افاطم هاك السيف غير ذميم فلست برعديد و لا بمليم

اميطي دماء الكفر عنه فانه سقي آل عبدالدار كأس حميم

لعمري لقد اعذرت في نصر احمد و طاعة رب بالعباد عليم

يعني اي فاطمه بگير اين شمشير را بدون اينكه مذمتي بر آن باشد [ص 450] كه من نه رعديد هستم و نه مليم خونهاي كفار را از آن پاك كن كه اين شمشير جام مرگ بكام آل عبدالدار ريخته است بجان خودم كه در نصرت كردن احمد صلي الله عليه و آله شرط مردانگي بپاي بردم و در اطاعت پروردگار كه بر حال بندگان مطلع است قدم كوشش و مبالغه استوار داشتم پيغمبر (ص) فرمود اي فاطمه شمشير را بگير كه شوهر تو آنچه بر ذمه داشت ادا كرد و خدا صناديد قريش را بر دست او بقتل رسانيد و اينكه فرمود من رعديد نيستم يعني جبان و كم‌دل و مليم يعني آن كسي كه او را بر كارهائي كه ميكند ملامت ميكنند و ابن‌بابويه (ره) باسناد خود حديثي از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه در جمله آن حديث است كه چون روز احد شد اصحاب رسول خدا (ص) همگي منهزم شدند تا هيچكس با آن حضرت نماند بجز علي بن ابيطالب عليه السلام و ابودجانه سماك بن خرشه پيغمبر (ص) باو فرمود اي ابودجانة مگر قوم خود را نمي‌بيني عرض كرد چرا يا رسول الله فرمود تو هم بايشان ملحق شو عرض كرد بيعتي كه با خدا و رسول كردم نه بر اين كار بود حضرت فرمود من بيعت از گردنت برداشتم عرض كرد لا والله قريش حديث كنند كه من فرار كردم و تو را واگذاردم نخواهد شد جز آنكه هر شربتي كه چشيدي من نيز بچشم پس پيغمبر (ص) درباره او دعاي خير فرمود و علي عليه السلام هر وقت طايفه بر حضرت رسول حمله ميكردند باستقبال ايشان ميتافت و برميگردانيد ايشان را تا قتل و جراحت بسيار در ايشان ساخت تا [ص 451] اينكه شمشير آن حضرت شكست پس نزد حضرت رسول (ص) آمده عرض كرد يا رسول الله مرد با سلاح خود جنگ ميكند و شمشير من شكسته است حضرت شمشير خود ذوالفقار را باو عطا فرمود پس پيوسته كفار را با ذوالفقار از رسول خدا (ص) دفع ميداد تا مؤثر افتاد و قتل منكري واقع شد پس جبرئيل نازل شد و عرض كرد يا رسول الله مواسات حقيقي همين است كه علي با تو ميكند پيغمبر (ص) فرمود همانا او از من است و من از اويم جبرئيل عرض كرد من نيز از شمايم و آوازي از آسمان شنيدند كه لا سيف الا ذوالفقار و لا فتي الا علي و در حديثي كه در كتاب اختصاص روايت كرده و هفتاد منقبت از براي حضرت امير عليه السلام ذكر كرده است ذكر وقعه احد را نموده است تا اينكه ميگويد علي عليه السلام برسول خدا (ص) عرض كرد بابي انت و امي والله لو حملت علي ايدي الرجال ماتخلفت عنك ، پدر و مادرم فداي تو باد بخدا قسم كه اگر از ضعف و جراحت چنان شوم كه مرا روي دست بردارند از تو تخلف نكنم راوي گويد پس اين آيه نازل شد و كاين من نبي قاتل معه ربيون كثير فماوهنوا لما اصابهم في سبيل الله و لاضعفوا و لااستكانوا و الله يحب الصابرين يعني چه بسيار پيغمبري كه سپاهيان بسيار با او مقاتله كردند و از آنچه در راه خدا بايشان رسيد ضعف و سستي نگرفتند و خوار نشدند و خدا صابران را دوست ميدارد و در همين معني نازل شد پيش از اين آيه و ماكان لنفس ان تموت الا باذن الله كتابا مؤجلا و من يرد ثواب الدنيا نؤته منها و من [ص 452] يرد ثواب الآخرة نؤته منها و سنجزي الشاكرين يعني هيچ نفسي را نميرسد مردن مگر باذن خدا كه كتابي است معين و هر كس اجر دنيا خواهد از دنيا باو ميدهيم و هر كس اجر آخرت بخواهد از آخرت باو ميدهيم و شاكران را جزاي خير خواهيم داد و از حضرت صادق عليه السلام روايت شده است از پدران بزرگوارش از حضرت رسول صلي الله عليه و آله كه بحضرت امير عليه السلام فرمود يا اباالحسن لو وضع ايمان الخلائق و اعمالهم في كفة و وضع عملك في كفة اخري لرجح عملك علي جميع الخلائق و الله تعالي باهي بك يوم احد ملئكته المقربين و رفع الحجاب من السماء و اشرقت بك الجنة و ما فيها و ابتهج بفعلك العالمون و ان الله تعالي يعوضك بذلك ما يغبطك به كل نبي و رسول و صديق و شهيد ، يا اباالحسن اگر ايمان و اعمال جميع خلق را در يك كفه ترازو بگذارند و عمل تو را در كفه ديگر هراينه عمل تو سنگين‌تر خواهد بود و خداوند تعالي در روز احد بر ملئكه مقرب خود را بتو مباهات كرد و حجاب را از آسمان برداشت و بهشت و آنچه در بهشت بود بواسطه تو تابنده شد و اهل جهان بواسطه اين عمل تو شادمان شدند و خداوند تعالي در عوض اين مجاهده منزلتي بتو كرامت خواهد فرمود كه جميع انبياء و رسل و صديقان و شهدا بر آن غبطه برند و نظير اين فرمايش در جنگ خندق وقتي كه آن حضرت عمرو بن عبدود را بقتل رسانيد روايت شده است و از اين معلوم ميشود كه جميع مبارزتها و اعمال بدنيه آن حضرت بر اين [ص 453] منوال است كه هر يك با جميع اعمال خلائق تا روز قيامت برابري ميكنند نه اينكه مخصوص بهمان قتل عمرو بن عبدود باشد چنانكه بعضي پنداشته‌اند زيرا كه مناط ثواب اعمال حسن نيت و اخلاص است و از اين جهت وارد شده است كه يك ركعت نماز عالم با هفتاد ركعت نماز عابد برابري ميكند و يكي از مراتب شجاعت و بسالت آن حضرت در غزوه احزاب كشتن عمرو بن عبدود عامري بود كه رسول خدا (ص) وقتي كه علي عليه السلام بمبارزت او بيرون شد درباره او فرمود برز الايمان كله الي الكفر كله همه ايمان بمبارزت همه كفر بيرون شد چنانكه در كتاب الاوايل ذكر كرده است و عمرو بن عبدود را فارس يليل ميگفتند واو را با هزار سوار برابر ميكردند پس حضرت او را بقتل رسانيد و شوكت قريش را بهم شكست و چنان بود كه قريش با حلفاء و اتباع خود ده هزار مرد فراهم شده رو بمدينه آمدند و قبيله غطفان و اتباع ايشان از اهل نجد نيز رو بمدينه نهادند و از بالا و پائين مسلمين را در ميان گرفتند تا كار بر ايشان سخت شد و يهود نيز با مشركان همدست شدند چنانكه خداوند عالم حكايت فرموده است اذ جاؤكم من فوقكم و من اسفل منكم و اذ زاغت الابصار و بلغت القلوب الحناجر و تظنون بالله الظنونا هنالك ابتلي المؤمنون و زلزلوا زلزالا شديدا وقتي كه كفار از بالا و پائين رو بشما آمدند و روشني چشمها كندي گرفت و دلها نزديك بلبها رسيد و بخدا گمانهاي بد ميبرديد در آنجا مؤمنان آزمايش شدند و دوچار اضطراب عظيم كردند پس سواران [ص 454] قريش كه از جمله ايشان عمرو بن عبدود و عكرمة ابن ابي‌جهل بود بسرعت سوار شدند و چنان بشتاب آمدند كه مركبها زير پاي ايشان بزمين خوردي تا اينكه بر لب خندق ايستادند پس از آن تنگنائي را بنظر گرفتند و هجوم كردند كه از آن مضيق طريقي بدست كنند و مركبهاي ايشان مابين خندق و محلي كه مسلمين بودند بجولان درآمد پس علي عليه السلام جلدي كرده از آن دهنه كه داخل شده بودند سر راه بر ايشان گرفت و چند نفر از مسلمين با آن حضرت بودند و عمرو نشان جنگ بر خود آويخته بود پس فرياد كشيد و مبارز طلبيد و احدي او را جواب نداد تا از شجاعت و مهابت خود اظهار عجبي كرد و اين رجز انشاء نمود :

و لقد بححت من النداء بجمعكم هل من مبارز

و وقفت اذ جبن المشجع موقف القرن المناجز

و كذاك اني لم‌ازل متسرعا قبل الهزاهز

ان الشجاعة في الفتي و الجود من خير الغرائز

يعني صداي من از بس كه در جمع شما فرياد هل من مبارز برآوردم گرفته شد و من در مقامي كه شجاع ترسان شود بمبارزت آمدم و مبارز خواستم و هميشه چنين بوده‌ام و نزد اضطراب امواج بلا مبادرت ميكرده‌ام همانا جوانمرد را شجاعت و جود بهترين خصلتهاي طبيعي است پس حضرت رسول (ص) فرمود كيست كه بمبارزت او بيرون رود و من براي او ضامن بهشت شوم پس همه از ترس ساكت شدند [ص 455] علي عليه السلام عرض كرد هماورد او منم يا رسول الله پيغمبر فرمود اين عمرو است پس عمرو بار دويم و سيم فرياد برآورد و مسلمين را سرزنش ميداد كه چه شد آن بهشتي كه گمان ميكرديد كه هر كس از شما كشته شود داخل آن خواهد شد آيا هيچ يك از شما نيست كه بمبارزت من بيرون آيد و ايشان خاموش بودند چنانكه گوئي دهانهاي ايشان را با سنگ لجام زده‌اند و چشمهايشان در حدقه گردش ميكرد مثل كسي كه غشوه نزع روح عارض او شود و حضرت رسول ايشان را بمبارزت او ميخواند و براي مبارز او ضمانت بهشت ميفرمود و همگي ساكت و صامت بودند و در هر كرت اميرالمؤمنين عليه السلام ميفرمود هماورد او منم و اينكه رسول خدا (ص) رخصت دادن او را بتأخير انداخت و ديگران را مكرر دعوت بمبارزت عمرو فرمود براي اين بود كه الزام حجت بر ايشان شود و فضيلت ناصر دين و سيد مسلمين را اظهار فرموده باشد لاجرم چون در كرت سيم رسول خدا (ص) با علي (ع) فرمود اين عمرو است در جواب عرض كرد و ان كان عمروا هر كه ميخواهد باشد و ابوهلال عسكري در كتاب الاوائل ذكر كرده است كه اول كسي كه جعلت فداك گفت علي بن ابيطالب عليه السلام بود چون عمرو بن عبدود در جنگ خندق مبارز طلبيد و احدي او را جواب نگفت علي عليه السلام عرض كرد جعلت فداك يا رسول الله رخصت ميفرمائي مرا كه بمبارزت او بيرون روم فرمود همانا اين عمرو بن عبدود است علي عليه السلام عرض كرد [ص 456] من نيز علي بن ابيطالبم پس بجنگ او بيرون شد و او را بقتل رسانيد و اين كلمه را مردم از آن حضرت اخذ كردند و منقول است كه چون رسول خدا (ص) آن سرور را رخصت مبارزت داد فرمود نزديك من آي يا علي پس عمامه خود را از سر برداشته بر سر آن سرور گذارد و شمشير خود را باو داد و فرمود در كار خود روان شو پس حضرت امير عليه السلام بمبارزت او بيرون آمد و اين رجز را انشاء ميفرمود : لاتعجلن فقد اتاك مجيب صوتك غير عاجز ذو همة و بصيرة و الصدق منجي كل فائز اني لارجو ان اقيم عليك نائحة الجنائز من ضربة تجلي و يبقي ذكرها عند الهزاهز ميفرمايد تعجيل مكن كه جواب گوينده صداي تو رسيد و از دفع تو عاجز نيست و با همت و بصيرت است و صدق است كه نجات دهنده هر رستگاري است همانا من اميد دارم كه نوحه‌گران جنايز را بر كشته تو نوحه‌گر كنم از ضربتي كه سر را مي‌شكافد و ذكرش در داستانها باقي ميماند آنگاه حضرت او را باسلام دعوت فرمود و او قبول ننموده و در ضمن فرمايشاتي كه باو ميفرمود او را بفرود آمدن و پياده جنگ كردن خواند پس ساعتي با هم جولان كردند و علي عليه السلام او را ضربت زد و به پسرش جبيل حمله كرده او را هم بقتل رسانيد پس مركبهاي ايشان گريزان از معركه بدر رفت و عكرمة بن ابي‌جهل نيزه خود را انداخته پشت بهزيمت داد و باد را خداوند تعالي بر قريش [ص 457] و غطفان مسلط فرمود و همگي بهزيمت رفتند و حضرت امير عليه السلام اين اشعار را ارتجالا انشاد فرمود :

اعلي تقتحم الفوارس هكذا عني و عنهم خبروا اصحابي

اليوم تمنعني الفرار حفيظتي و مصمم في الرأس ليس بنابي

ارديت عمروا اذ طغي بمهند صافي الحديد مجرب قصاب

هذا ابن ود حين اكذب قوله و صدقت فاستمعوا من الكذاب

نصر الحجارة من سفاهة رأيه و نصرت دين محمد بصواب

فضربته و تركته متجدلا كالعير بين دكادك و روابي

و عففت عن اثوابه و لو انني كنت المجدل بزني اثوابي

لاتحسبن الله خاذل دينه و نبيه يا معشر الاحزاب

ميفرمايد آيا بر من هجوم مي‌آورند سواران باين طور اصحاب مرا از قصه من و ايشان خبر دهيد امروز دو چيز مرا از فرار بازميدارد يكي حميت من در پاسداري دين و ديگر شمشير تندي كه از استخوان ميگذرد عمرو را چون از حد خود تجاوز نمود هلاك كردم با تيغ هندي درخشاني كه آزموده و بران است اينك پسر ود است كه بهلاكت رسيد گاهي كه قول خود را دروغ كرد و بعهد خود رفتار ننمود و من هر چه گفتم راست گفتم پس بشنويد از سرانجام كار دروغگو و از سفاهت رأي خود سنگ را نصرت كرد و من بصواب رأي و كمال عقل دين محمد (ص) را نصرت كردم پس شمشير بر او راندم و او را مثل شتر مابين ريگها و پشته‌ها بر خاك افتاده گذاردم و رفتم و از برهنه كردن او عفاف ورزيدم و اگر من بخاك افتاده بودم او جامه‌هاي مرا از تنم بيرون ميكرد [ص 458] گمان مكنيد اي معشر احزاب كه خدا دين خود و پيغمبر خود را فرو گذارد و ترك نصرت ايشان نمايد ، چون خبر قتل عمرو بن عبدود به خواهرش رسيد گفت كه اين جرأت و شجاعت كرد و او را بقتل رسانيد گفتند علي بن ابيطالب (ع) گفت اجلش بر دست كفو كريمي رسيد اشك چشمم نايستد اگر بر او اشك ريزم ابطال رجال را كشت و با اقران شجعان مبارزت نمود و مرگش بر دست چنين كفو كريمي اتفاق افتاد هيچ فخري از اين بزرگتر نشنيده‌ام اي بني‌عامر پس از آن اين اشعار را انشاد كرد :

اسدان في ضيق المكر تصاولا و كلاهما كفو كريم باسل

فتخالسا مهج النفوس كلاهما وسط المدار مخاتل و مقاتل

و كلاهما حضرا القراع حفيظة لم‌يثنه عن ذاك شغل شاغل

فاذهب علي فماظفرت بمثله قول سديد ليس فيه تجاهل

فالثار عندي يا علي و ليتني ادركته و العقل مني كامل

ذلت قريش بعد مقتل فارس و الذل مهلكها و خزي شامل

ميگويد دو شير نر در تنگناي معركه بر يكديگر حمله‌آور شدند و هر دو كفو كريم دلاور بودند پس بربودن خون دل و جان يكديگر برآمدند و هر دو در ميان مدار كه نام آن محل است مخاتله و مقاتله ميكردند و هر دو از حميت و پاس‌داري آئين خود حاضر ميدان طعن و ضرب شدند و هيچ شغلي ايشان را از اين كار باز نداشت پس برو يا علي كه هرگز بر چنين شجاعي ظفر نيافته سخن محكمي است كه هيچ [ص 459] تجاهل در آن نيست و اين كينه و خونخواهي نزد من باقي است و كاش تا عقل كاملي داشتم كينه اين قتل را ميخواستم قريش بعد از كشتن چنين سواري ذليل و زبون شدند و ذلت و رسوائي عام همه را هلاك خواهد كرد آنگاه گفت والله لاثارت قريش باخي ما حنت النيب بخدا قسم هرگز قريش كينه خون برادر مرا نخواهند جست و ابن ابي‌الحديد در اين معني ميگويد خطاب بحضرت امير عليه السلام :

يا هازم الاحزاب لايثنيه عن خوض الحمام مدجج و مدرع

يعني اي منهزم كننده احزاب كه هيچ شجاع مكمل سلاح و دلاور زره‌پوشي عنان او را از فرو رفتن درياي مرگ معطوف نميكند ، و موفق بن احمد بن مكي اخطب خوارزم باسناد خود روايت كرده است كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود لمبارزة علي بن ابي‌طالب عليه السلام لعمرو بن عبدود افضل من اعمال امتي الي يوم القيمة هراينه مبارزت علي بن ابيطالب عليه السلام با عمرو بن عبدود افضل است از جميع اعمال امت من تا روز قيامت ، پس چگونه ممكن باشد حصر اين فخر و بنهايت رسيدن اين فضل و چه گمان خواهي برد بباقي اعمال و ضربتهاي ديگر كه در ساير جنگها و جهادها از آن سرور سر زده است و ساير اعمال بدنيه آن بزرگوار از عبادات و طاعات ديگر و چه خواهد بود نسبت اعمال بدنيه آن حضرت با اعمال قلبيه او و حضرت صادق امين عليه صلوات المصلين فرق مابين اعمال بدنيه و قلبيه را ظاهر و بين فرموده است كه ميفرمايد نية المؤمن خير من عمله و نية الكافر [ص 460] شر من عمله نيت مؤمن از عملش بهتر است و نيت كافر از عملش بدتر و از عجائب شجاعت و قوت بأس آن حضرت كه بشر از آن عاجزند مصادمه جن بود تا اينكه قهرا بر دست آن حضرت اسلام آوردند از جمله قضيه‌اي كه در حديبيه اتفاق افتاد در بئر ذات العلم ابن شهراشوب روايت كرده است از محمد بن اسحق از يحيي بن حارث از پدرش از ابن‌عباس و ابوعمرو عثمان بن احمد روايت كرده است از محمد بن هارون باسنادش از ابن‌عباس در حديث طويلي كه مردم را در حديبيه تشنگي سختي دوچار شد پيغمبر (ص) فرمود آيا هست مردي كه از ميان درختان عبور كند و آب بياورد جماعتي بجانب چاه روانه شدند آواز نرم و حركت سختي و صداي كوبيدن طبلي شنيدند و آتشها ديدند كه بدون هيزم افروخته مينمود پس ترسان برگشتند بار ديگر پيغمبر فرمود آيا مردي هست كه همراه آب‌آوران برود و آب براي ما بياورد و من براي او بر خدا ضامن بهشت شوم پس مردي از بني‌سليم روانه شد و باين اشعار رجز ميخواند :

امن عريف ظاهر نحو السري ينكل من وجهه خير الامم

من قبل ان يبلغ آبار العلم

فيستقي و الليل منطو الظلم و يأمن الذم و توبيخ الكلم

يعني آيا از ترس عجائب آثار جن كه در نيمه شب ظاهر است كسي كه بهترين خلق او را روانه راه كرده است ميترسد و از رفتن تقاعد ميكند پيش از آنكه بچاههاي علم برسد و در حالتي كه [ص 461] تاريكي شب در هم پيچيده است آب از چاه بكشد و از مذمت و توبيخ ملامت‌گويان برهد چون بچاه رسيدند بيمناك و ترسان برگشتند بار ديگر پيغمبر (ص) فرمود آيا مردي هست كه همراه آب‌آوران تا بئر ذات العلم رفته آب براي ما بياورد و من بر خدا از براي او ضمانت بهشت كنم پس احدي برنخاست و تشنگي مردم شديد شد و روزه هم داشتند پس حضرت بعلي عليه السلام فرمود همراه اين آب‌آوران روانه شو تا وارد چاه ذات العلم شوي و آب برداري و برگردي انشاء الله پس علي عليه السلام از ميان لشكر بيرون آمد و باين اشعار رجز ميفرمود :

اعوذ بالرحمن ان اميلا من عرف جن اظهروا تأويلا

و اوقدت نيرانها تغويلا و قرعت مع عرفها الطبولا

يعني بخداي رحمن پناه ميبرم از اينكه كج شوم و دلم ضعيف شود از عرافت جن كه تأويلي ظاهر كرده‌اند و آتشهاي خود را بجهت هلاك كردن مردم برافروخته‌اند و با عرافت خود طبلها نواخته‌اند راوي گفت پس رعب در دلهاي ما داخل شد علي عليه السلام بجانب ما نگريست و فرمود بر اثر من بيائيد و از آنچه مي‌بينيد و مي‌شنويد فزع مكنيد كه ضرري بشما نميرساند انشاء الله چون ميان درختان درآمديم آتشهائي مشاهده كرديم كه بدون هيزم شعله مي‌كشيد و صداهاي مهيب شنيديم و سرهاي بريده ديديم كه فريادي داشتند و آن حضرت ميفرمود از عقب من باشيد و ترسي بر شما نيست و احدي [ص 462] براست و چپ نظر نكند چون از درختان گذشتيم وارد آب شديم پس براء بن عازب دلو خود را در چاه انداخت و يك دلو يا دو دلو آب كه كشيد دلو از ريسمان بريده شد و در چاه افتاد و چاهي تنگ و تاريك و عميق بود پس صداي قهقهه و خنده بلندي در تك چاه شنيديم علي عليه السلام فرمود كيست كه بلشكرگاه مراجعت كند و دلو و ريسماني بياورد همراهان گفتند كه ميتواند چنين كاري كند پس لنگي آوردند و حضرت بچاه فرو رفت و صداي قهقهه بلندتر ميشد و حضرت از پله‌هاي چاه پائين ميرفت ناگاه پاي شريفش لغزيد و بچاه افتاد پس صداي افتادن سختي به يك بار و اضطراب عظيمي و صداي خرخري مثل اينكه كسي را خبه كنند شنيديم آنگاه علي عليه السلام بآواز بلند فرمود الله اكبر الله اكبر انا عبد الله و اخو رسوله بياوريد مشكهاي خود را پس همه را پر كرد و بر گردن مبارك انداخته بتدريج بالا آورد و پيش روي ما روانه شد و ديگر هيچ نديديم و صدائي شنيديم كه ميگفت :

اي فتي ليل اخي روعات و اي سباق الي الغايات

لله در الغرر السادات من هاشم الهامات و القامات

مثل رسول الله ذي الآيات او كعلي كاشف الكربات

كذا يكون المرء في الحاجات

يعني عجب جوانمردي است در شب وهمناك و عجب سبقت‌گيرنده‌اي است بغايات مجد و افتخار خدا جزا دهد سادات اشراف را از بني‌هاشم كه خداوند قامتهاي تنومند و سرهاي ارجمندند مثل رسول خدا (ص) كه [ص 463] صاحب معجزات است يا مثل علي عليه السلام كه كاشف محن و كربات است چنين ميكند مرد مردانه چون پي حاجتي بلند شود پس اميرالمؤمنين عليه السلام باين اشعار رجز خواند :

ليل لقوك يرهب المهيبا و يذهل المشجع اللبيبا

و انني اهول منه ديبا و لست اخشي الروع و الخطوبا

اذا هززت الصارم القضيبا ابصرت منه عجبا عجيبا

يعني تو را در شبي ملاقات كردند مخوف كه مرد مهيب را ميترساند و شجاع دانا را بيخود ميكند و من همانا از آن مهيب‌تر و عجيب‌ترم و ترسي از جنگ و مهالك صعب و سخت ندارم چون تيغ بران را بجنبش درآورم امري بس عجيب از آن مشاهده خواهي كرد تا آنكه خدمت پيغمبر (ص) رسيد و با خود زمزمه داشت حضرت رسول (ص) فرمود در راه چه ديدي حكايت را بالتمام معروض داشت حضرت رسول (ص) فرمود اينها كه ديديد مثلي بود كه خدا براي من و كساني كه با من در اين سفر حاضرند زده است علي عليه السلام عرض كرد شرح اين مثل را براي من بفرما يا رسول الله فرمود اما آن سرهائي كه ديديد كه فريادي داشتند و با زبانهاي خود سخني در دهان ميگردانيدند مثل قوم من است با من كه چيزي چند بزبان ميگويند كه در دلشان نيست و خدا نه توبه ايشان را ميپذيرد و نه فديه از ايشان قبول ميكند و نه ميزاني براي ايشان در روز قيامت برپا ميكند [ص 464] و اما آتشهائي كه بدون هيزم افروخته بود فتنه‌اي است كه بعد از من در ميان امت من پيدا ميشود كه قائم و قاعد در آن فتنه يكسانند و وزني از براي هيچ يك خداوند در قيامت برپا نميكند و اما هاتفي كه بانگ زد و اين اشعار خواند سلعقة بن سملقة بن عداف است كه دشمن خدا مسعر شيطان اصنام را كه با قريش از اندرون اصنام سخن ميگفت و مرا هجو ميكرد بقتل رسانيد و عبدالله بن سالم ذكر كرده است كه پيغمبر (ص) سعد بن مالك را در روز حديبيه با راويه‌ها پي آب فرستاد پس از ترس آن قوم برگشت ديگري را فرستاد او هم از ترس فرار كرد پس علي عليه السلام را فرستاد و آب برداشت و بخدمت پيغمبر (ص) آورد پس پيغمبر تكبير فرمود و از براي آن سرور دعاي خير نمود و نظير اين خبر حديث غطرفة بن شمراخ جني است كه در كتاب حلية الابرار بنقل از كتاب الانوار مذكور است و بدان كه رسول خدا (ص) اصحاب را كه در اين مقام امتحان فرمود براي اين بود كه بيعت از ايشان گرفته بود كه از مرگ فرار نكنند و از براي مؤمنيني كه وفا به بيعت كنند ضامن بهشت شده بود پس خداوند عالم آيه نازل فرمود كه لقد رضي الله عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجرة خداوند از مؤمنان راضي شد وقتي كه در زير شجره با تو بيعت ميكردند و كساني را كه نكث بيعت ميكنند و بمقتضاي معاهده كه با خدا كرده‌اند وفا نميكنند تهديد فرمود كه فرمود ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله يد الله فوق ايديهم فمن نكث فانما ينكث علي نفسه [ص 465] و من اوفي بما عاهد عليه الله فسيؤتيه اجرا عظيما همانا كساني كه با تو بيعت ميكنند جز اين نيست كه با خدا بيعت ميكنند دست خدا است كه روي دستهاي ايشان است پس هر كس اين بيعت را بشكند بر ضرر خود شكسته است و هر كس وفا كند بعهدي كه با خدا كرده است خدا باو اجر عظيم خواهد داد و اهل اخبار و احاديث اجماع بر اين دارند كه ابوبكر و عمر در جنگ خيبر فرار از زحف ● كردند چنانكه بعد از اين انشاء الله ذكر خواهيم كرد و عهدي كه با خدا كرده بودند شكستند و هم‌چنين در جنگ حنين و پيش از حنين در روز احد و از اين جهت حضرت رسول (ص) در حديث سابق فرمود كه اين مثل قوم من است با من بزبان چيزي ميگويند كه در دلشان نيست تا آخر فرمايش و اينكه از ميان شكنندگان بيعت ذكر همان اشخاص را كرديم كه تقدم بر حضرت امير عليه السلام جستند و اسمي از ديگران نبرديم براي اين است كه اختلاف از جهت ايشان است و بر ايشان و در ايشان و كلامي كه بعضي از عامه گفته‌اند كه آيه نكث عهد در سال حديبيه در شأن شخص بخصوصي نازل شد مغالطه‌اي است كه كرده‌اند تا عيب بزرگ خود را باين سخن باطل پوشيده بدارند زيرا كه اجماع مسلمين بر اين است كه حضرت رسول (ص) از اهل حديبية بيعت گرفت كه در [ص 466] هيچ موطن فرار نكنند نه در آن موطن خاص چنانكه زمخشري محض مغالطه ذكر كرده است و از جمله ايام مشهوره و مناقب مأثوره آن حضرت فتح خيبر است بعد از آنكه آن شخص بددل و رفيقش پس رفتند و رسول خدا (ص) ايشان را سرزنش و نكوهش داد كه فرمود لاعطين الراية غدا رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله كرارا غير فرار لايرجع او يفتح الله علي يديه ، فردا علم جنگ را به مردي خواهم سپرد كه خدا و رسول را دوست ميدارد و خدا و رسول او را دوست ميدارند كرار غير فرار است برنميگردد تا خدا بر دست او فتح و فيروزي دهد و فتح خيبر در ماه صفر اول سال هشتم هجرت بود بعد از آنكه پيغمبر (ص) كنار قلعه فرود آمده و محاصره فرموده بود و محاصره خيبر در آخر سال هفتم هجرت بود چنانكه ثعلبي در تفسير قول خداي تعالي و يهديك صراطا مستقيما روايت كرده است و اين آيه در باب فتح خيبر است ميگويد ثعلبي : حاصر رسول الله (ص) اهل خيبر حتي اصابتنا مخمصة شديدة و ان رسول الله (ص) اعطي اللواء عمر بن الخطاب و نهض من نهض معه من الناس فلقوا اهل خيبر فانكشف عمر و اصحابه و رجعوا الي رسول الله (ص) يجبنه اصحابه و يجبنهم و كان رسول الله (ص) قد اخذته الشقيقة فلم‌يخرج الي الناس فاخذ ابوبكر راية رسول الله (ص) ثم نهض فقاتل ثم رجع فاخبر بذلك رسول الله (ص) فقال اما والله لاعطين الراية غدا رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله يأخذها عنوة و ليس ثم علي يعني و ليس هناك علي فلما كان من الغد تطاول اليها ابوبكر و عمر و رجال من قريش رجاء كل واحد منهم ان يكون هو صاحب ذلك فارسل [ص 467] رسول الله (ص) سلمة بن الاكوع الي علي (ع) فجاءه علي بعير له اناخ قريبا من رسول الله (ص) و هو ارمد و قد عصب عينيه بشقة برد قطري قال سلمة فجئت به اقوده الي رسول الله (ص) قال ما لك قال رمدت قال ادن مني فدنا منه فتفل في عينيه فماشكي وجعهما بعد حتي مضي لسبيله ثم اعطاه الراية فنهض بالراية ، يعني رسول خدا (ص) اهل خيبر را محاصره فرمود تا اينكه بي‌آذوغه‌گي و گرسنگي شديد در ميان ما افتاد و رسول خدا (ص) لواي جنگ را بعمر بن الخطاب داد و عمر با كساني كه با او برخاستند برخاسته جهودان را ملاقات كردند و شكست خورده بحضرت رسول (ص) مراجعت كردند در حالتي كه همراهان عمر او را بددل ميكردند و او ايشان را ميترسانيد و حضرت رسول (ص) را درد شقيقه عارض شده بود و بيرون تشريف نياورد پس ابوبكر علم رسول خدا (ص) را گرفت و برخاست و قتالي در داد و برگشت پس اين خبر برسول خدا (ص) عرض شد فرمود بخدا قسم علم را فردا به كسي دهم كه محب خدا و رسول است و خدا و رسول محب اويند و بقهر و غلبه قلعه را خواهد گرفت و علي عليه السلام در آنجا حاضر نبود چون فردا شد ابوبكر و عمر و مرداني ديگر از قريش بگرفتن علم گردن كشيدند هر يك باميد اينكه خود صاحب اين صفات باشد پس رسول خدا (ص) سلمة بن الاكوع را بطلب علي (ع) فرستاد حضرت بر شتر خود نشسته خدمت رسول خدا (ص) آمد و شتر را نزديك آن حضرت خوابانيد و چشم مباركش درد ميكرد و هر دو چشم [ص 468] را با يك شقه برد قطري بسته بود سلمه گويد پس دست آن حضرت را گرفته خدمت رسول خدا (ص) آوردم فرمود تو را چه باك است عرض كرد چشم‌درد دارم فرمود نزديك من آي نزديك رفت و حضرت آب دهان مبارك در دو چشم آن سرور ريخت و ديگر مبتلا به درد چشم نشد تا رحلت فرمود بعد از آن رايت حرب را باو عطا فرمود و علم بدست برخاسته به ميدان تشريف برد بعد از آن ثعلبي صورت حال جنگي را كه مابين حضرت امير عليه السلام و مرحب اتفاق افتاد ذكر ميكند و مرحب مغفر زردي بر سر داشت و سنگي را سوراخ كرده بجاي خود بر سر گذاشته بود ثعلبي گويد فاختلفا بضربتين فبدره علي (ع) بضربة فقد الحجر و المغفر و فلق رأسه حتي اخذ السيف في الاضراس و اخذ المدينة و كان الفتح علي يده ، دو ضربت رد و بدل كردند علي عليه السلام مبادرت كرده ضربتي بر او زد كه آن سنگ را با مغفر به دو نيم كرد و سر او را در هم شكافت تا آنكه شمشير در دندانهاي او جاي گرفت پس در نكات عجيبه‌اي كه در اين خبر و نظايرش از اخباري كه ذكر ميشود مندرج است نظر كن كه چه چيزها معلوم ميشود يكي اينكه حضرت رسول (ص) علم خود را به كسي داد كه اجبن من صافر است نه هرگز احدي را كشته و نه بجنگ كسي بيرون رفته محض اينكه اظهار فرمايد كه كسي كه مثل اين شخص باشد كه در راه خدا و رسول خون خود را نريزد و بقاي در دنيا را بر لقاي خدا و نصرت دين خدا ترجيح دهد شايسته اين نيست كه قائم مقام كسي شود [ص 469] كه خون خود را در راه خدا ريخت و با جهال قوم خود جهاد فرمود تا آنكه سر مباركش را شكستند و دندان مقدسش را شهيد نمودند و وقتي كه اصحابش فرار كرد بر تحمل شدايد صبر فرمود چنانكه در جنگ احد و حنين واقع شد چه آن حضرت ميدانست كه اين دو نفر بعد از رحلتش تغلب كرده منصب خلافت را خواهند گرفت پس خواست مسلمين را آگاه فرمايد كه اين دو بآن معاهده كه در سال حديبيه با خدا كردند كه بر مرگ صبر كنند و فرار از زحف نكنند وفا نكردند و كسي كه چنين كند عهد خدا را شكسته و جزو هالكان است ، و عبدالحميد بن ابي‌الحديد كه از رؤساي معتزله است در اشعاري كه در مذمت ابوبكر و عمر ميگويد ذكر اين مطلب را كرده است ميگويد :

الم‌تخبر الاخبار في فتح خيبر ففيها لذي اللب الملب اعاجيب

و فوز علي بالعلي فوزها به فكل الي كل مضاف و منسوب

يعني آيا اخبار فتح خيبر را نشنيده‌اي كه در آنها از براي مرد خردمند ثابت‌قدم اعجوبه‌ها است و فايز شدن علي عليه السلام برفعت و بلندي فايز شدن رفعت و بلندي است بعلي عليه السلام و هر يك به ديگري منسوب و مضافند و از جمله اين قصيده است كه ميگويد :

ذق الموت ان شئت العلي و اطعم الردي فنيل الاماني بالمنية مكسوب

يعني اگر رفعت و بلندي خواهي تلخي مرگ و طعم هلاك بايد چشيد چه نيل اين اماني را جز بمرگ كسب نتوان كرد و از جمله اين اشعار است :

[ص 470]

و ما انس لاانس الذين تقدما و فرهما و الفر قد علما حوب

هر چه را كه فراموش كنم فراموش نميكنم آن دو نفري را كه پيش افتادند و فرار ايشان را و حال آنكه دانستند كه فرار حوب است يعني گناه بزرگ است زيرا كه فرار از زحف كه بعد از التقاء صفين از برابر دشمن فرار كنند از كباير موبقه است ، تا اينكه گويد :

و للراية العظمي و قد ذهبا بها ملابس ذل فوقها و جلابيب

يشلهما من آل موسي شمردل طويل نجاد السيف اجيد يعبوب

يمج منونا سيفه و سنانه و يلهب نارا غمده و الانابيب

احضرهما ام حضر اخرج خاضب و ذان هما ام ناعم الخد مخضوب

و فراموش نميكنم رايت عظمي يعني علم حضرت رسول (ص) را كه بردند آن علم را در حالتي كه جلباب عار بر آن انداخته و بلباس ذلتش ملبس ساخته بودند بعقب ميراند ايشان را از قوم موسي شجاعي كه سبك‌رو و بلند قامت دراز گردن و جلد و چابك بود از دهان شمشير و نيزه‌اش مرگ ميريخت و از غلاف تيغ و بندهاي رمحش آتش زبانه ميكشيد آيا اين دويدن از ايشان بود يا از شترمرغ ابلقي كه ساقش از خوردن گياه رنگ شده و آيا اين دو همان دو نفر بودند يا عروسي نرم صورت بود كه دست و پا بخضاب رنگين كرده ، بعد در مقام توبيخ ايشان بطريق عذرخواهي و استهزا ميگويد :

عذرتكما ان الحمام لمبغض و ان بقاء النفس للنفس محبوب

ليكره طعم الموت و الموت طالب فكيف يلذ الموت و الموت مطلوب [ص 471] 

دعا قصب العلياء يملكها امرؤ بغير افاعيل الدنائة مقضوب

شما را معذور داشتم چرا كه مرگ چيز بدي است و مبغوض است و بقاء نفس براي نفس مطلوب و محبوب است طعم مرگ يا آنكه مرگ خود از پي آدمي است طعم خوشي نيست چگونه ميشود كه چون آدمي از پي مرگ روان شود لذيذ باشد واگذاريد قصبه رفعت و عليا را تا مالك آن شود مردي كه بافعال دنائت ساحت قدسش معيوب نشده ، پس در كلام اين مرد كه معتقد بامامت ابوبكر و عمر است نظر كن كه تصريح كرده است بمثالبي كه باعث طعن در دين و حسب و نسب ايشان است و اگر نه اين بود كه اين قصه مشهور و معروف بوده است حتي در محافل زنان چه جاي مجالس مردان و از غايت شهرت اطفال در ملاعب خود با يكديگر باين خبر حديث ميكرده‌اند جرأت نميكرد كه ذكر آن كند بخصوص در شعر و باين قسم علي رؤس الاشهاد در اشعار خود اظهار آن را نمي‌نمود چرا كه اشعار كمتر از عبارت نثر پنهان ميماند و زودتر حفظ ميشود از جهت اينكه نفوس را بسبك اشعار اشتياق خاصي است و بر زبان هم آسان‌تر گفته ميشود و از جمله نكات كه در اين خبر است اين است كه اگر حضرت رسول (ص) ابتداءا علم را به حضرت امير عليه السلام داده بود و فتح بر دست آن حضرت واقع شده بود پيش از آنكه ديگران فرار كنند و بي‌ثباتي خود را اظهار كنند چنانكه ميبايست مزيت و فضيلت حضرت امير عليه السلام نزد اغيار آشكار نميشد و چنين ادعا ميكردند كه اگر [ص 472] كس ديگر هم علم حضرت رسول را بجنگ برده بود مثل اميرالمؤمنين عليه السلام پاي ثبات محكم مينمود پس هزيمت آنها كه به هزيمت رفتند باعث شد براي غضب رسول خدا (ص) و توبيخ كردن كسي كه فرار از زحف ميكند و اين سبب اين شد كه در اخبار بسيار نقل شود و در جميع اعصار مشهور گردد پس باين واسطه كمال فخر از براي سيد اهل فخر ظاهر و آشكار گشت و از جمله نكات آنكه حضرت رسول (ص) بطور تعريض بابي‌بكر و عمر فرمود كه خدا و رسول را دوست نميدارند كه فرمود علم را به كسي ميدهم كه خدا و رسول را دوست دارد و از باب مفهوم مخالفت اين مطلب مفهوم ميشود چه ايشان بقاء در دنيا را از اطاعت خدا و رسول و اقامه دين و ظهور امر اسلام دوست‌تر داشتند لاجرم خدا و رسول ايشان را دوست نداشتند و اين امر واضح است و محتاج به بيان نيست بخصوص كه اين فرمايش را هم در مقام سرزنش و توبيخ ايشان فرمود و ديگر آنكه اين دو نفر در هيچ كتيبه صاحب حمله نبوده‌اند و هميشه موصوف بفرار بوده‌اند نه كرار زيرا كه فرمود كرارا غير فرار و اين كنايه و تعريض بآن دو است كه فرار غير كرارند و اين مطلب نزد اهل سير و اخبار معلوم است چنانكه ابن ابي‌الحديد در مدح حضرت امير عليه السلام و تعريض بمذمت ابوبكر ميگويد :

و ليس بنكر في حنين فراره ففي احد قد فر قدما و خيبرا

يعني فرار ابوبكر در جنگ حنين عجب نيست و تازگي ندارد چرا كه [ص 473] پيش از آن در جنگ احد هم فرار كرد و در جنگ خيبر نيز و در اين قصيده است :

و لا كان يوم الغار يهفو جنانه حذارا و لا يوم العريش تسترا

و نبود يعني علي عليه السلام كه در روز غار دلش از ترس بطپد و نه در روز عريش خود را پنهان كرد و بعريش پيغمبر (ص) پناه برد ، و از اين جمله روايتي است كه ابن‌مغازلي شافعي در كتاب مناقب از طرق جماعتي روايت كرده است يكي از آنها از طريق سعيد بن مسيب از ابوهريرة قال بعث رسول الله (ص) ابابكر الي خيبر فلم‌يفتح عليه فقال لاعطين الراية رجلا كرارا غير فرار يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله فدعا علي بن ابي‌طالب (ع) و هو ارمد العين فتفل في عينيه فكانه لم‌يرمد قط فقال خذ هذه الراية فامض بها حتي يفتح الله عليك فخرج يهرول و انا خلف اثره حتي ركز رايته في اصلهم تحت الحصن فاطلع رجل يهودي من رأس الحصن فقال من انت قال علي بن ابي‌طالب (ع) فالتفت الي اصحابه فقال غلبتم و الذي انزل التورية علي موسي قال فمارجع حتي فتح الله عليه ، ابوهريره گويد رسول خدا (ص) ابوبكر را به خيبر فرستاد و بر دست او فتح نشد پس فرمود علم را به مردي خواهم داد كه كرار غير فرار است خدا و رسول را دوست ميدارد و خدا و رسول او را دوست ميدارند پس علي بن ابيطالب عليه السلام را خواند و آن سرور درد چشم داشت پس آب دهان شريف در دو چشم آن حضرت ريخت و چنان شد كه گويا هرگز درد چشم نديده است [ص 474] و فرمود بگير اين رايت را و روانه شو تا خداوند عالم بر دست تو فتح عطا فرمايد پس هروله كنان از ميان لشكر بيرون رفت و من پشت سر آن حضرت بودم تا اينكه علم را در مركز جهودان پائين حصار نصب فرمود يكي از جهودان از بالاي حصار مشرف شده گفت كيستي فرمود علي بن ابيطالبم يهودي نظري باصحاب خود كرد و گفت مغلوب شديد قسم بآن خدائي كه تورية را بر موسي نازل كرد ابوهريره گويد پس آن حضرت مراجعت ننمود تا فتح قلعه را خداوند عالم بر دست او جاري فرمود و از اين جمله است روايتي كه احمد بن حنبل در مسند خود از طرق بسيار روايت كرده است من جمله از طريق عبدالله بن بريده كه گفت از پدرم شنيدم كه ميگفت خيبر را محاصره كرديم پس ابوبكر لواي جنگ را گرفت و برگشت و فتح نشد بعد از آن فردا كه شد عمر علم را گرفت او نيز برگشت و فتح نشد بعد از او عثمان گرفت و براي او هم فتح نشد و در آن روز مشقت و تعب بسيار بمردم رسيد پس رسول خدا (ص) فرمود فردا علم را به كسي خواهم داد كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول او را دوست دارند برنميگردد تا خدا براي او فتح روزي كند پس آن شب را خوش‌دل بروز رسانديم كه فتح قلعه فردا خواهد بود پس حضرت رسول (ص) تشريف آورد و ايستاد و علم را طلب فرمود و مردم در محل صفوف خود جاي داشتند و حضرت امير عليه السلام را طلبيد و آن حضرت درد چشم داشت پس آب دهان در دو چشم آن سرور [ص 475] انداخت و لوا را باو عطا فرمود خيبر براي آن سرور مفتوح شد و بخاري نيز اين حديث را در اواخر جزء سيم صحيح خود از سلمة بن اكوع روايت كرده است و در همين جزء از سهل نيز روايت كرده است و در اول جزء چهارم نيز و در آخر جزء چهارم در مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام و در جزء پنجم نيز روايت كرده و مسلم نيز در جزو چهارم صحيح خود اين حديث را روايت كرده پس از جمله روايات بخاري و مسلم كه در صحيحين روايت كرده‌اند در بعضي از طرق اين است ان رسول الله (ص) قال في يوم خيبر لاعطين هذه الراية غدا رجلا يفتح علي يديه يحب الله و رسوله قال فبات الناس يذكرون ليلتهم ايهم يعطاها فلما اصبح الناس غدا الي رسول الله (ص) كلهم يرجون ان يعطاها فقال اين علي بن ابي‌طالب عليه السلام فقالوا يا رسول الله يشتكي عينيه قال قال فارسلوا اليه فاتي به فبصق رسول الله (ص) في عينيه و دعا له خيرا كان لم‌يكن به وجع فاعطاه الراية فقال علي (ع) يا رسول الله (ص) اقاتلهم حتي يكونوا مثلنا فقال انفذ علي رسلك حتي تنزل بساحتهم ثم ادعهم الي الاسلام فاخبرهم بما يجب عليهم من حق الله تعالي فيه فوالله لان يهدي الله بك رجلا واحدا خير لك من ان تكون لك حمر النعم ، يعني رسول خدا (ص) روز خيبر فرمود فردا علم را به كسي دهم كه بر دست او فتح شود و خدا و رسول را دوست دارد پس آن شب را مردم در اين حديث كه آيا بكدام يك علم را عطا ميفرمايد بسر بردند و چون صبح شد همگي باميد [ص 476] اينكه علم باو داده شود حاضر حضرت شدند حضرت فرمود علي بن ابي‌طالب (ع) كجا است عرض كردند يا رسول الله او را درد چشم عارض است فرمود بفرستيد نزد او كه حاضر شود پس آن سرور را آوردند و رسول خدا (ص) در دو چشم شريفش آب دهان انداخت و براي او دعا فرمود و چشم مباركش بهبودي يافت كه گويا درد نداشته پس علم را باو عطا فرمود علي (ع) عرض كرد با ايشان مقاتله كنم تا مثل ما شوند حضرت فرمود با طمأنينه و آرامي روانه شو تا در ساحت ايشان فرود آئي پس ايشان را باسلام دعوت كن و از حقوقي كه در اسلام بر ايشان براي خدا واجب است ايشان را خبر ده كه بخدا قسم يك مرد را خدا بواسطه تو هدايت كند بهتر است از براي تو از شترهاي سرخ‌مو و در كتاب الجمع بين الصحاح الستة اين حديث را از جزو سيم صحيح ترمدي در ذكر غزوه خيبر روايت كرده‌اند و در كتاب الجمع بين الصحيحين تأليف حميدي در مسند سهل بن سعد و مسند سعد بن ابي‌وقاص و مسند ابي‌هريرة و مسند سلمة بن اكوع روايت كرده‌اند و علماي تاريخ مثل محمد بن يحيي ازدي و ابن‌جرير طبري و واقدي و محمد بن اسحق و ابوبكر بيهقي و صاحب دلائل النبوة و ابونعيم در كتاب حلية الاولياء نيز روايت كرده‌اند و اسهني در كتاب اعتقاد از عبدالله بن عمر و سهل بن سعد و سلمة بن اكوع و ابوسعيد خدري و جابر انصاري روايت كرده است ان النبي (ص) بعث ابابكر برايته مع المهاجرين و هي راية بيضاء فعاد يؤنب قومه و يؤنبونه ثم بعث عمر [ص 477] من بعده فرجع يجبن اصحابه و يجبنونه حتي ساء ذلك النبي (ص) فقال لاعطين الراية غدا رجلا يحبه الله و رسوله و يحب الله و رسوله كرارا غير فرار لايرجع حتي يفتح الله علي يديه فاعطاها عليا عليه السلام ففتح علي يديه ، يعني پيغمبر (ص) ابوبكر را با علم خود همراه مهاجرين به ميدان فرستاد و علمي بود سفيد پس برگشت با همراهان در حالتي كه سرزنش يكديگر ميكردند بعد از آن عمر را فرستاد او هم برگشت در حالتي كه همراهان خود را بددلي ميداد و ايشان او را بددلي ميدادند تا آنكه پيغمبر (ص) را بد آمد و فرمود لاعطين الراية غدا تا آخر آنگاه رايت را بعلي عليه السلام داد و بر دست آن سرور فتح شد و يكي از مراتب قدرت و ظهور بعض كرامات آن حضرت در روز فتح خيبر روايتي است كه ابن‌جرير طبري صاحب مسترشد ذكر كرده است كه آن حضرت در خيبر را با دست چپ برداشت و آن در يك پارچه سنگ سخت بود چهار ذرع در پنج وجب عمق و انگشتان شريفش بر آن در سنگين رد انداخت و بي دست‌گير در را بدست گرفت و سپر كرد و مشغول مضاربت اقران شد تا آنكه بر ايشان هجوم آورد و در را از پشت سر چهل ذراع بدور افكند و در روايتي است كه طول در پانزده ذراع بود و پهناي خندق بيست ذراع پس حضرت يك طرف در را بر يك جانب خندق گذارد و طرف ديگر را با دست مضبوط داشت تا تمام لشكر از روي در عبور كردند و هشت هزار و هفتصد مرد بشمار ميرفتند ، و فيهم من كان يتردد و يجف عليها ، [ص 478] پاره‌اي از ايشان هم بودند كه ميرفتند و برميگشتند و حركات عنيف ميكردند ، و ابوعبدالله جدلي نقل كرده است كه عمر بآن سرور عرض كرد : لقد حملت منه ثقلا ، بار سنگيني از اين در حمل فرمودي ، فرمود : ماكان الا مثل جنتي التي في يدي سنگيني آن بيش از سنگيني اين سپر كه در دست دارم نبود ، و ابن ابي‌الحديد در اين مقام گويد :

يا قالع الباب الذي عن هزه عجزت اكف اربعون و اربع

خطاب بآن حضرت عرض ميكند اي كننده دري كه چهل و چهار دست از حركت دادن آن عاجز شدند و از طرق خاصه در قوت آن حضرت مروي است كه در روز خيبر چون صفيه بنزد حضرت رسول (ص) آمد و در صباحت منظر سرآمد زنان بود پيغمبر (ص) در روي او اثر شكستگي ملاحظه فرمود باو فرمود اين شكستگي چيست و حال آنكه تو شاهزاده‌اي عرض كرد چون علي عليه السلام وارد حصار شد در را حركت داد پس تمام حصن بتزلزل درآمد و نظارگان كه بر بام بودند همه بزير افتادند و تختي كه من بر آن نشسته بودم لرزيدن گرفت و من برو درافتادم و طرف تخت بصورت من گرفته مجروحش ساخت پس پيغمبر (ص) باو فرمود اي صفيه همانا علي عليه السلام نزد خداوند عالم عظيم است و چون او در حصار را حركت داد تمام حصار متزلزل شد و هفت آسمان و هفت زمين و عرش رحمن از غضبي كه براي علي عليه السلام كردند همه بتزلزل درآمدند و در آن روز چون عمر از آن حضرت سؤال كرد كه لقد اقتلعت منيعا و لك ثلثة ايام [ص 479] خمصا فهل قلعتها بقوة بشرية همانا در محكمي را از جاي كندي و حال آنكه سه روز بود كه طعامي ميل نفرموده بودي آيا اين بقوت بشري بود فرمود ماقلعتها بقوة بشرية و لكن قلعتها بقوة الهية و نفس بقضاء ربها مطمئنة مرضية من اين در را بقوت بشري نكندم و لكن بقوت الهي و نفس مرضيه كه بقضاي پروردگار مطمئن است و در آن روز چون مرحب را به دو نيمه فرمود و او را بخاك انداخت جبرئيل تعجب‌كنان از آسمان بنزد او آمد پيغمبر (ص) فرمود از چه تعجب ميكني عرض كرد همانا ملئكه در مواضع جوامع سموات ندا ميكنند كه لا فتي الا علي لا سيف الا ذوالفقار و اما وجه تعجب من اين است كه چون پرورنده من مرا مأمور كرد كه قوم لوط را هلاك كنم مداين ايشان را كه هفت شهر بود از زمين هفتمين سفلي تا زمين هفتمين عليا بر يك پر از بال خود برداشتم و چندان بلند كردم كه حمله عرش صداي خروس و گريه اطفال ايشان را شنيدند و تا صبح باين حال بر بال خود نگاه داشتم و منتظر فرمان بودم و ثقلي بر من نينداخت و امروز چون علي عليه السلام اين ضربت هاشمي را فرود آورد و تكبير فرمود مأمور شدم كه جلو زيادتي شمشير او را بگيرم كه مبادا زمين منشق شود و بگاوي كه حامل ارض است برسد و او را بدو نيمه كند و زمين با اهلش سرنگون گردد پس زيادتي شمشير آن سرور از شهرهاي لوط سنگين‌تر بود با آنكه اسرافيل و ميكائيل نيز در هوا بازوي او را گرفته بودند و از اين جمله است شكستن اصنام كه آن سرور متولي اين [ص 480] امر خطير شد و علاوه بر اين از قدم گذاردن بر شانه حضرت خير البشر صلوات الله عليه و آله نيز كسب شرافت ديگر نمود و اين امر مكرر اتفاق افتاد يكي پيش از هجرت كه در پنهاني اصنام را از طاق حرم بزير انداخت و يكي در سال فتح مكه كه سال هشتم هجرت بود و رسول خدا (ص) بقهر و غلبه داخل مكه شد در آنسال نيز علانيه و آشكار اقدام بر اين كار فرمود چنانكه فقيه شافعي ابن‌مغازلي در كتاب مناقب در ضمن حديثي كه از ابوهريره آورده است روايت ميكند قال قال رسول الله (ص) لعلي عليه السلام اماتري هذا الصنم باعلي الكعبة قال بلي يا رسول الله (ص) قال (ص) فاحملك تتناوله قال بل انا احملك يا رسول الله فقال (ص) لو ان ربيعة و مضر جهدوا ان يحملوا مني بضعة و انا حي ماقدروا و لكن قف يا علي قال فضرب رسول الله (ص) يده الي ساق علي (ع) فوق القربوس ثم اقتلعه من الارض بيده فرفعه حتي تبين بياض ابطيه ثم قال له ما تري يا علي قال اري ان الله عز و جل قد شرفني بك حتي لو اردت ان امس السماء بيدي لمسستها فقال له تناول الصنم يا علي فتناوله علي (ع) فرمي به ، ابوهريره گفت كه رسول خدا (ص) فرمود بعلي عليه السلام اين صنم را بر بالاي كعبه نمي‌بيني عرض كرد چرا يا رسول الله (ص) فرمود من تو را بر دوش خود سوار ميكنم كه بدست از اين مكان بزيرش اندازي عرض كرد من جناب تو را بر دوش خود سوار ميكنم يا رسول الله حضرت فرمود اگر قبيله ربيعه و مضر متفق شوند و كوشش كنند كه يك قطعه از بدن مرا حامل شوند [ص 481] و من در حيوة باشم قدرت نخواهند داشت و لكن تو ايستاده باش يا علي راوي گويد پس حضرت رسول (ص) دست زد و از بالاي قربوس ساق پاي علي عليه السلام را گرفت و او را با دست از زمين كند و چنان بلندش كرد كه سفيدي زير بغل آن حضرت پيدا شد بعد باو فرمود چه مي‌بيني يا علي فرمود چنين مي‌بينم كه خداي عز و جل مرا بواسط تو چندان شرافت عطا فرموده است كه اگر بخواهم آسمان را با دست خود مس كنم ميتوانم بعد فرمود بگير اين بت را حضرت امير عليه السلام دست فرا برده بت را گرفت و بدور انداخت و اين حديث را محمد بن موسي شيرازي نيز در تفسير خود در ذيل آيه قد جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا بعباراتي تمامتر از اين الفاظ و معاني روايت كرده است و احمد بن حنبل و ابوليلي موصلي نيز هر يك در مسند خود روايت اين حديث را كرده‌اند و هم‌چنين ابوبكر خطيب در تاريخ بغداد و محمد بن صباح زعفراني در كتاب فضايل و حافظ ابوبكر بيهقي در كتاب خود و هم‌چنين قاضي ابوعمر و عثمان بن احمد در كتاب خود و ثعلبي در تفسير خود و ابن‌مردويه در كتاب مناقب و ابن‌منده در كتاب معرفة و طبري در كتاب خصائص و خطيب خوارزم در كتاب اربعين و ابواحمد جرجاني در تاريخ خود و محمد بن علي مازندراني در كتاب البرهان في اسباب نزول القرآن ذكر كرده است كه تخصيص دادن پيغمبر (ص) علي عليه السلام را بسوار كردن بر ظهر انور خود و انداختن اصنام محض شرف دادن آن حضرت است بر ديگران [ص 482] از اهل اسلام و اين امر را شعبه روايت كرده است از قتاده از حسن و بعضي از علماء عامه در اين باب كتابها تصنيف كرده‌اند از جمله ابوعبدالله جعلي و ابوالقاسم مكاني و ديگران و اين واقعه از آن مشهورتر است كه مجال انكار داشته باشد و از آن واضح‌تر كه محتاج بذكر باشد و در اين باب ميگويد ابن ابي‌الحديد در مدح حضرت امير صلوات الله عليه :