يقول فمن موليكم و وليكم فقالوا و لم‌يبدوا هناك التعاميا

الهك مولينا و انت ولينا ، تا آخر و تصريح ميكند كه معني مولي همان ولي است كه ميگويد : فمن كنت مولاه فهذا وليه ، و شك نيست كه معني عمده ولي در زبان عرب اولاي بتصرف است حتي اينكه از كثرت استعمال در اين معني اگر بطور اطلاق گفته شود و قرينه بر اراده معني ديگر نصب نشود جز همين معني از آن فهميده نميشود علاوه بر اينكه باز بصراحت بيان ميكند كه مراد معني امام است [ص 338] كه ميگويد :

فقال له قم يا علي فانني رضيتك من بعدي اماما و هاديا

يعني فرمود پيغمبر (ص) باو كه برخيز يا علي كه من همانا تو را بعد از خود امام و هادي پسنديده‌ام و نگفت ناصر و معين پسنديده‌ام چنانكه جهال مي‌پندارند و از جمله فرمايش پيغمبر است (ص) در روايت ابن‌مغازلي از عطيه عوفي كه فرمود الستم تعلمون اني اولي بالمؤمنين من انفسهم آيا نه اين است كه ميدانيد كه من اولايم بمؤمنين از خود ايشان يعني سزاوارترم بتصرف كردن در جان و مال ايشان از خود ايشان بعد از آن فرمود فمن كنت مولاه فهذا علي مولاه يعني هر كس من اولايم باو از خود او پس علي (ع) اولي است باو از خود او بقرينه اينكه اول فرمود آيا نميدانيد كه من اولايم بمؤمنين از خود ايشان و مثل اين فرمايش است روايت ابن‌مغازلي از ابوهريرة تا اينكه فرمود الست اولي بالمؤمنين من انفسهم آيا من اولي نيستم بمؤمنين از خود ايشان عرض كردند چرا يا رسول الله (ص) فرمود من كنت مولاه فعلي مولاه پس عمر بن الخطاب گفت بخ بخ لك يا ابن ابيطالب تا آخر ، و از اين جمله است روايت ابن‌مغازلي از وليد بن صالح تا اينكه فرمود من كنت مولاه فعلي مولاه و من كنت وليه فعلي وليه پس فرمايش به دو لفظ مكرر فرمود هم بلفظ مولي فرمود و هم بلفظ ولي تا دفع شبهات مبطلين شود و رفع احتمالات منتحلين و از اين جمله است آنچه احمد بن حنبل در مسند خود از ابن‌عباس روايت كرده است [ص 339] تا اينكه فرمود يا بريده آيا من اولي نيستم بمؤمنين از خود ايشان عرض كردم بلي يا رسول الله فرمود پس هر كس من مولاي اويم علي (ع) مولاي او است و هم‌چنين روايت احمد بن حنبل و ابن‌مغازلي كه باسناد خود از براء بن عازب روايت كرده‌اند تا اينكه فرمود آيا نه اين است كه ميدانيد كه من سزاوارترم بمؤمنين از خود ايشان عرض كردند بلي فرمود آيا نه اين است كه ميدانيد كه من سزاوارترم بهر مؤمني از خود او عرض كردند بلي پس دست حضرت امير عليه السلام را گرفته فرمود هر كس من مولاي اويم اين است علي مولاي او تا آخر حديث و مثل اين خبر است روايت احمد بن حنبل در مسندش كه باسناد خود از زيد بن ارقم روايت كرده است تا اينكه فرمود آيا نه اين است كه شهادت ميدهيد باينكه من اولايم بهر مؤمني از خود او تا آخر حديث و از اين جمله است آنچه در مسند خود باسناد خود از ابوالطفيل روايت كرده است تا اينكه فرمود اتعلمون اني اولي بالمؤمنين من انفسهم الحديث آيا ميدانيد كه من اولايم بمؤمنين از خود ايشان تا آخر حديث و از آن جمله است فرمايشي كه در احاديث مكرر وارد شده است كه رسول خدا (ص) فرمود هذا وليكم بعدي اين ولي شما است بعد از من چنانكه ترمذي و حاكم از عمران بن حصين روايت آورده‌اند كه رسول خدا (ص) فرمود ما تريدون من علي ان عليا مني و انا منه و هو ولي كل مؤمن من بعدي از علي (ع) چه ميخواهيد همانا علي از من است و من از اويم و او است ولي هر مؤمني بعد از من پس احدي [ص 340] نميتواند بگويد كه مراد اين است كه علي عليه السلام ناصر و معين هر مؤمني است بعد از پيغمبر (ص) تا روز قيامت مگر كسي كه سياق خطاب را نفهمد يا غرضش مكابره و جعل كردن باشد و نيز دلالت ميكند بر اينكه مراد از مولي سيد مطاع و احق بتصرف است روايتي كه ابن‌حجر در صواعق خود ذكر كرده ميگويد دارقطني روايت آورده است ان عمر جاءه اعرابيان يختصمان فاذن لعلي (ع) في القضاء بينهما فقضي فقال احدهما هذا يقضي بيننا فوثب اليه عمر و اخذ بتليبه و قال ويحك ما تدري من هذا هذا مولاي و مولي كل مؤمن و من لايكن مولاه فليس بمؤمن ، دو نفر اعرابي نزد عمر آمدند بمخاصمت پس رخصت داد كه علي (ع) ميان ايشان حكومت فرمايد يكي از آن دو نفر گفت آيا اين شخص مابين ما حكومت ميكند پس عمر برجست و گريبان او را گرفت و گفت ويحك نميداني اين كيست اين مولاي من است و مولاي هر مؤمني و هر كس اين مولاي او نباشد مؤمن نيست پس اين سخن كه عمر ميگويد هر كس علي (ع) مولاي او نباشد مؤمن نيست صريح است در اينكه مراد امام و سيد است و تصريح ميكند باينكه هر كس بر آن سرور تقدم جويد ظالم و غاصب است پس اين اشخاص كه بر آن حضرت تقدم گرفتند اگر مؤمن نبوده‌اند كه ما را بحثي نيست و اگر مؤمن بوده‌اند داخل در تحت اين عموم هستند پس لامحاله تقدم جستن ايشان براي حضرت نقض عهد خدا و رسول خواهد بود و همين است فتنه و آزمايشي كه خداوند عالم بايشان وعده داده كه فرمود [ص 341] عز من قائل الم احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لايفتنون و لقد فتنا الذين من قبلهم فليعلمن الله الذين صدقوا و ليعلمن الكاذبين آيا مردم چنين پنداشتند كه بحال خود واگذارده شوند كه بگويند ايمان آورديم و آزمايش كرده نشوند و حال آنكه بتحقيق پيشينيان ايشان را آزمايش كرده‌ايم پس البته بايد امتحان شوند تا خداوند تعالي كساني را كه راست گفته‌اند در اين ادعا بداند و دروغ‌گويان را نيز بداند و در خبر وارد است كه چون جبرئيل در حجة الوداع يك روز بعد از ورود رسول خدا (ص) بمكه اين آيه را فرود آورد پيغمبر (ص) فرمود اي برادر اي جبرئيل اين فتنه كه مي‌فرمايد چه فتنه است عرض كرد خداوند علي اعلي تو را سلام ميرساند و ميفرمايد پيش از تو هرگز پيغمبري نفرستادم مگر اينكه در زمان انقضاء اجل او را مأمور كردم كه بر امت خود خليفه قرار دهد كه قائم مقام او باشد پس راست‌گويان آنهايند كه امر پيغمبر را در اين باب اطاعت كنند و دروغ‌گويان آنهايند كه مخالفت امر او را نمايند و تو يا محمد (ص) نزديك شده است كه بجوار پروردگار خود ارتحال نمائي و خداوند عالم ميفرمايد كه براي امت خود بعد از خود علي بن ابيطالب عليه السلام را نصب كن كه امام باشد پس او است وصي تو كه امين بر امت و قائم بر امر تو است پس اگر اطاعت فرمان تو را در متابعت او كردند فبها و الا فتنه عظيمه كه ذكر كردم همين خواهد بود و خداوند عالم تو را امر ميفرمايد كه جميع علومي را كه تعليم تو كرده است باو [ص 342] تعليم كني و هر چه از اسرار نبوت و شرايع دين بتو سپرده است با او سپاري و آنچه از آثار نبوت و سلاح و الويه و رايات با تو است تسليم او كني چه او است امين بر اينها و ميفرمايد بتو كه من ببندگان خود نظر كردم پس تو را از ميانه برسالت و نبوت اختيار كردم و علي عليه السلام را براي تو اختيار كردم كه برادر و وزير تو باشد و خليفه تو باشد بعد از تو تا آخر حديث و از اين جمله است احاديث انت مني بمنزلة هرون من موسي و بعضي از آنها را سابقا ذكر كرديم و از اين جمله است احاديث تمسك بكتاب و عترت و تنصيص آن حضرت در خطبه سابقه بر مطلب باين فرمايش كه ميفرمايد معاشر الناس فهل ترك رسول الله (ص) لقائل مغمزا او لشاك شبهة او لمحتج حجة ايها الناس آيا رسول خدا بعد از اين تصريحات جاي سخني براي صاحب سخني يا جاي شبهه براي صاحب شكي يا حجتي براي ذي حجتي باقي گذارد چنانكه حضرت امير عليه السلام نيز از اين معني خبر داد بفرمايش خود كه فرمود و لاعلمت ان رسول الله (ص) ترك يوم غدير خم لاحد حجة و لا لقائل مقالا ندانستم كه رسول خدا (ص) روز غدير حجتي براي ذي حجتي يا جاي سخني براي صاحب سخني باقي گذارده باشد و از حضرت صادق صلوات الله عليه مروي است كه چون رسول خدا (ص) از اين خطبه يعني خطبه غدير كه مذكور شد فراغت يافت مردي بهي المنظر خوش‌سيما و خوش‌بو براي مردم ظاهر شد و گفت تالله مارأيت كاليوم ما اشد مايؤكد لابن عمه فقد عقد له عقدا لايحله الا كافر بالله [ص 343] العظيم و رسوله النبي الكريم ويل ثم ويل ثم ويل لمن حل عقده بخدا قسم روزي مثل امروز نديدم عجب تأكيد شديدي براي خلافت پسرعم خود ميفرمايد چنان عقدي از براي او بست كه احدي آن را نمي‌گشايد مگر اينكه بخداي عظيم و پيغمبر كريم كافر باشد فرمود پس عمر ملتفت آن مرد شده سخن او را شنيد و از ديدن او و شنيدن اين سخن شگفتي گرفت و بحضرت رسول عرض كرد يا رسول الله آيا نشنيدي كه اين مرد چه گفت حضرت فرمود اي عمر ميداني او كيست عرض كرد خدا و رسول بهتر ميدانند فرمود روح الامين جبرئيل است هان اي عمر مبادا كه تو اين عقد را بگشائي كه همانا اگر چنين كني خدا و رسول از تو بيزار خواهند بود ابن‌عباس گفت و بخدا قسم كه بيعت آن حضرت بر گردن همه اصحاب واجب شد تا روز قيامت و از اين گذشته ما ميگوئيم كه بالفرض اگر خدا و رسول نص بر شخص معيني نكرده بودند بحكم همه عقول باز تقديم آن حضرت بر ديگران واجب بود بجهت آن كمالات مشهوره و مناقب مأثوره كه در آن حضرت بود چه آن سرور از همه ايشان شجاع‌تر و متقي‌تر و زاهدتر و شريف‌نسب‌تر و كريم‌حسب‌تر و بلندمنصب‌تر بود و احدي منكر وجود اين صفات در آن حضرت نيست و در غير جنابش جمع نشده است چنانكه ابن‌حجر در صواعق خود از شافعي نقل ميكند كه چون باو گفته شد كه سببي براي نفرت مردم از حضرت امير عليه السلام نبود مگر اينكه او اعتنا باحدي نداشت در جواب گفت آري چه او زاهد بود و زاهد اعتنا بدنيا [ص 344] و اهل دنيا ندارد و عالم بود و شخص عالم اعتنا به كسي ندارد و شجاع بود و مرد شجاع اعتنا باحدي ندارد و شريف بود و شخص شريف اعتنا به كسي ندارد پس بنا بر اين هر كس بر علي عليه السلام تقدم گرفت ظالم و غاصب بوده و رتبه را كه حق او نبوده است گرفته و در محلي كه جايش نبوده است نشسته و رئيس در رساله معراج ميگويد علي بن ابيطالب مركز الحكمة و فلك الحقيقة و لقد كان بين الصحابة كالمعقول بين المحسوس علي عليه السلام مركز حكمت است و فلك حقيقت و ميان صحابه پيغمبر (ص) چنان بود كه معقولات ميان محسوسات و نيز از او منقول است كه گفت لو لم‌يرد نص في مثل علي بن ابيطالب (ع) لوجب تقديمه لما له من الفضائل ، اگر بر مثل علي عليه السلام نصي هم وارد نشود باز تقديم او واجب بود بدون نص بجهت فضائلي كه براي او است و ابن ابي‌الحديد ميگويد :

و خلافة لو لم‌تكن منصوصة ما ان لها عن جيد مجدك معطل

از براي تو يا علي (ع) خلافتي است كه اگر بالفرض منصوص هم نميبود از تو جاي عدول نداشت و گردن مجد و رفعتت از زيور آن ساده نميبود و ديگري گويد :

علي اميرالمؤمنين صريمة و ما لسواه في الخلافة مطمع

له النسب الاعلي و اسلامه الذي تقدم فيه و الفضائل اجمع

فلو كنت اهوي ملة غير ملتي لماكنت الا مسلما اتشيع

در حقيقت علي عليه السلام اميرالمؤمنين است و احدي را سواي او [ص 345] در خلافت طمعي نيست خاص او است نسب اعلي و اسلام مقدم و جميع فضايل پس اگر من مايل بملتي غير از ملت خود ميشدم هراينه هيچ مذهب جز اسلام و تشيع قبول نميكردم .

فصل سيم

در بيان اينكه حضرت اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام و ذريه معصومين او بهترين خلق اولين و آخرينند بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله .

ادله اين فصل را از كتب مخالفين انتخاب نمودم كه در احتجاج ابلغ و در قلع و قمع عناد اهل لجاج اشد و آكد باشد و علت اينكه آن حضرت بعد از رسول خدا (ص) از همه خلق افضل است اين است كه رسول خدا (ص) افضل جميع خلايق است و ادله عقليه و نقليه قائم شده است بر اينكه جميع خلق از آن حضرت بمنزله شعاعند از نور چنانكه در حديث جابر بن عبدالله ذكر خواهيم كرد در اينكه خلايق از فاضل نور مقدس آن سرور آفريده شده‌اند بعد از آنكه پنج مرتبه تنزل نمود پس هر گاه محقق شود كه اميرالمؤمنين عليه السلام قبل از وجود كاينات جفت و قسيم آن حضرت بوده است در عالم نور واجب ميكند كه آن حضرت از جميع ماسواي پيغمبر (ص) افضل باشد پس از جمله روايات حديثي است كه احمد بن حنبل در مسند خود از زادان مولي سلمان اعلي الله مقامه روايت كرده است قال سمعت حبيبي رسول الله (ص) يقول كنت انا و علي نورا بين يدي الله تعالي قبل ان يخلق آدم باربعة‌عشر الف عام فلما خلق الله تعالي آدم عليه السلام [ص 346] قسم ذلك النور جزئين فجزء انا و جزء علي (ع) زادان گفت شنيدم از حبيب خود رسول خدا (ص) كه ميفرمود من و علي چهارده هزار سال قبل از آفرينش آدم (ع) يك نور بوديم پيش روي خداي تعالي پس وقتي كه خداي تعالي آدم (ع) را خلقت كرد آن نور را بر دو قسمت كرد كه يك جزء آن منم و جزء ديگر علي است عليه السلام و اين حديث را ابن‌شيرويه ديلمي نيز در كتاب فردوس و فقيه شافعي ابن‌مغازلي در كتاب خود كه مسمي بمناقب است روايت كرده‌اند و در روايت ايشان چنين است فلما خلق الله تعالي آدم ركب ذلك النور في صلبه فلم‌يزل في صلبه في شيء واحد حتي افترقنا في صلب عبدالمطلب ففي النبوة و في علي الخلافة يعني پس چون خداي تعالي آدم را آفريد آن نور را در صلب او تعبيه نمود و هميشه در صلب او در يك محل بودند با هم تا اينكه در صلب عبدالمطلب از هم جدا شديم پس در من نبوة قرار گرفت و در علي عليه السلام خلافت و نيز ابن‌مغازلي از طريق ديگر روايت كرده است از جابر بن عبدالله از حضرت پيغمبر (ص) ان الله عز و جل انزل قطعة من نور فسكنها في صلب آدم فسقاها قال في آخره حتي قسمه جزئين فجعل جزءا في صلب عبدالله و جزءا في صلب ابي‌طالب فاخرجني نبيا و اخرج عليا وصيا پيغمبر (ص) فرمود همانا خداي عز و جل قطعه‌اي از نور نازل فرموده و در صلب حضرت آدم ساكن گردانيد و تسقيه‌اش فرمود و در آخر حديث فرمود پس يك جزء را در صلب عبدالله قرار داد و جزء ديگر را در صلب ابوطالب پس مرا بيرون [ص 347] آورد پيغمبر و علي (ع) را بيرون آورد وصي پيغمبر و از اين جمله است نيز آنچه ابن‌مغازلي شافعي در مناقب خود روايت كرده ميگويد خبر داد بما ابوغالب محمد بن احمد بن سهل نحوي گفت خبر داد بما ابوالحسن علي بن منصور حلبي گفت حديث كرد ما را علي بن محمد عدوي گفت حديث كرد ما را علي بن زكريا گفت حديث كرد ما را احمد بن مقداد عجلي گفت حديث كرد ما را فضيل بن عياض از نور بن يزيد از خالد بن معدن از شاذان از حضرت سلمان قال سمعت حبيبي رسول الله (ص) يقول كنت و علي نورا بين يدي الله تعالي يسبح الله تعالي ذلك النور و يقدسه قبل ان يخلق آدم بالف عام فلما خلق آدم ركب النور في صلبه فلم‌نزل في شيء واحد حتي افترقنا في صلب عبدالمطلب ففي النبوة و في علي الخلافة سلمان ميفرمايد كه از حبيب خود رسول خدا (ص) شنيدم كه ميفرمود من و علي (ع) نوري بوديم پيش روي خداي تعالي كه آن نور تسبيح و تقديس خدا ميكرد پيش از آنكه آدم (ع) خلقت شود بهزار سال پس چون آدم را آفريد نور را در صلب او مركب فرمود و هميشه در يك چيز بوديم تا آنكه در صلب عبدالمطلب جدا شديم پس در من است نبوت و در علي عليه السلام است خلافت ، پس اين احاديث صريح است در آنچه گفتيم كه هيچ عاقل منصفي در آن شك ندارد و دلالت آنها براي هر طالب حقي ظاهر است علاوه بر اينكه تصريح باين هم دارد كه خلافت منحصر است در آن سرور و او خاتم اوصياء است چنانكه [ص 348] محمد صلي الله عليه و آله خاتم انبياء است و در فصل سابق احاديثي گذشت كه منصوص بودن آن حضرت را از جانب خدا و رسول بي شك و ريب ثابت مينمايد پس هر كس ترك بي‌انصافي كند ميداند كه آن حضرت از رسول خدا (ص) مثل نوري است كه از نوري درگرفته باشد چنانكه فرمود انا من محمد كالضوء من الضوء من از محمد (ص) مثل ضوء هستم از ضوء و ميداند كه اين دو بزرگوار در عالم انوار پيش از ايجاد جميع موجودات متحدند و ميداند كه اين فرمايش پيغمبر (ص) كه فرمود انه مني و انا منه چنانكه بخاري در صحيح خود در جزء چهارم در باب مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام روايت كرده است كه عمر بن الخطاب گفت توفي رسول الله (ص) و هو عنه راض يعني عن علي بن ابيطالب عليه السلام و قال انت مني و انا منك حضرت رسول (ص) وفات يافت در حالتي كه از او يعني از حضرت امير عليه السلام راضي بود و باو فرمود تو از مني و من از توام و نيز بخاري در جزء پنجم و در كتاب جمع بين صحاح ستة در جزء دويم از باب مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام بطرق عديده اين فرمايش را روايت كرده است و احمد بن حنبل در مسند خود از ابورافع از پدرش از جدش روايت كرده است كه گفت چون حضرت امير عليه السلام علمداران را در روز احد بقتل رسانيد جبرئيل عرض كرد يا رسول الله (ص) همانا حق مواسات همين است پيغمبر (ص) فرمود انه مني و انا منه براستي كه او از من است و من از اويم جبرئيل [ص 349] عرض كرد و انا منكما من نيز از شمايم و نيز در مسند خود بطريق ديگر هم روايت كرده است اين فرمايش را و هم‌چنين قول خداي تعالي و انفسنا و انفسكم كه علي عليه السلام را نفس پيغمبر (ص) ناميده است ميداند كه اينها بر سبيل مجاز نيست و محض كنايه از تقرب آن سرور نزد حضرت پيغمبر (ص) وارد نشده است چنانكه معاندين گفته‌اند بلكه حقيقت است و عين واقع چه اگر كسي مهر جهالت بر دلش زده نشده باشد و پيروي خواهش خود را بكنار گذارد ميداند كه اصل محمد و علي صلوات الله عليهما از يك ماده‌اند و هر كه جز ايشان است غير از حضرت فاطمه و يازده فرزند آن معصومه صلوات الله عليهم از ماده‌هاي مختلفه‌اند و اخبار بطور صراحت حكم باين مطلب ميكند كه احتمال ديگر در آن راهبر نيست زيرا كه اخبار در اين باب بعضي تفسير بعضي را ميكند و لكن خداوند عالم هدايت نميكند مگر هر كه را كه بخواهد و من يضلل الله فما له من هاد كسي نگويد بنا بر اين پس لازم مي‌آيد كه علي بن ابيطالب عليه السلام در فضل نظير حضرت رسول (ص) باشد زيرا كه ما ميگوئيم از قسيم بودن و جفت بودن اين دو بزرگوار لازم نمي‌آيد كه در فضيلت مساوي باشند بلكه سابق از لاحق افضل است و رسول خدا (ص) سابق است بر حضرت امير عليه السلام اگر چه از يك سنخ بودند چنانكه فرمود من از محمد (ص) مثل ضوء از ضوء هستم و نفرمود مثل شعاع از ضوء هستم و بيان مسبوق بودن خود را باين كلمه فرمود كه فرمود انا من محمد [ص 350] و اينكه حضرت رسول (ص) فرمود افترقنا في صلب عبدالمطلب مراد اين است كه از صلب عبدالمطلب از هم جدا شديم بصلب عبدالله و ابوطالب عليهما السلام چنانكه روايت ابن‌مغازلي از جابر بن عبدالله دلالت بر اين ميكند كه فرمود حتي قسمه جزئين تا اينكه آن نور را بر دو جزء قسمت كرد فجعل جزءا في صلب عبدالله و جزءا في صلب ابي‌طالب پس يك جزء را در صلب عبدالله قرار داد و يك جزء را در صلب ابوطالب و ممكن است كه في را بر معني خود باقي بگذاريم و بمعني مِنْ نگيريم باين معني كه انقسام نور در همان صلب عبدالمطلب عليه السلام واقع شده باشد چون كه تولد ابوطالب (ع) پيش از تولد عبدالله بود پس چون ابوطالب پيدا شد نور علي عليه السلام بصلب او انتقال يافت و رسول خدا (ص) در صلب عبدالمطلب باقي ماند تا عبدالله پيدا شد و نور آن حضرت بصلب او انتقال يافت پس انقسام نور در صلب عبدالمطلب شد نه از صلب عبدالمطلب و اما اينكه در بعضي اخبار چنين وارد شده است كه چون خداوند عالم آدم را آفريد آن نور را بر دو جزء قسمت كرد كه يك جزء منم و يك جزء علي (ع) است چنانكه در روايت احمد بن حنبل از حضرت سلمان وارد شده است با باقي احاديث كه دلالت دارند بر انقسام نور در صلب عبدالمطلب يا در صلب عبدالله و ابوطالب عليهما السلام منافاتي ندارد زيرا كه جمع بين اين دو امر ممكن است كه بگوئيم انقسام اين نور در ابتداي اين نشأة واقع شد وقتي كه ارواح از عالم بالا تنزل [ص 351] نمودند و مجردات تعلق بماديات گرفتند و ابتداي تعلق و حدوث كثرات و امتيازات صوريه از رب النوع سلسله حضرت آدم ابوالبشر عليه السلام بود و اين در عالم ذر ثاني واقع شد وقتي كه عهد از بني‌آدم گرفته شد چنانكه ميفرمايد و اذ اخذ ربك من بني آدم من ظهورهم ذريتهم الآيه و اما جدا شدن اين دو نور بنوعي كه هر يك بماده خارجيه مشخصه تعلق بگيرند در صلب عبدالمطلب اتفاق افتاد و از اين جمله است آنچه ابن‌مغازلي در كتاب مناقب باسناد خود از ابوذر اعلي الله مقامه روايت كرده است كه فرمود سمعت رسول الله (ص) يقول كنت انا و علي نورا عن يمين العرش يسبح الله ذلك النور و يقدسه قبل ان يخلق آدم باربعة‌عشر الف عام فلم‌ازل انا و علي في شيء واحد حتي افترقنا في صلب عبدالمطلب از رسول خدا (ص) شنيدم كه ميفرمود من و علي (ع) چهارده هزار سال پيش از خلقت آدم نوري بوديم از جانب راست عرش كه تسبيح و تقديس پروردگار ميكرد پس هميشه من و علي در يك محل بوديم تا اينكه در صلب عبدالمطلب جدا شديم و عباس رضي الله عنه در مديحه حضرت رسول (ص) اشاره بسبق نور آن حضرت بر همه خلق ميكند كه ميگويد :

من قبلها طبت في الظلال و في مستودع حيث يخصف الورق

ثم هبطت البلاد لا بشر انت و لا مضغة و لا علق

بل نطفة تركب السفين و قد الجم نسرا و اهله الغرق

تنقل من صالب الي رحم اذا مضي عالم بدا طبق [ص 352] 

حتي احتوي بيتك المهيمن من خندف علياء تحتها النطق

و انت لما ولدت اشرقت الارض و ضاءت بنورك الافق

فنحن في ذلك الضياء و في النور و سبل الرشاد نخترق

يعني تو يا رسول الله پيش از نزول بعرصه دنيا در عالم ظلال در سايه‌هاي بهشت طيب و طاهر شدي و در مخزن وديعت صلب آدم عليه السلام آنجا كه برگهاي بهشتي بر تن او چسپانيده ميشد پس از آن با او فرود آمدي ببلاد زمين در حالتي كه نه بشر بودي و نه مضغه و نه علقه بلكه آبي صاف و زلال بودي كه بر كشتي نوح سوار ميشدي وقتي كه آب طوفان بدهان نسر ● و پرستندگان او رسيده بود و غرق شده بودند و دايم از صلب طاهري برحم طيبي منتقل ميشدي و قرنها در گذر بود و از پي يكديگر پديدار ميشد تا آنكه خانه مجد و شرف تو از ميان زادگان خندف محتوي بر رفعت و علوي شد كه همه كوه‌هاي نواحي كه بالاي يكديگرند در تحت آن افتاد و تو چون متولد شدي زمين تابنده شد و افق بنور تو منور گرديد پس ما در ميان اين ضياء و اين نور و در راههاي هدايت مثل باد سير ميكنيم چون اين اشعار را بسمع مبارك پيغمبر (ص) رسانيد دعاي خير در حق او فرمود كه لايفض الله فاك و منقول است كه اسرافيل بر جبرئيل افتخار كرد [ص 353] و گفت من از حاملان عرشم و صاحب صور و نفخه‌ام و از همه ملئكه بحضرت ذوالجلال نزديكترم جبرئيل گفت من از تو بهترم چه من امين وحي خدا و صاحب كسوف و خسوف و زلازل و رسائلم پس اين خصومت بحضرت داور بردند خداوند تعالي بايشان وحي فرمود كه ساكت شويد بعزت و جلال خودم سوگند كه كسي را خلقت كرده‌ام كه از شما هر دو بهتر است نظر كنيد بساق عرش چون نظر كردند ديدند نوشته است لا اله الا الله محمد رسول الله علي و فاطمة و الحسن و الحسين خير خلق الله پس جبرئيل عرض كرد الهي بحق اين پنج تن بر تو كه مرا خادم ايشان قرار ده فرمود چنين باشد پس جبرئيل بر همه ملئكه فخر كرد چون خادم ايشان و گفت كيست مثل من و حال آنكه من خادم آل‌محمد عليهم السلام هستم پس ملئكه از مفاخرت او منكسر و شرمنده شدند و معلوم باشد كه سخن اسرافيل كه گفت من از حاملان عرشم مقصودش اين نيست كه باين صفت بر جبرئيل مفاخرت كند باين معني كه جبرئيل داراي اين صفت نيست بلكه مرادش اين بود كه مفاخر خود را ذكر كند و اين صفت يكي از آنها است اگر چه جبرئيل هم در اين صفت با او مشترك است مثل اينكه شخصي كه هم كريم است و هم شجاع افتخار ميكند بر شخص كريم كه من شجاع و كريم هستم و اينكه جبرئيل در مفاخر خود ذكر اين صفت را نكرد از باب اين است كه موصوف بودنش بآن معلوم است و جهت ديگر آنكه رتبه اسرافيل در اين صفت از رتبه جبرئيل برتر است زيرا كه اسرافيل حامل ركن ايمن اعلاي [ص 354] عرش است كه مقام نور ابيض است و جبرئيل حامل ركن ايسر اسفل عرش است كه مراد نور احمر است و از اين جمله است آنچه ابن‌مغازلي در كتاب مناقب باسناد خود مرفوعا از ابوايوب انصاري روايت كرده است ان رسول الله (ص) مرض مرضة فدخلت عليه فاطمة تعوده و هو يتأوه من مرضه فلما رأت فاطمة ما برسول الله (ص) من الجهد و الضعف خنقتها العبرة حتي جرت دمعتها فقال لها يا فاطمة ان الله تعالي اطلع علي الارض اطلاعة فاختار منها اباك فبعثه نبيا ثم اطلع لها الثانية فاختار منها بعلك و اوحي الي فانكحته اياك و اتخذته وصيا اماعلمت ان لكرامة الله اياك زوجك اعظمهم حلما و اقدمهم سلما و اعلمهم علما فسرت بذلك فاطمة (ع) و استبشرت ثم قال لها رسول الله (ص) يا فاطمة له ثمانية اضراس ثواقب ايمانه بالله و رسوله و تزويجه فاطمة و سبطاه الحسن و الحسين و امره بالمعروف و نهيه عن المنكر و قضاؤه بكتاب الله تعالي يا فاطمة انا اهل بيت اعطانا الله سبع خصال لم‌يعطها احدا من الاولين قبلنا او قال الانبياء و لايدركها احد من الآخرين غيرنا نبينا افضل من الانبياء و هو ابوك و وصينا افضل الاوصياء و هو بعلك و شهيدنا خير الشهداء و هو حمزة عمك و منا من له جناحان يطير بهما في الجنة حيث يشاء و هو جعفر ابن عمك و منا سبطا هذه الامة و هما ابناك و منا الذي نفسي بيده مهدي هذه الامة ، وقتي رسول خدا (ص) مريض شد پس فاطمه عليها السلام بعيادت پدر مشرف شد آن سرور از شدت مرض آه ميكشيد چون فاطمه (ع) ضعف و ناتواني آن حضرت را مشاهده نمود گريه راه گلويش را گرفت تا آنكه اشك مقدسش جاري گرديد پس پيغمبر (ص) باو فرمود اي فاطمه [ص 355] همانا خداوند تعالي نظري بر زمين انداخت و پدرت را اختيار كرده برسالت مبعوث فرمود پس از آن كرت ثاني نظر بر زمين انداخته شوهرت را اختيار نمود و بمن وحي فرمود پس تو را با او تزويج كردم و او را وصي خود گرفتم آيا ندانسته كه خداوند عالم محض كرامت تو با كسي تو را تزويج فرمود كه در حلم از همه اعظم و در اسلام اقدم و در علم اعلم است پس حضرت فاطمه (ع) از اين مژده مسرور و فرحناك گرديد بعد از آن رسول خدا (ص) فرمود اي فاطمه شوهر تو را هشت منقبت بزرگ است اول ايمان او بخدا دوم تصديق او برسول خدا (ص) سيم تزويج او بفاطمه (ع) چهارم و پنجم دو سبط او كه حسن و حسين‌اند (ع) ششم امر او بمعروف هفتم نهي او از منكر هشتم حكم كردن او بر طبق كتاب خدا اي فاطمه ما اهل بيتي هستيم كه خدا هفت خصلت بما عطا فرموده است كه باحدي از پيشينيان يا فرمود باحدي از انبياء پيش از ما نداده است و احدي از آيندگان درك آن فضايل را نخواهد كرد پيغمبر ما افضل پيغمبران است و او پدر تو است و وصي ما بهترين اوصياء است و او شوهر تو است و شهيد ما بهترين شهداء است و او حمزه عم تو است و از ما است آن كسي كه دو بال دارد كه با آن دو بال در هر جاي بهشت بخواهد پرواز ميكند و او جعفر پسرعم تو است و از ما است دو سبط اين امت كه حسن و حسين‌اند دو پسر تو و از ما است بخدا قسم مهدي اين امت و اينكه فرمود وصينا افضل الاوصياء شامل انبياء هم ميشود چرا كه [ص 356] بعضي از انبياء وصي بوده‌اند مثل شيث (ع) كه وصي پدر خود آدم (ع) بود و اسحق وصي پدر خود ابرهيم بود و يعقوب وصي پدر خود اسحق بود و يوسف وصي پدر خود يعقوب بود و هرون وصي برادر خود موسي بود و سليمان وصي پدر خود داود بود علي نبينا و آله و عليهم السلام بلكه اكثر انبياء وصي بوده‌اند پس چون بنص اين حديث ثابت شود كه آن حضرت از بعضي انبياء افضل است ثابت خواهد شد كه از همه انبياء سواي خاتم (ص) افضل است زيرا كه در ميان مسلمين كسي قائل بتفصيل و فرق ميان انبياء نشده است بلكه مسلمين در اين باب در دو قولند لاغير بعضي مثل دوستان آن حضرت قائلند باينكه حضرت امير (ع) از همه انبياء افضل است و بعض ديگر مثل دشمنان آن حضرت قائلند باينكه همه انبياء از آن حضرت افضلند چنانكه سابقا گفتيم و اگر گوئي ممكن است كه مراد افضل بودن آن حضرت باشد از اوصيائي كه پيغمبر نبوده‌اند گوئيم عموم احاديث ديگر كه در اين باب وارد شده است محقق و مسلم است پس اين فرمايش هم بر عموم خود باقي است مؤيد اين معني آنكه در همين حديث فرمود باحدي از اولين يا فرمود باحدي از انبياء پيش از ما داده نشده است و در صدر اين حديث اشاره باين شده است كه حضرت امير عليه السلام بدرجه‌اي از فخر رسيده است كه احدي جز او نرسيده كه فرمود له ثمانية اضراس براي او هشت دندان است و اين تعبير كنايه از اين است كه آن حضرت بر مجد و شرف چنان دندان فرو برده كه جاي طمع براي [ص 357] احدي بعد از خود نگذارده و كسي در اين خصايص باو نميرسد و هيچ سابقي بر او سبقت نميگيرد اول ايمان آن حضرت بخدا بايمان كامل كه خود ميفرمايد لو كشف الغطاء ماازددت يقينا اگر حجاب برداشته شود يقين من از اينكه هست زيادتر نخواهد شد بخلاف ديگران چنانكه ابرهيم عليه السلام كه از افضل انبياء اولوا العزم است بعد از اخبار الهي طلب شهود عياني نمود تا اطمينان حاصل كند پس عرض كرد رب ارني كيف تحيي الموتي پروردگار من بمن بنمايان كه مردگان را بچه نحو زنده ميكني قال اولم‌تؤمن فرمود آيا ايمان باين امر نياورده‌اي قال بلي و لكن ليطمئن قلبي عرض كرد چرا ايمان دارم لكن براي اين كه اطمينان قلب حاصل كنم و هم‌چنين موسي علي نبينا و آله و عليه السلام وقتي كه خداوند تعالي او را خبر داد كه سامري قوم را گمراه كرده است و از كوه طور برگشت و قوم را مشغول عبادت گوساله يافت غضب كرد و الواح را انداخت و چهار لوح از آنها را شكست چنانكه ميفرمايد قال فانا قد فتنا قومك من بعدك و اضلهم السامري فرجع موسي الي قومه غضبان خدا فرمود كه ما قوم تو را بعد از تو امتحان كرديم و سامري ايشان را گمراه كرد پس موسي (ع) غضبناك بسوي قوم خود برگشت تا اينكه ميفرمايد و القي الالواح و از حضرت پيغمبر (ص) مروي است كه فرمود خدا رحمت كند برادر من موسي را كه خبر نزد او مثل مشاهده و عيان نبود يعني آن حضرت وقتي كه ايشان را بر آن حال مشاهده فرمود غضبش زياد شد و خودداري نكرد تا آنكه الواح [ص 358] را انداخت و اين نه از اين جهت است كه در اخبار الهي شك داشت لكن چون كامل مطلق نبود شنيدن برايش مثل ديدن نبود و در اين دو حالت دو حالت داشت و اما حضرت امير عليه السلام در جوابي كه فرمود به سليم بن قيس در جمله فرمايشات خود ميفرمايد فلم‌اكن بما صنعوا حين عاينته باعلم مني به و لا اشد يقينا به مني قبل ذلك بل انا بقول رسول الله (ص) اشد يقينا لما عاينت و شاهدت يعني من بعد از معاينه كردارهاي ايشان چيزي بر علم و يقيني كه از پيش باين امر داشتم نيفزود بلكه يقين من بقول رسول خدا (ص) بيشتر است از آنچه بچشم خود معاينه و مشاهده كنم دويم ايمان آن حضرت برسول خدا (ص) و سبقت گرفتن او بر جميع خلق بتصديق آن حضرت در اين نشأه وقتي كه بدعوت ظاهره آشكار شد و در عالم ارواح وقتي كه خطاب صادر گرديد كه اول كسي كه باقرار بوحدانيت خدا و رسالت پيغمبر (ص) سبقت گرفت اميرالمؤمنين عليه السلام بود چنانكه اخبار صريحا و ضمنا دلالت بر اين دارند سيم تزويج فاطمه (ع) با آن حضرت و منتهاي فخر است چنانكه از حضرت صادق صلوات الله عليه مروي است كه فرمود اگر خداوند عالم حضرت امير عليه السلام را خلقت نكرده بود روي زمين براي فاطمه (ع) كفوي نبود و عامه در احاديث عديده روايت كرده‌اند كه ابوبكر و عمر فاطمه (ع) را خواستگاري كردند و پيغمبر (ص) اجابت ايشان نفرمود بلكه سؤال ايشان را مطلقا جواب نداد زيرا كه لايق اين نبودند كه از چنين سؤالي جواب داده شوند از جمله روايتي كه ابن‌حاتم از انس بن مالك [ص 359] آورده است قال جاء ابوبكر ثم عمر يخطبان فاطمة (ع) من النبي (ص) فسكت و لم‌يرجع اليهما شيئا فانطلقا الي علي كرم الله وجهه يأمرانه بطلب ذلك قال علي (ع) فنبهاني لامر فقمت اجر ردائي حتي اتيت النبي (ص) فقلت تزوجني فاطمة قال و عندك شيء قلت فرسي و بدني قال اما فرسك فلا بد لك منها و اما بدنك فبعها فبعتها باربعمائة و ثمانين فجئته بها فوضعتها في حجره فقبض منها قبضة فقال اي بلال ابتع لنا بها طيبا و امرهم ان يجهزوها فجعل لها سرير مشروط و وسادة من ادم حشوها ليف و قال لعلي (ع) اذا اتتك فلاتحدث شيئا حتي آتيك فجاءت مع ام‌ايمن فقعدت في جانب البيت و انا في جانب فجاء رسول الله (ص) قال هيهنا اخي قالت ام‌ايمن اخوك و قد زوجته ابنتك قال نعم و دخل رسول الله (ص) فقال لفاطمة ايتني بماء فقامت الي قعب في البيت فاتت فيه بماء فاخذه و مج فيه ثم قال لها تقدمي فتقدمت فنضح بين ثديها و علي رأسها و قال اللهم اني اعيذها بك و ذريتها من الشيطان الرجيم ثم قال لها ادبري فادبرت فصب بين كتفيها ثم فعل مثل ذلك لعلي عليه السلام ثم قال له ادخل باهلك بسم الله و البركة ، انس بن مالك گفت عمر و ابوبكر بخواستگاري فاطمه (ع) نزد رسول خدا (ص) آمدند پس حضرت ساكت شد و جوابي بايشان باز نداد پس خدمت حضرت امير (ع) رفته عرض كردند كه تو او را براي خود خواستار شو حضرت امير (ع) ميفرمايد پس مرا براي امري كه در دلم نهفته بود بيدار كردند پس برخاسته دامن‌كشان بحضرت رسول (ص) آمده عرض كردم تواند شد كه فاطمه (ع) را بمن تزويج فرمائي [ص 360] فرمود هيچ داري عرض كردم اسبي دارم و زرهي فرمود اما اسب را كه ناچار در كار داري لكن زره را بفروش پس به چهارصد و هشتاد درم زره را فروختم و آن مبلغ را خدمت آن حضرت آورده در دامان مباركش گذاردم پس چنگي از آنها برداشته به بلال داد و فرمود براي ما طيب بخر و امر كن كه فاطمه (ع) را تجهيز كنند پس براي آن مخدره (ص) تختي مهيا كردند كه از ليف خرما رسن آن كشيده بود و وساده از پوست كه حشوش از ليف خرما بود و با علي (ع) فرمود چون فاطمه نزد تو آيد احداث امري مكن تا من بيايم پس فاطمه (ص) با ام‌ايمن وارد شد و در كنار خانه نشست و من در كنار ديگر بودم پس پيغمبر (ص) آمد و فرمود برادر من اينجا است ام‌ايمن عرض كرد برادر تو است و دختر خود را با او تزويج كرده‌اي فرمود بلي و پيغمبر (ص) داخل شد و بفاطمه (ع) فرمود آبي بياور پس برخاسته كاسه چوبيني كه در خانه بود آب كرد و آورد پيغمبر (ص) آن آب را گرفته آب دهان مبارك در آن انداخت پس از آن بفاطمه (ع) فرمود پيش بيا چون پيش آمد قدري از آن بر ميان دو پستان و روي سرش بيفشانيد و فرمود الهي من فاطمه و ذريه او را از شر شيطان بپناه تو مي‌سپارم بعد فرمود پشت بمن كن چون پشت كرد قدري از آن آب بين كتفين مباركش ريخت بعد از آن با علي (ع) نيز چنين كرد و باو فرمود بنام خدا داخل شو بر اهل خود بمباركي ، و اين حديث را احمد بن حنبل نيز آورده است و در روايت ديگر كه نيز [ص 361] از انس بن مالك است از ابوالخير حاكمي قزويني منقول است كه انس گفت خطبها علي بعد ان خطبها ابوبكر ثم عمر فقال قد امرني ربي بذلك الحديث ، بعد از آنكه اول ابوبكر و دويم عمر او را خواستگاري كردند علي عليه السلام خواستگار او شد پس پيغمبر (ص) فرمود مرا خداوند عالم امر فرموده است كه فاطمه را با او تزويج كنم الحديث و ابوداود سجستاني روايت آورده است ان ابابكر خطبها فاعرض عنه ثم عمر فاعرض عنه الحديث السابق ابوبكر فاطمه (ع) را خواستگاري كرد پس پيغمبر (ص) از او اعراض فرمود پس از آن عمر خواستگاري كرد و از او هم روي مبارك گردانيد تا آخر حديث سابق و احمد بن حنبل در مسند خود اين خبر را بطرق عديده روايت كرده است از جمله از عبدالله بن بريده از پدرش روايت كرده است ان ابابكر و عمر خطبا الي رسول الله (ص) فاطمة فقال انها صغيرة فخطبها علي (ع) فزوجها منه ، ابوبكر و عمر فاطمه (ع) را از پيغمبر (ص) خواستگاري كردند فرمود فاطمه خردسال است پس از آن علي (ع) خواستگاري كرد و پيغمبر (ص) فاطمه را با او تزويج فرمود ، منقبت چهارم آن حضرت حسن و پنجم حسين عليهما السلام چه آن دو بزرگوار باجماع مسلمين سيد جوانان اهل بهشتند و شك نيست كه انبياء نيز از جمله جوانان اهل بهشتند پس چون ثابت شود باين حديث و امثال اين حديث كه آن دو بزرگوار از انبياء افضلند ثابت خواهد شد كه پدر بزرگوار ايشان صلوات الله عليه نيز افضل از انبياء است بطريق اولي بجهت اينكه [ص 362] رسول خدا (ص) در حديثي كه بحسب معني متفق عليه است فرمود وقتي كه حسن و حسين عليهما السلام را بر دوش مبارك برداشته بود پس بعضي از اصحاب عرض كردند يا رسول الله مرخص ميفرمائي كه ما ايشان را از دوش مبارك برداريم و حامل شويم فرمود نعم المطية مطيتهما و نعم الراكبان هما و ابوهما خير منهما ، نيكو مركبي است مركب ايشان و نيكو راكبي هستند ايشان و پدر ايشان از خود ايشان بهتر است و تعللي كه عثمانيه كرده‌اند در حديث مختلف فيه كه پيغمبر (ص) با علي (ع) فرمود اشاره بعمر و ابوبكر كه هذان سيدا كهول اهل الجنة ما خلا الانبياء و المرسلين اين دو نفر سيد پيرمردان اهل بهشتند غير از انبياء و مرسلين افترائي است كه جعل كرده‌اند در مقابل فرمايشي كه آن حضرت درباره حسنين (ع) فرمود چون نتوانستند كه منكر اين شوند كه آن دو بزرگوار سيد جوانان اهل بهشتند زيرا كه حديثي است مشهور و مسلم و از آن طرف قائل باين شده‌اند كه ابوبكر و عمر بعد از انبياء از همه خلق افضلند و نيز اجماعي ايشان است كه حسنين (ع) بعد از پيغمبر (ص) از همه امت افضلند پس اين دروغ را بتزوير جعل كردند با وجود اينكه خود ايشان روايت كرده‌اند كه همه اهل بهشت جوانند و مرد پير و ميانه سال در ايشان نيست چنانكه انشاء الله در فصل تناقض روايات و رد شبهات ايشان ذكر خواهيم كرد و لكن مثلي است معروف كه دروغ‌گو حافظه ندارد ، ششم امر بمعروف و هفتم نهي از منكر نمودن [ص 363] آن حضرت است چه آن سرور در دين خدا با احدي مسامحه روا نداشت و قوي را بطمع نينداخت و فقير را مأيوس نفرمود زيرا كه در راه رضاي پروردگار از ملامت احدي باك نداشت و اين امر نزد همه امت اجماعي است ، هشتم حكم كردن آن بزرگوار بكتاب خدا و استقامت او بر حدود الهي چنانكه در احوال و صفات او مذكور است كه بارهاي گران عبادت و عبوديت را با تمام قوت حمل ميفرمود و بر آنچه رسول خدا (ص) استقامت داشت مستقيم بود زيرا كه در جميع احوال شريك آن بزرگوار بود چنانكه ميفرمايد خطاب به پيغمبر (ص) فاستقم كما امرت و من تاب معك مستقيم باش بر جاده امر الهي چنانكه مأمور شده‌اي يا محمد (ص) تو و كساني كه با تو بخدا بازگشت كرده‌اند ، و در احاديث معراج فقراتي هست كه دلالت بر اين دارد و از جمله اموري كه دلالت ميكند بر اينكه حضرت امير عليه السلام افضل است از انبياء چنانكه پيغمبر (ص) افضل است از ايشان اين است كه از انبياء ميثاق گرفته شد بوحدانيت خدا و رسالت پيغمبر (ص) و ولايت علي عليه السلام چنانكه از طرق خود روايت كرده‌اند از جمله ابونعيم محدث در كتاب خود كه از كتاب استيعاب استخراج كرده است روايت ميكند در تفسير قول خداي تعالي و اسئل من ارسلنا قبلك من رسلنا علي ما بعثوا فقال النبي (ص) ليلة اسري به جمع الله بينه و بين الانبياء ثم قال له يا محمد سلهم علي ماذا بعثتم فقالوا بعثنا علي شهادة ان لا اله الا الله و الاقرار بنبوتك و الولاية لعلي بن ابيطالب عليه السلام [ص 364] سؤال كن از پيغمبراني كه پيش از تو فرستاديم كه بر چه مبعوث شدند پس پيغمبر (ص) ميفرمايد كه در شب معراج خداوند عالم مابين آن سرور و انبياء ديگر جمع كرد و فرمود يا محمد از ايشان بپرس كه بر چه مبعوث شدند عرض كردند مبعوث شديم بر شهادت بوحدانيت خدا و اقرار بنبوت تو و ولايت علي بن ابيطالب عليه السلام و در اين حديث اشاره بمضمون اين آيه شريفه است كه ميفرمايد و اذ اخذ الله من النبيين ميثاقهم لما اتيتكم من كتاب و حكمة ثم جاءكم رسول مصدق لما معكم لتؤمنن به و لتنصرنه قال ءاقررتم و اخذتم علي ذلكم اصري يعني ياد كن اي پيغمبر (ص) وقتي را كه خدا از پيغمبران گرفت ميثاق ايشان را كه چون من بشما كتاب و حكمت داده‌ام پس رسولي بيايد كه بكتاب و حكمت شما تصديق كند البته بايد باو ايمان آوريد و نصرت او كنيد فرمود آيا اقرار باين كرديد و عهد مرا بر اين مضمون بذمه گرفتيد پس اين مطلب صريح است در اينكه حضرت امير عليه السلام افضل است از انبياء زيرا كه خداوند عالم او را در اخذ ميثاق بر انبياء قرين نفس خود و پيغمبر خود كرده است چنانكه در ولايت بر امت نيز او را مقرون بخود و پيغمبر خود ذكر فرموده است كه ميفرمايد انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون پس كسي كه اندك عقل و معرفتي داشته باشد چگونه ميتواند معتقد باين شود كه خداي عدل كه در حكم او بهيچ وجه جوري نيست و بهر ذره عالم و محيط است از براي ادني عهد بگيرد از افضل و فاضل را تابع [ص 365] مفضول قرار دهد پس اگر اميرالمؤمنين (ع) افضل از ساير انبياء نبود در حكمت خداي حكيم عادل رؤف رحيم جايز نميبود كه عهد ولايت او را بر ايشان بگيرد مثل اينكه بر ساير امت گرفته است و اين مطلب واضح است و محتاج ببرهان نيست الا اينكه برهان براي معاند فايده ندارد و اگر كسي منصف باشد حق نزد او بدون اختلاف واضح خواهد بود و از اين جمله است آنچه شيخ المحدثين بغداد در مجلد عاشر از . . . باسناد خود از اسماء بنت واثلة روايت كرده است كه گفت سمعت اسماء بنت عميس تقول سيدتي فاطمة (ع) تقول ليلة دخل بي علي عليه السلام افزعني في فراشي قلت بما ذا افزعك يا سيدة نساء العالمين قالت سمعت الارض تحدثه و يحدثها فاصبحت و انا فزعة فاخبرت والدي (ص) فسجد سجدة طويلة ثم رفع رأسه و قال يا فاطمة ابشري بطيب النسل فان الله فضل بعلك علي ساير خلقه و امر الارض ان تحدثه باخبارها و ما يجري علي وجهها من شرقها الي غربها ، از اسماء بنت عميس شنيدم كه ميگفت سيده من حضرت فاطمه (ع) ميفرمود شبي كه علي عليه السلام بر من داخل شد مرا در فراشم ترسانيد عرض كردم بچه چيز ترا ترسانيد اي سيده زنان عالم فرمود شنيدم كه زمين با او حديث ميگفت و او با زمين حديث ميفرمود پس صبح ترسان برخاسته اين خبر را بپدر بزرگوارم گفتم پس سجده طولاني فرمود پس از آن سر از سجده برداشته فرمود يا فاطمه بشارت باد تو را بپاكي نسل چه خداوند عالم شوهر تو را بر جميع خلق خود [ص 366] فضيلت داده و زمين را امر فرموده است كه اخبار خود را و وقايعي را كه از مشرق تا مغرب بر روي آن اتفاق مي‌افتد براي او حديث كند و از اين جمله است آنچه در روايات سابقه مذكور شد كه پيغمبر (ص) فرمود انه خير الخلق بعدي علي عليه السلام بعد از من بهترين خلايق است و از اين جمله است آنچه ابوالمؤيد موفق بن احمد روايت كرده است ميگويد خبر داد مرا شهردار اجازة كه خبر داد مرا عبدوش كتابة كه خبر داد بمن ابوطالب كه حديث گفت مرا ابن‌مردويه كه حديث كرد مرا احمد بن محمد بن عاصم كه حديث گفت مرا عمران بن عبدالرحيم كه حديث كرد مرا ابوالصلت هروي كه حديث گفت مرا حسين بن حسن اشقر كه حديث كرد مرا قيس از اعمش از عباية بن ربعي از ابوايوب كه وقتي پيغمبر (ص) مريض شد پس فاطمه بعيادتش مشرف آمد چون حالت رنج و ناتواني و سختي آن حضرت را مشاهده نمود آب در ديدگان گردانيده بگريست تا اشك بر صورت مقدسش جاري گرديد پس رسول خدا (ص) باو فرمود يا فاطمه همانا تو را نزد خداوند عالم كرامتي است كه تو را تزويج با كسي فرمود كه اسلامش از همه ايشان پيشتر و علمش بيشتر و حكمش عظيم‌تر است همانا خداي تعالي نظري باهل زمين فرمود و مرا اختيار كرد بنبوت و رسالت مبعوث گردانيد پس از آن نظر ديگر نمود و شوهر تو را از ايشان اختيار فرمود پس بمن وحي فرمود كه تو را با او تزويج كنم و او را وصي خود قرار دهم تا آخر حديث ، پس اين احاديث حكم باين ميكنند [ص 367] كه اميرالمؤمنين عليه السلام از ساير انبياء و مرسلين افضل است و ايضا احاديث عامه تصريح دارد باينكه عيسي بن مريم علي نبينا و آله و عليه السلام كه از انبياء اولوا العزم است پشت سر مهدي آل‌محمد صلوات الله عليه نماز ميگذارد چنانكه در فصل خود مذكور خواهد شد انشاء الله و احدي شك ندارد كه علي عليه السلام از مهدي صلوات الله عليه كه عيسي باو اقتدا ميكند و او را مقدم ميدارد و با او بيعت مينمايد افضل است و از اين جمله است آنچه در مناقب اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام مذكور است كه چون ابن‌ملجم ملعون آن حضرت را ضربت زد صعصعة بن صوحان بر آن حضرت داخل شده عرض كرد يا اميرالمؤمنين انت افضل ام آدم ابوالبشر تو افضلي يا آدم ابوالبشر حضرت فرمود قبيح است كه شخص خود را تزكيه و تمجيد كند خداوند عالم بآدم فرمود كه تو با حوا ساكن بهشت شويد و هر چه خواهيد بطور فراواني بخوريد و نزديك اين درخت نشويد كه از ستمكاران باشيد و من بسياري از چيزهائي را كه خداي تعالي برايم مباح گردانيده بود ترك كردم و نزديك بآنها نشدم بعد عرض كرد تو افضلي يا اميرالمؤمنين يا نوح فرمود نوح بر قوم خود نفرين كرد و من بر ظالمين حق خود نفرين نكردم و پسر نوح كافر بود و دو پسر من دو سيد جوانان اهل بهشتند بعد عرض كرد تو افضلي يا موسي فرمود موسي را كه خداوند تعالي بسوي فرعون فرستاد عرض كرد اني اخاف ان يقتلون من ميترسم كه مرا بكشند تا اينكه خداوند عالم [ص 368] فرمود لاتخف اني لايخاف لدي المرسلون مترس كه فرستادگان من نزد من خوف ندارند و عرض كرد رب اني قتلت منهم نفسا فاخاف ان يقتلون پروردگارا من يك تن از ايشان را كشته‌ام بيم دارم كه مرا بكشند و من وقتي كه رسول خدا (ص) مرا به تبليغ سوره برائة فرستاد كه بر قريش در موسم حج قرائت كنم نترسيدم با آنكه بسياري از صناديد ايشان را كشته بودم پس سوره را بردم و بر ايشان قرائت نمودم و از ايشان بيم نكردم پس از آن عرض كرد تو افضلي يا عيسي بن مريم (ع) فرمود مادر عيسي (ع) در بيت المقدس بود چون وقت ولادتش نزديك شد گوينده را شنيد كه ميگفت اخرجي هذا بيت العبادة لا بيت الولادة از بيت المقدس بيرون رو كه اينجا جاي عبادت است نه ولادت و من وقتي كه وضع حمل مادرم فاطمه بنت اسد رضي الله عنها نزديك شد ديوار خانه كعبه شكافته شد و گوينده را شنيد كه ميگفت داخل شو پس داخل شد در جوف كعبه و من در آنجا متولد شدم و اين فضيلت براي احدي غير از من نيست نه پيش از من و نه بعد از من و منقول است از حرة بنت حليمة سعدية در جوابي كه بحجاج كليب بن يوسف ثقفي لعنه الله داد كه حجاج با او گفت از تو سؤال ميكنم همانا تو رافضي باشي حره رحمها الله گفت فراسة من غير مؤمن فراستي است كه از غير مؤمن صادر شده حجاج گفت اين سخن نيز اضافه شد بر آنچه از تو بمن خبر رسيده حره گفت چه چيز است كه بتو رسيده است گفت بمن رسيده است كه تو علي (ع) را بر ابوبكر و عمر و عثمان تفضيل [ص 369] ميدهي حره گفت آنكه اين خبر بتو آورده است بر من دروغ بسته است من آن حضرت را بر آدم و نوح و ابرهيم و داود و سليمان و موسي و عيسي فضيلت مينهم حجاج گفت ويلك من از تفضيل دادن او بر مردماني كه مصاحبت رسول خدا (ص) را ادراك كرده‌اند بر تو انكار ميكنم و تو او را بر هفت نفر از انبياء تفضيل ميدهي اگر دليل بر صحت اين سخن نياوري همين ساعت سر از تنت دور خواهم كرد حره گفت بشرط اينكه هر گاه دليلي بياورم كه صحتش بر تو معلوم باشد انكار نكني حجاج گفت چنين عهد كردم پس از آن حجاج يكي يكي را از او دليل پرسيد و حره بر همان نمط كه حضرت امير (ع) در جواب صعصعة فرمود جواب داد با اختلافي در الفاظ و زياداتي در معني و اين خبر در كتاب المجتبي في اسرار المصطفي و المرتضي مذكور است و سخن را بذكر آن طول نميدهيم چرا كه معلوم است و اما افضل بودن آن حضرت از جميع امت محمد (ص) بلكه از جميع خلق غير از انبياء امري است از غايت وضوح محتاج بذكر نيست اگر نبود شبهات اهل باطل و انكار اهل شقاق زيرا كه ذكر اين مطلب چنان است كه شاعر ميگويد :

الم‌تر ان السيف يزري بحده اذا قيل ان السيف امضي من العصا