علي نحت القوافي من مواقعها و ما علي اذا لميفهم البقر
و اما تعيين نمودن اسم و نسب و ولايت و منزل او شأن من نيست من صفاتش را عرض كردم تو خود در محل مظنه تجسس كن تا بفهمي ، تو را هم ديده و گوش است آخر آدميزادي و
[ص 190]يا خليلي اذا وصلت اليه فبحق الوداد قبل يديه
و اخبار ديگر هم در صفات ايشان مذكور است مختصرا اينكه آلمحمد سلام الله عليهم بطور اطلاق نص فرمودهاند و نص خاص امروز منقطع است يعني حتم نيست و احتمال ميرود مقرباتي چند بيان بفرمايند كه اهل خبره بفهمند و در ذكر صفات كاملي كه در هر عصر و زمان بايد باشد مشايخ من اعلي الله مقامهم كوتاهي نفرمودهاند ولي مردم كمتر ملتفت ميشوند .
و دوست ميدارم كه يك عبارت از مولاي خودم اعلي الله مقامه در اين باب ذكر كنم تا سايل حفظه الله آسوده شود . شخصي از ايشان سؤال كرده است محق از مبطل چه طور امتياز داده ميشود بعلم و عمل يا كرامت و خارق عادت ؟ جواب ميفرمايد اعلي الله مقامه و من همان جواب را بعينه ترجمه ميكنم :
بدانكه خداوند عالم بر هر حقي حقيقتي قرار داده است و بر هر درستي نوري ، چنانكه از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت شده است پس حقي كه حقيقتي و نوري دارد بباطلي كه حقيقت ندارد و مجتث و زايل است مشتبه نميشود با اينكه با باطل ظلمتي است چرا كه اصل ظلمت از باطل است و بازگشتش بسوي او است و خداوند از براي حق و باطل مثلي زده است و فرموده مثل كلمة طيبة كشجرة طيبة اصلها ثابت و فرعها في السماء تؤتي اكلها كل حين باذن ربها و يضرب الله الامثال للناس لعلهم يتذكرون و مثل كلمة خبيثة كشجرة خبيثة اجتثت من فوق الارض ما لها من قرار پس فرموده و وعده او حق است و صدق كه يثبت الله الذين آمنوا بالقول الثابت في الحيوة الدنيا و في الآخرة و يضل الله الظالمين و يفعل الله ما يشاء و [ص 191] همچنين فرموده انزل من السماء ماء فسالت اودية بقدرها فاحتمل السيل زبدا رابيا و مما يوقدون عليه في النار ابتغاء حلية او متاع زبد مثله كذلك يضرب الله الحق و الباطل فاما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث في الارض كذلك يضرب الله الامثال پس محق و مبطل مشتبه نخواهند شد بعد از قول خداي سبحانه ان الله لايصلح عمل المفسدين و بعد از قول خداوند بل نقذف بالحق علي الباطل فيدمغه فاذا هو زاهق و قول او جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا و قول او و يريد الله ان يحق الحق بكلماته و يقطع دابر الكافرين ليحق الحق و يبطل الباطل و لو كره المجرمون پس اين سخن بطور كليت است كه امر مشتبه نميشود و باطل مفتضح ميشود لامحاله و بطلان او ظاهر ميشود و خداوند عمل او را اصلاح نميكند پس اگر فرض كردي كه ادعا نمود امري را و مفتضح نشد و خداوند امر او را فاسد نكرد پس اين حق است بلاشك .
و پس از اين مسأله تسديد را بيان ميفرمايد بعد ميفرمايد : و اما كيفيت باطل كردن خداوند مبطل را پس واقف بر حدي نميشود و بر او است ابطال باطل بهر نحو كه ممكن شود بعضي از آن اقسام اين است كه از او ظاهر شود چيزي كه مخالف است با امر ثابت جازم قطعي از حقي كه پيشتر از او بوده است يعني عالم برحق سابق يك چيزي بي شبهه مذهب او بوده است لاحق منكر شود پس هرگاه چنين كرد در بطلان او كفايت ميكند و بيش از اين لازم نيست مثل اينكه مثلا مدعي ادعا كند كه خدا دو تا است و مردم را دعوت بشرك كند يا ادعا كند عدم نبوت نبيي را كه نبوت [ص 192] او ثابت و محقق است يا امامت يكي از ائمه را يا منكر شود يكي از ضروريات شريعت ثابته و بديهيات معروفه را پس بدرستي كه بهمه اينها بطلان آن شخص ظاهر ميشود ديگر در حكمت لازم نيست كه چيز ديگر را از او قطع كنند چرا كه دنيا متاعي است كه به هر كسي داده ميشود خداوند ميفرمايد و لولا ان يكون الناس الخ ، و بعضي از آنها اين است كه ظاهر شود از او در اعمالش چيزي كه بادعاي او لايق نيست از مرتكب شدن فواحش و گناهان قبيحه و مبالات نداشته باشد از اموري كه قبح آنها را عقول سليمه ميفهمد و بعضي از آنها اين است كه از او چيزي كه سزاوار نيست ظاهر شود مثل حرص و شهوت و دوستي رياست و كبر و عجب و فخر و غير اينها از چيزهائي كه عقول سليمه قبح آنها را ميفهمند و بعضي از آنها اين است كه در صفات نفسيه او چيزي باشد كه لايق مثل او نيست مثل جهل و بله و سفاهت و جنون و عاجز بودن از سخن گفتن و عاجز بودن از كامل كردن دعوت خود و اتمام امر و ابلاغ حجت و بعضي از آنها اين است كه در ظاهرش چيزي چند باشد مثل اينكه حرامزاده باشد يا در نسب او حرفي باشد يا قبح حسبي داشته باشد يا در خلقت او زياده و كم باشد و بعضي از آنها اين است كه در اخلاق او بدي ظاهر شود مثل اينكه بدخلق و سختدل باشد يا آنكه دني الطبع باشد و پستهمت و غير اينها و بعضي از آنها چيزي است كه از او ظاهر ميشود چون بازاء حق بايستد چنانكه روايت شده است از حضرت صادق كه هيچ باطلي نيست كه بازاء حق بايستد مگر اينكه حق بر باطل غالب ميآيد و اين است قول خداي تعالي [ص 193] بل نقذف بالحق علي الباطل پس هر چه از اينها و امثال اينها يافتي منافي است با حجيت و خداوند هرگز اختيار نميكند كسي را كه چنين باشد و شرط هم نيست كه اگر كسي باطل باشد همه مواد از او قطع شود همينكه يكي از اين صفات از او مشاهده شد باطل است بلكه ممكن است پس از اينكه يكي از اين صفات باطله از او ظاهر شد و بطلانش محقق شد اينكه سحر يا امور شبيه بمعجزه از او ظاهر شود و اين منافي حكمت نيست بلكه خلافش منافي با جود عام و رحمة شامله خداست و خلق بايد امتحان شوند و خداوند همينكه يافت از بنده صفاي قلب و سلامتي نيت لابد او را هدايت ميكند و امر مبطل را بر او واضح ميكند بلكه در حكمت لازم است كه خداوند بطلان باطل را براي همه كس ظاهر كند تا حجت تمام شود .
پس از ذكر اخبار و عباراتي چند علامت هر مدعي را بيان ميكند و خلاصه مطلب را عرض ميكنم چرا كه عبارت مفصل است و كتاب بطول انجاميد ، ميفرمايد : اما دليل نجباء علم است و عمل و ايشان محتاج بكرامت و خارق عادتي نيستند چرا كه ادعاي ايشان همه اين است كه ما علم داريم و تأويل جاهلين و تحريف غالين و انتحال مبطلين و شبهههاي مشبهين را رفع ميكنيم و غايله جاحدين را با حجت و برهان دفع ميكنيم و خارق عادتشان اين است كه تحصيل نكرده ميدانند و علم لدني دارند و فضلشان علوم عندي است بي كسب كردن قابليتي كه اقتضاي اينهمه علم كند و حقيقت هر علم را براي هر كس بقدر فهمش بيان ميكند بطوري كه حرفي نماند و هر صاحب فن اقرار نمايد كه او اعلم از كل است و اين [ص 194] كرامت او است بلكه كرامت علم از همه كرامتها بالاتر است بجهاتي چند ، آنوقت جهات را ميفرمايند ، و اما نقبا علامت ايشان علم است و عمل و تصرف كردن در وجود ، اما علم و عمل بيانش بعد ميشود و اما تصرف كردنش باسمهاي بيست و هشت گانه خداست .
پس از آن بيان ميفرمايد علم را و ميفرمايد : مراد ما از علم همان است كه خدا و رسول و ائمه عليهم السلام اراده كردهاند و آن نوري است كه خداوند مياندازد در قلب هر كس كه دوست ميدارد پس گشاده ميشود دل او پس مشاهده ميكند غيب را و محتمل بلا ميشود و علامتش تجافي از دار غرور است و رجوع كردن بدار خلود و مستعد موت ميشود پيش از حلول و اين نور در دل مثل ديدن است براي چشم و شنيدن براي گوش پس همچنان كه اگر در چشم روح باصره باشد ميبيني جميع الوان و اشكال را و هرگاه در گوش تو سامعه باشد ميشنوي صداها را همچنين هرگاه در دل نور باشد جميع معلومات را درك ميكند بدون پندگرفتن و متعلم مثل كوري است كه الوان ثياب را ياد بگيرد و عالم مثل بصيري است كه الوان را رأي العين ميبيند و در حديث است ليس العلم بالتعلم انما هو نور يقع في قلب من يريد الله تبارك و تعالي ان يهديه و سبب حصولش تقوي است چنانكه خداوند فرموده است ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا يعني نوري كه تفريق كنيد بآن ميان حق و باطل را .
و شرح تقوي را مفصلا مشروحا بيان ميفرمايد از آيه و حديث و چون سايل از آن بزرگوار بيست و چهار دليلي را كه مرحوم سيد اعلي الله مقامه ذكر فرمودهاند سؤال كرده است جواب فرمودهاند و بد نيست [ص 195] كه عرض كنم مجمل آنچه فرمودهاند چرا كه پارهٔ از فرمايشات ايشان چنين فهميدهاند كه كامل بايد بهمه اين ادله هر مطلب را اثبات فرمايد لهذا ميفرمايد :
و اما اين بيست و چهار دليل كه فرمودهاند دليل استدلالي نيست و مراد سيد و معتمد من اين نيست بلكه مراد اين است كه كامل تفوه نميكند در مسأله مگر بعد از محكم كردن بيست و چهار امر چنانكه بيان فرموده است در موضع ديگر : اول آنها اين است كه بر فطرة اوليه الهيه غير مبدله باشد دويم اينكه عنود و لجوج و متعصب نباشد سيوم اينكه ركون بقاعدهٔ كه موزون بقسطاس مستقيم نيست نداشته باشد چهارم اينكه مايل بطايفهٔ نباشد چرا كه حب الشئ يعمي و يصم پنجم اينكه در جميع مسائل دليل قاطعي از كتاب خدا داشته باشد بخصوص يا عموم ششم اينكه از اخبار معصومين كه مشهور و معروف است دليلي داشته باشد هفتم اينكه براي او دليلي از آفاق و انفس باشد محكم و غير متشابه هشتم اينكه دليل عقلي داشته باشد ، و چونكه هر چيزي ذاتي دارد و معني و صورتي بر هر يكي بايد يك دليل خاص بياورد كه دليل حكمت و موعظه و مجادله باشد اين سه را در آن هشت كه ضرب ميكني بيست و چهار ميشود .
پس ببين تفاوت فرمايش ايشان با ساير سخنها چيست و هرگاه در جائي بابهام هم بفرمايند مراد اين است چرا كه خود ايشان تصريح ميفرمايند كه اين منظور است . و پس از اين ميفرمايد من چنين ميفهمم كه بيش از اين باشد ، آن وقت تا نود ميشمرند و همه آنها دليل استدلالي نيست بلكه غالب عملي است و اگر [ص 196] كسي بتواند باين ادله در همه مسايل جاري شود مسلم است كه او نجيب است .
و اما در عمل ميفرمايد عمل همان است كه شرع بآن وارد شده است و در كتب مسطور است و اگر كسي بريا خود را بصورت عاملين درآورد معلوم ميشود و چند حديث ميفرمايد و پارهٔ از صفات كه سابق ذكر شد بيان ميفرمايد .
خلاصه پس از اين بيانات شافيه مطلب معلوم شد و انشاء الله پس از اين امر بر كسي نبايد مشتبه بماند و هرگاه حقي را ببيند ميشناسد .
و اما اينكه فرمودهايد من اهل علم نيستم كه بفهمم ، باز از گفته مولاي خودم عرض ميكنم اگر چه همه اينها را بحمد الله ميتوانم از كتاب و سنت و دليل عقل عرض كنم و لكن وثوق مردم بسخن مولاي من بيشتر است . سايل سؤال ميكند كه بچه طور ميتوان شخص را شناخت ؟ در جواب مرقوم فرمودهاند كه تعريف شخص در صورتي كه سابق نصي بفرمايد بنص است بلغتي كه شنونده بفهمد و الا بظهور آثار ادعاست از آن شخص ،
كل من يدعي بما ليس فيه كذبته شواهد الامتحان
پس اگر مدعي علم صرف است امتحانش را بمسائل صرفي بايد كرد اگر ادعاي فقه دارد فقه علامات دارد در هر باب اهل خبره او را امتحان ميكنند ، مثلا اگر جامع علومي است كه شرط فقه است فقيه است و الا فلا اگر معذلك عادل هم هست او فقيه جايز الفتوي است و اگر شخص خود اهل خبره نباشد بتصديق اهل خبره رجوع ميكند و ميبيند كه شخص بر مسند قضاوت نشسته است و عامه و خاصه باو رجوع ميكنند و چون از حالش تجسس ميكند منكري ندارد قبولش ميكند ، و همچنين ميفرمايد كه نجيب بآثارش شناخته ميشود [ص 197] و علماي راسخين او را خواهند شناخت اگر سخن گويد و ادعا نمايد و مراهقين در فنون شتي ميفهمند كه كيست ، خلاصه در بيان خود ميفرمايد كه اين احتياطها براي كسي است كه اقرار بخدائي ندارد اگر كسي مقر بخداوند شد خدا كافي است و اهل باطل را خود ابطال ميفرمايد .
پس بعد از اين بيانات انشاء الله براي سائل هيچ اشكال نميماند و دليل تسديد را هم كه سابقا عرض كردم و در اين بيانات اشاره بآنها شد دست بگيريد و در امان خدا حركت كنيد كه خداوند طالب حق را گمراه نميكند ولي شرط همان است كه سابقا عرض شد قواعدي كه خود در دست داريد از عادات و شهوات يا از مكتبخانه و رفيقان ترك كنيد و بر فطرت اوليه باشيد و مطمئن بقول كساني كه شأنشان تعريف كردن و مذمت كردن است نشويد و دين خود را دست بچهها ندهيد ، من آنچه شرط بلاغ است با تو ميگويم ، بسا يكي پيدا ميشود كه از بچگي يا مدت مديدي در بزرگي با كسي رفيق بوده حال عادت بهمان دارد و از جهة عادت حسن و قبح او را نميفهمد حال هم تمجيد ميكند همه را بعادت ميگويد تو دين خود را دست او مده جواب خدا را نميتوان داد كه فلان چنين گفت من پذيرفتم چنانكه حديث بهمين مضمون وارد است و من الآن دماغ جمع كردن همه اخبار را ندارم اي بسا كسي ميديده است كه پدرش با يك كسي آميزش دارد و تمجيد او را ميكند حال بهمين منوال حركت ميكند انا وجدنا آباءنا علي امة و انا علي آثارهم مقتدون بسا كسي فهم خودش را ميزان كرده است با اينكه [ص 198] بسيار كم ميفهمد و مسائلي چند بخيال خود درست كرده است مثل بچهها كه چند صيغه در مكتبخانه حفظ ميكنند و از هر كس ميپرسند اين هم باين مسايل علماي اعلام را امتحان ميكند اگر بر خلاف فهم او بگويند تصديق نميكند با اينكه او خطا فهميده است اگر مثل خودش بگويد خوشش ميآيد و تحسين ميكند همه اين جماعت هم مسلما براي آن كسي كه ميطلبند ميخواهند تمجيداتي كنند و نصوصي از بزرگ سابق داشته باشند كه مردم مطمئن القلب با ايشان هممذهب شوند هر كسي يك چيزي ميگويد يكي مثلا ميگويد فلان روز ديدم آن بزرگوار براي فلان كس مثلا تواضع كرد معلوم است كه اين مردي بوده است چرا كه كامل كار لغو نميكند پس اين برخواستن بيعلت نيست لامحاله بجهت شأن اين شخص است يكي ميگويد در سر كاغذ او عرض ميشود نوشت مثلا معلوم است داني به عالي عرض ميكند و بزرگ مكر نميكند يكي ميگويد مثلا در سر فلان كتاب يا فلان كاغذ القاب براي او نوشت و هكذا از اين گونه مزخرفات دليل قول خود ميآورند كه لايسمن و لايغني من جوع ، همه تسويلات شيطان است چرا كه كاملين در دنيا بسبك اهل دنيا راه ميروند ميان خلق آدابي است ايشان هم مؤدبند اگر اين آداب دليل چيزي بود اهل سنة حديث دروغ جعل نميكردند استدلال بهمان ادب پيغمبر نسبت بخلفاء ميكردند تو گمان ميكني كه پيغمبر با خلفا بيادبانه راه ميرفت حاشا بلكه خدا پيغمبر را ادب كرده بود بسيار خوب و اينقدر مؤدب بود كه مردم فريفته ادب او شدند كاملين هم بر صفت او حركت ميكنند پس ادب [ص 199] ميكنند اينها دليل بر مراد مردم نيست اي بسا دليل بزرگي بزرگ سابق باشد كه با اينگونه مردم چگونه اينطور صبر ميفرمود و حركت ميكرد ، خلاصه اين گونه اشخاص در ملك هستند پس دين خود را بدست ايشان مده نه تعريف ايشان مناط اعتبار است و نه ذمشان و اي بسا اشخاصي باشند كه اصلا طالب دين نباشند هر وقت كارشان هر جا صورت گرفت همانجا ميروند پس خودت بنشين از روي دقت تأمل كن اگر خود اشخاص را ميبيني خودشان را بسنج خودشان را نميبيني صفات و اعمال آنها را از ثقات شنيدهٔ يا كتب ايشان را ديدهٔ با ميزان بسنج هر يك بآلمحمد نزديكتر است و بمشايخ سابق نزديكتر است آن حق است و صدق و اگر خودت اهل خبره نيستي اولا بدان كه خدا براي حق نوري قرار داده است كه همه كس ميفهمند اهل خبره علم نيستي خوب و بد را كه تميز ميدهي عقل تو اگر عاقلي همه چيز ميفهمد از قبح منزجر است و از فعل خوب محظوظ ميشود پس نگاه كن ببين صفات خوب را جمع كرده است يا نه پس از آن ميبيني در علم طوري حركت ميكند كه علماء اين طور حركت ميكنند ميگويد و ميشنود و رفع حوايج ميكند و احدي هم بر او ايرادي نميتواند بگيرد مگر چهار نفر نادان يا علماي سوء كه با غرضند و خداوند غرض ايشان را بر تو ظاهر و آشكارا ميكند باندك زمان پس بفهم كه اين مرد بر حق است و همين قدر تو را كافي است انشاء الله .
و اما آنچه فرمودهايد كه ناطق يكي است يا متعدد ، اين مسأله مشكلي است و بسطي لازم دارد چرا كه براي پارهٔ از دوستان مشتبه مانده [ص 200] است و مطلب را نفهميدهاند پس اولا بايد مراد از ناطق را فهميد .
بدانكه نطق بمعني تكلم كردن است بحسب لغت ولي در اين مورد كه استعمال ميشود مراد آن كسي است كه نطق بحق نمايد و تأسيس اساس فرمايد از جانب خداوند عالم جل شانه يا بوحي يا بامر نبي و الهام از جانب خدا يا بامر خاصي از جانب امام عليه السلام يا از جانب آن كسي كه از جانب امام است قائم شود بحق و تأسيس اساس كند و رياست خلق را فرمايد و اين عمل اول شأن پيغمبر است صلي الله عليه و آله پس از آن شأن امام است چنانكه حضرت صادق عليه السلام فرمود ان الامام المعبر عن القرآن و الناطق عن الرسول بالبيان و در زيارت است اشهد انك الناطق بالحق و الناطق بالصواب و پس از امام عليه السلام صدق ميكند بر نوابي كه از جانب ايشان در زمان غيبت امام عليه السلام تكلم نمايند و كساني كه در زمان ظهورند اسم ايشان ناطق نميشود چرا كه دانستي كه ناطق بمعني سايس و مؤسس است و در زمان ظهور سياست ظاهره با خود ايشان است و سايرين همه صامتند اگر چه امام عليه السلام ايشان را باطراف بفرستد و حكم ميان خلق بنمايند و هادي باشند ولي مأمومند و اما در زمان غيبت چون امام بحسب ظاهر نيست و هداة خود از اخبار و آثار و كتاب و سنة بايد احكام را استنباط كنند و رؤساء خلق ميشوند اسم ايشان ناطق ميشود يعني نسبت بخلق اگر چه نسبت بامام صامت باشند بفهم نكته را كه نلغزي و مولاي من اعلي الله مقامه در پارهٔ از رسايل خود ميفرمايد كه امام غايب ناطق نيست در پارهٔ جاها ميفرمايد كه امام [ص 201] ناطق است و شيعيان صامت و لنا من كلها المخرج الحمد لله در كلمات ايشان تعارض نيست اگر ملتفت باشي خلاصه پس اسم ناطق بر شيعيان صدق ميكند چنانكه موسي بن جعفر عليهما السلام در حديثي فرمود بنا نطق العلماء و لولا ذلك لخرسوا و اين علماء كه ناطق شدند همانها هستند كه در شأنشان ميفرمايد والله ما بعدنا غيركم و ميفرمايد علماء امتي كانبياء بنياسرائيل و شخصي عرض كرد خدمت حضرت ابيجعفر عليه السلام ما موضع العلماء قال مثل ذيالقرنين و صاحب سليمان و صاحب داود خلاصه ايشان از اكابر و اعيان شيعه هستند و اسم ايشان ناطق ميشود چرا كه پيشوا و امام خلق ميشوند و اي بسا بمنزله قطبيت برسند كه بر ايشان دور بزند عالم چنانچه اخباري چند بر اين معني روايت ميكند و اين جماعت يعني ناطقين مؤسسين اگر امامند بداهة در هر عصر و زمان يك ناطق بيشتر نيست بلكه مولاي من اعلي الله مقامه مطلقا حجت ميفرمايد كه شامل انبياء هم باشد و ميفرمايد در همه زمانها ناطق يعني مؤسس يكي بوده است و اگر احيانا يك وقتي انبياء هم متعدد بودهاند مؤسس و اولوا العزم نبودهاند و لامحاله ناطقي غير از خودشان داشتهاند و ناطق همان پيغمبر يا وصي خاص است مابقي صامتون هستند و اما در ميان شيعه علماء و صلحاء و اتقياء كه شك نيست تأسيس اساسي مطلقا ندارند و رياست عامه براي ايشان نيست پس چه ضرر دارد كه متعدد باشند و اخباري چند هم گواه اين معني است كه ميفرمايد اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الي رواة حديثنا فانهم حجتي عليكم و انا حجة الله [ص 202] و ان لنا في كل خلف عدولا ينفون عن ديننا تحريف الغالين و انتحال المبطلين و تاويل الجاهلين و همچنين ميفرمايد مثل اصحابي كالنجوم بأيهم اقتديتم اهتديتم بلكه بواسطه اينگونه حجج جزئيين خداوند عالم در هر حال بر اهل همه جا اتمام حجت ميفرمايد حتي در هر محله بلكه در هر خانه براي خداوند حجتي است و لكن همه صامتون هستند و ابدا رياست كليه و سلطنت عامه برايشان نيست مثلا آن مرد عاقل مجرب كه در اين محله هست حجت خداست ، او را چه بسياست و رياست و تأسيس اساس همچنين آن مرد يا زن متدين كه در اين خانه است حجت خداست بلكه دو نفر كه با هم آميزش دارند آن داناتر حجت خداست همچنين علماء كه در شهرها و قريههايند همه حجتهاي خدا هستند و هيچ ضرري وارد نميآيد بلي حرفي كه هست تميز دادن حق و باطل آنهاست لامحاله جمعي اهل حقند جمعي اهل باطل هر يك از ايشان كه متقي و پرهيزگار است و علمش را از ركن وثيقي اخذ كرده بر حق است و هر كه بر خلاف اين است باطل است و ابدا آن سخن كه مشايخ ما ميفرمايند در ناطق جاري در ايشان نيست بهيچ وجه من الوجوه و اي بسا پارهٔ چنين پنداشتند كه مراد ما اين است كه از اينگونه حجج يكي ناطق است و پريشان شدند و حق هم با ايشان است چرا كه مسلم است كه يك نفر فقيه يا يك نفر حكيم كفايت همه اين ملك را نميكند اي بسا در اين ملك حوايج بسيار پيدا شود و علوم بيشمار بخواهند چگونه يك نفر كفايت كل را ميكند بلكه ميبينم كه يك نفر بسا كفايت يك شهر را نكند [ص 203] چگونه كفايت يك ملك را ميكند پس سخن در ايشان نيست ابدا مبادا چنين چيزي خيال كني كه گمراه ميشوي و لكن مؤسس اساس و مقنن قانون و حجة كليه شخصي است ناطق و او دست امام و چشم و گوش و اسم و وصف اوست و اگر احيانا يك وقتي زمان اقتضا نمود كه امام غايب باشد و ناطقي ظاهر شود آنكه ظاهر ميشود يكي است لامحاله چرا كه او را ظاهر ميفرمايند از براي رفع خلاف و تشاجر و نزاع و فرمانفرمائي و تأسيس امري جديد از بواطن كتاب خداوند و اخبار اهل بيت سلام الله عليهم پس چگونه ميشود كه متعدد باشد ابدا براي سلطان متعدد معني نيست بلكه سلطان چون متعدد شود خودش اسباب اختلاف است اگر چه ميان خود سلاطين كمال اتحاد و وداد باشد اگر كسي بگويد كه وجود علماء مختلف البته بيشتر مايه اختلاف است چرا ايشان را واحد نكردند عرض ميكنم اين قدر اختلاف كه ملاحظه ميكني در پارهٔ از فتاوي فقيه و مسايل جزئيه مضر باصل دين نيست و خود امام اين خلاف را ميبيند در هر زمان كه خواسته باشد رفع ميفرمايد و غالبا اهل حق خلافشان بسيار كم است بهر حال اگر يك وقتي زمان اقتضا نمود كه ناطقي برخيزد برميخيزد و او يگانه و فرد است و با وجود او جميع اختلافات رفع ميشود مگر اينكه كسي بر باطل رود چنانچه در اوايل غيبت كه هنوز صلاح در غيبت كلي نبود در هر زماني نايبي خاص قرار دادند و در ميان مردم بودند و اهل حق مشايع ايشان بودند و ايشان حاكم و فرمانفرما بودند از جانب امام همچنين اگر امروز مثلا ميل كردند كه چنين نايبي قرار دهند قرار ميدهند ولي واحد [ص 204] است و لكن در اين زمان هنوز آن صلاحيت پيدا نشده است و شايد خرده خرده آن صلاحيت پيدا بشود و آنچه ما ميگوئيم يا مولاي من اعلي الله مقامه فرمودند كه ناطق يكي است مرادمان اين ناطق است و غير او در حقيقت ناطق نيست و اما ايشان چه در زمان امام عليه السلام و چه در وقتي كه ناطقي از جانب امام برخيزد كه بنور خدا نطق كند چنانچه در حديثي وارد است هدايت ميكنند خلق را بسوي ناطق و دلالت ميكنند و علم را لامحاله از ناطق اخذ ميكنند چرا كه ناطق واسطه فيض است ميان ايشان و امام عليه السلام و بواسطه وجود او جميع اختلاف رفع ميشود چنانكه ميفرمود مولاي من اعلي الله مقامه كه اگر جمعي مختلف رو بيك طرف بكنند متحد ميشوند و الا فلا و اين مسأله را هم بدان كه اين شخص ناطق لازم نكرده است كه در عرض خود هيچكس را نداشته باشد چرا كه ميشود نقيب باشد و از عرض ساير نقباء و ميشود نجيب باشد و از عرض ساير نجباء و احتمال ميرود كه اعلاي از همه نقبا باشد اگر اعلاست كه مسلم ناطق است و كلا ساكت ميشوند و اگر بزرگتر از او جمعي باشند معلوم است كه زمان اقتضاي بزرگتر را نكرده است پس غايب است و غايب ناطق نيست و همين شخص ظاهر خود ناطق است و پستتر از او صامت اويند و اگر در عرض خود كسي را دارد در صورتي كه حكمت اقتضا ميكند كه ناطق واحد باشد او ساكت ميشود و اما آن عدول هم كه نفي ميكنند از دين تحريف غالين و تأويل جاهلين را در صورتي كه در يك جا يا قريب بهم باشند و تنطق [ص 205] كل باعث اختلاف ميان خلق بشود و شق عصاي مسلمين شود لامحاله تنطق نخواهند كرد و مشغول بامر اهم ميشوند و شاهد اين مطلب اينكه عبدالاعلي روايت كرده است كه خدمت حضرت صادق (ع) عرض كردم كه شيعيان تو بعضي بعضي را دشمن دارند كاش فكري براي ايشان ميفرمودي جعلت فداك فرمود عزم كردهام كه كتابي بنويسم تا پس از اين اختلاف ميان دو نفر ايشان نشود گفتم هرگز حاجت ما باين كار اين قدر نبوده است ، آن وقت فرمود اي هذا و مروان و ابنذر ، عبدالاعلي گفت من چنين پنداشتم كه مرا منع فرمود برخواستم و آمدم نزد اسمعيل عرض كردم يا بامحمد من ذكر كردم براي پدر تو اختلاف شيعه را و عداوت ايشان را فرمود عزم كردم كتابي بنويسم كه اختلاف نكنند اسمعيل فرمود كه نفرمود مروان و ابنذر عرض كردم چرا فرمود اي عبدالاعلي از براي شما بر ما حقي است مثل حق ما بر شما والله نيستيد شما بحقوق خودتان بر ما اسرع از ما بسوي شما آنوقت فرمود زود باشد كه فكري كنم آنوقت فرمود اي عبدالاعلي جماعتي كه اهل يك مذهبند چرا جمع نميشوند گرد يك مردي كه از او بگيرند و اختلاف نكنند تا آخر حديث ، پس معلوم شد كه معالجه اختلاف اتفاق بر يك نفر است پس هرگاه تكلم عدول متعددين ضرر بامر دين رساند مسلما ساكت ميشوند مگر همان قدر كه لازم است و اين امر را احدي منكر نميشود چرا كه بحسب صلاح ملك و امر دين بسا امام غايب ميشود و ظاهر ، پس چگونه ميشود كه در عدول اين امر جاري نشود پس در هر زمان بقدري كه عالم [ص 206] اقتضا كند از عدول ظاهر ميشوند و باقي هم مشغول بكار خود ميشوند اي بسا هدايت خلق را هم بكنند اما بطوري كه خود صلاح ميدانند مثل اينكه ميبيني الآن شايد در ملك سيصد و سيزده عالم باشد چنانكه بعضي ميگويند و همه علانيه سخن نميگويند خلاصه ملتفت جهات و حيوث كلام بشو و دين خدا را برأي مگير و اي بسا جمعي معاريض سخن را ملتفت نميشوند و بر مولاي من اعلي الله مقامه افتراها بستند كه امر را منحصر بخود كردهاند و اي بسا بر من بيچاره هم اين افترا را ببندند و حال اينكه من خود را خاك راه ايشان هم نميدانم چه جاي اينكه خود را ناطق بخوانم چرا كه مولاي من امر را منحصر نفرمود بخودش من كه خود را خاك راه ايشان نميدانم چگونه امر را بخودم منحصر ميدانم ، من كجا و هوس لاله بدستار زدن ، اميدوارم كه نوكري از خدام ايشان باشم و چند كلمه فضيلتي بنويسم و بگويم بلكه خود را از عدول و صلحا نميدانم باري مراد اين بود كه اگر جمعي پارهٔ سخنان بگويند بداني كه از مرض است .
و چون اسم ناطق را ذكر كردم و شأن او را عرض كردم بهتر اين است كه چند دليل از كتاب و سنة و دليل عقل و فرمايشات موالي خودم بر وحدت ناطق عرض كنم ولي بطور اختصار و شرط اين است كه انصاف را شعار نمايد و ملتفت شود ولي همه عبارات را نميتوانم جمع نمايم نه مرا مجال است و نه حالت طول دادن سخن .
خلاصه سيد مرحوم اعلي الله مقامه پس از آنكه بيان ميفرمايد كه امتحان هميشه بنايب بوده است ميفرمايد امام عليه السلام نوابي چند معين فرمودند در [ص 207] هر زماني نايبي بر حق و مدعي بباطلي با هر يك برخواست و ادعا نمود تا خلق امتحان شدند چون شعورها بيشتر شد امتحان سختتر و تعيين شخص نايب موقوف شد و بوصف معين شد و امر نواب پس از آن نواب بر همان منوال است و هميشه هستند و بصفات شناخته ميشوند ولي نواب خاص هم هستند كه عامند يعني در امور جزئيه نايبند اعم از اينكه مؤمن باشند يا نباشند چنانكه حديث دلالت بر اين مطلب ميكند اما نايب عامي كه خاص است صاحب صفاتي است ، و ما در اين رساله از آن بزرگوار اعلي الله مقامه روايت نموديم صفات را و حكم اين نواب مثل نواب سابق است در همه چيز و مخالفين ايشان مثل مخالفين آنها هستند بدون فرق و تو اگر خواسته باشي دينت در همه بابها محفوظ باشد طلب معرفت آن نايب را بكن ولي اگر بهمين ساختهٔ كه مسأله فقهي بگيري از فقهاء بگير فقيهي كه جامع الشرايط باشد و در امر نواب سابق ميفرمايد صلحا و علما و اتقياء همه تابع ايشان بودند و از اعداء ايشان تبري كردند ، حال تو را بخدا انصاف ده معني اين حرفها چيست من هيچ عرض نميكنم خود هر چه فهميدي عمل كن چرا كه مخالفت ايشان جايز نيست و اما در مثل شرح قصيده واضحتر از اينها ميفرمايد و معلوم است كه تقيه هم ميفرمودهاند چرا كه در حجة القاطعه ميفرمايد اگر زمان قبل از اين بود نمينوشتم .
و اما مولاي من اعلي الله مقامه فروگذاشت در اظهار نفرموده است تو انصاف ده اين همه كه بيان ميفرمايد در جلد چهارم ارشاد يعني چه [ص 208] اين ادله كه اين خلق مدني الطبعند سايس و رئيس ميخواهند هرگاه در ميان ايشان سايس نباشد و خلق را بخود واگذارند نظام عالم بهم ميخورد و امر دين فاسد ميشود و علت غائي موجودات ظاهر نميشود پس لابد بايد در ميان ايشان سايسي باشد حاكم بعدل كه ايشان را بر يك رأي جمع و طبايع مختلفه ايشان را از فساد منع كند و بهمين طريق بادله بسيار اثبات ميفرمايد حال تو را بخدا انصاف ده آيا ميشود كه سايس ده نفر باشد يا مراد ايشان اين است كه سيصد و سيزده نفر عالم عدل بايد باشد كه سلطنت ملك را كنند حاشا كه چنين باشد اگر بنا شد جمعي سايس باشند كه خود ايشان محل اختلاف ميشوند آن وقت سخن در ايشان است و فساد در خودشان آيا نميبيني كه ميفرمايد در بسياري از كتب كه مردم سلطان ميخواهند آيا معني آن اين است كه در هر محله سلطان ميخواهند پس متصل ميان خودشان نزاع باشد يا در هر شهر سلطاني بايد باشد اين چطور متصور ميشود حاشا كه چنين باشد در هر محله كدخدا ميخواهند و در هر شهر حاكم و او غير سلطان است آيا آن وقت كه ميفرمايد در ميان خلق واحدي بايد باشد مراد از اين واحد ده نفر است حاشا كه چنين باشد آن وقت كه اثبات ميفرمايد در همين مورد كه مردم اعضا هستند و قلبي ميخواهند مرادشان چيست يعني قلوب متعدده ميخواهند و اگر كسي بگويد كه قلب امام است عرض ميكنم بادله اثبات كردند كه مردم از امام غايب منتفع نميشوند پس قلبي كه مردم احساس نكنند چگونه از او منتفع ميشوند و از آن گذشته امام عليه السلام قلب كل ملك است و سخن [ص 209] ايشان در قلب بني نوع آدم است چشم از همه اينها ميپوشيم عرض ميكنم سلطان خلق قلب ايشان است امام هم قلب است ولي امام بمنزله عقل است و كامل ظاهر بمنزله قلب صنوبري هر دو واحدند و متكثر نميشوند ، و همچنين سيد مرحوم اعلي الله مقامه دورهها اثبات ميفرمايد و اين دوره را مثل دوره اول ميفرمايد و مبدأ دوره را احمد اعلي الله مقامه ميفرمايد نهايت همه را فرع دوره اول ميفرمايد ، اينهمه كه مولاي من اشاره بنايب خود ميفرمود و بيان ميفرمود كه نايب من چنين و چنان است معني اين چه بود اگر بنا نبود كه واحدي سايس باشد اين سخن را از چه راه ميفرمود مگر ميان ما فقهاء نبود علماء و اتقياء نبود الحمد لله بوده و هست و تقليد ايشان جايز بلكه بلحاظي واجب و هر چه را كه از آلمحمد سلام الله عليهم روايت ميكنند بايد گرفت مثل اينكه قول كليني و طوسي و نظراء ايشان را ميگيريم پس اين سخنها چه بود هاي هاي ، جائي دلم برفت كه حيران شود عقول ، من والله خجالت ميكشم از نفي اين سخن چه جاي اثبات آن عرض نميكنم كه ايشان نايب خاص و نقيب بودند حاشا كه من ادعائي چنين كنم چرا كه ما نقيب و نجيب نميشناسيم و خود ايشان هم چنين ادعائي نفرمودند ولي ايشان را اعلم از كل شناختيم كه مرجع جميع علما بودند حال هم يك همچو اعلمي كه همه عدول رجوع باو كنند و او ناطق باشد چه از جانب ناطق چه از جانب امام بفرمايش سيد مرحوم لازم است عدول هم سر جاي خود هستند و ما عبد همه عدول و ناشر فضايل ايشان و خادم ايشان هستيم ، بلي در پارهٔ جاها اثبات فرمودهاند وجود نقبا و نجبا نوعا [ص 210] بلكه شيعه مجملا و براي ايشان فضايل فرمودهاند و فرمودهاند متابعت ايشان واجب است و دين را بايد از ايشان گرفت و هكذا از ساير صفات و انواع معامله با ايشان جمعي چنين پنداشتند كه مراد اين است كه ايشان هميشه در يك وقت ناطقند و دعوت بطور استقلال ميكنند و حال اينكه مراد اين است كه همه لازم الاطاعه هستند هر وقت يكي از ايشان نطق كرد واجب است اطاعتش و همچنين در پارهٔ رسايل يا مواعظ بسا فرمودهاند كه ما نميگوئيم كه امر منحصر بيك نفر است و مردم چنين پنداشتند كه مرادشان اين است كه ناطق متعدد است و حاشا كه چنين باشد و لايعلم رطني الا ولد بطني و از خدا سؤال ميكنم كه مرا اين قدر از اولاد ايشان كرده باشد كه يك مسأله را بفهمم كه مراد چيست مرادشان امر عدول است كه متعددند و چون زمان مقتضي نباشد عدول ظاهر ميشوند مثل اينكه سابق چنين بوده و همچنين بسا در جائي ميفرمايند من نميگويم معرفت شخص بايد حاصل كرد مراد اين است كه امروز شخصي از نقباء و نجباء باسم نقابت و نجابت دعوتي نميكند معرفت شخص لازم نيست و الا معرفت شخص عالم را لازم ميداند و بر همه عباد متحتم است كه عالمي را بشناسند و از او دين خود را بگيرند چنانكه امام امر فرموده انظروا علمكم هذا عمن تأخذونه فان لنا اهل البيت في كل خلف عدولا الخ ، و خدا ميفرمايد فلينظر الانسان الي طعامه امام ميفرمايد يعني علمه عمن يأخذه و همچنين انظروا الي رجل منكم قد روي حديثنا تا آخر و فرمود اما الحوادث الواقعة تا آخر ، پس معرفت شخص راوي ثقه امين [ص 211] واجب است و اما معرفت شخص نقيب و نجيب امروز واجب نيست پس جاي سخن ايشان را بدان و ملتفت بشو كه همه كس كلمات مشايخ ما را نميفهمند و اي بسا بلغزند نعوذ بالله .
و در همين رساله شريفه كه سابقا ذكر شد در يكي از جوابهاي سؤالها پس از آنكه اثبات ميفرمايد كه شيعه پيشوايانند و وجودشان لازم و معرفتشان متحتم ميفرمايد : فاذا جاز اطلاق لفظ الامام و الحجة علي اكابر الشيعة و افاضلهم و ورد اخبار عديدة في لزوم وجود امام ظاهر و حجة قائمة في كل عصر يتبين انه لا بد و ان يكون في كل عصر من شيعتهم حجة لله ظاهرة و امام يقتدي به ظاهر حتي يرجع الناس اليه كما تدل عليه اخبار ناصة اخر عديدة اوردناها في كتابنا الزام النواصب . و پس از اين باز بلفظ جمع مسأله را بيان ميفرمايد ولي اهل فن ميفهمند كه منظور چيست بعد ميفرمايد : فاذا صار تحمل الناس بقدر صفة لا ازيد ربما يخفي الكامل بنفسه لاجتهاده في عبادته و يأمر احدا ممن له تلك الصفة من رعيته ان ينطق مثلا اذا كان اهل عصر لايتحملون لازيد من الفقاهة فربما يكتفون بنصب احد من الفقهاء مقامهم بين الناس و يخفون بانفسهم او يظهرون بانفسهم و لايظهرون من انفسهم الا الفقاهة و لكنهم مراقبون لما يدهي الاسلام و اهله من الشبه فيدفعونه كيف شاؤا و ربما يظهرون في هذه الحالة لبعض الخواص لعدم اكتفائهم بالفقهاء فامام الخلق الظاهر في ذلك العصر حجة الله عليهم الفقيه العادل الثقة الامين الجامع لشرايط الفتوي و العلم و العمل فهو الحاكم بين العباد ، تا آخر .
پس معلوم شد از اين فرمايش كه اگر خود اين كاملين پنهان [ص 212] شدند و بنا شد فقيهي يا حكيمي را نايب خود كنند آنهم واحد است نه مختلف ، اين فرمايش ايشان است ولي باز منافي با عدول ديگر نيست آنها در مقام خود هستند و در كلمات ايشان دليل اين مطلب بسيار است و صريح ميفرمود كه ناطق يكي است بلكه عرض ميكنم همه مردم اين سخن را اقرار دارند و احدي انكار نميكند و اگر كسي انكار كرد او را بيدين ميخوانند هر طايفه مقلد هر كس هستند او را بر حق ميدانند و بهتر ميدانند و عمل ايشان دليل اين است كه همه مردم بايد رجوع باو كنند نميبيني دوستند با دوستان او و مقلدين او و دشمنند با دشمنان او پس همين دليل اين است كه ميگويند ناطق بايد يكي باشد خود فقهاء كلامشان اين است مگر آن فقهاء كه مرجعشان يك نفر ديگر باشد چرا كه همه خود را مفتي ميدانند و برأي خود عمل ميكنند و تقليد غير را نميكنند اگر غير را فقيه ميداند و جايز ميداند تقليد او را و در شهر هست چنين فقيهي معذلك اين فقيه سخن ميگويد معلوم است كه اهل دنياست چرا كه آن يكي كفايت مردم را ميكند اين يكي بيفايده سخن ميگويد پس ما را رجوع باين نيست مگر اينكه هر دو برادر ديني باشند و رئيس ايشان را حكم كند كه هر دو سخن گوئيد او هم بر حسب صلاح حكم ميكند نه زياده و نه كمتر بهر حال خود حالت اين فقهاء دليل اين است كه قول هر يك اين است كه بفتواي آن عمل كنند نه ساير ، خداوند ميفرمايد ان الخلطاء ليبغي بعضهم علي بعض الا الذين آمنوا و در اخبار شاهد اين مطلب هست كه مؤمن كسي است كه امام زمان خود را شناخته باشد و مراد [ص 213] از امام زمان حجت است كه همان شخص باشد كه عرض شد بلكه عرض ميكنم اين سخن اجماعي عامه خلق است در يك ملك يك سلطان بيشتر روا نيست در يك شهر بيشتر از يك حاكم نيست در يك محله بيش از يك كدخدا نيست در يك خانه بيش از يك كدبانوجه نيست بلكه ميگويند در خانه اگر كدبانو متعدد شد خانه ناروب ميماند بلكه عرض ميكنم آهوها چون گله ميشوند يكي جلو ميرود و باقي از عقب ، مورچهها چون دسته ميشوند يكي جلو است و باقي عقب و كذلك مارها چون دسته شوند يكي از آنها شاهمار است و اگر يكي بر آن ياغي شود لامحاله او را ميكشند و در زنبور عسل آياتي است كه خداوند داناست و اگر كسي نظر كند بعبرت خواهد فهميد و همچنين اگر در همه ملل نظر كني اين مسأله را ميفهمي .
حال كه تا اينجا آمديم چه ضرر دارد كه قدري در برهان اين مسأله سخن بگوئيم از كتاب و سنة ، پس عرض ميكنم خداوند ميفرمايد فكيف اذا جئنا من كل امة بشهيد و جئنا بك علي هؤلاء شهيدا يعني پس چگونه است هرگاه بياوريم از هر امتي شهيدي و تو را بر آن جماعت شاهد بياوريم ، و شهيد خاص بانبياء نيست بلكه بر شيعه هم اطلاق ميشود چنانكه خدا فرموده است و كذلك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء علي الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا و خطاب بامت است و جماعت امت پيغمبر اهل حقند و اهل حق اين بزرگوارانند لامحاله و ايشان وسط هستند پس شهداء هستند اين است كه امام ميفرمايد در شرح اين آيه و الذين آمنوا بالله و رسله تا آخر ميفرمايد صرتم والله صادقين شهداء عند ربكم [ص 214] و از حضرت پيغمبر (ص) مروي است كه فرمود المؤمنون شهداء عند الله فما رأوه حسنا فهو عند الله حسن و ما رأوه قبيحا فهو عند الله قبيح و حضرت صادق عليه السلام فرمود نحن الشهداء علي شيعتنا و شيعتنا شهداء علي الناس و بشهادة شيعتنا يجزون و يعاقبون بهر حال ايشان شهداء هستند و خداوند ميفرمايد از هر امتي يك شهيد مبعوث ميكنيم نميفرمايد شهداء متعدد از هر امت ميآوريم و امت معاني بسيار دارد يكي همه خلق است و آن در اينجا مراد نيست يكي جماعت است و اين بيك معني مراد است و بمعني ديگر مراد نيست اما بآن معني كه مراد است اين است كه اهل هر زماني را جماعتي بگيري و اما بآن معني كه مراد نيست جماعت عرفي است مثل جماعت فلان و جماعت فلان و فلان چرا كه از اخبار خلاف اين معلوم ميشود و يك معني امت آن طايفه است كه بر يك دين جمعند اين معني هم شايد مراد باشد و شايد بمعني جماعات مختلفه هم بگيريم آنوقت شهود را علماء و صلحاء ميگيريم تا با باقي اخبار و آيات جمع شود و اين معني هم صحيح است اگر بتفاسير آلمحمد رجوع كني ميفهمي و همچنين ميفرمايد و لو شئنا لبعثنا في كل قرية نذيرا يعني اگر خواسته باشيم در هر قريه نذيري مبعوث ميكنيم ، يعني چنين نكرديم و تو ميداني كه نذير بر شيعيان اطلاق ميشود چرا كه ايشان از جانب امام نذيرند و امام عليه السلام ميفرمايد كه آن نذيري كه پيغمبر بفرستد نذير خداست لامحاله و حديث را در برهان روايت كردهام و خدا ميفرمايد بهر قريه يك نذير مبعوث نكرديم چرا كه مفاد آيه اين است كه در هر عصر يك [ص 215] نذير است لاغير و همچنين ميفرمايد لو كان فيهما آلهة الا الله لفسدتا و اله بمعني معبود است و هر كس را كه خلق اطاعت كردند معبود ايشان است اگر از جانب خداست عبادت خدا شده است و الا عبادت شيطان چنانكه ميفرمايد من اصغي الي ناطق فقد عبده فان كان الناطق ينطق عن الله فقد عبد الله و ان كان الناطق ينطق عن الشيطان فقد عبد الشيطان پس ناطق بحق بندگي كرده شده است پس معبود است و عبادت او عبادت خداست و خدا اين را پسنديده است و دوست داشته پس اگر دو معبود در ملك باشد فاسد ميشود و خداوند عالم ميفرمايد ان من امة الا خلا فيها نذير و بآن حديث كه سابق اشاره شد دانستي كه نذير بر شيعيان هم اطلاق ميشود چرا كه نذيران امام هستند و او نذير خداست و نذير نذير نذير است چنانكه دوست دوست دوست است و مطيع مطيع مطيع و عابد عابد عابد و اين حديث هم دليل اين معني است كه ميفرمايد الا و انا نحن النذر الاولي و نذر الآخرة و الاولي و نذر كل زمان و اوان پس هر عصري نذيري دارد و نذير ولي عصر است و در حديث در شرح همين آيه وارد شده است از قمي عليه الرحمه كه لكل زمان امام و تو ميداني كه اين امام از ائمه اثنيعشر نيست چرا كه ايشان امام زماني نيستند بلكه امام همه ازمنه هستند بلكه امام آدم و شيث و نوح و سام بودند و ان من شيعته لابرهيم يعني ابرهيم شيعه علي است و دليل اين مسأله را ميخواهي از اخبار فضايل بطلب بلكه امام هزار هزار عالمند پس امام زمان آن وليي است كه قائم بعصر است و اين از اسرار مكتومه است و مشايخ ما ابراز دادند بطور اجمال و شايد [ص 216] در اين اوان بيشتر بتوان بسط داد و پس از اين ذكر ميشود ادلهٔ چند بر اين مطلب ، پس مراد از امام زمان آن ولي است و او است نذير چنانكه در آيه فرمود و شرح باين طور شد در خبر و همچنين در حديث ديگر در شرح و اوحي الي هذا القرآن لانذركم به و من بلغ ميفرمايد حضرت صادق عليه السلام من بلغ ان يكون اماما من آلمحمد فهو ينذر بالقرآن كما انذر به رسول الله صلي الله عليه و آله يعني هر كس رسيد باين درجه كه امامي باشد از آلمحمد او منذر است بقرآن چنانچه پيغمبر منذر بود ، و تو ميداني كه اين ائمه اثنيعشر پيش از ما كان و ما يكون امام بودهاند ايشان امام بودند و چيزي نبود و امام هستند و حال اينكه همه چيز فاني شده باشد پس كي بوده كه امام نبوده و بامامت رسيدهاند و اگر بظاهر بخواهي بگيري اخباري دلالت ميكند بر اينكه ايشان در شكم مادر هم امامند بلكه نطفه ايشان در صلب آدم كه بود مزار او بود و نظر بآنها ميكرد و تقرب بخدا ميجست و آباء خود را از هلاكت نجات دادند پس در ظاهر هم هميشه امام بودهاند نهايت گاه پنهان گاه پيدا گاه ساكت گاه ناطق بهر صورتي جلوه داشتند پس كي بايد بامامت برسند و همچنين اگر حديث را اينطور معني كني كه بهر كس برسد كه امام باشد يعني نوبه او شود يا وحي باو شود كه امام شود و مراد بعد از امام اول باشد اولا كه اين معني بعيد است و محتاج بتقدير گرفتن ثانيا در همين هم عرض ميكنم كه بايشان قبل از عقل و نقل وحي شد كه امام باشند و همه با هم بودند بر چنين انوار روا نيست كه بگوئيم بايشان در اينجا وحي شد كه امام [ص 217] باشند امام تولد كردند و امام زيستند و امام غايب شدند مگر معني بعيدي كني كه مراد اين باشد كه در آن درجه و مقام كه آفريده شدند منذر بودند اين هم خطاست چرا كه منذر بمعني مبلغ است بترسانيدن و آن مقام قبل از بشارت و انذار است ، هر سخن جائي و هر نكته مقامي دارد ، نذير جائي نذير است كه كسي را بترساند و آن در عرض منذرين بايد باشد بلكه در آن مقام امام هم نميتوان گفت بمعني معروف ولي كيفيتي در آنجا هست كه تعبير از آن باسم امام ميآوريم و اگر گفتي كه ميفرمايد از آلمحمد سلام الله عليهم پس چطور بر شيعه اطلاق ميشود عرض ميكنم نشنيدهٔ كه انتم آلمحمد انتم آلمحمد امام فرمود و فرمود انتم من آلمحمد و فرمود سلمان منا اهل البيت و ابوذر منا و ميفرمايد لاتأخذ الا عنا تكن منا پس هر كس متابعت ايشان را در كلي و جزئي كرد از ايشان است پس ولي خدا چه طور از ايشان نيست خلاصه پس هر كس امام خلق شد نذير است و خداوند ميفرمايد ان من امة الا خلا فيها نذير امتي نيستند مگر اينكه نذيري در ايشان گذارده شده است و نذير يكي است و مفرد است نفرمود نذر و همين قدر از آيات بس است انشاء الله ، در خانه اگر كس است يك حرف بس است .
و اما اخباري كه در اين مقام است بسيار است ولي من بعضي را نقل ميكنم انشاء الله و اگر بخواهم احاديث را بعربي نقل كنم آنوقت ترجمه كنم طول ميكشد كلام و اگر ترجمه نكنم آنها كه عربي نميفهمند محروم ميمانند پس فارسي روايت ميكنم از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه فرمود خداوند زمين را وانميگذارد مگر [ص 218] اينكه در آن عالمي بگذارد كه زياده و نقصان را بداند كه اگر مؤمنين زياد كردند در دين برگرداند ايشان را و اگر كم كنند تمام كند امر را بر ايشان آنوقت فرمود اين حديث را خوب ضبط كنيد و اگر امر چنين نباشد بر مؤمنين امورشان مشتبه ميشود ، حال انصاف ده دلالت اين حديث آيا اين است كه يك عالم ميگذارد كه زياده و نقصان را رفع كند يا بيشتر مسلم است كه دلالت اين حديث اين است و بر بيشتر دلالت نميكند و مراد هم علماي ظاهر نيستند چرا كه شأن ايشان اين نيست كه هر زياده و نقصاني را رفع كنند و در حديث ديگر باز بهمين مضمون ميفرمايد كه زمين را وانميگذارد خدا بدون عالمي كه زياده و نقصان را بداند در زمين پس هرگاه زياد كنند مؤمنين چيزي را ردشان كند و اگر كم كنند بر ايشان كامل كند آنوقت فرمود كامل بگيريد اين حديث را كه اگر امر چنين نباشد بر مؤمنين امورشان مشتبه ميشود و ميان حق و باطل را جدا نميكنند و آن بزرگوار در حديث ديگر فرمود كه زمين باقي نميماند مگر اينكه در آن كسي است كه حق را ميداند پس اگر مردم در حق زياد كردند بگويد زياد كردند و هرگاه كم كردند بگويد كم كردند و اگر حق را درست ادا كنند تصديق كند ايشان را و اگر چنين نباشد حق از باطل تميز داده نميشود و حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد كه زمين هرگز خالي نميشود از حجتي و مردم را اصلاح نميكند مگر اين و فرمود كه زمين را ترك نميكنند بدون عالمي كه مردم محتاج باو باشند و او محتاج بمردم نباشد و حلال و حرام را بداند و حضرت باقر عليه السلام [ص 219] فرمود كه علم بارث ميرود و عالمي نميميرد مگر اينكه عوض خود عالمي ميگذارد كه مثل او باشد يا هر قدر خدا بخواهد بداند ، اين حديث را ملتفت باش كه ميفرمايد عالم واحد نايب او هم واحد است و اين حديث در غير فقهاست و علماي ظاهر چرا كه لازم نكرده است در ايشان كه هر يك بميرند نايبي داشته باشند چرا كه عدد خاصي ندارند كه زياد و كم نشود و اما سيصد و سيزده نفر كه ما ذكر كرديم از صوفيه است و ميتوان از تأويل يك حديثي بر آن استدلال كرد ولي بسيار بعيد است بلي در نقباء و نجباء به نايب قائليم چرا كه عددي خاص دارند اگر چه در عددشان روايت مختلف باشد نوعا ميدانيم عددي خاص دارند و هر يك كه بميرند يكي را جاي ايشان مينشانند كه مقام خالي نماند و در حديثي است كه هيچ عالمي نميميرد تا اينكه خداوند باو تعليم كند كه كه را وصي خود قرار دهد و اين حديث چند مسأله را ثابت ميكند و علاوه بر آنچه گذشت يكي ديگر اين است كه وصي خود را ميشناسد پس معلوم شد كه نص نكردن نه از جهة احتمال ارتداد است و حضرت امير عليه السلام ميفرمايد در خطبهٔ خدايا من ميدانم كه علم كلش تمام نميشود و منقطع نميشود اصولش و تو زمين خود را خالي نميگذاري از حجتي از جانب خود بر خلقت يا ظاهر است و غير مطاع يا ترسان است و پنهان تا حجة تو باطل نشود تا آخر خطبه ، و مراد از لفظ حجت واحد است نه جمع و اين پنهان كه فرمودهاند لازم نكرده است كه غيبت كليه باشد كه از همه كس غايب باشند خدمت امام زمان عجل الله فرجه هم شايد جماعتي هستند و ايشان را غايب [ص 220] ميگوئيم مراد از غيبت غيبت از عامه خلق است و همچنين مراد از غيبت اين نيست كه ديده نشود بلكه مراد اين است كه شناخته نشود از اين جهت است كه روايت شده است امام زمان عليه السلام ميان مردم ميآيند و زن ميگيرند و كسي ايشان را نميشناسد و همچنين روايت است كه چون ظاهر شوند جمعي ميگويند ما ايشان را ديدهايم پس مراد از غيبت معروف نبودن است همچنين حجتي كه خائف است و مغمور اگر بالكليه پنهان باشد كه آن نفعي كه مترتب بر وجود اوست حاصل نميشود و مردم او را مشاهده نميكنند تا از او منتفع شوند پس با وجودي كه ظاهر است خائف و مغمور است او را نميشناسند و حقش را ادا نميكنند نهايت ميگويند فقيهي است يا فقيه هم نيست و او را شخصي ميدانند مثل ساير مردم و دشمنان او را بر باطل ميدانند ولي خاصان او را ميشناسند هر كسي بحد خود و مراد از مغمور آن كسي است كه در شدت باشد يا روي او پوشيده باشد پس ميتوان گفت كه همه ائمه حجة خائف مغمور بودند و نواب امام عليه السلام هم حجة خائف مغمور بودند و باين تحقيق كه عرض شد اختلاف اخبار رفع ميشود انشاء الله و در اخباري چند بلفظ امام ميفرمايد و اين اخبار هم بسيار است از فضيل بن يسار مروي است كه حضرت صادق (ع) روزي ابتداء فرمود كه حضرت پيغمبر (ص) فرمود هر كس بميرد و امامي نداشته باشد مردن او مردن جاهلية است عرض كردم اين حديث رسول خداست فرمود اي والله عرض كردم هر كس بميرد و امامي نداشته باشد مردنش مردن جاهلية است فرمود [ص 221] بلي ، و روايت باين مضمون متواتر است بلكه در پارهٔ مردن كفر و ضلال فرموده است و اين امام از ائمه اثنيعشر نيست چرا كه در ايشان نميتوان گفت كسي كه بميرد و امامي نداشته باشد چرا كه مفهوم امام واحد است و حمل بر امام زمان ميشود و معرفت كل ايشان واجب است و اگر كسي يكي از ايشان را نشناخت كافر است پس چطور ميشود كه امر را در ايشان منحصر بفرد كرد و اما در اين ائمه ما همين قدر كه امام زمان خود را شناختيم كافي است پيشينيان را اجمالا بشناسيم و نوعا بس است و همچنين اقرار كنيم كه در هر عصر نظراء ايشان هست كافي است ملتفت باش كه چه عرض ميكنم محض اين كه قسم داديد حق مسأله را عرض ميكنم و جمع كثيري را دشمن خود ميكنم حسبي الله و كفي ان الله بالغ امره من نگويم و ننويسم ديگري ميكند لامحاله و در حديث ديگر است از محمد بن مسلم كه شنيدم از حضرت باقر عليه السلام كه ميفرمود هر كس تدين بجويد با عبادتي كه نفس خود را در آنها بتعب بياندازد و امامي نداشته باشد از جانب خدا پس سعي او غير مقبول است و او ضال است و متحير و خداوند دشمن اعمال او است تا اينكه فرمود يا محمد كسيكه صبح كند از اين امت و امامي از خداي عز و جل نداشته باشد كه ظاهر باشد و عادل همچنين كسي ضال است و گمراه و اگر باين حالت بميرد كافر و منافق مرده است ، تو را بخدا اولا انصاف ده كه مراد اگر امامي از ايشان باشد ميبايست پس از غيبت همه شيعيان منافق و كافر و ضال و تايه باشند چرا كه خود ايشان بلكه همه انبياء و مرسلين خبر دادند كه امام غايب ميشود [ص 222] و خود ايشان ميفرمايند كه احدي امام را نميبيند تا هر چشمي او را بهبيند ، پس همه شيعيان امام ظاهر عادلي ندارند پس همه كافرند حاشا كه چنين باشد والله كه مؤمنند بلكه آن جماعت كه در غيبتند اعجب ايمانا هستند از سابقين چنانكه صريح حديث است پس اين حديث مخصوص امام زمان است كه ولي باشد و در حديث بلفظ امام فرموده است تو را بخدا از روي انصاف بگو امام مفرد است يا جمع بلكه مفرد است و دلالت مفرد بر مفرد است نه جمع و از حضرت ابيالحسن رضا عليه السلام مروي است كه حجة قايم نميشود بر خلق از براي خدا مگر بوجود امام حيي كه او را بشناسند ، حال ميگوئي تو صاحبالامر عليه السلام را ميشناسي يا حجة خدا را قايم نميداني اين دو قول هر دو باطل است اما خدا كه حجتش كامل و بالغ است و اما صاحبالامر روحي فداه شناخته نميشود چرا كه دانستي معني غيبت همين است پس مقصود امامي است كه شناخته شود و حضرت امام موسي كاظم عليه السلام در حديثي ميفرمايد كه حجة قائم نميشود بر خلق مگر بامامي تا اينكه بخلق بشناساند ، و تو ميداني كه مردم خدمت امام نميرسند كه او تعريف كند و اگر گوئي او مؤثر است همينطور بدلها مياندازد عرض ميكنم امام بااثرتر است يا خدا مسلما اثر امام از اثر خداست پس چرا خداوند خود خلق را تكميل نكرد و پيغمبر فرستاد معلوم است كه نميشد اگر چه او قادر بود اما خلق بدون واسطه نبي ظاهري تكميل نميشدند همچنين امام قادر است و الآن هم اثر ميكند اما جماعت خاصي متأثر ميشوند و ايشان از امام بمنزله رسولند [ص 223] از خداوند و حجت امامند چنانكه ميفرمايد انهم حجتي عليكم و انا حجة الله پس عامه بايد رجوع بايشان كنند و از ايشان در هر عصر يك نفر پيشواست و باقي ساكتند و معني ناطق و ساكت سابقا ذكر شد و ملتفت باش كه مراد چيست كه سهو نكني و بر خطا نروي و علماء متعددين را نفي ننمائي و حضرت باقر عليه السلام فرمود زمين باقي نميماند بدون امامي كه ظاهر باشد و همچنين شخصي عرض كرد بحضرت صادق عليه السلام كه زمين خالي ميماند از عالم حي ظاهري از شما كه مردم رو باو كنند در حلال و حرام خود فرمود نه ، تا آخر حديث و از اين قبيل اخبار هم بسيار است كه همه دلالت ميكند بر وجود امام زمان و بحسب ظاهر مراد مفرد است .