اذا ما التبر حك علي محك تبين غشه من غير شك

و فينا التبر و الذهب المصفي علي بيننا شبه المحك

يعني چون طلا بمحك كشيده شود بدون شك غل و غش آن آشكار گردد و در ما است طلاي خالص پاك علي (ع) كه ميانه ما شبيه محك است و رئيس اسدي گويد :

حب علي بن ابي‌طالب للناس مقياس و معيار

يخرج ما في اصلهم مثل ما يخرج غش الذهب النار [ص 600] 

يعني حب علي بن ابيطالب عليه السلام از براي مردم مقياس و معياري است كه آنچه در طينتشان باشد بيرون مي‌آورد چنانكه آتش غش طلا را بيرون ميكند و از اين جمله است آنچه ابوطالب محمد بن احمد بن عثمان خبر داده است بسند خود از عبدالله بن اسعد بن زرارة قال قال رسول الله (ص) انهيت ليلة اسري بي الي سدرة المنتهي فاوحي الي في علي ثلثا انه امام المتقين و سيد المسلمين و قائد الغر المحجلين الي جنات النعيم ، عبدالله گفت كه رسول خدا (ص) فرمود شبي كه مرا بمعراج بردند بسدرة المنتهي رسيدم پس حق تعالي درباره علي عليه السلام سه خصلت بمن وحي فرمود اول آنكه او پيشواي پرهيزگاران است و ديگر آنكه سرور و آقاي مسلمانان است سه ديگر آنكه كشنده و راهبر مؤمنان است به بهشتهاي نعمت و از اين جمله است آنچه ابوطاهر محمد بن علي بيع بغدادي خبر داد بسند متصل از محمد بن عبدالرحمن بن اسعد بن زرارة انصاري از پدرش كه رسول خدا (ص) فرمود لما كان ليلة اسري بي الي السماء اذا قصر احمر من ياقوتة حمراء يتلألأ فاوحي الي في علي انه سيد المرسلين و امام المتقين و قائد الغر المحجلين چون شب معراج شد ناگاه قصري سرخ ديدم از يك دانه ياقوت سرخ كه ميدرخشيد پس در شأن علي بمن وحي فرستاد كه او سيد مرسلين و امام متقين و قائد غر محجلين يعني رهبر مؤمنين است و از اين جمله است آنچه در مناقب فقيه شافعي ابن‌مغازلي است باسنادش گفت رسول خدا (ص) [ص 601] فرمود يا علي انك سيد المسلمين و امام المتقين و قائد الغر المحجلين و يعسوب المؤمنين ، ابن‌مغازلي گويد ابوالقاسم طائي گفت از تغلب كه احمد بن يحيي است سؤال كردم كه معني يعسوب چيست گفت زنبور عسل نر كه پادشاه و مقدم زنبورها است و از اين جمله است حديثي كه عبدالله بن احمد بن حنبل روايت كرده گفت حديث كرد ما را ابرهيم از شريك كوفي كه گفت حديث گفت براي ما زكريا بن يحيي كسائي او گفت حديث كرد براي ما عيسي بن علي بن بديمة از عكرمه از ابن‌عباس گفت از ابن‌عباس شنيدم كه ميگفت ليس من آية في القرآن يا ايها الذين آمنوا الا علي رأسها و اميرها و شريفها و لقد عاتب الله عز و جل اصحاب محمد (ص) في القرآن و ماذكر عليا الا بخير ، هيچ آيه در قرآن خطاب به مؤمنين نيست مگر آنكه رئيس و امير و شريف آن آيه علي عليه السلام است و در قرآن خداي عز و جل اصحاب پيغمبر (ص) را عتاب فرموده و علي عليه السلام را جز بخوبي ياد ننموده است و از اين جمله است آنچه ثعلبي در تفسير خود در تفسير و اعتصموا بحبل الله جميعا بسند خود از جعفر بن محمد صلوات الله عليه روايت كرده است قال نحن حبل الله الذي قال الله تعالي و اعتصموا بحبل الله جميعا و لاتفرقوا مائيم حبل خداي عز و جل كه ميفرمايد چنگ زنيد بحبل خدا و متفرق مشويد و از اين جمله است آنچه ثعلبي در تفسير فاسئلوا اهل الذكر روايت كرده ميگويد قال جابر الجعفي لما نزلت هذه الآية قال نحن اهل الذكر ، چون اين آيه نازل شد فرمود اهل ذكر مائيم كه امر بسؤال از ايشان ميفرمايد و از اين جمله است آنچه در تفسير قول خداي تعالي و هو الذي خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا [ص 602] بسند خود از ابي‌قتيبه تميمي روايت كرده است كه ابن‌سيرين در تفسير اين آيه گفت درباره پيغمبر (ص) و علي بن ابيطالب عليه السلام نازل شد وقتي كه فاطمه (ع) را با علي (ع) تزويج فرمود و هو الذي خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا و كان ربك قديرا يعني او است آن كسي كه از آب بشري خلقت كرد و او را خويش و داماد قرار داد و از اين جمله است آنچه ثعلبي در تفسير كريمه سيجعل لهم الرحمن ودا بسند خود از ابي‌اسحق سبيعي از براء بن عازب روايت كرده است گفت قال رسول الله (ص) لعلي بن ابي‌طالب (ع) يا علي قل اللهم اجعل لي عندك عهدا و اجعل لي في صدور المؤمنين مودة فانزل الله عز و جل ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا رسول خدا (ص) بعلي بن ابيطالب عليه السلام فرمود يا علي بگو خدايا از براي من عهدي در نزد خود و مودتي در سينه‌هاي مؤمنان قرار ده پس خداي عز و جل اين آيه را نازل فرمود ان الذين آمنوا الآية يعني همانا كساني كه ايمان آوردند و اعمال شايسته كردند خداي رحمن براي ايشان مودتي قرار خواهد داد و از اين جمله است آنچه نيز ثعلبي در تفسير قول خداي عز و جل و تعيها اذن واعيه بسند خود از ابي‌حمزه ثمالي از عبدالله بن حسن روايت كرده است كه گفت حين نزلت هذه الآية و تعيها اذن واعية قال رسول الله صلي الله عليه و آله سألت الله عز و جل ان يجعلها اذنك يا علي قال علي (ع) فمانسيت شيئا بعد ذلك و ماكان لي ان انساه [ص 603] چون اين آيه نازل شد كه ميفرمايد حفظ ميكنند آن آيات را گوشهائي فراگيرنده پيغمبر (ص) فرمود من از خداي عز و جل سؤال كردم كه اين اذن واعيه را گوش تو قرار دهد يا علي حضرت امير عليه السلام فرمايد پس بعد از آن چيزي را فراموش نكردم و حق فراموش كردن ندارم و مثل اين حديث باندك تفاوتي از بريده اسلمي نيز روايت شده است و از اين جمله است آنچه ثعلبي در تفسير كريمه فان الله هو مولاه و جبريل و صالح المؤمنين مرفوعا از حضرت امير عليه السلام روايت كرده است كه فرمود رسول خدا (ص) در تفسير و صالح المؤمنين فرمود او علي بن ابيطالب عليه السلام است و اين صريح است در اينكه حضرت امير عليه السلام از همه صحابه بلكه از جميع امت افضل است و دلالت بر اين ميكند كه آن كسي كه بر تأويل قرآن مقاتله ميكند او است چنانكه اخبار صحيحه صريحه فريقين دلالت بر اين دارد كه آن حضرت چنانكه رسول خدا (ص) وعده داده بود در بصره قتال با ناكثين فرمود و تعريض باين ميكند كه عايشه و حفصه دشمنان خدا را در نقض قواعد دين پشتواني دادند و حضرت امير آن قواعد را بامر خدا اقامه ميفرمايد زيرا كه ميفرمايد و ان تظاهرا عليه فان الله هو موليه و جبريل و صالح المؤمنين و الملئكة بعد ذلك ظهير عسي ربه ان طلقكن ان يبدله ازواجا خيرا منكن مسلمات مؤمنات الآيه يعني اگر شما دو نفر كه مراد عايشه و حفصه است بر ضرر پيغمبر . . . همانا ناصر او خدا است و جبريل و صالح مؤمنان و بعد از آن ملئكه ظهير و معين اويند [ص 604] شايد اگر شما را طلاق گويد خداي تعالي بعوض شما زناني بهتر باو بدهد كه مسلمه و مؤمنه باشند الآية و از اين جمله است آنچه ثعلبي در تفسير كريمه في بيوت اذن الله ان ترفع باسناد خود از مقسع بن حارث از انس بن مالك و از بريده روايت كرده است كه گفتند رسول خدا (ص) اين آيه را قرائت فرمود في بيوت اذن الله ان ترفع و يذكر فيها اسمه الي و الابصار پس مردي برخاسته عرض كرد كدام بيوت مراد است يا رسول الله فرمود بيوت انبياء ابوبكر برخاسته عرض كرد اين خانه هم از آنها است يعني خانه فاطمه و علي عليهما السلام فرمود بلي از افاضل آن بيوت است ، شعر :

و بيت تقاصر عنه البيوت فطال علوا علي الفرقد

تحوم الملائك من حوله و يصبح للوحي دار الندي

و از اين جمله است آنچه ابوالحسن احمد بن مظفر بن احمد فقيه شافعي خبر داده است بسند خود از هشام و ليث از مجاهد از ابن‌عباس كه گفت قال رسول الله (ص) علي مني مثل رأسي من بدني ، علي (ع) از من بمنزله سر من است از تن من و از اين جمله است آنچه ابونصرطحان بسند خود از عمار بن ياسر خبر داده است كه گفت رسول خدا (ص) بعلي بن ابيطالب (ع) فرمود يا علي همانا خداي عز و جل ترا بزينتي مزين فرموده است كه خلايق بهيچ زينتي كه از آن نزد خدا محبوبتر باشد خود را زينت نكرده‌اند و آن زهد در دنيا است و دنيا را چنان قرار داد كه از تو هيچ بهره نداشته باشد [ص 605] و از اين جمله است حديثي كه ابوغالب محمد بن احمد بن سهل نحوي بسند خود از ابوذر اعلي الله مقامه خبر داده است كه فرمود قال رسول الله (ص) مثل علي (ع) فيكم او قال في هذه الامة كمثل الكعبة المسورة او المشهورة النظر اليها عبادة و الحج اليها فريضة رسول خدا (ص) فرمود مثل علي عليه السلام در ميان شما مثل كعبه مسوره يا كعبه مشهوره است و ظاهرا ترديد از راوي يا ناقل است نظر بآن عبادت است و حج كردن بسويش فريضه ، مراد اين است كه ولايت آن حضرت را خداوند تعالي در كتاب خود فريضه قرار داده است چنانكه حج خانه را بر بندگان فرض كرده پس همچنان كه حج كعبه بمقتضاي كريمه و لله علي الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلا بر مستطيع واجب است ولايت آن حضرت نيز بمقتضاي آيه شريفه انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون و آيه كريمه يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم‌تفعل فمابلغت رسالته الآيه واجب و لازم است و از اين جمله است حديثي كه ابوالقاسم واصل بن حمزة بخاري خبر داده است مرفوعا از نعمان بن بشير قال قال رسول الله (ص) انما مثل علي في هذه الامة مثل قل هو الله احد في القرآن نعمان گفت كه حضرت رسول (ص) فرمود همانا مثل علي عليه السلام در اين امت مثل قل هو الله احد است در قرآن ، و در احاديث ما چنين وارد شده است كه رسول خدا (ص) بعلي (ع) فرمود يا علي مثل تو [ص 606] در ميان امت من مثل قل هو الله احد است كه هر كس يك بار آن را بخواند چنان است كه ثلث قرآن را خوانده و هر كس دو بار بخواند چنان است كه دو ثلث قرآن را خوانده و هر كس سه مرتبه بخواند چنان است كه قرآن را ختم كرده پس هر كس تو را بزبان دوست بدارد ثلث ايمان را كامل كرده و هر كس تو را بدل و زبان دوست دارد دو ثلث ايمان را كامل كرده و هر كس تو را بدست و دل و زبان دوست دارد همه ايمان را كامل كرده است ، و الذي بعثني بالحق نبيا لو احبك اهل الارض كمحبة اهل السماء لماعذب الله احدا بالنار ، قسم بآن كسي كه مرا براستي پيغمبر فرستاده است كه اگر اهل زمين تو را دوست ميداشتند چنانكه اهل آسمان دوست ميدارند احدي را خدا بآتش عذاب نميفرمود يا علي بشرني جبرئيل عن رب العالمين فقال يا محمد بشر اخاك عليا اني لااعذب من تولاه و لاارحم من عاداه ، يا علي جبرئيل از جانب حق تعالي مرا بشارت داده گفت يا محمد برادر خود علي عليه السلام را بشارت ده كه من دوست او را عذاب نميكنم و بر دشمن او ترحم نميكنم و اينكه از ميان سور قرآن سوره قل هو الله احد را بخصوص مثل قرار داده است جهتش اين است كه اين سوره مباركه مشتمل است بر توحيد ذات و توحيد صفات و نفي شريك و ضد كه مؤدي بتوحيد عبادت ميشود و از اين سبب اين سوره را نسبت رب ناميده‌اند چنانكه عباد روايت كرده است از عمر از پدرش از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود خلق الله نورا فخلق من [ص 607] ذلك النور قل هو الله احد و خلق لها الفي الف جناح من نور و اهبطه الي ارضه مع امنائه من الملئكة لايمرون بملأ من الملئكة الا خضعوا له و قالوا نسبة ربنا نسبة ربنا ، خداوند عالم نوري آفريد و از آن نور قل هو الله احد را خلقت فرمود و از برايش دوهزارهزار بال از نور قرار داد و او را با امناي ملئكه خود بزمين فرود آورد بهيچ دسته از ملئكه نمي‌گذشتند الا آنكه از برايش خاضع شده ميگفتند نسبت پرورنده ما است نسبت پرورنده ما است و از اين جمله است حديثي كه از مسند احمد بن حنبل ذكر شده است از عبدالله بن احمد بن حنبل باسنادش از ربعي بن خراش قال حدثنا علي بن ابي‌طالب عليه السلام بالرحبة قال اجتمعت قريش الي النبي (ص) و فيهم سهل بن عمرو فقالوا يا محمد ان قومنا لحقوا بك فارددهم علينا فغضب حتي رأي الغضب في وجهه ثم قال لتنتهن يا معشر قريش او ليبعثن الله عليكم رجلا منكم امتحن الله قلبه للايمان ان يضرب رقابكم علي الدين قيل يا رسول الله (ص) ابوبكر قال لا قيل عمر قال لا و لكن خاصف النعل في الحجرة ثم قال علي (ع) اما اني قد سمعت رسول الله (ص) يقول لاتكذبوا علي فمن كذب علي متعمدا اولجته النار ربعي بن خراش گفت حضرت امير عليه السلام در رحبة از براي ما حديث فرمود كه قريش خدمت پيغمبر (ص) جمع شدند و در ايشان بود سهل بن عمرو عرض كردند يا محمد (ص) قوم ما بدين تو پيوسته‌اند ايشان را بر ما رد كن پس حضرت غضب فرمود بحدي كه آثار غضب از روي مباركش ديده شد بعد فرمود اي گروه قريش دست [ص 608] از اين سخنان باز داريد و الا بخدا قسم كه خدا مردي را از شما كه دلش را براي ايمان امتحان كرده است بر شما خواهد فرستاد كه گردنهاي شما را بر اين دين بزند عرض كردند ابوبكر است فرمود نه عرض كردند عمر است فرمود نه و لكن آن كسي است كه در حجره مشغول پاره‌دوزي نعل است آن گاه علي عليه السلام فرمود همانا من از رسول خدا (ص) شنيدم كه ميفرمود بر من دروغ مبنديد كه هر كس عمدا بر من دروغ ببندد او را داخل آتش ميكنم ، و از اين جمله است آنچه از ابوسعيد خدري روايت شده است كه گفت انما كنا نعرف منافقي الانصار ببغضهم عليا (ع) ، ما منافقين انصار را بدشمني علي عليه السلام مي‌شناختيم لاغير و از مسند احمد بن حنبل منقول است از عمار بن ياسر كه او از حضرت پيغمبر (ص) شنيد كه با علي (ع) ميفرمود يا علي طوبي لمن احبك و صدق فيك و ويل لمن ابغضك و كذب خوشا براي كسي كه تو را دوست دارد و آنچه در شأن تو گفته ميشود تصديق كند و واي بر كسي كه تو را دشمن دارد و آنچه در فضل تو گفته ميشود تكذيب كند و از اين جمله است حديثي كه احمد بن حنبل در مسند خود و ابن‌مغازلي شافعي در كتاب خود روايت كرده‌اند كه رسول خدا (ص) بعلي عليه السلام فرمود ان فيك مثلا من عيسي ابغضته اليهود حتي بهتوا امه و احبته النصاري حتي انزلوه المنزل الذي ليس له باهل ، همانا در تو مثلي از عيسي عليه السلام است يهود او را بحدي دشمن داشتند كه بر مريم مادر او بهتان زدند و نصاري [ص 609] بحدي او را دوست داشتند كه مقامي كه شايسته او نبود برايش اثبات كردند ، و احدي را شك در اين نيست كه آنچه از براي عيسي (ع) جاري شد از براي حضرت امير عليه السلام نيز در اين امت جاري شد خوارج بحدي آن سرور را دشمن داشتند كه تكفيرش كردند و باموري نسبت دادند آن حضرت را كه ساحت قدسش از آنها بري و منزه است مثل كفر بعد از ايمان و ارتداد بعد از اسلام و نصيريه و ساير غلاة بحدي جنابش را دوست داشتند كه او را بدون خدا خدا گرفتند و از اين جمله است روايتي كه احمد بن حنبل در مسند خود روايت كرده است و حميدي در جمع بين الصحيحين در مسند اميرالمؤمنين (ع) در حديث از افراد مسلم و در جمع بين الصحاح الستة در باب مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام از صحيح ابي‌داود روايت كرده است كه پيغمبر (ص) بعلي (ع) فرمود لايحبك الا مؤمن و لايبغضك الا منافق ، دوست نميدارد تو را جز مؤمن و دشمن نميدارد تو را مگر منافق و از اين جمله است آنچه ابن‌مغازلي از پيغمبر (ص) روايت كرده است كه فرمود يا ايها الناس من آذي عليا عليه السلام فقد آذاني و بعث يوم القيمة يهوديا او نصرانيا فقال جابر بن عبدالله الانصاري يا رسول الله و ان شهد ان لا اله الا الله و انك رسول الله فقال (ص) كلمة يحتجبون بها ان لايسفك دماؤهم و تؤخذ اموالهم و ان يعطوا الجزية عن يد و هم صاغرون ، ايها الناس هر كس علي (ع) را اذيت كند مرا اذيت كرده است و در روز [ص 610] قيامت يهودي محشور ميشود يا نصراني جابر بن عبدالله عرض كرد يا رسول الله اگر چه شهادت بوحدت خدا و رسالت تو بدهد حضرت فرمود اين كلمه شهادتين را محض حفظ خون و مال خود ميگويند و از ترس جزيه دادن و ذليل شدن و از اين جمله است آنچه محمد بن موسي شيرازي روايت كرده است در تفسير خود باسنادش از قتاده از حسن بصري قال كان يقرء هذا الحرف صراط علي مستقيم فقلت للحسن و ما معناه قال يقول هذا طريق علي بن ابي‌طالب عليهما السلام و دينه طريق و دين مستقيم فاتبعوه و تمسكوا به فانه واضح لا عوج فيه ، قتاده گفت حسن بصري را اين فقره آيه را باين قسم قرائت ميكرد صراطُ عَلِيٍّ مستقيم بحسن گفتم معنيش چه چيز است گفت ميفرمايد اين طريقه طريق علي بن ابي‌طالب (ع) است و دين او طريقه و دين مستقيمي است پس متابعت او كنيد و متمسك باو شويد كه واضح است و كجي در آن نيست ، و از اين جمله است حديثي كه ابواسحق احمد بن محمد بن ابرهيم ثعلبي روايت كرده است در كتاب الكشف و البيان في تفسير القرآن در تفسير قول خداي تعالي الذين ينفقون اموالهم بالليل و النهار سرا و علانية فلهم اجرهم عند ربهم و لا خوف عليهم و لا هم يحزنون يعني كساني كه اموال خود را در شب و روز پنهان و آشكار انفاق ميكنند اجر خود را نزد پرورنده خود دارند و خوفي بر ايشان نيست و محزون نميشوند ، باسناد خود از ابن‌عباس روايت كرده است كه گفت حضرت اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب (ع) چهار درهم داشت كه سواي [ص 611] آنها چيزي مالك نبود پس يك درهم را بپنهاني تصدق داد و يك درهم علانيه و يكي در شب تصدق فرمود و يكي در روز پس اين آيه در شأنش نازل شد و ابن‌مغازلي شافعي نيز اين حديث را باسناد خود در كتاب مناقب روايت كرده است ، و از اين جمله است حديثي كه ثعلبي در تفسير خود مرفوعا از ابن‌عباس روايت كرده است در تفسير قول خداي تعالي طوبي لهم و حسن مآب قال قال رسول الله (ص) طوبي شجرة اصلها في دار علي (ع) و في دار كل مؤمن منها غصن فقال طوبي لهم و حسن مآب يعني حسن مرجع ، ابن‌عباس گفت كه رسول خدا (ص) فرمود طوبي درختي است كه ريشه‌اش در خانه علي بن ابيطالب عليه السلام است و در خانه هر مؤمني شاخه‌اي از آن هست پس ميفرمايد طوبي است از براي ايشان و حسن مآب يعني حسن بازگشت و در حديث ديگر كه نيز ثعلبي از حضرت پيغمبر (ص) روايت كرده چنين است كه آن حضرت را از معني قول خداي تعالي طوبي لهم و حسن مآب سؤال كردند حضرت فرمود شجرة في الجنة اصلها في دار علي و فرعها علي اهل الجنة فقيل له يا رسول الله (ص) سئلناك عنها فقلت شجرة في الجنة اصلها في دار علي و فرعها علي اهل الجنة فقال (ص) لان داري و دار علي واحدة في مكان واحد ، طوبي درختي است در بهشت ريشه‌اش در خانه علي بن ابيطالب عليه السلام و شاخه‌اش روي سر اهل بهشت است عرض كردند يا رسول الله تو را از درخت طوبي سؤال كرديم ميفرمائي ريشه‌اش در خانه علي (ع) و شاخه‌هايش بالاي سر اهل بهشت است فرمود بلي بجهت اينكه [ص 612] خانه من و خانه علي يكي است و در يك مكان است ، و ابن‌مغازلي شافعي نيز در كتاب خود قريب بهمين مضمون روايت كرده است و از اين جمله است آنچه عبدي در كتاب الجمع بين الصحاح الستة در باب مناقب علي بن ابيطالب عليه السلام از صحيح بخاري روايت كرده است از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله كه فرمود رحم الله عليا اللهم ادر الحق معه حيثما دار خدا علي عليه السلام را رحمت كند خدايا بگردان حق را با او هر جا كه بگردد و از اين جمله است حديثي كه ابوبكر در كتاب مناقب از احمد بن موسي بن مردويه روايت كرده است از طرق عديده من جمله باسناد خود از محمد بن ابي‌بكر روايت كرده است قال حدثني عايشة ان رسول الله قال الحق مع علي و علي مع الحق لن‌يفترقا حتي يردا علي الحوض ، محمد بن ابي‌بكر فرمود كه عايشه براي من حديث گفت كه رسول خدا (ص) فرمود حق با علي است و علي با حق است هرگز از هم جدا نشوند تا در حوض كوثر بر من وارد شوند و از اين جمله است حديثي كه ابن‌مغازلي شافعي در كتاب مناقب باسناد خود از عايشه روايت كرده است انها سئلت من كان احب الناس الي رسول الله (ص) قالت فاطمة عليها السلام فقلت انما سألتك عن الرجال قالت زوجها و ما يمنعه والله ان كان علي صواما قواما و لقد سالت نفس رسول الله (ص) في يده فردها الي فيه ، سؤال كردند از عايشه كه محبوبترين مردم بسوي رسول خدا (ص) كه بود گفت فاطمه عليها السلام راوي گويد باو گفتم تو را از مردها سؤال كردم كه كدام يك نزد رسول [ص 613] خدا محبوبتر بودند گفت شوهر فاطمه عليهما السلام احب خلق بسوي آن حضرت بود و چرا نباشد بخدا قسم روزه‌دار و شب‌زنده‌دار بود و جان حضرت رسول (ص) ميان دو دست او روان شد و او بدهان خود برد مراد اين است كه از دهان پيغمبر (ص) كفي بيرون آمد و علي عليه السلام فرو برد ، و نظير اين حكايت درباره حضرت پيغمبر (ص) و درباره هر امامي نسبت بوصيش بانحاء مختلفه از ائمه اطهار صلوات الله عليهم وارد شده است در بعضي احاديث ميفرمايند درباره بعض ائمه (ع) كه مرغي بقدر گنجشك در وقت بيرون رفتن روح از دهان مقدسش بيرون آمد و وصي او بلع فرمود و در بعضي ميفرمايند كفي بيرون آمد و وصي آن كف را بلع فرمود و در بعضي ميفرمايند آن كف را بر صورت خود ماليد و از مطاوي اخبار چنين مستفاد ميشود كه آن چيزي كه وقت مردن از حجت بيرون مي‌آمد و وصي او آن را تلقي ميفرمود نور امامت بود يعني قائم شدن بامر خدا كه در آن وقت علم سابق و لاحق همسر ميشد ، و از اين جمله است روايتي كه احمد بن مردويه حافظ كه نزد عامه ثقه است روايت كرده ميگويد حديث كرد براي ما احمد بن عبدالله بن حسين كه حديث گفت ما را عبدالعزيز بن يحيي بصري ابواحمد كه حديث كرد براي ما مغيرة بن محمد مهلي كه حديث گفت براي ما عبدالرحمن بن صالح ازدي كه حديث كرد براي ما علي بن هاشم بن بريد كه حديث گفت جابر بن يزيد جعفي از صالح بن هيثم از پدرش كه گفت شنيدم [ص 614] از ابن‌عباس كه ميگفت سمعت رسول الله (ص) يقول من لقي الله تعالي و هو جاحد ولاية علي بن ابي‌طالب عليه السلام لقي الله و هو عليه غضبان لايقبل الله منه شيئا من اعماله يتوكل به سبعون ملكا يتفلون في وجهه و يحشره الله تعالي اسود الوجه ازرق العين قلنا يا ابن‌عباس اينفع حب علي بن ابي‌طالب (ع) في الآخرة قال قد تنازع اصحاب رسول الله (ص) في حبه حتي سألنا رسول الله (ص) فقال دعوني حتي اسأل الوحي فلما هبط جبرئيل (ع) سأله فقال اسأل ربي عز و جل عن هذا فرجع الي السماء ثم هبط الي الارض فقال يا محمد ان الله تعالي يقرء عليك السلام و قال احبب عليا فمن احبه احبني و من ابغضه فقد ابغضني يا محمد حيث تكن يكن علي و حيث يكن تكن محبوه و ان اجترحوا ، از رسول خدا (ص) شنيدم كه ميفرمود هر كس خدا را با انكار ولايت علي عليه السلام ملاقات كند خدا را ملاقات كند در حالتي كه بر او غضبناك است و هيچ از اعمال او قبول نميفرمايد پس هفتاد ملك بر او موكل ميكند كه خيو بر روي او اندازند و خداي تعالي او را روسياه و ازرق چشم محشور ميفرمايد گفتيم يا ابن‌عباس آيا حب علي بن ابيطالب عليه السلام در آخرت هم نفع ميدهد در جواب گفت روزي اصحاب رسول خدا (ص) در باب محبت آن سرور با يكديگر نزاع كردند تا اينكه از حضرت رسول (ص) سؤال كرديم فرمود باشد تا از وحي سؤال كنم چون جبرئيل نازل شد از جبرئيل سؤال فرمود عرض كرد سؤال از پروردگار خود عز و جل ميكنم پس بآسمان برگشت و باز فرود آمد و گفت يا محمد (ص) [ص 615] خداوند تعالي تو را سلام ميرساند و ميفرمايد علي عليه السلام را دوست بدار كه هر كس او را دوست دارد مرا دوست داشته است و هر كس او را دشمن دارد مرا دشمن داشته يا محمد هر جا تو هستي علي همان جا است و هر جا كه علي (ع) هست دوستان او هستند اگر چه معصيت كرده باشند ، و از اين جمله است حديث معراج كه رجال مذاهب اربعه از مشايخ معتمد خود روايت كرده‌اند صدر الائمة موفق بن احمد مكي اخطب خوارزم از مهذب روايت كرده است كه گفت خبر داد ما را ابوالقاسم نصر بن محمد بن علي بن زبرك مقري كه خبر داد بما ابوبكر محمد كه خبر داد ما را ابوعلي عبدالرحمن بن محمد بن احمد نيشابوري كه حديث كرد براي ما احمد بن محمد بن عبدالله سالجي بغدادي از حفظ در دينور كه حديث كرد براي ما محمد بن جرير طبري كه حديث گفت ما را محمد بن حمدي رازي كه حديث كرد ما را علاء بن حسين همداني كه حديث گفت براي ما ابومخنف لوط بن يحيي ازدي از عبدالله بن عمر كه گفت قال رسول الله (ص) و سئل باي لغة خاطبك ربك ليلة الاسراء قال خاطبني ربي بلغة علي بن ابي‌طالب عليه السلام فالهمني ان قلت يا رب انت خاطبتني ام علي قال يا احمد انا لا شيء كالاشياء لااقاس بالناس و لااوصف بالشبهات خلقتك من نوري و خلقت عليا من نورك فاطلعت عليا علي سرائر قلبك فلم‌اجد الي قلبك احب اليك من علي بن ابي‌طالب عليه السلام فخاطبتك بلسانه كيما يطمئن قلبك [ص 616] رسول خدا (ص) را سؤال كردند كه در شب معراج خدا بكدام لغت با تو مخاطبه فرمود فرمود بلغت علي بن ابيطالب با من تكلم نمود پس ملهم شدم كه عرض كنم الهي تو با من خطاب فرمودي يا علي (ع) فرمود يا احمد من شيئي مثل اشياء نيستم و بمردم قياس كرده نميشوم و به تشبيهات وصف آورده نميشوم تو را از نور خود آفريدم و علي (ع) را از نور تو پس بر سرائر قلب تو مطلع گرديدم و احدي را از علي بن ابيطالب عليه السلام بسوي قلب تو محبوبتر نيافتم از اين جهت بزبان او با تو خطاب كردم كه دل تو مطمئن شود ، و در اخبار ما نيز اين مطلب وارد شده است چنانكه در خبر است كه ماكلم الله تعالي رسوله ليلة المعراج الا بلسان علي (ع) و بالجملة فضايل و مناقب اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب صلوات الله عليه را احصا نميتوان كرد اگر چه همه اهل عالم جمع شوند و بر آن همت گمارند چنانكه علماي فريقين اعتراف باين معني كرده‌اند از جمله آنچه ابوعمرو يوسف بن عبدالبر نميري در كتاب استيعاب روايت كرده بعد از ذكر نصوص مرضيه عديده از حضرت رسول (ص) بر خلافت و تفضيل آن حضرت بر جميع اصحاب پيغمبر (ص) و نقل فضايل كثيره از براي آن سرور اعتراف ميكند كه از حصر فضائل و ذكر فواضل آن جناب عجز دارم مثل عبارتي كه ناصر بن ابي‌المكارم مطررزي خوارزمي صاحب كتاب معرب و مغرب و ايضاح در شرح كتاب مناقب كه از اعيان علماء عامه است و نزد ايشان معروف به حجة الاسلام است در اول كتاب خود ميگويد باين لفظ ذكر فضائل [ص 617] اميرالمؤمنين علي بن ابي‌طالب (ع) بل ذكر شيء منها اذ ذكر جميعها يقصر عنها باع الاحصاء بل و ذكر اكثرها يضيق عنه نطاق طاقة الاستقصاء يدل علي ما ذكرته ما انبأني به صدر الحفاظ ابوالعلا الحسن بن العطاء الهمداني رفعه قال حدثنا صدر الائمة اخطب خطباء خوارزم موفق بن احمد الملكي ثم الخوارزمي قال اخبرني السيد الامام المرتضي ابوالفضل الحسني في كتابه الي من الري جزاه الله عني خيرا اخبرني السيد ابوالحسن علي بن ابي‌طالب الحسيني الشيباني بقراءتي عليه اخبرنا الشيخ العالم ابوالنجم محمد بن عبدالوهاب بن عيسي التمان الرازي اخبرنا الشيخ ابوسعيد محمد بن احمد بن الحسين النيسابوري اخبرنا محمد بن علي بن جعفر الاديب بقراءتي عليه حدثني الفاف بن زكريا ابوالفرج عن محمد بن احمد بن ابي‌الثلج عن الحسن بن محمد بن بهرام عن يوسف بن موسي القطان عن جرير عن ليث عن مجاهد عن ابن‌عباس قال قال رسول الله صلي الله عليه و آله لو ان الغياض اقلام و البحر مداد و الجن حساب و الانس كتاب مااحصوا فضائل علي بن ابي‌طالب عليه السلام ، حاصل كلامش آنكه ميگويد نطاق طاقت استقصاء تنگ و دست حصر و احصاء كوتاه است از ذكر بعض فضايل اميرالمؤمنين عليه السلام چه جاي ذكر كل و صدق اين مقال معلوم ميشود از حديثي كه صدرالحفاظ ابوالعلا حسن بن عطاء همداني بمن خبر داده است مرفوعا از صدرالائمة از ابوالفضل حسني تا آخر سند كه منتهي بابن‌عباس ميشود كه گفت رسول خدا (ص) فرمود اگر نيزارها قلم شود [ص 618] و دريا مداد و جنيان محاسب باشند و اناسي كاتب فضايل علي (ع) را احصا نتوانند كرد و اما در اخبار ما كه اين معني بسيار است و نزد خاص و عام در غايت اشتهار كه دو نفر را مجال انكار آن نيست اگر چه اكثر معني اين سخن را نفهميده و از باب تسليم قبول كرده‌اند ، منسوب بشافعي است كه در اين باب گفته است :

يقولون لي قل في علي مدائحا فان انا لم‌افعل يقولوا معاند

و ما عنه صنت الشعر عن ضعف هاجس و لا انني عن مذهب الحق حائل

و لكن عن الاشعار والله صنت من عليه بني قرباننا و المساجد

فلو ان ماء السبعة الابحر التي خلقن مدادا و السموات كاغد

و اشجار ارض الله اقلام كاتب اذ الخط افناهن عدن عوائد

و كان جميع الجن و الانس كتبا اذا كل منهم واحد قام واحد

و راموا جميعا منقبا اثر منقب لماخط من تلك المناقب واحد

يعني ميگويند بمن در شأن علي عليه السلام مدايحي بگو و اگر نگويم ميگويند معاند است نه اين است كه من از ضعف عقيده شعر خود را از او بخل كرده باشم يا آنكه از مذهب حق كج افتاده باشم و لكن بخدا قسم كه اجل از شعر دانستم مدح آن كسي را كه قربات و مساجد ما بر ولايت او بنا شده است اگر آب هفت دريا مداد و آسمانها كاغذ و درختان زمين همه قلم شوند و هر وقت از نوشتن بنهايت رسند باز بحال اول برگردند و جميع جن و انس نويسنده باشند و هر يك از نوشتن خسته شوند ديگري بجاي او برخيزد و بخواهند مناقب آن [ص 619] حضرت را يكي يكي بنويسند بخدا قسم كه عاقبت از آن مناقب يكي هم نوشته نخواهد شد ، پس حصر فضايل اميرالمؤمنين عليه السلام ممكن نيست و احدي را مجال انكار يا جهل آنها ني چه آن بزرگوار است باب الله اكبر و نبأ اعظم كه ايمان بر او بنا گذارده شده و اسلام باو استقامت يافته است بخلاف ديگران و اين امر نزد عامه و خاصه معلوم است ، از جمله احاديث ما در اين خصوص حديثي كه ابن‌بابويه باسناد خود از سلمة بن قيس روايت كرده است قال قال رسول الله (ص) علي في السماء السابعة كالشمس بالنهار في الارض و في السماء الدنيا كالقمر بالليل في الارض اعطي الله عليا جزءا من الفضل لو قسم علي اهل الارض لوسعهم شبهت لينه بلين لوط و خلقه بخلق يحيي و زهده بزهد ايوب و سخائه بسخاوة ابرهيم و بهجته ببهجة سليمان بن داود و قوته بقوة داود و له اسم مكتوب علي كل حجاب في الجنة بشرني به ربي و كانت له البشارة عندي علي محمود عند الحق مزكي عند الملئكة و خاصتي و خالصتي و ظاهرتي و مصباحي و حبيبي و رفيقي و آنسني به ربي فسألت ربي ان لايقبضه قبلي و سألته ان يقبضه شهيدا ادخلت الجنة فرأيت حور علي اكثر من ورق الشجر و قصور علي كعدد البشر علي مني و انا من علي من تولي عليا فقد تولاني حب علي نعمة و اتباعه فضيلة دان به الملائكة و حفت به الجن الصالحون لم‌يمش علي الارض ماش بعدي الا هو كان اكرم منه عزا و فخرا و منهاجا لم‌يخرج من بطن انثي احد بعدي كان اكرم خروجا منه و لم‌ينزل منزلا الا كان [ص 620] ميمونا انزل الله عليه الحكمة و رداه بالفهم تجالسه الملئكة و لايراها و لو اوحي الي احد بعدي لاوحي اليه فزين الله به المحافل و اكرم به العساكر و اخصب به البلاد و اعز به الاجساد مثله كمثل بيت الله الحرام يزار و لايزور مثله كمثل القمر اذا طلع اضاء الظلمة مثله كمثل الشمس اذا طلعت انارت وصفه الله في كتابه و مدحه بآياته و وصف فيه آثاره و احسن منازله فهو الكريم حيا و الشهيد ميتا و صلي الله علي رسوله محمد و آله و سلم ، سلمة بن قيس گويد رسول خدا (ص) فرمود علي (ع) در آسمان هفتم چنان است كه روز آفتاب در زمين و در آسمان اول چنان است كه در شب ماه از براي زمين خدايش جزئي از فضل داده است كه اگر بر جميع اهل زمين قسمت شود شامل همگي خواهد شد نرمي او را بنرمي لوط پيغمبر تشبيه كردم و خلقش را بخلق يحيي و زهدش را بزهد ايوب و سخاوتش را بسخاوت ابرهيم و بهجتش را به بهجت سليمان و قوتش را بقوت داود او را اسمي است كه در بهشت بر هر حجابي نوشته است بشارت داد مرا بعلي پرورنده من و از براي علي بود آن بشارت نزد من علي نزد خدا پسنديده است و نزد ملئكه پاك و پاكيزه علي خاصه من است و خالصه من و عشيره من و چراغ من و دوست من و رفيق من پروردگار من مرا باو انس داد پس چنين مسئلت كردم از او كه پيش از من علي را قبض روح نفرمايد و درخواست نمودم كه شهادت روزي او كند چون داخل بهشت شدم حوريان علي (ع) را بيشتر از برگ درختان ديدم و قصور او را بعدد جميع مردمان [ص 621] علي از من است و من از عليم هر كه علي را دوست دارد مرا دوست داشته است حب علي (ع) نعمت است و متابعت او فضيلت ملئكه از براي علي (ع) خاضعند و صلحاي جن هميشه در پيرامون او انجمن احدي بر زمين راه نرفته است بعد از من كه بحسب عزت و فخر و منهاج از علي كرامتش بيشتر باشد و احدي از شكم مادر بيرون نيامده است بعد از من كه ولادتش از او كريمتر باشد و در هيچ منزلي فرود نيامده است مگر آنكه آن منزل ميمون و مبارك شده است خداي تعالي حكمت را بر او نازل فرموده و رداي فهم و دانش در بر او نموده است ملئكه با او مجالست ميكنند و او ايشان را نمي‌بيند و اگر بعد از من بنا بود كه وحي بر كسي نازل شود بر او نازل ميشد محافل را خدا بواسطه او مزين فرموده و عساكر را بواسطه او اكرام نموده و بلاد را پرنعمت و اجساد را با عزت كرده است مثل او مثل بيت الله است كه بزيارت او بايد رفت و او بزيارت كسي نمي‌آيد مثل او مثل ماه است كه چون برآيد ظلمت را بزدايد مثل او مثل آفتاب است كه چون طالع شود جهان را روشن كند خدا در كتاب خود او را وصف فرموده و بآيات خود مدح نموده و آثار خود را در او وصف كرده است و منازل او را نيكو قرار داده است پس او است كه تا زنده است كريم است و چون از جهان رحلت كند شاهد و مطلع بر خلق و صلي الله علي محمد و آله و سلم ، و از احمد بن سعيد ثقفي روايت شده است كه گفت روزي بر در خانه نعيم بن فضل بن دكين ايستاده بوديم و ما جماعتي بوديم [ص 622] و احمد بن حنبل و بعضي ديگر از نقله حديث با ما بودند و منتظر بيرون آمدن او بوديم كه از او حديث بشنويم پس از روزنه كه بر در خانه داشت سر بيرون آورده بما گفت مرا تب و درد سر سختي عارض شده است خدا شما را اجر دهد برگرديد پس مردي برخاسته گفت مسئلة ابونعيم گفت بگو اما مختصر باشد گفت چه ميگوئي درباره مردي كه شهادت بوحدانيت خدا بدهد و اقرار برسالت محمد (ص) بكند و نماز بگذارد و زكوة بدهد و روزه بگيرد و مع الامكان حج خانه بكند و چون داعي جهاد پيدا شود جهاد بكند و امر بمعروف و نهي از منكر بكند و بعد از آن در افعال خير كوشش داشته باشد آن گاه بميرد در حالتي كه ابوبكر بن ابي‌قحافه را نمي‌شناسد آيا مؤمن مرده است يا كافر گفت مؤمن مرده است و از اين جهات بر او باكي نيست گفت اگر اين كارها را بكند و بميرد در حالتي كه عمر بن الخطاب را نمي‌شناسد چه حال دارد باز مثل جواب اول جواب گفت گفت اگر بميرد و علي بن ابيطالب عليه السلام را نشناسد چه حال دارد گفت نميتواند با اين حال مؤمن باشد و معذور نيست زيرا كه نماز آن قسمي كه محتاج بذكر علي عليه السلام بذكر ديگري محتاج نيست و منزلتي كه از رسول خدا (ص) داشت ديگري نداشت پس اينك ابونعيم كه از راويان ثقه ايشان است كه اخذ حديث از او ميكرده‌اند اشاره باين مطلب كرده است كه ابوبكر و عمر امام منصوب من عند الله نبودند و از اين جهت معرفت ايشان را واجب ندانست بخلاف علي (ع) كه امام منصوب من عند الله بود [ص 623] و از اين جهت معرفت او واجب شد چرا كه شناختن امام از تماميت اسلام است اشاره بحديث نبوي ميكند كه فرمود من مات و لم‌يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية هر كس بميرد و امام زمان خود را نشناخته باشد بمرگ جاهليت مرده است و لكن اين مطلب را در قالب ديگر ريخت و بطرز ديگر ابراز داد كه نفوس قوم مشمئز نشود كه گفت نماز احتياج بذكر غير علي عليه السلام ندارد يعني ابوبكر و عمر از آل پيغمبر (ص) نبودند كه صلوات فرستادن بر ايشان در نماز واجب باشد و اين سخن حق است و الله يهدي من يشاء الي صراط مستقيم .

فصل پنجم

در ذكر غصب فدك و عوالي و ساير ظلمها كه از ابوبكر بر اهل بيت پيغمبر صلوات الله عليهم بخصوص حضرت فاطمه صلوات الله عليها واقع شد كه آن معصومه را اذيت كرد و حضرت با او مخاصمات فرمود و بر او غضب فرمود .

بدان كه علماي عامه و خاصه بالاتفاق روايت كرده‌اند كه حضرت رسول (ص) فدك را بحضرت فاطمه صلوات الله عليها بخشيد لكن شقاوت بر جهال غالب شده تأويلي براي كردار ابوبكر گفتند كه بزعم ايشان مطابق حق باشد و از جانب او عذري تراشيدند كه اگر خودش حاضر بود نمي‌پسندد بعد از آن ضلالت را چنان بنهايت رسانيدند كه امري را كه نزد ايشان معلوم و در مسوداتشان مرقوم است اكثر منكر شدند و گفتند رسول خدا (ص) فدك را بحضرت فاطمه (ع) اصلا نبخشيده و آن حضرت در اين باب مخاصمتي [ص 624] نفرموده است با آنكه كتابهاي خودشان فرياد ميكند كه اين ادعا محض كذب و صرف افترا و عناد است از جمله اخباري كه بشير بن وليد واقدي و ديگران از نقله اخبار ايشان ذكر كردند وقتي كه مأمون علما را جمع كرد و از ايشان سؤال كرد كه حديث صحيح در اين باب چه دارند واقدي و بشير بن عياب در ضمن احاديثي كه مرفوعا از حضرت پيغمبر (ص) روايت كردند چنين مذكور داشتند كه چون پيغمبر (ص) فتح خيبر فرمود چند قريه از قراي يهود براي خود انتخاب فرمود پس جبرئيل نازل شده اين آيه را آورد و آت ذا القربي حقه يعني حق ذوي القربي را باو بده يا محمد (ص) حضرت فرمود ذوالقربي كيست و حق او چيست عرض كرد فاطمه عليها السلام است و بايد فدك را باو دهي پس حضرت رسول (ص) فدك را بفاطمه عليها السلام داد بعد از آن عوالي را باو عطا فرمود . . . تا پدر بزرگوارش رحلت فرمود پس چون با ابوبكر بيعت كردند آن حضرت را از فدك و عوالي منع كرد و فاطمه عليها السلام در رد فدك و عوالي با او تكلم فرمود و فرمود اينها حق من است و پدر بزرگوارم بمن داده است ابوبكر گفت چيزي را كه پدر بزرگوارت بتو عطا فرموده باشد از تو منع نميكنم و خواست نوشته براي آن حضرت بنويسد عمر گفت دست نگاه دار زني است و ادعائي كرده بگو تا بر ادعاي خود شاهد بياورد ابوبكر امر كرد كه حضرت شاهد بياورد حضرت ام‌ايمن و اسماء بنت عميس را با حضرت امير عليه السلام بشهادت آورد و همه بر اين مطلب شهادت دادند [ص 625] و ابوبكر نوشته براي آن حضرت نوشت چون اين خبر بعمر رسيد نزد ابوبكر آمد ابوبكر حكايت را با او بيان كرد عمر صحيفه را گرفته محو كرد و گفت فاطمه (ع) زني است و علي (ع) شوهر او است و بطرف خود ميكشد و بشهادت دو زن بدون مرد ادعا ثابت نميشود پس ابوبكر نزد حضرت فاطمه (ع) فرستاد و كيفيت را معروض داشت حضرت فاطمه قسم ياد كرد بآن خدائي كه جز او خدائي نيست كه اين گواهان جز بحق و راستي شهادت نداده‌اند ابوبكر گفت شايد راست بفرمائي و لكن شاهد ديگر بياور كه جلب منفعت براي خود نخواهد حضرت فاطمه (ع) فرمود آيا از پدر بزرگوارم نشنيده‌ايد كه فرمود اسماء بنت عميس و ام‌ايمن از اهل بهشتند عرض كرد چرا فرمود ميشود كه دو زن از اهل بهشت شهادت دروغ بدهند پس حضرت صيحه‌زنان برگشت و پدر بزرگوار خود را ندا ميكرد و ميفرمود پدرم مرا خبر داده است كه اول كسي كه باو ملحق شود منم بخدا قسم از ظلم اين دو نفر شكايت بآن حضرت خواهم برد پس زماني نگذشت كه مخدره مريض شد و علي (ع) را وصيت فرمود كه اين دو بر جنازه مقدسه‌اش نماز نگذارند و از ايشان كناره كرد و تا رحلت فرمود تكلم با ايشان ننمود پس حضرت امير (ع) با عباس آن حضرت را در شب دفن كردند و حضرت رسول (ص) از غصب حق فاطمه (ع) و ظلم كردن بر آن مخدره خبر داده بود چنانكه از ابن‌عباس منقول است كه گفت لما حضرت النبي (ص) الوفاة بكي بكاءا شديدا حتي بلت لحيته بدموعه [ص 626] فقلت يا رسول الله ما يبكيك فقال ابكي لذريتي و ما يصنع بهم من بعدي و ما يفعلون بهم شرار امتي فكاني بفاطمة ابنتي و قد ظلمت من بعدي و غصب حقها و قهر بعلها و غصبت ميراثها و كاني بها و هي تنادي يا ابتاه فلايجيبها احد و لايعينها من امتي فسمعت فاطمة عليها السلام كلام ابيها فبكت فقال لها النبي (ص) اسكني يا فاطمة و ابشري يا ابنة محمد بسرعة اللحاق بي و لاتلبثي بعدي الا قليلا و انك اول من يلحق بي من اهل بيتي فسرت بذلك سرورا عظيما ، چون هنگام وفات پيغمبر (ص) شد گريست گريستن شديدي تا آنكه ريش مباركش از اشك چشمش تر شد عرض كرديم سبب گريه چيست يا رسول الله فرمود براي ذريه و اهل بيت خود گريه ميكنم و ظلمهائي كه بعد از من بر ايشان وارد مي‌آيد و جفاهائي كه اشرار امت من بر ايشان ميكنند و گويا مي‌بينم دختر خود فاطمه (ع) را كه بعد از من ستم بر او كرده و حقش را غصب نموده و شوهرش را مقهور ساخته و ميراثش را بناحق برده‌اند گويا مي‌بينم او را كه فرياد وا ابتاه برآورده است و احدي او را جواب نميدهد و هيچ كس از امت من او را نصرت نميكند پس فاطمه (ع) كلام پدر بزرگوار را شنيد و گريان شد پيغمبر (ص) فرمود آرام بگير اي فاطمه و خوشدل باش اي دختر محمد (ص) كه زود بمن ملحق ميشوي و بعد از من چندان در دنيا مكث نمي‌كني و اول كسي كه ملحق بمن ميشود از اهل بيت من تو خواهي بود پس فاطمه عليها السلام از اين مژده بغايت مسرور و فرحناك شد ، و بعضي از علماء ايشان اين حديث را [ص 627] ذكر كردند كه از سيدالحفاظ خود مسندا تلقي نموده‌اند باين طريق از سيدالحفاظ بن مردويه است كه گفت خبر داد بما محيي السنة ابوالفتح عبدوس بن عبدالله همداني اجازة گفت حديث كرد براي ما قاضي ابونصر شعيب بن علي او گفت حديث كرد ما را موسي بن سعيد كه گفت حديث كرد براي ما وليد بن علي او گفت حديث كرد براي ما علي بن عباس از فضيل از عطيه از ابوسعيد قال لما نزلت و آت ذا القربي حقه دعا رسول الله (ص) فاطمة عليها السلام فاعطاها فدك ابوسعيد گفت چون آيه شريفه و آت ذا القربي حقه نازل شد پيغمبر (ص) فاطمه عليها السلام را طلبيده فدك را باو عطا فرمود و اما مخاصمت حضرت فاطمه صلوات الله عليها با ابوبكر اشتهارش بيش از آن است كه مجال انكار داشته باشد زيرا كه از طرق عديده در صحاح خود روايت كرده‌اند از جمله بخاري در جزء پنجم از صحيح خود باسناد خود روايت كرده است ان فاطمة عليها السلام بنت رسول الله (ص) ارسلت الي ابي‌بكر تسئله ميراثها من رسول الله (ص) ما افاء الله عليه بالمدينة من فدك و ما بقي من خمس خيبر فقال ابوبكر ان رسول الله (ص) قال نحن معاشر الانبياء لانورث ما تركناه فهو صدقة و انما يأكل آل‌محمد من هذا المال و اني والله لا اغير شيئا من صدقة رسول الله (ص) عن حالها التي كانت عليه في عهد رسول الله (ص) و لاعملن فيها بما عمل رسول الله (ص) فابي ابوبكر ان يدفع الي فاطمة عليها السلام منها شيئا فوجدت فاطمة عليها السلام علي ابي‌بكر في ذلك و هجرته [ص 628] فلم‌تكلمه ابدا حتي توفيت و عاشت بعد النبي (ص) ستة اشهر فلما توفيت دفنها زوجها علي (ع) ليلا و لم‌يؤذن بها ابوبكر و صلي عليها علي عليه السلام ، حاصل معني آنكه حضرت فاطمه صلوات الله عليها كس نزد ابوبكر فرستاد و ميراث خود را از فدك و بقيه خمس خيبر طلب فرمود ابوبكر گفت رسول خدا (ص) فرموده است ما پيغمبران ميراثي نميگذاريم و آنچه بگذاريم صدقه است و آل‌محمد (ع) را جز حق خوردني از اين مال نيست و بخدا قسم كه من هيچ يك از صدقات رسول خدا (ص) را از آن حال كه در زمان آن حضرت بوده است تغيير نميدهم و در آنها بهمان گونه كار ميكنم كه رسول خدا (ص) ميكرد پس ابوبكر راضي نشد كه از آن اموال چيزي بحضرت فاطمه (ع) دهد و حضرت فاطمه (ع) بر او غضب فرمود و از او كناره نمود و بهيچ وجه تكلم با او نفرمود تا وفات يافت و مدت زندگاني آن حضرت بعد از رسول خدا (ص) شش ماه بود و چون وفات يافت حضرت امير (ع) بشب او را دفن فرمود و ابوبكر را كسي مطلع ننمود و علي عليه السلام خود بر آن مخدره نماز گذارد ، و بخاري اين حديث را در جاي ديگر نيز روايت كرده است و نيز مسلم در جزء سيم از اجزاء ستة در اواخر كتاب باسناد خود روايت كرده است ان فاطمة بنت رسول الله (ص) ارسلت الي ابي‌بكر تسأله عن ميراثها من رسول الله (ص) مما افاء الله عليه بالمدينة و فدك و ما بقي من خمس خيبر فقال ابوبكر ان رسول الله (ص) قال لانورث ما تركناه صدقة انما يأكل آل‌محمد من هذا المال [ص 629] و اني والله لااغير شيئا من صدقة رسول الله (ص) عن حالها و لاعملن فيها بما عمل رسول الله (ص) فابي ابوبكر ان يدفع الي فاطمة شيئا فوجدت فاطمة علي ابي‌بكر فهجرته فلم‌تكلمه حتي توفيت و عاشت بعد رسول الله (ص) ستة اشهر فلما توفيت دفنها زوجها علي بن ابي‌طالب ليلا و لم‌يؤذن بها ابوبكر و صلي علي عليه السلام عليها پس روايت مسلم نيز با روايت بخاري مطابق است و اخبار از طرفين در اين خصوص بسيار است و بدان كه اخباري كه دلالت ميكند بر اينكه حضرت فاطمه عليها السلام ميراث خود را طلب فرمود و مخاصمتي كه با ابوبكر نمود از جهت ميراث بود با آن اخباري كه صريح در اين است كه حضرت رسول (ص) در زمان حيوة خود فدك را بآن مخدره بخشيده بود و در دست او بود منافات ندارد زيرا كه حضرت فاطمه چيزي را كه متصرف بود طلب فرمود و چون ابوبكر وكيل آن حضرت را بيرون كرد از يد تصرف آن حضرت بيرون رفت پس بابوبكر فرمود فدك را پدر بزرگوارم بمن بخشيده و در زمان حيوة خود بتصرف من داده است و ابوبكر بر خلاف حكم خدا و رسول از آن حضرت شاهد طلبيد چه حكم خدا و رسول اين است كه مدعي شاهد بياورد نه ذواليد و مدعي ابوبكر بود كه ميگفت اين ملك كه در تصرف فاطمه عليها السلام است حق مسلمين است و آن حضرت منكر بود و خود آن مخدره در ضمن مخاصمت ابوبكر تصريح باين مطلب فرمود و همچنين حضرت امير عليه السلام چنانكه مذكور خواهد شد لكن [ص 630] چون ابوبكر بر عناد خود اصرار كرد و حضرت فاطمه (ع) ناصر و معيني براي خود نيافت از باب مجارات خصم ملجأ شد كه ادعاي ميراث كند چه احدي از مسلمين منكر اين نبود كه فدك مخصوص خود حضرت رسول (ص) بود بدون شركت احدي از مسلمين زيرا كه خداوند تعالي آن را مخصوص آن حضرت و ذوي القرباي او قرار داده بود چنانكه ميفرمايد و ما افاء الله علي رسوله منهم فما اوجفتم عليه من خيل و لا ركاب و لكن الله يسلط رسله علي من يشاء و الله علي كل شيء قدير ما افاء الله علي رسوله من اهل القري فلله و للرسول و لذي القربي و اليتامي و المساكين و ابن السبيل كيلايكون دولة بين الاغنياء منكم الآيات حاصل ترجمه آنكه ميفرمايد اموال و املاكي كه خداوند تعالي از يهود بر رسول خود رد كرده و بحيطه ملكيت او در آورده است چيزي نيست كه شما اسب و شتري در گرفتن آن رانده باشيد و زحمت حرب و ضربي برده باشيد و لكن خداي تعالي پيغمبران خود را بر هر كس بخواهد مسلط ميكند و بدون قتال ايشان را بر دشمن غلبه ميدهد و خدا بر هر چيزي قادر است آنچه خدا از اموال كفار اهل قري بر پيغمبر خود برگردانيده و فيء او قرار داده است مخصوص است بخدا و رسول و اهل بيت و اقرباء پيغمبر (ص) و يتامي و مساكين و ابن سبيل ايشان و اين حكم محض اين مقرر شده است كه اموال فيء چيزي نباشد كه اغنياء دست بدست بگردانند و مخصوص خود دانند تا آخر آيات و شك نيست كه مراد از ذوالقربي و ساير اصناف كه در آيه [ص 631] ذكر شده است آل‌محمدند صلوات الله عليهم خاصة چنانكه اخبار فريقين بر اين دلالت دارد و خود ابوبكر تصريح باين معني كرد كه گفت من صدقه رسول خدا (ص) را تغيير نميدهم و افترا بر حضرت رسول (ص) بست كه فرموده است ما معاشر انبياء ميراثي نميگذاريم و آنچه بگذاريم صدقه است و احدي ادعا نكرد كه فدك حق همه مسلمين بوده است و از اين جهت ابوبكر ناچار شد كه اين افترا را بر رسول خدا (ص) ببندد و حضرت فاطمه و حضرت امير صلوات الله عليهما در مخاصمت خود تكذيب او فرمودند چنانكه ذكر خواهد شد علاوه بر آنكه ابوبكر پيغمبر بشير نذير را كه عمر شريف خود را در اقامه دين و تشريع احكام تلف كرد و چندان محض تعليم و انذار قوم خود مجاهده فرمود كه جان خود را بمعرض تلف آورد نسبت باين ميدهد كه اهل بيت خود را مهمل و فقير گذارده است بحدي كه نسبت بمسلمين بزعم ايشان مرتكب چنين امري شوند و اراده آن كنند كه حق مسلمين را از يد ايشان انتزاع كنند و اين همه اصرار بر اين كار نمايند و اظهار عداوت با خلفاء كنند و دايم از ايشان در شكايت باشند و اگر آن حضرت في الجملة شفقتي بر اهل بيت و اندك رحمتي بر امت ميداشت مرتكب اين اهمال كه معاندان ميگويند نميشد و حاشا كه نسبت تقصيري بآن سرور داده شود و حال آنكه خداوند تعالي ميفرمايد و انذر عشيرتك الاقربين يا محمد (ص) عشيره و خويشان قريب خود را انذار كن و ميفرمايد يا ايها الذين آمنوا قوا انفسكم [ص 632] و اهليكم نارا اي كساني كه ايمان آورده‌اند حفظ كنيد خود را و اهل و عشيره خود را از آتش ، حال آيا ممكن است كه حضرت رسول (ص) علي و فاطمه صلوات الله عليهما و عباس و ساير بني‌هاشم را ترك كرده باشد و در مدت حيات خود هيچ بايشان نفرموده باشد تا چنين نزاعي مابين اهل بيت او و غاصبين حق ايشان واقع شود كه باعث اختلاف و تفريق ميان مسلمين شده است و ابد الدهر سبب تشاجر و نزاع مابين امت گرديده و از اين گذشته اگر مقام عناد و لجاج نباشد آيا هيچ عاقل متديني تجويز ميكند كه زنان حضرت پيغمبر (ص) با وجود طول صحبت و حسن خلق و معاشرت آن حضرت و آن مواظبت تامه كه بر اقامه دين و اظهار شرايع احكام داشت اين حديث را كه ابوبكر سند خود كرده است از آن حضرت نشنيده باشند و احدي پيش از وفات رسول خدا (ص) براي ايشان نقل نكرده باشد كه حميدي در جمع بين الصحيحين در مسند ابوبكر در حديث ششم از متفق عليه روايت كرده است ان فاطمة (ع) و العباس اتيا ابابكر يلتمسان ميراثهما من رسول الله (ص) و هما حينئذ يطلبان ارضه من فدك و سهما من خيبر ، فاطمه عليها السلام و عباس نزد ابوبكر آمده ميراث خود را از رسول خدا (ص) از او مطالبه ميكردند و مقصودشان زميني بود كه حضرت رسول (ص) از فدك داشت و سهمي از خيبر ، و نيز حميدي در جمع بين الصحيحين در مسند عايشه در حديث چهل و سيم از متفق عليه روايت كرده است ان ازواج النبي (ص) اردن ان يبعثن عثمان [ص 633] الي ابي‌بكر يسأله ميراثهن ، ازواج پيغمبر (ص) خواستند عثمان را نزد ابوبكر بفرستند كه ميراث ايشان را از او مطالبه كند الحديث پس ظلم ابوبكر و عمر بر اهل بيت پيغمبر صلي الله عليه و آله و تعمد ايشان در اين باب امر واضحي است كه هيچ عاقلي را شك در آن نيست و اما اينكه ابوبكر قسم خورد كه عمل رسول خدا (ص) را تغيير نميدهد محض كذب و صرف افترا بود كه حق را از اهلش بگرداند دليل بر اينكه عمل رسول خدا (ص) را تغيير داد بنا بر معتقد خود مخالفين حديثي است كه حميدي در جمع بين الصحيحين در مسند جبير بن مطعم در حديث سيم از افراد بخاري روايت كرده است قال جاء جبير بن مطعم و عثمان الي رسول الله (ص) يكلمانه فيما قسم من خمس خيبر بين بني‌هاشم و بين بني المطلب فقالا يا رسول الله قسمت لاخواننا بني‌هاشم و بني المطلب بن عبدمناف فلم‌تعطنا شيئا و قرابتنا مثل قرابتهم فقال لهما رسول الله (ص) انما اري هاشما و المطلب شيئا واحدا قال جبير و لم‌يقسم رسول الله (ص) لبني عبدشمس و لا لبني‌نوفل شيئا و رواه حرملة عن وهب عن يونس قال قال ابن‌شهاب و كان ابوبكر يقسم الخمس نحو قسم النبي (ص) غير انه لم‌يكن يعطي قرابة رسول الله (ص) كما كان رسول الله (ص) يعطيهم ، ميگويد جبير بن مطعم و عثمان نزد حضرت رسول (ص) آمدند كه در باب خمس خيبر كه آن حضرت مابين بني‌هاشم و بني المطلب تقسيم فرموده بود سخني بگويند عرض كردند يا رسول الله به برادران ما بني‌هاشم و بني المطلب قسمتي عطا [ص 634] فرمودي و بما چيزي ندادي با آنكه قرابت ما برسول خدا (ص) مثل قرابت ايشان است حضرت فرمود همانا من هاشم و مطلب را در يك درجه مي‌بينم جبير گفت و رسول خدا (ص) به بني عبدشمس و بني نوفل چيزي عطا نفرمود و اين خبر را حرملة از وهب از يونس روايت كرده است كه گفت ابن‌شهاب گفت ابوبكر نيز خمس را مثل حضرت رسول (ص) تقسيم ميكرد الا اينكه باقرباء و اهل بيت پيغمبر (ص) نميداد چنانكه آن حضرت عطا ميفرمود و در بعضي از نسخ حميدي باين عبارت است ثم قال اظنه كان يزيدهم ميگويد گمانم اين است كه از حضرت رسول (ص) زيادتر ميداد بايشان قال ابن‌شهاب و كان عمر يعطيهم منه و عثمان بعده ، ابن‌شهاب گفته است كه عمر هم از خمس باهل بيت ميداد و عثمان نيز بعد از او ميداد و اين عذري كه حميدي براي ابوبكر نقل كرده است طعن را از ابوبكر مرتفع نميسازد زيرا كه بهر حال عمل رسول خدا (ص) را تغيير داده با آنكه قسم خورده بود كه تغيير ندهد با آنكه اين عذر محض تمويه و تلبيس است و كلام ابن‌شهاب تكذيب او را ميكند زيرا كه اول ميگويد الا اينكه ابوبكر باهل بيت حضرت رسول (ص) نميداد چنانكه حضرت رسول (ص) ميداد بعد ميگويد و عمر و عثمان از خمس بايشان ميدادند و سخناني كه حضرت امير و حضرت فاطمه صلوات الله عليهما با ابوبكر فرمودند و مخاصماتي كه با او نمودند و حضرت فاطمه از ابوبكر دوري گرفت و كناره فرمود شاهد صدق اين سخن است پس مراد اين است كه ابوبكر [ص 635] مطلقا باقرباء پيغمبر (ص) از خمس نميداد مثل اينكه حضرت رسول (ص) ميداد و دليل واضح بر اين مطلب علاوه بر مخاصمات و تظلمات حضرت فاطمه و حضرت امير عليهما السلام حديثي است كه حميدي در جمع بين الصحيحين در حديث سي و يكم از متفق عليه در مسند عبدالله بن عباس روايت كرده است كه در جواب مكتوب نجدة بن عامر حروري كه از رؤساي خوارج بود نوشت و كتبت تسألني من الخمس لمن هو و انا نقول هو لنا فابي علينا قومنا ذلك ، در باب خمس نوشته بودي كه حق كيست ما ميگوئيم مال ما است و قوم نخواستند مال ما باشد و از اين كار ابا كردند پس ابن‌عباس تصريح كرده است كه ايشان از خمس ممنوع بوده‌اند و مانع ايشان قريش بودند فيا لله للعجب العجيب چگونه اين احاديث را كه بعضي تكذيب بعضي را ميكند و تناقض آنها بر جاهل مخفي نيست چه جاي عالم روايت ميكنند لكن عيب اين است كه مردم در همه چيز زيركند و همين كه بامر دين ميرسند نادان و گمراه ميشوند و از جمله روايات از طرق عامه در مخاصمه كردن حضرت فاطمه صلوات الله عليها با ابوبكر حديثي است كه شيخ اسعد بن مقروه در كتاب الفائق عن الاربعين روايت كرده است از شيخ معظم عبدالحافظ ابوبكر احمد بن موسي بن مردويه اصفهاني كه نزد ايشان ثقه است در كتاب مناقب ميگويد خبر داد بما اسحق بن عبدالله بن ابرهيم او گفت حديث كرد براي ما احمد بن عبيد بن ناصح او گفت حديث گفت ما را زياد بن محمد بن زياد گفت [ص 636] حديث كرد براي ما شرقي بن قطامي از صالح بن كيسان از زهري از عروه از عايشه كه گفت لما بلغ فاطمة عليها السلام ان ابابكر قد ظهر منعها فدك لاتت خمارها علي رأسها و اشتملت بجلبابها و اقبلت في لمة من حفدتها و نساء من قومها تطأ في ذيلها ما تحرم ● مشية رسول الله (ص) حتي دخلت علي ابي‌بكر و هو في حشد من المهاجرين و الانصار و غيرهم فطنبت دونها ملاءة ثم انت انة اجهش لها القوم بالبكاء ، چون خبر بحضرت فاطمه عليها السلام رسيد كه ابوبكر علانيه در صدد منع فدك برآمده است معجر بسر انداخته جلباب بر خود پيچيد و با جمعي از خدمه و زنان بني‌هاشم دامن‌كشان روانه شد و چنان راه ميرفت كه با راه رفتن رسول خدا (ص) هيچ فرق نميشد تا آنكه بر ابوبكر داخل شد و او در ميان جماعتي از مهاجرين و انصار و ديگران نشسته بود پس پرده از جلو آن حضرت كشيدند آن گاه چنان ناله كشيد كه همه حضار بگريه افتادند ثم امهلت هنيئة حتي سكنت فورتهم افتتحت كلامها بحمد الله و اثنت عليه ثم قالت لقد جاءكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رؤف رحيم فان تعزوه تجدوه ابي دون ابناءكم و انا ابنته دون نساءكم و اخا ابن عمي دون رجالكم فبلغ الرسالة صادعا بالنذارة مناضلا علي مدرجة المشركين ضاربا يجذهم كجذ الاصنام و ينكث الهام و يدعوا لي ربه بالحكمة و الموعظة الحسنة حتي تعري الليل عن صبحه و اسفر الحق عن محضه و نطق زعيم الدين و خرست شقاشق الشياطين و تمت كلمة الاخلاص فكنتم علي حفرة [ص 637] من النار نهزة الطامع و مذقة الشارب و قبسة العجلان و موطأ الاقدام تشربون الرنق و تقتاتون القد اذلة خاسئين حتي استنقذكم الله برسوله (ص) بعد اللتيا و التي و بعد ان مني ببهم الرجال و ذؤبان العرب و مردة اهل الكتاب كلما اوقدوا نارا للحرب اطفأها الله تعالي او فغرت منهم فاغرة قذف اخاه في لهواتها فلاينكفئ حتي يطأ صماخها باخمصه و يطفئ عادية لهبها بسيفه و انتم في رفاهية آمنون وادعون ، آن گاه اندكي سكوت فرمود تا جوش و خروش ايشان آرام گرفت افتتاح سخن بحمد الهي كرده ثناي حق تعالي بجاي آورد پس فرمود همانا پيغمبري از ميان شما بنزد شما آمد كه رنج بردن شما بر او دشوار و گران بود و بر هدايت يافتن و حفظ كردن شما بغايت حريص و بمؤمنان رؤف و مهربان بود اكنون اگر اين پيغمبر بزرگوار را نسبت به كسي دهيد مي‌بينيد كه پدر من است نه پدر اولاد شما و دختر او منم نه زنان شما و او برادر پسرعم من است نه مردان شما پس در انذار قوم رنج و تعب بر خود گذارده بر گذرگاه مشركان نبردكنان ايستاده شمشير بر فرق ايشان ميزد و ايشان را مثل بتان خرده خرده ميساخت و بفرق بر زمين مي‌انداخت با اين حال تبليغ رسالت فرمود و براه پروردگار خود بطريق حكمت و موعظه حسنه دعوت مينمود تا آنكه صبح هدايت از ظلمت گمراهي چهره نمود و حق خالص نقاب از رخ گشود و رئيس و مهتر دين سخن گفتن آغاز كرد و بانگهاي ناهنجار شياطين آرام و كلمه اخلاص تمام شد پس بر لب گودي از آتش [ص 638] از ضعف و قلت و ذلت چنان خوار و بيمقدار بوديد كه طامعي بيك انتهاز فرصت غنيمتي برد يا شاربي براي يك جرعه كشيدن شربتي آميزد يا عجولي بشتاب آتشي برگيرد يا در جاي گام زدن اقدام بيمقدار چيزي افتد آب تيره ميخورديد و گوشت خشك خورش ميكرديد و ذليل و رانده بوديد تا آنكه خداوند عالم به بركت وجود مقدس رسول خود صلي الله عليه و آله شما را نجات داد بعد از آن محنتهاي بي پايان و بعد از آنكه با ابطال رجال و گرگان عرب و متمردين اهل كتاب دوچار شد و هر زمان كه آتشي براي جنگ مي‌افروختند خدايش خاموش ميساخت و هر وقت دهان فتنه‌اي مي‌گشودند و بانگي برميكشيدند برادر خود علي (ع) را در كام آن دهان مي‌انداخت و عنان عزيمت برنميتافت تا با كف پاي خود بر پرده گوش آن فتنه قدم زند و آتش فتنه را بآب شمشير خود خاموش سازد و شما در رفاهيت عيش غنوده و آسوده بوديد ، حتي اذا اختار الله لنبيه دار انبيائه اطلع الشيطان رأسه فدعاكم فالفاكم لدعوته مستجيبين و للغرة ملاحظين ثم استنهضكم فوجدكم غضابا فوسمتم غير ابلكم و ارحلتم غير سربكم و وردتم غير شربكم هذا و العهد قريب و الكلم رحيب و الجرح لمايندمل الماذا زعمتم خوف الفتنة الا في الفتنة سقطوا و ان جهنم لمحيطة بالكافرين ثم لم‌تلبثوا ريث تشربون حسوا في ارتكاء فيصير منكم علي مثل حد المدي و انتم تزعمون ان لاارث لنا افحكم الجاهلية تبغون و من احسن من الله حكما لقوم يوقنون يا معشر المسلمين [ص 639] ثم قالت يا ابن ابي‌قحافة افي كتاب الله ان ترث اباك و لاارث ابي لقد جئت شيئا فريا فدونكها مرحولة مخطومة تلقاك يوم حشرك و نشرك فنعم الحكم الله تعالي و الزعيم محمد (ص) و الموعد القيمة و عند الساعة يخسر المبطلون ثم انكفأت الي قبر ابيها و هي تقول :