فيا رتبة لو شئت ان تلمس السها بها لميكن ما رمته متعذرا
و يا قدميه اي قدس وطئتما و اي مقام قمتما فيه ازهرا
ميگويد اي عجب از چنين مرتبه و مقامي كه اگر بخواهي سها را در آن رتبه لمس كني ممكن است و اي دو قدم آن سرور بر چه مقام قدسي گام زديد و در چه جايگاه درخشاني ايستاديد ، و از جمله مشاهد مشهوره آن حضرت غزوه حنين بود وقتي كه همه مردم از گرد پيغمبر (ص) بهزيمت رفتند و دوازده هزار نفر يا بيشتر بشمار بودند چنانكه خداوند عالم در كتاب مجيد خود اين قصه را حكايت فرموده است كه ميفرمايد لقد نصركم الله في مواطن كثيرة هراينه خداي تعالي شما را محققا در جاهاي بسيار نصرت فرمود يعني بواسطه حضرت امير عليه السلام و يوم حنين اذ اعجبتكم كثرتكم فلمتغن عنكم شيئا و ضاقت عليكم الارض بما رحبت ثم وليتم مدبرين الآيه و در روز حنين نيز شما را نصرت كرد وقتي كه كثرت عدد شما را بعجب درآورد و اين كثرت هيچ فايده بحال شما نبخشيد و زمين فراخ بر شما تنگ شد [ص 483] آنگاه پشت بجنگ كرديد و از معركه فرار نموديد الآيه و علي عليه السلام يكه در ميان لشكر ايستاده بود و شمشير ميزد و لشكر او را در ميان گرفته بودند و هر كتيبه كه رو ميكرد بضرب شمشير بعقب برميگردانيد تا آنكه مدد از آسمان ظاهر شد و مسلمين در اوديه و شعاب پراكنده شده بودند تا اينكه جلو هزيمتيان نزديك مكه متصل شده بود و محمد بن عباس بن مروان در كتاب ما نزل في النبي صلي الله عليه و آله از رجال جمهور روايت كرده است كه در جنگ حنين بجز سه نفر احدي با رسول خدا صلي الله عليه و آله ثابت نماند ابوسفيان بن حارث بن عبدالمطلب و علي بن ابيطالب عليه السلام و عباس بن عبدالمطلب از براء بن عازب مرفوعا روايت كرده است كه راوي گفت با براء بن عازب گفتم وليتم عن رسول الله صلي الله عليه و آله قال نعم والله ماثبت معه الا ثلثة نفر ابوسفيان الحارث بن عبدالمطلب اخذ بلجام بغلته و العباس بن عبدالمطلب عن يمينه و علي بن ابيطالب (ع) عن شماله و ورائه ، آيا از رسول خدا (ص) روگردان شديد و فرار كرديد گفت بلي قسم بخدا با او ثابت نماند مگر سه نفر ابوسفيان حارث بن عبدالمطلب كه لجام استر پيغمبر را بدست گرفته بود و عباس بن عبدالمطلب از طرف راست آن حضرت بود و علي بن ابيطالب (ع) از طرف چپ و پشت سر و نيز اين حديث را مرفوعا از انس بن مالك روايت كرده است قال لما لقي رسول الله (ص) يوم حنين هوازن قال رجل منا من الانصار لننموت اليوم من قلة [ص 484] و شد علينا المضريون فماثبتنا له حلب شاة حتي انهزمنا عن رسول الله (ص) و ارتفعت الريح و ليس احد يبصر احد قال و رسول الله (ص) علي بغلته البيضاء قال و اذا رجل يمسك رجلا بالبغلة يتقدم مع البغلة قال من هذا قال اخوك ابوسفيان بن الحارث قال نعم فلما تقدم رسول الله (ص) و سكنت الريح قليلا فاذا بين يديه بريق السيف قال من هذا قال علي بن ابيطالب عليه السلام يتقدم بين يدي البغلة كلما سمع وطئها قدم تقدم لحمي رسول الله (ص) مخافة ان يحمل عليه العدو ، انس گويد چون روز جنگ حنين پيش آمد مردي از انصار گفت ما امروز از قلت عدد مغلوب دشمن نخواهيم شد در اين اثنا دشمن بر ما حمله كرد و بقدر دوشيدن گوسفندي نگذشت كه از گرد رسول خدا (ص) هزيمت شديم و بادي بلند شد كه هيچ كس كسي را نميديد و رسول خدا (ص) بر استر سفيد خود سوار بود انس گويد ناگاه مردي را ديديم كه عنان استر مردي در دست دارد و با استر پيش ميآيد گفت اين كيست گفت ابوسفيان بن حارث است گفت بلي چون رسول خدا (ص) پيشتر آمد و اندكي باد آرام گرفت برق شمشيري پيش روي آن حضرت نمودار شد فرمود اين كيست گفت علي بن ابيطالب عليه السلام است كه پيش روي استر ميآيد و نيز پيش ميرفت كه رسول خدا (ص) حراست كند مبادا كه دشمن بر او حمله آورد و بروايتي هفت نفر با رسول خدا (ص) ثابت ماندند فقط كه ايشانند علي بن ابيطالب عليهما السلام و عباس و فضل بن عباس و ربيعة [ص 485] و ابوسفيان بن حارث بن عبدالمطلب و اسامة بن زيد و عبيدة و امايمن و شك نيست كه اين غزوه آخرين غزوات رسول خدا (ص) بود پس اين قوم كه فرار كردند همه بعد از ظاهر شدن برهان و نازل شدن قرآن و تواتر معجزات آن حضرت را تسليم دشمن كردند و از بذل جان بخل ورزيدند و فداي آن حضرت ننموده و عهد كتاب را كه حضرت رب الارباب در روز حديبيه بر ايشان گرفته بود مخالفت كردند چه ايشان با آن حضرت بيعت كرده بودند بر مردن كه از نزد آن حضرت فرار نكنند چنانكه ميفرمايد ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله يد الله فوق ايديهم فمن نكث فانما ينكث علي نفسه و من اوفي بما عاهد عليه الله فسيؤتيه الله اجرا عظيما پس هيچ كس در جميع مواطن باين عهد وفا ننمود مگر علي عليه السلام و اگر بعضي هم در پارهاي از مواقف ثبات ورزيدند مقاسات حرارت شمشير و مرارت مرگ ننمودند و اما آن چند نفر كه در خلافت بر حضرت امير عليه السلام تقدم جستند احدي از ايشان در هيچ موقفي از مواقف ثبات نورزيدند و هيچ كس از اهل سير و تواريخ ذكر نكرده است كه ايشان كسي را بقتل رسانيده باشند يا با هماوردي قتال كرده باشند و چه راست ميگويد ابن ابيالحديد در مدح حضرت امير عليه السلام و تعريض بمذمت ابوبكر كه ميگويد :
و لا كان يوم الغار يهفو جنانه حذارا و لا يوم العريش تسترا
يعني نه در روز غار دل آن حضرت از ترس ميطپيد و نه در روز [ص 486] عريش كه مراد روز بدر است در عريش پنهان شد تا آنكه تصريح ميكند بمذمت ابوبكر و ميگويد :
و ليس بنكر في حنين فراره ففي احد قد فر قدما و خيبرا
يعني فرار او در جنگ حنين عجب نيست زيرا كه در جنگ احد و در غزوه خيبر نيز فرار كرد ، تا آنكه ميگويد :
و اعجب انسانا من القوم كثرة فلمتغن شيئا ثم هرول مدبرا
و ضاقت عليه الارض من بعد رحبها و للنص حكم لايدافع بالمرا
يعني يكي از قوم را كثرت عدد مسلمين بعجب درآورد و اين كثرت فايده نبخشيد و آن شخص هروله كنان فرار كرد و زمين فراخ بر او تنگ شد و نص قرآن در اين باب حكمي دارد كه بمجادله دفع آن نتوان كرد اشاره بآيه كريمه است كه ميفرمايد و يوم حنين اذ اعجبتكم كثرتكم الآية منقول است كه چون ابوبكر كثرت عدد لشكر اسلام را ديد گفت لننغلب اليوم عن قلة امروز از قلت عدد مقهور عدد نخواهيم شد چون پيغمبر صلي الله عليه و آله اين سخن را شنيد فرمود عاننا ابوبكر ، ابوبكر ما را چشم زد و بعضي گفتهاند : ان ابابكر عانهم و علي اعانهم ، ابوبكر مسلمين را چشم زد و علي عليه السلام ايشان را اعانت كرد ، و من در مدح حضرت امير عليه السلام گفتهام :
اردي ابن ود اذ اتي متجبرا اين الفريسة من غضنفر محذر
سل عنه بدرا و القليب و خيبرا و حنين و الهضبات يوم المنحر
و بنيقريضة حين جللها الردي و الخندقان لذاك اعظم مفخر [ص 487]
ميفرمايد هلاك كرد علي عليه السلام ابنعبدود را وقتي كه با تجبر و تهور بميدان آمد شكار را چه حد كه با شير بيشهنشين دم همسري زند اگر شجاعت او را خواهي از بدر و قليب بدر سؤال كن و از خيبر بپرس و از هضبات يوم نحر و از بنيقريضه سؤال كن آن وقتي كه تمام ايشان را عرضه هلاك ساخت و غزوه خندق بزرگتر فخري است براي اين مدعي تا اينكه گفتهام :
ذاك ابن فاطمة الذي شهدت له عند الشهادة نفس كل مكبر
و تعجبت لما رأته مبارزا زمر الملائك في الحضيض الازهر
نادي امينهم بصوت مبلغ في معرج الملكوت اعلي مفخر
لا سيف الا ذوالفقار و لا فتي الا علي الطهر ذاكي العنصر
يعني اين دلاور والاگهر فرزند فاطمه بنت اسد است كه هر تكبير گوينده در شهادت گفتن به كبرياء او شهادت داده است و افواج ملئكه در حضيض درخشان قدس چون او را در مبارزت نگران شدند تعجب كردند و امين ايشان جبرئيل در معرج ملكوت با صوت بلند باين مفخرت ارجمند از براي او ندا كرد كه شمشيري نيست بجز ذوالفقار و جوانمردي نيست بجز علي كه پاك و پاكيزه نهاد است پس چه بسيار جنگها كه همآوردان دلير و فرسان شيرگير از ملاقات و مصادمت آن عاجز شدند و عقب رفتند مثل جنگ جمل و صفين و نهروان و آن حضرت در چنان معركهها مردان كار و دليران روزگار را هلاك ساخت و بخاك انداخت و چگونه چنين نباشد و حال آنكه [ص 488] او است دلاور بيهمتا و شير بيشه هيجا و شير خدا در نيزار نيزههاي رسول مصطفي صلي الله عليه و آله و در همين قصيده رائيه گفتهام نيز :
اسد الاله بغاب صعدة احمد و حليل غانية السيوف القعسري
من لايصد عن الحتوف و لايري نكصا عن الموت الملح المسعر
يعني او است شير كردگار در بيشه نيزههاي احمد مختار و او است شوهر نامبردار عروس شمشيرهاي خونبار و آن كسي كه از هلاك باك ندارد و چون تنور حرب افروخته شود هرگز بخيال عقب نشستن و رخ برتافتن از مرگ نميافتد و چون امير خوارج عبدالله بن وهب راسبي در جنگ نهروان بميدان آمد و بآن حضرت عرض كرد يا ابن ابيطالب ابرز الي و ابرز اليك و ذر الناس جانبا ، بهتر آن است كه من و تو با هم مبارزت كنيم و مردم را كناري بگذاريم حضرت چون سخن او را شنيد تبسمي فرمود و فرمود قاتلك الله ما اقل حياءك اماتعلم اني حليف السيف و خدين الرمح ، خدا تو را بكشد كه چه بيحيا مردي هستي مگر ندانستهاي كه من حليف شمشير تيز و رفيق نيزه خونريزم لكن عبدالله از زندگي خود مأيوس شده و بخيال طمع كاذبي افتاده بود آنگاه باو فرمود پيش بيا اي پسر وهب چون نزديك آمد چنان ضربتي بر او زد كه سرش را از تن بپرانيد و ابوبكر در ايام خلافت خود وقتي كه عمر را نهي ميكرد كه متعرض حضرت امير عليه السلام نشود شرحي از قوت بأس و شدت ممارست آن حضرت در گير و دار [ص 489] طعن و ضرب مذكور ساخت بعمر گفت ان هذه الدنيا اهون علي علي من لقاء احدنا الموت اين دنيا نزد علي (ع) از آن خوارتر است كه يكي از ما ملاقات مرگ كنيم انسيت يوم احد و قد فررنا باجمعنا و صعدنا الجبل و قد احاطت به ملوك القوم و صناديد قريش موقنين بقتله لايجد محيصا للخروج من اوساطهم ، مگر روز احد را فراموش كرده كه ما همه فرار كرديم و بر كوه بالا رفتيم و ملوك قوم و صناديد قريش او را در پره گرفته بودند و بكشتن او يقين داشتند و از ميان ايشان راه بيرون شدن نداشت و چون قوم با نيزههاي خود بر او حملهور شدند خود را از مركب سرازير كرد تا طعن نيزهها از او رد شد آنگاه روي ركاب راست ايستاد و از خانه زين بيرون آمد و ميفرمود يا الله يا الله يا جبرئيل يا جبرئيل يا محمد يا محمد النجاة النجاة آنگاه عنان بجانب رئيس قوم كج كرد و چنان ضربتي با شمشير بر او زد كه از سرش باقي نماند مگر چانه پائين و زبان بعد رو به علمدار كرد و ضربتي بر كله او زد كه دو نيم شد و لشكر بنا كردند بفرار كردن و كوس بر يكديگر ميزدند و او ايشان را با شمشير خود مسح ميداد تا ايشان را مثل تودههاي خاك بالاي پشته زمين ساكت و بي حركت بالاي هم ريخت و از جام مرگ جرعه ميچشيدند و ارواح ايشان را با شمشير خود ميربود و ما هم از او انتظار پيش از اين داشتيم و از ترس او نميتوانستيم خود را ضبط كنيم تا آنكه بجانب ما يك نگاهي كرد و بهمين گذشت و با تو چنان كرد كه ميداني و اگر يك [ص 490] آيه در قرآن نبود همه ما هلاك شده بوديم كه ميفرمايد و لقد عفا عنكم يعني خدا از شما عفو كرد پس اين مرد را تا متعرض تو نشده است بحال خود واگذار و خالد بن وليد تو را فريب ندهد كه او را ميكشد چه خالد را ياراي اين جسارت نيست و اگر قصد چنين كاري كند اول كسي كه كشته شود خود او خواهد بود زيرا كه علي (ع) از اولاد عبدمناف است كه چون بهيجان آيند جهان را بهيجان درآورند و اگر غضب كنند خلق را تباه سازند بخصوص علي بن ابيطالب (ع) كه باب اكبر و سنام اطول و همام اعظم و شجاع ابسل ايشان است تا آخر حديث و اين حديث از حضرت صادق عليه السلام مروي است و حضرت امير عليه السلام در بدر و احد ابطال قريش را بقتل رسانيد و در غزوه احزاب عمرو بن عبدود را با پسرش از شربت هلاك چشانيد و از طرق ما مروي است كه در آن روز چون كفار منهزم شدند حضرت امير عليه السلام بود در جاي خود ايستاده بود و ذوالفقار در درست آن حضرت هفده شعبه شده بود و هر شعبه در فرقهاي از مشركين ضربت ميزد و هر فرقه چنين ميديدند كه آن حضرت پشت سر ايشان است با آنكه او از جاي خود دور نشده بود و در غزوه سلسله كه مراد غزوه ذات السلاسل است آن هفت نفر شجاع سختبازو را بقتل رسانيد كه آخري ايشان سعيد بن مالك عجلي بود و از همه ايشان اشد و اشجع بود و در غزوه بنيقريضه رؤوس رؤساي ايشان را از تن دور كرد و در بنينضير يازده نفر از مردان ايشان را كشت و در حديبيه [ص 491] در بئر ذات العلم سركشان جن را بقتل رسانيد و در غزوه بني المصطلق مالك را با پسرش قرطه عرضه دمار ساخت و جني را كه در بطن وادي پنهان شده بودند هلاك كرد و در جنگ خيبر مرحب و ذوالخمار و عنكبوت را بهلاكت رسانيد و در روز فتح مكه اسد بن عويلم را كه فتاك عرب بود هلاك كرد و در غزوه وادي الرمل مبارزان ايشان را از جهان برانداخت و در طائف قبيله خثعم را قلع و قمع كرد و شهاب بن عبس و نافع بن غيلان را عرضه شمشير بران ساخت و در راه مدينه كه همراه فواطم از مكه مهاجرت ميفرمود مهلع و جناح را بدرك فرستاد و او است صاحب مقامات مشهوره جنگ جمل و صفين حتي آنكه در ليلة الهرير پانصد و بيست و سه نفر را بدست خود بجهنم واصل كرد چنانكه اعثم كوفي روايت كرده است و بروايت ديگري هفتصد نفر را بقتل رسانيد و زره آن حضرت دامن پشت نداشت و مركبش استر بود كه كر و فري نداشت يعني آن حضرت پشت بجنگ نميكرد كه احتياج بدامن پشت زره داشته باشد بلكه زره آن حضرت صدر بود بدون ظهر و هيچ كس را قدرت نبود كه او را فريب دهد و از پشت سر او درآيد و هر چند لشكر بسيار بود كسي آن حضرت را جز در مواجهه نميديد و اين از شدت بسالت و بصيرت آن حضرت بود در كار حرب حتي آنكه احدي را در اين باب مجال عيبجوئي و جاي سخن در آن بزرگوار نبود و همچنين مركب آن حضرت را كر و فري نبود و جولاني نداشت كه از دشمن خود را [ص 492] حفظ كند بلكه در جاي خود ايستاده بود و احدي نميتوانست نزديك او رود يا او را غافل كند و فريب دهد و اين دليل بر اين است كه آن سرور اشجع جهانيان بود و بابصيرتتر از جميع دانشمندان جهان و از خود آن حضرت منقول است كه در نامه كه بعثمان بن حنيف مرقوم فرمود فرمود لو تظاهرت العرب علي قتالي ماوليت عنها و لو امكنت الفرصة من رقابها لسارعت اليها ، اگر جميع عرب پشت بر پشت با من قتال كنند پشت بقتال ايشان نخواهم كرد و اگر فرصتي بدست كنم كه گردنهاي ايشان را با شمشير ذليل كنم باين كار مبادرت خواهم جست و قريش همين كه آن حضرت را در جنگي ميديدند از ترس مشغول وصيت كردن ميشدند روزي مردي از مبارزان نظر كرد علي عليه السلام را ديد كه لشكر را از هم شكافته است گفت قد علمت ان ملك الموت في الجانب الذي فيه علي (ع) دانستهام كه ملك الموت در همان جانب است كه علي عليه السلام جا دارد و آن حضرت نميكشت مگر دليران گير و دار و شيران كارزار را و هرگز از دنبال گريخته نميرفت و در حديث بحيراي راهب وارد شده است وقتي كه پيغمبر (ص) را با ابوطالب در سفر شام ملاقات كرد و از عمر پيغمبر (ص) در آن روز هشت سال گذشته بود تا اينكه بحيرا بابوطالب گفت و اني لاعلم انك لاتؤمن به ظاهرا و لكن ستؤمن به باطنا و ولد تلده سينصره نصرا عزيزا اسمه في السموات البطل الهاصر و الشجاع الانزع الخبر ، يعني من ميدانم كه تو در ظاهر باو ايمان نميآوري لكن در باطن ايمان ميآوري و فرزندي كه از تو [ص 493] متولد خواهد شد او را نصرت خواهد كرد نصرتي سودمند و ارجمند و نام او در آسمانها بطل هاصر و شجاع انزع است تا آخر خبر ، و در حديث ابوالمويهب راهب است كه در وصف علي (ع) گفت و تسميه الملئكة البطل الازهر الفلج لايتوجه الي وجه الا افلج و ظهر ، ملائكه او را شجاع درخشان چهره ظفرمند مينامند روانه هيچ سمتي نميشود مگر آنكه ظفر يابد و غالب گردد و حضرت رسول (ص) آن سرور را در روز خيبر بكرار غير فرار وصف فرمود و بسيار ميشد كه كفار را تهديد باو مينمود چنانكه احمد بن حنبل در فضايل از شداد بن هاد روايت كرده است قال لما قدم علي رسول الله (ص) وفد من اليمن ليسرح فقال رسول الله (ص) ليقيمن الصلوة او لابعثن اليكم رجلا يقتل المقاتلة و يسبي الذرية قال ثم قال رسول الله (ص) اللهم انا او هذا و انتسل بيد علي عليه السلام ، ميگويد چون وفدي از يمن بر حضرت رسول (ص) وارد شدند فرمود بايد اقامه صلوة كنند و اگر نه مردي را بر ايشان خواهم فرستاد كه مبارزان را بكشد و زنان و اطفال را اسير سازد بعد فرمود خدايا آن مرد منم يا اين و دست علي عليه السلام را . . . و در تاريخ نسوي از عبدالرحمن بن عوف روايت كرده است كه پيغمبر (ص) در حديثي باهل طايف فرمود قسم بآن خدائي كه جان من در دست او است كه بايد اقامه صلوة كنند و اداء زكوة نمائيد يا آنكه مردي را بسوي شما خواهم فرستاد از خودم يا مثل خودم پس مبارزان را گردن خواهد زد و اطفال و زنان را اسير خواهد گرفت [ص 494] راوي گويد مردم چنين پنداشتند كه آن شخص ابوبكر است يا عمر پس حضرت دست علي (ع) را گرفته فرمود اين است و ثعلبي در تفسير قول خداي تعالي و لقد كنتم تمنون الموت من قبل ان تلقوه روايت كرده ميگويد كانوا يتمنون الموت يعني قريشا من قبل ان يلقوا علي بن ابيطالب (ع) يعني قريش پيش از آنكه علي عليه السلام را ملاقات كنند آرزوي مرگ ميكردند و من گفتهام در قصيدهاي كه مشتمل بر بعض مدايح آن حضرت است :
و يا قاهر العمروين عمروا تقوده ذليلا و اخري بالردي تحت عارها
اي مقهور كننده دو عمرو يكي آن عمرو كه او را بذلت اسير گرفتي و ميكشيدي و ديگر عمروي كه بهلاكت مغلوب كردي و لباس عار بر او پوشاندي مراد از عمرو اول عمرو بن معديكرب زبيدي شير شيران عرب و دلير دليران منتخب است كه حضرت امير عليه السلام او را اسير گرفت و عمرو دويم عمرو بن عبدود است كه در جنگ خندق او را بضرب شمشير از پاي درآورد و بعد از اين شعر است :
و يا قائد الابطال لامتهنه اذا استعرت في الحرب حومة نارها
و يا ملكا تلقي الملوك قيادها اليه و تأوي الذل خوف دمارها
ملكت قريشا بعد عز منارها و اركستها في الذل بعد بوارها
و بادرتها في يوم بدر فاصبحت مجاورة للترب بعد افتخارها
و قلبتها وسط القليب شواحبا تناهبها العقبان وسط قفارها
و عارضتها بالمشرفية و القنا باحد فذلت بعد عز جوارها [ص 495]
ميفرمايد و اي پيشرو ابطال رجال كه چون آتش حرب برافروخته شود از اقدام بر طعن و ضرب باز نميماني و اي پادشاهي كه پادشاهان ربقه انقياد خود را باو تفويض ميكنند و از ترس هلاك در جايگاه ذلت بندگي او قرار ميگيرند قريش را بعد از آنكه صاحب عزت و مناعت بودند مالك بالاقتدار شدي و بعد از هلاك ساختن در ذلت نگونسار كردي و در روز بدر بقلع و قمع ايشان مبادرت جستي پس بعد از آن مفاخرتهائي كه داشتند همسايه خاك شدند و ايشان را سرنگون با روهاي ديگرگون در ميان قليب انداختي و گوشت بدنهاي ايشان را در ميان بيابان عقابها از چنگ يكديگر ميربودند و در احد با شمشير مشرفي و نيزه خطي معارضه با ايشان كردي پس بعد از عز جوار ذليل و خوار شدند .
و از چيزهائي كه شهادت ميدهد بشجاعت آن حضرت و قتل عظيمي كه در اعداء دين فرمود و ايشان از ترس عقب نشستند و بر عار و شنار صبر كردند اشعاري است كه اسيد بن ابياياس بن زنيم بن محمية بن عبدعدي ميگويد در تحريص مشركين قريش بر دفع اميرالمؤمنين عليه السلام و ياد كردن كشتگان و سرزنش دادن ايشان كه ميگويد :
في كل مجمع غاية اخزاكم جزع ابر علي المذاكي القرح
لله دركم الما تنكروا قد ينكر الحر الكريم و يستحي
هذا ابن فاطمة الذي افناكم ذبحا و يمشي سالما لميجرح
اعطوه خرجا و اتقوه بضربة فعل الذليل و بيعة لمتربح
اين الكهول و اين كل دعامة في المعضلات و اين زين الابطح [ص 496]
افناهم قصعا و ضربا يفتري بالسيف يعمل حده لميصفح
ميگويد در هر مجمع مهمي شما را خوار و زبون ساخت و در بلا انداخته سه ساله توسني كه از اسبهاي آزموده قويپيكر درگذشته خدا شما را جزا دهد آيا هنوز از اين كار انكار نكردهايد كسي كه آزادمرد و بزرگنهاد باشد گاه ميشود كه بر كاري انكار كند و شرم نمايد اينك پسر فاطمه بنت اسد است كه بس كه از شما ذبح كرد همه شما را تمام كرد و خود او صحيح و سالم بي اينكه جراحتي باو رسيده باشد راه ميرود باج و خراجي باو بدهيد و از ضرب شمشيرش برهيد كه كار شخص ذليل همين است و تجارتي است كه سودي ندارد كجايند مردان كهن و كجايند آنها كه در معضلات ستون قوت و تدبير بودند و كجا است زينت بطحاء همه ايشان را تمام كرد بسكه شمشير بر سر ايشان گرفت و ضربت بر ايشان زد با شمشير برنده كه دم تيزش در كار خونريزي است و كج نشده است و خواهر عمرو بن عبدود چون خبر قتل برادر شنيد پرسيد كه او را كشته است گفتند علي بن ابيطالب عليه السلام گفت كفو كريمي است علي عليه السلام آنگاه گفت :
لو كان قاتل عمرو غير قاتله لكنت ابكي عليه آخر الابد
لكن قاتل عمرو لايعاب به من كان يدعي ابوه ( قديما خل ) بيضة البلد
يعني اگر كسي غير از علي عليه السلام قاتل عمرو بود ابد الدهر بر او ميگريستم لكن قاتل عمرو كسي است كه عمرو را از كشته شدن بر دست او عاري نيست كسي است كه پدر او را از حشمت و مكانت و رياستي كه [ص 497] داشت بيضه بلد ميناميدند منقول است كه معويه در ايام حرب صفين روزي بنياميه را بر قتل علي عليه السلام تحريص ميكرد و بايشان گفت چنين دوست ميدارم كه به يك بار با نيزههاي افراخته كارش را بسازيد و عباد و بلاد را از او براحت اندازيد مروان بن الحكم گفت والله لقد ثقلنا عليك يا معوية تأمرنا بقتل حية الوادي و الاسد العادي يعني بخدا قسم بر تو سنگين شدهايم اي معويه كه ما را بكشتن افعي غژمان و شير دمان فرمان ميكني و از جاي خود غضبناك برخاست مرادش اين است كه مؤنه ما را ثقيل شمرده و از ما ملول شدهاي كه خواستي ما را بدهان مرگ اندازي و در كام اژدر و چنگال شير نر گرفتار سازي و منقول است كه چون معويه اين سخنان را گفت وليد بن عقبة بن ابيمعيط زبان گشوده اين اشعار را در جواب او انشا نمود :
يقول لنا معوية بن حرب اما فيكم لواتركم طلوب
يشد علي ابيحسن علي باسمر لاتهجنه الكعوب
فقلت له اتلعب يا ابنهند كانك بيننا رجل غريب
اتأمرنا بحية بطن واد اذا نهشت فليس لها طبيب
كان الخلق لما عاينوه خلال النقع ليس لهم ثلوب
يعني معوية بن حرب بما ميگويد آيا در ميان شما يك نفر نيست كه بعزم خونخواهي رزم دهد و با نيزه بلند محكم بر ابوالحسن علي عليه السلام حمله كند من باو گفتم آيا مزاح ميكني اي پسر هند گويا تو در ميان ما غريب هستي آيا ما را بكشتن چنين افعي فرمان ميدهي كه [ص 498] چون بدندان گزد هيچ طبيبي علاج زهر او را نتواند گويا خلق چون او را در ميان گرد و غبار معركه معاينه كردند از غايت ترس و دهشت بكلي دل نداشتند آنگاه عمرو بن عاص گفت بخدا قسم احدي را بفرار از علي عليه السلام تعيير نميتوان كرد و چون معويه او را بفرار كردن از ميدان آن حضرت و كشف كردن عورت تعيير كرد در جواب او اشعاري گفت كه اولش اين است :
معاوي لاتشمت بفارس بهمة لقي فارسا لاتعتليه الفوارس
يعني اي معويه شماتت مكن بر سوار دليري كه در ميدان دوچار شد با سواري كه هيچ سواري با او برابري نميكند تا اينكه ميگويد :
فاي فتي لاقاه لميلق شلوه بمعترك تسفي عليه الروامس
ابي الله الا انه ليث غابة ابو اشبل تهدي اليه الفرائس
فان كنت في شك فارهج عجاجه و الا فتلك الترهات البسابس
پس كدام جوانمرد است كه بچنگ او افتاده باشد و بدنش را در معركه نينداخته و گذرگاه بادهاي سخت كه رد و پي را گم ميكنند نساخته باشد خدا نخواسته است مگر اينكه او شير بيشه و پدر شيربچهها باشد و شكارها از براي او بهديت برده شود اكنون اگر در اين باب شك داري خود را امتحان كن و غبار قهر و غضب او را برانگيزان و الا اين سخنان تو همه ترهات بي حاصل و مزخرفات لاطائل است [ص 499] و از كلمات قطام بنت سجية بن عدي بن عامر بن عوف بن تغلبة بن ذهل تميميه لعنها الله است كه در تحريص عبدالرحمن بن ملجم مرادي عليه اللعنة بر قتل علي عليه السلام و تحذير آن ملعون از سطوت آن حضرت و تشجيع او بر اين كار شنيع گفت كه مبادا سستي كند و از خواستن كينه آن لعينه كسالت ورزد وقتي كه خواست شمشير ابنملجم را بزهر آب دهد آن ملعون گفت حاجت باين كار نيست قطام در جمله كلامي كه با او ادا كرد چنين گفت ان عليا علي مايحكي عنه اروغ من الثعلب و اشجع من الاسد المصمم له من الاسد صدمته و من الفهد وثبته و من الارقم القتال نفحته و من البحر زخرته و من الغشمشم خطفته و من الجواد جريته و من السيف ضربته و من الخطي طعنته عظيم الخطر مهيب النظر واسع المنكبين ملتف العضدين قوي الساعدين لاتهوله الصفوف و لا يكتثر بالالوف الي آخر كلامها لعنها الله ، حاصل معني آنكه ميگويد علي عليه السلام نوعي كه حكايت ميكنند در پويه رفتن و محافظت خود كردن از روباه چابكتر است و در شجاعت از شير شكاري دليرتر كوفت و كوب از شير دارد و جست و خيز از يوز از مار كشنده نفسي زننده دارد و از درياي پهناور دلي پرشور و دستي پر هنر در خصم ربائي و تركتاز دليري است خودسر و در جنبش و تك و تاز توسني است با هنر ضربتش شمشير تيز را ماند و طعنش رمح خونريز را بزرگ مرتبت است و صاحب مهابت و فراخ شانه و پيچيده بازو و سطبر ساعد از صفوف دشمن باك ندارد و الوف لشكر را [ص 500] بچيزي نشمارد تا آخر كلمات آن ملعونه مترجم گويد اين كلمات را بوجه ديگر نيز ميتوان معني كرد بنا بر اينكه محل وقف اشجع من الاسد باشد و المصمم له ابتداي كلام ديگر باشد يعني كسي كه قتل علي عليه السلام را تصميم عزم ميدهد بايد جرئتش از شير باشد و چنين و چنان باشد تا آخر بالجمله چون ابنملجم خواست از نزد قطام بيرون رود قطام اين شعر گفت :
اقول اذا ما حية اعيت الرقي و كان ذعاف الموت عند دبابها
دسسنا لها وسط الظلام ابنملجم همام اذا ما الحرب شد التهابها
يعني ميگويم هر گاه ماري پديد شود كه افسون برندارد و زهر هلاكت در جنبش او آشكار باشد ابنملجم را در دل تاريكي براي دفعش پنهان كنيم كه در شدت التهاب آتش حرب بزرگ و با همت است حال ملاحظه نمائيد كه يك نفر زن چگونه وصف شجاعت آن حضرت را ميسرايد كه در عهده احدي نيست كه در تعريف شجاعت از آن تجاوز نمايد و اين نيست مگر از ظهور بأس و سطوت آن حضرت كه دلهاي همه خلق را از هول وحشت پر كرده بود بنوعي كه احدي احتمال اينكه نظيري براي آن حضرت در قدرت و شجاعت باشد نميداد حتي آنكه زنان پردهنشين نيز اين مطلب را دانسته بودند ،
و در شعر اروي بنت حارث بن عبدالمطلب كه در محضر معويه انشاد كرد بزرگتر شاهدي بر اين امر هست كه گفت :
شجاع اشوس بطل همام و مقدام لآساد العرينا [ص 501]
كمي باسل قرم هزبر حمي اروغ ليث بطينا
فعمرو قاده بالاسر لما طغي و سقي ابن ود منه حينا
و مرحب قده بالسيف قدا و عفر ذا الخمار علي الجبينا
و بات علي الفراش يقي اخاه و لميعبأ بكيد الكافرينا
در وصف اميرالمؤمنين علي عليه السلام ميگويد كه شجاع بود و متكبر و دلير و بزرگ و يكتا و مبارز شيران بيشه هيجا دلاور و نامآور و ارجمند و شير مانند كه در حمايت جار و حفظ دنار بنهايت بود و در حفظ خود كردن و پويه رفتن در منتهي غايت آن شير بزرگ شكم كه عمرو بن معديكرب را وقتي كه طغيان كرد اسير گرفت و عمرو بن عبدود را شربت مرگ در كام ريخت و مرحب را با شمشير بدو نيمه ساخت و ذوالخمار را برو بر خاك انداخت و بر فراش برادر خود پيغمبر صلي الله عليه و آله خوابيد كه او را بجان خود وقايت كند و از كيد كفار انديشه ننمود .
يكي ديگر از مناقب آن حضرت زهد او است در دنياي دون و اين امري است نزد خاصه و عامه معلوم كه دو نفر در آن اختلاف ندارند بلكه همه اجماع بر اين دارند كه آن حضرت دنيا را مكرر طلاق گفت بسه طلاق و اين امر را مخالف و مؤالف در روايات خود ذكر كردهاند از جمله حديثي است كه صاحب كتاب الصفوة كه از جمله علماي عامه است ذكر كرده ميگويد خبر داد بما ابوبكر بن حبيب صوفي گفت حديث كرد ما را ابوسعيد بن ابيصادق حيري گفت خبر داد بما ابوعبدالله بن باكويه شيرازي گفت حديث كرد [ص 502] ما را عبدالله بن فهد گفت حديث كرد ما را فهد بن ابرهيم ساجي گفت حديث كرد ما را محمد بن زكريا بن دينار گفت حديث كرد ما را عباس بن بكار گفت حديث كرد ما را عبدالواحد بن ابيعمرو اسدي از كلبي از ابيصالح قال قال معوية بن ابيسفيان بضرار بن ضمرة صف لي عليا عليه السلام قال اوتعفيني قال لااعفيك قال اما اذ لا بد فانه والله كان بعيد المدي شديد القوي يقول فصلا و يحكم عدلا يتفجر العلم من جوانبه و تنطق الحكمة من نواحيه يستوحش من الدنيا و زهرتها و يستأنس بالليل و ظلمته كان والله غزير الدمعة طويل الفكرة يقلب كفيه و يخاطب نفسه يعجبه من اللباس ما خشن و من الطعام ما جشب كان والله كاحدنا يجيبنا اذا سألناه و يبتدئنا اذا اتيناه و يأتينا اذا دعوناه و نحن والله مع تقريبه لنا و قربه منا لانكلمه هيبة و لانبتديه لعظمه فان تبسم فعن مثل اللؤلؤ المنظوم يعظم اهل الدين و يحب المساكين لايطمع القوي في باطله و لاييأس الضعيف من عدله ، ابوصالح گفت كه معوية بن ابيسفيان بضرار بن حمزه گفت حالات علي عليه السلام را براي من بيان كن ضرار گفت ممكن است مرا معاف داري گفت نه ضرار گفت چون ناچارم از گفتن بدان كه آن حضرت بخدا قسم بلند همت بود و سخت عنصر كلام فصل ميگفت و حكم بعدل ميكرد از جوانب او علم جاري ميشد و از اطراف او حكمت ظاهر ميشد وحشت داشت از دنيا و زينت دنيا و انس ميگرفت بشب و تاريكي شب بخدا قسم اشك چشمش سرشار بود و فكرش طولاني و بسيار دو كف دست را حركت همي داد [ص 503] و با نفس خود خطاب همي كرد از لباس هر چه خشنتر بود دوستتر ميداشت و از طعام هر چه درشتتر بود بهتر ميخواست بخدا قسم با ما مثل يك تن از ما بود هر وقت از او سؤالي ميكرديم جواب ميداد و چون نزد او ميرفتيم با ما ابتدا بسخن ميكرد و چون او را بجائي دعوت ميكرديم اجابت ميفرمود و بخدا سوگند كه با وجود اينكه ما را اين همه بخود نزديك ميكرد و باو نزديك بوديم از غايت هيبت و عظمتي كه داشت قدرت اينكه با او تكلم كنيم و در محضر او ابتدا بسخن كنيم نداشتيم و چون تبسم ميفرمود از درج دهانش رشته مرواريد پديد ميشد اهل دين را تعظيم ميفرمود و مساكين را دوست ميداشت در كار عدل و داد چنان بجد بود كه هيچ قويي در باطل او طمع نميكرد كه بناحق طرفداري او فرمايد و هيچ ضعيفي از عدل او مأيوس نبود كه در حق او كار بعدل ننمايد فاشهد بالله لرأيته في بعض مواقفه و قد ارخي الليل سجوفه و غارت نجومه و قد مثل في محرابه قابضا علي لحيته يتململ تململ السليم و يبكي بكاء الحزين و كاني اسمعه و هو يقول يا دنيا يا دنيا ابي تعرضت ام الي تشوقت هيهات هيهات غري غيري قد طلقتك ثلثا لا رجعة لي فيك فعمرك قصير و عيشك حقير و خطرك كبير آه آه من قلة الزاد و بعد السفر و وحشة الطريق ، خدا گواه است كه در يكي از مواقف او را ديدم در وقتي كه پرده شب عالم را فرا گرفته و ستارهها فرو نشسته بود و او در محراب عبادت محاسن شريف بدست گرفته ايستاده بود و مثل [ص 504] مارگزيدگان بخود ميپيچيد و مانند غمديدگان اشك از ديدگان ميباريد و گويا الآن صداي شريفش در گوش من است كه ميفرمود اي دنيا اي دنيا آيا خود را بر من عرضه داده يا مشتاق من شدهاي هيهات هيهات برو ديگري را بفريب كه من تو را سه مرتبه طلاق گفتهام كه حق رجوع ندارم عمر تو كوتاه است و عيش تو خوار و حقير و خطر تو بسيار آه آه از كمي توشه و دوري راه ، قال فذرفت دموع معوية علي لحيته فمايملكها و هو ينشفها بكمه و قد اختنق القوم بالبكاء ثم قال معوية رحم الله اباالحسن كان والله كذلك فكيف حزنك عليه يا ضرار قال حزن من ذبح ولدها في حجرها فلاترقي عبرتها و لايسكن حزنها ، راوي گويد پس معويه خودداري نتوانست و اشكهايش بر ريشش جاري شد و با آستين اشكهاي خود را پاك ميكرد و گريه راه گلوي حاضران را گرفته بود آنگاه معويه گفت خدا ابوالحسن را رحمت كند كه بخدا قسم بهمين صفت بود هان اي ضرار حزن تو بر او تا چه حد است ضرار گفت مثل حزن زني است كه فرزندش را در دامنش ذبح كرده باشند كه نه اشك چشمش فرو مينشيند و نه حزنش آرام ميگيرد و اين خبر را سيد رضي (ره) در كتاب خصايص ذكر كرده ميگويد ذكروا ان ضرار بن ضمرة الضبابي دخل علي معوية بن ابيسفيان في الموسم فقال له صف عليا تا آخر حديث باندك اختلافي در الفاظ و ابنبابويه نيز باسناد خود از اصبغ بن نباته روايت كرده است قال دخل ضرار بن ضمرة بن ضرار النهشلي علي معوية بن ابيسفيان تا آخر خبر باندك تغييري [ص 505] و اين ضرار يك نفر است اگر چه از او روايات عديده بطرق مختلفه روايت شده است و پيغمبر صلي الله عليه و آله از زهد آن حضرت خبر داده است چنانكه ابونعيم حافظ احمد بن عبدالله اصفهاني در كتاب حلية الاولياء در جزء اول باسناد خود از اصبغ بن نباته روايت كرده است كه گفت از عمار بن ياسر رضي الله عنه شنيدم كه ميگفت قال رسول الله (ص) يا علي ان الله عز و جل زينك بزينة لميزين العباد بزينة احب الي الله تعالي منها و هي زينة الابرار عند الله تعالي الزهد في الدنيا فجعلك لاترزء من الدنيا و لاترزء الدنيا منك شيئا و وهب لك حب المساكين فجعلك ترضي بهم اتباعا و رضوا بك اماما رسول خدا (ص) فرمود يا علي همانا خداي تعالي تو را بزينتي مزين فرموده است كه بندگان خدا زينتي محبوبتر از آن در نزد خدا ندارند و آن زهد است كه زينت ابرار است در نزد خداي تعالي پس تو را چنين قرار داد كه از دنيا هيچ كم نكني و دنيا هم از تو چيزي كم نكند و محبت مساكين را بتو بخشيد كه بايشان راضي باشي كه اتباع تو باشند و ايشان بتو راضي باشند كه امام ايشان باشي و اين حديث را با في الجمله زيادتي در الفاظ و معاني ابوالمؤيد موفق بن احمد باسناد خود از ابيمريم از عمار ياسر (ره) روايت كرده است و شيخ صدوق در امالي باسناد خود از اصبغ بن نباته از عمار بن ياسر (ره) مثل روايت ابوالمؤيد روايت كرده است و فرمايشاتي كه در شرح حال عقيل [ص 506] و خواهشي كه از آن حضرت كرده بود فرمود در نهج البلاغه مذكور است كه فرمود والله لان ابيت علي حسك السعدان مسهدا و اجر في الاغلال مصفدا احب الي من القي الله تعالي و رسوله (ص) ظالما لبعض العباد و غاصبا لشيء من الحطام و كيف اظلم احدا و النفس يسرع الي البلاء قفولها و يطيل في الثري حلولها ميفرمايد بخدا قسم كه با چشم بيدار بر بستر خار مغيلان بسر برم و در غل و زنجير بسته و بهر سو كشيده شوم مرا از آن خوشتر است كه خدا و رسول را ملاقات كنم در حالتي كه بر بعضي از بندگان خدا ستم كرده باشم و چيزي از حطام دنيا را غصب نموده باشم و چگونه ستم بر كسي روا دارم و حال آنكه اين نفس عماقريب بجانب بلا كوچ خواهد كرد و در خانه خاك مدتها مسكن خواهد داشت ، والله لقد رأيت عقيلا و قد املق حتي استماحني من بركم صاعا و رأيت صبيانه شعث الالوان من فقرهم فكانما سودت وجوههم بالعظلم و عاودني مؤكدا و كرر علي مرددا فاصغيت اليه اذني فظن ان ابيعه ديني و اتبع قياده مفارقا طريقتي فاحميت له حديدة ثم ادنيتها الي جسمه ليعتبر بها فضج ضجيج ذي دنف من المها و كاد ان يحترق من ميسمها فقلت له ثكلتك الثواكل اتأن من حديدة احماها انسانها للعبه و تجرني الي نار سجرها جبارها لغضبه اتأن من الاذي و لا ائن من لظي ، بخدا سوگند كه عقيل را ديدم چنان مبتلاي فقر و فاقه شده بود كه يك صاع از گندم شما خواهش كرد [ص 507] كه بر عطايش بيفزايم و اطفال او را از پريشاني فقر چنان ژوليده و رنگ گرفته ديدم كه گويا روهاي ايشان را با نيل رنگ كردهاند و مكرر در اين باب با من سخن گفت و بسي تأكيد و ترديد نمود و من بسخنان او گوش فرا داشتم چنين پنداشت كه دين خود را باو ميفروشم و طريقه خود را مفارقت كرده منقاد او ميشوم پس قطعه آهني براي او در آتش تافته كردم و نزديك بدن او بردم تا عبرت بگيرد چنان ناله كرد كه گويا از الم آن مريض شده و از حرارتش نزديك است محترق شود پس باو گفتم نوحهگران بعزايت بنشينند آيا تو از قطعه آهني كه انساني از راه لعب بر آتش تابيده است مينالي و مرا بسوي آتشي كه خداي جبار بقهر و غضب خود افروخته است ميكشي آيا تو از چنين صدمه مينالي و من از آتش جهنم ناله نكنم ، و اعجب من ذلك طارق طرقنا بملفوفة في وعائها معجونة سقتها كانها عجنت بريق حية او قيئها فقلت اصلة ام زكوة ام صدقة فذاك محرم علينا اهل البيت فقال لا ذا و لا ذا فقلت هبلتك الهبول اعن دين الله اتيتني لتخدعني امختبط ام ذي جنة ام تهجر فوالله لو اعطيت الاقاليم السبعة بما تحت افلاكها علي ان اعصي الله تعالي في نملة اسلبها جلب شعيرة مافعلته و ان دنياكم عندي لاهون من ورقة في فم جرادة تقضمها ما لعلي و نعيم يفني و لذة لاتبقي نعوذ بالله من سبات العقل و قبح الزلل و به نستعين و از اين عجيبتر آنكه شبانه از براي ما طعامي آوردند در ظرفي پيچيده و با شربتي سرشته [ص 508] كه گويا با آب دهان مار يا آنچه مار قي كند عجين شده بود گفتم آيا عطا است يا زكوة است يا صدقه اينها كه بر ما اهل بيت حرام است گفت نه اين است و نه آن گفتم نوحهگر بماتمت بنشيند آمدهاي مرا از دين خدا فريب دهي خبط دماغ داري يا ديوانه يا هذيان ميگوئي بخدا قسم كه اگر هفت اقليم را با هر چه در زير نه فلك است بمن بدهند كه خدا را معصيت كنم در حق يك مورچه كه پوست جوي از دهانش ببرم نخواهم كرد و همه اين دنياي شما نزد من از برگي كه ملخي بدهان گرفته و بزير دندان برده باشد نزد من خوارتر و بيمقدارتر است علي را چه كار با نعمت فاني و لذت ناپايدار بخدا پناه ميبريم از غفلت عقل و زشتي لغزش و باو استعانت ميجوئيم ، و ابنبابويه رحمه الله در مجالس خود روايت كرده است باسناد خود از مفضل بن عمر از حضرت صادق عليه السلام از پدر بزرگوارش صلوات الله عليه كه فرمود حضرت امير عليه السلام والله ما دنياكم عندي الا كسفر علي منهل حلوا اذ صاح بهم سائقهم فارتحلوا و لا لذاتها في عيني الا كحميم اشربه غساقا و علقم اتجرعه زعاقا و سم افعاة اسقاه دهاقا و قلادة من نار ارهقتها خفاقا و لقد رقعت مدرعتي هذه حتي استحييت من راقعها و قال لي اقذف بها قذف الاتن لاترتضيها لبراقعها فقلت له اعزب فعند الصباح يحمد القوم السري و تنجلي هلالات الكري و لو شئت لتسربلت بالعبقري المنقوش من ديباجكم و لاكلت لباب هذا البر بصدور دجاجكم و لشربت الماء الزلال برقيق زجاجكم و لكني اصدق الله جلت عظمته [ص 509] حيث يقول الذين يريدون الحيوة الدنيا و زينتها نوف اعمالهم فيها و هم فيها لايبخسون اولئك الذين ليس لهم في الآخرة الا النار ميفرمايد بخدا قسم مثل دنياي شما نزد من نيست مگر مثل مسافراني كه در آبخوري منزل گرفتند و ناگاه سالار قافله بانگ رحيل داد و كوچ كردند و لذات دنيا در نظر من نيست مگر مثل اينكه آب گرم گنديده بياشامم و شربت شور علقمي بنوشم و جامي لبريز از زهر افعي در كشم و قلاده از آتش ناچار بگردن اندازم و بخدا قسم اين دراعه خود را چندان وصله زدم كه از روي وصلهگر شرم كردم و با من گفت اين دراعه را بدور افكن چنانكه . . . گفتم دور شو كه چون صبح شود ثمره شبگير ظاهر ميشود و ملالت بيخوابي زايل ميگردد و اگر بخواهم ميتوانم كه جامه از ديباي نازك منقوش كنم و خوردني از مغز گندم و سينه ماكيان ترتيب دهم و آب زلال در بلور لطيف بياشامم لكن من قول خدا را تصديق ميكنم جلت عظمته كه ميفرمايد كساني كه طالب زينت و زندگاني دنيايند جزاي عملشان را در دنيا بايشان ميدهيم و نقصاني بر دنياي ايشان وارد نميآيد ايشان كسانياند كه در آخرت بهره ندارند بجز آتش ، و حديث طولاني است و در همين حديث است معاشر شيعتي احذروا فقد عضتكم الدنيا بانيابها تخطف منكم نفسا بعد نفس كدأبها و هذه مطايا الرحيل قد انيخت لركابها اي معاشر شيعيان من بر حذر باشيد كه دنيا انياب خويش را بر شما فرو برده و چنانكه عادت او است شما را يكي بعد از ديگري ميربايد و اينك راحلههاي رحيل است كه براي سواري مسافران خوابانيدهاند تا آخر حديث [ص 510] و از اين جمله است آنچه شيخ مفيد (ره) در ارشاد روايت كرده ميفرمايد خبر داد مرا ابومحمد انصاري گفت حديث كرد مرا محمد بن ميمون بزاز گفت حديث كرد ما را حسين بن علوان از ابيعلي بن زياد بن رستم از سعيد بن كلثوم او گفت نزد حضرت صادق جعفر بن محمد صلوات الله عليه بودم پس ذكر حضرت امير صلوات الله عليه بميان آمد حضرت صادق (ع) در مدح آن حضرت مبالغه فرمود و چنانكه سزاوار است مدح آن سرور نمود پس از آن فرمود بخدا قسم علي بن ابيطالب هرگز حرامي از دنيا ميل نفرمود تا وداع جهان فرمود و هرگز نشد كه دو امر براي او حادث شود و رضاي پروردگار را در هر دو بداند مگر آنكه در دين خود سختترين آن دو امر را اختيار نمود و هرگز نشد كه حادثه بر حضرت رسول (ص) با آن حضرت روي دهد مگر آنكه رسول خدا (ص) او را ميطلبيد و بخود نزديك ميفرمود و احدي از اين امت طاقت نياورد كه مثل رسول خدا (ص) عبادت خدا كند بغير از آن سرور عمل و عبادت آن حضرت مثل عمل مردي بود كه رويش مابين بهشت و دوزخ نگران باشد و به ثواب آن اميدوار و از عذاب اين ترسان و از مال خود هزار مملوك كه همه را بكد يمين و عرق جبين تحصيل فرموده بود در راه خدا و طلب نجات از عذاب الهي آزاد فرمود و بسا قوت اهل و عيال خود را از سركه و زيت و عجوه كه نوعي از خرما است مهيا مينمود و لباس آن حضرت جز كرباس نبود و چون آستين قدري از دست بلندتر ميافتاد مقراض طلبيده مقدار [ص 511] زيادتي را ميبريد و احدي از اولاد و اهل بيت آن سرور در لباس و فقه در دين از علي بن الحسين عليه السلام باو شبيهتر نبود روزي حضرت ابوجعفر فرزند گراميگهر آن سرور بر پدر بزرگوار داخل شد جنابش را مشاهده نمود از شدت عبادت بحالي رسيده است كه احدي نرسيده رنگ مباركش از بيدارخوابي زرد شده و چشمها از گريه چين انداخته و از كثرت سجود صورت مبارك ريش و بيني مقدس شكافته گرديده و ساق و قدم اطهرش بسكه بنماز ايستاده آماس كرده بود حضرت باقر (ع) فرمايد چون آن سرور را باين حال مشاهده كردم خودداري نتوانستم و بياختيار از ملاحظه آن حال گريستم در اين حال ديدم آن سرور متفكر است پس از لحظهاي كه از داخل شدن من گذشت فرمود يا بني يكي از آن صحيفهها كه عبادت علي بن ابيطالب عليه السلام در آن نوشته است بمن ده پس دادم و اندكي از آن خواند و بطور ضجرت و ملال از كف رها كرد و فرمود كيست كه مثل علي عليه السلام بتواند عبادت كند و از اين جمله است زهدي كه آن حضرت در خوراك خود داشت از جمله خبري است كه احنف بن قيس ذكر كرده ميگويد روزي بر معويه داخل شدم آنقدر از الوان ترش و شيرين طعام پيش آورد كه تعجبم زياد شد بعد از آن الوان ديگر پيش كشيد گفتم اين چيست گفت رودههاي مرغابي است كه از مغز قلم پر كرده و در روغن پسته بريان ساخته و شكر طبرزد بر آن پاشيدهاند پس گريستم معويه گفتم سبب گريه چيست گفتم متذكر [ص 512] اميرالمؤمنين علي عليه السلام شدم كه روزي نزد آن حضرت بودم كه وقت افطار شد مرا فرمود كه نزد او بمانم و افطار كنم در اين اثنا انباني مهر زده كه آنجا بود طلب فرمود عرض كردم اين انبان چيست فرمود سويق جو است عرض كردم از خوف اينكه چيزي از آن بردارند مهر فرموده يا بخل بآن نمودهاي فرمود نه از اين جهت است و نه از آن جهت لكن ترسيدم كه حسن و حسين (ع) سويق را با روغن و زيت آلوده كنند عرض كردم مگر حرام است فرمود نه و لكن بر ائمه حق واجب است كه ابتدا بضعفاي خلق كنند كه فقرا طغيان نكنند معويه گفت كسي را ذكر كردي كه احدي منكر فضلش نيست و عرني ذكر كرده است كه روزي خوان فالوذجي پيش روي آن حضرت گذارده شد انگشت مبارك را تا پائين ظرف فرو برد و بيرون آورد و چيزي از آن برنداشت و انگشت مبارك را ليسيد و فرمود طيب است طيب است و حرام نيست و لكن من خوش ندارم كه خود را به چيزهائي كه عادت نكردهام عادت بدهم و اخبار در اين باب از حد حصر بيرون است و اما زهد آن حضرت در لباس از آن مشهورتر است كه ذكر شود و همين فرمايش كه خود آن حضرت فرمود و لقد رقعت مدرعتي هذه حتي استحييت من راقعها الحديث در اين باب كافي است و فضل آن حضرت واضح المنار است و عدل و زهدش نزد مؤمنين و اخيار ظاهر و آشكار و از اين جمله است حديثي كه ابنبابويه باسناد خود از ابيحمزه ثمالي از اصبغ بن نباته روايت كرده است [ص 513] كه اميرالمؤمنين عليه السلام چون مالي براي بيت المال مسلمين ميآوردند ارباب استحقاق آن مال را جمع ميكرد و دست مبارك در آن مال ميزد و براست و چپ پراكنده ميكرد و ميفرمود يا صفراء يا بيضاء لاتغريني غري غيري ،
هذا جناي و خياره فيه و كل جان يده الي فيه
اي سيم و زر مرا فريب مدهيد و ديگري را بفريبيد و بشعر شن تمثل ميجست كه مضمونش اين است من آنچه چيدهام همين است و خوبهايش در آن موجود است و ديگران دست بدهن فرا برده و هر چه چيدهاند خوبهايش را خوردهاند ، و بيرون نميرفت تا آنچه در بيت المال بود متفرق ميساخت و بارباب حقوق ميپرداخت بعد از آن ميفرمود كه زمين بيت المال را بروبند و آب بپاشند آنگاه دو ركعت نماز ميفرمود و سه مرتبه دنيا را طلاق ميداد و بعد از سلام نماز ميفرمود لا تتعرضيني و لا تشوقيني و لا تقربيني فقد طلقتك ثلثا لا رجعة لي عليك اي دنيا خود را بر من عرضه مده و مشتاق من مشو و نزديك من ميا كه من تو را سه مرتبه طلاق گفتهام و نميتوانم بتو رجوع كنم و از اخبار زهد آن حضرت در دنيا و سه طلاق گفتن آن وقتي كه بصورت زني خوشصورت بنظر آن سرور آمد حديثي است كه حضرت صادق عليه السلام در رساله اهواز ذكر فرموده ميفرمايد علي بن الحسين عليه السلام فرمود كه از پدر بزرگوارم حسين بن علي (ع) شنيدم كه ميفرمود اميرالمؤمنين عليه السلام با من حديث فرمود كه روزي در [ص 514] يكي از باغهاي فدك بودم و فدك در آن زمان بحضرت فاطمه صلوات الله عليها برگشته بود ناگاه زني بيمحابا خود را نزد من انداخت و من بيلي در دست داشتم و بكار زراعت مشغول بودم چون نظرم بر او افتاد از صباحت منظرش دلم پريدن گرفت و او را به بثينة دختر عامر جمحي تشبيه كردم كه از اجمل زنان قريش بود گفت يا ابن ابيطالب ميل داري مرا تزويج كني تا تو را از اين زحمت مستغني كنم و گنجهاي زمين را بتو نشان دهم كه تا زندهاي همه مال تو باشد و بعد از تو بهره اولاد تو شود گفتم تو كيستي تا تو را از كسانت خواستگاري كنم گفت من دنيايم گفتم پس برگرد و شوهري غير از من طلب نما و شروع كردم به بيل زدن و اين اشعار را انشا نمودم :