ان بني النصب في الانام لقد تهافتوا في الضلال بل تاهو

قاسوا عتيقا بحيدر سخنت عيونهم بالذي به فاهوا

كم بين من شك في هدايته و بين من شك انه الله

ميگويد همانا ناصبي‌زادگان در ميانه خلق جهان در گمراهي افتاده‌اند بلكه يك پاره سرگشته وادي حيرت شده‌اند عتيق را بر حيدر قياس كرده‌اند و برابر نهاده‌اند چشمهاي ايشان بپاداش اين ياوه‌گوئي گريان باد كسي كه در مؤمن بودن و هدايت يافتنش شك كرده‌اند كجا و كسي [ص 554] كه در خدائيش شك كرده‌اند و اينك اندكي از فضايل متفرقه آن حضرت را ذكر ميكنم چرا كه فضايل آن حضرت از كثرت بحدي است كه اگر همه خلق جهان جمع شوند احصا كردن نتوانند خدا ميفرمايد قل لو كان البحر مداد لكلمات ربي لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات ربي و لو جئنا بمثله مددا ، و يحيي بن اكثم قاضي مأمون از حضرت ابوالحسن عليه السلام تفسير اين آيه را سؤال كرد كه ميفرمايد سبعة ابحر مانفدت كلمات الله مراد از اين هفت دريا چيست فرمود چشمه كبريت و چشمه يمين و چشمه ابرهوت و چشمه طبريه و جمه ماسيدان و جمه افريقيه و چشمه ناجروان و مائيم آن كلماتي كه فضايل ما را ادراك نتوان كرد و استقصا نتوان نمود از جمله فضايل متفرقه اختصاص يافتن آن حضرت بود صلوات الله عليه بنجوي كردن با رسول خدا (ص) بدون ساير مسلمين وقتي كه خداوند سبحانه امر فرمود كه هر كس خواهد با رسول خدا (ص) نجوي كند اول صدقه بدهد پس همه از نجوي كردن با آن حضرت سرتافتند تا آنكه خداوند عالم ايشان را سرزنش فرمود بعد از آنكه مشقت اين تكليف را بواسطه حضرت امير عليه السلام از ايشان برداشت از جمله روايات عامه در اين باب روايتي است كه در جمع بين الصحاح الستة ذكر كرده است قال ابوعبدالله البخاري قوله تعالي اذا ناجيتم الرسول فقدموا بين يدي نجواكم صدقة نسختها آية فاذ لم‌تفعلوا و تاب الله عليكم قال اميرالمؤمنين عليه السلام ماعمل بهذه الآية غيري و بي خفف الله عن هذه الامة [ص 555] امر هذه الآية بخاري در تفسير كريمه اذا ناجيتم الرسول الآية يعني هر گاه اراده نجوي كردن با رسول خدا (ص) كنيد پيش از آنكه نجوي كنيد صدقه بدهيد ميگويد كه اين آيه را آيه فاذ لم‌تفعلوا و تاب الله عليكم نسخ كرد حضرت امير عليه السلام ميفرمايد احدي غير از من باين آيه عمل نكرد و امر اين آيه را خداي تعالي بواسطه من از امت تخفيف داد و ابوعمير زاهد در تفسير فرمايشي از حضرت امير عليه السلام ميگويد چون آيه صدقه دادن با نجوي نازل شد پيغمبر (ص) علي (ع) را طلبيده فرمود پيش از نجوي چه مقدار صدقه تقديم ميكنيد فرمود از يك دانه گندم تا هر چه برسد تقديم ميكنند قال فقال له المصطفي (ص) انك لزهيد يعني فقير پيغمبر (ص) فرمود همانا تو فقير هستي ابن‌عباس گويد بعد از آن وقتي علي بن ابيطالب عليه السلام محض حاجتي كه داشت تشريف آورد و مردم جمع شده بودند ديناري در ميان گذارد و آنگاه شروع بتكلم فرمود و غير از آن دينار چيزي مالك نبود بعد از آن تخفيف مرحمت شد و وجوب صدقه برداشته شد ابوالعياش گويد فهذه القصه ساد بها علي (ع) الخلق بواسطه اين حكايت علي عليه السلام بر جميع خلق سروري يافت و از اين جمله است حديثي كه ابن‌مردويه در كتاب خود از مناقب علي عليه السلام در تفسير آيه نجوي از چهار طريق روايت كرده است كه يكي از آن چهار اين است مرفوعا از سالم بن ابي‌الجعد از حضرت امير عليه السلام روايت كرده است قال نزلت [ص 556] آية المناجاة قال لي رسول الله (ص) ما تقول دينارا قلت مايطيقونه قال فكم قلت شعيرة قال انك لزهيد و نزلت أاشفقتم الآية قال علي (ع) بي خفف الله تعالي عن هذه الامة فلم‌تنزل في احد قبلي و لا بعدي حضرت امير عليه السلام فرمود چون آيه مناجات نازل شد رسول خدا (ص) فرمود مقدار صدقه را بر ديناري قرار دهم چگونه است عرض كردم نميتوانند فرمود چه مقدار باشد عرض كردم يك حبه جو فرمود همانا تو زهيد هستي و اين آيه نازل شد ءاشفقتم الآيه حضرت امير عليه السلام فرمايد بواسطه من تخفيف داد خداوند عالم از اين امت پس اين آيه در شأن احدي پيش از من يا بعد از من نازل نشد پس چشم را از نور هدايت بينا ساخته نظر كن كه چگونه خداوند عالم جميع صحابه را سرزنش فرمود بر ترك فضيلت مناجات حضرت رسول (ص) و اقتباس از مشكوة انوار آن بزرگوار كه همه از آن حضرت انزوا جسته بگوشه هجران خزيدند و نجوي كردن و راز گفتن با آن حضرت را ترك نمودند از ترس آنكه بشيزي از حطام دنيا يا يك دانه گندم بدهند و بعد از چنين لئامتي آيا هيچ احمقي احتمال ميدهد چه جاي عالم عاقل كه كسي كه چنين فضيلت بزرگي را محض مقدار كمي از حطام دنيا ترك كند مبالغ خطيري در راه خدا تصدق داده باشد چنانكه عامه مي‌پندارند و در احاديث خود جعل ميكنند كه ابوبكر و عمر و عثمان در مواضع عديده محض رضاي خدا هزار درهم و هزار دينار تصدق داده‌اند بلي گاه ميشود كه اهل نفاق محض جلب مدح [ص 557] و مباهات و ريا و سمعه از اين كارها بكنند چنانكه از عمر منقول است كه بيست و چهار مرتبه در حال ركوع تصدق داد باميد اينكه آيه در شأن او نازل شود چنانكه در شأن حضرت امير عليه السلام شد و آخر در شأن او هيچ نازل نشد و چنين كسي كار با خدا بمخادعه ميكند خدا نيز با او خدعه ميكند و از اين جمله است روايتي كه در جمع بين صحاح ستة در تفسير سوره مجادله روايت كرده است و ابن‌مغازلي شافعي روايت كرده و ثعلبي در تفسير آيه يا ايها الذين آمنوا اذا ناجيتم الرسول فقدموا بين يدي نجويكم صدقة روايت كرده از جمله از مجاهد روايت كرده‌اند قال نهي عن مناجاة النبي (ص) حتي يتصدقوا فلم‌يناجه الا علي بن ابي‌طالب عليهما السلام كان قدم دينارا فتصدق به ثم نزلت الرخصة و قال علي عليه السلام ان في كتاب الله تعالي آية ما عمل بها احد قبلي و لايعمل بها احد بعدي يا ايها الذين آمنوا اذا ناجيتم الرسول فقدموا بين يدي نجويكم صدقة الآية قال علي (ع) خفف الله عن هذه الامة امر هذه الآية فلم‌تنزل في احد قبلي و لا تنزل في احد بعدي ، مجاهد گويد مسلمين نهي شدند از اينكه با رسول خدا (ص) نجوي گويند تا صدقه بدهند پس احدي با آن حضرت نجوي ننمود مگر علي عليه السلام ديناري تقديم داشته تصدق فرمود بعد از آن آيه رخصت نازل شد و علي عليه السلام فرموده است كه در قرآن آيه‌اي است كه احدي پيش از من بآن عمل نكرده و احدي بعد از من نيز بآن عمل نخواهد كرد كه آيه يا ايها الذين [ص 558] آمنوا اذا ناجيتم است الآية فرمود امر اين آيه را خداوند از اين امت تخفيف داد پس درباره احدي پيش از من نازل نشد و درباره احدي بعد از من نازل نميشود ، و قال قال ابن‌عمر ان لعلي عليه السلام ثلثا لو كانت لي واحدة منها كانت احب الي من حمر النعم تزويجه فاطمة و اعطاؤه الراية يوم خيبر و آية النجوي ، مجاهد گويد كه عبدالله بن عمر گفت علي عليه السلام را سه منقبت است كه اگر يكي از آنها را من ميداشتم دوست‌تر ميداشتم از آنكه مالك جميع شتران سرخ‌مو باشم تزويج بفاطمه عليها السلام و عطا شدن علم جنگ در روز خيبر باو و آيه نجوي و از جمله مناقب آن حضرت اختصاص يافتن تبليغ سوره برائة بود از جانب خدا و رسول بسوي مشركين چنانكه ابن ابي‌الحديد ميگويد در تعريض بابوبكر كه خدا و رسول او را براي اين كار نپسنديدند و معزول كردند :

و لا كان معزولا غداة برائة و لا عن صلوة ام فيها مؤخرا

از جمله روايات در اين باب حديثي است كه احمد بن حنبل در مسند خود از طرق جماعتي روايت كرده است از جمله عن انس بن مالك ان رسول الله (ص) بعث برائة مع ابي‌بكر الي اهل مكة فلما بلغ الي ذي‌الحليفة بعث اليه فرده و قال لايذهب بها الا رجل من اهل بيتي فبعث عليا عليه السلام ، از انس بن مالك روايت كرده است كه رسول خدا (ص) سوره برائة را با ابوبكر باهل مكه فرستاد و چون به ذي‌الحليفه رسيد كس فرستاده او را برگردانيد و فرمود بردن اين سوره را شايسته نيست [ص 559] مگر مردي از اهل بيت خودم پس علي عليه السلام را فرستاد و از اين جمله است آنچه نيز احمد بن حنبل در مسند خود از سماك از حبيش مرفوعا روايت كرده است قال لما نزلت عشر آيات من سورة برائة علي النبي (ص) دعا النبي (ص) ابابكر فبعثه بها ليقرءها علي اهل مكة ثم دعا النبي (ص) عليا عليه السلام فقال له ادرك ابابكر فحيث ما لحقته فخذ الكتاب منه فاذهب به الي اهل مكة و اقرئه عليهم قال فلحقه بالجحفة فاخذ الكتاب منه فرجع ابوبكر الي النبي (ص) فقال يا رسول الله (ص) نزل شيء قال لا و لكن جبرئيل جاءني فقال لن‌يؤدي عنك الا انت او رجل منك ، ميگويد چون ده آيه از سوره برائة بر حضرت پيغمبر (ص) نازل شد پيغمبر (ص) ابوبكر را پيش خوانده آيات را همراه او فرستاد تا بر اهل مكه قراءت كند پس از آن پيغمبر (ص) علي عليه السلام را طلبيده فرمود از پي ابوبكر روانه شو و او را هر جا رساندي نوشته را از او بگير بمكه ببر و بر اهل مكه بخوان راوي گويد حضرت امير عليه السلام در جحفه بابوبكر رسيد و نوشته را از او پس گرفت ابوبكر بخدمت پيغمبر (ص) برگشت و عرض كرد يا رسول الله چيزي هم درباره من نازل شده است فرمود نه و لكن جبرئيل نزد من آمده گفت احدي از جانب تو ادا نخواهد كرد مگر خود تو يا مردي كه از تو باشد ، و بخاري در اواسط جزء پنجم صحيح خود در باب و اذان من الله و رسوله الي الناس يوم الحج الاكبر ان الله بريء من المشركين و رسوله حديث سوره برائة را روايت كرده و اين فقره را بزيادت روايت كرده است [ص 560] فاذن علي (ع) في اهل مني يوم النحر الايحج بعد العام مشرك و لايطوف بالبيت عريان ، يعني علي عليه السلام روز نحر در ميانه اهل مني اعلام فرمود كه از امسال ببعد احدي از مشركين حج نكند و هيچكس برهنه طواف خانه ننمايد و در جمع بين صحاح ستة نيز اين خبر را در جزء ثاني در تفسير سوره برائة از صحيح ابي‌داود و صحيح ترمذي روايت كرده است در حديثي كه مرفوعا از عبدالله بن عباس روايت كرده‌اند قال بعث رسول الله (ص) ابابكر و امره ان ينادي في الموسم ببراءة ثم اردفه عليا عليه السلام فبينا ابوبكر في بعض الطريق اذ سمع رغاء ناقة رسول الله (ص) العضباء فقام ابوبكر فزعا فظن انه حدث امر فدفع اليه علي كتابا من رسول الله (ص) ان عليا ينادي بهذه الكلمات فانه لاينبغي ان يبلغ عني الا رجل من اهل بيتي فانطلقا فقام علي (ع) ايام التشريق ينادي ذمة الله و رسوله بريئة من كل مشرك فسيحوا في الارض اربعة اشهر و لايحجن بعد العام مشرك و لايطوف بالبيت عريان و لايدخل الجنة الا نفس مؤمنة ، ابن‌عباس گويد رسول خدا (ص) ابوبكر را فرستاد و امر فرمود كه در موسم حج نداي برائت در دهد پس از آن علي عليه السلام را از پي او روانه فرمود ابوبكر در اثناي راه بود كه ناگاه صداي ناقه عضباي رسول خدا (ص) را شنيد از ترس برخاست و چنين گمان كرد كه امري حادث شده پس حضرت امير عليه السلام نامه از رسول خدا (ص) باو داد كه اين كلمات را علي بايد ندا كند چه احدي را لياقت تبليغ كردن از من نيست مگر مردي از اهل بيت من [ص 561] پس با هم روانه مكه شدند علي عليه السلام در ايام تشريق بپا برخاسته باين كلمات ندا ميفرمود كه امان خدا و رسول از هر مشركي برداشته است تا چهار ماه كه ايام مهلت است آسايش كنيد و تهيه كار خود ببينيد و از سال آينده احدي از مشركين را حج نبايد و هيچ كس را برهنه طواف كردن نشايد و جز آن نفسي كه ايمان بخدا و رسول آورده باشد احدي داخل بهشت نميشود ، و اين خبر را ثعلبي در تفسير خود در ذيل تفسير سوره برائة روايت كرده و شرح داده است كه مشركان عهد رسول خدا (ص) را كه در حديبيه با ايشان معاهده فرموده بود چگونه نقض كردند بعد در اواخر حديث باين عبارت ميگويد فبعث رسول الله (ص) ابابكر تلك السنة علي الموسم ليقيم للناس الحج و بعث معه اربعين آية من صدر برائة ليقرءها علي اهل الموسم فلما سار دعا رسول الله (ص) عليا عليه السلام فقال اخرج بهذه القصة و اقرء عليهم من صدر برائة و اذن بذلك في الناس اذ اجتمعوا فخرج علي (ع) علي ناقة رسول الله (ص) العضباء حتي ادرك ابابكر بذي‌الحليفة فاخذها منه فرجع ابوبكر الي النبي (ص) فقال يا رسول الله بابي انت و امي انزل في شأني شيء فقال لا و لكن لايبلغ عني الا انا او رجل مني بعد از آن ثعلبي صورت نداي علي عليه السلام كه امر خدا و رسول را ابلاغ فرمود ذكر ميكند پس در اين اخبار تصريح باين شده است كه ابوبكر شايسته تبليغ هيچ چيز از احكام كليه و جزئيه الهيه از جانب رسول خدا (ص) نبود و ادعائي كه پاره‌اي از [ص 562] معاندين حق كرده‌اند كه او شايسته همين تبليغ مخصوص نبود نه تبليغهاي ديگر در نهايت سقوط و سستي است زيرا كه سياق فرمايش رسول خدا (ص) كه فرموده‌اند لاينبغي ان يبلغ عني الا رجل مني و فرمود و لكن جبرئيل جاءني فقال لن‌يؤدي عنك الا انت او رجل منك دلالت بر اين ميكند كه مطلقا صلاحيت براي تبليغ كردن و ادا نمودن از خدا و رسول نداشته و اينكه حضرت رسول (ص) اول ابوبكر را فرستاد و بعد او را معزول ساخت خالي از دو وجه نيست اول آنكه بگوئيم كه رسول خدا (ص) بهواي نفس خود نطق نميفرمايد و اقوال و افعالش جز صادر از وحي الهي نيست چنانكه ما ميگوئيم و معتقديم پس لابد بايد امري كه اول بابوبكر فرمود محض اظهار اين باشد كه او صلاحيت ادا كردن از جانب خدا و رسول ندارد لاجرم شايسته خلافت و قيام نمودن بامر امت نيز نخواهد بود و اگر در ابتدا اين امر را باو نفرموده بود كه بعد از امر نهيش فرمايد چنانكه در جنگ خيبر نيز بهمين قاعده با او و رفيقش رفتار فرمود كه علم جنگ را در ابتدا بايشان داد با آنكه جبن ايشان را ميدانست و بعد از آنكه گريختند ايشان را سرزنش نمود چنانكه سابقا ذكر شد امر براي جهال آشكار نميشد و كساني كه ميل به باطل و انحراف از حق داشتند راه شبهه بدست مي‌آوردند كه شايد ايشان مستحق خلافت باشند لكن بعد از آنكه آن حضرت براي خلق واضح فرمود كه اين مرد شايسته يك منقبت از مناقب نيست ديگر براي احدي جاي شبهه نماند مگر صرف [ص 563] عناد ورزيدن و از راه رشد و سداد كناره گزيدن و از همين جهت بود نيز كه رسول خدا (ص) در خانه او و امثال او را از مسجد مسدود فرمود و در خانه علي عليه السلام را بحال خود مفتوح گذارد و چون باشاره عايشه جلو ايستاد كه امامت نماز كند او را معزول فرمود و از ادا كردن چند آيه از سوره برائة نيز او را معزول ساخت و در خيبر باو سرزنش داد و ظاهر فرمود كه بيعت حديبيه را كه در سال پيش از خيبر كرده بود كه از مرگ فرار نكند نكث كرده و در خيبر فرار از زحف نموده است و همچنين در مواضع ديگر وجه دويم آنكه العياذ بالله رسول خدا (ص) سخن برأي خود ميفرمود و كار بغير امر الهي ميكرده است چنانكه دشمنان و خصمان ما قائلند پس بنا بر اين امر رسول خدا (ص) كه ابوبكر را مأمور بتبليغ برائة فرمود خطا خواهد بود و اين بنا بر زعم فاسد ايشان است چه معلوم ميشود كه خدا اين كار را نپسنديده و پيغمبر خود را بخلاف آن امر فرموده و اظهار نموده است كه آن كسي كه پيغمبر (ص) او را امارت داده است شايسته اين كار نبوده و اختيار آن حضرت بر غير اصلح واقع شده پس بنا بر اين وجه حال ابوبكر بدتر از شق اول خواهد بود چه در اين صورت اختيار كردن او براي تبليغ مثل اختيار كردن آن هفتاد نفر ميشود كه حضرت موسي علي نبينا و آله و عليه السلام براي مشاهده نور خدا اختيار فرمود و اين بنا بر معتقد ايشان است و اما باعتقاد ما همان وجه اول محتمل است لاغير چنانكه ذكر شد فافهم ، [ص 564] و از جمله مناقبي كه دلالت بر معصوم بودن آن حضرت ميكند و معلوم ميشود كه هر چه براي رسول خدا (ص) جايز بوده براي آن سرور نيز جايز بوده است بخلاف ساير اصحاب و ظاهر ميشود كه نسبت آن حضرت برسول خدا (ص) مثل هرون بوده است نسبت بموسي (ع) اين مطلب است كه براي آن سرور جايز بود كه در مسجد رسول خدا (ص) بحالت جنابت بيتوته كند و از همين جهت بود كه حضرت رسول (ص) جميع درهاي اصحاب را كه بمسجد گشوده بودند سد فرمود غير از در خانه حضرت امير عليه السلام و تصريح بعلت فرمود كه چرا ابواب ديگران را خداوند امر فرموده است كه سد شود از جمله روايات عامه در اين باب حديثي است كه احمد بن حنبل در مسند خود از طرق عديده روايت كرده است من جمله از زيد بن ارقم قال كان لنفر من اصحاب رسول الله صلي الله عليه و آله ابواب شارفة في المسجد فقال يوما سدوا هذه الابواب الا باب علي عليه السلام فتكلم في ذلك اناس قال فقام رسول الله (ص) فحمد الله و اثني عليه ثم قال اما بعد اني امرت بسد هذه الابواب الا باب علي (ع) فقال فيه قائلكم والله ماسددت شيئا و لافتحته و لكن امرت بشيء فاتبعه ، زيد بن ارقم گويد جمعي از اصحاب حضرت رسول (ص) ابوابي بمسجد گشوده داشتند روزي حضرت رسول (ص) فرمود همه ابواب را غير از باب علي عليه السلام مسدود كنيد بعضي در اين باب اعتراضات كردند حضرت رسول (ص) برخاسته حمد و ثناي الهي بجاي آورد آنگاه فرمود اما بعد همانا من مأمور شدم كه [ص 565] همه اين ابواب را غير از باب علي عليه السلام مسدود كنم و بعضي از شما در اين باب اعتراض كرده‌اند بخدا قسم كه نه من چيزي را مفتوح كرده‌ام و نه مسدود لكن بامري مأمور شده‌ام و متابعت آن امر را ميكنم و از اين جمله حديثي است كه ابن‌مغازلي شافعي از هشت طريق روايت كرده است من جمله از حذيفة بن اسيد غفاري قال لما قدم اصحاب النبي (ص) المدينة لم‌يكن لهم بيوت يسكنون فيها و كانوا يبيتون في المسجد فقال لهم النبي (ص) لاتبيتوا في المسجد فتحتلموا ثم ان القوم بنوا بيوتا حول المسجد و جعلوا ابوابها الي المسجد و ان النبي (ص) بعث اليهم معاذ بن جبل فنادي ابابكر ان رسول الله صلي الله عليه و آله يأمرك ان تخرج من المسجد و تسد بابك الذي فيه فقال سمعا و طاعة فسد بابه فخرج من المسجد ثم ارسل الي عمر فقال ان رسول الله (ص) يأمرك ان تسد بابك الذي في المسجد و تخرج فقال سمعا و طاعة لله تعالي و لرسوله غير اني ارغب الي الله في فرجة الي المسجد فابلغه معاذ ما قال عمر ثم ارسل الي عثمان و عنده رقية فقال سمعا و طاعة لله تعالي و لرسوله و علي (ع) علي ذلك يتردد لايدري اهو ممن يقيم او ممن يخرج و كان النبي (ص) قد بني له بيتا في المسجد بين ابياته فقال له النبي (ص) طاهرا مطهرا فبلغ رجلا سماه ابن‌المغازلي قول النبي (ص) لعلي (ع) فقال يا رسول الله (ص) تخرجنا و تمسك غلمان بني عبدالمطلب فقال له نبي الله (ص) لو كان الامر الي ماجعلت من دونكم من احد و الله مااعطاه اياه الا الله انك لعلي خير من الله تعالي و رسوله ابشر فبشره النبي (ص) فقتل باحد شهيدا فوجدوا في انفسهم و تبين فضله عليهم و علي غيرهم من اصحاب [ص 566] النبي (ص) فقام خطيبا فقال ان رجالا يجدون في انفسهم ان اسكن عليا في المسجد والله ما اخرجتهم و لااسكنته ان الله تعالي اوحي الي موسي و اخيه ان تبوءا لقومكما بمصر بيوتا و اجعلوا بيوتكم قبلة و اقيموا الصلوة و امر موسي عليه السلام ان لايسكن مسجده و لاينكح فيه و لايدخله الا هرون و ذريته و ان عليا (ع) مني بمنزلة هرون من موسي و هو اخي دون اهلي و لايجوز لاحد ان ينكح فيه النساء الا علي و ذريته عليهم السلام فمن شاء فهيهنا و اومأ بيده الي الشام ، حذيفة بن اسيد گويد چون اصحاب پيغمبر (ص) وارد مدينه شدند خانه نداشتند كه منزل كنند و شبها در مسجد بسر ميبردند پيغمبر (ص) فرمود در مسجد مخوابيد كه محتلم شويد بعد از آن قوم در اطراف مسجد خانه‌ها براي خود ساختند و درهاي خانه را بمسجد قرار دادند پيغمبر (ص) معاذ بن جبل را نزد ايشان فرستاد پس ابوبكر را معاذ آواز كرد كه رسول خدا (ص) ميفرمايد از مسجد بيرون رو و در خانه خود را مسدود كن گفت سمعا و طاعة و در خود را مسدود كرده از مسجد بيرون رفت بعد از آن نزد عمر فرستاد كه رسول خدا (ص) ميفرمايد دري كه در مسجد داري سد كني و از مسجد بيرون روي گفت سمعا و طاعة امر خدا و رسول را فرمان پذيرم الا اينكه مستدعي بدرگاه اله چنانم كه روزنه بمسجد داشته باشم معاذ تمناي عمر را معروض حضرت داشت بعد نزد عثمان فرستاد و رقيه دختر حضرت رسول (ص) در حباله او بود عثمان نيز گفت سمعا و طاعة لله تعالي و لرسوله و در اين حال علي عليه السلام متردد بود و نميدانست كه در مسجد ماندني است يا بيرون شدني و حضرت رسول (ص) براي آن [ص 567] سرور خانه در ميان خانه‌هاي خود در مسجد بنا گذارده بود پس بآن سرور فرمود طاهرا مطهرا دل خوش دار كه تو طاهري و مطهري و در مسجد خواهي ماند اين فرمايش را مردي كه ابن‌مغازلي اسمش را ذكر كرده است شنيد عرض كرد يا رسول الله ما را بيرون شدن ميفرمائي و جوانان بني عبدالمطلب را نگاه ميداري رسول خدا (ص) فرمود اگر اختيار با من بود كسي را بر شما گزيده نميداشتم بخدا قسم كه اين مقام را جز خدا كسي باو نداده است عاقبت تو هم بخير است از خدا و رسول بشارت باد تو را پس حضرت رسول (ص) آن شخص را بشارت داد و در احد درجه شهادت يافت پس اصحاب غمگين شدند و فضيلت حضرت امير عليه السلام بر ايشان و بر ديگران ظاهر شد پيغمبر صلي الله عليه و آله برخاسته خطبه فرمود و فرمود همانا جمعي محزونند كه من علي را در مسجد منزل داده‌ام بخدا قسم نه من ايشان را بيرون كردم و او را منزل دادم همانا خداوند تعالي بموسي و برادرش هرون وحي فرستاد كه تبوءا لقومكما بمصر بيوتا و اجعلوا بيوتكم قبلة و اقيموا الصلوة اي موسي و هرون از براي قوم خود در مصر خانه‌ها بگيريد و خانه‌هاي خود را قبله قرار دهيد و اقامه صلوة كنيد و موسي (ع) را امر فرمود كه كسي در مسجدش منزل نكند و مباشرت زنان ننمايد و درنيايد مگر هرون و ذريه هرون و علي عليه السلام از من بمنزله هرون است از موسي و او است برادر من نه ديگري از اهل من و براي احدي جايز نيست كه در اين مسجد مباشرت زنان كند مگر علي عليه السلام [ص 568] و ذريه او و هر كس خواهد آنجا و با دست مبارك اشاره بسمت شام فرمود مراد اين است كه هر كس بحكم خدا راضي نباشد بعد از ايمان راه ارتداد گيرد و پس از اسلام آوردن طريق كفر سپارد و اينكه اشاره بشام فرمود جهتش اين است كه در زمان آن حضرت شام محل اجتماع و مأمن مرتدين و طلقاء بود و از اين جمله است حديثي كه احمد بن حنبل روايت كرده است از عمر بن الخطاب از حضرت پيغمبر (ص) و از عبدالله بن عمر نيز روايت كرده است از پيغمبر (ص) و ابوزكريا بن منده اصفهاني حافظ نيز روايت كرده است در مسانيد مأمون از ابرهيم بن سعيد جوهري كه گفت حديث كرد مرا مأمون گفت حديث كرد مرا رشيد او گفت حديث كرد مرا منصور كه حديث گفت مرا پدرم كه حديث كرد مرا پدرم عبدالله بن عباس كه گفت پيغمبر (ص) بعلي عليه السلام فرمود تو وارث مني و فرمود كه موسي (ع) از خدا سؤال كرد كه مسجدي را از براي او طاهر قرار دهد كه غير از موسي و هرون و پسران هرون كسي در آن مسجد ساكن نشود و من از خدا سؤال كردم كه مسجد مرا براي تو و ذريه تو بعد از تو طاهر كند آنگاه نزد ابوبكر فرستاد كه باب خود را سد كن ابوبكر انا لله و انا اليه راجعون گفت و گفت آيا با ديگري نيز اين كار كرده است گفتند نه گفت سمعا و طاعة و باب خود را مسدود كرد بعد نزد عمر فرستاد و فرمود در خود را مسدود كن او هم استرجاع كرد و گفت با غير از من نيز چنين كرده است گفتند با ابوبكر گفت تأسي [ص 569] بابوبكر نيكو كاري است و در خود را مسدود كرد بعد شخص ديگري را ذكر كرد و پيغمبر (ص) باب او را هم مسدود نمود و ذكر كلام آن مرد را نمود بعد ميگويد پيغمبر (ص) بر منبر صعود فرمود و فرمود ما انا سددت ابوابكم و لا انا فتحت باب علي و لكن الله سدد ابوابكم و فتح باب علي (ع) ، اين كار از جانب من نيست بلكه خدا ابواب شما را مسدود و باب علي عليه السلام را مفتوح كرد ، و در اين مقام ميگويد سيد اسماعيل بن محمد حميري رحمه الله :

صهر النبي و جاره في مسجد طهر بطيبة للرسول مطيب

سيان فيه عليه غير مذمم ممشاه ان جنبا و ان لم‌يجنب

داماد پيغمبر صلي الله عليه و آله و همسايه او در مسجد مدينه آن سرور كه طاهر و مطهر بود و در حال جنابت و عدم جنابت رفتن در آن مسجد براي او يكسان بود و در هيچ حال ساحت طيب و طهارتش غبارآلود مذمت و عيب نميشد .

يكي ديگر از مناقب آن حضرت مواخاة رسول خدا (ص) است با او بدون ديگري ، از جمله روايات در اين باب حديثي كه احمد بن حنبل در مسند خود بزياده از شش طريق روايت كرده است از جمله از عمر بن عبدالله از پدرش از جدش ان النبي (ص) واخي بين الناس و ترك عليا عليه السلام حتي بقي آخرهم لايري له اخا فقال يا رسول الله واخيت بين اصحابك و تركتني قال و لمن تراني تركتك انما تركتك لنفسي انت اخي و انا اخوك فان ذكرك احد فقل انا عبد الله و اخو رسول الله صلي الله عليه و آله لايدعيها بعدك الا كذاب [ص 570] حاصل روايت آنكه پيغمبر (ص) همه اصحاب را با هم برادر كرد و علي عليه السلام را تنها گذارد تا آخر كار كه احدي را براي خود برادر نميديد عرض كرد يا رسول الله مابين اصحاب خود مواخات انداختي و مرا ترك كردي فرمود گمان ميكني كه تو را براي كه ترك كرده‌ام همانا تو را براي خود گذاردم تو برادر مني و من برادر تو پس اگر كسي ذكري از تو نمود بگو من بنده خدايم و برادر رسول خدا (ص) ادعا نميكند اين مرتبه را بعد از تو مگر كذاب ، و اينكه فرمود فان ذكرك احد يعني اگر كسي با تو مفاخرت كرد و تو را بمفاخرت ياد نمود خود را بمواخات رسول خدا منسوب كن بعد از عبوديت از براي خدا يعني عبد حقيقي خدا كه متحمل اعباء عبوديت باشد و برادر واقعي رسول خدا باخوت روحانيه او است و از اين جهت فرمود بعد از تو كسي اين ادعا را نميكند مگر دروغ‌گو زيرا كه احدي در عالم انوار قسيم احمد مختار صلوات الله عليه نيست بغير از حيدر كرار و چه خوب ميگويد ابن‌سراياي حلي رحمه الله :

انت سر النبي و الصنو و ابن العم و الصهر و الاخ المستجاد

لو رآي مثلك النبي فآخاه و الا فاخطأ الانتقاد

يا علي توئي موضع سر و جفت و پسرعم و داماد و برادر نيكو سير پيغمبر صلي الله عليه و آله ، پيغمبر صلي الله عليه و آله مگر مثل توئي را ببيند و با او مواخات كند و الا انتقاد و اختيارش بر خطا خواهد بود و از اين جمله است رواياتي كه در جمع بين الصحاح الستة [ص 571] در جزو سيم در باب مناقب اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام از صحيح ابي‌داود و صحيح ترمذي روايت كرده است من جمله از ابن‌عمر روايت كرده است قال لما واخي النبي (ص) بين اصحابه جاء علي تدمع عيناه فقال يا رسول الله (ص) آخيت بين اصحابك و لم‌تواخ بيني و بين احد قال سمعت النبي (ص) يقول انت اخي في الدنيا و الآخرة ، ابن‌عمر گويد چون حضرت رسول (ص) مابين اصحاب مواخات انداخت علي عليه السلام با چشم گريان نزد آن حضرت آمده عرض كرد يا رسول الله مابين همه اصحاب اخوت قرار دادي و مرا با هيچ كس اخوت نفرمودي ابن‌عمر گويد پس از حضرت رسول (ص) شنيدم كه ميفرمود تو برادر مني در دنيا و آخرت و ابن‌شافعي مغازلي بزياده از پنج طريق اين حديث را روايت كرده و فضايل ديگر نيز براي آن حضرت از حضرت رسول (ص) بزيادت روايت كرده از جمله روايات ابن‌مغازلي در كتاب مزبور حديثي كه باسناد خود از حذيفة بن اليمان روايت كرده است قال آخي رسول الله (ص) بين المهاجرين فكان يواخي بين الرجل و نظيره ثم اخذ بيد علي بن ابي‌طالب عليه السلام فقال هذا اخي قال حذيفة فرسول الله (ص) سيد المرسلين و امام المتقين و رسول رب العالمين الذي ليس له شبه و لا نظير و علي اخوه ، حذيفه گفت رسول خدا (ص) مابين مهاجرين اخوت قرار داد و هر كسي را با نظيرش برادر قرار ميداد بعد از آن دست حضرت امير عليه السلام را گرفته فرمود اين برادر من است حذيفه گويد پس رسول خدا (ص) سيد مرسلين و پيشواي متقين و رسول رب العالمين است كه از براي او شبيه و نظيري نيست و علي عليه السلام برادر او است و از اين جمله است [ص 572] روايتي كه احمد بن حنبل در مسند خود از مخدوج بن زيد هذلي روايت كرده است كه رسول خدا (ص) مابين مسلمين اخوت قرار داد آنگاه بعلي عليه السلام فرمود انت اخي بمنزلة هرون من موسي غير انه لا نبي بعدي ، تو برادر مني چنانكه هرون برادر موسي بود الا آنكه بعد از من پيغمبري نيست آنگاه فرمايشي در وصف حال انبياء عليهم السلام در روز قيامت فرمود و فرمود الا و اني اخبرك يا علي ان امتي اول الامم يحاسبون يوم القيمة ثم انت اول من يدعي لقرابتك و منزلتك عندي و يدفع اليك لوائي فتسير بين السماء طين (كذا) ● آدم و جميع خلق الله تعالي يستظلون به ، تو را خبر ميدهم يا علي كه اول امتي كه حساب ايشان ميشود امت منند و اول كسي كه خوانده شود تو هستي از جهت قربت و قرابتي كه نزد من داري و لواي من بتو سپرده ميشود و مابين . . . سير ميكني و آدم با جميع خلق خدا در سايه آن لواء آرام ميگيرند ، بعد از آن صفت آن لوا را ذكر فرموده فرمود : فتسير جانبين باللواء الحسن عن يمينك و الحسين عن يسارك حتي تقف بيني و بين ابرهيم عليه السلام في ظل العرش ثم تكسي حلة خضراء من الجنة ثم ينادي مناد من تحت العرش نعم الاب ابوك ابرهيم و نعم الاخ اخوك علي (ع) ابشر يا علي انك تكسي اذا كسيت و تدعي اذا دعيت و تحيي اذا حييت ، و حسن و حسين در دو طرف لوا روان شوند از طرف راست تو حسن و از طرف چپ حسين عليهما السلام تا آنكه در ظل عرش مابين من و ابرهيم (ع) بايستي و حله سبزي از بهشت بر تو پوشانيده شود آنگاه منادي از زير عرش ندا كند [ص 573] كه نيكو پدري است پدر تو ابرهيم و نيكو برادري است برادر تو علي (ع) بشارت باد تو را يا علي كه تو همراه من لباس پوشانيده ميشوي و همراه من طلبيده ميشوي و همراه من زنده كرده ميشوي و واضح‌تر از اين حديث در اختصاص آن سرور بحضرت پيغمبر و نزديك‌تر بودن او بآن حضرت از ديگران حديثي كه ابن‌مغازلي در كتاب مناقب روايت كرده ميگويد قال رسول الله (ص) يضرب لابي ابرهيم قبة من ذهب حمراء و يضرب لعلي عليه السلام قبة من زبرجد خضراء فما ظنك بحبيب بين خليلين ، رسول خدا (ص) فرمود براي پدر من ابرهيم قبه از طلاي سرخ زده ميشود براي علي عليه السلام قبه از زبرجد سبز پس گمان تو چيست بحبيبي كه در ميان دو خليل واقع شود و از جمله فضايل آن حضرت حديث طائر است كه دلالت ميكند بر اينكه آن حضرت محبوبترين جميع خلق است بسوي خدا و رسول از جمله روايات آن حديثي است كه احمد بن حنبل در مسند خود مرفوعا از سفينه مولي رسول خدا (ص) روايت كرده است ان امرأة من الانصار اهدت الي رسول الله (ص) طيرين بين رغيفين فقدمت اليه الطيرين فقال رسول الله صلي الله عليه و آله اللهم ائتني باحب خلقك اليك و الي رسولك فجاء علي عليه السلام فرفع صوته فقال رسول الله (ص) من هذا قلت علي عليه السلام قال افتح له فاكل مع النبي (ص) حتي فنيا ، ترجمه روايت آنكه زني از انصار دو مرغ بريان ميان دو گرده نان گذارده برسم هديه آورد خدمت حضرت رسول (ص) آورد و آن دو مرغ را پيش گذارد رسول خدا (ص) فرمود الهي [ص 574] محبوبترين خلق را نزد خدا و رسول برسان پس علي عليه السلام آمده صداي مبارك بلند كرد رسول خدا (ص) فرمود كيست عرض كرد علي است عليه السلام فرمود در او را بگشا پس با آن حضرت نشسته از آن دو مرغ تناول فرمودند تا تمام شد و اين فرمايش از حضرت رسول (ص) در مرغهاي متعدد و مجالس عديده از طرق ديگر نيز روايت شده است چنانكه در جمع بين الصحاح الستة در جزء سيم در مناقب حضرت امير عليه السلام از صحيح ابي‌داود كه كتاب سنن است باسناد متصل از انس بن مالك روايت كرده است قال كان عند النبي (ص) طائر قد طبخ له فقال اللهم ائتني باحب خلقك اليك يأكل معي فجاء علي عليه السلام فاكل منه ، انس گويد مرغي نزد حضرت رسول حاضر بود كه براي آن حضرت طبخ كرده بودند فرمود خدايا محبوبترين خلق را بسوي خود برسان كه با من تناول كند پس علي عليه السلام آمده با آن حضرت ميل نمود و تكرار وقوع اين قضيه تأويل ناصبيان را تكذيب ميكند كه ميگويند مراد محبوبترين خلق براي خوردن همين طاير است لاغير و همچنين سياق كلام مناسب اين معني نيست و سزاوار شخص عاقل نيست كه اوقات خود را بشنيدن و رد كردن اين سخنان جهالت آميز ضايع كند چه اگر كسي اندك معرفتي باسلوب سخنوري و معرفت مخاطبات و محاورات داشته باشد بدون شائبه شك جزم ميكند كه مراد از اين فرمايش عموم است نه خصوص همين واقعه و هر متديني ميداند كه ناصب‌زادگان اين تمحل بعيد را كه بطلانش براي همه كس [ص 575] واضح است فقط محض بغض و عداوت حضرت امير عليه السلام مرتكب شده‌اند كه مناقب جليله آن حضرت را براي كسي كه در اسلام نه فضيلتي دارد و نه منقبتي قرار دهند كه حكم كردند باينكه آن حضرت مفضول است و آن كسي كه بظلم بر جنابش تقدم گرفت افضل است و اگر اخباري را كه در شأن آن سرور وارد شده است چنانكه هست بر اطلاق و عموم باقي ميگذاردند براهينشان بالمره ساقط و بنيان مذاهبشان منهدم ميشد و از اين جمله است آنچه ابن‌مغازلي شافعي در كتاب خود بزياده از سي طريق روايت كرده است از جمله حديثي كه دلالت ميكند بر اينكه اين فرمايش را پيغمبر صلي الله عليه و آله در طاير ديگر هم فرموده است كه باسناد خود از زبير بن عدي از انس روايت ميكند قال اهدي الي رسول الله (ص) طائر مشوي فلما وضع بين يديه قال اللهم ائتني باحب خلقك اليك يأكل معي هذا الطير قال فقلت في نفسي اللهم اجعله رجلا من الانصار قال فجاء علي عليه السلام فقرع الباب قرعا خفيفا فقلت من هذا فقال علي (ع) فقلت ان رسول الله (ص) علي حاجة فانصرف قال فرجعت الي رسول الله (ص) و هو يقول الثانية اللهم ائتني باحب خلقك اليك يأكل معي هذا الطائر فقلت في نفسي اللهم اجعله رجلا من الانصار قال فجاء علي عليه السلام فقرع الباب فقلت الم‌اخبرك ان رسول الله (ص) علي حاجة فانصرف قال فرجعت الي رسول الله (ص) و هو يقول الثالثة اللهم ائتني باحب خلقك اليك يأكل معي من هذا الطائر فجاء علي (ع) فضرب الباب ضربا شديدا فقال رسول الله (ص) افتح افتح [ص 576] افتح قال فلما نظر اليه رسول الله (ص) قال اللهم و الي اللهم و الي قال فجلس مع رسول الله (ص) فاكل معه الطير ، انس گويد مرغ برياني براي حضرت رسول (ص) بهديه آوردند چون پيش روي آن حضرت گذارده شد فرمود خدايا محبوبترين خلق را بسوي خود برسان كه همراه من اين مرغ را بخورد انس گويد در دل خود گفتم خدا كند كه مردي از انصار برسد پس حضرت امير عليه السلام عقب در آمده بآرامي دق الباب كرد گفتم كيست گفت علي گفتم رسول خدا (ص) بكاري مشغول است پس علي (ع) برگشت و من بخدمت حضرت رسول برگشتم ديدم باز ميفرمايد خدايا محبوبترين خلق را برسان كه از اين مرغ با من تناول كند با خود گفتم خدايا اين شخص را يكي از انصار قرار ده ميگويد پس علي عليه السلام آمده دق الباب كرد گفتم مگر نگفتم كه رسول خدا (ص) مشغول است پس حضرت برگشت و من بخدمت رسول خدا (ص) برگشتم باز همان فرمايش را ميفرمود پس علي عليه السلام بشدت دق الباب كرد رسول خدا (ص) فرمود در را باز كن باز كن باز كن انس گويد چون چشم رسول خدا (ص) بر آن سرور افتاد فرمود اللهم و الي اللهم و الي الهي محبوبترين خلق بسوي من نيز همين است پس حضرت نشستند مرغ را با رسول خدا (ص) تناول نمود و اينكه دو مرتبه فرمود اللهم و الي مراد اين است كه او محبوبترين خلق است بسوي تو و بسوي من نيز از جهت قرابت و طاعت و بحسب روح از همه كس محبوبتر است تا اگر كسي توهم كند كه [ص 577] اگر چه از علي عليه السلام بحسب فضيلت و ايمان كسي محبوبتر نيست لكن شايد بحسب شفقت و رأفت و مهرباني حضرت رسول كس ديگر بسوي آن سرور محبوبتر باشد دفع اين توهم شده باشد پس اين توهم را بتكرار كردن و عطف كردن خود بر خدا كه فرمود و الي يعني احب الي الله و الي زايل فرمود و در بعضي از روايات ابن‌مغازلي چنين است كه رسول خدا (ص) بآن سرور فرمود ما ابطأك عني چرا دير نزد من آمدي فرمود هذه ثالثة و يردني انس اين دفعه سوم است كه آمدم و انس مرا برميگردانيد پيغمبر (ص) فرمود ما حملك علي ما صنعت اي انس تو را چه بر اين كار واداشت عرض كرد رجوت ان يكون رجلا من الانصار باميد اينكه اين شخص يكي از انصار باشد فقال يا انس او في الانصار خير من علي او في الانصار افضل من علي عليه السلام فرمود اي انس مگر در انصار كسي هست كه از علي عليه السلام بهتر و افضل باشد و از جمله مناقب آن حضرت برگشتن آفتاب است براي او بعد از غروب كردن تا نماز خود را ادا فرمايد و اين فضيلتي است كه براي احدي نبود مگر يوشع بن نون از جمله روايات در اين باب حديثي است كه فقيه شافعي ابن‌مغازلي باسناد خود در كتاب مناقب روايت كرده ان النبي (ص) كان يوحي اليه و رأسه في حجر علي عليه السلام فلم‌يصل العصر حتي فات وقت الفضيلة و قيل حتي غربت الشمس فقال رسول الله (ص) يا رب ان عليا كان علي طاعتك و طاعة رسولك فاردد عليه الشمس فرأيتها غربت ثم رأيتها قد طلعت بعد ما غابت ، پيغمبر (ص) در حالت [ص 578] وحي بود و سر مقدسش در دامان حضرت امير عليه السلام و آن حضرت نماز عصر را نفرمود تا وقت فضيلت فوت شد بعضي گفته‌اند تا آفتاب غروب كرد پس پيغمبر (ص) فرمود الهي علي بطاعت تو و فرمان‌برداري پيغمبر تو مشغول بود آفتاب را براي او برگردان پس ديدم كه آفتاب غروب كرده بود و آنگاه ديدم كه بعد از غايب شدن طلوع كرد و نيز در حديث ابن‌مغازلي است از ابي‌رافع قال فردت الشمس علي علي (ع) بعد ما غابت حتي رجعت لصلوة العصر في الوقت فقام علي (ع) فصلي العصر فلما قضي صلوة العصر غابت الشمس و اذا النجوم مشتبكة ابورافع گفت كه آفتاب بعد از غايب شدن براي حضرت امير عليه السلام برگردانيده شد تا بمحل وقت عصر ايستاد و علي (ع) برخاسته نماز عصر را ادا فرمود چون فارغ شد آفتاب غايب شد و بناگاه ستارگان نمايان شدند ، و حديث رد شمس را جماعتي از عامه تصحيح كرده‌اند مثل طحاوي و قاضي در كتاب شفاء و شيخ الاسلام ابوبزغة چنانكه ابن‌حجر در صواعق خود نقل كرده است حسن شمرده است و از اين جمله است رد شمس براي آن سرور در زمين بابل بعد از مراجعت از قتل اهل نهروان لعنهم الله كه اصحاب حديث روايت كرده‌اند از جمله حسين بن احمد بن حسين عطار ذكر كرده ميگويد ابوجعفر محمد بن يعقوب كليني (ره) براي من حديث كرد از علي بن ابرهيم بن هاشم از حسين بن محبوب از علاء بن رزين قلا از فضيل بن يسار از حضرت باقر عليه السلام از پدر بزرگوارش از [ص 579] جد عالي‌مقدارش حسين بن علي عليه السلام كه فرمود حضرت امير عليه السلام از قتال اهل نهروان مراجعت فرمود و نهروانات و توابع عراق را گرفت و آن روز در بغداد خانه نبود چون حضرت بحوالي برثايا رسيد نماز ظهر را با مردم ادا فرمود و كوچ كردند و داخل زمين بابل شدند و وقت عصر داخل شده بود مسلمين فرياد كردند كه يا اميرالمؤمنين اينك وقت نماز عصر رسيد حضرت فرمود اين زمين مخسوفه است سه مرتبه خدا اين زمين را خسف فرموده و بر او است كه مرتبه چهارم را نيز تمام كند و براي هيچ وصي پيغمبري حلال نيست نماز كردن در آن از شما هر كس ميخواهد نماز كند منافقان گفتند نعم هو لايصلي و يقتل من يصلي بلي او خود نماز نميكند و نمازگزاران را ميكشد مقصودشان خوارج نهروان بود جويرية بن مسهر عبدي گويد من با صد سوار از عقب آن حضرت روان شدم و گفتم نماز نميكنم تا او نماز كند يا نماز امروز خود را بگردن او قرار دهم ميگويد اميرالمؤمنين عليه السلام قطع مسافت فرمود تا از زمين بابل گذشت و آفتاب نزديك بغروب رسيده بود بعد آفتاب غايب شد و حمرت در افق ظاهر گرديد ميگويد پس ملتفت من شده فرمود اي جويريه آب بياور مطهره پيش آوردم و وضو ساخت و فرمود اذان بگو اي جويريه عرض كردم هنوز وقت عشا نشده است يا اميرالمؤمنين فرمود اذان عصر بگو با خود گفتم اذان عصر بگويم و حال آنكه آفتاب غروب كرده است و لكن بايد اطاعت كنم پس اذان گفتم فرمود اقامه بگو [ص 580] امتثال كردم در اثناي اقامه ديدم كه لب مباركش حركت كرد و شبيه بصداي خطاف كلامي فرمود كه نفهميدم پس آفتاب با صداي صرير سخت برگشت تا در مركز عصر قرار گرفت پس حضرت برخاست و تكبير فرمود و ما پشت سرش نماز كرديم چون از نماز فارغ شد بيكبار آفتاب ساقط شد چنانكه چراغي در طشتي افتد و غايب گرديد و ستاره‌ها نمودار شدند آنگاه ملتفت من شده فرمود اذن للعشاء يا ضعيف اليقين ، حال اذان عشا بگو اي سست يقين ، و سيد اسمعيل حميري در قصيده خود ميگويد :

خير البرية بعد احمد من له مني الهوي و الي بنيه تطربي

امسي و اصبح معصما مني له بهوي و حبل ولاية لم‌يقضب

ردت عليه الشمس لما فاته وقت الغروب و قد دنت للمغرب

حتي تبلج نورها في وقتها للعصر ثم هوت هوي الكوكب

و عليه قد ردت ببابل مرة اخري و ماردت لخلق معرب

الا لاحمد او له و لحبسها و لردها تأويل امر معجب

ميگويد بهترين خلايق بعد از احمد مختار (ص) همان كسي است كه محبت من خاص او است و همه ميل و طرب من بسوي فرزندان او در جميع حالات اعتصام بحبل محبت و ولايت او دارم كه شكستني نيست در وقت غروب كه آفتاب نزديك بمغيب بود چون وقت از او فوت شد آفتاب براي او برگردانيده شد تا آنكه در محل وقت عصر درخشيدن گرفت و بعد از آن بيكبار مثل ستاره ساقط شد و كرت ديگر [ص 581] در بابل براي او رد شمس شد و براي هيچ آفريده اين امر واقع نشد مگر براي پيغمبر (ص) يا براي او و از اين حبس و رد شمس تأويل امر عجيبي است ، و ابن ابي‌الحديد ميگويد :

يا من له ردت ذكاء و لم‌يفز بنظيرها من قبل الا يوشع

اي كسي كه آفتاب براي او برگردانيده شد و احدي پيش از او اين فضيلت نيافت مگر يوشع بن نون و از جمله فضايل آن حضرت و زوجه معصومه و دو فرزند ارجمندش صلوات الله عليهم اجمعين حديث مباهله است چنانكه نقاش در تفسير خود كه موسوم بشفاء الصدور است باين لفظ ذكر كرده قوله عز و جل قل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائكم قال ابوبكر جاءت الاخبار بان رسول الله (ص) اخذ بيد الحسن عليه السلام و حمل الحسين علي صدره و يقال بيده الاخري و علي (ع) معه و فاطمة عليها السلام من ورائهم فحصلت هذه الفضيلة للحسن و الحسين عليهما السلام من بين جميع ابناء رسول الله (ص) و ابناء امته و حصلت هذه الفضيلة لفاطمة بنت رسول الله (ص) من بنات النبي و بنات اهل بيته و بنات امته و حصلت هذه الفضيلة لامير المؤمنين علي عليه السلام من بين اقارب رسول الله (ص) و من بين اهل بيته و امته بان جعله رسول الله (ص) كنفسه يقول انفسنا و انفسكم ، جرير عن الاعمش قال كانت المباهلة ليلة احدي و عشرين من ذي‌الحجة و كان تزويج فاطمة لعلي بن ابيطالب عليه السلام يوم خمسة و عشرين من ذي‌الحجة انتهي ، [ص 582] حاصل كلامش بعد از ذكر آيه مباهله آنكه ابوبكر گويد در اخبار وارد است كه رسول خدا (ص) دست حضرت حسن عليه السلام را گرفت و حسين عليه السلام را بر سينه مقدس خود گرفت و بعضي گفته‌اند بدست ديگر دست او را گرفت و حضرت امير عليه السلام با ايشان بود و حضرت فاطمه صلوات الله عليها از پشت سر ايشان پس از ميان همه فرزندان حضرت رسول (ص) و فرزندان امت اين فضيلت خاص حسنين شد و اين فضيلت از ميان همه دختران حضرت رسول و دختران اهل بيت و امت مخصوص حضرت فاطمه و از ميان همه مردان اهل بيت و امت مخصوص حضرت امير عليه السلام شد كه رسول خدا (ص) او را بجاي نفس خود قرار داد كه ميفرمايد و انفسنا و انفسكم جرير از اعمش روايت كرده است كه مباهله در شب بيست و يكم ذي‌الحجة الحرام بود و روز غدير هجدهم ذي‌الحجه و تزويج فاطمه با علي (ع) در بيست و پنجم ذي‌الحجه انتهي ، و نقاش صاحب اين تفسير ابوبكر محمد بن الحسن بن زياد نقاش است كه خطيب در تاريخ بغداد ذكر فضل و كثرت رجال و شدت اطلاع او را نموده است و مذكور ساخته كه دارقطني و ديگران از او روايت كرده‌اند و از اين جمله است آنچه مسلم در صحيح خود بطرق عديده روايت كرده است از جمله در جزء چهارم در باب فضايل اميرالمؤمنين صلوات الله عليه در تفسير آيه مباهله روايت كرده است كه ميفرمايد فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائكم و نساءنا [ص 583] و نسائكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنت الله علي الكاذبين يعني هر كس با تو در باب اين دين بعد از علمي كه براي تو حاصل شده است احتجاجي كند بگو بيائيد طلب كنيم پسران خود و پسران شما و زنان خود و زنان شما و نفسهاي خود و نفسهاي شما را آنگاه بدرگاه خدا تضرع كرده لعنت خدا را بر دروغ‌گويان ، و حديث را مسلم مرفوعا از حضرت پيغمبر (ص) روايت ميكند و حديث طولاني است و فضايل عديده براي حضرت امير عليه السلام خاصة دارد در آخرش ميگويد و لما نزلت هذه الآية دعا رسول الله (ص) عليا (ع) و فاطمة (ع) و حسنا و حسينا عليهما السلام و قال اللهم هؤلاء اهل بيتي ، چون اين آيه نازل شد رسول خدا (ص) علي و فاطمه و حسن و حسين صلوات الله عليهم را طلبيده فرمود خدايا اينها اهل بيت منند و در آخر جزء مذكور نيز مسلم اين حديث را روايت كرده و حميدي در جمع بين الصحيحين در مسند سعد بن ابي‌وقاص در حديث ششم از افراد مسلم روايت كرده است و ثعلبي در تفسير اين آيه از مقاتل و كلبي روايت كرده ميگويد چون رسول خدا (ص) اين آيه را بر وفد نجران قرائت فرمود و ايشان را دعوت بمباهله نمود گفتند باشد تا برگرديم و در امر خود نظري كنيم و فردا بخدمت حاضر شويم پس بعضي با بعضي خلوت كرده با عاقب كه بزرگ دين ايشان بود گفتند يا عبد المسيح در اين كار چه مي‌بيني گفت بخدا قسم اي معاشر نصاري شما دانسته‌ايد كه محمد (ص) نبي مرسل است و از امر صاحب شما [ص 584] مسيح (ع) قول فصل از براي شما آورده و هيچ قومي با هيچ پيغمبري مباهله نكردند كه صغير يا كبير ايشان جان بسلامت برده باشد و اگر مباهله كنيد يقينا هلاك خواهيد شد اكنون اگر بجز دين مألوف و مذهب قديم خود ديني نمي‌خواهيد با اين مرد وداع كنيد و به بلاد خود برگرديد پس خدمت حضرت رسول (ص) آمدند روز ديگر و آن حضرت حسين عليه السلام را ببغل گرفته و دست حسن عليه السلام را بدست خود گرفته و فاطمه عليها السلام از عقب آن حضرت و حضرت امير عليه السلام از عقب فاطمه روان شدند و رسول خدا (ص) بايشان ميفرمود چون من دعا كنم شما آمين بگوئيد پس اسقف نجران گفت اي گروه نصاري همانا من رويهائي چند مي‌بينم كه اگر از خدا سؤال كنند كوهي را از جا بكند اجابت ايشان خواهد كرد مبادا با ايشان مباهله كنيد كه هلاك ميشويد و يك نصراني تا روز قيامت بر روي زمين باقي نميماند عرض كردند يا اباالقاسم صواب چنان ديده‌ايم كه با تو ملاعنه نكنيم و تو را بدين خود گذاريم و خود نيز بر دين خود استوار باشيم رسول خدا (ص) فرمود چون از مباهله ابا داريد اسلام آوريد كه هر چه براي مسلمانان است براي شما و آنچه بر ايشان است بر شما باشد از اين كار نيز ابا كردند فرمود پس با شما جنگ ميكنم عرض كردند ما را طاقت جنگ عرب نيست لكن با تو مصالحه ميكنيم بر اينكه با ما جنگ نكني و ما را از دينمان برگشتن نفرمائي بر اينكه هر سال دوهزار حله يك‌هزار در ماه رجب و يك‌هزار در ماه صفر كارسازي كنيم پس پيغمبر (ص) [ص 585] بهمين قسم با ايشان مصالحه فرمود و ابوبكر بن مردويه نيز اين معاني را بالفاظي مختصرتر از ابن‌عباس و شعبي و سدي روايت كرده است و در آخر روايت ثعلبي زيادتي در آخر حديث است كه حضرت رسول (ص) فرمود و الذي نفسي بيده ان العذاب قد تدلي علي اهل نجران و لو لاعنوا لمسخوا قردة و خنازير و لاضطرم عليهم الوادي نارا و لاستأصل الله نجران و اهله حتي الطير علي الشجر و لماحال الحول علي النصاري كلهم حتي هلكوا فانزل الله تعالي ان هذا لهو القصص الحق و ما من اله الا الله و ان الله لهو العزيز الحكيم فان تولوا فان الله عليم بالمفسدين ، قسم بآن كسي كه جان من در دست او است كه عذاب بر اهل نجران سايه انداخت و اگر ملاعنه و مباهله ميكردند همه بصورت قرده و خنازير ميشدند و وادي بر ايشان پر از آتش ميشد و جميع اهل نجران را حتي مرغان درختان ، خدا مستأصل و نابود ميكرد و سالي بر نصاري نميگذشت كه همه هلاك ميشدند پس خداوند تعالي اين آيه را فرستاد ان هذا لهو القصص الحق الآيه يعني همانا قصه حق اين است و بجز الله الهي نيست و الله است كه صاحب عزت و حكمت است پس اگر پشت كردند همانا خدا بر حال مفسدان عالم است و ابن‌مغازلي شافعي در كتاب مناقب از شعبي از جابر بن عبدالله روايت كرده است قال قدم وفد نجران علي النبي (ص) العاقب و الصليب فدعاهما الي الاسلام فقالا اسلمنا يا محمد قبلك قال كذبتما ان شئتما اخبرتكما [ص 586] ما يمنعكما من الاسلام قال هات قال حب الصليب و شرب الخمر و اكل الخنزير فدعاهما الي الملاعنة فواعداه ان يأتياه غدا فغدا رسول الله (ص) و اخذ بيد علي عليه السلام و فاطمة و الحسن و الحسين عليهم السلام ثم ارسل فابيا ان يجيبا فاقرا الخراج فقال النبي (ص) و الذي بعثني بالحق نبيا لو فعلا لامطر الله عليهم الوادي نارا قال جابر فيهم نزلت هذه الآية ندع ابنائنا و ابنائكم ، جابر گويد وفد نصاري نجران عاقب و صليب بر حضرت پيغمبر (ص) وارد شدند ايشان را دعوت باسلام فرمود عرض كردند ما پيش از تو اسلام آورده‌ايم يا محمد فرمود دروغ گفتيد و اگر خواهيد شما را خبر ميدهم كه چه چيز شما را از اسلام مانع است عرض كردند بفرما فرمود محبت صليب و شرب خمر و اكل خنزير آنگاه ايشان را بمباهله دعوت فرمود وعده كردند كه فردا حاضر شوند فردا كه شد رسول خدا (ص) دست علي عليه السلام و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام را گرفت و كس نزد ايشان فرستاد از اجابت ابا كردند و قرار خراج گذاردند پيغمبر (ص) فرمود قسم بآن كسي كه مرا بنبوت مبعوث كرد كه اگر مباهله ميكردند خداوند وادي را يكسره آتش كرده بر سر ايشان ميباريد جابر گويد در شأن ايشان نازل شد اين آيه كه ميفرمايد ندع ابنائنا و ابنائكم الآيه و ثعلبي گويد ابنائنا حسن و حسينند [ص 587] و نساءنا حضرت فاطمه عليها السلام و انفسنا حضرت امير صلوات الله عليه و زمخشري در كشاف در تفسير آيه مباهله ميگويد و روي انه لما دعاهم الي المباهلة قالوا حتي نرجع و ننظر فلما تخالوا قالوا للعاقب و كان ذا رأيهم يا عبد المسيح ما تري فقال والله لقد عرفتم ان محمدا (ص) نبي مرسل و لقد جاءكم بالفصل من امر صاحبكم والله ماباهل قوم نبيا قط فعاش كبيرهم و لاثبت صغيرهم و لئن فعلتم لتهلكن فان ابيتم الا الف دينكم و الاقامة علي ما انتم عليه فوادعوا الرجل و انصرفوا الي بلادكم فاتوا رسول الله (ص) و قد غدا محتضنا الحسين (ع) آخذا بيد الحسن (ع) و فاطمة تمشي خلفه و علي (ع) خلفها و هو يقول اذا انا دعوت فامنوا فقال اسقف نجران يا معشر النصاري اني لاري وجوها لو سألوا الله عز و جل ان يزيل جبلا من مكانه لازاله فلاتباهلوا فتهلكوا و لايبقي علي وجه الارض نصراني الي يوم القيمة فقالوا يا اباالقاسم رأينا ان لانباهلك و ان نقرك علي دينك و نثبت علي ديننا قال فاذا ابيتم المباهلة فاسلموا يكن لكم ما للمسلمين و عليكم ما عليهم فابوا قال فاني اناجزكم الحرب فقالوا ما لنا بحرب العرب طاقة و لكن نصالحك علي ان لاتغزونا و لاتخيفنا و لاتردنا علي ان نؤدي اليك كل عام الفي حلة الف في صفر و الف في رجب و ثلثين درعا عادية من حديد فصالحهم علي ذلك و قال و الذي نفسي بيده ان الهلاك قد تدلي علي اهل نجران و لو لاعنوا لمسخوا قردة و خنازير و لاضطرم عليهم الوادي نارا و لاستأصل الله نجران و اهله حتي الطير علي رؤس الاشجار [ص 588] و لماحال الحول علي النصاري كلهم حتي يهلكوا ، مترجم گويد روايت ثعلبي از مقاتل و كلبي كه بفارسي نقل شد قريب است باين روايت و جز اختلاف جزئي در الفاظ با هم ندارند پس حاجت بتكرار ترجمه نيست ، بعد زمخشري ميگويد و عن عايشة ان رسول الله (ص) خرج و عليه مرط مرجل من شعر اسود فجاء الحسن عليه السلام فادخله ثم جاء الحسين (ع) فادخله ثم فاطمة ثم علي عليه السلام ثم قال انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا فان قلت ماكان دعاؤه الي المباهلة الا ليتبين الكاذب منه و من خصمه و ذلك امر يختص به و بمن يكاذبه فما معني ضم الابناء و النساء قلت كان ذلك آكد للدلالة علي ثقته بحاله و استيقانه و بصدقه حيث استجرء علي تعريض اعزته و افلاذ كبده و احب الناس اليه كذلك و لم‌يقتصر علي تعريض نفسه له و علي ثقته ايضا بكذب خصمه حتي يهلكه مع احبته و اعزته هلاك الاستيصال ان تمت المباهلة و خص الابناء و النساء لانهم اعز الاهل و الصقهم بالقلوب و ربما فداهم الرجل بنفسه و حارب دونهم حتي يقتل و من ثم كانوا يسوقون مع انفسهم الظعائن في الحرب لتمنعهم من الهرب و يسمون الذادة عنها حماة الحقائق و قدمهم في الذكر علي الانفس لينبه علي لطف مكانهم و قرب منزلتهم و ليوقن بانهم يفدون بها و فيه دليل لا شيء اقوي منه علي فضل اصحاب الكساء عليهم السلام و فيه برهان واضح علي صحة نبوة النبي (ص) لانه لم‌ير واحد من موافق و لا مخالف انهم اجابوا الي ذلك ، كلام زمخشري بآخر رسيد [ص 589] و حاصل ترجمه اين است كه ميگويد و از عايشه روايت شده است كه پيغمبر (ص) بيرون تشريف آورد و جامه موئين از موي سياه پوشيده بود پس حسن عليه السلام آمد حضرت او را داخل كرد بعد حسين (ع) آمد او را نيز داخل كرد بعد از آن فاطمه بعد علي عليهما السلام تشريف آوردند آنگاه پيغمبر (ص) آيه تطهير را قرائت فرمود اگر گوئي داعي بر مباهله كردن جز تشخيص دادن صادق از كاذب نيست و اين مخصوص بشخص صاحب ادعا است و آن كسي كه تكذيب او ميكند پس جهت چيست كه فرزندان و زنان را در مباهله داخل فرمود ميگويم اين قسم بيشتر دلالت دارد بر اينكه آن حضرت از حال خود مطمئن و بصدق خود متيقن است كه جرأت كرده و عزيزان خود و پاره‌هاي جگر خود و محبوبترين خلق را بسوي خود در معرض نفرين قرار داده و اكتفا بنفس خود نكرده و بهتر دلالت ميكند بر اينكه يقين بكذب خصم خود نيز دارد كه اگر مباهله بانجام رسد او را با دوستان و عزيزانش هلاك و مستأصل كند و تخصيص زنان و فرزندان از اين جهت است كه ايشان از همه متعلقان عزيزتر و بدل متصل‌ترند و بسا شخص جان خود را فداي ايشان كند و در حفظ ايشان جنگ كند تا كشته شود و از اين جهت بود كه در جنگها پردگيان خود را با خود كوچ ميدادند كه مانع ايشان باشد از فرار كردن و كساني را كه دفع شر از ايشان ميكردند حماة الحقايق ميگفتند يعني حاميان پردگيان كه بحمايت شايسته و حقيقند و ايشان را در عبارت مقدم بر انفس داشت [ص 590] كه تنبيه بر لطف مكان و قرب منزلت ايشان باشد و يقين كنند كه انفس بفداي ايشان قرار داده ميشود و در اين دليلي است بر فضل اصحاب كسا صلوات الله عليهم كه قوي‌تر از آن دليلي نيست و برهان واضحي است نيز بر صحت نبوت پيغمبر (ص) چه احدي از مؤالف و مخالف روايت نكرده است كه نصاري جرأت مباهله كرده باشند ، ترجمه عبارت زمخشري تمام شد و روز مباهله روز بيست و چهارم ذي‌الحجه بود و بعضي گفته‌اند بيست و پنجم و از جمله مناقب آن حضرت خاتم بخشي است كه آن نيز در بيست و پنجم ذي‌الحجه واقع شد و اخبارش سابقا مذكور شد و ديگر از مناقب آن حضرت اينكه او باب علم است يعني علم را جز از او اخذ نبايد كرد چنانكه از ائمه ما (ع) منقول است ذهب من ذهب الي غيرنا الي عيون كدرة يفرغ بعضها في بعض و ذهب من ذهب الينا الي عين صافية تجري بنور الله هر كس بسوي غير ما رفت نزد چشمه‌هاي گل‌آلودي رفت كه بعضي در بعضي خالي كرده ميشود يعني منبع ندارند و هر كس بسوي ما رفت نزد چشمه صافي رفت كه هميشه بنور خدا جاري ميشود از جمله روايات در اين باب حديثي است كه ابوالحسن احمد بن مظفر بن احمد عطار فقيه شافعي بطريق قرائت از براي ابن‌مغازلي شافعي روايت كرده است كه ابن‌مغازلي گويد باحمد بن مظفر گفتم خبر داد بشما ابومحمد بن عثمان مزني ملقب بسقاء حافظ واسطي گفت حديث كرد ما را ابوالحسن صيرفي گفت حديث گفت ما را احمد بن عبدالله بن يزيد او گفت حديث كرد [ص 591] براي ما عبدالرزاق او گفت خبر داد ما را سفيان ثوري از عبدالله بن عثمان از عبدالرحمن بن نبهان ( نهبان خ‌ل ) از جابر بن عبدالله قال اخذ النبي (ص) بعضد علي عليه السلام و قال هذا امير البررة و قاتل الكفرة منصور من نصره مخذول من خذله ثم مد بها صوته فقال انا مدينة العلم و علي بابها فمن اراد العلم فليأت الباب ، جابر گفت رسول خدا (ص) بازوي علي عليه السلام را گرفته فرمود اين است امير ابرار و كشنده كفار ناصر او منصور است و خاذل او مخذول بعد صداي مبارك را بلند كرده فرمود من مدينه علمم و علي باب آن مدينه است پس هر كس علم خواهد نزد باب رود و از اين جمله است نيز روايت ابن‌مغازلي از ابوالقاسم فضل بن محمد بن عبدالله اصفهاني باسنادش از اعمش از مجاهد از ابن‌عباس قال قال رسول الله (ص) انا مدينة العلم و علي بابها فمن اراد العلم فليأت الباب و از اين جمله است آنچه حسن بن احمد بن موسي نقل كرده است بسند خود از عبدالله بن عثمان بن عبدالرحمن كه گفت شنيدم از جابر بن عبدالله انصاري كه ميگفت شنيدم از رسول خدا (ص) در روز حديبيه در حالتي كه بازوي حضرت امير عليه السلام را گرفته بود و فرمود هذا امام البررة و قاتل الكفرة الفجرة منصور من نصره مخذول من خذله ثم مد بها صوته فقال انا مدينة العلم و علي بابها فمن اراد العلم فليأت الباب و از اين جمله است روايتي كه ابوغالب محمد بن احمد بن سهل نحوي بسند خود از حضرت علي بن موسي الرضا عليهما السلام روايت كرده است كه فرمود حديث فرمود براي من پدر بزرگوارم از پدر بزرگوارش جعفر بن محمد [ص 592] از پدر عالي مقدارش محمد بن علي از پدر والامقامش علي بن الحسين از پدر عالي‌تبارش حسين بن علي از پدر بزرگوارش علي بن ابيطالب صلوات الله عليهم اجمعين كه فرمود رسول خدا (ص) فرمود يا علي انا مدينة العلم و انت الباب كذب من زعم انه يصل الي المدينة الا من الباب ، يا علي من مدينه علمم و توئي باب آن شهر دروغ گفته است كسي كه گمان كند كه جز از راه باب بمدينه ميرسد و در اين حديث ادل دليلي است بر اينكه احكام و اسراري را كه نزد رسول خدا است (ص) احدي نميداند مگر بواسطه حضرت امير عليه السلام همچنان كه بر مراد خدا احدي مطلع نميشود مگر بواسطه رسول خدا (ص) و اشاره ابلغ از تصريح دارد باينكه خليفه رسول خدا و حجة الله بر خلق آن سرور است نه ديگران كه مدعي اين منصب شدند و شايسته آن نبودند و اين اخبار صحيحه صريحه طمع خام ناصبيان را تكذيب ميكند كه از غايت بغض و حسدي كه بر حضرت امير عليه السلام دارند و همي خواهند انوار فضايل آن حضرت را بكل پنهان كنند فقره و علي بابها را تأويل كردند كه علي بمعني عالي است يعني بلند كه ميفرمايد من شهر علمم و بلند است باب آن شهر چنانكه ابن‌حجر و ديگران مرتكب شده‌اند و بسيار ميشود كه يك فقره از حديث را ميگيرند كه بر مطلب خود استدلال كنند و محض مشتبه كاري بر جهال و راست كردن اكاذيب ضلال صدر يا عجز آن حديث را ترك ميكنند چنانكه فقره فرمايش رسول خدا (ص) را كه ميفرمايد ان الله خلق آدم علي صورته [ص 593] روايت كرده و بر معانيي حمل كرده‌اند و اثبات صورت براي خداوند تعالي كرده‌اند حتي آنكه كساني هم كه قائل برؤيت نيستند در تأويل آن محتاج بتكلفات و تأويلات بعيده شده‌اند و اگر حق را از اهلش ميگرفتند بر جاده هدايت مستقيم ميشدند ، از حضرت علي بن موسي الرضا صلوات الله عليه مروي است كه چون معني اين حديث را كه قائلين برؤيت استدلال بآن ميكنند از آن حضرت سؤال كردند باين مضمون جواب فرمود كه دروغ گفته‌اند همانا اول حديث را ايشان انداخته‌اند حديث اين است كه حضرت رسول (ص) مردي را ملاحظه فرمود كه مردي ديگر را سب ميكند و ميگويد قبحك الله و قبح من يشبه صورتك زشت كناد خدا تو را و زشت كناد هر كس را كه شبيه صورت تو است حضرت رسول (ص) فرمود لاتقل هكذا خلق الله آدم علي صورته همچنين مگو خدا آدم را بر صورت اين مرد خلقت كرده است و از ملحقات اين باب است حديثي كه محمد بن احمد بن سهل نحوي خبر داده است بسند متصل از ابن‌عباس از حضرت پيغمبر (ص) كه فرمود انا مدينة الجنة و علي بابها فمن اراد الجنة فليأتها من بابها من مدينه بهشتم و علي است باب آن پس هر كس طالب بهشت است بيايد از باب آن مراد اين است كه هيچ كس داخل بهشت نميشود مگر آنكه با ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام بيايد و هيچ عملي را بدون محبت و ولايت او خدا قبول نميكند چنانكه روايات فريقين در اين باب صريح است ، ابن‌عباس گويد ابوذر را ديدم كه چنگ باستار كعبه زده ميگفت [ص 594] من عرفني فقد عرفني و من لم‌يعرفني فانا ابوذر لو صمتم حتي تكونوا كالاوتار و لو صليتم حتي تكونوا كالحنايا ماينفعكم حتي تحبوا عليا هر كس مرا شناسد شناسد و هر كه نشناسد من ابوذرم اگر آنقدر روزه بگيريد كه از لاغري مثل زه كمان شويد و آنقدر نماز كنيد كه مثل كمان شويد بحال شما نفع نخواهيد بخشيد تا آنكه علي عليه السلام را دوست بداريد ، و مثل آن حديثي است كه ابن‌مغازلي شافعي در كتاب خود از طرق عديده باسناد متصله از حضرت پيغمبر (ص) روايت كرده است و در معني قريب بهمين حديث است كه حضرت رسول (ص) فرمود اذا كان يوم القيمة و نصب الصراط علي شفير جهنم لم‌يجز عليه الا من معه كتاب بولاية علي بن ابي‌طالب عليه السلام ، چون روز قيامت شود و صراط بر لب جهنم نصب شود نگذرد بر صراط مگر كسي كه با او نامه باشد بولايت علي بن ابيطالب عليه السلام و در بعضي روايات ايشان از طرق عديده با اسانيد آن طرق بحضرت رسول (ص) چنين مذكور است كه فرمود لم‌يجز الصراط الا من معه جواز من علي بن ابي‌طالب (ع) ، از صراط تجاوز نكند مگر كسي كه خط جواز از علي بن ابيطالب عليه السلام داشته باشد و در كتاب مناقب از شريك روايت كرده است كه گفت چون اعمش مريض شد بمرض موت ابن‌شيرويه و ابن ابي‌ليلي و ابوحنيفه بر او درآمدند و گفتند يا ابامحمد امروز براي تو آخر ايام دنيا و اول ايام آخرت است و تو از علي عليه السلام احاديثي چند روايت ميكردي كه اسباب اعتراض سلطان بر تو بود و آن احاديث باعث تعيير بني‌اميه بود [ص 595] و اگر روايت نكرده بودي بهتر بود اعمش گفت اين سخن را براي من ميگويند تكيه بدهيد مرا پس او را تكيه داده نشانيدند پس گفت حدثني ابوالمتوكل الناجي عن ابي‌سعيد الخدري قال قال رسول الله (ص) اذا كان يوم القيمة قال الله تعالي لي و لعلي ادخلا الجنة من احبكما و ادخلا النار من ابغضكما فيجلس علي (ع) علي شفير جهنم فيقول هذا لي و هذا لك ، ابوالمتوكل ناجي حديث گفت مرا از ابي‌سعيد خدري كه رسول خدا (ص) فرمود چون روز قيامت شود خداوند تعالي بمن و علي ميفرمايد دوستان خود را داخل بهشت كنيد و دشمنان خود را داخل جهنم پس علي عليه السلام بر لب جهنم مي‌نشيند و ميفرمايد اين براي من باشد و آن براي تو ، و اخبار در اين معني بسيار است و از اين جمله است حديثي كه ابوطالب محمد بن احمد بن عثمان بغدادي بسند خود از اعمش از مجاهد از ابن‌عباس روايت كرده است قال قال رسول الله (ص) انا دار الحكمة و علي بابها فمن اراد الحكمة فليأت الباب ، ابن‌عباس گفت رسول خدا (ص) فرمود من خانه حكمتم و علي است در آن خانه پس هر كس حكمت خواهد نزد در آيد و نيز از اين جمله است روايتي كه محمد بن احمد بن عثمان بن فرج بسند متصل روايت كرده است از شريك از سلمة بن كهيل صالحي از حضرت امير عليه السلام از حضرت رسول (ص) كه فرمود انا دار الحكمة و علي بابها فمن اراد الحكمة فليأتها من بابها و اين اخبار نزد ايشان از اخبار صحيحه است و من از كتاب عمدة صحاح الاخبار تأليف يحيي بن [ص 596] حسن بن علي بن محمد بطريق اسدي حلي نقل كردم و از جمله مناقب آن حضرت تصدق بخاتم است كه اخبارش گذشت و ديگر از مناقب آن حضرت اموري است كه متفرقا ذكر ميكنيم از جمله آنچه از حضرت پيغمبر (ص) منقول است در حديث معراج تا اينكه فرمود ثم عدلنا عن ذلك الطريق فلما انتهينا الي السماء الرابعة رأيت عليا (ع) يصلي فقلت يا جبرئيل هذا علي قد سبقنا فقال ليس هذا عليا قلت فمن قال ان الملئكة الكروبيين لما سمعت بفضائل علي عليه السلام و سمعت قولك فيه انت مني بمنزلة هرون من موسي الا انه لا نبي بعدي اشتاقت الي علي عليه السلام فخلق الله تعالي ملكا علي صورته فكلما اشتاقت الي علي (ع) جاءت الي ذلك الملك فكانها رأت عليا يعني پس از آن راه عدول كرديم چون بآسمان چهارم رسيديم علي (ع) را ديدم كه مشغول نماز است گفتم اي جبرئيل اين علي است پيش از ما بمعراج آمده گفت اين علي نيست گفتم پس كيست گفت چون ملئكه كروبيين شنيدند فضايل علي عليه السلام را و شنيدند فرمايشي را كه درباره او فرمودي كه انت مني بمنزلة هرون الخ مشتاق زيارت علي عليه السلام شدند پس خداوند تعالي ملكي را بر صورت او خلقت فرمود پس هر وقت ملئكه مشتاق علي عليه السلام شوند نزد آن ملك مي‌آيند و چنان است كه علي عليه السلام را ديده باشند و بدان كه آنچه از مطاوي فرمايشات اهل بيت عصمت سلام الله عليهم [ص 597] معلوم ميشود اين است كه در امثال اين مقامات كه ميفرمايند فلان بر صورت فلان خلقت شد مرادشان در تأويل اين است كه مثال از فاضل طينت ممثل به خلق شد يعني از صورت اعمال او اگر اعمال نيك است بر صورت نيك و اگر اعمال زشت است بر صورت زشت و كسي كه قلبش بنور معرفت ايشان مستنير شده باشد اين مطلب را ميداند و از اين جمله است روايات ابن‌مغازلي شافعي در كتاب مناقب در باب فرمايش پيغمبر (ص) كه فرمود درباره حضرت امير عليه السلام انا و هذا حجة علي امتي يوم القيمة ، من و اين حجت هستيم بر امت در روز قيامت ، نصر بن طحان بسند خود از انس روايت كرده است كه گفت نزد پيغمبر (ص) بودم و حضرت امير عليه السلام رو بما تشريف آورد پس حضرت رسول (ص) فرمود انا و هذا حجة علي امتي يوم القيمة و از اين جمله است آنچه ابوالحسن علي بن طيب روايت كرده است اجازة كه عبدالله بن احمد بن مقري گفت محمد بن اسمعيل وراق براي من حديث كرده گفت ابوالعباس بن احمد بن محمد بن سعيد حافظ مرا حديث كرده گفت جعفر بن عبدالله محمدي از اولاد يحيي بن محمد بن عمر بن علي عليه السلام براي من حديث كرده گفت پدرم از پدرش از جدش از علي عليه السلام روايت كرد كه رسول خدا (ص) فرمود حق علي علي المسلمين كحق الوالد علي ولده ، حق علي عليه السلام بر مسلمين مثل حق پدر است بر فرزند ، و از اين جمله است حديثي كه از احمد بن مظفر بن احمد عطار فقيه شافعي حديث كرده است [ص 598] كه گفت حديث كرد براي ما ابومحمد عبدالله بن محمد بن عثمان ملقب به ابن . . . حافظ واسطي او گفت حديث كرد براي ما محمد بن علي بن هاشم موصلي او گفت حديث گفت مرا يزيد بن ذريع كه گفت حديث كرد براي من هر بن حكيم از پدرش از جدش معوية بن وحيد قشيري كه گفت شنيدم از رسول خدا (ص) كه ميفرمود بعلي عليه السلام يا علي لايبالي من مات و هو يبغضك مات يهوديا او نصرانيا ، اي علي كسي كه با بغض تو از دنيا برود فرق نميكند كه يهودي مرده باشد يا نصراني و شك نيست كه سبب متصل مابين خدا و خلق ولايت علي عليه السلام كه هر كس با ولايت او آيد نجات مي‌يابد و هر كس ترك ولايت او نمايد هلاك ميشود و در آتش مي‌افتد و ابن‌عباس كه از اعظم علمائي است كه مقبول عامه است بولايت آن حضرت تقرب بخدا ميجست چنانكه سدي از ابي‌صالح روايت كرده است قال لما حضرت عبدالله بن عباس الوفاة قال اللهم اني اتقرب اليك بولاية علي بن ابيطالب عليهما السلام ، ابوصالح گويد چون عبدالله بن عباس را روز وفات رسيد گفت خدايا من بولايت علي بن ابيطالب عليهما السلام تقرب بتو ميجويم ، و صحابه پيغمبر (ص) علامتي براي شناختن منافقين غير از دشمني حضرت امير عليه السلام نداشتند و عبدالله بن احمد بن حنبل بسند خود از عبدالله بن حنطب روايت كرده است از پدرش كه گفت خطبنا رسول الله (ص) يوم جمعة فقال قدموا قريشا و لا تتقدموها و تعلموها و لقوة رجل من قريش تعدل قوة رجلين من غيرهم و امانة رجل من قريش تعدل امانة [ص 599] رجلين من غيرهم يا ايها الناس اوصيكم بحب اقربها اخي و ابن عمي علي ابيطالب (ع) فانه لايحبه الا مؤمن و لايبغضه الا منافق من احبه فقد احبني و من ابغضه فقد ابغضني و من ابغضني ابغضه الله عز و جل ، رسول خدا (ص) در يكي از جمعات براي ما خطبه خواند و فرمود قريش را مقدم داريد و بر ايشان مقدم نشويد و تعليم ايشان نكنيد يك مرد از قريش قوتش با قوت دو نفر از غير قريش برابر است و امانتش از امانت دو نفر از سايرين همسر ايها الناس شما را وصيت ميكنم بدوستي نزديكترين قريش بخود برادر و پسرعمم علي بن ابيطالب عليه السلام كه همانا او را دوست نميدارد مگر مؤمن و دشمن نميدارد او را مگر منافقي هر كه او را دوست دارد مرا دوست داشته و هر كس او را دشمن دارد مرا دشمن داشته و هر كس مرا دشمن دارد خداي عز و جل او را عذاب كند و اين اشعار در اين معني منسوب بعايشه است :