لئن كلم الله موسي علي شريف من الطور يوم الندا

فان النبي اباقاسم حبي بالرسالة فوق السماء

و قد صار بالقرب من ربه علي قاب قوسين لما دني

و ان فجر الماء موسي لكم عيونا من الصخر ضرب العصا

فمن كف احمد قد فجرت عيون من الماء يوم الظما

و ان كان هرون من بعده حبي بالوزارة يوم الملا

فان الوزارة قد نالها علي بلا شك يوم الفدا

حاصل معني آنكه ميگويد اگر خداوند عالم در كوه طور با موسي تكلم كرد و او را برسالت مبعوث نمود پيغمبر ما ابوالقاسم (ص) فوق عرش برسالت مبعوث شد و در قرب حضرت اله بمقام قاب قوسين رسيد و اگر موسي (ع) از سنگ براي شما آب بيرون آورد احمد (ص) در وقت تشنگي اصحاب از كف مبارك خود چشمه‌هاي آب جاري ساخت و اگر هرون بعد از موسي بوزارت او نايل شد علي عليه السلام نيز بلاشك بوزارت پيغمبر (ص) نايل گرديد روزي كه خود را فداي آن حضرت نمود و اما استدلالي كه مؤالفين كرده‌اند كه لفظ منزله عموم دارد پس آن حضرت در همه چيز بمنزله هرون است و مناقضه كه مخالفين كرده‌اند كه در بعض چيزهاي ديگر هم غير از نبوت كه پيغمبر (ص) استثنا فرمود مسلما بمنزله هرون نيست نزاعي است لاطائل و بعد از دلالت اخبار و احاديث فريقين بر اراده خلافت مطلقه فايده در اين بحث نيست [ص 196] اما از احاديث ما كه از غايت شهرت حاجت بذكر نيست بلكه بسا اگر ذكر كنيم مخالفين چنين گمان كنند كه آحاد است و متواتر نيست و از طريق عامه كلام ابن‌عباس است در حديثي طولاني كه احمد بن حنبل در مسند خود از عمر بن ميمون روايت كرده است الي ان قال و خرج الناس في غزاة تبوك فقال علي عليه السلام اخرج معك فقال له النبي (ص) لا فبكي علي عليه السلام فقال اماترضي ان تكون مني بمنزلة هرون من موسي الا انك ليس بنبي الا انه لاينبغي ان اذهب الا و انت خليفتي قال و قال رسول الله (ص) انت ولي كل مؤمن و مؤمنة بعدي ، تا اينكه ابن‌عباس گفت و مردم بغزوه تبوك بيرون رفتند پس علي (ع) عرض كرد من نيز ملازم ركاب باشم پيغمبر (ص) فرمود نه پس علي عليه السلام گريست پيغمبر فرمود آيا راضي نيستي كه از من بمنزله هرون باشي از موسي الا اينكه تو پيغمبر نيستي همانا مرا هيچ وقت سزاوار نيست كه بروم مگر اينكه تو جانشين من باشي گفت و توئي ولي هر مؤمن و مؤمنه بعد از من پس اينكه فرمود لاينبغي ان اذهب الا و انت خليفتي دلالتش ظاهر است بر اينكه مراد آن حضرت خلافت مطلقه است در همه حالات نه در واقعه خاصه و از همين جهت احتمال تخصيص را رفع فرمود بفرمايش بعد كه فرمود انت ولي كل مؤمن و مؤمنة بعدي و خود حضرت امير عليه السلام در مجلس شوري بهمين حديث احتجاج فرمود بر احقيت خود بخلافت از ديگران و اشخاصي كه آن روز بودند منكر نشدند و باين معارضه كه [ص 197] اتباع ايشان تكلف كرده‌اند كه منزلت عموم ندارد معارضه نكردند و از اين گذشته در باب عموم منزلت ما ميگوئيم كه عموم هر چيزي بر حسب خودش است پس در اين فرمايش كه ميفرمايد تو از من بمنزله هروني از موسي الا اينكه بعد از من پيغمبري نيست عموم اين منزلت در مقام وصايت و افضليت از امت و اخوت روحانيه حقيقيه است كه سبب مساوات آن حضرت ميشود با پيغمبر (ص) در لزوم اتباع چنانكه فطرت معتدل شهادت باين ميدهد و چون بعضي از اوصياء پيغمبر بوده‌اند حضرت بيان فرمود كه آنچه انبياء داشته‌اند از لزوم اطاعت و متابعت و عصمت و غير ذلك همه را حضرت امير عليه السلام دارد سواي نبوت بجهت اينكه نبوت بخود حضرت رسول ختم شد نه آنكه مراد عموم منزلت در همه چيز باشد حتي در وفات كردن پيش از آن حضرت و موافقت در سن و غير اين از اموري كه اهل ضلال تمويه بر جهال كرده و در تلبيس آن فراوان قيل و قال كرده‌اند و امر را بر اكثر مردم مشتبه ساخته‌اند حتي اينكه بعضي از اهل حق در رد آن تمويهات و مغالطات محتاج شده‌اند بتأويلات و معارضات و تمحلات بعيده كه ما را داعي حق و ناطق صدق بفرمايشات صريح خود از آنها مستغني كرده است چنانكه احمد بن حنبل در حديث مواخاة بدو طريق از زيد بن ابي روايت ميكند قال قال رسول الله (ص) و الذي بعثني بالحق نبيا مااخترتك الا لنفسي و انت مني بمنزلة هرون من موسي غير انه لا نبي بعدي و انت اخي و وارثي الخبر ، زيد بن ابي گفت [ص 198] كه رسول خدا (ص) فرمود قسم بآن خدائي كه مرا براستي مبعوث بنبوت كرد كه تو را اختيار نكردم مگر براي خودم و تو از من بمنزله هروني از موسي الا اينكه بعد از من پيغمبري نيست و توئي برادر من و وارث من الخبر ، و نيز احمد بن حنبل از حضرت پيغمبر (ص) روايت كرده است كه در روز مواخات بعلي عليه السلام فرمود انت مني بمنزلة هرون من موسي الا انه لا نبي بعدي ، و قاضي ابوالقاسم علي بن محسن بن علي تنوخي كه از علماء عامه است كتابي تصنيف كرده مسمي به ذكر الروايات عن النبي انه قال لامير المؤمنين علي انت مني بمنزلة هرون من موسي الا انه لا نبي بعدي ، در ذكر روايات اين حديث و بيان طرق و اختلاف وجوه آنها و از جمع كثيري از صحابه اين حديث را كه پيغمبر (ص) بعلي (ع) فرمود انت مني بمنزلة هرون من موسي الا انه لا نبي بعدي در آن كتاب روايت كرده است از عمر بن خطاب و اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام و سعد بن ابي‌وقاص و عبدالله بن مسعود و عبدالله بن عباس و جابر بن عبدالله انصاري و ابوهريرة و ابوسعيد خدري و جابر بن سمرة و مالك بن حويرث و براء بن عازب و زيد بن ارقم و ابورافع مولي رسول خدا (ص) و عبدالله بن ابي‌اوفي و برادرش زيد بن ابي‌اوفي و ابوشريحة و حذيفة بن اسعد و انس بن مالك و ابوبريدة اسلمي و ابوايوب انصاري و عقيل بن ابيطالب و حبيش بن جنادة سعولي و معوية بن ابي‌سفيان و ام‌سلمه زوجه پيغمبر (ص) و اسماء بنت عميس و سعيد بن مسيب [ص 199] و محمد بن علي بن الحسين صلوات الله عليه و حبيب بن ابي‌ثابت و فاطمه بنت علي و شرحبل بن سعد ، تنوخي مصنف كتاب مزبور ميگويد كه همه اين راويان از پيغمبر (ص) روايت كرده‌اند بعد از آن روايات ايشان را بطرق و اسانيد محررا ذكر ميكند و نيز حاكم ابونصرحربي كه از اعيان عامه است و زمان ابوالعباس بن عقدة حافظ را كه در سنه سيصد و سي و سه وفات يافت درك كرده است در كتاب التحقيق لما احتج به اميرالمؤمنين عليه السلام يوم الشوري ذكر ميكند كه اين فرمايش را كه پيغمبر (ص) به علي عليه السلام فرمود انت مني بمنزلة هرون من موسي از جمع بسياري روايت كرده بعد ذكر ميكند كه از ابوبكر و عمر و عثمان و طلحه و زبير و عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ابي‌وقاص و حسن بن علي بن ابيطالب عليه السلام و عبدالله بن عباس و عبدالله بن عمر بن الخطاب و ابن‌منذر و ابي بن كلب و ابواليقظان عمار بن ياسر و جابر بن عبدالله انصاري و ابوسعيد خدري و مالك بن حويرث و زيد بن ارقم و براء بن عازب و انس بن مالك و جابر بن سمرة و حبيش بن جنادة و معوية بن ابي‌سفيان و بريده اسلمي و فاطمه بنت رسول الله (ص) و فاطمه بنت حمزة و اسماء بنت عميس و اروي بنت حارث بن عبدالمطلب اين حديث را روايت كرده بالجمله در ميان مسلمين اختلاف در صحت صدور اين اخبار نيست لكن اختلاف در ظهور دلالت اين اخبار است در نص بر خلافت اميرالمؤمنين و ما بيان اين را براي كسي كه خداوند عالم شرح صدري براي اسلام [ص 200] روزي او كرده است نموديم و از اين جمله است آنچه ثعلبي در تفسير آيه كريمه انما وليكم الله الآيه از طرق عديده روايت كرده است يكي از آن طرق اين است كه مرفوعا از عبابة بن ربعي روايت ميكند قال بينا عبدالله بن عباس جالس علي شفير زمزم يقول قال النبي (ص) اذ اقبل رجل معتم بعمامة فجعل ابن‌عباس لايقول قال رسول الله (ص) الا و قال الرجل قال رسول الله (ص) فقال ابن‌عباس سألتك بالله من انت فكشف العمامة عن وجهه فقال ايها الناس من عرفني فقد عرفني و من لم‌يعرفني فانا جندب بن جنادة البدري ابوذر الغفاري سمعت رسول الله (ص) بهاتين و الا فصمتا و رأيته بهاتين و الا فعميتا و هو يقول علي (ع) قائد البررة و قاتل الكفرة منصور من نصره مخذول من خذله اما اني صليت مع رسول الله (ص) يوما من الايام صلوة الظهر فسأل سائل في المسجد فلم‌يعطه احد شيئا فرفع السائل يده الي السماء و قال اللهم اشهد اني سألت في مسجد رسول الله (ص) فلم‌يعطني احد شيئا و كان علي (ع) راكعا فاومئ اليه بخنصره اليمني و كان يتختم فيها فاقبل السائل حتي اخذ الخاتم من خنصره و ذلك بعين رسول الله (ص) فلما فرغ من صلوته رفع رأسه الي السماء و قال اللهم ان موسي سألك فقال رب اشرح لي صدري و يسر لي امري و احلل عقدة من لساني يفقهوا قولي و اجعل لي وزيرا من اهلي هرون اخي اشدد به ازري و اشركه في امري فانزلت قرآنا ناطقا سنشد عضدك باخيك و نجعل لكما سلطانا فلايصلون اليكما بآياتنا انتما و من اتبعكما الغالبون [ص 201] اللهم و انا محمد نبيك و صفيك اللهم فاشرح لي صدري و يسر لي امري و اجعل لي وزيرا من اهلي عليا اشدد به ازري قال ابوذر فمااستتم رسول الله (ص) الكلمة حتي نزل جبرئيل من عند الله فقال يا محمد اقرء قال و ما اقرء قال اقرء انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون ، عبابة بن ربعي گفت روزي همچنان كه عبدالله بن عباس بر لب چاه زمزم نشسته بود و حديث ميگفت كه پيغمبر (ص) چنين و چنان فرمود ناگاه مردي عمامه بر سر و روي خود پيچيده نزد او آمد و هر چه ابن‌عباس ميگفت كه پيغمبر چنين فرمود آن مرد تصديق ميكرد كه بلي چنين فرمود پس ابن‌عباس گفت تو را بخدا سوگند كيستي پس عمامه از روي خود برداشت و گفت هر كس مرا مي‌شناسد بشناسد و هر كس نمي‌شناسد منم جندب بن جنادة بدري ابوذر غفاري از رسول خدا (ص) با اين دو گوش شنيدم و الا كر باد و او را با اين دو چشم ديدم و الا كور باد ميفرمود علي است پيشرو نيكان و كشنده كافران منصور باد هر كه او را نصرت كند و مخذول باد هر كه او را خذلان كند دانسته باشيد كه روزي با رسول خدا (ص) نماز ظهر ميخواندم پس سائلي در مسجد سؤال كرد و كسي چيزي باو نداد سائل دست بآسمان دراز كرده گفت خدايا گواه باش كه من در مسجد رسول خدا (ص) سؤال كردم و كسي چيزي بمن نداد و حضرت اميرالمؤمنين علي عليه السلام در حال ركوع بود پس با دست راست بانگشت خنصر اشاره بآن سائل كرد [ص 202] و انگشتر در آن انگشت بدست ميكرد پس سائل رو بآن حضرت آمده انگشتر را از خنصر مباركش بيرون آورد و اين معامله پيش چشم پيغمبر صلي الله عليه و آله بود پس چون حضرت از نماز فارغ شد سر مبارك بآسمان بالا كرده فرمود الهي موسي از تو مسئلت كرد و عرض كرد رب اشرح لي صدري تا آخر پروردگارا سينه مرا گشاده كن و امر مرا آسان كن و عقده از زبان من بگشا كه سخن مرا بفهمند و براي من از اهل بيت من وزيري قرار ده هرون برادرم را وزير من قرار ده كه پشت خود را باو محكم كنم و او را در امر خود شريك سازم پس در استجابت دعاي او قرآني ناطق نازل فرمودي كه سنشد عضدك باخيك تا آخر زود باشد كه بازوي تو را بواسطه برادرت محكم سازيم كه بعون و نصرت آيات ما بتو و به هرون برسند شمائيد و كساني كه متابعت شما را كرده‌اند صاحبان غلبه و ظفر بار خدايا من نيز محمد پيغمبر و برگزيده توام الهي پس سينه مرا گشادگي ده و امر مرا آسان گردان و براي من از اهل بيت من وزيري قرار ده علي (ع) را وزير من قرار ده كه پشت خود را بواسطه او محكم كنم ابوذر گفت هنوز پيغمبر (ص) سخن خود را تمام نكرده بود كه جبرئيل از جانب خداوند عالم نازل شده عرض كرد يا محمد بخوان فرمود چه بخوانم عرض كرد بخوان انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون احدي ولي شما نيست مگر خدا و رسول خدا و كساني كه ايمان آورده‌اند همان مؤمنيني كه [ص 203] نماز را برپا ميدارند و در حال ركوع زكوة ميدهند و در اين حديث نكات لطيفه مندرج است يكي اينكه حضرت رسول (ص) بعد از ذكر دعاي موسي و آيه كه درباره او نازل شد فرمود خدايا من نيز محمد نبي تو و صفي تو هستم پس صفت اصطفاء را ذكر كرد محض اشعار باينكه او برگزيده خدا است از جميع خلق و هم‌چنين برادر و وزير او نيز لابد برگزيده خدا خواهد بود از جميع خلق پس همچنان كه او افضل انبياء است وصي او نيز افضل اوصياء خواهد بود چنانكه در احاديث بسيار در فصل بعد از اين خواهد آمد ديگر اينكه چون خداوند عالم درباره هرون قرآن نازل فرمود تصريح بولايت او بر بني‌اسرائيل ننمود لكن در حق علي (ع) كه قرآن نازل فرمود بجهاتي چند نص فرمود بر ولايت آن حضرت بر جميع امت پيغمبر (ص) يكي محض اظهار رفعت شأن و تعظيم امر آن حضرت و ديگر محض دفع شبهه منتحلين چه خداوند عالم ميدانست كه بعد از پيغمبر (ص) در امت ارتداد واقع خواهد شد و بيعت آن سرور را نكث خواهند نمود بخلاف هرون كه خداوند عالم چنين مقدر فرمود كه پيش از حضرت موسي رحلت نمايد پس نص بر ولايت آن حضرت نكرد يكي ديگر اينكه از تصريح باسم آن حضرت عدول بذكر وصف فرموده و او را بصفاتي كه در آيه مذكور است كه ميفرمايد الذين آمنوا الآيه موصوف نمود محض اشاره باينكه مؤمن حقيقي بخدا كه محض ايمان خود مستحق كمال مدح است باين وصف او است لاغير چه اين ايمان مشتمل است [ص 204] بر اقرار و تصديق و معرفت و ثبات چنانكه خود آن سرور فرمود لو كشف الغطاء ماازددت يقينا اگر پرده برداشته شود يقين من زيادتر نميشود و بخلاف ساير امت كه همه مراتب ايمان را كامل نكرده‌اند و از اين جهت خداوند عالم بايشان خطاب ميفرمايد كه يا ايها الذين آمنوا آمنوا بالله و رسوله يعني اي كساني كه اقرار بخدا و رسول كرده‌اند تصديق كنيد يا اي كساني كه تصديق كرده‌اند بشناسيد و معرفت پيدا كنيد و همچنين صفت ديگر كه فرمود و يقيمون الصلوة مراد از آن اقامه صلوة است با جميع حدودش از اقبال و اخلاص و معرفت و درباره نماز ديگران نازل شد كه يا ايها الذين آمنوا لاتقربوا الصلوة و انتم سكاري حتي تعلموا ما تقولون الآية اي كساني كه ايمان آورده‌اند در حال كسالت و غفلت بنماز نايستيد تا وقتي كه بدانيد كه چه ميگوئيد و آيات ديگر نظير اين آيه و هم‌چنين صفت ديگر كه فرمود و يؤتون الزكوة و هم راكعون و اين صفت را بعد از آن دو صفت محض اين ذكر فرمود كه توهم اشتراك ديگري نباشد و ادعاي نااهلان دفع شده باشد و اشاره باين است كه آن حضرت صدقه را در حالتي ميدهد كه كمال خضوع را از براي پروردگار دارد زيرا كه ركوع در لغت بمعني خضوع است يعني آن سرور اعمال خود را بهيچ وجه مشوب بريا و منت نميسازد بلكه در هر حال منقطع الي الله است و منقاد حكم و مطيع امر حضرت اله و ساير امت غير از او چنين نيستند و از جمله احاديثي كه دلالت بر خليفه قرار دادن آن حضرت دارد [ص 205] احاديثي است كه در باب وجوب تمسك بكتاب و عترت وارد شده است و آن احاديث را انشاء الله در فصل نص بر ائمه اثني‌عشر صلوات الله عليهم ذكر خواهيم كرد و از اين جمله است اخبار لايؤدي عني الا انا او علي يعني احدي نميتواند از جانب من تبليغ كند مگر خود من يا علي عليه السلام چه اين اخبار دلالت ميكنند بر اينكه احدي شايسته خلافت نيست غير از علي عليه السلام زيرا كه ديگري را اهليت حمل اعباء خلافت نيست و غير از او احدي براي واسطه شدن مابين خدا و رسول و مابين بندگان صلاحيت ندارد از جمله روايات احمد بن حنبل است كه در مسند خود در باب فرمايش پيغمبر (ص) كه فرمود علي مني و انا منه در اخبار بسيار روايت كرده است يكي از آنها از عبدالله بن خنطب است قال قال رسول الله صلي الله عليه و آله لوفد ثقيف حين جاءه لتسلمن او لابعثن عليكم رجلا مني او قال مثل نفسي فليضربن اعناقكم بالسيف و ليسبين ذراريكم و ليأخذن اموالكم قال عمر فوالله مااشتهيت الامارة الا يومئذ فجعلت انصب صدري له رجاء ان يقول هذا فالتفت الي علي عليه السلام و اخذ بيده ثم قال هو هذا مرتين ، عبدالله بن خنطب گفت چون وفد ثقيف خدمت حضرت رسول (ص) مشرف شدند بايشان فرمود بايد اسلام بياوريد و الا بر شما ميفرستم مردي را از خود يا فرمود مثل خودم پس گردنهاي شما را با شمشير خواهد زد و اطفال و زنان شما را اسير كرده اموال شما را خواهد گرفت عمر بن الخطاب گويد بخدا قسم هرگز دل من امارت [ص 206] نخواست مگر آن روز پس سينه خود را پيش ميداشتم كه شايد بفرمايد اين است حضرت بجانب علي عليه السلام نظر كرد و دست آن سرور را گرفته و دومرتبه فرمود آن شخص اين است ، و ديگر نيز ابن‌حنبل از عمران بن حصين از پيغمبر صلي الله عليه و آله همين خبر را روايت كرده بزيادت اين فقره كه حضرت رسول (ص) فرمود ان عليا مني و انا منه و هو ولي كل مؤمن بعدي ، همانا علي از من است و من از اويم و او است ولي هر مؤمني بعد از من و نيز احمد بن حنبل اين خبر را از حبيش بن جناده سلولي بدو طريق روايت كرده است و در يكي از آن دو چنين ميگويد كه پيغمبر (ص) فرمود علي مني و انا منه لايؤدي عني الا انا او علي ، علي از من است و من از اويم احدي از جانب من ادا نميكند مگر خود من يا علي عليه السلام ابن‌مغازلي شافعي نيز در كتاب خود بهمين الفاظ روايت كرده است و نيز احمد بن حنبل در مسند خود از ابورافع از پدرش از جدش روايت كرده است قال لما قتل علي عليه السلام اصحاب الالوية يوم احد قال جبرئيل يا رسول الله ان هذه لهي المواساة فقال النبي صلي الله عليه و آله انه مني و انا منه قال جبرئيل و انا منكما يا رسول الله گفت چون علي عليه السلام در روز احد صاحبان رايات را بقتل رسانيد جبرئيل عرض كرد يا رسول الله مواسات واقعي همين است پيغمبر (ص) فرمود او از من است و من از اويم جبرئيل عرض كرد من نيز از شمايم يا رسول الله ، و احمد بن حنبل از طريق ديگر نيز اين حديث را [ص 207] در مسند خود روايت كرد و احمد و ترمدي و نسائي و ابن‌ماجه از حبيش بن جناده آورده‌اند قال قال رسول الله (ص) علي مني و انا من علي و لايؤدي عني الا علي حبيش گفت كه رسول خدا (ص) فرمود علي از من است و من از علي هستم و احدي از جانب من نميتواند ادا كند غير از علي ، پس در اين احاديث دلالت صريح است بر اينكه احدي را قوت تحمل اعباء وصايت و طاقت كشيدن بارهاي نبوت نيست و نميتواند كسي ادا كند اين امور را غير از علي عليه السلام زيرا كه مفاد حصر كه فرمود مگر من يا علي عليه السلام و در روايت دويم ميفرمايد مگر علي عليه السلام همين است پس هر چه رسول خدا صلي الله عليه و آله متحمل بود از تبليغ و اداء رسالت آن حضرت بواسطه متحمل است زيرا كه معصوم است و مسدد من عند الله مثل رسول خدا (ص) و در اين حديث رد صريح است بر افترائي كه مخالفين بمنابذه حق و مكابره عقول خود جعل كرده‌اند كه ميگويند ابوبكر براي امت و سد رخنه‌هاي اسلام اصلح بود و قوت او در كشيدن بارهاي خلافت زيادتر بود چنانكه ابوعبيدة بن جراح وقتي كه حضرت را تكليف به بيعت ابوبكر كردند معتذر بهمين شد و گفت اي پسرعم ما قرابت تو را برسول خدا و سابقه تو را در اسلام و مراتب زهد و تقوي و نصرت تو را براي دين خدا منكر نيستيم و تو از ديگران باين امر اولي هستي و لكن تو جواني و ابوبكر پيرمردي است از مشايخ قوم و سنگيني اين امر را بهتر از تو حمل ميكند و كار از كار گذشته است پس سامع و مطيع او [ص 208] باش و اگر خدا عمر بدهد عاقبت اين امر بتو خواهد رسيد و دو نفر بر تو اختلاف نميكنند و توئي سزاوار آن پس پيش از وقت تهييج فتنه مكن و تو ميداني كه در سينه‌هاي مردم بر تو چه كينه‌ها است بآنچه از اقوام و عشاير ايشان كشته‌اي ، تا آخر كلام جهالت‌آميز او و جاهلان ديگر نيز از اين مزخرفات گفته‌اند پس هر كس بچشم انصاف در اين احاديث نظر كند ميداند كه خدا و رسول ابوبكر و عمر را شايسته اين منصب ندانستند بلكه براي هيچ قضيه در هيچ واقعه از وقايع ايشان را شايسته نديدند زيرا كه مطلقا اهليت اين كار نداشتند چنانكه حضرت رسول (ص) ابوبكر را از تبليغ سوره براءة براي اهل مكه معزول كرد و از اثناي راه برگردانيد بامر جبرئيل كه بآن حضرت عرض كرد لايؤدي عنك الا انت او رجل منك احدي نميتواند از جانب تو چيزي ادا كند مگر خود تو يا مردي كه از تو باشد چنانكه حديث آن مذكور خواهد شد و هم‌چنين عزل كردن ابوبكر از نماز و امير قرار دادن اسامه بر ابوبكر و عمر و فرار كردن ايشان در جنگ خيبر وقتي كه حضرت رسول (ص) محض امتحان و اظهار عجز و بي‌ثباتي ايشان علم جنگ را بايشان داد تا كسي ادعا نكند كه اينها اهل امارت و شجاعتند چنانكه ابن‌حجر در صواعق خود و ديگران تفوه باين كرده‌اند و از اين جهت حضرت پيغمبر (ص) ايشان را سرزنش و سركوب داد كه فرمود لاعطين الراية غدا رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله كرارا غير فرار لايرجع او يفتح الله علي يديه ، فردا علم جنگ را به كسي خواهم داد [ص 209] كه خدا و رسول را دوست ميدارد و خدا و رسول او را دوست ميدارند و كرار غير فرار است برنميگردد از ميدان تا خداوند عالم بر دست او فتح عطا كند چنانكه در مناقب آن حضرت ذكر خواهيم كرد انشاء الله و در اين فرمايش تعريض باين است كه اين دو نفر خدا و رسول را دوست نميدارند و خدا و رسول ايشان را دوست نميدارند و فرار غير كرار هستند چنانكه در حديث عزل ابوبكر از تبليغ سوره برائة تعريض باين است كه ابوبكر از رسول خدا نيست و رسول خدا (ص) از او نيست زيرا كه جبرئيل گفت از جانب تو كسي ادا نميكند مگر خود تو يا مردي كه از تو باشد و همچنين احاديث ديگر و اين تعريض را كسي ميفهمد كه در كلام عرب نظر كرده و اسلوب محاورات و مخاطبات ايشان را بدست آورده باشد و عمر در چند موضع بزبان خود اقرار باين طمع خام كه داشت و امري را مي‌طلبيد كه شايسته آن نبود نموده است يكي در روز خيبر وقتي كه حضرت رسول (ص) فرمود فردا علم را به كسي خواهم داد كه چنين و چنان است گفت مااحببت الامارة الا يومئذ هرگز دوست نداشتم كه امير و سركرده شوم مگر آن روز با آنكه روز پيش فرار كرده بود و ميدانست كه جرأت بر مقارعه ابطال و مقابله شجعان ندارد و هم‌چنين در حديث حبيش بن جناده كه گذشت پيغمبر (ص) آن فرمايش را بوفد ثقيف فرمود و همه اينها از طمع خامي است كه ناشي از اماني و آمال او شده بود كسي كه با وجود پيغمبر (ص) كه مسدد هر خلل و مقوم هر عوجي بود اهليت براي اداي يك رسالت و امامت يك نماز فريضه نداشته باشد چگونه ميشود كه در نبودن مسدد من عند الله صالح باشد براي خلافت و قيام [ص 210] بامر امت و ادعائي كه ناصبيان مثل ابن‌حجر و غيره كرده‌اند كه اسلام در زمان خلافت عمر استقامت گرفت و منظم شد و فتوحات بسيار اتفاق افتاد صرف جهالتي است مشوب بعناد و مكابره زيرا كه استقامت اسلام بانفاذ اوامر و نواهي و اقامه حدود الهي است نه بكثرت فتوحات و غلبه و تسلط و الا پس فرق او با جباران ديگر مثل نمرود و فرعون و بخت‌نصر و ساير سلاطين گذشته و آينده چه خواهد بود و من در قصيده كه در ذكر مثالب اعداء اميرالمؤمنين عليه السلام و بيان بسياري از فساد لجاجات و شبهات ايشان گفته‌ام اشاره باين مطلب نموده‌ام چنانكه گفته‌ام :

و تخالها العدوي يقفو شأوه في ورطة لجباء من متهور

فادار عالية الرحا متزلزلا ماكان دائرها به عن محور

و اشاد داعية الضلال و لم‌تكن تعلو بغير تهود و تنصر

دنس تمطي مركبا متطهرا ماكان مركبه لغير مطهر

و اتي بها الاموي يخشن مسها شوهاء قائمة بغير مقدر

حاصل معني آنكه ميفرمايد تو گوئي عدوي است يعني عمر كه در عقب او مي‌شتابد در لجه فتنه‌اي كه از صدمه متهوري بي باك و مضطرب و موج‌زن است پس آسياب خلافت را در حال تزلزل و بي‌نظمي بگردش درآورد و بر گرد محور نميگردانيد و داعيه ضلالت را بلند كرد و بلند نميشد مگر به يهودي شدن و نصراني شدن خبيثي بود كه سوار شد بر مركبي پاك و پاكيزه كه سواري او شايسته نبود مگر براي پاكان بعد از آن اموي [ص 211] كه عثمان باشد خلافت را بحالتي آورد كه درشت و خشن و زشت‌منظر بود و بدون مهندس و مدبر برپا بود پس اينكه گفته‌ام ماكان دائرها به عن محور مرادم اين است كه عمر فتوحات بسيار در بلاد نمود و آسياب اسلام را بگردش درآورد تا اينكه در اكثر بلاد دعوت ظاهر شد الا اينكه بر خلاف اراده الهي بود پس از اين جهت شد كه ظلم و ستم در همه عباد ظاهر و جمله بلاد را شامل شد و اگر بر طريقه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سيرت آن حضرت مستقيم شده بودند و متابعت وصي او را نموده بودند از بالا و پائين روزي ميخوردند و عدل شامل حال همه ايشان ميشد لكن چون آسياب را بر غير قطب گردانيدند امورشان استقامت نگرفت و احوالشان اصلاح نشد و ظلمه بر ايشان مسلط شدند و محور آسياي اسلام همان امامي بود كه از جانب خدا و رسول نصب شد كه حق را اقامه كند و باطل را ازاله فرمايد و از اين جمله است آنچه بخاري در صحيح خود در جزء پنجم در باب مناقب اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام بطرق عديده روايت كرده است كه يكي از آنها ابوجناده است از رسول خدا صلي الله عليه و آله و در جمع بين صحاح سته در جزء دويم روايت كرده است كه فرمود علي مني و انا منه لايؤدي عني الا انا او علي عليه السلام علي از من است و من از علي هستم احدي از جانب من ادا نميكند مگر من يا علي عليه السلام و ابن‌مغازلي شافعي اين حديث را بطرق عديده روايت كرده است و از جمله نصوص بر اميرالمؤمنين علي عليه السلام آيه ولايت است كه [ص 212] ميفرمايد انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون حديث غدير خم اما آيه ولايت همه مفسرين بلكه همه علما اجماع بر اين دارند كه در شأن حضرت امير عليه السلام نازل شد و احاديث فريقين حكم باين ميكند كه مخصوص بآن حضرت است لاغير از جمله حديثي كه سابقا مذكور شد كه ثعلبي مرفوعا از عبايه ربعي در حديث تصدق بخاتم روايت كرد كه صريح در اين مطلب است و از كتاب الجمع بين الصحاح الستة در جزء سيم در تفسير سوره مائده در آيه انما وليكم الله و رسوله الآيه از صحيح نسائي روايت كرده است از ابن‌سلام قال اتيت رسول الله (ص) فقلت ان قوما حادونا لما صدقنا الله و رسوله و اقسموا لايكلمونا فانزل الله تعالي انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الآيه ثم اذن بلال لصلوة الظهر فقام الناس يصلون بين ساجد و راكع اذ سأل سائل فاعطي علي عليه السلام خاتمه السائل و هو راكع فاخبر رسول الله فقرء علينا رسول الله (ص) انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الي قوله هم الغالبون ابن‌سلام گفت بنزد حضرت رسول (ص) رفتم و عرض كردم جماعتي با ما نصب عداوت كرده‌اند از وقتي كه تصديق خدا و رسول را نموده‌ايم و قسم ياد كرده‌اند كه با ما تكلم نكنند پس خداوند عالم اين آيه را نازل فرمود انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الآيه بعد بلال براي نماز ظهر اذان گفت و مردم بنماز برخاستند بعضي در حال سجود و بعضي در حال ركوع بودند كه سائلي سؤال كرد پس علي عليه السلام در [ص 213] حال ركوع انگشتر خود را باو عطا فرمود چون رسول خدا (ص) را از اين واقعه خبر دادند اين آيات را بر ما قرائت فرمود انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون و من يتول الله و رسوله و الذين آمنوا فان حزب الله هم الغالبون يعني احدي ولي شما و اولاي بشما نيست مگر خدا و رسول خدا و كساني كه ايمان آورده‌اند آن مؤمنيني كه نماز را برپا ميدارند و در حال ركوع صدقه ميدهند و هر كس خدا و رسول و مؤمنين را ولي خود قرار دهد و ايشان را دوست دارد پس همانا لشكر خدا هستند كه صاحب غلبه و ظفرند لاغير و ابن‌مغازلي شافعي از پنج طريق روايت اين حديث را كرده است يكي از آنها از عبدالله بن عباس است قال مر سائل بالنبي (ص) و في يده خاتم ثم قال و من اعطاك هذا الخاتم قال ذلك الراكع و كان علي عليه السلام يصلي فقال الحمد لله الذي جعلها في و في اهل بيتي ، ابن‌عباس گفت سائلي بر حضرت پيغمبر (ص) گذشت و در دست او انگشتري بود حضرت باو فرمود اين انگشتر را كه بتو داد عرض كرد آن شخصي كه در ركوع است و حضرت امير عليه السلام مشغول نماز بود پس حضرت رسول (ص) فرمود حمد خدا را كه اين فضيلت را در من و در اهل بيت من قرار داد و ديگر مرفوعا از علي بن عايش ( عابس ظ ) روايت ميكند قال دخلت انا و ابومريم علي عبدالله بن عطا قال ابومريم حدث عليا بالحديث الذي حدثتني به عن ابي‌جعفر قال كنت عند ابي‌جعفر جالسا اذ مر عليه ابن عبدالله بن سلام [ص 214] فقلت جعلت فداك هذا ابن الذي عنده علم الكتاب قال لا و لكنه صاحبكم علي ابن ابيطالب الذي نزل فيه آيات من كتاب الله و من عنده علم الكتاب افمن كان علي بينة من ربه و يتلوه شاهد منه انما وليكم الله و رسوله الآيه ، علي ابن عايش گفت من و ابومريم داخل شديم بر عبدالله بن عطا ابومريم باو گفت حديثي را كه از ابوجعفر (ع) براي من حديث كردي براي علي بن عابس نيز حديث كن ابومريم گفت روزي نزد ابوجعفر (ع) نشسته بودم كه پسر عبدالله بن سلام از آنجا گذشت عرض كردم فدايت شوم همين است پسر آن كسي كه داراي علم كتاب بود كه در قرآن در صفت او ميفرمايد و من عنده علم الكتاب فرمود نه بلكه صاحب علم كتاب مولاي شما علي بن ابيطالب عليه السلام است كه در شأن او آيات بسيار از كتاب خدا نازل شده است يكي اينكه ميفرمايد و من عنده علم الكتاب كه مراد آن حضرت است و يكي آيه افمن كان علي بينة من ربه و يتلوه شاهد منه كه مراد از شاهد حضرت امير است (ع) و يكي آيه انما وليكم الله و رسوله تا آخر آيه ، و سدي نيز در تفسير خود ميگويد كه اين آيه در شأن حضرت امير عليه السلام نازل شد پس اين احاديث بنوعي تصريح دارد بر ظهور نص از خدا و رسول بر حضرت امير عليه السلام و اولي بودن آن حضرت بمؤمنين از خود مؤمنين كه بر هيچ عاقلي مخفي نميماند و معلوم ميشود كه آن حضرت از همه خلق نزد حضرت رسول (ص) محبوب‌تر بود زيرا كه در نزول آيه و اختصاص يافتن آن بحضرت امير عليه السلام اظهار سرور فرمود و حمد الهي بجا آورد چنانكه حديث سابق كه از ابن‌عباس [ص 215] روايت شد نطق باين نمود و اين نيست مگر محض كمال اتحاد و محبتي كه با آن سرور داشت بجهت اينكه آن سرور از حضرت پيغمبر (ص) بمنزله هرون بود از موسي و از اين جمله است آنچه ثعلبي در تفسير انما وليكم الله و رسوله الآيه روايت كرده است قال قال السدي و عتبة بن ابي‌حكيم و غالب بن عبدالله انما عني بهذه الآية علي بن ابيطالب عليه السلام لانه مر به سائل و هو راكع في المسجد فاعطاه خاتمه ، ثعلبي گويد كه سدي و عتبة بن ابي‌حكيم و غالب بن عبدالله گفتند كه از اين آيه علي بن ابيطالب عليه السلام را اراده فرموده است زيرا كه سائلي در مسجد بر آن حضرت گذشت و حضرت در حال ركوع بود پس خاتم مبارك خود را بآن سائل عطا فرمود و زمخشري نيز در كشاف خود ذكر اين حديث را نموده و معني ولي مالك و متصرف است لاغير و اما حديث غدير خم و ذكر نصي كه در آن حديث بر اميرالمؤمنين (ع) شد كه در همه اقطار مثل آفتاب در نصف النهار اشتهار دارد حتي اينكه بسا احدي يافته نشود كه اين حديث را نشنيده باشد از مؤالفين و مخالفين و هيچ كس منكر آن نيست و از اينجا است كه مي‌بيني دشمنان حضرت امير عليه السلام گاهي معتذر باين ميشوند كه حديث غدير روايت است و بيعت ابوبكر باجتهاد و درايت بوده و گاهي ميگويند كه حديث غدير آحاد است و متواتر نيست و گاهي ميگويند اجماع ناسخ حديث ميشود پس لازال مي‌بيني كه از اين شبهه فرار بآن شبهه ميكنند چون نتوانستند كه [ص 216] بالمره منكر نص شوند زيرا كه امري بود مابين خاص و عام ظاهر و آشكار و نميتوانند كه اقرار بفساد بيعت كساني كه بر حضرت امير عليه السلام مقدم شدند بنمايند پس هميشه در وادي كوري و جهالت سرگردان و حيرانند هر وقت باصل مذهب خود و قواعدي كه در دست دارند نظر ميكنند حكم بصحت مذهب خود مينمايند و آنها كه اطلاع بر اخبار دارند از كثرت ورود شبهات شك ميكنند پس هميشه در حال ترديدند و اطمينان به چيزي ندارند چنانكه خداوند عالم ميفرمايد و من يرد ان يضله يجعل صدره ضيقا حرجا كانما يصعد في السماء هر كس را كه خدا بخواهد گمراه كند سينه او را تنگ و گرفته ميكند چنانكه گويا ميخواهد بتكلف صعود بآسمان كند كه نه راهي ميدانند و نه مرشد و دليلي مي‌يابند و اينك پاره‌اي از رواياتي كه در كتب معتبره خود در اين باب روايت كرده‌اند ذكر ميكنيم از جمله آنچه ابن‌مغازلي در كتاب مناقب باسناد خود از وليد بن صالح از پسر زن زيد بن ارقم روايت كرده است قال اقبل نبي الله (ص) في حجة الوداع حتي نزل بغدير الجحفة بين مكة و المدينة فامر بالدوحات فقم ما تحتهن من شوك ثم نادي الصلوة جامعة فخرجنا الي رسول الله (ص) في يوم شديد الحر و ان منا لمن يضع رداه علي رأسه و يضعه تحت قدمه من شدة الحر حتي انتهينا الي رسول الله (ص) فصلي بنا الظهر ثم انصرف الينا بوجهه ثم ذكر تحميده لله و توحيده و شهادته برسالته ثم قال ايها الناس انه لم‌يكن لنبي من العمر الا نصف ما عمر من [ص 217] قبله و ان عيسي بن مريم (ع) لبث في قومه اربعين سنة و اني قد اسرعت في العشرين الا و اني يوشك ان افارقكم الا و اني مسئول و انتم مسئولون فهل بلغتكم فما انتم قائلون فقام من كل ناحية من القوم مجيب يقول نشهد انك عبد الله و رسوله و قد بلغت رسالته و جاهدت في سبيله و صدعت بامره و عبدته حتي اتيك اليقين جزاك الله عنا خير ما جزي نبيا عن امته ثم ذكر تفصيل ما بلغ اليهم من الواحدانية و الرسالة و الجنة و النار و كتاب الله ثم قال الا و اني فرطكم علي الحوض و انتم تبعي يوشك ان تردوا علي الحوض فاسألكم حين تلقوني عن الثقلين كيف خلفتموني فيهما قال فاعيد ماندري ما الثقلان حتي قام رجل من المهاجرين فقال بابي انت و امي يا نبي الله ما الثقلان قال الاكبر منهما كتاب الله عز و جل سبب طرفه بيد الله و طرف بايديكم فتمسكوا به و لاتزلوا و لاتضلوا و الاصغر منهما عترتي ثم ذكر وصيته بعترته ثم قال فاني سألت لهما اللطيف الخبير فاعطاني ناصرهما لي ناصر و خاذلهما لي خاذل و وليهما لي ولي و عدوهما لي عدو الا و انها لم‌تهلك امة قبلكم حتي تدين باهوائها و تظاهر علي مواليها و تقتل من قام بالقسط منها ثم اخذ بيد علي بن ابيطالب عليه السلام فرفعها فقال من كنت مولاه فعلي مولاه و من كنت وليه فهذا وليه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه قالها ثلثا الي آخر الخطبة ، ترجمه اين كلمات آن كه زيد بن ارقم گفت پيغمبر (ص) در سفر حجة الوداع همه جا آمد تا در غدير جحفه كه محلي است مابين مكه و مدينه نزول اجلال فرمود [ص 218] پس امر فرمود كه جهازهاي شتر را بالاي يكديگر گذارده منبري تعبيه كردند و زير آن را از خار و خاشاك پاك نمودند پس از آن ندا فرمود كه الصلوة جامعة همه بنماز حاضر شويد پس بجانب آن حضرت روان شديم و روز بسيار گرمي بود كه بسا بعضي از ما از شدت گرما عباي خود را حاجب سر و وقايه پاي خود ميكردند تا بخدمت آن حضرت مشرف شديم پس نماز ظهر را با ما بجماعت ادا فرمود پس از آن روي مبارك بجانب ما گردانيده بعد از تحميد و توحيد الهي و شهادت برسالت خود فرمود ايها الناس عمر هر پيغمبري بقدر نصف عمر پيغمبري سابق بر اوست و عيسي بن مريم در ميان قوم چهل سال دعوت نمود و من در بيست افتاده‌ام بدانيد كه عن‌قريب از شما مفارقت ميكنم و من مسئول هستم و شما نيز مسئول هستيد آيا تبليغ بشما كردم چه جواب خواهيد گفت پس از هر طرفي تني بجواب برخاسته عرض ميكرد شهادت ميدهيم كه تو بنده و فرستاده خدائي و رسالت او را تبليغ كردي و در راه او جهاد نمودي و باجراء امر او رنج بردي و عبادت او كردي تا دم آخر پس خدا تو را از ما جزاي خير دهاد بهترين جزائي كه پيغمبران را از امت عطا فرموده است بعد از آن تفصيل اموري را كه تبليغ بايشان فرموده بود از وحدانيت و رسالت و جنت و نار و كتاب خدا ذكر فرمود بعد از آن فرمود و بدانيد كه من پيش‌فرستاده شمايم بر حوض كوثر و شما از دنبال من خواهيد آمد عن‌قريب بر لب حوض كوثر بر من وارد [ص 219] خواهيد شد پس در آن وقت كه مرا ملاقات ميكنيد از شما سؤال خواهم كرد از ثقلين كه حرمت من و رعايت وصيت مرا بعد از من درباره آنها چگونه منظور داشتيد راوي گويد پس متحير شديم و ندانستيم كه مراد از ثقلين چيست تا اينكه مردي از مهاجرين برخاسته عرض كرد پدر و مادرم فداي تو باد يا رسول الله ثقلان چه چيز است فرمود ثقل اكبر كتاب خدا است عز و جل رشته‌اي است كه يك طرفش بدست خدا است و طرف ديگرش بدست شما پس متمسك بآن شويد و نلغزيد و گمراه نشويد و ثقل اصغر عترت من است بعد از آن وصيت خود را در باب عترت ذكر فرمود بعد فرمود بجهة اينكه من درباره كتاب و عترت از خداي لطيف خبير چنين مسئلت كرده‌ام و حاجت مرا عطا فرموده است هر كس كتاب و عترت را نصرت كند مرا نصرت كرده و هر كس خذلان ايشان كند خذلان مرا نموده و هر كس دوست ايشان باشد دوست من است هر كس دشمن ايشان باشد دشمن من است بدانيد كه هيچ امتي قبل از شما هلاك نشدند مگر وقتي كه متدين برأي و هواي خود شدند و بر ترك و خذلان موالي خود اتفاق كردند و عادلان خود را بقتل رسانيدند بعد از آن دست علي بن ابيطالب عليه السلام را گرفته بلند كرد و فرمود هر كس من مولاي اويم علي مولاي او است و هر كس من ولي اويم علي ولي او است بارخدايا دوست بدار هر كس علي را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد سه مرتبه اين فرمايش را فرمود تا آخر خطبه و نيز فقيه شافعي ابن‌مغازلي در كتاب [ص 220] مناقب باسناد خود از جابر بن عبدالله انصاري ذكر كرده است در آنچه جابر حضور داشت و از خود پيغمبر (ص) در آن روز شنيد وقتي كه آن حضرت از تعيين علي عليه السلام براي امامت بعد از خود فارغ شد و اصحاب از نزديك آن حضرت دور شدند پس حضرت بيم كرد كه مبادا اين كار را كراهت داشته‌اند كه عقب رفتند و خواهد آمد در روايات ثعلبي كه در تفسير خود روايت كرده است اخباري كه دلالت ميكند بر كراهت بعضي از اصحاب از اين امر در زمان حيوة پيغمبر (ص) و در احاديث ما وارد شده است كه از جمله اشخاصي كه كراهت داشتند از اين امر ايشان بودند ابوبكر و عمر و عثمان و ابوعبيدة و عبدالرحمن بن عوف و سالم مولي ابوحذيفه و جماعت ديگر كه ذكر ايشان خواهد شد انشاء الله تعالي از اشخاصي كه منابذه و معارضه ايشان با حضرت امير صلوات الله عليه در جميع احوال و ايام آن بزرگوار بر كسي كه اطلاع بر اخبار داشته باشد مخفي نيست و آن حضرت از ايشان شكايت و تظلم بسيار فرموده است در فرمايشات خود و پاره از آنها را ذكر خواهيم كرد باري پس جابر گفت كه حضرت رسول در خم نزول اجلال فرمود پس مردم از آن حضرت دوري كرده بكناري رفتند پيغمبر (ص) حضرت امير (ع) را امر فرمود كه ايشان را جمع كند چون مجتمع شدند حضرت برپا خواست در حالتي كه تكيه بر حضرت امير (ع) نموده بود پس حمد و ثناي الهي بجا آورده فرمود بعد از آن فرمود ايها الناس انه قد كرهت تخلفكم عني حتي خيل الي انه ليس [ص 221] شجرة ابغض اليكم من شجرة تليني اي مردم همانا من اين تخلف شما را مكروه داشتم حتي اينكه چنين گمان كردم كه شما هيچ شجره را از شجره كه تالي من است و بمن اتصال دارد دشمن‌تر نميداريد بعد فرمود لكن علي بن ابيطالب عليه السلام را خدا از من همان منزلت داده است كه من از خدا دارم پس همچنان كه من از او راضيم خدا نيز از او راضي است چه او بر قرب و محبت من هيچ چيز را اختيار نميكند بعد از آن دست مبارك را بلند كرده فرمود من كنت مولاه فعلي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه هر كس من سيد و مولاي اويم علي سيد و مولاي او است بار خدايا دوست بدار هر كه علي را دوست دارد و دشمن بدار هر كه او را دشمن دارد جابر گفت پس مردم بخدمت آن حضرت مبادرت جستند تضرع و زاري ميكردند و عرض ميكردند يا رسول الله اينكه ما از نزديك حضرتت دور شديم نبود مگر محض اينكه خوش نداشتيم كه نزديكي ما بر آن حضرت گران باشد پس بخدا پناه ميبريم از غضب خدا در اين وقت رسول خدا (ص) از ايشان راضي شد ، عرض ميكنم در روايات ثعلبي در تفسير آيه سأل سائل بعذاب واقع خواهد آمد رواياتي كه دلالت بر كراهت بعضي از شنوندگان اين حكم در زمان حضرت رسول دارد و اينكه ميفرمايد حتي خيل الي انه ليس ابغض اليكم من شجرة تليني مراد از شجره علي و آل علي صلوات الله عليهم است لاغير چه آن حضرت با حضرت امير عليه السلام از يك شجره‌اند يعني از يك اصلند پس شجره علي [ص 222] و آل علي صلوات الله عليهم متفرع از شجره پيغمبر است (ص) و از اين جهت فرمود تليني يعني منسوب بمن است و اتصال بمن دارد بجهت اينكه شجره عبارت از بطني است كه اصل ايشان واحد باشد و از روايات عامه دليل بر اين مطلب روايتي است كه طبري در اوسط بسندي كه نزد ايشان صحيح است از جابر بن عبدالله انصاري آورده است كه گفت قال رسول الله (ص) الناس من شجرة شتي و انا و علي (ع) من شجرة واحده رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود مردم از شجره‌هاي مختلفند و من و علي از يك شجره‌ايم و آنچه دلالت دارد بر اينكه اكثر اشخاصي كه مصاحب رسول خدا صلي الله عليه و آله بودند همه اين شجره طيبه را بخصوص حضرت امير عليه السلام را دشمن ميداشتند روايتي است كه ابن‌نما ذكر كرده است كه رسول خدا (ص) بعد از فرود آمدن از عقبه هرشا قدغن فرمود كه در هيچ جا سه نفر براي نجوي جمع نشوند و سبب اين بود كه ابوبكر و عمر و ابوعبيده را ديده بود كه با هم نجوي ميكردند چون از آن منزل كوچ و در منزل ديگر نزول فرمود همين سه نفر باز به يك جا جمع شده نجوي ميكردند سالم مولي ابوحذيفه ايشان را ديد كه بعضي با بعضي راز ميگويند پس نزد ايشان ايستاده گفت آيا نه اين است كه رسول خدا (ص) از اجتماع سه نفر براي نجوي نهي فرموده بخدا قسم اگر بمن نگوئيد كه چه سخن داريد نزد پيغمبر (ص) رفته او را خبر خواهم داد كه در چه كاريد ابوبكر باو گفت عهد و ميثاق خدا است بر تو كه چون تو را از انديشه [ص 223] خود خبر دهيم اگر خواستي با ما در اين كار داخل شو و اگر نه بر ما كتمان كن سالم گفت چنين باشد و با ايشان عهد و ميثاق بست پس باو گفتند براي اين جمع شده‌ايم كه محمد صلي الله عليه و آله را در ولايت علي بن ابيطالب (ع) كه بر ما فرض كرده است اطاعت نكنيم سالم گفت بخدا قسم اول كسي كه در اين رأي با شما موافقت كند منم بخدا قسم آفتاب بر هيچ خانواده طلوع نكرده است كه از بني‌هاشم دشمن‌تر داشته باشم و در بني‌هاشم از علي عليه السلام كسي را دشمن‌تر ندارم پس اين كار را كه در نظر داريد بانجام برسانيد كه من يكي از شمايم پس با يكديگر عهد و پيمان در اين كار بستند و متفرق شدند انتهي و اين مطلب واضح است و سزاوار نيست كه ادني عاقلي در آن شك نمايد بجهت اينكه اين جماعت ميدانستند كه رسول خدا (ص) نص بر اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود بايشان خبر داد كه اين كار از جانب پروردگار است پس نكث بيعت كه نمودند و تقدم بر وصي آن حضرت جستند بعد از تبليغ و بيان خالي از دو وجه نيست يا اين است كه مطلقا اسلام نياورده بودند و لكن بظاهر تسليم كرده بودند پس اعتراف بربوبيت خدا و رسالت پيغمبر (ص) نداشتند و چنين مي‌پنداشتند كه شخصي است مفتري و بمكر و حيله تغلب نموده و سلطاني مسلط شده است يا آنكه اعتراف برسالت آن حضرت داشتند و لكن بر آن كسي كه نصب فرمود حسد بردند و شقاوت و شهوات نفسانيه بر ايشان غالب شد و لكن اگر اعتراف باين ميداشتند چگونه ميشد كه در حيوة آن [ص 224] حضرت با علم باينكه وحي بر او نازل ميشود و از مكنون ضماير مطلع ميگردد مخالفت او را در دل گيرند پس اين سخني كه با سالم گفتند و از او خواهش كردند كه مكتوم بدارد دليل اين است كه اعتقاد برسالت و نزول وحي الهي بر آن حضرت نداشته‌اند و اما كساني كه بعد از ايشان پيدا شدند و بايشان اقتدا كرده‌اند حال ايشان از اين هم بدتر است زيرا كه حديث غدير خم و ساير احاديثي را كه نص است در خليفه قرار دادن حضرت امير عليه السلام در صحاح خود روايت ميكنند و مع‌ذلك تقدم ديگران را بر آن سرور واجب مي‌شمارند و حكم بصحت خلافت و ظهور فضيلت ايشان مينمايند پس كاش ميدانستم كه در اين باب عذر چه دارند آيا ميگويند اين همه احاديث كه در كتب خود تدوين كرده و دفاتر خود را بآن پر نموده‌اند همه دروغ است پس بر چه چيز اعتماد خواهند كرد در صورتي كه در حق خود شهادت بكذب و افتراء بدهند پس ديگر امري از امور دين يا حكمي از احكام شريعت بچه قسم براي ايشان از طريق آحاد ثابت خواهد شد بروايت اين راويان كه در متواتر تصديق ايشان را ندارند يا آنكه ميگويند محض عناد و استكبار مقصودشان مخالفت خدا و رسول است يا آنكه خداي خود و پيغمبر خود را در نصب كسي كه نص بر او كرده‌اند متهم ميكنند فما عسي يقولون و بماذا يتعللون قل لي عملي و لكم عملكم انتم بريئون مما اعمل و انا بريء مما تعملون و از اين جمله است آنچه ابن‌مغازلي باسناد خود از عطيه عوفي روايت كرده است كه [ص 225] گفت ابن ابي‌اوفي را بعد از آنكه نابينا شده بود در دهليز خانه‌اش آرميده ديدم پس او را از حديثي سؤال كردم گفت شما اي اهل كوفه در شما است آنچه در شما است گفتم اصلحك الله من از ايشان نيستم و از جهت من كسي از تو بازخواستي نخواهد كرد گفت كدام حديث را ميخواهي گفتم حديث علي بن ابيطالب (ع) در روز غدير خم گفت رسول خدا (ص) در حجة الوداع بر ما بيرون آمد در حالتي كه بازوي علي عليه السلام را گرفته بود فقال ايها الناس الستم تعلمون اني اولي بالمؤمنين من انفسهم قالوا بلي يا رسول الله (ص) قال من كنت مولاه فهذا علي مولاه پس فرمود آيا نه اين است كه ميدانيد كه من اولايم بمؤمنين از خود ايشان عرض كردند بلي يا رسول الله (ص) فرمود هر كس من مولاي او هستم علي مولاي او است و از اين جمله است آنچه ابوبكر بن مردويه كه او را حافظ ميدانند باسناد خود از ابوسعيد خدري روايت كرده است كه پيغمبر (ص) روزي كه مردم را باجتماع در غدير خم طلب فرمود امر فرمود كه آنچه خار و خاشاك زير درخت بود پاك كردند و آن روز پنجشنبه بود پس مردم را بسوي علي عليه السلام دعوت فرمود و ميان بازوي آن حضرت را با دست مبارك گرفته بلند فرمود تا مردم سفيدي زير بغل حضرت رسول (ص) را ديدند و از هم جدا نشدند آن دو بزرگوار تا اين آيه نازل شد اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا يعني امروز دين شما را براي شما كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم [ص 226] و اسلام را از براي دين شما پسنديدم پس رسول خدا (ص) فرمود الله اكبر علي كمال الدين و تمام النعمة و رضي الرب برسالتي و الولاية لعلي عليه السلام تكبير خدا فرمود بر كمال دين و تمام نعمت و رضاي پروردگار بسبب رسالت خود و ولايت علي عليه السلام بعد فرمود من كنت مولاه فعلي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله پس حسان‌بن‌ثابت عرض كرد يا رسول الله مرخص ميفرمائي ابياتي چند بگويم فرمود قل علي بركة الله بگو خدا در اين كارت بركت دهد پس حسان‌بن‌ثابت گفت اي معاشر قريش شهادت رسول خدا (ص) را بشنويد و اين ابيات را انشاد نمود :

يناديهم يوم الغدير نبيهم بخم و اسمع بالنبي مناديا

باني مولاكم نعم و وليكم فقالوا و لم‌يبدوا هناك التعاميا

الهك مولينا و انت ولينا و لن‌تجدن منا لك اليوم عاصيا

فقال له قم يا علي فانني رضيتك من بعدي اماما و هاديا

هناك دعا اللهم وال وليه و كن للذي عادي عليا معاديا

پس حذيفه گفت عمر بن الخطاب آن حضرت را بعد از آن ملاقات كرده عرض كرد مولاي هنيئا لك يا ابن ابي‌طالب اصبحت و امسيت مولاي و مولي كل مؤمن و مؤمنة اي مولاي من گوارا باد بر تو كه مولاي من و مولاي هر مؤمن و مؤمنه شده‌اي و از اين جمله است روايت ابوعبدالله محمد بن عمران مرزباني كه اين حديث را بهمين الفاظ روايت كرده است مثل قول خداوند عالم فاستمسك بالذي اوحي [ص 227] اليك في امر علي چنانكه ابن‌مغازلي از جابر در حديثي كه مذكور خواهد شد در اواخر جزء چهارم از كتاب سرقات الشعر روايت كرده است تا آخر ابياتي كه حسان بن ثابت انشاد كرد تمام شد روايت مرزباني ، و بدان كه در ابيات حسان بن ثابت زيادتي است كه راوي اين روايت ترك كرده و در غير اين روايت بتمامها مذكور است ابن‌عباس و حذيفه و ابوذر روايت كرده گفتند كه ما از جاي خود برنخاستيم يعني بعد از خطبه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلام دادن مؤمنين بر حضرت امير عليه السلام بامارت مؤمنين تا اينكه جبرئيل اين آيه را آورد اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا پس رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود الله اكبر الحمد لله بر اكمال دين و اتمام نعمت و رضاي پروردگار سبحانه برسالت من و ولايت علي بن ابيطالب عليه السلام در اين وقت حسان بن ثابت برخاست و او شاعر پيغمبر (ص) بود عرض كرد يا رسول الله (ص) مرخص ميفرمائي در اين مقام چيزي بگويم كه خدا را خوشنود كند حضرت فرمود قل علي اسم الله بگو بنام خدا پس حسان بالاي قطعه زميني كه گياه خشكيده و باز سبز شده بود بايستاد و مردم باصغاء كلام او گردن كشيدند و شروع كرد بگفتن اين اشعار :