يعني پس بگو با گمراه ضال وائلي كه غث و سمين را از هم فرق نداده است آيا زاده هند و اشياع او را نظير علي (ع) انگاشته آيا شرم نميكنيد چنين مردمان پستي را قرين ميكنيد با اول كسي از مردم بعد از پيغمبر (ص) كه تصديق خدا را كرده است از جهانيان .
و از اين جمله است قول زيد بن حذيفه اسدي كه ميگويد :
فحوطوا عليا و احفظوه فانه وصي و في الاسلام اول اول
يعني علي عليه السلام را در ميان بگيريد و او را حفظ كنيد كه او وصي پيغمبر است و در اسلام اول اول است .
و از اين جمله است آنكه از ابناحمد واحدي كه امام اصحاب شافعي بود در خراسان منقول است كه روايت كرده است از مدافع از زهري از عبدالرحمن بن كعب بن مالك از جابر بن عبدالله انصاري كه گفت شنيدم از علي عليه السلام كه اين اشعار را انشاد ميفرمود و رسول خدا (ص) اصغا مينمود :
[ص 132]انا انا اخوا المصطفي لا شك في نسبي معه ربيت و سبطاه هما ولدي
جدي و جد رسول الله منفرد و فاطم زوجتي لا قول ذي فند
صدقته و جميع الناس في ظلم من الضلالة و الاشراك و النكد
فالحمد لله شكرا لا شريك له البر بالعبد و الباقي بلا امد
منم برادر مصطفي (ص) كه شكي در نسب من نيست با او تربيت شدهام و دو سبط او فرزند منند جد من و جد آن سرور يكي است و فاطمه زهرا زوجه من است و احتمال كذب در اين مدعي نيست تصديق كردم آن حضرت را وقتي كه همه مردم در ظلمات ضلالت و شرك و تنگدستي بود پس حمد خدا را است و او را شكر ميكنيم كه شريكي براي او نيست و ببنده خود نيكوكار و بي نهايت پاينده و برقرار است ، راوي گويد پس رسول خدا صلي الله عليه و آله تبسم فرمود و فرمود صدقت يا علي ، پس اين فرمايش صريح است در سبقت داشتن اسلام آن حضرت بر خاص و عام امت و اينكه ميفرمايد : جدي و جد الرسول منفرد ، اشاره بمزيت اختصاصي است كه آن حضرت در نسبت برسول خدا (ص) دارد و اعمام كرام او داراي آن مزيت نيستند چنانكه در حسب و متابعت حضرت رسول (ص) در مكارم اخلاق نيز آن سرور را مزيد اختصاصي است كه ديگري را نيست و عامه و خاصه اجماع بر اين كردهاند كه از اولاد حضرت عبدالمطلب هيچ يك با عبدالله والد ماجد حضرت رسالتپناه برادر تني و اعياني نبودند جز ابوطالب كه با آن جناب از يك مادر بودند و از اين جهت گفتيم كه حضرت ولايتمآب [ص 133] از عباس عم پيغمبر (ص) بآن سرور در نسب قريبتر و بميراث آن حضرت سزاوارتر است چه ائمه هدي صلوات الله عليهم نص بر اين فرمودهاند كه پسر عم اعياني از عم پدري اقرب است پس هر كس بچشم انصاف نظر كند ميبيند كه همه امت اتفاق دارند در روايت اين مسئله كه حضرت امير صلوات الله عليه اول كسي است كه بخدا و رسول ايمان آورد زيرا كه اين امر را عامه بطرق متعدده متكثره روايت كردهاند حتي اينكه از شهرت بحدي رسيده است كه انكار آن ممكن نيست و از اين جهت است كه عثمانيه ملجأ شدهاند باينكه در ايمان آن حضرت بصغر سن طعن بزنند كه گفتند آن حضرت وقتي كه اسلام آورد هفت ساله بود و ايمان هفت ساله مثل ايمان كسي كه از روي معرفت و كمال عقل ايمان آورده باشد نيست و جواب اين شبهه را سابقا ذكر كردهام و احاديث صريح است در اينكه ايمان آن حضرت ناشي از كمال معرفت بوده است بلكه آن سرور از همه سابقين كه در اجابت دعوت انبياء بر ساير خلق سبقت گرفتند افضل است چنانكه در حديث نبوي كه احمد بن حنبل از ابن ابيليلي روايت كرده است سابقا مذكور شد كه در آخر حديث فرمود الصديقون ثلثة تا اينكه فرمود و علي بن ابيطالب عليه السلام الثالث و هو افضلهم و افتخار خود آن حضرت بسبقت اسلام نيز دليلي است واضح بر اين مطلب و از اين گذشته روايت ديگر هم هست كه عبدالله بن اسود بكري از محمد بن عبيدالله بن ابيرافع روايت كرده است از پدرش از جدش ان رسول الله صلي الله عليه و آله [ص 134] صلي يوم الاثنين و صلت خديجة معه و دعا عليا عليه السلام الي الصلوة معه يوم الثلثاء فقال له انظرني حتي القي اباطالب فقال له النبي (ص) انها امانة فقال عليه السلام فان كانت امانة فقد اسلمت لك و صلي معه و هو ثاني يوم المبعث ، رسول خدا صلي الله عليه و آله روز دوشنبه نماز فرمود و خديجه با او نماز گذارد و علي عليه السلام را روز سهشنبه دعوت فرمود كه با او نماز بگذارد علي عليه السلام فرمود مهلتي بايد تا پدرم ابوطالب را ببينم حضرت رسول (ص) فرمود اين راز امانتي است نزد تو علي عليه السلام فرمود اگر چنين است اسلام قبول كردم و با آن حضرت نماز گذارد و اين در روز دويم مبعث بود و نظير اين حديث است آنچه كليني (ره) از ابيصالح از ابنعباس روايت كرده است در حديث اسلام حضرت امير عليه السلام كه آن حضرت فرمود ان هذا دين يخالف دين ابي حتي انظر فيه و اشاور اباطالب فقال له النبي صلي الله عليه و آله انظر و اكتم قال فمكث هنيئة ثم قال بل اجيبك و اصدق بك فصدقه و صلي معه ، اين دين با دين پدرم مخالفت دارد مهلتي بايد تا نظري در اين كار بكنم و با ابوطالب مشورت نمايم پيغمبر (ص) فرمود نظر بكن و كسي را خبر مده پس اندكي تأمل فرموده بعد عرض كرد بلكه اجابت و تصديق ميكنم پس تصديق كرد و با آن حضرت نماز گذارد و همين معني را بعين جماعتي از حمله آثار باختلاف لفظ از آن حضرت روايت كردهاند پس اگر كسي ترك بيانصافي و عناد كند بطور يقين خواهد دانست كه ايمان [ص 135] آن حضرت از كمال عقل و تمييز بوده چنانكه فقره انظرني در حديث اول و حتي انظر فيه در حديث دويم با كمال وضوح كشف اين مدعي ميكند زيرا كه نظر كردن منحصر است باينكه از روي رويه و كمال معرفت باشد نه بتلقين چنانكه پارهاي از نواصب گفتهاند كه ايمان آن حضرت بتلقين بود و هم چنين فرمايش حضرت رسول بآن حضرت كه فرمود اين راز امانتي است نزد تو و در حديث دويمي فرمود نظر كن و پنهان بدار نيز دليل بر كمال رشد آن حضرت است كه او را امر به نظر و كتمان فرمود و او را امين اسلام قرار داد و اگر چنان بود كه خصم ميگويد لازم ميآمد كه رسول خدا (ص) تفريط در دين كرده باشد و از جاده حكمت و حسن تدبير كج افتاده باشد و حاشا كه آن حضرت چنين باشد و از اين گذشته اگر كسي در اسلام حضرت امير (ع) طعن بزند بايد در كمال عقل پيغمبر (ص) طعن بزند و اين از اعظم اسباب كفر است نعوذ بوجه الله الكريم من الشك و الشرك ، و اما اينكه گفتهاند كه آن حضرت وقتي كه اسلام آورد هفت ساله بود افتراي محض است و اگر كسي در اخبار تتبع كند ملتفت ميشود بلكه عمر شريف آن بزرگوار در آن وقت ده سال يا بيشتر بود چنانكه در روايت محمد بن اسحق است قال اول ذكر آمن و صدق علي ابيطالب عليه السلام و هو ابن عشر سنين اول مردي كه ايمان آورد و تصديق پيغمبر (ص) كرد علي بن ابيطالب عليه السلام بود و در آن وقت ده ساله بود و در بعضي روايات است كه عمر شريفش در آن وقت [ص 136] يازده سال بود و در بعضي چهارده سال و پانزده سال نيز وارد شده است از جمله روايتي است كه عبدالله بن زياد از محمد بن . . . روايت كرده است كه گفت اول من آمن بالله علي بن ابيطالب عليه السلام و هو ابن احديعشرة سنة ، اول كسي كه ايمان بخدا آورد علي عليه السلام بود و در آن وقت يازده ساله بود و در روايت علي بن زيد بن نضره است قال اسلم علي بن ابيطالب عليه السلام و هو ابن اربعةعشر سنة و كان له ذؤابة يختلف الي الكتاب اسلام آورد علي عليه السلام وقتي كه چهارده ساله بود و گيسو داشت و بمكتب ميرفت و قتاده روايت كرده است از حسن و غيره قال كان اول من آمن علي بن ابيطالب عليه السلام و هو ابن خمسةعشر سنه او ستةعشر سنة اول كسي كه ايمان آورد علي عليه السلام بود و پانزده يا شانزده سال داشت و شداد بن اوس روايت كرده ميگويد از حباب بن ارت سؤال كردم از اسلام علي عليه السلام فقال اسلم و هو ابن خمسعشرة سنة و لقد رأيته يصلي مع النبي صلي الله عليه و آله و هو يومئذ بالغ مستحكم البلوغ جواب گفت كه وقتي كه آن حضرت اسلام آورد پانزده ساله بود و من ديدم كه با پيغمبر صلي الله عليه و آله نماز ميگذارد و آن روز بكمال بلوغ رسيده بود و اما آنچه در روايات اهل بيت سلام الله عليهم مذكور است اين است كه آن حضرت وقت بعثت حضرت رسول صلي الله عليه و آله به ده سال رسيده بود و همين است مطابق با روايت اهل بيت و اكثر مورخين كه سن شريف آن حضرت وقتي كه رحلت فرمود [ص 137] شصت و سه سال بود بلكه بسا اين قول مخالفي هم نداشته باشد مگر از اقوال شاذه بلي بعضي از روايات عامه دلالت بر اين ميكند كه عمر شريف آن بزرگوار شصت و پنج سال بود پس سن مباركش بنا بر اين روز بعثت حضرت رسول صلي الله عليه و آله دوازده سال ميشود و بنا بر قول حق كه عمر شريفش شصت و سه سال بود واجب ميكند كه روز بعثت ده سال از عمر مقدسش گذشته باشد زيرا كه اجماع منعقد شده است بر اينكه رحلت آن حضرت در سال چهلم هجرت واقع شد و بعد از حضرت رسول (ص) سي سال در دنيا زندگاني فرمود صاحب معرب ميگويد منها لابيبكر سنتان و ثلثة اشهر و تسع ليال و لعمر عشر سنين و ستة اشهر و خمس ليال و لعثمان اثنيعشر الا اثنيعشر ليلة و مدة خلافة علي عليه السلام خمس سنين الا ثلثة اشهر فهذه ثلثون سنة يعني از اين سي سال دو سال و سه ماه و نه شب بهره ابوبكر شد و ده سال و شش ماه و پنج شب قسمت عمر و دوازده سال الا دوازده شب نصيب عثمان گرديد و مدت خلافت حضرت امير عليه السلام پنج سال بود الا سه ماه پس اين ميشود سي سال و از بعثت حضرت رسول صلي الله عليه و آله تا وفات آن حضرت بيست و سه سال بود كه سيزده سالش را در مكه توقف فرمود و ده سال بعد از هجرت در مدينه تشريف داشت و مجموع اين بيست و سه سال با آن سي سال پنجاه و سه سال ميشود و ده سال هم پيش از بعثت از عمر شريف حضرت امير عليه السلام گذشته بود چه بمقتضاي اخبار صحيحه اسلام آن حضرت در روز دويم بعثت بود پس مجموع شصت و سه سال ميشود كه مدت عمر آن حضرت است حال چگونه ميتوانند جهال مدعي [ص 138] اين شوند كه سن آن حضرت وقتي كه اسلام آورد هفت سال بود و حال آنكه اين قول منطبق نميشود مگر بر آن قول نادر كه عمر آن حضرت پنجاه و هفت سال باشد چنانكه بعضي از معاندين جعل كردهاند و با آنچه نزد خودشان معلوم است و از روايات خودشان برميآيد نيز مخالف است چگونه و حال آنكه بروايت خاص و عام از خود آن حضرت مشهور است كه چون اراجيف دشمنان در حضرتش معروض شد كه ميگويند در تدبير امور و مخادعات حروب بصيرتي ندارد فرمود بلغني ان قوما يقولون ان ابن ابيطالب شجاع لكن لا بصيرة له بالحروب لله ابوهم هل فيه احد ابصر بها مني لقد قمت فيها و مافارهت الثلثين و ها انا و قد ذرفت علي الستين و لكن لا رأي لمن لايطاع ، بمن رسيده است كه جماعتي ميگويند علي (ع) شجاع است لكن بصيرتي در تدبير جنگ ندارد خدا پدرشان را جزا دهد آيا احدي در دنيا هست كه از من در جنگ بصيرتش بيشتر باشد منم كه بامر حرب و كار طعن و ضرب قيام كردم وقتي كه هنوز به سي سال نرسيده بودم و اينك از شصت پا بالا گذاردهام لكن كسي كه مطاع نباشد رأيي از خود ندارد پس خود حضرت از سن مقدس خود در جنگ صفين خبر داد كه از شصت سال متجاوز بود و حال آنكه بعد از آن هم مدت مديدي در دنيا زندگاني فرمود و از جمله رواياتي كه نيز بر اين دلالت ميكند روايتي است كه علي بن عمرو بن ابيمشير روايت كرده است از عبدالله بن محمد بن عقيل كه گفت شنيدم از محمد بن الحنفيه كه [ص 139] در سنة الحجاف وقتي كه سال هشتاد و يكم هجري داخل شده بود ميفرمود امسال كه آمد من شصت و پنج سال دارم از سن پدر بزرگوارم بالاتر رفتهام عرض كردم سن آن حضرت وقتي كه شهيد شد چند بود فرمود شصت و سه سال و ابونعيم روايت كرده است ميگويد حديث كرد ما را شريك از ابواسحق كه گفت توفي علي عليه السلام و هو ابن ثلث و ستون (كذا) سنة ، حضرت امير عليه السلام وفات يافت و در آن وقت شصت و سه ساله بود و يحيي بن ابيكثير از سلمه روايت كرده است كه گفت از ابوسعيد خدري شنيدم كه او را از مدت عمر حضرت امير عليه السلام سؤال كردند گفت كان ينيف علي الستين از شصت بالاتر بود و ابنعايشه روايت كرده از طريق احمد بن زكريا است كه گفت شنيدم از ابنعايشه كه ميگفت بعث رسول الله و علي ابن عشرين سنة سن مبارك علي عليه السلام روز بعثت بيست سال بود و گويا غلط از راوي يا از كاتب است كه ميگويد ابن عشرين سنة و صواب ابن عشر سنين است و همچنين دلالت بر اين ميكند آنچه از عامر بن عمر شعبي منقول است در مخاطبه كه با حجاج نمود در واسط تا اينكه گفت و عاش رسول الله (ص) ثلث و ستون (كذا) سنة ارسل و عمره اربعون و عاش في قومه ثلثا و عشرين سنة فدعي فاجاب ، رسول خدا (ص) شصت و سه سال زندگاني فرمود و چهل سال داشت كه مبعوث برسالت شد و بيست و سه سال در ميان قوم زندگاني فرمود پس از آن از دنيا رحلت فرمود حجاج گفت راست گفتي بگو بدانم ابوبكر چند سال داشت [ص 140] گفتم شصت و سه سال و يك ماه و بيست روز و از اين مدت دو سال و دو ماه و نه روز بخلافت نشست حجاج گفت راست گفتي عمر چند سال داشت گفتم شصت و سه سال و يك ماه و هفت روز و مدت ده سال و بيست و چهار روز بر مسند خلافت نشست گفت راست گفتي عثمان بن عفان چند سال زندگي كرد گفتم هشتاد و سه سال و از آن جمله يازده سال و يازده ماه و يازده روز بخلافت نشست گفت راست گفتي حال بگو صاحب تو ابوتراب (ص) چند سال زندگاني كرد گفتم شصت و سه سال تمام بقدر عمر پسرعمش پيغمبر صلي الله عليه و آله نه يك روز كم و نه يك روز زياد و مدت پنج سال و يك ماه و بيست و هفت روز بر مسند خلافت جلوس فرمود آنگاه رحلت نمود گفت راست گفتي فرزندش حسن (ع) چند سال عمر كرد گفتم چهل و هفت سال و مدت چهار ماه و ده روز خلافت فرمود گفت راست گفتي حسين صلوات الله عليه چقدر عمر داشت گفتم پنجاه و هشت سال تا آخر مخاطبه او ، و وليد بن هشام فخذي روايت كرده از طريق ابيعبدالله كرانجي است گفت خبر داد مرا وليد باسانيد مختلفه ان عليا عليه السلام قتل بالكوفة لتسع عشرة ليلة خلت من شهر رمضان سنة اربعين و هو ابن خمس و ستين وليد روايت كرده است كه اميرالمؤمنين علي عليه السلام در شب نوزدهم ماه رمضان از سال چهلم هجري در كوفه شهيد شد و در آن وقت شصت و پنج سال از عمر مقدسش گذشته بود ، و بدان كه من روايات و اقوال قوم را با اين اختلاف كه دارد محض [ص 141] ردع لجاج مفترين و قمع احتجاج متعصبين و كسر سورت معاندين ايراد ميكنم و الا حجت واضح و دليل قاطع نيست مگر در اقوال و اخبار ائمه اطهار صلوات الله عليهم اجمعين .
در بيان نص بر امامت و خلافت حضرت اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب صلوات الله عليه و ذكر حديث غدير و نصوص صريحه كه در آن هست .
پس اولا بدان كه در اصل ورود نص از خدا و رسول بر حضرت امير صلوات الله عليه نزد خاص و عام امت شكي نيست و در روايت نص بر آن بزرگوار دو نفر اختلاف نكردهاند لكن اختلاف در اين است كه آيا آن حضرت خليفه بلافصل حضرت رسول صلي الله عليه و آله است و كساني كه بر او مقدم شدند ظالم و غاصب بودند نه امام بحق چنانكه مذهب شيعه است ، يا آنكه آن حضرت خليفه رسول خدا است (ص) و امّا تقدم بر او جايز است و مفاد و نصوصي كه بر او شده اين است كه آن حضرت شايستگي و اهليت خلافت دارد نه آنكه خلافت منحصر باو باشد كه براي غير او جايز نباشد چنانكه مذهب عامه اهل خلاف است از اشاعره و معتزله و عباسيين و اما بعضي كه بكلي منكر نص شدهاند و ميگويند نص بر خلافت احدي نشد واضح است كه غرض جز عناد در مخاصمه محض تأسيس مذهب خود ندارند با اينكه روايات خود ايشان در اين باب باندازه متواتر است كه بعد از آيات قرآن اكثر متواتراتي كه نزد اهل اسلام حجت شده است از آن اندازه قاصر است و از همين [ص 142] باب است كه بعضي از اهل عناد مثل ابنحجر در صواعق و بعضي ديگر حماقت و لجاج را بجائي رسانيدهاند كه با عامه اهل اسلام مخالفت كرده قائل بورود نص بر ابوبكر شدهاند و استدلال كردهاند باحاديث مكذوبه چند كه بر مراد خود تأويل كردهاند و آياتي كه در تأويل و ذكر شأن نزول آنها بر خدا دروغ بستهاند چنانكه در قول خداي تعالي قل للمخلفين من الاعراب ستدعون الي قوم اولي بأس شديد الآية ، گفتهاند كه اين آيه دلالت بر خلافت ابوبكر ميكند زيرا كه او با بنيحنيفه كه از اسلام مرتد شدند قتال كرد و انشاء الله تمام اقوال ايشان را با مفاسد و اكاذيبي كه در آنها است ذكر خواهيم كرد پس اگر كسي نظر كند بقول اشخاصي كه منكر ورود نص بر اميرالمؤمنين (ع) شدهاند ميبيند كه بعين مثل قول آنها است كه مدعي ورود نص بر ابوبكر شدهاند چه اين هر دو فرقه بر خلاف آنچه از متواترات معلوم است رفتهاند بلكه در هر دو مقام مخالفت امري را كردهاند كه از كثرت تواتر خارج از حد نقل و روايت شده و جزو معقولات و بديهيات عالم شمرده ميشود لكن امر حق بر كسي كه عقلش بضلالت مشوب و چشمش بكوري جهالت معيوب نشده باشد پوشيده نميماند پس عرض ميكنم كه جميع علماي اهل سنت از همه امصار در جميع اعصار نص بر حضرت اميرالمؤمنين صلوات الله عليه را روايت كردهاند از جمله حديثي است كه محمد بن موسي شيرازي ذكر كرده در تفسير قول خداي تعالي و ربك يخلق ما يشاء و يختار ماكان لهم الخيرة [ص 143] يعني پرورنده تو است كه آنچه بخواهد خلق ميكند و اختيار ميفرمايد امر اختيار كردن بدست ايشان نيست ، باسناد خود از انس بن مالك روايت كرده است قال سألت رسول الله صلي الله عليه و آله عن قول الله و ربك يخلق ما يشاء و يختار قال الله تعالي خلق آدم من طين كيف شاء ثم قال و يختار ان الله اختارني و اهل بيتي علي جميع الخلق فانتجبنا فجعلني الرسول و جعل علي بن ابيطالب الوصي ثم قال ماكان لهم الخيرة يعني ماجعلت للعباد ان يختاروا و لكن اختار من اشاء فانا و اهل بيتي صفوة الله و خيرته من خلقه ثم قال سبحان الله عما يشركون يعني تنزيه الله عما يشرك به كفار مكة ثم قال و ربك يا محمد يعلم ما تكن صدورهم من بغض المنافقين لك و لاهل بيتك و ما يعلنون من الحب لك و لاهل بيتك ، انس بن مالك ميگويد سؤال كردم از رسول خدا صلي الله عليه و آله از تفسير قول خداي تعالي و ربك يخلق ما يشاء و يختار تا آخر آيه فرمود خداوند عالم حضرت آدم را بآن طور كه خواست از گل آفريد بعد ميفرمايد و يختار همانا خداوند عالم من و اهل بيت مرا بر جميع خلق اختيار و انتخاب فرمود پس مرا رسول قرار داد و علي بن ابيطالب (ع) را وصي قرار داد بعد ميفرمايد ماكان لهم الخيرة يعني من امر اختيار را بدست بندگان نگذاشتم بلكه هر كس را كه خود بخواهم اختيار ميكنم پس من و اهل بيت من هستيم كه خدا از خلق خود برگزيده و اختيار فرموده است بعد ميفرمايد سبحان الله عما يشركون يعني منزه است [ص 144] خدا از آنچه كفار مكه شرك ميورزند بعد ميفرمايد و ربك و پروردگار تو يا محمد يعلم ما تكن صدورهم ميداند آنچه منافقين در سينههاي خود پنهان ميكنند از بغض تو و اهل بيت تو و ما يعلنون و آنچه اظهار ميكنند از حب تو و اهل بيت تو و از اين حديث چند چيز معلوم ميشود يكي نص بر امامت حضرت امير عليه السلام و اينكه خلافت آن سرور من عند الله است كه فرمود فجعلني الرسول و جعل علي بن ابيطالب الوصي چنانكه حضرت صادق صلوات الله عليه نيز در حديثي كه بعد از اين انشاء الله ذكر خواهد شد ميفرمايد ماجاءت خلافة علي (ع) من الارض و انما جاءت من السماء ، خلافت علي عليه السلام از زمين نيامد بلكه از آسمان آمد يعني رسول خدا صلي الله عليه و آله آن سرور را برأي و هوس خود نصب بخلافت نفرمود بلكه بامر پروردگار و وحي الهي بود و ديگر اينكه رد ميكند بر كساني كه قائل شدهاند باينكه امت بعد از هر امامي بايد برأي خود امامي اختيار كنند كه گرد او جمع شوند تا در مصالح امور ايشان نظر كند و معالم دين را از او ياد گيرند كه ميفرمايد ماكان لهم الخيرة و حضرت رسول صلي الله عليه و آله ميفرمايد يعني باختيار بندگان نگذاردم كه كسي را اختيار كنند لكن من هر كه را بخواهم اختيار ميكنم بعد تنبيه بر اين فرمود كه خيره خداوند عالم كه ايشان را اختيار كرده است اهل بيت آن حضرتند كه فرمود فانا و اهل بيتي صفوة الله و خيرته من خلقه و اين نوع ردي كه در اين مقام ميفرمايد مثل ردي است كه در جاي [ص 145] ديگر بر مشركين فرموده است كه چون ديدند خداوند عالم محمد صلي الله عليه و آله را مبعوث و برسالت مخصوص فرمود و كتاب خود را بر او نازل كرد گفتند لولا انزل هذا القرآن علي رجل من القريتين عظيم چرا اين قرآن بر يكي از دو مرد بزرگ كه در مكه و طائف هستند نازل نشد پس در رد ايشان فرمود اهم يقسمون رحمة ربك آيا ايشان قسمت ميكنند رحمت پرورنده تو را و در جاي ديگر ميفرمايد الله اعلم حيث يجعل رسالته خدا بهتر ميداند كه رسالت خود را در كجا قرار بدهد يعني عقول بشر بموضع حكمت احاطه ندارد و اصلح را از غير اصلح نميشناسند پس محكوم تدبير بايد باشند نه حاكم و مدبر و ميفرمايد و لو اتبع الحق اهوائهم لفسدت السموات و الارض اگر حق متابعت آراء و اهواء ايشان را ميكرد هراينه آسمان و زمين فاسد ميشد پس اگر خداوند عالم خلق را ترك ميكرد و بخود واميگذارد خرده خرده نظم عالم بهم ميخورد و قصه حضرت موسي را كه از ميان همه بنياسرائيل هفتاد نفر را اختيار كرد خداوند عالم حكايت فرموده است پس اختيار حضرت موسي علي نبينا و آله و عليه السلام چون خدا او را بخود واگذارد با آنكه پيغمبر بود و معصوم و مسدد بر غير اصلح واقع شد پس چه خواهد بود گمان تو باختياري كه جهال و عاصيان از پيش خود بكنند پس هر كس نظر كند بمحكم آيات قرآن و صريح روايات فريقين ميداند كه جميع اختراعاتي كه عامه كردهاند بر خلاف ما انزل الله است و مناقض با حكم الهي كه بر بندگان [ص 146] فرموده و اساس احكام خود را بر آن گذارده و يكي ديگر تصريح باينكه آلمحمد صلوات الله عليهم از همه خلق افضل و بر خداوند عالم گراميترند و از اين جمله است آنچه احمد بن حنبل در مسند خود ذكر كرده ميگويد حديث گفت ما را هيثم بن خلف گفت حديث كرد ما را احمد بن ابيعمر دوري گفت حديث كرد ما را شاذان گفت حديث كرد ما را جعفر بن زياد از مطر از انس يعني انس بن مالك قال قلنا لسلمان اسئل النبي من وصيه فقال له سلمان يا رسول الله (ص) من وصيك فقال يا سلمان من وصي موسي قال يوشع بن نون قال يا سلمان وصيي و وارثي و من يقضي ديني و ينجز وعدي علي بن ابيطالب عليه السلام ، انس ميگويد بسلمان اعلي الله مقامه گفتيم از رسول خدا (ص) سؤال كن كه وصي او كيست پس سلمان عرض كرد يا رسول الله (ص) وصي تو كيست فرمود يا سلمان وصي موسي كه بود عرض كرد يوشع بن نون فرمود يا سلمان وصي و وارث من و كسي كه قرض مرا ادا كند و بوعدههاي من وفا كند علي بن ابيطالب است عليه السلام پس حضرت علي عليه السلام را بيوشع تشبيه فرمود بجهت كمال شباهتي كه مابين نسبت حضرت امير عليه السلام بآن حضرت و نسبت يوشع بموسي (ع) بود در علم و در نسب چنانكه در فصل سابق ذكر كرديم و اينكه انس بن مالك و ديگران كه با او بودند از وصي آن حضرت استفسار كردند و بسلمان عرض كردند كه از آن حضرت سؤال كند از جهت اين بود كه ميدانستند كه سيرت و قانون پيغمبر ما صلي الله [ص 147] عليه و آله مثل سيرت و قانون ساير انبياء سلام الله عليهم است چنانكه خداوند تعالي ميفرمايد سنة الله في الذين خلوا من قبل و ميفرمايد مايقال لك الا ما قد قيل للرسول من قبلك و از همين جهت هم بود كه حضرت بعد از سؤال سلمان از او سؤال فرمود كه وصي موسي كه بود يعني من بر منوال انبياء گذشته جاري ميشوم و در سيرت مخالفت طريقه ايشان نميكنم علاوه بر آنكه آن حضرت مكرر فرموده و تعليم بجميع صحابه نموده بود كه هر پيغمبري وصيي دارد و ايشان را نيز بر وصيت كردن قبل از موت تحريص و تأكيد فرموده بود پس يقين داشتند كه آن حضرت اخلال باهم واجبات كه نظام دين و صلاح مسلمين بسته باو است نميفرمايد با آنكه خود آن حضرت فرموده است من مات و لميوص مات ميتة جاهلية هر كس بي وصيت بميرد بمرگ جاهليت مرده است پس چگونه جايز است از مثل آن حضرت كسي كه خدا در حق او ميفرمايد فاستقم كما امرت و ميفرمايد و انك لعلي صراط مستقيم كه بواجبي امر بفرمايد و خود بآن اخلال كند الا اينكه غلبه شقاوت اهل خلاف را از فهم اين گونه واضحات منع كرده است و از اين نوع احتجاج در كلام صحابه و تابعين در رد كساني كه قائل بعدم وصيت شدهاند نظما و نثرا مكرر است چنانكه عدوي رضي الله عنه ميگويد :
و قلتم مضي عنا بغير وصية الميوص لو طاوعتم و عقلتم
و قد قال من لميوص من بعد موته يمت جاهلا بل انتم قد جهلتم [ص 148]
يعني گفتند پيغمبر (ص) از ميان ما بدون وصيت بيرون رفت آيا وصيت نكرد اگر اطاعت كرده بوديد و عقل داشته باشيد و حال آنكه خود او فرموده است كه هر كس وصيت نكند بجهالت مرده آيا اين نسبت را باو ميدهيد نعوذ بالله بلكه جاهل خود شماها هستيد و از اين جمله است آنچه فقيه شافعي ابنمغازلي در كتاب مناقب و ثعلبي در تفسير خود از انس بن مالك روايت كردهاند قال اهدي لرسول الله (ص) بساط من خندق قال قال يا انس ابسطه فبسطه فقال ادع العشرة فدعوتهم فلما دخلوا امرهم بالجلوس علي البساط ثم دعا عليا عليه السلام فناجاه طويلا ثم رجع فجلس علي البساط ثم قال يا ريح احملينا فحملتنا الريح فاذا البساط يزف زفا ثم قال يا ريح ضعينا انس گفت بساطي از خندق بحضرت رسول خدا صلي الله عليه و آله هديه آوردند فرمود يا انس پهن كن اين بساط را پس پهن كردم بعد فرمود عشره را حاضر كن و عشره باصطلاح اهل سنت عمر و ابوبكر و عثمان و طلحة و زبير و ابوعبيدة و عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ابيوقاص و سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل و حضرت امير صلوات الله عليه مراد است كه ايشان را عشره مبشره ميگويند پس ايشان را بحضرت رسول (ص) آوردم چون داخل شدند ايشان را امر فرمود كه بر بساط بنشينند بعد علي عليه السلام را طلبيد و مدتي با او نجوي فرمود پس حضرت برگشته بر بساط نشست و فرمود اي باد ما را بلند كن پس باد ما را برداشت و بساط بسرعت روان شد بعد فرمود اي باد [ص 149] ما را بر زمين بگذار ثم قال عليه السلام اتدرون في اي مكان انتم قلنا لا قال هذا موضع اهل الكهف و الرقيم قوموا فسلموا علي اخوانكم قال فقمنا رجلا رجلا فسلمنا عليهم فلميردوا علينا فقام علي عليه السلام فقال السلام عليكم يا معشر الصديقين و الشهداء فقالوا و عليك السلام و رحمة الله و بركاته قال فقلت ما بالهم ردوا عليك و لميردوا علينا فقال لهم ما بالكم لاتردون علي اخواني فقالوا انا معشر الصديقين و الشهداء لا نكلم بعد الموت الا نبيا او وصيا ، بعد حضرت امير عليه السلام فرمود ميدانيد كجا هستيد عرض كرديم نه فرمود اينجا محل اصحاب كهف و رقيم است برخيزيد و بر ايشان سلام كنيد انس گويد پس يكي يكي برخاسته بر ايشان سلام كرديم جواب سلام ما را باز ندادند پس علي عليه السلام برخاست و فرمود السلام عليكم اي گروه صديقان و شهداء گفتند و عليك السلام و رحمة الله و بركاته گفت پس عرض كردم بآن حضرت چرا جواب سلام تو را دادند و جواب سلام ما را ندادند حضرت فرمود چرا سلام اخوان مرا جواب نميگوئيد گفتند ما گروه صديقان و شهداء با احدي بعد از موت خود تكلم نميكنيم مگر با پيغمبر يا وصي پيغمبري قال يا ريح احملينا فحملتنا تدف بنا دفا ثم قال يا ريح ضعينا فوضعتنا فاذا نحن بالحرة قال فقال علي عليه السلام ندرك النبي (ص) في آخر ركعة فتوضأنا و اتيناه و اذا النبي (ص) يقرء في آخر ركعة ام حسبت ان اصحاب الكهف و الرقيم كانوا من آياتنا عجبا بعد فرمود اي باد ما را بردار پس باد ما را بلند كرده بسرعت روان [ص 150] شد بعد فرمود اي باد بر زمين بگذار ما را پس بر زمين گذارد ناگاه ديديم كه در حره پشت مدينه هستيم گفت پس حضرت امير عليه السلام فرمود بركعت آخر از نماز پيغمبر (ص) ميرسيم پس وضو گرفته نزد آن حضرت رفتيم ديديم در ركعت آخر نماز است و اين آيه را قرائت ميفرمايد ام حسبت ان اصحاب الكهف و الرقيم كانوا من آياتنا عجبا و ثعلبي در اين حديث از ابنمغازلي بزياده چنين روايت كرده است قال فصاروا الي رقدتهم الي آخر الزمان عند خروج المهدي فقال ان المهدي يسلم عليهم فيحييهم الله عز و جل له ثم يرجعون الي رقدتهم فلايقومون الي يوم القيمة ، راوي گفت كه اصحاب كهف و رقيم باز بحالت خواب خود برگشتند و همچنان هستند تا آخر الزمان وقتي كه مهدي صلوات الله عليه خروج فرمايد پس آن حضرت بر ايشان سلام ميكند و خداي عز و جل ايشان را براي او زنده ميفرمايد باز بحالت خود برميگردند و ديگر برنميخيزند تا روز قيامت پس اين كار كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود محض عبث و سخريه نبود و نبود مگر محض تأكيد و تقرير وصايت حضرت امير صلوات الله عليه چه آن حضرت ميدانست كه ايشان نكث عهد كرده بقهقري برميگردند پس بر ايشان اقامه حجت و ايضاح طريق فرمود كه هالكان پيش از بينه و بيان راه هلاكت نگيرند و ظاهر كرده باشد كه از اين جماعت غير از علي عليه السلام كسي شايسته وصايت نيست و امر وصايت و خلافت از جانب خدا است نه از جانب خلق پس لازم نيست كه [ص 151] هر كس در مقامي ايستاد اهليت براي آن داشته باشد يا رضاي خدا هم در ايستادن او باشد و از اين جمله است آنچه ثعلبي در تفسير قول خداي تعالي و انذر عشيرتك الاقربين روايت كرده ميگويد خبر داد مرا حسين بن محمد بن حسين گفت حديث كرد ما را موسي بن محمد گفت حديث كرد ما را حسين بن علي بن شعيب مغربي گفت حديث كرد ما را عباد بن يعقوب گفت حديث كرد ما را علي بن هاشم از صباح بن يحيي مزني از زكريا بن ميسره از ابواسحق از براء بن عازب قال لما نزلت و انذر عشيرتك الاقربين جمع رسول الله صلي الله عليه و آله بني عبدالمطلب و هم يومئذ اربعون رجلا الرجل منهم يأكل المسنة و يشرب العس فامر عليا (ع) ان يتخذ شاة فأدمها ثم ادنوا فقال كلوا بسم الله فدعي القوم عشرة عشرة حتي صدروا ثم امر بقعب من لبن فجرع منه جرعة ثم قال اشربوا بسم الله فشربوا حتي رووا فبدرهم ابولهب فقال هذا ما سحركم به الرجل فسكت النبي صلي الله عليه و آله يومئذ فلميتكلم ، براء بن عازب گفت چون اين آيه بر پيغمبر (ص) نازل شد و انذر عشيرتك الاقربين يعني خويشان نزديك خود را از عذاب الهي انذار كن حضرت ابناء عبدالمطلب را جمع فرمود و آن روز شماره ايشان بچهل مرد ميرسيد و در ايشان مرد بود كه يكتنه گوسفند درشتي را با يك قدح بزرگ ميخورد و ميآشاميد پس حضرت رسول صلي الله عليه و آله علي عليه السلام را امر فرمود كه گوسفندي ذبح كرده نانخورش سازد بعد ايشان را پيش طلبيده فرمود بخوريد [ص 152] بسم الله پس ده نفر ده نفر ايشان را بخوردن دعوت فرمود تا همه سير شده از سفره برخاستند بعد امر فرمود كاسه چوبين پر شير حاضر كردند و يك جرعه از آن تناول نمود و فرمود بياشاميد بسم الله پس آشاميدند تا همه سير شدند ابولهب از ميان قوم مبادرت كرده گفت اين سحري است كه اين مرد با شما كرد پس حضرت آن روز سكوت كرده هيچ نفرمود ثم دعاهم من الغد علي مثل ذلك الطعام و الشراب ثم انذرهم رسول الله (ص) فقال يا بني عبدالمطلب انا النذير اليكم من الله عز و جل و البشير جئتكم بما لميجئ به احد جئتكم بالدنيا و الآخرة فاسلموا و اطيعوا تهتدوا من يواخيني و يوازرني يكن وليي بعدي و خليفتي و يقضي ديني فسكت القوم يكررها ثلثا فيقول علي انا فقال انت فقام القوم و هم يقولون لابيطالب عليه السلام اطع ابنك فقد امر عليك ، روز ديگر نيز ايشان را بر مثل همين طعام و شراب دعوت فرمود بعد از آن ايشان را انذار كرده فرمود اي بني عبدالمطلب منم نذير و بشير از جانب خداي عز و جل بسوي شما و چيزي براي شما آوردهام كه احدي نياورده دنيا و آخرت را براي شما آوردهام پس اسلام قبول كنيد و مرا اطاعت كنيد كه هدايت يابيد كيست از شما كه با من مواخات كند و مرا بر اين امر معاونت نمايد كه بعد از من ولي و جانشين من باشد پس همه قوم ساكت شدند و تا سه مرتبه اين فرمايش را مكرر ميفرمود و در هر مرتبه حضرت امير عليه السلام عرض ميكرد من اين كار را ميكنم حضرت فرمود تو باش ولي و خليفه من [ص 153] پس قوم برخاسته و به ابوطالب ميگفتند پسر خود را اطاعت كن كه بر تو امير شده است و احمد بن حنبل نيز اين قصه را در مسند خود مرفوعا روايت كرده ميگويد چون آيه و انذر عشيرتك الاقربين نازل شد حضرت اهل بيت خود را جمع فرمود و سي نفر برآمدند پس سه روز در ضيافت آن حضرت اكل و شرب كردند بعد بايشان فرمود كيست از شما كه ضامن ديون و مواعيد من شود و در بهشت با من باشد و بعد از من جانشين من باشد پس مردي از ايشان كه شريك اسم او را نگفت عرض كرد يا رسول الله چنين كسي را كه ميفرمائي خواهي يافت بعد يكي ديگر گفت اين كار را بر اهل بيت خود عرضه كند پس علي عليه السلام عرض كرد من هستم حضرت فرمود تو باش ، پس ببينيد كه رسول خدا صلي الله عليه و آله پيش از ظهور امر اسلام نص بر وصايت علي عليه السلام فرمود اين مقام كجا و ابوبكر و اشباه او كجا و از اين جمله است آنچه فقيه شافعي ابنمغازلي واسطي در تفسير قول خداي تعالي و النجم اذا هوي روايت كرده گفته است خبر داد ما را ابوطالب محمد بن احمد بن عثمان گفت خبر داد ما را ابوعمر محمد بن عباس گفت حديث كرد ما را ابوعبدالله حسين بن علي دهان معروف به ابيحماد گفت حديث كرد ما را علي بن محمد بن جليل بن هرون بصري گفت حديث كرد ما را محمد بن خليل جهني گفت حديث كرد ما را هيثم از بشر از سعيد از ابنعباس قال كنت جالسا مع فتية من بنيهاشم عند النبي صلي الله عليه و آله اذ انقض كوكب فقال رسول الله (ص) [ص 154] من انقض هذا النجم في منزله فهو الوصي فقام فتية من بنيهاشم فنظروا فاذا الكوكب قد انقض في منزل علي عليه السلام قالوا يا رسول الله قد غويت في حب علي بن ابيطالب عليه السلام فانزل الله تعالي و النجم اذا هوي ماضل صاحبكم و ماغوي و ماينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي علمه شديد القوي ذو مرة فاستوي و هو بالافق الاعلي ، ابن عباس گفت با جمعي از جوانان بنيهاشم نزد پيغمبر صلي الله عليه و آله نشسته بوديم كه ناگاه ستارهاي از آسمان افتاد حضرت رسول (ص) فرمود هر كس اين ستاره در خانه او افتد او وصي من است پس چند نفر از جوانان بنيهاشم برخاسته نظر كردند ديدند در خانه حضرت امير عليه السلام فرود آمد عرض كردند يا رسول الله در محبت علي بن ابيطالب عليه السلام گمراه شدهاي پس خداوند عالم اين آيات را نازل فرمود و النجم اذا هوي تا آخر آيات كه ترجمه آنها چنين ميشود و قسم بستاره چون فرود آيد كه صاحب شما بر ضلالت و غوايت نرفته و آنچه ميفرمايد جز بوحي خدا نيست كه ملكي سخت عناصر تعليم او كرده و صاحب مره است و از اين جهت در كمال اعتدال و استوا است و جايگاه او در افق اعلي و مثل اين حديث است آنچه حميدي در كتاب الجمع بين الصحيحين در مسند عايشه از اسود بن يزيد روايت كرده است قال ذكروا عند عايشة ان عليا عليه السلام كان وصيا و في رواية ازهر انهم قالوا انه وصي فلمتكذبهم بل ذكرت انها سمعت ذلك من النبي صلي الله عليه و آله حين وفاته [ص 155] اسود بن يزيد گفت جمعي نزد عايشه چنين مذكور نمودند كه علي عليه السلام وصي پيغمبر بود و در روايت ازهري چنين است كه گفتند او وصي پيغمبر صلي الله عليه و آله بود عايشه تكذيب ايشان نكرد بلكه خود او مذكور ساخت كه اين مطلب را هنگام وفات از پيغمبر (ص) شنيده است و از اين جمله است آنچه حافظ احمد بن موسي بن مردويه روايت كرده ميگويد خبر داد ما را ابوبكر احمد بن محمد سيري بن يحيي تميمي گفت حديث كرد ما را منذر بن محمد گفت حديث كرد ما را پدرم از عم من حسين از سعيد بن ابيالجهم گفت حديث كرد مرا پدرم از ابان بن تغلب از علي بن محمد بن منذر از امسلمة زوجه پيغمبر صلي الله عليه و آله و او از همه زنان پيغمبر (ص) خوشرفتارتر بود و رسول خدا (ص) را از همه بيشتر دوست ميداشت گفت كه امسلمة رضي الله عنها غلامي داشت مخصوص كه امسلمه را تربيت كرده بود و رسم آن غلام بر اين بود كه هيچ وقت نماز نميكرد مگر اينكه سب و شتم علي عليه السلام را مينمود روزي امسلمة باو فرمود اي پدر چه چيز تو را بر سب علي (ع) واداشته گفت بجهت اينكه او عثمان را كشت و در خون او شريك شد امسلمه گفت اگر حق خدمت و تربيت بر من نداشتي من سر رسول خدا صلي الله عليه و آله را براي تو حديث نميكردم ايستاده باش تا حديثي از علي (ع) كه بچشم خود ديدهام براي تو بگويم روزي رسول خدا صلي الله عليه و آله بمنزل من تشريف آورد و آن روز نوبت من بود و نوبت من در هر نه روزي يك روز [ص 156] بود پس حضرت داخل شد و انگشتان مبارك در انگشتان حضرت امير عليه السلام داخل كرده و حضرت امير عليه السلام دست خود را بر او گذارده بود پس مرا امر فرمود كه از حجره بيرون روم پس بيرون رفتم و آن دو بزرگوار مشغول نجوي و راز گفتن شدند و من صداي سخن ميشنيدم و نميدانستم چه ميگويند تا اينكه با خود گفتم روز بنصف رسيده است و برخاسته نزديك در آمدم و عرض كردم السلام عليكم رخصت ميفرمائيد داخل شوم پيغمبر (ص) فرمود نه داخل مشو پس برگشته بجاي خود نشستم تا اينكه گفتم وقت زوال رسيده است و الآن نماز تشريف ميبرد و روز نوبت من از دست ميرود كه مدتي از اين طولانيتر نديدهام پس برخاسته بنزد ايشان رفتم تا بر در ايستادم و عرض كردم السلام عليكم مرخص ميفرمائيد داخل شوم پيغمبر (ص) فرمود داخل شو پس داخل حجره شدم و حضرت امير عليه السلام دست خود را روي زانوي حضرت پيغمبر (ص) گذارده دهان مبارك نزديك گوش پيغمبر صلي الله عليه و آله داشت و دهان مبارك پيغمبر (ص) بر گوش آن حضرت بود و با يكديگر سخن بنجوي ميفرمودند و حضرت امير (ع) ميفرمود امضي و افعل امضا دارم و آنچه فرمودي ميكنم پس من داخل شدم و حضرت امير عليه السلام روي خود را بطرف ديگر گردانيده بيرون تشريف برد پس پيغمبر (ص) مرا گرفته در دامان مبارك نشانيد و رسم عذرخواهي و ملاطفت و مضاجعت با من معمول داشت بعد فرمود اي امسلمه مرا ملامت مكن [ص 157] زيرا كه جبرئيل از جانب خداي عز و جل اموري را كه بعد از من خواهد شد براي من خبر آورد و مرا امر كرد كه وصيت بعلي عليه السلام كنم كه بعد از من بآنچه بايد عمل كند و من مابين جبرئيل و علي عليه السلام نشسته بودم جبرئيل از طرف راست و علي (ع) از طرف چپ من بود و جبرئيل مرا امر كرد كه علي عليه السلام را بآنچه تا روز قيامت بعد از من خواهد شد امر كنم مرا معذور دار و ملامت مكن ان الله اختار من كل امة نبيا و اختار لكل نبي وصيا فانا نبي هذه الامة و علي عليه السلام وصيي في عترتي و اهل بيتي و امتي من بعدي خداوند عالم از ميان هر امتي يك نفر را به پيغمبري اختيار كرده و براي هر پيغمبري وصيي اختيار كرده است پس منم پيغمبر اين امت و علي عليه السلام است وصي من در عترت و اهل بيت و امت من بعد از من پس اين است چيزي كه از علي عليه السلام ديدم حال ميخواهي اي پدر او را سب كن ميخواهي سب مكن پس مولاي امسلمه شروع كرد بمناجات و تضرع و ابتهال و ميگفت اللهم اغفر لي ما جهلت من امر علي فان ولي علي وليي و عدو علي عدوي خدايا بيامرز مرا در آنچه از شأن علي عليه السلام جاهل بودم كه بعد از اين دوست علي دوست من است و دشمن او دشمن من و توبه نصوح كرد و بقيه عمر خود را دعا ميكرد كه خدا او را بيامرزد ، و صدر الائمة موفق بن احمد روايت كرده گفت خبر داد بمن امام حافظ صدر الحفاظ ابوالعلاء حسن بن احمد عطار همداني اجازة كه حديث كرد ما را ابوالقاسم اسمعيل بن [ص 158] احمد بن عمر حافظ كه خبر داد ما را ابوالحسين احمد بن محمد بن احمد بن بغوي كه حديث كرد ما را محمد بن حميد داري كه حديث كرد ما را علي بن مجاهد كه حديث گفت ما را محمد بن اسحق از شريك بن عبدالله از ابوربيعه ايادي از ابنبريده از پدرش از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله كه فرمود لكل نبي وصي و وارث و ان عليا وصيي و وارثي ، هر پيغمبري را وصي و وارثي است و وصي و وارث من علي عليه السلام است پس اينكه در حديث سابق فرمود ان الله اختار من كل امة نبيا و اختار لكل نبي وصيا تا آخر و در اين حديث فرمود لكل نبي وصي تصريح دارد باينكه حضرت امير عليه السلام من عند الله وصي و خليفه آن حضرت است و اشاره باين است كه آن حضرت بعد از رسول خدا (ص) افضل خلق است بجهت اينكه خداوند عالم اشياء را بكرم خود بر طبق حكمت و مناسبت ذاتيه اجراء فرموده است زيرا كه امور و احكام الهيه از روي عبث صادر نشده و بمحض اتفاق وقوع نيافته است بلكه همه اشياء را بآن طور كه مقتضاي حكمت است جاري فرموده پس اشيائي كه با هم وفاق و ايتلاف داشتهاند با هم جمع فرموده و آنچه اختلاف با هم داشت از هم جدا فرموده است محض اتقان صنع و اكمال جود و كرم كه بهر چيزي همان داده باشد كه مستحق است مثل مسئله مؤاخات رسول خدا (ص) مابين اصحاب زيرا كه اين مؤاخات را حضرت ميان ايشان قرار نداد مگر محض مناسبات كامله كه مابين مقتضيات ذوات و طبايع ايشان بود پس مابين [ص 159] ابوبكر و عمر اخوت قرار داد و عثمان را با عبدالرحمن بن عوف برادر كرد و طلحه را با زبير و سلمان را با ابوذر و مقداد را با عمار برادر كرد و علي عليه السلام را برادر خود قرار داد و در اين مقام فرمود انت مني بمنزلة هرون من موسي الا انه لا نبي بعدي ، تو يا علي از من بجاي هرون هستي از موسي الا اينكه بعد از من ديگر پيغمبري نيست پس اين مؤاخات بصرف مصاحبت و مصادقت نبود بلكه مؤاخاتي بود روحاني بجهت مناسبت ذاتيه كه مابين ايشان بود و از اين جهت بود كه تا مدتي بهمين اخوت از يكديگر ميراث هم ميبردند تا اينكه مسلمين در خدمت آن حضرت از اين حكم شكوه كردند و اين حكم منسوخ شد محض تخفيف بر امت امر ميراث بردن بر حسب قرابت نسب بدني شد و از ائمه ما صلوات الله عليهم وارد شده است كه چون حضرت قائم عجل الله فرجه ظاهر شود باز قرار وراثت بر حسب اخوت روحاني و نسب باطني گذارده ميشود نه اخوت بدني و مراد اين است كه در دولت اسلام سه خانه است يكي خانه كفر و يكي خانه اسلام كه توارث و تناكح و اجراء احكام ظاهر دين بر حسب آن ميشود و يكي ديگر خانه ايمان كه ثواب دادن و دخول جنت بمقتضاي آن ميشود و چون قائم عجل الله فرجه قيام فرمايد منحصر به دو خانه ميشود كه خانه كفر باشد و خانه ايمان كه همان خانه اسلام است زيرا كه ايمان و اسلام از جهت ظهور حق و جدا شدنش از باطل يكي ميشوند چه در آن روز كساني كه با حضرت امير عليه السلام و اهل بيت آن سرور [ص 160] مخالفت دارند بر اسلام باقي نيستند بلكه همه ناصبند و بعد از بيان و قيام حجت معاند حق شدهاند پس لامحاله كافر خواهند بود پس توارث بر حسب اخوة روحاني ميشود يعني اخوت ايماني نه آنكه توارث بقرابت نباشد و حكم اولوا الارحام بعضهم اولي ببعض في كتاب الله مرتفع شود بلكه قرابت روحاني و قرابت ظاهري هر دو در يك موضوع جمع ميشود فافهم و از اين جمله است آنچه ابنمغازلي شافعي در كتاب مناقب باسناد خود از عبدالله بن مسعود روايت كرده است قال قال رسول الله (ص) انا دعوة ابرهيم قال قلنا يا رسول الله كيف صرت دعوة ابيك ابرهيم عليه السلام قال اوحي الله تعالي الي ابرهيم اني جاعلك للناس اماما فاستخف ابرهيم الفرح قال يا رب و من ذريتي ائمة مثلي فاوحي الله تعالي اليه ان يا ابرهيم اني لااعطيك عهدا لاافي به قال يا رب ما العهد الذي لاتفي به قال لااعطيك لظالم من ذريتك عهدا قال ابرهيم عندها يا رب و من الظالم من ذريتي قال له من يسجد لصنم من دوني فعندها قال و اجنبني و بني ان نعبد الاصنام رب انهن اضللن كثيرا من الناس فمن تبعني فانه مني و من عصاني فانك غفور رحيم فقال النبي (ص) فانتهت الدعوة اليّ و الي علي عليه السلام لميسجد احدنا لصنم قط فاتخذني نبيا و اتخذ عليا وصيا ، ابنمسعود گفت رسول خدا (ص) فرمود دعوت ابرهيم منم عرض كرديم يا رسول الله چگونه دعوت پدر خود ابرهيم شدهاي فرمود خداوند تعالي بحضرت ابرهيم (ع) وحي فرستاد كه اني جاعلك للناس اماما [ص 161] من تو را براي مردم امام قرار ميدهم پس از شدت فرح بوجد و طرب درآمد و عرض كرد از ذريه من نيز اماماني مثل من قرار ميدهي خطاب رسيد كه من عهدي كه بآن وفا نكنم نميكنم عرض كرد يا رب عهدي كه بآن وفا نكني كدام است فرمود براي هيچ ظالمي از ذريه تو عهد نميدهم در اين وقت عرض كرد كيانند از ذريه من كه ظالمند فرمود كساني كه سجده صنم ميكنند اينجا بود كه عرض كرد و اجنبني و بني ان نعبد الاصنام تا آخر آيات يعني مرا و فرزندان مرا از عبادت اصنام دور كن پروردگارا همانا اين اصنام بسياري از مردم را گمراه كردهاند پس هر كس متابعت مرا كند از من است و هر كس نافرماني كند امر او با تو است و تو صاحب مغفرت و رحمتي بعد پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود پس اين دعا منتهي شد بمن و علي عليهما السلام و در ما مستجاب شد كه هيچ يك از ما براي بت سجده نكرديم پس خداوند عالم مرا نبي و علي عليه السلام را وصي قرار داد پس اگر كسي بچشم انصاف نظر كند بطور يقين خواهد دانست كه ابوبكر و عمر و عثمان و امثال ايشان شايسته امامت نيستند بجهت اينكه خداوند عالم چنين حكم فرموده است كه هيچ ظالمي را امام قرار ندهد و خبر داده است كه آن ظالمي كه شايسته امامت نيست كسي است كه عبادت صنم كرده باشد اگر چه هر كس كه ظلم از او صادر شود شايسته خلافة الله بر خلق نيست لكن از ميان افراد ظالمين بر همين فرد خاص نص فرموده بجهت اينكه اين ظلم از ساير انواع ظلم بزرگتر است چنانكه [ص 162] ميفرمايد ان الله لايغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء خدا شرك را نميآمرزد لكن مادون شرك را براي هر كس بخواهد ميآمرزد و بجهت اينكه خداوند عالم خواست امت را بر لسان پيغمبر (ص) اعلام بفرمايد كه اين ظالمان شايسته امامت نيستند و آن حضرت تنبيه بر اين مطلب فرمود كه فرمود انا دعوة ابرهيم دعوت ابرهيم منم و فرمود اين دعوت منتهي شد بمن و علي (ع) كه هيچ يك از ما سجده بر بت نكرديم فاتخذني نبيا و اتخذ عليا وصيا پس مرا پيغمبر قرار داد و علي را وصي پيغمبر و اين مضمون در احاديث فريقين مكرر است بنوعي كه هيچ متدين منصفي انكار آن را ندارد و نظير اين حديث را از طرق خاصه نيز عنقريب ذكر ميكنم و زمخشري در كشاف در ذيل آيه مباركه لاينال عهدي الظالمين ميگويد و في هذه الآية دليل علي ان الفاسق لايصلح للامامة و كيف يصلح لها من لايجوز حكمه و شهادته و لاتجب طاعته و لايقبل خبره و لايقدم للصلوة و كان ابوحنيفة يفتي سرا بوجوب نصرة زيد بن علي بن الحسين عليه السلام و حمل المال اليه و الخروج معه علي اللص المتغلب المسمي بالامام كالدوانيقي و اشباهه و قالت له امرأة اشرت علي ابني بالخروج مع ابرهيم و محمد بن عبدالله ابني الحسن حتي قتل فقال ليتني مكان ابنك و كان يقول في المنصور و اشباهه لو ارادوا بناء مسجد و ارادوني علي عد آجره لمافعلت و عن ابن عباس لايكون الظالم اماما قط و كيف يجوز نصب الظالم للامامة و الامام انما هو لكف المظلمة فاذا نصب من كان [ص 163] ظالما فقد جاء المثل السائر من استرعي الذئب ظلم انتهي حاصل كلامش آنكه ميگويد اين آيه دليل بر اين است كه فاسق شايسته امامت نيست و چگونه شايسته امامت باشد كسي كه نه حكم او مطاع است و نه شهادتش مسموع و نه اطاعتش واجب و نه خبرش مقبول و نه در نماز ميتوان او را مقدم داشت و ابوحنيفه در خفيه فتوي ميداد كه نصرت زيد بن علي عليه السلام و مال بردن از براي او و خروج كردن با او بر دزد متغلب كه امامش ميگويند مثل منصور دوانقي و اشباه او واجب است و روزي يك زني باو گفت پسر مرا گفتي كه با ابرهيم بن حسن و محمد بن عبدالله بن حسن بجنگ بروند تا كشته شد ابوحنيفه گفت كاش من بجاي پسر تو بودم و درباره منصور و امثال منصور ميگفت كه اگر اينها بخواهند مسجدي بسازند و مرا براي شمردن آجر مسجد بخواهند اعانت ايشان نميكنم و از ابنعباس روايت شده است كه گفت ظالم هرگز امام نخواهد شد و چگونه جايز باشد نصب ظالم براي امامت و حال آنكه امام بجهت منع مظالم نصب ميشود پس هر گاه ظالم نصب بشود مصداق مثل معروف خواهد شد كه گفتهاند من استرعي الذئب ظلم هر كس گرگ را شبان كند ستم كرده شود يا بر گوسفندان ستم كرده باشد انتهي كلامه و نميتوانند اين جماعت مدعي اين شوند كه بنياميه و بنيعباس خارجي بودهاند بجهت اينكه با همه ايشان بيعت شد چنانكه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت شد لكن رسم ظالم بر اين است كه هر گاه ظلمي از ديگري ببيند انكار ميكند پس من حيث لايعلم [ص 164] بر خود لعنت ميكند و جور و فسق را بفطرت الهيه اوليه كه در او است قبيح ميشمرد اگر چه در بعضي از حالات بسكه بكارهاي خود عادت كرده و مثل طبيعي او شده است از مذمت كردن خود غفلت داشته باشد پس حالش چنين است كه گاهي كار خود را نيكو ميشمارد و گاهي بر خود غضب ميكند و از كار خود اظهار كراهت مينمايد پس ابوحنيفه و امثال او نه اين است كه حال پيشينيان بر ايشان مخفي باشد بلكه ميدانند كه بنياميه و بنيعباس جز بر متابعت و اقتفاي طريقت بآنها نرفتهاند و جز بر منوال ايشان جاري نشدهاند لكن چون آن پيشينيان را نديده بودند انكار بر ايشان نكردند و مبادرت باظهار شناعت اطوار ايشان ننمودند بخلاف آنها كه در عصر خودشان بودند و ايشان را ميديدند كه بمحض اينكه امري مخالف ميل خود از ايشان ميديدند غضب ميكردند و اگر اين غضب لله و خالصا لوجه الله بود مابين متقدمين و متأخرين فرق نميگذاردند و اين مطلبي كه ذكر كردم بر كسي كه نفوس را شناخته باشد و ملتفت تطورات نفوس و ميلي كه باراده و محبت خود دارند شده باشد پوشيده نيست بلكه اگر عاقل تأمل كند ميبيند كه اكثر خلق بلكه همه خلق حالشان بر همين نمط است الا من عصمه الله و اين بر كسي كه چشم داشته باشد ظاهر است و از اين گذشته كجا نزد خردمندان درست است و چگونه عقول تجويز اين ميكنند كه خليفة الله در زمين و حجة الله بر بندگان و علم هدايت الهي در بلاد و قائم باحكام خدا كسي باشد كه اكثر عمرش در عبادت [ص 165] اصنام صرف شده و منهمك در انواع معاصي از جور و زنا و شرب خمر بوده است و با اين حال لواطه هم ميكرده و ميداده است . . . اگر چنين كسي شايسته باشد كه حكيم عادل او را بامامت نصب كند پس شيطان هم براي اين منصب شايسته و سزاوار است بلكه او از اين جماعت سزاوارتر است زيرا كه او عالم است و اينها جاهل و نيز ميگوئيم هيچ عاقلي را جاي شك نيست كه حضرت ابرهيم (ع) از اين دعائي كه فرمود كه خداوند عالم در ذريه او امامان قرار دهد محمد و علي عليهما السلام را اراده فرمود و از اين جهت عرض كرد و اجنبني و بني ان نعبد الاصنام من و فرزندانم را اجتناب ده از اينكه عبادت اصنام كنيم پس در حق امامان از ذريه خود از خداوند عالم مسئلت كرد كه از عبادت اصنام اجتناب داده شوند تا از عار گناه منزه و مبرا باشند نه براي همه ذريه خود و الا لازم ميآيد كه دعاي آن حضرت مستجاب نشده باشد و احدي قائل باين نيست پس بنا بر اين مقصود از ذريه جز امامي كه من عند الله بر او نص شده باشد نيست پس بهمين آيه خلافت حضرت امير عليه السلام ثابت شد لمن كان له قلب او القي السمع و هو شهيد و معلوم شد كه آنها كه بر آن حضرت تقدم گرفتند غاصب حق او بودهاند لاجرم از ربقه اسلام خارجند و احاديث بصراحت دلالت بر اين مطلب دارد از جمله حديثي است كه ابنمغازلي در مناقب روايت كرده ميگويد خبر داد ما را حسين بن احمد بن موسي غندجاني گفت خبر داد بما ابوالفتح هلال بن محمد گفت [ص 166] حديث كرد مرا اسمعيل بن محمدعلي گفت حديث كرد مرا عبدالغفار بن جعفر گفت حديث كرد مرا جرير از اعمش از ابرهيم تميمي از پدرش از ابوذر غفاري رحمه الله قال قال رسول الله صلي الله عليه و آله من ناصب عليا الخلافة بعدي فهو كافر و قد حارب الله و رسوله و من شك في علي فهو كافر ، ابوذر فرمود كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود هر كس غصب خلافت و نصب عداوت علي عليه السلام بكند بعد از من كافر است و با خدا و رسول جنگ كرده و هر كس در حق علي عليه السلام شك كند او نيز كافر است و از اين جمله است نيز آنچه در شواهد التنزيل باسناد خود از ابنعباس در تأويل قول خداوند عالم و اتقوا فتنة لاتصيبن الذين ظلموا منكم خاصة يعني حذر كنيد از فتنه كه تنها به ستمكاران شما نميرسد و شامل همه ميگردد ذكر كرده است قال لما نزلت هذه الآية قال النبي صلي الله عليه و آله من ظلم عليا مقعدي هذا بعد وفاتي فكانما جحد نبوتي و نبوة الانبياء قبلي ، ابنعباس گفت كه چون اين آيه نازل شد پيغمبر (ص) فرمود از اين مجلس كه نشستهام هر كس ظلم كند بر علي عليه السلام بعد از وفات من چنان است كه نبوت مرا و نبوت همه پيغمبران پيش از مرا انكار كرده و در كتاب ابوعبدالله محمد بن السراج در تأويل همين آيه باسناد خود از عبدالله بن مسعود روايت كرده است انه قال النبي (ص) يا ابنمسعود انه قد انزلت علي آية و اتقوا فتنة الآية و انا مستودعكها فكن لما اقول واعيا و عني له مؤديا من ظلم عليا مجلسي [ص 167] هذا كمن جحد نبوتي و نبوة من كان قبلي فقال له الراوي يا اباعبدالرحمن سمعت هذا قال نعم قال فكيف وليت الظالمين قال لاجرم جلبت عقوبة عملي و ذلك اني لماستأذن امامي كما استأذنه جندب و عمار و سلمان و انا استغفر الله و اتوب اليه ، ابنمسعود گفت كه پيغمبر (ص) بمن فرمود يا ابنمسعود همانا آيه بر من نازل شده و اتقوا فتنة الآيه و من اين آيه را بامانت بتو ميسپارم پس آنچه ميگويم حفظ كن و از جانب من بمردم برسان هر كس از اين مجلس ببعد بر علي عليه السلام ظلم كند چنان است كه نبوت من و نبوت انبياء پيش از مرا انكار كرده است پس راوي اين حديث با ابنمسعود گفت تو خود اين فرمايش را شنيدي يا اباعبدالرحمن گفت بلي گفت پس چه شد كه ولايت ظالمان را گردن نهادي گفت لاجرم عقوبت عمل خود را هم كشيدم و اين از اين جهت بود كه من مثل ابوذر و عمار و سلمان از امام خود اذن نگرفتم و اينك استغفار ميكنم و بخدا توبه ميكنم پس اين احاديث نص بر اين ميكند كه كساني كه بر علي عليه السلام مقدم شدند حكم ايشان حكم مشركين و ساير كفار است و در حديث ابنمسعود اشاره باين هست كه بيشتر اشخاصي كه عقب ابوبكر رفتند محض طمع بود يا از ترس يا از بدبختي كه دوچار ايشان شده بود چنانكه ابن مسعود تصريح باين كرد كه گفت لاجرم جلبت عقوبة عملي و اگر تعقل بكنند خداوند عالم هم بيان همين را كرده است كه ميفرمايد و اتقوا فتنة لاتصيبن الذين ظلموا منكم خاصة يعني بترسيد از فتنه كه اختصاص [ص 168] به ستمكاران از شما ندارد يعني آتشش همه را ميسوزد پس اعادي چگونه ميتوانند مدعي شوند كه بيعت ابوبكر ناشي از اجماع امت و رضاي حضرت رسالت صلي الله عليه و آله بوده است عجب از زشتي كردار و شناعت اطوار اين قوم چطور مثل اين اخبار را نقل ميكنند و در مقابل آنها جواب بمباهته و انكار ميدهند اينك روايات خودشان كه ثقات خودشان روايت كردهاند شهادت ميدهد بكفر كساني كه بر حضرت امير عليه السلام مقدم شدند و با او عداوت كردند و معذلك قائل باسلام آنها شدهاند بلكه ميگويند اينها از همه صحابه افضلند بلكه ايشان را افضل همه خلق ميدانند بعد از انبياء و مابين خود و خدا ايشان را واسطه فيض ميگيرند آيا غير از صرف عناد و فساد اعتقاد وجهي براي اين امر ميتوان پيدا كرد و من يضلل الله فلنتجد له وليا مرشدا و از جمله نصوص بر خلافت آن حضرت فقرهاي است كه فقيه شافعي ابوالحسن بن مغازلي در كتاب مناقب در حديثي كه تمام آن را در فصل آينده انشاء الله ذكر خواهيم كرد روايت كرده تا اينكه ميفرمايد فلما خلق آدم ركب النور في صلبه فلمنزل في شيء واحد حتي افترقنا في صلب عبدالمطلب ففي النبوة و في علي عليه السلام الخلافة ، چون حضرت آدم را خلقت فرمود اين نور را در صلب او تعبيه كرد پس ما همه جا در يك محل بوديم تا اينكه در صلب عبدالمطلب از هم جدا شديم پس نبوت در من ظاهر شد و خلافت در علي عليه السلام و از همين كتاب است باسناد خود از جابر بن عبدالله [ص 169] روايت كرده است از پيغمبر صلي الله عليه و آله تا اينكه فرمود حتي قسمها جزئين جزء في صلب عبدالله و جزء في صلب ابيطالب فاختارني نبيا و اختار عليا وليا ، تا اينكه آن نور را بر دو جزء قسمت كرد يك جزء در صلب عبدالله قرار گرفت و يك جزء در صلب ابوطالب پس مرا براي نبوت اختيار كرد و علي عليه السلام را براي ولايت و در روايت ديگر بهمين قسم وارد شده الا اينكه باين لفظ است فاخرجني نبيا و اخرج عليا وصيا يعني مرا بيرون آورد پيغمبر و علي را بيرون آورد وصي پيغمبر و مثل اين حديث است آنچه ابنشيرويه ديلمي در باب پنجم كتاب خود باسناد خود از سلمان فارسي اعلي الله مقامه از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت كرده است الي ان قال حتي افترقنا في صلب عبدالمطلب ففي النبوة و في علي الخلافة تا اينكه فرمود تا جدا شديم ما در صلب عبدالمطلب پس نبوت در من قرار گرفت و خلافت در علي عليه السلام و از اين جمله است آنچه ابنمغازلي از عبدالله بن بريده روايت كرده است قال قال (ص) لكل نبي وصي و وارث و ان وصيي و وارثي علي بن ابيطالب عليه السلام عبدالله بن بريده گفت كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود هر پيغمبري را وصي و وارثي است و وصي و وارث من بتحقيق علي بن ابيطالب عليه السلام است و از اين جمله است رواياتي كه ابنمغازلي شافعي در كتاب مناقب باسناد و طرق عديده روايت كرده و معني همه يكي است از جمله آنها اين است قال رسول الله (ص) يا علي انك [ص 170] سيد المسلمين و امام المتقين و قائد الغر المحجلين و يعسوب المؤمنين ، رسول خدا (ص) فرمود يا علي همانا توئي سيد و بزرگ مسلمانان و پيشوا و امام متقيان و هادي و رهبر مؤمنان و پادشاه و رئيس اهل ايمان پس اينكه فرمود امام المتقين صريح است در اينكه هر متقي كه در امت باشد مأموم و تابع آن حضرت است بجهت اينكه جمع محلي بالف و لام افاده عموم ميكند و سياق كلام نيز اقتضاي همين را دارد پس نميتوان امامت آن حضرت را تخصيص ببعض متقين داد پس آن اشخاصي كه بر آن حضرت مقدم شدند اگر متقي بودهاند نيز داخل در تحت اين عموم هستند و آن حضرت امام ايشان است يعسوب المؤمنين يعني رئيس و مقدم مؤمنين و ابنعدي از حضرت امير عليه السلام آورده است كه حضرت رسول (ص) فرمود علي يعسوب المؤمنين و المال يعسوب المنافقين يعسوب مؤمنين يعني رئيس ايشان علي عليه السلام است و يعسوب منافقين مال دنيا است و صدر الائمة موفق بن احمد روايت كرده ميگويد خبر داد بمن ابوالعلي يعني صدر الحفاظ حسين بن احمد عطار همداني كه خبر داد ما را حسين بن احمد مقري احمد بن عبدالله حافظ كه حديث كرد ما را ابوعبدالله محمد بن احمد بن علي بن مخلد كه حديث كرد ما را محمد بن عثمان بن ابيشيبه كه حديث كرد ما را ابرهيم بن محمد بن ميمون كه حديث گفت ما را علي بن عابس از حرث بن حصين از قاسم بن جندب از انس قال قال رسول الله (ص) يا انس اسكب لي وضوءا ثم [ص 171] قال فصلي ركعتين ثم قال يا انس اول من يدخل عليك من هذا الباب اميرالمؤمنين و سيد المسلمين و قائد الغر المحجلين و خاتم الوصيين قال قلت اللهم اجعله رجلا من الانصار و كتمته اذ جاء علي عليه السلام فقال من هذا يا انس فقلت علي فقام مسستبشرا فاعتنقه ثم جعل يمسح عرق وجهه و يمسح عرق علي عن وجهه فقال علي عليه السلام يا رسول الله لقد رأيتك صنعت شيئا ماصنعت بي من قبل قال و ما يمنعني و انت تؤدي عني و تسمعهم صوتي و تبين لهم ما اختلفوا فيه من بعدي انس بن مالك گفت روزي رسول خدا (ص) بمن فرمود آبي براي من بريز كه وضو بسازم بعد دو ركعت نماز خواند و بمن فرمود اي انس اول كسي كه از اين در بر تو داخل شود او است امير مؤمنان و سيد و مولاي مسلمانان و پيشوا و رهبر اهل ايمان و خاتم اوصياء پيغمبران انس گويد با خود گفتم خدا كند كه اين شخص از انصار باشد و بآن حضرت هيچ نگفتم ناگاه علي عليه السلام داخل شد حضرت فرمود يا انس اين كيست عرض كردم علي است پس حضرت با كمال خوشروئي و بشاشت برخاسته دست بگردن علي عليه السلام درآورد بعد بنا كرد از صورت مبارك خود و حضرت امير عليه السلام عرق پاك كردن پس علي عليه السلام عرض كرد يا رسول الله امروز نوعي اظهار مرحمت فرمودي كه پيش از اين نديده بودم حضرت فرمود چرا نكنم و حال آنكه تو از جانب من ادا ميكني و صداي مرا بايشان ميرساني و آنچه در آن اختلاف دارند بعد از من براي ايشان بيان ميكني پس اينكه [ص 172] فرمود تسمعهم صوتي كنايتي است از اينكه جميع رسالات پيغمبر (ص) را آن سرور بايشان تبليغ ميفرمايد پس او است كه از مراد آن حضرت تعبير ميآورد و هر چه رسول خدا (ص) متحمل شده است از تبليغ رسالت او بامت ميرساند زيرا كه لسان حضرت رسول (ص) كه بعد از آن حضرت در ميان امت نطق ميكند با او است پس اين فقره صريح است در اينكه خلافت منحصر بآن بزرگوار است لاغير و از اين جمله است آنچه حافظ محمد بن موسي شيرازي روايت كرده است در تفسير قول خداي تعالي عم يتساءلون عن النبأ العظيم الذي هم فيه مختلفون باسناد خود از سدي و او مرفوعا روايت كرده ميگويد اقبل صخر بن حرب حتي جلس الي رسول الله (ص) فقال يا محمد هذا الامر لمن هو بعدك فقال (ص) لمن هو مني بمنزلة هرون من موسي فانزل الله تعالي عم يتساءلون عن النبأ العظيم يعني يسألك اهل مكة عن خلافة علي بن ابيطالب الذي هم فيه مختلفون منهم المصدق بولايته و خلافته و منهم المكذب قال كلا و هو رد عليهم سيعلمون اي سيعرفون خلافته بعدك انها حق تكون ثم كلا سيعلمون يعرفون خلافته و ولايته اذ يسألون عنها في قبورهم فلايبقي ميت في شرق الارض و لا غربها و لا في بر و لا بحر الا و منكر و نكير يسئلانه عن ولاية اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب (ع) بعد الموت يقولان له من ربك و ما دينك و من نبيك و من امامك ، روزي ابوسفيان نزد حضرت رسول (ص) آمده در كنار آن بزرگوار نشست عرض كرد يا محمد (ص) اين امر بعد از تو [ص 173] با كيست فرمود با آن كسي است كه منزلت او از من منزلت هرون است از موسي پس خداوند عالم اين آيه را نازل فرمود عم يتساءلون عن النبأ العظيم الذي هم فيه مختلفون يعني اهل مكه تو را از خلافت علي بن ابيطالب (ع) سؤال ميكنند كه در او اختلاف دارند بعضي بولايت و خلافت او تصديق دارند و بعضي تكذيب ميكنند ميفرمايد كلا و اين رد بر ايشان است سيعلمون يعني زود باشد كه خلافت او را بعد از تو بشناسند كه حق است و خواهد شد ثم كلا سيعلمون باز هم خلافت و ولايت او را ميشناسند چون در قبور خود از آن سؤال كرده شوند پس هيچ ميتي در مشرق و مغرب و بر و بحر عالم باقي نميماند مگر اينكه نكير و منكر بعد از مردن او را از ولايت علي بن ابيطالب (ع) سؤال ميكنند و از او ميپرسند كه خداي تو كيست و دين تو چيست و پيغمبر تو كيست و امام تو كيست و از اين جمله است آنچه ابونعيم محدث ذكر كرده است در كتاب خود كه از كتاب استيعاب استخراج نموده در تفسير قول خداي تعالي و اسئل من ارسلنا قبلك من رسلنا يعني سؤال كن از پيغمبراني كه پيش از تو بخلق فرستاديم علي ما بعثوا فقال النبي (ص) ليلة اسري بي له جمع الله بينه و بين الانبياء (ع) ثم قال سلهم يا محمد علي ماذا بعثتم فقالوا بعثنا علي شهادة ان لا اله الا الله و الاقرار بنبوتك و الولاية لعلي بن ابيطالب عليه السلام ، حاصل آنكه در تفسير آيه ميگويد يعني از رسولان سؤال كن كه بر چه كار مبعوث شدند پس پيغمبر (ص) فرمود كه در شب معراج خداوند عالم [ص 174] انبياء را در محضر آن سرور مجتمع ساخته فرمود يا محمد (ص) از ايشان بپرس كه بر چه چيز مبعوث شديد عرض كردند بر شهادت بتوحيد پروردگار و اقرار بنبوت تو و ولايت علي بن ابيطالب عليه السلام پس اين روايت نص ميكند بر خلافت حضرت امير عليه السلام و ولايت آن حضرت از جانب خدا بر امت بلكه بر همه خلايق زيرا كه معلوم ميشود كه خداوند عالم عهد ولايت آن حضرت را بر جميع بندگان گرفته است حتي بر پيغمبران براي اينكه آن حضرت شاهد بر ايشان باشد و ايشان مشهود او و او متبوع ايشان باشد و ايشان تابع او زيرا كه اقرار بولايت آن حضرت را مقرون با اقرار بوحدانيت خود و نبوت پيغمبر خود محمد (ص) فرموده پس همچنان كه حضرت رسول (ص) حجت بر جميع خلق است حضرت امير عليه السلام نيز حجت بر جميع خلق بايد باشد و از اين جمله است آنچه حافظ محمد بن موسي شيرازي در كتاب خود در تفسير آيه كريمه و اذ قال ربك اني جاعل في الارض خليفة باسناد خود از علقمه از ابنمسعود روايت كرده است كه گفت خلافت از جانب خداي عز و جل در قرآن براي سه نفر واقع شده يكي براي حضرت آدم (ع) بدليل اين آيه و اذ قال ربك اني جاعل في الارض خليفة يعني ياد كن اي پيغمبر (ص) وقتي را كه پروردگار تو فرمود من در زمين خليفه قرار خواهم داد يعني حضرت آدم (ع) قالوا اتجعل فيها ملئكه عرض كردند آيا قرار ميدهي در زمين يعني آيا خلق ميكني در زمين من يفسد فيها كسي را كه فساد ميكند در آن [ص 175] كه كار بمعصيت ميكند بعد از آنكه بواسطه طاعت صلاح يافته است چنانكه در آيه ديگر است و لاتفسدوا في الارض بعد اصلاحها فساد مكنيد در زمين بعد از اصلاح شدن آن بواسطه طاعات و يسفك الدماء يعني خونها را بناحق ميريزد و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك و حال آنكه ما تسبيح ميكنيم بحمد تو و تقديس ميكنيم براي تو يعني زمين را براي تو پاك ميكنيم قال اني اعلم ما لاتعلمون فرمود همانا من ميدانم چيزي را كه شما نميدانيد يعني در علم من گذشته است كه آدم و ذريه او ساكنان زمين باشند و شما ساكنان آسمان بعد در حديث مذكور ميگويد و خليفه دويم داود عليه السلام است بدليل اين آيه يا داود انا جعلناك خليفة في الارض اي داود ما تو را در زمين خليفه قرار داديم يعني در بيت المقدس و خليفه سيم علي بن ابيطالب اميرالمؤمنين عليه السلام است بدليل قول خداي تعالي كه در سوره كه ذكر نور را در آن ميفرمايد ميفرمايد وعد الله الذين آمنوا و عملوا الصالحات منكم وعده داده است خدا به كساني كه ايمان آوردند و اعمال صالحه را بجا آوردند از شما كه مراد علي بن ابيطالب عليه السلام است ليستخلفنهم في الارض كما استخلف الذين من قبلهم كه ايشان را خليفه قرار دهد البته در زمين چنانكه خليفه قرار داد كساني را كه پيش از ايشان بودند كه حضرت آدم و حضرت داود (ع) مراد است و ليمكنن لهم دينهم و متمكن قرار دهد براي ايشان دين ايشان را يعني اسلام را الذي ارتضي لهم يعني آن ديني را كه براي [ص 176] ايشان پسنديده است و ليبدلنهم من بعد خوفهم و عوض بدهد بايشان بعد از خوف ايشان يعني از اهل مكه امنا ايمني و آسايشي يعني در مدينه يعبدونني كه عبادت مرا كنند يعني توحيد مرا كنند لايشركون بي شيئا و من كفر بعد ذلك و هيچ شرك بمن نورزند و هر كس كافر شود بعد از آن بولايت علي بن ابيطالب عليه السلام فاولئك هم الفاسقون پس آن جماعت هستند فاسقان يعني معصيت كنندگان خدا و رسول ، و بدان كه اين آيه و نظاير اين آيه درباره اميرالمؤمنين و اهل بيت آن حضرت صلوات الله عليهم نازل شده است چنانكه مخالف و مؤالف روايت كردهاند و آنچه از ائمه هدي صلوات الله عليهم منقول است اين است كه تأويل اين آيه در زمان قيام قائم حق عجل الله فرجه خواهد بود در وقت رجعت و آنچه اين شخص در خصوص حضرت امير و آل اطهار آن بزرگوار روايت كرده با مذهب خودش درست نميآيد بجهت اينكه خداوند عالم اين خطاب را با اهل مكه كرده و اين وعده را بهمه مؤمنين ايشان داده است پس لازم ميآيد كه ابوبكر داخل در تحت عموم اين آيه نباشد با اينكه او بزعم ايشان قبل از حضرت امير عليه السلام اظهار اسلام كرده بود پس ميبايست منافق باشد و بجهت اينكه بر فرض صحت ايمان ابوبكر از جمله كساني كه شايستگي خلافت دارند نبوده از جهت فسقش يا محض اينكه خداوند عالم باو اعتنائي نفرموده با آنكه اول كسي كه تغلب كرد بر اين منصب و در مقام خلافت ايستاد او بود يا بگويند كه خدا نميدانسته است [ص 177] كه كار او بكجا خواهد كشيد و بچه رتبه خواهد رسيد و چه دارند كه بگويند و جواب دهند و اما نزد ما اين خطاب با مؤمنين است و موعود باين وعده آنهايند كه اعمال صالحه را بجا آوردهاند و اين وعدهاي است كه بايشان فرموده است كه دين را براي اهلش بعد از اندراس برپا بدارند و ظالمان را مستأصل سازند چنانكه حضرت امير عليه السلام فرمود لتعطفن الدنيا بعد شماسها عطف الضروس علي ولدها يعني دنيا بعد از اين سركشيها و نفورها بر من مهربان خواهد شد چنانكه ناقه بر بچه خود مهربان است بعد اين آيه را تلاوت فرمود و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين و نمكن لهم في الارض و نري فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون يعني اراده داريم كه منت بگذاريم بر كساني كه در زمين ضعيف شمرده شدند و ايشان را پيشوايان قرار دهيم و ايشان را وارث جهان قرار دهيم و در زمين براي ايشان مكنت و قدرت قرار دهيم و بنمايانيم از ايشان بفرعون و هامان و جنود ايشان همان چيزي را كه ميترسيدند ، پس اشخاصي كه در اين امت ضعيف شمرده شدند اهل بيت محمد مختارند صلوات الله عليهم كه ايشان را در اطراف زمين پراكنده ساختند و هر كجا يافتند بقتل رسانيدند و هنوز دستها بخون ايشان آلوده و دهانها از گوشت ايشان آموده است و رسول خدا (ص) نيز از اين امر خبر داده بود كه فرمود انتم المستضعفون بعدي شمائيد كه بعد از من ضعيف كرده و ضعيف شمرده [ص 178] ميشويد يعني امت بعد از وصيت من عهد مرا درباره شما نكث ميكنند و كتاب خدا را از پس پشت مياندازند و درباره شما رعايت هيچ عهد و مراعات هيچ حرمت نمينمايند و احاديث بر اين مطلب كه گفتيم گواه است و انشاء الله برخي از آنها را ذكر خواهيم كرد و از اين جمله است آنچه احمد بن حنبل در مسند خود ذكر كرده است باسناد خود از اسماء بنت عميس قالت سمعت رسول الله صلي الله عليه و آله يقول اللهم اني اقول كما قال اخي موسي اللهم اجعل لي وزيرا من اهلي عليا (ع) اشدد به ازري و اشركه في امري كي نسبحك كثيرا و نذكرك كثيرا انك كنت بنا بصيرا ، اسماء گفت شنيدم از رسول خدا صلي الله عليه و آله كه ميفرمود بار الها من همانا چنان ميگويم كه برادرم موسي (ع) گفت خدايا براي من وزيري قرار ده از اهل بيت من علي عليه السلام را وزير من قرار ده كه قوت خود را باو محكم كنم و او را در امر خود شريك سازم كه تسبيح ترا بسيار و ذكر تو را بيشمار كنيم بدرستي كه توئي كه بحال ما بينا و بصيري و از اين جمله است آنچه فقيه شافعي ابنمغازلي در كتاب مناقب باسناد خود از نافع غلام عبدالله بن عمر روايت كرده است قال قلت لابنعمر من خير الناس بعد رسول الله قال ما انت و ذاك لا ام لك ثم قال استغفر الله خيرهم بعده من كان يحل له ما يحل له و يحرم عليه ما يحرم عليه قلت من هو قال علي (ع) سد ابواب المسجد و ترك باب علي (ع) و قال له لك في هذا المسجد ما لي و عليك فيه ما علي و انت وارثي [ص 179] و وصيي تقضي ديني و تنجز عدتي و تقتل علي سنتي كذب من زعم انه يبغضك و يحبني ، نافع گفت با ابنعمر گفتم بهترين مردم بعد از رسول خدا (ص) كيست گفت تو را چكار باين سؤال لا ام لك بعد گفت استغفر الله بهترين خلق بعد از آن حضرت كسي است كه بر او حلال بود آنچه بر آن حضرت حلال بود و بر او حرام بود آنچه بر آن حضرت حرام بود گفتم او كه بود گفت علي عليه السلام بود كه رسول خدا (ص) همه ابواب مسجد را كه به خانههاي اصحاب بود مسدود فرمود و در خانه او را بحال خود گذاشت و باو فرمود ترا است در اين مسجد آنچه مرا است و بر تو است در آن آنچه بر من است و توئي وارث من و وصي من دين مرا تو ادا ميكني و بوعده من وفا ميكني و بر سنت من كشته ميشوي دروغ ميگويد كسي كه گمان ميكند كه تو را دشمن ميدارد و مرا دوست ميدارد پس هر كس بچشم دل نظر كند يقين ميكند كه نص بر حضرت امير عليه السلام معلوم است و نزد مسلمين ضروري است يعني دو نفر منكر آن پيدا نميشود و كسي كه منكر شود حالش مثل آنها است كه منكر ضروريات شدهاند نهايت اين است كه دشمنان آن حضرت نصوص را تأويل باين ميكنند كه آن حضرت خليفه چهارم است و از نص كردن بر او لازم نميآيد كه خلافت براي كس ديگر جايز نباشد و اين مباهتهاي است كه منشأش عناد است بجهت اينكه احاديث دلالت ميكند بر اينكه خداوند عالم امامت را كه خلافة الله است بر بندگان از براي ظالم قرار نداده و بيان اين مطلب را [ص 180] باين نحو فرمود كه ظالم كسي است كه از غير خدا سجده بر بت كند ، و نص بر حضرت امير عليه السلام در قرآن مجيد منحصر به يك جا نيست بلكه متعدد است چنانكه در تفاسير خود ذكر كردهاند مثل آيه لاينال عهدي الظالمين و مثل كريمه و اتقوا فتنة لاتصيبن الذين ظلموا منكم خاصة و مثل آيه انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون و امثال اين آيات و همچنين تأكيد حضرت پيغمبر (ص) بر امارت و وصايت آن حضرت و امر كردن مسلمين بتمسك بآن بزرگوار و اهل بيت اطهار او و بيعت كردن با او و سلام كردن بر او بامارت مؤمنين نصي است صريح بر اينكه متابعت آن حضرت واجب است و هر كس غير از او است تابع و مأموم است و غير او را جايز نيست كه بر او مقدم شود و آن كسي كه بر آن سرور مقدم شد غاصب و ظالم است و مصافقت دستها به بيعت او باعث اين نميشود كه امام بشود و از ربقه اطاعت و متابعت آن كسي كه خدا و رسول نصب كردهاند خارج شود چنانكه حضرت رسول (ص) فرمود قدموهم و لاتتقدموهم ايشان را مقدم داريد و بر ايشان مقدم نشويد و امثال اين فرمايش بسيار است و نيز فرمود من ناصب عليا الخلافة بعدي فهو كافر هر كس بعد از من نصب خلافتي براي خود كند در مقابل علي عليه السلام كافر است الحديث و خداوند عالم خبر داد كه از براي خلق بعد از حكم و اختيار الهي اختيار امام جايز نيست كه فرمود و ربك يخلق ما يشاء و يختار ماكان لهم الخيرة الآيه و تفسير [ص 181] اين آيه از قول محمد بن موسي شيرازي كه از علماء سني است گذشت و نيز ميفرمايد و ماكان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضي الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيرة هيچ مؤمن و مؤمنه را نميرسد كه چون خدا و رسول امري را حكم قرار دهند كه براي خود ميل و اختياري داشته باشند پس قرآن نص ميكند بر فساد هر امري كه مخالف حكم خدا و رسول است و اين عبدالله بن عمر از جمله منحرفين بود كه ميل بحضرت امير عليه السلام نداشت و بسي دوست ميداشت كه براي آن حضرت هيچ فضيلتي ظاهر نشود حتي اينكه بعد از قتل عثمان كه جميع مسلمين با حضرت امير عليه السلام بيعت كردند نزد آن حضرت آمده عرض كرد اقلني بيعتي مرا از بيعت كردن معاف دار حضرت هم او را معاف داشت پس او و اسامة بن زيد و حسان بن ثابت و انس بن مالك و سعد بن ابيوقاص و محمد بن مسلمه و صهيب رومي و سلامة بن سلامه از كينه و انفه كه داشتند از بيعت آن حضرت تخلف نمودند با اينكه عبدالله بن عمر با حجاج بن يوسف ثقفي بيعت كرد حتي اينكه حجاج كمال خفت را هم باو داد كه بجاي دست پاي خود را براي او دراز كرد كه بيعت كند پس عداوت او با اميرالمؤمنين عليه السلام از آن مشهورتر است كه مذكور شود و حميدي در كتاب الجمع بين الصحيحين در مسند ابنعمر در حديث پنجاه و پنجم از افراد بخاري روايت كرده است كه عبدالله بن عمر بر مضمون بيعت خود نامه به عبدالملك بن مروان نوشت و اقر له بالسمع [ص 182] و الطاعة علي سنة الله تعالي و سنة رسوله فيما استطعت ، و براي او اقرار كرد كه بر سنت خدا و رسول تا بتواند سامع و مطيع فرمان او باشد و در روايتي از جمله اين حديث است كه نوشت و ان بني قد اقروا بمثل ذلك اولاد من نيز بمثل همين بيعت و اقرار كه نوشتهام اقرار كردهاند لفظ حديث چنين است عجب از زشتي و قباحت ابنعمر آيا شأن و مقام علي بن ابيطالب عليه السلام را كه در حق او چيزها ديده و شنيده بود بقدر عبدالملك بن مروان كه خود حضرات روايت ميكنند كه از ملوك متغلبه بود نديد پس آيا علتي براي اين كار جز عداوت ظاهره كه از صميم قلب با علي عليه السلام و اهل بيت آن حضرت داشت ميتوان فرض كرد و از اين جمله است حديثي كه از اخبار متفق عليها از مسند عبدالله بن عمر در حديث هشتادم از نافع روايت شده است قال لما خلع اهل المدينة يزيد بن معوية جمع ابنعمر حشمه و ولده و قال اني سمعت رسول الله (ص) يقول ينصب لكل غادر (ظ) لواء يوم القيمة و انا قد بايعنا هذا الرجل علي بيعة الله و رسوله (ص) و اني لااعلم احدا منكم خلعه و لا بايع في هذا الامر الا فانه (كذا) ( كانت ظ ) الفيصل بيني و بينه ، نافع گفت چون اهل مدينه يزيد بن معويه را از خلافت خلع كردند عبدالله بن عمر اولاد و حشم خود را جمع كرده با ايشان گفت همانا من از رسول خدا (ص) شنيدم كه ميفرمود از براي هر غدر كننده در روز قيامت لوائي نصب ميشود يعني علامتي كه سبب تشهير و افتضاح او باشد و ما با اين مرد بر [ص 183] بيعت خدا و رسول بيعت كردهايم همانا اگر يك نفر از شما را بفهمم كه يزيد را خلع كرده و بر اين كار بيعت نموده است مابين من و او جدائي سخت و بريدگي تمام خواهد بود ، لفظ حديث اين است پس آيا هيچ حماقتي بحماقت اين مرد رسيده است كه كسي را كه خدا و رسول در حضور او نصب بخلافت كردند ترك ميكند و با يزيد و امثال يزيد بيعت ميكند و خود را جزو مسلمين ميپندارد و لكن چون نص بر حضرت امير عليه السلام از بديهيات و معقولات بود و فضل آن حضرت از غايت ظهور بحدي بود كه احدي منكر آن نبود نتوانست كتمان كند و از اين جهت بود كه اول بر غلام خود غضب كرد و باو گفت تو را باين سؤال چكار بعد استشعار وضوح فضل آن حضرت را نمود و از قصد كتمان برگشت و استغفار كرد تا چنين اظهار كرده باشد كه در اراده كتمان خطا كرده اگر چه محض تمويه بود كه حالش معلوم نشود و بغضي كه نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام دارد پوشيده باشد نه آنكه توبه حقيقي كرده باشد و در اين فقره كه گفت و خيرهم بعد رسول الله تا آخر علاوه بر اينكه تصريح ميكند بافضل بودن آن حضرت از جميع صحابه و سد ابواب مسجد غير از باب علي عليه السلام و در هر دو مقام رد است بر معاندين كه بخلاف آن قائلند دلالت بر اين هم هست كه حضرت امير عليه السلام و آل اطهار آن بزرگوار معصومند بجهت اينكه از پيغمبر (ص) چنين حكايت كرد كه فرمود بحضرت امير عليه السلام لك في هذا المسجد ما لي [ص 184] الخ يعني آنچه در اين مسجد بر من روا است بر تو نيز روا است يعني براي آن حضرت جايز است كه در مسجد بخوابد و نكاح كند چنانكه در احاديث ديگر تصريح باين شده است و دلالت دارد بر اينكه حكم آن حضرت حكم هرون است و اين كار براي غير او جايز نيست بلكه ماندن در مسجد بر حال جنابت نيز براي احدي غير از آن سرور و ائمه اثنيعشر صلوات الله عليهم جايز نيست پس شأن ايشان در معصوم بودن و طهارت مثل شأن رسول خدا صلي الله عليه و آله است و از طريق عامه احاديثي كه دلالت بر اين مطلب دارد در ذكر مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام ذكر خواهد شد و اما از طرق ائمه هدي صلوات الله عليهم كه احاديث اين مطلب از آن مشهورتر است كه مذكور شود و از اين جمله روايتي است كه احمد بن حنبل در مسند خود از عبدالله بن يزيد از پدرش روايت كرده است قال بعث رسول الله بعثين علي احدهما علي بن ابيطالب عليه السلام و علي الآخر خالد بن الوليد فقال اذا التقيتم فعلي علي الناس و اذا افترقتم فكل واحد منكما علي جنده فلقينا بني زيد من اليمن فاقتتلنا و ظفر المسلمون علي المشركين فقتلنا المقاتلة و سبينا الذرية فاصطفي علي عليه السلام من السبي امرأة لنفسه قال بريدة و كتب معي خالد بن الوليد الي رسول الله بخبره فلما اتيت النبي (ص) رفعت الكتاب اليه فقرء عليه فرأيت الغضب في وجه رسول الله (ص) فقلت يا رسول الله هذا مكان العائذ بك بعثتني مع رجل و امرتني ان اطيعه فقد بلغت ما ارسلت به فقال لي [ص 185] رسول الله (ص) يا بريدة لاتقع ( لاتسمع خل ) في علي فانه مني و انا منه و هو وليكم بعدي ، بريده گفت رسول خدا (ص) دو دسته لشكر بطرفي مأمور فرمود بر يك دسته حضرت امير عليه السلام را امير كرد و بر دسته ديگر خالد بن وليد را و فرمود چون بهم برسيد سردار كل حضرت امير عليه السلام باشد و هر وقت از هم جدا شويد هر يكي سردار لشكر خود باشد پس بنيزيد را از اهل يمن ملاقات كرديم و با ايشان قتال داديم و مسلمين بر مشركين ظفر يافتند مبارزان را كشتيم و زنان و اطفال را اسير گرفتيم علي عليه السلام از ميان اسيران زني را براي خود انتخاب فرمود بريده گويد خالد بن وليد اين مطلب را بحضرت رسول (ص) نامه كرده با من روانه خدمت ساخت چون بحضور پيغمبر (ص) مشرف شدم نامه را بآن حضرت دادم و براي او خواندند پس در صورت مباركش آثار غضب مشاهده كردم عرض كردم يا رسول الله پناه ميبرم بتو از غضب تو مرا با شخصي روانه كردي و امر فرمودي كه او را اطاعت كنم و اينك رسالتي بمن داده و ابلاغ كردهام حضرت فرمود اي بريده درباره علي عليه السلام سخن بد مگو يا حرف كسي را در حق او مشنو كه او از من است و من از اويم و او است ولي شما بعد از من و اين حديث را در كتاب مناقب تأليف احمد بن موسي بن مردويه بطرق عديده روايت كرده است و در روايت بريدة بزيادت بر اين [ص 186] روايت چنين است كه پيغمبر (ص) با بريده فرمود انه عنك يا بريدة فقد اكثرت الوقوع بعلي فوالله انك لتقع برجل انه اولي الناس بكم بعدي از اين حالت باز ايست كه در حق علي عليه السلام زياد گوئي كردي بخدا قسم در حق مردي سخن ميگوئي كه او اولاي مردم است بشما بعد از من ، و در اين حديث زيادت ديگري هم هست كه بريدة بآن حضرت عرض كرد يا رسول الله استغفر لي فقال النبي (ص) حتي يأتي علي (ع) فلما جاء طلب بريدة ان يستغفر له فقال النبي (ص) لعلي (ع) ان يستغفر له فاستغفرا له ، از حضرت رسول درخواست كرد كه براي او استغفار فرمايد حضرت فرمود باشد تا علي عليه السلام بيايد چون حضرت امير عليه السلام آمد بريده استدعا كرد كه حضرت رسول (ص) براي او استغفار فرمايد حضرت رسول بعلي (ع) فرمود كه براي او استغفار كند پس هر دو براي او استغفار كردند و زيادت ديگري هم در اين حديث هست كه بريده بعد از وفات پيغمبر (ص) محض همين نص كه از پيغمبر (ص) بر ولايت علي عليه السلام شنيده بود از بيعت ابوبكر امتناع نمود و از اين جمله است رواية ابوسعيد مسعود بن ناصر كه در صحيح سجستاني است و او از اشخاصي است كه بر وثاقتش اتفاق دارند اين حديث را از روايت بريدة بطرق عديده روايت كرده است و در بعض آن طرق زياداتي است مهمه از جمله اينكه رسول خدا (ص) چون مذمت علي عليه السلام را شنيد نوعي غضب فرمود كه هرگز نديده بودم مگر در غزوه بنيقريظه و بنينضير [ص 187] فنظر الي و قال يا بريدة ان عليا وليكم بعدي فاحب عليا فانما يأمر به فقمت و ما احد من الناس احب الي منه ، پس نظري بر من انداخت و فرمود اي بريده علي بعد از من ولي شما است پس او را دوست بدار كه خداوند عالم امر بهمين ميكند پس برخاستم در حالتي كه احدي از مردم را از او دوستتر نميداشتم و از جمله اين زيادت است كه عبدالله بن عطا گفت حدثت بذلك انا حرب بن سويد بن غفلة فقال كتمك عبدالله بن بريدة بعض الحديث و ان رسول الله قال انافقت بعدي يا بريدة اين حديث را براي حرب بن سويد بن غفلة حكايت كردم گفت عبدالله بن بريدة بعض حديث را كتمان كرد رسول خدا (ص) اين فرمايش را نيز باو فرمود كه آيا بعد از من منافق شدي اي بريدة و از جمله زيادت ديگري است كه حاصلش اين است كه خالد بن وليد بريده را امر كرد كه خود او نامه را بر حضرت رسول (ص) بخواند و در حق علي عليه السلام بد بگويد حضرت فرمود اين چه چيز است اي بريده گفت نامهاي است كه بر رسول خدا بايد خوانده شود و مذمت علي عليه السلام در آن درج است بريده گفت پس شروع بخواندن كردم و علي عليه السلام را نام بردم پس صورت مبارك پيغمبر (ص) متغير شد فرمود يا بريدة ويحك مگر نميداني كه علي (ع) ولي شما است بعد از من و از حذيفه منقول است كه بريده بتجارت شام رفت وقتي بمدينه برگشت كه حضرت رسول (ص) رحلت فرموده بود پس داخل مسجد شد ابوبكر را روي منبر ديد و عمر را [ص 188] يك پله پائينتر از او پس بريده بايشان نزديك شده ايشان را ندا كرد كه هان اي ابوبكر و اي عمر كجا رفت آن سلامي كه بر علي بن ابيطالب عليه السلام كرديد بامارت مؤمنين در روز غدير خم گفتند بعد از هر كاري امري حادث ميشود تو در مدينه نبودي و ما حضور داشتيم و آنچه حاضر ميبيند غايب نميبيند گفت شما چيزي را ديديد كه خدا و رسول نديدند دانسته باشيد كه بعد از اين بر من سكناي مدينه حرام است تا روزي كه بميرم پس با عيال از مدينه بشام انتقال كرد و بمدينه برنگشت تا از دنيا رفت رحمه الله و از اين جمله است روايتي كه ترمدي و حاكم از عمران بن حصين آوردهاند ان رسول الله (ص) قال ما تريدون من علي (ع) ان عليا مني و انا منه و هو ولي كل مؤمن بعدي ، عمران گفت كه رسول خدا (ص) فرمود از علي عليه السلام چه ميخواهيد علي از من است و من از اويم و او است ولي هر مؤمني بعد از من ، پس اين احاديث نص بر اين ميكند كه حضرت امير عليه السلام خليفه قرار داده شد و او اولي است بمؤمنين از خود ايشان و تصريح ميكند باينكه ولي در آيه كريمه كه ميفرمايد انما وليكم الله و رسوله الآيه بمعني مالك و متصرف است نه بمعني ناصر چنانكه معاندين احمق پنداشتهاند و در ذكر احاديث غدير مذكور خواهد شد اخباري كه در دلالت بر اين معني مثل اين احاديث بلكه صريحتر از اين باشد ، و از جمله احاديثي كه دلالت بر استخلاف و خلافت حضرت امير عليه السلام ميكند احاديث منزله است از جمله روايتي است كه احمد بن حنبل [ص 189] در مسند خود بطرق عديده روايت كرده در يكي از آن طرق مرفوعا از سعيد بن مسيب روايت كرده است كه گفت حديث كرد ما را مصعب بن سعد بن ابيوقاص از پدرش سعد و گفت نزد سعد هم رفتم و گفتم اين حديث را از تو براي من حديث كردهاند اكنون خود تو براي من حديث كن كه وقتي كه پيغمبر (ص) علي عليه السلام را در مدينه بخلافت گذارد چه شد پس سعد بغضب درآمد و گفت اين حديث را با تو كه گفت و من خوش نداشتم كه بگويم پسرت حديث كرده مبادا بر او غضب كند فقال ان رسول الله (ص) حين خرج في غزاة تبوك استخلف عليا علي المدينة فقال علي عليه السلام يا رسول الله ماكنت اوثر ان تخرج الي وجه الا و انا معك فقال (ص) اوماترضي ان تكون مني بمنزلة هرون من موسي الا انه لا نبي بعدي ، سعد گفت وقتي كه رسول خدا (ص) بغزوه تبوك تشريف برد علي عليه السلام را در مدينه بجاي خود نشاند پس علي (ع) عرض كرد يا رسول الله ميل من چنين بود كه بهر طرف تشريف ببري ملازم خدمت باشم حضرت فرمود آيا راضي نيستي كه از من بمنزله هرون باشي از موسي (ع) الا اينكه بعد از من پيغمبري نيست ، و از بعض روايات احمد بن حنبل بجاي الا انه لا نبي بعدي الا النبوة حكايت شده است يعني مگر در پيغمبري و همين حديث را نيز ابوعبدالله محمد بن ابينصر حميدي در كتاب الجمع بين الصحيحين در مسند سعد ابيوقاص در حديث هشتم از متفق عليه بطرق عديده روايت كرده است و در صحيح [ص 190] ابوعبدالله محمد بن اسمعيل بخاري در جزء پنجم روايت كرده است ان النبي (ص) خرج الي تبوك و استخلف عليا عليه السلام فقال اتخلفني في النساء و الصبيان فقال الاترضي ان تكون مني بمنزلة هرون من موسي الا انه لا نبي بعدي ، پيغمبر (ص) بجانب تبوك تشريف برد و علي عليه السلام را خليفه خود قرار داد علي عليه السلام عرض كرد آيا مرا در مدينه نزد زنها و بچهها ميگذاري پيغمبر فرمود راضي نيستي كه از من بمنزله هرون باشي از موسي الا اينكه بعد از من پيغمبري نيست و در جزء چهارم صحيح خود نيز روايت كرده است و او و حميدي هر دو سند اين حديث را بطرق عديده ذكر كردهاند و در بعض رواياتي كه از حديث مذكور آوردهاند چنين مذكور است كه سعيد بن مسيب بسعد بن ابيوقاص گفت انت سمعته من النبي (ص) يقول ذلك لعلي عليه السلام فوضع اصبعه في اذنه فقال نعم و الا فاشتكتا آيا بگوش خود اين فرمايش را از پيغمبر (ص) شنيدي كه بعلي (ع) ميفرمود سعد انگشت خود را در گوش خود گذارده گفت بلي و الا دو گوشم رنجور و آزرده باد و مسلم بن حجاج نيشابوري قشيري نيز در صحيح خود در اول جزء چهارم در باب مناقب اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام از طرق عديده اين حديث را روايت كرده است و قيل للراوي انت سمعته يعني من النبي (ص) فقال نعم و الا فصمتا و براوي حديث گفته شد كه تو خود اين فرمايش را از حضرت رسول (ص) شنيدي گفت بلي و الا دو گوشم كر باد و ابنمغازلي شافعي نيز در [ص 191] كتاب مناقب به بيشتر از ده طريق اين حديث را روايت كرده است از جمله طريقي كه او و احمد بن حنبل در لفظ روايتش متفقاند و هر دو مرفوعا از اسمعيل بن ابيخالد از قيس از ابيحازم روايت كردهاند قال سأل رجل معوية بن ابيسفيان عن مسئلة فقال سل عنها علي بن ابيطالب عليه السلام فانه اعلم قال يا معوية قولك فيها احب الي من قول علي (ع) فقال بئس ما قلت و لؤم ماجئت به كيف كرهت رجلا كان يغره بالعلم غرا و لقد قال رسول الله (ص) انت مني بمنزلة هرون من موسي الا انه لا نبي بعدي و لقد كان عمر بن الخطاب يسأل فيأخذ عنه و لقد شهدت عمر اذا اشكل عليه شيء هنا علي قم لااقام الله رجليك ابوحازم گفت مردي معوية بن ابيسفيان را از مسئله سؤال كرد معويه گفت از علي بن ابيطالب عليه السلام بپرس كه او داناتر است گفت يا معوية قول تو مرا خوشتر از قول علي عليه السلام است در اين مسئله معويه گفت چه زشت سخني گفتي و لئيم حاجتي آوردي چگونه كراهت يافتي از مردي كه رسول خدا (ص) علم را چنان تعليم او ميكرد كه مرغ جوجه خود را خوردني دهد و رسول خدا (ص) درباره او فرموده است كه تو از من بمنزله هروني از موسي الا اينكه بعد از من پيغمبري نيست و رسم عمر بن الخطاب بر اين بود كه چون سؤالي از او ميكردند از آن حضرت اخذ ميكرد و من بودم كه هر وقت بر عمر چيزي مشكل ميشد ميگفت علي اينجا هست برخيز و از نزد من بيرون رو خدا از پايت قوت برخاستن دور كند و ابنمغازلي زيادت بر اين [ص 192] روايت كرده است كه معويه اسم اين مرد را نيز از ديوان عطا محو كرد و در بعض روايات ابنمغازلي چنين است كه روزي بسعد بن ابيوقاص گفتند آيا اين فرمايش را از رسول خدا (ص) شنيدي قال نعم لا مرة و لا مرتين يقول ذلك لعلي (ع) گفت بلي مكرر شنيدم كه اين فرمايش را به علي عليه السلام ميفرمود نه يك بار و نه دو بار و در كتاب جمع بين صحاح ستة تأليف ابوالحسن رزين بن معوية بن عمار عبدي سرفسطي اندلسي در جزء سيم در باب مناقب اميرالمؤمنين علي عليه السلام اين حديث را از صحيح ابيداود ترمذي روايت كرده است پس احاديث منزله شهادت ميدهد كه آن حضرت علي عليه السلام را خليفه علي الاطلاق قرار داد نه در حال حيوة فقط يا در آن واقعه خاصه چنانكه معاندين حق كه فطري عقول خود را منكر شدهاند تأويل ميكنند زيرا كه سياق كلام حكم باين ميكند كه آن حضرت حالت معيني را اراده نفرمود و بطور اطلاق اين فرمايش را فرمود بلكه اين تأويل را اگر اهل لجاج القاء شبهه نميكردند هيچ جاهلي از اين فرمايش نميفهميد چه جاي عاقل زيرا كه صحابه پيغمبر (ص) و تابعين چيزي غير از نص مطلق بر اميرالمؤمنين عليه السلام از اين فرمايش نفهميدند و از اين جهت بود كه بعضي كتمان كردند و بعضي از نقل آن اظهار كراهت مينمودند چنانكه از سعد بن ابيوقاص نقل شد و خود اين مطلب كه شنونده سؤال كند از راوي كه آيا بگوش خود اين فرمايش را از رسول خدا (ص) شنيد دليلي است واضح بر آنچه گفتيم [ص 193] و اگر از اين فرمايش چنين ميفهميدند كه مراد خليفه بودن در حال خاصي است نه در جميع حالات شايسته نبود از كسي كه اندك تمييزي داشته باشد كه اين حديث را كتمان كند يا از راوي استفسار كند كه آيا خود تو از پيغمبر (ص) شنيدي زيرا كه در آن حال خاص نزاعي در خلافت آن حضرت واقع نشد و همه نزاعها بعد از رحلت آن حضرت بود كه ميان امت اختلاف افتاد و از اين جهت است كه استفهام سعيد بن مسيب و ديگران كه استخبار اين خبر ميكردند نيك و بجا بود و دشمنان آن حضرت از اظهار آن كراهت داشتند پس اگر كسي عارف بمخاطبات عرب باشد ميداند كه اين فرمايش كه فرمود الاترضي ان تكون مني بمنزلة هرون من موسي الا انه لا نبي بعدي آيا راضي نيستي كه از من بمنزله هرون باشي از موسي الا اينكه بعد از من پيغمبري نيست صريح است در نص مطلق و از اين جهت نبوت را استثنا فرمود و نص است بر اينكه حكم آن حضرت حكم هرون است كه از جانب خدا و از جانب حضرت موسي بر همه امت خليفه بود چنانكه خداوند عالم حكايت ميفرمايد از موسي (ع) كه عرض كرد و اجعل لي وزيرا من اهلي الآيه پس خداوند عالم در جواب تمناي او فرمود سنشد عضدك باخيك الآيه ما بازوي تو را بواسطه برادر تو هرون محكم خواهيم كرد و همچنين علي عليه السلام نيز از جانب خدا و رسول خليفه است چنانكه در دعاي حضرت پيغمبر (ص) مذكور خواهد شد كه فرمود اللهم و انا محمد عبدك و صفيك اللهم فاشرح لي صدري و يسر [ص 194] لي امري و اجعل لي وزيرا من اهلي عليا اشدد به ظهري الهي من هم محمد بنده تو و برگزيده توام پس سينه مرا گشايش بخش و امر مرا بر من آسان كن و براي من وزيري از اهل بيت من قرار ده علي را وزير من قرار ده كه پشت خود را بنصرت او محكم كنم پس خداوند عالم اين آيه را نازل فرمود انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الآيه و احدي از مسلمين را شكي در اين نيست كه هرون بعد از حضرت موسي از همه بنياسرائيل افضل بود و حضرت موسي نص بر او كرده بود و او را خليفه خود قرار داده بود و احدي از ايشان را در تشريف داشتن او جايز نبود كه بر او مقدم شود و رسول خدا (ص) سؤال كرده بود از خداوند عالم كه علي (ع) را براي او مثل هرون قرار دهد براي موسي پس خداوند عالم دعاي او را مستجاب فرمود چون كه حضرت موسي (ع) نيز چنين سؤالي از خداوند عالم كرد كه عرض كرد و اجعل لي وزيرا من اهلي هرون اخي اشدد به ازري الآيه خديا براي من وزيري از اهل من قرار بده هرون برادر مرا وزير من قرار ده كه من پشت خودرا بنصرت او پشت خودرا محكم كنم الآيه و خداوند عالم دعاي او را مستجاب فرمود چنانكه ميفرمايد و لقد آتينا موسي الكتاب و جعلنا معه اخاه هرون وزيرا ما كتاب را بموسي داديم و برادرش هرون را با او وزير قرار داديم و اين مطلب واضح است كه هيچ متديني كه ايمان بخدا و رسول و معاد داشته باشد منكر آن نيست و حسان بن ثابت در اشعاري كه در مدح حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و ذكر خصايص آن سرور و بيان اينكه هر چه بانبياء داده شد افضل از آن و مثل آن به پيغمبر ما (ص) داده شد ميگويد [ص 195] ذكر اين را نموده است كه ميگويد :