اوصي النبي فقال قائلهم قد ظل يهجر سيد البشر
و اري ابابكر اصاب و لم يهجر و قد اوصي الي عمر
يعني پيغمبر كه وصيت فرمود گوينده ايشان گفت سيد بشر هذيان ميگويد پس چون است كه ابوبكر وقتي كه عمر را وصي خود كرد از روي عقل بود و هذيان نگفت اي واي بر اين جماعت آيا بعد از اين مدت مديد كه ادراك فيض صحبت پيغمبر (ص) را نمودند بآداب آن سرور متأدب نشدند و امر خدا را در حسن مصاحبت و فرمانبرداري آن حضرت امتثال نكردند كه ميفرمايد الذين يتبعون الرسول النبي الامي الذي يجدونه مكتوبا عندهم في التورية و الانجيل يأمرهم بالمعروف و ينهيهم عن المنكر و ميفرمايد من يطع الرسول فقد اطاع الله و ميفرمايد ما آتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا كه مفاد همه اين است كه فرمانبرداري رسول بعينه اطاعت خدا است [ص 62] و اسلام جز همين نيست و در آداب مصاحبت آن حضرت ميفرمايد لاترفعوا اصواتكم فوق صوت النبي و لاتجهروا له بالقول كجهر بعضكم لبعض ان تحبط اعمالكم در مجلس پيغمبر (ص) صداي شما از صداي او بلندتر نشود و قسمي كه با يكديگر بلند سخن ميگوئيد با او مگوئيد كه اعمال شما باطل ميشود ، چه شده است كه همه اين آداب را ميبينيم بر عكس كردهاند حتي اينكه در حضور آن سرور امر او را مخالفت كردند و باو ناسزا گفتند و با يكديگر منازعه كردند چنانكه حميدي روايت كرده است كه ميگويد فاختلف الحاضرون عند النبي صلي الله عليه و آله فبعضهم يقول القول ما قاله عمر فلما اكثروا اللفظ و الاختلاف قال النبي (ص) قوموا عني و لاينبغي عندي التنازع ، پس جماعتي كه نزد پيغمبر (ص) حاضر بودند اختلاف كردند يعني بعد از طلبيدن قلم و دوات بعضي گفتند سخن همان است كه عمر ميگويد و بعضي خواستند حاضر كنند چون اختلاف و قيل و قال ايشان سخت شد پيغمبر (ص) فرمود برخيزيد و از نزد من بيرون رويد كه نزاع كردن در حضور من شايسته نيست ، فكان عبدالله بن عباس يبكي حتي تبل دموعه الحصي و يقول يوم الخميس و ما يوم الخميس قال راوي الحديث فقلت يا ابنعباس و ما يوم الخميس فذكر عبدالله بن عباس انه يوم منع رسول الله (ص) من ذلك الكتاب و كان عبدالله بن عباس يقول الرزية ما حال بين رسول الله (ص) و بين كتابه انتهي ، عبدالله بن عباس هر وقت ذكر اين واقعه ميشد نوعي ميگريست كه زمين را باشك چشم [ص 63] تر ميكرد و ميگفت امان از روز پنجشنبه راوي حديث گويد باو گفتم يا بن عباس روز پنجشنبه چه بود گفت همان روزي بود كه رسول خدا را از نوشتن آن وصيت منع كردند و ميگفت عبدالله بن عباس كه مصيبت آن امري بود كه سبب منع رسول خدا (ص) از نوشتن آن نوشته شد انتهي ، پس حايل شدن عمر ميان حضرت رسول (ص) و نوشتن آن نامه اصل شد براي جميع فسادهائي كه در امت واقع شد و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون ، و از اعظم اختلافات امت با يكديگر و مخالفتهائي كه با پيغمبر صلي الله عليه و آله كردند مشاجراتي كه بود كه در امر خلافت كردند كه سبب ريختن خونها و غارت شدن اموال و اسير كردن نسوان و اطفال شد و اين بزرگترين ظلمي بود از ايشان كه نسبت بآلمحمد صلوات الله عليهم بظهور رسيد و چنان بود كه چون رسول خدا (ص) رحلت فرمود از شدت ناله و زاري و افغان و سوگواري گويا همه مدينه يك ضجه شده بود پس بدن مقدس آن بزرگوار را همچنان كه در ميان بود گذاردند و قبل از تغسيل و كفن و دفن آن حضرت عقب منازعه در سلطنت و غصب رياست آن سرور شتافتند تا اينكه فتنهها در ميانه ايشان برانگيخته شد و كينههاي زمان جاهليت كه در سينهها مكتوم بود ظاهر شد از يك طرف انصار بطلب خلافت برآمدند و از يك طرف مهاجرين و اهل بيت پيغمبر صلي الله عليه و آله را چنانكه مشغول بتجهيز آن حضرت بودند انداختند و رفتند و ذكري از بنيهاشم نكردند و با احدي [ص 64] از ايشان در اين باب مراجعه ننمودند بلكه هر فرقه از ايشان همت بر اين گماشتند كه رياست را در ميان خود فرود آورند با وجود آنچه از پيغمبر (ص) ديده و مكرر شنيده بودند كه وصيت باهل بيت خود مينمود و نص بر خلافت ايشان ميفرمود و از همين جهت بود كه چون بنيهاشم مغلوب شدند و ديدند كه تاب مقاومت مخالفين خود را ندارند يكباره خود را كنار كشيدند و هميشه از دست غاصبين حق و ناكثين بيعت خود در تظلم بودند چنانكه شطري از اخبار آن را در فصل غصب فدك ذكر خواهيم كرد انشاء الله تعالي و اين اختلاف را كه بعد از رحلت رسول خدا (ص) واقع شد همه اهل سير از مخالف و مؤالف روايت كردهاند حتي آنكه مخالفين با آنكه اقوي دليلي كه بر صحت بيعت ابوبكر ميآورند اجماع امت است نميتوانند در اصل بيعت ابوبكر اثبات اتفاق كنند بجهت اينكه بالاتفاق روايات فريقين بر خلاف اين مدعاي مشهور است بحدي كه دو نفر در آن اختلاف ندارند بلكه در ادعاي اين اجماع ملجأ شدهاند كه گاهي ميگويند اين اجماع بعد از مدت مديدي محقق شد و گاهي خلافت ابوبكر را بثبوت خلافت عمر اثبات ميكنند چه خلافت عمر بگمان ايشان اتفاقي امت بود و فرع بيعت ابوبكر بود پس اگر ثابت شود كه بيعت عمر صحيح بوده بيعت ابوبكر نيز ثابت خواهد شد و همه اينها شبهه و مغالطه است كه از ناچاري گفتهاند و خصم ايشان اقرار بهيچ يك ندارد و احاديث خودشان بكذب همه اين سخنان شهادت ميدهد و از جمله روايات ايشان كه دلالت [ص 65] ميكند بر وقوع نزاع در امر خلافت مابين مسلمين بعد از رحلت حضرت پيغمبر (ص) فقرهاي است كه حميدي در كتاب الجمع بين الصحيحين در مسند عايشه در ضمن حديث بيست و يكم روايت كرده ميگويد و قالت الانصار منا امير و من المهاجرين امير فحضر ابوبكر و عمر و ابوعبيدة و منعوهم من ذلك فقال ابوبكر في كلامه للانصار نحن الامراء و انتم الوزراء فقال حباب بن المنذر لا والله لانفعل منا امير و منكم امير فقال ابوبكر لا و لكنا الامراء و انتم الوزراء ثم بادر ابوبكر و اختار هو وحده عمر بن الخطاب او اباعبيدة بن الجراح فقال فبايعوا عمر او اباعبيدة فقال عمر بل نبايعك فبايعه عمر و ابوعبيدة و عقد عمر وحده الخلافة لابيبكر و اختاره ، انصار گفتند دو امير بايد تعيين كرد يكي از ما و يكي از مهاجرين پس ابوبكر و عمر و ابوعبيدة حاضر شدند و ايشان را از اين انديشه منع كردند و ابوبكر در ضمن سخنهائي كه با انصار ميگفت گفت بهتر اين است كه ما امراء باشيم و شما وزراي ما باشيد حباب بن منذر گفت لا والله راضي باين نميشويم بايد يك امير از ما تعيين شود و يكي از شما ابوبكر گفت نه بلكه ما امير باشيم و شما وزير پس ابوبكر مبادرت كرده و بتنهائي اين رأي را اختيار كرد كه يا بايد عمر خليفه باشد يا ابوعبيده و گفت با يكي از اين دو نفر بيعت كنيد عمر باو گفت بلكه با تو بيعت ميكنيم پس عمر و ابوعبيده با او بيعت كردند و عمر بتنهائي ابوبكر را اختيار كرد و عقد خلافت را از براي او بست ، پس با چشمي درست كه بكوري تعصب و مرض عناد و انجماد بر [ص 66] باطل معيوب نشده باشد از روي انصاف نظر كن باختلاط اقوال و اختلاف احاديث اين فرقه كه گاهي مدعي ميشوند كه بيعت ابوبكر باجماع امت بود چنانكه بعد از اين از اقوال علماي ايشان اين قول نقل خواهد شد و گاهي ادعا ميكنند كه خلافت ابوبكر بنص است چنانكه ابنحجر در صواعق گفته و گاهي تصريح ميكنند كه عمر بتنهائي عقد اين بيعت را براي ابوبكر بست و بسياري از روات روايت كردهاند كه چون پيغمبر (ص) رحلت فرمود انصار بعد از مراجعت از در خانه آن حضرت در سقيفه بنيساعده جمع شدند و در صدد اين برآمدند كه يكي را از ميان خود بخلافت اختيار كنند پس قبيله خزرج متفق القول سعد بن عباده را براي خلافت اختيار كردند چه بايشان گفته بود كه رسول خدا (ص) از جهان بيرون رفت و شما را بناچار اميري فاجر يا نيكوكار در كار است پس يك نفر را اختيار كرده بر خود امير سازيد كه شما را مجتمع سازد و داد مظلوم از ظالم بستاند و غنايم را ميان شما تقسيم كند از آن طرف چون ابوبكر ديد كه انصار از در خانه رسول خدا (ص) يكبار متفرق شدند با عمر گفت متفرق شدن اين قوم براي امري است كه در نظر گرفتهاند عمر گفت بلي جز براي عقد بيعتي كه در نظر گرفتهاند نيست پس با مغيرة بن شعبه گفت از قفاي ايشان برو و تحقيق كن كه چه اراده دارند مغيره نزد انصار شتافت و برگشت و ابوبكر و عمر را از انديشه انصار اطلاع داد كه اجتماعشان براي بيعت كردن با سعد بن عباده است و چون قبيله اوس را از بيعت او كراهتي [ص 67] است توقفي دارند پس عمر بابوبكر گفت فايده نشستن اينجا چيست برخيز برويم پس برخاستند و ابوعبيده از پي ايشان روانه شد تا بسقيفه بنيساعده رسيدند پس ابوبكر ابتدا بسخن كرد كه هان اي گروه انصار اين اجتماع براي چيست باو گفتند ما انصار اسلاميم و اين دين بقوت ما نصرت كرده شد و اينك پيغمبر (ص) از ميان رفته و ما را گزيري از اختيار اميري فاجر يا نيكوكار نيست و نميگذاريم كه اين امر از ميان خودمان بيرون رود و بهره ديگران شود ابوبكر در جواب ايشان گفت مگر بخاطر نداريد كه رسول خدا (ص) در خطبه كه براي ما فرمود فرمود الائمة من قريش ابرارها لابرارها و فجارها لفجارها همه پيشوايان از قريشند اگر از ابرار باشند پيشواي ابرارند و اگر از فجار باشند پيشواي فجارند آيا شما از قريش هستيد كه نميگذاريد خلافت از ميان خودتان بيرون برود از خدا بترسيد اي انصار و امري را كه در آن حق نداريد ادعا نكنيد و در امر خلافت منازعه با اهلش نكنيد كه گمراه ميشويد و بهلاكت ميافتيد و در آخر سخنان خود بانصار گفت من شما را دعوت ميكنم باينكه بيعت كنيد با هر يك از اين دو مرد كه بخواهيد يا با عمر يا با ابوعبيده انصار در جواب گفتند اين امر را به كسي كه نه از ماست و نه از شما وا نخواهيم گذارد بلكه يك امير از ميان خودمان اختيار ميكنيم و يك امير از ميان شما پس ابوبكر قدري در مدح مهاجرين سخن گفت كه خداوند ايشان را تخصيص داده است بتصديق و ايمان برسول خود و مواسات كردن با آن حضرت [ص 68] و صبر كردن در موافقت او بر اذيت و ايشان اول جماعتي هستند كه خدا را در زمين عبادت كردند و دوستان پيغمبر و عترت آن سرورند و از همه مردم بعد از او باين امر سزاوارترند و همه شما فرمايش پيغمبر صلي الله عليه و آله را شنيدهايد كه فرمود الائمة من قريش بعد از آن گفت شما نيز اي انصار چنان نيستيد كه كسي منكر فضل شما شود چه خداوند عالم شما را براي نصرت دين خود پسنديد و پناه رسول خود قرار داد كه بسوي شما مهاجرت فرمود و بعد از مهاجرين اولين احدي را قدر و منزلت شما نيست و ايشان اميرانند و شما وزيران پس حباب بن منذر انصاري صدا بلند كرده گفت يا معاشر الانصار امسكوا علي ايديكم فانما الناس في فيئكم و ظلالكم و لنيجتري احد علي خلافكم و لاتصدر الناس الا عن رأيكم و لاترتضي و لسنا نرضي بتأميرهم علينا و لانقنع الا ان يكون منا امير و منهم امير ، اي معاشر انصار دست نگاه داريد كه مردم هنوز جز در سايه حفظ و پناه نصرت شما نيستند و احدي را قدرت مخالفت شما نيست و مردم جز براي شما عمل نميكنند ما هرگز راضي نميشويم كه ايشان بر ما امير باشند مگر اينكه يك تن از ما امير باشد و يك تن از ايشان عمر بن الخطاب گفت هيهات هيهات دو شمشير در يك غلاف نميگنجد و هرگز عرب راضي نميشوند كه امير ايشان از شما باشد و حال آنكه رئيس ايشان در غير شما است لكن عرب را از امارت كساني كه نبوت در خاندان ايشان بوده و دستههاي قشون از پيش ايشان فرستاده شد استنكافي نيست و ما را [ص 69] باين سخن بر كسي كه مخالفت ما جويد حجتي ظاهر و برهاني آشكار است و كه را قدرت اين است كه در سلطنت محمد (ص) با ما منازعه كند و حال آنكه مائيم عترت او و اولياء او و حق خود را بباطل تبديل نميكنيم و هرگز موافقت نخواهيم كرد با كسي كه از راه كج شده خود را بورطه هلاكت ميافكند و فتنه ميجويد پس بار ديگر حباب بن منذر برخاست و گفت يا معاشر الانصار امسكوا علي ايديكم و لا تسمعوا لمقالة هذا الجاهل و اصحابه فتذهبوا بنصيبكم فان ابوا ان يكون منا امير و منهم امير فاجلوهم عن دياركم و تولوا هذا الامر عليهم فانتم والله احق بهذا الامر منهم و انا جذيلها المحكك و عذيقها المرجب فوالله لئن رد احد قولي لاحطمن انفه بالسيف و لئن شئتم لاجعلنها جذعة ، اي معاشر انصار دست نگاه داريد و گوش بسخنان اين مرد جاهل و همراهان او ندهيد و حق خود را از دست منهيد و اگر باين راضي نشوند يك امير از ما باشد و يكي از ايشان ايشان را از شهر خود بيرون كنيد و يكسره بر ايشان امير باشيد كه شما از ايشان بخدا قسم سزاوارتريد باين امر و منم طبيب آزموده و استاد برگزيده اين كار كه بخدا سوگند هر كس قول مرا رد كند او را با اين شمشير در هم ميشكنم و اگر خواسته باشيد قضيه را بحالت اول بوضع زمان جاهليت كه محكوم حكم كسي نبوديم برميگردانم عمر گفت در اين صورت خدا تو را ميكشد حباب گفت بلكه تو را ميكشد عمر بحاضران گفت اگر طرف سؤال و جواب من حباب است مرا با او سخني نيست چه در زمان [ص 70] حيوة رسول خدا (ص) نيز مابين ما نزاعي واقع شد و رسول خدا (ص) مرا از مخاصمت و مشاتمت او نهي كرد پس از آن عمر با ابوعبيده گفت تو برخيز و قدري تكلم كن پس ابوعبيده برخاست و پارهاي در مدح و ثناي انصار سخن گفت بشر بن سعيد كه رئيس اوس بود از امارت سعد بن عباده كراهتي داشت چون ديد نزديك است كه امر بر او قرار گيرد بر او حسد برد و سعي كرد كه امر او را فاسد كند پس بخلافت قريش رضا داد و مردم را بر اين كار تحريص كرد پس عمر و ابوعبيده برخاسته با ابوبكر بيعت كردند بشر بن سعيد نيز با ايشان همدست شده با او بيعت كرد چون طايفه اوس ديدند بزرگشان با ابوبكر بيعت كرده ازدحام كردند و همگي با ابوبكر بيعت نمودند و سعد بن عباده را كه مريض و بر بستر خوابيده بود در اين ازدحام پامال كردند سعد گفت كشتيد مرا عمر گفت بكشند سعد را خدا بكشد سعد را پس پسر سعد قيس بن سعد بن عباده برجست و شمشير خود را از غلاف كشيده بعمر گفت اي پسر صهاك حبشيه كه در جنگها كمدل و ترسان و در مجمع مردم شجاع و دليري بخدا قسم كه اگر يك موي از بدن او دور كني يك نقطه درست در سر و رويت بجا نميگذارم پس ابوبكر بعمر گفت آرام باش كه رفق و مدارا داخل هر كار بشود اسباب زينت آن كار است و از هر چه دور شود سبب نقص و عيب آن است سعد گفت عمر تندخو است در هر بليه سر شر و در هر صفت پستي پيشوا و رهبر است پس از آن سعد با عمر گفت اي پسر صهاك [ص 71] حبشيه و صهاك جده عمر بود اگر قوت حركت داشتم در كوچههاي مدينه نعره از من بگوشت ميرسيد كه تو و اصحابت را بلرزه درآورد و شما را بهمان قوم ملحق ميكردم كه در ميان ايشان دنبالهرو و تابع بوديد نه متبوع همانا بر خدا جرئت كرديد و با رسول خدا مخالفت نموديد مرا برداريد و از اين محل فتنه بيرون ببريد پس مردم همه با ابوبكر بيعت كردند مگر بعضي از قبيله خزرج مثل سعد بن عباده كه با احدي بيعت نكرد تا خالد بن وليد او را در راه شام بقتل رسانيد و پسر او سعد بن قيس كه سياف رسول خدا (ص) بود نيز بيعت نكرد و همچنين بنيهاشم و زبير بن العوام و عتبة بن ابيطالب و خالد بن سعيد بن العاص و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و براء بن عازب و ابي بن كعب كه همه بجانب حضرت امير صلوات الله عليه مايل بودند و در روايات سنيان اخباري هست كه دلالت بر اين ميكند كه حضرت امير عليه السلام و بنيهاشم از مخالفت ابوبكر برنگشتند و با او مصالحه نكردند مگر بعد از شش ماه كه حضرت فاطمه صلوات الله عليها رحلت فرمود چنانكه در فصل نص بر خلافت حضرت امير عليه السلام در حديث عروه خواهد آمد و اين دو شعر از حضرت امير صلوات الله عليه در مخاصمه با ابوبكر اشاره بهمان مخاصمه است كه ابوبكر با انصار نمود ميفرمايد :
فان كنت بالشوري ملكت امورهم فكيف بهذا و المشيرون غيب
و ان كنت بالقربي حججت خصيمهم فغيرك اولي بالنبي و اقرب [ص 72]
اگر بمشورت امت حكمران امور ايشان شدهاي چگونه باين اقرار توان كرد و حال آنكه اهل مشورت در آن وقت حاضر نبودند و اگر مدعاي خصم خود را بقرابت و قربت رسول خدا (ص) باطل كرده پس ديگران به پيغمبر از تو نزديكتر و سزاوارترند مراد حضرت اين است كه من و خواص اصحاب رسول خدا (ص) كه حاضر اين بيعت نبوديم و راضي بآن نشديم و گاهي ميفرمود واعجبا تكون بالصحابة و لاتكون بالقرابة اي عجب خلافت بمصاحبت رسول خدا صلي الله عليه و آله ميشود و بقرابت آن سرور نميشود . . . و اينكه منافقين و طلقا عقد اين بيعت نمودند نبود مگر محض اينكه خلافت حضرت امير عليه السلام را كراهت داشتند و از اين جهت بود كه هنوز بنيهاشم مشغول عزاداري رسول خدا (ص) بودند كه باين كار مبادرت جستند مبادا امر خلافت آن حضرت باتمام رسد و ميدانستند كه اگر چنين شود به آرزوهاي دنيوي خود نميرسند و آن حضرت مابين عزيز و ذليل و شريف و وضيع فرق نميگذارد چنانكه در زمان خلافت خود در عطاي طلحه و زبير چنين رفتار فرمود تا اينكه نكث بيعت آن حضرت را نمودند چنانكه پيشينيان نكث كردند و يك علت ديگرش اين بود كه دلهاي قريش بس كه آن حضرت از ايشان كشته بود از كينه و عداوت آن بزرگوار پر بود چه خانهاي از قريش نبود كه از دم شمشير آن حضرت خراشي در جوانب و اطرافش نباشد و همه را بلباس عار ملبس ساخته و زير بار عيب و شنار انداخته بود و اخبار در اين معني بسيار است و مضمون احتجاج [ص 73] مذكور را كه حضرت امير صلوات الله عليه ميفرمود واعجبا تكون بالصحابة و لاتكون بالقرابة شيعه اخذ كرده مكرر در مناقضاتي كه با سنيان دارند ذكر كردهاند و شعرا نيز بنظم درآوردهاند چنانكه كميت بن زياد اسدي در قصيده خود كه مطلعش اين است :
طربت و وا شوقا الي البيض اطرب و لا لعبا مني و ذو الشيب يلعب
ميگويد :
يقولون لميورث و لولا وراثة لقد شركت فيها بكيل و ارحب
و عك و لخم و السكون و حمير و كندة و الحيان بكر و تغلب
و لانتشلت عضوين منها لحاجر و كان لعبد القيس عضو مورب
حاصل معني اينكه ميگويند پيغمبر را وارثي نبود و ولايت آن سرور بميراث نميرسد اگر چنين بود ميبايست طايفه بكيل و ارحب و عك و لخم و سكون و حمير و كنده و بكر و تغلب را نيز بهره در خلافت باشد و ميبايست دو عضو از آن براي قبيله حاجر كنده شود و طايفه عبدالقيس را نيز از آن يك عضو كامل بهره شود تا اينكه ميگويد :
و لاكانت الانصار فيها اذلة و لا غيبا عنها اذ الناس غيب
هم رتموها غير طاد و اسبلوا عليها باطراف القنا و تحدبوا
فان هي لمتصلح لحي سواهم فان ذوي القربي احق و اوجب
و نميبايست انصار در اين مرحله ذليل و خوار باشند و چون ساير مردم بي حضور ايشان تأسيس اين كار شود همانا كه قريش از قديم خلافت را براي خود خاطرنشان كردند و باطراف نيزهها پرده بر آن [ص 74] آويختند و چنگ بآن زده بديگران وانگذاردند پس اگر چنين است كه خلافت شايسته قبيله ديگر غير از ايشان نيست پس ذوي القرباي پيغمبر كه سزاوارترند بآن و دعبلخزاعي گويد :
فلو لمتكن الا بقربي محمد فهاشم اولي من هن و هنات
اگر خلافت جز بقرابت محمد (ص) نتوان يافت پس بنيهاشم كه از فلان و فلان اولي و احقند ، و مهيار ديلمي در اين معني گويد :
قفوا علي نظر في الحق نفرضه و الحق يفصل و المحجوج ينقطع
باي فخر بنوه يتبعونكم و فخركم انكم صحب له تبع
و كيف ضاقت علي الادنين تربته و للاجانب في جنبيه متسع
و كيف صيرتم الاجماع حجتكم و الناس مااتفقوا طرا و لااجتمعوا
امر علي بعيد عن مشورته مستكره فيه و العباس ممتنع
و تدعيه قريش بالقرابة و الانصار لارفعوا فيه و لاوضعوا
فاي خلف كخلف كان بينكم لولا تلفق اخبار و مصطنع
فاسئلهم يوم خم بعد ما عقدوا عقد الولاية لم خانوا و لم خلعوا
ميگويد توقف كنيد تا در حق نظري كنيم و اين نظر را بر خود فريضه شماريم كه حجت حق هر جا باشد قاطع است و هر كس محجوج شود منقطع است چه افتخار داريد كه بايد فرزندان پيغمبر متابعت شما را بكنند و حال آنكه منتهاي فخر شما اين است كه اصحاب و اتباع پيغمبر هستيد و چه شد كه تربت مطهر پيغمبر بر نزديكان آن سرور تنگ بود و بيگانگان را در دو طرف آن قبر مطهر جاي وسيع قسمت شد [ص 75] و چگونه در اين بيعت باطل اجماع را حجت خود قرار داديد و حال آنكه همه مردم بر اين كار متفق نشدند و مجتمع نبودند امري كه مانند علي عليه السلام شخصي از مشورت آن دور باشد و او را باكراه وادارند و عباس عم پيغمبر از آن امتناع داشته باشد و قريش بقرابت رسول خدا (ص) مدعي آن باشند و انصار نه چندان رفعتي داشتند كه مخصوص بآن باشند و نه چندان پست بودند كه بر ايشان روا نباشد پس كدام مخالفت مثل مخالفتي كه شما با رسول خدا (ص) نموديد واقع شد اگر نبود تلفيق اخبار كاذبه و اصطناع احاديث مجعوله پس بپرس از ايشان كه بعد از آنكه در روز غدير عقد ولايت حضرت امير عليه السلام را بستند چرا خيانت كردند و چرا خلع بيعت نمودند ، و اين قصيده قصيده عجيبي است و بر بسياري از احتجاجات و مناقضات مشتمل است و از جمله كساني كه از بيعت ابوبكر تخلف نمودند و مردم را بر ابطال آن تحريص ميكردند ابوسفيان بن حرب بود و چنان بود كه ابوسفيان روز وفات رسول خدا صلي الله عليه و آله در يمن عامل صدقات بود چون خبر رحلت آن سرور بيمن رسيد ابوسفيان گفت امر عظيمي اتفاق افتاده است چه كس بعد از آن حضرت مالك امر خلافت شد گفتند ابوبكر گفت پس بنيهاشم چه كردند گفتند الارض منازلهم يعني از ذلت خاكنشين شدند گفت پس سيد و امير ايشان علي بن ابيطالب چه كرد با آن شمشير خونريز گفتند در خانه نشست و مشغول جمع قرآن شد گفت اي عجب از قومي كه رقاب عرب [ص 76] و اشراف قريش را ذليل و زبون كردند كي در جاهليت ابوقحافه را در مجالس راه ميدادند پس از آن از يمن برخاسته روانه مدينه شد و آمد بر در خانه حضرت امير صلوات الله عليه ايستاد و همچنانكه آن حضرت در اندرون خانه بود باين شعر آن حضرت را مخاطب داشت :
بني هاشم لايطمع الناس فيكم و لاسيما تيم بن مرة او عدي
فما الامر الا فيكم و اليكم و ليس لها الا ابوحسن علي
اباحسن فاشدد بها كف حازم فانك بالامر الذي تبتغي ملي
يعني اي بنيهاشم مردم در حق و بهره شما طمع نكنند بخصوص طايفه تيم و عدي كه اين امر نيست مگر در شما و مرجعش نيست جز بسوي شما و هيچ كس جز ابوالحسن علي عليه السلام شايسته آن نيست يا اباالحسن پس كف حزم و كفايت بقبض خلافت محكم كن كه تو بر نيل مطلوب خود قادر هستي پس از آن گفت چه شده است كه اين امر در پستترين قبيله از قريش به ابوالفصيل منتهي شده و ابوالفصيل كنيه ابوبكر بود در زمان جاهليت بخدا قسم اگر بخواهيد مدينه را بر دفع ابوبكر پر از سواره و پياده ميكنم و از اطراف امر را بر او فاسد ميكنم پس حضرت امير عليه السلام او را ندا كرده فرمود ما را حاجتي بسواره و پياده تو نيست برگرد اي ابوسفيان كه تو اين سخنان را لله نميگوئي و هميشه با اسلام و اهل اسلام مكر ميكردهاي جواب ابوسفيان را حضرت اين طور فرمود براي اين بود كه ميدانست كه ابوسفيان اين سخنان را از جهت انفه و كبر خود ميگويد كه چرا بايد ذليلترين بيوت قريش كه طايفه تيمند بر ديگران تقدم داشته باشند نه از جهت [ص 77] محبت داشتن بآلمحمد صلوات الله عليهم چنانكه زبير نيز چنين بود و گاهي مايل بحضرت امير صلوات الله عليه ميشد چنانكه در بيعت ابوبكر و در شوري بآن حضرت مايل شد لكن محض حميت و تعصب بود نه محض مودت حضرت امير صلوات الله عليه و از اين جهت اين گونه اشخاص را آن حضرت از خود دور ميفرمود چنانكه خداي تعالي ميفرمايد و ماكنت متخذ المضلين عضدا و اما انجام كار ابوسفيان باين شد كه عمر بابوبكر گفت ابوسفيان از يمن آمده است و مالي همراه دارد و من از شر او ايمن نيستم بهتر اين است كه اين مال را بخود او واگذاري پس ابوبكر راضي شد و ابوسفيان آرام گرفت و اما اختلافي كه بعد از اين داهيه دهماء و مصيبت عظمي مابين مسلمين واقع شد امري است كه محتاج ببيان نيست و بعد از اين ذكر خواهد شد بعضي محنتها و مصيبتها كه از اين اراذل لئام بر اهل بيت حضرت خير الانام بخصوص حضرت فاطمه صلوات الله عليها وارد آمد و همين شد سبب اختلاف اديان و تحريف قرآن و پيدا شدن اقران شيطان و ما الله بغافل عما يعمل الظالمون انما يؤخرهم ليوم تشخص فيه الابصار .
در اثبات تقدم اسلام حضرت اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب صلوات الله عليه بر اسلام همه مسلمين و اثبات اينكه آن حضرت اول كسي بود كه بخدا و رسول ايمان آورد و اول مردي بود كه براي خدا نماز گذارد بعد از رسول خدا (ص) و ادله چند ذكر خواهيم كرد بر ابطال قول عامه و اثبات كذب ايشان در افترائي كه بستهاند كه ابوبكر اول من اسلم بود و ذكر خواهد شد نيز تناقض اقوال ايشان در بياناتي [ص 78] كه بهم بافتهاند در تقدم اسلام او حتي اينكه بعضي از ايشان از ارتكاب اين شنعت و تقرير اين افترا بتنگ آمده چه خلاف آن را جزو ضروريات ديده است پس تقرير مدعي را باين نحو كرده كه ابوبكر اول من اسلم از ميانه رجال بود و اسلام حضرت امير صلوات الله عليه اگر چه پيش از اسلام ابوبكر بود لكن آن حضرت طفل بود و اسلام طفل معتبر نيست و اينك برخي از اقوال صحابه و تابعين و اشعار ايشان را در اين مقام رقم ميكنيم كه بنيان اين قول باطل را بركند و شخص مستبصر را كفايت كند .
از جمله فرمايشي است كه پيغمبر (ص) بآن حضرت فرمود وقتي كه همراه فواطم از مكه وارد مدينه شد بعد از آنكه اين آيه را تلاوت فرمود ان الله اشتري من المؤمنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة فرمود يا علي انت اول هذه الامة ايمانا بالله و رسوله و اولهم هجرة الي الله و رسوله و آخرهم عهدا برسوله لايحبك والذي نفسي بيده الا مؤمن امتحن الله قلبه للايمان و لايبغضك الا منافق او كافر يا علي تو در ايمان بخدا و رسول بر همه امت سبقت داري و در هجرت بسوي خدا و رسول نيز سابق بر همه ايشاني و عهد تو برسول خدا بعد از عهد همه ايشان است قسم بآن كسي كه جان من در دست او است كه دوست نميدارد تو را مگر مؤمني كه خدا اول او را براي ايمان امتحان كرده باشد و دشمن نميدارد تو را مگر منافق يا كافري و از مسند احمد بن حنبل است كه عبدالله بن احمد بن حنبل از پدرش حديث ميكند كه گفت حدثني ابي قال حدثنا عبدالرزاق قال حدثني معمر و اخبرني عثمان الجدري عن مقسم عن [ص 79] ابن عباس ان عليا عليه السلام اول من اسلم حديث كرد مرا پدرم گفت حديث كرد ما را عبدالرزاق گفت حديث كرد مرا معمر و خبر داد مرا عثمان جدري از مقسم از ابنعباس كه علي عليه السلام اول كسي بود كه اسلام آورد و نيز عبدالله بن احمد بن حنبل از پدرش حديث كرده است كه گفت حديث كرد مرا پدرم گفت خبر داد ما را عبدالرزاق گفت حديث كرد ما را معمر از قتاده از حسن و ديگران ان عليا عليه السلام اول من اسلم بعد خديجة كه علي عليه السلام اول كسي بود كه اسلام آورد بعد از خديجه و نيز از عبدالله بن احمد بن حنبل روايت شده است كه روايت كرده از پدرش گفت حديث كرد ما را محمد بن جعفر گفت حديث كرد ما را شعبه از سلمة بن كهيل قال سمعت حبة العرني يقول سمعت عليا عليه السلام يقول انا اول من صلي مع رسول الله صلي الله عليه و آله گفت شنيدم از حبه عرني كه ميگفت شنيدم از علي عليه السلام كه ميفرمود من اول كسي هستم كه با رسول خدا (ص) نماز گذارد و نيز از پدرش احمد بن حنبل روايت كرده است كه گفت حديث كرد مرا پدرم گفت حديث كرد ما را محمد بن جعفر گفت حديث كرد ما را شعبه از عمر بن مرة از ابوحمزه از زيد بن ارقم كه گفت اول من اسلم مع النبي (ص) علي عليه السلام اول كسي كه با پيغمبر صلي الله عليه و آله اسلام آورد علي عليه السلام بود و نيز از پدرش احمد بن حنبل روايت كرده است كه گفت حديث كرد مرا پدرم گفت حديث كرد ما را يزيد بن هرون گفت خبر داد ما را شعبه از سلمة بن كهيل كه گفت شنيدم از حبه عرني كه ميگفت شنيدم از علي عليه السلام [ص 80] كه ميفرمود انا اول رجل صلي مع رسول الله صلي الله عليه و آله من اول مردي هستم كه با رسول خدا صلي الله عليه و آله نماز گذارد پس اينكه حضرت فرمود انا اول رجل صريح است در اينكه اسلام آن حضرت از كمال عقل و معرفت بوده و اگر چه بحسب سن بسن رجال نرسيده بود لكن از حيث علم و عقل و تكليف در منتهاي كمال رجوليت بوده و آنچه اقدام فرموده از روي تقليد و مداهنه و بي بصيرتي نبوده است و در اين حديث ردي است بر كساني كه در اسلام آن حضرت طعن وارد آوردهاند از عامه و ساير دشمنان آن حضرت كه چون ديدند امري را كه رواة خودشان بتواتر روايت كردهاند نميتوانند انكار كنند و ادعاي مزخرفي كه در تقدم اسلام ابوبكر كردهاند ثابت نميشود زيرا كه شناعت آن ظاهر است و معارض بودن آن با اخباري كه بالاجماع نقل كردهاند پوشيده نيست پس ملجأ شدند كه گاهي متمسك باين شبهه شوند كه ابوبكر اول كسي بود از مردها كه اسلام آورد و گاهي باين شبهه كه او اول كسي بود كه اظهار اسلام كرد و اين شبهه مدفوع است بآنچه بعد از اين بيان خواهيم كرد كه اسلام آن حضرت بعد از رسيدن بسن ده سالگي بود نه در سن هفت سالگي چنانكه جهال گمان كردهاند و نزد ايشان مشهور شده است و در صورتي كه اسلام آن حضرت در سن ده سالگي باشد پس اكثر اهل علم ذكر كردهاند كه كسي كه ده سال داشته باشد مميز و مكلف است و عبادات او صحيح است از حيث تكليف نه از حيث تمرين و بر فرض كه تسليم كنيم كه اسلام آن حضرت در سن هفت سالگي بوده يا تسليم كنيم كه در سن ده سالگي [ص 81] بوده و بر ده ساله تكليف نيست گوئيم باتفاق همه عقلا كه اين تكليفي كه بر ده ساله نيست تكليف در شرعيات است نه در امور عقليه بجهة اينكه معرفت داشتن دخلي بسن ندارد و موقوف بر بلوغ شرعي نيست چنانكه خداوند عالم در قصه عيسي و يحيي عليهما السلام فرموده در شأن عيسي ميفرمايد قالوا كيف نكلم من كان في المهد صبيا قال اني عبد الله آتاني الكتاب و جعلني نبيا و جعلني مباركا اينما كنت و اوصاني بالصلوة و الزكوة ما دمت حيا بنياسرائيل بمريم گفتند چگونه با كودك گاهواره تكلم كنيم عيسي (ع) زبان گشوده فرمود من بنده خدايم كه كتاب بمن عطا فرموده و مرا پيغمبر خود قرار داده است و هر جا باشم مرا مبارك قرار داده و مرا مادام كه زنده باشم بنماز و زكوة وصيت نموده است و در قصه يحيي (ع) ميفرمايد و آتيناه الحكم صبيا يعني ما حكم و نبوت را در كودكي بيحيي داديم كسي نگويد كه اينها انبياء خدا بودند و من عند الله بكمال عقل مسدد بودند و علم و معرفتشان لدني بوده است چرا كه ما ميگوئيم علي عليه السلام نيز چنين است بلكه او از ايشان افضل است چنانكه در فصل سيم ذكر خواهيم كرد ادله كه شك و شبهه را از اين مطلب دور كند و از اين گذشته مقصود ما اجمالا اثبات اين است كه سن و بلوغ شرعي را مدخليتي در معرفت داشتن نيست و اين در همه كس جاري است و اختصاصي بانبياء ندارد چنانكه آن طفل براي حضرت يوسف شهادت داد و پيغمبر نبود پس گفت چنانكه در قرآن مجيد از او حكايت فرموده است ان كان قميصه قد من قبل فصدقت و هو من الكاذبين و ان كان [ص 82] قميصه قد من دبر فكذبت و هو من الصادقين اگر پيراهن يوسف از جلو دريده است زليخا راست ميگويد و اگر از عقب دريده است يوسف راست ميگويد پس شهادت اين طفل از جهت كمال تمييز و عقل او بوده است اگر چه باعجاز باشد چه منافاتي با مراد ما ندارد و مدعاي ما عقلا محال نيست پس ممكن است كه خداوند عالم عقل او را كامل فرمود بحدي كه اين شهادت را ادا نمود چنانكه خداوند عالم جماد و نبات و حيوان را نيز بلطيفه فضل خود تكميل فرمود تا اينكه براي پيغمبر (ص) شهادت دادند و بنبوت آن حضرت اعتراف نمودند پس اگر منصف با چشم هدايتجو نظر كند ميداند كه اين فرمايش كه حضرت امير صلوات الله عليه فرمود انا اول رجل ● صريح است در [ص 83] آنچه گفتيم و از اين جهت بود كه احدي از صحابه و تابعين انكار اين فرمايش را نكرده بلكه اعتراف بآن كردند با وجود آن شدت عداوتي كه با آن سرور داشتند و آن حضرت در مشاهد عديده باين منقبت افتخار ميفرمود و نزد دشمنان خود اظهار فضيلت مينمود با وجود آنكه احتياج متقدمين ايشان بانكار و معارضه اين فضيلت از اين ارذال كه تابع ايشانند بسي بيشتر بود و معذلك نتوانستند منكر شوند نميبيني چگونه افتخار ميفرمايد در اين اشعار كه ابنفارسي در روضة الواعظين و ديگران مثل ابننما روايت كردهاند و ابنحجر در صواعق محرقه خود بعضي از آن را نقل كرده و چنين پنداشته است كه حضرت اين اشعار را بمعويه مرقوم فرمود و مشهور اين است كه بابوبكر مرقوم فرمود در روز سقيفه ميفرمايد :
محمد النبي اخي و صهري و حمزة سيدالشهداء عمي
و جعفر الذي يضحي و يمسي يطير مع الملئكة ابن امي
و بنت محمد سكني و عرسي مسوط لحمها بدمي و لحمي
و سبطا احمد ولداي منها فمن منكم له سهم كسهمي
سبقتكم الي الاسلام طرا مقرا بالنبي في بطن امي
و صليت الصلوة و كنت طفلا صغيرا مابلغت اوان حلمي
فاوجب لي ولايته عليكم رسول الله يوم غدير خم
انا البطل الذي لاتنكروه بيوم كريهة و بيوم سلم
فويل ثم ويل ثم ويل لمن يرد القيمة و هو خصمي [ص 84]
حاصل فرمايش آنكه محمد رسول خدا (ص) برادر و مصاهر من است و حمزه سيدالشهدا عم من است و جعفر طيار كه صبح و شام در بهشت با ملئكه پرواز ميكند برادر مادري من است و دختر محمد (ص) فاطمه انيس و همخوابه من است كه گوشت او ممزوج با گوشت و خون من است و دو سبط احمد مختار صلي الله عليه و آله دو فرزند منند از فاطمه صلوات الله عليها پس كيست كه در مجد و شرف بهره چون بهره من داشته باشد سبقت گرفتم بر همه شما باسلام و در شكم مادر به پيغمبر (ص) اقرار داشتم و نماز گذاردم و حال آنكه هنوز طفل صغيري بودم كه بحد بلوغ نرسيده بودم پس رسول خدا (ص) ولايتي را كه بر شما داشت از براي من واجب فرمود در روز غدير خم منم آن شجاعي كه شما را در معرفت او مجال انكار نيست چه در روز جنگ باشد يا در وقت صلح پس ويل باد ويل باد ويل باد بر كسي كه وارد عرصه قيامت شود و با من دشمني داشته باشد ، پس تصريح فرمود باين منقبت عظمي بهمان قسم كه معتقد فرقه محقه است كه من معصوم و مطهر و حجت بر جميع خلقم و احدي بر او انكار نكرد چه اين فرمايش كه ميفرمايد : مقرا بالنبي في بطن امي ، دلالت ميكند بر اينكه آن حضرت قبل از تولد اسلام آورده و در عالم اشباح و ارواح برسالت پيغمبر (ص) اقرار فرموده چنانكه اخبار فريقين بر اين مطلب دلالت ميكند چنانكه در همين فصل و فصل سيم كه در اثبات افضل بودن آن حضرت است بعد از رسول خدا (ص) از جميع ماسوي [ص 85] و همشانه بودن اين دو نور مقدس از عالم اعلي ذكر خواهد شد و اما اينكه فرمود :
و صليت الصلوة و كنت طفلا صغيرا مابلغت اوان حلمي
نص است در اينكه آن حضرت عبادت خدا را قبل از رسيدن بسن بلوغ شرعي فرموده است نه قبل از تكليف و بلوغ عقلي چنانكه ذكر كرديم و اگر عبادت آن حضرت در آن وقت محض تمرين و تأديب بود از مثل آن حضرت كسي جايز نبود كه در مقام محاجه با خصم چنين امري را ذكر يا اظهار فرمايد چه جاي آنكه بر مردان كهنسال بآن افتخار نمايد و اظهار خصومت فرمايد و استدلال بنص پيغمبر (ص) بر خود كند پس بطور صراحت باين منقبت افتخار فرمود و احتمال اينكه كسي بر او رد كند و او را از اين ادعا ردع نمايد نبود پس همين مفاخرت و احتجاج آن حضرت و سكوت قوم دليلي است واضح بر آنچه گفتيم و مثل حديث سابق است حديثي كه از ابوايوب خالد بن زيد انصاري صاحب منزل رسول خدا (ص) روايت شده است از طريق عبدالرحمن بن معمر از پدرش از ابوايوب كه گفت قال رسول الله (ص) صلت الملئكة علي و علي علي بن ابيطالب سبع سنين و ذلك انه لميصل معي رجل غيره ، رسول خدا (ص) فرمود ملئكه هفت سال بر من و علي بن ابيطالب صلوات فرستادند چه احدي جز او در اين هفت سال با من نماز نگذارد و از طريق سعيد بن ابيغروته روايت شده است كه گفت شنيدم از قتاده كه ميگفت اول من صلي من الرجال علي بن ابيطالب [ص 86] عليه السلام ، اول كسي كه نماز گذارد از مردها علي بن ابيطالب عليه السلام بود و از اين جمله است آنچه از ابنعباس روايت شده است از طريق ابوصلاح از عكرمة از ابنعباس كه گفت رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود ملئكه هفت سال بر من و علي بن ابيطالب عليه السلام صلوات گفتند عرض كردند سبب چه بود يا رسول الله فرمود كسي غير از او از مردها همراه من نبود و از اين جمله است آنچه مالك بن حويرث نقل كرده است از طريق مالك بن حسن بن مالك است كه گفت خبر داد مرا پدرم از جدم مالك بن حويرث كه گفت اول من اسلم من الرجال علي بن ابيطالب عليه السلام اول كسي كه اسلام آورد از مردها علي بن ابيطالب عليه السلام بود ، و مراد از لفظ من الرجال و الرجل كه در اين اخبار است همان است كه سابقا گفتيم پس منافات ندارد با بعضي اخبار كه بلفظ اول ذكر فرمايش شده است و بعضي از اشعار سلف كه بلفظ صبي صغير گفتهاند و از جمله احاديثي كه دلالت بر تقدم اسلام آن حضرت دلالت دارد حديثي است كه در مسند مزبور از عبدالله بن احمد بن حنبل روايت كرده است كه گفت حديث كرد مرا پدرم احمد بن حنبل گفت خبر داد ما را يزيد بن هرون گفت خبر داد ما را شعبه از عمر بن مره گفت شنيدم از ابوحمزه كه حديث ميكرد از زيد بن ارقم كه او گفت اول كسي كه با رسول خدا (ص) نماز گذارد علي عليه السلام بود و هم از او روايت كرده است كه گفت حديث كرد ما را ابرهيم گفت حديث كرد ما را ابوالوليد كه گفت حديث كرد ما را شعبه [ص 87] از عمر يعني عمر بن مره كه گفت شنيدم از ابوحمزه مولي انصار كه ميگفت شنيدم از زيد بن ارقم كه ميگفت اول كسي كه نماز گذارد با پيغمبر صلي الله عليه و آله علي بن ابيطالب عليه السلام بود و نيز از او روايت كرده است كه گفت حديث كرد ما را ابوالفضل خراساني كه گفت حديث كرد ما را ابوغسان از جابر از عبدالله بن يحيي از حضرت امير عليه السلام كه فرمود صليت مع النبي (ص) ثلث سنين قبل ان يصلي معه احد سه سال پيش از آنكه كسي با رسول خدا (ص) نماز بگذارد با آن حضرت نماز گذاردم و نيز از او روايت كرده است كه گفت شنيدم از محمد بن علي بن حسن بن سفيان او گفت شنيدم از پدرم كه گفت حديث كرد ما را ابوحمزه از جابر جعفي از عبدالله بن يحيي كه گفت شنيدم از علي عليه السلام كه ميفرمود نماز گذاردم با رسول خدا سه سال پيش از آنكه كسي از مردم با او نماز گذارد و نيز از عبدالله بن احمد بن حنبل روايت كرده است كه گفت حديث كردند ما را ازرق بن علي و داود بن علي گفتند حديث كرد ما را حسان بن ابرهيم گفت حديث كرد ما را محمد بن سلمة از پدرش از حبه عرني قال رأيت عليا عليه السلام يضحك يوما لماره ضحك اكثر منه حتي بدت نواجذه قال بينما انا مع رسول الله (ص) و ذكر الحديث قال اللهم اني لااعرف ان عبدا لك من هذه الامة عبدك قبلي غير نبيك صلي الله عليه و آله قال ذلك ثلث مرات ثم قال لقد صليت قبل ان يصلي احد سبعا ، حبه عرني گويد روزي حضرت امير عليه السلام را ديدم آنقدر خنديد [ص 88] كه هرگز نديده بودم بيش از آن خنده بفرمايد تا اينكه نواجذ آن حضرت ظاهر شد و فرمود يك روز همچنان كه با رسول خدا صلي الله عليه و آله بودم و حديثي ذكر فرمود بعد فرمود بارخدايا من احدي از اين امت را نميشناسم كه پيش از من عبادت تو را كرده باشد غير از پيغمبر تو صلي الله عليه و آله سه مرتبه اين فرمايش را فرمود بعد فرمود هفت سال پيش از آنكه كسي نماز بگذارد نماز گذاردم و ابواسحق احمد بن محمد ثعلبي ظاهر در تفسير خود ميگويد كه روايت كرد اسمعيل بن اياس بن عفيف از پدرش از جدش عفيف كه گفت من مرد تاجري بودم وقتي در ايام حج وارد مكه شدم و در خانه عباس بن عبدالمطلب فرود آمدم و عباس با من صديق بود گاهي سفر يمن ميكرد و عطري ميخريد و در ايام موسم ميفروخت يك روز من و عباس در مني بوديم كه ناگاه مرد جواني در وقت ارتفاع شمس داخل مني شد پس نظري بآسمان كرد و روي خود را بطرف كعبه گردانيد پس رو بكعبه ايستاد زماني نگذشت كه جواني پيدا شد و طرف راست او ايستاد بعد از آن طولي نكشيد كه زني آمد و پشت سر او ايستاد پس آن جوان ركوع كرد و آن پسر با آن زن نيز ركوع كردند پس بعباس گفتم امر عظيمي است عباس گفت بلي امر عظيمي است گفتم ويحك چه حكايت است گفت اين برادرزاده من محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب است گمان ميكند كه خدا او را برسالت مبعوث كرده است و گنجهاي كسري و قيصر بر دست او گشوده ميشود و اين پسر هم [ص 89] برادرزاده من علي بن ابيطالب است عليه السلام است و اين زن خديجه بنت خويلد زوجه محمد (ص) است اين دو نفر در اين دين متابعت او را كردهاند و بخدا قسم در همه روي زمين غير از اين سه نفر احدي بر اين دين نيست عفيف كندي گفت آيا جز اين سه نفر كسي اسلام نياورده و در دل كسي رسوخ نكرده است كاش من چهارمي ايشان بودم و محمد بن موسي شيرازي حافظ در كتاب خود كه مستخرج از تفاسير اثناعشر است روايت كرده است باسناد خود از قتاده از حسن از ابنعباس و الذين آمنوا يعني صدقوا بالله انه واحد علي و حمزة بن عبدالمطلب و جعفر الطيار اولئك هم الصديقون قال رسول الله صلي الله عليه و آله صديق هذه الامة علي بن ابيطالب و هو الصديق الاكبر و الفاروق الاعظم الخبر ، در تفسير اين آيه كريمه ابنعباس گويد و الذين آمنوا بالله يعني كساني كه تصديق بوحدانيت خدا كردند كه علي و حمزة بن عبدالمطلب و جعفر طيار مراد است اولئك هم الصديقون ايشانند صديقان رسول خدا (ص) فرمود صديق اين امت علي بن ابيطالب است و او است صديق اكبر و فاروق اعظم و عبدالله بن محمد روايت كرده است از علاء بن منهال بن عمرو از عبادة بن عبدالله كه گفت شنيدم از علي عليه السلام كه ميفرمود انا عبد الله و اخو رسول الله صلي الله عليه و آله و انا الصديق الاكبر لايقولها بعدي الا كذاب مفتر صليت قبل الناس بسبع سنين ، منم عبد خدا و برادر رسول خدا (ص) و منم صديق اكبر نميگويد اين سخن را بعد از من مگر كذابي [ص 90] افترا گوينده هفت سال پيش از مردم نماز گذاردم و اينكه ميفرمايد انا الصديق الاكبر مراد اين نيست كه اكبر مقابل اصغر باشد باين معني كه صديقي غير از او باشد و آن حضرت اكبر از او باشد بلكه مراد اين است كه منم آن صديقي كه بطور استحقاق موصوف باين وصف هستم و اين فرمايش را در مقابل كساني كه اين صفت را براي ابوبكر ادعا كردند فرمود پس مثل اين است كه فرموده احدي غير از من شايسته اين اسم و وصف نيست پس موصوف كردن صديق باكبر محض كشف از واقع و حقيقة است نه محض تمييز و رفع اشتباه و از اين جهت فرمود لايقولها بعدي الا كذاب مفتر و اينكه فرمود لايقولها بعدي يا اين است كه مراد غيري است يعني نميگويد اين كلمه را غير از من يا آنكه مراد اين است كه لايقولها بعد ما ثبت التسمية و الوصف لي يعني نميگويد اين كلمه را بعد از ثبوت تسميه و وصف من باين كلمه مگر كذاب مفتري زيرا كه هر كس خود را مسمي باين اسم كند و انتحال اين صفت نمايد كذاب است و دليل اينكه مراد آن حضرت تعريض بابوبكر است كه اعادي آن حضرت اين صفت را باحاديث مكذوبه بر او بستند و باو نسبت دادند فقرهاي است كه تصريح بآن شده است در حديثي كه از طريق نوح بن قيس طاحي روايت شده از سليمان ابيفاطمة كه گفت حديث گفت مرا معاذه عدويه گفت شنيدم از علي عليه السلام وقتي كه روي منبر بصره نشسته بود ميفرمود انا الصديق الاكبر آمنت قبل ان يؤمن ابوبكر و اسلمت قبل ان يسلم ، منم صديق اكبر ايمان آوردم پيش [ص 91] از آنكه ابوبكر ايمان آورد و اسلام آوردم پيش از آنكه اسلام آورد و از طريق ابندراج روايت شده است از خالد خفاف قال ادركت الناس و هم يقولون وقع بين علي عليه السلام و عثمان كلام فقال عثمان ابوبكر و عمر خير منك فقال علي عليه السلام كذبت والله لانا خير منك و منهما عبدت الله قبلهما و عبدت الله بعدهما ، خالد خفاف گويد ديدم كه مردم ميگفتند مابين علي عليه السلام و عثمان گفتگوئي واقع شده عثمان گفته است بآن حضرت كه ابوبكر و عمر از تو بهتر بودند علي عليه السلام فرمود دروغ گفتي بخدا قسم من از تو و از آن دو از همه بهترم عبادت خدا كردم پيش از آن دو و عبادت خدا كردم بعد از آن دو و اين حديث نيز از ادله مطلبي است كه در صدد اثبات آن هستيم زيرا كه صريح است در سبقت داشتن اسلام آن حضرت و از اين جمله است حديثي كه احمد بن حنبل در مسند خود روايت كرده است از ابن ابيليلي از پدرش كه گفت رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود الصديقون ثلثة حبيب بن موسي النجار و هو مؤمن آل يس و حزقيل مؤمن آل فرعون و علي بن ابيطالب عليه السلام الثالث و هو افضلهم ، صديقان سه نفرند اول حبيب بن موسي نجار مؤمن آل يس دويم حزقيل مؤمن آل فرعون سيم علي بن ابيطالب عليه السلام و او از همه افضل است و از اين جمله است حديثي كه مغازلي باسناد خود از مجاهد روايت كرده است در تفسير قول خداي تعالي و الذي جاء بالصدق و صدق به اولئك هم المتقون قال الذي جاء بالصدق محمد (ص) [ص 92] و الذي صدق به علي عليه السلام ، حاصل آنكه مراد از الذي جاء بالصدق محمد است صلي الله عليه و آله كه صدق را در ميان خلق آورد و صدق به مراد حضرت امير است صلوات الله عليه كه تصديق آن بزرگوار را نمود و روايت آورده است ديلمي از عايشه و طبراني و ابنمردويه از ابنعباس كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود السبق ثلثة فالسابق الي موسي يوشع بن نون و السابق الي عيسي (ع) صاحب آل يس و السابق الي محمد صلي الله عليه و آله علي بن ابيطالب عليه السلام سبقتگيرندگان سه نفرند يكي يوشع بن نون كه در تصديق حضرت موسي (ع) سبقت گرفت و يكي صاحب آل يس كه بسوي عيسي (ع) سبقت گرفت و ديگري علي بن ابيطالب (ع) كه در تصديق حضرت خاتم (ص) بر همه خلق سبقت گرفت و ابننجار از ابنعباس روايت آورده است كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود صديقان سه نفرند حزقيل مؤمن آل فرعون و حبيب نجار مؤمن آل يس و علي بن ابيطالب (ع) و ابونعيم و ابنعساكر از ابيليلي روايت آوردهاند كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود صديقان سه نفرند يكي حبيب نجار مؤمن آل يس كه گفت يا قوم اتبعوا المرسلين و يكي حزقيل مؤمن آل فرعون كه گفت اتقتلون رجلا ان يقول ربي الله و ديگري علي بن ابيطالب عليه السلام ، پس اينكه ميفرمايد الصديقون ثلثة دليلي است ظاهر بر اينكه اسلام آن حضرت از كمال عقل و تمييز بوده و الا حضرت رسول (ص) او را قرين نميفرمود با صديقاني كه خداي تعالي در محكم [ص 93] قرآن تصريح بمدح ايشان فرموده باينكه تصديق رسل نمودند با اينكه كفار بر خلاف ايشان مصر بودند اعلان بفضل ايشان نموده پس حكم علي بن ابيطالب عليه السلام نيز در اين امت مثل حكم مؤمن آل فرعون و مؤمن آل يس است در امت موسي و عيسي چنانكه رسول خدا (ص) بيان فرمود و شكي براي مؤمن نيست كه مؤمن آل فرعون و مؤمن آل يس در امت موسي و عيسي (ع) بر همه اهل دعوت سبقت داشتهاند پس علي بن ابيطالب صلوات الله عليه نيز چنين است و اينكه در حديث سابق فرمود السبق ثلثة تا آخر اشاره است باينكه حضرت امير صلوات الله عليه در امت محمد (ص) مثل يوشع بن نون است در امت حضرت موسي و يوشع نيز پسر عم و وصي حضرت موسي بود چه پدر حضرت موسي عمران بن يصهر بن فاهث بن لاوي بن يعقوب است و يوشع پسر نون بن يصهر بن فاهث بن لاوي بن يعقوب است و شمعون بن حمون الصفا نيز پسرعم حضرت مريم بود و حضرت رسول (ص) محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف بن قصي است و حضرت امير عليه السلام علي بن ابيطالب بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف بن قصي است پس وزير و وصي و خليفه رسول خدا (ص) حذو النعل بالنعل و القذة بالقذة علي عليه السلام است و لا تبديل لكلمات الله ذلك الدين القيم و اين مطلب را ابنمغازلي فقيه شافعي واسطي در كتاب مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام ذكر كرده است در تفسير قول خداي تعالي و السابقون السابقون چنانكه [ص 94] از او روايت شده است كه گفت خبر داد ما را احمد بن محمد بن عبدالوهاب اجازة كه خبر داد ما را عمر بن عبدالله بن شورب كه حديث كرد ما را احمد بن محمد بن منصور گفت حديث كرد ما را احمد بن الحسين گفت حديث كرد ما را زكريا گفت حديث كرد ما را ابوصالح از ضحاك كه گفت حديث كرد ما را سفيان بن عبدالله از ابينجيح از مجاهد از ابنعباس في قوله تعالي و السابقون السابقون قال سبق يوشع بن نون الي موسي و صاحب عيسي الي عيسي و سبق علي عليه السلام الي محمد صلي الله عليه و آله يعني در تفسير و السابقون السابقون ابنعباس ميگويد كه يوشع بن نون در تصديق حضرت موسي (ع) سبقت گرفت و صاحب حضرت عيسي بسوي عيسي (ع) و علي عليه السلام بسوي محمد (ص) سبقت گرفت و هم از او روايت شده است كه گفت خبر داد ما را ابوطالب محمد بن احمد بن عثمان بن فرج بن ازهر بغدادي در واسط بر ما وارد شد و گفت خبر داد مرا ابوالحسين علي بن محمد بن عرفة بن لؤلؤ گفت حديث كرد مرا عمر بن محمد عاقلدي گفت حديث كرد مرا محمد بن خلف حداد گفت حديث كرد مرا عبدالرحمن بن قيس بن معوية گفت حديث كرد مرا عمر بن ثابت از يزيد بن ابيزياد از عبدالرحمن بن سعد مولي ابوايوب انصاري كه گفت قال رسول الله صلي الله عليه و آله صلت الملئكة علي علي (ع) سبع سنين و ذلك انه لميصل معي احد غيره ، رسول خدا (ص) فرمود هفت سال ملئكه بر علي عليه السلام صلوات گفتند چه احدي [ص 95] جز او در اين هفت سال با من اقامه صلوة ننمود و هم از او است كه گفت خبر داد مرا ابوالقاسم عبدالواحد از علي بن العباس بزاز گفت حديث كرد مرا ابوالقاسم عبدالله بن محمد بن احمد بن اسدالبزاز املاءا گفت حديث كرد مرا محمد بن مقاتل گفت حديث كرد مرا حسن بن احمد بن منصور گفت حديث كرد مرا سهل بن صالح روزي گفت شنيدم از ابومعمر عباد بن عبدالصمد كه ميگفت شنيدم از انس بن مالك كه ميگفت رسول خدا (ص) فرمود صلت الملئكة علي و علي علي سبعا و ذلك انه لميرفع الي السماء شهادة ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله الا مني او منه ، ملئكه هفت سال بر من و بر علي (ع) صلوات گفتند بجهت اينكه در اين هفت سال شهادت بتوحيد و رسالت بآسمان بالا نرفت مگر از من يا از او و هم از او است كه گفت خبر داد ما را ابونصر احمد بن موسي بن طحال اجازة از قاضي ابوالفرج حنوطي كه حديث كرد مرا ابنعباد كه حديث كرد مرا جعفر بن محمد خلدي كه حديث گفت مرا عبدالسلام بن صالح كه حديث گفت مرا عبدالرزاق از ثوري از سلمة بن كهيل از ابوصادق از عليم بن قيس كندي از سلمان اعلي الله مقامه كه گفت فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله اول الناس ورودا علي الحوض اولهم اسلاما علي بن ابيطالب عليه السلام پيشتر از همه مردم بر حوض كوثر علي بن ابيطالب (ع) وارد ميشود كه اسلام او پيشتر از همه بود و از اين جمله است حديثي كه ابوبكر احمد بن موسي بن مردويه در كتاب مناقب روايت كرده است باسناد [ص 96] خود از عبدالله بن صامت از ابوذر رضي الله عنه قال دخلنا علي رسول الله صلي الله عليه و آله فقلنا من احب اصحابك اليك فان كان امر كنا معه و ان كانت نائبة كنا من دونه قال هذا علي اقدمكم سلما و اسلاما ابوذر فرمايد كه داخل شديم روزي بر حضرت رسول (ص) و عرض كرديم كدام يك از اصحاب در حضرت تو محبوبترند كه اگر امري اتفاق افتد با او باشيم و اگر حادثه رخ دهد نزد او زيست كنيم فرمود اينك علي است (ع) كه بر همه شما در تسليم و اسلام تقدم دارد و در تاريخ طبري و تفسير ثعلبي است كه محمد بن منذر و ربيعة بن ابيعبدالرحمن و ابوحازم مدني و محمد بن سائب كلبي و قتادة و مجاهد و ابنعباس و جابر بن عبدالله و زيد بن ارقم و عمر بن مرة و شعبة بن حجاج گفتند علي عليه السلام اول من اسلم و از طريق منهال از عبايه اسدي است از حضرت امير عليه السلام كه فرمود لقد اسلمت قبل الناس بسبع سنين هفت سال پيش از مردم اسلام آوردم و از طريق جابر بن عبدالله بن نجي حظرمي ( حضرمي ظ ) است از حضرت امير عليه السلام كه فرمود صليت مع رسول الله (ص) و لميصل احد غيري ، با رسول خدا (ص) نماز گذاردم و احدي جز من نماز نگذارده بود و از طريق حراث بن اعور است كه گفت از حضرت امير عليه السلام شنيدم كه ميفرمود اللهم اني لااعترف لعبد من عبادك قبلي الهي من براي احدي از بندگان تو اعتراف نميكنم كه پيش از من باشد پس اين فرمايش صريح است در انكار دروغي كه عثمانيه جعل كرده و شهرت دادهاند كه اسلام [ص 97] ابوبكر پيش از آن حضرت بود و نيز خود آن حضرت شب پيش از ليلة الهرير وقتي كه مردم را بر قتال اهل شام تحريص ميفرمود فرمود انا اول ذكر صلي مع رسول الله صلي الله عليه و آله و لقد رأيتني اضرب بسيفي قدامه و هو يقول لا سيف الا ذوالفقار و لا فتي الا علي حيوتك حيوتي و موتك موتي ، منم اول مردي كه با رسول خدا (ص) نماز گذارد و هراينه خود را در موقفي ديدم كه جلو آن حضرت با شمشير خود جنگ ميكردم و آن حضرت ميفرمود شمشيري نيست مگر ذوالفقار و جوانمردي نيست مگر علي زندگاني تو يا علي زندگاني من است و موت تو موت من است و نيز فرمود وقتي كه رسيد بآن حضرت كه گروهي از دشمنان جنابش را در اخباري كه از رسول خدا (ص) ميدهد مورد طعن ساختهاند بعد از فرمايشاتي كه خطبه فرمود بلغني انكم تقولون ان عليا يكذب فعلي من اكذب اعلي الله فانا اول من آمن به و عبده و وحده ام علي رسول الله (ص) فانا اول آمن به و صدقه و نصره ، بمن رسيده است كه شما ميگوئيد علي دروغ ميبندد بر كه دروغ ميبندم آيا بر خدا و حال آنكه من اول كسي هستم كه باو ايمان آورد و عبادت او را نمود و توحيد او را كرد يا بر رسول خدا و حال آنكه من اول كسي هستم كه باو ايمان آورد و تصديق او را نمود و نصرت او را كرد و از اين جمله است آنچه محمد بن عبدالله بن ابيرافع روايت كرده است از پدرش از جدش از ابوذر غفاري كه گفت شنيدم از رسول خدا (ص) كه با علي عليه السلام [ص 98] ميفرمود در حديث طويلي انت اول من آمن بي تو اول كسي كه بمن ( ايمان ظ ) آورد و سخيله نيز از ابوذر روايت كرده است كه گفت شنيدم از رسول خدا (ص) كه دست حضرت امير عليه السلام را گرفته بود و ميفرمود انت اول من آمن بي و اول من يصافحني يوم القيمة تو اول كسي كه بمن ايمان آورد و اول كسي كه روز قيامت با من مصافحه ميكند و ابن ابيرافع نيز اين مضمون را روايت كرده است از پدرش از ابوذر (ره) گفت بخدمت ابوذر مشرف شدم كه او را وداع كنم پس بمن فرمود انها ستكون فتنة فعليك بالشيخ علي بن ابيطالب عليه السلام فاني سمعت رسول الله (ص) يقول انت اول من آمن بي ، عنقريب فتنه آشكار خواهد شد پس بر تو باد بشيخ يعني علي بن ابيطالب كه من از رسول خدا (ص) شنيدم كه باو ميفرمود انت اول من آمن بي و از اين جمله است آنچه حذيفه روايت كرده از طريق قيس بن مسلم است از ربعي بن حراش قال سألت حذيفة بن اليمان عن علي بن ابيطالب عليه السلام قال ذاك اقدم الناس سلما و ارجح الناس حلما ربعي گفت كه از حذيفه سؤال كردم علي بن ابيطالب (ع) چگونه است گفت او در اسلام از همه مردم مقدمتر است و در عقل از همه سنگينتر و از اين جمله است آنچه جابر بن عبدالله انصاري روايت كرده از طريق شريك است از عبدالله بن محمد بن عقيل از جابر قال بعث رسول الله صلي الله عليه و آله يوم الاثنين و اسلم علي عليه السلام يوم الثلثا ، جابر گفت كه رسول خدا (ص) روز دوشنبه برسالت مبعوث شد و حضرت امير [ص 99] عليه السلام روز سهشنبه اسلام آورد و از اين جمله است آنچه عبدالله بن هشام روايت كرده است از پدرش از طريف بن عيسي غنوي كه زيد بن صوحان در مسجد كوفه خطبه خواند پس گفت سيروا الي اميرالمؤمنين و سيد المسلمين و اول المؤمنين ايمانا ، روانه شويد بجانب امير مؤمنان و سيد مسلمانان و اول مؤمنين از حيث ايمان و مثل اين حديث است آنچه از امسلمه رضي الله عنها روايت شده است كه گفت در حديث طويلي لقد اسلم علي بن ابيطالب اول الناس و ماكان كافرا ، علي بن ابيطالب عليه السلام پيش از همه مردم اسلام آورد و كافر نبود و اينكه اول ميگويد اسلام آورد و بعد ميگويد كافر نبود مراد اين نيست كه شرط تحقق كفر بلوغ است چنانكه جهال مدعي شدهاند كه اسلامي كه در حال طفوليت باشد مسبوق بكفر نيست چه اگر چنين باشد لازم ميآيد كه اسلام آن سرور نيز در آن سن بي حقيقت باشد بجهة اينكه اسلام كه بمعني انقياد است نيز محقق نميشود جز از بالغ چنانكه گمان ميكنند و مطلب اين نيست چنانكه بيانش مذكور شد بلكه مراد اين است كه آن حضرت اسلام را اظهار فرمود و نطق بآن نمود بعد از آنكه ساكت بود و داعي براي اظهار نبود و كافر نبود يعني جاحد وحدانيت خدا هرگز نبود چنانكه خود آن حضرت ميفرمايد :