كتاب اتمام الحجة
ترجمه كتاب نهج المحجة از تأليفات مرحوم شيخ علينقي احسائي (ره)
فرزند شيخ اجل اوحد مرحوم شيخ احمد بن زينالدين احسائي اعلي الله مقامه
ترجمه مرحوم عالم فاضل آقا محمدجواد معلم رحمة الله عليه
[ص 2] بسم الله الرحمن الرحيم
ستايش خداوندي را سزاست كه ستايش آفرين است و برتر از ستايش اولين و آخرين ، او را چنان ستائيم كه خود ستوده و بر زبان مترجمان وحي خود بيان فرموده و ديباچه سخن را بثنايش چنان گشائيم كه خود گشوده و در آغاز كتاب آفرينش تجلي بستايش خود نموده فله الحمد قبل كل حمد و له الحمد قبل القبل و البعد ، خداوندي كه ايجاد ممكنات نمونه از قدرت او است و اختلاف موجودات نشانه از حكمت او ، عرصه عدل و غنايش از آن منيعتر است كه فاضل را تابع مفضول كند و ساحت فضل و لطفش از آن وسيعتر كه از نصب حجت عادل عدول كند ، حكيم دانائي كه هل يستوي الذين يعلمون و الذين لايعلمون فرمايد جاهلان را كجا بر مسند علم و حكمت نشاند ، و عادل توانائي كه لاينال عهدي الظالمين فرمايد حاشا كه ستمكاران را بولايت عهد خود رساند ، كردگارا ما را بر شكر خود موفق دار چنانكه [ص 3] بر شناختن ائمه حق موفق داشتي و از كفران نعمت خود باز دار چنانكه از پيروي اعادي ايشان باز داشتي ، و رحمت بيكران بر اشرف پيغمبران بفرست كه او را محمد ستودي و حمد خود را از رخساره او ظاهر نمودي تا لواي حمد را در عرصه ايجاد بلند سازد و اصنام اوهام را از طاق حرم توحيد دراندازد پس بآنچه مأمور بود قيام و اقدام فرمود و چنانكه بايست در تبليغ رسالت اهتمام نمود و وصي خود را كه معدن رسالت و مخزن علم و حكمت است بنص من كنت مولاه فهذا علي مولاه مخصوص داشت و بر خلافت بلافصلش بيش از حد تواتر نصوص گذاشت صلوات الله عليه و علي وصيه و الائمة الاحدعشر من ولده و شيعتهم و محبيهم اجمعين و اللعنة الابدية علي اعدائهم و غاصبي حقوقهم و منكري فضائلهم من الجن و الانس من الاولين و الآخرين الي يوم الدين .
( و بعد ) چنين گويد ذره بيمقدار و بنده گناهكار محمدجواد بن محمدعلي كرماني تجاوز الله عن سيئاتهما بحق ساداتهما كه در اين خجسته عهد كه قرعه ترويج ملت عرب بنام ملك الملوك دولت عجم است و مملكت جم در نگين اقتدار اعليحضرت قدرقدرت قويشوكت سپهر عظمت كيوان رفعت ناصر دين و ملت و مروج آئين و شريعت ظهير الايمان و المؤمنين معز الاسلام و المسلمين ظل الله في الارضين قهرمان الماء و الطين السلطان بن السلطان بن السلطان و الخاقان بن الخاقان بن الخاقان السلطان مظفرالدين شاه قاجار خلد الله ملكه و سلطانه و ايد بنصره العزيز اركانه مضبوط و منظم است و عامه [ص 4] اهل مملكت خاصه رجال دولت بمقتضاي الناس علي دين ملوكهم در صدد ترويج امور دين مبين و اعلاء كلمه ايمان و تشييد ملت حضرت خاتم النبيين عليه صلوات المصلين اند حضرت مستطاب اجل اكرم افخم صاحب المجد و اشرف النسب و جامع الفخر و الرياسة و الحسب سلاله دودمان احسان و مكرمت و خلاصه خاندان مجد و عظمت معتمد الدولة السلطانية و مؤتمن الحضرة الخاقانية آقاي عليرضا خان عضدالملك دام اجلاله العالي ابن المستغرق في بحار المغفرة و الرضوان موسي خان قاجار البسه الله حلل النور و اسكنه دار السرور كه الحق شخصي است از رجال قديم اين دولت ابدمدت در مكارم اخلاق بي شائبه اغراق طاق و در مكارم آداب بالاتفاق يگانه آفاق و همواره بمقتضاي نسب بلند و حسب ارجمند خاطر شريفش از ترهات باطله ابناي روزگار مصروف و اوقات عزيزش در اعداد تهيه روز شمار و تحصيل رضاي پروردگار مصروف است در علو همتش همين بس كه با وجود انبساط مكنت و ثروت دل بر اين بساط فرسوده نبسته و در اين رباط دو در از فكر روز محشر آسوده ننشسته و چون ساير بني نوع سيرت پدران مكرم از دست نداده و دل بر رسوم مستحدثه ديوسيرتان دنيا ننهاده در اين اوقات همت عالي مرتبت بر اين گماشتند كه كتاب مستطاب نهج المحجة را كه از مؤلفات مرحوم مبرور محدث ثقه علامه و شيخ فقيه فاضل فهامه حاوي المعقول و المنقول و حائز الفروع و الاصول قدوة العلماء العاملين و زبدة المجتهدين و المحدثين الحبر التقي النقي [ص 5] شيخ علينقي اعلي الله درجته ابن الشيخ الاوحد و الاستاد الامجد قدوة العلماء الراسخين و اسوة الحكماء البالغين شيخ المتألهين رئيس المجتهدين و المحدثين مروج قواعد الدين الشيخ احمد بن زينالدين الاحسائي اعلي الله مقامه است در اثبات حقيت مذهب شيعه از طريق روايات مخالفين طبع و نشر فرمايند و ابناي وطن حقيقي خود يعني دوستان حضرت ولي الله اعظم صلوات الله عليه را باين خدمت نمايان قرين امتنان بيپايان نمايند و در حقيقت بذل جهد و مال در اين گونه امور در حكم تجهيز لشكر براي جهاد في سبيل الله است زيرا كه حفظ قلوب مسلمين از شبهات شياطين اجرش از حفظ ثغور ظاهري بيشتر است و تقويت نفوس موالين بادله و براهين فضلش از نظم امور ملكي اعظم و اوفر و از اينجا است كه مداد العلماء افضل من دماء الشهداء فرمودهاند لاجرم نشر كتب و علوم ايشان از اعظم مثوبات و افضل قربات خواهد بود بخصوص امثال اين كتاب مستطاب كه هر فصلي از عنواناتش صواعق محرقه بر جان هزاران ابنحجر اندازد و هر سلسله از رواياتش صد چون ابن ابيالحديد را بسلاسل حديد مقيد سازد زيرا كه مؤلف آن اعلي الله درجته ادله حقيت خلافت بلافصل حضرت اميرالمؤمنين صلوات الله عليه و امامت يازده فرزند آن سرور و غصبيت خلافت خلفاي جور را بنوعي از روايات صحيحه مخالفين و كتب معتبره ايشان استخراج فرموده كه هيچ منصفي را بعد از ملاحظه آنها مجال شك در وهن مذهب مخالفين و سستي عقايد ايشان نميماند [ص 6] و بر خواص و عوام بتأليف اين كتاب مستطاب واضح فرموده كه تار و پود مذهب اين فرقه اوهن من بيت العنكبوت است و خانه اعتقاد ايشان اوهن البيوت و اگر چه عامه مردم بلاد ايران بحمد الله از اهتمامي كه علماي سلف و خلف شكر الله مساعيهم الجميلة در اين باب نمودهاند يومنا هذا در حقيت مذهب تشيع بر يقيناند و احتمال اينكه حق با مخالفين خانواده عصمت و طهارت باشد نميدهند لكن بديهي است كه هر چه ادله و براهين حق بيشتر باشد يقين راسختر شود و هر چه رسوخ يقين بيشتر باشد ايمان قويتر شود و درجه نعمت بالاتر رود و از اين گذشته يقين نفساني اگر مقرون بادله جدليه كه خصم را ساكت نمايد نباشد زبان مدعي را كوتاه نكند و اين كتاب مستطاب از همه كتبي كه در اقامه اين نوع ادله نوشته شده است انفع و اجمع است زيرا كه مؤلفش اعلي الله درجته در كتب مخالفين تتبعي بكمال داشته و همتي بر اين كار گماشته و رواياتي را كه بصراحت بر فساد مذهب ايشان دلالت دارد از هر گوشه و كنار جمع فرموده ، از اين جهت بندگان معظم له دامت شوكته در طبع و نشر آن عزم جزم كردند و چون بزبان عرب نوشته شده بود و عوام عجم را انتفاعي از آن نبود و مقصود ايشان از اقدام بر اين مثوبت اعميت نفع و اتميت فايده آن بود فرمايش فرمودند كه اين ذره بيمقدار كتاب مزبور را بزبان فارسي ترجمه كنم كه نفعش عام و شامل خواص و عوام باشد پس بر توفيق و فضل الهي اعتماد كرده شروع در ترجمه نمودم و چون [ص 7] ترجمه لفظ بلفظ ركيك و نامطبوع است بلكه در واقع ترجمه نيست زيرا كه ترجمه بايد معاني عبارت اصل را بعين ادا كند و مسلم است كه در ترجمه لفظ بلفظ بسياري از نكات و اشارات عبارت اصل از دست ميرود بنا را بر اين گذاردم كه مهما امكن معني هر عبارتي را بآن نوع كه نزد فصحاي عجم پسنديده است بنگارم و در ترجمه احاديث صواب چنان ديدم كه اول متن حديث را بعبارت عربي نقل كنم كه اگر تفصيل يا اجمالي در ترجمه آن واقع شود عين عبارت معلوم باشد و براي علماي عظام نيز فايده داشته باشد كه هر گاه محتاج بنقل حديثي شوند حاجت برجوع كردن بكتاب ديگر نداشته باشند مگر آنكه حديث مفصلي باشد كه از نقل عبارت آن تطويل فوق العاده لازم آيد و صرف نظر از نقل عبارتش اولي نمايد يا آنكه متن حديثي بعين يا باندك اختلاف در اسناد متعدده تكرار يافته باشد و حاجت بتكرار نقل عبارت نباشد يا آنكه حديث از طرق شيعه باشد و از جهت شهرت و موجود بودن در كتب مشهوره متداوله اكتفا بصرف ترجمه آن شود و از فضلاي دانشمند ملتمسم كه بر من خرده نگيرند و اگر بر خطائي واقف شوند بچشم اغماض نگرند و اميدوار بفضل پروردگار چنانم كه از اين ترجمه نفعي وافر عايد دوستان اهل بيت سلام الله عليهم شود و چنانكه اصل كتاب مسمي بنهج المحجة است ترجمه آن اتمام الحجة باشد ، ثم اسئله تعالي ان يوفقني لاتمامه كما يحب و يرضي و يجعله سعيا مشكورا لي يوم تجزي كل نفس بما تسعي .
[ص 8] و فهرست اين كتاب مستطاب كه مرتب بر مقدمه و ده فصل و خاتمهايست از اين قرار است :
مقدمه : در ذكر مخالفتهائي كه اين امت در حيوة و بعد از وفات پيغمبر صلي الله عليه و آله با آن سرور نمودند و مشاجراتي كه در محضر انور آن حضرت با يكديگر كردند .
فصل اول : در اثبات اينكه حضرت اميرالمؤمنين صلوات الله عليه اول كسي بود كه به پيغمبر (ص) ايمان آورد و اول مردي بود كه با آن سرور نماز گذارد .
فصل دوم : در اثبات اينكه خلافت حضرت امير صلوات الله عليه بحكم خدا و رسول بود و ذكر حديث غدير و ساير نصوصي كه بر خلافت آن حضرت از طرق مخالفين وارد شده است .
فصل سيم : در اثبات اينكه آن حضرت بعد از رسول خدا (ص) بهترين خلق اولين و آخرين است .
فصل چهارم : در ذكر بعضي مناقب و فضايل آن حضرت .
فصل پنجم : در ذكر غصب فدك و ساير ستمهائي كه ابوبكر بر حضرت صديقه طاهره صلوات الله عليها نمود و اذيتهائي كه باعث غضب كردن آن حضرت صلوات الله عليها بر او شد .
فصل ششم : در ذكر نصوصي كه بر امامت يازده امام از فرزندان حضرت امير صلوات الله عليه از طرق مخالفين وارد شده است و ذكر بعضي از مناقب و مآثر ايشان .
[ص 9] فصل هفتم : در ذكر قائم آلمحمد صلوات الله عليه و اختلافي كه در اسم و نسب آن حضرت شده است و اثبات نص بر امامت آن حضرت و شرح پاره از حالات آن سرور .
فصل هشتم : در اثبات اسلام حضرت ابوطالب رضي الله عنه و ذكر بعضي اخبار كه در شأن و فضيلت آن بزرگوار وارد شده است .
فصل نهم : در تعيين فرقه ناجيه از هفتاد و سه فرقه هالكه و اثبات اينكه ايشان فرقه شيعه هستند لاغير و بيان بعضي از فضايل و خصايص كه بسبب محبت حضرت امير صلوات الله عليه و فرزندان آن بزرگوار خاص ايشان شده است .
فصل دهم : در ذكر پاره از مطاعن و مثالب خلفاي ثلثه و بدعتهائي كه گذاردند .
خاتمه : در رد بر عامه و ذكر تناقضهائي كه در اقوال و اختلافاتي كه در احاديث ايشان است .
و هذا ابان الشروع في المقصود بتوفيق الله الودود .
قال اعلي الله درجته و ابلغ حجته :
[ص 10] بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين الذي ارسل الرسل هادين مهديين و جعلهم مبشرين و منذرين و خصهم باوصياء طاهرين مطهرين جارين علي منوالهم مظهرين لحرامهم و حلالهم منزهين من الرين مبرئين من الدنس و مطهرين من الرجس فاختارهم بعلمه و نص عليهم في كتابه المنزل بحكمه لانه سبحانه لايختار من يلحقه التظنين و لاينصب لعباده من يتصف بوصمة الواصمين فقال جل شأنه و ممن خلقنا امة يهدون بالحق و به يعدلون و ميزهم بقوله لاينال عهدي الظالمين و الصلوة و السلام علي خيرته من خلقه اجمعين محمد الذي نهج الطريق الواضح و اوضح الحق بالبرهان اللائح و علي اهل بيته المعصومين المخصوصين من بين الامة بقوله تعالي انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا .
( و بعد ) چنين گويد احتياجمند عفو الهي علينقي بن احمد بن زينالدين الهجري كه چون عناد و تعصب فرقه عامه را در انكار فضل آلمحمد صلوات الله عليهم بحدي ديدم كه در مقام احتجاج از راه لجاج سخن بكذب و بهتان ميكنند و بسا حديثي را كه از طرق خود ايشان مشهور بلكه متواتر است انكار مينمايند و از اين جهت جهال فريقين چنان سردوچار بليه جهالت و گرفتار گرداب حيرت شدهاند كه نه دليلي بر حق ميدانند و نه سبيلي باهل حق اگر چه هر يك بر دين خود ثابت و بر يقين خود مصرند لهذا بر خود واجب دانستم [ص 11] كه از احاديث سنيان كه بتفريق اهل شقاق متفرق در اوراق است احاديثي چند جمع كنم كه حجتي واضح باشد بر خاص و عام ايشان بر اينكه حق مخصوص بآلمحمد صلوات الله عليهم و شيعيان ايشان است و همين برهان قاطع اهل انصاف را كافي است كه شخص بر معاندين خود باقوال خودشان احتجاج كند و طريقه خود را به پستاي خودشان اثبات نمايد و ملتزم شدم كه از اخبار اهل بيت نبوت سلام الله عليهم نيز موافق روايات ايشان اخباري چند بعلاوه رقم كنم تا بر تحقيق مدعي اتفاق طرفين حاصل شده و بر اثبات مدعي اجماع فريقين بعمل آمده باشد و اين كتاب را نهج المحجة نام گذاشتم و بر مقدمه و ده فصل و خاتمه مرتبش داشتم و از خدا مسئلت ميكنم كه مرا بر اتمام آن توفيق دهد و در قول و عمل تسديد فرمايد كه او است دوست دوستداران و فريادرس اميدواران خود .
در ذكر بعضي مخالفتهاي اين امت با پيغمبر صلي الله عليه و آله در حال حيوة و بعد از وفات آن سرور و مشاجراتي كه در محضر انور او با يكديگر نمودند و بعد از رحلت او بقهقري برگشتند .
يكي از آن جمله حكم قصر و افطار در سفر بود و چنان بود كه آن حضرت بعد از نزول رخصت و امر الهي امر فرمود كه در حال سفر نماز را قصر كنند و روزه را افطار نمايند چنانكه خداي تعالي فرموده است فمن شهد منكم الشهر فليصمه و من كان مريضا او علي سفر فعدة من ايام اخر يعني هر كس از شما كه در ماه رمضان در وطن خود باشد [ص 12] روزه بدارد و هر كس مريض يا در سفر باشد بر او است بشماره ايامي كه افطار كرده از روزهاي ديگر روزه بگيرد پس معلوم ميشود كه اين واجب است زيرا كه ميفرمايد بر او است كه چنين كند بعد ميفرمايد يريد الله بكم اليسر و لايريد بكم العسر و لتكملوا خدا ميخواهد كه امر را بر شما آسان كند نه دشوار يعني اين تكليفي كه فرموده و افطار روزه را در حال سفر واجب كرده است جز از راه رأفت نيست كه ميخواهد تكليف شما را آسان كند پس در حيوة رسول خدا (ص) در اين امر مخالفت آن حضرت كردند و همچنان بعد از وفات آن بزرگوار بر مخالفت باقي ماندند و از جمله روايات ايشان كه دلالت بر اين مطلب ميكند حديثي است كه در كتاب الجمع بين الصحيحين در مسند عبدالله بن عباس در حديث دويم از احاديث متفق عليها روايت كرده است كه ميگويد خرج النبي (ص) في رمضان الي حنين و الناس يختلفون فصائم و مفطر فلما استوي علي راحلته دعا باناء من لبن او ماء فوضعه علي راحلته و راحته و في رواية حتي رأوا الناس ثم شرب و شربوا الناس في رمضان فقال المفطرون للصوام افطروا رسول خدا صلي الله عليه و آله در ماه مبارك رمضان بعزم حنين از مدينه بيرون تشريف برد و مردم باختلاف بعضي روزهدار و بعضي مفطر بودند همين كه آن حضرت بر راحله خود راست نشست ظرف شير يا آبي طلب فرمود و همچنان كه سوار بود بر كف دست مبارك نگاه داشت و در روايتي تا همه مردم ديدند پس آن حضرت در ماه رمضان آشاميد [ص 13] و مردم آشاميدند و آنها كه افطار كرده بودند به روزهداران گفتند افطار كنيد و نيز حميدي در كتاب مذكور در مسند عبدالله بن عباس در حديث دويم از متفق عليه روايت كرده است كه رسول خدا (ص) با دههزار نفر از مدينه بيرون تشريف برد و در آن وقت هشت سال و دو ماه و نيم از هجرت گذشته بود پس با همراهان روانه مكه شد و همه جا آن حضرت روزه ميداشت و مسلمانان نيز روزه ميداشتند چون بمنزل كديد رسيد كه منزلي است ميانه عُسفان و قديد افطار فرمود و همراهان نيز افطار كردند و زهري گفته است كه از احاديث رسول خدا (ص) آنچه آخرتر وارد شده است بهمان بايد عمل كرد و حكم افطار در سفر بعد از حكم روزه بود و در بعضي روايات هست كه آن حضرت همچنان تا آخر ماه افطار ميفرمود و نيز حميدي در كتاب خود در مسند جابر بن عبدالله در حديث يازدهم روايت ميكند كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود ليس من البر ان يصوموا في السفر و بروايتي ليس من البر الصوم في السفر يعني روزه داشتن در حال سفر از نيكي نيست و نظير اين حديث است خبري كه از انس بن مالك روايت كردهاند قال خرجنا مع رسول الله (ص) في سفر اكثرنا ظلا الذي يستظل بكسائه فاما الذين صاموا فلميعالجوا شيئا و اما الذين افطروا فسقوا الركاب و امتهنوا و عالجوا فقال رسول الله (ص) ذهب المفطرون اليوم بالاجر ميگويد در خدمت رسول خدا (ص) بسفري رفتيم كه هر كس از ما عباي خود را سايبان ميكرد سايهاش از همه [ص 14] بيشتر بود اما آنها كه روزه داشتند بهيچ كار نپرداختند و اما آنها كه افطار كرده بودند شتران را آب دادند و رنج بردند و خدمت كردند پس رسول خدا (ص) فرمود اجر را امروز آنها بردند كه افطار كردند پس اين حديث باعتقاد ايشان دلالت بر افضل بودن افطار ميكند و مع ذلك عملشان در سفر بر روزه گرفتن است و اگر كسي را ببينند كه افطار كرده سب ميكنند و مبدع ميخوانند و اما تأويلي كه عامه براي حديث سابق كردهاند كه مراد روزه مستحب است كه فرمود از بر نيست روزه داشتن در سفر يعني از اعمال مستحبه نيست باطل است چنانكه اخبار خودشان شهادت ميدهد بلكه مراد روزه واجب است چه اين فرمايش را رسول خدا (ص) وقتي فرمود كه بعضي در باب افطار كردن مخالفت كردند پس فرمود كه اين روزه داشتن از بر يعني از نيكي نيست كه صاحبش سزاوار ثواب باشد بلكه مستوجب عقاب است چرا كه رخصت الهي را ترك كرده و تسهيلي كه بر بندگان فرموده است رد نموده لاجرم معصيت كرده و معاقب است و دليل اين مطلب روايتي است كه نيز حميدي در كتاب الجمع بين الصحيحين در مسند جابر بن عبدالله انصاري روايت كرده است قال ان النبي (ص) خرج عام الفتح الي مكة في رمضان و صام حتي بلغ كراع الغميم فصام الناس ثم دعا بقدح من ماء فرفعه حتي نظر الناس ثم شرب فقيل له بعد ذلك بعض الناس قد صام فقال اولئك العصاة اولئك العصاة ميگويد پيغمبر صلي الله عليه و آله در ماه رمضان عام الفتح روانه مكه شد تا بمنزل [ص 15] كراع الغميم رسيد و مردم روزه ميگرفتند پس حضرت قدحي آب طلب فرموده بلندش داشت تا همه مردم ديدند آنگاه قدري از آن ميل فرمود بعد بآن حضرت عرض شد كه بعضي از مردم روزه گرفتهاند فرمود آنها عاصيانند آنها عاصيانند پس صراحت اين حديث در مطلب ما بحدي است كه مجال شك ندارد و در اخبار ائمه هدي صلوات الله عليهم نيز اخباري است كه بصراحت دلالت بر اين مطلب ميكند بلكه اين امر اجماعي آن بزرگواران و شيعيان ايشان است چنانكه در اخبار عديده از ايشان وارد شده است حتي اينكه فرمودهاند كه هر كس در ماه رمضان در سفر روزه بگيرد مثل اين است كه در حضر افطار كرده چنانكه در كتاب كافي و من لايحضره الفقيه و تهذيب روايت شده است و هم در اين سه كتاب از زهري از حضرت علي بن الحسين عليهما السلام روايت شده است كه فرمود من صام في السفر او المرض فعليه القضاء لان الله عز و جل يقول فمن كان منكم مريضا او علي سفر فعدة من ايام اخر هر كس در سفر يا در حال مرض روزه بگيرد بايد قضا كند زيرا كه خداي عز و جل ميفرمايد فمن كان منكم مريضا او علي سفر فعدة من ايام اخر و از حضرت صادق صلوات الله عليه روايت شده است كه سؤال شد از آن بزرگوار از حال كسي كه در سفر روزه بگيرد فرمود اگر باو رسيده باشد كه رسول خدا (ص) از اين عمل نهي فرموده است بايد . . . ( از اينجا چند برگ از ترجمه افتاده است )
[ص 16] ١٦ [ص 17] ١٧ [ص 18] ١٨ [ص 19] ١٩ [ص 20] ٢٠ [ص 21] ٢١ [ص 22] ٢٢ [ص 23] ٢٣ [ص 24] ٢٤ [ص 25] ٢٥ [ص 26] ٢٦ [ص 27] . . . ابوبكر مااردت الا خلافي و قال عمر مااردت الا خلافك قال فتماديا حتي ارتفعت اصواتهما الخبر ، عبدالله بن زبير گويد وفدي از بنيتميم بر حضرت رسول صلي الله عليه و آله وارد شدند ابوبكر عرض كرد قعقاع بن سعيد بن زراره را بر ايشان امير فرما عمر گفت بلكه اقرع بن حابس را ابوبكر با عمر گفت از اين سخن غرضي جز مخالفت من نداشتي عمر گفت بلي غرضي جز همين نداشتم پس با يكديگر بمجادله برآمدند تا بانگهاي ايشان بلند شد تا آخر حديث ، و از اين جمله بود معارضه عمر با رسول خدا (ص) در عام الحديبية و اعتراضي كه بر آن حضرت نمود وقتي كه حضرت بر جنازه عبدالله بن ابيسلول نماز گذارد و ساير بدسلوكيها كه با آن حضرت ميكرد چنانكه در مطاعن عمر ذكر خواهد شد انشاء الله و از اين جمله است اين حديث كه در صحاح خود ذكر كردهاند چنانكه مسلم در جلد سيم از صحيح خود در حديث عايشه در بيان قصه افك عايشه روايت كرده است باين لفظ قالت فقام رسول الله (ص) علي المنبر فاستعدي من عبدالله بن ابيسلول عايشه گويد پس رسول خدا (ص) روي منبر بپا برخاست و از عبدالله بن ابيسلول شكايت فرمود قالت فقال رسول الله و هو علي المنبر يا معاشر المسلمين من يعذرني من رجل قد بلغ اذاه في اهل بيتي فوالله ماعلمت علي اهلي الا خيرا و لقد ذكر رجلا ماعلمت منه الا خيرا و ماكان يدخل علي اهلي الا معي عايشه گويد پس رسول خدا (ص) همچنان كه بر منبر بود فرمود اي گروه مسلمين كيست كه داد مرا بستاند [ص 28] از مردي كه اذيت او باهل بيت من رسيده است بخدا قسم كه من از اهل خود جز نيكي نميدانم و مردي را نام برده است كه از او جز خوبي ندانستهام و هرگز داخل خانه من نشده است مگر همراه من فقام سعد بن معاذ فقال اعذرني منه يا رسول الله ان كان من الاوس ضربنا عنقه و ان كان من الخزرج امرتنا فقبلنا امرك قال فقام سعد بن عبادة و هو سيد الخزرج و كان رجلا صالحا و لكن حملته الحمية فقال لسعد بن معاذ كذبت لعمر الله لاتقتله و لاتقدر علي ذلك فقام اسيد بن الحصين و هو ابن عم سعد بن معاذ فقال لسعد بن عبادة كذبت لعمر الله لنقتلنه فانك منافق مخادع مخاذل عن المنافقين فثار الحيان الاوس و الخزرج حتي هموا ان يقتلوا ( يقتتلوا ظ ) و رسول الله (ص) قائم علي المنبر فلميزل رسول الله (ص) يخفضهم حتي سكتوا و سكت الخبر ، سعد بن معاذ كه بزرگ اوس بود برخاست و عرض كرد يا رسول الله عذر مرا بپذير و از جانب من آسودهخاطر باش كه اگر اين مرد از قبيله اوس باشد گردن او را ميزنيم و اگر از خزرج باشد بهر چه امر فرمائي حكم تو را انفاذ كنيم پس سعد بن عباده كه رئيس خزرجيان بود برخاست و اگر چه مرد صالحي بود اما حميت او را بر اين واداشت كه با سعد بن عباده گفت بخدا قسم دروغ گفتي تو نميتواني او را بكشي پس اسيد بن حصين كه پسر عم سعد بن معاذ بود برخاست و بسعد بن عباده گفت تو دروغ گفتي البته او را ميكشيم و تو مرد منافقي هستي كه بمكر و فريب حمايت منافقان و خذلان مؤمنان ميكني پس دو قبيله بهم ريختند و با يكديگر درآويختند بحدي كه خواستند با هم جنگ كنند و حضرت رسول (ص) همچنان بر منبر ايستاده بود و مردم را تسكين [ص 29] ميداد تا ساكت شدند و حضرت سكوت فرمود تا آخر خبر پس اينك احاديث خود سنيان صريح است در اينكه اين امت در حضور رسول خدا (ص) با يكديگر نزاع و مشاجره ميكردند و بسيار ميشد كه اوامر آن حضرت را مخالفت ميكردند و بر اقوال و افعال او اعتراض مينمودند چنانكه بعضي از حكايات آن را ذكر خواهيم كرد انشاء الله و از جمله مخالفتهائي كه با آن حضرت نمودند اين بود كه چون در غدير خم حضرت امير صلوات الله عليه را بخلافت نصب فرمود اظهار كراهت كردند و مخالفت آن حضرت را در دل گرفتند و در عقبه قصد كشتن آن سرور را نمودند و چون ايشان را امر فرمود كه بسرداري اسامة بن زيد بن حارثه كلبي روانه موته شوند تخلف كردند و در هنگام وصيت كه قلم و دوات طلبيد تا چيزي مرقوم فرمايد مخالفت نمودند و پس از رحلت آن بزرگوار در سقيفه بنيساعده با يكديگر نزاعها كردند و با بنيهاشم اظهار خصومتها كردند و بر همين نسق از آن روز ببعد حوادثي چند از ايشان رخ نمود كه باعث سفك دماء و غارت اموال و اباحه نسوان شد كه هر يك از آنها گواهي است بين بر اينكه اين امت بر اوامر و نواهي الهي مستقيم نشدند و غير از كساني كه متمسك بكتاب و عترت شدند همگي مرتد شدند و تصديق اين مطلب حديثي است كه بين الفريقين مشهور است بلكه بتواتر از حضرت رسول (ص) روايت شده است كه فرمود و ستفترق امتي نيفا و سبعين فرقة فرقة ناجية و الباقون في النار عن قريب امت من هفتادواند [ص 30] فرقه خواهند شد يك فرقه ناجي و باقي در آتشند و ما اخباري چند بعد از اين از احاديث خود سنيان ذكر خواهيم كرد كه بصراحت دلالت كنند بر اينكه آن فرقه ناجيه شيعيان علي عليه السلاماند اما كراهت داشتن بعض امت از نصب علي عليه السلام بخلافت امري است كه مخالف و مؤالف روايت كردهاند از جمله روايتي است كه محمد بن نما ذكر كرده قال قال حذيفة بن اليمان حدثني بريدة السلمي قال لما قمنا من مكاننا يعني بعد خطبة النبي (ص) يوم الغدير و نصبه عليا عليه السلام علما و اماما للامة سمعت رجلا يقول لصاحبه مارأيت اليوم ما فعل بابن عمه لو قدر ان يصيره نبيا لفعل قال له صاحبه اسكت اذا فقدنا محمدا (ص) مارأينا من هذا الامر شيئا ، از حذيفه روايت ميكند كه ابوبريده سلمي گفت چون از جاي خود برخاستيم يعني بعد از خطبه پيغمبر (ص) روز غدير و نصب كردن حضرت امير عليه السلام بامامت امت مردي را شنيدم كه با رفيق خود ميگفت امروز ديدي كه با پسر عم خود چه كرد همانا اگر ميتوانست كه او را منصب پيغمبري دهد ميداد رفيقش باو گفت ساكت باش چون محمد (ص) از ميان برود اثري از اين سخنان نخواهيم داد و ابنمغازلي نيز در كتاب خود باسنادي كه بجابر بن عبدالله انصاري دارد حديثي ذكر كرده است كه دلالت دارد بر اينكه بعضي از اهل آن انجمن كه روز غدير حاضر بودند خلافت حضرت امير عليه السلام را كراهت داشتند و آن حديث را ثعلبي در تفسير خود در ذيل آيه سئل سائل بعذاب واقع ذكر كرده [ص 31] است و عنقريب در ذكر اخبار نصب كردن حضرت امير عليه السلام بخلافت گفته خواهد شد و از جمله مخالفتهاي امت با آن حضرت و كينههائي كه بر آن حضرت داشتند امري بود كه ايشان را بر انديشه قتل آن سرور در عقبه واداشت و از جمله احاديث ايشان در آن باب حديثي است كه زمخشري در تفسير آيه لقد ابتغوا الفتنة من قبل و قلبوا لك الامور حتي جاء الحق و ظهر امر الله و هم كارهون روايت كرده سند آن را بابنجريح ميرساند قال وقفوا لرسول الله (ص) علي الثنية ليلة العقبة و هم اثناعشر رجلا ليفتكوا به ، ابنجريح گويد در شب عقبه بالاي ثنيه ايستادند كه بر رسول خدا (ص) تاخته آن حضرت را شهيد سازند و ايشان دوازده نفر بودند و نيز زمخشري در تفسير قول خداي تعالي و هموا بما لمينالوا گويد و هو الفتك برسول الله (ص) و ذلك عند مرجعه من تبوك تعاقبه خمسةعشر رجلا منهم علي ان يدفعوه عن راحلته الي الوادي اذا اتي العقبة بالليل فاخذ عمار بن ياسر بخطام الناقة يقودها و حذيفة خلفه يسوقها فبينما هما كذلك اذ سمع حذيفة وقع اخفاف الابل و قعقعة السلاح فاذا قوم متلثمون فقال اليكم اعداء الله فهربوا ، يعني آن امري كه قصد كردند و بآن نرسيدند تاختن بر رسول خدا (ص) بود و اين در مراجعت از غزوه تبوك بود پانزده نفر از ايشان آن حضرت را تعاقب كردند كه چون در شب بعقبه برسد او را از شتر بيندازند پس عمار بن ياسر مهار ناقه را گرفته ميكشيد و حذيفه از پشت سر مشغول راندن شد در اين اثنا [ص 32] صداي پاي شتران و قعقعه سلاح بگوش حذيفه رسيد نظر كرد جماعتي را ديد روي بسته پس بانگ بر ايشان زد كه دور شويد اي دشمنان خدا پس فرار كردند و شك نيست كه اين اشخاصي كه قصد اين امر شنيع كردند از جمله همان منافقين بود كه در خدمت آن حضرت ميزيستند زيرا كه سياق اين آيات درباره منافقين است كه ميفرمايد و منهم من يلمزك في الصدقات فان اعطوا منها رضوا و ان لميعطوا منها اذا هم يسخطون يعني پاره از منافقين آنهايند كه در تقسيم صدقات بر تو عيب ميگيرند پس اگر چيزي بايشان داده شود خوشنود ميشوند و اگر داده نشود غضب ميكنند و از جمله يكي از اشخاصي كه در اين باب بر آن حضرت عيب ميگرفتند و بطور اشاره و كنايه اظهار استحقاق خود را ميكردند عمر بود چنانكه مسلم در جلد دويم از صحيح خود باسنادي كه بسليمان بن ربيعه دارد چنين روايت كرده است ، قال عمر بن الخطاب قسم رسول الله (ص) قسما فقلت تالله يا رسول الله لغير هؤلاء كان احق به منهم فقال انهم خيروني بين ان يسئلوني بالعجز و يبخلون فلست بباخل ، عمر بن الخطاب گفته است كه روزي رسول خدا (ص) مالي را تقسيم فرمود بآن حضرت عرض كردم يا رسول الله بخدا قسم ديگران سزاوارتر بودند باين مال فرمود ايشان مرا مخير كردند كه بطور عجز از من سؤال كنند و مرا ببخل نسبت دهند پس من بخل نميكنم پس اينك ملاحظه نمائيد عمر قسم ياد كرد كه تقسيم رسول خدا (ص) خارج از طريقه عدل و انصاف است و بر رسول خدا تهمت بست [ص 33] و اگر نه آن حضرت را بجهالت و تمييز ندادن مستحق از غير مستحق نسبت داد و بطور كنايه مدعي اولويت خود شد و از اين گذشته خود سنيان روايت كردهاند كه عمر از حذيفه پرسيد آيا من جزو منافقاني كه ميشناسي هستم يا نه حذيفه در جواب گفت بازگشت تو بخير است و چون مشهور بود كه حذيفه منافقين را ميشناسد عمر ميترسيد كه مبادا سرش را فاش كند پس اين سؤال را از او كرد كه بداند آيا سرش را فاش ميكند يا پنهان ميدارد و يكي ديگر از كساني كه در خدمت حضرت رسول (ص) بنفاق قدم ميزدند عثمان بود چنانكه سدي در تفسير خود در ذيل اين آيه كريمه يقولون آمنا بالله و بالرسول و اطعنا ثم يتولي فريق منهم من بعد ذلك و ما اولئك بالمؤمنين ميگويد اين آيه درباره عثمان بن عفان نازل شد و وجه نزولش اين بود كه چون رسول خدا (ص) از فتح بنيالنضير فارغ شد اموال ايشان را بمعرض تقسيم درآورد پس عثمان بحضرت امير عليه السلام عرض كرد نيك است كه فلان زمين را از حضرت رسول (ص) براي خود خواستار شوي و اگر عطا فرمود مرا شريك خود فرمائي من نيز فلان زمين را براي خود خواهش ميكنم اگر عطا فرمود حضرتت را با خود شريك ميكنم پس اول عثمان نزد حضرت آمده خواهش خود را اظهار كرد و رسول خدا (ص) قبول فرمود و آن زمين را باو عطا فرمود حضرت امير عليه السلام باو فرمود بر حسب شرط مرا شريك كن عثمان امتناع نمود حضرت باو فرمود اينك رسول خدا (ص) مابين ما حكم باشد عثمان [ص 34] بحكومت پيغمبر (ص) راضي نشد از او پرسيدند چرا بحكومت نزد پيغمبر نميروي گفت علي پسر عم او است ميترسم طرف او را ترجيح دهد پس اين آيات درباره عثمان نازل شد و اذا دعوا الي الله و رسوله ليحكم بينهم اذا فريق منهم معرضون و ان يكن لهم الحق يأتوا اليه مذعنين افي قلوبهم مرض ام ارتابوا ام يخافون ان يحيف الله عليهم و رسوله بل اولئك هم الظالمون حاصل معني آنكه ميفرمايد هر گاه بسوي خدا و رسول خوانده شوند كه ميان ايشان حكم فرمايد فرقه از ايشان اعراض كنند و اگر حق بطرف ايشان باشد با تصديق و اذعان نزد او ميآيند آيا مرضي در دل دارند يا شكزده شدهاند يا ميترسند كه خدا و رسول در حكومت ستمي بر ايشان كنند بلكه خود اين جماعت ستمكارند چون نزول آيه گوشزد عثمان شد نزد حضرت رسول (ص) آمده بحق علي عليه السلام اقرار نمود و آن حضرت را در آن زمين شريك ساخت پس اين حديث صريح است در اينكه عثمان منافق بود و كفر خود را پنهان ميداشت زيرا كه خداوند عالم درباره او ميفرمايد افي قلوبهم مرض و مرض قلب غير از كفر نيست و دلالت هم دارد بر اينكه مراد از اين فريق كه در آيه است منافقين انصار از قبيل عبدالله بن ابيسلول و امثال او نيست چنانكه حديث حذيفه كه عنقريب ذكر خواهد شد گواهي بر اين ميدهد بلكه مراد اهل نفاق از مهاجرين است زيرا كه ايشان بودند كه در اذيت رسول خدا (ص) جري بودند بحدي كه آن حضرت از ترس مرتد شدن ايشان [ص 35] نميتوانست بصراحت همه احكام الهي را بايشان تبليغ فرمايد و دليل بر اينكه مراد از ايشان منافقين قريش است حديثي است كه حميدي در مسند عايشه در حديث نوزدهم از متفق عليه بطرق عديده روايت كرده است ، قالت ان النبي (ص) قال لها يا عايشة لولا قومك حديثوا عهد بالجاهلية و في رواية اخري حديثوا عهد بكفر و في رواية حديثوا عهد بشرك فاخاف ان تنكر قلوبهم لامرت بالبيت فهدم فادخلت فيه ما اخرج منه و الزقته بالارض و جعلت له بابين بابا شرقيا و بابا غربيا فبلغت بنيته به اساس ابرهيم ، عايشه ميگويد كه پيغمبر (ص) باو فرمود اگر نه اين بود كه قوم تو قريب العهدند بزمان جاهليت و ميترسم بدل بر من انكار كنند امر ميكردم خانه كعبه را خراب كنند و آنچه از آن بيرون كردهاند جزو آن ميكردم و بنايش را متصل بزمين ميگذاردم و دو در از برايش قرار ميدادم يكي از طرف مشرق و ديگري از سمت مغرب كه بنيانش باساس ابرهيم (ع) برسد و نظير اين حديث است روايتي كه نيز حميدي در كتاب الجمع بين الصحيحين در مسند عبدالله بن عمرو بن عاص در حديث يازدهم از افراد مسلم روايت كرده است كه گفت ان النبي (ص) قال اذا فتحت عليكم خزائن فارس و الروم اي قوم انتم قال عبدالرحمن بن عوف نكون كما امرنا رسول الله (ص) فقال رسول الله (ص) تتنافسون ثم تتحاسدون ثم تدابرون ثم تتباغضون و في رواية ثم تنطلقون الي مساكين المهاجرين فتحملون بعضهم علي رقاب بعض ، حاصل معني آنكه [ص 36] رسول خدا (ص) فرمود چگونه خواهيد بود وقتي كه خزاين عجم و روم بر شما گشوده شود عبدالرحمن بن عوف عرض كرد چنان خواهيم بود كه رسول خدا ما را امر فرموده است فرمود بلكه حرص ورزيده بر يكديگر بخل خواهيد كرد بعد از آن بر يكديگر حسد خواهيد برد بعد از آن پشت بيكديگر خواهيد نمود بعد از آن يكديگر را دشمن خواهيد داشت و بروايتي فرمود بعد از آن بسراغ فقراي مهاجرين رفته بعضي از ايشان را بر گردن بعضي سوار خواهيد كرد پس ملاحظه نما كه بچه قسم صراحت رسول خدا (ص) خبر ميدهد كه اين جماعت بعد از هدايت يافتن از طريقه حق بقهقري برميگردند و از مكنون خاطر و سويداي سرائر ايشان بايشان خبر ميدهد چنانكه خداوند عالم نيز در همين معني ميفرمايد و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم علي اعقابكم و من ينقلب علي عقبيه فلنيضر الله شيئا و سيجزي الله الشاكرين يعني محمد (ص) نيست جز رسولي كه پيش از او رسولان گذشتهاند پس آيا اگر بمرگ خود از دنيا رحلت فرمايد يا كشته شود از طريقه حق بعقب برميگرديد و كسي كه بعقب برگردد ضرري بخدا نميزند و خدا شاكران را بزودي جزا خواهد داد و نيز خبر داد بايشان حضرت پيغمبر (ص) كه بعد از او فرقه فرقه خواهند شد و راه هلاكت در پيش خواهند گرفت چنانكه در اخبار عديده است از جمله حديثي كه حميدي در كتاب الجمع بين الصحيحين در مسند سهل بن سعد در حديث بيست و هشتم از متفق عليه [ص 37] روايت كرده است كه گفت از رسول خدا (ص) شنيدم كه ميفرمود اني فرطكم علي الحوض من ورد و من شرب لميظمأ ابدا و ليردن علي اقوام اعرفهم و يعرفوني ثم يحال بيني و بينهم حاصل فرمايش آنكه ميفرمايد من پيشفرستاده شمايم بر حوض كوثر و پيش از همه شما بر حوض نشسته خواهم بود هر كس وارد آن حوض شود يا از آن بياشامد هرگز تشنگي نبيند و گروهي چند بر من وارد خواهند شد كه من ايشان را ميشناسم و ايشان مرا ميشناسند پس حايلي ميان من و ايشان زده ميشود قال ابوحازم فسمع النعمان بن عياش و انا احدثهم بهذا الحديث فقال هكذا سمعت سهلا يقول قلت نعم قال و انا اشهد علي ابيسعيد الخدري لسمعته يزيد فيقول انهم من امتي فيقال انك لاتدري ما احدثوا بعدك فيقول سحقا سحقا لمن بدل بعدي ، ابوحازم گويد وقتي كه اين حديث را روايت ميكردم نعمان بن ابيعياش حاضر بود و اصغاء مينمود با من گفت اين حديث را از سهل بن سعد بهمين قسم شنيدي گفتم بلي گفت من نيز شاهدم كه ابوسعيد خدري اين حديث را روايت ميكرد و زياده بر حديث سهل روايت ميكرد كه رسول خدا (ص) بعد از اين كلام ميفرمود پس ميگويم ايشان از امت منند خطاب ميرسد كه تو نميداني بعد از تو چه كارها كردهاند بعد ميفرمود پس ويل و هلاكت باد بر كسي كه بعد از من آئين مرا تبديل كند و اين حديث صريح است در اينكه مراد از اين منافقين اشخاصياند كه بعد از پيغمبر (ص) زنده بودند نه آنهائي كه در حيوة آن حضرت از دنيا رفتند چنانكه از كلمه ما احدثوا بعدك كه در حديث آتي هست ظاهر ميشود و بر آن منافقين كه بعد از زمان صحابه پيدا شدند نيز نميتوان حمل كرد [ص 38] چنانكه كلمه ممن صاحبني و فقره فاقول يا رب اصحابي كه در آن حديث است صريح است در اينكه اين گروه جزو اصحاب بودهاند و مصاحبت پيغمبر (ص) را ادراك نمودهاند و فقره ديگر هم كه بعد در آن حديث ميفرمايد كه خطاب الهي را چنان جواب دهم كه عيسي (ع) عرض كرد و كنت عليهم شهيدا ما دمت فيهم الآيه نيز دليل اين مطلب است و احدي از مسلمين را شكي در اين نيست كه اشخاصي كه بعد از رسول خدا (ص) اختلاف كردند و در سقيفه بنيساعده و مسجد پيغمبر (ص) آن نزاعهاي طولاني را بانجام بردند آخر الامر دو فرقه شدند يك فرقه بيعت ابوبكر را منكر بودند مثل حضرت امير عليه السلام و بنيهاشم و هواخواهان ايشان مثل سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و حذيفه و سعد بن عبادة و قيس بن سعد بن عبادة و جمعي ديگر و يك فرقه به بيعت او راضي بودند مثل باقي مهاجرين و انصار و پيدا شدن هفتاد و سه فرقه بعد از جدا شدن اين دو فرقه بود و رسول خدا (ص) نص فرمود بر اينكه يكي از اين دو فرقه هالك است پس سنيان را چاره جز اين نيست كه يا مدعي شوند كه فرقه هالكه عترت پيغمبرند پس بكلي از دين پيغمبر (ص) خارج شوند يا اقرار كنند كه فرقه هالكه كه از جاده متابعت اميرالمؤمنين عليه السلام بيرون رفتند خود ايشان هستند و بضلالت خود اعتراف نمايند و الا بايد اخباري را كه در كتب خود نوشتهاند و نزد ايشان بحد شهرت و تواتر رسيده است بكلي منكر شوند پس رواة خود را دروغگو و روايات [ص 39] خود را دروغ و طريقه خود را فاسد دانند و غير از اين سه شق را گزيري براي ايشان نيست و از اين جمله است حديثي كه حميدي در كتاب الجمع بين الصحيحين در حديث شصتم از متفق عليه از مسند عبدالله بن عباس روايت كرده است كه گفت پيغمبر (ص) فرمود الا انه سيجاء برجال من امتي فيؤخذ بهم ذات الشمال فاقول يا رب اصحابي فيقال انك لاتدري ما احدثوا بعدك فاقول كما قال العبد الصالح و كنت عليهم شهيدا ما دمت فيهم فلما توفيتني كنت انت الرقيب عليهم و انت علي كل شيء شهيد ان تعذبهم فانهم عبادك و ان تغفر لهم فانك انت العزيز الحكيم قال فيقال لي انهم لميزالوا مرتدين علي اعقابهم منذ فارقتهم ، حاصل فرمايش آنكه ميفرمايد عنقريب گروهي از امت مرا وارد عرصه محشر كرده ايشان را بطرف چپ روانه كنند عرض كنم الهي اصحاب منند خطاب رسد كه تو نميداني بعد از تو چه كارها كردهاند پس چنان گويم كه عيسي بن مريم (ع) گفت و كنت عليهم شهيدا الآية الهي من بر ايشان تا آن زمان شاهد بودم كه در ايشان بودم و چون مرا قبض روح كردي خود تو مراقب و مطلع بر ايشان بودي و تو بر همه چيز شاهد و ناظري اكنون اگر ايشان را عذاب كني بندگان تواند و اگر بيامرزي عزت و حكمت خاص وجود اقدس تو است پس خطاب رسد كه از آن زمان كه از ميان ايشان بيرون رفتي لازال مرتد و گمراه بودند ، و از اين جمله است حديثي كه نيز حميدي در كتاب مذكور در حديث دويست و سي و يكم از متفق عليه از مسند [ص 40] انس بن مالك روايت كرده است كه گفت رسول خدا (ص) فرمود ليردن علي الحوض رجال ممن صاحبني حتي اذا رأتني و دفعوا و رفعوا الي اختلجوا من دوني فلاقولن اي ربي اصحابي فليقالن انك لاتدري ما احدثوا بعدك ، روز قيامت گروهي از آنها كه مصاحبت مرا دريافتهاند نزد حوض كوثر بر من وارد خواهند شد چون مرا ببينند و ايشان را دفع دهند و بسوي من بلند كنند از نزد من ربوده شوند عرض كنم الهي اينها اصحاب من بودهاند خطاب رسد كه تو نميداني بعد از تو چه كارها كردهاند و نيز از اين جمله است حديثي كه حميدي در كتاب مذكور در حديث صد و شصت و هفتم از متفق عليه در مسند ابوهريرة بطرق عديده روايت كرده است يكي از آن طرق طريق عطاء بن يسار است از ابوهريرة كه گفت پيغمبر (ص) فرمود همچنان كه ايستاده بودم گروهي نمودار شدند تا ايشان را شناختم پس مردي ميانه من و ايشان پيدا شد و گفت بشتابيد باو گفتم بكجا بشتابند گفت بسوي آتش والله گفتم مگر چه كردهاند گفت بعد از تو مرتد شدند و بقهقري برگشتند بعد از آن گروهي ديگر پيدا شدند چون ايشان را شناختم مردي ميان من و ايشان ظاهر شد و گفت بشتابيد گفتم بكجا گفت بسوي آتش والله گفتم قصه ايشان چيست گفت ايشان بعد از تو مرتد شدند پس گمان ندارم كه كسي از ايشان نجات يابد مگر بقدر همل ابل يعني شتر بي ساربان مراد اين است كه از ايشان نجات نمييابد مگر بسيار كمي بقدر شتر مهمل مانده زيرا كه بسيار كم اتفاق ميافتد كه [ص 41] شتري مهمل و بي ساربان باشد و از زمان قديم در همه امتها عدد مؤمنين كم بوده است و نسبت بعدد كفار بقدر موي سفيدي در بدن گاو سياه بودهاند چنانكه بنياسرائيل در ميان قبطيان و فرعونيان و اصحاب هرون در ميان پيروان سامري و قارون چنين بودند و هم چنين شيعيان علي عليه السلام در ميان اين امت بسيار كمند و اگر كسي بچشم انصاف نظر كند و در اخبار فريقين تتبع نمايد ميبيند كه هرون اين امت بالاتفاق حضرت امير عليه السلام است و كساني كه متابعت آن سرور را نمودند جماعتي بسيار كم بودند از بنيهاشم و بعضي از خواص آن حضرت و اين امر بحمد الله بر كسي كه پيروي هوا را از تعصب بر اطاعت مولي ترجيح ندهد بسيار واضح است و از اين جمله است حديثي كه از مسند عايشه بطرق عديده روايت كردهاند و در مسند اسماء بنت ابيبكر و در مسند امسلمه نيز بطرق عديده روايت كردهاند سعيد بن مسيب نيز روايت كرده است و همه اين طرق در كتاب الجمع بين الصحيحين مذكور است و خود حميدي هم در كتاب خود اين حديث را در مسند عبدالله بن مسعود روايت كرده است كه گفت فرمود پيغمبر (ص) انا فرطكم علي الحوض و ليرفعن رجال منكم حتي اذا هويت اليهم لاتناولهم اختلجوا دوني فاقول اي ربي اصحابي فيقال انك لاتدري ما احدثوا بعدك ، من پيشفرستاده شمايم بر حوض كوثر و گروهي از شما را بجانب من بلند خواهند كرد چون سر بپائين كنم كه ايشان را فرا گيرم از نزد من ربوده شود [ص 42] عرض كنم الهي اينها اصحاب منند خطاب رسد كه تو نميداني بعد از تو چها كردهاند و هم از اين قبيل است حديثي كه حميدي در كتاب الجمع بين الصحيحين در حديث سيصد و ششم از متفق عليه از مسند ابوهريره روايت كرده است كه گفت فرمود حضرت رسول (ص) در آخر حديثي ان مثلي كمثل رجل استوقد نارا فلما اضاءت ما حولها جعل الفراش يقعن فيها و جعل يحجزهن و يغلبنه و يقتحمن فيها كذلك مثلي و مثلكم انا بحجزتكم عن النار و انتم تغلبون و تقتحمون النار ، مثل من مثل مردي است كه آتش برافروخت چون آتش مشتعل شد پروانهها هجوم آورده خود را در آن آتش ميانداختند و هر چه منعشان ميكرد بر او غلبه كرده وارد آتش ميشدند مثل من هم با شما همين طور است من هميشه در كار اينم كه شما را از آتش جهنم منع كنم و شما بر من غلبه كرده وارد آتش ميشويد ، و هم از اين جمله است حديثي كه نيز حميدي در حديث دهم از مسند ثوبان غلام رسول خدا (ص) روايت كرده است از حديث ابوالربيع از زهري و قتاده كه پيغمبر (ص) فرمود انما اخاف علي امتي الائمة المضلين و اذا وقع عليهم السيف لميرفع عنهم الي يوم القيمة و لاتقوم الساعة حتي يلحق حي من امتي بالمشركين و حي من امتي تعبد الاوثان حاصل فرمايش آنكه ميفرمايد بر امت خود از هيچ چيز نميترسم جز پيشواياني كه ايشان را گمراه ميكنند و وقتي كه شمشير در ايشان گذارده شود تا روز قيامت برداشته نميشود و قيامت برپا نميشود تا [ص 43] طائفه از امت من مشرك شوند و طايفه بتپرست و بحكم احاديثي چند كه در فصل دويم در بيان نص بر حضرت امير عليه السلام از طرق شيعه و سني مذكور خواهد شد انشاء الله واضح ميشود كه از اين امت جز كساني كه بر جاده ولايت حضرت امير عليه السلام و بغض اعداء آن سرور مستقيم شدند احدي نجات نمييابد و معلوم ميشود كه اشخاصي كه خلافت آن حضرت را غصب كردند و بر آن سرور تقدم جستند كافر شدند و در ساير فصول كتاب هم اخباري كه دليل اين مطلب باشد هست بخصوص فصلي كه در بيان غصب فدك است و فصلي كه در بيان تخصيص فرقه ناجيه است بشيعيان حضرت امير عليه السلام در خاطر داشته باش تا بآنجا برسيم انشاء الله مثل اينكه از حضرت پيغمبر (ص) روايت شده است كه فرمود حرمت الجنة علي من ظلم اهل بيتي و قاتلهم و المعترض عليهم و الساب لهم اولئك لا خلاق لهم في الآخرة و لايكلمهم الله يوم القيمة و لايزكيهم و لهم عذاب اليم الا و علي محب اهل بيتي رحمة الله و بركاته و لهم البشري في الحيوة الدنيا و في الآخرة بهشت حرام است بر كسي كه بر اهل بيت من ستم كند و حرام است بر كشنده ايشان و اعتراض كننده بر ايشان و سب كننده ايشان و هيچ يك از اين طوايف را در آخرت بهره نيست و خداوند عالم در روز قيامت با ايشان تكلم نميفرمايد و ايشان را تزكيه نميكند و براي ايشان است عذابي دردناك و بر دوستان اهل بيت من است رحمت و بركت الهي و بشارت دنيا و آخرت ، و از اين جمله است حديثي كه نيز حميدي در حديث چهل و نهم از افراد بخاري از مسند ابوهريره روايت كرده است كه گفت پيغمبر (ص) فرمود لاتقوم الساعة [ص 44] حتي تأخذ امتي ما اخذ القرون الخالية شبرا بشبر و ذراعا بذراع فقيل يا رسول الله كفارس و الروم فقال و من هم الا اولئك ، قيامت برپا نميشود تا جميع كارهائي كه امم سالفه كردهاند امت من نيز مرتكب شوند وجب بوجب و ذراع بذراع عرض كردند يا رسول الله يعني مثل فارس و روم فرمود جز ايشان كه خواهد بود و مراد از فارس و روم مجوس و نصاري است و مثل اين حديث است روايتي كه نيز حميدي در كتاب الجمع بين الصحيحين در حديث بيست و يكم از متفق عليه از مسند ابوسعيد خدري روايت كرده است كه گفت پيغمبر (ص) فرمود لتتبعن سنن من قبلكم شبرا بشبر و ذراعا بذراع حتي لو دخلوا جحر ضب لتبعتموهم فقال يا رسول الله اليهود و النصاري قال و الا فمن ، هراينه در هر كاري كه پيشينيان كردهاند پيروي ايشان را خواهيد كرد وجب بوجب و ذراع بذراع حتي اينكه اگر داخل سوراخ سوسماري شده باشند شما نيز داخل خواهيد شد عرض كردند يا رسول الله يعني يهود و نصاري فرمود اگر ايشان نباشند پس كه خواهد بود و از اين جمله است حديثي كه زمخشري در تفسير خود در ذيل آيه و من لميحكم بما انزل الله روايت كرده است از حذيفه از پيغمبر (ص) كه فرمود شبيهترين امتها به بنياسرائيل شمائيد گام بر گام و تير بر تير طريقه ايشان را خواهيد پيمود الا اينكه نميدانم پرستش گوساله نيز خواهيد كرد يا نه ، پس معلوم شد از اين اخبار متكثره كه خطاب رسول خدا (ص) در همه اين فرمايشات با اصحاب بود و مقصودش بيان حال [ص 45] ايشان بود و نميشود اين همه اخبار را از معني ظاهر صرف بتأويلات بعيده نمود يا انكار و رد نمود و حمل بر آن منافقين كه بعد از رسول خدا (ص) رياستي نداشتند مثل عباس بن مرداس سلمي و اقرع بن حابس و عيينة بن حصين و اشباه ايشان نيز نميتوان كرد بلكه مراد بيان حال همان جماعتي است كه بعد از پيغمبر (ص) از امر آن سرور تخلف ورزيدند و وصي او را انكار و وصيت او را مخالفت كردند و استبعاد ندارد كه اصحاب پيغمبر چگونه مرتكب چنين كارها شدند بجهة اينكه پيغمبرزادگان بر برادر خود حسد بردند و مخالفت پدر كردند و هم چنين بنياسرائيل بحدي مخالفت حضرت موسي را نمودند كه عرض كرد رب اني لااملك الا نفسي و اخي ، پروردگارا من اختيار هيچ كس را ندارم جز خودم و برادرم اين امت هم در مخالفت پيغمبر (ص) قدم بقدم متابعت ايشان را كردند و معلوم باشد كه از حديثي كه زمخشري در تفسير آيه لقد ابتغوا الفتنة من قبل و قلبوا لك الامور روايت كرده است چنين برميآيد كه واقعه عقبه در مراجعت از غزوه تبوك بود و اين با آنچه از طرق ما از حذيفه روايت شده است بينونتي دارد آنچه از حذيفه بطرق شيعه نقل شده است اين است كه اين واقعه در عقبه هرشا اتفاق افتاد و در مراجعت رسول خدا (ص) از حجة الوداع بعد از نصب حضرت امير عليه السلام در غدير خم بخلافت و اين در سال دهم هجري بود و غزوه تبوك در سال نهم اتفاق افتاد و لكن بسيار ميشود كه اشتباهكاري ميكنند و رواياتي را كه [ص 46] اسباب افتضاح است تغيير ميدهند و بجاي ديگر نسبت ميدهند و متأخرين ايشان از اين نكته غافلند يا آنكه ايشان هم ميدانند و مثل پيشينيان خود حق روايت را از تعصب و عناد پنهان ميكنند و بهر حال آنچه بطرق ما از حذيفه نقل شده است اين است كه ميگويد رسول خدا (ص) بعد از نصب حضرت امير عليه السلام بخلافت نماز فريضه را با ما گذارده حكم رحيل داد و حركت فرمود تا اينكه بر عقبه هرشا مشرف شد و منافقين از جلو تاخته در ثنيه عقبه جمع شده بودند و سنگ در دبههاي روغني كرده براي رم دادن شتر آماده داشتند پس رسول خدا (ص) من و عمار بن ياسر را پيش طلبيد و امر فرمود كه من مهار بكشم و عمار از عقب براند و بر اين منوال قطع طريق كرديم تا ببالاي عقبه رسيديم پس منافقين از كمين بيرون آمده و دبهها را ميان دست و پاي ناقه انداختند و ناقه رم كرد و نزديك بود كه حضرت رسول (ص) را بر زمين اندازد حضرت بانگ بر او زد كه اسكني يا مباركة فليس عليك بأس آرام گير كه باكي بر تو نيست حذيفه گويد قسم بخدائي كه بجز او خدائي نيست زبان ناقه گشوده شد و بزبان عربي فصيح گفت يا رسول الله صلي الله عليك و آلك ، قدم بجاي قدم نگذارم و پا از پا برندارم و حال آنكه تو بر من سوار باشي چون منافقين ديدند كه ناقه رم نميكند پيش تاختند كه ناقه را با دست از عقبه زير اندازند پس من و عمار شمشيرها كشيده بر سر و روي ايشان ميزديم و آن شب شب بسيار تاريكي بود پس عقب ايستادند و از تدبير [ص 47] خود مأيوس شده بودند من عرض كردم يا رسول الله اينها كيستند كه قصد اين جسارت ميكنند فرمود ايشان منافقينند در دنيا و آخرت عرض كردم يا رسول الله چند نفر از اصحاب را امر نميفرمائي كه بروند سرهاي اينها را بياورند فرمود خوش ندارم كه مردم بگويند جمعي را بدين خود دعوت كرد و او را اجابت كردند چون بر دشمن خود ظفر يافت ايشان را بقتل رسانيد لكن بحال خود واگذار اينها را كه خدا در كمين ايشان است و زمان كمي مهلتشان ميدهد آن وقت بعذابي درشت و سخت ناچار و دوچارشان ميكند عرض كردم يا رسول الله اينها كه بودند فرمود فلان و فلان و فلان و يكي يكي را نام برد تا همه را شناختم بعد فرمود ميخواهي همچنان كه اسماء ايشان را بتو گفتم اشخاص ايشان را هم بتو بنمايانم عرض كردم بلي پدر و مادرم فداي تو باد فرمود سر بلند كن چون سر بلند كردم و قوم بالاي ثنيه بودند بدعاي رسول خدا (ص) برقي ظاهر شد كه هر چه در اطراف ما بود بقدرت الهي روشن شد كه گويا آفتاب است و ايشان را بالاي ثنيه ديدم و يكي يكي را شناختم بهمان قسم كه رسول خدا (ص) فرموده بود چهارده نفر بودند نه نفر از قريش اول ابوبكر دويم عمر سيم عثمان چهارم طلحه پنجم زبير ششم ابوعبيدة بن الجراح هفتم عبدالرحمن بن عوف هشتم معوية نهم عمروعاص و پنج نفر از طوايف ديگر اول ابوموسي اشعري دويم مغيرة بن شعبه سيم اوس بن حدثان چهارم ابوهريره پنجم ابوطلحه انصاري ، و از جمله مخالفتهائي كه [ص 48] با آن حضرت نمودند يكي ديگر اين بود كه چون اصحاب عقبه داخل مدينه شدند در خانه ابوبكر جمع شده صحيفه باين مضمون نوشتند كه بعد از رسول خدا (ص) بيعت حضرت امير عليه السلام را نكث كنند و خلافت را بابوبكر واگذارند و بعد از ابوبكر بعمر و بعد از عمر به ابوعبيده و سالم مولي ابوحذيفه كه هر كدام از اين دو نفر زنده باشند خليفه باشد و سي و چهار نفر بر مضمون آن صحيفه شهادت دادند چهارده نفر اصحاب عقبه و بيست نفر ديگر كه ايشانند سعيد بن عاص اموي كه كاتب صحيفه بود بالاتفاق اسامة بن زيد وليد بن ربيعة سعيد بن زيد بن عمرو بن فضيل ابوسفيان صخر بن حرب صفوان بن امية حذيفة بن عقبه معاذ بن جبل بشر بن سعيد انصاري سهل بن عمر عباس بن مرداس سلمي حكيم بن حزام اسدي قنفذ بن عمر سالم مولي ابوحذيفة سعد بن مالك خالد بن غطفه مروان بن حكم اشعث بن قيس كندي و صحيفه را بدست ابوعبيدة بن جراح سپردند و او در خانه كعبه دفن كرد و از اينجا است كه رسول خدا (ص) باو فرمود بخ بخ لك يا اباعبيدة اصبحت امين هذه الامة علي باطلها خوشا بحال تو كه امين اين امت شدهاي بر باطل ايشان و چون نوبت غصب خلافت بعمر رسيد آن صحيفه را از خاك بيرون آورد و همين صحيفه را اراده فرمود حضرت امير عليه السلام روزي كه عمر از دنيا بيرون رفته بود و حضرت بر در خانه او خود را بجامه درپيچيده ايستاده بود و فرمود مااحب ان القي الله الا بصحيفة هذا المسجي [ص 49] دوست نميدارم كه خدا را ملاقات كنم مگر با صحيفه صاحب اين نعش و اين كلام را براي اين فرمود كه آن صحيفه اول اساسي بود كه براي غصب خلافت و افساد ملت گذارده شد لاجرم در روز قيامت هم پيش از همه محاكمات حكومت آن صحيفه خواهد بود و سنيان اين فرمايش را از آن حضرت روايت ميكنند و از اعظم مناقب عمر ميدانند زيرا كه بگمانشان ميرسد كه حضرت آرزو فرموده است كه خدا را با صحيفه اعمال عمر ملاقات كند پس ميگوئيم مادر بعزايشان بنشيند چقدر گمراه و بيعقلند چگونه فرض ميشود كه حضرت امير آرزوي صحيفه اعمال چنين شخصي را داشته باشد كه خود آن حضرت دايم از او در شكايت و تظلم بود و او را بمخالفت خدا و رسول نسبت ميداد چنانكه در خطب و فرمايشات آن حضرت ظاهر است و مجال انكار ندارد اگر كوري دلها و غفلت عقلها مانع از شعور كردن نشود ، يكي ديگر از مخالفتهاي اين امت با پيغمبر (ص) تخلف از جيش اسامة بود وقتي كه حضرت او را بر جماعتي معين سردار كرد و روانه موته فرمود پس از همراهي او برگشتند و او را در لشگرگاه گذاشتند و امتثال فرمان رسول خدا را ننمودند چنانكه شيخ معتزله ابوهاشم در كتاب جامع الصبغة ذكر كرده و شهادت داده است باينكه عمر از اشخاصي بود كه رسول خدا (ص) اسامه را بر ايشان امير كرده بود و در حيوة رسول خدا مخالفت آن حضرت را نمودند بعد ميگويد فان قيل ايجوز ان يخالف النبي (ص) من طريق الوحي قلت فليس يجوز مخالفته علي وجه من الوجوه [ص 50] و اما ما كان من ذلك علي سبيل الرأي فسبيله فيه علي سبيل الائمة من انه لايجوز ان يخالف في ذلك في حال حيوته و اما بعد وفاته فقد يجوز ان يخالف فيه بذلك علي ذلك انه قد امر اسامة ان يخرج باصحابه في الوجه الذي بعثه فيهم فاقام اسامة عليه قال لماكن لاسأل عنك الركب ثم ان ابابكر استرجع عمر و قد كان في اصحابه و لو كان ذلك بوحي لميكن لاسامة ان يقيم و يقول اسأل عنك الركب و لاكان لابيبكر ان يسترجع عمر ، حاصل سخنش آنكه اگر كسي بگويد آيا مخالفت پيغمبر (ص) در امري كه بوحي خدا ميفرمايد جايز است يا نه جواب گوئيم كه مخالفت آن حضرت در هيچ امر جايز نيست و اما آنچه براي خود بفرمايد حكمش مثل رأي ساير ائمه است كه ما دام الحيوة مخالفت او جايز نيست و اما بعد از وفات ميتوان مخالفت نمود و از همين جهت است كه رسول خدا (ص) اسامه را امر فرمود كه از مدينه بيرون رود و روانه محل مأموريت خود شود اسامه توقف كرد بعذر اينكه تاب ندارم كه از خدمت دور شوم و سلامت حال آن حضرت را از عابرين سبيل سؤال كنم بعد از آن ابوبكر عقب عمر فرستاد كه برگردد و عمر همراه اسامه بود پس معلوم ميشود كه اين امر بوحي خدا نبوده و الا نه اسامه ميتوانست توقف كند و بهانه بياورد و نه ابوبكر ميتوانست كه عمر را برگرداند انتهي ، حال در كلام اين احمقان تأمل كن و ببين كه چون مخالفتي كه رؤساي ايشان با رسول خدا صلي الله عليه و آله كردهاند مشهور است و نميتوانند [ص 51] منكر شوند چنين عذرهاي بيجا ميتراشند كه از آنها تكذيب كلام خدا لازم ميآيد كه در حق پيغمبر (ص) ميفرمايد و ماينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي و لازم ميآيد كه احدي به پيغمبر (ص) وثوق نداشته باشد زيرا كه اگر جايز باشد كه پيغمبر (ص) سهو كند و بدون امر خدا فرمايش بفرمايد خاص و عام امت را ميرسد كه قول او را منكر شوند و در صحتش شك نمايند پس ديگر از هيچ راه نميتوانند بصدق اوامر و نواهي او وثوق پيدا كنند و اين رد بر خدا است بجهة اينكه ميفرمايد ما آتيكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا و ميفرمايد من يطع الرسول فقد اطاع الله پس بطور اطلاق فرمود كه هر چه پيغمبر امر كند مؤتمر شويد و هر چه نهي كند منتهي شويد و فرمود كه هر كس اطاعت پيغمبر را كند اطاعت خدا را كرده است و تخصيص بحالت معيني نداد اين حكم را لكن چون اساس مذهب قوم سست است قواعد خود را جز بهمين مزخرفات نميتوانند تصحيح كنند چنانكه ملاحظه نموديد كه اين نادان در استدلال خود مصادره ميكند و عين مدعي را كه متنازع فيه است دليل ميآورد و چاره جز همين ندارد پس عمل آن منافقين را دليل قرار ميدهد بر جواز مخالفت امر رسول خدا (ص) با آنكه آن حضرت بر تنفيذ جيش اسامه و حركت كردن همراهان او اصرار فرمود و سياف خود قيس بن سعد بن عباده را با حباب بن منذر امر فرمود كه بيرون روند و لشكر را بكوچانند و با اين حال تخلف كننده از جيش اسامه را لعنت ميفرمود آيا ميشود كه اين همه [ص 52] اصرار كه فرمود برأي خودش باشد و امري از خدا در اين باب نرسيده باشد و از اين گذشته اين مخالفت در حال حيوة پيغمبر (ص) واقع شد و مخالفت در حال حيوة را خود ايشان هم جايز نميدانند اگر چه براي خود امر فرموده باشد مثل اينكه امر ساير ائمه را نيز بزعم ايشان در حال حيوة مخالفت نميتوان كرد اگر چه برأي خود امر كرده باشند منقول است كه چون محقق شد كه اجل پيغمبر (ص) نزديك شده است و حضرت خوف داشت كه منافقين در امر حضرت امير عليه السلام اخلال كنند پس منافقين و طلقاء و مؤلفة قلوبهم و هر كس را كه در اين كار با ايشان همدست بود جمع فرمود و هزار نفر بودند پس علمي براي اسامة بن زيد بست و او را بر ايشان امير كرده روانه بلاد روم فرمود بهمان محلي كه پدرش زيد بن حارثه را شهيد كرده بودند و اين كار را براي اين كرد كه از كساني كه طمع خلافت دارند كسي بعد از وفاتش در مدينه نباشد و امر خلافت بر حضرت امير عليه السلام قرار بگيرد و منازعي نداشته باشد و اسامة بن زيد را امر فرمود كه هفت ميل از مدينه دورتر لشكرگاه كند و دايم مردم را تحريص ميفرمود بر رفتن به لشكرگاه او در اين اثنا مرض وفات آن حضرت دررسيد چون احساس مرض فرمود دست حضرت امير عليه السلام را گرفته بيرون تشريف آورد و جمعي از مهاجرين و انصار نيز همراه ايشان شدند و فرمود مأمور شدهام كه براي اهل بقيع استغفار كنم چون به بقيع رسيد فرمود السلام عليكم يا اهل القبور ليهنكم ما انتم فيه اصبحت الناس و قد [ص 53] اقبلت الفتن كقطع الليل المظلم يتبع بعضها بعضا ، سلام بر اهل قبور فرموده ايشان را خطاب كرد كه بر شما گوارا باد حالت آسايش و امني كه داريد و جزو زندگان نيستيد كه فتنهها مانند پارههاي شب سياه پشت سر هم رو بايشان آورده است پس بمنزل مراجعت فرمود و اسامة بن زيد را طلبيده باو فرمود كه بيدرنگ همراه لشكري كه مأمور همراهي تو كردهام بمحل مأموريت خود روانه شو و از جمله مأمورين ابوبكر و عمر و عثمان و ابوعبيده بودند و او را امر فرمود كه بر زمين موته كه وادي فلسطين است و قتل زيد بن حارثه در آنجا واقع شد عبور كند اسامه عرض كرد يا رسول الله پدر و مادرم فداي تو باد مرخص ميفرمائي كه توقف كنم تا خداوند عالم تو را شفا عطا كند چه اگر قبل از صحت يافتن مزاج مبارك از مدينه بيرون روم دل بتشويش خواهم بود فرمود نه بلكه تعجيل كن و روانه شو كه قعود از جهاد جايز نيست پس اسامه همان روز از مدينه بيرون رفت و در يك فرسخي مدينه لشكرگاه كرد و منادي رسول خدا (ص) ندا كرد كه احدي از كساني كه مأمور جيش اسامهاند تخلف نكند راوي گويد چون رسول خدا (ص) مشاهده فرمود كه مردم در بيرون رفتن تثاقل دارند قيس بن سعد بن عباده را كه سياف آن حضرت بود با حباب بن منذر امر فرمود كه با جماعتي از انصار بيرون روند و مردم را بجانب لشكرگاه كوچ دهند پس قيس و اصحابش بفرموده رسول خدا (ص) مردم را از مدينه بيرون كردند تا به لشكرگاه رسانيدند و قيس باسامه [ص 54] گفت رسول خدا (ص) بهيچ وجه تو را رخصت توقف نداده است هم اكنون روانه راه شو كه خبر حركت كردن تو برسول خدا (ص) برسد پس اسامه في الفور با همراهان خود كوچ كرد و قيس بن سعد با همراهان بنزد حضرت رسول (ص) مراجعت كرده كيفيت را بعرض رسانيد كه قوم براه افتاده رفتند حضرت فرمود اينها نميروند چون يك منزل راه پيمودند عمر و ابوبكر و ابوعبيده نزد اسامه آمدند و باو گفتند كجا برويم و چرا مدينه را خالي بگذاريم و حال آنكه در اين وقت احتياج ما بمدينه از همه كس بيشتر است اسامه گفت سبب چيست گفتند رسول خدا (ص) در مرض موت است بخدا قسم كه اگر مدينه را خالي بگذاريم خلافت بر علي بن ابيطالب صلوات الله عليه قرار خواهد گرفت و محمد (ص) ما را باين سفر دور نفرستاده است مگر محض همين كه مدينه را براي علي (ع) خالي كنيم و مردم با او بيعت كنند و امر خلافت بر او قرار گيرد و همه تدبيرهاي ما فاسد شود راوي گويد چون اين سخن بميان آمد برگشتند بمنزل اولي و در آنجا توقف كردند و رسولي نزد عايشه فرستادند كه از حالت مرض رسول خدا (ص) خبري بياورد پس رسول نزد عايشه آمد و در پنهاني حالات رسول خدا را از او سؤال كرد عايشه گفت بابوبكر و عمر بگو كه مرض رسول خدا (ص) شديد شده است از جاي خود حركت نكنيد كه من ساعت بساعت خبر بشما ميدهم چون مرض حضرت سنگينتر شد عايشه صهيب رومي را طلبيده نزد ابوبكر و عمر فرستاد كه ايشان را [ص 55] خبر كند كه حضرت رسول (ص) را از اين مرض بهبودي نيست و بايشان بگويد كه شبانه داخل مدينه شوند پس صهيب نزد ايشان رفته پيغام عايشه را رسانيد و ايشان دست صهيب را گرفته نزد اسامه بردند و پيغام عايشه را بميان آوردند و از او رخصت طلبيدند كه داخل مدينه شوند ايشان را مرخص كرد و گفت قسمي برويد كه كسي نفهمد اگر رسول خدا (ص) صحت يافت باز بلشكرگاه مراجعت كنيد و الا مرا نيز خبر دهيد كه در آنچه مردم هستند دخيل باشم پس ابوبكر و عمر و ابوعبيده بالاتفاق شب داخل مدينه شدند و حضرت رسول صلي الله عليه و آله در حالت غش بود چون بخويش آمد فرمود لقد طرق هذه الليلة المدينة شر عظيم امشب شر عظيمي وارد مدينه شد عرض كردند آن شر چه چيز است يا رسول الله (ص) فرمود چند نفر از آنها كه امر كرده بودم در جيش اسامه باشند امر مرا مخالفت كرده بمدينه برگشتهاند همه بدانيد كه من از ايشان بيزارم ويحكم نفذوا جيش اسامة لعن الله من تخلف عنها قالها ثلثا ، سه مرتبه فرمود واي بر شما جيش اسامه را براه اندازيد خدا لعنت كند هر كس را كه تخلف كند از جيش اسامه بعد كسي را بطلب ابوبكر و عمر و متخلفين ديگر فرستاد چون حاضر شدند بايشان فرمود آيا شما را امر نكردم كه جيش اسامه را معطل نكنيد عرض كردند چرا يا رسول الله فرمود پس چرا عقب مانديد ابوبكر گفت آمدهام كه با رسول خدا تجديد عهدي كنم عمر گفت بر من گران ميآيد كه از حال جنابت بي اطلاع باشم و از [ص 56] عابرين سبيل پرسان شوم پس رسول خدا سه مرتبه فرمود نفذوا جيش اسامة لعن الله من تأخر عنه جيش اسامه را معطل نكنيد و براه اندازيد خدا لعنت كند هر كه را كه عقب ماند از او و در اين حال باز از شدت تعب و اندوهي كه از جهت تمرد و مخالفت متخلفين داشت غش بر آن بزرگوار عارض شد حال با اين حال مخالفين را چگونه ممكن است كه مخالفت رسول خدا (ص) را جايز شمارند باينكه شايد اين امر بوحي خدا نبوده و از جانب خود آن حضرت بوده است پس ميشود كه خطا باشد و استدلال كنند بعمل متخلفين از جيش اسامه كه مخالفت امر آن حضرت را نمودند و نميفهمند كه از اين استدلال فساد دين و بطلان شرايع لازم ميآيد و حال آنكه رسول خدا (ص) مكرر بر مكرر مخالفت كنندگان امر خود را لعنت ميفرمود و از ايشان بيزاري ميجست و اظهار شكايت مينمود با وجود اين چگونه ميتوانند مدعي اين شوند كه مخالفت امر رسول خدا جايز است پس همانا اين فرقه ايمان بخدا و رسول ندارند و بر فرض كه ادعاي ايشان را تسليم كنيم از كجا دانستند كه اين امري كه فرمود و مخالفت كردند از جانب خود آن حضرت بود با آنكه خود آن سرور تصريح ميفرمود كه مخالفتش جايز نيست يا آنكه ميگويند كه مناط شناختن اوامري كه آن حضرت برأي خود فرموده است همين است كه ايشان مخالفت كنند پس هر مخالفتي كه كردهاند محض فتنهجوئي و هر تغيير سنتي كه از روي جرأت بر خدا و رسول دادهاند عذرش را بهمين دليل عليل بياورند [ص 57] چنانكه حضرت رسول (ص) درباره كساني كه از جيش اسامه برگشتند فرمود ايها الناس الاتعجبون من ابيبكر بن ابيقحافة و اصحابه انفذتهم في جيش الي الوجه الذي وجهتهم له فرجعوا الي المدينة هو و اصحابه و خالفوا امري ابتغاء الفتنة و ارتكب امرا لميكن له باهل و لا عن اذني الا و ان الله اركسهم فيها الخ ، هان اي مردم تعجب نميكنيد از پسر ابوقحافه و اصحاب او كه من ايشان را همراه لشكري روانه ساختم بآن سمتي كه معين كردم پس بمدينه برگشتند و محض فتنهجوئي مخالفت امر مرا كردند و ابوبكر مرتكب امري شد كه نه من او را اذن داده بودم و نه شايسته آن كار بود همه بدانيد كه خدا ايشان را نگونسار بفتنه انداخته است تا آخر فرمايش و از جمله مخالفات و اختلافاتي كه نمودند اين بود كه حضرت رسول (ص) بعد از برگشتن متخلفين از جيش اسامه كه دانست از حال ايشان كه امر وصي او را مخالفت خواهند كرد فرمود آتوني بدواة و بيضاء لاكتب لكم كتابا لاتضلون بعدي دوات و بياضي نزد من حاضر كنيد كه براي شما چيزي بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد و در اين حال غش بر آن بزرگوار عارض شد پس يكي از حضار برخاست كه دوات و بياض بياورد عمر باو گفت بنشين پيغمبر هذيان ميگويد نعوذ بالله بعد يكديگر را ملامت كردند و بعضي گفتند خدا و رسول را اطاعت كنيد و دوات و كتف حاضر سازيد و عمر و همراهانش گفتند هذيان ميگويد بعضي ديگر باو گفتند انا لله و انا اليه راجعون ميترسيم كه مخالفت رسول [ص 58] خدا كرده باشيم چون حضرت چشم مبارك گشود يكي از حاضران عرض كرد بروم دوات و شانه بياورم فرمود بعد از آن كلمه كه گفتيد حاجت نيست لكن شما را وصيت ميكنم كه با اهل بيت من نيكي كنيد روي مبارك را از ايشان گردانيد و اين قضيه را رواة عامه در احاديث خود روايت كردهاند چنانكه محمد بن علي مازندراني در كتاب البرهان في اسباب نزول القرآن در تفسير آيه كريمه كتب عليكم اذا حضر احدكم الموت ان ترك خيرا الوصية للوالدين و الاقربين بالمعروف حقا علي المتقين ميگويد في مسند احمد بن حنبل عن جابر الانصاري ان النبي (ص) دعا عند موته بصحيفة ليكتب فيها كتابا لايضلون بعده قال فخالف فيها عمر حتي رفضها و رواه عن سعيد بن جبير عن عكرمة و عن سفيان بن عيينة عن عمرو بن دينار و عن الحكم بن ابان و عن جماعة اخر ثم روي احمد بن حنبل عن سعيد بن جبير و عكرمة عن ابن العباس الحديث و ذكر ان عمر بن الخطاب قال عن النبي (ص) انه يهجر از مسند احمد بن حنبل از جابر بن عبدالله انصاري روايت كرده است كه پيغمبر (ص) هنگام وفات صحيفه طلب فرمود كه در آن چيزي مرقوم فرمايد كه بعد از او گمراه نشوند پس عمر مخالفت امر آن حضرت را كرد تا اينكه حضرت ترك اين طلب فرمود و همين حديث را احمد بن حنبل از سعيد بن جبير و او از عكرمه و هم از سفيان بن عيينة و او از عمرو بن دينار و هم از حكم بن ابان و هم از جماعت ديگر روايت كرده است بعد همين حديث را [ص 59] احمد بن حنبل از سعيد بن جبير و عكرمة از ابنعباس روايت كرده است و ذكر كرده است كه عمر بن الخطاب نسبت هذيان بحضرت رسول (ص) داد و از اين جمله است حديثي كه حميدي در كتاب الجمع بين الصحيحين در ضمن حديث چهارم از متفق عليه يعني از احاديثي كه صحت آنها اتفاقي ايشان است از مسند عبدالله بن عباس روايت ميكند قال لما احتضر النبي (ص) كان في بيته جماعة فيهم عمر بن الخطاب فقال النبي (ص) هلموا اكتب لكم كتابا لنتضلوا بعده فقال عمر بن الخطاب ان النبي (ص) غلب عليه الوجع و عندكم القرآن حسبكم كتاب ربكم ، ابنعباس گويد چون پيغمبر صلي الله عليه و آله بحالت احتضار رسيد جماعتي در خانه آن حضرت حاضر بودند كه يكي از ايشان عمر بن الخطاب بود پس حضرت بايشان فرمود بيائيد براي شما نوشته بنويسم كه بعد از آن هرگز گمراه نشويد پس عمر گفت پيغمبر (ص) اين سخن را از غلبه مرض ميفرمايد شما كه قرآن در دست داريد كتاب خدا شما را بس است و در غير كتاب حميدي در آخر اين روايت چنين ذكر كردهاند كه عمر باين لفظ گفت ان الرجل ليهجر اين مرد هذيان ميگويد و در كتاب حميدي هم اگر چه باين لفظ از عمر روايت نكرده است لكن لفظي كه روايت كرده لازمهاش همين مزخرف هست پس كدام خلاف و اختلاف از اين بالاتر و در امت كدام پيغمبر نظيرش ديده شده و كدام اذيت از اين اذيت سختتر كه آن حضرت را روبرو سب كنند و ناسزا گويند آخر اين جسارتي كه عمر كرد و روبروي [ص 60] پيغمبر (ص) در محضر جمعي از صحابه انه يهجر گفت از هر گناهي بزرگتر است و اگر يكي از عرض ساير مردم سخني با همشأن خود بگويد و چنين ناشايستي بشنود عداوت او را بدل ميگيرد و سبب هيجان فتنه ميشود كه چرا او را به هذيان و برطرف شدن عقل نسبت داده پس چه خواهد بود حال عمر با آن دنائت نسب و پستي حسبش كه نسبت بسيد انبياء و اشرف موجودات مواجهة چنين ناشايستي بر زبان جاري كرد كه شايسته ادناي خلق نيست و معذلك كله اين امت نادان بزعم خود درباره او اعتقادات نيك دارند و نص خدا را بگفته او باطل ميكنند و امر رسول خدا را محض تصحيح قول او خطا ميشمارند و با وجود اين خود را از هدايت يافتگان امت پيغمبر و دوستان صادق آن سرور ميپندارند اي عجب چگونه تجويز هذيان و ذهاب عقل ميكنند بر كسي كه خداوند عالم در شأن او و انك لعلي خلق عظيم فرموده و درباره او و استقم كما امرت نازل نموده و او را بچراغ روشن كننده وصف كرده است كه ميفرمايد و داعيا الي الله باذنه و سراجا منيرا و حال آنكه بر ابوبكر تجويز چنين چيزي نكردند وقتي كه عمر را جانشين خود كرد بلكه وصيت او را درباره عمر لازم دانستند و منكر و مخالف آن را كافر خواندند و بر عمر نيز چنين چيزي روا نداشتند روزي كه امر بمشورت كرد و بقتل كساني كه براي منصب خلافت پسنديده بود حكم داد با آنكه خود او شهادت داد كه رسول خدا (ص) وقتي كه وداع جهان فرمود بزعم او از اين جماعت [ص 61] راضي بود پس گفت كه اگر سه روز بگذرد و اهل مشورت بر امري متفق نشوند همه را بكشيد و اتباع او او را بر اين جهالتها كه سبب گمراه شدن از جاده حق است مذمت نكردند و او را بهذيان نسبت ندادند و پيغمبر مهربان عطوف را كه مبعوث بجهت نجات دادن ايشان از ظلمت جهل شده بود نسبت بآن دادند پس همانا مراد ايشان جز اين نبود كه قدم بر قدم مثل بنياسرائيل باشند پس هرون خود را ترك كرده متابعت گوساله و سامري نمودند و چه خوب گفته است يكي از صلحا در اين باب كه ميگويد :