در ذكر بعضي از مناقب و فضايل حضرت اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب صلوات الله عليه و نقل برخي از مآثر مشهوره آن بزرگوار .
[ص 411] پس از جمله مناقب آن حضرت بلكه اعظم فضايل او فضلي است كه در فصل سابق گذشت كه آن حضرت در نور جفت و قسيم پيغمبر است (ص) و با آن حضرت علت موجودات است و همين فخر كافي است بلكه بمقتضاي مثل معروف كه گفتهاند « كل الصيد في جوف الفرا » هر چه هست در همين است و عمده فضايل آن حضرت مبتني بر همين و از جمله فضايل آن حضرت چنانكه بعضي از اخبار آن گذشت منصوب شدن از جانب خدا و رسول است بامامت و علم قرار دادن او از براي امت و بودن او از حضرت رسالت صلي الله عليه و آله بمنزله هرون از موسي و از جمله آنها است تقدم ايمان و سبقت گرفتن او در تصديق خدا و رسول بر همه امت و از جمله آنها است منقبتي كه ابنمغازلي شافعي در كتاب خود از طرق عديده با ذكر اسانيد از حضرت پيغمبر (ص) روايت كرده است و معني همه يكي است كه آن حضرت فرمود ان ملكي علي بن ابيطالب (ع) يفتخران علي ساير الاملاك بكونهما مع علي عليه السلام لانهما لميصعدا الي الله قط بشيء يسخطه ، دو ملك حضرت امير عليه السلام بر ساير ملئكه كه موكل بر نوشتن اعمال خلقند فخر ميكنند باينكه با آن حضرتند زيرا كه هرگز با عملي كه باعث سخط خدا باشد بآسمان صعود نكردهاند پس اين فرمايش دلالت بر اين دارد كه آن حضرت معصوم و مسدد است و هرگز از او خطائي واقع نميشود و لغزشي سر نميزند و از جمله مناقب آن حضرت كيفيتي است كه در مولد شريفش واقع شد كه فقيه شافعي [ص 412] ابنمغازلي در كتاب خود مرفوعا از حضرت علي بن الحسين عليهما السلام روايت كرده است قال كنت جالسا مع ابي و نحن نزور قبر جدنا رسول الله (ص) و هناك نسوان كثيرة اذ اقبلت امرأة منهن فقلت لها من انت رحمك الله تعالي قالت انا زبدة بنت قريبة ( قرسة خل ) بن العجلان من بنيساعدة قلت لها هل تحدثينا فقالت اي والله حدثتني امي امعمارة بنت عبادة بن مالك بن العجلان ( محارة بن نضلة بن مالك بن عجلان خل ) الساعدي انها كانت ذات يوم في نساء من العرب اذ اقبل ابوطالب علينا كئيبا حزينا فقلت له ما شأنك يا اباطالب فقال ان فاطمة بنت اسد في شدة المخاض ثم وضع يده علي وجهه فبينا هو كذلك اذ اقبل محمد (ص) فقال ما شأنك يا عم فقال ان فاطمة بنت اسد تشتكي المخاض فاخذه بيده و جاء فقمن معه فجاء بها الي الكعبة ( و اجلسها في الكعبة خل ) ثم قال لها اجلسي علي اسم الله قالت فطلقت طلقة فولدت غلاما مسرورا نظيفا لمار كحسن وجهه فسماه ابوطالب عليا و حمله النبي (ص) حتي آواه الي منزلها قال علي بن الحسين عليه السلام فوالله ماسمعت بشيء قط الا و هذا احسن منه ، حضرت علي بن الحسين صلوات الله عليهما فرمود با پدر بزرگوارم نشسته بودم و قبر جد خود رسول خدا (ص) را زيارت ميكرديم و جمع بسياري از زنان آنجا بودند ناگاه يكي از ايشان پيش آمد باو گفتم تو كيستي خدايت رحمت كند گفت من زبدة دختر قرسة بن عجلانم از قبيله بنيساعدة گفتم حديثي داري كه براي ما روايت كني گفت اي والله حديث كرد مرا مادرم امعماره بنت عبادة بن مالك بن عجلان ساعدي كه روزي در ميان جمعي از زنان عرب بود كه ناگاه ابوطالب عليه السلام اندوهناك [ص 413] و حزين تشريف آورد من باو گفتم سبب اندوه چيست يا اباطالب فرمود فاطمه بنت اسد را درد وضع حمل سختي گرفته است و از كمال حزن دست خود را بصورت گذارد در اين اثنا محمد صلي الله عليه و آله تشريف آورد و باو فرمود تو را چه باك است اي عم عرض كرد فاطمه بنت اسد از سختي درد زا در تعب است پس حضرت دست ابوطالب را گرفت و آمد و زنها با آن حضرت برخاستند و فاطمه را به مسجد آورد و در خانه كعبه نشانيد و فرمود بنشين بنام خدا امعماره گويد پس درد بر فاطمه مستولي شد و پسري خوشرو و پاك و پاكيزه بزائيد كه در حسن صورت مثل او نديده بودم پس ابوطالب او را علي نام گذارد و پيغمبر او را برداشت تا بمنزل فاطمه رسانيد و جاي داد علي بن الحسين عليه السلام فرمود پس بخدا سوگند كه چيزي نشنيدم مگر آنكه اين حديث از آن بهتر بود ، مراد اين است كه در شرح ولادت حضرت امير عليه السلام چيزي از روايت مردم بسمع مبارك آن حضرت نرسيد الا اينكه اين روايت از آن بهتر بود و از اين جمله است از طرق خاصه در شرح مولد آن حضرت و تكلم فرمودن او در شكم مادر حديثي كه محمد بن علي بن شهراشوب در كتاب مناقب از قاضي ابيعمرو عثمان بن احمد روايت كرده است در خبري طولاني كه روزي فاطمه بنت اسد پيغمبر صلي الله عليه و آله را مشاهده نمود كه ميوه خوشبوئي تناول ميفرمايد كه بوي آن بر جميع طيبها از مشك و عنبر زيادتي داشت از نخلهاي بي خوشه عرض كرد قدري از اين [ص 414] ميوه مرا عطا فرما فرمود شايسته تو نيست مگر اينكه شهادت بدهي با من بوحدانيت خدا و رسالت من كه محمدم (ص) پس شهادتين بر زبان راند و پيغمبر (ص) از آن ميوه باو عطا فرمود و خورد و رغبتش در آن بيشتر شد و يك دانه ديگر براي ابوطالب خواهش كرد حضرت مضايقه نفرمود و با او عهد كرد كه بابوطالب ندهد مگر بعد از اقرار بشهادتين چون شب درآمد ابوطالب از فاطمه استشمام نسيم خوشي كرد كه مثل آن نشنيده بود پس فاطمه ميوه را كه داشت براي او اظهار داشت ابوطالب ميوه را از او طلب نمود و فاطمه امتناع كرد مگر اينكه اقرار بشهادتين كند ابوطالب بياختيار شهادتين بر زبان جاري كرد اما خواهش كرد كه اسلام او را فاطمه مكتوم دارد كه قريش تعييرش نكنند و فاطمه عهد كرد كه چنين كند و آنچه با خود داشت باو داد و ابوطالب با او همبستر شد و همان شب حامله شد بعلي عليه السلام و چون بآن حضرت حامله گرديد حسن و جمالش زياد شد و آن حضرت در شكم او تكلم ميفرمود روزي فاطمه در كعبه بود پس علي عليه السلام با جعفر تكلم فرمود جعفر بيهوش شد فاطمه نظر كرد ديد بتها همه برو درافتادهاند پس دست بر شكم خود ماليده فرمود اي نور ديده هنوز در شكم مني كه بتها تو را خدمت ميكنند پس چه خواهد بود شأن تو وقتي كه بيرون آئي و اين قصه را براي ابوطالب عليه السلام نقل كرد ابوطالب فرمود اين همان مولود است كه شيري در راه طايف بمن خبر داد پس در اين حديث دلالت صريح است بر [ص 415] اينكه حضرت رسول (ص) در مدت عمر خود در جميع حالات دايم در پنهاني دعوت بخدا ميفرمود و همين است معني فرمايش كه كنت نبيا و آدم بين الماء و الطين و اما بعثت اظهار دعوت عامه است كه بمقتضاي اين آيه كريمه مأمور بآن شد فاصدع بما تؤمر و اعرض عن المشركين يعني شيشه دلها را بتبليغ رسالت بشكاف و از مشركان اعراض فرما و نيز دلالت بر اين دارد كه پدر و مادر حضرت امير عليه السلام پيش از جميع خلق اسلام آوردند و اما آنچه وارد شده است كه اول من اسلم خديجه بود مراد اين است كه بعد از بعثت و اظهار دعوت عامه اول كسي كه مسلم شد خديجه بود و از اسلام ابوطالب و فاطمه بنت اسد تا زمان بعثت ده سال فاصله بود بلكه احاديث ما حكم باين ميكند كه آباء كرام حضرت امير عليه السلام همه موحد بودهاند و يك طرفة العيني مشرك بخدا نشدهاند ولي دين خود را از اهل جاهليت پنهان ميداشتند كه عقول ايشان را تسفيه نكنند و در جميع زمانها بر دين خدا بودهاند و بوسائط اخذ از انبياء ميكردهاند و حالات رسول خدا و حضرت امير صلوات الله عليهما را بطور اجمال ميدانستهاند حتي آنكه روايت شده است كه وقتي كه رسول خدا (ص) متولد شد فاطمه بنت اسد آمد و ابوطالب را بولادت آن حضرت بشارت داد و بعضي از محاسن و صفات آن حضرت را كه مشاهده كرده بود مذكور نمود ابوطالب گفت يك قرن صبر كن كه تو را نيز من بشارت ميدهم بفرزندي كه در همه چيز مثل اين مولود عظيم است [ص 416] مگر در نبوت چنانكه محمد بن يعقوب كليني (ره) روايت كرده است بسند خود از عبدالله از ابن مسكان از پدرش قال قال ابوعبدالله عليه السلام ان فاطمة بنت اسد جاءت الي ابيطالب لتبشره بمولد النبي (ص) فقال ابوطالب اصبري سبتا ابشرك بمثله الا النبوة و قال السبت ثلثون سنة و كان بين رسول الله (ص) و بين اميرالمؤمنين ثلثون سنة حضرت صادق عليه السلام فرمود فاطمه بنت اسد نزد ابوطالب آمد كه او را بتولد پيغمبر (ص) بشارت دهد ابوطالب باو فرمود يك سبت صبر كن كه تو را بشارت ميدهم بمولودي مثل اين مولود مگر در نبوت و فرمود سبت سي سال است و مابين تولد رسول خدا (ص) و حضرت امير عليه السلام سي سال بود و اما اينكه پيغمبر صلي الله عليه و آله آن ميوه را از ابوطالب و فاطمه سلام الله عليهما منع فرمود تا شهادتين بگويند منافاتي با موحد بودن ايشان و معرفت ايشان برسالت آن حضرت ندارد چه ايشان قبل از دعوت آن حضرت متعبد بشريعت سابق بودهاند و چون ايشان را دعوت فرمود بواسطه دعوت آن حضرت حكم تعبدشان تغيير كرد و از اين جمله است آنچه شيخ طوسي (ره) در مجالس خود ذكر كرده ميفرمايد خبر داد ما را ابوالحسن محمد بن حسن بن شاذان او گفت حديث كرد مرا احمد بن محمد بن ايوب او گفت حديث كرد ما را عمر بن حسن قاضي او گفت حديث كرد ما را عبدالله بن محمد او گفت حديث كرد مرا ابوحبيبه او گفت حديث كرد مرا سفيان بن عيينة از زهري از عايشة محمد بن احمد بن شاذان [ص 417] گفت و نيز حديث كرد مرا سهل بن احمد گفت خبر داد مرا احمد بن عمر زنبقي او گفت حديث كرد ما را يحيي بن زكريا او گفت حديث كرد ما را ابوداود او گفت حديث كرد ما را شعبه از قتاده از انس بن مالك از عباس بن عبدالمطلب ، ابنشاذان گفت و نيز حديث كرد مرا ابرهيم بن علي باسناد خود كه در نسخه اصل حديث سقط شده است از حضرت ابيعبدالله جعفر بن محمد الصادق عليه السلام از پدران بزرگوارش عليهم السلام فرمود كه عباس بن عبدالمطلب و يزيد بن قعنب مابين فريق بنيهاشم تا فريق عبدالعزي مقابل بيت الحرام نشسته بودند كه فاطمه بنت اسد بن هاشم مادر نيكاختر اميرالمؤمنين عليه السلام آمد و نه ماهه بآن حضرت حامله بود و آن روز روز تمام حمل او بود فرمود پس برابر بيت الحرام ايستاد و او را درد زه گرفته بود پس چشم خود را بطرف آسمان انداخت و عرض كرد اي پروردگار همانا من ايمان دارم بتو و بهر چه رسول صلي الله عليه و آله از نزد تو آورده است و بهر پيغمبري از پيغمبران تو و بهر كتابي كه نازل فرمودهاي و تصديق دارم بكلام جد خود ابرهيم خليل عليه السلام و باينكه بيت عتيق تو را او بنا نهاد پس بحق اين بيت و بحق آن كسي كه بناي آن را گذارده و بحق اين مولودي كه در احشاي من است كه با من تكلم ميكند و بحديث خود مرا انس ميدهد و يقين دارم كه او يكي از آيات و دلايل تو است و از تو سؤال ميكنم كه ولادت را بر من آسان كني عباس بن عبدالمطلب و يزيد بن قعنب گفتند چون فاطمه باين [ص 418] كلمات دعا كرد خانه كعبه را ديديم كه از پشت شكافته شد و فاطمه در كعبه داخل و از چشم ما پنهان گرديد آنگاه شكاف ديوار بحال اول برگشت و بهم آمد باذن خدا و هر چه خواستيم در خانه را بگشائيم كه بعضي از زنهاي ما باعانت نزد او روند گشوده نشد دانستيم كه اين امري است از نزد خدا و فاطمه سه روز در كعبه ماند راوي گفت و اهل مكه در ميان كوچهها با هم گفتگوي اين واقعه را ميكردند و مخدرات در خدور خود از اين قصه حديث همي گفتند گفت چون سه روز گذشت خانه كعبه از همان موضعي كه فاطمه داخل شده بود گشوده شد پس فاطمه بيرون آمد و علي عليه السلام را روي دست داشت آنگاه گفت ايها الناس همانا خداي عز و جل مرا از خلق خود اختيار فرموده و بر زنهائي كه پيش از من برگزيده است برتري داده خداوند تعالي آسيه بنت مزاحم را اختيار فرمود كه او در پنهاني عبادت خدا را كرد در جائي كه دوست نميداشت كه عبادت كرده شود در آنجا مگر در حال اضطرار و مريم دختر عمران چون خواست عيسي (ع) از او تولد فرمايد نخله خشكيده را حركت داد در زميني بي آب و گياه تا رطب تازه از درخت برايش ريخت همانا مرا خداوند تعالي بر اين دو مخدره و بر جميع زنهائي كه پيش از من بودهاند از زنهاي عالم اختيار فرموده و فضيلت داده است زيرا كه من در بيت عتيق پروردگار وضع حمل نمودم و سه روز در آن مكان شريف ماندم و از اثمار و ارزاق بهشتي ميخوردم و چون خواستم بيرون آيم و اين [ص 419] فرزندم بروي دستم بود هاتفي ندا كرد كه اي فاطمه او را علي نام بگذار كه منم علي اعلي و همانا او را از قدرت و عز جلال و قسط عدل خود آفريدهام و اسم او را از اسم خود مشتق ساختهام و او را بادب خود تأديب كردهام و او اول كسي است كه بر فراز خانه من اذان گويد و اصنام را بشكند و برو دراندازد و مرا تعظيم و تمجيد و تهليل كند و اوست امام بعد از حبيب من و پيغمبر من و برگزيده من از خلق من محمد كه رسول من است (ص) و او است وصي آن حضرت پس خوشا بحال كسي كه او را دوست دارد و نصرت كند و واي بر كسي كه معصيت و خذلان او نمايد و حق او را منكر شود پس چون ابوطالب آن حضرت را ديد مسرور شد و علي عليه السلام فرمود السلام عليك يا ابه و رحمة الله و بركاته راوي گفت بعد از آن رسول خدا (ص) داخل شد چون آن حضرت داخل شد علي عليه السلام جنبشي كرد و بروي آن حضرت خنديد و فرمود السلام عليك يا رسول الله و رحمة الله بركاته پس از آن باذن خدا تنحنحي كرد و فرمود بسم الله الرحمن الرحيم قد افلح المؤمنون الذين هم في صلوتهم خاشعون يعني بدرستي رستگار شدند مؤمنان كه در نماز خود خاشعند پس رسول خدا (ص) فرمود بواسطه تو رستگار شدند بعد علي عليه السلام باقي آيه را قرائت فرمود تا اولئك هم الوارثون الذين يرثون الفردوس هم فيها خالدون رسول خدا (ص) فرمود توئي والله امير ايشان كه از علوم خود ميره يعني طعام از براي ايشان ميبري و از تو طعام و ميره ميگيرند [ص 420] و توئي بخدا قسم ولي ايشان و بواسطه تو هدايت مييابند بعد از آن رسول خدا (ص) با فاطمه فرمود نزد عم من حمزه رفته او را باين مولود بشارت ده فاطمه عرض كرد چون من بيرون روم كه او را سيراب خواهد كرد فرمود من او را سيراب ميكنم فاطمه عرض كرد تو او را سيراب ميفرمائي فرمود بلي و اين است قول خداي تعالي كه ميفرمايد فانفجرت منه اثنتاعشرة عينا يعني دوازده چشمه از او جاري شد راوي گفت پس آن روز را روز ترويه نام گذاردند يعني سيراب كردن چون فاطمه بنت اسد برگشت نوري مشاهده نمود ساطع شده و تا دامنه آسمان بالا زده است فاطمه فرمود پس او را بستم و بقماط پيچيدم قماط را پاره كرد دو قماط برايش قرار دادم آن دو را نيز پاره كرد سه قماط كردم نيز پاره كرد پس چهار قماط از پوست معز ترتيب دادم كه سخت باشد باز همه را پاره كرد پس پنج قماط ديبا قرار دادم كه محكم باشد باز همه را پاره كرد پس شش قماط از ديبا و يكي از پوست مرتب كردم و همه را باذن خدا پاره كرد آنگاه فرمود اي مادر دست مرا بلند كن من بايد با انگشت خود نزد خدا تبصبص كنم گفت پس ابوطالب فرمود اين مولود را شأن عظيم و خبر بزرگي خواهد بود گفت چون فردا شد رسول خدا (ص) بر منزل فاطمه داخل شد چون علي عليه السلام رسول خدا را ديد سلام كرد و بروي آن حضرت خنديد و اشاره كرد كه مرا بگير و از آنچه ديروز سقايت فرمودي سقي فرما گفت پس رسول خدا آن حضرت را گرفت فاطمه گفت عرفه [ص 421] و رب الكعبة يعني شناخت او را بخداي كعبه گفت پس از جهت اين كلام كه فاطمه فرمود آن روز را روز عرفه گفتند يعني اميرالمؤمنين (ع) رسول خدا (ص) را شناخت چون روز سيم شد و آن روز دهم ذيالحجه بود ابوطالب جميع مردم را صلاي عام داد و گفت بشتابيد بوليمه فرزند من علي (ع) گفت و سيصد شتر و هزار رأس گاو و گوسفند نحر و ذبح فرمود و وليمه بزرگي ترتيب داد و فرمود ايها الناس هر كس از طعام فرزند من علي خواسته باشد بايد بيائيد و هفت هفت گرد خانه طواف كنيد و داخل شويد و بر فرزند من علي عليه السلام سلام كنيد كه خدا او را شرف داده است پس از جهت اين كار كه ابوطالب كرد آن روز را شرف يوم النحر گفتند و ابنشهراشوب اين خبر را باختصار روايت كرده و خود او ميگويد كه مختصر كرده و روايت نمودهام و شك نيست كه اميرالمؤمنين علي (ص) سي سال بعد از عام الفيل تولد يافت قبل از بعثت رسول خدا (ص) به ده سال در روز ترويه در ماه ذيالحجة در خانه كعبه در زاويه راست خانه از طرف در پس او اشرف خلق است كه در اشرف ايام در ماه حرام در شريفترين بقعه در مسجد الحرام تولد يافت و بعضي گفتهاند كه تولد آن حضرت در سيزدهم ماه رجب دوازده سال قبل از بعثت واقع شد و از جمله مناقب آن حضرت اين است كه در دامان رسول خدا صلي الله عليه و آله تربيت شد و آن حضرت را با او كمال اشفاق و مهرباني بود و از اول عمر از اخلاق آن حضرت اكتساب مينمود [ص 422] و احدي جز آن سرور داراي اين مقام نبود و از جمله روايات در اين باب خبري است كه از تاريخ طبري و بلادري و تفسير ثعلبي و واحدي و شرف المصطفي و اربعين خوارزمي و درجات المحفوظ بستي و مغازي محمد بن اسحق و مغرفه ابويوسف نسوي نقل شده است كه مجاهد گفت از نعمتهاي خدا بر حضرت امير عليه السلام اين بود كه قريش را قحطي سخت دوچار شد و ابوطالب عيال بسيار داشت پس رسول خدا (ص) بحمزه و عباس فرمود ابوطالب عيال زياد دارد و مردم باين حالند كه ميبينيم بيائيد تا نزد وي رفته قدري از عيالش تخفيف دهيم پس بر ابوطالب درآمدند و اين مطلب را بميان آوردند ابوطالب گفت هر گاه عقيل را براي من بگذاريد هر چه خواهيد بكنيد پس عقيل نزد او باقي ماند تا وقتي كه ابوطالب عليه السلام وفات يافت و بعد از آن تنها زيست ميكرد تا در جنگ بدر مأخوذ شد و حمزه (ره) جعفر را برداشت و هميشه ملازم او بود در جاهليت و اسلام تا حمزه شهيد شد و عباس طالب را برداشت و تا روز جنگ بدر با او بود و از آن روز مفقود شد و خبرش معلوم نشد و اخذ رسول الله (ص) عليا و هو ابن ست سنين كسنه (ص) يوم اخذه ابوطالب فربته خديجة و المصطفي الي ان جاء الاسلام و تربيتهما احسن من تربية ابيطالب و فاطمه بنت اسد فكان مع النبي (ص) و بعده الي ان مضي و قد نقل ان النبي (ص) قال اخترت من ولي الله عليكم عليا ، و رسول خدا (ص) حضرت امير عليه السلام را برداشت و او شش ساله بود بقدر سن مقدس [ص 423] پيغمبر (ص) روزي كه ابوطالب او را بتربيت خود گرفت پس حضرت پيغمبر (ص) و خديجه خاتون آن سرور را تربيت كردند تا زماني كه اسلام پيدا شد و تربيت ايشان از تربيت ابوطالب و فاطمه بنت اسد بهتر بود پس آن حضرت هميشه با پيغمبر (ص) بود و بعد از آن هم با آن حضرت بود تا درگذشت و منقول است كه پيغمبر (ص) فرمود من كس را اختيار كردم كه خدا او را بر شما ولايت داده است كه علي عليه السلام است مجاهد گويد و ابوالقاسم در اخبار ابيرافع ذكر كرده است از سه طريق كه چون پيغمبر (ص) خديجه را تزويج فرمود با عم خود ابوطالب فرمود من دوست ميدارم يكي از اولاد خود را بمن دهي كه مرا بر امر من اعانت كند و كفايت نمايد و بذل خدمت تو را در اين باب شاكر باشم ابوطالب فرمود هر كدام را خواهي بردار پس حضرت علي عليه السلام را برداشت و در حديث است كه چون اميرالمؤمنين عليه السلام متولد شد رسول خدا (ص) سي سال داشت پس حضرت رسول (ص) او را سخت دوست داشت و فرمود اللهم اجعل مهده بقرب فراشي خدايا گهواره اين مولود را با فراش من نزديك قرار ده و اكثر تربيت او را خود مباشرت ميفرمود و در وقت شستن خود او را تطهير ميفرمود و زمان شير دادن شير بدهانش ميريخت و وقت خواب گهوارهاش را ميجنبانيد و در بيداري ذكر خواب از برايش ميسرود و او را بر سينه خود حمل مينمود و ميفرمود هذا اخي و وليي و ناصري و صفيي و خليفتي و كهفي و صهري [ص 424] و وصيي و زوج كريمتي و اميني علي وصيتي ، اين برادر من است و ولي من و ناصر من و برگزيده من و جانشين من و پناه من و داماد و وصي من و شوهر دختر من و امين من بر وصيت من و او را دايم بر شانه خود حمل ميداد و در جبال و شعاب و اوديه مكه ميگردانيد و خود حضرت امير عليه السلام در يكي از خطب نهج البلاغة ميفرمايد و قد علمتم بموضعي من رسول الله بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصة وضعني في حجره و انا وليد و يضمني الي صدره و يلفني في فراشه و يمسني جسده و يشمني عرفه و كان يمضغ الشيء و يلقمنيه و ماوجد لي كذبة في قول و لا خطلة في فعل و لقد قرن به (ص) من لدن كان فطيما اعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم و محاسن اخلاق العالم ليله و نهاره و لقد كنت اتبعه اتباع الفصيل اثر امه يرفع لي في كل يوم علما من اخلاقه و يأمرني بالاقتداء به ، شما دانستهايد محل مرا از حضرت رسول (ص) بواسطه قرابت قريبه و منزلت مخصوصه طفل بودم كه مرا در دامان خود گذارد و مرا به سينه خود ميچسبانيد و در فراش خود ميپيچيد و جسد او مرا مس ميكرد و رگ او مرا ميبوئيد و خوردني ميخائيد و بدهان من ميكرد و هرگز دروغي در گفتار و فسادي در كردار من نيافت و خداوند تعالي بزرگتر ملكي از ملئكه خود را همراه آن حضرت قرار داده بود از وقتي كه از شير باز شد كه شب و روز او را براه مكارم آداب و محاسن اخلاق ميبرد و من آن حضرت را چون بچه شتر كه از پي مادر روان است متابعت ميكردم [ص 425] و هر روز علمي از اخلاق خود براي من اظهار ميفرمود و مرا امر مينمود كه باو اقتدا كنم و اينكه ميفرمايد و لقد قرن به من لدن كان فطيما تا آخر حديث مراد اين است كه پيغمبر (ص) از اول عمر تا آخر عمر در قول و عمل مسدد بود و بزرگترين ملئكه را خداوند سبحانه مسدد او قرار داده بود و او ملكي است از جبرئيل و ميكائيل بزرگتر و روح القدس كه در اخبار آل عصمت (ص) ذكرش هست اشاره بهمين ملك است و انبياء را نيز تسديد ميكرد لكن بواسطهها و حضرت رسول (ص) را بدون واسطه تسديد ميكرد و حضرت امير عليه السلام را بتوسط واسطه كبري كه حضرت رسول است (ص) تسديد مينمود و اين است معني اينكه فرمود من آن حضرت را چنان متابعت ميكردم كه بچه شتر مادر خود را يعني آن حضرت را بغير از سمت و سيرت رسول خدا (ص) بهيچ طرف نظري نبود چنانكه بچه شتر كه شير ميخواهد از مادر خود مفارقت نميكند و بغير او نظر نميكند و چون كه حاجتش منحصر در او است پس دايم بمحل حاجت خود نظر دارد و مثل اين حديث است آنچه ابوعلي طبري در كتاب اعلام الوري ذكر كرده است كه عباد بن يعقوب و يحيي بن عبدالحميد حماني روايت كرده گفتند علي بن هاشم ما را حديث كرد از محمد بن عبيدالله از پدرش عبيدالله بن ابيرافع از جدش ابورافع قال ان رسول الله (ص) كان اذا جلس ثم اراد ان يقوم لايأخذ بيد رسول الله غيره يعني عليا عليه السلام و قال الحماني في حديث كان اذا جلس اتكي علي علي عليه السلام [ص 426] و اذا قام وضع يده علي علي عليه السلام ، ابورافع گفت رسول خدا (ص) هر وقت مينشست و ميخواست برخيزد كسي جز علي (ع) دست او را نميگرفت و حماني در حديثي چنين گفته است كه هر وقت آن حضرت مينشست تكيه بر علي عليه السلام ميداد و هر وقت برميخاست دست خود را بر او ميگذارد و ابنبابويه (ره) روايت كرده ميگويد حديث كرد ما را ابوالحسن محمد بن حسن بن يحيي بن عبدالله بن حسن بن علي بن ابيطالب عليه السلام گفت حديث كرد مرا جدم يحيي بن حسن او گفت حديث كرد مرا عبدالله بن عبيدالله طلحي او گفت حديث كرد ما را پدرم از ابنهاني مولي بن مخزوم از محمد بن اسحق او گفت حديث كرد مرا ابن ابينجيح از مجاهد بن خير از ابوالحجاج كه گفت از نعمتهاي خداوند عز و جل بر علي بن ابيطالب عليه السلام صنعي بود كه از براي او كرد خير او را چنين خواست كه قريش را قحط شديدي رسيد و ابوطالب (ع) را عيال بسيار بود پس حضرت رسول (ص) بعم خود عباس فرمود و او از هم بنيهاشم توانگرتر بود يا اباالفضل برادرت ابوطالب كثير العيال است و مردم را از اين قحطي رسيده است آنچه ميبينيم بيا تا نزد او رويم و از عيال او تخفيف دهيم يك مرد از اولاد او را من برميدارم و يكي را تو بردار كه مؤنه خرج ايشان را از او كفايت كنيم عباس عرض كرد برخيز برويم پس روانه شدند تا به در خانه ابوطالب رسيدند باو گفتند قصد آن داريم كه عيال تو را سبكتر كنيم تا وقتي كه اين قحطي [ص 427] كه در مردم است برطرف شود گفت هر گاه عقيل را براي من بگذاريد هر چه ميخواهيد بكنيد پس رسول خدا (ص) علي عليه السلام را گرفت و عباس جعفر را پس هميشه علي عليه السلام با رسول خدا (ص) بود تا خدا او را بنبوت مبعوث گردانيد و علي عليه السلام باو ايمان آورد و متابعت او نمود و تصديق او كرد و جعفر هميشه با عباس بود تا زماني كه اسلام آورد و از عباس مستغني شد ، يكي ديگر از مناقب آن حضرت اين است كه از همه خلق در حسب و نسب برسول خدا (ص) اقرب بود و در دين و ادب پيشتر از همه بمتابعت او سبقت گرفت و از حضرت صادق عليه السلام سؤال كردند كه فضيلت خاصهاي از براي حضرت امير عليه السلام بفرمايد فرمود فضل الاقربين بالسبق و سبق الابعدين بالقرابة يعني آن حضرت بر نزديكان پيغمبر (ص) فضيلت يافت باينكه در متابعت آن حضرت بر همه سبقت گرفت و بر بيگانگان سبقت يافت بواسطه قرابت آن سرور و يكي ديگر از مناقب مشهوره و فضايل مأثوره آن حضرت خوابيدن بر فراش رسول خدا است (ص) كه جان خود را فداي آن حضرت ساخت و حيوة آن حضرت را بر حيوة خود اختيار فرمود و مابين صناديد قريش و گرگان عرب يكه و تنها با قلب ثابت و خاطر مطمئن بر فراش آن حضرت خوابيد نه ترسي باو راه يافت و نه جزعي او را درگرفت تا آنكه خداوند عالم با ملئكه مقرب خود بآن حضرت مباهات نمود چنانكه ثعلبي در تفسير و من الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رؤف بالعباد باسناد خود [ص 428] مرفوعا ذكر كرده است قال رسول الله (ص) لما اراد الهجرة خلف علي بن ابيطالب (ع) بمكة لقضاء ديونه و رد الودايع التي كانت عنده فاوحي الله عز و جل الي جبرئيل و ميكائيل اني قد آخيت بينكما و جعلت عمر احدكما اطول من عمر الآخر فايكما يؤثر صاحبه بالحيوة فاختار كلاهما الحيوة فاوحي الله تعالي اليهما الاكنتما مثل علي بن ابيطالب (ع) آخيت بينه و بين محمد (ص) فبات علي فراشه يفديه بنفسه و يؤثره بالحيوة اهبطا الي الارض فاحفظاه من عدوه فنزلا فكان جبرئيل عند رأسه و ميكائيل عند رجليه فقال جبرئيل بخ بخ من مثلك يا ابن ابيطالب يباهي الله بك الملئكة فانزل الله تعالي علي رسوله (ص) و هو متوجه الي المدينة و من الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رؤف بالعباد الآية ، ميگويد چون رسول خدا (ص) اراده هجرت فرمود حضرت امير عليه السلام را بجهت اداء ديون و رد كردن امانتهائي كه نزد آن حضرت بود در مكه گذارد پس خداوند عالم وحي فرمود به جبرئيل و ميكائيل كه من شما را با هم برادر كردهام و چنين مقدر كردهام كه يكي از شما عمرش درازتر از ديگري باشد كدام يك از شما است كه رفيق خود را ايثار كند و مرگ خود را پيش از او بخواهد پس هر دو زندگي خود را ترجيح دادند پس خداوند عالم وحي فرمود بايشان كه چرا مثل علي بن ابيطالب عليه السلام نشديد من او را با محمد (ص) برادر قرار دادم و بر فراش او خوابيده جان خود را فداي او ميكند و زندگاني او را بر زندگي خود ايثار مينمايد [ص 429] فرود رويد بزمين و او را از شر دشمن حفظ كنيد پس بزمين نازل شدند جبرئيل طرف سر و ميكائيل پائين پاي آن حضرت جاي گرفتند پس جبرئيل عرض كرد بخ بخ كيست مثل تو يا علي كه خدا بر ملئكه بتو مباهات ميكند پس اين آيه را خداوند عالم بر پيغمبر صلي الله عليه و آله نازل فرمود وقتي كه متوجه مدينه بود و من الناس من يشري الآية يعني بعضي از مردم كسانياند كه جان خود را در طلب رضاي خدا ميفروشند و خدا به بندگان خود رؤف و مهربان است پس چنين كسي را كه ملئكه مقرب پروردگار از نيل بعض مفاخر او عاجز شدند چگونه ميتوان برابر كرد با كسي كه مدت مديدي از عمر خود را در عبادت اصنام صرف كرده كسي كه جان خود را در مهالك فداي رسول خدا ميكند كجا و كسي كه از نزد آن حضرت فرار ميكند و او را تسليم دشمنان مينمايد بسيار فرق است مابين آن كس كه در شأن او و من الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضات الله نازل شد و آن كس كه درباره او اذ يقول لصاحبه لاتحزن ان الله معنا نزول يافت با آنكه همراه پيغمبر خدا (ص) بود و آن حضرت او را وعده سلامت ميداد و تسكين قلب ميفرمود مع ذلك از شدت ترس و جزعي كه داشت اطمينان پيدا نكرد چنانكه منقول است كه چون مشركين به در غار رسيدند و چشمهاي ايشان را خداوند كور فرمود يكي از ايشان مقابل در غار بقضاي حاجت نشست چون ابوبكر او را ديد عرض كرد يا رسول الله همانا اين قوم ما را ديدند حضرت رسول (ص) فرمود اگر ما را ديده [ص 430] بودند روبروي ما كشف عورت نميكردند اي عجب از دوستان ابوبكر چگونه اين آيه را براي ابوبكر منقبتي قرار ميدهند و بزعم خود در فضايل او مينويسند چنانكه صاحب كشاف و ديگران گفتهاند و اگر تعقل ميكردند ميديدند كه اين خود طعن عظيمي است بر او چنانكه شيخ (ره) در امالي باسناد خود از ثابت از پدرش از مجاهد روايت كرده است قال فخرت عايشة بابيها و مكانه مع رسول الله (ص) في الغار فقال عبدالله بن شداد بن الهاد و اين انت من علي بن ابيطالب عليه السلام حيث نام في مكانه و هو يري ان يقتل ، مجاهد گويد عايشه فخر كرد بپدر خود و مصاحبت او با رسول خدا (ص) در غار پس عبدالله بن شداد گفت كجائي از علي بن ابيطالب عليه السلام كه در جاي آن حضرت خوابيد بعزم اينكه كشته شود و اما مجرد صحبت او با رسول خدا (ص) و مسمي شدنش بصاحب مزيتي براي او واجب نميكند چرا كه لفظ صاحب را بهر كس كه مصاحب كسي باشد ميگويند اگر چه كافر باشد چنانكه خداي تعالي ميفرمايد اذ يقول لصاحبه و هو يحاوره اكفرت بالذي خلقك من تراب يعني وقتي كه صاحب خود را مخاطب داشته ميگفت آيا كافر شدي بخدائي كه تو را از خاك خلقت كرد و شاعر ميگويد : و لا بد للقناص من صحبة الكلب ، يعني ميرشكار را از مصاحبت سگ گزيري نيست پس چه فضيلت است در اطلاق لفظي كه استعمالش باين مثابه است و اصل قصه خوابيدن آن حضرت بر فراش رسول خدا (ص) اين است كه قريش در دارالندوة كه خانه قصي بن كلاب بود انجمن شدند [ص 431] و رسم قريش اين بود كه براي مشورت و ابرام امور خود آنجا جمع ميشدند وقتي كه جمع شدند و چهل نفر بودند چنانكه منقول است يا ده نفر و اتفاق بر اين كردند كه بر رسول خدا (ص) هجوم آورده شهيدش سازند پس اين آيه بر آن حضرت نازل شد و اذ يمكر بك الذين كفروا الآية و جبرئيل نزد پيغمبر (ص) آمده عرض كرد امشب را بر فراشي كه هر شب بيتوته ميفرمودي مخواب پس آن حضرت علي عليه السلام را طلبيده فرمود همانا خداي تعالي بر من وحي فرموده است كه از وطن هجرت كنم و بغار ثور رفته امشب را در آنجا بسر برم و تو را امر كنم كه در جاي من بخوابي و شبه خود را بر تو بيندازم علي عليه السلام عرض كرد آيا اگر من اينجا بخوابم رسول خدا بسلامت خواهد بود فرمود بلي پس علي عليه السلام تبسمي فرموده بخنديد و محض شكر حق تعالي روي زمين بسجده افتاد و آن حضرت اول كسي بود از اين امت بعد از رسول خدا (ص) كه بعد از سجده روي خود را بر زمين گذارد چون سر از سجده برداشت عرض كرد امض لما امرت فداك سمعي و بصري و سويداء قلبي ، براهي كه مأموري روانه شو اي چشم و گوش و سويداي دل من فداي تو باد حضرت فرمود بر فراش من بخواب و رداي حضرمي مرا بر خود بپيچ و من يا علي تو را خبر ميدهم كه خداوند عالم اولياء خود را بر حسب ايمان و درجاتي كه در دين دارند امتحان ميفرمايد پس از همه مردم امتحان و آزمايش انبياء سختتر است ثم الامثل فالامثل هر كسي بر حسب [ص 432] شأن و درجه خود امتحان ميشود پس اينك تو را اي فرزند ما در من امتحان كرده و مرا نيز در ماده تو امتحان فرموده است چنانكه خليل خود ابرهيم و ذبيح خود اسمعيل را امتحان فرمود پس صبر كن صبر كن رحمت الهي به نيكوكاران نزديك است آنگاه آن سرور را به سينه چسپانيد و فرمود كه ابوبكر و هند بن ابيهالة و عبدالله بن فهيره نيز از دنبال رسول خدا صلي الله عليه و آله خواهند آمد و دليل ايشان اريقط ليثي است ايشان را بگو در فلان مكان حاضر شوند و مكاني را معين فرمود و مدتي با حضرت امير عليه السلام بود و وصاياي خود را باو ميفرمود پس از آن در سياهي شب از خانه بيرون شد و قريش در اطراف خانه بكمين آن حضرت بودند و انتظار ميبردند كه نيمه شب شود و حضرت اين آيه را قرائت ميفرمود و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا الآية و مشتي خاك در دست مبارك داشت و بر سرهاي ايشان افشاند و گذشت تا بهمراهان خود ملحق شد پس برخاسته با آن حضرت روانه شدند تا بدر غار رسيدند حضرت رسول (ص) و ابوبكر داخل غار شدند و هند و عبدالله جهت انجام دادن اموري كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرموده بود برگشتند چون شب بنصف رسيد و صداها آرام گرفت قوم رو بحضرت امير عليه السلام رفته سنگ بر آن سرور ميزدند و شك نداشتند كه رسول خدا است (ص) تا وقتي كه سفيده نمايان شد و ترسيدند كه صبح شود و رسوا شوند بر حضرت امير عليه السلام هجوم آوردند و خانههاي مكه در آن [ص 433] روز بي در و بند بود چون علي عليه السلام ايشان را ديد كه با شمشيرهاي كشيده رو باو ميآيند و خالد بن وليد بن مغيرة پيشآهنگ ايشان بود حضرت جستني كرد و دست او را غفلة با پنجه مبارك فشار داد خالد مثل شتر جوان كه رم بردارد از جاي درآمد و جستني كرد و از ترس نعره زد و در اين اثنا صبح روشن شد و قريش از پناه خانه در عقب خالد بودند و حضرت امير عليه السلام با شمشير خالد بر ايشان حمله كرد و مثل گوسفند از پيش روي آن حضرت فرار كردند تا پشت خانه چون نظر كردند ديدند علي عليه السلام است گفتند تو علي هستي فرمود بلي من علي هستم گفتند ما قصد تو نداشتيم اكنون بگو رفيقت چه شد حضرت فرمود لا علم لي بي من از حال خود خبر ندارم و حضرت ميدانست كه خداوند عالم پيغمبر خود را نجات داده است چه آن حضرت از رفتن بغار و پنهان شدن از كفار آن سرور را اخبار فرموده بود تا آخر حديث و كساني كه دور خانه پيغمبر (ص) را گرفته بودند بيست و پنج مرد بودند و ابولهب بن عبدالمطلب جزو ايشان بود و مبيت علي عليه السلام بر فراش پيغمبر در شب پنجشنبه اول ماه ربيع الاول سال سيزدهم بعثت بود ابنعباس گويد همه قبايل قريش در يوم الدار بر قتل رسول خدا (ص) اجماع كردند پس اطراف خانه آن حضرت را گرفتند و از بني عبدشمس عتبه و شيبه پسران ربيعة بن هشام بودند و ابوسفيان و از بنينوفل طعمة بن عدي بود و جبير بن مطعم و حارث بن عامر و از بني عبدالدار [ص 434] نظر بن حارث بود و از قبيله اسد ابوالبختري و زمعة بن اسود و حكيم بن حزام و از بنيمخزوم ابوجهل بود و از بنيسهل بنيه و منيه پسران حجاج و از بنيجمح امية بن ابيخلف و در بعض روايات مذكور است كه از بنيهاشم نيز ابولهب بن عبدالمطلب بود و از اين جمله است آنچه احمد بن حنبل در مسند خود روايت كرده است در حديث طولاني كه از عمر بن ميمون روايت ميكند و مشتمل است بر ده منقبت از براي حضرت امير عليه السلام از جمله آن حديث است در تفسير و من الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رؤف بالعباد قال و شري علي نفسه لبس ثوب رسول الله (ص) ثم نام مكانه قال و كان المشركون يتوهمون انه رسول الله (ص) قال في الحديث و جعل علي (ع) يرمي بالحجارة كما يرمي نبي الله (ص) و هو يتصور قد لف رأسه في الثوب لايخرجه حتي اصبح ثم كشف رأسه فقالوا لما كان صاحبك كنا نرميه بالحجارة فلايتصور و قد استنكرنا ذلك ، گفت يعني ابنعباس و علي عليه السلام جان خود را فروخت جامه رسول خدا (ص) را پوشيد آنگاه بر جاي آن حضرت خوابيد گفت و مشركين چنين ميپنداشتند كه رسول خدا است (ص) تا اينكه ميگويد شروع كردند سنگ بجانب آن حضرت انداختن چنانكه بر رسول خدا (ص) سنگ ميزدند و آن حضرت افتاده بود و سر خود را بجامه پيچيده بود و بيرون نميآورد تا صبح شد آنگاه سر مبارك را بيرون آورد مشركين گفتند صاحب تو كه سنگ بر او ميزديم نميافتاد [ص 435] و دوشينه كه تو را افتاده ميديديم تعجب داشتيم و ابنمغازلي شافعي در كتاب مناقب و ديگران نيز حديث مبيت علي عليه السلام را بر فراش رسول خدا (ص) باسناد ذكر كردهاند و از اين جمله است آنچه موفق بن احمد مسندا روايت كرده است از احمد بن حسين كه خبر داد ما را محمد بن عبدالله حافظ كه حديث كرد ما را ابوبكر احمد بن محمد بن حمدان در مرو كه حديث كرد ما را عبيد بن قنفذ بزار در كوفه كه حديث كرد ما را يحيي بن عبدالحميد حماني كه حديث كرد ما را قيس بن ربيع كه حديث گفت ما را حكيم بن جبير از علي بن الحسين كه گفت اول كسي كه جان خود را در طلب رضاي خدا فروخت علي بن ابيطالب كرم الله وجهه بود و آنگاه كه بر فراش رسول خدا (ص) خوابيد اين اشعار را فرمود :
وقيت بنفسي خير من وطئ الثري و من طاف بالبيت العتيق و بالحجر
رسول اله خاف ان يمكروا به فنجاه ذو الطول الاله من المكر
و بات رسول الله في الغار آمنا موقي و في حفظ الاله و في ستر
و بت اراعيهم و ما يثبتونني و قد وطنت نفسي علي القتل و الاسر
ميفرمايد وقايت نمودم بجان خود بهتر كسي را كه بر خاك قدم زد و بخانه خدا و حجر طواف نمود رسول خدا (ص) را كه ترسيد مشركين با او مكر كنند پس خداي بخشايشگر او را از مكر ايشان نجات داد و رسول خدا (ص) شب را در غار ايمن و محفوظ در حراست و ستر خدا بسر برد و من ديدهباني و مراقبت مشركين ميكردم و شب بروز آوردم [ص 436] و مرا نميشناختند و من دل بر كشته شدن و اسير شدن نهاده بودم و واقدي و ابوالفرج نجدي و ابوالحسن بكري و ديگران ذكر كردهاند كه چون علي عليه السلام در مكه ودايع و امانات هر كس را كه نزد رسول خدا (ص) بود بصاحبانش رد فرمود و حق هر صاحب حقي را علانيه و آشكار ادا نمود اراده فرمود كه با همراهان خود از مكه بجانب آن حضرت روانه شود عباس بآن حضرت عرض كرد محمد صلي الله عليه و آله از مكه بيرون تشريف نبرد مگر در خفيه و قريش بسختي تمام در طلب او برآمدند و تو ميخواهي علانيه با اين اثاث و هودجها و اموال و رجال و زنان بيرون روي و در ميان قبايل قريش با اين جمعيت عبور فرمائي و قطع مراحل و شعاب نمائي من صلاح رفتن تو را نميدانم جز در پناه قبيله خزاعه باشي آن حضرت در جواب فرمود :
ان المنية شربة مورودة لاتجزعن و شد للترحيل
ان ابن آمنة النبي محمدا رجل صدوق قال عن جبريل
ارخ الزمام و لاتخف من عائق فالله يرديهم عن التنكيل
اني بربي واثق و باحمد و سبيله متلاحق بسبيلي
ميفرمايد همانا مرگ شربتي است كه احدي را از ورود مشربش گزيري نيست بيتاب مباش و براي ترحال شد رحال كن همانا فرزند آمنة پيغمبر خدا محمد (ص) مرد راستگوئي است كه از جبرئيل شنيده و سخن فرموده است مهار را رها كن و از هيچ عائقي باك مدار كه خدا مشركان را بعوض عقوباتي كه بر ما وارد آورند دوچار هلاكت خواهد [ص 437] ساخت همانا من به پروردگار خود وثوق دارم و باحمد صلي الله عليه و آله مطمئنم و سرانجام من با او ملحق خواهد بود گويند پس مهلع غلام حنظلة بن ابيسفيان شب در راه آن حضرت كمين كرد چون حضرت را ديد شمشير كشيده بجانب آن حضرت برخاست علي عليه السلام چنان صيحه بر او زد كه برو درافتاد و شمشيرش را گرفته برويش بالاپوش نهاد و چون صبح شد متوجه مدينه گرديد همين كه نزديك ضجنان رسيد هشت سوار بطلب او رسيدند و گفتند يا غدر اظننت انك ناج بالنسوة چنين پنداشتي كه با اين زنان بسلامت از ميان ما بيرون خواهي رفت و همراه آن حضرت فواطم بودند فاطمة بنت رسول خدا (ص) و فاطمه بنت اسد مادر آن حضرت و فاطمه بنت زبير بن عبدالمطلب و كساني كه با ايشان بودند و عايشه نيز جزو كساني بود كه علي عليه السلام از مكه بيرون برد و اخبار در اين باب بسيار است و از جمله مناقب آن حضرت است قرب او بحضرت رسول خدا (ص) و نصرت نمودن آن حضرت و تحمل شدايد پيش روي آن حضرت بدون سايرين از جمله اخبار اين مطلب حديثي است كه شيخ (ره) در امالي باسناد خود از ابوسعيد روايت كرده است قال اتت فاطمة (ع) النبي فذكرت عنده ضعف الحال فقال لها ماتدرين ما منزلة علي (ع) عندي كفاني امري و هو ابن اثنيعشرة سنة و ضرب بين يدي بالسيف و هو ابن ستةعشر سنة و قتل الابطال و هو ابن تسععشرة سنة و فرج همومي و هو ابن عشرين سنة و رفع باب خيبر و هو ابن اثنين و عشرين سنة و كان قد لايرفعه خمسون رجلا قال فاشرق لون فاطمة (ع) و لمتقر قدما علي الارض حتي اتت عليا (ع) فاخبرته فقال كيف [ص 438] و لو حدثك بفضل الله علي كله ، ابوسعيد گفت فاطمه عليها السلام نزد پيغمبر (ص) آمد از ضعف حال و تنگي كار شكايت نمود حضرت باو فرمود نميداني منزلت علي (ع) نزد من چيست دوازده ساله بود كه امور مرا بكف كفايت گرفت و شانزده ساله بود كه پيش روي من شمشير زد و نونزده ساله بود كه ابطال رجال را بقتل رسانيد و بيست ساله بود كه اندوه از دل من برد و بيست و دو ساله بود كه در از خيبر كند و بسا بود كه پنجاه مرد نميتوانستند آن در را بردارند راوي گويد پس رنگ مبارك فاطمه از فرح درخشيدن گرفت و بر جاي خود آرام نگرفت تا نزد علي عليه السلام آمده او را از اين فرمايش خبر داد حضرت امير عليه السلام باو فرمود اگر جميع فضل مرا براي تو حديث كند چه خواهد بود و اين حديث را ابنبابويه نيز در امالي خود از ابوسعيدخدري روايت كرده است و بدان كه اين حديث با آنچه در اخبار و سير از سن مبارك علي عليه السلام معلوم شده است درست نميآيد چرا كه اجماع مركب است بر اينكه عمر حضرت امير عليه السلام وقتي كه رسول خدا (ص) مبعوث شد از هفت سال كمتر نبود و قول اصح كه نصوص بر آن دلالت ميكند و اخبار نطق بآن مينمايد اين است كه عمر آن حضرت در آن روز ده سال بود و بر فرض كه تسليم كنيم كه عمر آن حضرت آن روز هفت سال بوده با آنچه در اين حديث مذكور است درست نميآيد چه حضرت پيغمبر (ص) سيزده سال بعد از بعثت در مكه اقامت فرمود و بلاخلاف مأمور [ص 439] بقتال نشد مگر بعد از هجرت بنا بر اين عمر حضرت امير عليه السلام در وقت هجرت بيست سال بود نه شانزده سال مگر آنكه زمان محاصره قريش را كه در شعب ابيطالب آن حضرت را با بنيهاشم محاصره كرده بودند اراده فرموده باشد و ممكن است كه چنين باشد و اينكه فرمود در شانزده سالگي پيش روي من شمشير زد دلالت بر مأمور شدن بجهاد نميكند بلكه از باب دفاع بوده است باقي ماند اشكال در اين فقره كه فرمود بيست و دو ساله بود كه در از خيبر كند زيرا كه محاصره خيبر در اواخر سال هفتم و اوايل سال هشتم هجرت واقع شد و آنچه ميفهمم تطبيق اين ممكن نيست مگر اينكه بر اين حمل كنيم كه مراد عمر آن حضرت از وقت بعثت باشد يعني بيست و دو سال بعد از بعثت در از خيبر كند و اين احتمال اقرب وجوه است يا حمل كنيم بر تصحيف راوي يا غلط ناقلان خبر كه اصل لفظ حديث ثمان و عشرين بوده است و الله اعلم و از اين جمله است آنچه شيخ در مجالس خود روايت كرده است از علي بن الحسين از حسن بن علي عليهما السلام در حديثي كه فرمود صدق ابي رسول الله (ص) سابقا و وقاه بنفسه ثم لميزل رسول الله (ص) في كل موطن يقدمه و لكل شديدة يرسله ثقة منه و طمأنينة اليه لعلمه بنصيحته لله عز و جل پدر بزرگوارم پيش از همه تصديق رسول خدا (ص) نمود و جان خود را وقايه او ساخت و بعد از آن هميشه در هر مقامي او را مقدم ميداشت و براي هر خطبي او را ميفرستاد از وثوق و اطميناني كه باو داشت [ص 440] چه ميدانست كه نيكخواه خداي عز و جل است ، يكي ديگر از مناقب آن سرور جهاد كردن او است پيش روي رسول خدا (ص) با قدم ثابت وقتي كه جموع لشكر از گرد پيغمبر (ص) بهزيمت ميشدند و قوت قلبي كه در گير و دار كارزار داشت با آنكه ناصر و معيني نداشت تا آنكه نايره فساد مشركين را خاموش كرد و دين بواسطه شمشيرش استقامت گرفت و كلمه حق بلند شد و اگر آن حضرت نبود خدا عبادت كرده نميشد چه آن حضرت آيت نبوت محمد صلي الله عليه و آله بود چنانكه از آن حضرت مروي است كه فرمود انا آية نبوة محمد (ص) پس از جمله مواقف مشهوره از حضرت روز بدر است كه باعث قوت اسلام شد و آن روز روز هفدهم يا نوزدهم ماه مبارك رمضان بود در سال دويم هجرت و اگر علي عليه السلام نبود مسلمانان از براي مشركان يك لقمه بيش نبودند و اشاره بهمين مطلب ميفرمايد حضرت زهرا صلوات الله عليها در مخاطبه انصار در احتجاجي كه بر ابوبكر در آن معركه فرمود كه ميراث پيغمبر (ص) را از آن حضرت منع نمود تا اينكه ميفرمايد او نجم قرن للشيطان و فغرت فاغرة من المشركين قذف اخاه لي مهواتها ( في لهواتها خل ) فلاينكفي حتي يطأ صماخها باخمصه و يخمد لهبها بسيفه ، يعني هر وقت يكي از شاخهاي شيطان سرميزد يا ناعقي از مشركين دهان ميگشود و مهلكه سختي روي مينمود برادر خود علي عليه السلام را بدهان آن مهلكه ميانداخت پس برنميگشت تا بنفس نفيس آن مهم را كفايت كند و پرده گوش جنگ و جوش را با [ص 441] كف پاي خود پامال كند و زبانه نايره فساد را با شمشير خونبار خاموش سازد تا اينكه فرمود و انتم في رفاهية من العيش وادعون فكهون آمنون تتربصون بنا الدوائر و تتوكفون الاخبار و تنكصون عند النزال و تفرون من القتال الخ و شما در رفاهيت عيش آسودهحال و خرم و ايمن در انتظار بوديد كه كجا حادثه براي ما رخ دهد و گوش بر اخبار داشتيد كه كي اختلالي در ملك ما افتد و خود از جنگ بعقب مينشستيد و از قتال فرار مينموديد و ابن ابيالحديد در همين معني ميگويد :
ان كان دين محمد فيه الهدي حقا فحبك بابه و المدخل
بذباب سيفك قر قارع طوره بعد التأود و استقام الاميل
لولاك اصبح ثلمة لاتلتقي اطرافها و نقيصة لاتكمل
ميگويد اگر محققا هدايت و راستي در دين محمد است (ص) پس حب تو است يا علي باب و مدخل آن دين كه بواسطه شمشير تو قرار گرفت كوه گران اين دين بعد از كج شدن و استقامت يافت نيزه كج آن اگر تو نبودي رخنه پيدا ميشد كه اطرافش بهم نميآمد و نقصاني حادث ميشد كه هرگز كامل نميشد و احدي از مسلمين را شك در اين نيست كه صاحب جهاد اكبر آن هنگام كه تيم و اضراب ايشان رو بفرار و پشت بجنگ ميدادند علي عليه السلام بود واو بود حامل لواي رسول خدا (ص) ، و اهل سير اجماع كردهاند بر اينكه اول كسي كه در راه خدا بجان مجاهده كرد علي عليه السلام بود او بود اول سابق از مهاجرين و انصار دليل اين مطلب روايتي است كه بخاري از حضرت امير عليه السلام آورده است [ص 442] كه فرمود انا اول من يجثو بين يدي الرحمن للخصومة يوم القيمة قال قيس و فيهم نزلت هذان خصمان اختصموا في ربهم قال هم الذين بارزوا يوم بدر علي و حمزة و عبيدة و شيبة بن ربيعة و عتبة بن ربيعة و الوليد بن عتبة ، يعني من اول كسي هستم كه در روز قيامت بجهت مخاصمت پيش روي پروردگار بزانو نشينم قيس گفته است كه اين آيه درباره ايشان نازل شد كه ميفرمايد هذان خصمان اختصموا في ربهم اين دو نفر دو خصمند كه درباره خداي خود با يكديگر مخاصمت كردهاند ميگويد و مراد آن اشخاصي است كه در جنگ بدر بمبارزت يكديگر برآمدند كه علي عليه السلام و حمزه و عبيده بودند از لشكر اسلام و شيبة بن ربيعه و عتبة بن ربيعة و وليد بن عتبه از سپاه كفر و ناقلان اخبار اتفاق دارند بر اينكه علي عليه السلام بود كه سواد قريش را برانداخت و فتح مكه بر دست او جاري شد و نه نفر را در روز بدر بتنهائي مقتول ساخت كه اول وليد بن عتبه خال معوية بن ابيسفيان او را در مبارزت بقتل رسانيد و مردي بغايت شجاع و فتاك و بيباك بود كه ابطال رجال از قتال او هراس داشتند دويم عاص بن سعيد بن عاص بن امية كه دلاوري مهول بود از معروفين شجعان سيم عامر بن عبدالله چهارم نوفل بن خويلد و او يكي از شياطين قريش بود و عداوتش از همه مردم نسبت برسول خدا (ص) شديدتر بود و قريش او را مقدم و معظم ميداشتند و چون رسول خدا صلي الله عليه و آله مطلع شد كه او در جنگ حاضر است [ص 443] از خدا درخواست نمود كه امر او را كفايت فرمايد پنجم مسعود بن امية بن مغيرة ششم ابوالقيس بن عاكهة هفتم عبدالله بن منذر بن ابيرفاعة هشتم عاص بن امية بن حجاج نهم حاجب بن سائب و اما كساني كه بشركت غير بقتل رسانيد ايشانند حنظلة بن ابيسفيان برادر معوية و عبيدة بن حارث و ربيعة و عقيل پسران اسود بن مطلب و عتبه جد مادري معوية و شيبه برادر عتبه و كساني كه در قاتل ايشان مابين ارباب سير اختلاف است ايشانند طعيم بن عدي بن نوفل و عمر بن عثمان بن عمرو و ابوالقيس بن وليد بن مغيرة و ابوالعاص بن قيس و اوس جمحي و عقبة بن ابيمعيط و معاوية بن عامر و ارباب مغازي اجماع دارند بر اينكه عدد مقتولين بدر هفتاد نفر بود و منقول است كه نظر بن حارث بن عبدالدار و عمير بن عثمان بن كعب عم طلحه و عثمان و مالك دو برادر طلحه و علقمة بن كلدة و عبدالله بن جميل بن زهير و سائب بن سعيد بن مالك و ابوالحكم بن اخنس و هشام بن اميه و جمع ديگر را نيز آن حضرت بقتل رسانيد و فقيه شافعي ابنمغازلي باسناد خود از حضرت باقر عليه السلام روايت كرده است قال نادي ملك من السماء يوم بدر يقال له رضوان ان لا سيف الا ذوالفقار و لا فتي الا علي حضرت باقر عليه السلام فرمود كه در روز بدر ملكي كه او را رضوان ميگويند از آسمان ندا كرد كه شمشيري نيست مگر ذوالفقار و جوانمردي نيست مگر علي عليه السلام و اين منافات با روايت ديگر كه جبرئيل در روز احد صدا باين ندا بلند كرد [ص 444] ندارد و در جنگ حنين نيز روايت شده است چه مراد اين است كه مسلمين در اين مواقف كشف ضيم و دفع مهمي نكردند و در ميان ايشان جوانمردي كه بطور استحقاق موصوف بفتوت باشد جز آن حضرت نبود و شمشيري كه فايده داشته باشد جز شمشير او نبود و اين امري است كه هيچ متديني در آن شك ندارد و در احاديث ما وارد شده است كه در جنگ بدر يك ثلث مقتولين را ملئكه و مسلمين بقتل رسانيدند و دو ثلث را علي عليه السلام و وارد شده است كه ملئكه از آسمان بصورت حضرت امير عليه السلام نازل شدند كه هيبت ايشان در دل كفار بيشتر قرار گيرد چنانكه ميفرمايد اذ تستغيثون ربكم فاستجاب لكم اني ممدكم بالف من الملئكة مسومين و ما جعله الله الا بشري لكم و لتطمئن قلوبكم و ما النصر الا من عند الله يعني بخاطر آوريد آن وقتي را كه بخدا استغاثت ميبرديد پس دعاي شما را مستجاب فرمود كه من شما را بهزار نفر از ملئكه مسومين امداد ميكنم و قرار نداد اين امداد را مگر براي اينكه بشارتي باشد براي شما و دل شما مطمئن شود و نصر نيست مگر از نزد خدا و اين نصرت كه ميفرمايد مراد علي عليه السلام است لاغير و از جمله مواقف مشهوره آن حضرت جنگ احد است كه در نيمه شوال سال سيم هجرت اتفاق افتاد و در اين وقعه خداوند عالم اهل صبر و قرار را از اهل ضعف و فرار جدا كرد و فضل اميرالمؤمنين عليه السلام آشكار شد كه روح الامين در ملأ اعلي زبان بمدح او گشود و رسول خدا (ص) چيزي چند از رتبه [ص 445] و منزلت علي عليه السلام اظهار فرمود كه در خافقين معروف و مشهور است و آنان را كه از گرد پيغمبر صلي الله عليه و آله فرار كردند توبيخ فرمود كه ميفرمايد اذ تصعدون و لاتلوون علي احد و الرسول يدعوكم في اخريكم يعني وقتي رو بفرار سراشيب شديد و ملتفت هيچ كس نبوديد و رسول خدا (ص) در دنباله شما ايستاده و شما را فرياد ميكرد حتي اينكه عثمان از آن هزيمت مراجعت نكرد مگر بعد از سه روز پس پيغمبر (ص) باو فرمود لقد ذهبت بها عريضة يا عثمان سخت فرار عريضي كردي و شك نيست كه بعد از هزيمت شدن مسلمين آن كسي كه متحمل رنج و عناي شديد بود علي عليه السلام بود اگر چه بعضي ديگر هم بر جا ماندند لكن آن كسي كه مانع و دافع شر كفار از رسول مختار بود آن بزرگوار بود و ارباب سير نقل كردهاند كه اشخاصي كه با حضرت امير عليه السلام پاي ثبات محكم كردند ايشان بودند عبدالرحمن و سعد بن ابيوقاص و ابوعبيده و طلحه و زبير و ايشان از قريشند و از انصار حباب بن منذر و ابودجانه و عاصم بن ثابت و حارث بن صمت و سهل بن حنيف و اسيد بن حفير و سعد بن معاذ و ديگر سعد بن عباده و محمد بن سلمة بنا بر قولي و چند نفر بر كشته شدن با حضرت رسول (ص) بيعت كردند از مهاجرين علي عليه السلام و طلحه و زبير و از انصار ابودجانة و حارث بن صمت و حباب بن منذر و عاصم بن ثابت و سهل بن حنيف و احدي از ايشان كشته نشد و در همين روز حمزة بن عبدالمطلب اسدالله شهيد شد [ص 446] و مخصوص شد باين فضيلت كه رسول خدا (ص) در نماز او هفتاد تكبير فرمود و در اين روز جبرئيل ندا كرد كه لا سيف الا ذوالفقار و لا فتي الا علي و احمد بن حنبل در مسند خود روايت كرده است از ابورافع از پدرش از جدش كه گفت لما قتل علي عليه السلام اصحاب الالوية يوم احد قال جبرئيل (ع) يا رسول الله ان هذه لهي المواساة فقال النبي (ص) انه مني و انا منه قال جبرئيل و انا منكما يا رسول الله ، چون علي عليه السلام در جنگ احد علمداران سپاه كفار را بقتل رسانيد جبرئيل عرض كرد يا رسول الله مواسات حقيقي همين است كه علي عليه السلام ميكند پيغمبر (ص) فرمود او از من است و من از اويم جبرئيل عرض كرد من نيز از شمايم يا رسول الله و ناقلان سير اتفاق دارند كه حضرت امير عليه السلام قبل از هزيمت مسلمين اين جماعت را بدست خود بقتل رسانيد كه ايشانند طلحة بن ابيطلحة بن عبدالعزي كه كبش كتيبه كفر بود و پسرش ابوسعيد و برادرانش خالد و مخلد و ديگر عبدالله بن عبدالدار و حكم بن اخنس بن شريق ثقفي و ابومية بن مغيرة و عبدالرحمن بن حميد بن زهرة و وليد بن ارطاة و امية بن ابيحذيفه و ارطاة بن شرحبيل و بشر بن مالك بن مفاقري و منافع و عمرو بن عبدالعزي و هشام بن امية و قاسط بن شريح عبدري و مغيرة بن مغيرة علاوه بر آنچه بعد از هزيمت شدن مسلمين از كفار بقتل رسانيد پس قريش در اين وقت برگشتند و احدي از ايشان نتوانست بحضرت رسول (ص) برسد و ايشان را در جميع امصار [ص 447] بلباس عار ملبس ساخت و از اين جهت همه بر بغض و عداوت آن حضرت يك جهت شدند در آن روز شانزده ضربت بر بدن مقدس حضرت امير عليه السلام وارد آمد چنانكه در كشف الغمة از علي بن عيسي اربلي روايت كرده است قال روي عن عكرمة قال سمعت عليا (ع) يقول لما انهزم الناس عن النبي (ص) يوم احد لحقني من الجزع عليه ما لماملك نفسي و كنت امامه اضرب بسيفي بين يديه فرجعت اطلبه فلماره فقلت ماكان النبي ليفر و مارأيته في القتلي و اظنه رفع من بيننا الي السماء فكسرت جفن سيفي و قلت لاقاتلن به حتي اقتل و حملت علي القوم فاخرجوا فاذا بالنبي (ص) مغشيا فنظر الي و قال ما فعل الناس يا علي فقلت كفروا يا رسول الله (ص) و ولوا الدبر و اسلموك فنظر النبي (ص) الي كتيبة قد اقبلت فقال ردهم عني فحملت عليهم اضربهم يمينا و شمالا حتي فروا فقال اماتسمع مديحا في السماء ان ملكا اسمه رضوان يقول لا سيف الا ذوالفقار و لا فتي الا علي فبكيت سرورا و حمدت الله تعالي علي نعمته ، علي بن موسي گويد از عكرمه روايت شده است كه گفت از علي عليه السلام شنيدم كه ميفرمود چون در روز احد مردم از گرد پيغمبر (ص) بهزيمت شدند چنان بيتاب شدم و بر آن حضرت ترسان گرديدم كه خودداري نتوانستم و من پيش روي آن حضرت شمشير ميزدم وقتي بطلب آن حضرت برگشتم او را در مكانش نيافتم با خود گفتم پيغمبر فرار نميكند و در ميان كشتگان نيز او را نيافتم گمان دارم كه از ميان ما بآسمان بالا برده شده است پس غلاف [ص 448] شمشير خود را شكستم و گفتم با اين شمشير جنگ ميكنم تا كشته شوم و حمله بر لشكر افكندم و از هم پاشيدند ناگاه پيغمبر (ص) را بر زمين افتاده ديدم بمن نظر كرد و فرمود مردم چه شدند يا علي عرض كردم كافر شدند يا رسول الله و پشت بجنگ كرده تو را در چنگ دشمن گذاردند پس نظر فرمود بكتيبه از لشكر كفر كه رو به ما ميتاختند فرمود اينها را از من دفع كن يا علي پس بر ايشان حمله كردم و از راست و چپ شمشير بر ايشان ميزدم تا فرار كردند پس پيغمبر (ص) فرمود آيا اين مديح را كه در آسمان از براي تو ميسرايند اصغا نميفرمائي همانا ملكي كه رضوان نام دارد ميگويد لا سيف الا ذوالفقار و لا فتي الا علي پس من از غايت فرح گريستم و خداي تعالي را بر اين نعمت سپاس گفتم ، و بدان كه جبرئيل نيز در هوا صدا باين ندا بلند كرد و رضوان در جنگ بدر در آسمان اين ندا را در داد و همچنين در جنگ حنين و از اينكه پيغمبر (ص) جز در جنگ احد اين شمشير را بعلي عليه السلام نداد اشكال وارد نميآيد چه ممكن است كه بطور ظاهر حمل بر اين كنيم كه روز احد بر سبيل تملك ذوالفقار را باو عطا فرموده باشد و در خبر ديگر از اميرالمؤمنين عليه السلام مروي است كه فرمود چون مردم فرار كردند و من قدم ثبات استوار داشتم رسول خدا (ص) فرمود چون است كه تو با ايشان نميروي عرض كردم آيا تو را بگذارم و بروم بخدا قسم كه از جاي خود زايل نشوم تا كشته شوم يا وعده نصرتي كه خداوند تعالي بتو داده است انجاز فرمايد پيغمبر (ص) [ص 449] فرمود بشارت باد تو را يا علي كه خدا بزودي وفا بوعده خود ميكند و اين گونه تاختن كه بر ما آوردند بعد از اين نخواهند آورد پس از آن نظر فرمود بدسته از لشكر كه بقصد او ميتاختند فرمود حمله كن بر اين قوم پس حمله افكندم و هشام بن اميه مخزومي را از ايشان كشتم و منهزم شدند و كتيبه ديگر روآور شد فرمود بر اين كتيبه حمله كن پس حمله كردم و عمرو بن عبدالله جمحي را از ايشان بقتل رسانيدم و ايشان نيز بهزيمت رفتند و دسته ديگر برگشتند پس حمله كردم و بشر بن مالك عامري را كشتم و منهزم شدند و احدي ديگر برنگشت و مسلمين از اطراف بحضرت رسول (ص) بازگشتند و مشركين بمكه مراجعت نمودند و حضرت رسول (ص) بمدينه مراجعت فرمود پس حضرت فاطمه سلام الله عليها باستقبال آن حضرت بيرون شد و ظرف آبي با خود داشت پس صورت مبارك پيغمبر را شست و شوي داد و حضرت امير عليه السلام از دست تا دوش غرق خون با ذوالفقار خونچكان بآن حضرت پيوست و شمشير را بفاطمه عليها السلام داد و فرمود بگير اين شمشير را كه امروز مرا تصديق نمود و فرو نگذاشت و فرمود :