لقد خاب من غرته دنيا دنية و ما هي ان غرت قرونا بطائل
اتتنا علي زي العروس بثينة و زينتها في مثل تلك الشمائل
فقلت لها غري سواي فانني عزوف عن الدنيا و لست بجاهل
و ما انا و الدنيا فان محمدا احل صريعا بين تلك الجنادل
و هبها اتتنا بالكنوز و درها و اموال قارون و ملك القبائل
اليس جميعا بالفناء مصيرها و تطلب من خزانها بالطوائل
فغري سواي انني غير راغب بما فيك من عز و ملك و نائل
فقد قنعت نفسي بما قد رزقته فشأنك يا دنيا و اهل الغوائل
فاني اخاف الله يوم لقائه و اخشي عذابا دائما غير زائل
ميفرمايد زيان كرد كسي كه دنياي دني او را مغرور ساخت و اگر چه [ص 515] قروني چند را مغرور كرده است بي فايده است دنيا در زي و زينت جميله قريش بثينه نزد ما آمد بهمان شمايل باو گفتم ديگري را فريب ده كه من رو از دنيا برتافتهام و جاهل نيستم مرا چه كار است با دنيا بعد از آنكه محمد (ص) بخاك افتاده و در دل سنگ منزل گرفته بر فرض كه تمام گنجها و عطاهاي خود را با اموال قارون و املاك طوائف جهان براي ما بياورد آيا نه اين است كه بازگشت همه بفنا است و از خازنان بمرور دهور گرفته ميشود پس غير مرا مغرور كن كه من در عزت و ثروت و عطاي تو رغبت ندارم و نفس من بآنچه مرا روزي شده است قناعت كرده ديگر تو خود داني اي دنيا با اهل غائلهها و مهلكهها زيرا كه من از روز لقاي پروردگار ترسانم و از عذاب دائمي كه زوال ندارد بيمناكم پس رحلت فرمود آن حضرت از دنيا در حالتي كه از هيچ كس مظلمه در گردن نداشت و پسنديده و ستوده خداي خود را ملاقات نمود و ساحت قدسش بهيچ وجه آلوده مذمت و ملامتي نشد و پس از آن حضرت ساير ائمه اطهار صلوات الله عليهم چنانكه همه كس ميدانند اقتدا باو نمودند و ذره خود را بزخارف و مخاوف دنيا آلوده نكردند صلوات الله عليهم اجمعين و اخبار در اين باب بسيار است و اينكه آن حضرت دنيا را طلاق فرمود و تزويج او را ترك نمود جهتش اين است كه اين عجوزه عروسي است نابكار كه خود را بهر طالبي ميبخشد و براي هر خواستگاري زينت ميكند و هر وقت بعقد يكي از ابناي خود درآيد و حلاوت خود را باو بچشاند [ص 516] پيش از آنكه از او كامي گرفته باشد هلاكش ساخته به ديگري پردازد و هميشه بر اين عادت بوده و هست و مثل آن حضرت كسي اقدام بر تزويج زناكاران و نابكاران نميفرمايد و از اين گذشته مؤمن متقي جمع مابين دو زن كه يكي عفيفه و صالحه باشد و ديگري فاجره و زانيه نميكند بلكه مابين اين دو زن ممكن نيست كه كسي جمع كند چه هر كس خواستار دنيا شود آخرت ترك او خواهد كرد و هر كس طلب آخرت كند دنيا كناره از او خواهد جست و خداوند عالم ميفرمايد الخبيثات للخبيثين و الخبيثون للخبيثات و الطيبات للطيبين و الطيبون للطيبات زنهاي خبيثه خاص مردان خبيثند و مردان خبيث خاص زنهاي خبيثه و زنان طيبه مخصوص مردان طيبند و مردان طيب خاص زنان طيبه و از همين جهت كه آن حضرت دنيا را طلاق فرمود بود كه دنيا همواره بر اولاد امجاد آن سرور غارتها آورد و ايشان را نشانه سهام بلايا و حوادث خود گردانيد و چندان كه توانست از شربت مرگ و مرارت هلاك بايشان چشانيد چنانكه از حضرت علي بن الحسين عليه السلام منقول است در اشعاري كه منسوب به آن حضرت است كه ميفرمايد :
عتبت علي الدنيا فقلت الي متي اكابد هما حزنه غير منجلي
فقالت اجل يا ابن الحسين رميتكم بسهمي عنادا حيث طلقني علي
بر دنيا عتاب كرده گفتم تا چند تحمل اين رنج و حزن و هم و غم بي پايان بايد كرد جواب گفت آري اي پسر حسين چون جد شما علي مرا [ص 517] طلاق گفت كمر عداوت شما را تنگ بسته تير بلا و رنج خود را بقصد شما انداختم ، يكي ديگر از مناقب آن حضرت عدل در رعيت و تقسيم بالسويه كردن بود و همين امر باعث نفرت منافقان شد از آن حضرت كه چون مجال طمع در او نديدند از گرد او پاشيدند از جمله روايات در اين باب خبري است كه صاحب خرائج و جرايح روايت كرده است از عيسي بن عبدالله هاشمي از پدرش از جدش از حضرت امير عليه السلام ميگويد چون امر خلافت راجع بحضرت امير عليه السلام شد ابوالهيثم بن التيهان و عمار بن ياسر و عبدالله بن ابيرافع را امر فرمود كه مردم را جمع كنيد و ببينيد در بيت المالشان چه اندازه مال موجود است و بالسوية ميان ايشان تقسيم نمائيد چون رسيدگي كردند هر نفري را سه دينار قسمت ميشد پس فرمان داد كه براي تفريق مال بنشينند و عطاهاي مردم را بدهند راوي گويد و خود آن حضرت بيل و زنبيل خود را برداشته روانه شد و مشغول كار كردن گرديد و مردم قسمتهاي خود را گرفتند چون نوبت بزبير و طلحه و عبدالله بن عمر رسيد دست نگاه داشتند و گفتند اين تقسيم از خود شما است يا بفرمان صاحب خود چنين ميكنيد گفتند بلكه امر او است و ما جز بامر او عمل نميكنيم گفتند پس از براي رخصت بگيريد كه بخدمتش مشرف شويم گفتند حاجت برخصت گرفتن نيست اينك در چاه ملك خود كار ميكند پس بر مركبهاي خود نشسته روانه خدمت آن حضرت شدند چون نزد آن سرور رسيدند جنابش را با اجيري كه اعانت او ميكرد [ص 518] در آفتاب ديدند عرض كردند آفتاب گرم است اولي آنكه بسايه رويم حضرت بلند شده با ايشان از آفتاب بسايه انتقال فرمود عرض كردند ما را بحضرت رسول (ص) حق قرابت است و در اسلام سابقه داريم و جهاد كرديم و عطاي ما را با ديگران همسر مرحمت فرمودي و عمر و عثمان چنين نميكردند ما را بر ديگران فضيلت مينهادند و عطاي ما را بزيادت ميدادند حضرت امير عليه السلام فرمود آيا بگمان شما ابوبكر افضل بوده است يا عمر عرض كردند ابوبكر فرمود اين قسمت بر سيرت ابوبكر است و اگر باين حكم هم راضي نيستيد دست از ابوبكر و جز ابوبكر برداريد كتاب خدا حاضر است نظر كنيد هر چه بمقتضاي كتاب خدا حق شما شد بگيريد عرض كردند سابقه كه ما در اسلام داريم چه ميشود فرمود آيا سابقه شما از من اسبق است عرض كردند نه جهاد ما كجا ميرود فرمود آيا از جهاد من اعظم است عرض كردند نه حضرت فرمود بخدا قسم كه من با اين اجيري كه گرفتهام در اين مال جز در يك رتبه نيستيم و همسر ميبريم عرض كردند مرخص ميفرمائي كه براي عمره بسفر مكه روانه شويم فرمود غرض شما نه عمره است و من ميدانم كه كار شما چيست و امر شما بكجا خواهد كشيد هر جا ميخواهيد برويد چون پشت كردند حضرت فرمود فمن نكث فانما ينكث علي نفسه و ديگر از مناقب و فضايل آن حضرت كثرت عبادت و شدت اخلاص او از براي خداي تعالي بود حتي اينكه فرمود ماعبدتك خوفا من نارك و لا طمعا في جنتك و لكن رأيتك اهلا للعبادة فعبدتك [ص 519] الهي من عبادت تو را نه از ترس آتش تو كردهام و نه بطمع بهشت تو لكن تو را سزاوار عبادت يافتم پس عبادت تو كردم و چنان اقبال تامي داشت بر خداي خود و خشوع كاملي كه هيچ چيز او را از عبادت پروردگار مشغول نميكرد تا اينكه درباره او خداوند عالم آيه نازل فرمود كه امن هو قانت آناء الليل الآيه چنانكه نيشابوري در كتاب روضة الواعظين روايت كرده است كه عروة بن زبير گفت يكي از تابعين گوش ميداد و شنيد از انس بن مالك كه ميگفت اين آيه در شأن علي عليه السلام است كه ميفرمايد امن هو قانت آناء الليل ساجدا و قائما يحذر الآخرة و يرجو رحمة ربه يعني آيا كسي كه تمام آنات و اوقات شب را در سجود و قيام است و از آخرت در حذر و برحمت پروردگار خود اميدوار است بهتر است يا كسي كه چنين نيست آن مرد گويد پس وقت مغرب نزد حضرت امير عليه السلام رفتم او را بنماز و قراءت قرآن مشغول يافتم تا فجر طالع شد آنگاه تجديد وضو كرده براي مسجد بيرون تشريف آورد و نماز فجر را با مردم ادا فرمود و به تعقيب خواندن نشست تا وقتي كه آفتاب طالع شد بعد مردم از هر جا قصد خدمت او كردند و بنا گذارد بقضاوت فرمودن در ميان ايشان تا آنكه براي فريضه ظهر برخاسته تجديد وضو فرمود و نماز ظهر را با اصحاب ادا نمود آنگاه مشغول تعقيب شد تا نماز عصر را نيز با ايشان گذارد بعد مشغول حكم فرمودن ميان مردم و فتوي دادن ميشد تا آفتاب غروب كند و در ابانة عكبري است از [ص 520] سليمان بن مغيره از پدرش قال سألت امسعيد سرية علي عليه السلام عن صلوة علي (ع) في رمضان فقالت رمضان و شوال سواء يحيي الليل كله ، مغيره گويد امسعيد سريه حضرت امير عليه السلام را از چگونگي نماز آن حضرت در ماه رمضان سؤال كردم گفت رمضان و شوالش مثل هم بود و جميع شبها را احيا داشت يعني شدت اجتهاد آن سرور در جميع شهور سال همسر بود نه مثل عباد ديگر كه عبادتشان بحسب اوقات و ازمنه شريفه فرق ميكند ، و اخذ زينالعابدين عليه السلام بعض صحف عبادته يعني عليا عليه السلام فقرء فيه يسيرا ثم تركه من يده تضجرا و قال من يقوي علي عبادة علي بن ابيطالب (ع) ، و حضرت سجاد (ع) روزي يكي از صحيفههاي عبادت حضرت امير (ع) را گرفته اندكي از آن خواند و بطور ملالت از دست انداخت و فرمود كيست كه بر عبادت علي (ع) قوت داشته باشد يعني احدي را ممكن نيست كه بمثل عبادت آن حضرت كما و كيفا قيام نمايد و از اين جمله است حديثي كه محمد بن جرير طبري در مسند فاطمه روايت كرده است قال كان علي بن الحسين (ع) حسن الصلوة يصلي في كل يوم و ليلة الف ركعة سوي الفريضة فقال له اين هذا من عمل علي (ع) جدك فقال (ص) انني نظرت في عمل علي (ع) يوما واحدا عدلت من الحول الي الحول ميگويد حضرت سجاد عليه السلام نماز خوبي داشت شبانهروزي هزار ركعت نماز علاوه بر فريضه ميگزارد فرمود اين عمل كجا بعمل جدت علي عليه السلام ميرسد فرمود من روزي در عمل حضرت امير عليه السلام [ص 521] نظر كردم عمل يك روزه او را با عمل يك ساله خود برابر يافتم و از حضرت علي بن الحسين عليه السلام مروي است كه حضرت امير عليه السلام چون وقت نماز ميشد پريشان ميشد و رنگ مباركش تغيير ميكرد عرض كردند تو را چه ميشود يا اميرالمؤمنين فرمود وقت آن امانتي رسيده است كه خداوند عالم بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه فرمود و همه از حمل آن ابا كردند و انسان حامل آن شد حال نميدانم آيا اين امانتي را كه بر من حمل شده است نيكو ادا ميكنم يا نه و حسن بن ابوالحسن ديلمي ميگويد بدان كه چون بعبادت آن حضرت يعني حضرت امير عليه السلام نظر كني او را بعد از رسول خدا (ص) عابدترين مردم خواهي يافت و مردم نماز شب و تهجد و ادعيه مأثوره را از آن حضرت تعليم گرفتند سجاده آن حضرت را در گير و دار جنگ مابين دو صف ميگستردند و در اطراف آن حضرت تير ميباريد و از خداي خود رو نميگردانيد و عادت خود را تغيير نميداد و چون توجه به خدا ميكرد بكله متوجه خدا بود و نظر از دنيا و ما فيها بالمره برميداشت حتي آنكه در آن حال احساس درد نميكرد زيرا كه هر وقت تير و آهني در جسد شريفش فرو ميرفت و ميخواستند بيرون بياورند صبر ميكردند تا وقت نماز همين كه آن حضرت مشغول نماز ميشد و اقبال بخدا ميفرمود آهن را از جسد شريفش بيرون ميآوردند چون از نماز فارغ ميشد و آن حال را مشاهده ميفرمود بفرزند ارجمند خود حضرت امام حسن عليه السلام [ص 522] ان هي الا فعلتك يا حسن كار احدي نيست اين كار بجز تو اي حسن و هرگز نماز شب را ترك نفرمود حتي در ليلة الهرير روزي در جنگ صفين مشغول جنگ بود و در همان حال ميان دو صف چشم بر آفتاب داشت و انتظار وقت نماز ميبرد و ابنعباس عرض كرد در چنين حالي چه وقت نماز است همانا ما را شغل قتال از نماز بازداشته است حضرت فرمود پس اين جنگ براي چيست ما براي همين نماز با ايشان قتال ميكنيم و بالجملة آن حضرت جميع عبادات را بجا آورد و در هر يك بمنتهي درجه كمال رسيد و غير از رسول خدا (ص) احدي بمقامات محموده آن حضرت در تهجد و خشوع و خوف از خداي تعالي نرسيد حتي آنكه آن حضرت فرمود الجلسة في الجامع خير لي من الجلسة في الجنة فان الجلسة في الجنة فيها رضي نفسي و الجلسة في الجامع رضي ربي در مسجد جامع كوفه نشستن مرا خوشتر است از نشستن در بهشت زيرا كه نشستن در بهشت را نفس من دوست ميدارد و نشستن در مسجد را خداي من ميپسندد انتهي كلامه ، و از عجايب آيات پروردگار كه در آن بزرگوار است امري است كه سيد رضي موسوي محمد بن الحسين اعلي الله درجته در ديباچه نهج البلاغه ميگويد باين عبارت كه از جمله خصايص عجيبه آن حضرت كه احدي را در آن با وي شركت نيست اينست كه چون شخص در فرمايشات آن حضرت كه در باب زهد و موعظه و تذكر و نصايح كافيه شافيه وارد شده است تأمل كند و از روي دقت تفكر نمايد و اين مطلب را از دل خود [ص 523] بيرون كند كه اين فرمايش از مثل آن حضرت كسي است كه صاحب چنان قدر عظيم و امر نافذ و مالك رقاب جهانيان است شك نخواهد كرد كه اين كلام را كسي گفته است كه غير از زهادت بهره نيافته و بجز عبادت شغلي نداشته و بگوشه خانه قناعت كرده يا بكنج كوهي پناه برده كه از صداها بجز نفس خود نميشنيده و از اشخاص جز نفس خود را نديده و مشكل است كه يقين باين كند كه اين كلام كسي باشد كه با شمشير كشيده در درياي جنگ غوطهور ميشده و همي گردن ميزده و مرد بخاك ميافكنده و با شمشير خونچكان كه پارههاي جگر گردان از دمش ريزان باشد باز ميگشته و با چنين حالتي در مسلك زهاد زاهدي بي بدل و در جمع ابدال ضرب المثل بوده است و اين از فضايل عجيبه آن حضرت است و از جمله فضايل آن حضرت حسن خلق و كثرت مزاح بود حتي آنكه قريش آن حضرت را از اين جهت سرزنش دادند كه كسي كه اين قدر مزاح كند شايسته خلافت نيست چنانكه عمر بن الخطاب گفت اگر شوخطبعي و كمي سن حضرت امير عليه السلام مانع نبود قريش اين همه بغض و كينه با او نداشتند از همه كس بخلافت سزاوارتر بود و شك نيست كه آن حضرت كار جباران و متابعت طريقه متكبران نميفرمود بلكه رأفت و شفقتش نسبت باطفال يتيم و زنان بيوه از پدر و شوهر مهربان بيشتر بود و مزاحي كه احيانا ميفرمود محض مهرباني و دلجوئي ضعفاء و كسر سورت متجبران بود نه آنكه نعوذ بالله كار هزل و بيهوده ميكرد چنانكه [ص 524] خود آن حضرت در جواب عمرو بن العاص فرمود چنانكه شيخ در امالي خود روايت كرده ميگويد خبر داد ما را محمد بن محمد يعني شيخ مفيد (ره) فرمود خبر داد ما را ابوعبدالله محمد بن عمران مرزباني گفت خبر داد بمن حسن بن علي او گفت حديث كرد ما را احمد بن سعيد گفت حديث كرد مرا زبير بن بكار او گفت حديث كرد ما را علي بن محمد گفت كه عمرو بن العاص ميگفت ان في علي دعابة يعني علي عليه السلام حالت شوخطبعي و مزاحي دارد پس اين خبر بحضرت امير عليه السلام رسيد فرمود زعم ابن النابغة اني تلعابة مزاحة ذو دعابة اعافس و امارس هيهات يمنع من العفاس و المراس ذكر الموت و خوف البعث و الحساب و من كان له قلب ففي هذا عن هزاله واعظ و زاجر اما و شر القول الكذب انه ليحدث فيكذب و يعد فيخلف فاذا كان يوم البأس فاي زاجر و اين هو ما لميأخذ السيف هام الرجال فاذا كان كذلك فاعظم مكيدته في نفسه ان يمنح القوم استه ، پسر نابغة چنين پنداشته است كه من بازيگر و مزاح و شوخطبعم و ممارست هزل و مداعبت همي كنم هيهات ياد مرگ و خوف حشر و حساب از اين كار مانع است و كسي كه صاحب دل باشد در اين تذكر او را از هزل و بيهوده گفتن واعظها و زاجرها است آگاه باشيد كه دروغ از هر سخني بدتر است ابننابغة چون حديث ميكند دروغ ميگويد و چون وعده ميدهد خلف ميكند و چون روز جنگ شود عجب نصيحتگوي ترسانندهاي است و كجا بايدش جست بلي تا شمشير در كله مردان [ص 525] جا نگرفته در جاي خود هست و چون كار باينجا رسد بزرگتر تدبيرش اين است كه مقعده خود را براي مبارزان بذل كند و در مسند احمد بن حنبل روايت شده عبدالله بن احمد بن حنبل روايت كرده ميگويد پدرم مرا حديث گفت كه وكيلي ما را حديث كرده گفت علي بن صالح ما را حديث كرد از پدرش از سعد بن عمر قرشي از عبدالله بن عباس گفت بابنعباس گفتم خبر ده ما را از اين مرد يعني علي بن ابيطالب عليهما السلام گفت ان له اخطارا و احسانا و نحن نكره ان نقول ما يقول بنو عمنا قال كان علي (ع) تلعابة يعني مزاحا ، همانا او صاحب منزلتهاي رفيع و احسانهاي بديع است و ما خوش نداريم كه آن لفظي كه عمزادهگان ما ميگويند بگوئيم گفت آن حضرت مزاح بود ، قال و كان اذا فزع فزع الي ضرس من حديد قال قلت و ما ضرس من حديد قال قراءة القرآن و فقه في الدين و شجاعة و سماحة گفت و چون كار جدي ميشد نيش آهنين داشت گفتم نيش آهنين چيست گفت قرائت قرآن و فقه در دين و شجاعت و سماحت و اين سخن كه ابنعباس ميگويد قراءة القرآن تا آخر اشاره بهمان مطلب است كه خود آن حضرت در حديث سابق تصريح فرمود كه فعل من مانند افعال اهل بطالت كه بياد مرگ نيستند و از بعث و حساب بيم ندارند نيست چه قراءت قرآن و تدبر در اخبار و قصص و احكام آن شخص عاقل را از هزل و بطالت مانع ميشود و همچنين تفقه در دين و كذلك شجاعت و سماحت چه اين دو خصلت در انسان چون پيدا شود [ص 526] نزد اهل كمال آدمي را بعلو همت ميخواند و از اخلاق رذيله و افعال دنيه اجتناب ميدهد و از جمله فضايل آن حضرت شدت يقين و ايمان او است صلوات الله عليه از جمله اخبار در اين باب حديثي است كه ابن شهراشوب روايت كرده است از طرق مخالفين از ابيمعوية ضرير از اعمش از سهل از ابيصالح از ابوهريره و ابنعباس در تفسير كريمه فما يكذبك بعد بالدين يقول يا محمد لايكذبك علي بن ابيطالب بعد ما امن بالحساب تفسير آيه را باين نحو كردهاند كه فما يكذبك بعد بالدين يعني علي بن ابيطالب تو را اي محمد (ص) بعد از آنكه ايمان بحساب آورده است تكذيب نخواهد كرد و مثل اين خبر حديثي است كه قمي (ره) در تفسير خود از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است يعني ان عليا عليه السلام لميكن بالمشاهدة و العيان باشد يقينا منه باخبار الله و رسوله تفسير آيه را باين نحو روايت كرده است كه يعني يقيني كه حضرت امير عليه السلام از مشاهده و يقين حاصل فرمود محكمتر از يقيني كه بقول خدا و رسول داشت نبود چنانكه از خود آن حضرت منقول است در حديث مشهور كه فرمود لو كشف الغطاء ماازددت يقينا اگر پرده برداشته شود يقين من زياده بر آنچه هست نشود بلكه آن حضرت فرموده است كه يقين او بقول خدا و رسول از يقيني كه بمعاينه كردن اشياء بعد از وقوع ميفرمايد محكمتر و سختتر است چنانكه در جواب سليم بن قيس هلالي فرمود در حديثي كه علت ترك قتال غاصبين حق خود را بيان ميفرمايد كه آن علت نداشتن اعوان بود [ص 527] و امتثال امر رسول خدا (ص) كه او را امر فرموده بود كه اگر انصاري براي خود نيابد دست از مقاتله ايشان بازدارد و خون خود را حفظ فرمايد چنانكه هرون علي نبينا و آله و عليه السلام كرد و از اين جمله است حديثي كه محمد بن يعقوب كليني (ره) روايت كرده است از علي بن ابرهيم از پدرش از ابن ابيعمير از زيد شحام از حضرت صادق عليه السلام كه روزي حضرت امير عليه السلام پاي ديواري كه كج شده بود و نزديك بافتادن بود جلوس فرموده حكم ميان مردم ميفرمود بعضي عرض كردند زير اين ديوار منشينيد كه پائين خواهد آمد حضرت امير (ع) فرمود حرس امرء اجله حراست آدمي را خود اجل كافي است چون حضرت برخاست ديوار افتاد فرمود و كان اميرالمؤمنين عليه السلام مما يفعل هذا و اشباهه و هذا اليقين حضرت صادق فرمود كه خميره حضرت امير عليه السلام از اين گونه كارها سرشته شده بود و حق يقين همين است و نيز كليني (ره) روايت كرده است از علي بن ابرهيم از محمد بن يحيي از احمد بن عيسي از وشاء از عبدالله بن سنان از ابوحمزه از سعيد بن قيس همداني كه گفت روزي در اثناي جنگ مردي را ديدم كه بجز دو جامه چيزي در بر ندارد اسب خود را بجانب او حركت دادم ديدم اميرالمؤمنين عليه السلام است عرض كردم يا اميرالمؤمنين در مثل چنين جائي اكتفا باين لباس ميفرمائي فرمود بلي اي سعد همانا هيچ بنده نيست مگر آنكه از جانب خداي عز و جل نگهبان و حارسي با او است [ص 528] دو ملك هميشه با اويند و او را حفظ ميكنند كه از سر كوه فرد نشود و در چاه نيفتد و چون قضاي الهي نازل شود دست از حفظ او كشيده او را در معرض همه آفات ميگذارند و نيز از او روايت كرده است از محمد بن يحيي از احمد بن محمد از علي بن حكم از عبدالرحمن عزرمي از پدرش از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود قنبر غلام اميرالمؤمنين عليه السلام آن حضرت را سخت دوست ميداشت چون حضرت امير عليه السلام از خانه بيرون تشريف ميبرد شمشير برداشته از پي آن حضرت روانه ميشد شبي حضرت ملتفت او شده فرمود كجا بودهاي قنبر عرض كرد آمدهام پشت سر حضرت باشم يا اميرالمؤمنين فرمود ويحك آيا مرا از اهل زمين حراست ميكني يا از اهل آسمان فرمود همانا اهل زمين بهيچ نوع نميتوانند صدمه بمن رسانند مگر باذن خدا از آسمان برگرد پس قنبر برگشت يكي ديگر از مناقب مأثوره و فضايل مشهوره آن حضرت آنكه بهر چه داشت جود ميفرمود و بر نفس و اولاد خود ايثار مينمود حتي آنكه خداوند عالم در شأن او آيه نازل فرمود كه و يؤثرون علي انفسهم و لو كان بهم خصاصة الآيه از جمله اخبار در اين باب حديثي كه محمد بن عباس بن مهيار در جمله آياتي كه در شأن اهل بيت عليهم السلام نازل شده است روايت كرده ميگويد حديث كرد ما را سهل بن محمد عطار از احمد بن عمر دهقان از محمد بن كثير از عاصم بن كليب از پدرش از جدش از ابوهريره كه مردي نزد پيغمبر صلي الله عليه و آله آمد و از گرسنگي [ص 529] شكايت كرد پيغمبر (ص) كس بخانههاي زنان خود فرستاد گفتند غير از آب در خانه هيچ نداريم حضرت فرمود من لهذا الرجل هذه الليلة كيست كه امشب سير كردن اين مرد را بعهده خود گيرد علي عليه السلام عرض كرد من يا رسول الله پس نزد فاطمه (ع) آمده حكايت را برايش بيان فرمود حضرت فاطمه فرمود بجز قوت اطفال خود چيزي در خانه نداريم لكن ميهمان خود را ايثار ميكنيم حضرت فرمود اطفال را بخواب كن و چراغ را خاموش نما چون صبح شد نزد حضرت رسول (ص) مشرف شد پس اين آيه نازل شد و يؤثرون علي انفسهم و لو كان بهم خصاصة و من يوق شح نفسه فاولئك هم المفلحون يعني اگر چه خود فقير باشند بر نفس خود ايثار ميكنند و كساني كه از بخل نفس محفوظند ايشانند رستگاران و اين خبر را شيخ (ره) در امالي خود بسند خود از ابوهريره بهمين سياق روايت كرده است و روايت اين خبر از طرق عديده شده است از جمله در تفسير ابويوسف يعقوب بن سفيان روايت شده و از علي بن جرير طائي و از مجاهد باسنادي كه از ابنعباس و ابوهريره دارند و جماعتي از عاصم بن كليب از ابيهريره روايت كردهاند و نيز محمد بن عباس روايت كرده ميگويد حديث كرد ما را احمد بن ادريس از احمد بن محمد بن عيسي از حسين بن سعيد از فضالة بن ايوب از كليب بن معاويه اسدي از حضرت ابيعبدالله جعفر بن محمد الصادق عليه السلام در تفسير كريمه و يؤثرون علي انفسهم و لو كان بهم خصاصة الآيه فرمود روزي [ص 530] حضرت امير عليه السلام نزد فاطمه عليها السلام بود كه آن مخدره فرمود يا علي نزد پدر بزرگوارم رفته چيزي براي ما از او طلب فرما فرمود چنين باشد پس نزد حضرت رسول (ص) آمده و آن حضرت ديناري بوي عطا فرمود و فرمود يا علي برو براي اهل خود طعامي بخر پس از نزد حضرت رسول (ص) بيرون آمد در راه مقداد بن اسود (ره) را ملاقات فرمود و مدتي با هم ايستادند و مقداد حاجت خود را عرض كرد حضرت آن دينار را باو عطا فرمود و خود روانه مسجد شده سر مبارك بزمين گذارده خوابيد حضرت رسول (ص) هر چند انتظار كشيد علي عليه السلام نيامد باز مدتي انتظار كشيد و نيامد پس از خانه بيرون تشريف آورده در مسجد گردش ميفرمود ناگاه علي عليه السلام را در مسجد خوابيده ديد او را حركت داد حضرت برخاسته نشست رسول خدا (ص) فرمود چه كردي يا علي عرض كرد از نزد حضرت كه بيرون آمدم مقداد بن اسود مرا ملاقات كرد و مطلبي مذكور داشت من دينار را باو دادم رسول خدا (ص) فرمود همانا جبرئيل مرا از اين قصه خبر داد و خدا در شأن تو قرآني نازل فرمود كه و يؤثرون علي انفسهم و لو كان بهم خصاصة و من يوق شح نفسه فاولئك هم المفلحون و نيز از محمد بن عباس است كه بسند متصل از حضرت باقر عليه السلام روايت كرده است كه فرمود روزي اموال و حللي نزد حضرت رسول (ص) آوردند و اصحاب دور آن حضرت نشسته بودند حضرت آن مال را بر ايشان تقسيم فرمود تا يك حله و يك دينار از آن بجا نماند [ص 531] چون از كار تقسيم فراغت يافت مردي از فقراء مهاجرين آمد و در وقت تقسيم حاضر نبود چون رسول خدا (ص) او را مشاهده فرمود فرمود كيست از ميان شما كه قسمت خود را باين مرد دهد و او را بر خود ايثار نمايد پس حضرت امير عليه السلام شنيد و فرمود قسمت من حاضر است پس بحضرت رسول داد و آن حضرت گرفته بآن مرد عطا فرمود آنگاه فرمود يا علي ان الله جعلك سباقا للخير سخاءا بنفسك من المال انت يعسوب المؤمنين و المال يعسوب الظلمة و الظلمة هم يحسدونك و يبغون عليك و يمنعونك حقك بعدي ، همانا خداي تعالي تو را بهر خيري سبقتگيرنده قرار داده است و در فطرت نفس تو جوانمردي و بخشندگي نهاده تو بزرگ و مقتداي مؤمناني و مال دنيا بزرگ و مقتداي ستمكاران است و ستمكاران همان جماعتند كه بر تو حسد ميبرند و سركشي ميكنند و بعد از من حق تو را از تو منع ميكنند و در سبب نزول اين آيه در شأن آن حضرت وجوه ديگر نيز روايت شده و منافاتي با اين وجه ندارد زيرا كه جايز است يك آيه بتكرار اسباب نزول مكرر نازل شود و از اين جمله است حديثي كه شيخ (ره) در مجالس خود روايت كرده ميفرمايد خبر دادند بما جماعتي از ابوالفضل كه گفت حديث كرد ما را عبدالزرار بن سليمان بن غالب ازدي در ارباح گفت حديث كرد ما را ابوعبدالله غني حسن بن علي ازدي مغاني او گفت حديث كرد ما را عبدالوهاب بن همام حميري او گفت حديث كرد ما را جعفر بن سليمان صبغي بصري [ص 532] در يمن بر ما وارد شد و گفت حديث كرد ما را ابوهرون از ربيعه كه گفت حديث كرد مرا حذيفة بن اليمان گفت چون جعفر بن ابيطالب از زمين حبشه بيرون آمد و روانه خدمت حضرت رسول (ص) شد وقتي وارد شد كه حضرت رسول (ص) در زمين خيبر تشريف داشت پس قدح غاليه و قطيفه را كه براي آن حضرت آورده بود بحضور آورد حضرت رسول (ص) فرمود لادفعن هذه القطيفة الي رجل يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله ، اين قطيفه را بمردي خواهم داد كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول او را دوست دارند پس اصحاب همه بجانب آن قطيفه گردن كشيدند پيغمبر (ص) فرمود علي كجا است پس عمار بن ياسر (ره) از جاي جسته علي عليه السلام را آواز كرد چون تشريف آورد حضرت پيغمبر (ص) فرمود اين قطيفه را براي خود بردار حضرت امير قطيفه را برداشت و آنقدر مهلت داد كه وارد مدينه شد و به بقيع تشريف برد كه بازار مدينه بود پس زرگري را امر فرمود كه قطيفه را رشته رشته از هم جدا كند و طلا را فروخت و بوزن هزار مثقال بود پس حضرت امير عليه السلام آن مال را بالتمام در ميان فقراي مهاجرين و انصار متفرق ساخت آنگاه بمنزل خود تشريف برد و براي خود از آن طلا هيچ بجا نگذارده بود نه كم و نه زياد روز ديگر پيغمبر (ص) آن حضرت را با چند نفر از اصحاب كه از جمله ايشان بودند حذيفه و عمار آن سرور را ملاقات كردند حضرت رسول (ص) فرمود يا علي ديروزي هزار مثقال طلا گرفتهاي امروز [ص 533] بايد ناهار اين جمع در منزل تو باشد و آن روز حضرت امير عليه السلام از متاع سيم و زر هيچ در دست نداشت اما از غايت حيا و تكرم فرمود چنين باشد يا رسول الله في الرحب و السعة با همراهان داخل شويد حذيفه گويد پس پيغمبر (ص) داخل شد و بما فرمود داخل شويد و ما پنج نفر بوديم من و عمار و سلمان و ابوذر و مقداد پس داخل خانه آن حضرت شديم و حضرت داخل حجره فاطمه (ع) شد كه طعامي طلب فرمايد در وسط خانه كاسه بزرگي يافت پر از ثريد كه هنوز ميجوشيد و گوشت فراواني خالص و بي استخوان روي كاسه بود و از خوشبوئي گويا بوي مشك ميداد پس حضرت آن كاسه را برداشته آمد تا نزد حضرت رسول (ص) و حاضران بر زمين گذارد و ما خورديم از آن تا سير شديم و از آن طعام هيچ كم نميشد پيغمبر (ص) برخاسته بر فاطمه عليها السلام داخل شد و فرمود اني لك هذا يا فاطمة اين طعام از كجا آوردهاي حضرت فرمود در جواب معروض داشت و ما مكالمات ايشان را ميشنيديم عرض كرد هو من عند الله ان الله يرزق من يشاء بغير حساب اين طعام از نزد خدا است همانا خدا هر كس را كه بخواهد بي حساب روزي عطا ميفرمايد پس پيغمبر (ص) با چشم اشكبار از نزد آن مخدره بيرون تشريف آورد ميفرمود حمد خدا را كه مرا نميرانيد تا آنكه ديدم براي دختر خود آنچه زكريا (ع) براي مريم ديد هر وقت بر محراب عبادت مريم داخل ميشد طعامي نزد او ميديد ميگفت يا مريم اني لك هذا مريم [ص 534] ميگفت هو من عند الله ان الله يرزق من يشاء بغير حساب و از اين جمله است حديثي كه ابن شهراشوب نقل كرده است قال سأل اميرالمؤمنين عليه السلام اعرابي شيئا فامر له بالف فقال الوكيل ذهب او فضة فقال (ع) كلاهما عندي حجران فاعط الاعرابي انفعهما اليه ابن شهراشوب گويد اعرابي از حضرت امير عليه السلام چيزي سؤال كرد حضرت فرمود يكهزار باو بدهند وكيل خرج عرض كرد يكهزار دينار يا يكهزار درهم فرمود هر دو نزد من حكم سنگ دارد بدون تفاوت هر كدام براي اعرابي بهتر است همان را باو بده و ديگر از مناقب آن حضرت آنكه در كارهائي كه راجع بخدا بود كمال خشونت داشت و بهيچ وجه مداهنه نميفرمود و ملامت احدي در كار خدا اثري در او نميكرد و قريب و بعيد و قوي و ضعيف نزد او در حق مساوي بودند مظلوم را انصاف ميداد و از ظالم انصاف ميستاند بيگانگان را بواسطه اطاعت خدا نزد خود مقرب ميساخت و نزديكان را بواسطه معصيت خدا از خود دور ميكرد و اين امر از حالات مشهوره آن حضرت است از جمله اخبار در اين مضمون روايتي است كه سيد رضي (ره) در كتاب خصايص ذكر كرده است كه بعضي از عمال آن حضرت در جمله خراجي كه نزد آن حضرت ميفرستاد چند دانه مرواريد انفاذ خدمت داشت حضرت آن مرواريد را به بلال كه خازن بيت المال بود سپرد تا قدري ديگر هم برسد و يكباره به مستحقين بيت المال بپردازد روزي داخل منزل شد يك دانه از آن مرواريدها را [ص 535] در گوش يكي از دخترهاي صغيره خود يافت چون اين حال را مشاهده نمود او را بدزدي متهم فرمود و دستش را گرفته فرمود بخدا قسم اگر حد بر تو واجب شود اقامه خواهم كرد عرض كرد يا اميرالمؤمنين بلال اين دانه مرواريد را برسم عاريت بمن داده است كه اسباب سرور من باشد تا وقتي كه بازستاند و با دانههاي ديگر ضبط كند حضرت او را بسختي كشيده نزد بلال برد و بلال را از صدق مقال دختر سؤال فرمود بلال عرض كرد چنين است كه بعرض ميرساند يا اميرالمؤمنين حضرت فرمود والله لاوليت لي عملا ابدا بخدا قسم بعد از اين هيچ عمل بتو تفويض نخواهد شد آنگاه دست آن طفل را رها فرمود و از اين جمله است قصه حد زدن وليد بن عقبة بن ابيمعيط كه برادر رضاعي عثمان بود و از جانب او حكومت بصره داشت وقتي كه شهادت دادند كه شرب خمر كرده است و عثمان از اقامه حد بر او نكول كرد و شهود را بدروغ نسبت داد و محض قرابتي كه با او داشت خواست حد را از او دفع كند پس حضرت امير عليه السلام برخاسته در محضر عثمان و صحابه رسول خدا (ص) بدست خود در مسجد رسول خدا (ص) او را تازيانه زد و فرمود بخدا قسم در حضور من حدود الهي ضايع گذارده نميشود و مثل اين خبر حديثي است كه كليني (ره) روايت كرده است از محمد بن يحيي باسنادش از زرارة كه گفت شنيدم از حضرت باقر عليه السلام ميفرمود عبيدالله بن عمر را برپا داشتند كه حد بزنند و شرب خمر كرده بود پس عمر [ص 536] امر بزدن او كرد احدي اقدام ننمود تا آنكه حضرت امير عليه السلام برخاست تا با تنگ ستور و تا چهل بار بر او زد و اخبار در اين باب از آن بيشتر است كه مذكور شود پس مثل علي بن ابيطالب عليه السلام بايد خليفه خدا در عباد و منار هدايت در بلاد و وصي رسول خدا (ص) و برپا دارنده سنت او باشد نه كسي كه حميت خويشي دامنگير او شود و حدود الهي را محض حميت دفع كند و عصبيت او را بر مخالفت امر خدا وادارد مثل عثمان و كسان ديگر كه پيش از او بودند و بعد از او آمدند و ما برخي از حكايات ايشان را در ترك سنتها در ذكر بدعتهاي ايشان ذكر خواهيم كرد و اينكه حضرت باقر عليه السلام فرمود كه حضرت امير (ع) چهل جلده بر پسر عمر زد اشاره باين است كه عمر عربي صميم نبود بلكه عبد زنيم بود چنانكه شيعه ميگويند بلكه اكثر مورخين ، اما منسوب شدن او بقريش مثل منسوب شدن زياد بن ابيه است به بنياميه وقتي كه معويه او را در نسب خود داخل كرد پسر منشأ فخر و رفعت او ميان مردم صرف رياست و امارت بود لاغير چنانكه يزيد بن مفرغ حميري در هجو زياد بن سمية ميگويد :
فكر ففي ذاك ان فكرت معتبر هل نلت مكرمة الا بتأمير
عاشت سمية ما عاشت و ماعلمت ان ابنها من قريش في الجماهير
خطاب بزياد بن ابيه ميگويد فكر كن كه در اين فكر جاي عبرت است آيا بزرگي و مكرمتي كه نايل شدهاي باعثي جز صرف اينكه تو را امارت دادهاند دارد سميه مدتها زندگاني كرد در ميان خلق و ندانست كه [ص 537] پسرش از قريش است و همچنين بود پسر صهاك حبشيه و در اين حديث دلالت بر اين هست كه حد بنده نصف حد آزاد است چنانكه اخبار ديگر هم باين معني وارد شده است اگر چه خلاف قول مشهور است و بر تقيه حمل كردن نيز بغايت بعيد است بلكه تقيه با اين مقام ابدا وفق نميدهد و از اين جمله است آنچه سيد رضي (ره) نيز در كتاب خصايص ذكر كرده ميگويد مذكور است كه بعضي از عمال حضرت امير عليه السلام در جمله امتعه خراج غنايم چند قطيفه ضخيم نزد آن حضرت فرستادند و رسم آن حضرت اين بود كه هر چه از مال غنيمت به حضرتش حمل ميكردند في الفور متفرق ميساخت و هيچ را بتأخير نميانداخت و آن قطيفهها را شام آورده بودند و حضرت امر فرموده بود كه بشمارند و در رحبه بگذارند تا صبح تفريق فرمايد چون صبح شد و باز شمرد يكي از آن قطيفهها كم بود فرمود سبب پرسيد عرض كردند حسن بن علي عليه السلام ديشب بعاريت برده است كه صبح روز رد فرمايد حضرت همهمهكنان هرولهكنان و غضبناك روانه منزل حسن عليه السلام شد و رسم آن حضرت اين بود كه رخصت ميطلبيد و داخل منزل آن سرور ميشد ناگاه غفلة بدون اذن وارد شد و قطيفه را در منزل آن سرور يافت طرف قطيفه را گرفته ميكشيد و ميفرمود النار يا ابامحمد النار يا ابامحمد آتش بمنزل خود آوردهاي ابومحمد و بدان كه حضرت امام حسن عليه السلام كه قطيفه را بمنزل برد بامر خاص آن حضرت بود تا بر مردم ظاهر فرمايد كه حضرت امير [ص 538] عليه السلام و ساير ائمه معصومين صلوات الله عليهم اجمعين هيچ يك تجاوز از هيچ حدي از حدود خدا نميكنند اگر چه بر ارحام قريبه ايشان باشد و امثال اين قضيه در قرآن در عتابهائي كه خداوند عالم با پيغمبر خود ميفرمايد و در اخباري كه در احوال ائمه اطهار صلوات الله عليهم وارد شده است بسيار است كه امري به پيغمبر خود مثلا ميفرمايد و او را بر آن امر عتاب مينمايد يا از باب اياك اعني و اسمعي يا جاره است چنانكه حضرت صادق عليه السلام فرموده است يعني بتو ميگويم كه همسايه بشنود يا محض ظاهر كردن راه عذر آن حضرت است نزد عامه خلق چنانكه ابوبكر را امر فرمود كه سوره برائة را در موسم حج بر مردم قرائت كند چون ابوبكر روانه راه شد جبرئيل از جانب رب جليل نازل شد كه انه لاينبغي ان يؤدي عنك الا انت او علي احدي شايسته اينكه از جانب تو ادا كند نيست مگر خود تو يا علي عليه السلام پس حضرت ابوبكر را از راه برگردانيد و علم جنگ را در روز خيبر اول بدست ابوبكر و عمر داد با آنكه ميدانست كه در جبن و بددلي في المثل اجبن من صافرند و در مواطن عديده فرار كردهاند و اين معني بر همه كس واضح بود آنگاه غضب فرمود و در سرزنش و نكوهش ايشان فرمود لاعطين الراية غدا رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله تا آخر حديث و همچنين موارد ديگر چنانكه در شأن نزول آيه كريمه عبس و تولي ان جاءه الاعمي اتفاق افتاد و نظاير اين امر بسيار است و آن حضرت هرگز بهواي نفس نطق نميفرمود [ص 539] چنانكه مخالفان ميپندارند بلكه هر چه ميفرمود مصداق ان هو الا وحي يوحي بود و شايسته نيست كه امثال اين امور را از افعال پيغمبر (ص) و ائمه هدي مثل فعلي كه در اين مقام از حضرت امام حسن عليه السلام صدور يافت حمل بر اين كنيم كه از جمله مباحات بوده است و تركش افضل بوده و از اين جهت مورد عتاب واقع شده است چه اين زعم مطابق قول اهل خلاف است نه قول اهل حق و منصب نبوت و امامت اجل از اين است كه مورد چنين عتابي واقع شود و اگر كسي اين تقرير را بعيد شمارد يا از جهت قصور عقل و جمود فهم او است و يا از جهت اطلاع نداشتن بر اخبار اهل بيت عليهم السلام و نشناختن شأن و مقام ايشان كه هميشه در حضيض جهل حيران و سرگردان دور خود ميگردد و از جمله فضائل نفسانيه آن حضرت علم و حكمت آن حضرت است حتي آنكه جميع صحابه رجوع بآن سرور ميكردند و او در هيچ مسئله رجوع باحدي نفرمود و خود آن حضرت فرموده است علمني رسول الله صلي الله عليه و آله الف باب من العلم فانفتح لي من كل باب الف باب رسول خدا (ص) هزار باب از علم بمن تعليم فرمود كه از هر بابي هزار باب ديگر براي من مفتوح شد از جمله شواهد اين مقال از اقوال اهل خلاف كلامي است كه غزالي در كتاب المنقذ من الضلال ميگويد باين مضمون كه عاقل بايد اقتدا بسيد عقلاء علي عليه السلام كند كه ميفرمايد حق بواسطه رجال شناخته نميشود بلكه رجال را بواسطه حق بايد شناخت و ميفرمايد ان رسول الله (ص) ادخل لسانه في فمي فانفتح في [ص 540] قلبي الف باب من العلم فتح لي من كل باب الف باب رسول خدا (ص) زبان مبارك خود را در دهان من داخل كرد پس هزار باب علم در قلب من گشوده شد كه از هر بابي هزار باب ديگر براي من مفتوح شد و نيز فرموده است لو ثنيت لي الوسادة و جلست عليها لحكمت بين اهل التورية بتوراتهم و اهل الانجيل بانجيلهم و اهل القرآن بقرآنهم ، اگر مرا بر چاربالش حكومت جاي دهند و آن گونه كه بايد حكم مرا گردن نهند مابين اهل انجيل بانجيل خودشان حكم ميكنم و مابين اهل تورية بتورية خودشان و مابين اهل قرآن بقرآنشان و اين مرتبه را بمحض تعلم نتوان يافت بلكه بقوت علم لدني در اين مرتبت متمكن توان شد و همچنين در حكايت عهد حضرت موسي عليه السلام كه شرح كتاب آن حضرت چهل وقر بود فرمود لو اذن الله و رسوله (ص) لاشرح في شرح الفاتحة حتي تبلغ اربعين وقرا اگر اذن از خدا و رسول داشتم در شرح كردن سوره فاتحه آنقدر شرح آن ميكردم كه بچهل وقر برسد بعد غزالي ميگويد و هذه الكثرة و السعة و الافتتاح في العلم لايكون الا لدني الهي سماوي ، اين كثرت و وسعت علم و گشوده شدن اين همه ابواب نيست مگر علم لدني و تأييد الهي و فتح سماوي و از اين جمله است حديثي كه ثعلبي در تفسير كريمه و يقول الذين كفروا لست مرسلا قد كفي بالله شهيدا بيني و بينكم و من عنده علم الكتاب ، از دو طريق روايت كرده است كه آن كسي كه علم كتاب نزد او است مراد حضرت امير علي بن ابيطالب عليه السلام است و شك نيست كه كسي كه داراي علم كتاب باشد بايد احاطه [ص 541] بهمه چيز داشته باشد چرا كه علم همه چيز در كتاب است كه ميفرمايد و كل شيء احصيناه في امام مبين و مثل اين حديث روايتي است كه ابنمغازلي در تفسير كريمه افمن كان علي بينة من ربه و يتلوه شاهد منه روايت كرده است كه قال رسول الله (ص) انا شاهد علي بينة من ربه و علي الشاهد منه رسول خدا (ص) فرمود منم آن شاهدي كه از پرورنده خود بر بينه است و علي (ع) است شاهدي كه از آن صاحب بينه است و از اين اخبار و امثال اين اخبار معلوم ميشود كه رباني و عالم و شاهد اين امت و مصدق واقعي پيغمبر ايشان علي بن ابيطالب صلوات الله عليه است لاغير و از اينجا ظاهر ميشود كذب اهل خلاف و افترا بودن احاديثي كه دارند كه صديق اين امت ابوبكر است و حال آنكه حضرت رسول (ص) فرموده است صديق هذه الامة علي بن ابيطالب و هو الفاروق الاعظم و اخباري چند در تصديق اين مطلب وارد شده است كه عامه روايت كردهاند كه پارهاي از آنها را از روايت ابنمغازلي در تفسير قول خداي تعالي و الذي جاء بالصدق و صدق به ذكر كرديم كه ميگويد الذي جاء بالصدق يعني آن كسي كه صدق را آورد محمد بود صلي الله عليه و آله و صدق به يعني آن كسي كه تصديق آن حضرت كرد مراد حضرت امير عليه السلام و از ادله اينكه هدايت كردن منحصر بآن حضرت است چون كه احكام الهي را از همه بهتر ميدانست و محكمتر نگاه ميداشت و بيشتر محافظت ميفرمود حديثي است كه ثعلبي در تفسير كريمه انما انت منذر و لكل قوم هاد [ص 542] از ابنعباس روايت كرده است قال لما نزلت هذه الآية ضرب رسول الله (ص) يده علي صدره و قال انا المنذر و اومي بيده الي منكب علي عليه السلام فقال و انت الهادي يا علي بك يهتدي المهتدون ابنعباس گويد چون اين آيه نازل شد كه ميفرمايد همانا تو يا رسول الله انذار كننده و بيم دهندهاي و هر قومي را هدايت كنندهاي است رسول خدا (ص) دست بر سينه خود زده فرموده منم منذر و اشاره بشانه حضرت امير عليه السلام كرده فرمود و توئي هادي يا علي بواسطه تو هدايت مييابند هدايت يابندگان و از اين جمله است آنچه ابنمغازلي شافعي باسناد خود از ابنعباس روايت كرده ميگويد قال رسول الله (ص) اتاني جبرئيل بدرنوك من الجنة فجلست عليه فلما صرت بين يدي ربي كلمني و ناجاني فماعلمني شيئا الا علمته عليا فهو باب علم مدينتي ثم دعاه اليه فقال يا علي سلمك سلمي و حربك حربي و انت العلم بيني و بين امتي بعدي ، رسول خدا (ص) فرمود جبرئيل فرشي از بهشت نزد من آورد و بر آن نشستم چون پيش روي پرورنده خود شدم با من تكلم كرد و نجوي فرمود و هيچ علمي تعليم من نفرمود مگر آنكه من آن علم را تعليم علي (ع) كردم لاجرم او است باب مدينه علم من آنگاه علي عليه السلام را طلبيده فرمود يا علي صلح با تو صلح با من است و جنگ با تو جنگ با من است و توئي علامت مابين من و امت من بعد از من و از اين جمله است آنچه مسلم در تأويل غافر الذنب يعني در تفسير كريمه حم تنزيل الكتاب [ص 543] از ابنعباس روايت كرده است قال كان علي (ع) يعرف به الفتن قال اراه زاد في الحديث و كل جماعة كانت في الارض او تكون في الارض و روي ان عليا عليه السلام قال علي المنبر سلوني قبل ان تفقدوني سلوني عن كتاب الله تعالي فما من آية الا و اعلم حيث نزلت بحضيض جبل او سهل ارض و سلوني عن الفتن فما من فتنة الا و قد علمت كبشها و من يقتل فيها قال و قد روي عنه نحو هذا كثير ، ابنعباس گفت فتنههائي كه بايد واقع شود بواسطه حضرت امير عليه السلام دانسته ميشد بعد راوي ميگويد چنين ميدانم كه اين فقره را نيز زياده بر اين ابنعباس حديث كرد كه هر جماعتي از اهل زمين از هر قريه كه بوده است يا بعد از اين خواهد بود نيز بواسطه آن حضرت دانسته ميشد و مروي است كه آن حضرت بالاي منبر فرمود از من سؤال كنيد پيش از آنكه مرا نيابيد سؤال كنيد مرا از كتاب خداي تعالي زيرا كه هيچ آيه در آن نيست مگر آنكه من ميدانم در چه مقام نازل شده است در حضيض كوه يا در زمين نرم و سؤال كنيد مرا از فتنهها چه هيچ فتنه نيست مگر آنكه من دانستهام كه رئيس آن فتنه كيست و چه كس در آن فتنه كشته ميشود راوي گويد و امثال اين فرمايش را بسياري از آن حضرت روايت كردهاند ، و مسلم در جزء پنجم از صحيح خود نيز روايت كرده و احمد بن حنبل در مسند خود از سعيد روايت كرده ميگويد لميكن احد من اصحاب النبي (ص) يقول سلوني الا [ص 544] علي بن ابيطالب عليهما السلام ، احدي از اصحاب پيغمبر (ص) سلوني نميگفت مگر علي عليه السلام و ابنسعد و ديگران از ابوالطفيل آوردهاند كه گفت قال علي عليه السلام سلوني عن كتاب الله فانه ليس من آية الا و قد عرفت بليل نزلت ام بنهار ام في سهل ام في جبل علي عليه السلام فرمود مرا سؤال كنيد از كتاب خدا چه هيچ آيه نيست مگر آنكه دانستهام كه در شب نازل شده است يا در روز و در زمين نرم يا در كوه و ابنعساكر از ابنمسعود آورده است كه گفت افرض اهل المدينة و اقضاها علي (ع) ، از همه اهل مدينه بفرائض عالمتر و در حكم بحق بيناتر علي عليه السلام بود و ابنسعد از ابوهريره آورده است كه گفت قال عمر بن الخطاب علي اقضانا ، عمر بن الخطاب گفت علي عليه السلام از همه ما در حكم بحق كردن بيناتر و داناتر است و حاكم از ابنمسعود آورده است گفت اقضي اهل المدينة علي عليه السلام و ابنسعد از ابنعباس آورده است كه گفت اذا حدثنا ثقة عن علي (ع) الفتيا لانعدوها ، چون راوي ثقه فتوي حضرت امير عليه السلام را در مسئله براي ما روايت كند از آن عدول نميكنيم و از سعيد بن مسيب آورده است كه گفت كان عمر بن الخطاب يتعوذ بالله من معضلة ليس لها ابوالحسن يعني عليا (ع) ، عمر بن خطاب بخدا پناه ميبرد از مشكلي كه بر او وارد شود و ابوالحسن يعني علي عليه السلام براي حل كردن آن نباشد و از اين جمله است حديثي كه حسن بن ابيالحسن ديلمي روايت كرده ميگويد حاكم بن مروان از جبير بن حكيم روايت كرده است [ص 545] انه نزل بعمر بن الخطاب نازلة قام لها و قعد و ترنح و تقطر ثم قال يا معاشر المهاجرين ما عندكم فيها قالوا يا امير المؤمنين انت المفزع و المنزع فغضب ثم قال يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و قولوا قولا سديدا ما والله انا و اياكم لنعرف ابن بجدتها و الخبير بها قالوا كانك اردت ابن ابيطالب قال و اني يعدل بي عنه و هل طفحت حرة بمثله قالوا فلو بعثت اليه قال هيهات هناك شمخ من هاشم و لحمة من الرسول و اثرة من علم يؤتي لها و لا تأتي امضوا اليه فمضوا نحوه و افضوا اليه و هو في حائط له بستان يتوكي علي مسحاته و هو يقول ايحسب الانسان ان يترك سدي الميك نطفة من مني يمني ثم كان علقة فخلق فسوي و دموعه تجري علي خديه فاجهش القوم لبكائه ثم سكن و سكنوا و سأله عمر عن مسألة فاصدر جوابها فلوي عمر يده ثم قال اما والله لقد ارادك الحق و لكن ابي قومك فقال له يا اباحفص خفض عليك من هنا ان يوم الفصل كان ميقاتا فانصرف و قد اظلم وجهه فكانما ينظر من ليل مظلم ، جبير بن حكيم روايت كرده است كه عمر را مشكلي پيش آمد كه از غايت حيرت برميخاست و مينشست و بخود ميپيچيد و تاب ميخورد پس گفت اي معاشر مهاجرين در اين مسئله نزد شما چيست گفتند يا امير المؤمنين مفزع و ملجأ توئي عمر غضب كرد و گفت از خدا بترسيد و سخن براستي بگوئيد بخدا قسم من و شما همه ميدانيم كه هادي و دليل و داناي اين مسئله كيست گفتند شايد علي بن ابيطالب عليه السلام را ميگوئي گفت مگر ميشود ديگري را اراده [ص 546] كرده باشم يا مادري نظير او فرزندي آورده است گفتند پس بفرست كه بيايد گفت هيهات آنجا دماغ بلندي از هاشم است و وصله از تن پيغمبر و اثرهاي از علم كه بايد نزد او روند و او نزد كس نميآيد شما نزد او رويد پس روانه شدند تا نزد آن حضرت رسيدند و آن حضرت در باغي كه داشت تشريف داشت و بر بيل خود تكيه كرده بود و ميفرمود ايحسب الانسان ان يترك سدي تا آخر آيات كه ترجمه آنها چنين است آيا آدمي را چنين بگمان ميرسد كه او را مهمل بگذارند آيا نه اين است كه اول نطفه از مني بود و بعد از آن علقه شد آنگاه خدا او را خلقت كرد و معتدل ساخت و اشكهاي آن حضرت بر دو گونه شريفش جاري بود پس قوم از گريه آن حضرت بگريه درآمدند آنگاه حضرت از گريه آرام گرفت و ايشان آرام گرفتند و عمر مسأله خود را پرسيد و حضرت جواب فرمود پس عمر دست آن حضرت را پيچيد و گفت بخدا قسم كه حق تو را اراده كرد لكن قوم تو ابا كردند حضرت فرمود اي ابوحفص از اين باب آسودهخاطر باش كه وعدهگاه ما روز قيامت است و فيصل كار آنجا خواهد بود پس عمر برگشت در حالتي كه رويش سياه شده بود چنانكه گويا از تاريكي شب ديجور نظر ميكند ، و خوارزمي بسند خود در مناقب خود روايت كرده است كه حضرت امير علي بن ابيطالب عليه السلام در كوفه بر منبر صعود فرمود و دراعه رسول خدا (ص) را در بر كرده شمشير آن حضرت را حمايل ساخته عمامه آن بزرگوار را بر سر گذارده بود پس بر منبر [ص 547] نشست و شكم مبارك را گشود و فرمود سلوني قبل ان تفقدوني فانما بين الجوانح مني علم جم هذا سفط العلم هذا لعاب رسول الله (ص) هذا ما رزقني رسول الله (ص) رزقا من غير وحي اوحي الي فوالله لو ثنيت لي الوسادة فجلست عليها لافتيت لاهل التورية بتوراتهم و لاهل الانجيل بانجيلهم و لاهل الزبور بزبورهم و الفرقان بفرقانهم حتي يقول اهلها صدق علي قد افتاكم بما انزل فينا و انتم تتلون الكتاب افلاتعقلون ، ترجمه فرمايش آنكه سؤال كنيد از من پيش از آنكه نيابيد مرا كه اين علم انبوه كه مابين استخوانهاي سينه من است تنگي ميكند اين سينه سفط علم است اين آب دهان رسول خدا (ص) است اين است طعامي كه رسول خدا (ص) روزي من فرموده است بدون اينكه وحيي بر من نازل شود بخدا قسم كه اگر چاربالش حكم و قضا را براي من بگذارند و بنشينم براي اهل تورية از تورية خودشان فتوي ميدهم و براي اهل انجيل از انجيلشان و براي اهل زبور از زبورشان و اهل فرقان از فرقانشان تا اهل هر كتابي بگويند كه علي راست گفت و همان طور فتوي داد كه در ما نازل شده است و شما همه تلاوت كتاب ميكنيد پس آيا هيچ تعقل نميكنيد ، و از اين جمله است حديثي كه در كتاب اربعين ذكر كرده است بروايت از حماد بن خالد از اسحق ازرق از عبدالملك بن سليمان كه گفت در جمله ذخاير حواريين عيسي (ع) اين حكايت يافته شد كه با قلم سرياني در ورقي [ص 548] نوشته بود كه چون مابين موسي و خضر عليهما السلام در قصه سفينه و جدار و غلام مشاجره واقع شد و موسي بجانب قوم خود برگشت هرون برادر آن حضرت سؤال كرد آن حضرت را از علومي كه از خضر آموخته و اموري كه از عجايب بحر مشاهده فرموده بود حضرت موسي (ع) فرمود وقتي من و خضر در كناره دريا بوديم كه ناگاه مرغي پيش روي ما بزمين افتاد و يك قطره از آب دريا با منقار خود برداشته بسمت مشرق انداخت و قطره ديگر برداشت و بطرف مغرب انداخت و قطره سيمي برگرفت و بجانب آسمان انداخت و قطره چهارمين برداشت و بجانب زمين انداخت آنگاه قطره پنجمين گرفت و در دريا انداخت من و خضر از اين كار مبهوت شديم و من معني آن را از خضر سؤال كردم گفت نميدانم در اين حال بوديم كه صيادي ديديم كه در دريا صيد ميكرد پس نظري بجانب ما كرد و گفت چون است كه شما را از كار اين مرغ متفكر ميبينم گفتيم چنين است گفت من مرد صيادي هستم و اشاره او را دانستم و شما دو پيغمبر هستيد و نميدانيد گفتيم ما نميدانيم مگر آنچه خدا بما تعليم فرمايد پس گفت اين مرغ را در دريا مسلم ميگويند زيرا كه چون صدا ميدهد ميگويد مسلم و اين اشاره كه كرد كه از منقار خود آب بسمت مشرق و مغرب و آسمان و زمين و در دريا انداخت ميگويد كه در آخرالزمان پيغمبري خواهد آمد كه علم اهل مشرق و مغرب و آسمان و زمين در جنب علم او مثل اين قطره باشد كه در دريا انداخته شد و علم آن [ص 549] پيغمبر را پسر عم و وصي او علي بن ابيطالب عليه السلام بميراث ميبرد در اين وقت مشاجره كه داشتيم آرام شد و هر يك علم خود را بسيار كم شمرديم و از جمله فضايل و اخلاق كريمه آن حضرت تواضع كردن او بود با وجود آن جلالت قدر و علو شأن كه داشت حتي اينكه آن حضرت در ايام خلافت خود تنها راه ميرفت و اكثر مردم او را نميشناختند و هرگز مرتكب اعمالي كه جباران و متكبران دارند از اظهار غلبه و سطوت كردن و خفق نعال و ازدحام خلق را دوست داشتن نشد و اين امر نزد عامه و خاصه مسلمين معلوم است حتي آنكه از حضرت باقر عليه السلام مروي است كه مردي نزد حضرت امير عليه السلام آمد و عرض كرد يا اميرالمؤمنين مرا با زنم خصومتي است و او بناخوشي زنان مبتلي است و بر در مسجد است و نميتواند داخل مسجد شود حضرت برخاسته با آن مرد روانه شد و مابين ايشان حكم فرمود و باز داخل مسجد شد و زادان روايت كرده است كه آن حضرت تنها در بازارها راه ميرفت و با اين حال گمشده را دلالت ميفرمود و ضعيف را اعانت مينمود و بر بياع و بقال ميگذشت و اگر كار زشتي مشاهده ميكرد بر ايشان تقبيح ميفرمود و اين آيه را بر ايشان ميخواند تلك الدار الآخرة نجعلها للذين لايريدون علوا في الارض و لا فسادا و العاقبة للمتقين ، و از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه حضرت امير عليه السلام وقتي سواره بر اصحاب بيرون آمد اصحاب در ركاب مباركش براه افتادند ملتفت ايشان شده فرمود حاجتي [ص 550] داريد عرض كردند نه و لكن دوست ميداريم در ركاب مبارك راه رويم حضرت فرمود ارجعوا و انصرفوا فان خفق النعال خلف اعقاب الرجال مفسدة لقلوب النوكي برگرديد كه صداي خفق نعال از پشت سر رجال دلهاي احمقان را فاسد ميكند ، و دهاقين انبار براي اجلال آن حضرت پياده شدند و پيش رويش . . . فرمود اين كار چيست كه كرديد عرض كردند خلق منا نعظم به امراءنا رسمي است كه محض تعظيم امراء خود مرعي ميداريم فرمود والله ماينتفع بهذا امراؤكم و انكم لتشقون به علي انفسكم و تشقون في آخرتكم و ما اخسر المشقة ورائها العقاب و ما اريح الراحة معها الامان من النار بخدا قسم از اين كار نفعي عايد امراء شما نميشود و شما باين كار خود را بمشقت مياندازيد و در آخرت دوچار شقاوت ميسازيد و چه زياندار مشقتي است كه از عقبش عقاب باشد و چه آسوده راحتي است كه با آن ايمني از آتش باشد مراد حضرت اين است كه صداي خفق نعال و راه رفتن مردم پشت سر احمق مايه طغيان و فساد او است و از اين جهت فرمود مفسدة لقلوب النوكي و نوكي جمع انوك است بمعني احمق و اينكه ايشان را از راه رفتن پشت سر خود منع فرمود محض اين بود كه كساني كه بعد ميآيند اقتدا باو نمايند نه آنكه از خوف طغيان خود فرموده باشد و محض اين بود كه ديگران را تعليم و ارشاد فرمايد چنانكه براي دهاقين انبار بيان فرمود كه اين گونه تعظيم كه براي ملوك ميكنند نفعي بايشان نميرساند و براي [ص 551] خود تعظيمكننده هم باعث مشقت عاجل و عقاب آجل است و حديثي وارد شده است باين معني كه اگر خواهيد بمردي از اهل آتش نظر كنيد نظر كنيد بمردي كه نشسته است و مرداني دور او ايستادهاند و از اين جمله است آنچه از حضرت باقر عليه السلام مروي است در حديثي كه فرمود روزي در شدت گرما حضرت امير عليه السلام بخانه برگشت ناگاه زني را ايستاده ديد كه عرض ميكرد شوهر من بر من ستم كرده و مرا ترسانيده و بر من تعدي نموده است و قسم خورده است كه مرا بزند حضرت فرمود يا امة الله چندان صبر كن كه هواي روز خنك شود و انشاء الله همراه تو نزد شوهرت بيايم عرض كرد هر چه صبر كنم غضب و كينه كه بر من دارد سختتر ميشود حضرت سر مبارك بزير انداخت آنگاه سر بلند كرد و ميفرمود لا والله او يؤخذ للمظلوم حقه غير متمتع بخدا قسم نياسايم تا بي تواني حق مظلوم را بستانم منزل تو كجاست پس حضرت روانه خانه آن مرد شد تا بر در ايستاد و فرمود السلام عليك جواني از خانه بيرون آمد حضرت فرمود از خدا بترس اي بنده خدا كه همانا تو اين زن را ترسانيده و از خانه بيرون كردهاي جوان گفت تو را چه باين كار بخدا قسم محض اين كلامي كه گفتي بيشتر او را آزار خواهم كرد اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود من تو را امر بمعروف و نهي از منكر ميكنم و تو در جواب من منكر ميگوئي و انكار معروف مينمائي حضرت باقر عليه السلام فرمود پس در اين اثنا مردم از هر طرف رسيدند و عرض ميكردند السلام عليك [ص 552] يا اميرالمؤمنين آن جوان از خجلت پيش روي آن حضرت بزمين افتاد و عرض كرد لغزش مرا معفو دار كه بخدا قسم براي اين زن مثل زمين خواهم شد كه بر من گام زند پس حضرت شمشير خود را بغلاف كرد و بزن فرمود يا امة الله داخل منزل خود شو و شوهر خود را ديگر ملجأ مساز كه اين گونه كارها كند و از اين جمله است خبري كه از حضرت امام حسن عسكري عليه السلام مروي است در حديث طويلي كه مردي با پسرش بر آن حضرت وارد شدند حضرت براي ايشان برخاست و در صدر مجلس ايشان را جا داد و خود پيش روي ايشان نشست بعد طعام طلبيد و حاضر كردند پس ابريق برداشت كه آب بر دست آن مرد بريزد آن مرد بخاك غلطيد و عرض كرد يا اميرالمؤمنين چگونه خدا مرا در اين حال ببيند كه جناب تو بر دست من آب ميريزي حضرت فرمود بنشين و دست بشوي كه خدا مرا برادر تو ميبيند برادري كه امتياز و جدائي از تو ندارد و بواسطه اين كار ده برابر عدد اهل دنيا در عدد خدمه او افزوده ميشود در بهشت و بهمين حساب عدد مملوكهاي بهشتي او زياد ميشود پس آن مرد نشست و دست شست چون فارغ شد ابريق را بمحمد بن حنفيه داد و فرمود اي فرزند اگر اين پسر تنها نزد من آمده بود خود بر دست او آب ميريختم لكن خدا نخواسته است كه احترام پدر و پسر چون در يك مكان جمع شوند همسر باشد پدر آب بر دست پدر ريخت پسر بايد آب بر دست پسر بريزد و از اين جمله است روايتي كه در [ص 553] كتاب ابانة از ابنبطه روايت كرده است و در كتاب فضايل از احمد كه آن حضرت در كوفه خرمائي خريد و در گوشه رداي خود گذارد و برداشت مردم مبادرت كردند كه آن بار را از آن حضرت گرفته برايش بردارند حضرت فرمود رب العيال احق بحمله خداوند عيال بحمل آن اولي است و از جمله فضايل اميرالمؤمنين عليه السلام اموري است كه كار اكثر خلق را در حق آن حضرت بجائي رسانيد كه امر او بر ايشان مشتبه شد و درباره او اعتقاد خدائي كردند و او را خالق الارض و السموات و فاطر النسمات و مميت الاحياء و محيي الاموات گفتند چنانكه در حق حضرت عيسي (ع) چنين اعتقادي كردند و حضرت رسول (ص) بآن سرور فرمود ان فيك مثلا من عيسي همانا مثلي از عيسي (ع) در تو يا علي موجود است و چه نيكو گفته است يكي از شيعه در رد كساني كه ابوبكر را بر آن حضرت تفضيل داده يا با آن حضرت برابر نهادهاند كه ميگويد :