لعمري لقد ايقظت من كان نائما و اسمعت من كانت له اذنان [ص 718]
يعني بجان خودم سوگند كه بيدار كردي كسي را كه در خواب بود و شنوانيدي كسي را كه دو گوش داشت و اينكه فرمود و كان الي اجل معلوم مراد اين است كه حق ايشان عنقريب بر ايشان رد خواهد شد اگر چه دشمنان از ايشان منع كردند و وعده باين است كه خداي تعالي امر ايشان را ظاهر ميفرمايد و ملك را بايشان ميدهد و لو كره المجرمون و مراد اين نيست كه خلافت آن حضرت اجل معلومي داشت كه بعد از خلافت غيري باشد چه اگر چنين بود معني نداشت كه از تقدم غير تظلم فرمايد و حال آنكه بطور صراحت بيان ظلم اشخاصي را كه بر او مقدم شدند فرمود كه فرمود فان اول ما انتقصنا منه الخ اول چيزي كه از ما كاستند ابطال حق ما در خمس بود فلما رق امرنا يعني چون امر ما رقيق يعني ضعيف شد و اعيان قريش در ما طمع كردند و مقصود از اعيان قريش سفله ايشان است كه اسم و رسمي در جاهليت و اسلام نداشتند و كارشان چرانيدن گوسفند و شتر بود مثل طايفه تيم و امثال ايشان كه شاعر درباره ايشان ميگويد :
و يقضي الامر حين تغيب تيم و لايستأذنون و هم شهود
و انك لو رأيت عبيد تيم و تيما قلت ايهم العبيد
يعني كارها در غياب تيم بفيصل ميرسد و چون حاضر هم باشد كسي از ايشان اذني نميپرسد و تو اگر غلامان تيم را با خود ايشان ببيني خواهي گفت غلامان كدامند يعني ايشان را امتيازي از غلامان نيست كه شناخته شوند و اما اينكه فرمود ان الله تعالي قبض نبيه و انا يوم قبضه [ص 719] اولي بالناس مني بقميصي هذا مراد اين است كه آن حضرت مالك مردم بود چنانكه مالك پيراهن خود بود بلكه از پيراهن خود بيشتر مالك ايشان بود زيرا كه پيراهن ممكن است كه شايسته براي غير شود و از ملك خود بيرون كند و امر مردم چنين نيست چرا كه امت شايسته براي غير او نميشدند و امامت جز براي او صلاحيت نداشت و دين جز بواسطه او استقامت نميگرفت و از اين جمله است مراسله كه بابوبكر مرقوم فرمود چون سخني از ابوبكر بآن حضرت رسيد بعد از منع كردن حضرت فاطمه عليها السلام از فدك پس حضرت نوشتند شقوا متلاطمات امواج الفتن بجارية (بحيازيم خل ) سفن النجاة و حطوا تيجان اهل الفخر بجميع اهل الغدر و استضائوا ( و استضيئوا خل ) بنور الانوار و اقتسموا مواريث الطاهرات الابرار و احتقبوا ثقل الاوزار بغصبهم نحلة النبي المختار فكاني بكم تترددون في العماء كما يتردد البعير في الطاحونة اما والله لو اذن لي بما ليس لكم به علم لحصدت رؤسكم من اجسادكم كحب الحصيد بقواضب من حديد و لفلقت ( لقلعت خل ) من جماجم شجعانكم ما اقرح به آماقكم و اوحش به محالكم فاني منذ عرفتموني مردي العساكر و مفني الجحافل و مبيد خضراءكم و مخمد ضوضاءكم و جزار الدوارين اذ انتم في بيوتكم عاكفون ( معتكفون خل ) و اني لصاحبكم بالامس لعمر ابي لنتحبوا ان تكون فينا الخلافة و النبوة و انتم تذكرون احقاد بدر و ثارات احد اما والله لولا سبق من الله فيكم لتداخلت اضلاعكم في اجوافكم كتداخل اسنان [ص 720] دوارة الرحي فان نطقت تقولون حسد و ان سكت فيقال جزع بن ابيطالب من الموت هيهات هيهات الساعة ايقال لي هذا و انا الموت المميت خواض المنايا جوف ليل حالك حامل السيفين الثقيلين و الرمحين الطويلين و منكس ( مكسر خل ) الرايات في غطامط الغمرات و مفرج الكربات عن وجه خير البريات اهينوا فوالله لابن ابيطالب آنس بالموت من الطفل الي محالب امه هبلتكم الهوابل لو بحت بما انزل الله فيكم في كتابه لاضطربتم اضطراب الارشية في الطوي البعيدة و لخرجتم من بيوتكم هاربين و علي وجوهكم هائمين و لكني اهون وجدي حتي القي ربي بيد جذاء صفراء من لذاتكم خلوا من طخياتكم فما مثل دنياكم عندي الا كمثل غيم علا فاستعلي ثم استغلظ فاستوي ثم تمزق فانجلي رويدا فعن قليل ينجلي لكم القسطل فتجدون ثمر فعلكم مرا و تحصدون غرس ايديكم ذعافا ممزقا ( ممقرا خل ) و سما قاتلا و كفي بالله حكيما و برسول الله خصيما و بالقيمة موقفا و لاابعد الله فيها سواكم و لااتعس فيها غيركم و السلام علي من اتبع الهدي ، حاصل فرمايش آنكه در وصف حال غاصبين حق خود ميفرمايد امواج متلاطمه فتن را بوسيله كشتيهاي نجات شكافتند و تاجهاي مفاخرت مجمع اهل غدر را بر زمين گذاردند و بچراغ هدايت نبوي كه نور الانوار است روشن شدند و آن گاه مواريث طاهرات و ابرار را با يكديگر قسمت كردند و بسبب غصب عطيه نبي مختار كه مراد فدك است ثقل جميع گناهان را بگردن گرفتند گويا ميبينم شما را كه در ورطه حيرت [ص 721] و ضلالت چنان متردد شده و دور خود ميگرديد كه شتر در آسيا آگاه باشيد بخدا قسم كه اگر مرا براي امري كه شما نميدانيد اذن ميدادند سرهاي شما را با شمشيرهاي آهنين مثل دانه درو شده از اجسادتان درو ميكردم و سري چند از كلههاي شجاعان شما ميشكافتم كه بواسطه آن گوشههاي چشم شما را مجروح و منازل شما را موحش و غريب سازم كه منم از وقتي كه شناختهايد مرا هلاك كننده عسكرها و تباه سازنده لشكرها و تلف كننده معظم جماعات و خاموش كننده همهمه اصوات شما و منم قصاب دوران آن وقتي كه شما همه در خانههاي خود معتكف بوديد و هراينه من همان صاحب ديروزي شما هستم بجان پدرم كه هرگز دوست نخواهيد داشت كه خلافت و نبوت هر دو در ميان ما باشد و حال آنكه شما كينههاي بدر و خونهاي احد را بياد داريد دانسته باشيد بخدا قسم اگر نبود عهدي كه درباره شما از خدا شده است هراينه داخل يكديگر ميشد استخوانهاي دنده در اندرون شما مثل دندانههاي دواره آسيا حال اگر بگويم ميگويند حسد برده و اگر ساكت شوم ميگويند پسر ابوطالب از مرگ ترسيده هيهات هيهات آيا در اين ساعت اين سخن درباره من گفته ميشود و حال آنكه منم مرگ ميراننده و فرورونده ورطههاي مرگ در نيمه شب تيره و حامل آن دو شمشير سنگين و آن دو نيزه بلند و سرنگون سازنده علمها در غلواي غمرات جنگ و زداينده محنتها از روي بهترين خلق بخويش آئيد كه بخدا قسم پسر ابوطالب مأنوستر است بمرگ از طفل به پستان مادر [ص 722] مادرها بعزايتان بنشيند اگر ظاهر ميكردم چيزهائي را كه خدا در كتاب خود درباره شما نازل فرموده است بلرزه ميافتاديد مثل ريسمان در چاههاي عميق و گريزان و مدهوش از خانههاي خود بيرون ميآمديد و لكن من حزن را بر خود آسان ميكنم تا خداي خود را ملاقات كنم با دستي شكسته و از لذات و اقوات شما تهي مانده كه مثل دنياي شما نزد من نيست مگر مثل ميغي كه برخيزد و بلند شود آن گاه متراكم شود و استقلال يابد بعد از آن از هم پاشيده منجلي گردد آرام باشيد كه عنقريب اين غبار براي شما منجلي ميشود و ثمره كردار خود را تلخ مييابيد و از نهال دستنشان خود زهر قاتل درو ميكنيد و كفايت است حكم كه خدا باشد و خصيم كه رسول خدا باشد و موقف كه قيامت باشد و دور نكند خدا در آن موقف سواي شما و هلاك نكند غير از شما را و السلام علي من اتبع الهدي حتي اينكه منقول است كه ابوبكر چون اين نامه را خواند سخت ترسيد و گفت سبحان الله چقدر بر من جري و از غير من ترسان است آن گاه باعلي صوت فرياد زده گفت اي معاشر مهاجرين و انصار آيا نميدانيد كه من در باب ضياع فدك و عوالي با شما مشورت كردم و گفتيد كه از پيغمبران كسي ميراث نميبرد و اين اموال بايد جزو فيء شود و در بهاي اسب و سلاح و ساير مصارف جهاد مصروف شود و من رأي شما را در اين باب امضا داشتم و آن كسي كه مدعي آن بود امضا نداشت و اينك رعد و برق ميزند و وعيد و تهديد ميكند قسم بخدا كه [ص 723] من از اين اموال استعفا كردم و مرا معاف نداشتند و گوشه عزلت خواستم و مرا معزول نگذاشتند و اين همه از ترس كراهت علي عليه السلام و خوف منازعت و خصومت او بود و آيا احدي از شما با او نزاع كرده است كه رستگاري يافته باشد پس عذرخواهي ابوبكر صريح در اين است كه استقاله و استعفاي او نه از جهت خوف خدا و بازگشت بامر خدا بوده است بلكه از ترس شمشير بوده و اما اينكه ادعاي مشورت با مهاجرين و انصار در باب غصب فدك و عوالي كرد صرف دروغ و مباهته است بلي منافقين و طلقا در اين باب با او همدست شدند و خود او تصريح براضي نبودن حضرت امير و اهل بيت صلوات الله عليهم باين امر كرد و همين خارج بودن آن بزرگواران از بيعت او و راضي نبودن ايشان بفعل او خود دليلي است كافي بر فساد امر و انحراف او از جاده حق و اين فرمايش حضرت امير عليه السلام كه فرمود اما والله لو لا ماسبق من الله فيكم تا آخر اشاره است بعهدي كه خدا و رسول بر آن حضرت گرفتند در صحيفه كه ذكرش خواهد آمد كه غيظ خود را فرو برد و بر محنتها صبر فرمايد و از اين جمله است احتجاج آن سرور بر ابوبكر و عمر وقتي كه جنابش را دعوت به بيعت خود كردند شيخ در امالي خود بسند متصل از حضرت رضا صلوات الله عليه از پدران بزرگوارش مسندا تا حضرت سيدالشهدا صلوات الله عليه روايت كرده است كه چون ابوبكر و عمر بمنزل حضرت امير عليه السلام آمدند و در باب بيعت با آن حضرت گفتگو كردند و از نزد [ص 724] آن حضرت بيرون آمدند اميرالمؤمنين عليه السلام بيرون آمده بمسجد تشريف برد پس خدا را حمد فرمود و بر نعمتهائي كه بايشان اهل بيت عطا فرموده است كه رسولي از ايشان در ميان ايشان مبعوث فرمود و رجس را از ايشان دور كرد و ايشان را بكمال طهارت تطهير فرمود سپاس گذارد و ثنا فرمود آن گاه فرمود ان فلانا و فلانا اتياني و طالباني بالبيعة لمن سبيله ان يبايعني همانا فلان و فلان نزد من آمده و از من مطالبه بيعت كردهاند براي كسي كه او بايد با من بيعت كند انا ابن عم النبي و ابوا بنيه و الصديق الاكبر و اخو رسول الله (ص) لايقولها احد غيري الا كذاب و اسلمت و صليت و انا وصيه و زوج ابنته سيدة نساء العالمين فاطمه بنت محمد (ص) و ابو حسن و حسين سبطي رسول الله (ص) و اهل بيت الرحمة بنا هداكم الله و بنا استنقذكم الله من الضلالة و انا صاحب يوم الدوح و في نزلت سورة من القرآن و انا الوصي علي الاموات من اهل بيته صلي الله عليه و آله و انا ثقته علي الاحياء من امته فاتقوا الله يثبت اقدامكم و يتم نعمته عليكم ، منم پسرعم پيغمبر و پدر دو فرزند او و منم برادر رسول خدا نميگويد اين سخن را غير از من مگر دروغگوئي پيش از همه اسلام آوردم و نماز گذاردم و منم وصي و شوهر دختر او فاطمه (ع) و پدر حسن و حسين دو سبط رسول خدا و اهل بيت رحمت بما خدا شما را هدايت كرد و از گمراهي نجات داد و منم صاحب روز غدير و در شأن من نازل شد سوره از قرآن و منم وصي رفتگان اهل بيت پيغمبر (ص) و امين بازماندگان ايشان [ص 725] پس از خدا بترسيد كه قدمهاي شما را ثابت كند و نعمت خود را بر شما تمام سازد آن گاه بمنزل خود مراجعت فرمود و از جمله اخبار تظلم حضرت امير عليه السلام و اظهار كراهت فرمودن آن سرور از كساني كه بر او تقدم جستند و راضي نبودن آن بزرگوار بافعال ايشان احتجاجي است كه بر اهل شوري فرمود اما از طريق مخالفين در اين باب حديثي است كه ابوالمؤيد صدر الائمة در كتاب خود كه در فضايل حضرت امير عليه السلام نوشته است ذكر كرده ميگويد خبر داد بمن علامه فخر خوارزم ابوالقاسم محمود بن عمر زمخشري كه خبر داد ما را استاد امين ابوالحسن علي بن مردك رازي كه خبر داد بما شيخ زاهد حافظ ابوسعد اسمعيل بن علي بن الحسين السمان گفت خبر داد بما ابوبكر محمد بن عبدالله محمد محمودي قرائة كه در سال سيصد و هشتاد بر او خواندم كه حديث گفت ما را ابومحمد عبدالرحمن بن حمدان بن عبدالرحمن بن مرزبان حلان كه حديث كرد ما را ابوبكر محمد بن ابرهيم سوسي بصري نزيل حلب كه حديث كرد ما را عثمان بن عبدالله قرشي شافعي در بصره وقتي كه بر ما وارد شد كه حديث گفت ما را يوسف بن اسباط از محمد ضبي از ابرهيم نخعي از علقمه از ابوذر رضي الله عنه قال لما كان اول يوم في البيعة لعثمان ليقضي الله امرا كان مفعولا ليهلك من هلك عن بينة و يحيي من حي عن بينة قال ابوذر لعثمان فاجتمع المهاجرون و الانصار في المسجد فنظرت الي ابيمحمد عبدالرحمن بن عوف و قد اعتجر بريطة و قد اختلفوا اذ جاء ابوالحسن [ص 726] بابي هو و امي قال فلما ابصروا بابيالحسن علي بن ابيطالب كرم الله وجهه سر القوم طرا فانشأ علي عليه السلام يقول ، ابوذر فرمايد چون روز اول از بيعت عثمان كه محض امتحان و افتتان خلق بود درآمد مهاجرين و انصار در مسجد جمع شدند من نظر بعبدالرحمن بن عوف كردم و او معجري بسر بسته بود و با يكديگر اختلاف كرده بودند كه ناگاه ابوالحسن صلوات الله عليه كه پدر و مادرم فدايش باد درآمد ابوذر گويد چون چشم جماعت بر آن حضرت افتاد همه مسرور شدند پس آن حضرت شروع فرمود باين خطبه ، ان احسن ما ابتدء المبتدؤن و نطق به الناطقون و تفوه به العاملون حمد الله و ثناؤ الله بما هو اهله و صلي الله علي النبي محمد (ص) ، همانا بهتر چيزي كه ابتدا كنندگان ابتداي بآن كنند و سخن گويندگان نطق بآن نمايند و عمل كنندگان تفوه بآن كنند حمد و ثناي خدا است بآنچه شايسته است و درود خدا باد بر پيغمبر اطهر محمد صلي الله عليه و آله ، الحمد لله المتفرد بدوام البقاء المتوحد بالملك الذي له الفخر و الجد و الثناء خضعت له الآلهة بجلاله و وجلت القلوب من مخافته فلا عدل له و لا ند و لايشبهه احد من خلقه نشهد له بما شهد لنفسه و اولوا العلم من خلقه ان لا اله الا الله ليس له صفة و لا حد يضرب له الامثال المدر صوب الغمام ، جميع ستايش مخصوص خدا است كه متفرد است بدوام بقا و متوحد است بملكي كه مخصوص او است همه فخر و مجد و ثنا ، همه خدايان از جلالت او خاضع و جميع قلوب از ترس او خائفند پس [ص 727] نه او را همتائي است و نه مانندي و نه احدي از خلق او شبيه او ميشود شهادت ميدهيم براي او بآنچه خود شهادت براي خود داده است و دانشمندان از خلق او شهادت دادهاند كه نيست خدائي بجز خدا نه از براي او صفتي است و نه حدي كه مثلها از برايش زده شود آن خدائي كه ريزاننده باران ابر است ، و ساق الخطبة في الثناء علي الله جل جلاله بما هو اهله الي ان قال عليه السلام ، و بر همين سياق در ثناي الهي بنحوي كه شايسته ذات اقدس او است خطبه فرمود تا آنكه فرمود ، و سبحان الذي ليس لصفته نعت موجود و لا حد محدود ، منزه است آن خدائي كه نيست از براي صفت او نعت موجود و نه حد محدودي ، و نشهد ان محمدا (ص) عبده المرتضي و نبيه المصطفي و رسوله المجتبي ارسله الله الينا كافة و الناس اهل عبادة الاوثان و جميع الضلالة يسفكون دمائهم و يقتلون اولادهم و يخيفون سبيلهم غشاؤهم الظلم و امنهم الخوف و عزهم الذل مع عبجهية و عمياء و حمية حتي استنقذنا الله بمحمد صلي الله عليه و آله من الضلالة و هدانا من الجهالة و انشأنا بمحمد صلي الله عليه و آله من الهلكة ، و شهادت ميدهيم كه محمد صلي الله عليه و آله بنده پسنديده و پيغمبر و فرستاده برگزيده او است او را بسوي همه ما فرمود در حالتي كه مردم اهل بتپرستي و جميع انواع گمراهي بودند خونهاي خود را ميريختند و اولاد خود را ميكشتند و راه خود را مخوف ميكردند پرده آسايش ايشان ظلم بود و امنيتشان خوف و عزتشان ذلت با آن كبر و انانيت و حيرت جهل [ص 728] و حميت تا آنكه خدا ما را بواسطه محمد صلي الله عليه و آله از گمراهي نجات داد و از جهالت هدايت فرمود و ما را بواسطه محمد صلي الله عليه از ورطه هلاكت بيرون آورد ، و نحن معشر العرب اضيق الامم معاشا و اخشنهم رياشا جل طعامنا الهبيد و جل لباسنا الوبر و الجلود مع عبادة الاوثان و النيران فهدانا الله بمحمد صلي الله عليه و آله الي صالح الاديان ثم انقذنا من عبادة الاوثان نور ان امكنه من شعلة النور فاضاء محمد صلي الله عليه و آله مشارق الارض و مغاربها فقبضه الله اليه فانا لله و انا اليه راجعون فمااجل رزيته و اعظم مصيبته المؤمنون فيه طرا مصيبتهم واحدة ، و ما گروه عرب از همه طوايف تنگمعاشتر و خشنپوشتر بوديم اغلب خوراك ما حنظل بود و عمده لباسمان كورك و پوست با وجود بتپرستي و آتشپرستي پس بواسطه محمد (ص) خدا ما را از ميان اديان هدايت فرمود بدين شايسته پس نجات داد ما را از پرستش اصنام . . . پس مشرق و مغرب زمين بواسطه محمد (ص) منور شد و خدايش بسوي خود قبض روح فرمود انا لله و انا اليه راجعون چه بزرگ است ماتم او و عظيم است مصيبت او همه مؤمنان در اين ماتم مصيبتشان يكي است ، ثم قال علي عليه السلام كرم الله وجهه ناشدتكم الله يا معاشر المهاجرين و الانصار هل تعلمون ان جبرئيل اتي النبي صلي الله عليه و آله و قال يا محمد لا سيف الا ذوالفقار و لا فتي الا علي هل تعلمون كان هذا قالوا اللهم نعم قال فانشدكم الله هل تعلمون ان جبرئيل نزل علي النبي (ص) فقال [ص 729] يا محمد ان الله يأمرك ان تحب عليا و تحب من يحبه فان الله تعالي يحب عليا و يحب من يحبه قالوا اللهم نعم قال فانشدكم الله هل تعلمون ان رسول الله (ص) قال لما اسري بي الي السماء السابعة رفعت لي رفارف من نور ثم رفعت الي حجب من نور فوعد النبي (ص) الجبار و قال له باشياء فلما رجع من عنده نادي مناد من وراء الحجب نعم الاب ابوك ابرهيم و نعم الاخ اخوك علي و استوص به اتعلمون معاشر المهاجرين و الانصار كان هذا فقال ابومحمد من بينهم يعني عبدالرحمن بن عوف سمعت من رسول الله (ص) و الا صمتا ، آن گاه علي عليه السلام فرمود بخدا ميخوانم شما را اي معاشر مهاجرين و انصار آيا ميدانيد كه جبرئيل از نزد حضرت رسول صلي الله عليه و آله آمده گفت شمشيري نيست مگر ذوالفقار و جوانمردي نيست مگر علي آيا ميدانيد كه اين امر واقع شد عرض كردند خدايا بلي فرمود باز بخدا ميخوانم شما را آيا ميدانيد كه جبرئيل بر حضرت پيغمبر (ص) نازل شده گفت يا محمد (ص) خداي تعالي تو را امر ميكند كه دوست بداري علي را و دوست بداري هر كه را كه دوست ميدارد علي را چرا كه خداي تعالي خود دوست ميدارد علي را و دوست ميدارد كساني را كه دوست ميدارند او را عرض كردند خدايا بلي فرمود باز بخدا ميخوانم شما را آيا ميدانيد كه رسول خدا (ص) فرمود وقتي كه مرا بآسمان هفتم بردند رفرفي چند از نور براي من بلند شد و بعد از آن حجابهائي از نور بسوي من بلند كرده شد پس خداي جبار وعده به [ص 730] رسول مختار فرمود و اموري چند باو فرمود چون از نزد او برگشت منادي از وراء حجب ندا كرد كه نيكو پدري است پدر تو ابرهيم و نيكو برادري است برادر تو علي وصيت كن باو امت را آيا ميدانيد اي معاشر مهاجرين و انصار كه چنين بود ، از ميانه ابومحمد يعني عبدالرحمن بن عوف گفت از رسول خدا (ص) شنيدم اين فرمايش را و الا دو گوشم كر باد ، ثم قال اتعلمون ان احدكم كان يدخل المسجد جنبا غيري قالوا اللهم لا قال فانشدكم الله هل تعلمون ان ابواب المسجد سدها و ترك بابي قالوا اللهم نعم قال هل تعلمون اني اذا قاتلت اكون عن يمين رسول الله (ص) قال انت مني بمنزلة هرون من موسي الا انه لا نبي بعدي قالوا نعم ، بعد فرمود آيا ميدانيد كه يكي از شما غير از من جنب داخل مسجد ميشده است عرض كردند خدايا نه فرمود بخدا ميخوانم شما را آيا ميدانيد كه همه درهاي مسجد را مسدود فرمود و باب مرا بحال خود گذارد گفتند خدايا بلي فرمود آيا ميدانيد كه من گاهي كه از جانب راست رسول خدا (ص) قتال ميكردم فرمود بمن كه تو از من بمنزله هروني از موسي الا اينكه بعد از من پيغمبري نيست عرض كردند بلي ، قال هل تعلمون ان رسول الله (ص) اخذ الحسن و الحسين فجعل رسول الله (ص) يقول ايها يا حسن فقالت فاطمة (ع) يا اباه ان الحسين اصغر و اضعف ركنا منه فقال لها رسول الله (ص) يا فاطمة الاترضين انا اقول ايها يا حسن و يقول جبرائيل ايها يا حسين فهل لاحدكم مثل هذا الفضل و هذه المنزلة نحن المنزلة نحن الصابرون [ص 731] ليقضي الله امرا كان مفعولا في هذه البيعة ، فرمود آيا ميدانيد كه رسول خدا (ص) حسن و حسين را برداشت و از راه ملاطفت با حسن عليه السلام ميفرمود ايها يا حسن فاطمه (ع) عرض كرد اي پدر حسين كه از او كوچكتر و ضعيفتر است فرمود آيا راضي نيستي اي فاطمه كه من ميگويم ايها يا حسن و جبرئيل ميگويد ايها يا حسين آيا احدي از شما داراي مثل اين فضل و منزلت كه ما داريم هست مائيم كه صبر ميكنيم تا امري را كه شدني است در اين بيعت خدا بانجام رساند پس حضرت از فضل خود كه موجب انقياد ديگران است از براي او اموري چند اظهار فرمود كه دشمنانش انكار نداشتند و بيان فرمود كه بر آنچه ايشان مرتكب شدهاند باكراه صبر فرموده است محض امتثال امر خدا و رسول چنانكه در ذكر علت ترك مقاتله آن حضرت با ايشان خواهد آمد و اينكه فرمود ما گروه عرب از همه عرب تنگمعاشتر و خشنپوشتر بوديم مراد اين است كه نعمت باطني اسلام كه موصل بدار نعيم است جميع خلقي كه اطاعت كردهاند در آن مساويند و اما در نعمت ظاهري دنيوي منت حضرت رسول صلي الله عليه و آله بر عرب عظيمتر از ساير خلق بود زيرا كه عرب در نهايت تنگي معيشت بودند حتي آنكه اكثر خوراكشان هبيد بود كه تخم حنظل باشد و بيشتر لباسشان وبر بود يعني پشم شتر و پوست بخلاف اكثر طوائف كه در وسعت معيشت و گشايش و آسايش بودند از لذات دنيا پس خدا بواسطه محمد صلي الله عليه و آله عرب را شرافت داد و گرامي فرمود [ص 732] تا آنكه ايشان را پادشاهان امم و فرمانفرمايان خلق و رؤساي بندگان خود قرار داد پس ناموس ايشان در بلاد ظاهر و مابين عباد مشهور شد و اين همه بواسطه فضل و رحمت خدا يعني محمد (ص) و عترت امجاد او بود و چون خداوند عالم محمد و آلمحمد (ص) را از همه موجودات در جميع عوالم اختيار فرموده و در هر عالمي ايشان را در شريفتر محلي و كريمتر موضعي جاي داده بود پس چون در عالم اجسام هم ظاهر شدند از ميان خلق ايشان را از اين فرقه خلقت فرمود محض شرافت نسبي كه داشتند و از اين جهت در مقام افتخار بنسب خود فرمود انا من العرب و ليس العرب مني من از عربم و عرب از من نيستند يعني نسب آن حضرت پست نيست بلكه اشرف انساب است و رسم اهل مفاخرت اين است كه شخص شريف بنسب قوم خود فخر ميكند و ميگويد من از آل فلانم چنانكه حضرت رسول (ص) فرمود انا من دوحة ابرهيم من از شاخه ابرهيم هستم پس بيان اين فرمود كه نسب شريفش پيوسته به شريفترين قبايل ميشود نه آنكه اشرف قبايل منسوب باو باشد كه خود آن حضرت پيوسته بقبيله پستي شود پس فرمود عرب از من نيستند بلكه من از عربم و احدي را شك نيست كه شرف پدران باعث شرف پسران ميشود و اهل تواريخ ذكر كردهاند در اخبار ائمه هدي (ع) نيز هست كه عرب و فرس از اولاد سام بن نوحند و زنج از اولاد يافثند و سودان از اولاد حام و شك نيست كه سام از ديگر برادران خود شريفتر و بر خداي تعالي و بر پدر بزرگوار خود [ص 733] گراميتر بود و او بود وصي آن حضرت و قائم بامر خدا بعد از آن حضرت بعد از آن عرب و فرس از هم جدا شدند و شك نيست كه عرب از اولاد هود (ع) هستند اگر چه اختلافي هست در اينكه ايشان آيا از اولاد اسمعيل بن ابرهيم عليه السلامند يا از اولاد قحطان بن هود پس بهر حال نسب ايشان پيوسته بهود (ع) ميشود و آنچه من فهميدهام اين است كه عرب يمن نسبشان به قحطان ميرسد و عرب حجاز و تهامه و اطراف آن باسمعيل ميرسند و آن حضرت نيز از ذريه هود (ع) بود پس عرب اشرف اولاد آدم ميشوند در نسب بواسطه شرافت پدرهاي خود و اخبار فريقين تصريح باين مطلب ميكند از جمله اخبار عامه در اين باب حديثي كه عبدالله بن مسلم قرضي مسندا از ابنعمر روايت كرده است كه گفت قال رسول الله (ص) لما خلق الله عز و جل الخلق اختار العرب فاختار قريشا و اختار بنيهاشم من قريش فانا خيرة من خيرة الا فاحبوا قريشا الحديث رسول خدا (ص) فرمود چون خداي عز و جل خلق را آفريد عرب را برگزيد و از ميان عرب قريش را و از قريش بنيهاشم را پس منم برگزيده از برگزيده هان پس قريش را دوست بداريد تا آخر حديث و بدان كه مراد از قريش كه رسول خدا (ص) تحريص بر محبت و امر بمودت ايشان فرموده است كسانيند كه معصيت خدا و رسول را نكردهاند و اما آنها كه معصيت خدا و رسول كردند دوستي ايشان جايز نيست بدليل قول خداي تعالي كه ميفرمايد لاتجد قوما يؤمنون بالله و اليوم الآخر [ص 734] يوادون من حاد الله و رسوله الآيه يعني نخواهي يافت قومي را كه ايمان بخدا و روز جزا داشته باشند كه با دشمنان خدا و رسول دوستي كنند تا آخر آيه پس كسي كه اطاعت خدا و رسول كند از قريش اشرف خواهد بود از كسي كه مطيع باشد از غير قريش چنانكه معصيتكار ايشان نيز حالش بدتر است از معصيتكار ديگران چنانكه درباره زنان پيغمبر صلي الله عليه و آله ميفرمايد يا نساء النبي لستن كاحد من النساء ان اتقيتن اي زنان پيغمبر شما مثل احدي از زنها نيستيد و از همه بهتريد اگر تقوي پيشه كنيد و نيز ميفرمايد يا نساء النبي من يأت منكن بفاحشة مبينة يضاعف لها العذاب ضعفين و كان ذلك علي الله يسيرا و من يقنت منكن لله و رسوله و تعمل صالحا نؤتها اجرها مرتين الآية اي زنان پيغمبر هر كس از شما معصيت علانيه كند عذابش دو چندان باشد و اين كار بر خدا آسان است و هر كس از شما خاضع شود از براي خدا و رسول و عمل شايسته كند مزدش را دو برابر ميدهيم تا آخر آيه شريفه و نظير اين در حق سادات كه نسب بحضرت رسول (ص) ميرسانند نيز روايت شده است كه ثواب طاعات و عقاب معاصي ايشان دو برابر ديگران است و عبدالله بن احمد بن حنبل بسند متصل از عايشه روايت كرده است كه گفت قال رسول الله صلي الله عليه و آله قال جبرئيل قلبت الارض مشارقها و مغاربها فلماجد اناسا خيرا من بنيهاشم ، رسول خدا (ص) فرمود كه جبرئيل گفت مشرق و مغرب زمين را زير و رو كردم و مردماني بهتر از بنيهاشم نيافتم ، [ص 735] و اين فرمايش را هر گاه بر عمومش باقي بگذاريم مراد اشرف بودن در حسب و نسب ميشود نه اشرف بودن در دين زيرا كه سلمان اعلي الله مقامه از بنيهاشم افضل و بهتر بود و در ميان بنيهاشم امثال ابولهب بودند كه كافر بخدا و رسول و ملعون دارين بود الا اينكه نسبش از نسب سلمان و غيره بهتر بود و اگر بنيهاشم را تخصيص بآلمحمد عليهم السلام بدهيم افضليت ايشان بر اطلاق خود باقي ميماند و در همه چيز افضل از ديگرانند و همچنين بعضي از بنيهاشم كه مطيع بودند نيز افضليت ايشان در بعضي احوال مطلق است چنانكه از انس بن مالك روايت شده است بحذف اسناد قال قال رسول الله صلي الله عليه و آله نحن بنو عبدالمطلب سادة اهل الجنة انا و علي و جعفر ابنا ابيطالب و حمزة بن عبدالمطلب و الحسن و الحسين ، انس گفت كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود ما بني عبدالمطلب سروران اهل بهشتيم من و علي و جعفر پسران ابوطالب و حمزة بن عبدالمطلب و حسن و حسين فافهم ، و اما از طرق ما در كتاب علل از حضرت ابوجعفر عليه السلام روايت كرده است كه فرمود قال رسول الله صلي الله عليه و آله لاتسبوا قريشا و لاتبغضوا العرب و لاتذللوا الموالي و لاتساكنوا الخزر و لاتزوجوا اليهم فان بهم عرقا يدعوهم الي غير الوفاء ، رسول خدا (ص) فرمود قريش را سب مكنيد و عرب را دشمن مداريد و عجم را ذليل مسازيد و با ترك هم منزل نشويد و با ايشان وصلت نكنيد چه ايشان را عرقي است كه [ص 736] بغير وفا ميكشد ايشان را و نيز در علل الشرايع است از حضرت صادق عليه السلام از پدران بزرگوارش عليهم السلام كه حضرت رسول (ص) فرمود تاركوا الترك ما تركوكم فان كلبهم شديد و كلبهم خسيس ترك را بحال خود واگذاريد مادام كه شما را بحال خود واگذارند كه شر ايشان سخت است و سگشان فرومايه و پست و روايت شده است از عبدالله بن حارث بن نوفل از عباس كه گفت بحضرت رسول (ص) عرض كردم قريش بيكديگر كه ميرسند بشاشت ميكنند و چون بما ميرسند اظهار آشنائي نميكنند در اين وقت حضرت غضب فرمود غضب شديدي و فرمود قسم بآن كسي كه جان من در دست او است كه ايمان داخل قلب هيچ مردي نميشود تا شما را محض خدا و رسول دوست بدارد و فرمود ايها الناس همانا خداي تعالي خلق را خلقت فرمود و ايشان را دو فرقه قرار داد پس مرا در بهترين آن دو فرقه قرار داد بعد ايشان را قبيلهها قرار داد و مرا در بهترين قبيلهها قرار داد آن گاه ايشان را خانوادهها قرار داد و مرا در بهتر قبيله و خانواده قرار داد بعد اين آيه را تلاوت فرمود و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عند الله اتقيكم ان الله عليم خبير ما شما را شعبهها و قبيلهها قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد همانا گراميترين شما نزد خدا كسي است كه پرهيزكارترين شما باشد همانا خدا دانا و خبير است و انا اتقي ولد آدم و اكرمهم علي الله و من پرهيزكارترين اولاد آدم و گراميترين ايشانم بر خدا مراد اين است كه آن حضرت جامع شرافتين است [ص 737] شرف حسب و نسب و شرف دين و تقوي و اخبار در اين باب متعدد است و در كتاب خصال روايت كرده است كه رسول خدا (ص) فرمود خداي تبارك و تعالي اهل زمين را دو قسمت فرمود و مرا در بهترين آن دو قسمت قرار داد بعد آن نصف را سه قسمت فرمود و من از دو ثلث ديگر بهتر بودم بعد از آن عرب را از ميانه مردم اختيار فرمود بعد از آن قريش را از عرب بعد بنيهاشم را از ميان قريش بعد از آن بني عبدالمطلب را از ميانه بنيهاشم بعد از آن مرا از ميانه بني عبدالمطلب اختيار فرمود پس خداوند عالم اين فرقه را بر ساير امم شرافت داد زيرا كه ايشانند اصل خانواده اين پيغمبر بزرگوار و آل اطهار صلوات الله عليهم پس بر جميع خلق شرافت دارند در نسب بواسطه قرب نسب آن حضرت و در حسب بقرب حسب او و در دين بسبب متابعت كردن او ، و اما اخبار تظلم آن حضرت از طرق ما بسيار است و شيخ در كتاب مجالس حديث مفصلي روايت كرده است كه حاجت بذكرش نيست زيرا كه طولاني است و بدون ذكر آن هم مقصود حاصل ميشود و از جمله آنها است حديثي كه شيخ مفيد در امالي بسند خود از رزين كه ملقب است به بياع الانماط روايت كرده است كه گفت شنيدم از زيد بن علي بن الحسين كه ميفرمود حديث فرمود براي من پدر بزرگوارم از پدر عاليمقدارش كه فرمود شنيدم از حضرت امير عليه السلام كه خطبه براي مردم ميخواند و در ضمن خطبه خود فرمود والله لقد بايع الناس ابابكر و انا اولي الناس بهم [ص 738] مني بقميصي هذا فكظمت غيظي و انتظرت امر ربي و الصقت كلاكلي بالارض ثم ان ابابكر هلك و استخلف عمر و قد علم الله ان اولي الناس بهم بقميصي هذا فكظمت غيظي فانتظرت امر ربي ثم ان عمر هلك و قد جعلها شوري فجعلني سادس ستة كسهم الجدة و قال اقتلوا الاقل و مااراد غيري فكظمت غيظي و انتظرت امر ربي و الصقت كلاكلي بالارض ثم كان من امر القوم بعد بيعتهم لي ما كان ثم لماجد الا قتالهم او الكفر بالله ، بخدا قسم كه مردم بيعت با ابوبكر كردند و حال اولويت من بمردم از همه مردم بيشتر بود از اولويت من باين پيراهن كه در بر دارم پس خشم خود را فرو بردم و منتظر امر پرورنده خود نشستم و سينه بزمين چسپانيدم بعد از آن ابوبكر راه هلاك گرفت و عمر را جانشين خود ساخت و حال آنكه خدا دانا است كه من اولاي بمردم بودم از خودم بپيراهن خودم باز غيظ فرو بردم و منتظر امر پرورنده نشستم آن گاه عمر نيز هلاك شد و كار خلافت را بشوري گذارد و مرا ششمين شش كس قرار داد مثل سهم جده از ميراث و گفت كمتر را بكشيد و اراده نكرد مگر مرا باز كظم غيظ كردم و امر پرورنده خود را انتظار بردم و سينه بزمين چسپانيدم بعد از آن واقع شد از امر اين قوم بعد از بيعت كردن با من آنچه واقع شد ديگر راهي نيافتم جز مقاتله با ايشان يا كافر شدن بخدا مراد حضرت از آن قوم طلحه و زبير و اتباع ايشان است و رسول خدا صلي الله عليه و آله خبر بآن سرور داده بود كه با ناكثين و قاسطين و مارقين قتال خواهد داد و او را مأمور باين كار فرموده بود هر گاه اعواني پيدا كند و از اين جهت فرمود مگر قتال با ايشان يا كافر شدن بخدا بواسطه ترك چيزي كه مأمور [ص 739] بآن شده است بخلاف اوقات قبل از بيعت مردم چه آن حضرت ناصر و معيني نيافت از اين جهت صبر فرمود و احتساب اجر نمود چنانكه مأمور بود و اما اين فرمايشي كه عمر گفت كمتر را بكشيد و جز مرا اراده نكرد اخبار از امري است كه پسر خطاب قصد كرد و مبرم ساخت كه حضرت امير عليه السلام را عرضه دمار و هلاك سازد كه درباره شش نفري كه براي خلافت اختيار كرد و شهادت داد كه رسول خدا صلي الله عليه و آله وقتي كه رحلت فرمود از ايشان راضي بود گفت اگر پنج نفر متفق شوند و يكي مخالفت كند او را بكشيد و اگر چهار نفر متفق شوند و دو نفر مخالفت كنند آن دو نفر را بكشيد و اگر هر سه نفري متفق بر كسي شوند آن سه نفري را كه عبدالرحمن بن عوف ميان ايشان نيست بكشيد و اگر سه روز گذشت و بر هيچ كس متفق نشدند هر شش نفر را بكشيد و همه اين ترتيبات را براي اين داد كه خلافت را بر عثمان مقرر دارد و مؤكد سازد چه ميدانست كه عبدالرحمن جز بعثمان ميل نخواهد كرد و مايل بطرف حضرت امير عليه السلام نخواهد شد و ميدانست كه حضرت امير عليه السلام بخلافت عثمان راضي نخواهد شد چنانكه بخلافت ديگران راضي نشد پس حيلهاي بر قتل آن حضرت بكار برد و زبير را نيز در اين ورطه شريك آن حضرت ساخت كه او هم اگر مخالفت كند كشته شود زيرا كه او نيز بسيار وقت با كساني كه بر حضرت امير عليه السلام مقدم شدند مخالفت ميكرد و ميل بآن حضرت مينمود نه از جهت محبت آن حضرت [ص 740] بلكه محض انفه و حميت و از كثرت ميل او بجانب آن حضرت بود كه كلامي فرمود كه معنيش اين است ما و زبير يك دست بوديم و از وقتي كه پسر ميشومش عبدالله بزرگ شد از هم جدا شديم و اما اينكه عمر امر كرد كه اگر شش نفر بعد از انقضاء سه روز ايام شوري اتفاق بر كسي نكنند همه را بكشند محض تمويه و مشتبه كردن امر بود بعد از آنكه مرادش قتل حضرت امير عليه السلام بخصوصه بود علاوه بر آنكه بيباك و متهتك هم بود و متدين بدين حق نبود و از اين جمله است حديثي كه مفيد (ره) در امالي مسندا از حسن بن سلمة روايت كرده است كه گفت چون خبر حركت طلحة و زبير و عايشه از مكه بجانب بصره بحضرت امير عليه السلام رسيد نداي صلوة جامعه در داد چون مردم جمع شدند حمد و ثناي الهي بجا آورده فرمود اما بعد فان الله تبارك و تعالي لما قبض نبيه (ص) قلنا نحن اهل بيته و عصبته و ورثته و اولياؤه و احق خلائق الله به لاننازع حقه و سلطانه فبينما نحن اذ نفر المنافقون فانتزعوا سلطان نبينا (ص) منا و ولوه غيرنا فبكت لذلك والله العيون و القلوب منا جميعا و حنت والله الصدور و ايم الله لولا مخافة الفرقة من المسلمين ان يعودوا الي الكفر لكنا قد غيرنا ذلك ما استطعنا و قد ولي ذلك ولاة مضوا لسبيلهم و رد الله الامر الينا و قد بايعاني و قد مضيا الي البصرة ليفرقا جماعتكم و يلقيا بأسكم بينكم اللهم فخذهما لغشهما لهذه الامة و سوء نظرهما للعامة حاصل فرمايش آنكه چون خداي تعالي پيغمبر خود را قبض روح فرمود [ص 741] گفتيم ما اهل بيت و نزديكان و ورثه و اولياء اوئيم و از جميع خلق سزاوارتريم باو و در سلطنت او كسي با ما منازعت نميكند در اين اثنا منافقان برجسته سلطنت پيغمبر ما (ص) را از ما انتزاع كرده بديگران دادند پس بخدا قسم كه چشمها و دلهاي ما از اين ظلم هر دو گريان شد و سينههاي ما نالان و قسم بخدا كه اگر خوف تفرقه مسلمين نبود كه بحالت كفر برگردند تا ميتوانستيم اين كار را تغيير ميداديم و والياني چند متصدي امر خلافت شدند كه براه خود رفتند و خدا امر را بما برگردانيد و طلحه و زبير با من بيعت كردند و اينك ببصره رفتهاند كه جماعت شما را متفرق سازند و عداوت در ميان شما اندازند خدايا بكيفر خيانتي كه با اين امت كردهاند و نظر بدي كه در كار عامه بكار بردهاند ايشان را عقاب فرما ، پس اينكه فرمود بخدا قسم اگر خوف تفرق مسلمين نبود تا آخر فرمايش صريح در اين است كه سكوت آن حضرت از دو نفر اولي نه از جهت راضي بودن بمقام ايشان بوده است بلكه محض مصلحتهائي كه براي امت ملاحظه فرمود و اين علت كه فرمود يكي از آن مصلحتها است ، و از كرامت و عظمت حضرت زهرا صلوات الله عليها است كه از طرق عديده روايت شده است كه چون حق و ميراث آن حضرت را از او منع كردند دو طرف چارچوبه حجره حضرت رسول (ص) را گرفته فرمود حرمت ناقه صالح نزد خداوند عالم از من عظيمتر نيست و كناره مقنعه خود را بجانب آسمان بالا كرد و خواست نفرين فرمايد كه ديوارهاي مسجد از زمين [ص 742] بلند شد و عذاب الهي نزديك بزمين رسيد پس حضرت امير عليه السلام تشريف آورده دست مبارك آن مخدره را گرفت و فرمود يا ابنة الصفوة و شمس الرسالة و معدن الرحمة همانا پدر بزرگوارت مبعوث شد كه جهانيان را رحمت باشد تو بر ايشان نقمت مباش بخداي رؤف رحيم تو را قسم ميدهم كه دست از نفرين بداري پس حضرت فاطمه بمصلاي خود معاودت فرمود و از حضرت سلمان منقول است باين مضمون كه فرمود قسم بخدا كه ديوارهاي مسجد بحدي از زمين بلند شد كه اگر كسي ميخواست از زير آنها عبور كند ميتوانست و عذاب بالاي سرهاي ايشان رسيد و اما تظلم اهل بيت سلام الله عليهم از اين قوم از آن مشهورتر است كه ذكر شود زيرا كه امري است نزد خاصه و عامه معلوم اگر چه در بعضي اوقات محض تقيه كتمان ميفرمودند چنانكه علي بن اسباط مرفوعا از حضرت رضا صلوات الله عليه روايت كرده است كه مردي از اولاد برامكه بآن حضرت عرض كرد درباره ابوبكر و عمر چه ميفرمائيد فرمود سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر سائل در كشف جواب اصرار كرد حضرت فرمود كانت لنا ام صالحة ماتت و هي عليهما ساخطة و لميأتنا بعد موتها خبر انها رضيت عنهما ، ما را مادري بود صالحه كه از دنيا رفت و بر ابوبكر و عمر غضبناك بود و بعد از وفات او خبري بما نرسيده است كه از ايشان راضي شده باشد و در اين فرمايش از براي اهل بينش دلالتي است واضح زيرا كه رضاي خدا و رسول بسته برضاي آن مخدره است [ص 743] و سخط ايشان موقوف بسخط او و از اين جمله است حديثي كه از حارث روايت شده است كه گفت بر حضرت باقر عليه السلام داخل شده نشستم كه ناگاه نجيه حاضر شده اذن دخول طلبيد چون اذنش دادند داخل شد و بدو زانو نشست و عرض كرد جعلت فداك ميخواهم مسئله از تو سؤال كنم كه جز خلاصي از آتش قصدي از آن ندارم حضرت براي او رقت فرمود و راست نشست و فرمود سؤال كن از من اي نجيه كه امروز هر چه سؤال كني جواب بتو ميگويم عرض كرد جعلت فداك درباره فلان و فلان چه ميفرمائي فرمود اي نجيه خمس در كتاب خدا حق ما است و انفال حق ما و صفو مال حق ما است و ايشان اول كسي بودند كه حق ما را در كتاب خدا بستم گرفتند و اول كسي بودند كه مردها را سوار گردنهاي ما كردند و خونهاي ما تا روز قيامت در گردن ايشان است بواسطه ظلمي كه بر ما اهل بيت كردند نجيه گفت انا لله و انا اليه راجعون سه مرتبه هلكنا و رب الكعبة بخداي كعبه قسم كه هلاك شديم پس حضرت ران مبارك خود را از روي وساده بلند كرد روي بقبله كرد و دعائي فرمود كه چيزي از آن نفهميدم الا آنكه در آخر دعا شنيديم ميفرمود اللهم انا احللنا ذلك لشيعتنا ميگويد بعد از آن روي مبارك بما گردانيد و فرمود يا نجيه بر فطرت ابرهيم احدي نيست غير از ما و غير از شيعيان ما و از جمله اخبار تظلم آلمحمد صلوات الله عليهم از كساني كه بر ايشان مقدم شدند كه تصريح فرمودهاند باينكه ظلم بر ايشان كردهاند و قصد اذيت رسانيدن [ص 744] بآل پيغمبر (ص) داشتهاند بهر نحو كه مقدورشان باشد حديثي است كه از حضرت صادق عليه السلام روايت شده است كه فرمود شنيدم از پدر بزرگوارم كه ميفرمود حضرت فاطمه عليها السلام هر دو روز يا يك روز نوبتي تشريف ميبرد نزد قبور شهدا و ميگريست و همين كه بدن مباركش از حرارت آفتاب بسوختن ميآمد تشريف ميبرد در سايه درخت اراكي كه در بقيع بود چون اين خبر بآن دو نفر رسيد فرستادند و اراكه را قطع كردند ، حال بچشم انصاف نظر كن كه تا چه حد رسيده بود عداوت اين گروه با اهل بيت پيغمبرشان كه ايشان را از كوري جهالت نجات داد و از راه ضلالت بهدايت آورد و خداي تعالي اجر اين مشقت پيغمبر بزرگوار را در ابلاغ رسالت دوستي ذوي القرباي او قرار داد و ايشان مخالفت پروردگار خود كرده عهد پيغمبر خود را شكستند و متابعت خواهشهاي خود كردند فضلوا و اضلوا كثيرا و ضلوا عن سواء السبيل و اما اقرار خود اين مدعيان كه در برابر حضرت امير (ع) ايستادند باينكه آن حضرت از ديگران سزاوارتر و اولاي بامر است و هر كس بر او مقدم شد از روي ظلم و بغي بوده است بسيار است من جمله حديثي كه ابن ابيالحديد در شرح نهج البلاغه روايت كرده ميگويد حديث كرد ما را ابوزيد عمر بن شيبه باسنادي كه مرفوعا بابنعباس رسانيده است گفت اني لاماشي عمر في سكة من سكك المدينة فقال يا ابنعباس مااظن صاحبك الا مظلوما فقلت يا اميرالمؤمنين فاردد اليه ظلامته فانتزع يده من يدي و مر يهمهم ساعة ثم وقف فلحقته فقال [ص 745] يا ابنعباس و مااظن القوم منعهم من صاحبك الا انهم استصغروه فقلت والله ما استصغره الله عز و جل حين امره باخذ سورة براءة من ابيبكر ، ابنعباس گويد در كوچهاي از كوچههاي مدينه با عمر راه ميرفتم گفت يا ابنعباس صاحب تو يعني علي عليه السلام را گمان نميكنم مگر مظلوم گفتم اگر چنين است مظلمه او را رد كن پس دست خود را از دست من بيرون آورده و ساعتي همهمهكنان از جلو ميرفت بعد ايستاد و من باو رسيدم گفت يا ابنعباس گمان نميكنم كه چيزي مانع قوم شده باشد از صاحب تو الا اينكه كوچك شمردند او را گفتم بخدا قسم كه خدا او را كوچك نشمرد گاهي كه امر فرمود كه سوره برائه را از ابوبكر بگيرد و نيز ابن ابيالحديد در شرح نهج روايت كرده است كه ابوبكر گفت حديث كرد ما را ابوزيد گفت حديث كرد براي ما محمد بن حاتم او گفت حديث كرد ما را خزامي او گفت حديث كرد ما را حسين بن يزيد از جعفر بن محمد (ع) از پدر بزرگوارش از ابنعباس قال مر عمر بعلي عليه السلام و عنده ابنعباس بفناء داره فسلم فسألاه اين تريد قال ما لي بينبع قال علي (ع) افلانصل جناحك و نقيم معك قال بلي فقال لابنعباس قم معه قال فشبك اصابعه في اصابعي و مضي حتي اذا دخلنا البقيع قال يا ابنعباس اما والله ان صاحبك هذا لاولي الناس بالامر بعد وفاة رسول الله (ص) الا انا خفنا علي اثنين قال ابنعباس فجاء بمنطق لماجد بدا معه من مسئلته قلت ما هما قال خشيناه علي حداثة السن و احنة عبدالمطلب ابنعباس گويد روزي عمر بر حضرت امير عليه السلام گذشت [ص 746] و ابنعباس در آستانه خانه نزد آن حضرت بود پس عمر سلام بر ايشان كرد و پرسيدند كه اراده كجا داري گفت بقصد ملك خود در ينبع ميروم حضرت امير عليه السلام فرمود نميخواهي با تو همراه شويم و با تو بمانيم عرض كرد چرا حضرت بابنعباس فرمود برخيز و با او روانه شو ابنعباس گويد پس عمر انگشتان خود را داخل انگشتان من كرد و روانه شد تا داخل بقيع شديم گفت يا ابنعباس بخدا قسم كه اين مرد كه صاحب تو است اولاي مردم بود بامر خلافت بعد از وفات حضرت رسول (ص) الا اينكه از دو چيز ترسيديم كه باو وانگذارديم ابنعباس گويد نوعي كلام را ادا كرد كه ناچار از سؤال شده پرسيدم آن دو امر چه بود گفت يكي از جهت كمي سن او ترسيديم و يكي از جهت كينه بني عبدالمطلب و ظاهرا مرادش از كينه بني عبدالمطلب كينه ساير قريش است بر بني عبدالمطلب زيرا كه بني عبدالمطلب كينه بر قريش نداشتند مگر اينكه مرادش از كينه صرف عداوت باشد نه كينه معروف كه ناشي از مغلوب و مظلوم شدن ميشود و نيز ابن ابيالحديد گويد قال ابوبكر و حدثنا ابوزيد قال حدثني هارون بن عمر باسناد رفعه الي ابنعباس قال تفرق الناس ليلة الجابية عن عمر فسار كل واحد مع الفه ثم صادفت عمر تلك الليلة في مسيرنا فحادثته فشكي الي تخلف علي عليه السلام عنه فقلت الميعتذر اليك قال بلي قلت فهو علي ما اعتذر به فقال يا ابنعباس ان اول من رتبكم عن هذا الامر ابوبكر ان قومكم كرهوا ان يجمعوا لكم النبوة و الخلافة قلت لم ذاك يا امير المؤمنين [ص 747] المتنلهم خيرا قال بلي و لكنهم لو فعلوا لكنتم عليهم جحفا جحفا از ابنعباس روايت آورده است كه گفت مردم در شب جابيه از گرد عمر متفرق شدند و هر كسي با رفيقش روانه شد من در آن شب با عمر سر بسر خوردم و مشغول محادثت او شدم پس از نيامدن حضرت امير عليه السلام نزد من شكوه كرد گفتم مگر عذر خود را نفرمود گفت چرا گفتم پس بهمان عذر كه فرموده معذور است گفت يا ابنعباس اول كسي كه شما را از اين امر فرود آورد ابوبكر بود همانا قوم شما خوش نداشتند كه نبوت و خلافت هر دو را براي شما گذارند گفتم چرا مگر نه ايشان را بخوبي ياد كردي گفت بلي و لكن اگر چنين ميكردند شما بر ايشان قحطي و تنگي ميشديد ، پس عمر يك مرتبه تصريح كرد كه قريش محض كينه و عداوت خلافت را از اهلش دور كردند و يك مرتبه گفت ترسيدند كه بمراد دنيا كه محض طمع در آن اسلام آورده و اظهار انقياد براي رسول خدا (ص) كرده بودند نرسند و دانسته بودند كه اگر حضرت امير عليه السلام والي امر شود ما بين شريف و وضيع و قوي و ضعيف فرق نخواهد گذارد چنانكه در ايام خلافت خود چنين كرد و طلحه و زبير و عبدالله بن عمر و ديگران بيعت او را شكستند اين است كه عمر گفت لكنتم عليهم جحفا جحفا يعني اگر شما والي امر ميشديد قحط و تنگي ميشديد بر ايشان و همين طور هم بود چه حضرت امير عليه السلام هر حقي را بصاحبش ميداد و قوي را بطمع باطل نميانداخت و ضعيف را از حقش مأيوس نميساخت [ص 748] و ملامت احدي در انفاذ حكم خدا مانع او نميشد و از اين جهت منافقان او را دشمن داشتند و اجماع كردند بر اينكه او را از حقش منع كنند و خود آن حضرت از اين مطلب خبر داده است كه ميفرمايد ماترك الحق لي من صاحب ، حق از براي من رفيقي باقي نگذارده و اين امر واضح است و شكي در آن نيست حتي آنكه عقيل برادر اعياني آن حضرت حضرتش را ترك كرد و نزد معوية پسر هند جگرخواره رفت منقول است كه از خليل بن احمد فراهيدي پرسيدند سبب چه بود كه مردم حضرت امير عليه السلام را با وجود آن فواضل و فضايل كه داشت ترك كردند جواب گفت ايشان پسران يك ضره بودند و او پسر ضره ديگر يعني ايشان ابناء دنيا بودند و او ابن آخرت لاجرم با هم جمع نميشوند زيرا كه مطلبشان مختلف است و نيز ابن ابيالحديد گويد قال ابوبكر و اخبرنا ابوزيد قال حدثنا عبدالعزيز بن الخطاب قال حدثني علي بن هاشم مرفوعا الي عاصم بن قتاده قال لقي علي عليه السلام عمر فقال له علي (ع) انشدك الله هل استخلفك رسول الله (ص) قال لا قال كيف تصنع انت و صاحبك قال اما صاحبي فقد مضي لسبيله و اما انا فساخلعها عن عنقي الي عنقك فقال جدع الله انف من ينقذك منها و لكن جعلني الله تعالي علما فاذا قمت فمن خالفني ضل ، از عاصم بن قتاده روايت آورده است كه گفت علي عليه السلام روزي عمر را ملاقات كرده باو فرمود تو را بخدا قسم ميدهم آيا رسول خدا تو را خليفه قرار داد گفت نه فرمود پس چه خواهي كرد تو و رفيقت ابوبكر [ص 749] گفت اما رفيقم كه براه خود رفته و اما من از گردن خود خلع ميكنم و بگردن تو مياندازم حضرت فرمود خدا قطع كند دماغ كسي را كه از اين ورطه ترا نجات دهد و لكن مرا خداوند علم كرده است و چون قيام بامر كنم هر كس مخالفت من كند گمراه شده است ، مراد آن حضرت اين است كه من خلافت را از تو نميگيرم كه منصوب از جانب تو باشم چنانكه تو از جانب ابوبكر منصوب شدي و لكن خداوند عالم مرا علم يعني امام مفترض الطاعه قرار داده است و متبوعم نه تابع و اينكه فرمود هر گاه قيام بامر كنم مراد اين است كه من در همان وقتي كه خدا و رسول مرا از براي امت علم قرار دادند و نصب كردند اطاعت و متابعت من واجب شد و هر كس با من مخالفت كرد گمراه شد و اينكه بلفظ اذا فرمود و نفرمود اذ قمت كه صريح در مطلب باشد محض ابهام و تقيه است چه آن حضرت ميدانست كه انتزاع حق در آن روز از دست او ممكن نيست چنانكه در حديث حضرت موسي كاظم (ع) با هرون الرشيد گذشت كه چون بآن حضرت عرض كرد فدك را تصرف فرما فرمود تصرف نميكنم مگر بحدودي كه دارد و اين مطلب معلوم است كسي نگويد اگر چنين است پس چرا آن حضرت خود را با ديگران كه شايستگي خلافت نداشتند در شوري داخل فرمود چه ما ميگوئيم كه آن حضرت در موارد عديده تصريح فرموده است كه علم باين داشت كه پسر خطاب آن حضرت را براي خلافت اراده نكرد و مرادي غير از كشته شدن آن حضرت نداشت و اينكه با ايشان داخل در شوري شد [ص 750] محض اظهار افتراي آن دو نفر اولي بود كه گفته بودند خلافت و نبوت در يك خانواده جمع نميشود و اين واضح است و از اين گذشته ابوبكر و عمر را آن حضرت بحق خود الزام فرمود لاجرم بامري كه مأمور بود قيام فرمود نهايت قيام بسيف نفرمود زيرا كه در آن وقت مأمور بآن نبود و لازم نيست كه هر كس خروج بسيف نكند و كسي متابعت او را نكند امام نباشد و الا بايد هرون عليه السلام كه بنياسرائيل او را ترك كرده متابع سامري كردند خليفه حضرت موسي (ع) نباشد پس سكوت آن حضرت از خوف تفرق و ارتداد امت بود چنانكه در بيان علت جهاد نكردن آن حضرت با غاصبين خلافت ذكر خواهد شد چنانكه از قول هرون نيز همين علت را خداوند عالم حكايت فرموده است كه بحضرت موسي (ع) عرض كرد اني خشيت ان تقول فرقت بين بني اسرائيل و لمترقب قولي ، ترسيدم كه بگوئي ميان بنياسرائيل تفرقه انداختي و ملاحظه قول مرا نكردي و هرون عليه السلام در اين كار بر خطا نرفت زيرا كه پيغمبر و معصوم بود پس همچنين است حال حضرت امير عليه السلام ابن ابيالحديد بعد از نقل اخبار سابقه ميگويد و قال بعض الشيعة شعرا ، اين شعر را بعضي از شيعه گفتهاند :
حملوها يوم السقيفة اوزارا تخف الجبال و هي ثقال
ثم اتوا بعدها يستقيلون فهيهات تلك عثرة لاتقال
يعني در روز سقيفه بواسطه غصب خلافت متحمل گناهاني شدند كه [ص 751] از كوهها سنگينتر بود و بعد از آن بعذرخواهي و استقاله درآمدند هيهات اين لغزش لغزشي نيست كه كسي عفو از آن كند بعد ابن ابيالحديد ميگويد فاما امتناع علي (ع) عن البيعة و اخرج علي الوجه الذي اخرج عليه فقد ذكره المحدثون و رواة السير منه ما قاله الجوهري في هذا الباب و هو من رجال الحديث الثقاة يعني و اما امتناع ورزيدن حضرت امير عليه السلام از بيعت ابوبكر و بيرون آوردن آن حضرت بآن وضعها امري است كه محدثين و روات سير ذكر كردهاند از جمله آنچه جوهري در اين باب گفته است و او از جمله رجال ثقات حديث است مرادش مطلبي است كه در شرح نهج ذكر كرده است كه چون آن حضرت راضي به بيعت ابوبكر نبود و امتناع ورزيد بطور اكراه حضرتش را از خانه بيرون آوردند و نيز در شرح نهج ذكر كرده است بنقل از كتاب تاريخ بغداد تأليف احمد بن ابيطاهر بسندش از ابنعباس قال دخلت علي عمر في اول خلافته و قد القي اليه صاع من تمر علي خصفة فدعاني للاكل فاكلت تمرة واحدة و اقبل يأكل حتي اتي عليه ثم شرب من جر كان و استلقي علي مرفقته و طفق يحمد الله يكرر ذلك ثم قال من اين جئت يا عبدالله قلت من المسجد قال كيف خلفت بني عمك فظننته يعني عبدالله بن جعفر فقلت خلفته يلعب مع اترابه قال لماعن ذاك و انما عنيت عظيمكم اهل البيت قلت خلفته يمتح بالغرب علي نخلات له و هو يقرء القرآن فقال يا عبدالله عليك دماء البدن ان كتمتها ابقي في نفسه شيء من امر الخلافة [ص 752] قلت نعم قال ايزعم ان رسول الله جعلها له قلت نعم و ازيدك سألت ابي عما يدعيه فقال صدق قال عمر لقد كان من رسول الله (ص) في امره قدما من قول لايثبت حجة و لايقطع عذرا و قد كان يربع في امره وقتا ما و لقد اراد في مرضه ان يصرح باسمه فمنعت من ذلك اشفاقا و حيطة علي الاسلام لا و رب هذه البنية لاتحتج عليه قريش ابدا و لو وليها لانقضت عليه العرب من اقطارها فعلم رسول الله (ص) اني علمت ما في نفسه فامسك و ابي الله الا امضاء ما حتم ، ابنعباس گويد داخل شدم بر عمر در اول ايام خلافت او و پيش روي او صاعي از خرما روي زنبيلي گذارده بودند مرا تكليف خوردن كرد من يك دانه تناول كردم و او شروع بخوردن كرد تا هر چه بود خورد و از سبوئي كه حاضر بود آب آشاميد و روي نازبالش خود بر پشت خوابيد و شروع بحمد خدا كرد و مكرر الحمد لله ميگفت بعد بمن گفت از كجا آمدهاي يا عبدالله گفتم از مسجد گفت پسرعمت را چگونه گذاردي من گمان كردم عبدالله بن جعفر را ميگويد گفتم با همسران خود بازي ميكرد گفت او را قصد نكردم بزرگ شما اهل بيت را قصد كردم گفتم آب براي نخلهاي خود ميكشيد با دلو و قرآن ميخواند گفت يا عبدالله خونهاي قربانيها بر تو واجب باد اگر از من پنهان كني آيا در دل او چيزي از خيال خلافت باقي مانده گفتم بلي گفت گمان ميكند كه رسول خدا (ص) خلافت را براي او قرار داده است گفتم آري و از اين زيادتر بگويم كه من پدر خود را از اين ادعا كه ميفرمايد سؤال كردم گفت راست ميفرمايد عمر گفت [ص 753] از حضرت رسول (ص) در اعداد امر او از قديم فرمايشي شد كه باعث اثبات حجت و قطع عذري نميشود و در امر او بعضي اوقات آزمايش قوتي ميكرد و در مرض موت خود خواست باسم او تصريح فرمايد من از ترس و احتياط بر اسلام مانع شدم نه بحق پرورنده اين خانه كه قريش را بر او هرگز راه احتجاجي نيست و اگر او والي امر شده بود عرب از اطراف بر او شورش ميكردند و حضرت رسول (ص) دانست كه من مكنون خاطرش را دانستهام و از آن اراده دست باز داشت و خدا نخواست مگر اينكه تقدير محتوم خود را امضا فرمايد ، پس اينكه عمر گفت آيا گمان ميكند كه رسول خدا (ص) خلافت را براي او قرار داده صرف تجاهل است و تكذيب رسول خدا (ص) در آنچه قرار داد و رد بر خدا در آنچه امر بآن فرمود و خود تصريح باين كرد كه از رسول خدا (ص) درباره او فرمايشي شده بود كه اثبات حجت و قطع عذري نميكرد و چه خوب گفته است شيخ علي بن مقرب در اشعاري كه ذكر تكذيب كردن ايشان شهود حضرت فاطمه (ع) را ميكند وقتي كه مطالبه ميراث خود را فرمود ميگويد :