فابطلوا ظلما شهاداتهم و لم‌يكن عندهم بمقنع

تالله ما تكذيبهم لفاطم و الحسنين و البطين الانزع

بل للنبي و الكتاب و الذي انزله بحكمه المتبع

يعني پس شهادتهاي آن شهود بزرگوار را از روي ظلم باطل ساختند و نزد ايشان كافي در اثبات نبود بخدا قسم كه تكذيب ايشان نه از براي [ص 754] فاطمه و حسنين و علي عليهم السلام بود بلكه تكذيب كردند پيغمبر را و كتاب خدا را و آن كسي را كه بحكم مطاع خود نازل فرموده است آن كتاب را و اما اينكه عذر آورد از منع رسول خدا (ص) از نوشتن كتاب در نص بر علي عليه السلام كه محض ترس و احتياط بر اسلام بود محض تمويه و زور است كه قباحتي را كه در حضور پيغمبر (ص) مرتكب شد و آن حضرت را مواجهة شتم كرد و گفت ان النبي ليهجر پوشيده بدارد و صحت خلافت كساني را كه بر آن حضرت مقدم شدند تأسيس نمايد با اينكه خود او تصريح كرد كه آن حضرت بر قريش حجت بالغه دارد و ايشان را بر او حجتي نيست و اينكه گفت اگر او خليفه ميشد از اطراف عرب بر او شورش ميكردند مرادش اين است كه بواسطه كينه‌هائي كه از او در سينه‌ها داشتند بخلافت او راضي نميشدند چه باقي نمانده بود خانه‌اي در قريش و اكثر قبايل عرب الا آنكه شمشير آن حضرت در جوانبش كارگر شده و اهل و اقاربش را عرضه دمار ساخته بود و اما اينكه گفت كه حضرت رسول (ص) دانست كه من مقصودش را دانستم و از آنچه اراده داشت دست باز داشت دروغ صريح است چه هر كس ممارستي در كتب سير داشته باشد ميداند كه حضرت رسول (ص) از معارضه او در غضب شد و فرمود از نزد من برخيزيد كه منازعت كردن نزد من شايسته نيست و از غايت خشم و اندوه خاموش شد و اظهار شكايت فرمود اين بود مشاجرت مسلمين در اين امر كه بعضي تحريص بر طاعت رسول خدا ميكردند و بعضي [ص 755] بر منع حضرت رسول (ص) از نوشتن موافقت با پسر خطاب داشتند و اين براي كسي كه تتبعي داشته باشد واضح است و لكن پسر خطاب خواست امري را كه واقع شده است بعد از ظهور مخفي سازد و بعد از عيان مستور دارد و يأبي الله الا ان يحق الحق و لو كره المشركون ، و اما علت اينكه حضرت امير عليه السلام جهاد اين قوم را ترك فرمود خود آن حضرت تصريح فرمود كه ترك جهاد ايشان نفرمود مگر محض وصيتي كه از حضرت رسول (ص) سابقا باو شده بود و از خوف اينكه مسلمين بعقب برگشته مرتد شوند و شهادت بتوحيد خدا و رسالت حضرت رسول (ص) ندهند و علت ديگر آنكه در اصلاب ايشان جمعي مؤمنين بودند و اگر ايشان را ميكشت اولادي كه در اصلاب ايشان بود كشته ميشدند و جهت ديگر آنكه محض اقتدا كردن به پيغمبران خدا ترك قتال فرمود براي مصالحي چند كه حكمت اقتضاي آنها ميكرد ليهلك من هلك عن بينة و يحيي من حي عن بينة و علت ديگر آنكه ناصري بغير از اهل بيت خود نيافت دريغ داشت كه ايشان را بدم مرگ اندازد مبادا يكباره مستأصل شوند و اخبار از ائمه اطهار صلوات الله عليهم اشاره باين مطالب بسيار است از جمله حديثي كه زرارة بن اعين روايت كرده است قال قلت لابي‌عبدالله عليه السلام ما منع اميرالمؤمنين عليه السلام ان يدعو الناس الي نفسه و يجرد في عدوه سيفه فقال الخوف ان يرتدوا فلايشهدوا ان محمدا رسول الله زرارة گويد بحضرت صادق عليه السلام عرض كردم چه مانع داشت [ص 756] حضرت امير عليه السلام از اينكه مردم را بسوي خود دعوت كند و شمشير در دشمنان خود بكشد فرمود خوف اينكه مرتد شوند و ديگر شهادت برسالت محمد (ص) ندهند و در حديث ديگر است از حضرت امير عليه السلام كه چون رسيد بآن حضرت كه بعضي گفتند كه او با دو نفر اولي كه منازعت نفرمود راضي بخلافت ايشان بود حضرت فرمود همانا من در اين كار تأسي كردم به شش نفر از انبياء صلوات الله عليهم اول حضرت ابرهيم خليل الرحمن كه فرمود و اعتزلكم و ماتدعون من دون الله ، كناره ميكنم من از شما و از آنچه ميخوانيد از غير خدا حال اگر گوئيد كه آن سرور بدون اينكه مكروهي از ايشان ديده باشد كناره گرفت كافر ميشويد و اگر ميگوئيد از ايشان كناره گرفت وقتي كه مكروه ديد پس وصي پيغمبر معذورتر است و تأسي بحضرت لوط كردم كه فرمود لو ان لي بكم قوة او آوي الي ركن شديد كاش مرا قدرتي بود بر شما يا آنكه پناه ميبردم بركن محكمي پس اگر گوئيد حضرت لوط قدرت بر ايشان داشته است كافر شده‌ايد و اگر ميگوئيد قوت نداشته است پس وصي معذورتر است و تأسي بحضرت يوسف (ع) كردم كه فرمود رب السجن احب الي مما يدعونني اليه پروردگارا زندان مرا خوشتر است از آنچه مرا بآن ميخوانند اگر ميگوئيد آن حضرت آرزوي زندان كرد بدون اينكه مكروهي ديده باشد كه باعث سخط خدا باشد كافر شده‌ايد و اگر ميگوئيد او را به چيزي كه باعث سخط خداوند بود خواندند كه اين آرزو را كرد [ص 757] پس وصي معذورتر است و تأسي بحضرت موسي عليه السلام كردم كه فرمود ففررت منكم لما خفتكم فرار كردم از شما وقتي كه ترسيدم از شما اگر گوئيد بدون خوف فرار كرد كافر شده‌ايد و اگر گوئيد چون درباره او انديشه بد داشتند فرار كرد پس وصي معذورتر است و تأسي بحضرت هرون (ع) كردم كه به برادر خود حضرت موسي (ع) عرض كرد يا ابن ام ان القوم استضعفوني و كادوا يقتلونني اي پسر مادر من همانا اين قوم مرا ضعيف شمردند و نزديك بود مرا بكشند اگر گوئيد او را ضعيف نشمردند و مشرف بر قتل او نشدند كافر ميشويد و اگر گوئيد او را ضعيف شمردند و مشرف بر قتلش شدند و از اين جهت سكوت فرمود از ايشان پس وصي معذورتر است و تأسي كردم بمحمد (ص) كه فرار كرد و پناه بغار برد و مرا بر فراش خود گذارد و من جان خود را در راه خدا بذل كردم اگر ميگوئيد آن سرور بدون خوف فرار كرد كافر شده‌ايد و اگر ميگوئيد ترسانيدند او را و چاره جز فرار بغار نداشت پس وصي معذورتر است پس مردم عرض كردند راست فرمودي يا اميرالمؤمنين و بدان كه اين فرمايش كه بعد از حكايت از حال هر نبيي ميفرمايد پس وصي معذورتر است سببش اين است كه انبياء محض تأسيس احكام و منتشر كردن شرايع در ميان خلق مبعوث شده‌اند پس هر گاه جايز باشد كه ايشان در بعضي اوقات از جهت غلبه قوم امري را كه به تبليغ آن مأمورند كتمان فرمايند بطريق اولي جايز خواهد بود براي خليفه كه بر منوال ايشان جاري شود [ص 758] لاجرم عذر وصي در صبر كردن و جهاد نكردن با اعداء ظاهرتر و واضح‌تر خواهد بود و اما اين فرمايش كه مكرر فرمود اگر چنين بگوئيد كافر شده‌ايد يعني هر گاه منكر شويد اين امر را كه خدا در كتاب خود بيان فرمود و انبيا در قصص خود فرموده‌اند كافر ميشويد پس مراد اين است كه هر كس انكار نمايد امري را كه نزد مسلمين معلوم است از ربقه ايمان خارج ميشود چرا كه انكار ضروري كرده است و شايد سبب ذكر كردن همين شش نفر از انبياء بخصوص همين باشد و نيز در باب قعود آن حضرت از قتال قوم در حضرتش سؤال شد فرمود اني ذكرت قول النبي (ص) ان القوم اذا نقضوا امرك و استبدوا بها دونك و عصوني فيك فعليك بالصبر حتي ينزل الامر فانهم سيغدرون بك و انت تعيش علي ملتي و تقتل علي سنتي من احبك احبني و من ابغضك ابغضني و ان هذه ستخضب من هذا ، همانا من متذكر فرمايش پيغمبر (ص) شدم كه فرمود اين قوم هر گاه عهد تو را بشكنند و خود متصدي خلافت شوند بر تو باد بصبر تا اينكه نازل شود امر چه ايشان عن‌قريب با تو غدر كنند و تو بر ملت من زندگاني خواهي كرد و بر سنت من كشته خواهي شد هر كس ترا دوست دارد مرا دوست داشته و هر كس تو را دشمن دارد مرا دشمن داشته و زود باشد كه اين محاسن خضاب كرده شود از اين خون و در كتاب خصال از آن حضرت روايت كرده است كه فرمود و لي في موسي اسوة و في خليلي قدوة و في كتاب الله عبرة و فيما اودعني رسول الله (ص) [ص 759] برهان و فيما عرفت تبصرة و ان تكذبوني فقد كذبوا الحق من قبلي و ان ابتلي به فتلك سيرتي المحجة العظمي و السبيل المفضية لمن لزمها الي النجاة لم‌ازل عليها لا ناكلا و لا مبدلا لن‌اضيع من كتاب الله و عهد ابن عمي به ، و مرا در حضرت موسي جاي تأسي است و در خليلم محمد مصطفي (ص) محل اقتدا و در كتاب خدا عبرتي است و در آنچه رسول خدا (ص) نزد من بوديعت گذارده است برهان و دلالتي و در آنچه عارف بآن شده‌ام تبصره و هدايتي و اگر مرا تكذيب كنيد حق را پيش از من تكذيب كرده‌اند و اگر مبتلا باشم باين رنج سيرت من همين است محجه عظمي و راه راستي را كه سالك خود را بنجات ميرساند هميشه ملازم بوده‌ام نه عقب نشسته‌ام از آن و نه تبديل كرده‌ام هرگز ضايع نخواهم كرد از كتاب خدا و از عهدي كه پسرعم من با من كرده است چيزي را آن گاه فرمود :

لن‌اطلب العذر من قومي و قد جهلوا فرض الكتاب و نالوا كلما حرما

حبل الامامة لي من بعد احمدنا كالدلو علفت التكريب و الوذما

لا في نبوته كانوا ذوي ورع و لارعوا بعده الا و لا ذمما

لو كان لي جائزا سرحان امرهم خلفت قومي و كانوا امة امما

كه مضمونش اين است هرگز از قوم خود من طلب عذري نميكنم و حال آنكه ايشان جاهلند بفرض كتاب و مرتكب شده‌اند هر حرامي را حبل امامت بعد از احمد (ص) مخصوص من و بسته بمن است الخ ، و از جمله كلام آن حضرت است بنا بر روايت محمد بن سلام كه فرمود فنزل بي [ص 760] من وفاة رسول الله (ص) ما لم‌تكن الجبال لو حملنه يحملنه و رأيت اهل بيتي بين جازع لايملك جزعه و لايضبط نفسه و لايقوي علي حمل ما نزل به قد اذهب الجزع صبره و اذهل عقله و حال بينه و بين الفهم و الافهام و من القول و الاستماع ، پس نازل شد بر من از وفات رسول خدا (ص) مصيبتي كه اگر بر كوهها حمل ميكردند متحمل نميشدند و اهل بيت خود را ديدم كه بعضي در جزع افتاده و خودداري نميتوانند و بر تحمل اين مصيبت قوت ندارند صبر ايشان را بيتابي تمام كرده و عقلشان را زايل كرده و از فهميدن و فهمانيدن و گفتن و شنيدن مانع ايشان شده تا اينكه فرمود و حملت نفسي علي الصبر عند وفاته و لزمت الصمت و الاخذ بما امرني من تجهيزه ، تمام الحديث و واداشتم خود را بر صبر كردن نزد وفات او و ملازم سكوت شدم و مشغول گرديدم بآنچه امر فرموده بود از تجهيز او تا آخر حديث ، و چه خوب گفته است مهيار ديلمي در اين مقام :

صبرت تحفظ امر الله ما طرحوا ذبا عن الدين و استيقظت اذ هجعوا

ليشرقن بحلو اليوم مر غد اذا حصدت لهم في الحشر ما زرعوا

صبر كردي يا اميرالمؤمنين محض دفع كردن شر از دين حفظ ميكردي امر خدا را كه بدور انداخته بودند و بيدار بودي وقتي كه در خواب بودند همانا تلخي فردا گلوگير شيريني امروز خواهد شد وقتي كه زراعت ايشان را در محشر از برايشان درو كني و نيز از براي قعود آن حضرت از قتال قوم علت ديگر وارد شده است غير از آنچه مذكور شد [ص 761] چنانكه منقول است كه صدقة بن مسلم از عمرو بن قيس ماصر سؤال كرد سبب خانه نشستن حضرت امير عليه السلام را جواب گفت كه علي عليه السلام در اين امت فريضه‌اي بود از فرايض خدا مثل نماز و زكوة و روزه و حج و پيغمبر (ص) آن فريضه را مثل فرايض ديگر ادا فرمود و بخلق رسانيد و بر فرائض واجب نيست كه مردم را دعوت به چيزي كنند بلكه بر مردم واجب است كه نزد فرائض روند و حق آنها را ادا كنند و حضرت امير عليه السلام از هرون معذورتر بود وقتي كه حضرت موسي عليه السلام بميقات تشريف برد و بهرون فرمود اخلفني في قومي و اصلح و لاتتبع سبيل المفسدين در ميان قوم جانشين من باش و اصلاح كن و متابعت راه مفسدان منما پس او را شاهد و رقيب بر قوم قرار داد و پيغمبر ما صلي الله عليه نيز علي عليه السلام را علمي از براي امت نصب فرمود و ايشان را بسوي او دعوت نمود پس آن حضرت اگر در خانه نشست معذور است و ايشان تكليف دارند كه او را از خانه بيرون آورند و در جائي كه رسول خدا (ص) او را قرار داده است بنشانند پس حضرت صادق عليه السلام از اين جواب تحسين فرمود و از جمله كلام آن حضرت است در اظهار معذور بودن خود از خانه نشستن وقتي كه حضرتش را از حال آن دو نفر سؤال كردند فرمود و كنت كرجل له علي الناس حق فان عجلوا له ماله اخذه و حمدهم و ان اخروه اخذه غير محمودين و كنت كرجل يأخذ السهولة و هو عند الناس مخذول الحديث ، من مثل كسي بودم كه حقي [ص 762] بر مردم دارد اگر زودتر باو بدهند ميگيرد و ايشان را حمد ميكند و اگر بتأخير اندازند ميگيرد و حمد نميكند و مثل مردي بودم كه براه سهل سلوك ميكند و نزد مردم مخذول است و در روز شوري بعبدالرحمن بن عوف فرمود ان لنا حقا ان اعطينا اخذناه و ان منعناه ركبنا اعجاز الابل و ان طال السري ، ما را حقي است كه اگر بما بدهند ميگيريم و اگر از ما منع كنند همچنان بر دنبال شتر خود سواريم اگر چه شبروي طول بكشد ، مراد اين است كه بر محنتهاي زمانه صبر ميفرمايند اگر چه مدت خواري بطول انجامد و در اين دو خبر اشاره باين است كه ايشان عن‌قريب بآرزوهاي خود ميرسند و در وقت قيام قائم انتقام از دشمنان خود ميكشند چنانكه در جاي ديگر فرمود لتعطفن علي الدنيا بعد شماسها عطف الضروس علي ولدها ، هراينه دنيا بعد از سختي و سركشي خود بر من مهربان خواهد شد چنانكه ناقه نو زاينده بعد از سختي و سركشي مهربان ميشود بر بچه خود بعد اين آيه را تلاوت فرمود و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين و نمكن لهم في الارض و نري فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون و از جمله علتهائي كه باعث شد كه حضرت امير عليه السلام ترك جهاد غاصبين حق خود را فرمود تا زماني كه امت بر او مجتمع شدند حديثي است كه ابن‌بابويه (ره) مسندا از هيثم بن عبدالله رماني روايت كرده است كه گفت سؤال كردم از حضرت رضا (ع) كه يا بن رسول الله بيان فرمائيد كه [ص 763] چرا حضرت امير عليه السلام بعد از حضرت رسول (ص) تا بيست و پنج سال با دشمنان خود جهاد نفرمود و بعد از آن در ايام خلافت خود جهاد فرمود فرمود بجهت اين كه اقتدا فرمود برسول خدا (ص) كه بعد از نبوت خود سيزده سال در مكه و نونزده ماه در مدينه جهاد با مشركان را ترك فرمود و اين از جهت قلت اعوان بود پس چون كه نبوت حضرت پيغمبر (ص) با وجود آن كه مدت سيزده سال و نونزده ماه ترك جهاد فرمود باطل نشد همچنين امامت حضرت امير (ع) كه بيست و پنج سال ترك جهاد فرمود باطل نميشود زيرا كه علتي كه مانع ايشان شد از جهاد يكي بود و در حديثي از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه از آن حضرت سؤال كردند چه شد كه حضرت امير (ع) با ايشان قتال نفرمود فرمود امري كه در علم خدا گذشته بود كه بايد بشود و چگونه ميتوانست با ايشان قتال كند و حال آنكه نبود با او مگر سه نفر از مؤمنان و مراد از آن سه نفر سلمان و ابوذر و مقداد است چنان كه بسياري از اخبار بر اين دلالت دارد كه همه اهل مشرق و مغرب مرتد شدند مگر سه نفر سلمان و ابوذر و مقداد و چهار نفر هم متابعت اين سه نفر را كردند كه از جمله ايشان بود عمار و حذيفه و غير از اين جماعت احدي با آن حضرت نايستاد از اين جهت از جهاد امساك فرمود و نيز از جمله علتها است آنچه ابن‌بابويه (ره) بسند متصل از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است قال قلت له ما بال اميرالمؤمنين عليه السلام لم‌يقاتل فلانا و فلانا و فلانا قال لآية في كتاب الله عز و جل لو تزيلوا لعذبنا الذين كفروا منهم عذابا اليما قال قلت و ما يعني بتزايلهم قال ودايع مؤمنين في اصلاب قوم كافرين و كذلك [ص 764] القائم عليه السلام لن‌يظهر ابدا حتي تخرج ودايع الله عز و جل فاذا خرجت ظهر علي من ظهر اعداء الله فقتلهم راوي گويد بآن حضرت عرض كردم چرا حضرت امير عليه السلام با فلان و فلان و فلان قتال نفرمود فرمود بجهت آيه كه در كتاب خدا است كه ميفرمايد اگر از يكديگر جدا شوند كفار ايشان را معذب ميكنيم بعذابي سخت عرض كردم مقصود از جدا شدن ايشان چيست فرمود ودايع مؤمنان كه در اصلاب كافران است و همچنين قائم عليه السلام نيز ظاهر نخواهد شد تا اينكه ودايع الهي از صلب كفار بيرون آيد پس هر گاه بيرون آيند ظاهر ميشود بر كساني كه ظاهر ميشود از دشمنان خدا و ايشان را ميكشد و اخبار ديگر هم باين مضمون هست و علتهاي ديگر نيز غير از آنچه ذكر كرديم براي اين امر هست پس اين اخبار صريح است در اينكه قعود آن حضرت از طلب فرمودن حقش از جهت خوف بود و قدرت نداشتن بر دعوت و از ترس مرتد شدن ايشان و در روز شوري فرمود ادخلت في باب اذا انصفت فيه وصلت الي حقي ، مرا در بابي داخل كرده‌اند كه اگر در اين باب انصاف دهند من بحق خود ميرسم مقصود آن حضرت اين است كه اولي در روز سقيفه مستبد شد بامر خلافت و نه مشورتي با آن حضرت كرد و نه آن حضرت را شايسته خلافت ديد زيرا كه در صحيفه ميشومه كه نوشته بودند افترائي بر حضرت رسول (ص) بسته بودند كه آن حضرت فرموده است نبوت و خلافت در يك خانواده جمع نميشوند و نسخه آن [ص 765] صحيفه در كتاب محمد بن نما مذكور است و مثل علت سابقه است جوابي كه آن حضرت بعباس فرمود وقتي كه عرض كرد بآن حضرت دست دراز كن تا با تو بيعت كنم كه مردم بگويند عم رسول خدا صلي الله عليه و آله با برادرزاده خود بيعت كرد و دو نفر بر تو اختلاف نكنند فرمود ان النبي (ص) عهد الي عهدا ان لاادعو احدا حتي يأتوني و لااجرد سيفا حتي يبايعوني فانما انا كالكعبة اقصد و لااقصد و مع هذا فلي برسول الله (ص) شغل ، همانا پيغمبر (ص) عهدي با من فرموده است كه احدي را دعوت نكنم تا خودشان نزد من آيند و شمشير نكشم تا زماني كه با من بيعت كنند پس من مثل كعبه هستم كه بايد قصد من كنند و من قصد كسي نميكنم و با اين همه الآن مشغول تجهيز رسول خدايم (ص) پس اينكه فرمود اقصد و لااقصد مراد اين است كه ديگران بايد بطلب من آيند و من بطلب كسي نبايد بروم زيرا كه بيعت من بنص خدا و رسول در گردن امت ثابت است و مثل متغلبان نيستم كه بمبايعه و مصافقه اثبات خلافت كنم و محض اين اجابت نفرمود عباس را كه ميدانست اين امر صورت نميگيرد پس در اين اخبار جوابي است شافي از شبهه كه بعضي از نصاب القا كرده‌اند مدعي شده است كه اگر حضرت امير عليه السلام ابوبكر و عمر و عثمان را محق نميدانست قائم بسيف ميشد و با ايشان جهاد ميفرمود چنان كه با اصحاب جمل و صفين و نهروان فرمود ولي چون ساكت شد سكوت آن حضرت دليل بر رضاي او است زيرا كه ميتوانست خلافت را از دست [ص 766] ايشان انتزاع فرمايد چرا كه او بود شجاعي كه از مرگ باك نداشت و در كمال مردانگي و دليري بود و بني‌هاشم همه بفرمان او بودند و اين ايراد از جهل و بي‌عقلي مورد است مگر ندانست كه سكوت آن حضرت مثل سكوت هرون بود از سامري و موسي از فرعون و حضرت لوط (ع) از قوم چنانكه در خبر سابق تصريح باين فرمود و چون عمر بآن حضرت گفت بيعت كن فرمود اگر نكنم عمر گفت سر از تنت دور ميكنيم قبر پيغمبر صلي الله عليه و آله را مخاطب داشته بهمان خطاب كه هرون بموسي (ع) عرض كرد فرمود يا ابن ام ان القوم استضعفوني و كادوا يقتلونني چنانكه ابن‌نما (ره) ذكر كرده است پس در حضرت امير عليه السلام نمونه و مثالي از انبياء و اوصياء صلوات الله عليهم است چنانكه ذكر شد پس صبر آن حضرت محض امتثال امر الهي مثل صبر اولو العزم از رسل بود بلكه جميع رسل و انبياء كه مبادرت نفرمود بنفرين بر قوم و نه هر كس كه قادر بر امري باشد و نكند راضي بآن امر است بلكه از براي هر امري حدي است محدود و مدتي معلوم و اگر هر كس قدرت بر كاري داشته باشد لازم باشد كه آن كار را پيش از وقت بكند پس قدرت رسول خدا (ص) كه بر مشركان و منافقان بيشتر از حضرت امير عليه السلام بود پس معلوم است كه صبر آن حضرت بر اذيت قريش دليل راضي بودن او بافعال ايشان نميشود و از جمله علتهائي كه باعث صبر آن حضرت شد خوف بر اهل بيت (ع) بود كه ناصري غير از ايشان نيافت زيرا كه منافقان و طلقا همه [ص 767] بر عداوت آن حضرت اجماع كرده بودند چنانكه در نهج البلاغة روايت كرده است كه فرمود فنظرت فاذا ليس لي معين الا اهل بيتي فضننت بهم عن الموت فاغضيت علي القذي و شربت علي الشجي و صبرت علي اخذ الكظم و علي امر من طعم العلقم ، پس نظر كردم ديدم معيني ندارم غير از اهل بيت خودم پس ايشان را از مرگ دريغ داشتم پس چشم پوشيدم بر خاشاك و آب آشاميدم با گلوگيري و صبر كردم بر فرو بردن غيظ و بر جرعه تلخ‌تر از طعم علقم پس امثال اين فرمايشات جواب شبهه مباهتين و شكاك است و حديث وصيت نيز بزرگتر شاهدي است كه محمد بن يعقوب (ره) بسند متصل از ابوموسي ضرير روايت كرده است كه گفت حضرت موسي بن جعفر عليه السلام حديث فرمود مرا كه گفتم بحضرت ابي‌عبدالله صلوات الله عليه آيا نه اين است كه حضرت امير عليه السلام كاتب وصيت بود و رسول خدا (ص) بر او املا نمود و جبرئيل و ملئكه مقرب شهود بودند ميفرمايد پس حضرت مدتي سر بزير انداخت بعد فرمود يا اباالحسن چنين بود كه گفتي لكن وقتي كه وفات رسول خدا (ص) رسيد وصيت از نزد خدا نازل شد كتابي مسجل كه جبرئيل با امناء ملئكه فرود آورد پس جبرئيل عرض كرد يا محمد فرمان كن كه هر كس نزد تو است بيرون كنند غير از وصي تو تا اين وصيت را از ما بگيري و ما را شاهد بگيري بر تسليم وصيت باو و او ضامن آن باشد يعني علي عليه السلام پس حضرت امر فرمود كه هر كس در خانه بود غير از حضرت امير و فاطمه عليهما السلام [ص 768] مابين پرده و در بيرون كردند پس جبرئيل عرض كرد يا محمد پروردگار تو تو را سلام ميرساند و ميفرمايد اين است نوشته اموري كه با تو عهد كردم و بر تو شرط نمودم و خود تو را بر خودت شاهد گرفتم و ملئكه خود را بر تو شاهد گرفتم و خود من شاهد كافي هستم يا محمد ميفرمايد پس بندهاي بدن پيغمبر بلرزه درآمد و فرمود اي جبرئيل پرورنده من خود او است سلام و از او و باو برميگردد سلام راست فرموده است عز و جل كتاب را بمن ده پس كتاب را بحضرت رسول داد و امر كرد كه آن حضرت بحضرت امير عليه السلام بدهد پس باو فرمود بخوان پس تمام آن را حرف بحرف خواند پس فرمود يا علي اين است عهد پروردگار من تبارك و تعالي بسوي من و شرطي كه فرموده است بر من و اين است امانت او درست تبليغ كردم و نيك‌خواهي كردم و ادا ساختم علي عليه السلام فرمود من نيز شهادت ميدهم براي تو پدر و مادرم بفداي تو باد بتبليغ و نيك‌خواهي و تصديق بر آنچه فرمودي و بايد شهادت بدهد چشم و گوش و گوشت و خون من جبرئيل عرض كرد من نيز از براي شما جزو شاهدانم رسول خدا (ص) فرمود يا علي وصيت مرا گرفتي و شناختي و براي خدا و براي من ضامن شدي كه بآنچه در آن هست وفا كني علي عليه السلام عرض كرد بلي پدر و مادرم بفداي تو باد بر من است ضمان اين وصيت و بر خدا است اعانت كردن و توفيق دادن من بر اداء آن رسول خدا (ص) فرمود جبرئيل و ميكائيل مابين من و تواند الآن [ص 769] و حاضرند و با ايشانند ملئكه مقرب كه شاهد بگيرم ايشان را بر تو عرض كرد شاهد باشند و من ايشان را شاهد ميگيرم پدر و مادرم بفداي تو باد پس حضرت رسول (ص) ايشان را شاهد گرفت و در جمله اموري كه پيغمبر بامر جبرئيل بر آن سرور شرط كرد از اوامر الهي اين بود كه فرمود يا علي وفا ميكني در آنچه در اين وصيت است از دوستي كردن با كساني كه دوستي كنند با خدا و رسول او دشمني كردن با كساني كه دشمني كنند با خدا و رسول او و بيزاري جستن از ايشان و صبر كردنت بر فرو بردن غيظ بر اين كه حق تو برود و خمس تو را غصب كنند و حرمت تو را هتك نمايند عرض كرد بلي يا رسول الله حضرت امير عليه السلام ميفرمايد قسم بآن كسي كه دانه را شكافت و انسان را آفريد كه شنيدم از جبرئيل كه ميگفت يا محمد باو آگاهي ده كه حرمت منهتك و ضايع ميشود و آن حرمت خدا و حرمت رسول او است و عهد بگير بر اينكه خضاب شود ريش او از سرش بخون تازه اميرالمؤمنين (ع) فرمود وقتي كه اين كلمه را از جبرئيل امين فهميدم بيهوش شدم تا اينكه برو در افتادم و گفتم بلي قبول كردم و راضي شدم اگر چه حرمت ضايع و منهتك شود و سنتها معطل گذارده و كتاب خدا پاره پاره و كعبه منهدم و ويران شود و ريشم بخون تازه از سرم خضاب شود هميشه صابر و شكيبا احتساب اجر ميكنم تا بر تو وارد شوم بعد از آن رسول خدا (ص) حضرت فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام را طلبيد و مثل آنچه بحضرت امير عليه السلام خبر داده بود [ص 770] بايشان نيز آگاهي داد و ايشان نيز مثل آن حضرت عرض كردند پس آن وصيت‌نامه مختوم شد بخاتمهائي از نقره كه هرگز آتش بآن نرسد و بحضرت امير عليه السلام داده شد پس بحضرت موسي بن جعفر عليه السلام عرض كردم پدر و مادرم بفداي تو ذكر نميفرمائي در آن وصيت‌نامه چه بود فرمود سنتهاي خدا و سنتهاي رسول او عرض كردم آيا در آن وصيت‌نامه ذكر برجستن قوم و مخالفت ايشان با اميرالمؤمنين عليه السلام بود فرمود بلي بخدا قسم كلمه بكلمه و حرف بحرف آيا نشنيده‌اي قول خداي عز و جل را كه ميفرمايد انا نحن نحيي الموتي و نكتب ما قدموا و آثارهم و كل شيء احصيناه في امام مبين يعني بدرستي كه ما مائيم كه زنده ميكنيم مردگان را و مي‌نويسيم آنچه را كه مقدم داشته‌اند و جميع آثار ايشان را و هر چيزي را احصا كرده‌ايم در امامي مبين بخدا قسم كه رسول خدا (ص) بعلي و فاطمه عليهما السلام فرمود آيا نه اين است كه فهميده‌ايد اموري را كه از پيش بشما گفتم و قبول كرده‌ايد عرض كردند آري قبول كرديم و صبر داريم بر آنچه ما را ناخوش آيد و بغيظ درآورد و اما علت اينكه حضرت امير عليه السلام در ايامي كه مردم بر او جمع شده بودند باز فدك را در دست غاصبان آن گذارد و استرداد نفرمود علو همت و استغناي آن حضرت بود چنانكه سابقا ذكر كرديم و علتهاي ديگر هم دارد از جمله آنچه از حضرت صادق عليه السلام روايت شده است چنانكه ابوبصير روايت كرده قال قلت له لم لم‌يأخذ اميرالمؤمنين [ص 771] عليه السلام فدك لما ولي الناس و لاي علة تركها فقال لان الظالم و المظلوم قد كانا قدما علي الله عز و جل و اثاب المظلوم و عاقب الظالم فكره ان يسترجع شيئا قد عاقب الله عليه غاصبه و اثاب عليه مغصوبه ، ميگويد بآن حضرت عرض كردم چرا حضرت امير عليه السلام وقتي كه والي امر شد فدك را نگرفت و بچه علت ترك آن فرمود فرمود بجهت اينكه ظالم و مظلوم هر دو بر خداي عز و جل وارد شده بودند و خداوند مظلوم را ثواب داده و ظالم را عقاب فرموده است پس حضرت خوش نداشت چيزي را كه خداوند غاصبش را عقاب فرموده و مغصوبش را ثواب بخشيده است استرداد فرمايد و سبب ديگر اقتدا كردن بحضرت رسول است (ص) كه بعد از قدرت يافتن چيزهائي را كه از جنابش غصب كرده بودند ترك فرمود چنانكه ابرهيم كرخي روايت كرده ميگويد از حضرت صادق عليه السلام سؤال كردند علت چه بود كه حضرت امير عليه السلام وقتي كه والي امر خلافت شد فدك را ترك فرمود فرمود محض اقتدا كردن برسول خدا (ص) وقتي كه فتح مكه فرمود و عقيل بن ابيطالب خانه آن حضرت را فروخته بود عرض كردند يا رسول الله خانه خود را پس نميگيري فرمود مگر عقيل خانه براي ما گذاشته است ما اهل بيتي هستيم كه چيزي را كه بظلم از ما بگيرند پس نميگيريم پس از اين جهت حضرت امير وقتي كه والي امر شد فدك را پس نگرفت پس همه محض تكرم و علو همت از رذايل و حطام دنيا است زيرا كه آن بزرگوارانند زاهدان در دنيا و راغبان در [ص 772] آنچه نزد خدا است و شك نيست كه مخاصمت و تظلم ايشان از جهت حرص بر حطام دنياي فاني و رغبت در آن نبود بلكه محض اظهار اين كه امت بر ايشان هجوم آورده ظلم بر ايشان كردند و رعايت حق ايشان ننمودند و وفا بذمه ايشان نكردند و خدا و رسول را در ايشان اطاعت ننمودند بود تا اينكه بر كساني كه عهد ايشان را انداختند و ستم بر ايشان كردند و مقدم بر ايشان شدند حجت واضح داشته باشند جهت ديگر آنكه چون اين بزرگواران اولياء مؤمنان بودند واجب بود بر ايشان كه داد مظلوم از ظالم بستانند و حقوق مظلومان را چون قدرت داشته باشند بر ايشان رد كنند زيرا كه ايشان راعيان خلقند و راعي را از رعيت سؤال ميكنند و اما خود آن بزرگواران ولي و راعي ايشان خدا است پس امر خود را تفويض باو كردند و خدا است گيرنده حق ايشان پس اگر چيزي را كه غصبا از ايشان گرفته شده است در صورت قدرت داشتن پس ميگرفتند با ساير مؤمنان برابر ميشدند و با حقيقت اعتمادي كه بر خداوند عالم دارند منافات داشت دليل اين مطلب حديثي كه صدوق (ره) باسناد خود از علي بن فضال روايت كرده است از حضرت ابوالحسن موسي بن جعفر عليه السلام قال سألته عن اميرالمؤمنين عليه السلام لم لم‌يسترجع فدك لما ولي الناس فقال انا اهل بيت لايأخذ حقوقنا ممن ظلمنا الا هو يعني الا الله و نحن اولياء المؤمنين انما نحكم لهم و نأخذ حقوقهم ممن ظلمهم و لانأخذ لانفسنا ، حسن بن فضال گويد از حضرت كاظم عليه السلام سؤال كردم كه چرا [ص 773] اميرالمؤمنين عليه السلام وقتي كه والي مردم شد فدك را استرجاع نفرمود فرمود ما اهل بيتي هستيم كه حقوق ما را از ظالمان ما نميگيرد مگر او يعني مگر خدا و ما اولياء مؤمنان هستيم براي ايشان حكم ميكنيم و حقوق ايشان را از كساني كه ظلم بر ايشان كرده‌اند ميگيريم و براي خود نميگيريم پس حضرت تصريح فرمود باين كه محض اعتماد بر خدا و پناه بردن باو و اقتدا كردن برسول خدا (ص) و متابعت كردن وصيت او ترك كردند آنچه را ترك كردند چه اميرالمؤمنين عليه السلام مأمور بود بصبر پس چون كه در ايام خلافت غاصبان بر تجرع آلام صبر فرمود بعد از قدرت يافتن نيز ترك فرمود و مثل شخص حريص كه هر وقت فرصت يابد دست بحق خود دراز ميكند و از ترس فوت شدن آن مهلت نميدهد كار نكرد پس اين است علت ترك كردن فدك نه آنچه بعضي از معاندين گفته‌اند كه حضرت فاطمه در ادعائي كه فرمود جاهل بود نعوذ بالله و ابوبكر بر صواب رفت و استدلال كرده‌اند بترك كردن حضرت امير عليه السلام فدك را ، و ختم ميكنم اين فصل را بذكر بعضي اخبار كه در فضل حضرت فاطمه صلوات الله عليها وارد شده است و بعض اخبار كه نص است در اينكه حضرت رسول (ص) براي غضب آن مخدره بغضب درمي‌آيد و براي رضاي او خوشنود ميشود و هر كس آن مخدره را اذيت كند حضرت رسول را اذيت كرده است و رضاي حضرت رسول (ص) بسته برضاي او است از جمله حديثي كه در باب ولادت آن حضرت وارد شده است [ص 774] از مفضل بن عمر مروي است كه گفت بحضرت صادق عليه السلام عرض كردم ولادت فاطمه عليها السلام چگونه بود فرمود بلي خديجه وقتي كه رسول خدا (ص) او را تزويج فرمود زنان مكه از او كناره كردند و بمنزل او داخل نميشدند و بر او سلام نميكردند و هيچ زني را نميگذاردند بر او داخل شود از اين جهت خديجه مستوحش و تنها ماند و چون حامله شد بحضرت فاطمه (ص) آن حضرت در شكم او با او صحبت ميفرمود و او را دلداري ميداد و اين راز را خديجه از حضرت رسول (ص) پنهان ميداشت روزي حضرت بر او داخل شد شنيد كه با فاطمه (ص) صحبت ميكند فرمود يا خديجه با كه سخن ميگفتي عرض كرد اين جنين كه در شكم من است با من سخن ميگويد و مرا انس ميدهد فرمود اي خديجه اينك جبرئيل بشارت ميدهد مرا كه او دختر من است و او است نسله طاهره ميمونة و خداي تعالي نسل مرا از او قرار خواهد داد و اماماني چند از نسل او قرار خواهد داد و ايشان را بعد از انقضاء وحيش خليفه‌گان قرار خواهد داد در زمين خود پس خديجه بر اين حال بود تا آنكه ولادتش نزديك شد كس نزد زنان قريش و بني‌هاشم فرستاد كه بيائيد تا كارهائي كه زنان براي زنان مباشرت ميكنيد براي من مباشر شويد نزد او فرستادند كه تو نافرماني ما كردي و قول ما را قبول نكردي و با محمد يتيم ابوطالب فقيري كه هيچ مال ندارد تزويج كردي ما هم نمي‌آئيم و براي تو كاري نميكنيم پس خديجه غمگين شد در همين حال بود كه ناگاه چهار نفر [ص 775] زن گندم‌گون بلندقامت كه گويا از بني‌هاشم بودند بر او داخل شدند چون ايشان را ديد ترسيد يكي از ايشان گفت غم مخور اي خديجه كه ما فرستادگان پروردگار توئيم و ما خواهران توئيم من ساره‌ام و اين آسيه بنت مزاحم است و اين است رفيق تو در بهشت و اين يكي مريم دختر عمران است و آن ديگري كلثم خواهر موسي بن عمران است ما را خدا فرستاده است كه كارهائي را كه زنان براي يكديگر ميكنند براي تو مباشر شويم پس يكي از طرف راست او نشست و ديگري از طرف چپ او و سيومي پيش رو و چهارمين پشت سر او پس حضرت فاطمه صلوات الله عليها را طاهره و مطهره وضع نمود چون آن حضرت بر زمين افتاد نور از او تابيدن گرفت تا داخل خانه‌هاي مكه شد و نماند در مشرق و مغرب زمين جائي مگر اينكه آن نور در آنجا تابيد و ده نفر از حور العين داخل شدند و با هر يكي طشت و ابريقي از بهشت بود و در ابريق آبي از آب كوثر بود پس آن زني كه پيش روي او بود حضرت فاطمه را گرفته بآب كوثر شست و شو داد و دو خرقه سفيد كه از شير سفيدتر و از مشك و عنبر خوشبوتر بود بيرون آورد و فاطمه (ع) را در يكي پيچيد و ديگري را مقنعه او قرار داد بعد استنطاق كرد آن حضرت را پس نطق بشهادتين فرمود و فرمود اشهد ان لا اله الا الله و ان ابي رسول الله سيد الانبياء و ان بعلي سيد الاولياء و ولدي سادة الاسباط ، شهادت ميدهم كه خدائي نيست بجز خدا و پدرم رسول خدا سرور پيغمبران است و شوهرم سيد اولياء است [ص 776] و فرزندانم سادات پيغمبرزادگانند بعد بر يكي يكي بر هر يك باسم سلام كرد و ايشان رو باو كرده در رويش ميخنديدند و حورالعين با يكديگر اظهار بشر و بشاشت كردند و اهل آسمان يكديگر را بولادت فاطمه (ع) بشارت دادند و در آسمان نور درخشاني پيدا شد كه ملئكه پيش از آن آن نور را نديده بودند بعد آن زنها گفتند بگير اي خديجه او را طاهره و مطهره و زكيه و ميمونه مبارك كند خدا در او و در نسل او پس خديجه شاد و خرم آن حضرت را گرفت و پستان خود را بدهان او گذارد و شير جوشيدن گرفت و حضرت فاطمه در روز چندان نشو و نما ميكرد كه طفلي در ماهي نشو و نما كند و در ماه آن قدر نمو ميكرد كه طفل در سال نمو كند و از اين جمله است آنچه عبدالله بن عبيدالله بن ابي‌مليكه قرشي تميمي روايت كرده است كه مسرد بن مخزمة با او حديث كرد كه او از حضرت رسول (ص) شنيد كه روي منبر ميفرمود ان بني هاشم بن المغيرة استأذنوني ان ينكحوا ابنتهم علي بن ابي‌طالب فلا اذن ثم لا اذن الا ان يحب ابن ابي‌طالب ان يطلق ابنتي و ينكح ابنتهم فانما ابنتي بضعة مني يريبني ما ارابها و يؤذيني ما آذاها ، همانا اولاد هاشم بن مغيره از من اذن خواسته‌اند كه دختر خود را بعقد علي بن ابيطالب (ع) درآورند اذن نميدهم پس اذن نميدهم مگر اينكه علي (ع) دوست بدارد كه دختر مرا طلاق گويد و دختر ايشان را نكاح كند چه دختر من پاره از تن من است شك‌زده ميكند مرا هر چه او را شك‌زده كند و اذيت ميكند مرا [ص 777] هر چه او را اذيت كند و از مسروق روايت شده است از عايشه كه گفت رو آورد حضرت فاطمه عليها السلام چنان راه ميرفت كه گويا بعينه راه رفتن رسول خدا است (ص) حضرت فرمود مرحبا بدختر من آن گاه آن حضرت را طرف راست يا طرف چپ خود نشانيد و حديثي در گوش او بنجوي فرمود حضرت فاطمه گريان شد گفتم رسول خدا ترا مخصوص بسر خود كرد و تو گريه ميكني آن گاه بار ديگر با او راز فرمود و آن حضرت خندان شد من گفتم هرگز مثل امروز فرحي بحزن نزديكتر از اين نديدم پس سؤال كردم از آن حضرت كه چه فرمود رسول خدا (ص) فرمود من سر رسول خدا را فاش نميكنم تا اين كه حضرت رسول (ص) وفات يافت از آن حضرت سؤال كردم فرمود با من چنين راز فرمود كه جبرئيل هميشه سالي يك بار قرآن را بر او عرضه ميكرد و امسال دو بار عرضه كرده است و سببش را نميدانم مگر اينكه اجل من رسيده است و تو پيش از همه اهل بيت من ملحق بمن ميشوي و نيكو سلفي هستم من از براي تو پس از اين جهت گريستم بار ديگر فرمود آيا راضي نيستي كه سيده زنان اين امت يا سيده زنان مؤمنان باشي پس از اين جهت خندان شدم و از اين جمله است حديثي كه از حضرت پيغمبر (ص) مروي است كه فرمود فاطمة سيدة نساء العالمين من الاولين و الآخرين و انها لتقوم في محرابها فيسلم عليها سبعون الف ملك من الملئكة المقربين و ينادونها بمناداة الملئكة مريم فيقولون يا مريم ان الله اصطفاك و طهرك و اصطفاك علي نساء العالمين [ص 778] فاطمه سيده زنان جهانيان است از اولين و آخرين و او در محراب مي‌ايستد پس هفتادهزار ملك از ملئكه مقرب بر او سلام ميكنند و بهمان ندا كه ملئكه مريم را ندا كردند او را ندا ميكنند ميگويند اي مريم همانا خدا تو را برگزيده و پاكيزه كرده است و بر زنان جهانيان اختيار فرموده بعد ملتفت حضرت امير عليه السلام شده باو ميفرمود يا علي فاطمة بضعة مني و هي نور بصري و ثمرة فؤادي يسؤني ما ساءها و يسرني ما يسرها و انها اول من يلحقني من اهل بيتي فاحسن اليها بعدي ، فاطمه پاره‌اي از تن من است و او نور چشم من و ميوه دل من است محزون ميكند مرا آنچه محزون كند او را و مسرور ميسازد مرا آنچه مسرور سازد او را و او اول كسي است كه ملحق بمن ميشود از اهل بيت من پس نيكي كن باو بعد از من ، و اينكه فرمود ملئكه او را بنداي مريم ندا ميكنند و ميگويند يا مريم ان الله اصطفاك و طهرك الآيه معنيش اين است كه اي عابده زيرا كه مريم در لغت ايشان هر گاه اسم نباشد لقب باشد بمعني عابده است و علم بغلبه شده است از براي مريم دختر عمران و دليل بر اين علاوه بر تصريح علما اينكه مادر مريم عرض كرد رب اني وضعتها انثي و ليس الذكر كالانثي يعني پروردگارا من اين حمل را دختر گذاردم و پسر مثل دختر نيست يعني در شايستگي از براي تحرير در خدمت كردن خانه‌هاي تو بعد عرض كرد و اني سميتها مريم يعني من او را عابده اسم گذاردم كه در عبادت قيام بوظيفه خدمت تو كند چون كه مرد نشد كه قيام بخدمت [ص 779] و تعمير بيوت تو نمايد و چنان بود كه وقتي كه مادر مريم باو حامله شد باميد اينكه پسر باشد گفت رب اني نذرت لك ما في بطني محررا اي پرورنده من نذر كردم از براي تو اين طفلي را كه در شكم دارم كه محرر باشد يعني وقف بر عمارت كردن بيت المقدس فلما وضعت انثي قالت رب اني وضعتها انثي و الله اعلم بما وضعت و ليس الذكر كالانثي چون وضع حمل كرد و دختر زاييد عرض كرد پروردگارا من اين حمل را دختر گذاردم و خدا داناتر بود بآنچه گذارد و پسر مثل دختر نيست يعني در شايستگي خدمت مسجد بلكه پسر شايسته‌تر است از براي اين كار بعد چون غرض او فوت شد عرض كرد و اني سميتها مريم و من او را مريم اسم گذاردم يعني عابدة و اگر قصدش صرف اسم گذاردن بيك اسمي از اسمها بود اين كلام لغو و عبث و خارج از اسلوب كلام عقلا ميشد بخصوص در مقام تضرع و خطاب با حضرت رب الارباب و از اين جمله است حديثي كه در جمع بين الصحاح الستة روايت كرده است كه حضرت پيغمبر (ص) فرمود فاطمة سيدة نساء العالمين من الاولين و الآخرين و نيز در باب مناقب حضرت فاطمه (ع) روايت كرده است كه آن حضرت فرمود الاترضين ان تكوني سيدة نساء المؤمنين او سيدة نساء هذه الامة فقالت و اين مريم ابنت عمران و آسية امرأة فرعون فقال (ص) مريم سيدة نساء عالمها و آسية سيدة نساء عالمها ، آيا راضي نيستي اي فاطمه كه سيده زنان مؤمنان باشي يا سيده زنان اين امت حضرت فاطمه عرض كرد مريم دختر عمران كجا است [ص 780] و آسيه زن فرعون فرمود مريم سيده زنان عالم خودش است و آسيه سيده زنان عالم خودش است پس حضرت عموم سروري و سيادت را در آسيه تخصيص داد و همچنين درباره مريم دختر عمران كه در شأن او خداوند عالم فرموده است يا مريم ان الله اصطفاك و طهرك و اصطفاك علي نساء العالمين عموم سيادت را تخصيص داد ولي در حق حضرت فاطمه (ع) عمومي را كه از جمع محلي بالف و لام حاصل ميشود بر حال عموم باقي گذارد و حديث سابق دليل است بر اين مطلب كه فرمود فاطمة سيدة نساء العالمين من الاولين و الآخرين و اين محكم‌تر دليلي است بر افضليت حضرت فاطمه (ع) از مريم كه در محكم قرآن موصوف بكمال شده است و از اين جمله است آنچه در صحيح بخاري از عايشه روايت كرده است كه حضرت پيغمبر (ص) به فاطمه (ع) فرمود الاترضين ان تكوني سيدة نساء المؤمنين او سيدة نساء هذه الامة ، و ثعلبي نيز اين فرمايش را در تفسير كريمه و اني سميتها مريم روايت كرده است و از جمله اخبار عامه كه دلالت دارد بر اختصاص حضرت فاطمه (ع) بامري كه غير از او احدي مخصوص بآن نيست حديثي است كه حافظ ابوالقاسم دمشقي آورده است كه آن حضرت فرمود يا فاطمة لم سميت فاطمة قال علي عليه السلام لم سميت فاطمة يا رسول الله قال ان الله فطمها و ذريتها عن النار ، اي فاطمه ميداني تو را از چه جهت فاطمه اسم گذاردند علي عليه السلام عرض كرد چرا او را فاطمه اسم گذاردند يا رسول الله [ص 781] فرمود خداوند عالم او را و ذريه او را از آتش باز گرفته است و غساني آورده است كه فرمود ابنتي فاطمة حوراء آدمية لم‌تحض و لم‌تطمث انما سماها فاطمة لان الله فطمها و محبيها عن النار دختر من فاطمه حوريه‌اي است آدميزاده نه هرگز حايض شده و نه طمث ديده است خدا او را فاطمه اسم گذارده است زيرا كه او را و دوستانش را از آتش باز داشته و طبراني بسندي كه همه رجالش ثقه‌اند آورده است كه آن حضرت فرمود ان الله غير معذبك و لا احد من ولدك ، خدا تو را و احدي از اولاد ترا عذاب نميكند ، و تمام و بزار و طبراني و ابونعيم آورده‌اند كه آن حضرت فرمود ان فاطمة احصنت فرجها فحرم الله ذريتها علي النار ، فاطمه (ع) عفاف ورزيد پس خدا ذريه او را بر آتش حرام كرد و ترمذي از حذيفه روايت آورده است كه رسول خدا (ص) فرمود ان هذا ملك لم‌ينزل الي الارض قط قبل هذه الليلة استأذن ربه ان يسلم علي و يبشرني بان فاطمة سيدة نساء اهل الجنة و ان الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنة اينك ملكي كه قبل از امشب هرگز بزمين نازل نشده است از خدا اذن گرفته است كه بر من سلام كند و بشارت دهد مرا باينكه فاطمة سيده زنان اهل بهشت است و حسن و حسين دو سيد جوانان اهل بهشتند و همين خبر را احمد و ترمذي و نسائي و ابن‌حيان از حذيفه روايت كرده‌اند بتقديم فقره ان الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنة بر فقره ان فاطمة سيدة نساء اهل الجنة و در احاديث ما كه از ائمه هدي صلوات الله عليهم روايت شده است اخباري است [ص 782] كه مردمان منصف را كفايت ميكند از جمله حديثي كه محمد بن يعقوب و همچنين ابن‌بابويه مسندا از حضرت رسول صلي الله عليه و آله روايت كرده‌اند در باب فضايلي كه فاطمه (ع) مخصوص بآنها شده است كه فرمود انما انا بشر مثلكم اتزوج فيكم و ازوجكم الا فاطمة فان تزويجها نزل من السماء ، جز اين نيست كه من بشري هستم مثل شما در ميان شما زن ميگيرم و بشما زن ميدهم مگر فاطمه (ع) كه تزويج او از آسمان است و از اين جمله است حديثي كه شيخ (ره) در تهذيب روايت كرده است از مفضل بن عمر از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود لولا ان الله خلق اميرالمؤمنين عليه السلام لم‌يكن لفاطمة كفو علي ظهر الارض آدم فمن دونه اگر خدا حضرت امير عليه السلام را خلقت نكرده بود حضرت فاطمه (ع) را روي زمين از آدم گرفته تا بپائين كفوي بهم نميرسيد و نظير اين دو خبر در باب فضايل حضرت امير (ع) نيز گذشت و از اين جمله است حديثي كه نيز در تهذيب روايت كرده است از ابوبصير از حضرت صادق عليه السلام قال حرم الله النساء علي علي (ع) ما دامت فاطمة حية قال قلت و كيف قال لانها طاهر لاتحيض ، فرمود خدا زنان را بر حضرت امير عليه السلام مادام كه حضرت فاطمه در حيوة بود حرام فرمود ابوبصير گويد عرض كردم چگونه فرمود زيرا كه آن حضرت طاهر بود و هرگز حايض نميشد و بدان كه اين جواب كه جايز نبودن زن ديگر را در حيوة حضرت فاطمه براي آن حضرت تعليل بطاهر بودن و حيض نديدن آن مخدره [ص 783] فرموده است جوابي است محض اقناع و اسكات سائل كه حقيقة جواب را نميدانست و اگر مي‌شنيد بسا بود كه منكر ميشد و اظهار اين مطلب است كه مابين زني كه از جميع ادناس طاهر و نقيه است و زني كه خطا و گناه از او سرميزند و عادت زنان كه رجس و اذيت است مي‌بيند جمع نميتوان كرد و باز بدان كه اگر حضرت امير عليه السلام مابين آن حضرت و زن ديگر جمع ميفرمود واجب بود بر آن زن ديگر كه اطاعت آن مخدره را كند و در هيچ حال مساوي قرار دادن ايشان جايز نبود و از حيث زوجيت در ظاهر شرع واجب بود كه حضرت امير عليه السلام بطريق مساوات با هر دو رفتار نمايد پس اين دو حكم با يكديگر تناقض پيدا ميكرد از ظاهر عبارت چنين برمي‌آيد و بالاي هر حقي حقيقتي است و از اين جمله است حديث سفيان ثوري كه در كتاب احمد بن سليمان بن احمد طبراني روايت كرده است از هشام بن عروه از عايشه قالت كنت اري رسول الله (ص) يفعل بفاطمة (ع) شيئا من التقبيل و اللطافة فقلت يا رسول الله (ص) تفعل بفاطمة شيئا لم‌ارك تفعله قبل فقال يا حميراء انه لما كان ليلة اسري بي الي السماء دخلت الجنة فوقفت علي شجرة من شجر الجنة لم‌ار شجرة في الجنة احسن منها حسنا و لا انضر منها ورقا و لا اطيب منها ثمرا فتناولت ثمرة من ثمرها فاكلتها فصارت نطفة في ظهري فلما هبطت الي الارض واقعت خديجة فحملت بفاطمة فانا اذا اشتقت الي الجنة شممت فاطمه عليها السلام يا حميرا ان فاطمة ليست كنساء الآدميين و لاتعتل كما تعتللن يعني به الحيض [ص 784] عايشه گويد رسول خدا (ص) را ميديدم كه فاطمه ميبوسيد و با او ملاطفت ميفرمود عرض كردم يا رسول الله كاري ميكني كه پيش از اين نديده‌ام كه بكني فرمود اي حميراء وقتي كه شب معراج شد داخل بهشت شدم پس بر درختي از درختان بهشت واقف شدم كه در بهشت درختي از آن بهتر و ببرگ نازكتر و بميوه خوشبوتر نديده بودم پس يكي از ميوه‌هاي آن گرفته خوردم و در پشت من نطفه شد چون بزمين فرود آمدم با خديجه مواقعه كردم پس حامله شد بفاطمه عليها السلام پس من هر گاه مشتاق بهشت شوم فاطمه عليها السلام را ميبويم اي حميراء همانا فاطمه مثل زنهاي بني‌آدم نيست و مثل ايشان ناخوشي يعني حيض نمي‌بيند پس در اين اخبار تصريح است بافضل بودن حضرت فاطمه (ع) از جميع زنان و اگر چه متعرض شدن امثال اين مسئله و بحث كردن از آن سزاوار نيست زيرا كه جزو معلومات است الا اينكه چون بسيار دروغ بر حضرت رسول (ص) بستند و احاديث مختلفه وضع كردند حتي آنكه بعضي از عامه بسا شك نداشته باشند در افضل بودن عايشه از حضرت فاطمه (ع) ناچار روايت كرديم بعضي احاديث را كه دلالت ميكند بر افتراي ايشان و بر اينكه جمع مابين احاديث طرفين ممكن نيست مگر آنكه يكي را طرح كنند با آنكه خود ايشان بسياري از مثالب عايشه و بدسلوكيهاي او را با حضرت پيغمبر (ص) و سر آن حضرت را فاش كردن و از خانه بجنگ وصي پيغمبر (ص) بيرون آمدن مثل صفيرا دختر شعيب كه بجنگ يوشع بن نون [ص 785] وصي و پسر عم موسي (ع) بيرون آمد روايتها كرده‌اند و با اين حال نسبت به پيغمبر (ص) بسياري از منكرات و مطاعن كه باعث نفرت نفوس از متابعت و تصديق قول آن حضرت ميشود دادند مثل اينكه آن حضرت بغنا و رقص و لعب راضي شد نعوذ بالله و قبايح ديگر و همه اين اكاذيب را محض تأسيس فضل عايشه روايت كردند كه خود ايشان در مذمت او چنان روايتها كرده‌اند و اما حضرت فاطمه عليها السلام احدي از اهل اسلام تفوه بامري كه نقص او باشد نكرده است چه جاي آنكه عيب و خطائي باو نسبت داده باشد و بر مضامين اخباري كه بعض آنها را روايت كردم اجماع دارند و آن اخبار صريح است در اينكه حضرت فاطمه (ع) افضل است از جميع زنهاي عالم از اولين و آخرين و در اينكه آن حضرت بتول است پس لامحاله افضل از ساير زنان خواهد شد اگر چه در اين صفت مريم نيز شريك است با آن حضرت چنانكه در اخبار صحيحه صريحه است زيرا كه ساير زنان سواي مريم همه حايض ميشوند و بتول نيستند و همين حايض شدن است علت نقصان دين زن از دين مرد پس زني كه حايض نشود دينش از دين مرد نقصان ندارد زيرا كه نماز و روزه را كه تركشان چنانچه در حديث نبوي است موجب نقصان دين است ترك نميكند پس بواسطه امثال اين اخبار ديگر سزاوار عاقل نيست كه تفوه كند بسخني كه باعث جهل مركب ميشود كه آيا فاطمه عليها السلام افضل است يا عايشه زيرا كه مشاركتي در فضل مطلقا در اين ميانه نيست [ص 786] و عايشه بكلي از اين مرحله بركنار است زيرا كه او در حيوة و بعد از وفات خود مخالفت امر خدا و رسول كرد مخالفتي كه ناقض عصمت و مادري او از براي مؤمنان شد چه خداي سبحانه او را امر فرموده بود كه در خانه بنشيند كه فرمود و قرن في بيوتكن و لاتبرجن تبرج الجاهلية الاولي و او مخالفت خدا كرد و با حضرت رسول (ص) نيز بخلاف زنان ديگر بسيار بدسلوكي راه ميرفت چنانكه در اخباري كه در باب بدسلوكي با آن حضرت روايت كرده‌اند بسيار است از رشك بردن او بر خديجه و اذيت رسانيدنش بام‌سلمه بسوء ادب و خدعه كردنش با اسماء دختر نعمان بن اسود كندي چه اسماء را وقتي كه بر حضرت پيغمبر (ص) وارد كردند عايشه از حسن و جمالي كه داشت بر او حسد برد و باو گفت چون رسول خدا (ص) با تو خلوت كند با او بگو اعوذ بالله منك پناه ميبرم بخدا از تو كه باين سخن نزد او مقرب ميشوي چون اين سخن را بتعليم عايشه بآن حضرت گفت حضرت فرمود قد اعذتك الحقي باهلك من تو را پناه دادم برو نزد اهل خود و مثل خدعه كه در حديث مغافير از او منقول است تا اينكه خداوند عالم پيغمبر خود را عتاب فرمود كه يا ايها النبي لم تحرم ما احل الله لك تبتغي مرضات ازواجك و مثل اذيتي كه با آن زن كه خود را بحضرت رسول (ص) بخشيد رسانيد و مثل فاش كردن سر رسول خدا (ص) تا آنكه خداوند عالم در مذمت او و حفصه قرآن نازل فرمود و بطريق مفهوم صفت اشعار بعدم ايمان بل عدم اسلام ايشان نمود كه فرمود [ص 787] عز من قائل و اذ اسر النبي الي بعض ازواجه حديثا فلما نبأت به و اظهره الله عليه تا آنكه ميفرمايد ان تتوبا الي الله فقد صغت قلوبكما يعني اگر بازگشت كنيد بخدا روا است چه دلهاي شما ميل كرده است يعني از طرف حق كج شده و ميل بباطل كرده است و اين آيه در شأن عايشه و حفصه دختر عمر نازل شد باجماع مسلمين پس توبه ايشان را بآن شرطي كه مقرون فرمود كه غالبا دلالت بر واقع نشدن شرط ميكند بخلاف ساير ادوات شرط و ان شرطيه را در مقامي مي‌آورند كه حكمي را بر فرض وقوع حكم ديگر اثبات كنند و مثل اين است كه تعليق بر شيء ممتنعي كنند پس مثل اين است كه فرموده است اگر بازگشت كنيد بخدا خدا از شما عفو ميكند و لكن شما بازگشت نخواهيد كرد زيرا كه دلهاي شما ميل كرده است از حق به باطل بعد از آن تنبيه بر مؤمن نبودن ايشان فرمود باين فرمايش كه عسي ربه ان طلقكن ان يبدله ازواجا خيرا منكن مسلمات مؤمنات قانتات تائبات عابدات سائحات ثيبات و ابكارا ، اميد است كه اگر پيغمبر (ص) شما را طلاق گويد پروردگار او بعوض شما ازواجي بهتر از شما باو عطا كند كه همه مسلمه و مؤمنه و خاضعه و عابده و راهبه باشند از ثيبات و ابكار و عسي در قرآن چنانكه در بعضي اخبار وارد شده است از براي وجوب است و در اين فقره كه فرمود ثيبات و ابكارا بيان اين مطلب فرمود كه بعوض حفصه زن ثيب مؤمنه باو عطا ميفرمايد و بعوض عايشه زن باكره مؤمنه پس هر كس بچشم انصاف نظر كند و عناد را ترك نمايد ميداند كه حال عايشه [ص 788] از ساير زنان امت بدتر است و ميداند كه احاديثي كه در فضل او روايت كرده‌اند همه را دروغ بسته‌اند زيرا كه با مدلول محكم قرآن و صريح اخبار پيغمبر صلي الله عليه و آله منافات دارد و اما آيه افك و اخبار از براءت ذمه او از فحشاء دلالت بر ايمانش نميكند زيرا كه لازم نيست كه هر كس فاجر نشد مؤمن باشد بلكه عرض ميكنم عقيده ما اين است كه زنهاي پيغمبران همه از فحشاء و فجور منزه بوده‌اند و الا لازم مي‌آيد نعوذ بالله كه دياثت داشته باشند و اعتقاد چنين چيزي باعث خروج از ايمان است و با وجود اين نص صريح فرموده است در محكم آيات كتاب كه بعضي از زنهاي انبياء كافره بوده‌اند چنانكه ميفرمايد و ضرب الله مثلا للذين كفروا امرأة نوح و امرأة لوط كانتا تحت عبدين من عبادنا صالحين فخانتاهما فلم‌يغنيا عنهما من الله شيئا و قيل ادخلا النار مع الداخلين يعني خدا مثلي زده است از براي كساني كه كافر شدند زن نوح و زن لوط را كه در حباله دو نفر بنده صالح از بندگان ما بودند و با ايشان خيانت كردند پس شوهري ايشان فايده براي آن دو نبخشيد و از عذاب خدا ايشان را نجات نداد و گفته شد كه داخل آتش شويد با داخل شوندگان و مراد از خيانت خيانت كفر است و حضرت رسول (ص) ميفرمايد در حديثي كه بحسب معني مجمع عليه است چنانكه ابوليث واقدي روايت كرده است لتركبن سنن من كان قبلكم حذو النعل بالنعل و القذه بالقذة حتي لو سلكوا جحر ضب لسلكتموه ، هراينه متابعت خواهيد كرد پيشينيان را و براه ايشان خواهيد رفت گام بر گام و تير بر تير حتي آنكه اگر داخل سوراخ سوسماري شده باشند شما نيز داخل خواهيد شد پس لابد بايد در ميان [ص 789] زنهاي پيغمبر ما (ص) نظير زن نوح و زن لوط باشد و اين امر براي كسي كه دو چشم داشته باشد واضح است و اما مريم دختر عمران شك نيست كه حضرت فاطمه (ع) دختر محمد مصطفي (ص) افضل از او است چنانكه در اخبار صريحه وارد است و همه اين استدلالات كه كرديم از باب مدارات با خصم است و الا چه نسبت خاك را با عالم پاك ، و اين الثريا من يد المتناول ، و چه خواهد بود فضل كسي كه از براي پيغمبران در استجابت دعا و كشف بلاء وسيله بدرگاه خدا باشد چنانكه ابن‌مغازلي شافعي روايت كرده است باسناد خود از عبدالله بن عباس قال سئل النبي (ص) عن الكلمات التي تلقاها آدم من ربه فتاب عليه قال سأله بمحمد و علي و فاطمة و الحسن و الحسين الاتبت علي فتاب عليه ، عبدالله بن عباس گويد حضرت پيغمبر (ص) را سؤال كردند از كلماتي كه حضرت آدم از پروردگار خود تعليم گرفت كه توبه او را قبول فرمود فرمود سؤال كرد او را بحق محمد و علي و فاطمه و حسن و حسين توبه مرا قبول كن پس قبول كرد خدا توبه او را مثل آن حديثي است كه از ابن‌عباس روايت شده است كه آصف بن برخيا وقتي كه خواست تخت بلقيس را حاضر كند خدا را بمحمد و علي و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام سؤال كرد و تخت را حاضر كرد و همچنين از حضرت يوسف عليه السلام منقول است كه چون مدت زندان آن حضرت بطول انجاميد از خدا بحق ايشان مسئلت كرد و خدا دعايش را مستجاب فرمود و در همان شب پادشاه آن خواب را ديد [ص 790] و اما ذكر اين مطلب در اخبار اهل بيت عصمت صلوات الله عليهم كه بيشتر از آن است كه نوشته شود بلكه عرض ميكنم اگر معاندين اهل بيت بر بعض آنها مطلع شوند حكم بغالي بودن صاحب اين عقيده خواهند كرد با اينكه خود ايشان هم نظير آنها را روايت ميكنند الا اينكه روايات ايشان در كتابها متفرق است و بسا شخص جاهل در مدت عمرش بر يكي از آنها هم مطلع نشود و هر چه از علماي ايشان مي‌شنود همه مدايحي است كه از براي مشايخشان جعل كرده‌اند تا اينكه در ذهنش رسوخ كرده و نفسش بآن معتاد شده كه اگر خواسته باشد از عقيده كه مأنوس بآن شده است برگردد بر او دشوار است و هر گاه يكي از شيعه را بشنود كه فضيلتي از فضايل اهل بيت عليهم السلام براي او نقل ميكند به اشد انكار بر او انكار ميكند و او را بافتراء و قول زور نسبت ميدهد و اما علماي ايشان حب دنيا و بغض آل‌محمد عليهم السلام بر ايشان غالب شده است چنانكه در صدر اول شد و اما اخباري كه دلالت ميكند بر تحريص بر محبت آل رسول (ص) و ميل بايشان بسيار است از طرق عامه حديثي كه روايت كرده‌اند كه حضرت رسول (ص) فرمود من احب ان ينسي الله في اجله و ان يمتع بما خوله فليخلفني في اهلي خلافة حسنة فمن لم‌يخلفني فيهم بتك الله عمره و ورد علي يوم القيمة مسودا وجهه ، هر كس دوست دارد كه خدا اجل او را بتأخير اندازد و از نعمتهائي كه خدا باو داده است تمتع ببرد بعد از من با اهل بيت من نيكو رفتار كند و هر كس نيكو [ص 791] رفتار نكند با ايشان بعد از من خدا عمر او را قطع فرمايد و وارد شود روز قيامت بر من با روي سياه ، و در اخبار ما نظير اين بسيار است و در صدد ذكرش نيستيم و اما اخباري كه دلالت دارد بر اينكه خدا و رسول براي غضب حضرت فاطمه غضب ميكنند و براي خوشنودي او خوشنود ميشوند از جمله حديثي است كه ابوسعيد در كتاب شرف النبوة و ابن‌مثني آورده‌اند كه حضرت رسول (ص) فرمود يا فاطمة ان الله يغضب لغضبك و يرضي لرضاك ، اي فاطمه همانا خدا بجهت غضب تو غضب ميكند و بجهت خوشنودي تو خوشنود ميشود و از اين جمله است حديثي كه مسلم در صحيح خود روايت كرده است در دو موضع كه حضرت رسول (ص) فرمود فاطمة بضعة مني يؤذيني من يؤذيها فاطمه پاره از تن من است هر كس او را اذيت ميكند مرا اذيت ميكند و اين دو خبر را محمد بن نصر حميدي نيز در كتاب الجمع بين الصحيحين روايت كرده است و امام الحرمين ابوالحسن رزين معوية بن عمار عبدي سرفسطي اندلسي در جمع بين الصحاح الستة روايت كرده است كه رسول خدا (ص) فرمود فاطمة بضعة مني من ابغضها فقد ابغضني فاطمه پاره تن از من است هر كس او را دشمن دارد مرا دشمن داشته است پس مسلم بن حجاج نيشابوري قشيري و محمد بن اسمعيل بن حجاج بخاري و حميدي و امام الحرمين بر روايت اين معني متفقند با اينكه خود ايشان هم شهادت ميدهند كه ابوبكر حضرت فاطمه (ع) را اذيت كرد و آن حضرت را بغضب در آورد [ص 792] و همچنين عمر و كساني كه متابعت اين دو نفر كردند بواسطه اذيت كردن آن مخدره رسول خدا (ص) را اذيت كردند بيش از آنچه در زمان حيوة آن حضرت او را اذيت ميكردند بواسطه مخالفتهائي كه ميكردند چنانكه در باب اختلاف صحابه ذكر كرديم و در عامه اهل بيت آن حضرت نيز او را اذيت كردند بغصب خلافت بعد از آن نص ظاهر كه احدي منكر آن نميشود مگر كسي كه خدا بر دل او مهر زده باشد و شيطان او را بهلاكت انداخته از راه راست گمراه كرده باشد با اينكه كلام خداي تعالي را شنيده بودند و دانسته بودند كه ميفرمايد ان الذين يؤذون الله و رسوله لعنهم الله في الدنيا و الآخرة و لهم عذاب عظيم ، همانا كساني كه خدا و رسول را اذيت ميكنند خدا ايشان را در دنيا و آخرت لعنت كرده است و از براي ايشان است عذابي بزرگ و ابن عبدربه كه مردي است از اهل مغرب از اعيان اهل سنت از ابوبكر روايت كرده است كه گفت فاما علي و العباس فقعدا في بيت فاطمة حتي بعث ابوبكر عمر بن الخطاب ليخرجهما من بيت فاطمة و قال له ان ابيا فقاتلهما فاقبل بقبس من نار علي ان يضرم عليهما النار فلقيته فاطمة (ع) فقالت يا بن الخطاب جئت لتحرق دارنا قال نعم ، اما علي و عباس در خانه حضرت فاطمه نشستند تا اينكه ابوبكر عمر را فرستاد كه ايشان را از خانه حضرت فاطمه (ع) بيرون آورد و باو گفت كه اگر ابا كنند با ايشان قتال كن پس با پاره آتش روان شد كه خانه را بر ايشان آتش بزند حضرت فاطمه او را ملاقات كرده [ص 793] فرمود اي پسر خطاب آمده‌اي خانه ما را بسوزاني گفت بلي و مصنف كتاب محاسن و انفاس الجواهر نيز مثل اين روايت كرده است و از اين جمله است آنچه واقدي ذكر كرده ميگويد ان عمر جاء الي علي (ع) في عصابة منهم اسد بن الحصين و سلمة بن اسلم الاشهل فقال اخرجوا او لنحرقنها عليكم ، عمر با جماعتي نزد حضرت امير عليه السلام آمد كه از جمله ايشان بود اسد بن حصين و سلمة بن اسلم اشهل و گفت يا از خانه بيرون بيائيد يا خانه را بر شما آتش ميزنيم و ابن‌حيرانه چنين ذكر كرده است كه قال زيد بن اسلم كنت ممن حمل الحطب مع عمر الي باب فاطمة حين امتنع علي و اصحابه عن البيعة ان يبايعوا فقال عمر لفاطمة اخرجي عن البيت او لاحرقنه و من فيه قال و في البيت علي و الحسن و الحسين و جماعة من اصحاب النبي (ص) فقالت فاطمة افتحرق عليا و ولدي فقال اي والله ليخرجن و ليبايعن زيد بن اسلم گفت من بودم با كساني كه همراه عمر هيزم برداشتند و بدر خانه حضرت فاطمه عليها السلام رفتند وقتي كه علي (ع) و اصحاب او از بيعت ابوبكر امتناع ورزيدند پس عمر بفاطمه (ع) گفت از خانه بيرون بيا و الا خانه را با هر كس در آن هست ميسوزانم گفت و در خانه حضرت امير عليه السلام بودند و حسن و حسين عليهما السلام و جماعتي از اصحاب پيغمبر (ص) پس حضرت فاطمه فرمود آيا علي و دو فرزند مرا ميسوزاني گفت اي والله بيرون بيايند و بيعت كنند و طبري در تاريخ خود ذكر كرده ميگويد اما عمر بن الخطاب فهجم [ص 794] علي منزل علي عليه السلام فقال والله لاحرقن عليكم او لتخرجن للبيعة اما عمر بن الخطاب هجوم آورد بر منزل علي عليه السلام و گفت والله خانه را بر شما آتش ميزنم يا براي بيعت بيرون آئيد و از جمله اخباري كه دلالت ميكند بر اينكه هر كس آن حضرت را بغضب آورد خدا و رسول بر او غضب ميكنند و دشمنان آن حضرت در آتشند حديثي است كه از حضرت پيغمبر (ص) روايت شده است كه بسلمان فرمود يا سلمان من احب فاطمة ابنتي فهو في الجنة معي و من ابغضها فهو في النار يا سلمان حب فاطمة ينفع في مائة من المواطن ايسر تلك المواطن الموت و القبر و الميزان و الحشر و الصراط و المحاسبة فمن رضيت عنه ابنتي فاطمة رضيت عنه و من رضيت عنه رضي الله عنه و من غضبت عليه غضب الله عليه يا سلمان ويل لمن يظلمها و يظلم بعلها اميرالمؤمنين عليا و ويل لمن يظلم ذريتها اي سلمان هر كس دختر من فاطمه (ع) را دوست بدارد در بهشت با من است و هر كس او را دشمن دارد در جهنم است اي سلمان محبت فاطمه (ع) در صد محل نفع ميدهد كه آسانترين آنها وقت مرگ و در قبر و نزد ميزان و در حشر و بر صراط و وقت حساب است پس هر كس دختر من فاطمه از او راضي باشد من از او راضيم و هر كس من از او راضي باشم خدا از او راضي است و هر كس من بر او غضب داشته باشم خدا بر او غضبناك است اي سلمان واي بر كسي كه ظلم كند باو و بشوهر او اميرالمؤمنين عليه السلام و واي بر كسي كه ظلم كند بذريه او [ص 795] پس اين اخبار صريح است در اينكه غضب حضرت رسول (ص) بسته بغضب آن مخدره است چنانكه غضب خدا بسته بغضب آن حضرت است (ص) و شك نيست كه هر كس آن مخدره را بغضب درآورد اذيت باو رسانيده است و هر كس اذيت باو رساند اذيت بخدا رسانيده و هر كس اذيت بخدا رساند خدا او را برو در آتش جهنم اندازد و در اين اخبار دلالت واضحه هست بر معصوم بودن حضرت فاطمه چه اگر معصوم نبود و كاري خارج از طريق حق از او صادر ميشد ايذاء او ايذاء رسول خدا نميشد زيرا كه حضرت رسول را ملامت احدي در كار خدا دامن‌گير نميشود بلكه در اين صورت خود آن حضرت راضي ميشد باذيت او و خود او بغضب درميآورد او را تا از كار باطل ردع فرمايد او را پس چون كه بطور مطلق فرمود كه اذيت من منوط باذيت آن مخدره است دانستيم كه آن مخدره نميكند مگر حق و نميگويد مگر صدق و هر كس با او مخالفت كند با خدا و رسول مخالفت كرده و بجنگ ايشان برخاسته و شك نيست كه ابوبكر اذيت كرد آن مخدره را بكمال اذيت و بغضب درآورد او را بواسطه منع فدك و عوالي حتي اينكه آن حضرت از او و از رفيقش كناره فرمود و قسم ياد كرد كه با ايشان تكلم نكند تا زماني كه پدر بزرگوار خود را ملاقات كند و شكايت ايشان را باو برد و شش ماه بر اين حالت ماند تا آنكه رحلت فرمود در حالتي كه بر ايشان غضبناك بود و بحضرت امير عليه السلام وصيت فرمود كه ايشان را بجنازه‌اش حاضر نسازد و نه ايشان و نه اتباعشان [ص 796] بر او نماز نكنند و حضرت امير عليه السلام شب آن حضرت را دفن كرد و احدي از ايشان را اطلاع نداد چون در شب آن حضرت را دفن فرمود باو عرض كردند چه چيز تو را بر اين واداشت فرمود چنين وصيت كرده بود و من خوش نداشتم كه خلاف وصيت او كنم زيرا كه حضرت رسول (ص) فرمود فاطمه پاره از تن من است هر كس او را اذيت كند مرا اذيت كرده و هر كس مرا اذيت كند خدا را اذيت كرده پس جايز نبود براي من كه خدا را اذيت كنم در مخالفت وصيت او عمر گفت ببينيد قبر او كجا است پس هر چه جستجو كردند نيافتند بجهت اينكه حضرت امير عليه السلام پنهان كرده بود قبر او را اصبغ بن نباته ميگويد حضرت امير عليه السلام را سؤال كردند از علت اينكه حضرت فاطمه (ع) را در شب دفن فرمود فرمود انها كانت ساخطة علي قوم كرهت حضورهم جنازتها و حرام علي من لايتولاها ان يصلي علي احد من ولدها ، همانا او بر جمعي غضبناك بود و خوش نداشت كه بجنازه‌اش حاضر شوند و هر كس هم كه او را دوست نميدارد حرام است بر او كه بر احدي از اولادش نماز بگذارد فيا سبحان الله آيا اگر حضرت فاطمه در ادعاي خود مبطل يا بامر خود جاهل بود اين قدر جلالت قدر و عظمت شأن نداشت كه او را از اين كينه نگاه داشتن مانع شود و آيا شوهر آن مخدره حضرت امير عليه السلام اين قدر علو شأن نداشت كه او را از اين كينه‌كشي نهي فرمايد و توبيخ نمايد كه بوصيت او عمل فرمود و امر او را امتثال نمود و احدي از ايشان را [ص 797] بجنازه او حاضر نفرمود و موضع قبرش را پنهان ساخت چنانكه نزد اهل سير كه بر اخبار مطلعند و در گوشه و كنار تتبع دارند معلوم است حتي آنكه تا الآن موضع قبر آن حضرت نزد عامه و خاصه مشتبه و محل اختلاف است پس اصرار حضرت بر مخالفت آن دو نفر و همچنين اصرار حضرت امير عليه السلام دليل واضحي است بر اينكه ايشان حق او را غصب كردند و اذيت باو رسانيدند و او را بغضب در آوردند و رعايت حق خدا و رسول را درباره او و شوهر و دو پسرش ننمودند كه ميفرمايد حق سبحانه و تعالي قل لااسئلكم عليه اجرا الا المودة في القربي بگو اي محمد (ص) كه من از شما مزدي نميخواهم بر تبليغ رسالت مگر دوست داشتن ذوي القربي پس اجر رسالت و متحمل شدن مشقتهاي امت را مودت اهل بيت خود قرار داد و نشنيدند و حفظ نكردند و ايشان را از ظلم كردن بعترت خود نهي فرمود و منتهي نشدند و باز نايستادند بلكه اصرار كردند بر ظلم ايشان و استكبار ورزيدند استكبار عظيمي و من يضلل الله فلن‌تجد له وليا مرشدا .