حال ميخواهيم بطوري اثبات كنيم مراد از امام را كه شبهه نماند از براي اهل حقي كه غرضي و مرضي ندارند پس عرض ميكنم كه امام در لغت بمعني پيشواست چنانكه اين امر مسلم و واضح است و پيشوا بمعني كسي است كه مردم ايتمام باو ميجويند و تأسي باو ميكنند خواه حق باشد خواه باطل از اين جهت است كه ائمه كفر ميگويند و ائمه اسلام و ايمان پس باين معني امام مطلق است و شامل همه پيشوايان است و از اين باب است كه امام جماعت ميگويند و امام جمعه ، در اين باب رجوع بقاموس و مجمع بكن تا لغت امام را بفهمي و گاه ميشود كه امام ميگويند و از اين اخص است و مراد آن كسي است كه باو تأسي ميتوان كرد و از او ميتوان گرفت كلي و جزئي را ، اين معني اگر چه اخص است ولي باز شامل است ائمه هدي و انبياء و شيعيان را كه ايشانند اسوه خلق [ص 224] و همه بايد بايشان اقتدا كنند و از ايشان اقتباس نمايند و اين است كه ميفرمايد انما جعل الامام ليؤتم به و گاه ميشود كه از اين اخص ميشود و مراد از آن عهد خداست كه باحدي نميرسد مگر هر كه را كه خدا خواسته باشد و آن وقت مخصوص است بائمه هدي و هر يك از انبيا كه خدا خواسته باشد و اين همان امامت است كه ابرهيم را خداوند امام كرد و مقام آن فوق نبوت است و چون دعا كرد درباره ذريه خود قبول نيافتاد مگر براي آنها كه از عالم ذر ثابت شده بود فرمود اني جاعلك للناس اماما قال و من ذريتي قال لاينال عهدي الظالمين پس بمعني آخر مخصوص است بجماعتي خاص و براي ايشان آثاري خاص است و اين كتاب گنجايش ذكر آنها را ندارد اگر خواسته باشي آثار ايشان را بداني و مطلع شوي رجوع كن بحديث طارق بن شهاب و احاديث ديگر در اين باب ، و اما بمعني اوسط و معني اول درباره شيعيان مسلما اثبات ميشود و هيچيك از مسلمانان اين را استنكاف ندارند و در معاني الاخبار روايت كرده است كه سمي الامام اماما لانه قدوة للناس منصوب من قبل الله مفترض الطاعة ، و اين صفت شامل شيعيان ميشود و خداوند هم ميفرمايد و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين حال تو نظر كن كه كيانند آنان كه ايشان را خلق ضعيف شمردند پس از ائمه بجز شيعيان و احاديثي چند دليل اين است كه ايشان مستضعفان هستند پس خداوند ايشان را ائمه كرده و وارث قرار داده است كه وارث انبيا شدند و وارث زمين و در حديث از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه ائمه در كتاب دو امام است [ص 225] امام عدل و امام جور خداوند فرموده است و جعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا لا بامر الناس ، و فرمود و جعلناهم ائمة يدعون الي النار تا آخر حديث و از ابيبصير از آن بزرگوار مروي است ان الدنيا لاتكون الا و فيها امامان امام بر و فاجر ، تا آخر . و اطلاق اين دو حديث دلالت ميكند كه بر قدوه باز امام اطلاق ميشود و احاديثي هم داريم كه بطور خاص دلالت ميكند بر اين مطلب از آن جمله است كه حضرت امير عليه السلام در حديث همام ميفرمايد پس از آنكه همه آثار و صفات را ميفرمايد : بل يقتدي بمن كان قبله من اهل الخير فهو امام لمن بعده من اهل البر ، و اين حديث دليل صريح است كه مؤمن امام بارّين است و از ابناذينه روايت شده است كه حدثنا غير واحد عن احدهما عليهما السلام انه قال لايكون العبد مؤمنا حتي يعرف الله و رسوله و الائمة عليهم السلام كلهم و امام زمانه و يرد اليه و يسلم له ثم قال كيف يعرف الآخر و هو يجهل الاول ، و تو ميبيني كه ميفرمايد همه ائمه و امام زمان پس مراد از امام زمان غير از ائمه است و براي ائمه عليهم السلام مقامي است فوق خلق كه اگر كسي ادعاي آن مقام را كند يا طمع ادراك مقام ايشان را كند كافر ميشود و لكن دون مقام ايشان امامت بمعني پيشوائي آمده و صحيح است و درست و در ميان مردم هم معروف است علماء را امام ميخوانند ميگوئي امام جماعت ائمه لغت ائمه فقه ائمه نحو همچنين ميگوئيم بايشان ائمه و مراد اين است كه ايشان پيشوايان خلقند ، خلاصه پس از آنكه فهميدي كه ايشان امامند بر بارين و كساني كه بايشان اقتدا كنند و در اخبار هم ديدي كه [ص 226] ميفرمايند امام زمان و نميفرمايند ائمه زمان بفهم كه امام يكي است و ده نفر پيشوا معني ندارد و يك نفر است لامحاله .
چون اين مطلب ظاهر شد اخباري چند كه بطور صراحت ميفرمايند كه ناطق يكي است روايت مينمايم تا بر مردمان بيغرض شبهه نماند ، عن عبيد بن زرارة قال قلت لابيعبدالله عليه السلام ترك الارض بغير امام قال لا قلنا تكون الارض و فيها امامان قال لا الا امامان احدهما صامت لايتكلم و يتكلم الذي قبله و الامام يعرف الامام الذي بعده و قيل له تكون الارض و فيها امامان قال لا الا امام صامت لايتكلم و يتكلم الذي قبله و عنه قال لايكون امامان الا و احدهما صامت لايتكلم حتي يمضي الاول و قيل له هل يكون امامان في وقت قال لا الا ان يكون احدهما صامتا مأموما لصاحبه و الآخر ناطقا اماما لصاحبه و اما ان يكونا امامين ناطقين في وقت واحد فلا و عن ابيبصير عن ابيعبدالله عليه السلام في قول الله عز و جل و بئر معطلة و قصر مشيد فقال البئر المعطلة الامام الصامت و القصر المشيد الامام الناطق و قيل له تكون الارض بغير امام قال لا قلت افيكون امامان في وقت واحد قال لا الا و احدهما صامت قلت فالامام يعرف الامام الذي من بعده قال نعم قال قلت القائم امام قال نعم امام بن امام و قد اوذنتم به قبل ذلك ، و امثال اين اخبار بسيار است و پس از آنكه فرمايش حضرت امير را بطور صراحت ديدي كه مؤمن امام است و مراد از اين مؤمن هم فهميدي كه كامل عصر است و در اين اخبار هم ميفرمايد كه دو امام ناطق نيست پس چه اشكال ميماند در مسأله الحمد لله و لكن مع ذلك براي رفع شبهه حديث مفصلي عرض [ص 227] ميكنم با علت كه از براي هيچكس شبهه نماند و حديث را ترجمه ميكنم كه فارسيفهمان هم بهره ببرند ، در علل فضل است از امام رضا عليه السلام پس اگر بگويد چرا جايز نيست كه در زمين دو امام يا بيشتر در يك وقت باشند گفته ميشود بجهت عللي چند بعضي از آنها اين است كه امام واحد فعل و تدبير او مختلف نميشود و دو تا فعل و تدبيرشان متفق نميشود و اين از اين جهت است كه نمييابيم دو نفر را مگر اينكه هم و اراده آنها مختلف است پس اگر دو نفر شدند آنگاه اراده و تدبيرشان مختلف شد و هر دو مفترض الطاعه باشند هيچيك از آن دو اولي بطاعت نيست از ديگري پس در اين اختلاف خلق بود و تشاجر و فساد پيدا ميشد پس احدي مطيع يكي از اين دو نميشد مگر اينكه معصيت ديگري را كرده بود پس معصيت شامل ميشد همه اهل زمين را و با وجود اين راه بسوي طاعت و ايمان نميجستند و اينهم از جانب خدا بود كه خود او باب اختلاف و تشاجر را وضع كرده بود وقتي كه امر كرد ايشان را بمتابعت دو نفر مختلف و بعضي از آن علل اين است كه اگر دو امام بودند هر يك از دو خصم بر او جايز بود كه ميل بيكي بكند نه ديگري در حكومت و هيچيك از اين دو هم اولي از ديگري نبود كه متابعت كرده شود پس همه حقوق و احكام و حدود باطل ميشد و معطل ميماند و بعضي از آنها اين است كه هيچيك از دو حجت اولي بسخن گفتن و حكم كردن و امر و نهي نيستند از ديگري پس اگر همچنين شد بر هر دو واجب ميشود كه همراه ابتدا بسخن كنند و جايز نيست بر يكي از اين دو تا كه بر ديگري در چيزي [ص 228] سبقت بگيرد هرگاه در امامت بيك درجه باشند پس اگر جايز شد كه يكي از اين دو ساكت شود بر ديگري هم جايز ميشود و هرگاه جايز شد براي هر دو سكوت كردن همه حقوق و احكام باطل ميشد و حدود معطل ميماند و حالت مردم ميشد مثل اينكه امام ندارند . تمام شد موضع حاجت از حديث .
حال انصاف ده كه اين علت كه بر آن نص فرمودهاند آيا جاري است در غير ايشان يا نه ؟ عرض ميكنم البته جاري است بلكه بطريق اولي جاري است چرا كه ايشان از يك نور و يك طينتند و ميان ايشان اختلاف نيست معذلك اينطور ميفرمايند پس در غير ايشان چه طور است و اصل اين حديث مشكل است و بطور اختصار چند كلمه در وجه اختلاف عرض ميشود عرض ميكنم در ائمه اطهار صلوات الله عليهم اين احتمال نميرود كه بحسب طبيعت مختلف شوند كه هر كدامي رو بطرفي بطبيعت روند و لكن خداوند عالم جل شانه هر يكي را مأمور بخدمتي مخصوص فرموده است و از ايشان در عالم ذر همان عهد را گرفته است و چون بدنيا بيايند هر يكي اگر تكلم نمايند بايد بآنچه مأمورند راه روند و لكن تا مدتي بامر خداوند ساكت ميشوند اين هم عهدي است معهود اگر نطق كردند بآنچه مأمورند نطق ميكنند مسلما و اگر كسي بگويد تكلم بكنند و بر يك رأي و قول باشند عرض ميكنم پس در اين صورت امام اول كه سخن ميگويد امام ثاني چه حاجت است كه سخن بگويد و كار لغو نميكنند چرا كه يكي از ايشان مسلما كفايت ملك را ميكند و ديگري مشغول [ص 229] باشد بعبادت اولي است و از اين گذشته در اخبار ديدي كه سابق امام است و لاحق مأموم پس مأموم با امام سخن نميگويد ابدا مگر از او روايت كند چنانكه در حديث است كه امام بمأموم نماز را ميرساند و مأموم بامام صدا نميرساند و اين در باطن دلالت ميكند بر مطلب و اين عرض را محض تسكين قلب عرض ميكنم ولي بالاتر از اين عرض ميكنم كه حضرت امام حسين با صورت حسيني مأمور است بآن وضع سلوك و امام حسن با صورت حسني مأمور است بآن وضع سلوك در زمان امام حسن عالم متحمل نيست مگر صورت حسني را اگر ميگوئي امام حسين بصورت امام حسن شود بعينه عرض ميكنم ثبت المطلوب همان امام حسن امام حسين است كه حسني شده است و بهمان صورت كه صلاح است ظاهر شده است اگر بصورت حسيني ظاهر شود كه عالم مقتضي نيست پس اگر دو نفر شدند عالم دو نفر برنميدارد و اختلاف ميشود اگر يكي باشند كه الآن مطلب حاصل است ملتفت باش چه عرض كردم اگر چه مجمل عرض كردم حاصل اين شد كه اگر ميگوئي دو امام در همه چيز مثل هم باشند در زمان هر يك اين مطلب حاصل است چهارده معصوم بر يك حالند و در يك نفر ظاهر اگر ميگوئي در يك چيز خاص ولو در صورت ظاهري اختلاف داشته باشند همه اين اختلافها حاصل ميشود پس حرفهاي پارهٔ در اين حديث شريف و تأويلهاي ايشان بيجاست و اما درباره نقبا و نجبا اگر چه مثل ساير خلق اختلاف جاري نيست اما اختلافي دارند چرا كه همه در يك درجه و مقام نيستند هر كسي مقامي دارد پس لامحاله اختلاف [ص 230] حاصل ميشود مثل اينكه ميان سلمان و ابوذر بود با اينكه هر دو نقيب بودند بنا بر قولي و لامحاله مردم بعضي ميل بسلمان ميكنند بعضي ميل بابوذر و هر دو واجب الاطاعه هستند پس اختلاف حاصل ميشود مسلما و همچنين در نجبا لامحاله اختلاف حاصل ميشود و اين اختلاف اسباب اختلاف خلق است اگر ميگوئي متعددين در يك عصر بر يك وتيره راه روند و به يك صورت و سيما ظاهر شوند ميگويم يكي هست و كافي است اگر ميگوئي باختلاف ظاهر شوند ميگويم اسباب اختلاف خلق است حتي آنكه اگر در هيچ باب اختلاف نشود مگر اينكه يكي پير باشد يكي جوان در اختلاف خلق بس است پيرها ميل به پير ميكنند و جوانها ميل بجوان و اما در مقام صلحا مسلما اختلاف بيشتر است و اسباب شقاق و نفاق در خلق بيشتر ميشود و اين اسباب فساد است و خود فقها ملتفت اين مطلب شدهاند و در فتاوي خود نوشتهاند كه اگر مرافعه نزد يكي بگذرد جايز نيست نزد ديگري مرافعه روند چرا كه ميدانند كه اختلاف ميشود و ميبيني در فتاوي كه اختلاف ميافتد چقدر شقاق و نفاق ميان خلق پيدا شده است چه جاي چيزهاي ديگر كه اسباب اختلاف كلي است و در حديث ميفرمايد كه اهل حق اختلاف ندارند و اهل باطل اختلاف دارند خلاصه چون اين مطلب را دانستي وجه فرمايش امام در حديث معلوم ميشود و حاجت بتأويل نيست الحمد لله ، اين بود آنچه من ميفهمم از اخبار و آثار ،
هذا جناي و خياره فيه و كل جان يده الي فيه
حال چون اين مطالب واضح شد پارهٔ بيانهاي ديگر لازم است در اين مورد [ص 231] يكي اينكه آيا فقهاء و علماء مثابند يا معاقب كه متعدد شدهاند يكي جواب شبهات كه داده ميشود و پارهٔ مطالب ديگر كه بايد بدانند و اين بيانات را در چند فصل ايراد ميكنم بطور اجمال انشاء الله .
فصل - بدانكه خداوند عالم جل شانه حكيم است و حكيم لغوكار و عبثكار نيست پس هر چه براي چيزي خوب است و سبب نظام امر ملك است ميكند و هر چه سبب فساد امر ملك و دين است نكرده است و اخبار آلمحمد گواه اين معني است و در احاديث بسيار ميفرمايد كه ان الله لايفعل بعباده الا الاصلح و اين امري است محقق و در غير اين مقام اثبات نمودهايم و مقتضاي اين حكمت اين است كه در اين ملك در هر وقت و زمان هر چه اقتضا كند قرار دهد و هر كس و هر دين و هر كتاب را كه اقتضا كند بگذارد بلكه همين مقتضاي عدل و رأفت و رحمت و بزرگي و قدرت خداست و اگر كسي خيال كند كه ملك اقتضائي كرد و خداوند نداد نسبت جبر بخدا داده است يا نسبت نامهرباني و عدم بزرگي و قدرت و حكمت و حاشا كه ما چنين ديني داشته باشيم هر كس هر چه اقتضا كند خدا باو داده است و بناي عالم بر اين است هر وقت عالم هم اقتضائي كند خدا داده است و بر حسب وعده پس از اين هم ميدهد ان الله لايغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم ، ادعوني استجب لكم پس در زمان آدم اقتضاي نبيي مثل آدم و شرعي مثل شرع او و صحفي مثل صحف او كرد خداي حكيم قادر مختار رؤف عادل هم عنايت فرمود چون سبك تغيير كرد و حضرت آدم ترقي داد ملك را و اوصياء او تربيت نمودند ذريه او را [ص 232] اقتضاي امري بالاتر نمود و شرعي بالاتر و نبيي بزرگتر خداوند حضرت نوح را با شرعي بالاتر فرستاد و هكذا يوما فيوما ملك ترقي كرد خداوند بر حسب اقتضاي ملك شرايع را تغيير داد و بدانكه حتم نيست كه هميشه ملك بر يك نسق اقتضا نمايد يك دفعه اقتضا ميكند كه پيغمبر بزرگتر باشد و شرع پستتر يك دفعه اقتضا ميكند شرع بزرگتر باشد و پيغمبر پستتر يك دفعه اقتضا ميكند كه هر دو بزرگتر شود و خداوند بر حسب حالت ملك عنايت ميفرمايد يوما فيوما و از اين مطلب شايد بفهمي كه دليل ترقي ملك اين نيست كه تسليمكننده زيادتر شود و منكر كمتر بلكه امري ديگر است وراي اين سخنان ، آيا نميبيني كه حضرت نوح تشريف آوردند و شرع را بالاتر بردند و تسليم نكردند مگر قليلي حتي اهل سفينه هم همه مؤمن نبودند و اين سخن را عرض كردم كه ملتفت باشي و امروز بر علماء راسخين بحث نكني كه عالم متحمل نيست و منكر ميشوند چرا فضايل عاليه ميگويند ، منكر نميشوند مگر امثال همانها كه منكر سابقين شدند نظر بمجموع ملك است و خداوند ميخواهد ملك را بالا ببرد نه چهار نفر فاسق فاجر كه حشو ملكند نميبيني حضرت پيغمبر (ص) امر ولايت حضرت امير (ع) را كه همه انبياء بطور كنايه و اشاره فرمودند صريح فرمود و همه كس كافر شدند مگر قليلي خلاصه مقصود اين بود كه ملتفت اين مسأله باشي و اصل مراد ما اين است كه عالم روز بروز اقتضاها ميكند و خداوند بر حسب اقتضاي ملك عنايت ميكند پس چون اقتضاي وجود خاتم صلوات الله عليه و آله را كرد آن بزرگوار را [ص 233] مبعوث فرمود چون اقتضاي نبودن آن سرور را كرد روي خود را پنهان نمود چون اقتضا كرد كه امر حضرت امير مخفي باشد ابرهاي وجود مخالفين را ظاهر كرد چون اقتضاي ظهور كرد آنها را برانداخت و هكذا در ائمه اطهار صلوات الله عليهم بهمين منوال امر گذشت تا زمان غيبت ، و اين را بدان كه پس از هر حجتي صلاح ملك اين است كه باطلي ظاهر شود از جهاتي چند يكي بجهت امتحان خلق كه هر كس طالب است برود ليعلمن الله الذين صدقوا و ليعلمن الكاذبين يكي بجهت اينكه آن گياههاي ضعيف كه حجت اول سبز كرده است چون تاب حرارت آفتاب وجود او را نداشتند خدا حجت را برد پس بايد ابر باطلي ظاهر شود و آفتاب وصي از پشت آن ابر باشد كه اين گياهها سبز شوند و خرم گردند تا خرده خرده آفتاب وصي ابرها را تحليل ببرد و امر خود را ظاهر كند آن وقت او هم غروب ميكند باز ابري بالا ميآيد بعينه مثل اينكه در اين ملك ميبيني چون آفتاب طالع شود ابرها و غبارها پيش روي او را گرفتهاند خرده خرده بالا ميآيد ابرها تحليل ميروند تا در وسط ظهر ابر تمام ميشود غالبا اگر يك وقتي آفتاب ظاهر نشد معلوم است كه غضب خداست و اين است تأويل حديث شريف كه اگر وقت ظهر آفتاب ظاهر نشد معلوم است كه خداوند غضب بر بندگان كرده است خلاصه چون از ظهر بگذرد شيئا فشيئا ابرها پيدا ميشود تا غروب شود و اين ابر دويم از اين جهت است كه هر بزرگي چون امرش ظاهر شد و خداوند او را نصرت كرد جمعي منافقين گرد او جمع ميشوند لامحاله [ص 234] از جهاتي چند يك سرش باز نگاهداري آن نباتات بچه است كه تاب آفتاب را ندارند بواسطه برودت منافقين قدري راحت شوند تا آفتاب غروب كند و مجددا طالع شود خلاصه پس از براي باطل جولاني هست باقتضاي ملك و لامحاله اين باطل في الجمله شبيه بحق است چرا كه اگر بكلي برعكس باشد دو عيب ميكند يكي اينكه كفرش ظاهر ميشود و مردم نميتوانند متابعت او را كنند يكي اينكه آن گياهها بكلي فاسد ميشوند چرا كه اگر بكلي برعكس شد ضعفا را بكلي بيبهره از دين ميكند و امر خداوند فاسد ميشود از اين جهت هيچ باطلي در ملك قرارداد نشده است مگر اينكه مشوب بحق بوده است و بايد باينطور خرده خرده مردم تربيت شوند تا قدري سخت شوند و تحمل حق صرف را بياورند از اين جهت است كه ميبيني در غاصبين حقوق ائمه اطهار و حجج خداوند آثار اسلامي پيدا ميشود و اگر بر صرافت خود بودند كفر صرف بودند پس اين آثار را بوجود آن ولي و بركت او خداوند از او ظاهر ميكند كه ملكش بكلي خراب نشود اگر عمر مثلا آن خباثت ذاتي خود را بروز ميداد و بكلي شرع را از ميان برميداشت ابدا مسلمين از او تمكين نميكردند و خدا هم راضي نميشد طوري ميشد آخر الامر كه اسم رسول خدا برده نشود و خدا از اين ابا فرموده است و لكن ببركت حضرت امير عليه السلام صورت ظاهري براي او درست ميكنند و لكن از آن طرف هم بطوري كه بخواهند بطلانش را فاش ميكنند تا امر مشتبه نشود خلاصه هر وقت عالم هر چه اقتضا كرده دادهاند تا وقتي كه صلاح در غيبت شد پس امام (ع) [ص 235] غايب شد پس از امام هر وقت عالم هر چه اقتضا كند باز ظاهر خواهد شد اگر يك وقتي مقتضي فقيه است فقيه ميآيد يك وقتي مقتضي حكيم است حكيم ميآيد يك وقتي مقتضي نقيب است نقيب ميآيد يك وقتي مقتضي اركان شد اركان ظاهر ميشود هر وقت مقتضي امام شد امام ظاهر ميشود خلاصه بر حسب فطرة اوليه همه حجج خدا بايد ظاهر باشند و پنهان نشوند و لكن پنهان نشدند و نمردند مگر بجهت اعراض ملك پس هر عرضي كه رفع شد همان قدر حجت ظاهر ميشود مثل اينكه چراغي را در مردنگي مسي بگذارند اين مس باعث خفاء نور چراغ شده است نه خود چراغ هر يك سوراخ كه باين بكنند همانقدر چراغ ظاهر ميشود تا آنكه بكلي او را بردارند چراغ ظاهر ميشود پس اگر عالم بفطرت اوليه برگردد همه حجج خداوند ظاهر ميشوند مثل اينكه در رجعت همه ميآيند و پيغمبر ما صلي الله عليه و آله رجعت ميفرمايد و اين حكم اولي است و اما در دنيا بر حسب صلاح دنياست حال چون اين مسأله را دانستي بدانكه امر ناطق هم همينطور است اگر ملك اقتضا كرد ناطق علانيه و آشكارا ظاهر شود ظاهر ميشود اگر اقتضا كرد كه ظاهر شود و ناطق هم باشد ولي ادعاي اينكه من ناطق از جانب آلمحمد عليهم السلام هستم نكند نميكند اگر اقتضا كرد پنهان شود پنهان ميشود و لكن اين عالم تا حال اقتضا نكرده است كه حجت خداوند از او منقطع شود و علم پنهان بماند هميشه يا پيغمبري يا وصي پيغمبري يا نقيبي يا نجيبي يا عالمي صالح و متقي و پرهيزگار در اين ملك بوده است حتي آن زمان را كه ايام فترة ميشمرند كه ميان [ص 236] عيسي و پيغمبر ما صلي الله عليه و آله و عليه السلام باشد حجت خداوند منقطع نشده است و علما بودهاند حتي در زمان غيبت بعضي از انبيا علما بودهاند خلاصه اين عالم خالي از حجت نبوده و نخواهد شد دين خود را دست جاهلان مده و حرفهاي جهال را مپذير و اگر براهين اين مسأله را خواسته باشي بكتاب برهان نظر كن كه كتابي شريف است و حجت خدا هم هميشه بين و آشكار است و امر او مثل آفتاب ميدرخشد و هرگز مشتبه بباطل نميشود و هميشه هم بازاء حق باطلي بوده است حتي آنكه اگر حجت فقيهي بوده است باطل فقيهي بوده است اگر حكيم بوده باطل حكيمي بوده است حتي در زمان نواب جمعي ادعاي نيابت خاصه ميكردند و باطلي ميان مردم ميگذاردند بلكه عرض ميكنم كه باطل هر حقي بسيار شبيه بآن حق ميشود نهايت خداوند بطوري كه ميخواهد امر او را باطل ميسازد مثلا آنها كه مقاومت با پيغمبران ميكنند لامحاله بر دست ايشان شعبدهها و سحرها شبيه بمعجزه ظاهر ميشود و علوم ظاهر ميشود آنها كه مقابلي با علماي راسخين ميكنند لامحاله علمي دارند كه مشتبه بشود آيا نميبيني كه اگر خداوند عالم اهل حق را صاحب همه صفات نيك بكند و باطل را بكلي برعكس بكند در همه چيز احدي رو بباطل نميكند پس لامحاله يك چيزي ميخواهد كه فريفته او بشوند از اين جهت است كه در يكي از رسائل كه در جواب سؤالات بعضي نوشتهام ايشان سؤال كردهاند كه شيطان زرنگ شده است و از ضرورت مشايخ بيرون نميرود ما چطور حق را بشناسيم عرض كردم بلي ميشود و اين از جهت [ص 237] امتحان است ولي خداوند آخر او را رسوا ميكند و مراد من اين بوده است كه مسايل را بسا بيان ميكند از روي فرمايشات ايشان و تقدس ظاهري هم بخود ميبندد كه شبيه بحق شود و منكرات را علانيه ظاهر نميكند پارهٔ چنين پنداشتند كه من ميگويم شيطان از ضرورت اسلام خارج نميشود و حال اينكه مراد اين نيست مراد اين است كه شبيه بحق ميشود از اين جهت اسم شبهه شبهه شده است يعني شبيه بحق است و امام ميفرمايد پيش از قايم ما دوازده علم بلند ميشود كه همه شبيه بحقند مسلما مقصود اين است كه يك طوري راه ميروند كه مشتبه ميشوند الآن باطلين را مشاهده ميكني كه چطور راه ميروند كه فحول بايد تعمق كنند تا بطلان ايشان را بفهمند اگر بفسق و فجور ظاهر شوند كه همه كس ميفهمند ، خلاصه مراد من اين نيست كه شيطان مسلم ميشود مؤمن ميشود از ضرورت اسلام و شيعه بيرون نميرود ولي مقصود اين است كه بخود پارهٔ چيزها را ميبندد و خداوند او را رسوا ميكند آخر الامر لامحاله تا مردم بفهمند ولي پارهٔ ملتفت نميشوند و ايراد هم ميگيرند غافل از اينكه اگر لغزشي هم از مسلم سرزند بايد بپوشند خلاصه حاصل مطلب اينكه اين امر بر حسب صلاح خلق است اگر اقتضاي عالم كرد عالم ظاهر ميشود اگر اقتضاي نقيب كرد نقيب اگر اقتضاي نجيب كرد نجيب و باينطور ملك بايد ترقي كند .
فصل - مسأله ديگر بايد بيان نمود و آن اين است كه بدانيم كه اگر احيانا امروز ناطقي ظاهر شد از آن ناطقين كه سابق عرض شد آيا همه [ص 238] كس بايد او را بشناسند يا نه و اگر بعضي نشناختهاند تكليف چيست ، مسلم است كه همه خلق امروز اين چشم را ندارند و قادر بر اين نيستند پس تكليف با ايشان چيست ، عرض ميكنم در اخباري چند ديدي بلفظ ضال ميفرمايد كه ضال است كسي كه او را نشناخت در پارهٔ بلفظ كفر و نفاق و لكن پس از تتبع تام در اخبار و آيات كه الآن مجال استدلال ندارم دانستيم كه چنين كسي مطلقا كافر نيست و مردم چند قسمند بعضي مستضعفان هستند مثل صبيان و مجانين و آن پيرها كه از كار افتادهاند و شعورشان تمام شده است لكيلايعلم من بعد علم شيئا و آنها كه از شدت جهل چيزي نميفهمند اين جماعت مستضعفند و تكليف ايشان بحسب حالت ايشان است نه زيادتر و كمتر و ايشان كي ميتوانند اين شخص را بشناسند لايكلف الله نفسا الا ما آتاها پس اگر نشناختند كافر نميشوند و جماعتي از خلق هستند كه صاحبان شعور و تكليفند و لكن در تجسس هستند و اقرار دارند نهايت ندانستهاند آنها ضالند يعني گم شدهاند و راه را نفهميدند و خدا اجل از اين است كه ايشان را عذاب كند و در حديث است حق علي الله ان يدخل الضلال الجنة خواه عالم باشد خواه جاهل لازم نكرده است كه هر كس عالم شد تا تجسس كرده است بفهمد و تا در حال تجسس است مؤمن است و من يخرج من بيته مهاجرا الي الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره علي الله و اي بسا در همين علماء جماعتي هم باشند كه از ادله چنين بفهمند كه ناطق نبايد يكي باشد چنانكه الآن جمعي هستند از فقهاء و علماء قائل باين مسأله هستند اگر چه عمل ايشان بر غير اين دلالت [ص 239] كند معذلك ايشان را كافر نميتوان گفت و ناصب هم نيستند پس اي بسا الآن جماعتي هستند در سلسله كه معروف ببالاسري شدهاند كه باين مسأله قائل نيستند و بناطق خاصي هم اقرار نكردهاند و معذلك كله ايشان را نه ناصب ميخوانيم و نه كافر بلكه دوست هم ميدانيم چرا كه از حال ايشان معلوم است كه مراد ايشان تخلف از آلمحمد نيست نهايت چنين فهميدهاند بلي ميگوئيم مسأله را نفهميده است و از باب اينكه ما اين مسأله را فهميديم تقليد ديگري را نميكنيم و جماعتي هستند كه مسأله را فهميدند و اعلم را شناختهاند و از غرض و مرض منكر شدهاند و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلما پس اين جماعت ناصب ميشوند چرا كه امام فرمود ليس الناصب من نصب لنا اهل البيت و لكن الناصب من نصب لكم و هو يعلم انكم تتولونا پس ملتفت مسأله باش و مسلمين را عبث عبث تكفير و لعن مكن مادام كه انسان جاحد نشود كفر جحود باو تعلق نميگيرد و جحود بعد از يقين است .
فصل - در شبهاتي كه احتمال ميرود در اين مسأله ، اخباري چند وارد شده است در تعدد عدول در هر قرن و عصر و چند حديث است در تعدد علماء و پارهايست كه دلالت ميكند بر هدايت كردن هفتاد نفر در هر عصر و پارهايست كه دلالت ميكند كه خدا در هر جائي چراغي گذارده ، عرض ميكنم هيچيك اختلاف ندارند ابدا چنانچه سابقا گذشت اما متعددين پارهٔ جهات خدمتشان متعدد است مثل اركان هر كس مأمور بخدمت خود است و رجوعي بكار و شغل ديگري ندارند و هيچ ضرر [ص 240] نميرساند و رجوع هر چهار بامام عليه السلام است پارهٔ هستند كه پنهان هستند و ميان مردم نيستند گيرم هزار نفر باشند چه نقل است پارهٔ در ميان مردم هستند نهايت دليل بر اين دلالت ميكند كه اين عدول مشغول بترويج امر دينند نفرمود كه همه دعوت ميكنند بطور استبداد و بلا شك ايشان درجات دارند پائينتر تمكين از بالاتر ميكند و بالاتري حجت بر پائينتري است و همه نفي ميكنند از دين تحريف و تأويل باطلين را ولي پستتر بامر بالاتر ، همه لامحاله بر گرد مركزي حركت ميكنند مركز ايشان ناطق است و اگر يك وقتي زمان اقتضا نكرد كه مركز ايشان بروز كند يكي از آنها كه زمان مقتضي باشد ناطق ميشود اما آنها كه بالاتر از ناطقند كه زمان مقتضي نيست نطق كنند و اگر هم در مورد خاصي كس مخصوصي را هدايت كنند ضرر بنوع نميرساند و آنها كه پستتر از ناطقند كه مطيع او هستند و اگر مساوي دارد بطور علانيه نطق نمينمايد و در جائي احيانا اگر حاجتي افتد يك كلمه بگويد و نصرتي از دين نمايد ضرري بر حال ناطق ندارد و باين واسطه اسم او ناطق نميشود با اينكه نفي كرده از دين تحريف غالين را چرا كه مراد از ناطق آن رئيس و سائسي است كه نطق ميكند و اي بسا اكابر الآن هم در عالم باشند و در موردي خاص كسي را هم هدايت كنند و نفي كنند از دين تأويلات را و رفع كنند شبهات را و لكن نه بطوري كه دعوتي علانيه نمايند و بسا كسي آنها را هم نشناسد و لكن ناطق آنكس است كه معروف و مشهود باشد و دعوت عام نمايد و چه عيب وارد ميآيد و باين حرف ميان همه اخبار جمع ميشود ، و اما آنچه وارد شده است كه امام [ص 241] هفتاد مرد را باطراف ميفرستد مراد اين است كه چون امام ناطق شود اين جماعت را باطراف ميفرستد و همه نوكرند و خادم و از جانب او سخن ميگويند و تعدد ناطقين لازم نميآيد و اگر اين هفتاد نفر بامر كامل باطراف بروند و موعظه كنند و درس دهند تعدد لازم نميآيد و اما ساير اخبار از همين كه عرض شد اختلافشان رفع ميشود و اگر بر كسي شبهه شود كه امام ناطق است الآن پس همه عدول از جانب او ميگويند عرض ميكنم ناطق بظاهر كه نيستند مسلما و ناطق غايبند و هرگاه ناطق غايب يكي باشد و متكلمين ظاهر متعدد اختلاف رفع نميشود اگر ميشود در بالاتر ميبايستي بطريق اولي چنين باشد پيغمبر (ص) هميشه حي است و ناطق ميبايستي پس از آن سرور ائمه متعدد ناطق باشند چرا در اينهمه حديث فرمود كه چنين چيزي نميشود همچنين خدا هادي است و ناطق چرا در يك عصر دو پيغمبر مرسل ناطق نميفرستد همچنين امام ناطق است و در يك زمان دو ناطق نميگذارد مگر امام نميدانست كه بدو ناطق عيب ميكند يا نميكند اگر عيب نميكرد چرا يك نايب در هر زمان معين فرمود آن وقت كه نواب بودند پس از ايشان چرا بر همان شيخ مفيد توقيع ميآمد مگر فقهاء ديگر نبودند خلاصه اين امر واضح است و اگر كسي بگويد در زمان سلف انبياء در يك عصر متعدد بودند عرض ميكنم اولا كه اين شرع را بر شرع سابق نميتوان قياس كرد ثانيا متعددين جمعي كه مبعوث نبودند جمعي مبعوث بر همان خانه خود بودند يا ده نفر يا بيست نفر اگر بنا شد بيست نفر رجوع باو كنند و سايرين [ص 242] باو رجوع نكنند چه ضرر دارد حرف در اين است كه همه اين امت يك امتند و مأمورند بالاجماع كه از راوي حديث بگيرند و هر يك هر يك حجت بر همه هستند الا من شاء الله و ثالثا همان انبياء متعددين در هر عصر قطبي حي داشتند و بر گرد او حركت ميكردند و اگر كسي شبهه كند كه عدول مؤمنين با هم برادر ديني هستند و متفقند ، اولا عرض ميكنم كه آن حديث سابق جواب اين را داد و بر فرض اتفاق بر فرض محال مردم كه متفق نيستند لامحاله هر كسي ميل به يكي ميكند آن وقت وجهه مختلف ميشود و امر ملك فاسد ميشود و از اين گذشته مسلم است از فرمايش مولاي من كه جمع بسيار متفق ميشوند اگر روي ايشان به يك نفر باشد و الا برياضت و عمل بعلم طريقت متفق نميشوند پس ميان عدول يكي بايد باشد كه همه بالاتفاق رو باو كنند تا آسوده شوند و متحد و الا مختلف شوند اگر نقيبند قطبي دارند اگر نجيبند قطبي دارند اگر عالمند اعلمي دارند و همين قدر در جواب مسائل ان شاء الله كافي است التماس دعا دارم ، و قد فرغ من تسويد هذه الاوراق مصنفها بيمناه الداثرة في يوم السبت ثالثعشر من شهر ذيالقعدة الحرام ١٢٩٥ في كرمان حامدا مصليا مستغفرا .