حسن عليه السلام ميافتاد ميگفتند لقد اعطي هذا ما لميؤت احد من العالمين ، و از اين جمله است حديثي كه طبرسي (ره) در احتجاج روايت كرده در جواب دادن آن حضرت شخصي را كه معاويه خدمت حضرت امير صلوات الله عليه فرستاده بود كه جواب مسائل ابناصفر رومي را از آن حضرت سؤال كند و حديث بتمامه در آنجا مذكور است هر كس خواهد رجوع كند ، و از اين جمله است جواب سؤالات ملك روم كه آن حضرت داد و بعلم مكنون مخزون اخبار فرمود چنانكه علي بن ابرهيم بن هاشم (ره) در تفسير خود روايت كرده و چون مفصل است و مشهور بذكرش نپرداختم و از اين جمله است حديثي كه ابنبابويه (ره) بسند خود از حضرت جواد صلوات الله عليه روايت كرده است كه فرمود روزي حضرت امير عليه السلام [ص 904] در حالتي كه حسن بن علي عليهما السلام و سلمان فارسي اعلي الله مقامه با او بودند و آن حضرت بر دست سلمان تكيه فرموده بود تشريف آورد و داخل مسجدالحرام شد كه ناگاه مردي با هيئت و لباس نيكو وارد شد و بر حضرت امير عليه السلام سلام كرد و آن حضرت جواب سلام او را باز داد و نشست آنگاه عرض كرد يا اميرالمؤمنين سه مسئله از تو سؤال ميكنم كه اگر مرا از آنها خبر دهي ميدانم كه اين قوم از امر تو مرتكب شدهاند چيزي را كه بواسطه آن بر ايشان حكم ميكنم كه در دنيا و آخرت خود ايمن نيستند و اگر نوع ديگر باشد ميدانم كه تو و ايشان يك حال داريد حضرت امير عليه السلام فرمود هر چه داري بپرس عرض كرد اخبرني عن الرجل اذا نام اين تذهب روحه و عن الرجل كيف يذكر و ينسي و عن الرجل كيف يشبه الاعمام و الاخوال بيان فرما كه آدمي وقتي كه ميخوابد روحش كجا ميرود و چگونه ميشود كه شخص بخاطر ميآورد و فراموش ميكند و چگونه ميشود كه مرد شبيه باعمام و اخوال خود ميشود پس حضرت متوجه حضرت امام حسن عليه السلام شده فرمود يا ابامحمد او را جواب ده حضرت فرمود اما ما سألت عنه من امر النائم اذا نام اين تذهب روحه فان روحه معلقة بالريح و الريح معلقة بالهواء الي وقت ما يتحرك صاحبها لليقظة فان اذن الله عز و جل برد تلك الروح جذبت الروح الريح و جذبت تلك الريح الهواء فرجعت الروح فاسكنت في بدن صاحبها و ان لميأذن الله عز و جل برد تلك الروح الي صاحبها [ص 905] جذب الهواء الريح و جذب الريح الروح فلمترد الا الي وقت ما يبعث الله ، اما سؤالي كه در باب نائم كردي كه وقتي كه ميخوابد روحش كجا ميرود همانا روح او بسته بريح است و ريح بسته بهوا است تا وقتي كه براي بيدار شدن حركت كند پس اگر خداي عز و جل اذن دهد كه آن روح را به بدن برگردانند روح جذب ميكند ريح را و آن ريح جذب ميكند هوا را پس روح برميگردد و در بدن صاحب خود ساكن ميشود و اگر خداي عز و جل اذن ندهد به برگردانيدن آن روح بصاحبش هوا جذب ميكند ريح را و ريح جذب ميكند روح را پس برنميگردد مگر تا وقتي كه خدا او را مبعوث فرمايد ، و اما ما ذكرت من امر الذكر و النسيان فان قلب الرجل في حق و علي الحق طبق فان صلي الرجل عند ذلك علي محمد و آلمحمد انكشف ذلك الطبق عن ذلك الحق مما يلي الحق القلب و ذكر الرجل ما كان ينسي و ان هو لميصل علي محمد و آلمحمد او نقص من الصلوة عليهم انطبق ذلك الطبق علي ذلك الحق و اظلم القلب و نسي الرجل ما كان ذكر ، و اما مسئله ذكر و نسيان كه ذكر كردي همانا دل آدمي در حقهاي است و بر آن حقه طبقي است پس اگر در اين وقت صلوات بر محمد و آلمحمد بفرستد آن طبق از طرفي كه قلب انسان در حقه است از روي حقه برداشته ميشود و چيزي را كه فراموش كرده بياد ميآورد و اگر صلوات بر محمد و آلمحمد نفرستد يا نقصاني در صلوات او باشد آن طبق بر حقه منطبق ميشود و دل تاريك ميگردد و چيزي را كه بياد داشته فراموش ميكند ، و اما ما ذكرت من امر المولود [ص 906] الذي يشبه اعمامه و اخواله فان الرجل اذا اتي اهله فجامعها بقلب ساكن و عروق هادية و بدن غير مضطرب انسكبت تلك النطفة فوقعت في جوف الرحم خرج الولد يشبه اباه و امه و ان هو اتاها بقلب غير ساكن و عروق غير هادية اضطربت النطفة فوقعت في حال اضطرابها علي بعض العروق فان وقعت علي عروق من عروق الاعمام اشبه الولد اعمامه و ان وقعت علي عرق من عروق الاخوال اشبه الولد اخواله ، و اما آنچه ذكر نمودي از سر مولودي كه شبيه باعمام و اخوال خود ميشود پس بدان كه مرد هر گاه با قلب ساكن و عروق ساكنه و بدن غير مضطرب نزديك اهل خود آيد و با او مجامعت نمايد و آن نطفه كه ميريزد در جوف رحم بيفتد فرزند شبيه بپدر و مادر خود بيرون ميآيد و اگر با قلب غير ساكن و عروق غير ساكنه با او نزديكي كند نطفه مضطرب شود و در حال اضطراب بر بعضي از عروق افتد پس اگر بر عرقي از عروق اعمام افتد فرزند شبيه باعمام خود شود و اگر بر عرقي از عروق اخوال افتد شبيه باخوال خود شود پس آن مرد گفت شهادت ميدهم كه خدائي نيست بجز خدا و هميشه شهادت باين ميدادهام و شهادت ميدهم كه محمد (ص) رسول خدا است و هميشه باين شهادت ميدادهام و شهادت ميدهم كه توئي وصي او و قائم بامر او و اشاره بحضرت امير (ع) كرد و هميشه باين شهادت ميدادهام و شهادت ميدهم كه فرزند تو او است قائم بحجت تو بعد از تو و اشاره بحضرت امام حسن عليه السلام كرد و شهادت ميدهم كه حسين بن علي [ص 907] كه فرزند تو است او است قائم بحجت تو بعد از تو بامر حسن عليه السلام بعد از او و شهادت ميدهم كه علي بن الحسين است قائم بامر حسين بعد از او و شهادت ميدهم بر محمد بن علي كه اوست قائم بامر علي بن الحسين و شهادت ميدهم بر جعفر بن محمد كه او است قائم بامر محمد بن علي و شهادت ميدهم بر موسي بن جعفر كه او است قائم بامر جعفر بن محمد و شهادت ميدهم بر علي بن موسي كه او است قائم بامر موسي بن جعفر و شهادت ميدهم بر محمد بن علي كه او است قائم بامر علي بن موسي و شهادت ميدهم بر علي بن محمد كه او است قائم بامر محمد بن علي و شهادت ميدهم بر حسن بن علي كه او است قائم بامر علي بن محمد و شهادت ميدهم بر مردي از اولاد حسن بن علي كه نه اسم او برده ميشود و نه كنيه او گفته ميشود تا وقتي كه ظاهر شود بامر خود پر ميكند زمين را از عدل چنانكه پر شده است از جور و السلام عليك يا اميرالمؤمنين و رحمة الله و بركاته آنوقت برخاست و رفت حضرت امير عليه السلام فرمود يا ابامحمد از پي او برو و ببين اراده كجا ميكند پس حضرت امام حسن عليه السلام بر اثر او بيرون آمد پس لحظهاي نگذشت كه پاي خود را بيرون مسجد گذارد و نديدم كه كجاي از زمين خدا را جاي گرفت پس خدمت حضرت امير عليه السلام برگشتم و كيفيت را عرض كردم فرمود او را ميشناسي اي ابومحمد عرض كردم خدا و رسول بهتر ميدانند و اميرالمؤمنين عليه السلام ميداند فرمود او خضر عليه السلام بود .
[ص 908] و از اين جمله است جوابهائي كه بپدر بزرگوار خود صلوات الله عليهما عرض كرد ، مالكي در فصول المهمة و ابنطلحة در مناقب السئول روايت كردهاند از ابونعيم در حليهاش بسندي كه دارد كه حضرت امير صلوات الله عليه فرزند خود حسن صلوات الله عليه را از اشيائي چند از امر مروت سؤال فرمود فقال يا بني ما السداد فقال ياابه السداد دفع المنكر بالمعروف قال فما الشرف قال اصطناع العشيرة و حمل الجريرة قال فما المروة قال العفاف و اصلاح المال قال فما الرغبة قال النظر في اليسير و منع الحقير قال فما اللؤم قال احراز المرء نفسه و بذله عرسه ، فرمود اي فرزند سداد چه چيز است فرمود دفع كردن منكر بمعروف فرمود شرف چه چيز است عرض كرد نيكي با قوم و عشيره و متحمل شدن جريمه و جريره فرمود مردانگي چيست عرض كرد پاكدامني و اصلاح كردن مال فرمود رغبت چه چيز است عرض كرد نظر كردن در شيء يسير و منع كردن شيء بيمقدار و حقير فرمود لئامت چيست عرض كرد اين كه مرد جان خود را حفظ كند و عيال خود را بذل نمايد و در فصول المهمة اين طور است قال فما اللؤم قال احراز المرء ماله و بذله عرضه ، فرمود لئامت چيست عرض كرد اين كه مرد مال خود را حفظ كند و عرض خود را بذل نمايد قال فما السماح قال البذل في العسر و اليسر قال فما الشح قال ان تري ما في يديك شرفا و ما انفقته تلفا قال فما الاخاء قال المواساة في الشدة و الرخاء قال فما الجبن قال الجرأة علي الصديق و النكول عن العدو قال فما الغنيمة قال الرغبة في التقوي و الزهادة [ص 909] في الدنيا هي الغنيمة الباردة قال فما الحلم قال كظم الغيظ و ملك النفس قال فما الغني قال رضي النفس بما قسم الله تعالي و ان قل و انما الغني غني النفس قال فما الفقر قال شره النفس في كل شيء ، فرمود سماح چه چيز است عرض كرد بذل كردن در حال تنگي و وسعت فرمود شح چه چيز است عرض كرد اين كه هر چه در دست داري شرف بداني و آنچه انفاق كني تلف پنداري فرمود اخوت چه چيز است فرمود مواسات كردن در سختي و سستي فرمود جبن چه چيز است عرض كرد جرأت داشتن بر دوست و عقب نشستن از دشمن فرمود غنيمت چيست عرض كرد راغب بودن در تقوي و زهد در دنيا است غنيمت آسوده فرمود حلم چه چيز است عرض كرد خشم فرو بردن و خويش را مالك بودن فرمود توانگري و غنا چه چيز است عرض كرد راضي بودن نفس بهر چه خدا قسمت فرموده است اگر چه كم باشد و غني نيست مگر غناي نفس فرمود پس فقر و درويشي چيست عرض كردند حرص و طمع نفس در هر چيزي قال فما المنعة قال شدة البأس و منازعة اعز الناس قال فما الذل قال الفزع عند المصيبة قال فما العي قال عبث باللحية و كثرة البزق عند المخاطبة قال فما الجرأة قال موافقة الاقران قال فما الكلفة قال كلامك فيما لايعنيك قال فما المجد قال ان تعطي في العزم و تعفو عن الجرم قال فما العقل قال حفظ القلب كلما استوعيته قال فما الخرق قال معاداتك امامك و رفعك عليه كلامك قال فما الثناء قال اتيان الجميل و ترك القبيح قال فما الحزم قال طول الاناة و الرفق بالولاة ، فرمود مناعت چه چيز است عرض كرد شدت بأس و منازعت با اعز ناس فرمود ذلت چيست عرض كرد فزع كردن در نزد مصيبت فرمود [ص 910] عجز و درماندگي در سخن چيست فرمود بازي كردن با ريش و زياد شدن آب دهان در وقت مخاطبه فرمود جرأت چيست عرض كرد موافقت كردن با اقران و همسران فرمود كلفت چيست عرض كرد آنكه سخن گوئي در كاري كه ضرور نداري فرمود مجد و بزرگي چيست عرض كرد آنكه در تاوان و عزم عطا كني و از خطا و جرم در گذري فرمود عقل چه چيز است عرض كرد آنكه هر چه بدل بسپاري حفظ كند فرمود تندي و خرق چه چيز است عرض كرد آنكه با امام خود دشمني كني و كلام خود را بر او بلند سازي فرمود ثناء چه چيز است عرض كرد كار نيك آوردن و زشت و قبيح را ترك كردن فرمود حزم چيست عرض كرد طول تأني و آرامي و مدارا كردن با ولاة ، قال فما السفه قال اتباع الدناة و مصاحبة الغواة قال فما الغفلة قال تركك المسجد و طاعتك المفسد قال فما الحرمان قال تركك حظك و قد عرض عليك قال فما السيد قال الاحمق في ماله و المتهاون في عرضه يشتم فلايجيب المهتم في امر عشيرته ، فرمود سفاهت چيست عرض كرد پيروي دونان و همراهي گمراهان فرمود غفلت چيست عرض كرد آنكه مسجد را ترك كني و مفسد را فرمان بري فرمود حرمان چه چيز است عرض كرد آنكه قسمت خود را ترك كني و حال آنكه بر تو عرضه كرده باشند فرمود سيد چه كس است عرض كرد آنكه در مال خود حماقت دارد و در عرض خود سستي كند كه او را ناسزا گويند و جواب ندهد و در امر عشيره خود اهتمام داشته باشد ، ابنطلحه بعد از ذكر اين خبر [ص 911] در منتهي السئول ميگويد فهذه الاجوبة الصادرة منه علي البديهة من غير روية شاهدة له عليه السلام ببصيرة باصرة و بديهة حاضرة و مادة فضل وافرة و فكرة علي استخراج الغوامض قادرة ، ميگويد اين جوابها كه في البديهه و بدون فكر از آن حضرت صادر شد شهادت ميدهد از براي آن حضرت به بصيرتي باصره و بديهه حاضره و ماده فضلي وافر و فكري بر استخراج غوامض و مشكلات قادر ، و از جمله مناقب آن حضرت و برادر بزرگوارش حضرت سيدالشهداء صلوات الله عليه اين است كه ايشان حجت خدايند بر هر چه در زمين و زير آسمان است پس از اين باب است حديثي كه محمد بن يعقوب مسندا از حضرت صادق صلوات الله عليه روايت كرده است قال ان الحسن بن علي عليه السلام قال ان لله مدينتين احديهما بالمشرق و الاخري بالمغرب عليهما سور من حديد و علي كل واحد منهما الف الف مصراع و فيها الف الف لغة يتكلم كل لغة بخلاف لغة صاحبها و انا اعرف جميع اللغات و ما فيها و ما بينهما و ما عليهما حجة غيري و غير الحسين اخي ، حضرت صادق صلوات الله عليه فرمود كه حضرت امام حسن صلوات الله عليه فرمود از براي خداوند عالم دو شهر است يكي در مشرق و ديگري در مغرب و بر آن دو حصاري است از آهن و بر هر يك از آن دو هزارهزار مصراع است و در آنها هزارهزار لغت است هر طايفه تكلم ميكنند بلغتي بر خلاف لغت طايفه ديگر و من همه آن لغات را ميدانم و نيست در ميان آن دو شهر و مابين آن دو شهر و بر آن [ص 912] دو شهر حجتي غير از من و غير از حسين (ع) برادر من ، و محمد بن الحسن الصفار نيز در بصائر الدرجات مثل آن روايت كرده و سعد بن عبدالله نيز در بصائر الدرجات مثل آن روايت كرده است و شيخ مفيد نيز در كتاب اختصاص روايت كرده و از اين جمله است حديثي كه سعد بن عبد الله قمي در بصائر الدرجات روايت كرده ميگويد حديث كرد ما را سلمة بن خطاب از سليمان بن سماعة و عبدالله بن محمد از عبدالله بن القاسم از سماعة بن مهران از كسي كه براي او حديث كرد او را از حسن بن حي و ابوالجارود و او از ابيسعيد عقيصاء همداني ذكر كرد كه گفت فرمود حسن بن علي (ع) ان لله مدينة بالمشرق و مدينة بالمغرب علي كل واحدة سور من حديد في كل سور سبعونالف مصراع ذهبا يدخل في كل مصراع سبعون الف الف آدمي ليس منها لغة الا و هي مخالفة للاخري و ما منها لغة الا و قد علمناها و ما فيهما و ما بينهما ابن نبي غيري و غير اخي و انا الحجة عليهم همانا از براي خداي تعالي است شهري در مشرق و شهري در مغرب بر هر يك حصاري است از آهن و در هر حصاري هفتادهزار مصراع از طلا است داخل ميشود در هر مصراعي هفتاد هزارهزار آدمي نيست لغتي از آنها الا آنكه با لغت ديگر مخالف است و لغتي از آنها نيست مگر آنكه ما دانستهايم آن را و نيست در آن دو شهر و ميان آن دو شهر فرزند پيغمبري غير از من و غير از برادر من و منم حجت بر ايشان ، و شيخ مفيد در ارشاد بسند ديگر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود حضرت امام حسن عليه السلام باصحاب خود فرمود ان لله مدينتين احديهما في المشرق و الاخري في المغرب [ص 913] فيها خلق لله تعالي لميهموا بمعصية له قط والله ما فيهما و ما بينهما حجة لله علي خلقه غيري و غير اخي الحسين ، خداي تعالي را دو شهر است يكي در مشرق و ديگري در مغرب در آن دو شهر خدا را خلقي است كه هرگز قصد معصيت او نكردهاند بخدا قسم كه نيست در آن دو و نه ما بين آن دو خدا را حجتي بر خلقش غير از من و غير از برادرم حسين ، شيخ مفيد بعد از اين روايت ميگويد و از حضرت امام حسين عليه السلام نيز روايتي مثل اين آمده است كه در روز عاشورا باصحاب ابنزياد فرمود ما لكم تناصرون علي اما والله لئن قتلتموني لتقتلن حجة الله عليكم لا والله ما بين جابرقا و جابرصا ابن نبي احتج الله به عليكم غيري ، چيست شما را كه بر قتل من نصرت يكديگر ميكنيد دانسته باشيد بخدا قسم كه اگر مرا بكشيد حجت خدا را بر خود كشته خواهيد بود نه بخدا قسم كه نيست مابين جابرقا و جابرصا فرزند پيغمبري كه حجت آورده باشد خدا باو بر شما غير از من .
و از جمله مناقب آن حضرت حلم او است حتي آنكه با آن همه آزار كه از بنياميه باو رسيد كظم غيظ فرمود و در راه خدا بر بلا صبر نمود و خونهاي مؤمنان را حفظ فرمود و اين امري است مشهور و بر هيچ ناظري مخفي نيست و ابنحجر در صواعق خود در حلم آن حضرت نقل كرده است كه مروان بن الحكم لعنه الله آن حضرت را سب كرد و سخن درشت گفت و آن حضرت ساكت بود پس مروان با دست راست خود آب بيني افشاند حضرت باو فرمود ويحك ندانسته كه دست راست [ص 914] براي صورت است و دست چپ از براي فرج پس مروان ساكت شد و شك نيست كه سكوت آن حضرت از وزغ بن وزغ محض تكرم و تعفف بود نه از ترس چنانكه شاعر گفته است :
و لقد امر علي اللئيم يسبني فمضيت ثمة قلت لايعنيني
و اين كه فرمود دست چپ از براي فرج است مراد اين است كه مخصوص اسافل اعضا است پس براي كارهاي پست بكار برده ميشود مثل استنجاء و آب بيني افشاندن بخلاف دست راست كه مخصوص اعالي بدن است و براي كارهاي خوب استعمال ميشود مثل مصافحه كردن و انگشتر پوشيدن و صورت شستن و از اين جهت است كه شارع مقدس صلوات الله عليه انگشتر در دست راست ميفرمود و از ائمه اطهار صلوات الله عليهم وارد شده است كه اين از علامات مؤمن است و روي مبارك را از براي وضو نميشست مگر با دست راست چنانكه از آن حضرت صلوات الله عليه در آن وضوئي كه محض تعليم ساخت روايت شده است و ائمه حق صلوات الله عليهم محض رد بر اشخاصي كه بهر دو دست صورت را ميشويند نص بر اين فرمودهاند .
و از جمله مناقب مخصوصه حضرت سيدالشهدا صلوات الله عليه كرامت مولد او است پس از ابنعباس روايت شده است كه گفت وقتي كه خداوند عالم اراده فرمود كه حسين صلوات الله عليه را بفاطمه زهرا صلوات الله عليها كرامت فرمايد تولد آن حضرت در شب دوازدهم ماه رجب بود پس چون بحالت وضع حمل افتاد خداي عز و جل وحي فرمود بلعيا [ص 915] و او حورائي است از حورالعين و اهل بهشت هر وقت بخواهند نظر بچيز خوبي كنند نظر بلعيا ميكنند گفت و از براي لعيا هفتادهزار خادمه و هفتادهزار قصر و هفتادهزار مقصوره و هفتادهزار غرفة است مكلل بانواع جواهر و مرجان و قصر لعيا از اين قصرها و از هر قصري كه در بهشت است بلندتر است هر وقت بر بهشت مشرف شود هر چه در بهشت است ميبيند و بهشت از روشني خد و جبين او منور ميشود پس خداوند عز و جل باو وحي فرمود كه فرود رو بزمين بسوي دختر حبيب من محمد صلي الله عليه و آله و انيس او باش و بسوي رضوان وحي فرستاد كه بهشت را محض كرامت مولودي كه در دار دنيا تولد ميشود زيور ده و زينت كن و وحي فرمود بملئكه كه صف بر صف تسبيح و تقديس و ثناي بر خداي تعالي بايستيد و بسوي جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل وحي فرمود كه با يك قنديل از ملئكه بزمين فرود رويد ابنعباس گفت و قنديل هزارهزار ملك است پس در همان حال كه آسمان بآسمان فرود آمده بودند ناگاه در آسمان چهارم ملكي ديدند كه او را صلصائيل ميگفتند از براي او هفتادهزار بال بود كه از مشرق تا مغرب باز كرده بود و چشم او بجانب عرش بازمانده ايستاده بود زيرا كه نزد خود فكر كرده بود و گفته بود كه آيا خدا ميداند هر چه را كه در جوف اين دريا است و آنچه را كه در ظلمت شب و روشني روز سير ميكند پس خدا مكنون خاطر او را دانسته باو وحي فرموده بود كه در جاي خود ايستاده باش نه ركوع كن و نه سجود بعقوبت اين [ص 916] فكري كه كردي ابنعباس گفت و لعيا بر حضرت فاطمه عليها السلام فرود آمد و عرض كرد مرحبا بك يا بنت محمد حالت چون است فرمود خير است و حضرت فاطمه عليها السلام را از ورود لعيا شرمي دست داد و ندانست چه از براي او فرش كند و در فكر بود كه ناگاه حوريه از بهشت فرود آمد و فرشي از فرشهاي بهشت با او بود پس آن فرش را در منزل حضرت فاطمه گسترده ساخت و لعيا روي آن نشست بعد از آن هنگام فجر حضرت فاطمه (ص) حسين عليه السلام را تولد فرمود پس لعيا او را بوسيد و ناف مقدسش را بريد و با منديلي از منديلهاي بهشت او را خشك كرد و دو چشم او را بوسه داد و آب دهان در دهان او انداخت و عرض كرد بارك الله فيك من مولود و بارك في والدتك خداوند تو را مولودي مبارك كناد و والده تو را بركت دهاد و ملئكه و جبرئيل هفت شبانهروز حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله را تهنيت گفتند چون روز هفتم شد جبرئيل عرض كرد يا محمد پسر خود را بياور تا او را ببينيم گفت پس پيغمبر (ص) بر منزل فاطمه داخل شد و حسين عليه السلام را گرفت و او در پارچه از پنبه زرد پيچيده بود پس حضرت او را نزد جبرئيل آورد و جبرئيل او را برداشت و ميان دو چشمش را بوسه داد و آب دهان در دهانش انداخت و گفت بارك الله فيك من مولود و بارك في والديك يا صريع كربلاء خدا تو را مولودي مبارك قرار دهاد و بركت در والدين تو مقرر كناد اي كشته كربلا و نظر بحسين عليه السلام كرد و گريست [ص 917] و پيغمبر صلي الله عليه و آله گريست و ملئكه گريستند و جبرئيل بآن حضرت عرض كرد دختر خود فاطمه (ع) را از من سلام برسان و باو بگو او را حسين نام ميگذاري كه خداي جل اسمه او را باين اسم مسمي ساخته و او را حسين اسم گذاردند زيرا كه در زمان آن حضرت در حسن صورت كسي مثل آن حضرت نبود پس رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود اي جبرئيل مرا تهنيت ميگوئي و گريه ميكني عرض كرد بلي يا محمد خداوند در اين مولود بتو اجر عطا فرمايد فرمود اي حبيب من جبرئيل كدام كس او را ميكشد عرض كرد بدترين جماعتي از امت تو كه اميد دارند شفاعت تو را خدا نرساند ايشان را بآن پس پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود خابت امة قتلت ابن بنت نبيها زيانكار شدند امتي كه فرزند دختر پيغمبر خود را ميكشند جبرئيل عرض كرد خابت ثم خابت من رحمة الله و خاضت في عذاب الله زيانكار شدند پس زيانكار و نااميد از رحمت خدا و فرو رفتند در عذاب خدا و پيغمبر صلي الله عليه و آله بر حضرت فاطمه (ع) داخل شد و سلام از خداوند تعالي باو رسانيد و باو فرمود اي دخترك او را حسين نام بگذار حضرت فاطمه عرض كرد از مولاي من است سلام و باو ميگردد سلام و بر جبرئيل باد سلام و حضرت پيغمبر (ص) او را تهنيت فرمود و گريست عرض كرد اي پدر مرا تهنيت ميفرمائي و گريه ميكني فرمود بلي اي دخترك خدا تو را در مصيبت اين مولود اجر دهد پس نعره كشيد و شروع بگريستن كرد و لعيا و كنيزگانش [ص 918] با آن حضرت در گريه همدست شدند و عرض كرد ياابتاه من يقتل ولدي و قرة عيني و ثمرة فؤادي قال شر امة من امتي يرجون شفاعتي لا انالهم الله ذلك ، اي پدر فرزند من و نور چشم من و ميوه دل مرا كه ميكشد فرمود بدترين طايفه از امت من كه اميد دارند شفاعت مرا نرساند خدا ايشان را بآن حضرت فاطمه فرمود زيان كردند امتي كه فرزند دختر پيغمبر خود را ميكشند لعيا گفت زيان كردند پس محروم شدند از رحمت خدا و فرو رفتند در عذاب خدا بعد از آن عرض كرد اي پدر جبرئيل را از من سلام برسان و باو بفرما در كدام موضع كشته ميشود فرمود در موضعي كشته ميشود كه كربلايش ميگويند فاذا نادي الحسين (ع) فلميجبه احد فعلي القاعد من نصرته لعنة الله و الملئكة و الناس اجمعين ، پس هر گاه حسين عليه السلام ندا كند و او را احدي جواب ندهد بر ترك كننده نصرت او باد لعنت خدا و ملئكه و مردم جميعا ، الا انه لايقتل حتي يخرج من صلبه تسعة من الائمة ثم سماهم باسمائهم الي آخرهم و هو الذي يخرج آخر الزمان مع عيسي بن مريم عليه السلام فهؤلاء مصابيح الرحمن و عروة الاسلام محبهم يدخل الجنة و مبغضهم يدخل النار ، الا اين كه او كشته نميشود تا نه نفر از ائمه از صلب او بيرون آيد آنگاه همه را نام بردي تا امام آخر و او است آن كسي كه در آخرالزمان با عيسي بن مريم عليه السلام بيرون ميآيد پس اين جماعتند چراغهاي خدا و عروه اسلام دوست ايشان داخل بهشت ميشود و دشمن ايشان داخل آتش ميگردد ابنعباس گويد و جبرئيل عروج كرد و ملئكه عروج كردند و لعيا عروج كرد پس صلصائيل ايشان را ملاقات كرده گفت اي حبيب من [ص 919] آيا قيامت بر اهل زمين قيام كرده گفت نه و لكن ما بزمين فرود رفته محمد صلي الله عليه و آله را بولادت فرزندش حسين عليه السلام تهنيت گفتيم گفت حبيب من جبرئيل پس بزمين فرود رفته عرض كن يا محمد نزد پروردگار خود شفاعت مرا كن كه از من راضي شود كه توئي صاحب شفاعت گفت پس حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله برخاست و حسين عليه السلام را طلب فرمود و با هر دو دست او را بجانب آسمان بلند كرد و عرض كرد اللهم بحق مولودي هذا عليك الا ما رضيت عن الملك ، الها بحق اين مولود من بر تو كه از اين ملك راضي شوي ناگاه از جانب عرش ندا آمد كه يا محمد چنين كردم و قدر و منزلت تو نزد من كبير و عظيم است ، ابنعباس گفت و الذي بعث محمدا صلي الله عليه و آله بالحق نبيا ان صلصائيل يفتخر علي الملئكة انه عتيق الحسين عليه السلام و لعيا تفتخر علي الحور العين بانها قابلة الحسين عليه السلام ، قسم بآن كسي كه محمد صلي الله عليه و آله را براستي پيغمبر فرستاد صلصائيل بر ملئكه فخر ميكند كه آزادكرده حسين است و لعيا بر حورالعين فخر ميكند كه قابله حسين است ، و از اين جمله است شير خوردن آن حضرت از انگشت ابهام يا از زبان مقدس رسول خدا صلي الله عليه و آله پس محمد بن يعقوب بسند خود از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است در حديثي كه فرمود لميرتضع الحسين عليه السلام من فاطمة و لا من انثي كان يؤتي به النبي صلي الله عليه و آله فيضع [ص 920] ابهامه في فيه فيمص منها ما يكفيه اليومين و الثلثة فنبت لحم حسين من لحم رسول الله (ص) و دمه و لميولد لستة اشهر الا عيسي بن مريم عليه السلام و الحسين بن علي صلوات الله عليه ، حضرت امام حسين عليه السلام از فاطمه (ع) شير نخورد و از هيچ زني شير نخورد او را خدمت پيغمبر صلي الله عليه و آله ميآوردند و ابهام مقدس در دهان شريفش ميگذارد و بقدر كفايت دو روزه و سه روزه از آن ميمكيد پس گوشت حضرت سيدالشهدا صلوات الله عليه از گوشت و خون آن حضرت روئيد و احدي شش ماهه از مادر متولد نشد مگر عيسي بن مريم و حسين بن علي صلوات الله عليه ، و در روايت ديگر از حضرت رضا عليه السلام مروي است كه حسين صلوات الله عليه را نزد پيغمبر (ص) ميآوردند پس زبان خود را در دهان او ميگذارد و او را ميمكيد و بهمان اكتفا ميكرد و از هيچ زني شير نخورد و مثل آن روايت ابنبابويه است بسند متصل از ابنعباس قال كان رسول الله صلي الله عليه و آله يأتي الحسين في كل يوم فيضع لسانه الشريف في فم الحسين عليه السلام فيمصه حتي يروي فانبت الله عز و جل لحمه من لحم رسول الله (ص) و لميرضع من فاطمة عليها السلام و لا من غيرها لبنا قط ابنعباس گفت رسول خدا صلي الله عليه و آله هر روز نزد حسين عليه السلام ميآمد و زبان شريف خود را در دهانش ميگذارد و آن حضرت ميمكيد تا سير ميشد پس خداي عز و جل گوشت او را از گوشت رسول خدا (ص) رويانيد و هرگز از فاطمه (ص) و نه از غير آن [ص 921] مخدره شير نخورد و بدان كه از جمله علتهاي اين امر يكي اظهار اين است كه آن حضرت در ابتداء از صلب رسول خدا است (ص) و بواسطه تغذيه آن حضرت بزرگ شد و نشو و نما كرد پس گوشت او از گوشت آن حضرت و خون او از خون آن حضرت و مغز او از مغز آن حضرت بود چنانكه فرمود حسين مني و انا من حسين احب الله من احب حسينا و ابغض الله من ابغض حسينا ، حسين از من است و من از حسينم خدا دوست دارد هر كه را كه دوست دارد حسين را و دشمن دارد هر كه را كه دشمن دارد حسين را پس كسي كه خون آن حضرت را بريزد حقا كه خون رسول خدا (ص) را ريخته است و از اين جمله است حديثي كه محمد بن العباس مسندا از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه در تفسير قول خداي عز و جل لمنجعل له من قبل سميا يعني قرار نداديم از براي پيش از او هماسمي ، ميفرمود اين يحيي بن زكريا است كه هماسمي پيش از خود نداشت و همچنين حسين صلوات الله عليه نيز هماسمي از براي او پيش از او نبود و آسمان چهل صباح نگريست مگر بر اين دو عرض كردم گريه آسمان چه بود فرمود آفتاب سرخرنگ طالع ميشد فرمود و قاتل حسين (ع) ولد زنا بود و قاتل يحيي نيز ولد زنا بود ، و از اين جمله است روايت ابوالقاسم جعفر بن محمد بن قولويه در كامل الزيارات بسندش از حضرت صادق عليه السلام كه ميفرمود لمنجعل له من قبل سميا ، الحسين بن علي (ع) و يحيي بن زكريا لميكن له من قبل سميا [ص 922] و لمتبك السماء الا عليهما اربعين صباحا قال قلت و ما بكاؤها قال تطلع الشمس حمراء و تغيب حمراء ، و مثل او است روايت علي بن ابراهيم از حضرت صادق (ع) باندك تفاوتي ، و از اين جمله است حديثي كه از مخالفان ابنشيرويه ديلمي در كتاب الفردوس در جزء دويم در باب قاف باسناد خود روايت كرده ميگويد عن ابنعباس قال قال رسول الله صلي الله عليه و آله قال لي جبرئيل قال عز ذكره اني قتلت بدم يحيي بن زكريا سبعينالفا و اني قاتل بدم ابنك الحسين (ع) سبعينالفا و سبعينالفا ، از ابنعباس مروي است كه گفت رسول خدا (ص) فرمود جبرئيل بمن گفت كه خداي عز و جل فرموده است من بخون يحيي بن زكريا هفتادهزار نفر كشتم و بخون فرزند تو حسين عليه السلام هفتادهزار و هفتادهزار خواهم كشت ، و هم در باب قاف از كتاب مذكور است باسناد خود ميگويد عن علي بن ابيطالب عليه السلام قال قال رسول الله صلي الله عليه و آله قاتل الحسين في تابوت من نار عليه نصف عذاب اهل النار از حضرت امير عليه السلام مروي است كه فرمود فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله كشنده حسين تو در تابوتي از آتش است و نصف عذاب اهل آتش بر او است ، و از جمله فضائل آن حضرت و برادر ستوده سيرتش صلوات الله عليهما ادبي ايشان با رسول خدا صلي الله عليه و آله و انتساب ايشان بآن حضرت است موفق بن احمد روايت كرده ميگويد خبر داد ما را امام حافظ زينالدين شهردار بن شيرويه ديلمي در اخباري كه از همدان بمن [ص 923] نوشت كه خبر داد ما را ابوعلي حسين بن احمد حداد كه خبر داد ما را حافظ ابونعيم احمد بن عبدالله اصفهاني گفت خبر داده شدم از حسين بن حكم حيري كه حديث كرد ما را حسن بن حسين عرني كه حديث گفت ما را عيسي بن عبدالله بن عمر بن علي از پدرش از جدش از علي عليه السلام كه فرمود ماسماني الحسن و الحسين ياابه حتي توفي رسول الله صلي الله عليه و آله و كانا يقولان لرسول الله (ص) ياابه و كان الحسن يقول لي يا اباالحسين و كان الحسين يقول لي يا اباالحسن حسن و حسين (ع) مرا هرگز ياابه خطاب نكردند تا وقتي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله وفات يافت و بحضرت رسول (ص) ياابه ميگفتند و حسن مرا يا اباالحسين و حسين يا اباالحسن خطاب ميكرد و از جمله فضايل آن حضرت جود و سخاي او است مروي است كه مردي كه او را عبدالرحمن ميگفتند در مدينه معلم اولاد بود يكي از اولاد حسين صلوات الله عليه را كه جعفر نام داشت تعليم كرد پس ياد او داد الحمد لله رب العالمين چون بر پدر بزرگوار خود حسين صلوات الله عليه اين سبق را برخواند حضرت معلم را طلبيد و هزار دينار و هزار حله باو عطا فرمود و دهانش را پر از در نمود بعضي در اين باب سخني بعرض رسانيدند فرمود اين عطيه كجا برابري ميكند با اين كه او الحمد لله رب العالمين تعليم فرزند من كرده ، و از اين جمله است حديثي كه شيث بن عبدالرحمن خزاعي روايت كرده ميگويد لما قتل الحسين عليه السلام في طف كربلاء وجد في ظهره اثر [ص 924] فسئل زينالعابدين عليه السلام ما هذا الاثر الذي نراه في ظهر ابيك فبكي طويلا و قال هذا اثر ما كان يحمل قوتا علي ظهره الي منازل الفقراء ، چون حضرت سيدالشهداء صلوات الله عليه در طف كربلا شهيد شد در پشت آن حضرت اثري يافتند از حضرت سجاد صلوات الله عليه پرسيدند اين اثر چيست كه در پشت پدر بزرگوارت ميبينيم حضرت مدتي گريست و فرمود اين اثر از آن است كه قوت بر پشت مقدس خود بمنازل فقراء حمل ميكرد ، و از اين جمله است خبري كه مالكي در فصول المهمة روايت كرده است كه انس گفت كنت عند الحسين عليه السلام فدخلت عليه جارية فجائته بطاقة ريحان فقال لها انت حرة لوجه الله تعالي فقلت تحييك بطاقة ريحان لا حض لها و لا مال فعتقتها فقال ماسمعت قول الله تعالي و اذا حييتم بتحية فحيوا باحسن منها عتقها ، نزد حضرت امام حسين عليه السلام بودم پس كنيزي از كنيزانش بر او داخل شده يك شاخه ريحان از براي او آورد و حضرت فرمود تو در راه خدا آزادي گفتم يك شاخه ريحان كه هيچ مقدار و فايده ندارد بتحيت ميآورد و او را آزاد فرمودي فرمود نشنيدهاي قول خداي تعالي را كه ميفرمايد هر گاه تحيت گفته شويد بتحيتي پس در جواب تحيتي بهتر از آن گوئيد و بهتر از تحيت او آزاد كردن او است ، و در كتاب مذكور است و جني بعض ارقائه جناية توجب التأديب فامر بضربه فقال يا مولاي قال الله تعالي و الكاظمين الغيظ قال خلوا سبيله قد كظمت غيظي قال و العافين عن الناس قال قد عفوت عنك [ص 925] قال والله يحب المحسنين قال انت حر لوجه الله تعالي و امر له بجائزة حسنة ، يكي از مملوكهاي آن حضرت جنايتي كرد كه مستوجب تأديب بود حضرت فرمان داد كه او را بزنند عرض كرد اي مولاي من خدا فرموده است و الكاظمين الغيظ فرمود او را رها كنيد كه غيظ خود را فرو بردم عرض كرد و العافين عن الناس فرمود از تو عفو كردم عرض كرد و الله يحب المحسنين فرمود تو را در راه خدا آزاد كردم و جائزه نيكو از براي او امر فرمود ، و از اين جمله است روايت ديگر كه حضرت سيدالشهداء صلوات الله عليه در گوشه مسجد نشسته بود و عتبة بن ابيسفيان در گوشه ديگر و عبدالله بن زبير در گوشه ديگر پس اعرابي سوار بر ناقه سرخموئي آمد و ناقه را بر در مسجد عقال كرد و داخل مسجد شد و نزد عتبة بن ابيسفيان ايستاد و بر او سلام كرد و جواب سلامش باز داد اعرابي گفت بدان كه من پسرعمي داشتم و او را عمدا كشتهام و از من مطالبه ديه ميكنند ممكن است مرا چيزي عطا كني عتبه سر بسوي غلام خود بلند كرده گفت صد درهم باو بده اعرابي غضبناك برخاست و او را زجر كرد و گفتم نميخواهم مگر ديه كامل پس او را گذارد و نزد عبدالله بن زبير رفت و گفت من پسرعمي داشتم و او را كشتهام و از من ديه ميخواهند تواند شد مرا عطائي كني با غلام خود گفت دويست درهم باو ده اعرابي غضبناك برخاست و گفت نميخواهم غير از ديه تمام او را هم گذارد و نزد حضرت سيدالشهداء صلوات الله عليه آمد و بر آن حضرت سلام كرد و عرض كرد [ص 926] يا بن رسول الله من پسرعمي داشتم و او را كشتهام و از من مطالبه ديه ميكنند تواند شد كه مرا عطائي فرمائي فرمود اي اعرابي نحن قوم لانعطي المعروف الا علي قدر المعرفة ما قومي هستيم كه معروف نميدهيم مگر بقدر معرفت عرض كرد هر چه خواهي بپرس يا بن رسول الله حضرت باو فرمود ما النجاة من الهلكة نجات از هلاكت چيست عرض كرد التوكل علي الله توكل كردن بر خدا فرمود ما روح الهمة روح همت چه چيز است عرض كرد الثقة بالله وثوق داشتن بخدا فرمود ما احسن ما يتحصن به المرء بهتر چيزي كه آدمي بآن متحصن شود چه چيز است عرض كرد محبتكم اهل البيت دوستي شما اهل بيت فرمود ما ازين ما يتزين به الرجل بهترين زينتي كه مرد بآن زينت گيرد چه چيز است عرض كرد علم و عمل يزينه حلم علم و عملي كه حلم او را زينت دهد فرمود فان اخطأ ذلك اگر نداشته باشد اين را عرض كرد معرفة يزينها عفة معرفتي كه عفاف زينت دهد آن را فرمود فان اخطأ ذلك كله اگر هيچ يك از اينها را نداشته باشد عرض كرد شجاعة يزينها ترك عجب شجاعتي كه ترك عجب آن را زينت دهد قال فان اخطأ ذلك كله فرمود اگر هيچ يك از اينها را نداشته باشد عرض كرد والله يا بن رسول الله ان اخطأ هذه الخصال فالموت خير له من الحيوة بخدا قسم كه اگر از همه اين خصال تهيدست باشد مرگش از زندگي بهتر است پس حضرت دههزار درهم از براي او امر فرمود و فرمود اين براي ادا كردن دين تو باشد و دههزار درهم [ص 927] ديگر هم براي اين كه كار خود را اصلاح كني و حال خود را نيكو سازي و بر عيال خود انفاق كني پس اعرابي زبان بمدح آن حضرت گشوده عرض ميكرد :