و بنت محمد سكني و عرسي مسوط لحمها بدمي و لحمي
و ذكر اين اشعار گذشت و يكي ديگر تختم آن حضرت است بيمين يعني پوشيدن انگشتر بدست راست يعني آن كسي كه بر سنت رسول خدا (ص) مواظبت كرد و باقي ماند بر آن بعد از آنكه مخالفين ترك آن كردند و دشمنان مهجورش داشتند او است و در احاديث ما وارد شده است كه پنج چيز از علامات مؤمن است و از جمله آنها است تعفير جبين و تختم بيمين و اگر چه انگشتر بدست راست كردن نزد مخالفين اهل بيت سلام الله عليهم نيز سنت است لكن محض مخالفت اهل بيت و شيعيان ايشان سلام الله عليهم انگشتر بدست چپ ميكنند و خود ايشان گفتهاند كه تختم بيمين سنت است لكن چون شعار رافضيان شده است ما از آن عدول كرده تختم بيسار ميكنيم [ص 267] و همچنين مسطح كردن قبور سنت است و چون رافضيان شعار خود قرار دادهاند ما از آن عدول كرديم و قبور خود را خرپشته ميسازيم و يكي ديگر تعفير جبين است يعني بخاك ماليدن پيشاني زيرا كه اين هيئت كمال خضوع و تذلل است براي خداوند عالم و از ائمه ما صلوات الله عليهم وارد شده است كه حضرت موسي (ع) بمنصب كليميت و اصطفاء رسالت نرسيد مگر از كثرت بخاك ماليدن صورت در حال سجده پس حضرت امير عليه السلام اظهار اين مطلب را فرمود كه كامل در خضوع و منقاد حقيقي براي خداوند عالم بكمال خشوع او است و ديگر اينكه آن حضرت دو مرتبه هجرت فرمود هجرت اولي از مكه بمدينه كه بسوي خدا و رسول هجرت فرمود چنانكه در فصل اول ذكر آن گذشت در فرمايش حضرت رسول (ص) كه بآن حضرت فرمود انت اول هذه الامة ايمانا بالله و رسوله و اولهم هجرة الي الله و رسوله توئي يا علي اول اين امت در ايمان بخدا و رسول و اول ايشان در هجرت بسوي خدا و رسول و هجرت ديگر مهاجرت بكوفه است كه دار هجرت خود آن سرور بود و اين فرمايش تكذيب ميكند قول عامه را در آنچه نقل كردهاند كه لا هجرة بعد الفتح هجرتي نيست بعد از فتح يعني بآن معني كه عامه اراده ميكنند بلكه مراد اين است كه بعد از فتح مكه ديگر مهاجرت بمدينه واجب نيست زيرا كه اسلام بعد از فتح مكه وسعت پيدا كرد و در عامه بلاد ظاهر شد چنانكه حضرت رسول (ص) در جواب صفوان بن اميه جمحي فرمود وقتي كه عرض كرد يا رسول الله [ص 268] هجرت مرا قبول فرما فرمود لا هجرة بعد الفتح هجرتي نيست بعد از فتح يعني دين اسلام در مقر خود قرار گرفته و بلاد مسلمين بسيار شده است پس انتقال بمدينه قبل از فتح مكه از جهت ضعف مسلمين واجب بود چنانكه ميفرمايد و الذين آمنوا و لميهاجروا ما لكم من ولايتهم من شيء حتي يهاجروا ديگر واجب نيست و از طاووس روايت شده است از ابنعباس كه رسول خدا (ص) در روز فتح مكه فرمود لا هجرة و لكن جهاد و نية اذا استنفرتم فانفروا يعني از اين پس هجرتي نيست لكن جهاد است و نيت هر وقت شما را فرمان كوچ كردن دادند كوچ كنيد پس همچنان كه خداوند عالم رسول خود را بعد از مهاجرت بمدينه اذن داد كه با كفار قتال كند همچنين ولي خود حضرت امير صلوات الله عليه را بعد از مهاجرت بكوفه اذن داد كه با ناكثين و قاسطين و مارقين قتال فرمايد بجهت اينكه كوفه دار هجرت و مقر نصرت آن حضرت بود و در زمان ظهور قائم عجل الله فرجه دار هجرت آن بزرگوار خواهد بود چنانكه در اخبار وارد شده است پس چون رسول خدا (ص) ميدانست كه آن حضرت از جهت قلت انصار در مدينه استعداد مقاتله ايشان را ندارد امر فرمود كه بكوفه مهاجرت كند و محتمل است كه مراد از دو هجرت معني ديگر باشد كه هجرت اولي مهاجرت آن حضرت باشد از ميان قوم و عشيره خود بجانب حضرت رسول (ص) چه آن حضرت اول كسي بود كه ايمان به پيغمبر آورد و تصديق آن سرور نمود و با اقوام و اقارب [ص 269] خود در راه رضاي خدا و رسول طرف واقع شد پس اين هجرت در مكه اتفاق افتاد و هجرتي بود معنوي زيرا كه آن حضرت از ديار ايشان كه دار كفر باشد هجرت فرمود بدار حضرت رسول (ص) كه دار ايمان است و معني خروج از اين دار ترك آن است نه اينكه خروج بعد از دخول مراد باشد چنانكه خداوند عالم حكايت از شعيب ميفرمايد ان عدنا في ملتكم بعد اذ نجانا الله منها اگر ما برگرديم در ملت شما بعد از آنكه خدا ما را از آن نجات بخشيد و مراد اين نيست كه برگرديم در آن بعد از آنكه در اول بر آن ملت بودهايم بلكه معني اين است كه اگر برگرديم از طريق هدايت بضلالت بعد از آنكه خداوند عالم بكرم خود در سابق علم خود منت گذارد بر ما بهدايت انا اذا لظالمون همانا ما در اين صورت ستمكاران خواهيم بود مثل آن اشخاصي كه در عالم ذر خداوند عالم ايشان را بينا كرده و راه را تعليم بايشان نموده است و در اين نشأه قبول نكرده از حق برگشتند يا آنكه هجرت اولي مهاجرت آن حضرت است با حضرت رسول (ص) بشعب ابيطالب كه قريش ايشان را سه سال باختلاف روايات در آن محل محصور داشتند و اما هجرت دويم همان هجرت است كه از مكه بمدينه فرمود و آنچه از لحن و فحوي كلام ائمه اطهار صلوات الله عليهم برميآيد و نزد من اقرب است همان معني اول است اگر چه ائمه هدي صلوات الله عليهم كلمهاي ميفرمايند كه يك وجه از هفتاد وجه از آن اراده ميفرمايند و همه آن هفتاد وجه هم [ص 270] مراد ايشان است و يكي ديگر اينكه آن حضرت در هر دو بيعت بيعت كرد با رسول خدا (ص) و كمال فخر است زيرا كه غير از او هيچكس در اين دو بيعت مبايعت نكرد و بعهودي كه خداوند عالم بر ايشان گرفت سواي او كسي وفا ننمود و مراد از اين دو بيعت بعضي گفتهاند كه بيعت بدر و بيعت رضوان است و آنچه براي من معلوم ميشود اين است كه مراد از بيعت اولي آن بيعتي است كه با رسول خدا (ص) نمود وقتي كه آيه و انذر عشيرتك الاقربين نازل شد كه حضرت رسول (ص) چهل نفر از بنيهاشم را جمع فرمود سه روز پس از قبول وصيت آن حضرت نكول ورزيدند و در هر مرتبه علي عليه السلام ميفرمود انا يعني من اين كار را ميكنم پس حضرت رسول (ص) فرمود تو باش وصي من فبايعه (ع) و اتخذه اخا و وزيرا پس علي عليه السلام با آن حضرت بيعت كرد و پيغمبر (ص) او را وزير و برادر خود گرفت چنانكه سابقا مذكور شد پس بآن معاهده كه با خداوند عالم كرد وفا نمود و از اين باب بود كه در روز غار بر فراش رسول خدا صلي الله عليه و آله خوابيد و او را بجان خود وقايت كرد تا آنكه اين آيه در حق او نازل شد و من الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رؤف بالعباد يعني بعضي از مردم كسي است كه جان خود را در طلب رضاي خدا ميفروشد و خدا به بندگان خود مهربان است و بيعت دويم بيعت رضوان بود كه در ماه ذيالقعده از سال ششم هجرت اتفاق افتاد وقتي كه مسلمين در زير شجره با رسول خدا (ص) [ص 271] بيعت كردند بر اينكه از مرگ فرار نكنند و اين بيعت در حديبيه پايين مكه واقع شد وقتي كه قريش آن حضرت را از اداي حج و عمره ممنوع داشتند پس حلق و تقصير فرموده بسمت مدينه كوچ كرد و اهل اين بيعت هزار و چهارصد نفر بودند باختلافي نزد اهل تاريخ و عثمان بن عفان حاضر اين بيعت نبود چه او را پيغمبر (ص) بمكه فرستاده بود كه قريش را اخبار دهد كه پيغمبر (ص) محض حج آمده است نه براي قتال پس او را نزد خود حبس كردند پس خداوند عالم در باب اين بيعت اين آيه را نازل فرمود ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله يد الله فوق ايديهم فمن نكث فانما ينكث علي نفسه الآيه همانا آن كساني كه با تو بيعت ميكنند جز اين نيست كه با خدا بيعت ميكنند دست خدا بالاي دستهاي ايشان است پس هر كس اين بيعت را نكث كند بر ضرر خود نكث كرده است و فرمود و لاتنقضوا الايمان بعد توكيدها و قد جعلتم الله عليكم كفيلا سوگندهاي خود را بعد از آنكه مؤكد كردهايد مشكنيد و حال آنكه خدا را بر خود ضامن قرار دادهايد و چنان بود كه ايشان نفوس خود را فروختند به بهشت بشرط اينكه از مرگ فرار نكنند و در جنگ ثبات داشته باشند پس حضرت امير عليه السلام بمبايعت اين دو بيعت افتخار فرمود چه آن حضرت مثل ديگران كه نكث كردند مانند ابوبكر و عمر كه وفا بآن نكردند نكث بيعت ننمود زيرا كه نزد اهل سير اختلافي در اين نيست كه جنگ خيبر بعد از بيعت رضوان واقع شد چه غزوه خيبر در نيمه [ص 272] محرم سال هفتم هجرت واقع شد و فتح خيبر در ماه صفر اتفاق افتاد و از اول سال هشتم و هيچ منصفي را شك نيست كه ابوبكر و عمر در جنگ خيبر با علم رسول خدا (ص) بميدان قتال رفتند و در حالتي برگشتند كه اصحاب خود را بيم ميدادند و بددل ميكردند و اصحاب ايشان ايشان را بيم ميدادند و بددل ميكردند تا آنكه رسول خدا (ص) غضب فرمود و بايشان سركوب داد و فرمود فردا علم جنگ را به كسي خواهم داد كه خدا و رسول را دوست ميدارد و خدا و رسول او را دوست ميدارند و كرار غير فرار است برنميگردد تا اينكه خداوند عالم بر دست او فتح عطا كند و همه اين فرمايشات تعريض و كنايه باين دو نفر است پس رايت جنگ را بدست حضرت امير (ع) داد و خدا بر دست آن حضرت فتح روزي فرمود و در فصل مناقب آن حضرت بعضي از احاديث عامه را كه در اين باب روايت كردهاند ذكر خواهيم كرد و محتمل است كه مراد از اين دو بيعت اين باشد كه رسول خدا (ص) يك دفعه در ابتداي اسلام براي حضرت امير عليه السلام بيعت گرفت از بنيهاشم و از اين جهت ابولهب به ابوطالب عرض كرد اطع ابنك فقد امر عليك پسر خود را اطاعت كن كه بر تو امير شده است و دفعه ديگر در غدير خم بيعت براي آن حضرت از همه مسلمين گرفت پس آن حضرت صاحب بيعتين است يعني آن دو بيعت كه براي او گرفته شد و يكي ديگر اينكه فرمود انا صاحب بدر و حنين انا الضارب بالسيفين و الحامل علي فرسين و در حديث ديگر اين طور است كه الضارب بالسيفين [ص 273] و الطاعن بالرمحين بجاي الحامل علي فرسين و اين افتخار را بجهت اظهار كمال شجاعت و قوت بأس و بسالت خود ميفرمايد كه احدي منكر آن نيست و وجه تخصيص ببدر و حنين از ساير مواقف مشهوره آن حضرت اين است كه در اين دو موطن رنج آن حضرت از همه بيشتر بود اما در غزوه بدر بجهت اينكه مسلمين كم بودند و اگر حضرت امير عليه السلام نبود يك لقمه بيش براي كفار نبودند و از اين جهت بود كه از خدا طلب نصرت كردند و از جزع و اضطراري كه دوچار ايشان شده بود استغاثت بخدا بردند پس خداوند عالم ايشان را بملئكه امداد كرد و خواب را بر ايشان مسلط كرد كه ايمني و راحت داشته باشند حتي اينكه در احاديث ما وارد شده است كه يك ثلث كشتگان در آن روز بر دست ملئكه و مسلمين كشته شدند و دو ثلث بر دست حضرت امير (ع) و اما غزوه حنين كه رنج آن حضرت از اين هم سختتر بود بجهت اينكه مسلمين همه بهزيمت رفته و رسول خدا را تنها گذارده بودند و رنج و محنت سخت همه بهره حضرت امير (ع) بود تا اينكه خداوند عالم درباره ايشان كه فرار كردند و پيغمبر خود را ترك نمودند نازل فرمود و يوم حنين اذ اعجبتكم كثرتكم فلمتغن عنكم شيئا و ضاقت عليكم الارض بما رحبت ثم وليتم مدبرين تا آخر آيات يعني و خداوند عالم در روز حنين هم شما را نصرت كرد وقتي كه كثرت عدد شما را بعجب آورد پس اين كثرت فايده بحال شما نكرد بعد پشت بجنگ داده فرار نموديد و از اين جهت حضرت رسول (ص) عباس را كه صداي رساي بلندي داشت امر فرمود [ص 274] كه ميان ايشان ندا كند و عهد را بخاطر ايشان آورد كه ميفرمايد و لقد كانوا عاهدوا الله من قبل لايولون الادبار و كان عهد الله مسئولا يعني و حال آنكه از پيش با خدا معاهده كرده بودند كه پشت بجنگ ندهند و عهد خدا مسئول است و اين معاهده در عام الحديبية بود پس اين ثناي خداوند عالم را كه ميفرمايد لقد رضي الله عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجرة يعني خدا راضي شد از مؤمنين وقتي كه با تو در زير درخت بيعت ميكردند احدي مستحق نشد مگر اشخاصي كه در جنگ خيبر و حنين فرار نكردند و شكي نيست كه در جمله كساني كه تحت شجره بيعت كردند پارهاي منافقين بودند مثل ابن ابيسلول و جندب بن قيس و از اين جهت حكم رضوان الهي را معلق بر مؤمنين فرمود و الضارب بالسيفين يعني آن كسي كه با دست راست و دست چپ شمشير ميزد و اين از كمال قوت و شجاعت و جودت بصيرت آن حضرت است در جنگ ، يكي ديگر آنكه ميفرمايد وارث الاولين يعني جميع مواريث انبياء از علوم ظاهره و باطنه نزد آن حضرت است و همچنين آثار نبوت مثل نعلين شيث و كمان اسماعيل و سنگ و عصاي موسي و تابوت بنياسرائيل و ساير چيزها و ديگر آنكه آن حضرت حجت خدا است بر خلق بعد از انبياء و تقرير اين مطلب سابقا شد الا اينكه در اين مقام بقرينه عطف حضرت خاتم (ص) بر انبياء كه ميفرمايد بعد الانبياء و محمد بن عبدالله خاتم النبيين معني اول از معاني ثلثه كه در فصل اول ذكر كردم اقرب و اوجه [ص 275] مينمايد اگر چه در آن مقام معني ثالث را ترجيح دادم بقراين خارجه كه احاديث ما از ائمه هدي (ص) دلالت بر آنها دارد و باقي حديث ظاهر و معلوم است و از اين جمله است نيز آنچه ابنبابويه (ره) روايت كرده است ميگويد حديث كرد ما را محمد بن ابرهيم بن اسحق طالقاني گفت حديث كرد ما را عبدالعزيز بن يحيي جلودي بصري گفت حديث كرد ما را محمد بن زكريا جوهري گفت حديث كرد ما را جعفر بن محمد بن عمار از پدرش از سعد بن طريف از اصبغ بن نباته قال سمعت اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام يقول سمعت رسول الله صلي الله عليه و آله يقول افضل الكلام قول لا اله الا الله و افضل الخلق اول من قال لا اله الا الله فقيل يا رسول الله و من اول من قال لا اله الا الله قال انا و انا نور بين يدي الله جل جلاله اوحده و اسبحه و اكبره و اقدسه و امجده و يتلوني شاهد مني فقيل يا رسول الله و من الشاهد منك قال علي بن ابيطالب عليه السلام اخي و وصيي و وزيري و خليفتي و امام امتي و صاحب حوضي و حامل لوائي فقيل له يا رسول الله فمن يتلوه قال الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنة ثم الائمة من ولد الحسين الي يوم القيمة ، اصبغ بن نباته گفت شنيدم از حضرت امير عليه السلام كه ميفرمود از رسول خدا (ص) شنيدم كه ميفرمود افضل سخنها گفتن لا اله الا الله است و افضل خلق آن كسي است كه پيش از همه خلق لا اله الا الله گفت عرض كردند يا رسول الله كه بود اول كسي كه لا اله الا الله گفت فرمود من و من نوري بودم پيش روي خداوند عالم جل جلاله توحيد [ص 276] و تسبيح و تكبير و تقديس و تمجيد او ميكردم و شاهدي از من تالي من بود عرض كردند يا رسول الله كه بود آن شاهد كه از تو بود فرمود علي بن ابيطالب (ع) برادر من و وصي من و وزير من و جانشين من و امام امت من و صاحب حوض من و حامل لواي من عرض كردند يا رسول الله تالي علي عليه السلام كه خواهد بود فرمود حسن و حسين دو سيد جوانان اهل بهشت بعد ائمه از اولاد حسين عليهم السلام تا روز قيامت پس در اين حديث دلالت صريح است بر افضل بودن حضرت امير عليه السلام بعد از حضرت رسول (ص) از جميع خلق و نكاتي چند هم در آن مندرج است كه بعض آنها را در رساله قاب قوسين ذكر كردهام اگر خواسته باشيد بايد رجوع بآن رساله كنيد زيرا كه اينجا محل آن نيست و نيز از ابنبابويه است (ره) گفت حديث كرد ما را حمزة بن محمد بن احمد بن جعفر بن محمد بن زيد بن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب عليه السلام گفت خبر داد ما را علي بن ابرهيم از پدرش از علي بن معبد از حسين بن خالد از حضرت ابوالحسن علي بن موسي الرضا عليه السلام از پدر بزرگوارش از پدران والاتبارش قال قال رسول الله (ص) من احب ان يركب سفينة النجاة و يستمسك بالعروة الوثقي و يعتصم بحبل الله المتين فليوال عليا و ليعاد عدوه و ليأتم بالائمة الهداة من ولده فانهم خلفائي و اوصيائي و حجج الله علي الخلق بعدي و سادة امتي و قادة الاتقياء الي الجنة حزبهم حزبي و حزبي حزب الله و حزب اعدائهم حزب الشيطان حضرت رضا صلوات الله عليه فرمود كه رسول خدا (ص) فرمود هر كس [ص 277] دوست داشته باشد كه بر سفينه نجات سوار شود و بعروه وثقي چنگ زند و بحبل متين خدا معتصم گردد پس علي عليه السلام را دوست بدارد و دشمن او را دشمن بدارد و بائمه هدات از اولاد او ايتمام و اقتدا كند كه همانا ايشان خليفهگان و اوصياء منند و حجتهاي خدايند بر خلق بعد از من و سادات امت منند و رهبران اهل تقوي بسوي بهشت طايفه ايشان طايفه منند و طايفه من حزب اللهاند و طايفه دشمنان ايشان طايفه شيطانند و از اين جمله است آنچه محمد بن الحسن الصفار در كتاب بصايرالدرجات از ابرهيم بن هاشم از ابرهيم بن اسحق از عبدالله بن حماد از عمر بن يزيد روايت كرده است كه گفت حضرت صادق عليه السلام فرمود روزي همچنان كه رسول خدا صلي الله عليه و آله نشسته بود ناگاه مردي بلند قامت نزد آن حضرت آمد كه گويا نخله خرمائي بود پس سلام كرد و حضرت جواب سلام او را باز داد و شبيه بجن و كلام جن با او فرمود كيستي اي بنده خدا عرض كرد من هام بن هيم بن لاقيس بن ابليس هستم رسول خدا (ص) فرمود ميان تو و ابليس بيش از دو پدر فاصله نيست عرض كرد بلي يا رسول الله فرمود چقدر عمر كردهاي عرض كرد تمام عمر دنيا را خوردهام مگر كمي از آن را و من در ايامي كه قابيل هابيل را كشت پسري بودم كه كلام را ميفهميدم و از اعتصام بخدا نهي ميكردم و شب به نيزارها ميرفتم و امر بقطع رحم ميكردم و طعام را فاسد ميساختم حضرت رسول (ص) فرمود زشت سيرتي است از پير چشم دريده [ص 278] و غلام نورسيده عرض كرد يا رسول الله من تائبم فرمود توبهات بر دست كدام يك از انبياء جاري شد عرض كرد بر دست حضرت نوح (ع) و من در كشتي با آن حضرت بودم و از جهت نفرين كه بر قوم خود كرد چندان با او عتاب كردم كه گريست و مرا بگريه درآورد و فرمود لاجرم من از اين كار پشيمانم و بخدا پناه ميبرم كه جزو جاهلان باشم بعد از آن با حضرت ابرهيم (ع) بودم وقتي كه قوم با او مكر كرده او را در آتش انداختند پس خدا آتش را بر او سرد و سلامت قرار داد بعد از آن با حضرت يوسف بودم وقتي كه برادران بر او حسد برده بچاهش انداختند پس زود خود را بقعر چاه رسانيده او را گرفتم و بآرامي بر زمين گذاردم پس از آن در زندان همراه او بودم و او را انس ميدادم تا خدا او را از زندان خلاصي داد بعد از آن با حضرت موسي (ع) بودم و يك سفر از تورية بمن تعليم فرمود و فرمود چون عيسي (ع) را دريابي او را از من سلام برسان پس عيسي (ع) را ملاقات كرده سلام موسي (ع) را باو رسانيدم و يك سفر از انجيل تعليم من فرمود و فرمود چون ادراك خدمت محمد (ص) كردي او را از من سلام برسان پس عيسي يا رسول الله (ص) تو را سلام ميرساند حضرت پيغمبر (ص) فرمود بر عيساي روح الله و كلمة الله سلام باد تا آسمان و زمين هست و بر تو كه تبليغ سلام كردي اي هام حوائج خود را بما عرضه دار عرض كرد حاجت من اين است كه خداوند عالم تو را براي امتت باقي بدارد و ايشان را براي تو اصلاح فرمايد و روزي ايشان كند [ص 279] كه بعد از تو از براي ولي تو مستقيم باشند چرا كه امم سالفه هلاك نشدند مگر بنافرماني اوصياء و حاجتم اين است يا رسول الله كه چند سوره از قرآن تعليم من فرمائي كه با آنها نماز بگذارم حضرت رسول (ص) با علي (ع) فرمود يا علي هام را تعليم كن و با او مدارا نما هام عرض كرد يا رسول الله اين كيست كه مرا همراه او كردي كه ما معاشر جن مأموريم كه با احدي تكلم نكنيم مگر پيغمبر باشد يا وصي پيغمبر رسول خدا (ص) فرمود كدام كس را وصي آدم (ع) يافتيد در كتاب عرض كرد شيث بن آدم فرمود وصي نوح كه بود عرض كرد سام بن نوح فرمود وصي هود كه بود عرض كرد ابن عم هود يوحنا وصي هود بود فرمود وصي ابرهيم (ع) كه بود عرض كرد اسحق بن ابرهيم فرمود وصي موسي كه بود عرض كرد يوشع بن نون فرمود وصي عيسي كه بود عرض كرد شمعون بن حمون الصفا پسر عم مريم فرمود پس كه را وصي محمد (ص) يافتيد در كتاب عرض كرد در تورية اليا است حضرت فرمود اين شخص اليا است اين علي وصي من است هام عرض كرد يا رسول الله اسم ديگر هم دارد فرمود بلي اسم ديگرش حيدره است اين سؤال براي چيست عرض كرد در كتب انبياء يافتهايم كه او حيدار است حضرت فرمود حيدار همان حيدره است حضرت صادق (ع) ميفرمايد پس علي عليه السلام يك سوره از قرآن تعليم او فرمود هام عرض كرد يا علي اي وصي محمد (ص) آيا بهمين قدر از قرآن كه تعليم فرمودي اكتفا كنم حضرت فرمود بلي اي هام قرآن كمش هم بسيار است [ص 280] پس هام برخاسته نزد حضرت رسول (ص) آمد و آن حضرت را وداع گفت و ديگر برنگشت تا حضرت رسول (ص) رحلت فرمود و اين حديث حديثي است غريب مشتمل بر نكتههاي عجيب كه تفصيل آنها باعث طول كلام ميشود و منقول است كه هام در جنگ صفين در ركاب حضرت امير عليه السلام كشته شد اهل شام لعنهم الله او را بقتل رسانيدند بالجملة پس نص بر حضرت امير عليه السلام امري است شايع و مشهور كه گوشها را پر كرده و محاورات علماء در هر عصر و در هر قريه و هر مصر بذكر آن جاري شده است و شعراء و وافدين بلكه وافدات نيز ذكر آن را كردهاند نوعي كه احدي منكر آن نيست و از جمله كساني كه ذكر اين مطلب را كردهاند غزالي است كه در اول مقاله اولي از كتاب سرالعالمين ميگويد و قد مرت بك قصص الملوك المتقدمين فانظر احوالهم و اخبارهم و آثارهم فقلما بلغ احدهم درجة الملك باب و ام غير القليل و كم نزع الملك من يد وارث مستحق مثل اهل بيت محمد (ص) و سواهم ، ميگويد قصص پادشاهان گذشته را شنيده پس در احوال و اخبار و آثار ايشان نظر كن كه بسيار كم اتفاق افتاده است كه كسي از جهت پدر و مادر بدرجه پادشاهي برسد و چه بسيار وارث مستحقي كه ملك و سلطنت از دست او انتزاع شد مثل اهل بيت پيغمبر صلي الله عليه و آله و كسان ديگر پس اينك اين شخص كه از جمله رؤسا و اساطين عامه است اقرار ميكند كه اين امت عهد اهل بيت پيغمبر خود را نكث كردند و بر كساني كه اولاي [ص 281] بامر بودند هجوم آورده حق ايشان را غصب نمودند و نظير اين كلام است بياني كه در مقاله چهارم از كتاب مزبور در نقل احتجاج كساني كه وصايت را خاص حضرت امير (ع) دانسته و ديگران را ناحق دانستهاند ذكر كرده است اگر چه در مقام محاكمه نقل كرده و خود او معتقد نيست الا اينكه متعرض رد آن نشده چرا كه امري است مشهور و واضح البيان و قولي است قوي و لايح البرهان پس بعد از ذكر دليل عليل كساني كه قائل بخلافت ابوبكر شده و از طريق حق عدول كردهاند ميگويد و زعموا ان هذا تعلق فاسد و تأويل بارد جاء علي زعمكم و اهويتكم فقد وقع الميراث في الخلافة و الاحكام مثل داود (ع) و سليمان و زكريا و يحيي قالوا كان لازواجه ثمن الخلافة فبهذا تعلقوا و هذا باطل اذ لو كان ميراثا لكان العباس اولي لكن اسفرت الحجة وجهها و اجمع الجماهير علي متن الحديث من خطبته في يوم غدير خم باتفاق الجميع و هو يقول من كنت مولاه فعلي مولاه فقال عمر بخ بخ يا اباالحسن اصبحت مولاي و مولي كل مؤمن و مؤمنة فهذا تسليم و رضي و تحكيم ثم بعد هذا غلب الهوي لحب الرياسة و حمل عمود الخلافة و عقود البنود و خفقان الهواء في قعقعة الالوية و اشتباك ازدحام الخيول و فتح الامصار سقيهم كأس الهوي فعادوا الي الخلاف الاول فنبذوه وراء ظهورهم و اشتروا به ثمنا قليلا فبئس ما يشترون و لما مات رسول الله (ص) قال وقت وفاته آتوني بدواة و بيضاء لازيل عنكم مشكل الامر و اذكر لكم من المستحقين لها بعدي قال عمر دعوا [ص 282] الرجل فانه ليهجر و قيل يهذر فاذن بطل تعلقكم بتأويل النصوص فعدتم الي الاجماع و هذا منقوض ايضا فان العباس و اولاده و عليا و زوجته لميحضروا حلقة البيعة و خالفكم اصحاب السقيفة في مبايعة الخزرجي و دخل محمد بن ابيبكر علي ابيه في مرض موته فقال يا بني اءت بعمك عمر لاوصي له بالخلافة فقال يا ابت كنت علي حق او باطل فقال علي حق فقال اوص بها لاولادك ان كان حقا و الا فقد مكنتها بك لسواك ثم خرج الي علي عليه السلام و قوله علي منبر رسول الله (ص) اقيلوني اقيلوني لست بخيركم افقاله هزلا او جدا او امتحانا فان كان هزلا فالخلفاء منزهون عن الهزل و ان كان جدا فهذا نقض الخلافة و ان كان امتحانا فاين و نزعنا ما في صدورهم من غل ، حاصل سخنش آنكه ميگويد شيعه چنين پنداشتهاند كه اين استدلالي كه بر خلافت ابوبكر شد تعلقي است فاسد و تأويلي است بارد كه بر وفق ظنون كاسده و آراء فاسده شما آمده است چرا كه ميراث در خلافت و احكام شريعت واقع شده است چنانكه در قرآن يحيي را وارث زكريا و سليمان را وارث داود فرموده است مخالفان گفتند پس هشت يك خلافت هم بهره ازواج آن حضرت است پس خلافت ابوبكر و عمر از بابت ارث عايشه و حفصه باشد و اين نيز باطل است چه اگر باين نحو توارث بود عباس عم پيغمبر از اين دو نفر اولي بود و لكن حجت حق نقاب از چهره برداشته و قاطبه علماء بر صحت متن حديث نبوي كه در غدير خم در خطبه خود فرمود اجماع كردهاند و اتفاقي همه است كه فرمود [ص 283] من كنت مولاه فعلي مولاه پس عمر گفت بخ بخ يا اباالحسن كه مولاي من و مولاي هر مؤمن و مؤمنه شدهاي و اين سخن از روي تسليم بود و رضا و تحكيم لكن بعد از آن هواي نفس غالب شد و حب رياست و لذت حمل عمود خلافت و بستن علمها و طپيدن باد در جنبانيدن پرچمها و بهم درآمدن ازدحام اسبها و فتح شهرها ايشان را از جام هوي و هوس سرمست كرد پس بحالت مخالفت اول برگشتند و آن عهد را از پس پشت انداختند و بقيمتي اندك فروختند پس چه بسيار بد معامله كردند و چون وفات حضرت رسول (ص) رسيد فرمود دوات و بياضي براي من حاضر كنيد تا مشكل شما را حل كنم و بنويسم كه مستحق اين امر بعد از من كيست عمر گفت اين مرد را بحال خود واگذاريد كه هذيان ميگويد نعوذ بالله پس اگر چنين است ديگر استدلال شما بر خلافت ابوبكر بنص باطل خواهد بود و ناچار متمسك باجماع ميشويد و اجماع نيز مخدوش و منقوض است زيرا كه عباس عم پيغمبر (ص) و علي عليه السلام و حضرت فاطمه در حلقه بيعت حاضر نشدند و اصحاب سقيفه در بيعت سعد بن عباده خزرجي با شما مخالفت كردند و محمد بن ابيبكر در مرض موت پدر خود بر او داخل شد ابوبكر گفت اي فرزند عم خود عمر را حاضر كن كه او را وصي خود سازم و خلافت را باو واگذارم محمد گفت اي پدر آيا تو در خلافت خود بر حق بودهاي يا بر باطل گفت بر حق بودهام گفت پس خلافت را باولاد خود واگذار و ايشان را وصي خود قرار ده اگر حق [ص 284] بوده است و اگر باطل است چه لازم كه تمهيد خلافت باطله براي ديگران كني آنگاه از نزد او بيرون آمده خدمت حضرت امير عليه السلام رفت و شد آنچه شد و خود ابوبكر بر منبر رسول خدا (ص) ميگفت مرا واگذاريد مرا واگذاريد كه من بهترين شما نيستم پس آيا اين حرف را از راه مزاح و هزل گفت يا از روي جد يا بجهت امتحان كه ببيند هر كسي ميلش بكدام طرف است اگر هزل و مزاح بوده است كه خلفاء از هزل منزهند و اگر جدي گفته است نقض خلافت او است و اگر غرضش امتحان بوده معلوم ميشود كه در دل خود بر بعضي از مؤمنين كينه داشته است پس آيه شريفه و نزعنا ما في صدورهم من غل اخوانا كه مفادش پاكي سينه مؤمنين است از كينه بر يكديگر و برادر بودن ايشان با هم چه شد و مصداقش كجا است انتهي كلامه ، و شك نيست كه حب رياست و خفق نعال جمعيت شخص را بر افساد دين و مخالفت اوامر و نواهي الهي واميدارد و تصديق اين مطلب روايتي است كه از حضرت ابوالحسن عليه السلام روايت شده است كه فرمود ما ذئبان ضاريان في غنم غاب رعاؤها باضر في دين المسلم من حب الرياسة يعني ضرر حب رياست بر دين شخص مسلم از ضرر دو گرگ جري كه در گله گوسفند بي شبان بيفتند بيشتر است و جماعتي از علما و ارباب تواريخ ذكر كردهاند كه مأمون عباسي چهل نفر از علماء اهل سنت را جمع كرد و با ايشان مباحثه نمود بعد از آنكه ايشان را اذن داد كه هر چه ميخواهند بگويند و اطمينان داد كه بطور انصاف با ايشان سخن گويد و بر ايشان اثبات حجت كرد كه [ص 285] وصي رسول خدا صلي الله عليه و آله و شايسته خلافت آن حضرت در ميان امت علي بن ابيطالب است عليه السلام و نصوص بسياري ايراد نمود كه مسلمين همه نقل كردهاند پس آن چهل نفر باين امر اقرار كردند و مأمون را در اين خصوص اشعاري است كه صولي در كتاب الاوراق ذكر كرده از جمله اين دو شعر است كه ميگويد :
الام علي حب الوصي ابيالحسن و ذلك عندي من عجائب ذي الزمن
خليفة خير الناس و الاول الذي اعان رسول الله في السر و العلن
يعني من بر حب وصي پيغمبر (ص) ابوالحسن عليه السلام ملامت كرده ميشوم و اين نزد من از عجايب روزگار است مرا ملامت ميكنند بر محبت خليفه و جانشين اشرف موجودات آن شخص اول كه رسول خدا (ص) را در پنهان و آشكار نصرت و اعانت نمود .
و اما آنچه شعراء و وافدين ذكر كردهاند بسيار است ، از جمله آنچه در كتب خود ثبت كردهاند و ابوالفرج اصفهاني در كتاب اغاني باسناد خود ذكر كرده ميگويد ابوسليمان ناجي مرا حديث كرد گفت روزي مهدي عباسي بجهت دادن عطاهائي كه براي قريش امر كرده بود جلوس نمود و او وليعهد خليفه بود پس ابتدا به بنيهاشم كرد بعد شروع بدادن عطاهاي قريش نمود پس سيد يعني اسمعيل حميري (ره) آمد و رقعه مختوم بدست ربيع داد و گفت در اين رقعه نصيحتي براي امير است و بايد باو برساني چون مهدي رقعه را گشود اين اشعار را در آن نوشته ديد :
[ص 286]قل لابنعباس سمي محمد لاتعطين بني عدي درهما
و احرم بني تيم بن مرة انهم شر البرية آخرا و مقدما
ان تعطهم لايشكروا لك نعمة و لكافؤك بان تذم و تشتما
و ان ائتمنتهم او استعملتهم خانوك و اتخذوا خراجك مغنما
و لئن منعتهم لقد بدؤكم بالمنع اذ ملكوا و كانوا اظلما
منعوا تراث محمد اعمامه و بنيه و ابنته عديلة مريما
و تأمروا من غير ان يستخلفوا و كفي بما فعلوا هنا لك مغرما
لميشكروا لمحمد انعامه افيشكرون لغيره ان انعما
والله من عليهم بمحمد و هديهم و كسي الجلود و اطعما
ثم ابتروا لوصيه و وليه بالمنكرات فجرعوه العلقما
يعني بگو با زاده عباس كه همنام محمد است (ص) البته طايفه عدي را يك درهم عطا مكن و طايفه تيم را نيز محروم كن كه ايشان از اول تا آخر بدترين خلايقند اگر چيزي بايشان عطا كني شكر نعمت تو را نميكنند و مكافات عطاي تو را بمذمت و شتم خواهند نمود اگر ايشان را امين قرار دهي يا بكاري واداري با تو خيانت ميكنند و خراج و ماليات تو را براي خود غنيمت قرار ميدهند و اگر ايشان را از عطا منع كني عيبي نيست چه ايشان ابتدا بمنع شما كردند وقتي كه سلطنت يافتند و ستمكارتر بودند ميراث محمد (ص) را از اعمام آن حضرت و اولاد او و دختر او كه نظير مريم (ع) بود منع كردند و بدون اينكه كسي ايشان را خليفه قرار دهد تغلب كردند و امير شدند و همان كارها كه آن زمان [ص 287] كردند در خسارت و غرامت كافي است اينها شكر نعمت محمد (ص) را ادا ننمودند پس آيا شكر نعمت ديگري را ادا خواهند كرد و حال آنكه خداوند عالم منت گذارد بر ايشان بمحمد صلي الله عليه و آله و جامه بر تن ايشان پوشيد و طعام بايشان داد پس در عوض با وصي و ولي آن حضرت باطوار و اخلاق منكره معارضه كرده مرارت علقم باو چشانيدند ابوالفرج گويد و اين قصيده مطولي است و من بعض اشعارش را بسكه زشت گفته است حذف كردم ميگويد پس آن رقعه را مهدي بجانب عبيدالله كه وزير او بود انداخت بعد امر كرد كه عطاي ايشان را قطع كند پس قطع كرد و مردم بمنازل خود برگشتند و سيد اسمعيل را بر مهدي وارد نمودند چون او را ديد خنديد و گفت يا اسمعيل نصيحت تو را قبول كرديم و چيزي بايشان نداديم پس اگر نه اين بود كه نص بر حضرت امير عليه السلام و غصب كردن ابوبكر منصب خلافت را از كسي كه خدا منصوب داشته است مشهور و معروف بود سيد اسمعيل را ممكن نميشد كه در مجلس اين گونه اشخاص كه بمحبت خلفاء دين ميورزيدند و در غصب حق ائمه اطهار (ص) بر منوال ايشان جاري ميشدند اين مطلب را ذكر كند و در شعر خود مگر بآن فرياد كند كه ميگويد : و لئن منعتهم لقد بدؤكم ، تا آخر و ميگويد : منعوا تراث محمد اعمامه ، تا آخر و ميگويد : و تأمروا من غير ان يستخلفوا ، و ميگويد : لميشكروا لمحمد انعامه ، و اين مضامين همه مأخوذ از تظلمهاي حضرت امير عليه السلام و اهل بيت آن بزرگوار است كه [ص 288] از غاصبين حق خود شكايت ميفرمودند و ما برخي از آن فرمايشات را در فصل غصب فدك از طرق عامه و احاديث ايشان ذكر ميكنيم كه زنگ شك و ريب از چهره مطلب دور سازد پس بياد داشته باشيد تا بآن مقام برسيم .
و كميت بن زياد ميگويد :
و يوم الدوح دوح غدير خم ابان له الخلافة لو اطيعا
و لكن الرجال تداولوها فيا لك مثلها خطبا شنيعا
تناسوا حقه و بغوا عليه علي ترة و كان لهم قريعا
يعني آن روزي كه پيغمبر (ص) زير درختها در غدير خم خطبه خواند خلافت را براي حضرت امير عليه السلام ظاهر و مبين فرمود اگر كسي اطاعت او را ميكرد لكن اطاعت نكردند و مردم بيگانه خلافت را غصب كرده دست بدست گردانيدند پس اي عجب از چنين خطب شنيعي حق آن حضرت را از ياد بردند و بر او ستم كردند بانتقام خونهائي كه نزد او داشتند و او بود زننده و مقهور كننده ايشان .
و نعمان صاحب رايت انصار ميگويد :
يا ناعي الاسلام قم فانعه قد مات عرف و اتي منكر
ما لقريش لا علا كعبها من قدموا اليوم و من اخروا
كبش قريش في وغا حربها صديقها فاروقها الاكبر
و كاشف الكرب اذا خطة اعيي علي واردها المصدر
و ليس يطوي علم شاهر سام يد الله له تنشر
حتي يزيلوا صدع ملمومة و الصدع في الصخرة لايجبر [ص 289]
يعني اي ناعي اسلام برخيز و خبر مرگ اسلام را بخلق برسان كه معروف مرده و منكر پديدار شده است قريش را چه باك است نيزه قدر ايشان را رفعت و شرف مباد كه را مقدم داشتند امروز و كه را مؤخر داشتند ، مؤخر داشتند سركرده و سرهنگ قريش را در ميدان كارزار و صديق و فاروق اكبر ايشان را و آن كسي كه كاشف كرب و هم و غم است هر گاه بليه عارض شود كه صاحب آن راه بيرون شدن نداشته باشد و علم افراخته بلندي كه دست خدا او را باز ميكند پيچيده نخواهد شد تا وقتي كه شكاف سنگ خارا را ملتئم سازند و شكاف سنگ ملتئم نخواهد شد .
و پادشاه عادل ابوايوب سلطان مصر ميگويد :
اخذتم علي القربي قرابة احمد و ان عليا كان اجدر بالامر
علي بحمد الله يهدي من العمي و يفتح آذان الاصم من الوقر
و لميرض الا بالرضاء و انتم رضيتم ابابكر الي ارذل العمر
يعني با اقارب و نزديكان پيغمبر (ص) بقرابت آن سرور احتجاج كرده و حق ايشان را گرفتيد و حال آنكه علي عليه السلام البته بامر سزاوارتر بود علي عليه السلام بحمد الله خلق را از كوري جهالت هدايت ميكند و گوشهاي كر را از سنگيني غفلت شفا ميدهد و باز ميكند و او راضي نشد مگر برضاي الهي و شما تا منتهاي عمر كه ارذل العمر است بابوبكر راضي شديد .
و از اين جمله است آنچه در اخبار وافدات بر معويه مذكور است و معويه كه در محاربه امير مؤمنان آن همه بذل جهد كرد و مدت مديدي [ص 290] در سب آن حضرت بر رؤس منابر مبالغه داشت نتوانست اين سخنان را بر وافدات انكار كند زيرا كه اين امر نزد هر بادي و حاضر بسي واضح و ظاهر بوده است و پارهاي از قصص ايشان را ابن عبدربه در جزء اول از كتاب عقد ذكر كرده است :
از جمله در قصه دارميه حجونيه كه از وافدات معويه است ميگويد معويه با او گفت هيچ ميداني براي چه عقب تو فرستادم دارميه گفت غيب را كسي جز خدا نميداند معويه گفت براي اين فرستادم كه از تو سؤال كنم كه چرا علي (ع) را دوست داشته و مرا دشمن داشتهاي و با او دوستي كرده و با من دشمني كردهاي دارميه گفت ميشود كه مرا از اين سؤال معاف داري گفت معاف نميدارم قالت اما اذا ابيت فاني احببت عليا علي عدله في الرعية و قسمته بالسوية و ابغضك علي قتالك من هو اولي بالامر منك و طلبك ما ليس بحق و واليت عليا علي ما عقد له رسول الله (ص) من الولاية و علي حبه للمساكين و اعظامه لاهل الدين و عاديتك علي سفك الدماء و جورك في القضاء و حكمك بالهوي لفظ عبارتش همين است يعني گفت اگر چنين است كه ناچارم از گفتن پس بدان كه من علي عليه السلام را محض اين دوست داشتم كه در ميان رعيت حكم بعدل ميكرد و غنايم را بالسويه تقسيم مينمود و تو را براي اين دشمن ميدارم كه با كسي كه از تو بخلافت اولي است در طلب خلافت قتال كردي و امري را كه حق تو نبود طلب نمودي و دوستي كردم با علي عليه السلام براي آن عقد بيعتي كه رسول خدا (ص) [ص 291] براي او بست كه ولايت بر امت داشته باشد و مساكين را دوست ميداشت و اهل دين را تعظيم و تكريم مينمود و دشمني كردم با تو محض اينكه خونها را بناحق ميريزي و در حكم و قضا جور ميكني و برأي و هواي خود حكم ميكني .
و از اين جمله است آنچه در قصه وفادت امسنان بنت خثيمة بن حرشه مذحجية ذكر كرده است كه در جمله سخنان خود اين اشعار را در مدح حضرت امير صلوات الله عليه در حضور معويه انشاد كرد :
اماهلكت اباالحسين فلمتزل بالحق تعرف هاديا مهديا
فاذهب عليك صلوة ربك ما دعت فوق الغصون حمامة قمريا
قد كنت بعد محمد خلفا لنا اوصي اليك بنا و كنت وفيا
و اليوم لا خلف نؤمل بعده هيهات نأمل بعده انسيا
يعني يا اباالحسين يا علي اگر تو وفات نمودي و از ميان ما رفتي وفات تو مذموم نبود چه هميشه معروف بحق بودي و هادي و مهدي پس برو كه صلوات خدا بر تو باد تا بر فراز شاخهها كبوتر نر ماده خود را آواز كند بتحقيق كه بعد از محمد (ص) براي ما جانشين آن حضرت بودي كه تو را وصي قرار داد و برعايت ما وصيت فرمود و بوصيت آن حضرت وفا كردي و امروز خلفي نيست بعد از او كه آرزوي رأفت و حفظش را داشته باشيم هيهات كه بعد از آن سرور ديگر به كسي اميدوار باشيم .
و از اين جمله است آنچه در قصه وفود امالخير بنت جريش بن سراقه بارقيه ذكر كرده است كه بر معويه وارد شد پس زبان [ص 292] بنقل كلماتي كه در صفين در وصف حضرت امير عليه السلام ميگفت گشوده گفت هلموا رحمكم الله الي الامام العادل و الوصي التقي و الصديق الاكبر انها احن بدرية و احقاد جاهلية وثب بها معوية حين الغفلة ليدرك ثارات بني عبدشمس ، اين كلمات را در جنگ صفين گفته بود و بعد از رحلت حضرت امير عليه السلام كه بضرورت بر معويه وفادت نمود بر تكرار آنها مجبورش داشت و معني اين كلمات بفارسي چنين است كه بشتابيد رحمكم الله بسوي طاعت و نصرت امام عادل و وصي طاهر تقي و صديق اكبر همانا اين جنگ و جوش معويه كينههاي كشتهگان بدر است و احقاد زمان جاهليت كه معوية غفلة برجسته و ميخواهد خونخواهي اولاد عبدشمس كند و كينه خونهائي كه علي عليه السلام در بدر و احد از ايشان ريخته است باز خواهد .
و از اين جمله است آنچه نيز در همان جزو مذكور از كتاب عقد در قصه وفودي اروي بنت حارث بن عبدالمطلب ذكر كرده است كه بر معويه وارد شد معويه باو گفت بعد از ما حالت چون بود اروي گفت بخير بود يا امير المؤمنين و لقد كفرت النعمة و اسأت لابن عمك الصحبة و تسميت بغير اسمك و اخذت غير حقك من غير دين كان لك و لا لآبائك و لا سابقة لك في الاسلام بعد ان كفرتم برسول الله (ص) فاتعس الله منكم الجدود و اصعر منكم الخدود و رد الحق الي اهله و لو كره المشركون و كانت كلمتنا هي العليا و نبينا هو المنصور فوليتم علينا بعد فاصبحتم تحتجون علي ساير الناس بقرابتكم من رسول الله (ص) [ص 293] و نحن اقرب اليه منكم و اولي بهداه منكم و كنا فيكم بمنزلة هرون من موسي فغايتنا الجنة و غايتكم النار ، يعني تو را ناچار باين اسم خطاب ميكنم با آنكه محققا كفران نعمت كردي و در مصاحبت پسرعم خود بدي كردي و خود را بغير اسم خود نام گذاردي و امري را كه حق تو نبود گرفتي بدون اينكه تو يا پدران تو را ديني يا در اسلام سابقه و فضيلتي داشته باشيد پس خدا بهرههاي شما را هلاكت كند و صورتهاي شما را ذليل و خوار گرداند و حق را باهلش برگرداند اگر چه مشركان كراهت داشته باشند و حال آنكه از پيش كلمه عليا كلمه ما بود و منصور بنصرت خدا پيغمبر ما و اما بعد از آن شما بر ما والي شديد و رسم شما اين شده است كه بر ساير مردم در اثبات خلافت باطله خود بقرابت رسول خدا (ص) احتجاج ميكنيد و حال آنكه ما از شما بآن حضرت نزديكتريم و بهدايت او سزاوارتر و ما در ميان شما مثل هرون بوديم در غيبت موسي (ع) پس لاجرم منتهاي امر ما بهشت است و خاتمه كار شما جهنم ، و بعضي از نقله اخبار مخاطبات اروي را با معويه با زيادات و تغييري در الفاظ نقل كردهاند چنانكه فخرالدين بن طريح (ره) نقل كرده .
خلاصه پس هر كس در اخبار و آثار تتبع كند و در گوشه و كنار تجسس نمايد علم يقيني كه مطلقا شائبه شك در آن نيست حاصل ميكند باينكه هر كس بر حضرت امير عليه السلام مقدم شد و در حق او منازعه كرد ظالم و غاصب بوده است و خود او هم پيش نفس خود اين مطلب را ميدانسته و اما اين معاذير باطله و اباطيل [ص 294] فاسده كه محض تمويه و تلبيس امر احداث شده است از اختراع متأخرين است كه اقتفاي آثار ايشان را ميكنند و احاديثي كه در صحاح خود روايت كردهاند شهادت ميدهد باينكه بنيهاشم بتقدم ابوبكر راضي نبودند و تا شش ماه از بيعت او تخلف ورزيدند و اين مطلب نقض ادعاي ايشان را ميكند كه ميگويند بر بيعت ابوبكر اجماع حاصل شد چنانكه حميدي در حديث ششم از متفق عليه از مسند ابوبكر روايت كرده است قال و مكثت فاطمة (ع) ابيها ستة اشهر ثم توفيت قالت عايشة و كان لعلي عليه السلام وجاهة بين الناس في حيوة فاطمة (ع) فلما توفيت فاطمة انصرفت وجوه الناس عن علي (ع) ابوبكر گفت فاطمه عليها السلام بعد از وفات پدر بزرگوارش شش ماه زندگاني داشت پس از آن وفات يافت عايشه گويد و علي عليه السلام تا وقتي كه فاطمه (ص) در حيوة بود ميان مردم قرب و جاهي داشت چون آن مخدره وفات يافت روهاي مردم از آن حضرت برگشت و في حديث عروة فلما رأي علي عليه السلام انصراف وجوه الناس عنه ضرع الي مصالحة ابيبكر فقال رجل للزهري فلميبايعه علي (ع) الي ستة اشهر فقال لا والله و لا احد من بنيهاشم حتي بايعه علي (ع) قال فارسل الي ابيبكر ائتنا و لاتأتنا باحد فكره ان يأتيه عمر لما علم من شدة عمر فقال عمر لاتأتيهم وحدك ، در حديث عروه چنين است كه چون علي عليه السلام ديد روي مردم از او گشته بمصالحه با ابوبكر راضي شد پس شخصي با زهري گفت كه آيا علي عليه السلام تا شش ماه با ابوبكر بيعت نكرد [ص 295] گفت لا والله و احدي از بنيهاشم نيز بيعت نكرد تا حضرت امير عليه السلام بيعت كرد گفت پس حضرت كس نزد ابوبكر فرستاد كه نزد ما بيا و كسي را با خود مياور چه خوش نداشت كه عمر بيايد زيرا كه سختروئي و بدخوئي او را ميدانست عمر گفت تنها نزد ايشان نبايد رفت اين است لفظ مسلم و بخاري در روايت اين حديث و مناظره علماي اهل بيت سلام الله عليهم و شيعيان ايشان با مخالفان در اين باب مشهور است و اين فصل را ختم ميكنم بذكر خطبه غدير و نصوصي كه در آن روز حضرت رسول (ص) بر خلافت آن حضرت مؤكد فرمود و بامت تبليغ نمود و ايشان را بر اقتدا نمودن بآن حضرت تحريص و از مخالفت او تحذير نمود پس عرض ميكنم محمد بن نما (ره) در كتاب التهاب نيران الاحزان ذكر كرده است كه چون رسول خدا (ص) حج خود را بانجام رسانيد و از اداي مناسك فارغ شد از مكه كوچ فرموده روانه مدينه شد تا رسيد بكراع الغميم پس جبرئيل بر آن حضرت نازل شده اين آيه را آورد فلعلك تارك بعض ما يوحي اليك و ضائق به صدرك يعني شايد تو اي پيغمبر بعض احكامي را كه بتو وحي ميشود كه تبليغ كني از خوف منافقين ترك ميكني و سينه تو بسبب آن تنگي ميكند و اين آيه را آورد يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك في علي و ان لمتفعل فمابلغت رسالته يعني اي پيغمبر تبليغ كن بخلق آنچه را كه درباره علي عليه السلام بر تو نازل شده است و اگر نكني بهيچ وجه تبليغ رسالت نكردهاي حضرت فرمود اي جبرئيل قوم [ص 296] من قريب العهدند بزمان جاهليت و من همانا خوف دارم كه مرا تكذيب كنند و درباره پسرعمم علي (ع) مرا متهم سازند و هنوز جبرئيل اطمينان اينكه آن حضرت را خدا در اين تبليغ از شر مردم حفظ خواهد كرد نياورده بود پس حضرت با كمال شتاب روانه راه شد بعزم اينكه داخل مدينه شود و آنجا علي عليه السلام را بامامت نصب كند چون بغدير خم رسيد كه سه ميل راه پيش از جحفه است جبرئيل پنج ساعت از روز گذشته نازل شد با زجر و تهديد و اطمينان حفظ از مردم و گفت يا محمد (ص) پروردگار تو تو را سلام ميرساند و ميفرمايد اين آيه را قرائت كن يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك في علي و ان لمتفعل فمابلغت رسالته و الله يعصمك من الناس ان الله لايهدي القوم الكافرين يعني اي پيغمبر فرماني را كه از پروردگار درباره علي عليه السلام بر تو نازل شده است تبليغ كن بخلق و اگر تبليغ نكني هيچ رسالتي را تبليغ نكردهاي و خدا تو را از شر مردم حفظ ميكند همانا خدا هدايت نميكند كافران را يعني آن قومي كه قصد كشتن رسول خدا (ص) نمودند پيغمبر (ص) فرمود اي جبرئيل تهديد است و وعيد البته امر پروردگار خود را بامضا ميرسانم چه اگر در عقبه مرا تكذيب كنند يا متهم سازند از عقاب الهي بر من آسانتر است اي جبرئيل نميبيني كه در حركت شتاب ميكنم كه زود داخل مدينه شوم و ولايت علي عليه السلام را بر شاهد و غايب فريضه كنم جبرئيل عرض كرد امر الهي چنين است كه در همين محل پيش از آنكه مردم متفرق شوند و هر يك [ص 297] به بلد و قريه خود روند اين كار را بانجام رساني و ولايت آن حضرت را بر ايشان فريضه كني پيغمبر (ص) فرمود سمعا و طاعة امر پروردگار را فرمانپذيرم و جلو قافله حاج نزديك جحفه بود پس پيغمبر (ص) امر فرمود كه هر كس از حاج جلو رفته برگردانند و در آن محل فرود آيند و نداي الصلوة جامعة در ميان مردم داده شود و قدري از راه بدست راست ميل فرمود و آنجا محلي كه شايسته منزل كردن باشد نبود زيرا كه آب و گياهي نداشت و خداوند عالم ميدانست كه اگر آن حضرت از غدير خم بگذرد بيشتر مردم از قافله جدا شده روانه بلدان و بوادي خود خواهند شد پس خواست كه همه ايشان را بجهت استماع نمودن نص بر خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام مجتمع سازد كه حجت بر ايشان مؤكد شود تا هر كس هلاك ميشود بعد از اتمام حجت و قيام بينه هلاك شود و هر كس بروح هدايت زنده ميشود نيز از روي دليل و بينه باشد پس همه مردم با بار و بنه نزد آن حضرت مجتمع شدند و اكثر ايشان از شدت حرارت ريگها و سوزندگي زمين ردا را بر قدم خود ميپيچيدند و در آن منزل چند درخت سلمي بود پس امر فرمود كه بارها و قتبهاي شتران را از زير آنها پيش آورده بر هيئت منبر چيزي براي او نصب كنند كه بر مردم مشرف شود پس از آن حضرت رسول (ص) بر آن منبر صعود فرمود و علي عليه السلام را طلبيده او نيز با آن حضرت بالاي منبر تشريف برد پس خطبه بليغه بر مردم خواند كه مثل آن شنيده نشده است [ص 298] و آن خطبه اين است بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله الذي علا في توحده و دنا في تفرده و جل في سلطانه و عظم في اركانه و احاط بكل شيء علما و هو في مكانه و قهر جميع الخلائق بقدرته و برهانه مجيدا لميزل محمودا لايزال بارئ المسموكات و داحي المدحوات جبار السموات قدوس سبوح رب الملئكة و الروح متفضل علي جميع من يراه متطول علي جميع من انشاه يلحظ كل عين و العيون لاتراه كريم حليم ذو اناة قد وسع كل شيء برحمته و من عليهم بنعمته لايعجل بانتقامه و لايبادر اليهم بما يستحقون من عذابه ، ستايش خداوندي را است كه بلند است در وحدانيت خود و نزديك است در فردانيت خود و جليل است در سلطنت خود و عظيم است در اركان مملكت خود علم او بهر چيزي احاطه دارد با آنكه تغيير مكان از براي او نيست و همه خلايق را مقهور كرده است بقدرت و برهان خود مجيد لميزل محمود لايزال آفريننده عرشها و گستراننده فرشها جبار آسمانها صاحب قدس بي نهايت و تنزه بلا غايت پروردگار ملئكه و روح القدس كه بر آنچه آفريده است تفضل كننده است و در هر چه ايجاد كرده است احسانبخش و عطادهنده هر چشمي را او ميبيند و چشمها او را نميبيند بزرگوار بردبار صاحب رفق و مدارا كه هر چيزي را در رحمت خود گنجانيده و بر ايشان بنعمت خود منت نهاده تعجيل نميكند بانتقام خود و شتاب نمينمايد چون مستحق عذاب شوند بعذاب خود قد فهم السرائر و علم الضمائر و لمتخف عليه المكنونات و لااشتبهت عليه الخفيات له الاحاطة بكل شيء و الغلبة علي كل شيء [ص 299] و القوة علي كل شيء ليس كمثله شيء و هو منشئ الشيء دائم قائم بالقسط لا اله الا هو العزيز الحكيم جل ان تدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير لايلحق احد وصف معانيه و لايجد احد كيف هو في سر و علانية الا بما دل عز و جل علي نفسه همه سرائر را فهميده و جميع ضماير را دانسته است نه مكنونات امور بر او مخفي مانده و نه مخفيات اشياء بر او مشتبه شده است او را است احاطه بهر چيز و غلبه بر هر چيز و قوت بر هر چيز نيست مثل او شيئي و او است ايجاد كننده شيء پاينده است و برپا دارنده عدل معبودي نيست بجز او كه عزيز و حكيم است برتر است از اينكه بصيرتها او را درك كنند و او همه بصيرتها را درك ميكند و او است لطيف خبير احدي بوصف معاني او نميرسد و هيچ كس نميداند كه او چگونه است نه در پنهان و نه در آشكار مگر بآنچه بر نفس خود دليل قرار داده و بسوي خود راه نموده است و اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له الذي ملأ الدهر قدسه و الذي يغشي الابد نوره و الذي ينفذ امره بلا مشاورة مشير و لا معه شريك و لا وزير و لا معاون في تدبير صور ما ابتدع علي غير مثال و خلق ما خلق بلا معاونة احد و لا تكلف و لا احتيال انشأها فكانت و برأها فبانت فهو الله الذي لا اله الا هو العدل الذي لايجور و الاكرم الذي اليه ترجع الامور و گواهي ميدهم كه نيست معبودي بجز خدا يگانه بي شريك كه پر كرده است دهر را قدس او و فرا ميگيرد ابد را نور او آن خدائي كه امر خود را انفاذ ميكند بي مشورت مشيري و نيست با او شريك و وزيري [ص 300] و نه معاون در تدبيري صورت بست آنچه اختراع نمود نه از روي مثالي و آفريد آنچه خلقت فرمود بدون معاونت احدي و نه تكلف و نه احتيالي ايجاد نمود اشياء را پس مكون شدند و خلقت فرمود آنها را پس ممتاز و معين گرديدند پس او است خدائي كه بجز او خدائي نيست عدلي كه جور نميكند و كردگار اكرمي كه امور بسوي او راجع ميگردد و اشهد انه الله الذي تواضع كل شيء لعظمته و خضع كل شيء لهيبته مالك الاملاك و مفلك الافلاك و مسخر الشمس و القمر كل يجري لاجل مسمي يكور الليل علي النهار و يكور النهار علي الليل يطلبه حثيثا قاصم كل جبار عنيد و مهلك كل شيطان مريد لميكن له ضد و لا ند احد صمد لميلد و لميولد و لميكن له كفوا احد رب ماجد يشاء فيمضي و يمنع و يؤتي و يميت و يحيي و يفقر و يغني و يضحك و يبكي له الملك و له الحمد بيده الخير و هو علي كل شيء قدير يولج الليل في النهار و يولج النهار في الليل و يخرج الحي من الميت و يخرج الميت من الحي لا اله الا هو العزيز الحكيم و شهادت ميدهم كه او است خداوندي كه متواضع شده است هر چيزي از براي عظمت او و خاضع گرديده است هر شيئي از هيبت او مالك املاك و خالق افلاك و تسخير كننده آفتاب و ماه كه هر يك جاري ميشوند از براي اجلي معين شب را بر روز ميپوشاند و روز را بر شب كه شتابكنان او را ميجويد پشت بر هم شكننده هر جبار عنيد و هلاك كننده هر شيطان مريدي نه از براي او ضدي است و نه ندي [ص 301] احد است و صمد نه چيزي از او بيرون آمده و نه از چيزي بيرون آمده است و نه احدي از براي او همتا است پروردگار بزرگواري كه اراده ميكند پس بامضا ميرساند و منع ميكند و عطا ميفرمايد و ميميراند و زنده ميگرداند و فقير ميكند و غني ميسازد و ميخنداند و ميگرياند ملك ملك او است و حمد مخصوص باو و تمام خير در دست او و او بر همه چيز توانا است شب را داخل روز ميكند و روز را داخل شب و زنده را از مرده بيرون ميآورد و مرده را از زنده نيست معبودي بجز او كه عزيز است و حكيم مجيب الدعاء و مجزل العطاء و محصي الانفاس و رب الجنة و الناس لايشكل عليه شيء و لايبرمه الحاح الملحين العاصم للصالحين و الموفق للمفلحين و مولي المؤمنين الذي استحق من كل مخلوق ان يشكره و يحمده علي السراء و الضراء و الشدة و الرخاء و اومن به و ملائكته و كتبه و رسله اسمع لامره و اطيع و ابادر الي كل ما يرضيه سريع و استسلم للقائه رغبة في طاعته و خوفا من عقوبته لانه الذي لايؤمن مكره و لايخاف جوره اجابت كننده دعا و زود رساننده عطاء و احصا كننده نفسها و پرورنده جن و انس چيزي بر او مشكل نميشود و اصرار مصران او را بستوه نميآورد او است حارس و حافظ صالحان و توفيق دهنده رستگاران و مولاي مؤمنان خداوندي كه از هر مخلوقي استحقاق دارد كه در سراء و ضراء بستايدش و بر هر شدت و رخاء شكر نمايدش و ايمان دارم باو و بملائكه او و كتب او و رسل او امر او را سامع و مطيعم و بهر چه [ص 302] رضاي او است سبقت جو و سريع و از رغبت در طاعت و خوف از عقوبت او تسليم دارم لقاي او را زيرا كه او است آن كسي كه از مكرش ايمن نتوان شد و از جورش ترسان نبايد بود و اقر له علي نفسي بالعبودية و اؤدي ما اوحي الي خوفا و حذرا من ان لا افعل فتحل علي فيه قارعة لايدفعها عني احد و ان عظمت حيلته لا اله الا هو لانه اعلمني ان لمابلغ ما انزل الي في علي فمابلغت رسالته و قد ضمن لي تبارك و تعالي العصمة من الناس و هو الله الكافي الكريم اوحي الي يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك في علي (ع) و ان لمتفعل فمابلغت رسالته و الله يعصمك من الناس و اقرار ميكنم بر نفس خود بعبوديت او و ادا ميكنم آنچه را كه بمن وحي فرستاده است مباد كه اگر نكنم عقوبتي از او بر من وارد شود كه هيچ كس دفعش نتواند هر چند حيلههاي بزرگ داند نيست معبودي بجز او زيرا كه مرا اعلام فرموده است كه اگر ابلاغ نكنم امري را كه درباره علي (ع) بر من نازل شده است هيچ رسالتي براي او تبليغ نكردهام و براي من ضمانت فرموده است كه مرا از شر مردم محفوظ دارد و او است خداي كافي كريم بر من چنين وحي فرموده است كه اي پيغمبر برسان بمردم آن امري را كه از پروردگار درباره علي (ع) بر تو نازل شده است و اگر نرساني مطلقا تبليغ رسالت نكردهاي و خدا تو را از مردم حفظ ميكند معاشر الناس ماقصرت في تبليغ ما انزل الله و انا مبين لكم سبب نزول هذه الآية ان جبرئيل (ع) هبط علي مرارا ثلثا و هو يأمرني عن امر ربي جل جلاله ان اقوم في هذا المشهد و اعلم كل [ص 303] ابيض و اسود ان علي بن ابيطالب (ع) خليفتي من بعدي و اخي و وصيي و الامام بعدي و هو وليكم من الله و رسوله و قد انزل الله تبارك و تعالي آية في كتابه العزيز انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون و علي بن ابيطالب اقام الصلوة و آتي الزكوة و هو راكع يريد بذلك رضي الله في كل حال و سألت جبرئيل ان يعفيني عن تبليغي اليكم ايها الناس لعلمي بقلة المتقين و كثرة المنافقين و حيل المستهزئين بالاسلام و الدين الذين وصفهم الله في كتابه انهم يقولون بالسنتهم ما ليس في قلوبهم و يحسبونه هينا و هو عند الله عظيم و كثرة اذاهم لي في غير مرة حتي سموني اذنا و زعموا اني كذلك لكثرة ملازمته اياي و كثرة اقبالي عليه حتي انزل الله في ذلك و منهم الذين يؤذون النبي و يقولون هو اذن قل اذن خير لكم الآية و لو شئت ان اسمي باسمائهم لسميت و ان اومئ اليهم باعيانهم لاوميت و لكني والله فيهم قد تكرمت و كل ذلك لايرضي الله عني الا ان ابلغ ما انزل الي في علي عليه السلام فقال عز من قائل يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك في علي و ان لمتفعل فمابلغت رسالته ايها الناس من در تبليغ رسالت كوتاهي نكردم و اينك سبب نزول اين آيه را براي شما بيان ميكنم كه جبرئيل سه مرتبه بر من فرود آمده مرا از جانب خداوند عالم امر ميكرد كه در اين محل برپا خواسته بهر سياه و سفيدي اعلام كنم كه علي بن ابيطالب عليه السلام بعد از من خليفه من است و برادر و وصي من است و امام بعد از من است و او است ولي شما از جانب خدا و رسول و خداوند تبارك و تعالي در كتاب [ص 304] مجيد خود در اين باب آيه نازل فرموده است كه ميفرمايد انما وليكم الله الآيه يعني جز اين نيست كه ولي شما خدا است و رسول او و كساني كه ايمان آوردند آن مؤمنين كه نماز را برپا ميدارند و در حال ركوع زكوة ميدهند و علي بن ابيطالب عليه السلام نماز را برپا داشته و در حال ركوع زكوة داده است و مقصودش از اين خوشنودي خدا است در هر حال و من از جبرئيل خواهش كردم كه مرا از تبليغ اين رسالت معاف دارد زيرا كه ميدانم قلت متقين و كثرت منافقين و مكرهاي استهزا كنندگان باسلام و دين را كه خداوند عالم در كتاب خود وصف ايشان را فرموده است كه بزبان ميگويند چيزي را كه در دل ايشان نيست و اين گفتن را آسان و خوار ميدانند و حال آنكه نزد خداوند عالم بزرگ و دشوار است و ميدانم اذيتهاي بسيار را كه مكرر نسبت بمن كردهاند حتي اينكه مرا اذن نام گذاردند يعني گوشي و گمان كردند كه من چنينم كه هر چه علي (ع) بگويد گوش هستم از كثرت ملازمت او با من و اقبال من بر او و اگر بخواهم اين طايفه را باسم تعيين كنم و بشخص شخص ايشان اشاره كنم ميتوانم و لكن بخدا قسم كه پرده ايشان را محض تكرم ميپوشم و ايشان را رسوا نميكنم و هيچ از اين سخنان خدا را از من راضي نميكند مگر اينكه وحي او را كه درباره علي (ع) بمن فرموده تبليغ كنم كه ميفرمايد عز من قائل يا ايها الرسول بلغ الآيه يعني اي پيغمبر وحي الهي را كه درباره علي عليه السلام بر تو نازل شده است تبليغ كن و اگر نكني رسالت الهي را تبليغ نكردهاي [ص 305] معاشر الناس ان الله نصبه وليا و اماما مفترضا طاعته علي المهاجرين و الانصار و التابعين لهم باحسان و علي البادي و الحاضر و الاعجمي و العربي و الحر و العبد و الانثي و الذكر و الصغير و الكبير و علي كل موحد مسلم ماض حكمه نافذ امره مطاع قوله ملعون ملعون من خالفه مرحوم مرحوم من تبعه و صدق قوله و من اطاعه غفر الله له ايها الناس همانا خداوند عالم او را بولايت نصب كرده و امام مفترض الطاعه قرار داده است بر مهاجرين و انصار و كساني كه بعد از ايشان خواهند آمد از تابعين و بر هر بادي و حاضر و عجمي و عربي و آزاد و مملوك و مرد و زن و خرد و بزرگ و بر هر موحد مسلمي حكم او روا است و امر او نافذ و قول او مطاع ملعون است ملعون است هر كس مخالفت او كند مرحوم است مرحوم است هر كس متابعت او نمايد و تصديق قول او كند و هر كس او را اطاعت كند خداوند عالم گناهان او را ميآمرزد معاشر الناس انه آخر مقام اقومه فيكم في هذا المشهد فاسمعوا و اطيعوا و انقادوا لامر ربكم فان الله تعالي موليكم و وليكم ثم من دونه محمد وليكم المخاطب لكم ثم من بعده وليكم و امامكم بامر ربكم علي بن ابيطالب (ع) ثم الائمة من ولده الي يوم القيمة لا حلال الا ما حلله الله و لا حرام الا ما حرمه الله فانه قد عرفني الحلال و الحرام و انا افضيت بما علمني ربي في كتابه حلاله و حرامه اليه ايها الناس اين آخرين موقف من است كه در اين محل ميان شما برپا خواستهام پس امر پرورنده خود را سامع و مطيع و منقاد باشيد كه [ص 306] مولاي شما و ولي شما خداوند است تبارك و تعالي و پس از آن محمد (ص) كه با شما خطاب ميكند ولي شما است و بعد از محمد (ص) ولي شما و امام شما بامر پروردگار علي بن ابيطالب است عليه السلام و پس از او امامان از اولاد او تا روز قيامت حلالي نيست مگر آنچه خدا حلال كرده و حرامي نيست مگر آنچه خدا حرام فرموده است و خدا حلال و حرام را بمن تعليم فرموده و من علم آن را بعلي عليه السلام منتهي ساختهام چنانكه خدا در كتاب خود تعليم من فرموده معاشر الناس ما من علم الا و قد احصيه الله في كتابه و كل علم علمنيه فقد علمته عليا و المتقين من ولده و هو الامام المبين الذي ذكره الله في سورة يس ايها الناس هيچ علمي نيست مگر اينكه خداوند عالم در كتاب خود احصا فرموده و هر علمي كه تعليم من نموده است من بعلي عليه السلام و متقين از اولاد او تعليم كردهام و علي است (ع) امام مبين كه در سوره يس خداوند عالم ذكر او را فرموده است معاشر الناس لاتضلوا عنه و لاتتفرقوا عنه و لاتستنكفوا عنه و لا عن ولايته فهو الذي يهدي الي الحق و يعمل به و يزهق الباطل و ينهي عنه و لاتأخذه في الله لومة لائم و انه اول من آمن بالله و رسوله و الذي فدي رسول الله بنفسه و الذي كان مع رسول الله و لا احد يعبد الله مع رسول الله غيره من الرجال ايها الناس گمراه مشويد از علي و پراكنده مگرديد از گرد او و استنكاف نورزيد از او و از ولايت او كه او است آن كسي كه بحق هدايت ميكند و عمل مينمايد و باطل را مضمحل ميسازد و از آن نهي ميفرمايد و در [ص 307] رضاي خدا از ملامت احدي باك ندارد و او است اول كسي كه بخدا و رسول ايمان آورد و آن كسي كه جان خود را فداي رسول خدا (ص) نمود و آن كسي كه با رسول خدا (ص) بود وقتي كه احدي از مردها عبادت خدا را نميكرد با رسول خدا (ص) بجز او معاشر الناس فضلوه فقد فضله الله و اقبلوه فقد نصبه الله و انه الامام من الله و لنيتوب الله علي احد انكر ولايته و لايغفر لمن خالفه حتما علي الله ان يفعله في من خالف امره و يعذبه عذابا ابد الآبدين و دهر الداهرين احذروا ان تخالفوه فتصلوا نار جهنم التي وقودها الناس و الحجارة ايها الناس علي (ع) را فضيلت دهيد كه خدا او را فضيلت داده و قبول كنيد كه خدايش نصب فرموده و همانا او است امام من عند الله و هرگز توبه منكر ولايت او را خدا قبول نخواهد كرد و مخالف او را نخواهد آمرزيد حتم است بر خدا كه با مخالف امر او چنين كند و او را بعذاب ابدي دائمي معذب سازد بپرهيزيد از مخالفت او كه دوچار آتش جهنم خواهيد شد آتشي كه هيزمش از مردمان است و سنگها معاشر الناس بي والله بشر الاولون و الآخرون من النبيين و المرسلين و انا خاتم النبيين و المرسلين و الحجة علي جميع المخلوقين من اهل السموات و الارضين فمن شك في ذلك فهو كافر كفر الجاهلية الاولي و من شك في شيء من قولي فقد شك في الكل منه و الشاك في ذلك فله النار ايها الناس بخدا قسم كه جميع انبياء و مرسلين از اولين و آخرين بمن بشارت دادهاند و منم خاتم انبياء و مرسلين و حجت بر جميع خلق از [ص 308] اهل آسمان و زمين و هر كه در اين شك كند كافر است مثل كفر جاهليت اولي و هر كس در بعض اقوال من شك كند در همه اقوال من شك كرده و كسي كه در همه شك كند سزايش آتش است معاشر الناس حباني الله بهذه الفضيلة منا منه علي و احسانا منه الي لا اله الا هو ايها الناس اين فضيلت را خداوند عالم لا اله الا هو بمنت و احسان خود بمن عطا فرموده است معاشر الناس فضلوا عليا فانه افضل الناس من بعدي من ذكر و انثي ملعون ملعون مغضوب علي من رد قولي هذا الا و ان جبرئيل خبرني عن الله تعالي بذلك فقال من عادي عليا فعليه لعنتي فلتنظر نفس ما قدمت لغد و اتقوا الله ان تخالفوه فتزل قدم بعد ثبوتها ايها الناس علي (ع) را فضيلت دهيد كه او افضل خلق است بعد از من از هر مرد و زن ملعون باد ملعون باد و مورد غضب الهي هر كس كه اين قول مرا رد كند آگاه باشيد كه اين امر را جبرئيل از جانب خداي تعالي براي من خبر آورد كه فرموده است هر كس با علي دشمني كند بر او است لعنت من پس هر كسي نظر كند كه براي فرداي خود چه پيش فرستاده و بپرهيزيد خدا را از مخالفت او كه مبادا قدم شما بعد از ثبات متزلزل گردد و از جاده حق بلغزد معاشر الناس انه جنب الله الذي ذكره في كتابه فقال عز من قائل مخبرا عمن خالفه يا حسرتا علي ما فرطت في جنب الله ايها الناس همانا او است جنب الله كه در كتاب خود ذكر نموده است كه ميفرمايد حكايت از مخالفين او كه اي حسرت و دريغ بر آنچه [ص 309] كوتاهي كردم در اداي حق جنب الله معاشر الناس تدبروا القرآن و افهموا آياته و انظروا محكمه و لاتتبعوا متشابهه فوالله لايبين لكم زواجره و لايوضح لكم تفسيره الا الذي انا آخذ بيده و شائل بعضده و معلمكم اني من كنت مولاه فهذا علي مولاه و من كنت وليه فهذا علي وليه و هو اخي و وصيي و وزيري و هو الآية من الله تعالي انزلها ايها الناس در قرآن تدبر كنيد و آياتش را بفهميد و در محكمش نظر كنيد و گرد متشابهش نگرديد كه بخدا قسم احدي زواجر قرآن را براي شما بيان نميكند و تفسير آن را واضح نميسازد مگر همين شخص كه من دست او را گرفته و بازويش را بلند خواهم كرد و بشما تعليم ميكنم كه هر كس من مولاي اويم اين علي است مولاي او و هر كس من ولي اويم اين علي است ولي او و او است برادر من و وصي من و وزير من و او است آيت خداوند عالم كه بر من نازل فرموده است معاشر الناس ان عليا و الطيبين من ولده هو الثقل الاصغر و القرآن هو الثقل الاكبر و كل واحد منهما ينبئ عن صاحبه لنيفترقا حتي يردا علي الحوض امناء الله علي خلقه و حكامه في ارضه الا قد بلغت الا و قد اديت الا و قد اسمعت الا و قد نصحت الا و ان الله عز و جل قال و انا قلت عن الله عز و جل ذكره الا و انه ليس اميرالمؤمنين غير اخي و لاتحل امرة المؤمنين لاحد غيره قال ثم ضرب بيده علي عضد علي عليه السلام فرفعه حتي صارت رجلاه مع ركبتي النبي (ص) و كان قد نصب المنبر فصعد علي (ع) عنده و قال هذا اخي و وصيي و داعي علمي [ص 310] و خليفتي علي امتي و علي تفسير كتاب الله و الداعي اليه و الناهي عن معصيته و خليفة رسول الله (ص) و اميرالمؤمنين (ع) و الامام الهادي و قاتل الناكثين و القاسطين و المارقين بامر الله اقول مايبدل القول لدي ربي بامر ربي اقول اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و العن من انكر حقه و جحده اللهم انك انزلت الامامة في علي وليك بتبياني هذا و نصبي اياه بما اكملت لعبادك من دينك و اتممت عليهم نعمتك و رضيت لهم الاسلام دينا و قلت ان الدين عند الله الاسلام و قلت و من يبتغ غير الاسلام دينا فلنيقبل منه و هو في الآخرة من الخاسرين ايها الناس همانا علي و عترت طيبه او ايشانند ثقل اصغر و قرآن است ثقل اكبر و هر يك از اين ثقلين از ديگري خبر ميدهد و هرگز از هم جدا نخواهند شد تا در حوض كوثر بر من وارد شوند ايشانند امناي خدا بر خلق و حكام خدا در زمين آگاه باشيد كه تبليغ رسالت كردم دانسته باشيد كه ادا نمودم آگاه باشيد كه شنوانيدم دانسته باشيد كه نصيحت كردم و دانسته باشيد كه خداي عز و جل فرموده است و من از جانب خدا گفتم آگاه باشيد كه احدي اميرالمؤمنين نيست غير از برادر من علي و امارت مؤمنان بر احدي حلال نيست مگر براي او راوي گفت پس حضرت رسول (ص) دست زده بازوي حضرت امير عليه السلام را گرفت و بلندش كرد تا دو پاي مقدس آن سرور محاذي زانوهاي پيغمبر شد و منبر نصب شده بود پس در اين وقت علي عليه السلام بر آن صعود فرمود و رسول خدا (ص) فرمود اين برادر من است و وصي من و حافظ علم من و جانشين من بر امت من و بر تفسير كتاب خدا و او است داعي بسوي خدا و ناهي از معصيت خدا و خليفه رسول خدا و امير مؤمنان و امام راهنما و كشنده ناكثين و قاسطين [ص 311] و مارقين بامر خدا سخن ميگويم و سخن در نزد خدا تغيير و تبديل نمييابد بامر پروردگار خود ميگويم خدايا دوستي كن با هركس كه دوستي كند با او و دشمني كن با هركس كه دشمني كند با او و لعنت كن بر هر كه كه منكر حق او شود و جاحد او گردد بار خدايا همانا تو امامت را در علي ولي خود فرود آوردي باين بيان من و منصوب داشتن من او را كه دين خود را براي بندگان خود كامل كردي و نعمت خود را بر ايشان تمام فرمودي و اسلام را براي ايشان دين پسنديدي و فرمودي كه همانا دين نزد خدا اسلام است و فرمودي كه هر كس غير از اسلام ديني بجويد از او مقبول نخواهد بود و در آخرت از زيانكاران است معاشر الناس اكمل الله لكم دينكم بامامته فمن لميأتم به و بمن يقوم مقامه من ولده لصلبه الي يوم القيمة فاولئك حبطت اعمالهم و في النار هم خالدون لايخفف عنهم العذاب و لا هم ينصرون ايها الناس خدا بامامت علي (ع) دين شما را براي شما كامل كرد پس هر كس ايتمام و اقتدا نكند باو و به قائم مقام او از اولاد او تا روز قيامت اعمالشان باطل و تباه است و در آتش مخلدند و عذاب از ايشان تخفيف داده نميشود و نيز نصرت كرده نميشوند معاشر الناس هذا علي انصركم لي و اقربكم الي الله و اعزكم و الله و انا عنه راضيان و ماانزل الله آية رضي الا فيه و لاشهد الله في هل اتي بالجنة الا له و لاانزلها في سواه و لامدح بها غيره ايها الناس علي از همه شما مرا بهتر نصرت كرده و از همه شما بخدا نزديكتر است و گراميتر و من و خدا از او راضي هستيم و خداوند تعالي هيچ آيه خوشنودي نازل نفرموده است مگر اينكه در شأن او است و در سوره هل اتي شهادت بهشت نداده است مگر براي او [ص 312] و هل اتي را در شأن غير او نازل نفرموده و كس ديگر را جز او بآن مدح ننموده معاشر الناس هو ناصر دين الله و المجاهد عن رسول الله (ص) و خير الاوصياء و هو التقي النقي الهادي المهدي نبيكم خير نبي و امامكم خير امام و هو خير الاوصياء ذرية كل نبي من صلبه و ذريتي من صلب علي (ع) ايها الناس او است ناصر دين خدا و مجاهده كننده در دفع شر از رسول خدا و او است بهترين اوصياء و او است پرهيزكار طيب هدايت كننده هدايت يافته پيغمبر شما بهتر پيغمبري است و امام شما بهتر امامي است و او افضل اوصياء است ذريه هر پيغمبري از صلب خود او بودند و ذريه من از صلب علي (ع) است معاشر الناس ان ابليس اخرج آدم من الجنة بالحسد فلاتحسدوه فتحبط اعمالكم الا انه لايبغض عليا الا شقي و لايتولاه الا سعيد و لايؤمن به الا مؤمن مخلص و في علي والله نزلت سورة و العصر ان الانسان لفي خسر الي آخر السورة ايها الناس همانا شيطان حضرت آدم را بحسد از بهشت بيرون كرد پس بر علي عليه السلام حسد مبريد كه اعمال شما باطل ميشود دانسته باشيد دشمن نميدارد علي را مگر شقي و دوست نميدارد او را مگر سعيد و ايمان نميآورد باو مگر مؤمن مخلص و درباره علي بخدا قسم نازل شده است سوره و العصر ان الانسان لفي خسر تا آخر سوره معاشر الناس قد اشهدت الله و بلغتكم رسالة ربي و ما علي الرسول الا البلاغ المبين فاتقوا الله عباد الله و لاتموتن الا و انتم مسلمون ايها الناس درست خدا را شاهد گرفتم و رسالت پرورنده خود را بشما تبليغ كردم و بر رسول تكليفي نيست مگر تبليغ آشكار پس بپرهيزيد خدا را [ص 313] اي بندگان خدا و البته از دنيا مرويد مگر اينكه مسلم باشيد معاشر الناس آمنوا بالله و رسوله و الكتاب الذي نزل علي رسوله و الكتاب الذي انزل من قبل الآية الذين يتبعون الرسول النبي الامي الذين يجدونه مكتوبا عندهم في التورية و الانجيل يأمرهم بالمعروف و ينهيهم عن المنكر و يحل لهم الطيبات و يحرم عليهم الخبائث و يضع عنهم اصرهم و الاغلال التي كانت عليهم فالذين آمنوا به و عزروه و نصروه و اتبعوا النور الذي انزل معه اولئك هم المفلحون من قبل ان نطمس وجوها فنردها علي ادبارها او نلعنهم كما لعنا اصحاب السبت ايها الناس ايمان بياوريد بخدا و رسول او و كتابي كه بر رسول خود نازل كرده است و كتابي كه از پيش نازل شده است و هر كس بخدا و ملئكه و كتب و رسل او در روز قيامت كافر شود بضلالي بعيد افتاده است آن كساني كه متابعت ميكنند رسول خدا نبي امي را كه او را نزد خود در تورية و انجيل نوشته ميبينند و او ايشان را امر بمعروف و نهي از منكر ميكند و طيبات را بر ايشان حلال و خبائث را حرام ميكند و تكاليف شاقه و بار گراني را كه بر ايشان است از ايشان برميدارد پس كساني كه باو ايمان آوردند و او را تعظيم كردند و نصرت نمودند و نوري را كه با او نازل شده است متابعت كردند ايشانند رستگاران پس ايمان بياوريد بخدا و رسول پيش از آنكه رويهائي چند را تغيير دهيم و به پشت سر برگردانيم يا ايشان را لعنت كنيم چنانكه اصحاب سبت را لعنت كرديم معاشر الناس النور من الله عز و جل مشبوك في ثم في علي ثم في ولده الي القائم المهدي الذي يأخذ الحق لله و حق كل ذي حق لنا الا و ان الله قد جعلنا حجة علي المخالفين و الظالمين ايها الناس نور از جانب خداوند [ص 314] عز و جل در من قرار داده شده است و پس از من در علي عليه السلام پس در اولاد او تا قائم مهدي (ص) كه حق خدا را و حق هر صاحب حقي از ما را ميگيرد آگاه باشيد كه همانا خدا ما را حجت قرار داده است بر مخالفان و ستمكاران معاشر الناس اني رسول قد خلت من قبلي الرسل افان مت او قتلت انقلبتم علي اعقابكم و من ينقلب علي عقبيه فلنيضر الله شيئا و سيجزي الله الشاكرين الا و ان عليا الموصوف بالصبر و الشكر ثم من بعده ولدي من صلبه ايها الناس همانا من رسولي هستم كه پيش از من رسولان گذشتهاند پس آيا اگر من وفات يابم يا كشته شوم از راه حق بقهقري برميگرديد و هر كس برگردد بر خدا ضرري نميزند و خدا شاكران را جزاي خير خواهد داد و دانسته باشيد كه علي (ع) است موصوف بصبر و شكر و بعد از او اولاد من كه از صلب اويند معاشر الناس لاتمنوا علي الله اسلامكم فيسخط عليكم و يصيبكم بعذاب من عنده ايها الناس منت مگذاريد بر خدا باسلام خود كه بر شما غضب كند و عذابي از نزد خود بر شما وارد آورد معاشر الناس ستكون بعدي ائمة يدعون الي النار و يوم القيمة لاينصرون ان الله و انا منهم بريئان و انصارهم و اتباعهم في الدرك الاسفل الا و انهم اصحاب الصحيفة فلينظر احدكم في صحيفته ايها الناس بعد از من پيشواياني پيدا خواهند شد كه مردم را بجانب آتش دعوت ميكنند و روز قيامت نصرت كرده نميشوند همانا خداي تعالي و من از اين پيشوايان بيزاريم و انصار و اتباع ايشان در درك اسفل نار قرار دارند دانسته [ص 315] باشيد كه اين جماعت اصحاب صحيفهاند پس هر كسي بصحيفه خود نظر كند معاشر الناس اني ادعها امامة و وراثة في عقبي الي يوم القيمة و قد بلغت ما امرت بتبليغه حجة علي كل حاضر و غائب و علي كل احد ممن شهد او لميشهد ولد او لميولد الا فليبلغ الحاضر الغائب و الوالد الولد الي يوم القيمة و سيجعلونها ملكا و اغتصابا الا لعنة الله علي الغاصبين و عندها سنفرغ لكم ايها الثقلان يرسل عليكما شواظ من نار و نحاس فلاتنتصران ايها الناس همانا من خلافت را در نسل خود ميگذارم كه امامت باشد و بميراث رسد و آنچه را كه مأمور بتبليغ آن بودم درست تبليغ كردم و حجت شد بر هر حاضر و غايب و بر همه خلق چه در اين محضر حاضر باشند يا نباشند متولد شده باشند يا نشده باشند دانسته باشيد پس حاضر بغايب برساند و پدر بفرزند ابلاغ كند تا روز قيامت و عنقريب است كه خلافت را سلطنت قرار دهند و غصب كنند آگاه باشيد كه لعنت خدا است بر غاصبين آن و آن وقت است كه باين آيه خطاب كرده ميشوند سنفرغ لكم الآيه براي كيفر دادن شما فارغ خواهيم شد اي جن و انس و زبانه از آتش و مس بر شما فرستاده خواهد شد كه نتوانيد انتقام بكشيد معاشر الناس ان الله عز و جل لميذركم علي ما انتم عليه حتي يميز الخبيث من الطيب و ماكان الله ليطلعكم علي الغيب ايها الناس همانا خداي عز و جل شما را بر اين حالت كه داريد نميگذارد تا خبيث را از طيب جدا سازد و خدا چنين نيست كه شما را بر غيب مطلع نمايد معاشر الناس ما من امة الا و الله مهلكها بتكذيبها نبيها و هذا [ص 316] علي امامكم و وليكم و هو مواعيد الله و الله مصدق وعده و قد ضل قبلكم اكثر الاولين و الله اهلك الاولين و يهلك الآخرين ايها الناس هيچ امتي نيست مگر اينكه خداوند عالم ايشان را بواسطه تكذيب پيغمبر هلاك ميكند و اين است علي كه امام شما است و ولي شما است و اوست مواعيد خدا و خدا وعده خود را تصديق ميكند و اكثر پيشينيان قبل از شما گمراه شدهاند و خدا كه پيشينيان را هلاك كرد متأخرين را نيز هلاك ميكند معاشر الناس ان الله قد امرني و نهاني و امرت عليا و نهيته و هو يعلم الامر و النهي بامر ربه عز و جل فاسمعوا لامره و اطيعوه تهتدوا و انتهوا لنهيه ترشدوا و لاتفرق بكم السبل عن سبيله ايها الناس همانا خداوند عالم مرا امر كرد و نهي كرد و من علي را امر كردم و نهي كردم و او ميداند علم امر و نهي را بامر پرورنده خود عز و جل پس امر او را بشنويد و فرمان بريد كه هدايت يابيد و از هر چه نهي كند باز ايستيد كه بر رشاد باشيد و راههاي متفرقه شما را از راه او متفرق نسازد معاشر الناس انا صراط الله المستقيم الذي امر الله باتباعه ثم علي (ع) من بعدي ثم ولده من صلبه ائمة يهدون بالحق و به يعدلون ثم قرء (ص) فاتحة الكتاب و قال في نزلت و فيهم و لهم عمت و اياهم خصت الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون الا ان اعداء الله هم اهل الشقاق و الغاون و اخوان الشياطين يوحي بعضهم الي بعض زخرف القول غرورا الا ان اوليائه هم المؤمنون قال الله عز و جل لاتجد قوما يؤمنون بالله و اليوم الآخر يوادون من حاد الله و رسوله و لو كانوا آبائهم او ابنائهم او عشيرتهم الآية الا ان [ص 317] اوليائه الذين وصفهم الله في كتابه المجيد فقال عز من قائل الذين آمنوا و لميلبسوا ايمانهم بظلم اولئك لهم الامن و هم مهتدون الا ان اوليائه الذين يدخلون الجنة آمنين و تتلقيهم الملئكة بالتسليم سلام عليكم طبتم فادخلوها خالدين فيدخلون الجنة بغير حساب الا ان اعدائه سيصلون سعيرا و يسمعون لجهنم تغيظا و زفيرا كلما دخلت امة لعنت اختها حتي اذا اداركوا فيها جميعا قالت اوليهم لاخريهم الآية ، الا ان اعدائه الذين قال فيهم كلما القي فيها فوج سألهم خزنتها الميأتكم نذير قالوا بلي و قد جائنا نذير فكذبنا و قلنا مانزل الله من شيء الا ان اولياء الله الذين يخشون ربهم بالغيب لهم مغفرة و اجر كبير ، ايها الناس منم صراط مستقيم الهي كه بمتابعت او امر فرموده و بعد از من علي است پس اولاد كه از صلب اويند اماماني كه بحق هدايت ميكنند و بحق عدالت مينمايند پس سوره فاتحة الكتاب را تا آخر تلاوت فرموده فرمود اين سوره درباره من نازل شده است و درباره ايشان و شامل همه ايشان است و بايشان مخصوص است آگاه باشيد همانا دوستان خدا ترسي بر ايشان نيست و نه محزون ميشوند دانسته باشيد همانا دشمنان خدايند اهل شقاق و گمراهان و اخوان شياطين كه بعضي ببعضي از غرور خود سخنان مزخرف وحي ميكنند آگاه باشيد كه دوستان اويند مؤمنان كه خداوند عز و جل ميفرمايد قومي را كه بخدا و قيامت ايمان دارند هرگز نميبيني كه با دشمنان خدا و رسول دوستي كنند اگر چه پدر و پسر و قبيله ايشان باشند الآيه دانسته باشيد همانا دوستان علياند كه خداوند عالم در كتاب مجيد وصف [ص 318] ايشان را نموده ميفرمايد كساني كه ايمان آوردند و ايمان خود را مشوب بظلم نكردند ايمني خاص ايشان است و هدايت يافتگان ايشانند آگاه باشيد همانا دوستان اويند كه آسوده و ايمن داخل بهشت ميشوند و ملئكه جلو ايشان ميآيند بسلام كردن كه سلام عليكم پاك و پاكيزه شديد پس داخل بهشت شويد جاويدان پس بيحساب داخل بهشت ميشوند آگاه باشيد همانا دشمنان علياند كه در آتش سوخته ميشوند و خروش خشم و جوش جهنم را ميشنوند هر طايفه كه داخل ميشوند طايفه ديگر را لعنت ميكنند تا چون همگي بروي هم ريخته و در جهنم بهم آميخته شوند متقدمين ايشان با متأخرين گويند كه پروردگارا اينها ما را گمراه كردند پس از آتش عذابي دوچندان بايشان بده خداي تعالي فرمايد كه عذاب همه دوچندان است و لكن نميدانيد دانسته باشيد همانا دشمنان اويند كساني كه درباره ايشان ميفرمايد هر زمان كه فوجي در آتش انداخته شوند خزنه آتش از ايشان سؤال ميكنند كه آيا نذيري از جانب خدا براي شما نيامد ميگويند چرا نذير آمد و ما تكذيب او كرديم و گفتيم خدا هيچ نازل نكرده است آگاه باشيد كه دوستان علياند كساني كه در غياب از پرورنده خود ميترسند و ايشان را است آمرزش و اجر بزرگ معاشر الناس شتان ما بين الجنة و السعير ايها الناس مابين بهشت و دوزخ بسي فرق است و بسيار مسافت معاشر الناس الا و اني منذر و علي هادي و انا نبي و علي وصي الا و ان خاتم الائمة منا القائم المهدي الا انه الظاهر علي الدين الا انه [ص 319] المنتقم من الظالمين الا انه فاتح الحصون و هادمها الا انه قاتل كل قبيلة من اهل الشرك الا انه المدرك لكل ثار لاولياء الله الا انه ناصر دين الله الا انه هو الآية الكبري الا انه ليسم كل ذي فضل فضله و كل ذي جهل جهله الا انه خيرة الله و مختاره الا انه الوارث لكل علم و المحيط به الا انه المخبر عن الله المفوض اليه الا انه بشر به من سلف من القرون الا انه الحجة لا حجة بعده الا انه لا غالب له و لا منصور عليه الا انه ولي الله في ارضه و حكمته في خلقه و امينه في سره و علانيته ايها الناس آگاه باشيد همانا منم منذر و علي است هادي و منم پيغمبر و علي است وصي و آگاه باشيد كه از ما است خاتم امامان قائم مهدي (ص) دانسته باشيد كه او است غلبه كننده بر دين آگاه باشيد كه او است انتقام كشنده از ظالمين دانسته باشيد كه او است فتح كننده و ويران سازنده قلعهها آگاه باشيد كه او است كشنده هر قبيله از اهل شرك دانسته باشيد كه او است خونخواه هر شهيدي از اولياء خدا دانسته باشيد كه او است ناصر دين خدا آگاه باشيد كه او است آيت كبري دانسته باشيد كه او نشان ميكند بر هر صاحب فضلي بفضلش و بر هر صاحب جهلي بجهلش آگاه باشيد كه او است مختار و برگزيده پروردگار دانسته باشيد كه او است وارث هر علمي و محيط بآن آگاه باشيد كه او است خبر دهنده از خدا كه باو تفويض شده است امر خدا آگاه باشيد كه باو بشارت دادند قرون سالفه در دنيا دانسته باشيد كه او است حجت كه نيست حجتي بعد از او آگاه باشيد كه احدي بر او غلبه نميكند و هيچ كس بر او نصرت داده نميشود دانسته باشيد كه او است ولي الله در زمين و حكمة الله در خلايق و امين الله در پنهان و آشكار معاشر الناس قد بينت لكم [ص 320] و فهمتكم و هذا علي بن ابيطالب (ع) يفهمكم من بعدي الا عند انقضاء هذه ادعوكم الي مصافقته من بعدي الا و اني قد بايعت الله و علي بايعني و انا آخذ عليكم البيعة له عن الله عز و جل فمن نكث فانما ينكث علي نفسه الآيه ايها الناس درست براي شما بيان كردم و بشما تفهيم نمودم و اينك علي بن ابيطالب است بعد از من بشما تفهيم ميكند آگاه باشيد كه پس از انقضاي اين خطبه شما را ميخوانم كه بعد از من دست بدست او دهيد دانسته باشيد كه من با خدا بيعت كردم و علي با من بيعت كرد و من از جانب خدا براي علي (ع) بر شما بيعت ميگيرم پس هر كس اين بيعت را بشكند بر ضرر خود شكسته است الآيه معاشر الناس اقيموا الصلوة و آتوا الزكوة كما امركم الله تعالي فان طال عليكم الامد فقصرتم او نسيتم فعلي وليكم الذي نصبه الله لكم بعدي امينا علي خلقه انه مني و انا منه يخبركم عما تسئلون عنه و يبين لكم ما لاتعلمون ان الحلال و الحرام اكثر من احصيه في مقام واحد فآمر بالحلال و انهي عن الحرام و قد امرت ان آخذ البيعة عليكم بقبول ما جئت به عن الله عز و جل في علي (ع) اميرالمؤمنين و الائمة من بعده الذين هم مني و منه ائمة قائمهم منهم المهدي الي يوم القيمة الا فاذكروا ذلك و احفظوه و تراضوا به و لاتبدلوه و لاتغيروه الا و اني اجدد القول الا فاقيموا الصلوة و آتوا الزكوة و امروا بالمعروف و انهوا عن المنكر الا فابلغوا قولي هذا من لميحضره و امروه بقبوله و انهوه عن مخالفته فانه امر من الله عز و جل و لا امر بمعروف و لا نهي عن منكر الا مع امام معصوم ايها الناس نماز را برپا بداريد و زكوة را ادا كنيد چنانكه خداي تعالي امر كرده و اگر مدت طول كشيد و تقصير كرديد يا فراموش نموديد پس [ص 321] علي عليه السلام است ولي شما كه خدا او را براي شما بعد از من نصب كرده و امين بر خلق خود قرار داده همانا او از من است و من از اويم از هر چه سؤال كنيد بشما خبر ميدهد و هر چه ندانيد براي شما بيان مينمايد همانا حلال و حرام از آن زيادتر است كه من در يك مقام احصا كنم و بهر حلالي امر كنم و از هر حرامي نهي فرمايم و مأمور شدهام كه بيعت بر شما بگيرم كه بپذيريد هر آنچه را كه از جانب خداي عز و جل آوردهام در شأن اميرالمؤمنين علي عليه السلام و امامان بعد از او كه قائم ايشان از ايشان مهدي است (ص) تا روز قيامت هان اين مطلب را پس بياد داشته باشيد و حفظ كنيد و يكديگر را بآن وصيت كنيد و تغيير و تبديل مدهيد آگاه باشيد و من تجديد سخن ميكنم هان پس نماز را برپا بداريد و زكوة را ادا كنيد و امر بمعروف كنيد و نهي از منكر نمائيد هان اين سخن مرا پس بهر كس كه حاضر نيست ابلاغ كنيد و امر كنيد كه قبول كند و از مخالفتش نهي كنيد كه امري است از جانب خداي عز و جل و امر بمعروف و نهي از منكر نيست مگر با امام معصوم معاشر الناس القرآن يعرفكم ان الائمة مني من صلب علي (ع) و انا اعرفكم انهم مني و منه لانه مني و انا منه حيث يقول الله عز و جل و جعلها كلمة باقية في عقبه و قلت لكم لنتضلوا ما ان تمسكتم بهما ايها الناس قرآن شما را آگاه ميكند كه امامان از ذريه من از صلب علي عليه السلامند و من شما را آگاه ميكنم كه ايشان از منند و از اويند چرا كه او از من است و من از اويم جائي كه ميفرمايد عز و جل [ص 322] و جعلها كلمة باقية في عقبه امامت را خدا قرار داد كلمه پاينده در نسل و ذريه او و من بشما گفتم كه مادام متمسك بكتاب و عترت باشيد گمراه نخواهيد شد معاشر الناس التقوي التقوي احذروا الساعة كما قال الله عز و جل ان زلزلة الساعة شيء عظيم اذكروا الممات و الحساب و الوقوف بين يدي الله عز و جل و الثواب و العقاب فمن جاء بالحسنة اثيب و من جاء بالسيئة عوقب و ما له في الآخرة من نصيب ايها الناس التقوي التقوي حذر كنيد از قيامت كه خداي عز و جل ميفرمايد همانا لرزه قيامت امر بزرگي است ياد كنيد مرگ و حساب و ايستادن پيش روي خداي عز و جل و ثواب و عقاب را كه هر كس حسنه بياورد مثاب و هر كس سيئه بياورد معاقب است و در آخرت بهره ندارد معاشر الناس انكم اكثر من ان تصافقوني بكف واحد و قد امرني الله ان آخذ من السنتكم الاقرار لعلي (ع) بامرة المؤمنين و لمن بعده من الائمة الذين هم مني و انا منهم فقولوا باجمعكم انا سامعون مطيعون راضون بما فعلت عن ربك في امر علي (ع) و ولده الائمة نبايعك علي ذلك بقلوبنا و السنتنا علي ذلك نحيي و عليه نموت و عليه نبعث لانغير و لانبدل و لاننقض العهود و الميثاق و نطيع الله تعالي و نطيعك و نطيع اميرالمؤمنين عليا عليه السلام و ولده عليهم السلام الذين ذكرتهم من ذريتك من بعد الحسن و الحسين الذين عرفتكم مكانهما مني و منزلتهما من ربي عز و جل الا انهما سيدا شباب اهل الجنة و انهما الامامان بعد ابيهما فقولوا اطعنا الله بذلك و اطعناك و اطعنا اميرالمؤمنين عليه السلام [ص 323] بقلوبنا و السنتنا و مصافقتنا بايدينا من ادركهما و اقر بهما بلسانه لانبتغي بذلك بدلا عنه و لا حولا اشهدنا الله بذلك و كفي بالله شهيدا ايها الناس شماره شما از آن زيادتر است كه يكي يكي دست بر دست من بزنيد و مصافقه كنيد و خدا مرا امر فرموده است كه از زبانهاي شما اقرار بگيرم براي علي (ع) كه اميرالمؤمنين است و براي امامان بعد از او كه ايشان از منند و من از ايشانم پس همگي بگوئيد كه ما سامعيم و مطيعيم و بآنچه كردي از جانب پروردگار در امر علي و اولاد او كه امامند راضي و خوشنوديم و بدل و زبان با تو بر اين امر بيعت ميكنيم و بر اين عقيده زندهايم و ميميريم و محشور ميشويم و تغيير و تبديل نميدهيم و اين عهد و ميثاق را نميشكنيم و اطاعت ميكنيم خدا را و تو را و اميرالمؤمنين علي (ع) را و اولاد او عليهم السلام را كه ذكر كردي از ذريه خود بعد از حسن و حسين عليهما السلام كه قرب ايشان را بخود و منزلت ايشان را نزد خداي عز و جل بشما شناسانيدم آگاه باشيد كه ايشان دو سيد جوانان اهل بهشتند و ايشانند امام بعد از پدر خود پس بگوئيد كه اطاعت كرديم خدا را باين امر و اطاعت كرديم تو را و اطاعت كرديم اميرالمؤمنين (ع) را با دل و زبان و دست كه هر كس ادراك خدمت ايشان كند با ايشان مصافقه نمايد و اگر نه بزبان اقرار كند بدلي از اين امر نميجوئيم و هرگز از اين اعتقاد نميگرديم و خدا را بر خود شاهد گرفتيم و كافي است خداي تعالي كه شاهد باشد معاشر الناس اتقوا الله و بايعوا لامير المؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام و الحسن و الحسين و الائمة كلمة باقية يهلك بها من غدر و يرحم بها من وفي و من نكث فانما ينكث علي نفسه [ص 324] و من اوفي بما عاهد عليه الله فسيؤتيه الله اجرا عظيما ايها الناس از خدا بترسيد و بيعت كنيد با اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب (ع) و حسن و حسين و ائمه عليهم السلام كلمهاي است باقي و پاينده كه هر كس غدر كند بسبب آن هلاك ميشود هر كس وفا كند بسبب آن رحم كرده ميشود و هر كس عهد بشكند بر ضرر خود ميشكند و هر كس بعهدي كه با خدا كرده است وفا كند خداي تعالي اجري عظيم باو كرامت خواهد فرمود معاشر الناس ما تقولون فان الله يسمع كل صوت و خافية كل نفس فمن اهتدي فانما يهتدي لنفسه و من ضل فانما يضل عليها و من بايع فانما يبايع الله يد الله فوق ايديهم ايها الناس چه خواهيد گفت همانا خدا ميشنود هر صدائي را و حديث پنهان هر نفسي را پس هر كس هدايت يافت بخود او نفع ميدهد و هر كس گمراه شد بر خود ضرر ميزند و هر كس با علي (ع) بيعت كند جز اين نيست كه با خدا بيعت ميكند دست خدا است بالاي دستهاي ايشان معاشر الناس قاتلوا الذين يقاتلونكم و سلموا علي علي (ع) بامرة المؤمنين و قولوا سمعنا و اطعنا و قولوا الحمد لله الذي هدانا لهذا و ما كنا لنهتدي لولا ان هدانا الله ايها الناس قتال كنيد با كساني كه قتال ميكنند با شما و سلام كنيد بر علي عليه السلام بامارت مؤمنين و بگوئيد سمعنا و اطعنا و بگوئيد حمد خداي را كه ما را باين امر هدايت كرد و اگر خدا هدايت نكرده بود هدايت نمييافتيم معاشر الناس فضائل علي في القرآن انزلها الله اكثر من ان تحصي في مقام واحد ايها الناس فضايل علي (ع) كه خداوند عالم در قرآن نازل فرمود از آن [ص 325] زيادتر است كه در يك مقام احصا شود معاشر الناس من يطع الله و رسوله و علي بن ابيطالب فقد فاز فوزا عظيما ايها الناس هر كس اطاعت خدا و رسول و علي بن ابيطالب (ع) كند بفوزي عظيم فايز شده است معاشر الناس قولوا ما يرضي الله عنكم و ان تكفروا انتم و من في الارض جميعا فلنيضر الله شيئا اللهم اغفر للمؤمنين و المؤمنات و اغضب علي الكافرين و الكافرات و الحمد لله رب العالمين ايها الناس چيزي بگوئيد كه خدا را از شما خوشنود كند و اگر شما و همه اهل زمين كافر شويد هيچ ضرري بر خدا نخواهد داشت بار خدايا بيامرز مؤمنين و مؤمنات را و غضب كن بر كافرين و كافرات و الحمد لله رب العالمين راوي گفت پس قوم همگي فرياد كرده همآواز گفتند سمعنا و اطعنا لامر الله و رسوله بقلوبنا و السنتنا و ايدينا ، امر خدا و رسول را بدل و زبان و دست سامع و مطيعيم گفت پس از آن رسول خدا (ص) باعلي صوت مقدس خود صيحه زد در حالتي كه دست او در دست علي عليه السلام بود و فرمود ايها الناس الست اولي بكم من انفسكم آيا من از شما اولي نيستم بشما عرض كردند چنين است يا رسول الله گفت پس وسط بازوي حضرت امير عليه السلام را گرفته و بهمان نسق بصداي بسيار بلند فرمود من كنت مولاه فعلي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله و العن من خالفه و ادر الحق معه حيث دار الا فليبلغ الحاضر منكم الغائب هر كس من مولاي اويم علي است مولاي او الهي دوستي كن با هر كس كه دوستي كند با او و دشمني كن با هر كس كه دشمني كند با او و نصرت [ص 326] كن هر كه را كه نصرت او كند و خذلان كن هر كه را كه خذلان او كند و لعنت كن هر كه را كه مخالفت او نمايد و بگردان حق را همراه او هر جا كه بگردد هان پس حاضران بغايبان برسانند بعد از آن مردم ازدحام كرده هجوم آوردند بر حضرت رسول (ص) و علي (ع) كه بيعت كنند اولي و دويمي و سيمي و چهارمي و پنجمي و باقي مهاجرين و انصار و باقي مردم بر حسب طبقات خود تا اينكه نماز عشاء و عتمه در يك وقت گذارده شد و قوم تا سه روز مشغول بودند به بيعت و مصافقه و رسول خدا صلي الله عليه و آله ميفرمود الحمد لله الذي فضلنا علي كثير من عباده المؤمنين ستايش خدائي را است كه ما را بر بسياري از بندگان مؤمن خود فضيلت داد و از آن روز دست بر دست زدن در بيعت رسم شد كه اشخاص ديگر هم كه در خلافت نصيبي نداشتند بر اين سيرت كار ميكردند گفت پس از آن رسول خدا (ص) امر فرمود كه خيمه براي حضرت امير صلوات الله عليه بر سر پا كنند و آن سرور در آن بنشيند و قوم را محض تأكيد حجت امر فرمود كه بامارت مؤمنان سلام دهند بر آن بزرگوار و اول كسي را كه امر بسلام كردن فرمود ابوبكر و عمر بود بايشان فرمود برخيزيد و بر علي عليه السلام بامارت مؤمنين سلام كنند عرض كردند آيا امري است از جانب خدا و رسول فرمود بلي پس برخاستند و چون بر آن حضرت داخل شدند ابوبكر گفت السلام عليك يا اميرالمؤمنين و عمر گفت بخ بخ لك يا ابن ابيطالب اصبحت [ص 327] مولاي و مولي كل مؤمن و مؤمنة السلام عليك و رحمة الله و بركاته بعد آن حضرت را بخلافت تهنيت گفتند بعد از آن پيغمبر (ص) عثمان و عبدالرحمن را امر فرمود كه برخاسته خدمت آن حضرت روند و بامارت مؤمنين بر او سلام كنند عرض كردند امري است از خدا و رسول فرمود بلي پس برخاسته بر آن حضرت بامارت مؤمنين سلام كردند بعد طلحه و زبير و سويد بن مالك را امر فرمود كه بر او بامارت مؤمنين سلام كنند ايشان نيز عرض كردند امري است از خدا و رسول فرمود بلي پس برخاستند و سلام كردند بعد حضرت سلمان و ابوذر را امر فرمود كه سلام كنند پس برخاستند و بامارت مؤمنين بر آن حضرت سلام كردند و ديگر سؤالي از آن حضرت نكردند چه ايشان در فرمايش پيغمبر صلي الله عليه و آله شك نداشتند كه برأي و هواي خود چيزي نميفرمايد بعد از آن عمار و مقدار را امر فرمود پس برخاستند و سلام كردند و چيزي نپرسيدند پس از آن خزيمة بن ثابت و ابوالهيثم بن مالك را امر فرمود پس برخاستند و فرمان بردند و چيزي نگفتند بعد بريدة بن خصيب اسلمي و برادرش عمران را امر فرمود و برخاستند و سلام كردند بعد از آن جميع اشخاصي را كه حاضر آن مجمع بودند امر فرمود كه سلام كنند بر آن حضرت بامارت مؤمنين پس بعضي سؤال ميكردند از آن حضرت و بعضي بدون سؤال برميخاستند و سلام ميكردند تا احدي از مهاجرين و انصار باقي نماند بعد از آن ساير مسلمين را از اهل باديه و مردمان ديگر [ص 328] امر فرمود و فوج فوج خدمت آن سرور مشرف شده بولايت تهنيت عرض كردند و بامارت مؤمنين سلام دادند بعد از آن زوجات طاهرات خود و زنهاي مؤمنين را امر فرمود و بر آن حضرت داخل شدند و بامارت مؤمنين سلام گفتند و من اين خطبه را با وجود طولاني بودن ايراد نمودم بجهت نصوص صريحه اكيده كه بر خلافت حضرت امير (ع) در آن مندرج است علاوه بر نكات لطيفه و معاني عجيبه و اسرار غريبه كه بر آن مشتمل است و قلم احصاء از شماره آن عجز دارد و در اين كتاب متعرض بيان آنها نشدم زيرا كه محتاج برساله ديگر است و اينجا هم جاي ذكرش نيست چرا كه مقام استدلال و الزام است مترجم گويد من نيز ترجمه تمام خطبه را بهمين نظر كه فرمودهاند نوشتم اگر چه بملاحظه زياد شدن حجم كتاب صرف نظر از ترجمه آن اولي مينمود و ديگر آنكه در اغلب كتب كه نقل اين خطبه مباركه شده است محض رعايت اختصار بر نقل عين عبارات شريفه اقتصار شده و شايد بعضي از دوستان مايل بملاحظه ترجمه آن نيز باشند باري و اما تعللي كه نمودهاند بعضي از احمقان عامه مانند ابنحجر و رازي كه امر را بر جهال مشتبه ساخته و بسياري را گمراه كرده و خود نيز از راه حق گمراه شدهاند كه چون ديدند چنين نص متواتري را نميتوانند انكار نمايند گفتند مولي بمعني ناصر و معين است الحق كلامي است در غايت سقوط و ضعف و شايسته نيست كه عاقل بچنين جهالت صرفي تفوه كند چه قراين حاليه و مقاليه همه دلالت دارند [ص 329] كه اين معني مراد نيست و تصريح ميكنند كه مراد از مولي امام است و اولاي بتصرف نه معاني ديگر و مولي در لغت بده معني استعمال شده است اول اولي دويم امام سيم سيد مطاع چهارم مالك رق پنجم آزاد كننده ششم پسرعم هفتم ناصر هشتم ضامن جريره نهم همسايه دهم حليف يعني همسوگند ، اما بمعني اولي چنانكه خداوند عالم ميفرمايد مأويكم النار هي موليكم خطاب به كفار است ميفرمايد جايگاه شما آتش است و او است مولاي شما يعني اولاي بشما و بمعني ناصر چنانكه ميفرمايد ذلك بان الله مولي الذين آمنوا و ان الكافرين لا مولي لهم يعني اين بسبب اين است كه مولاي مؤمنين يعني ناصر ايشان خدا است و كفار ناصر ندارند و بمعني وارث هم آمده چنانكه ميفرمايد و لكل جعلنا موالي مما ترك الوالدان و الاقربون يعني براي هر يك ورثه قرار داديم از متروكه پدر و مادر و خويشان و بمعني عصبه نيز آمده چنانكه ميفرمايد و اني خفت الموالي من ورائي و بمعني صديق و حليف چنانكه ميفرمايد يوم لايغني مولي عن مولي شيئا روزي كه هيچ رفيقي از رفيق خود دفع شر نميتواند كرد و بمعني سيد و معتق بسيار استعمال شده اما در اين فرمايش پيغمبر (ص) بر غير از دو معني اول كه معني امام و اولاي بتصرف باشد حمل نميتوان كرد بشهادت قراين حاليه و مقاليه اما قراين حاليه بجهت اينكه هر عاقلي بطور يقين ميداند كه رسول خدا (ص) با آن عظمت شأن و جلالت قدر نميشود كه در مقامات عديده علي رؤس الاشهاد فرياد كند كه هر كس [ص 330] من ناصر و معين اويم علي ناصر و معين او است بخصوص كه در جائي مثل غدير خم در چنان ساعتي كه موقع نزول آيه نبود باعلي صوت خود ندا فرمايد و برپا خواسته دست علي عليه السلام را بگيرد و اين همه تكرار و تأكيد كند پس عقل يقين ميكند كه اگر كسي اين همه مشقت را بر خود و بر اصحاب خود وارد آورد فقط محض اينكه بايشان بگويد كه اين شخص ناصر شما است در منتهاي جهالت و حماقت است و منصب رسالت از چنين مزخرفي منزه است بلكه اگر كسي در حق رسول خدا (ص) چنين اعتقادي كند از ربقه اسلام خارج ميشود و همچنين آن امر و تهديد الهي كه اگر تبليغ اين رسالت نكند رسالاتي را كه در تبليغ آنها عمر خود را تلف كرده و بنفس نفيس با جهال قوم جهاد نموده و آن همه رنج و تعب برده مطلقا تبليغ نكرده است چنانكه فرمود يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك في علي و ان لمتفعل فمابلغت رسالته اي پيغمبر (ص) آن امري را كه درباره علي (ع) بر تو نازل شده است تبليغ كن كه اگر نكني مطلقا رسالت خدا را تبليغ نكردهاي و بعد از اين امر آن حضرت محض امتثال فرمان برپا ايستد و تبليغ كند و همه اين تفاصيل براي اين باشد كه بايشان اعلام فرمايد كه علي (ع) ناصر شما است پس از اهل علم گذشته آيا هيچ جاهلي قبول چنين احتمالي ميكند پس البته چنين نيست بلكه كمال تبليغ و اتمام حجت را خداوند عالم در نصب اميرالمؤمنين علي عليه السلام قرار داد كه اگر او را نصب بخلافت نميفرمود مثل اين بود كه تبليغ جميع احكام را ترك كرده باشد [ص 331] زيرا كه اتمام شريعت ممكن نيست مگر بحفظ شريعت بواسطه وصيت كردن به كسي كه او حافظ شريعت باشد چون كه حكم رسالت بوجود مقدس خاتم رسل (ص) منقطع شد و از اين جهت بعد از نصب علي عليه السلام بخلافت آيه نازل شد كه اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي الآيه امروز دين شما را براي شما كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم چنانكه از طرق قوم روايت كرديم پس چون كه احكام الهي را در يك مقام نميشد كه احصا فرموده همه را بيان كند چنانكه در خطبه مباركه خود آن حضرت ذكر فرمود و تكليف باين شريعت مقدسه تا روز قيامت باقي است و نسخ آن جايز نيست از اين جهت در عدل و حكمت واجب شد كه كسي را نصب فرمايد كه بآنچه رسول خدا (ص) قيام ميفرمود قيام نمايد و بعد از آن حضرت مابين او و امت واسطه و سفير باشد و همچنين در هر زماني بايد از جانب خداوند عالم سفيري در ميانه باشد اگر چه بواسطه باشد تا احسان منعم حقيقي بر بندگان كامل باشد و آن سفير لابد بايد قدرت بر تحمل جميع علوم و كمالاتي كه پيغمبر (ص) آورده است داشته باشد پس در عصمت و تحمل آنچه پيغمبر (ص) آورده است مثل آن سرور باشد و چنين كسي را رعيت نميتوانند بشناسند و نه هر كس كه مدعي اين رتبه شود تصديقش بايد كرد پس لابد بايد نصي از خداي عليم خبير بر شخص او باشد و علاوه بر اين كرامات و آياتي كه شاهد بر صدق مدعاي او باشد نيز ظاهر شود و احدي ادعاي چنين نصي [ص 332] بر غير حضرت امير (ع) نكرده و مدعي ظهور اين كمالات نفسيه و بدنيه براي ديگري نشده است و اما علي عليه الصلوة و السلام خدا در كتاب محكم خود در آيات بسيار نص بر او فرموده است كه دلالت ميكنند بر اختصاص آن سرور از ميان امت بمنصب پيغمبر (ص) مثل اين آيه كه ميفرمايد انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الآيه و ميفرمايد انما انت منذر و لكل قوم هاد تو يا محمد (ص) منذر هستي و هر قومي را هدايت كنندهاي است چنانكه ذكر خواهد شد كه رسول خدا (ص) وقتي كه اين آيه نازل شد دست بسينه خود زده فرمود منم منذر و با دست اشاره بشانه حضرت امير عليه السلام كرده فرمود و توئي هادي يا علي كه هدايت يابندگان همه بواسطه تو هدايت مييابند و ميفرمايد افمن كان علي بينة من ربه و يتلوه شاهد منه كه پيغمبر (ص) فرمود منم آن شاهدي كه بينه از پروردگار خود دارم و علي است شاهدي كه از آن صاحب بينه است و آيات ديگر كه بروايت از مخالفين ذكر كرديم و اما نص پيغمبر (ص) بر آن سرور كه مشهورتر از آن است كه محتاج بذكر باشد و اما نص آن حضرت بر آن سرور باينكه اعلم امت است امري است كه همه مسلمين در روايت آن اجماع دارند مثل اين فرمايش كه فرمود اقضاكم علي يعني افقه و اعلم شما بعلم قضا علي است (ع) و فرمود انا مدينة العلم و علي بابها من شهر علمم و علي (ع) در آن شهر است و در خطبه غدير فرمود ما من علم الا و قد احصيه الله في كتابه و كل علم علمنيه فقد علمته عليا و المتقين من ولده [ص 333] كه مفادش اين است كه همه علوم در قرآن است و بمن تعليم شده و هر چه بمن تعليم شده است من بعلي (ع) و عترت اطهار او تعليم كردهام و فرمود معاشر الناس ان ربي امرني و نهاني و امرت عليا و نهيته و هو يعلم الامر و النهي بامر ربه حاصل فرمايش آنكه خداوند عالم همه امر و نهي خود را تعليم من فرموده و بمن خطاب نموده و من بعلي عليه السلام تعليم نموده و خطاب فرمودهام و او بامر خدا علم امر و نهي الهي را بالتمام دارا است و فرمود اني مخلف فيكم الثقلين من كتاب و عترت را كه دو چيز نفيس گرانبهايند در ميان شما ميگذارم تا اينكه فرمود و كل واحد منهما ينبئ عن صاحبه هر يك از اين دو خبر ميدهد از ديگري و همچنين فرمايشات ديگر كه در اين باب فرموده است علاوه بر آنكه مسلم است و احدي شك ندارد كه جميع صحابه در مسائل خود رجوع بآن حضرت ميكردند و از او اخذ مينمودند و باحدي غير از او رجوع نكردند چنانكه پارهاي از اخبار آن را ذكر خواهيم كرد انشاء الله چگونه نه و حال آنكه عمر بود كه ميگفت لاعشت لمعضلة لااري لها اباالحسن (ع) زنده نباشم براي مسئله مشكلي كه ابوالحسن عليه السلام را براي حل آن نبينم و اما جهل و ناداني ابوبكر و كساني كه بعد از او بودند كه از چيزهائي است كه كسي انكار نميكند مگر معاندي كه ببهتان جدل كند و بعض رواياتي كه اتباع ايشان در باب جهل ايشان كردهاند در ذكر بدعتهائي كه احداث كردهاند ذكر خواهد شد انشاء الله و از اين جهت است كه اكثر اتباع [ص 334] و مشايعين ايشان را ميبيني كه چون نميتوانند جاهل بودن ايشان را باحكام الهي منكر شوند ملتجي باين عذر ميشوند كه ايشان خود مجتهد بودهاند و احكام را برأي و اجتهاد خود بيان ميكردهاند و نيز از جمله قراين حاليه بر اين مطلب اين است كه صحابه پيغمبر (ص) از لفظ مولي همين معني امام و سيد مطاع را فهميدند كه بر آن حضرت بامارت مؤمنين سلام دادند و بعضي مانند عمر اظهار رضامندي كردند كه گفت چنانكه بطرق عديده از او روايت كردهاند بخ بخ لك يا ابن ابيطالب اصبحت مولاي و مولي كل مؤمن و مؤمنة و آن گروه انبوه كه در آن مقام حاضر بودند همزبان بامارت مؤمنان بر آن سرور سلام دادند و همه اهل زبان بودند و آن حال را مشاهده كردند و اين مقال را بمشافهه شنيدند و از لفظ مولي معني نفهميدند بجز سيد مطاع و امام كه اولاي بتصرف باشد و از جمله قراين اينكه خود آن حضرت با غاصبين حق خود در مواضع عديده بهمين فرمايش مخاصمه ميفرمود و استشهاد مينمود چنانكه با ابوبكر و در يوم الشوري و در مكتوبهائي كه بمعويه مرقوم فرموده است بيان فرموده و از كساني كه اين فرمايش را از پيغمبر (ص) درباره او شنيدهاند شهادت طلبيد و جمع كثيري برخاسته شهادت دادند در آن زمان احدي انكار اين فرمايش را ننمود و تأويل باين معني نيز نكرد با آنكه در مقام مخاصمه و احتجاج بود چنانكه بعد از بيعت ابوبكر كه بآن سرور تكليف كردند كه بيعت كند و در آنچه مردم داخل شدهاند داخل شود امتناع فرمود [ص 335] و به حجتهاي واضحه بر ايشان احتجاج نمود بر اينكه خود او اولي است باين منصب از ديگران پس رئيس اوس بشر بن سعد انصاري كه محض حسد با سعد بن عباده توطئه خلافت ابوبكر كرده بود عرض كرد اعتذارا والله يا اباالحسن لو ان هذا الكلام سمعته منك الانصار قبل بيعتهم لابيبكر لمااختلف عليك اثنان عذر ميخواهيم از حضرتت يا اباالحسن (ع) بخدا قسم كه اگر اين فرمايش را كه فرمودي انصار پيش از آنكه با ابوبكر بيعت كنند شنيده بودند دو نفر در خلافت تو اختلاف نميكردند و همه بمبايعت حضرتت مسارعت ميگرفتند پس حضرت بايشان فرمود يا هؤلاء ماكنت بالذي اخلي رسول الله (ص) لااواريه و اخرج انازع في سلطانه فقد اوصاني و قال يا اخي لاتفارقني حتي تواريني في رمسي و ايم الله ماكنت اظن ان احدا يسابقني علي الخلافة و ينازعنا اهل البيت فيها و لاعلمت ان رسول الله (ص) ترك يوم غدير خم لاحد حجة و لا لقائل مقالا فانشدكم الله رجلا سمع رسول الله (ص) يقول يوم غدير خم من كنت مولاه فهذا علي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله حاصل فرمايش آنكه من اي جماعت كسي نبودم كه رسول خدا (ص) را دفن نكرده در ميان بگذارم و از خانه بيرون آمده در سلطنت او منازعت كنم چه آن حضرت با من وصيت فرمود كه اي برادر تا مرا در قبر نسپاري از من مفارقت نكن و بخدا قسم گمان نداشتم كه احدي در خلافت بر من سبقت جويد و با ما اهل بيت منازعت نمايد و هرگز [ص 336] نپنداشتم كه رسول خدا (ص) در روز غدير راه عذري براي كسي گذاشته باشد يا حجتي براي ذي حجتي باقي مانده باشد پس شما را بخدا ميخوانم كه فرمايش رسول خدا (ص) را كه در غدير خم ميفرمود هر كس من مولاي اويم اين علي است مولاي او است الهي دوستي كن با هر كس كه دوستي كند با او و دشمني كن با هر كس كه دشمني كند با او و نصرت كن هر كس را كه نصرت او كند و خذلان فرماي هر كس را كه خذلان او نمايد هر كس از شما شنيده است شهادت دهد پس جمع كثيري برخاسته شهادت دادند تا اينكه سخن بسيار شد و صداها بلند شد و غبار فتنه انگيزش گرفت تا آخر خبر و اين سخن كه بشر بن سعد بآن حضرت عرض كرد دلالت بر اينكه اطلاع بر حكايت غدير نداشته و اين فرمايش را از رسول خدا (ص) نفهميده است ندارد بلكه مرادش مغالطه و اظهار معذرت بود چنانكه آن حضرت مباهته و مغالطه او را باين فرمايش ظاهر فرمود كه فرمود گمان نميكردم كه احدي در خلافت بر من مسابقت گيرد و فرمود نميپنداشتم كه آن حضرت روز غدير خم راه عذري براي كسي باقي گذارده باشد تا آخر فرمايشات و همچنين شهادت خواستن آن حضرت از كساني كه فرمايش رسول خدا (ص) را من كنت مولاه الخ شنيدهاند زيرا كه بشر و اصحاب بشر نيز اين فرمايش را مثل ديگران شنيده بودند لكن شقاوت و حب رياست بر ايشان غالب شد بدليل اينكه همان اشخاصي كه شهادت دادند مع ذلك با ابوبكر بيعت كرده بودند [ص 337] بعضي از باب اينكه مرتد شدند مثل انس بن مالك و بعضي از جهت ترس و خذلان كردن يكديگر و از جمله قراين اين است كه علماء از صحابه رسول خدا (ص) استفسار و استخبار ميكردند كه آيا رسول خدا (ص) درباره علي (ع) اين فرمايش را فرمود كه من كنت مولاه فعلي مولاه يا نفرمود مثل ابن ابيليلي كه از زيد بن ارقم اين سؤال را نمود چنانكه پيش گذشت چه اين سؤال و استخبار در مقام ظهور چنين اختلاف و مشاجره عظيمه در خلافت قرينه واضحي است بر اين كه ايشان از معني مولي امام و اولاي بتصرف را فهميدهاند لاغير و همه اين قراين واضح است و كسي انكار نميكند مگر معاندي كه با عقل خود مكابره كند و اما قراين مقاليه بر اراده اين معني در نهايت كثرت است و در احاديث عديده از طرق ايشان مكرر شده از جمله قول حسان بن ثابت كه در شعر خود تصريح ميكند كه مراد از مولي امام و اولاي بتصرف است كه ميگويد :