قد كان بعدك انباء و هنبثة لو كنت شاهدها لمتكثر الخطب
انا فقدناك فقد الارض وابلها و اختل قومك فاشهدهم فقد نكبوا
تا وقتي كه خداي تعالي دار قرب خود را از براي پيغمبر خود اختيار فرمود شيطان سر برآورده شما را دعوت نمود و در اجابت دعوت خود شما را حاضر يافت و بجانب گول خوردن مايل و ناظر ديدنگاه شما را استنهاض كرد و در فرمان بردن ثابتقدم يافت پس شتري را داغ نهاديد كه شتر شما نبود و گله را كوچ داديد كه گله شما نبود و بر آبخوري وارد شديد كه آبخور شما نبود با آنكه هنوز از عهد پيغمبر (ص) زماني نگذشته و دهان زخم ما باز است و جراحت مندمل نشده آيا از چه رو چنين كرديد پنداشتيد كه از ترس فتنه است دانسته باشيد كه همه در فتنه افتادند و جهنم گرد كافران را احاطه نموده است بعد از آن آن قدر مهلت نداديد كه آب خوش از گلوي كسي بآرامي پائين رود كه بايد از شما بر صدماتي چند صبر كنيم كه تيزي كارد را ماند و شما چنين ميپنداريد كه ما را ارثي نيست آيا حكم جاهليت را طلب ميكنيد و كدام كس در حكم از خدا بهتر براي كساني كه يقين دارند اي گروه مسلمين ، آن گاه فرمود اي پسر ابيقحافه [ص 640] آيا در كتاب خدا است كه تو از پدر خود ميراث ببري و من از پدرم ميراث نبرم همانا ادعاي باطلي آوردي پس اين ظلم و ستم را شتري بار نهاده مهار زده داشته باش تا در روز حشر بتو برسد كه نيكو داوري است خدا و خوب بزرگي است محمد (ص) و وعدهگاه ما قيامت است و در قيامت اهل باطل زيانكار ميشوند آن گاه بياختيار بجانب قبر پدر بزرگوار روان شده و باين اشعار زبان شكايت گشود : قد كان بعدك انباء و هنبثة الخ ، و در بعضي روايات عباراتي زياده بر اين از آن حضرت مروي است كه فرمود : فعلي عمد تركتم كتاب الله و اتخذتموه وراءكم ظهريا اذ يقول الله تعالي و ورث سليمان داود و مع ما اقتص الله من خبر يحيي (ع) اذ قال فهب لي من لدنك وليا يرثني و يرث من آل يعقوب و قال و اولوا الارحام بعضهم اولي ببعض في كتاب الله و قال يوصيكم الله في اولادكم للذكر مثل حظ الانثيين ثم عطفت الي قبر ابيها و بكت و تمثلت بقول صفية بنت اثاثة و قيل اثابة شعرا پس كتاب خدا را عمدا ترك كرديد و از پس پشت انداخت كه ميفرمايد سليمان از داود ميراث برد و در قصه يحيي ميفرمايد حكايت از زكريا كه عرض كرد وليي براي من ببخش كه وارث من و وارث آل يعقوب شود و ميفرمايد اولوا الارحام در كتاب خدا اولايند به يكديگر و ميفرمايد خدا وصيت ميكند شما را درباره اولاد شما كه بهر پسري سهم دو دختر بدهيد آن گاه روي مبارك بطرف قبر پيغمبر صلي الله عليه و آله گردانيده گريست و باين اشعار كه از گفته صفيه بنت اثاثه يا اثابه است [ص 641] تمثل جست :
قد كان بعدك انباء و هنبثة لو كنت شاهدها لمتكثر الخطب
انا فقدناك فقد الارض وابلها و اختل قومك فاشهدهم فقد نكبوا
و كان قربك بالآيات يونسنا فغاب عنا فكل الخير يحتجب
و كنت بدرا و نورا يستضاء به عليك ينزل من ذي العزة الكتب
تهضمتنا رجال و استخف بنا مذ غبت عنا و نحن اليوم نغتصب
ابدت رجال لنا فحوي صدورهم لما مضيت و حالت دونك الكثب
فقد رزينا بما لميرزه احد من البرية لا عجم و لا عرب
فسوف نبكيك ما عشنا و ما بقيت منا الشئون بتهمال لها سكب
يعني بعد از تو غوغاها واقع شد كه اگر تو بودي باين حد نميرسيد ما بي تو چنان شديم كه زمين از بيباراني و قوم تو فاني شدند بر ايشان گواه باش كه از راه يكسو افتادهاند قرب جوار حضرتت ما را بآيات الهي انس ميداد و اين فيض ناپديد شد لاجرم همه خيرات محجوب ميشود تو آن ماه تابان و پرتو درخشان بودي كه از انوارش استضائت ميكرديم و از جانب خداوند تعالي كتاب بر تو نازل ميشد از وقتي كه رخ نهفتي از ما مردماني چند بر ما ستم كرده ما را خوار و ضعيف شمردند و حق ما امروز غصب كرده ميشود و چون از ميان رفتي و خاك حايل چهره انورت شد جمعي كينههاي نهاني سينههاي خود را ظاهر كردند براي ما پس بر ما مصيبتي وارد آمده است كه بر هيچ آفريده از عجم و عرب وارد نيامده لاجرم تا زندهايم . . . بر تو خواهيم گريست [ص 642] و اينكه ميفرمايد زعمتم خوف الفتنة اشاره بادعاي ابوبكر است كه ميگفت از ترس اينكه مسلمين از اسلام برگردند و مرتد شوند بقبول بيعت مبادرت كردم چنانكه عمر نيز در جواب آن حضرت عرض كرد وقتي كه حضرت فاطمه (ص) باو فرمود چرا از جابر بن عبدالله و جرير بن عبدالله شاهد و بينه طلب نميكني و حال آنكه بينه و شاهد من در كتاب خدا است عمر در جواب گفت جابر و جرير مدعي امر حقيري شدهاند و تو امر خطيري ادعا ميكني كه باعث ارتداد مهاجرين و انصار ميشود اين است كه حضرت فرمود الا في الفتنة سقطوا دانسته باشيد كه همه ايشان در فتنه در افتادهاند يعني كافر شدند زيرا كه مخالفت كردند نص خداوند عالم را در حق حضرت امير عليه السلام كه ميفرمايد انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون و مخالفت فرمايش پيغمبر (ص) نيز نمودند كه فرمود من كنت مولاه فعلي موليه و من كنت وليه فعلي وليه پس اين قوم اگر مخاطب بخطاب مؤمنين بودهاند كه بودهاند و الا جزو مسلمين هم معلوم ميشود نبودهاند و بهر حال تقدم ايشان بر كسي كه خدا و رسول نصب بخلافت كردند عين ارتدادي است كه خداوند عالم به پيغمبر خود (ص) وعده داده است كه ميفرمايد و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم علي اعقابكم و خود پيغمبر (ص) از آن خبر داد كه فرمود لالفينكم بعدي كفارا يضرب بعضكم رقاب بعض چنانكه سابقا مذكور شد [ص 643] و اما ذكر مخاصمت حضرت فاطمه صلوات الله عليها از طرق خاصه چنان است كه عبدالله بن الحسن باسناد روايت كرده است از پدران بزرگوار كه چون ابوبكر عزم كرد بر منع فدك از حضرت فاطمه (ع) و اين خبر بآن حضرت رسيد معجر بسر بسته جلباب بر خود پيچيد و دامنكشان با جمعي از خدمه خود و زنان بنيهاشم بنزد ابوبكر روان شد و راه رفتن او از راه رفتن حضرت پيغمبر (ص) فرق نميشد چون بر ابوبكر داخل شد و او با جمعي از مهاجر و انصار و غيرهم نشسته بود پرده از جلو آن حضرت كشيده شد و از پس آن پرده نشست و چنان ناله از دل برآورد كه قوم از ناله او بگريه درآمدند و مجلس بهم لرزيد پس اندكي مهلت داد تا اضطراب قوم آرام گرفت و جوش و خروش ايشان فرو نشست افتتاح كلام بحمد و ثناي الهي و صلوات بر حضرت رسول (ص) نمود باز قوم شروع بگريه كردند و چون از گريه باز ايستادند باز شروع بتكلم فرمود پس فرمود الحمد لله علي ما انعم و له الشكر علي ما الهم و الثناء بما قدم من عموم نعم ابتدءها و سبوغ آلاء اسداها و تمام منن اولاها جم عن الاحصاء عددها و ناء عن الجزاء امدها و تفاوت عن الادراك ابدها و ندبهم لاستزادتها بالشكر لاتصالها و استحمد الي الخلائق باجراءها و ثني بالندب الي امثالها و اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له كلمة جعل الاخلاص تأويلها و ضمن القلوب موصولها و انار في الفكر معقولها الممتنع من الابصار رؤيته و من الالسن صفته و من الاوهام كيفيته ابتدع الاشياء لا من شيء كان قبلها [ص 644] و انشأها بلا احتذاء امثلة امتثلها كونها بقدرته و ذرأها بمشيته من غير حاجة منه الي تكوينها و لا فائدة له في تصويرها الا تثبيتا علي طاعته و اظهارا لقدرته و تعبدا لبريته و اعزازا لدعوته ثم جعل الثواب علي طاعته و وضع العقاب علي معصيته ذيادة لعباده عن نقمته و حياشة منه الي جنته ، حمد مخصوص خدا است بر نعمتهائي كه انعام فرمود و شكر خاص او است كه حمد خود را بما الهام نمود و ثنا سزاوار او است از جهت نعمتهاي ابتدائيه عامه كه پيش از آفرينش و استحقاق ما انشا كرد و آلاء كامله كه محض تفضل بما بخشيد و نعم تامه كه عطا فرمود كه شماره آنها از آن بيشتر است كه احصا كرده شود و پايانش از آن دورتر كه جزا داده شود و مدتش از آن درازتر كه بادراك درآيد و ايشان را به سپاسگزاري افزون خواستن فرمود تا نعمتهايش بر ايشان متصل باشد و نعمت را بر ايشان وافر كرد كه صفت حمد خود را در ايشان ظاهر سازد و نعمت ابتدائي خود را باز مكرر فرمود كه ايشان را بتحصيل مثل آن نعمتها از نعمتهاي عقبي ارشاد نمود و شهادت ميدهم كه خدائي نيست جز خدا وحده لا شريك له كلمهاي است كه اخلاص را حقيقت آن قرار داده و دسترس خلق را از معرفت آن در دلها نهاده و نصيب عقل را از درك آن در فكر واضح فرموده است خدائي كه ممتنع است از ديدهها ديدن او و از زبانها وصف كردن او و از اوهام كيفيت شناختن او اشياء را اختراع فرمود نه از ماده كه پيش از آن موجود باشد و ايجاد نمود نه از روي صورتهائي كه [ص 645] هيئت آنها را روساز خود كرده باشد بقدرت خود آنها را تكوين فرمود و بمشيت خود خلقت نمود بدون اينكه حاجتي بتكوين آنها داشته باشد يا از براي او فايده در صورت بستن آنها باشد مگر صرف ثابت كردن ايشان بر طاعت خود و اظهار نمودن قدرت خود و بندگي فرمودن خلق خود و عزيز كردن دعوت خود پس از آن بر طاعت خود ثواب قرار داد و بر معصيت خود عقاب گذارد تا بندگان را از نقمت خود دور سازد و در حيطه تصرف بهشت اندازد ، و اشهد ان محمدا صلي الله عليه و آله عبده و رسوله اختاره و انتجبه قبل ان ارسله و سماه قبل ان اجتبله و اصطفاه قبل ان ابتعثه اذ الخلائق بالغيب مكنونة و بستر الاهاويل مصونة و بنهاية العدم مقرونة علما من الله تعالي بمآل الامور و احاطة بحوادث الدهور و معرفة بمواقع المقدور ابتعثه الله تعالي تماما لامره و عزيمة علي امضاء حكمه و انفاذا لمقادير حتمه فرآي الامم فرقا في اديانها عكفا علي نيرانها عابدة لاوثانها منكرة لله تعالي مع عرفانها فانار الله بمحمد (ص) ظلمها و كشف عن القلوب بهمها و جلي عن الابصار غممها و قام في الناس بالهداية فانقذهم من الغواية و بصرهم من العماية و هداهم الي الدين القويم و دعاهم الي الطريق المستقيم ثم قبضه اليه قبض رأفة و اختيار و رغبة و ايثار لمحمد (ص) عن تعب هذه الدنيا في راحة قد حف بالملئكة الابرار و رضوان الرب الغفار و مجاورة الملك الجبار صلي الله علي ابي نبيه و امينه علي الوحي و صفيه و خيرته من الخلق [ص 646] و رضيه و السلام عليه و رحمة الله و بركاته ، و شهادت ميدهم كه محمد صلي الله عليه و آله بنده او است و فرستاده او او را اختيار فرمود پيش از آنكه بفرستد و اسم برد پيش از آنكه بيافريند و برگزيد قبل از آنكه مبعوث فرمايد وقتي كه خلايق هنوز در گنجينه غيب پنهان بودند و بحجاب عوائق محفوظ و مصون و بسرحد عدم پيوسته و مقرون زيرا كه خداي تعالي بعواقب امور عالم است و بر حوادث دهور محيط و مطلع و بمواقع تقدير خود دانا و عارف مبعوث كرد او را خدا محض تمام كردن امر خود و عزيمتي كه ايجاد فرمود بر امضاي حكم خود و انفاذ تقديرات حتم خود چون طوايف امم را در اديانشان فرقههاي مختلف يافت و بر مهالك نيران عاكف بر عبادت بتان خود مصر و خدا را با وجود عرفان منكر بودند پس ظلمتهاي ايشان را خدا بواسطه محمد (ص) منور ساخت و حجابهاي جهالت را از دلها برانداخت و پرده كوري از ديدهها برداشت و در ميان مردم بامر هدايت قيام فرمود و ايشان را از مهلكه غوايت نجات بخشيد و از كوري جهل بينائي داد و بسوي دين قويم دعوت فرمود و براه مستقيم هدايت نمود آن گاه محمد صلي الله عليه و آله را بطور رأفت با اختيار و ايثار و رغبت آن حضرت در كمال راحت محفوف بملئكه ابرار و رضوان پروردگار غفار و جوار قرب پادشاه جابر بسوي خود قبض روح فرمود درود خدا باد بر پدر بزرگوارم كه پيغمبر او است و امين او است بر وحي و برگزيده و مختار و پسنديده او است از خلق [ص 647] و السلام عليه و رحمة الله و بركاته ، ثم التفتت الي اهل المجلس و قالت ، آن گاه ملتفت اهل مجلس شده فرمود : انتم عباد الله نصب امره و نهيه و حملة دينه و وحيه و امناؤ الله علي انفسكم و بلغاؤه الي الامم و زعمتم حق له فيكم و عهد قدمه اليكم و بقية استخلفها عليكم كتاب الله الناطق و القرآن الصادق و النور الساطع و الضياء اللامع بينة بصائره منكشفة سرائره متجلية ظواهره تغتبط به اشياعه قائد الي الرضوان اتباعه مؤد الي النجاة استماعه به تنال حجج الله الموقرة و عزائمه المفسرة و محارمه المخدرة و بيناته الجالية و براهينه الكافية و فضائله المندوبة و رخصه الموهوبة و شرايعه المكتوبة فجعل الله الايمان تطهيرا لكم من الشرك و الصلوة تنزيها لكم من الكبر و الزكوة تزكية للنفس و نماءا في الرزق و الصيام تثبيتا للاخلاص و الحج تشييدا للدين و العدل تنصيفا للقلوب و طاعتنا نظاما للملة و امامتنا امانا من الفرقة و الجهاد عزا للاسلام و الصبر معونة علي استيجاب الاجر و الامر بالمعروف مصلحة للعامة و بر الوالدين وقاية من السخط و صلة الارحام منماة للعدد و القصاص حقنا للدماء و الوفاء بالنذر تعريضا للمغفرة و توفية المكائيل و الموازين تغييرا للبخس و النهي عن شرب الخمر تنزيها عن الرجس و اجتناب القذف حجابا من اللعنة و ترك السرقة ايجابا للعفة و حرم الله الشرك اخلاصا له بالربوبية فاتقوا الله حق تقاته و لاتموتن الا و انتم مسلمون و اطيعو الله فيما امركم به و نهاكم عنه فانه انما يخشي الله من عباده العلماء ، [ص 648] و شما اي بندگان خدا نشانه امر و نهي آن سروريد و حاملان دين او و وحي او و امناء خدا بر انفس خود و تبليغ كنندگان احكام بساير امم و چنين پنداشتهايد كه حقي است از براي او در ميان شما و عهدي است كه بر شما از پيش گرفته است و بقيهاي است كه بر شما بخليفتي گذارده است كتاب الله ناطق و قرآن صادق و نور ساطع و ضياء لامع كه براهينش باهر است و بواطنش نزد اهلش ظاهر و ظواهرش علانيه و آشكار پيروانش مورد غبطهاند و پيرويش قائد بسوي رضوان است و شنيدنش مؤدي بنجات بواسطه آن دريافته ميشود حجتهاي خدا كه توقير ايشان فرموده و فرائض او كه تفسير نموده و محارم او كه از ارتكاب آنها تحذير فرموده است و آيات جاليه و براهين كافيه او و فضايل مندوبه و رخصتهاي موهوبه و شرايع مكتوبه او پس خدا ايمان را براي شما قرار داد تا شما را از شرك تطهير فرمايد و نماز را براي اينكه از كبر تنزيه نمايد و زكوة را محض تزكيه نفس و نماء رزق و روزه را محض ثابت كردن اخلاص و حج را براي تشييد بناي دين و عدل را براي واداشتن دلها بر انصاف و طاعت ما را قرار داد محض نظام ملت و امامت ما را براي ايمن شدن از اختلاف و فرقت و جهاد را محض عزت اسلام و صبر را معين بر استحقاق اجر و امر بمعروف را براي مصلحت عامه و بر والدين را محض توقي از سخط و صله رحم را براي زياد شدن عدد و قصاص را محض حفظ خونها و وفاي بنذر را بجهت متعرض شدن از براي مغفرت خدا و تمام دادن كيل و وزن را محض برطرف كردن بخس [ص 649] و نهي از شرب خمر را براي تنزيه دادن از رجس و اجتناب قذف و تهمت زدن را قرار داد حجاب لعنت و ترك سرقت را ايجاب عفت و شرك را خدا حرام فرمود تا بربوبيتش اخلاص ورزند پس تقوي خدا پيشه كنيد اي بندگان خدا حق تقوي و از دنيا نرويد مگر با اسلام و خدا را در آنچه امر فرموده و نهي نموده اطاعت كنيد كه همانا جز اين نيست كه بندگان عالم از خدا ميترسند ، ثم قالت ، بعد از اين مواعظ كافيه شافيه فرمود ، ايها الناس اعلموا اني فاطمة و ابي محمد (ص) اقول عودا و بدءا و لااقول ما اقول غلطا و لاافعل ما افعل شططا لقد جاءكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رؤف رحيم فان تعزوه و تعرفوه تجدوه ابي دون نساءكم و اخا ابن عمي دون رجالكم و لنعم المعزي اليه (ص) فبلغ الرسالة صادعا بالنذارة مائلا عن مدرجة المشركين ضاربا ثبجهم داعيا الي سبيل ربه بالحكمة و الموعظة الحسنة يكسر الاصنام و ينكث الهام حتي انهزم الجمع و ولوا الدبر حتي تعري الليل عن صبحه و اسفر الحق عن محضه و نطق زعيم الدين و خرست شقاشق الشياطين و لاح وشيظ النفاق و انحلت عقد الكفر و الشقاق و فهتم بكلمة الاخلاص في نفر من البيض الخماص و كنتم علي شفا حفرة من النار مذقة الشارب و نهزة الطامع و قبسة العجلان و موطأ الاقدام تشربون الرنق و تقتاتون القد اذلة خاسئين تخافون ان يتخطفكم الناس من حولكم فانقذكم الله تبارك و تعالي بمحمد صلي الله عليه و آله بعد اللتيا و التي و بعد ان مني ببهم الرجال و ذؤبان [ص 650] العرب و مردة اهل الكتاب كلما اوقدوا نارا للحرب اطفأها الله او نجم قرن للشيطان و فغرت فاغرة من المشركين قذف اخاه في مهواتها فلاينكفئ حتي يطأ صماخها باخمصه و يخمد لهبها بسيفه مكدودا في ذات الله مجتهدا في امر الله قريبا من رسول الله سيدا في اولياء الله مشمرا ناصحا مجدا كادحا و انتم في رفاهية من العيش وادعون فكهون آمنون تتربصون بنا الدوائر و تتوكفون الاخبار و تنكصون عند النزال و تفرون عند القتال ، ايها الناس دانسته باشيد كه من فاطمهام و پدرم محمد است صلي الله عليه و آله در آغاز و انجام همين را ميگويم و آنچه ميگويم غلط نميگويم و كار به باطل نميكنم همانا رسول از شما بنزد شما آمد عزيز كه رنج شما همه بر او است و حرصش بر صلاح و سداد شما و بمؤمنين رؤف است و مهربان پس اگر نسب او را ذكر كنيد و بشناسيدش او را پدر من خواهيد يافت نه پدر زنهاي خود و برادر پسرعم من خواهيد ديد نه برادر مردان خود و نيكو مايه افتخاري است انتساب بآن حضرت پس تبليغ رسالت فرمود در حالتي كه علانيه و آشكارا جهاد بانذار ميكرد و از مسلك و مذهب مشركين كناره ميگرفت و در بحبوحه جمعيت ايشان شمشير ميزد و بطريق حكمت و موعظه حسنه براه پروردگار خود دعوت ميفرمود و اصنام را ميشكست و بفرق ميزد و بسر در ميانداخت تا جمعيت منهزم شد و پشت بجنگ كردند تا زماني كه ظلمت جهالت از صبح هدايت دور شد و حق خالص نقاب از چهره برداشت و مهتر و بزرگ دين بسخن درآمد و شقاشق [ص 651] شياطين گنگ شد و اهل نفاق پيدا شدند و عقدههاي كفر و شقاق گشوده شد و كلمه اخلاص را بر زبان رانديد در ميان معدودي از بيض خماص يعني سفيدرويان لاغرميان كه مراد اصحاب خواص است و شما بر لب گودي از آتش بوديد بقدر اينكه شاربي را شربتي باشيد يا طامعي را دستبرد نهزتي و شتابزدهاي را در آتش آوردن شعله بيدوامي اقدام را در جاي گام زدن شيء بيقابليتي آب گلآلود ميخورديد و از پوست خام خورش ميكرديد و ذليل و رانده بوديد ميترسيديد كه مردم شما را از اطراف بربايند پس خداوند تبارك و تعالي بواسطه محمد صلي الله عليه و آله شما را نجات بخشيد بعد از آن محنتهاي گوناگون و بعد از ابتلاي بابطال رجال و گرگان عرب و متمردان اهل كتاب هر زمان آتشي براي جنگ ميافروختند خدايش خاموش ميساخت يا شاخي از شاخهاي شيطان سر ميزد و سري از سرهاي مشركان دهن ميگشود برادر خود علي عليه السلام در مهلكه آن ميانداخت پس برنميگشت تا با كف پاي خود بر سوراخ گوش آن فتنه و جوش قدم زند و زبانه آتش فتنه را بآب شمشير فرو نشاند در حالتي كه در كارهاي خدا بتعب افتاده بود و در امر حق تعالي كمال جد و جهد داشت و در ميان اولياء خدا سيد مهتر بود و دامن بكمر زده بكار نيكخواهي اسلام و كوشش كردن و رنج بردن اشتغال داشت و شما در رفاهيت عيش آرام و خوشدل و آسوده منتظر بوديد كه حادثه براي ما رخ دهد و گوش بر اخبار داشتيد كه كجا خبر شكست ما رسد هنگام [ص 652] نزال واپس ميرفتيد و وقت قتال فرار ميكرديد ، فلما اختار الله لنبيه (ص) دار اولياءه و مأوي اصفيائه ظهر فيكم حسكة النفاق و اسمل جلباب الدين و انطق كاظم الغاوين و نبع جامد الاولين و هدر فنيق المبطلين فخطر في عرصاتكم و اطلع الشيطان رأسه من مغرزه هاتفا بكم فالفاكم لدعوته مستجيبين و للغرة فيه ملاحظين ثم استنهضكم فوجدكم خفافا و احمشكم فالفاكم غضابا فوسمتم غير ابلكم و اوردتم غير شربكم هذا و العهد قريب و الكلم رحيب و الجرح لمايندمل و الرسول لمايقبر ابتدارا زعمتم خوف الفتنة الا في الفتنة سقطوا و ان جهنم لمحيطة بالكافرين فهيهات منكم و كيف بكم و اني تؤفكون و كتاب الله بين اظهركم اموره ظاهرة و احكامه زاهرة و اعلامه باهرة و زواجره لائحة و اوامره واضحة قد خلفتموه وراء ظهوركم ارغبة عنه تريدون ام بغيره تحكمون بئس للظالمين بدلا و من يبتغ غير الاسلام دينا فلنيقبل منه و هو في الآخرة من الخاسرين ثم لمتلبثوا الا ريث ان تسكن نفرتها و يسلس قيادها ثم اخذتم تورون وقدتها و تهيجون جمرتها و تستجيبون طائف الشيطان الغوي و اطفاء نور الدين الجلي و اهماد سنن النبي الصفي تحسرون حسرا في ارتقاء و تمشون لاهله و ولده في الخير و الضراء و يصبر منكم علي مثل حز المدي و وخز السنان في الحشا و انتم تزعمون ان لا ارث لنا افحكم الجاهلية تبغون و من احسن من الله حكما لقوم يوقنون افلاتعلمون بلي قد تجلي لكم كالشمس الصاحية اني ابنته ايها المسلمون اغلب علي ارثيه ، پس چون خدا خانه [ص 653] اولياء و مأوي اصفياء خود را براي پيغمبر خود (ص) اختيار فرمود و او را قبض روح نمود خار نفاق در سينههاي شما پيدا شد و جلباب دين كهنه گرديد و ساكت گمراهان بسخن درآمد و آب خشكيده پيشينيان جوشيدن گرفت و فحل باطلجويان بانگ برآورد و در عرصات شما از مستي بدم زدن برآمد و شيطان سر خود را از كاسه بدر آورده شما را فرياد كرد پس شما را براي دعوت خود از در استجابت يافت و براي گول خوردن منتظر بهانه و فرصت ديد آن گاه شما را فرمان برخاستن داد و در فرمانبري سبك و چابك يافت و تهييج غضب در شما كرد و شما را در غضب خود غضبناك يافت پس شتري را داغ زديد كه شتر شما نبود و بر آبخوري وارد كرديد كه آبخور شما نبود با آنكه هنوز از عهد پيغمبر زماني نگذشته و دهان جراحت گشوده است و زخم مندمل نگشته و هنوز رسول خدا (ص) در قبر گذارده نشده بود كه مبادرت كرديد آيا پنداشتيد كه از ترس فتنه است آگاه باشيد كه در عين فتنه افتادند و جهنم گرد كافران را احاطه كرده است پس اي عجب از شما و چگونه است كردار شما و بكجا ميرويد و حال آنكه كتاب خدا در ميان شما است كه امورش ظاهر است و احكامش روشن و آياتش واضح و باهر و نواهي و زواجرش مكشوف و لائح و اوامرش آشكار و واضح و شما او را از پس پشت انداختهايد آيا ميخواهيد از قرآن اعراض كنيد يا بغير قرآن حكم ميكنيد بد بدلي است از براي ستمكاران و كسي كه ديني غير از اسلام جويد از او قبول [ص 654] نخواهد شد و او در آخرت از زيانكاران است آن گاه مهلت نداديد مگر بقدر همين كه رمندگي اين فتنه سركش آرام گيرد و جلوكش اين مركب رمنده سست گردد بعد بناي شعله افروختن و شراره انگيختن گذاردهايد و منادي شيطان گمراه را اجابت ميكنيد و براي خاموش كردن نور دين مبين و ميرانيدن سنتهاي سيد المرسلين فرمان ميبريد و آشاميدن شير را در خوردن سرشير پنهان ميكنيد و براي اهل بيت و اولاد آن حضرت در نفع و ضرر سعايت ميكنيد و از دست شما چنان دردهاي اندروني ميكشيم و صبر ميكنيم كه بريدن كارد و زخم نيزه را ماند در اندرون دل و شما چنين ميپنداريد كه ما را ميراثي نيست پس آيا حكم جاهليت ميخواهيد و كيست كه حكمش از خدا بهتر باشد براي اهل يقين پس آيا نميدانيد چرا مثل آفتاب براي شما روشن شده است كه من دختر آن بزرگوارم اي مسلمانان آيا بقهر و غلبه بايد ميراث مرا از من منع كنند ، يا ابن ابيقحافة افي كتاب الله ان ترث اباك و لاارث ابي لقد جئت شيئا فريا افعلي عمد تركتم كتاب الله و نبذتموه وراء ظهوركم اذ يقول و ورث سليمان داود و قال فيما اقتص من خبر يحيي بن زكريا عليه السلام اذ قال رب هب لي من لدنك وليا يرثني و يرث من آل يعقوب و قال و اولوا الارحام بعضهم اولي ببعض في كتاب الله و قال يوصيكم الله في اولادكم للذكر مثل حظ الانثيين و قال ان ترك خيرا الوصية للوالدين و الاقربين بالمعروف حقا علي المتقين و زعمتم ان لا حظوة لي و لاارث من ابي و لا رحم [ص 655] بيننا افخصكم الله بآية اخرج منها ابي صلي الله عليه و آله ام هل تقولون اهل ملتين لايتوارثان اولست انا و ابي من اهل ملة واحدة ام انتم اعلم بخصوص القرآن من ابي و ابن عمي فدونكها مرحولة مخطومة تلقاك يوم حشرك فنعم الحكم الله و الزعيم محمد و الموعد القيمة و عند الساعة ما تخسرون و لاينفعكم اذ تندمون و لكل نبأ مستقر و سوف تعلمون من يأتيه عذاب يخزيه و يحل عليه عذاب مقيم ، اي پسر ابوقحافه آيا در كتاب خدا است كه تو از پدر خود ميراث ببري و من از پدر خود ميراث نبرم سخت ادعاي دروغي آوردهاي آيا عمدا كتاب خدا را ترك كرده از پس پشت انداختهايد كه ميفرمايد سليمان از داود ميراث برد و در قصه يحيي بن زكريا فرموده است كه زكريا گفت پروردگارا مرا وليي بخش كه از من و از آل يعقوب ميراث برد و ميفرمايد اولوا الارحام سزاوارترند بيكديگر در كتاب خدا و ميفرمايد خدا وصيت ميكند بشما درباره اولاد تا هر پسري را سهم دو دختر بهره است و ميفرمايد اگر كسي مالي بگذارد فرض است كه وقت مردن از براي پدر و مادر و خويشان وصيت كند بنيكي كه اين وصيت حقي است بر پرهيزگاران و چنين پنداشتيد كه مرا نزد پدر بزرگوارم مكانتي نيست و ارثي از آن حضرت ندارم و در ميان ما رحمي نيست پس آيا خداي تعالي آيه مخصوص شما فرستاده است كه پدر من از آن خارج است يا ميگوئيد از دو ملتند و ميراث از هم نميبرند آيا من و پدرم اهل يك ملت نيستيم يا شما علم خاص و عام قرآن را از [ص 656] پدر و پسرعم من بهتر ميدانيد پس بگير اين مال را مسلم و بي مانع كه روز حشر دستگير تو ميشود كه خدا نيكو داوري است و محمد (ص) خوب رئيس و مهتري است و قيامت نيكو وعدهگاهي است و روز قيامت است كه زيان ميكنيد و پشيماني سودي بشما نميبخشد و هر خبري را وقت معيني است و عنقريب خواهيد دانست كه آن كسي كه عذابي بر او ميآيد رسوا ميسازد او را و عذاب دائمي بر او نازل ميشود ، ثم رمت بطرفها نحو الانصار فقالت ، آن گاه چشم مبارك بجانب انصار انداخته فرمود يا معشر الفتية و اعضاد الملة و حصنة الاسلام ما هذه الغميزة في حقي و السنة عن ظلامتي اماكان رسول الله (ص) ابي يقول المرء يحفظ في ولده سرعان ما احدثتم و عجلان ذا اهالة و لكم طاقة بما احاول و قوة علي ما اطلب و ازاول اتقولون مات محمد (ص) فخطب جليل استوسع وهيه و استنهر فتقه و انفتق رتقه و اظلمت الارض لغيبته و كسفت النجوم لمصيبته و اكدت الآمال و خشعت الجبال و اضيع الحريم و ازيلت الحرمة عند مماته فتلك والله النازلة الكبري و المصيبة العظمي لا مثلها نازلة و لا بائقة عاجلة اعلن بها كتاب الله جل ثناؤه في امنيتكم و في ممساكم و مصبحكم هاتفا و صارخا و تلاوة و الحانا و لقبله ما حل بانبياء الله و رسله حكم فصل و قضاء حتم و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم علي اعقابكم و من ينقلب علي عقبيه فلنيضر الله شيئا و سيجزي الله الشاكرين ، اي گروه جوانمردان و اي ياوران ملت و حافظان اسلام چيست اين سستي [ص 657] كه در حق من داريد و اين غفلت كه در دادخواهي من ميكنيد آيا پدر بزرگوارم رسول خدا (ص) نميفرمود اولاد را بحرمت پدر بايد منظور داشت چه زود احداث بدعت كرديد و زود نتيجه اين ستم ظاهر شد و حال آنكه شما را طاقت نصرت من هست و قوت بر ترويج مطلب من داريد آيا ميگوئيد محمد صلي الله عليه و آله از دنيا رفت بلي داهيه بزرگي است كه پارهگيش فراخ شدن گرفته و رخنهاش رو بزيادت گذارده و جاي درستي اگر داشته شكاف برداشته است و زمين از غيبت آن حضرت تاريك و ستارگان از مصيبتش تيرهرنگ و آرزوها قرين حرمان و كوهها دگرگون شده است و نزد وفاتش حريم ضايع و حرمت زايل شده است پس اين است بخدا قسم نازله كبري و مصيبت عظمي هيچ بليه و مهلكه مثل آن نيست و كتاب خدا جل ثناؤه اعلان بآن كرده است در آستانههاي شما و هر صبح و شام بفرياد بلند و تلاوت كردن و ترجيع صوت دادن گوشزد شما شده و هراينه پيش از او بهمه انبيا و رسل اين واقعه رو داده حكمي است محكم و قضائي است محتوم كه ميفرمايد محمد (ص) نيست مگر رسولي كه پيش از او رسولان گذشتهاند پس آيا اگر بميرد يا كشته شود وارونه بعقب برميگرديد و مرتد ميشويد و هر كس برگردد هيچ ضرري بر خدا نخواهد زد و خدا شاكران را جزاي خير خواهد داد ، ايها بني قيلة اهضم تراث ابي و انتم بمرئي مني و مسمع و منتدي و مجمع و تشملكم الخبرة و انتم ذوو العدد و العدة و الاداة و القوة تلبسكم الدعوة و عندكم السلاح و الجنة [ص 658] توافيكم الدعوة فلاتجيبون و تأتيكم الصرخة فلاتغيثون و انتم موصوفون بالكفاح معروفون بالخير و الصلاح و النجبة التي انتجبت و الخيرة التي اختيرت قاتلتم العرب و تحملتم الكد و التعب و ناطحتم الامم و كافحتم البهم فلانبرح او تبرحون نأمركم فتأتمرون ، هيهات اي بني قيله آيا ميراث پدرم را بستم از من بستانند و شما در مرئي و مسمع من مجلس كرده و حاضر انجمنيد و مظلوميت مرا ميدانيد و نداي من بشما ميرسد و شما صاحبان عدد و عدت و آلات حرب و قوت هستيد و سلاح و سپر داريد نداي من بشما ميرسد و اجابت نميكنيد و فرياد مرا ميشنويد و بداد نميرسيد و حال آنكه در مباشرت قتال معروف و بخير و صلاح موصوفيد و شمائيد آن نجيباني كه برگزيده شدند و نيكاني كه اختيار كرده شدند قتال با عرب كرديد و متحمل رنج و تعب گشتيد و شاخ بر شاخ طوايف جهان زديد و دليرانه نبرد با دليران كرديد پس هميشه حال ما و شما اين بود كه ما فرمان ميداديم و شما فرمان ميبرديد ، حتي اذا دارت بنا رحي الاسلام و در حلب الايام و خضعت ثغرة الشرك و سكنت فورة الافك و خمدت نيران الكفر و هدأت دعوة الهرج و استوسق نظام الدين فاني صرتم بعد البيان و اسررتم بعد الاعلان و نكصتم بعد الاقدام و اشركتم بعد الايمان الاتقاتلون قوما نكثوا ايمانهم و هموا باخراج الرسول و هم بدؤكم اول مرة اتخشونهم فالله احق ان تخشوه ان كنتم مؤمنين الا قد اري قد اخلدتم الي الخفض و ابعدتم من هو احق بالبسط و القبض و خلوتم [ص 659] بالدعة و نجوتم من الضيق بالسعة فمججتم ما وعيتم و دسعتم الذي تسوفتم فان تكفروا انتم و من في الارض جميعا فان الله لغني حميد تا وقتي كه آسياي اسلام بواسطه ما در گردش آمد و پستان روزگار شير فراوان آورد و نعره شرك پست شد و جوش و حدت افك باز نشست و آتشهاي كفر خاموش گشت و دعوت فتنه و آشوب آرامي گرفت و نظام دين بهم بسته شد پس چه شد كه بعد از بيان حيران شديد و بعد از آشكار كردن حق پنهان كرديد و بعد از آن اقدامها بعقب رفتيد و بعد از ايمان مشرك شديد آيا قتال نميكنيد با قومي كه عهد خود را شكستند و قصد بيرون كردن پيغمبر (ص) كردند و در اول وهله نيز ايشان ابتدا بجنگ شما كردند آيا از ايشان ميترسيد پس خدا كه سزاوارتر است كه بترسيد اگر مؤمن هستيد همانا چنين ميبينم كه ميل بآسايش و راحت كردهايد و آن كسي را كه بقبض و بسط سزاوارتر است دور كردهايد و با استراحت خلوت گزيدهايد و از تنگي بوسعت نجات يافتهايد پس چيزي را كه حفظ كرده بوديد از دهن بيرون انداختيد و طعامي را كه بگوارائي فرو داده بوديد بالا آورديد اگر شما و همه اهل زمين كافر شويد همانا خدا بينياز و ستايش كرده شده است ، الا و اني قد قلت ما قلت علي معرفة مني بالخذلة التي خامرتكم و الغدرة التي استشعرتها قلوبكم و لكنها فيضة النفس و نفثة الغيظ و خور القنا و بثة الصدر و تقدمة الحجة فدونكموها فاحتقبوها دبرة الظهر نقبة الخف باقية العار موسومة بغضب الله و شنار الابد موصولة بنار الله الموقدة [ص 660] التي تطلع علي الافئدة فبعين الله ما تفعلون و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون و انا ابنة نذير لكم بين يدي عذاب شديد فاعملوا انا عاملون و انتظروا انا منتظرون ، دانسته باشيد كه من گفتم آنچه گفتم با اينكه معرفت دارم بطبيعت خذلاني كه با نفوس شما آميخته است و بيوفائي كه شعار دلهاي شما شده است از باب بلب رسيدن جان است و آه برآوردن ناگهان و تنگي سينه و سر آمدن حوصله و تقديم حجت پس اين شتر فتنه را بگيريد و رسن بر قتب كشيد با پشت مجروح و سيل باريك و عار باقي و داغ عيب ابدي و غضب ايزدي بسته بآتش برافروخته خدا كه مطلع ميشود بر دلها كه پيش چشم خدا است آنچه ميكنيد و عنقريب خواهند دانست ستمكاران كه چه نوع بازگشتي دارند و منم دختر آن كسي كه ترساننده شما است در جلو عذاب سخت پس عمل كنيد كه در كاريم و انتظار بريد كه ما نيز در انتظاريم ، تمام شد مخاطبه آن حضرت صلوات الله عليها و اين نطقي كه فرمود در حضور مهاجرين و انصار بود و چنان شكايتي فرمود كه دل سنگ خاره را ميشكافت و كوه را از هم ميپاشيد و آن سنگدلان همچنان بر عناد خود مصر بودند و براي مهرباني جستن كسي رقت نكردند و بر انصاف خواستن مظلومي رحم نياوردند و كدام تظلم كردن سختتر از تظلم كردن دختر پيغمبر (ص) در محضر ايشان و كدام غضب شديدتر خواهد بود از غضب آن حضرت بر ايشان و آيا چه جواب از اين تظلمات خواهند داد آيا ميگويند اين فرمايشات را كه ميفرمود راضي بود [ص 661] يا غضبناك يا ميگويند اين فرمايشات را بدون رويه فرمود و از قبيل حرفهاي زنانه است نعوذ بالله چنانكه بعضي از معاندين گفتهاند و آيا اگر انصاف بدهند مثل چنين كلامي را غير از معصوم كه از عيب و خطل و خطا و زلل منزه و مبرا باشد ميتواند بگويد چه همه كس ميدانند اگر عناد نباشد كه اينگونه خطابها جز از خانواده نبوت و اهل بيت عصمت بيرون نميآيد و چنين اسلوبها را جز معدن رسالت نميآورد و بلغا و علما بعد از تفكر و تأمل زياد از اتيان بمثل اين عبارات عاجزند چه جاي آنكه بطريق ارتجال در مقام خصومت و احتجاج بر اين منوال سخن گويند بلكه چگونه ميشود كه از مثل فاطمه زهرا صلوات الله عليها كسي كه عامه و خاصه در شأنش روايت كردهاند كه سيده زنان جهان و سيده زنان اهل بهشت است در احتجاج بر باطل اين همه لجاج كند و درباره كساني كه غصب حق او را كردند و ستم بر او نمودند باموري چند تصريح فرمايد كه باعث كفر و شرك و ارتداد از اسلام و قهقري برگشتن از ايمان است چنانكه در مخاطبه انصار فرمود الاتقاتلون قوما نكثوا ايمانهم و هموا باخراج الرسول و هم بدؤكم اول مرة اتخشونهم فالله احق ان تخشوه ان كنتم مؤمنين و تصريح باين فرمود كه اين آيه در شأن اشخاصي كه بر حضرت امير عليه السلام مقدم شدهاند نازل شده و ايشان واقعا اسلام نياوردهاند ولي در ظاهر اظهار انقياد و استسلام كردهاند و كفر را پنهان و ايمان را اظهار نمودهاند و در پنهاني بر ايذاء رسول خدا (ص) اعانت كردند [ص 662] و اشاره باين فرمود كه ايشان بر رسول خدا (ص) افترا بستهاند و اين روايتي كه نقل ميكنند دروغ ساختهاند كه فرمود ام انتم اعلم بخصوص القرآن و عمومه من ابي و ابن عمي يعني حكم هر چيزي يا بطور عموم يا بطور خصوص در قرآن هست و پيغمبر (ص) و وصي آن سرور عام و خاص قرآن را بهتر ميدانند و هر چه مخالف كتاب خدا است اخذ آن و عمل كردن بآن جايز نيست و اگر كسي حديث مخالف كتاب خدا نقل كند افترا بسته و مرتكب گناه بزرگي شده است و بعد از آنكه شرحي در توبيخ و سرزنش انصار فرمود كه از نصرت آن حضرت تقاعد ميورزند فرمود ان تكفروا انتم و من في الارض جميعا فان الله لغني حميد اگر شما و اهل زمين همگي كافر شويد خدا بينياز و حميد است و مع ذلك بياد اهل مجلس ميآورد قرب و منزلت خود را از حضرت رسول (ص) و ايشان را تعيير ميفرمود كه شيطان سرگردان كرده است ايشان را چنانكه مكرر فرمود و احدي از ايشان منكر يكي از اين فرمايشات نشد بلكه در جواب گنگ شدند و آن حضرت ميفرمود : فاطلع الشيطان رأسه من مفرزه هاتفا بكم تا آنجا كه فرمود : فوسمتم غير ابلكم و وردتم غير شربكم ، بعد خطاب بابوبكر ميفرمايد كه : يا ابن ابيقحافة افي كتاب الله ان ترث اباك و لاارث ابي لقد جئت شيئا فريا و خطاب بانصار فرمود كه : يا معشر الفتية تا اينكه فرمود : ما هذه الغميزة في حقي و السنة عن ظلامتي ، تا آنجا كه فرمود حكم فصل و قضاء حتم و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان [ص 663] مات او قتل انقلبتم علي اعقابكم الآية پس نفاق باطني و شقاق پنهاني ايشان را ظاهر فرمود و بسياري از تأويلات قرآن را كه دوستان ايشان جاي ديگر معني ميكنند و حال آنكه درباره خودشان نازل شده است بيان فرمود و تصريح كه اهل ارتداد ايشانند و از اين آيه كس ديگر مراد نيست با آنكه هر عاقلي ميداند كه اگر زني از ساير زنهاي مسلمين اندكي تقوي و خوف از خدا داشته باشد ناحق با اصحاب پيغمبر بعشري از اين سخنان معارضه نميكند چه جاي كسي كه خدايش از رجس مطهر داشته و در حق او و شوهرش و فرزندانش باجماع مسلمين نازل فرموده است انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا و درباره ايشان نازل فرموده است و يؤثرون علي انفسهم و لو كان بهم خصاصة يعني بر نفس خود ايثار ميكنند اگر چه فقير باشند آيا عاقل تجويز ميكند كه آن كسي كه خدا مدح او را فرموده است كه با وجود فقر ايثار بر نفس خود ميكند در صدد گرفتن حق جميع مسلمين برآيد اگر حضرت فاطمه صلوات الله عليها داراي چنان درجه و جلالت است چگونه ميشود كه اين همه اصرار بر انتزاع مال مسلمين كند و از اين سبب غضب فرمايد و تا وفات يابد با ابوبكر و عمر تكلم نفرمايد و وصيت كند كه ايشان حاضر جنازهاش نشوند كه او را در شب دفن كنند و كدام حالت از اين قبيحتر خواهد بود اگر اين ادعا از راه كذب و جهالت باشد و احدي جرأت اين جسارت نكرده است كه حضرت فاطمه عليها السلام را بصفتي كه باعث نقصي باشد [ص 664] موصوف نمايد آيا نديده كه ابنحجر با وجود عناد و تعصب شديدي كه دارد در صواعق خود چه ميگويد در باب فضايل حضرت امير عليه السلام در آيه انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا بعد از ذكر روايات ميگويد هذه الآية منبع فضائل اهل بيت النبوة لاشتمالها علي غرر من مآثرهم و الاعتناء بشأنهم حيث ابتدءت بانما المفيدة لحصر ارادته فقال في امرهم علي اذهاب الرجس الذي هو الاثم او الشك فيما يجب الايمان به عنهم و تطهيرهم من ساير الاخلاق و الاحوال المذمومة و سيأتي في بعض الطرق تحريمهم علي النار و هو فائدة ذلك التطهير و غايته اذ منه الهام الانابة الي الله تعالي بادامة الاعمال الصالحة و من ثم لما ذهبت عنهم الخلافة الظاهرة لكونها صارت ملكا و لذا لمتتم للحسن عليه السلام عوضوا عنها بالخلافة الباطنة حتي ذهب قوم ان قطب الاولياء في كل زمان لايكون الا منهم يعني اين آيه كه آيه تطهير مراد است منبع فضايل اهل بيت نبوت است سلام الله عليهم زيرا كه ابتدا بانما شده است كه افاده حصر ميكند و دلالت بر اختصاص ايشان دارد بدور كردن رجس از ايشان كه مراد از آن گناه باشد يا شك در امر دين و تطهير كردن ايشان از جميع اخلاق و احوال مذمومة و در بعضي از طرق روايات خواهد آمد كه حرام كردن ايشان بر آتش نيز مراد است و اين فايده تطهير است زيرا كه از تطهير است الهام توبه و انابه بحضرت حق بمواظبت بر اعمال صالحه و از اينجا است كه چون خلافت ظاهري كه سلطنت شده بود از ايشان بيرون رفت [ص 665] و از همين جهت بر حضرت امام حسن عليه السلام راست نيامد در عوض خلافت باطني در ايشان قرار گرفت حتي آنكه بعضي گفتهاند كه قطب اولياء در هر زماني جز از ايشان نميشود بعد از آن كلام طويلي ذكر ميكند تا اينكه ميگويد و حكمة ختم الآية بتطهيرا المبالغة في وصولهم لاعلاه و في رفع التجوز عنه ثم تنوينه تنوين التعظيم و التكثير و الاعجاب المفيد الي انه ليس من جنس ما يتعارف و يؤلف ثم اكد (ص) ذلك كله بتكرير طلب ما في الآية لهم بقوله اللهم هؤلاء اهل بيتي الي اخر ما مر بادخاله نفسه معهم في العد لتعود عليهم بركة اندراجهم في ملكه بل في رواية انه ادرج معهم جبرئيل و ميكائيل اشارة الي علو قدرهم و اكده ايضا بطلب الصلوة عليهم بقوله فاجعل صلوتك الي آخر ما مر و اكده ايضا بقوله انا حرب لمن حاربهم الي آخر ما مر ايضا و في رواية انه قال بعد ذلك الا من اذي قرابتي فقد آذاني و من آذاني فقد آذي الله تعالي و في اخري و الذي نفسي بيده لايؤمن عبد بي حتي يحبني و لايحبني حتي يحب ذوي قربي و رحمي فاقامهم مقام نفسه ، ميگويد و حكمت ختم كردن آيه بكلمه تطهيرا اين است كه مبالغه فرموده باشد در وصول اهل بيت عليهم السلام باعلي درجات طهارت و اگر كسي احتمال اراده طهارت مجازي دهد رفع توهم او شود و بداند كه مراد تطهير حقيقي است و تنوين تطهيرا تنوين تعظيم و تكثير و عجب است كه دلالت بر اين ميكند كه اين سخن حقيقت دارد و از جنس عبارتهاي متعارف كه مردم تأليف ميكنند نيست بعد از آن [ص 666] خود حضرت رسول (ص) همه اين مؤكدات را دوباره تأكيد فرمود كه دوباره مضمون آيه را براي ايشان از خدا طلب نمود و عرض كرد اللهم هؤلاء اهل بيتي تا آخر و خود را در شماره جزو ايشان قرار داد كه بركت انتساب بآن حضرت و اندراج در ملك او نيز عايد ايشان شود بلكه در روايتي است كه جبرئيل و ميكائيل را نيز جزو ايشان كرد محض اشاره بعلو قدر ايشان و نيز تأكيد فرمود مطلب را باينكه از خدا طلب رحمت بر ايشان فرمود كه فرمود فاجعل صلوتك تا آخر حديث كه گذشت و نيز تأكيد ديگر فرمود كه فرمود انا حرب لمن حاربهم تا آخر و در روايتي است كه بعد از آن فرمود دانسته باشيد كه هر كس اذيت بنزديكان من كند اذيت بمن كرده است و هر كس اذيت بمن كند اذيت بخدا كرده است و در روايت ديگر فرمود قسم بآن كسي كه جان من در دست او است كه هيچ بنده ايمان بمن نميآورد تا مرا دوست بدارد و مرا دوست نميدارد تا نزديكان و ارحام مرا دوست دارد پس ايشان را قائم مقام نفس خود قرار داد انتهي ، من ميگويم پس چه عذر ميآورند آيا ميگويند ابوبكر و عمر و اجله اصحاب بزعم ايشان شأن و مرتبه آلمحمد صلوات الله عليهم را بقدري كه علماي ايشان فهميدهاند ندانسته بودند و با وجود مجاورت و ملازمت حضرت رسول (ص) در جهالت بحدي رسيدند كه از اين جهال كه مدتهاي مديد بعد از بعثت واقع شدهاند جاهلتر بودند كه بر حضرت امير و اهل بيت آن حضرت صلوات الله عليهم مرتكب چنان ظلمها و ستمها شدند [ص 667] يا آنكه اخباري را كه در مسودات خود نوشته و تصحيح كردهاند منكر ميشوند يا آنكه ميگويند كه حضرت امير و فاطمه صلوات الله عليهما و دو فرزند ايشان هيچ قرابتي با پيغمبر صلي الله عليه و آله نداشتند يا ميگويند كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله اين فرمايشات را بر خدا افترا بسته و اعتقاد نبايد كرد و چه ميتوانند بگويند و بدان كه اين احاديثي كه اقرار بصحت و اتفاق بر روايت آنها كردهاند شاهد بر اين است كه آن اشخاصي كه بامامتشان معتقدند كافرند و مخلد در جهنم زيرا كه خداوند عالم در كتاب محكم خود كساني را كه خدا و رسول را اذيت ميكنند صريحا لعنت كرده است كه ميفرمايد ان الذين يؤذون الله و رسوله لعنهم الله في الدنيا و الآخرة الآية و كسي كه حضرت فاطمه و حضرت امير عليهما السلام را اذيت كند رسول خدا را اذيت كرده و كسي كه رسول خدا را اذيت كند خدا را اذيت كرده است و اما اذيت كردن ابوبكر و عمر بحضرت فاطمه صلوات الله عليها امري نيست كه جزو مباحث علميه شمرده شود يا در كتاب بخصوصي از آن تفحص كرده شود زيرا كه از شهرت بحدي رسيده است كه اگر كسي را بخواهي كه اين امر را ندانسته باشد يا نشنيده باشد نخواهي يافت مثل جنگ جمل و صفين و نهروان و ساير وقايع مشهوره بلي مگر مستضعف يا جاهلي باشد كه از شهرها دور افتاده و امور ضروريه را ندانسته باشد مثل روستائيان يا كساني كه از قلت ادراك تكاليف خود را نميدانند و اگر از غير [ص 668] اين دو قسم كسي از مخالفين انكار اين مطلب را كرد از ترس غلبه خصم و فايق شدن ايشان است كه علم ضروري خود را پنهان ميكند چنانكه خداوند عالم از حال يهود حكايت فرموده است در خصوص اينكه حق را پنهان ميكردند و يكديگر را از اظهار آن نهي مينمودند از خوف اينكه مسلمين در حجت بر ايشان غالب شوند كه ميفرمايد قالوا اتحدثونهم بما فتح الله عليكم ليحاجوكم به عند ربكم الآيه مروي است كه ابوبكر بعد از آنكه حضرت فاطمه صلوات الله عليها در محضر او خطبه خواند از راه مكر و حيله باين عبارت جواب عرض كرد يا ابنة رسول الله (ص) لقد كان ابوك بالمؤمنين عطوفا كريما و رؤفا رحيما و علي الكافرين عذابا اليما و عقابا عظيما فان عزوناه وجدناه اباك دون نساءنا و اخا الفك دون الاخلاء آثره علي كل حميم و ساعده في كل امر جسيم لايحبكم الا كل سعيد و لايبغضكم الا كل شقي فانتم عترة رسول الله الطيبون و الخيرة المنتجبون علي الخير ادلتنا و الي الجنة مسالكنا و انت يا خيرة النساء و ابنة خير الانبياء صادقة في قولك سابقة في وفور عقلك غير مردودة عن حقك و لا مصدودة عن صدقك والله ماعدوت رأي رسول الله (ص) و لاعملت الا باذنه و ان الرائد لايكذب اهله و اني اشهد الله و كفي به شهيدا اني سمعت رسول الله (ص) يقول نحن معاشر الانبياء لانورث ذهبا و لا فضة و لا دارا و لا عقارا و انما نورث الكتاب و الحكمة و العلم و النبوة و ما كان لنا من طعمة فلولي الامر بعدنا ان يحكم فيه بحكمه و قد جعلنا ما حاولتيه في الكراع و السلاح [ص 669] يقاتل به المسلمون و يجالدون المردة و الفجار و ذلك باجماع المسلمين لمانفرد به وحدي و لماستبد بما كان الرأي فيه عندي و هذه حالي و مالي هي لك و بين يديك لاتزوي عنك و لاتدخر دونك و انت سيدة امة ابيك و الشجرة الطيبة لبنيك لايدفع ما لك من فضلك و لايوضع من فرعك و اصلك حكمك نافذ فيما ملكت يداي فهل ترين ان اخالف في ذلك اباك صلي الله عليه و آله و سلم ، حاصل جوابش آنكه ميگويد اي دختر رسول خدا (ص) همانا پدر تو بر مؤمنين عطوف و كريم و رؤف و رحيم بود و بر كفار عذاب اليم و عقاب عظيم و اگر نسبت او را ذكر كنيم ميبينيم كه پدر تو است نه زنان ما و برادر شوهر تو است نه دوستان ما كه او را بر هر دوستي اختيار كرد و در هر امر عظيمي مساعدت نمود دوست نميدارد شما را مگر سعيد و دشمن نميدارد شما را مگر شقي پس شمائيد عترت طيبه رسول خدا و خيره و برگزيده خدا بر خير راهنمايان مائيد و بسوي بهشت وسيلهگان ما و تو اي بهترين زنان و دختر بهترين پيغمبران در قول خود صادق و در وفور عقل سابقي نه از حق خود مردود و نه از كلام صدق خود مصدود شده قسم بخدا كه من از رأي رسول خدا (ص) تجاوز نكردم و جز باذن آن حضرت عمل ننمودم و رائد باهل خود دروغ نميگويد خدا گواه است كه خود از رسول خدا (ص) شنيدم كه ميفرمود ما معاشر پيغمبران طلا و نقره و دار و عقاري بميراث نميگذاريم و لكن ميراث ما كتاب است و حكمت و علم و نبوت [ص 670] و نانخورشي كه داريم مال آن كسي است كه ولي امر است بعد از ما كه در آن بحكم خود حكم كند و ما اين قراي فدك را كه طلب فرموده براي اعداد اسب و سلاح قرار داديم كه مسلمين با آن قتال كنند و با مرده و فجار جدال نمايند و اين كار باجماع مسلمين است نه من بتنهائي منفرد بآن شدهام و نه براي خود استبداد نمودهام و اينك حال و مال من همه مال تو است و پيش روي تو از تو گردانيده نميشود و براي ديگري ذخيره كرده نميشود و تو سيده امت پدر خود و شجره طيبه فرزندان اطهر خود هستي فضل تو بجاي خود است و از فرع و اصل تو كاسته نميشود و حكم تو در آنچه من مالكم نافذ است حال آيا صواب ميداني كه در اين باب مخالفت پدر بزرگوار تو كنم ، انتهي و اگر كسي عاقل باشد و در اخبار و آثار و سنن تتبع داشته باشد كه آنچه گفته است محض خدعه و اظهار ورع و انصاف است كاش ميدانستم كه اين همه اصرارش بر عمل كردن بيك حديثي كه شنيده است بر فرض كه راست گفته باشد از چه جهت بود با آنكه اهل بيت رسول مختار و صحابه اخيار آن بزرگوار منكر آن شدند و چرا اين ورع و تقوي كه ادعا كرد او را بر اين وانداشت كه در معني حديث توقف كند شايد رسول خدا (ص) معني ديگر از آن اراده كرده است كه او نفهميده باشد با وجود اينكه او نص خدا و رسول را بر خلافت و وصايت حضرت امير عليه السلام ترك كرد عجب است از پسر ابوقحافه آيا اين حديث دروغ را روايت ميكند و بمقتضاي آن با اهل بيت رسالت معارضه [ص 671] مينمايد و چيزي را كه از گمراهي مانع او تواند شد از خداوند عالم روايت نكرد مثل آيه انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون كه همه مسلمين اجماع بر اين دارند كه حكمش مخصوص بحضرت امير عليه السلام است و اين حديث را نيز از رسول خدا صلي الله عليه و آله روايت نكرد كه درباره حضرت امير عليه السلام فرمود من كنت موليه فعلي موليه و من كنت وليه فعلي وليه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله و ادر الحق معه حيث دار ، و درباره اهل بيت خود فرمود قدموهم و لاتتقدموهم ، و اخبار ديگر كه جاهل منكر آنها نتواند شد چه جاي عالم و بكدام حليت در جاي امام منصوب من عند الله كه خدا و رسول نص بر او كردهاند مينشيند و عذر ميآورد كه مسلمين قبول كردهاند و او را بخلافت نصب كردهاند آيا در حكم عقل جايز است كه آن كسي كه خلق نادان نصب ميكنند بر آن كسي كه خدا و رسول نصب كردهاند مقدم شود با آنكه خداوند عالم خود از وقوع خطا در اختيار خلق خبر داده است اگر چه پيغمبر باشند وقتي كه ايشان را بخود واگذارد چنانكه در قصه حضرت موسي (ع) حكايت فرموده است وقتي كه آن هفتاد مرد را از قوم خود اختيار كرد چنانكه ميفرمايد و اختار موسي قومه سبعين رجلا لميقاتنا الآية با آنكه در كتاب مجيد خود نفي خيره فرموده است از امت كه چون خدا و رسول اختياري كنند ايشان را نميرسد كه چيز ديگر اختيار [ص 672] كنند كه ميفرمايد ماكان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضي الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيرة من امرهم الآية پس اگر ابوبكر بگمان خود چنين زهد و ورع و صلاحي داشت چرا مانع او نشد از مخالفت خدا و رسول و بر خود بستن منصبي كه حق او نبود در عين جهل و ناداني باحكام خدا و سنت رسول (ص) چنانكه انشاء الله در ذكر احداث و بدعتهاي او ذكر خواهيم كرد و شك نيست كه او بكتاب خدا جاهل بود و عام و خاص قرآن را نميشناخت و اگر آن وقتي كه اين حديث را جعل كرد مخصوص بحضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله قرار داده بود نه جميع انبياء براي پنهان ماندن جهلش بهتر بود و شبهه جهال پيروانش عظيمتر ميشد و ميگفتند اين حديث عموم قرآن را تخصيص ميدهد و از اين جهت حضرت فاطمه صلوات الله عليها بآياتي كه دلالت بر تكذيب او ميكند معارضه فرمود و فرمود : لقد حكمت بخلاف حكم الله حكم بر خلاف حكم خدا كردي با آنكه ابوبكر مدعي بود و قول مدعي حجت نيست معصوم هم نبود كه خطا بر او جايز نباشد و ظلم و جور از او صادر نشود و لكن چون از در حيلهگري و دروغزني بود و چنين پنداشت كه باطلش بر اهل حق و معدن صدق پوشيده خواهد ماند حضرت زهرا سلام الله عليها پرده از روي حيلهورزي و خودسازي او برداشته باين قسم جواب او فرمود سبحان الله ماكان رسول الله (ص) عن كتاب الله صارفا و لا لاحكامه مخالفا بل كان يتبع اثره و يقتفي سوره افتجمعون الي الغدر اعتداء عليه بالزور و هذا [ص 673] بعد وفاته شبيه بما بغي له من الغوائل في حيوته هذا كتاب الله حكما عدلا و ناطقا فصلا يقول يرثني و يرث من آل يعقوب ، و ورث سليمان داود فبين عز و جل فيما وزع عليه من الاقساط و شرع من الفرائض و الميراث و اباح من حظ الذكران و الاناث ما ازاح علة المبطلين و ازاح التظني و الشبهات في الغابرين كلا بل سولت لكم انفسكم امرا فصبر جميل و الله المستعان علي ما تصفون ، سبحان الله رسول خدا (ص) از كتاب خدا باز نميداشت و احكام خدا را مخالفت نميكرد بلكه هميشه متابعت اثر و اقتفاي بسور قرآن ميفرمود آيا عمدا متفق بر غدر شده بر آن حضرت باين حديث دروغ و دليل عليل ستم ميكنيد و اين كار بعد از وفات آن سرور شبيه است به غائلههائي كه در زمان حيوة از برايش ميخواستيد اينك كتاب خدا كه حاكم عدل و ناطق فصل است ميگويد يرثني و يرث من آل يعقوب ، و ورث سليمان داود و در ضمن قسمتهائي كه تقسيم فرمود و فرايض و مواريثي كه براي آن حضرت مقرر نمود از تعيين نصيبه مرد و زن تصريحاتي فرموده است كه علت باطل جويان را دور و شبهات آيندگان را باطل كرده و چنين نيست كه ميگوئيد بلكه نفوس شما از براي شما امري را زينت داده است و من صبر جميل ميكنم و از خدا نصرت ميجويم بر آنچه ميگوئيد ، فقال ابوبكر صدق الله و صدق رسوله و صدقت ابنته انت معدن الحكمة و موطن الهدي و الرحمة و ركن الدين و عين الحجة لاابعد صوابك و لاانكر خطابك هؤلاء المسلمون بيني و بينك قلدوني ماتقلدت و باتفاق منهم [ص 674] اخذت ما اخذت غير مستبد و لا مستأثر و هم بذلك شهود ، ابوبكر گفت خدا و رسول راست فرمودهاند و دختر پيغمبر راست فرمود توئي معدن حكمت و آرامگاه هدايت و رحمت و ستون دين و عين حجت رأي صواب تو را دور نميشمارم و خطاب تو را انكار ندارم اينك مسلمانان مابين من و تو حكم باشند چه اين امر را كه بگردن گرفتهام ايشان بگردن من انداختهاند و آنچه گرفتهام باتفاق ايشان گرفتهام نه براي خود مستبد شدهام و نه براي خود خواستهام و ايشان بر اين امر گواهند ، فالتفتت فاطمة عليها السلام الي الناس و قالت آن گاه حضرت فاطمه صلوات الله عليها ملتفت مردم شده فرمود معاشر المسرعة الي قبل الباطل المغضية علي الفعل الخاسر افلايتدبرون القرآن ام علي قلوب اقفالها ، كلا بل ران علي قلوبكم ما اسأتم من اعمالكم فاخذ بسمعكم و ابصاركم و لبئس ما تأولتم و ساء ما به اشرتم و شر ما منه اعتضتم لتجدن والله محمله ثقيلا و غبه وبيلا اذا كشف لكم الغطاء و بان ما وراءه من البأساء و الضراء و بدا لكم ما لمتكونوا من ربكم تحتسبون و خسر هنالك المبطلون ، اي جماعتي كه بجانب باطل شتاب كرده و بر فعل زشت چشم پوشيدهايد در قرآن تدبر نميكنيد يا قفل بر دلهاي شما زدهاند ني بلكه اعمال سيئه مهر بر دلهاي شما زده و گوش و چشم شما را بسته است قبيح تأويلي كرديد و زشت اشاره آورديد و بد عوضي گرفتيد بخدا قسم حمل اين كار را سنگين و عاقبتش را وخيم خواهيد يافت چون پرده براي شما برداشته شود و آنچه پشت پرده است [ص 675] از خير و شر ظاهر گردد و پديدار شود براي شما از خدا چيزي چند كه گمان نميكرديد ، ثم عطفت علي قبر النبي (ص) و هي تقول ، آن گاه رو بقبر پدر بزرگوار كرده ميفرمود :