يعني آيا نديدي كه بر تيزي و برندگي شمشير عيب وارد ميآيد چون گفته شود كه شمشير از عصا برندهتر است و لكن ناچاريم كه پارهاي از احاديث ايشان را ذكر كنيم كه حق از غبار شك خالص شود [ص 370] اگر چه ما منكر اين نيستيم كه بعضي از صحابه فضلي دارند و لكن اين الثريا من يد المتناول چه نسبت خاك را با عالم پاك مثل اينكه اگر فرضا بشنوي كه كسي بگويد سلمان و سعد بن معاذ با وجود آن ممادح كه در شأن ايشان وارد شده است از رسول خدا (ص) يا از حضرت امير عليه السلام افضلند هراينه دماغش را با حجج واضحه و براهين قاطعه بخاك خواهي ماليد و اين نه از جهت اين است كه منكر فضل ايشان باشي بلكه محض انكار باطل است زيرا كه هر كس كه يكي از خلق را در مقامي كه جاي او نيست قرار دهد اختراع باطل كرده است كسي نگويد پس ما هم در تفضيل علي عليه السلام بر انبياء چنين ميگوئيم زيرا كه ما ميگوئيم كه ما مراتب اولياء و انبياء را نميشناسيم مگر آنچه خدا و رسول بما شناسيدهاند پس چون در اين باب متابعت قول خدا و رسول را كردهايم درست بر حق واضح واقف شدهايم زيرا كه خالق ايشان خدا است و او بهتر ميداند مقامات ايشان را و رسول او داناتر است بآنچه خدا تعليم او فرموده و استبعاد ندارد كه ولي مطلق افضل باشد از انبيائي كه ولي مطلق نيستند و بدان كه در اين مسئله مابين مسلمين اقوال مختلفه و مذاهب متشعبه است اما اهل حق اجماع دارند بر اينكه ولي مطلقي بجز علي عليه السلام و اهل بيت او نيست و ايشان بعد از رسول خدا (ص) افضل خلقند و احاديث فريقين حاكم باين مطلب است و كتاب خدا شاهد بر آن و اما اهل خلاف پس اهل چهار مذهب و قشريهاي ايشان اجماع بر اين دارند كه انبياء افضلند [ص 371] از اولياء و اما اهل تصوف ايشان بعضي قائلند كه اولياء از انبياء افضلند چنانكه اشاره بآن ميكنيم و بعض ديگر قائل به اينند كه انبياء افضلند مطلقا مثل ابويزيد بسطامي كه ميگويد آخر نهايات الصديقين اول احوال الانبياء و ليس لنهايات الانبياء غاية تدرك منتهي مراتب اولياء و صديقان اول درجه حالات انبياء است و حالات انبياء را نهايتي كه درك شود نيست ، و نيز گفته است لو بدا للخلق من النبي ذرة لميقم لها ما دون العرش اگر يك ذره از پيغمبر (ص) براي خلق ظاهر شود جميع خلق مادون عرش تاب آن را ندارند و نيز گفته است ما مثل معرفة الخلق و علمهم بالنبي (ص) الا مثل نداوة تخرج من رأس الزق المربوط مثل معرفت خلق و علم ايشان بمقام پيغمبر نيست مگر مثل نمي كه از سر مشك بسته بيرون آيد و اين قول نسبت به پيغمبر ما حضرت خاتم (ص) حق است لاغير و صاحب فصوص ميگويد در عنوان فص حكمة قدرية في كلمة غريزية فاذا سمعت احدا من اهل الله تعالي يقول او ينقل اليك منه انه قال الولاية اعلي من النبوة فليس يريد ذلك القائل الا ما ذكرنا او يقول ان الولي فوق النبي و الرسول لان الولي التابع له ليس اعلي منه فان التابع لايدرك المتبوع فيما هو تابع له اذ لو ادركه لميكن تابعا له فافهم ، يعني پس چون يكي از اهل الله را بشنوي كه ميگويد يا از او نقل شود كه گفته است ولايت از نبوت افضل است مرادي جز همان كه گفتيم ندارد يا آنكه ميگويد ولي فوق نبي و رسول است يعني در يك شخص زيرا كه رسول از حيث ولي بودن اتم و اجمع است [ص 372] از حيث نبي و رسول بودن چرا كه آن ولي كه تابع نبي باشد از او اعلي نخواهد بود بجهت اينكه تابع بمتبوع خود نميرسد در آنچه تابع است چه اگر باو برسد ديگر تابع او نيست فافهم و علي پيرو در شرح فصوص ميگويد و لا تتوهم ان تبعية الولي في الاعمال الظاهرة دون الاحوال و المقامات فان صحتها انما هو من ثمرات المتابعة لا غير قوله الا ما ذكرنا اراد به ان ولايته اعلي من نبوته لا ان ولاية الولي اعلي من نبوة النبي كذا في القيصري يعني مپندار كه تابع بودن ولي از براي نبي در همان اعمال ظاهره است نه در احوال و مقامات زيرا كه صحت آن احوال و مقامات هم از ثمرات متابعت است لاغير و مراد صاحب فصوص از اينكه ميگويد الا ما ذكرنا اين است كه ولايت خود نبي از نبوتش اشرف است نه آنكه ولايت ولي از نبوت نبي اعلي و اشرف باشد چنين گفته است در شرح قيصري انتهي عرض ميكنم اينكه صاحب فصوص كه ميگويد هر گاه اين سخن را از يكي از اهل الله بشنوي مرادش در شخص واحد است مصالحهاي است بي رضاي خصمان زيرا كه بعضي قائلند باينكه رتبه ولي بالاتر از نبي است اگر چه نبي صاحب هيمنت ظاهره و سياست شرعيه باشد پس ولي اگر چه در اين مقام تابع نبي است الا اينكه او صاحب هيمنت باطنه و سياست روحانيه است چنانكه در انسان الكامل از ابوالغيث و شيخ عبدالقادر نقل كرده است و من بعض اقوال ايشان را در شرح توحيد عبدالكريم جيلاني نقل كردهام از جمله آنكه ابوالغيث گويد خضنا بحرا وقفت الانبياء بساحله [ص 373] ما بدريائي غوطهور شديم كه انبياء در ساحل آن واقع شدهاند و شيخ عبدالقادر ميگويد يا معاشر الانبياء اوتيتم اللقب و اوتينا ما لمتؤتوه ، اي معاشر انبياء لقب بشما داده شد و بما چيزها داده شد كه بشما داده نشده است و بسيار ميشود كه ادعاها ميكنند كه انبياء نميكنند و بآن راضي نيستند شبلي ميگويد لو دبت نملة سوداء علي صخرة صماء في ليلة ظلماء و لماسمعها قلت اني مجدوع او ممكور بي اگر مور سياهي در شب تاري بر سنگ سختي جنبشي كند و من نشنوم ميگويم گوش من بريده شده يا كسي با من مكر كرده است و ديگري گفته است لااقول لااشعر بها لانها تدب بقوتي و انا محركها فكيف اقول لااشعر بها و انا محركها ، من نميگويم كه جنبش اين مور را من شعور نميكنم چرا كه جنبش او بقوت من است و منم محرك آن پس چگونه احساس بآن نكنم و حال آنكه خود محرك آن هستم پس اين است الحاد باطن و شرك ظاهر نعوذ الله من الشك و الشرك و اين است اقوال ايشان و ادعاهائي كه اينها كردهاند پس چه خواهد بود ولي مطلق حقيقي كه درباره او دو نفر اختلاف ندارند پس استبعاد افضليت او نيست جز معانده و استكبار از حق زيرا كه فضل بدست خدا است و بهر كس خواهد ميدهد و الله ذو الفضل العظيم پس اگر كسي اين احاديث مجمع عليها را انكار نمايد از ربقه اسلام خارج است بلي اگر محل اختلاف بود امكان داشت كه كسي منكر شود يا تأويل نمايد پس حقي كه عقل بر آن دلالت ميكند و نقل بر مفاد آن متواتر است قول بتفصيل است كه بگوئيم ولي اگر ولايتش خاصه باشد مثل خضر (ع) و نبوت نبي هم خاص باشد مثل ساير انبياء پس نبي افضل است و درجهاش برتر [ص 374] چرا كه جامع دو سياست خاصه است زيرا كه نميشود كه نبي باشد و ولي نباشد و همچنين اگر ولايت ولي عام و مطلق باشد و نبوت نبي هم عام و مطلق باشد مثل ولايت علي عليه السلام و نبوت محمد صلي الله عليه و آله باز درجه نبي اعلي و اشرف است زيرا كه دو سياست عامه دارد و اما اگر نبوت نبي خاص باشد مثل ساير انبياء و ولايت ولي مطلقه و عامه باشد مثل ولايت حضرت امير عليه السلام درجه ولي بالاتر است چرا كه او حامل ولايت است كه عبارت از تصرف عام است رسول خدا (ص) ميفرمايد آدم و من دونه تحت لوائي يوم القيمة روز قيامت از آدم گرفته تا بپائين هر كه هست در تحت لواي من است و ميفرمايد سه چيز من دارم كه علي شريك من است در آنها لواي حمد بمن داده شده است و علي حامل آن لوا است و حوض كوثر بمن عطا شده و علي ساقي آن حوض است و بهشت و جهنم بمن كرامت شده و علي قسيم بهشت و جهنم است و سه چيز بعلي عليه السلام داده شده كه من با او شريك نيستم در آنها او را پدرزني است كه من ندارم و زوجهاي باو عطا شده است كه مثلش بمن عطا نشده و دو فرزند باو كرامت شده است كه مثل ايشان بمن داده نشده و ما انشاء الله در فصل مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام احاديثي از روايات ايشان ذكر ميكنيم كه دلالت كند بر اختصاص حمل لواي حمد بعلي عليه السلام و اخبار بسيار گذشت از اينكه محمد و علي عليهما السلام از نور واحدند و آن نور را خداوند عالم بر دو نيم كرد نيم آن را محمد قرار داد و نيم ديگر [ص 375] را علي و شك نيست كه نور رسول خدا (ص) پيش از همه خلق خلقت شده است چنانكه بتواتر اين معني در اخبار فرمايش شده است كه اول ما خلق الله نوري يا روحي با آنكه جميع انبياء از فاضل نور آن حضرت خلقت شدهاند چنانكه در رياض الجنان از جابر بن عبدالله انصاري روايت كرده است كه گفت برسول خدا (ص) عرض كردم اول چيزي كه خدا آفريد چه بود فرمود نور نبيك يا جابر نور پيغمبر تو بود اي جابر خدا او را آفريد پس از آن هر خيري را از او خلق فرمود پس از آن او را در مقام قرب پيش روي خود بقدري كه خواست برپا داشت بعد او را چند قسمت قرار داد از يك قسمت عرش را آفريد و از يك قسمت كرسي را و از يك قسمت حمله عرش و خزنه كرسي را و قسم چهارم را در مقام حب برپا داشت بقدري كه خواست پس از آن او را چند جزء قرار داد از يك جزء ملئكه را آفريد و از يك جزء آفتاب را و از يك جزء ماه و ستارگان را و قسم چهارم را در مقام رجا برپا داشت بقدري كه خواست پس از آن بر چند جزئش قرار داد از يك جزء عقل را آفريد و از يك جزء علم و حلم را و از يك جزء عصمت و توفيق را و قسم چهارم را در مقام حيا برپا داشت الي ما شاء الله پس از آن بچشم هيبت باو نظر فرمود پس آن نور ترشح كرد و صد و بيست و چهار هزار قطره از آن بچكيد پس خداوند عالم از هر قطره روح نبيي و رسولي آفريد پس از آن ارواح انبياء نفس زدند و از انفاس ايشان ارواح اولياء و شهداء و صالحان را آفريد انتهي [ص 376] پس حضرت بيان ميفرمايد كه ارواح جميع انبياء از فاضل نور آن حضرت كه علي عليه السلام قسيم او است خلقت شدهاند در پنجمين مرتبه تنزل و ارواح ساير اولياء و شهداء و صلحا از شعاع انوار انبياء خلقت شده است و اما علي عليه السلام و اهل بيت اطهار از خود آن حضرتند و داراي ولايت عامه مطلقه باري برگرديم بذكر احاديثي كه دلالت ميكند بر افضل بودن آن حضرت از جميع صحابه پيغمبر (ص) از طرق اهل خلاف بر حسب وعده كه كرديم پس از اين جمله است همين احاديث كه ذكر شد زيرا كه دلالت آنها بر مدعي بطريق اولي ثابت است و از جمله اخباري است كه دلالت ميكند بر اينكه آن حضرت بنص خدا و رسول براي امت منصوب شد و بمؤمنين از خود ايشان اولي است چنانكه در فصل سابق گذشت و از اين جمله است آنچه از عطيه روايت شده است قال سئل جابر بن عبدالله عن علي عليه السلام قال ذلك خير البشر و لايشك فيه الا منافق ، عطيه گويد از جابر پرسيدند كه علي عليه السلام چگونه شخصي است گفت او بهترين بشر است و شك نميكند در اين باب مگر منافقي و از عطا روايت شده است از عايشه كه او را سؤال كردند از علي عليه السلام گفت علي خير البشر لايشك فيه الا كافر و از اين جمله است آنچه ابنمردويه در كتاب خود روايت كرده ميگويد حديث كرد ما را ابوبكر احمد بن كامل و احمد بن محمد بن عمرو بن سعيداحمسي گفت حديث كرد ما را عبيد بن كثير عامري گفت حديث كرد ما را محمد بن علي صيرفي گفت حديث كرد ما را ابرهيم [ص 377] يشكري از شريك از اعمش از ابووائل از حذيفة بن اليمان قال قال رسول الله (ص) علي خير البشر فمن ابي فقد كفر حذيفه گفت كه رسول خدا (ص) فرمود علي (ع) بهترين بشر است و هر كس از اين سخن استنكاف كند كافر شده است و از اين جمله است آنچه ابنمردويه در كتاب خود باسنادي كه دارد ذكر كرده است قال فاتت اصحاب محمد نائبة فجمعهم عمر فقال لعلي عليه السلام تكلم فانت خيرهم و اعلمهم لفظ حديث اين است ميگويد حادثه بر اصحاب محمد (ص) وارد آمد پس عمر ايشان را مجتمع ساخت و بعلي عليه السلام عرض كرد تكلم فرماي كه تو از همه ايشان بهتر و داناتري و از اين جمله است آنچه ابنشاذان در مناقب مائة ● از ابومعويه روايت كرده است كه گفت اعمش با من گفت يا ابامعويه از براي تو نگويم حديثي كه از ابيعبدالله (ع) شنيدهام و غير از من كسي آن را نشنيده و كس ديگر را بر تو اختيار نكنم در آن گفتم چرا فداي تو شوم گفت ابووائل مرا حديث كرد و جز من كسي از او نشنيد از ابوعبدالله (ع) كه رسول خدا (ص) فرمود كه جبرئيل با من گفت يا محمد علي خير البشر و من ابي فقد كفر و از اين جمله است آنچه [ص 378] احمد بن حنبل در مسند خود روايت كرده است از عايشه كه او از رسول خدا (ص) شنيد كه در باب خوارج ميفرمود انهم شر الخلق و الخليقة يقتلهم خير الخلق و الخليقة و اقربهم عند الله وسيلة ايشان بدترين خلايقند و ميكشد ايشان را كسي كه بهترين خلايق و نزديكترين وسيله ايشان نزد خداي تعالي و از اين جمله است آنچه نيز ابنمردويه حافظ باسناد خود از ابنعباس روايت كرده است كه گفت اين آيه درباره علي عليه السلام نازل شد ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خير البرية كساني كه ايمان آوردهاند و اعمال صالحه بجا آوردهاند همانا ايشان بهترين خلايقند و از اين جمله است آنچه بيهقي روايت كرده است كه روزي علي (ع) از دور نمودار شد فقال (ص) هذا سيد العرب فقالت عايشة الست بسيد العرب فقال انا سيد العالمين و هو سيد العرب پيغمبر (ص) فرمود اين سيد عرب است عايشه عرض كرد مگر نه توئي سيد عرب فرمود من سيد جهانيانم و او سيد عرب است و حاكم در صحيح خود باين لفظ روايت كرده است كه فرمود انا سيد ولد آدم و علي سيد العرب من سيد اولاد آدمم و علي (ع) سيد عرب است و ميگويد اين حديث صحيح است پس اين فرمايش صريح در اين است كه علي عليه السلام از جميع صحابه افضل است بخصوص آنها كه سنيان ايشان را بر او فضيلت دادهاند و تأويلي كه ابنحجر در صواعق خود كرده است كه مراد سيادت نسب است كلامي است در منتهاي سقوط بلكه شايسته عاقل نيست كه بآن تفوه كند زيرا كه سياق كلام نفي اين احتمال را ميكند بخصوص [ص 379] بملاحظه معارضه عايشه كه گفت مگر تو سيد عرب نيستي و حضرت فرمود من سيد همه اهل جهانم چه اگر اين تأويل بعيد كه اين جاهل بليد كرده است مراد بود مناسب بود كه چنين بفرمايد كه من و علي هر دو سيد عربيم يا بفرمايد هر دو سيد اولاد آدميم زيرا كه نسب آن دو بزرگوار يكي است بلكه حضرت امير (ع) از دو طرف هاشمي است و رسول خدا (ص) از طرف پدر لاغير پس بنا بر اين لازم ميآيد كه حضرت امير عليه السلام در نسب اشرف از رسول خدا (ص) باشد و ديگر آنكه اگر مراد اين معني باشد انكار عايشه و سؤالش از رسول خدا (ص) و تقرير آن حضرت بيجا خواهد بود زيرا كه همه ميدانستند كه قريش اشرف عربند و اين امر نزد اهل جاهليت مشهور بوده است حتي اينكه قريش را در جاهليت حُمُس ميگفتند چون كه در ايام حج از بزرگي كه داشتند با ساير عرب در عرفات وقوف نميكردند و وقوف در مزدلفه مينمودند زيرا كه خود را بر ديگران فخر ميدادند و رفعت مينهادند و از اين جهت آيه درباره ايشان نازل شد كه ثم افيضوا من حيث افاض الناس بار كنيد از هر جا كه مردم بار ميكنند و معلوم است كه بنيهاشم افضل قريش و سادات حرمند و از اين جهت علي (ع) چون از قريش سؤال كرده شد فرمود اما بنو مخزوم فريحانة قريش تحب حديث رجالهم و النكاح في نسائهم و اما بنو عبدشمس فابعدها رأيا و امنعها لما وراء ظهورها و اما نحن فابذل لما في ايدينا و اسمح عند الموت بنفوسنا و هم اكثر و امكر و انكر و نحن افصح و انصح و اصبح اما بنيمخزوم [ص 380] ريحانه قريشند كه قريش دوست ميدارند محادثت مردان و مناكحت زنان ايشان را و اما بنو عبدشمس از همه قريش كمعقلتر و در حفظ جار و عشيره خود استوارترند و اما ما بنيهاشم در بذل مال و گذشتن از جان از همه ايشان سخيتريم و ايشان بشماره بيشتر و در مكر و نكراء پيشترند و ما فصيحتر و نيكخواهتر و خوشروتريم ، و از اين گذشته اگر مراد نسب بود چه فضيلتي بود براي حضرت امير عليه السلام زيرا كه اين نسب امتياز فضلي براي آن سرور نيست و اختصاص باو ندارد بلكه بر برادران خود مثل عقيل و غيره در اين باب فضلي ندارد بلكه از اعمام خود نيز در اين باب افضل نخواهد بود چرا كه در انتصاب به هاشم همه مساويند پس بنا بر اين اين حديث نبوي مثل كلام لغو ميشود و اين منجر بقدح در قائل حديث (ص) ميشود و از اين جمله است آنچه ابوالمؤيد موفق بن احمد روايت كرده است در كتاب خود كه در فضايل حضرت امير عليه السلام نوشته است ميگويد خبر داد بمن ابوالعلاء حسن بن احمد كه خبر داد ما را ابوالقاسم حمزة بن يوسف سهمي كه خبر داد بما ابواحمد عبدالله بن عدي حافظ كه حديث گفت ما را حسن بن علي اهوازي كه حديث كرد ما را معمر بن سهل كه حديث گفت ابوسمرة احمد بن سالم كه حديث كرد مرا شريك از اعمش از عطيه از ابوسعيد از پيغمبر (ص) كه فرمود علي خير البرية علي عليه السلام بهترين خلايق است و هم از او است كه گفت خبر داد بمن سيد الحفاظ ابومنصور بن شهردار بن شيرويه بن شهردار [ص 381] ديلمي در آنچه از همدان بمن نوشت كه خبر داد ما را عبدوس بن عبدوس همداني كتابة كه حديث كرد ما را ابوالحسين احمد بن محمد بزاز در بغداد كه حديث كرد ما را قاضي بن عبدالله حسين بن هرون بن محمد ضبي كه حديث كرد ما را ابوالعباس احمد بن محمد بن سعيد حافظ محمد بن محمد قطوني كه جد ايشان است گفت حديث كرد ما را ابرهيم انس انصاري كه حديث كرد ما را ابرهيم بن جعفر بن عبدالرحمن بن محمد بن سلمه از ابوالزبير از جابر قال كنا عند النبي (ص) فاقبل علي بن ابيطالب (ع) فقال رسول الله (ص) قد اتاكم اخي ثم التفت الي الكعبة فضربها بيده و قال والذي نفسي بيده ان هذا و شيعته هم الفائزون يوم القيمة ثم قال انه اولكم ايمانا معي و اوفاكم بعهد الله و اقومكم بامر الله و اعدلكم في الرعية و اقسمكم بالسوية و اعظمكم عند الله مزية قال و نزلت فيه ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خير البرية قال و كان اصحاب النبي (ص) اذا اقبل قالوا قد جاء خير البرية جابر گويد روزي در خدمت پيغمبر (ص) نشسته بوديم كه علي بن ابيطالب عليه السلام برابر شد رسول خدا (ص) فرمود آمد بسوي شما برادر من پس از آن بجانب كعبه ملتفت شده دست مبارك بر كعبه زد و فرمود قسم بآن خدائي كه جان من در دست او است كه اين شخص و شيعيانش ايشانند كه روز قيامت رستگارانند بعد از آن فرمود همانا او در ايمان آوردن با من از همه شما مقدمتر است و در وفاي بعهد خدا و قيام بامر او و عدل كردن در رعيت و قسمت كردن بالسوية از همه شما [ص 382] پيشتر و محكمتر و بهتر است و مزيتش نزد خدا از همه عظيمتر فرمود و درباره او نازل شده است ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خير البرية جابر گفت و اصحاب پيغمبر (ص) هر وقت علي عليه السلام نمودار ميشد ميگفتند قد جاء خير البرية بهترين خلايق آمد و انشاء الله در فصل مناقب و ذكر خصايص آن حضرت احاديثي چند بسمع دوستان رسانيده خواهد شد كه مطلب را بهتر از اين واضح كند و اما احاديث اين مطلب از طرق خاصة از آن بيشتر است و مشهورتر كه مسطور يا مذكور شود لكن از باب وعده كه در اول كتاب شد لابد بايد بعضي از آنها را ذكر كرد پس از اين جمله است حديثي كه شيخ در امالي خود باسنادش از جابر بن عبدالله انصاري روايت كرده و همين حديث سابق را كه ابوالمؤيد موفق بن احمد روايت كرده است بتمامه مذكور نموده پس ديگر حاجت باعاده نيست و محمد بن عباس بن ماهيار كه معروف است به ابنحجام ثقه روايت كرده است در تفسير خود در آياتي كه خداوند عالم در شأن اهل بيت نازل فرموده است از احمد بن هيثم از حسن بن عبدالواحد از حسن بن حسين از يحيي بن مساور از اسمعيل بن زياد از ابرهيم بن مهاجر از يزيد بن شراحيل كه كاتب اميرالمؤمنين علي عليه السلام بود قال سمعت عليا عليه السلام يقول حدثني رسول الله (ص) و انا مسنده الي صدري و عايشة من ادني فاصغت عايشة لتسمع الي ما يقول فقال اي اخي المتسمع قول الله عز و جل ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم [ص 383] خير البرية ثم التفت الي فقال انت يا علي و شيعتك و موعدي و موعدكم الحوض اذا جيئت الامم تدعون غراء محجلين متوجين شباعي مرويين شراحيل گفت شنيدم از علي (ع) كه ميفرمود حديث فرمود مرا رسول خدا (ص) در حالتي كه من او را بسينه خود تكيه داده بودم و عايشه پائينتر نشسته بود پس عايشه گوش فرا داشت كه فرمايش آن حضرت را بشنود فرمود اي برادر آيا اين آيه را از قول خداي تعالي نشنيدهاي ان الذين آمنوا الآيه همانا كساني كه ايمان آوردهاند و اعمال شايسته كردهاند ايشانند بهترين خلايق پس از آن بجانب من ملتفت شده فرمود مراد از ايشان توئي يا علي و شيعه تو و وعدهگاه من و شما حوض كوثر است وقتي كه همه امتها آورده شوند طلبيده ميشويد در حالتي كه سفيدروي و نوراني و تاجدار و سير و سيراب هستيد ، و هم از او است از احمد بن هوده از ابرهيم بن اسحق از عبدالله حماد از عمر بن شمّر از ابومخنف از يعقوب بن هيثم كه او در كتاب پدرش ديد كه اميرالمؤمنين علي عليه السلام فرمود شنيدم از رسول خدا (ص) كه ميفرمود ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خير البرية بعد از آن بجانب من ملتفت شده فرمود توئي مراد از اين آيه و شيعيان تو و وعدهگاه تو و ايشان حوض كوثر است ميآيند تاج گذارده و روسفيد و نوراني يعقوب گفت پس اين حديث را براي حضرت ابيجعفر عليه السلام حديث كردم فرمود در كتاب علي عليه السلام كه نزد ما است همين طور است و هم از او است از احمد بن [ص 384] محمد وراق از احمد بن ابرهيم از حسن بن ابيعبدالله از مصعب بن سلام از ابوحمزه ثمالي از حضرت ابوجعفر صلوات الله عليه از جابر بن عبدالله رضي الله عنه كه گفت رسول خدا (ص) در مرض موت بفاطمه عليها السلام فرمود اي دخترك پدر و مادرم بفداي تو باد بفرست نزد شوهرت و او را بطلب كه نزد من آيد پس فاطمه (ع) بحسن صلوات الله عليه فرمود نزد پدر خود رفته باو بگو كه جدم تو را ميخواند پس حسن (ع) نزد پدر بزرگوار شتافته او را طلبيد و حضرت امير (ع) تشريف آورد تا بر رسول خدا (ص) داخل شد و فاطمه (ع) نزد آن حضرت بود و ميفرمود واكرباه لكربك ياابتاه اي اندوه و رنج از محنت تو اي پدر رسول خدا (ص) فرمود بعد از اين روز ديگر بر پدر تو كرب و محنتي نيست اي فاطمه گريبان دريدن و روي خراشيدن و واي گفتن بر پيغمبر شايسته نيست و لكن چنان بگو كه پدرت در وفات ابرهيم گفت چشم اشك ميريزد و دل بدرد ميآيد و چيزي كه موجب سخط خدا باشد نميگوئيم و من از فقدان تو اي ابرهيم محزونم و اگر ابرهيم مانده بود پيغمبر ميشد پس از آن فرمود يا علي نزديك من آي چون نزديك شد فرمود گوش خود را در دهان من داخل كن چون چنين كرد فرمود اي برادر من آيا خداي عز و جل در كتاب خود نفرموده است ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خير البرية عرض كرد چرا يا رسول الله فرمود ايشان توئي و شيعيان تو ميآئيد سفيدرويان تاجداران سير و سيراب آيا نشنيدهاي قول خداي [ص 385] عز و جل را كه در كتاب خود ميفرمايد ان الذين كفروا من اهل الكتاب و المشركين في نار جهنم خالدين فيها ابدا اولئك هم شر البرية يعني همانا آن كساني كه كافر شدند از اهل كتاب و مشركين در آتش جهنم هميشه مخلدند و ايشانند بدترين خلايق عرض كرد بلي يا رسول الله فرمود ايشان دشمنان تواند و شيعيان ايشان ميآيند روز قيامت روسياه و كامخشك و لبتشنه در حالتي كه بدبختند و معذب و كافر و منافق ، آن آيه براي تو و شيعيان تو است و اين آيه براي دشمنان تو و شيعيان ايشان ، و نيز از او است از جعفر بن محمد حسيني و محمد بن احمد كاتب گفتند حديث كرد براي ما محمد بن علي بن خلف از احمد بن عبدالله از معوية از عبدالله بن ابيرافع از پدرش از جدش كه علي عليه السلام با اهل شوري فرمود انشدكم الله آيا ميدانيد آن روز را كه من نزد شما آمدم و شما با رسول خدا (ص) نشسته بوديد پس حضرت فرمود اين برادر من است كه بسوي شما آمد آنگاه بجانب كعبه ملتفت شد و فرمود قسم بپروردگار كعبه مبنيه كه اين است و شيعيان اويند رستگاران در روز قيامت پس از آن رو بشما كرد و فرمود آگاه باشيد همانا او در ايمان اولين شما است و در وفاي بعهد خدا و قضاي بحكم او و عدل در رعيت و قسمت كردن بالسوية بهترين شما و از جهت مزيت و خصايص فخر بزرگترين شما آنگاه خداي عز و جل اين آيه را نازل فرمود ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خير البرية پس رسول خدا (ص) تكبير فرمود [ص 386] و شما تكبير گفتيد و همگي مرا تهنيت گفتيد آيا ميدانيد كه اين كيفيت بهمين قسم واقع شد عرض كردند خدايا بلي و از اين جمله است آنچه در كتاب من لايحضره الفقيه روايت كرده است در آنچه محمد (ص) با علي عليه السلام وصيت فرمود يا علي ان الله عز و جل اشرف علي الدنيا فاختارني منها علي رجال العالمين ثم اطلع ثانية فاختارك علي رجال العالمين ثم اطلع ثالثة فاختار الائمة من ولدك علي رجال العالمين ثم اطلع رابعة فاختار فاطمة (ع) علي نساء العالمين يا علي همانا خداي عز و جل مشرف شد بر دنيا و از دنيا مرا برگزيده مردان جهانيان قرار داد آنگاه در مرتبه دويم مشرف بر دنيا شد و تو را بر همه مردان جهان اختيار فرمود پس از آن در مرتبه سيم مشرف شد و ائمه از اولاد تو را بر مردان جهانيان اختيار فرمود بعد در چهارم مرتبه مشرف بر دنيا شد و فاطمه (ع) را بر زنان اهل جهان اختيار فرمود ، و از اين جمله است آنچه شيخ در امالي خود روايت كرده ميگويد خبر داد ما را محمد بن محمد يعني شيخ مفيد (ره) فرمود حديث كرد براي ما شريف صالح ابومحمد حسن بن حمزة گفت حديث كرد ما را ابوالقاسم نصر بن حسن رواسي گفت حديث كرد ما را ابوسعيد سهل بن زياد او ميگفت حديث كرد ما را محمد بن وليد معروف بشباب صيرفي مولي بنيهاشم گفت حديث كرد ما را سعيد اعرج گفت من و سلمان بن خالد داخل شديم بر حضرت ابيعبدالله جعفر بن محمد صلوات الله عليه فابتدأني فقال يا سلمان ما جاء عن اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام [ص 387] يؤخذ به و ما نهي عنه ينتهي عنه جري له من الفضل ما جري لرسول الله (ص) و لرسوله الفضل علي جميع من خلق الله العائب علي اميرالمؤمنين (ع) في شيء كالعائب علي الله عز و جل و رسوله و الراد عليه في صغير او كبير علي حد الشرك بالله كان اميرالمؤمنين (ع) باب الله الذي لايؤتي الا منه و سبيله الذي من تمسك بغيره هلك كذلك جري حكم الائمة بعده واحدا بعد واحد جعلهم اركان الارض و هم الحجة البالغة علي من فوق الارض و من تحت الثري اماعلمت ان اميرالمؤمنين عليه السلام كان يقول انا قسيم الله بين الجنة و النار و انا الصادق الاكبر و انا صاحب العصا و الميسم و لقد اقر لي جميع الملئكة و الروح بمثل ما اقروا لمحمد (ص) و لقد حملت مثل حمولة محمد (ص) و هي حمولة الرب و ان محمدا يدعي فيكسي و يستنطق فينطق و ادعي فاكسي و استنطق فانطق و لقد اعطيت خصالا لميعطها احد قبلي علمت البلايا و القضايا و فصل الخطاب پس ابتدا بمن كرده فرمود يا سلمان آنچه از اميرالمؤمنين (ع) وارد شده است كه بآن امر فرموده بايد بآن عمل كرد و آنچه نهي نموده بايد از آن باز ايستاد هر مقدار از فضيلت كه براي رسول خدا (ص) جاري شده است براي آن سرور نيز جاري است و رسول خدا بر جميع خلق فضيلت دارد كسي كه بر اميرالمؤمنين عليه السلام در امري رد كند چنان است كه بر خداي عز و جل و بر رسول خدا رد كرده است و كسي كه در امر كوچك يا بزرگي بر آن سرور رد نمايد بر حد شرك بخدا است اميرالمؤمنين (ع) باب الله بود كه جز از راه او بخدا دسترسي نبود و سبيل الله بود كه هر كس بغير او متمسك شد هلاكت يافت و بر همين نهج جاري شد حكم جميع ائمه يكي بعد از ديگري خدا ايشان را اركان زمين قرار داده است و ايشانند حجة بالغه [ص 388] پروردگار بر هر كس كه روي زمين يا زير خاك است آيا ندانستهاي كه اميرالمؤمنين عليه السلام ميفرمود منم كه از جانب خدا بهشت و جهنم را ميان خلق تقسيم ميكنم و منم صادق اكبر و منم صاحب عصا و ميسم و جميع ملئكه و روح القدس اقرار كردند براي من بمثل آنچه براي محمد (ص) اقرار كردند و بر من حمل شده است مثل آن حموله كه بر محمد صلي الله عليه و آله حمل شد و آن حموله رب است و همانا محمد (ص) طلبيده ميشود پس بحله كرامت پروردگار پوشانيده ميشود و از او خواهش نطق كردن ميشود و نطق ميفرمايد من نيز خوانده ميشوم و پوشانيده ميشوم و استنطاق كرده ميشود و نطق ميكنم و هراينه بمن خصلتهائي چند عطا كرده شده است كه باحدي پيش از من داده نشده دانستهام من علم بلايا و قضايا و فصل الخطاب را ، پس در اين حديث مناقب عديده براي آن حضرت ذكر شده است يكي اينكه آن حضرت در فضل مثل رسول خدا است (ص) پس لامحاله افضل جميع خلق خواهد بود بعد از رسول خدا بجهت اينكه ميفرمايد جاري شد براي او از فضل آنچه جاري شد براي رسول خدا (ص) و مراد عموم است يعني هر فضلي كه براي رسول خدا (ص) ثابت است براي آن حضرت نيز بعد از رسول خدا ثابت است بدليل اينكه بعد ميفرمايد و رسول خدا بر جميع خلق خدا فضل دارد پس كانه فرموده است كه رسول خدا بر جميع خلق خدا فضيلت دارد و هر فضيلتي كه رسول خدا (ص) دارد علي عليه السلام دارد پس علي (ع) نيز بر جميع خلق خدا [ص 389] فضيلت دارد و ديگر آنكه اميرالمؤمنين عليه السلام معصوم و مسدد است و از خود سخن نميگويد چنانكه رسول خدا (ص) چنين بود زيرا كه حكم فرموده است باينكه هر كس در شيئي از اشياء بر او عيب كند چنان است كه بر خدا و رسول عيب كرده و هر كس در امري از امور بر او رد نمايد شرك بخدا ورزيده است و ديگر آنكه آن حضرت باب الله و سبيل الله است كه خدا شناخته نميشود مگر باو چنانكه از ائمه اطهار صلوات الله عليهم وارد شده است كه فرمودهاند نحن الاعراف الذين لايعرف الله الا بسبيل معرفتنا مائيم اعراف كه شناخته نميشود خدا مگر از راه معرفت ما و حكم ائمه از اولاد آن حضرت نيز در جميع مفاخر و فضايل حكم آن حضرت است چنانكه فرمود و كذلك حكم الائمة بعده و ديگر آنكه آن حضرت قسيم جنت و نار است كه احدي داخل بهشت نميشود مگر آنكه خط جواز از آن حضرت در دست داشته باشد چنانكه از طرق عديده وارد شده است و بعض آنها را در ذكر مناقب آن حضرت ذكر خواهيم كرد و مراد از اين خط جواز همان دوستي آن حضرت است و همين است مقصود در آيه كريمه كه ميفرمايد فمن اوتي كتابه بيمينه الآيه هر كس نامه عمل خود را بدست راست داده شود يعني با ولايت علي عليه السلام بيايد فاولئك هم المفلحون پس آن جماعت هستند رستگاران و اينكه آن حضرت قسيم جنت و نار است از همين جهت است كه بهشت از حب او خلقت شده است و جهنم از بغض او و از اين سبب است [ص 390] كه آن سرور قسمت كننده بهشت و جهنم شده است نه ديگري چنانكه از ائمه صلوات الله عليهم وارد شده است و اينكه ميفرمايد قسيم الله بين الجنة و النار معنيش اين است كه آن سرور اين كار را بامر خدا ميكند زيرا كه مخصوص باين كار است و او است كه براي خدا اين تقسيم را ميكند و مابين اهل حق و اهل باطل تمييز ميدهد پس هر كس در ولايت او داخل شود بواسطه اطاعت او در رحمت خدا داخل شده است و هر كس از طريقه او كناره كند بواسطه نافرماني او در عذاب خدا داخل شده است و بهمين مطلب اشاره فرموده است در اين آيه كريمه فضرب بينهم بسور له باب باطنه فيه الرحمة و ظاهره من قبله العذاب يعني مابين ايشان حصاري كشيده شد كه از براي آن حصار بابي بود در باطنش رحمت و از ظاهرش عذاب و ديگر آنكه آن حضرت صادق اكبر است و معني آن سابقا ذكر شد و ديگر آنكه صاحب عصا و ميسم است يعني در رجعت ، اشاره باين آيه شريفه است كه ميفرمايد و اذا وقع القول عليهم اخرجنا لهم دابة من الارض تكلمهم الآيه يعني وقتي كه قول حق بر ايشان واقع شود براي ايشان دابهاي از زمين بيرون ميآوريم كه با ايشان سخن بگويد و از خود آن حضرت وارد شده است كه فرمود دابة الارض منم پس در رجعت بيرون ميآيد و عصاي موسي (ع) در دست او است با آن عصا داغ بر جبين مؤمن ميگذارد و نشان ميكند پس رويش سفيد ميشود و منافق را بر خيشوم داغ مينهد پس رويش سياه ميشود و آنوقت است كه توبه برداشته ميشود و مؤمنين از كفار [ص 391] جدا ميشوند و ديگر آنكه ملئكه و روح مثل اينكه اقرار بتوحيد خدا و نبوت محمد (ص) كردهاند اقرار بولايت آن حضرت نمودهاند و روح ملكي است از جبرئيل بزرگتر و او است كه انبياء را تأييد و تسديد ميكند و او روح القدس است كه قلم اعلي و عقل اولش ميگويند و ديگر ولايت مطلقه آن حضرت است كه شامل جميع كاينات است و همين ولايت است حموله محمد صلي الله عليه و آله و حموله رب زيرا كه ولايت حقيقيه ولايت پروردگار است سبحانه كه ميفرمايد هنا لك الولاية لله الحق در آنجا ولايت حقيقيه خاص خداي حق است و خداي حق جل اسمه اين ولايت و تصرف عام را بحبيب و پيغمبر خود صلي الله عليه و آله عطا فرموده است نه باين معني كه خود از اين ولايت دست برداشته باشد بلكه مراد اين است كه خداوند عالم طاعت پيغمبر را طاعت خود قرار داد و معصيت او را معصيت خود و امر او را امر خود قرار داد و نهي او را نهي خود چنانكه ميفرمايد من يطع الرسول فقد اطاع الله هر كس اطاعت پيغمبر كند اطاعت خدا كرده است و حامل و صاحب لواي اين ولايت علي عليه السلام است چنانكه فرمود اعطيت لواء الحمد و علي حامله لواي حمد بمن عطا شده است و حاملش علي (ع) است پس علي عليه السلام حجت خدا است بر جميع خلق در زمين و آسمان مثل پسرعم خود پيغمبر (ص) و او است واسطه مابين خدا و بندگان و مابين او و خدا واسطه نيست بجز رسول خدا (ص) و اين است معني نبوت عامه مطلقه و ولايت [ص 392] عامه مطلقه كه سابقا گفتم و همين است كه رسول خدا (ص) فرمود كنت نبيا و آدم بين الماء و الطين من نبي بودم وقتي كه هنوز آدم ميان آب و گل بود و از حضرت امير عليه السلام نيز منقول است كه فرمود كنت وليا و آدم بين الماء و الطين من ولي بودم وقتي كه آدم هنوز ميان آب و گل بود و اما ساير انبياء علي نبينا و آله و عليهم السلام هيچ يك نبوت عامه مطلقه نداشتند چنانكه ابرهيم عليه السلام بر چهل خانه از اهل بابل مبعوث شد و بر لوط مبعوث نبود و الا لوط پيغمبر نميشد و همچنين موسي (ع) مبعوث بر بنياسرائيل و قبطيان بود و بر شعيب و قوم شعيب پيغمبر نبود و بر برادر خود هرون پيغمبر نبود و همچنين عيسي (ع) بر بنياسرائيل مبعوث بود و بر حضرت يحيي و انبياء ديگر كه در زمان او بودند پيغمبر نبود زيرا كه پيغمبر كسي است كه بي واسطه بشر از خداوند عالم اخذ كند بلي انبياء اولوا العزم هر يك شريعت عامه گذاردند براي جميع اهل زمان خود كساني كه بعد از آن زمان بيايند تا زماني كه بشريعت ديگر نسخ شود و معني عموم شريعت ايشان اين است كه احكامي كه در زمان نزول آن شريعت حكمت الهي اقتضا كرده است منحصر در همان شريعت بوده پس هر گاه بر يكي از انبياء خدا در آن زمان حكمي وارد ميشد بواسطه ملك يا بالهام خدا آن حكم مخالف آن شريعت و كتاب نبوده بلكه مطابق بوده است نه آنكه صاحب آن شريعت و كتاب مبعوث بر باقي انبياء بوده است و الا پيغمبر نميشدند بلي آن [ص 393] پيغمبري كه صاحب كتاب بود در آن شريعت هيمنه و احاطه داشت زيرا كه در آن وقت از انبياء ديگر افضل بوده است لاجرم بر تحمل رسالتهائي كه از پروردگار آورده بود از ديگران قويتر بوده است و اما حضرت نوح علي نبيا و آله و عليه السلام نبوتش بر جميع اهل زمان عام بود زيرا كه ميفرمايد كان الناس امة واحدة يعني مردم در زمان بعثت نوح (ع) يك امت بودند لكن مطلق نبود يعني نبوت او شامل جميع خلق از اناسي و غير اناسي نبود و ولايت هر نبيي نيز بر طبق نبوت او است و در احاديث اشاره باين مطلب هست و نزد علما ظاهر است و مجال انكار ندارد و من در رساله خضر و موسي اشاره باين كردهام و قيصري در شرح فصوص الحكم ميگويد الارواح منها كلية و منها جزئية فارواح الانبياء ارواح كلية يشتمل كل منها علي ارواح من يدخل تحت حكمه و يصير من امته كما تدخل الاسماء الجزئية في الاسماء الكلية و اليه الاشارة بقوله تعالي ان ابرهيم كان امة قانتا ، يعني ارواح بر دو قسمند بعضي كلياند و بعضي جزئي پس ارواح انبياء ارواحي هستند كليه كه هر يك مشتملند بر ارواح جميع كساني كه در تحت حكم آن روح داخلند و جزو امت اويند چنانكه اسماء جزئيه الهي در اسماء كليه داخل ميشود و بهمين است اشاره در آيه شريفه ان ابرهيم كان امة قانتا يعني ابرهيم امتي بود خاضع انتهي ، و بدان كه نبوت پيغمبر ما (ص) و ولايت حضرت امير عليه السلام چنين نيست زيرا كه رسول خدا (ص) در عالم ارواح [ص 394] بر جميع موجودات پيغمبر است و اما در اين نشأة در مقام ظهور حكمش مثل اين است كه بهمان موجودات كه در زمان خود آن حضرت بودهاند تا روز قيامت اختصاص دارد بجهت حكمتهائي كه مصالح زمان اقتضا كرد و از اين جهت بعثت آن حضرت بعد از بعثت جميع انبياء شد و ختم نبوت باو شد چرا كه شريعت آن حضرت ناسخ جميع شريعتها است و هيچ يك از شريعتهاي ديگر را لياقت آن كه ناسخ شريعتها باشد نبود زيرا كه احكامي كه بالذات مطلوب بوده است در اين شريعت مقدسه است لاغير و احكام شريعتهاي دگر همه محض اسبابي بود كه مصلحتهاي زمان اقتضا ميكرد پس اگر نبوت آن حضرت مقدم بر نبوت انبياء ديگر ميشد لازم ميآمد كه نبوت ايشان باطل شود و واجب ميشد بر ايشان كه متابعت شريعت او را كنند و از او و بواسطه او اخذ كنند مثل ائمه عليهم السلام و ساير رعيت و اين است معني فرمايش آن حضرت كه فرمود لو كان عيسي حيا ماوسعه الا اتباعي اگر عيسي زنده بود لابد بود از اينكه متابعت مرا كند و فرمايشي كه در حديث سابق فرمود لو عاش ابرهيم لكان نبيا اگر ابرهيم يعني پسر آن حضرت زنده مانده بود پيغمبر ميشد نيز شاهد اين مطلب است و معنيش اين است كه ابرهيم براي كشيدن بار نبوت و قيام بامر بعثت صلاحيت داشت اگر در غير زمان ختم نبوت بود و از اين جهت فرمود اگر زنده مانده بود پس نبوت او را معلق بر امري فرمود كه در حكمت وقوعش ممتنع است و همچنين ولايت حضرت امير عليه السلام [ص 395] و ائمه اطهار صلوات الله عليهم شامل جميع موجودات است در جميع عوالم چنانكه حضرت صادق عليه السلام فرمود ان لله اثنيعشر الف عالم كل عالم اكثر من سبع سموات و سبع ارضين مايري كل عالم منهم ان لله عالما غيرهم و انا الحجة عليهم همانا خداوند عالم را دوازده هزار عالم است كه هر يك از هفت آسمان و هفت زمين بزرگترند و هيچ يك از آن عالمها نميدانند كه خدا عالمي غير از ايشان خلق كرده است و منم حجت بر جميع آن عوالم و يكي ديگر از خصايص اميرالمؤمنين عليه السلام كه در حديث سابق اشاره بآن شده است اين است كه فرمود و ان محمدا يدعي و يكسي و يستنطق الخ ، يعني چون روز قيامت شود و خداوند عالم جميع خلايق را براي حكم عدل و قضاي فصل جمع كند اول كسي كه حله كرامت بر او پوشانيده شود رسول خدا است (ص) و بعد از آن حضرت علي عليه السلام زيرا كه اين دو بزرگوارند شاهد بر خلق كه خداوند عالم ايشان را شاهد قرار داده است كه ميفرمايد و كذلك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء علي الناس و يكون الرسول شهيدا عليكم يعني همچنين قرار داديم ما شما را اي آلمحمد (ص) امتي در وسط ايستاده تا شاهد بر مردم باشيد و پيغمبر (ص) شاهد بر شما باشد و آن دو بزرگوارند كه در ميان خلق حكم ميكنند بحكم خدا كه ايشان را حاكم قرار داده است و ابنعباس گفته است ان الله يوم القيمة يولي محمدا حساب النبيين و يولي عليا حساب الخلايق اجمعين يعني خداي تعالي در روز قيامت حساب انبيا را بعهده محمد (ص) ميگذارد [ص 396] و حساب جميع خلايق را بعهده علي (ع) قرار ميدهد و ديگر آنكه ميفرمايد و لقد اعطيت خصالا لميعطها احد قبلي تا آخر يعني مناقبي چند بمن عطا شده است كه احدي پيش از من داده نشده زيرا كه او است آن كسي كه در متحمل شدن از خدا و رسول كامل است و بجميع آنچه خدا و رسول تعليم او كردهاند عالم است و بر اين مضمون اخبار صحيحه چند گذشت و مثل آنها نيز اخبار ديگر مذكور ميشود از جمله حديثي كه در كتاب حسن بن سليمان حلي ذكر كرده است بنقل از كتاب ما نزل من القرآن تأليف ابوعبدالله محمد بن عباس بن مروان كه گفته است حديث كرد ما را اسحق بن محمد بن مروان كه حديث كرد ما را پدرم كه خبر داد ما را عبدالله بن زبير قرشي كه حديث كرد مرا يعقوب بن شعيب بن ميثم گفت حديث كرد مرا عمران ميثم كه عباية با او حديث كرد كه نزد اميرالمؤمنين عليه السلام بود و چهار نفر ديگر نيز نزد آن حضرت بودند كه او پنجمين ايشان بود و در آن روز از همه خردسالتر بود پس از اميرالمؤمنين عليه السلام شنيد كه ميفرمود حدثني اخي انه ختم الف نبي و اني ختمت الف وصي و اني كلفت ما لميكلفوا و اني لاعلم الف كلمة لايعلمها غيري و غير محمد (ص) ما منها كلمة الا مفتاح الف باب بعد ما تعلمون منها كلمة واحدة غير انكم تقرؤن منها آية واحدة في القرآن و اذا وقع القول عليهم اخرجنا لهم دابة من الارض تكلمهم ان الناس كانوا بآياتنا لايوقنون و ماتدرون بها برادرم رسول خدا (ص) [ص 397] مرا حديث كرد كه او خاتم هزار پيغمبر است و من خاتم هزار وصي پيغمبر و چيزها بمن تكليف شده است كه تكليف ايشان نشده و من همانا هزار كلمه ميدانم كه غير از من و محمد (ص) كسي نميداند هيچ كلمه از آنها نيست مگر اينكه مفتاح هزار باب از علم است كه بعد از اين ظاهر خواهد شد و شما يك كلمه از آنها نميدانيد الا اينكه يك آيه از آنها را كه در قرآن است ميخوانيد و اذا وقع القول عليهم الآيه و معنيش را نميدانيد ترجمه آيه اين است و هر گاه قول خدا بر ايشان واقع شود دابه از زمين براي ايشان بيرون ميآوريم كه با ايشان تكلم كند كه مردم بآيات ما يقين نميكردهاند و اينكه منحصر ميفرمايد علم آن هزار كلمه را بخود و پيغمبر (ص) مراد حصر اضافي است زيرا كه ائمه عليهم السلام نيز آن كلمات را ميدانند و جز ايشان كس ديگر نميداند و از اين جمله است فرمايش حضرت امير عليه السلام چنانكه شيخ رجب برسي رحمه الله نقل كرده است يا سلمان و يا جندب كنت انا و محمد نورا نسبح الله قبل المسبحات و نشرق قبل المخلوقات فقسم الله ذلك النور نصفين بين نبي مصطفي و وصي مرتضي فقال الله عز و جل لذلك النصف كن محمدا و الآخر كن عليا و لذلك قال النبي (ص) انا من علي و علي مني و لايؤدي عني الا انا او علي اي سلمان و اي ابوذر من و محمد (ص) نوري بوديم پيش از جميع تسبيح كنندهها تسبيح خدا ميكرديم و قبل از همه مخلوقات اشراق نور مينموديم پس خداوند عالم آن نور را بر دو نصف تقسيم كرد ميان نبيي مصطفي و وصيي مرتضي پس بآن نصف فرمود محمد باش و بنصف [ص 398] ديگر فرمود علي باش و از اين جهت فرمود پيغمبر (ص) من از علي هستم و علي از من است و از من ادا نميكند مگر علي يا خود من و از اين جمله است آنچه مفيد (ره) در كتاب اختصاص از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه آن حضرت بمفضل بن عمر فرمود ان الله تبارك و تعالي توحد بملكه فعرف عباده نفسه ثم فوض اليهم امره و اباح لهم جنته فمن اراد الله ان يطهر قلبه من الجن و الانس عرفه ولايتنا و من اراد ان يطمس علي قلبه امسك عنه معرفتنا ثم قال يا مفضل والله مااستوجب آدم ان يخلقه الله بيده و ينفخ فيه من روحه الا بولاية علي و ماكلم الله موسي تكليما الا بولاية علي (ع) و لااقام الله عيسي بن مريم آية الا بالخضوع لعلي (ع) ثم قال اجمل الامر مااستأهل خلق من خلق الله النظر اليه الا بالعبودية لنا خداوند تبارك و تعالي بيگانگي مالك ملك خود شد پس نفس خود را ببندگان خود شناسانيد آنگاه امر خود را بايشان تفويض نمود و بهشت خود را بر ايشان مباح گردانيد پس هر كس از جن و انس كه خدا خواسته است دل او را پاك و پاكيزه كند ولايت ما اهل بيت را روزي او ميكند و دل هر كس را بخواهد بميراند معرفت ما را از او باز ميدارد بعد فرمود يا مفضل بخدا قسم آدم (ع) مستوجب اين نشد كه خدا او را بدست خود خلقت كند و از روح خود در او بدمد مگر بولايت علي عليه السلام و موسي را خداوند عالم كليم خود قرار نداد مگر بولايت علي عليه السلام و عيسي بن مردم را آيت خود قرار نداد مگر بولايت علي عليه السلام بعد فرمود مجمل كلام آنكه احدي از خلق مستوجب اين نشد كه [ص 399] خدا نظر رحمتي باو فرمايد مگر به بندگي كردن از براي ما پس اينكه فرمود ثم فوض اليهم امره مراد اين است كه خداوند عالم عطائي را كه بايشان داده بر ايشان مباح ساخته ايشان را مالك آن قرار داده است و خدا است مالك آن و ايشان را قدرت بر آن داده و خدا است قادر بر آن چنانكه ميفرمايد هذا عطاؤنا فامنن او امسك بغير حساب اين عطاي ما است خواهي عطا كن و بخلق بده و خواهي نگاه دار و امساك كن كه حسابي بر تو نيست نه آنكه مراد از اين تفويض اين باشد كه خداوند عالم تخليه يد كرده و دست خود را از ايشان برداشته باشد بلكه ناصيه وجود و زمام امور ايشان همه در قبضه خدا است و اينكه در آخر حديث ميفرمايد الا بالعبودية لنا مراد از عبوديت خضوع و طاعت و انقياد از براي ايشان است و مثل اين فرمايش است فرمايش حضرت امير عليه السلام كه در جواب مكتوب معويه مرقوم فرموده چنانكه در نهج البلاغه روايت شده است تا اينكه ميفرمايد فدع عنك من مالت به الرمية فاننا صنايع ربنا و الناس صنايع لنا لميمنعنا قديم عزنا و عادي طولنا تا آخر فرمايش و از اين جمله است حديثي كه در روضة الواعظين از ابنعباس روايت كرده است كه گفت روزي حضرت امير علي بن ابيطالب عليه السلام برابر شد عرض كردند يا رسول الله اميرالمؤمنين عليه السلام آمد پيغمبر (ص) فرمود علي (ع) پيش از من مسمي باسم اميرالمؤمنين شده است عرض كردند پيش از تو يا رسول الله فرمود و پيش از عيسي و موسي عرض كردند پيش از [ص 400] عيسي و موسي فرمود و پيش از سليمان بن داود و بر همين نسق همه انبياء را تا بآدم تعداد فرمود آنگاه فرمود چون خداوند عالم آدم را بر هيئت طين خلقت فرمود مابين دو چشمش دره معلق داشت كه تسبيح و تقديس خدا ميكرد پس خداوند عالم بآن دره فرمود تو را در مردي ساكن خواهم ساخت كه او را امير جميع خلق قرار ميدهم پس چون علي بن ابيطالب عليه السلام را آفريد آن دره را در او ساكن گردانيد پس آن حضرت پيش از خلقت آدم مسمي به اميرالمؤمنين شد و از اين جمله است آنچه صفوان از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است انه لما خلق الله السموات و الارضين استوي علي العرش فامر نورين من نوره فطافا حول العرش سبعين مرة فقال عز و جل هذان نوران لي مطيعان فخلق الله تعالي من ذلك النور محمدا و عليا (ع) و الاصفياء من ولده و خلق من نورهم شيعتهم و خلق من نور شيعتهم ضوء الابصار وقتي كه خداي تعالي آسمانها و زمينها را آفريد بر عرش مستولي گرديد و دو نور از نور مقدس خود را امر فرمود و هفتاد مرتبه بر گرد عرش طواف كردند پس فرمود اين دو نور از براي من دو نور مطيعند پس محمد و علي (ع) و برگزيدگان از اولاد علي (ع) را از آن نور خلقت فرمود و از نور ايشان شيعه ايشان را آفريد و از نور شيعه ايشان روشني چشمها را و اينكه ميفرمايد شيعه ايشان را از نور ايشان آفريد مراد اين است كه از فاضل نور ايشان شيعه را آفريد و همچنين روشني چشمها را از فاضل نور شيعه خلقت فرمود و مراد از [ص 401] فاضل نور شعاع نور است و شعاع نور را از اين جهت فاضل نور ميگويند كه از سنخ نور است و از اين جمله است آنچه ابنبابويه (ره) روايت كرده ميگويد حديث كرد ما را حسن بن محمد بن سعد هاشمي گفت حديث كرد ما را فرات بن ابرهيم فرات كوفي گفت حديث كرد ما را محمد بن احمد بن علي همداني او گفت حديث كرد مرا ابوالفضل عباس بن عبدالله بخاري او گفت حديث كرد ما را محمد بن قاسم بن ابرهيم بن محمد بن عبدالله القاسم بن محمد بن ابيبكر او گفت حديث كرد ما را عبدالسلام بن صالح هروي از حضرت علي بن موسي الرضا صلوات الله عليه از پدر بزرگوارش حضرت موسي بن جعفر از پدر عاليمقدارش حضرت جعفر بن محمد از پدر بزرگوارش حضرت محمد بن علي الباقر از پدر والامقامش حضرت علي بن الحسين از پدر والاتبارش حضرت حسين بن علي از پدر بزرگوارش علي بن ابيطالب صلوات الله عليهم اجمعين كه فرمود فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله خدا نيافريده است خلقي را كه از من افضل و بر خدا گراميتر باشد علي عليه السلام عرض كرد يا رسول الله تو افضلي يا جبرئيل فرمود يا علي همانا خداوند تعالي انبياء مرسل خود را بر ملئكه مقرب خود فضيلت داده است و مرا بر جميع انبياء و مرسلين فضيلت داده و فضيلت بعد از من يا علي خاص تو است و ائمه بعد از تو فان الملئكة لخدامنا و خدام محبينا پس همانا ملئكه خدام مايند و خدام دوستان ما يا علي الذين يحملون العرش و من حوله يسبحون بحمد ربهم و يستغفرون للذين آمنوا بولايتنا [ص 402] اي علي حمله عرش و كساني كه در اطراف عرشند بحمد پرورنده خود تسبيح ميكنند و براي كساني كه بولايت ما ايمان آوردهاند استغفار مينمايند اي علي اگر ما نبوديم خدا نه آدم را خلقت ميكرد و نه حوا را و نه جنت را و نه نار را و نه آسمان را و نه زمين را و چگونه ما افضل از ملئكه نباشيم و حال آنكه سبقت گرفتهايم بر ايشان بمعرفت پروردگار و تسبيح و تهليل و تقديس او زيرا كه اول چيزي كه خداوند عالم خلقت فرمود ارواح ما بود پس ما را بتوحيد و تحميد خود گويا گردانيد پس از آن ملئكه را آفريد پس چون ملئكه ارواح ما را يك نور مشاهده كردند امر ما را عظيم شمردند پس ما تسبيح گفتيم تا ملئكه بدانند كه ما خلقيم و مخلوق و او از صفات ما منزه است پس ملئكه بتسبيح ما تسبيح گفتند و او را از صفات ما تنزيه كردند و چون عظمت شأن ما را مشاهده كردند ما تهليل گفتيم تا ملئكه بدانند كه الهي جز الله نيست و ما بندگانيم و آلهه نيستيم كه عبادت ما با او يا بدون او واجب باشد پس ملئكه گفتند لا اله الا الله بعد از آن چون كبرياء محل ما را مشاهده كردند ما تكبير گفتيم تا بدانند كه خدا از آن كبيرتر است كه كسي را جز بسبب او عظمت محلي باشد پس چون آن عزت و قوتي را كه خدا براي ما قرار داده است مشاهده كردند گفتيم لا حول و لا قوة الا بالله تا بدانند ملئكه كه حول و قوتي نيست مگر بخدا پس چون مشاهده كردند نعمتهائي را كه خدا بما داده و واجب كرده است كه طاعت ما بر خلق فريضه باشد گفتيم الحمد لله تا بدانند ملئكه ذكري را [ص 403] كه بر ما واجب است از براي خدا كه او را حمد كنيم بر نعمت پس ملئكه گفتند الحمد لله پس بواسطه ما هدايت يافتند بمعرفت توحيد و تسبيح و تهليل و تحميد و تمجيد خدا بعد از آن خداوند تبارك و تعالي آدم را خلق فرمود و مرا در صلب او وديعه نهاد و محض تعظيم و اكرام او امر فرمود كه ملئكه براي او سجده كنند و اين سجده ايشان عبوديت از براي خداي تعالي بود و اكرام و طاعت از براي آدم (ع) از جهت اينكه ما در صلب او بوديم پس چگونه افضل از ملئكه نباشيم و حال آنكه همه ملئكه براي آدم سجده كردند و همانا وقتي كه مرا بآسمان عروج دادند جبرئيل اذان گفت مثني مثني و اقامه گفت مثني مثني يعني هر يك از فصول را دو بار گفت پس از آن گفت تقدم يا محمد پيش بايست كه با تو نماز كنيم باو گفتم اي جبرئيل بر تو مقدم شوم گفت بلي چه خداوند تبارك و تعالي انبياء خود را بر جميع ملئكه خود فضيلت داده است و تو را خاصة فضيلت مخصوص داده است لاجرم بر همگي مقدم شو پس پيش ايستاده با ايشان نماز گزاردم و فخري براي من نيست در اين پس چون بحجابهاي نور رسيدم جبرئيل گفت پيش برو اي محمد (ص) و خود او عقب ايستاد گفتم در چنين وقتي از من مفارقت ميكني اي جبرئيل گفت يا محمد (ص) منتهاي حدي كه خداوند تعالي براي من گذارده است تا همين جا است و اگر از اينجا تجاوز كنم بالهاي من ميسوزد بواسطه تجاوز از حدود پروردگارم جل جلاله پس يكمرتبه در هوا بلند شدم تا بجائي از علو [ص 404] ملك خدا رسيدم كه خدا خواست پس ندا رسيد كه يا محمد انت عبدي و انا ربك فاياي فاعبد و علي فتوكل فانك نوري في عبادي و رسولي الي خلقي و حجتي علي بريتي لك و لمن اتبعك خلقت جنتي و لمن خالفك خلقت ناري و لاوصيائك اوجبت كرامتي و لشيعتهم اوجبت ثوابي اي محمد (ص) توئي بنده من و منم پرورنده تو پس مرا عبادت كن و بر من توكل نما زيرا كه توئي نور من در بندگان من و فرستاده من بسوي خلق من و حجت من بر آفريدگان من و بهشت خود را براي پيروان تو آفريدهام و آتش خود را براي مخالفين تو خلق نمودهام و كرامت خود را براي اوصياء تو واجب كردهام و ثواب خود را براي شيعيان ايشان واجب گردانيدهام پس عرض كردم اوصياء من كيانند يا رب ندا رسيد كه يا محمد اوصياء تو آنهايند كه بر ساق عرش نوشته شدهاند پس بهمان حال كه پيش روي پرورنده خود جل جلاله بودم بساق عرش نظر كردم دوازده نور ديدم كه در هر نوري سطري سبز بود و نام يكي از اوصياء من بر آن بود اول ايشان علي بن ابيطالب عليهما السلام و آخر ايشان مهدي امت من پس عرض كردم يا رب اينهايند اوصياء من بعد از من ندا رسيد كه يا محمد اين جماعت اولياء و احباء و اصفياء منند و حجتهاي من بعد از تو بر آفريدگان من و ايشانند اوصياء و خلفاء تو و بهترين خلق من بعد از تو بعزت و جلال خودم قسم كه بواسطه ايشان البته دين خود را ظاهر خواهم ساخت و كلمه خود را بلند خواهم كرد و بواسطه آخري ايشان زمين را [ص 405] از دشمنان خود پاك خواهم كرد و او را در مشارق و مغارب ارض متمكن خواهم ساخت و بادها را از براي او مسخر خواهم داشت و ابرهاي سخت را از براي او نرم و رام خواهم نمود و او را در اسباب بلند خواهم كرد و او را بجنود خود منصور خواهم داشت و بملئكه خود امداد خواهم كرد تا دعوت من بالا گيرد و خلق را بر توحيد من مجتمع سازد بعد از آن ملك او را ابدي خواهم كرد و دولت ايام را تا روز قيامت ميان اولياء خود گردش خواهم داد ، و اين حديث طولاني را بتمامه ايراد نمودم بجهت فوائد و نكاتي كه دارد و بدان كه از سؤال حضرت امير عليه السلام از رسول خدا (ص) كه عرض كرد تو افضلي يا جبرئيل عدم علم آن حضرت باين مسئله لازم نميآيد و لكن وجوه ديگر دارد اول آنكه علم حضرت امير عليه السلام موقوف بر علم رسول خدا است (ص) و بايد آن حضرت باو خبر بدهد در جميع نشأةها زيرا كه او است واسطه ميان خداوند عالم و حضرت امير عليه السلام پس خداي سبحانه جميع علوم پيغمبر را بواسطه پيغمبر در عالم انوار تعليم علي عليه السلام فرمود و از اين جهت علم آن حضرت لدني بود الا اينكه مشروط باسباب و شروطي چند بود و از اين جهت در اين نشأه بعلم خود تكلم نميفرمود و حكم نمينمود مگر باذن رسول خدا (ص) چنانكه رسول خدا (ص) نيز احكامي را كه از جانب خدا ميدانست نميفرمود مگر بوساطت جبرئيل اگر چه پيش از اخبار جبرئيل نيز ميدانست و اين محض اشعار و اعلام باين مطلب است كه اين [ص 406] بزرگواران عبد مربوبند و مورد امر و نهي پروردگار خود چنانكه رسم رسول خدا (ص) بود كه چون جبرئيل چيزي از قرآن ميآورد حضرت در قرائت بر او سبقت ميگرفت زيرا كه پيش از جبرئيل از جانب خدا ميدانست و جبرئيل كه بتدريج وحي ميآورد براي اذن در تبليغ بود بر حسب مصلحتهاي نزول آيات و از غايت فرحي كه بآن آيه و جاري كردن حكم آن آيه داشت در خواندن بر جبرئيل سبقت ميگرفت و از تلاوتش استلذاذ ميفرمود پس خداوند عالم اين آيه را نازل فرمود لاتحرك به لسانك لتعجل به ان علينا جمعه و قرآنه فاذا قرأناه فاتبع قرآنه يعني در وقت نزول آيه زبان خود را بتلاوت آن حركت مفرماي كه تعجيل كني بآن و پيش از جبرئيل آيه را قرائت كني همانا فراهم كردن و خواندن قرآن بر ما است پس هر گاه ما قرائت آن كرديم تو متابعت كن در خواندن دويم آنكه سؤال از حقيقت انبياء و حقيقت ملئكه فرموده باشد چرا كه در ملئكه بعضي هستند كه از بعض انبياء بلكه از كل انبياء بجز رسول خدا (ص) افضلند و ايشان ملئكه عالينند كه براي آدم عليه السلام سجده نكردند چنانكه خداوند تعالي در معاتبه ابليس اشاره باين ميفرمايد استكبرت ام كنت من العالين آيا تكبر ورزيدي و سجده بر آدم نكردي يا آنكه از ملئكه عالين بودي كه آدم را حق سجده بر ايشان نيست لكن چون محمد صلي الله عليه و آله افضل انبياء است و جبرئيل افضل ملئكهاي است كه موكل بر تدبير عالمند زيرا كه مسدد انبياء او است سؤال را نسبت بخود آن حضرت قرار داد و مراد اين است كه كدام يك از اين دو حقيقت افضلند حقيقت انبياء يا حقيقت ملئكه و از اين جهت [ص 407] حضرت رسول باين طور جواب فرمود كه انبياء مرسل افضلند از ملئكه مقرب كه جبرئيل يكي از ايشان است سيم آنكه سؤال آن حضرت محض بيان كردن براي كساني كه اين مسئله را نميدانستهاند بوده كه چون در اشرفيت رتبه محمد صلي الله عليه و آله از ساير خلق غفلت دارند ايشان را متنبه فرمايد و جميع سؤالاتي كه رسول خدا (ص) از غير خود فرموده است از همين باب است و از اين جمله است آنچه در حديث كسا وارد شده است و حديث طولاني است در جمله ميفرمايد لما اكتملوا تحت الكساء يعني وقتي كه هر پنج نفس مقدس محمد و علي و فاطمه و حسن و حسين صلوات الله عليهم در زير كسا جمع شدند قال الله تعالي يا ملائكتي و سكان سمواتي اني ماخلقت سماءا مبنية و لا ارضا مدحية و لا قمرا و لا شمسا مضيئة و لا فلكا يدور و لا بحرا يجري و لا فلكا يسري الا في محبة هؤلاء الخمسة الذين هم تحت الكساء خداي تبارك و تعالي فرمود اي ملئكه من و ساكنان سموات من همانا من خلقت آسمان و زمين و ماه و آفتاب و افلاك نكردهام و هيچ كشتي و دريائي نيافريدهام مگر در محبت اين پنج نفر كه در زير كسايند و از اين جمله است آنچه در شرح نهج البلاغه از حضرت امير عليه السلام نقل كرده است كه فرمود انا من رسول الله (ص) كالعضد من المنكب و كالذراع من العضد و كالكتف من الذراع رباني صغيرا و آخاني كبيرا و لقد علمتم انه كان لي منه مجلس لايطلع عليه غيري و انه اوصي الي دون اصحابه و اهل بيته و لاقولن ما لماقل لاحد قبل [ص 408] هذا اليوم سألته مرة ان يدعو لي بالمغفرة فقال (ص) افعل ثم قال فصلي فلما رفع يديه في الدعاء استمعت اليه فاذا هو قائل اللهم بحق علي عندك اغفر لعلي فقلت يا رسول الله (ص) ما هذا فقال او احد اكرم منك عليه فاستشفع اليه ، من از رسول خدا (ص) بمنزله بازويم از شانه و بمنزله ذراعم از بازو و در كوچكي مرا تربيت فرمود و چون بزرگ شدم با من اخوت نمود و شما دانستهايد كه مرا از آن حضرت مجلسي بوده است كه غير از من كسي بر آن مطلع نميشده و او مرا وصي خود قرار داد نه ديگري از اصحاب و اهل بيت خود را و سخني خواهم گفت كه تا كنون باحدي نگفتهام روزي از آن حضرت سؤال كردم كه از براي من طلب مغفرت فرمايد فرمود چنين ميكنم پس برخاست و نماز گزارد و چون دست بدعا برداشت گوش دادم ميفرمود الهي بحق علي كه علي را بيامرز عرض كردم يا رسول الله اين چه نوع دعا است فرمود مگر احدي از تو بر خدا گراميتر هست كه او را شفيع كنم و از ابنمسعود روايت شده است كه گفت به پيغمبر (ص) عرض كردم حق را بمن نشان ده فرمود داخل اين گنجينه شو و ببين چون داخل شدم علي بن ابيطالب عليه السلام را ديدم كه در حالت سجده بود و در سجود خود ميفرمود اللهم اني اسئلك بحق محمد نبيك ان تغفر لعلي وليك بار خدايا از تو سؤال ميكنم بحق پيغمبرت محمد (ص) كه بيامرزي ولي خود علي (ع) را چون بيرون آمدم كه رسول خدا (ص) را خبر دهم آن حضرت را نيز در حالت سجده ديدم و ميفرمود در سجود خود اللهم اني اسئلك بحق علي وليك ان تغفر لمحمد نبيك بارخدايا از تو سؤال ميكنم بحق ولي تو علي كه بيامرزي پيغمبر خود محمد (ص) را و در روايت ديگر نيز باختلاف لفظ وارد شده است پس ابنمسعود مدهوش بروي زمين افتاد چون بهوش آمد [ص 409] رسول خدا (ص) باو فرمود يا ابنمسعود اكفر بعد ايمان آيا بعد از مؤمن شدن كافر ميشوي ، پس هر كس بچشم انصاف باين اخبار متواتره فريقين نظر كند و عناد و تقليد را ترك نمايد و عصبيت را بكنار گذارد يقين ميكند يقيني كه شائبه شك در آن نيست كه علي بن ابيطالب عليه السلام بهترين خلق است بعد از حضرت رسول (ص) و كسي كه منكر اين شود از دو حال خارج نيست يا اين است كه محض تكبر و عناد بعد از ديدن اين روايات انكار اين امر را ميكند بلي مگر اينكه قبول كند كه روايات ايشان همه باطل است و روات ايشان مفتري و اعتراف كند كه مبناي مذاهبشان بر اباطيل است يا اينكه جاهل است و اطلاع بر اين اخبار ندارد چون كه دايم از براي انبياء (ص) فضايل ميشنود و درباره بعضي از پيشوايانش كه بر حضرت امير عليه السلام تقدم جستند ممادح براي او گفته ميشود خرده خرده آنچه شنيده است در گوشش عظمي پيدا كرده و اما درباره حضرت امير عليه السلام از غير شيعه هيچ فضلي نشنيده است مگر اينكه او چهارم است و از عرض ساير اصحاب پيغمبر (ص) پس رفته رفته شأن آن حضرت در چشمش كوچك شده بخصوص كه از اهل طريقه خود هم ميشنود كه دايم بر شيعيان علي عليه السلام طعن ميزنند تا اينكه دشمني شيعه و تكذيب ايشان در دلش رسوخ كرده پس چون فضيلتي از اقل فضايل آن حضرت از شيعه براي او نقل شود انكار ميكند و از در مباهته بيرون ميآيد و حال آنكه اگر اين اخبار كه شنيدي بتدريج از مشايخ خود [ص 410] ميشنيد يا آنكه مدون در كتابي ميديد شك نميكرد در اينكه منكر افضليت آن حضرت معاند است و مكابر بلكه عرض ميكنم كه امت اجماع دارند بر اينكه برگزيده و اختيار كرده خداوند عالم از خلق كسانياند كه تقوي دارند چرا كه ميفرمايد ان اكرمكم عند الله اتقيكم گراميترين شما نزد خداوند عالم كسي است كه تقوي او بيشتر باشد و اتفاق دارند بر اينكه از ميانه متقين برگزيده خدا خاشعانند كه از خدا ميترسند زيرا كه ميفرمايد و ازلفت الجنة للمتقين غير بعيد هذا ماتوعدون لكل اواب حفيظ من خشي الرحمن بالغيب و جاء بقلب منيب و همه اجماع دارند بر اينكه علما بيشتر از همه مردم از خدا ميترسند زيرا كه ميفرمايد انما يخشي الله من عباده العلماء و اجماع بر اين دارند كه اعلم ناس آن كسي است كه بهتر از همه هدايت بحق و دلالت بر حق كند و چنين كسي بايد متبوع باشد نه تابع زيرا كه ميفرمايد افمن يهدي الي الحق احق ان يتبع امن لايهدي الا ان يهدي فما لكم كيف تحكمون پس آيا كسي كه هدايت ميكند بسوي حق سزاوارتر است بمتبوعيت يا آن كسي كه خود او محتاج بهدايت است پس چيست شما را و چگونه حكم ميكنيد و اجماع دارند در مقام روايت بر اينكه علي عليه السلام بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله از همه امت افضل است و بمنصب آن حضرت از ديگران سزاوارتر و اين مطلب بر طالب حق پوشيده نيست و الله يهدي من يشاء الي صراط مستقيم .