قد كان بعدك انباء و هنبثة لو كنت شاهدها لميكبر الخطب
انا فقدناك فقد الارض وابلها و اختل قومك فاشهدهم فقد نكبوا
و كل اهل لهم قربي و منزلة عند الاله علي الادنين مقترب
ابدت رجال لنا فحوي صدورهم لما مضيت و حالت دونك الترب
تهجمتنا رجال و استخف بنا لما فقدت و كل الارث مغتصب
و كنت بدرا و نورا يستضاء به عليك تنزل من ذي العزة الكتب
و كان جبريل بالآيات يونسنا فقد فقدت و كل الخير محتجب
فليت قبلك كان الموت صادفنا لما مضيت و حالت دونك الكثب
انا رزينا بما لميرز ذو شجن من البرية لا عجم و لا عرب
بعد از تو اخبار و شدايدي گوناگون پديدار شد كه اگر حاضر ميبودي داهيه آنها بزرگ نميشد ما تو را گم كرديم چنانكه زمين باران را گم كند و قوم تو فاسد شدند گواه بر ايشان باش كه از راه بكج افتادهاند و اهل بيت هر پيغمبري را نزد خدا قرب و منزلتي است كه بواسطه آن بر ديگران ترجيح داده ميشوند چون تو رفتي و خاك تيره حاجب روي شريفت شد مرداني چند مكنون سينههاي خود را بر ما ظاهر ساختند و مرداني چند بر ما هجوم آورده ما را خوار شمردند چون تو ناپديد شدي و همه ميراث ما غصب شده است و تو ماه تابان و نور [ص 676] درخشاني بودي كه از آن روشني ميگرفتند و از خدا كتابها بر تو نازل ميشد و جبرئيل بآيات وحي ما را انس ميداد و اكنون كه تو پنهان شدهاي همه خير از ما محجوب است كاش مرگ پيش از تو بما رسيده بود وقتي كه رفتي و تلهاي ريگ ماه رخسارهات را پنهان كرد همانا بر ما مصيبتي وارد شده است كه بر هيچ ماتم داري از خلق از عرب و عجم وارد نشده ، آن گاه بمنزل مراجعت فرمود و حضرت امير عليه السلام منتظر برگشتن آن حضرت بود و چشم براه داشت چون حضرت وارد خانه شد و آرام گرفت رو بحضرت امير عليه السلام كرده فرمود يا ابن ابيطالب عليك السلام اشتملت شملة الجنين و قعدت حجرة الظنين نقضت قادمة الاجدل فخانك ريش الاعزل هذا ابن ابيقحافة يبتزني نحلة ابي و بلغة ابني لقد اجهد في خصامي و الفيته الد في كلامي حبستني قيلة نصرها و المهاجرة وصلها و غضت الجماعة دوني طرفها فلا دافع و لا مانع خرجت كاظمة و رجعت راغمة اضرعت خدك يوم اضعت حدك افترست الذئاب و افترشت التراب ماكففت قائلا و لا اغنيت طائلا و لا خيار لي ليتني مت قبل منيتي و دون ذلتي عذيري الله عاديا و منك حاميا ويلاي في كل شارق مات العهد و وهت العضد شكواي الي ابي و عدواي الي ربي اللهم انت اشد قوة و حولا و احد بأسا و تنكيلا ، اي پسر ابوطالب سلام بر تو باد مثل جنين پا بدامن پيچيدي و مانند تهمتزدگان بگوشه نشستي شهپر چرخ را در هم شكستي و بي پر و بالي را پر گرفتن نتوانستي اينك زاده ابوقحافه عطاي پدر و نانخورش دو پسرم را از من ميربايد [ص 677] در خصمي من كوشش فراوان كرد و او را در گفتگو بغايت سخترو ديدم انصار نصرت خود را از من دريغ داشتند و مهاجرين حميت و حمايت خود را و جماعتي كه بودند همه چشم از طرفداري من پوشيدند نه كسي هست كه از من دفع ستم كند و نه كسي كه ايشان را منع از ستمگري خشم فرو برده بيرون آمدم و ذلت رسيده برگشتم روي خود را ذليل كردي روزي كه حد و مقام خود را ضايع گذاردي گرگها شكار بردند و طعمه خوردند و تو كه شير بيشه شجاعت و صدر نشين مسند خلافتي خاك نشيني اختيار كردي نه سخني فرمودي و نه نفعي بخشيدي و نه مرا اختياري در دست است كاش پيش از اين خوار شدن و ذلت ديدن مرده بودم خدا مرا معذور دارد از اين گستاخي كه كردم و عذر گويد از تو كه حمايت كننده مني اي هر روز واي بر من كه پيمانه عهد شكسته شد و بازوي توانائي سست و خسته شكايت بپدر بزرگوار خود ميبرم و دادخواهي از پروردگار خود ميجويم بار خدايا قوت و حول تو محكمتر است و عقاب و نكال تو سختتر ، فقال اميرالمؤمنين عليه السلام لا ويل عليك بل الويل لشانيك نهنهي عن وجدك يا ابنة الصفوة و بقية النبوة فماونيت عن ديني و لااخطأت مقدوري فان كنت تريدين البلغة فرزقك مضمون و كفيلك مأمون و ما اعد لك افضل مما قطع عنك فاحتسبي الله فقالت حسبي الله و امسكت پس حضرت امير عليه السلام فرمود اي دختر برگزيده جهان و بقيه نبوت و رسالت از اين خشم و جوش فرود آي كه من از دين خود [ص 678] سست نشدهام و بقدري كه ميتوانستم كوتاهي نكردهام واي بر تو نيست بلكه واي بر دشمن و بدخواه تو است و اگر مقصود تو بلغه معاش است رزق تو را ديگري ضامن است و ضامن تو امين است و آنچه براي تو مهيا شده است بهتر است از آنچه از تو بريده شده پس صبر كن و از خدا اجر بخواه فاطمه عليها السلام فرمود خدا مرا كافي است و سكوت فرمود ، پس از براي خردمندان انصاف پيشه در اين خطاب كه حضرت فاطمه عليها السلام بابوكر فرمود و جوابي كه او داد و مخاطباتي كه مابين آن معصومه و حضرت امير عليه السلام واقع شد حجت واضح و دليل صريحي است بر اينكه ابوبكر لعين ظلم بر عترت حضرت سيد المرسلين كرد و اين امر ظاهرتر از آن است كه بر اهل خبر مخفي باشد و خطب حضرت امير عليه السلام مثل خطبه شقشقيه و غيرها در ايضاح اين مطلب كافي است و همچنين مكاتيب آن حضرت و از اين گذشته عرض ميكنم چگونه جايز ميشود براي مسلمان ديندار كه درباره حضرت فاطمه عليها السلام چنين اعتقاد كند طلب غير حق خود را كرده و حال آنكه بنا بر اين لازم ميآيد كه آن حضرت ظلم بر جميع مسلمين كه تا روز قيامت ميآيند روا داشته باشد كه خواسته است حق ايشان را انتزاع كند يا آنكه چنين اعتقادي درباره حضرت امير عليه السلام كند كه آن مخدره را بر اين مطلب تقرير فرمود و راضي بفعل او بود و در اين باب منازعه فرمود آيا ميشود كه همه اين مراتب محض ادعاي باطل باشد و حال آنكه رسول خدا صلي الله [ص 679] عليه و آله در حق او فرمود علي مع الحق و الحق مع علي يدور معه حيثما دار كاش ميدانستم كه معتقد اين مطلب چه ميگويد آيا ميگويد رسول خدا در قول خود كاذب بود و عمدا خبر دروغي محض دلجوئي اهل بيت خود فرمود يا جاهل بود و نميدانست چه ميگويد و عاقبت امر چه ميشود يا ميگويند حضرت امير عليه السلام بعد از رسول خدا مرتد شد نميدانم در پيشگاه داور عدل چه عذر ميآورند كسي كه قرب و منزلتش نزد خدا و رسول اين باشد نسبت ظلم باو جايز است و به كسي كه اكثر عمر خود را در بتپرستي و شرب خمر صرف كرده و بادناس جاهليت ملوث گشته ظالم و مفتري و جاهل و مخطي گفتن جايز نيست و حال آنكه چنان در ظلمات جهل فرو رفته بود كه يك حكم از احكام دين خدا را نميدانست و لياقت منصب حضرت رسول (ص) را نداشت بدليل كريمه لاينال عهدي الظالمين چنانكه ابنمغازلي شافعي در كتاب مناقب روايت كرده است در تفسير و من ذريتي قال لاينال عهدي الظالمين در حديثي كه فرمود دعوت ابرهيم منم تا اينكه فرمود فانتهت الدعوة الي و الي علي عليه السلام لميسجد احدنا لصنم قط فاتخذني نبيا و اتخذ عليا وصيا ، پس اين دعا منتهي شد بمن و علي عليه السلام كه هيچ يك از ما هرگز بر بت سجده نكردند پس خداوند عالم مرا پيغمبر قرار داد و علي عليه السلام را وصي و اما ادعاي ابوبكر كه اين شغل را مسلمانان بگردن او انداختهاند و براي ايشان عمل كرده است محض كذب و افترا است كه از راه خدعه و حيله بهم بست [ص 680] و خودش نيز اين مطلب را ميدانست بلكه هر كس در اخبار فريقين تتبع كند ميبيند كه صحابه رسول خدا (ص) بر عقد بيعت ابوبكر اجماع نكردند بلكه باشد خلاف اختلاف كردند چنانكه شرحي از آن در مقدمه كتاب ذكر شد و اجله صحابه نه حاضر بيعت شدند و نه راضي بآن بودند چنانكه حميدي و ديگران روايت كردهاند بلي طلقا و مؤلفة قلوبهم از عداوتي كه با حضرت امير عليه السلام داشتند بر ابوبكر جمع شدند و سايرين هم خذلان كردند چنانكه قوم حضرت موسي علي نبينا و آله و عليه السلام با هرون چنين كردند وقتي كه محض طلب دنيا گوساله پرستيدند و پيروي سامري نمودند پس اجماعي كه از مسلمين ادعا كرده است بطلانش ضروري است زيرا كه هيچ يك از بنيهاشم با او بيعت نكردند مگر بعد از مدتي كه بخلافت نشست بقهر و غلبه از ايشان بيعت گرفت چنانكه بخاري روايت كرده است و همچنين سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و قيس بن سعد بن عباده خزرجي سياف رسول خدا (ص) و پدرش سعد بن عباده و زبير بن العوام و اين جماعت اعيان صحابه و اهل حل و عقد بودند پس چه اجماع منعقد شد و حال آنكه اين جماعت خارج از آن بودند بر فرض كه تسليم كنيم كه مراد از اجماع اجتماع اهل حل و عقد است و چه نيكو گفته است مهيار ديلمي در اين مقام :
و الصحب للعهد ماوفوا و ماحفظوا و للخيانة ماغابوا و ماشسعوا
هذي وصايا رسول الله مهملة غدرا و شمل رسول الله منصدع [ص 681]
يعني اصحاب وفا بعهد رسول خدا (ص) نكردند و حفظ آن ننمودند و خيانت خائنين را عيب نكردند اينك وصيتهاي رسول خدا است (ص) كه از غدر ايشان مهمل مانده و جمعيت آن حضرت است كه پراكنده و متفرق شده ، تا آنكه ميگويد :
قفوا علي نظر في الحق نفرضه و الحق يفصل و المحجوج ينقطع
باي حكم بنوه يتبعونكم و فخركم انكم صحب له تبع
و كيف ضاقت علي الادنين تربته و للاجانب في جنبيه متسع
و كيف صيرتم الاجماع حجتكم و الناس مااتفقوا طوعا و لااجتمعوا
امر علي بعيد عن مشورته مستكره فيه و العباس ممتنع
و تدعيه قريش بالقرابة و الانصار لارفعوا فيه و لاوضعوا
فاي خلف كخلف كان بينكم لو لا تلفق اخبار و مصطنع
و اسألهم يوم خم بعد ما عقدوا عقد الولاية لم خانوا و لم خلعوا
قول صحيح و نيات بها دغل لاينفع السيف صقل تحته طبع
انكارهم يا اميرالمؤمنين لها بعد اعترافهم عار به ادرعوا
توقف كنيد تا نظري در حق بگماريم و بر خود فرض شماريم كه حق قاطع كلام است و مغلوب منقطع ميشود جهت چيست كه اولاد پيغمبر (ص) بايد پيروي شما كنند و حال آنكه منتها فخر شما اين است كه اصحاب و پيروان پيغمبريد و چه شد كه تربت آن حضرت بر نزديكانش تنگ شد و بيگانگان را در دو طرف آن سرور مكان وسيع قسمت شد و چگونه اجماع را حجت خود قرار داديد و حال آنكه مردم [ص 682] از روي رضا و رغبت اتفاق نكردند و مجتمع نشدند امري كه علي عليه السلام از مشورت آن دور و در قبولش مجبور باشد و عباس از آن امتناع داشته باشد و قريش بقرابت مدعي آن شوند و انصار نه رفعتي در آن داشته باشند و نه تسليمي پس كدام اختلاف مثل اين اختلافي است كه ميان شما بود اگر تلفيق اخبار كاذبه مانع نشود و سؤال كن ايشان را از روز خم بعد از آنكه عقد ولايت بستند چرا خيانت كردند و از چه رو خلع نمودند قولي كه گفتند صحيح بود و فساد در نيتها بود صيقل زدني كه زيرش زنگ باشد نفعي بشمشير نميدهد انكار ايشان يا اميرالمؤمنين حق تو را بعد از اعتراف كردن بآن عاري است كه شعار خود كردند ، و اين قصيده عجيبي است كه از خوف اطاله بذكرش نپرداختيم و اما اشعاري كه دلالت ميكند بر هجوم آوردن ابوبكر بر اهل بيت پيغمبر (ص) و ظلم كردن او بر ايشان بسيار است از جمله آنها اشعاري كه در مخاصمت حضرت فاطمه عليها السلام سابقا مذكور شد و نيز از فرمايش آن حضرت است :
قل للمغيب تحت اطباق الثري ان كنت تسمع صرختي و ندائيا
صبت علي مصائب لو انها صبت علي الايام صرن لياليا
قد كنت ذات حمي بظل محمد لااختشي ضيمي و كان جماليا
و اليوم اخشع للذليل و اتقي ضيمي و ادفع ظالمي بردائيا
فاذا بكت قمرية في ليلها شجنا علي غصن بكيت صباحيا
فلاجعلن النوح بعدك مونسي و لاجعلن الدمع فيك وشاحيا [ص 683]
ماذا علي من شم تربة احمد ان لايشم مدي الزمان غواليا
با آن كسي كه رخ بخاك تيره نهفته است از من بگو اگر صيحه و فرياد مرا ميشنوي بشنو كه بر من مصائبي ريخته است كه اگر بر روزها ريخته شده بود شب ميشدند من در سايه محمد (ص) بست و حريمي داشتم و از ستم كسي نميترسيدم و آن حضرت مايه بهجت و تجمل من بود و امروز از براي فرومايگان فروتني ميكنم و از تعدي دونان ميترسم و ستمگر خود را بردا دفع ميدهم پس بعد از اين اگر قمري بر شاخ از اندوه شب گريه كند من صبح گريه ميكنم و بعد از تو نوحهگري را مونس خود قرار خواهم و اشك چشم را حمايل خود چه حرج بر كسي كه خاك مرقد احمد (ص) را ببويد كه مدة العمر طيب و غاليه نبويد .
و از اين جمله است اشعاري كه منقول است كه انصار براي ابوبكر نوشتند چون عزم كرد كه فدك را از حضرت فاطمه عليها السلام منع كند :
عدلت ابابكر علي كل ملحد و جرت علي آل النبي محمد
و اغنيت تيما مع عدي و زهرة و افقرت غرا من سلالة احمد
لاسرع ما بدلتم و نكثتم عهودكم يا قوم بعد التأكد
افي فدك شك بان محمدا حباها به من دون تيم بمشهد
علي و سلمان و مقداد بعده و جندب مع عمار في وسط مسجد
و نحن شهود يوم تلقي محمدا بظلمك اولاد النبي محمد
اي ابوبكر ميل بطرف ملحدان كردي و بر آل پيغمبر (ص) جور نمودي [ص 684] بنيتيم و بنيعدي و بنيزهره را مستغني ساختي و اشراف سلاله احمد مختار را فقير كردي چه زود تبديل وصيت و نكث عهد كرديد اي قوم بعد از آن همه تأكيد آيا در فدك جاي شك است كه پيغمبر (ص) بحضرت فاطمه عليها السلام بخشيد نه باولاد تيم در حضور علي عليه السلام و سلمان و مقداد و ابوذر و عمار در ميان مسجد و ما شاهديم روزي كه محمد صلي الله عليه و آله را ملاقات ميكني بر اينكه تو ظلم بر اولاد محمد صلي الله عليه و آله كرده .
و از كساني كه اين مطلب را ذكر كردهاند ابنقريعه است چون او را از سبب شهيد كردن حضرت سيدالشهدا صلوات الله عليه سؤال كردند باين اشعار جواب گفت :
يا من يسائل دائبا عن كل مسئلة سخيفة
لاتكشفن مغطأ فلربما كشفت جيفة
و لرب مستور بدا كالطبل من تحت القطيفة
لولا حدود صوارم امضي مضاربها الخليفة
و سيوف اعداء بها هاماتنا ابدا نقيفة
لكشفت من اسرار آلمحمد جملا لطيفة
تغنيهم عما رواه مالك و ابوحنيفة
و اريتكم ان الحسين اصيب في يوم السقيفة
و لأي شيء الحدت بالليل فاطمة العفيفة
و لما حمت شيخيكم عن وطئ حجرتها المنيفة
واها لبنت محمد ماتت بغصتها نحيفة
ان الجواب لحاضر لكنني اخفيه خيفة [ص 685]
اي كسي كه بتكلف مسائل احمقانه سؤال ميكني مطلب سرپوشيده را ظاهر مساز كه بسا مرداري را از پرده بيرون اندازي و بسا پنهاني كه مثل طبل از زير قطيفه پيدا شود اگر نبود ترس شمشيرهاي براني كه خليفه راندن آنها را امضا داشته است و شمشيرهاي دشمنان كه هميشه سرهاي ما را بهم شكسته دارد هراينه جملههائي چند لطيف از اسرار آلمحمد عليهم السلام ظاهر ميكردم كه ايشان را از روايات مالك و ابوحنيفه مستغني كند و براي شما ظاهر ميكردم كه حسين عليه السلام در روز سقيفه شهيد شد و ميگفتم كه فاطمه زهرا صلوات الله عليها چرا در شب دفن شد و چرا دو شيخ شما را از دخول حجره طاهره خود منع فرمود اي آه از براي دختر پيغمبر صلي الله عليه و آله كه نحيف و رنجور از غصه هلاك شد همانا جواب حاضر است لكن من از ترس پنهان ميكنم ، پس ببين كه اين شخص كه از علماي خود ايشان است چه قسم تصريح ميكند كه مبناي امر ايشان قديما و حديثا بر ظلم و جور و غصب بوده است ولي چون مدتهاي مديد گذشت و احاديث جعل كردند و ادله مزخرف آوردند و بيشتر احاديث موضوعه را معويه تأسيس كرد و بذل اموال نمود بآن اخبار كاذبه انس گرفتند و جهال را بر آنها واداشتند و بناي مذهب و اساس قواعد خود را بر آنها گذاشتند و اگر بنور حق نظر ميكردند ميديدند كه همه دروغ است و با يكديگر مناقضت دارد حتي آنكه اكثر احاديثي كه در مدح [ص 686] مشايخ خود جعل كردهاند چون نظر كني ميبيني بعضي نقض بر بعضي ميكند بعلت اينكه دروغگو سخن خود را فراموش ميكند مثل اينكه اخبار صحيحه صريحه روايت ميكنند كه حضرت امير عليه السلام در اسلام اول قوم بود و افضل ايشان بلكه بعد از رسول خدا افضل خلق بود و درباره ابوبكر و عمر نيز شبيه بهمين مضمون در پارهاي روايات خود روايت ميكنند چنانكه متفرقا در اين كتاب ذكر كردهايم و صواعق ابنحجر در باب فضايل حضرت امير صلوات الله عليه و فضايل كساني كه بر آن حضرت مقدم شدند بسياري از اين متناقضات دارد و شك نيست كه علماء عامه حق را شناختهاند و منكر شدهاند و باطل را تميز دادهاند و مرتكب شدهاند زيرا كه معرفت حق بعد از بيان بر هيچ عاقلي مخفي نميماند و چطور ميشود كه امري كه در كتب مصححه خود روايت كند و اهل ملت او اثبات صحت آن كنند بر او مخفي بماند اگر غلبه شقاوت و علم سابق خدا بضلالت ايشان مانع نشود پس چون شيطان ايشان را سرگردان كرد و هويهاي مهلكه در واديهاي گمراهي بر ايشان غالب شد عصبيت ايشان را بر بغض اهل بيت عصمت صلوات الله عليهم واداشت اگر چه بزبان اين معني را منكر باشند و لكن چه شده است كه ميبيني عالم نحرير ايشان تكلفها ميبرد و تحملها ميكند تا حديثي را كه در شأن اهل بيت صلوات الله عليهم وارد شده است بتأويلات بعيده معني كند و از مراد گوينده بگرداند و احاديث موضوعه را در حق ديگران روايت ميكند با آنكه ميداند كه دروغ است [ص 687] بلكه هر وقت منقبتي از براي غير اهل بيت سلام الله عليهم بشنود رنگش از شادي برافروخته ميشود و هر گاه نظير آن را درباره آلمحمد صلوات الله عليهم بشنود كتمان ميكند و رو ترش مينمايد چنانكه خداوند عالم ميفرمايد تعرف في وجوه الذين كفروا المنكر يكادون يسطون بالذين يتلون عليهم آياتنا انكار را در روي كساني كه كافر شدهاند آشكار ميبيني نزديك است كه از غايت غيظ بر كساني كه آيات ما را بر ايشان ميخوانند حمله كنند و اگر ايمان بخدا و روز جزا ميداشتند حق را بر سبيل استفهام طلب ميكردند نه از راه عناد و مكابره و انكار و لكن خدا هر كس را كه خواسته باشد براه راست هدايت ميكند لاغير اينك بلادري روايت كرده است قال لما قتل الحسين عليه السلام كتب عبدالله بن عمر الي يزيد بن معوية اما بعد فقد عظمت الرزية و جلت المصيبة و حدث في الاسلام حدث عظيم و لا يوم كيوم الحسين فكتب اليه يزيد اما بعد يا احمق فانا جئنا الي بيوت مجددة و فرش ممهدة و وسائد منضدة فقاتلنا عنها فان يكن الحق لنا فعن حقنا قاتلنا و ان كان الحق لغيرنا فابوك اول من سن هذا و ابتز و استأثر بالحق علي اهله ، ميگويد چون حضرت سيدالشهدا صلوات الله عليه شهيد شد عبدالله بن عمر بيزيد بن معويه نوشت اما بعد ماتم بزرگ شد و مصيبت عظيم و حادثه عظيمي در اسلام رخ داد و روزي مثل روز حسين عليه السلام نيامده است يزيد در جوابش نوشت اما بعد اي احمق ما وارد شديم بر خانههاي نوساخته فرش كرده و بالينهاي [ص 688] روي هم نهاده آماده و قتال كرديم و ديگران را از آنها دفع داديم اكنون اگر حق ما بوده است كه ما براي حق خود قتال كردهايم و اگر حق ديگران است كه پدر تو اول كسي بود كه اين سنت گذارد و اين بساط را از دست اهلش گرفته خاص خود قرار داد ، و از جمله اخبار در باب احتجاج حضرت فاطمه عليها السلام با ابوبكر و تظلم كردن آن حضرت از او حديثي است كه از حضرت صادق جعفر بن محمد صلوات الله عليه مروي است كه فرمود چون ابوبكر بن ابيقحافه خلافت يافت عمر باو گفت مردم بندگان اين دنيايند و مرادي غير از آن ندارند لاجرم انفال و خمس و فدك را از علي عليه السلام و اهل بيت او منع كن چه هرگاه شيعيان او اين مطلب را بدانند از رغبتي كه در دنيا دارند و دنيا را ايثار ميكنند و حمايت از جانب آن مينمايند علي عليه السلام را ترك كرده رو بتو خواهند آورد پس ابوبكر چنين كرد و تمام اين اموال را از ايشان ممنوع داشت بعد از آن چون منادي ابوبكر برخاست كه هر كس طلبي از رسول خدا صلي الله عليه و آله دارد يا وعده از آن حضرت باو شده است حاضر شود تا من ادا كنم و وفا نمايم حضرت امير عليه السلام بحضرت فاطمه صلوات الله عليها فرمود نزد ابوبكر رفته او را متذكر فرما پس حضرت فاطمه عليها السلام نزد ابوبكر شده ذكر فدك و انفال و خمس را فرمود ابوبكر عرض كرد شاهد بياور اي دختر پيغمبر (ص) حضرت فرمود اما فدك كه خداوند تعالي بر پيغمبر خود صلي الله عليه و آله قرآني در اين [ص 689] باب نازل فرموده او را مأمور باين كرده است كه حق مرا بمن و فرزندانم بدهد كه ميفرمايد فآت ذا القربي حقه و من و دو فرزندم از جميع خلق بحضرت رسول (ص) نزديكتر بوديم پس فدك را مخصوص بمن و دو فرزندم بخشيد بعد چون جبرئيل مابقي آيه را تلاوت كرد كه و المسكين و ابن السبيل رسول خدا (ص) فرمود حق مسكين و ابن سبيل كجا است پس خداوند عالم اين آيه را نازل فرمود و اعلموا انما غنمتم من شيء فان لله خمسه و للرسول و لذي القربي و اليتامي و المساكين و ابن السبيل پس خمس را خدا بر شش قسمت قرار داد و فرمود ما افاء الله علي رسوله من اهل القري فلله و للرسول و لذي القربي و اليتامي و المساكين و ابن السبيل كيلايكون دولة بين الاغنياء منكم پس سهم خدا مال رسول خدا است و آن حق ذوي القربي است و فرموده است خداوند عالم قل لااسئلكم عليه اجرا الا المودة في القربي پس ابوبكر نظر بعمر كرد و گفت چه ميگوئي عمر گفت بنا بر اين پس خمس و انفال همهاش حق شما و دوستان و شيعيان شما است حضرت فاطمه (ع) فرمود اما فدك را خداي براي من و دو فرزندم واجب كرده است بي شركت دوستان و شيعيانمان و اما خمس را خدا براي ما و دوستان و شيعيان ما تقسيم فرموده است چنانكه در كتاب خدا ميخواني عمر عرض كرد پس ساير مهاجرين و انصار و تابعين چه دارند حضرت فاطمه (ع) فرمود اگر از دوستان و شيعيان مايند كه براي ايشان است آنچه براي ما است و بر ايشان است آنچه بر ما است و اگر از شيعيان ما نيستند [ص 690] صدقاتي كه خداوند عالم در قرآن واجب فرموده است بايشان ميرسد كه ميفرمايد انما الصدقات للفقراء و المساكين و العاملين عليها و المؤلفة قلوبهم و في الرقاب الآية عمر گفت فدك مخصوص تو باشد و فيء مخصوص شما و شيعيان شما باشد گمان ندارم اصحاب محمد صلي الله عليه و آله باين راضي شوند حضرت فاطمه (ع) فرمود خدا باين راضي شده است از براي ما و پيغمبر او حكم فرموده است براي ما و تقسيم آن را بر حسب موالاة و متابعت ما قرار داده است نه معادات و مخادعت و هر كس با ما عداوت كند با خدا عداوت كرده است و هر كس با ما مخالفت نمايد با خدا مخالفت نموده است و هر كس مخالفت خدا كند از جانب خدا مستوجب عذاب اليم و شديد در دنيا و آخرت خواهد بود عمر گفت بر اين مدعي شاهد بياور حضرت فاطمه (ع) فرمود جابر بن عبدالله و جرير بن عبدالله را تصديق كرديد و از ايشان شاهد نخواستيد و از من ميخواهيد با آنكه شاهد من در كتاب خدا است عمر گفت جابر و جرير امر حقيري مذكور داشتند و تو مدعي امر بزرگي هستي كه سبب مرتد شدن مهاجرين و انصار ميشود حضرت فاطمه عليها السلام فرمود مهاجرين بواسطه حضرت رسول و اهل بيت آن حضرت (ع) مهاجرين شدند كه مهاجرت بدين آن حضرت كردند و انصار بواسطه ايمان آوردن بخدا و رسول و ذوي القربي نيكوكار شدند پس مهاجرتي نيست مگر بسوي ما و نصرتي نيست مگر براي ما و اتباع باحساني نيست مگر براي ما [ص 691] و هر كس از ما برگردد بجاهليت برگشته است عمر گفت اين اباطيل را بگذار و حاضر كن كساني را و شهودي بياور كه بر آنچه ميگوئي نزد ما شهادت دهند پس حضرت فاطمه عليها السلام كس بطلب علي عليه السلام و حسن و حسين عليهما السلام و امايمن و اسماء بنت عميس فرستاد و اسماء آن روز در حباله ابوبكر بود پس همه بآنچه حضرت فاطمه عليها السلام فرمود شهادت دهند عمر شهادت همه را رد كرد و گفت همه اينها جلب منفعت براي خود ميخواهند پس حضرت امير عليه السلام باو فرمود اما فاطمه كه پاره تن پيغمبر صلي الله عليه و آله است و هر كس او را اذيت كند رسول خدا را اذيت كرده و هر كس تكذيب او نمايد تكذيب رسول خدا (ص) كرده است و اما حسن و حسين عليهما السلام دو فرزند رسول خدايند و دو سيد جوانان اهل بهشت و هر كس تكذيب ايشان كند تكذيب رسول خدا صلي الله عليه و آله كرده است چه اهل بهشت همه راستگويند و اما من كسي هستم كه رسول خدا (ص) درباره من فرمود تو از مني و من از توام و تو در دنيا و آخرت برادر مني و ردكننده بر تو ردكننده بر من است هر كس اطاعت تو كند اطاعت من كرده و هر كس نافرماني تو كند نافرماني من كرده است و اما امايمن پيغمبر صلي الله عليه و آله شهادت بهشت از براي او داده است و براي اسماء بنت عميس و ذريه او دعاي خير فرموده است عمر گفت شما همچنانيد كه فرموديد لكن كسي كه جلب نفع براي خود ميخواهد شهادتش مقبول نيست حضرت امير عليه السلام فرمود هر گاه [ص 692] ما چنين هستيم كه ميدانيد و منكر نيستيد و شهادتي كه در حق خود بدهيم قبول نيست و شهادت رسول خدا (ص) نيز مقبول نيست پس انا لله و انا اليه راجعون هر گاه مدعي حق خود شويم بينه از ما ميخواهند و احدي نيست كه معين ما باشد و شما بناحق برجسته سلطنت خدا و رسول را بدون حجت و بينه از خانواده پيغمبر صلي الله عليه و آله بيرون كرده در خانواده غير قرار دادهايد و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون مفضل بن عمر گويد مولايم جعفر بن محمد الصادق عليه السلام فرمود هر مظلمه كه در اسلام حادث شده يا بعد از اين حادث شود و هر خوني كه بناحق ريخته شود و هر امر منكر و ناشايستي گناهش در گردن اين دو نفر است و كساني كه مشايعت و مبايعت ايشان كردند و اعانت ايشان نمودند و بولايت ايشان راضي شدند تا روز قيامت و قصه غصب فدك را بعضي از عامه نيز ذكر كردهاند و تلويحا يا تصريحا اقرار بصدق مدعاي حضرت فاطمه صلوات الله عليها كردهاند از جمله ابوهلال عسكري در كتاب الاوايل ذكر كرده است تا اينكه ميگويد ان اول من رد علي ذرية فاطمه عليها السلام عمر بن عبدالعزيز و كان معوية اقطعها لمروان بن الحكم و عمر بن عثمان و يزيد ابنه اثلاثا ثم غصبت فردها عليهم السفاح ثم غصبت فردها عليهم المهدي ثم غصبت فردها المأمون ، اول كسي كه فدك را رد كرد بذريه حضرت فاطمه صلوات الله عليها عمر بن عبدالعزيز بود و معويه تيول مروان بن الحكم و عمر بن عثمان و يزيد پسر خود [ص 693] قرار داده بود بالمثالثه بعد از آن باز غصب شد و سفاح رد بر ايشان كرد و باز غصب شد و مهدي عباسي بايشان رد كرد و دوباره غصب شد و مأمون رد كرد و مورخين ديگر غير از ابوهلال گفتهاند كه دوباره نيز غصب شد و واثق رد بر ايشان كرد باز غصب شد و منتصر پس داد و دوباره غصب شد و معتمد رد كرد و دوباره غصب كردند و معتضد رد نمود و باز غصب شد و راضي رد بايشان كرد و سيد الحفاظ بن مردويه باسناد خود از سعيد روايت كرده است قال لما نزلت و آت ذا القربي حقه دعا رسول الله (ص) فاطمة عليها السلام فاعطاها فدك چون آيه و آت ذا القربي حقه نازل شد رسول خدا (ص) فاطمه (ع) را طلبيده فدك را باو عطا فرمود و صدر الائمه فخر خوارزم موفق بن احمد مكي روايت كرده ميگويد و مما سمعت في المفاريد باسناده عن ابنعباس قال قال رسول الله (ص) يا علي ان الله زوجك فاطمة (ع) و جعل صداقها الارض فمن مشي عليها مبغضا لها مشي حراما ، از اخباري كه در مفردات شنيدهام باسنادش از ابنعباس روايت ميكند كه گفت رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود يا علي همانا خداوند تعالي فاطمه را با تو تزويج فرموده و زمين را صداق او قرار داده است پس هر كس با دشمني فاطمه عليها السلام روي زمين راه رود بحرام راه رفته است و محمود خوارزم در كتاب الفائق ميگويد و قد ثبت ان فاطمة (ع) صادقة في دعواها و انها من اهل الجنة فكيف يجوز الشك في دعواها لفدك و العوالي و كيف يجوز ان يقال انها ارادت ظلم جميع [ص 694] الخلق و اصرت علي ذلك الي الوفاة ، ثابت شده است كه حضرت فاطمه عليها السلام در دعوي خود صادق است و آن حضرت از اهل بهشت است پس چگونه شك ميتوان كرد در ادعا كردن آن حضرت فدك و عوالي را و چگونه ميتوان گفت كه آن حضرت خواست بر جميع مردم ظلم فرمايد و حق ايشان را بگيرد و تا زمان فوات اصرار بر اين مطلب فرمود پس اين شخص تصريح ميكند بصدق ادعاي آن حضرت و تغلب ابوبكر بر غصب حق او با آنكه ابوبكر عطيه را كه جرير بن عبدالله بر رسول خدا (ص) ادعا كرد بدون بينه داد و جابر بن عبدالله حاضر شده مذكور ساخت كه پيغمبر صلي الله عليه و آله وعده فرموده است كه سه چنگ از مال بحرين قبضه كرده باو عطا فرمايد پس بدون شاهد خواستن باو داد با اينكه وعده بر فرض اينكه ثابت هم بشود وفا كردن بآن من حيث هي واجب نيست بخلاف چيزي كه پدر بفرزند خود ببخشد كه لازم ميشود و موجب ملكيت و حال آنكه حضرت فاطمه عليها السلام در زمان حيوة پيغمبر (ص) در فدك تصرف فرموده بود يا سبحان الله آيا نميشد همان معامله كه با ديگران كرد با حضرت فاطمه عليها السلام نيز مرعي دارد بر فرض كه روايتي كه بر رسول خدا (ص) دروغ بست راست باشد و اما تعليل عليلي كه بعضي از عامه آوردهاند مثل خوارزمي كه بعد از ذكر عبارتي كه مذكور شد ميگويد بر امام واجب نيست كه حكم بر خلاف ظاهر شرع كند اگر چه حكم واقع را بداند يا آنكه واجب نيست كه هر كس از اهل بهشت است در آنچه ادعا ميكند [ص 695] تصديق كرده شود بر فرض كه پيغمبر باشد در نهايت جهل و عناد است زيرا كه نزد او ثابت بود كه فدك در دست حضرت فاطمه (ع) است و در تصرف او است و بنا بر اين ميبايست مسلمين اگر مدعي آن هستند بينه بياورند چنانكه حضرت امير عليه السلام در احتجاج ابوبكر فرمود و اخذت منها فدك و زعمت انها فيء للمسلمين و قد قال رسول الله صلي الله عليه و آله البينة علي المدعي و اليمين علي المدعي عليه قال فدمدم الناس و انكر بعضهم و قالوا صدق والله علي عليه السلام فدك را از فاطمه عليها السلام گرفته و چنين پنداشتهاي كه فيء مسلمانان است و حال آنكه حضرت رسول (ص) فرموده است كه بينه بر مدعي است و قسم بر مدعي عليه راوي گفت پس مردم سر بزير انداختند و بعضي بر ابوبكر انكار كردند و گفتند بخدا قسم علي عليه السلام راست فرمود و اين جماعت احمق شك در اين ندارند كه ابوبكر حكم بر خلاف ما انزل الله كرد ولي عداوتي كه با اهل بيت پيغمبر (ص) دارند ايشان را بر اين واميدارد كه حق را بعد از وضوح منكر شوند و مرتكب چنين تمحلات واهيه و تكلفات بعيده شوند تا جائي كه حكم باين كنند كه تصديق كسي كه خدا حكم بوجوب تصديق و اتباع او كرده است مثل انبياء صلوات الله عليهم واجب نيست همه محض اينكه اعمال قبيحه اوايل را تصحيح كنند با اينكه خود ايشان نقل ميكنند كه رسول خدا (ص) خزيمة بن ثابت را ملقب بذو الشهادتين محض اين فرمود كه ادعاي او را در واقعه خاصه كه علم بآن نداشت [ص 696] تصديق فرمود محض اينكه ميدانست كه او دروغ نميگويد و محض تصديق خداوند عالم او را تصديق فرمود كه ميفرمايد ما آتيكم الرسول فخذوه آنچه پيغمبر بشما گويد اخذ بآن كنيد و مكرر در فرمايش حضرت امير عليه السلام مذكور شد كه در مقام اثبات شهادت امايمن و اسماء بنت عميس فرمود اهل بهشت راستگويند مراد آن حضرت اين است كه كسي كه بهشت از براي او واجب شده است و صادق امين خبر بوجوب بهشت از براي او داده است جرأت بر اينكه شهادت دروغ بدهد و ظلم بر جميع مسلمين كند نخواهد كرد پس لااقل از شهادت ايشان اگر علم حاصل نميشد مظنه حاصل ميشد و اينها همه بر فرض اين است كه ابوبكر حاكم و در احكام الهي رجوع باو لازم باشد و حضرت فاطمه (ع) مدعي باشد پس از باب مدارات و مجارات خصم حضرت امير عليه السلام باو چنين فرمود و اما اينكه ابوبكر و عمر گفتند كه شهود حضرت فاطمه جلب نفع براي خود ميخواهند و شهادتشان مقبول نيست پر واضح است كه صرف لجاج و محض عناد است چه اگر چنين بود ميبايست اسماء بنت عميس تصديق ابوبكر و تكذيب حضرت فاطمه عليها السلام نمايد زيرا كه در آن روز اسماء زوجه ابوبكر بود و اما امايمن چه منفعتي براي او داشت زيرا كه امايمن اگر چه كنيز عبدالمطلب بود لكن حضرت رسول (ص) بعد از رحلت پدر نيكاختر و انتقال يافتن او بملك آن سرور امايمن را آزاد فرمود و در آن وقت يكي از جمله زنان مسلمين بود و از اين [ص 697] گذشته ابوبكر وقتي كه وكيل حضرت فاطمه (ع) را از فدك بيرون كرد و آن حضرت از او مطالبه فرمود نوشته در باب رد فدك بر آن حضرت نوشت و عمر آن نوشته را پاره كرد و ادعائي كه بعضي از عامه كردهاند كه حضرت فاطمه عليها السلام حقي در فدك نداشت و چون حديثي را كه ابوبكر روايت كرد نميدانست مطالبه فدك را فرمود و اگر ميدانست چيزي نميفرمود و ابوبكر و عمر در اين حكم محقند كلامي است در غايت سستي و سقوط اگر كسي مرتكب طريقه اعتساف نشود و عصبيت و متابعت دين پدري او را بر ترك انصاف واندارد زيرا كه شأن حضرت رسول صلي الله عليه و آله اجل از اين است كه حكمي از احكام خدا را چنان مهمل بگذارد كه جز يك نفر از مردم را بر آن مطلع نسازد و از كساني كه بر خلاف آن ميروند و باين واسطه در فتنه ميافتند كتمان كند با اينكه آن حضرت باهل بيت خود مهربانتر از اين است كه ايشان را در فتنه حيرت اندازد كه چيزي را طلب كنند كه مال ايشان است و امري را ادعا نمايند كه حق ايشان نيست و حال آنكه خداوند عالم آن حضرت را مأمور بانذار ايشان فرموده است كه ميفرمايد و انذر عشيرتك الاقربين و اين حكم را تخصيص بايشان داد محض خصوصيتي كه داشتند و قرب منزلتي كه در حضرت رسول (ص) داشتند و اعتناي خاصي بايشان بود آيا با اين حال ميشود كه پيغمبر صلي الله عليه و آله ايشان را ترك كند و بايشان نفرمايد كه استحقاقي در فدك ندارند تا اينكه مابين ايشان تشاجر عظيم واقع شود [ص 698] و حضرت امير و فاطمه عليهما السلام و بنيهاشم بحدي بر غاصب فدك غضب كنند كه او را نسبت بكفر و ارتداد دهند اين كار كار شخص حكيم و پيغمبري كه بامت خود رؤف و رحيم است نيست بلكه كار كسي است كه در صدد طلب فتنه و تضييع امت باشد و كسي كه بر حضرت رسول (ص) چنين چيزي تجويز كند كافر شده است بآنچه خدا بر آن حضرت نازل كرده و از اين گذشته اين قوم ادعائي براي اين دو نفر ميكنند كه خود ايشان براي خود چنين ادعائي نكردند چه ايشان بخطاي خود اقرار و بظلم خود اعتراف كردند اما ابوبكر كه وقت مردن پشيمان شد بدليل كارهائي كه در آن وقت كرد از جمله بنا بر نقل ثقات ايشان بلا خلاف آنكه در وقت مردن گفت ثلث فعلتها و وددت اني لمافعلها و ثلث لمافعلها و وددت اني فعلتها و ثلث اغفلت المسألة عنها و وددت اني سألت رسول الله (ص) اما الثلث التي فعلتها فوددت اني لمافعلها اني لمابعث خالدا الي مالك بن نويرة و قومه يعني المسمين باهل الردة و وددت اني لماكشف بيت فاطمة عليها السلام و ان اغلق علي حرب علي و لماقتل ذا النجاة بالنار و كنت اطلقته نجيا او قتلته مستريحا و اما الثلاث التي اغفلت المسألة عنها فوددت اني سألت رسول الله (ص) عن الكلالة ما هي و عن الجد ما له من الميراث و عن هذا الامر لمن هو حتي لاينازع فيه سه كار كردم و آرزو دارم كه كاش نكرده بودم و سه كار نكردم و آرزو دارم كه كاش كرده بودم و سه مسئله را اهمال كردم و از حضرت رسول (ص) سؤال نكردم و آرزو دارم كه كاش از آن [ص 699] حضرت پرسيده بودم اما آن سه كاري كه كردم و آرزو دارم كه كاش نكرده بودم اينكه خالد بن وليد را بر سر مالك بن نويره و قومش يعني مسلميني كه ايشان را اهل رده اسم گذاردند نفرستاده بودم و آرزو دارم كه كاش بي اذن داخل خانه حضرت فاطمه عليها السلام نشده بودم اگر چه بسته ماندنش سبب ابتلاي بجنگ حضرت امير عليه السلام ميشد و ذوالنجاة را بآتش نكشيده بوم و او را رها كرده بودم يا براحت كشته بوم و اما سه مسئله كه اهمال كردم و از رسول خدا (ص) سؤال نكردم آرزو دارم كه كاش از آن حضرت سؤال كرده بودم كلاله چه چيز است و ميراث جد چيست و سؤال كرده بودم از اين امر كه حق كيست تا نزاع در آن واقع نشود و تمام حديث انشاء الله در ذكر احداث و بدع او خواهد شد انشاء الله پس اين حديث دلالت بر اين دارد كه ابوبكر خود را شايسته امامت نشناخته بود و خلافتش از جانب خدا و رسول نبود چنانكه بعضي از معاندين مثل ابنحجر و غيره پنداشتهاند و احاديث دروغ در اين باب ذكر كردهاند و ايضا خود او اظهار كرد كه حضرت فاطمه عليها السلام را بغضب آورده و اكنون پشيمان شده است و پشيماني باو سودي نميدهد پس اگر روايتي كه كرده است باعتقاد خودش صحيح بوده و بحكم خدا حكم كرده بوده است چرا ميبايست پشيمان شود و از اين گناه بيزاري جويد و اما عمر نيز مثل اين اقراري كه ابوبكر كرد اقرار كرد چنانكه حميدي روايت كرده است در جمع بين الصحيحين در مسند عبدالله بن عباس لما طعن عمر [ص 700] بن الخطاب كان يتألم فقال ابنعباس و لا كل ذلك فقال بعد كلام له بالله اما تري من جزعي فهو من اجلك و اجل اصحابك والله لو ان لي طلاع الارض ذهبا لافتديت به من عذاب الله قبل ان اراه ، چون عمر بن الخطاب ضربت خورد اظهار تألم ميكرد ابنعباس گفت . . . عمر باو گفت بعد از سخناني چند كه بخدا قسم اين همه جزع كه از من ميبيني از جهت تو و اصحاب تو است بخدا قسم كه اگر تمام تلهاي زمين طلا بود و مال من بود پيش از ديدن عذاب خدا بفديه ميدادم كه نبينم پس اين سخن صريح در اين است كه اعتراف داشت بظلم كردن بر آلمحمد عليهم السلام و آرزو كرد كه تمام زمين پر از طلا مال او بود و بفديه ميداد و اين در وقتي بود كه ملئكه عذاب را معاينه كرد چنانكه خداوند تعالي ميفرمايد يود المجرم لو يفتدي من عذاب يومئذ ببنيه و صاحبته و اخيه و فصيلته التي تؤويه و من في الارض جميعا ثم ينجيه روزي كه گناهكار آرزو ميكند كه بعوض عذاب آن روز اولاد و زن و برادر و فصيلة خود را فدا بدهد و باعث نجات او شود و هر منصف طالب حقي ميداند كه كلام ابوبكر و عمر و فرمايشات حضرت امير و حضرت فاطمه عليهما السلام با ايشان و انكار كردن آن معصومه و شوهر بزرگوارش و ساير بنيهاشم بر ايشان صريح است در اينكه ابوبكر و عمر از ظلم كردن بر اهل بيتي كه اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا در شأن ايشان است و ساحت قدس و طهارتشان از دروغ و باطل و قول زور منزه است پرهيز نكردند و تورع ننمودند [ص 701] بلكه بر عناد با آلمحمد عليهم السلام اصرار كردند تا حدي كه عزيز ايشان را ذليل و دشمن ايشان را عزيز كردند كه باين سبب خون ايشان مباح دانسته و حرمت ايشان ضايع كرده شد چنانكه حضرت صادق عليه السلام فرموده است و جوابي كه يزيد براي عبدالله بن عمر نوشت دلالت بر اين دارد و اين چيزي است كه غير از جاهل يا معاند در آن شك نميكند و از اين گذشته عرض ميكنم بعد از آنكه ابوبكر منكر حق حضرت زهرا سلام الله عليها شد و گفت پيغمبر (ص) فدك را بآن حضرت نبخشيده است و آن حضرت مطالبه ميراث خود را فرمود در طلب ميراث منفرد نبود بلكه بنيهاشم و ازواج حضرت رسول (ص) نيز طلب ارث كردند چنانكه حميدي در جمع بين الصحيحين روايت كرده است ان فاطمة و العباس اتيا ابابكر يلتمسان ميراثهما من رسول الله (ص) و هما حينئذ يطلبان ارضه من فدك و سهمه من خيبر ، حضرت فاطمه عليها السلام با عباس نزد ابوبكر آمده ميراث خود را از حضرت رسول (ص) مطالبه ميكردند و آن وقت مطلبشان زميني بود كه آن حضرت از فدك داشت و سهمي كه از خيبر خاص او بود و نيز در همين كتاب است ان ازواج النبي (ص) حين توفي رسول الله (ص) اردن ان يبعثن عثمان الي ابيبكر يسألنه ميراثهن ، ازواج پيغمبر (ص) وقتي كه آن حضرت رحلت فرمود خواستند عثمان را نزد ابيبكر فرستاده ميراث خود را مطالبه كنند پس چگونه ميشود كه ازواج آن حضرت با اينكه بدون حجاب ملازمت خدمت [ص 702] داشتهاند و وحي در منازل ايشان بر آن سرور نازل ميشده است جاهل باين حكم باشند و حضرت رسول (ص) اين حكم را مهمل گذارد و بايشان نفرمايد با آنكه عقيده عامه اين است كه رسول خدا (ص) فرموده است نصف دين خود را از حميراء بگيريد كسي نگويد كه ادعاي ميراث كردن عباس منافات با فرمايش حضرت فاطمه (ع) دارد كه فرمود فدك را حضرت رسول بمن بخشيده است چه ما ميگوئيم كسي كه در اخبار تتبع داشته باشد ميداند كه عباس از آلمحمد عليهم السلام انحراف نورزيد و بر خلاف ايشان نرفت ولي اين ادعا را محض ظاهر ساختن دروغ ابوبكر كرد در حديثي كه روايت نمود و محض اثبات كردن حق از براي اهلش چنانكه دو ملكي كه نزد حضرت داود آمدند چنين كردند كه عرض كردند چنانكه خداوند تعالي حكايت از ايشان فرموده است خصمان بغي بعضنا علي بعض ما دو نفر خصميم كه يكي از ما بر ديگري ستم كرده است الآيات و اختلافي مابين مفسرين نيست كه دو ملك دروغ نگفتند و في الواقع خصومتي هم با هم نداشتند ولي قصدشان از واقع كردن خصومت ظاهر ساختن خطاي حضرت داود عليه السلام بود لاغير و همچنين مخاصمه حضرت امير عليه السلام با عباس نزد ابوبكر و بعد از او نزد عمر براي اظهار خطاي ابوبكر و عمر و اثبات دروغ گفتن ايشان بود در روايتي كه بر رسول خدا (ص) بافترا بستند و از اين جهت ابوبكر و عمر و ديگران حكم كردند كه سلاح حضرت رسول (ص) مال حضرت امير عليه السلام است و ادعائي كه بعضي [ص 703] از نصاب كردهاند كه ابوبكر و عمر از باب صدقات سلاح را بحضرت امير عليه السلام دادند بعيد است از حق چه هر كس اندك خبرتي در اخبار داشته باشد ميداند كه سلاح حضرت پيغمبر و علمهاي آن سرور از تصرف حضرت امير عليه السلام بيرون نرفت و حضرت رسول (ص) در حيوة خود آنها را تسليم آن حضرت فرموده بود نه ديگري و ابوبكر و عمر حكم كردند كه مال آن حضرت است نه عباس با آنكه عباس بظاهر با ايشان بيشتر ميل داشت و موافقتر بود و اما ازواج حضرت پيغمبر (ص) هر كس از ايشان مايل باهل بيت بود مثل امسلمة رضي الله عنها چيزي را كه حضرت رسول (ص) بحضرت فاطمه عليها السلام عطا فرموده بود طلب نكردند و آنها كه از ايشان انحراف داشتند مثل عايشه و حفصه و رملة دختر ابوسفيان اگر طلب كردند انحرافشان از آلمحمد سلام الله عليهم كمتر از پدرانشان نبود و اين امر واضح است و بر شخص بينا پوشيده نيست مگر كسي كه خدا مهر شقاوت بر دلش زده باشد كه انكار نمايد امري را كه مابين خلق در جميع ازمنه ظاهر و مشهور بوده و هست حتي آنكه سادات علويين همواره در جميع اعصار از غاصبين فدك در شكايت بودهاند و بسياري از خلفا فدك را رد بايشان ميكردهاند چنانكه ذكر كرديم و شك نيست كه علماء عامه حق را دانسته و فهميدهاند و بمتابعت مؤسسين اساس خود محض حب رياست بر منوال ايشان جاري شده تجاهل كردهاند پرده تغافل بر آن كشيدهاند زيرا كه نفوس را لذت رياست بسي خوشتر از لذت مأكل [ص 704] و مشرب و ملبوس است چه رياست همه ارتفاع و جبروت است كه فطري همه نفوس است حتي آنكه باين مضمون حديث وارد شده است كه چون خداوند تعالي نفس را خلقت فرمود باو خطاب فرمود كه من كيستم در جواب گفت من كيستم پس او را در بحر علايق غوطه داد و ندا فرمود كه من كيستم آن وقت اقرار بعبوديت خود و ربوبيت پروردگار كرد كسي نگويد كه ابوبكر از همه مردم زاهدتر بود و اگر غرضش رياست بود ميبايست از لباس فاخر و طعام و شراب لذيذ ساز مفاخرت كند زيرا كه ما بيان كرديم كه آمر و ناهي شدن و مرجع و مطاع خلق بودن از جميع لذتها براي نفوس بزرگتر است و اين امري است وجداني كه كسي منكر آن نيست مگر اينكه با عقل خود مكابره داشته باشد و از اين جا است كه مابين ملوك ضرب المثل شده است كه الملك عقيم ميگويند و مرادشان از ملك كثرت مال و زينت لباس و خوراك نيست چنانچه بسياري از علماي ايشان بيان اين مطلب را كردهاند از جمله ابن ابيالحديد در شرح نهج البلاغه و همچنين غزالي در كتاب سر العالمين كه در مقاله چهارم در باب تحقيق خلافت در مقام احتجاج ميگويد و لكن اسفرت الحجة عن وجهها و اجمعت الجماهير علي متن الحديث يوم غدير خم باتفاق الجمع و هو يقول من كنت مولاه فعلي مولاه فقال عمر بن الخطاب بخ بخ يا اباالحسن اصبحت مولاي و مولي كل مؤمن و مؤمنة ، يعني حجت حق پرده از حق برداشته و جماهير علما و روات بر متن حديث غدير اجماع كردهاند كه ميفرمود [ص 705] هر كس من مولاي اويم علي است مولاي او پس عمر گفت بخ بخ يا اباالحسن كه مولاي من و مولاي هر مؤمن و مؤمنه شدهاي بعد ميگويد و هذا تسليم و رضي و تحكيم ثم بعدها غلب الهوي لحب الرياسة و حمل عمود الخلافة و عقود البنود و خفقان الهوي في قعقعة الرايات و ازدحام الخيول و فتح الامصار سقاهم كأس الهوي فحملهم الي الخلافة فعادوا الي الخلاف الاول فنبذوه وراء ظهورهم و اشتروا به ثمنا قليلا فبئس ما يشترون ، يعني اين سخن از در تسليم بود و رضا و تحكيم اما بعد از آن هواي حب رياست و حمل عمود خلافت غالب شد و بستن علمها و طپيدن باد در جنبش پرچمها و ازدحام خيول و فتح امصار ايشان را سرمست جام هوي و هوس ساخته بر غصب خلافت واداشت پس بحالت خلاف اول برگشتند و آن عهد را از پس پشت انداختند و ببهاي اندك فروختند پس بد معاملهاي است كه ميكنند من ميگويم همان مرض كه پيشينيان ايشان را بر عناد اهل بيت سلام الله عليهم و ترك كردن حق واداشت علماي ايشان را هم بر آن واداشت و يأبي الله الا ان يتم نوره و لو كره المشركون و باز چون بغض اهل بيت عليهم السلام ايشان را بر ارتكاب آن اعمال شنيعه واداشت بزرگترين حيله ايشان اين شد كه زهد بر خود ببندند و اظهار انزجار از دنيا كنند حتي آنكه ابوبكر وقتي كه فدك را غصب كرد جميع محصول آن را ميان ناكثين بيعت حضرت امير عليه السلام متفرق كرد و از اين جهت بود كه كتمان شهادت كردند و از اعانت حضرت فاطمه صلوات الله عليها [ص 706] باز نشستند چه اگر اعانت آن حضرت ميكردند حاصلي كه ميبردند از دستشان ميرفت و اين معني براي كسي كه در آثار تتبع داشته باشد پوشيده نيست و ابن ابيالحديد در شرح نهج اشاره باين كرده است و اما محصول فدك منقول است كه سالي سيهزار دينار بوده است و از همين جهت طمع اهل طمع بر ضبط آن بحركت آمد حتي اينكه عمر بحضرت فاطمه عليها السلام عرض كرد و انت تدعين امرا عظيما تقع به الردة من المسلمين ، ادعاي امر بزرگي ميكني كه باعث ارتداد مسلمين ميشود و علي بن اسباط روايت كرده است كه حدود فدك را از حضرت موسي بن جعفر صلوات الله عليه سؤال كردند فرمود حد اولش عرش مصر است و حد دويم دومة الجندل و حد سيم تيما و حد چهارم كوه احد انتهي و زمخشري در ربيع الابرار ذكر كرده است كه هرون بحضرت موسي بن جعفر سلام الله عليه عرض ميكرد فدك را مأخوذ دار تا بر تو رد كنم و حضرت ابا ميفرمود تا آنكه اصرار كرد حضرت فرمود مأخوذش نميدارم مگر بهمان حدودي كه دارد عرض كرد حدودش چيست فرمود اگر تحديد كنم رد نميكني عرض كرد بحق جدت حدودش را بيان فرما فرمود اما حد اولش عدن است پس رنگ رشيد متغير شد و گفت هيه فرمود و حد دويم سمرقند است پس رويش خاكسترگون شد و عرض كرد هيه فرمود و حد سيم افريقيه است پس رنگش سياه شد و گفت هيه فرمود و حد چهارم سيف البحر است از طرف ارمنيه رشيد گفت پس براي ما ديگر چيزي نماند ، [ص 707] زمخشري گويد بعد از آن رشيد بر قتل آن حضرت عازم شد عرض ميكنم مراد آن حضرت اين است كه فدك بسبب غصب خلافت غصب شد كه آلمحمد صلوات الله عليهم را از مقامشان دور كردند پس اهل بيت صلوات الله عليهم فدك را پس نميگيرند مگر با خلافت پس حضرت فدك را بحدود مملكت اسلام كه آن روز در تصرف مسلمين بود تحديد فرمود يعني از چيزهائي كه از ايشان غصب كردهاند بعض را قبول نميكنند مگر برد كل چه اگر قبول ميكردند شبهه بر جهال وارد ميشد كه خلافت مخصوص بايشان نبوده است يا آنكه ايشان بمقدم شدن كساني كه مقدم شدند راضي بودهاند و از ائمه ما صلوات الله عليهم در مذمت اظهار زهد كردن اخباري وارد شده است كه انتحال مبطلين را باطل ميكند پس احمد بن ابيطالب طبرسي (ره) در كتاب احتجاج بسند خود از حضرت امام حسن عسكري عليه السلام روايت كرده است از حضرت رضا صلوات الله عليه كه فرمود فرمود علي بن الحسين صلوات الله عليه چون شخص را ببينيد كه رفتار و اطوارش نيكو شده و در سخن گفتن پارسائي بخود بسته و در حركات خود اظهار فروتني كرده است تأمل كنيد شما را فريب ندهد كه چه بسيار اشخاص كه از ضعف نيت و خواري و كمدلي عاجز شدهاند از تحصيل دنيا و ارتكاب محرمات از آن پس دين را از براي طلب دنيا دام گستردهاند پس چنين شخصي همواره بظاهر خود فريب ميدهد و چون قادر بر فعل حرامي شود مرتكب ميگردد و هر گاه [ص 708] ببينيد كه از حرام هم عفاف ميورزد باز تأمل كنيد شما را مغرور نكند چرا كه شهوتهاي مردم مختلف است چه بسيار كساني كه از مال حرام اگر چه بسيار باشد دوري ميكنند اما در شهوت نكاح خودداري نميتواند و با هر زشتروي كريه المنظري بحرام آميزش ميكند و چون ببينيد كه از اين عمل نيز عفاف ميورزد باز تأمل كنيد شما را مغرور نكند تا ببينيد پايه عقلش چيست كه چه بسيار كس كه همه اين افعال را ترك كرده اما مرجع اعمالش بعقل محكمي نيست و چون عقلش را نيز محكم يابيد باز تأمل كنيد شما را مغرور نسازد تا ببينيد كه آيا همراهي هواي نفس ميكند و بر خلاف عقل ميرود يا با عقل است و بر خلاف نفس ميكند و دوستيش برياستهاي باطله و بيرغبتيش در آنها چون است چه در مردم اشخاصي هستند كه دنيا را محض دنيا ترك كرده و مصداق خسر الدنيا و الآخرة شدهاند و چنين ميپندارند كه لذت رياست باطله از لذت اموال و نعمتهاي مباح و حلال بهتر است لاجرم همه لذات را محض طلب رياست ترك ميكند تا چون باو گفته شود كه از خدا بترس حميت دامنگير او شده او را بر ارتكاب اثم وادارد پس كفايت است او را جهنم و بد آرامگاهي است پس اين كس همه را بكوري قدم ميزند و اول باطلي كه پيش او آيد او را بدورترين نهايات خسران ميكشاند و بعد از آنكه طلب چيزي كند كه قادر بر آن نيست خدا او را در طغيانش امداد ميكند پس او چيزي را كه خدا حرام كرده است حلال ميكند و چيزي را كه حلال فرموده است [ص 709] حرام ميكند و بهر چه از دينش فوت شود باك ندارد چون رياست باطله كه از جهت آن شقاوت يافته است برايش سالم بماند پس اين جماعتند كساني كه خدا بر ايشان غضب كرده و ايشان را لعنت كرده و عذاب مهين از برايشان آماده ساخته است و لكن مرد تمام مرد مرد خوب آن كسي است كه خواهش خود را تابع امر خدا و قواي خود را مبذول در راه خدا قرار داده باشد ذليل بودن با حق را نزديكتر ميبيند بعزت ابدي از اينكه در باطل عزيز باشد و ميداند كه اندك ضرري كه از دنيا متحمل ميشود او را بنعمت ابدي ميرساند در خانهاي كه زوال و فنا از براي آن نيست و مسرتهاي فراواني كه از دنيا باو ميرسد اگر متابعت خواهش خود را كند او را بعذابي ميرساند كه انقطاع و زوال از برايش نيست پس چنين كسي است نيك مرد مردانه پس باو متمسك شويد و بسنت او اقتدا كنيد و او را وسيله بسوي پروردگار خود قرار دهيد كه اين شخص هرگز دعايش رد نميشود و مطلبش بنوميدي نميرسد انتهي ، ببين كه چگونه حضرت بيان ميفرمايد كه اكثر اهل تزهد هالكند چرا كه محض فريب دادن اهل دنيا و دام گستردن براي لذات دنيا ترك دنيا كردهاند براي دنيا و آخرت را بدنيا فروختهاند و خسر هنا لك المبطلون برگرديم بذكر بعضي از تظلمات حضرت امير صلوات الله عليه از كساني كه بر حضرتش تقدم جسته نانخورش او و زوجه و دو فرزندش را صلوات الله عليهم بظلم گرفتند از جمله مكتوبي كه بعثمان بن حنيف كه از جانب آن حضرت [ص 710] والي بصره بود مرقوم فرمود چون در خدمتش معروض شد كه او حاضر وليمه جمعي از اهل بصره شده است در ضمن فرمايشاتي كه در عتاب او و اخبار از ملكات نفس نفيس خود ميفرمايد تا آنكه ميفرمايد بلي كانت في ايدينا فدك من كل ما اظله الفلك فشحت عليها نفوس قوم و سخت عنها نفوس آخرين و نعم الحكم حكم الله ، بلي از هر چه زير آسمان است يك فدكي در دست ما بود آن هم جمعي بر آن بخل كردند و جمعي ديگر جوانمردي كرده دست از آن باز داشتند و نيكو حكمي است حكم خدا ، و اين مكتوب در ذكر فضل و زهد آن حضرت مذكور است و اينكه ميفرمايد و جمعي ديگر از آن دست باز داشتند خود را اراده ميفرمايد و نظير اين فرمايش است جوابي كه بشخصي در ايام خلافت خود فرمود كه عرض كرد هر گاه فدك بغصب گرفته شده است چون است كه استرداد نميفرمائي حضرت بهمين نحوها جواب فرمود و بيان فرمود كه محض استغناء و تكرم ترك آن فرموده است تا معلوم شود كه چه مقدار فرق است ميان كسي كه از حرص و سركشي غصب مال غير كند و كسي كه از تكرم و زهد ترك مال خود نمايد و از اين جمله است خطبه معروف بشقشقيه كه در تظلم از كساني كه بر او تقدم جستند فرموده است ابنبابويه در كتاب علل بسند خود از ابنعباس روايت كرده است كه گفت روزي نزد حضرت امير صلوات الله عليه ذكر خلافت شد پس فرمود والله لقد تقمصها اخو تيم و هو يعلم ان محلي منها محل القطب من الرحي لينحدر عني السيل و لايرقي [ص 711] الي الطير فسدلت دونها ثوبا و طويت عنها كشحا و طفقت ارتأي بين ان اصول بيد جذاء او اصبر علي طخية عمياء يشيب فيها الصغير و يهرم الكبير فيكدح مؤمن حتي يلقي ربه فرأيت ان الصبر علي هاتا احجي فصبرت و في العين قذي و في الحلق شجي اري تراثي نهبا ، بخدا قسم قميص خلافت را بكلفت در پوشيد با آنكه ميدانست كه محل من از خلافت محل قطب است از آسيا سيل از طرف من ميريزد و مرغ اوهام بذروه مقام من نميرسد پس جامه از پيش آن آويختم و پهلو از آن خالي ساختم و شروع بفكر كردم كه با دست بريده حمله كنم يا بر فتنه عميائي كه صغير در آن پير و پير در هم شكسته ميشود و مؤمن تا وقتي كه خداي خود را ملاقات كند در آن فتنه بتعب ميافتد صبر كنم ديدم كه صبر بر آن سزاوارتر است پس صبر كردم و حال آنكه در چشم خار بود و در گلو لقمه گلوگير ناگوار و ميراث خود را بتاراج ميديدم ، حتي اذا مضي لسبيله عقدها لاخي عدي بعد وفاته فصيرها والله في حوزة خشناء يخشن مسها و يغلظ كلمها و يكثر العثار فيها و الاعتذار منها فصاحبها كراكب الصعبة ان عنف بها حرن و ان اسلس غسق فمني الناس بخبط و شماس و تلون و اعتراض مع هن و هن فصبرت علي طول المدة و شدة المحنة ، تا وقتي كه ابوبكر براه خود رفت عقد خلافت را بعد از خود براي عمر بست پس بخدا قسم كه آن را در ناحيه خشني قرار داد كه در لمس كردن زبر بود و جراحتش درشت مينمود و خبط و خطا و عذرخواهي در آن بسيار ميشد پس صاحب واقعي خلافت [ص 712] مثل كسي شده بود كه سوار ناقه تندي باشد اگر با او درشتي كند حروني نمايد و اگر مهارش را سست كند بهلاكت اندازد پس مبتلا شدند مردم بخبط و چموشي و تلون حال و اعتراض بر اقوال و افعال با فلان و فلان پس بر طول مدت و شدت محنت صبر كردم ، حتي اذا مضي لسبيله جعلها في جماعة زعم اني احدهم فيا لله و للشوري متي اعترض الريب في مع الاول منهم حتي صرت اقرن الي هذه النظائر فمال رجل لضغنه و اصغي آخر لصهره و قام ثالث القوم نافجا حضنيه بين نثيله و معتلفه و قام معه بنوا اميه يخضمون مال الله خضم الابل نبت الربيع حتي اجهز عليه عمله و كبت به مطيته فما راعني الا و الناس الي كعرف الضبع قد انثالوا علي من كل جانب حتي لقد وطئ الحسنان و شق عطفاي تا اينكه عمر هم براه خود رفت خلافت را در ميان جمعي قرار داد كه پنداشت من يكي از جمله ايشانم خدا را از اين شوري كه مقرر كرد چه وقت در حق من با اولين ايشان مجال شك بود كه امروز با اينگونه اقران قرين كرده شوم پس يكي از ايشان بواسطه كينه كه داشت از من انحراف جست و ديگري نظر بمصاهرت عثمان مايل باو گرديد و برخاست سيمين قوم در حالتي كه دو گرده خويش را مابين سرگين و آخور خود پر كرده هميداشت و برخاستند بنياميه با او مال خدا را چنان از روي بيرغبتي و استغنا ميخوردند كه شتر گياه بهار را تا اينكه اطوار ناشايستهاش او را بكشتن رسانيد و مركبي كه سوار بود او را برو در انداخت هنوز اين خبر مرا بشگفت در نياورده بود كه [ص 713] مردم مثل يال كفتار بر من انبوه شده از هر طرف مرا فرو گرفتند تا اينكه حسنين پامال شدند و دو طرف رداي من پاره شد حتي اذا نهضت بالامر نكثت طائفة و فسقت اخري و مرق آخرون كانهم لايسمعون الله تبارك و تعالي يقول تلك الدار الآخرة نجعلها للذين لايريدون علوا في الارض و لا فسادا و العاقبة للمتقين بلي والله لقد سمعوها و وعوها و لكنهم حليت الدنيا في اعينهم و راقهم زبرجها و الذي فلق الحبة و برء النسمة لولا حضور الحاضر و قيام الحجة بوجود الناصر و ما اخذ الله علي العلماء ان لايصبروا علي كظة ظالم و لا لسغب مظلوم لالقيت حبلها علي غاربها و لسقيت آخرها بكأس اولها و لالفيتم دنياكم هذه ازهد عندي من عفطة عنز ، تا وقتي كه بامر برخاستم طائفهاي عهد شكستند و گروه ديگر فاسق شدند و برخي ديگر از دين بيرون رفتند گويا اصغاي كلام حق تعالي را نميكنند كه ميفرمايد آن خانه آخرت است قرار نميدهيم آن را مگر براي كساني كه در زمين اراده تكبر و فساد نميكنند و عاقبت نيك مخصوص پرهيزكاران است چرا قسم بخدا كه اين آيه را شنيدهاند و حفظ كردهاند لكن دنيا در چشمهاي ايشان خوش آمد و زينت دنيا ايشان را بعجب درآورد قسم بآن كسي كه دانه را شكافت و انسان را آفريد اگر آن جمعي كه حاضر شدند حاضر نشده بودند و بواسطه پيدا شدن ناصر حجت بر من وارد نيامده بود و خدا از علماء عهد نگرفته بود كه صبر نكنند بر پرخوري ظالم و گرسنگي مظلوم هراينه ريسمان مهار خلافت را بالاي كوهانش [ص 714] ميانداختم و آخرش را بجام اولش سيراب ميساختم و اين دنياي خود را نزد من از عطسه بزي بيمقدارتر مييافتيد ، ابنعباس گويد مردي از اهل رستاق نامه بآن حضرت داد و كلام حضرت را قطع كرد و حضرت نامه را گرفت عرض كردم يا اميرالمؤمنين كاش بهمين نسق ميفرمودي تا بآنجا كه بايد برسي فرمود : هيهات يا ابنعباس تلك شقشقة هدرت ثم قرت ، اين شقشقه بود كه فرو ريخت و باز آرام گرفت ، پس حضرت تصريح فرمود كه ابوبكر اين مسند را كه گرفت بظلم گرفت و پيراهني را كه مال خودش نبود پوشيد و در جستجوي گمشده غير برآمد و بعد از آنكه از اين مقام استعفا كرد و اقرار نمود كه شايسته آن نيست خلافت را بگردن عمر انداخت تا آنكه در اسلام آن حادثهها را احداث كرد و آن بدعتهاي منكره را گذارد و سنت دوستانش بر آن جاري شد چنانكه بعضي از آنها را ذكر خواهيم كرد پسر خطاب خلافت را مابين عثمان بن عفان و عبدالرحمن بن عوف و طلحة بن عبيدالله و سعد بن ابيوقاص و زبير بن عوام قرار داد كه كار بمشورت كنند و يك تن را از ميان خود بخلافت بردارند و حضرت امير عليه السلام را نيز با ايشان داخل كرد و آن حضرت محض اين با ايشان داخل شد كه دروغ ابوبكر و عمر را كه ميگفتند نبوت و خلافت در يك خانه نميشود ظاهر فرمايد پس چون كه آن حضرت را شايسته خلافت دانست با جمع ديگر كه ايشان را نيز شايسته آن گمان كرد معلوم شد كه اين دو نفر اين سخن را از راه بغي و ظلم گفتهاند و دروغ است چنانكه خود آن [ص 715] حضرت در باب اينكه چرا خود را داخل شوري كرد بيان فرمود و در اين جا ميفرمايد و لكني اسففت مع القوم حيث سفوا و طرت مع القوم حيث طاروا چنانكه در روايت شيخ طوسي (ره) است ميفرمايد و لكن من فرود آمدم با آن قوم هر جا فرود آمدند و پرواز كردم هر جا كه پرواز كردند و اينكه فرمود فمال رجل لضغنه طلحة بن عبيدالله را اراده ميفرمايد و چنان بود كه اهل شوري وقتي كه جمع شدند سعد بن ابيوقاص خود را از حق خلافت خلع كرد چه ميدانست كه با وجود اين جماعت خلافت باو نميرسد و احدي بخلافت او راضي نميشود پس پنج نفر باقي ماندند پس طلحه سهم خود را از مشورت بعثمان بخشيد و عثمان صاحب دو سهم شد و حضرت امير و زبير و عبدالرحمن صاحب يك سهم چون زبير انكسار حضرت امير عليه السلام را مشاهده كرد عصبيتش بجنبش آمد و سهم خود را بآن حضرت بخشيد پس حضرت امير عليه السلام نيز صاحب دو سهم شد چنانكه عثمان داشت و عبدالرحمن باقي ماند پس بايشان گفت من خود را باين شرط خلع ميكنم كه بحكم من راضي شويد و بواسطه مصاهرت عثمان ميل بطرف او كرد و حضرت امير عليه السلام در آن روز احتجاجاتي چند بر ايشان فرمود كه ملزم شدند و دفع آن نتوانستند اگر غلبه شقاوت و منابذه صريح مانع نميبود پس چون عبدالرحمن عقد خلافت را از براي عثمان بست حضرت فرمود دق الله بينكما عطر منشم نفرين فرمود كه مابين ايشان تفريق و عداوت ابدي واقع شود پس بعد از آن [ص 716] روز باشد عداوت با يكديگر عداوت ورزيدند و طلحه كه سهم خود را بعثمان بخشيد محض عداوت حضرت امير عليه السلام و حقد بر آن سرور بود چنانكه فرمود فصغي رجل منهم لضغنه و جهتش آن بود كه آن حضرت در جنگ بدر دو برادرش عثمان و مالك پسران عبيدالله را بقتل رسانيده بود و عمير بن عثمان بن كعب عم طلحه را نيز بدرك فرستاده بود لاجرم بواسطه كينههاي بدر و خونهاي ايام جاهليت با آن حضرت عداوت ورزيد و از اين جمله است حديثي كه شيخ در امالي بسند خود از ابوعلي همداني روايت كرده است كه عبدالرحمن بن ابيليلي نزد حضرت امير عليه السلام برخاسته عرض كرد مسئله از حضرتت سؤال خواهم كرد تا جوابش را از خود حضرت اخذ كنم و ما انتظار كشيدهايم كه چيزي از امر تو بگوئيم و ندانستهايم آيا حديث نميفرمائي براي ما از اين امر خود كه بعهدي از رسول خدا (ص) بود يا چيزي بود كه تو خود صواب دانستي چه ما درباره تو سخنان بسيار گفتهايم و از همه محكمتر نزد ما همان است كه از تو روايت كنيم و از دهان مبارك تو بشنويم ما ميگفتيم اگر خلافت بعد از رسول خدا صلي الله عليه و آله بشما برگردد احدي با شما منازعه نميكند و بخدا قسم نميدانم كه اگر از من بپرسند چه جواب گويم آيا چنين بپندارم كه اين قوم از تو اولي بودند بآنچه در آن بودند اگر اين سخن را بگويم پس چرا رسول خدا (ص) بعد از حجة الوداع تو را نصب فرمود كه فرمود ايها الناس من كنت مولاه فعلي مولاه و اگر تو از ايشان اولاي [ص 717] باين امر بودي پس به چه جهت ما ايشان را دوست ميداريم و والي خود ميگيريم حضرت فرمود يا عبدالرحمن همانا خداوند تعالي پيغمبر خود را قبض روح فرمود و من در روز قبض روح آن حضرت اولي بودم بمردم از خودم به پيراهن خودم و از پيغمبر صلي الله عليه و آله بمن عهدي شده بود كه اگر دماغ مرا بشمشير ميزديد بر همان عهد استوار بودم سمعا لله و طاعة چه اول نقصاني كه بر ما وارد آوردند اين بود كه حق ما را در خمس باطل كردند پس چون امر ما ضعيف شد گوسفند چرانهاي قريش در ما طمع كردند و مرا بر مردم حقي بود كه اگر بسهولت بمن رد ميكردند قبول ميكردم و قائم بامر ميشدم و كان الي اجل معلوم و تا اجل معلومي امتداد داشت و من مثل مردي بودم كه حقي بر مردم داشته باشد بموعد معيني پس اگر پيش از موعد مال او را بدهند ميگيرد و ثنا بر ايشان ميگويد و اگر بتأخير اندازند حق خود را ميگيرد و ثنائي بر ايشان نميگويد و مثل مردي بودم كه راه سهولت را بگيرد و نزد مردم مخذول است و هدايت شناخته نميشود مگر باينكه كمي از مردم اخذ بآن كنند پس هر گاه من ساكت باشم مرا معاف داريد چه اگر سؤالي پيش آيد كه محتاج بجواب آن باشيد جواب شما را ميگويم پس تا من از شما دست باز داشتهام از من دست باز داريد عبدالرحمن عرض كرد پس تو بجان خودم قسم چنان هستي كه شاعر قديم گفته است :