جواب - ظاهرا اين فرمايش علي الرسم است يا بعضي بي خيال اين سخن را گفتهاند و سائل حفظه الله قبول فرمودهاند از حسن ظن خود ، ابدا در ميان اهل باطل مثل اهل حق علم نيست چرا كه خداوند ميفرمايد انما يخشي الله من عباده العلماء و امام ميفرمايد لا علم الا خشيتك و كي بجز اهل حق خداترس هست اگر خداترس است كه حق است و الا باطل است بلي ميشود كسي خداترس باشد و في الجمله عامي باشد و بر او امري مشتبه بماند او هم كه محل نظر نيست و از اين گذشته نظر بهمين علوم ظاهره كه ميكني كيست آنكه غالب علوم را داشته باشد بر حق مگر مشايخ ما يا حامل علم ايشان هر كس اين حرف را تصديق كند معلوم است كه اطلاع بر علوم ندارد و الا چنين سخني را نميگفت و قبول نميكرد [ص 159] بلي پارهٔ كلمات پريشان و مغشوش دست دارند و اسمش را علم گذاردهاند از دره تا ذره هر چه گفتهاند غالبا مغشوش است بلي الفاظي چند در دست دارند و اگر حقي هم بگويند در غير مقامش ميگويند پس اگر كسي همه علوم را يا غالب علوم را بطور حق ميداند اين بر حق است چرا كه علم اشرف همه كمالات است و اخبار بسيار در فضل علم و علماء وارد شده است و خدا اجل از اين است كه جميع علوم حقه را باهل باطل بدهد بلي علومي باطله ميدهد اگر خود اين مسأله را علانيه نميبيني بدليل كه ميفهمي و شك نداري در اينكه علم حق از آلمحمد است سلام الله عليهم چنانكه ميفرمايد در حديث كه علم صحيحي نخواهيد يافت مگر آنچه از اين خانه بيرون ميآيد و در حديث ديگر اشاره بسينه مبارك خود فرمود و در اخبار بسيار ديدهٔ كه ميفرمايند در علوم اعادي خود كه چه علم اكتساب كردهاند حال انصاف ده مادام كه انسان از دوستان و مواليان ايشان نشود و رو بايشان نكند و از خانواده ايشان علم را استنباط نكند ميشود كه همه علوم را بر حق كسب كند حاشا كه چنين باشد پس اگر كسي همه علوم را يا بعض را بطور حق درست كرد معلوم است كه راهي بايشان دارد و هر كس راهي به ايشان دارد رجوعش بايشان خواهد شد چنانكه ميفرمايد لاتأخذ الا عنا تكن منا پس از ايشان ميشود و هر كس از ايشان است با ايشان است معاذ الله ان نأخذ الا من وجدنا متاعنا عنده چه فايده كه نميخواهم پرده كسي را پاره كنم و نام كسي را ببدي ببرم و الا از علوم سايرين از هر كدامي يك چيزي مينوشتم كه بداني اصل دين ايشان فاسد است چه جاي ساير علوم و اگر [ص 160] كسي اصل را خراب كرد جميع امر او فاسد ميشود بلكه قسم ميخورم كه هر كس اهل حق باشد و امروز از حق برگردد تا فردا خداوند فهم او را ميگيرد و علم او را ضايع ميكند و خراب ميكند بلي انسان تا اهل علم نباشد نميتواند علم حق و باطل را تميز دهد اما اين حرف در كساني جاري است كه هيچ شعور ندارند و مستضعفند اما براي امثال سائل حفظه الله اين امر بسهولت واضح ميشود همين قدر كه دو كتاب را پهلوي هم بگذارند و درست بخوانند ميفهمند كه علم كداميك حق است و علم كداميك باطل در حديث ميفرمايد ان علي كل حق حقيقة و علي كل صواب نورا و خداوند ميفرمايد من لميجعل الله له نورا فما له من نور علم حق نوري دارد كه ظاهر است از آن ولو يك كلمه باشد .
و اما در تقوي اين فرمايش كه فرمودهاند گمانم اين است كه مرادشان از تقوي نماز كردن و روزه گرفتن و غسل كردن و مراقبت پارهٔ جزئيات باشد اما تقواي حقيقي در احدي نيست مگر در اهل حق و اگر كسي گمان كند كه تقوي در نزد غير اهل حق است تكذيب خدا و رسول را كرده است نميبيني خداوند ميفرمايد ان اكرمكم عند الله اتقاكم پس هر كس متقيتر شد گراميتر است نزد خدا و اگر بنا باشد دشمنان تقوي داشته باشند لازم ميآيد در نزد خداوند گرامي باشند و چنين نيست بلكه اهل باطل نزد خداوند از همه چيز خوارترند چنانچه خداوند عالم در كتاب خود تصريح ميفرمايد در آيات متعدده چنانكه ميفرمايد كأنهم حمر مستنفرة فرت من قسورة و ان هم الا كالانعام بل هم اضل و كأنهم خشب مسندة و كأنهم اعجاز نخل خاوية و هكذا از اين قبيل آيات كه دلالت [ص 161] بر خواري ايشان در نزد خداوند ميكند بسيار است و همچنين در اخبار دليل اين بسيار است پس اهل باطل مكرم نميشوند و اهل حق مكرمند و معظم و همچنين ميفرمايد و من يتق الله يجعل له مخرجا و در جاي ديگر ميفرمايد و من يتق الله يجعل له فرقانا و فرقان نوري است كه بآن ميان حق و باطل تميز داده ميشود و مخرج يعني مشعري كه در هر مشكل كه فرو ماند بواسطه آن بيرون رود پس چه طور ميشود كه اهل باطل صاحب تقوي باشند بلي نمازي بسا بكنند بحسب صورت ظاهر و روزه بگيرند و پارهٔ آداب را بجا بياورند و لكن اصل تقوي مشكل است در ايشان يافت شود حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد من اخرجه الله من ذل المعاصي الي عز التقوي اغناه الله بلا مال و اعزه بلا عشيرة و آنسه بلا انيس و من خاف الله اخاف الله منه كل شيء و من لميخف الله اخافه الله من كل شيء و من رضي من الله باليسير من الرزق رضي الله منه باليسير من العمل و من لميستحي من طلب المعاش خفت مؤنته و نعم اهله و من زهد في الدنيا اثبت الله الحكمة في قلبه و انطق بها لسانه و بصره عيوب الدنيا داءها و دواءها و اخرجه من الدنيا سالما الي دار السلام حال در همين يك حديث شريف تعمق كن ببين اين صفات براي اهل باطل حاصل ميشود حاشا كه چنين باشد و اخبار در صفات و شيمه متقين پس از اين ميآيد درست در همه تعمق بكن و ببين كه چگونه اهل باطل صاحب تقوي ميشوند باز نفرمائيد مثل پارهٔ مردمان كه مكرر اين را ميگويند كه ما از كجا بشناسيم و من مثلا بجز صورت ظاهر نميبينم تقواي حقيقي را چه ميفهمم [ص 162] عرض ميكنم اگر انسان اين قدر بيشعور است كه نميفهمد كه مكلف نيست اگر اندك شعور دارد چه طور نميفهمد ، كيست كه شعور داشته باشد و بگويد من نميفهمم فلان كس مثلا منصف است يا بيانصاف ، كيست كه فرق ميان اين دو را نفهمد و اگر كسي منصف شد كم است كه بر باطل بماند بجهت اينكه حديث است كه حق بانسان چند بار عرضه ميشود و بدل او ميافتد اگر قبول كرد و الا از او سلب ميشود پس اگر اين شخص انصاف دارد حق را بايد بفهمد و تصديق كند و تو هم ميفهمي كه انصاف دارد يا ندارد ، از تقوي است راضي بقضاء بودن و توكل بر خدا داشتن كي باطل صاحب اين دو صفت ميشود و كي تو نميفهمي و تميز نميدهي ميان متوكل و غير متوكل و راضي و غير راضي را اگر كسي بگويد تميز نميدهم بيانصافي كرده است و هكذا ساير صفات كه پس از اين ذكر ميشود انشاء الله ، خلاصه سخن اينكه اين حرف كه متقي در غير اهل حق هم هست سخني ظاهري قشري است و همچنين اين فرمايش كه بسا جمعي به رياء بصورت تقوي راه ميروند و امر مشتبه ميشود هيهات هيهات چگونه مرائي با غير مرائي مشتبه ميشود آيا ميشود آتش را در پنبه پنهان كنند و ظاهر نشود ،
ثوب الرياء يشف عما تحته و ان التحفت به فانك عاري
محال است كه رياء بروز نكند و خداوند وعده داده است كه مرائي را رسوا كند در دنيا و آخرت نهايت امروز پنهان مانده فردا آشكارا ميشود بلكه عرض ميكنم عمل مرائي در همان روز اول پيدا و نمايان است و صاحبان فهم ميفهمند كه ريا ميكند نهايت جمعي كه كمفهمترند چند [ص 163] روز بعدتر ميفهمند باري ريا هم مشتبه نميشود ابدا ابدا و ان الله لايهدي كيد الخائنين و لايفلح الساحر حيث اتي و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و حضرت باقر عليه السلام فرمود من اراد الله عز و جل بالقليل من عمله اظهر الله له اكثر مما اراده به و من اراد الناس بالكثير من عمله في تعب من بدنه و سهر من ليله ابي الله الا ان يقلله في عين من سمعه و در حديث ديگر ميفرمايد ما من عبد اسر خيرا فذهبت الايام ابدا حتي يظهر الله له خيرا و ما من عبد يسر شرا فذهبت الايام حتي يظهر الله له شرا و حضرت امام رضا عليه السلام ميفرمايد اعملوا لغير رياء و لا سمعة فانه من عمل لغير الله وكله الله الي ما عمل ويحك ماعمل احد عملا الا رداه الله به ان خيرا فخيرا و ان شرا فشرا و مسلم است كه وعده امام خلف نميشود و مرائي را خدا رسوا ميكند .
و اما آنچه فرمودهاند كه همه در تفتيش هستند ، اين دليل اين نيست كه بيش از تقوي چيزي بكار هست يا نه ، عمل اين مردم حجت نيست و همه هم اهل تفتيش نيستند اگر همه تفتيش ميكردند خدا ميداد و آن كسان كه در تفتيش هستند بسا جمعي از ايشان بمطلب رسيده باشند ما خبر نشده باشيم و پارهٔ هم بسا اهل حق نباشند و عمدا حق را ترك كنند و جمعي هم بسا قواعد براي خود اختراع كرده باشند كه عالم بايد كرامتش چنين باشد نص داشته باشد چه طور و چه طور باشد و امر در واقع چنين نيست خلاصه مقصود اين است كه عمل مردم حجت نيست همه هم اهل تفتيش نيستند و اين تقويها هم كه در اين خلق ميبيني غالبا تقواي رسمي است .
[ص 164] سؤال - و چون بدين مثابه با كسي صحبت كني و بحث بدينجا انجامد گويد بلي چنين كسي لازم است اگر از او جويا شوي كه تو خود آن شخصي ميگويد نه ميگويي او را ميشناسي ميگويد نه نميدانم چه بايد كرد و اين همه از جهت اين است كه اگر ادعا كند كه من هستم يا بگويد كه فلان است ميترسد كه از خودش يا او آثار ائمه عليهم السلام و افعال ايشان را بجويند آن وقت آن شخص يا بايد چنين كند و مأمور نباشد و يا از عهده برنيايد پس باين علم و تقوي كه نميتوان شناخت و اين گونه كارها هم كه از اشخاصي كه مظنون است كه داراي اين مقامند سرنميزند پس چه بايد كرد و اين بدان ماند كه مريضي مرض مهلك داشته باشد و پي دوا و عقب مداوا رود و از هر كس جويا شود كه دواي من چيست همه گويندش كه اين مرض تو مرضي است مهلك و لكن هر دردي را دوائي و هر سقم و علتي را شفائي هست و تو را طبيبي در كار است و معالجه مرض تو را مثلا داروئي كند كه در مرتبه سيم گرم و خشك است و بدين صفت و رنگ و بو و طعم و خاصيت است بعد مريض بگويد اي شخص تو خود آن طبيب هستي و اين دارو را داري بگويد خير ، كسي را ميشناسي كه اين دارو نزد آن يافت شود بگويد نه ، پس چه بايد كرد جواب اين است كه برو بمير سبحان الله جگر انسان از اين گونه سؤالها و جوابها ميشكافد و آخر هم هيچ بدستش نميآيد بهر حال مستدعي آنم كه مرحمت فرموده بيان فرمائيد كه آن شخص را بچه بايد شناخت و اگر بنا شد كه جمعي مدعي اين مقام باشند بچه تميز بايد داد [ص 165] و بر فرض اينكه همه در يك عرصه باشند آيا ناطق يكي بايد باشد يا همه ، سركار را بروح مطهر مشايخ اعلي الله مقامهم كه مرحمتي فرموده جوابي شافي و خطابي كافي بفرمائيد و مرا از اين گرداب غم نجات بخشيد ، بيّنوا توجروا .
جواب - من هرگز در صدد بسط دادن اين مسأله نبودهام و كسي را كه پاپي اين حرف باشد كم ديدهام طالبين را طالب نيافتم چه جاي آن كسان كه طالب نيستند الا قليلي و با همه هم نشست و برخواست كردم ،
پس بهر جمعيتي نالان شدم جفت خوشحالان و بدحالان شدم
و كسي را كه از راه داخل شود كمتر يافتم ولي از اين وضع سؤال كه سايل فرموده قلب من آتش گرفت و پريشان شدم پس بطور اختصار چند كلمه عرض ميكنم ولي با نظركننده شرط ميكنم كه هر چه در خيال دارد ترك كند و هر قاعده كه مسلم كرده است كنار بگذارد آن وقت با انصاف نگاه كند تا بمطلب برسد .
اولا عرض ميكنم كه موضوع را بايد مشخص كرد كه مطلب كيست ؟ مسلم است كه پيغمبري نميخواهيم كه امروز دعوي نبوت كند چرا كه محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله خاتم است و پس از او پيغمبر نيست امامي هم نميخواهيم كه دعوي امامت كند چرا كه امام زمان عجل الله فرجه خاتم ائمه است سلام الله عليهم و روحي فداهم و خود آن بزرگوار حي است و غايب از نظر و روز معيني دارد كه ظاهر شود همچنين نقيب و نجيب هم نميخواهيم كه ظاهر شود چرا كه خداوند بر حسب صلاح [ص 166] ملك بمردم ميدهد و امر نوعي است نه شخصي ، نوعا هنوز مردم صالح براي اين عمل نيستند و اگر فرد فردي صالح شوند بهمانها ميشناسانند نه بهمه ، مردم هنوز در اواسط و اواخر قريه اول سير ميكنند كه قريه علما باشد الا قليلي كه در اوايل قريه دويمند و قليل ديگر در اواسط و اواخر اين قريه هستند پس چه طور ميشود كه امروز نقيب پيدا شود براي عامه مردم و مشايخ ما ميفرمودند كه اگر كسي ادعاي اين مقام را كند كاذب است و بر حق نيست و در حديث خاص نهي شده است از بردن اسم ايشان پس منظور نظر ما ايشان هم نيستند پس مراد كيست لامحاله مراد عالم است پس بايد طالب عالم شد و صفات علما را طلب كرد .
باز عرض ميكنم پس از آنكه معلوم شد كه مطلوب عالم است حال عرصه را تنگتر ميكنيم تا ذهن تو جمع شود ذهن متفرق مسأله را زود نميفهمد و اگر بنا باشد حواس انسان همه جا باشد نميتواند فكر كند و حالت يك شخصي را بفهمد پس عرض ميكنم اگر بخواهي اين مطلب را بفهمي لختي بخود بهپرداز و برو ساعتي در جاي خلوت بنشين و كلاه خود را قاضي كن و با كلاه صحبت بدار كه اي كلاه آيا امروز خدا را در ملك حجتي هست يا نه ؟ لامحاله بايد حجتي باشد چرا كه اگر حجت خداوند مرتفع شود دين و ايمان تمام ميشود و ارسال رسل و انزال كتب لغو ميشود و حق از عالم ميرود و در اين باب صد حديث متجاوز وارد شده است و كتاب خداوند صريح است در اين مطلب و در كتاب برهان اين مسأله را مفصل نوشتهام بطوري كه بر احدي اين مطلب مشتبه نميماند و جلد چهارم [ص 167] ارشاد العوام و كتاب الزام النواصب محض اثبات اين مطلب نوشته شده است پس اي كلاه تو را چاره نيست جز اين را تصديق كني و الا كافر ميشوي حال بهبينيم اين حجت ظاهر است و ناطق يا پنهان ، بدون شبهه ظاهر است چرا كه سلطان پنهاني بكار اهل ظاهر نميخورد اگر چه در جزو اثري داشته باشد اگر حجت پنهان حاصل داشت خداوند خود كافي بود و محيط بهمه بندگان بود و امام پنهان كافي بود پس لابد بايد حجتي ظاهر باشد و آشكارا و لامحاله تصديق اين مطلب را كلاه ميكند حال بهبينيم اين حجت آيا از كفار است و بتپرستان ، حاشا كه چنين باشد چرا كه حجتي كه ما ميخواهيم از جانب خداست چگونه ميشود در كساني كه بخدا كافرند يا مشرك بخداوند هستند باشد پس اگر از آنها نيست ما از چندين هزار نفر آسوده و مطمئن شديم و حاجت باينكه سفر كنيم به ينگي دنيا يا چين و ماچين يا جاهاي ديگر كه بتپرستند نيست از آنها كه آسوده شديم لامحاله طلب اين امر را از مليين ميكنيم پس اول مليين يعني كساني كه اسم ايشان ملي است هنود هستند رجوع بآنها كه ميكنيم ميبينيم خود را نسبتي به سام بن نوح ميدهند اما منكر همه پيغمبرانند و شرعي و ديني ندارند و گاو را ميپرستند و ما كسي را ميخواهيم كه خدا را بپرستد و مقر بانبياء باشد و ديني داشته باشد پس حجت ما هندو كه نبايد باشد پس از چندين هزار ديگر هم آسوده شديم ، رجوع بگبرها ميكنيم ميبينيم خود را نسبت به پيغمبري ميدهند و لكن اصل نبوت آن معلوم نيست و كتاب درستي ندارند از آن گذشته آتشپرستند و ماه و ستاره را [ص 168] ميپرستند و اعتقاد بانبياء ندارند پس حجت ما گبر هم نبايد باشد ، رجوع به يهود و نصاري ميكنيم آنها اگر چه مذهبشان محكمتر است از سايرين و اهل كتابند و ملتي هستند اما اقرار بخاتم نكردهاند و ما از مسلمانان كسي را ميخواهيم پس زحمت و تعب ما خيلي كم شد و از رنج سفر كردن بفرنگستان و تجسس از حال يهوديان آسوده شديم و تو ميداني كه غالب اهل زمين باين طور بيرون رفتند چرا كه مسلم بسيار كم است و ما جز مسلم كس ديگر را نميطلبيم پس فكر ما بملت ديگر نبايد برود ميآئيم ميان مسلمانان شك نيست كه حجت ما سني نبايد باشد چرا كه ما يقين كردهايم كه حق در شيعه اثنيعشري است پس غالب مسلمانان هم از فكر ما بيرون رفتند چرا كه سني خيلي بيشتر است از شيعه و در حديث وارد شده است كه مسلمانان هفتاد و سه فرقه ميشوند يكي ناجي و باقي هالك و لامحاله منظور ما در سلسله حقه بايد باشد پس زيدي نيست اسمعيلي نيست فطحي نيست واقفي نيست صوفي نيست چرا كه صوفي بر لسان امام ملعون است همچنين كساني كه منكر فضايل شدند نيستند چرا كه منكر فضايل كافر است كساني كه منكر اصلي از اصول دين شدند نيستند و هكذا بهمين طور همه بيرون ميروند تا منحصر ميشود امر بجماعتي كه صورت ظاهري دارند ، در ميان ايشان نظر ميكنيم آن اشخاص كه با مشايخ ما اختلاف داشتند كه مسلما صاحب اين مقام نيستند بر فرض اينكه عقايدشان صحيح باشد و الا كه غالبا عقايدشان فاسد است در اصول يا در فروع بهر حال بداهة از آنها كه كسي نايب ايشان نيست نايب ايشان جزو [ص 169] سلسله شيخيه بايد باشد چرا كه ايشان علم خود را دست كسي ميدهند كه از خودشان باشد نه بكسي كه با ايشان دشمن است يا محل اعتمادشان نيست چنانكه بناي عالم بر همين شده است پس امر منحصر ميشود بسلسله شيخيه ، در ميان اين سلسله جمعي برزگرند و عمله و اكره مسلما اينها كه حامل علم نيستند جمعي هستند نوكر ديوان و حاكم و ضابط و كدخدا و كلانتر و ميرزا و غير اينها آنها هم كه مسلم اهل اين كار نيستند جمعي بيكاره و فعله هستند جمعي كاسب و بزاز و تاجر و خباز و صباغ و خياط و امثال ايشان هستند اينها هم كه مسلم اهل اين عمل نيستند جمعي همين طور جزو اشرافند نه كسبي دارند نه منصبي نه علمي و فضلي اينها هم كه حجت خدا نيستند دو سه برابر ايشان زنان هستند آنها هم نيستند دو سه برابر اطفالند آنها هم نيستند خلاصه امر منحصر ميشود بطالبان علم ايشان ، جمعي از طلاب كه مبتديان هستند و هنوز مشغول بتحصيل نصاب و صرف فارسي و هدايه و فلان و فلانند آنها كه اهل اين كار نيستند بعضي ترقي كرده نحو و صرف را كامل كردهاند آنها هم محل اين سخن نيستند چرا كه امر دين خداوند بضرَب زيدٌ عمراً نميگذرد جمعي هستند كه بالا رفتهاند و منطق و معاني و بيان و بديع و عروض هم ميدانند آنها هم اهل اين فن نيستند بر فرض اينكه ياد گرفت كه صغري كدام و كبري كدام و قضيه صادقه چه و كاذبه چه يا امر يعني چه و نهي چه و نسبت چيست و دلالت چه ايجاز كدام و اطناب كدام و صنعت ترصيع چيست و تشبيه چه و بحر تقارب كدام و بحر رمل كدام حاصل باصلاح دين و دنياي مردم [ص 170] چه ميبخشد و معرفت چه طور حاصل ميشود پس اين جماعت هم اهل اين فن نيستند جمعي ترقي ميكنند و اصول و فقهي هم ميخوانند چه دخل بمعرفت خدا دارد و اصلاح ملك چه طور ميشود هي بگويد اصل عدم فلان و اصل بقاء فلان است يا مختلعه رجوع ندارد و شغار حرام و وراط حرام ، عينه فلان و فلان و هكذا ساير حرفهاي ديگر ، مسايل ظاهر را ميتوان از ايشان گرفت و لكن بجان خودت اگر بخواهي يك تعيين قبله از ايشان بياموزي نميدانند يك مسأله حيض را بيان نميتوانند بكنند چرا كه علم ديگر لازم دارد و ايشان ندارند و از اين گذشته اي بسا بقال و خباز فقيه شود و لكن سلطنت دنيا و آخرت دخل باين حرف ندارد پس اين جماعت هم اهل اين فن نيستند بلكه در ميان سني اي بسا فقهاي بسيار پيدا شود و همچنين اگر رفت علوم غريبه را هم كسب كرد باز اهل اين كار نيست و حرف در آنها هم بعينه مثل همين است كه ذكر شد از ضرب و تقسيم و جمع و تفريق و تعيين طول و عرض بلاد و ارتفاع كواكب و غير اينها كي امر عالم ميگذرد و دين خداوند رواج ميگيرد و هكذا ساير علوم ، پس در ميان اين جماعات حجت الله نيست پس همه بيرون رفتند الا آن اشخاص كه صاحبان علوم بسيار و صاحب تدين باشند و شيخي باشند حال بشمر كه اين گونه جماعت چند نفرند لامحاله ميفهمي كه عددشان بسيار كم است و كمترند از كبريت احمر پس فكر تو جمع ميشود و زحمت كم ، هيچ لازم نداري به هند روي يا سند يا چين و ماچين يا با همه مذاهب بنشيني و همه اشخاص را بهبيني پس فكر خود را مشغول [ص 171] اين چند نفر كن و فكر در حال ايشان كن لامحاله ميداني كه آن كس كه ميخواهي كيست و چيست مسلما آن شخص نايب مشايخ است و راوي از امام زمان عليه السلام و امام ميفرمايد در راويان اخبار كه انهم حجتي عليكم و انا حجة الله پس اين حجت امام است حجت امام بايد داراي صفات حميده و اخلاق پسنديده باشد .
حال من بطور اجمال و اختصار صفاتي چند كه كلي است و مفري از اينها نيست عرض ميكنم كه اين شخص بايد مسلمان باشد و مسلمان كسي است كه بجميع ضروريات اسلام اقرار كرده باشد و هيچ يك را از روي تعمد منكر نشود و اينكه تو ميبيني كه پارهٔ دليل كامل را ضرورت ميدانند مرادشان اين است لامحاله و الا اقرار بضرورت تنها دليل اسلام است نه كمال بلكه عمل بضروريات تنها هم دليل كمال نيست چه بسيار چيزها هست كه جزو نظريات است و بديهي است در نزد اهل فن كه كامل بايد اقرار بآن داشته باشد بلكه عرض ميكنم كه فقها بعض ايشان بعض را در نظريات امتحان ميكنند نه در ضروريات پس امتحان كامل چگونه مختص بضروريات ميشود مگر اينكه مرادشان اين باشد كه من عرض كردم يا مقصود اين باشد كه عالم ميتواند همه علامات و صفات كامل را بضرورت اثبات بكند بهر حال مراد من بيان حق است و حق را عرض ميكنم و ميگذرم رد و بحثي بر كسي ندارم بهر حال كامل بايد مسلم باشد و مسلم كسي است كه بجميع ضروريات اقرار كند و از هيچ يك تخلف نورزد از روي عمد و بفرايض عمل كند و از كباير اجتناب كند و اگر كبيره غفلة از او سرزد تائب شود چنين كسي مسلم است [ص 172] و علاوه بر اسلام كامل بايد مؤمن باشد يعني عمل با اركان بدن خود كند مختصر اينكه هر چه ميگويد اثرش را در خودش بهبيني و مراقب باشد شرع پيغمبر را در ظاهر و باطن و ايمان اخص است از اسلام چرا كه هر مؤمني مسلم است و مسلم اعم است چرا كه هر مسلمي مؤمن نيست و ايمان تصديقي است در دل و عمل بظاهر و لكن اين ايمان تفصيل دارد و صفات بسيار دارد و هر چه عرض ميشود صفت مؤمن است و اين مؤمن همان متقي است در واقع ولي لابد قدري تفصيل بدهم تا بفهمي ، پس اين كامل ولد الزني نيست چرا كه ولد الزني مؤمن نميشود كسي كه نطفه حيض باشد يا در خلقت او كم و زياد باشد نيست و بدانكه كمي تا بحدي است كه آنجا كه بايد مو داشته باشد مو نداشته باشد تا اين حد نقص است در خلقت بايد كامل داراي اين نقص نباشد چرا كه امام ميفرمايد كه چنين كسي مؤمن نميشود قد او بلند از حد بيرون نميشود و كوتاه ناقص نميشود رنگ او سياه از حد بيرون نميشود و همچنين موي او سياه بياعتدال نميشود و اي بسا چيزهاي ديگر در قيافه او هست كه اهل قيافه ميدانند ولي عامه مردم نميفهمند و آنچه عرض شد صريح اخبار آلمحمد است عليهم السلام ، و ساير علامات از دو شق بيرون نيست يا متعلق است بعلم او يا عمل .
اما شق اول كه متعلق بعلم او است چند علامت است : اولا علم خود را از آلمحمد عليهم السلام بايد بگيرد اگر از غير ايشان گرفت علم او خطاست و او نايب آلمحمد نيست و دليل اينكه همه علمش را از ايشان ميگيرد اين است كه هر چه ميگويد حديثي براي آن بخواند و از كتاب خداوند بر آن استدلال [ص 173] نمايد بطوريكه عقلا بفهمند كه درست ميگويد نه محض اينكه يك آيه بخواند از هر مقوله باشد و يك حديثي بگويد هر چه باشد ، و دويم اينكه در دين خود شك و شبهه نداشته باشد و شيطان بر قلب او وارد نشود كه قلب او را فاسد نمايد امثال ايشان اگر چه بظاهر معصوم نيستند ولي قلبشان شعاع آلمحمد است سلام الله عليهم و شعاع بر صفت صاحب شعاع است پس شيطان قلب ايشان را مريض نميكند از اين جهت است كه در آخرت براي ايشان حرجي نيست و بدون گفتگو داخل جنت ميشوند و اگر اين شخص از نايبان مخصوص امام است بايد عالم بجميع علوم باشد و هيچ علمي را كمتر از علم ديگر نداند بهمه چيز عالم باشد ، و سيم اين است كه هر چه ميگويد از روي فهم و بصيرت بگويد نه بمحض شنيدن ، اي بسا اشخاص كه اظهار علم ميكنند و لكن علم ايشان استماعي است از استاد و شاهد اين اين است كه چون سايلي از ايشان بخواهد چيزي را كه نشنيدهاند نميدانند و چون در هر مسأله بيش از آنچه استاد گفته است از او بخواهي عاجز ماند و اما آن كسي كه ميفهمد علم او از خود او است هر چه ميل داشته باشد ، و يك شاهد ديگر براي اينكه اين شخص علمش از خودش است يا استاد اين است كه رجوع كني بمسائلي كه ميگويد اگر مسأله را استاد نوشته باشد يا فرموده باشد او هم بنويسد و بفرمايد اگر ديدي حذو النعل بالنعل رفته است و همان عبارات را بعينه نوشته بدان كه اين سخن از استاد است نه از خود اگر ديدي بوضع ديگر همان مسأله را بيان ميكند و از جاي ديگر هم استخراج [ص 174] ميكند بدانكه علم از خود او است ، چهارم اينكه بقدر حاجت اين مردم علم داشته باشد چنانكه مولاي من اعلي الله مقامه فرمود و خود اين قاصر با همين گوش شنيدم كه نايب من اقلا بايد بقدر حاجت اين خلق علم داشته باشد ، جمعي خيال ميكنند كه اين امر محض بازيچه است براي اشخاصي چند اين ادعا را ميكنند كه يك غذا نميتوانند طبخ كنند كسي كه از عهده پختن يك آبگوشت برنيايد چگونه ميتواند اطلاع بر آسمان پيدا كند و چون براي اشخاصي اين ادعا را كردند كه سررشته از كاري نداشتند و اطلاع بر علوم نداشتند لابد شدند كه بگويند واجب نيست يك نفر باشد اشخاصي متعدده باشند هر كدامي يك چيزي را دارا باشند يا آنكه بگويند بايد متعدد باشند آن وقت ميان خلق اختلاف بياندازند كه بيچارهها ندانند چه كنند و پس از اين بيان اين مسأله خواهد آمد انشاء الله بهر حال بايد كسي باشد كه اگر مسگر در صنعت مس خود نقصي يافت و ندانست چه كند اگر از او سؤال كند جواب بگويد و اگر برزگر در كشتن تخم جهلي داشته باشد از او سؤال كند جواب گويد مختصر اينكه حجت خداست ، اگر ميخواهي مسأله را بفهمي در شرح قصيده سيد مرحوم نگاه بكن و حكايت دورات را مطالعه كن بهبين كه اصل بنيان اين امر براي چه است ، خلاصه بايد در هر دوره چنين جامعي باشد اگر نقيب باشد و ممكن باشد ظهورش همه علوم و رسوم را دارد بطور كمال و واقف است بر حقايق اشياء و داراي اسمهاي بيست و هشتگانه خداست و بهر اسمي در هر مرتبه اثر [ص 175] ميكند اگر چه مراد بيان حال ايشان نيست ولي چون در سؤال اسم مبارك ايشان برده شده بود خواستم علامت ايشان را هم نوشته باشم و معرفت ايشان براي ما عسير است مگر اينكه ما علاماتي كه براي كامل ذكر ميكنيم از او مشاهده كنيم آنوقت خود او ادعا كند نقابت را يا اينكه نصي از امام يا نقيب معروف ديگر داشته باشد و بدون اين محال است كه شناخته شود و هرگاه نجيب باشد و نجيب كلي هم باشد همه علوم و رسوم را دارد باين طور كه نفس او محيط است بعلوم و بر او پوشيده نيست چيزي و اگر نجيب جزئي است هر چه بخواهد بفهمد ميفهمد باندك نظري و رياضت جزئي و محتاج بديگري نيست و اگر عالم است همه چيز نميداند و لكن بقدر حاجت اين مردم بايد داشته باشد و بفقه تنها يا حكمت تنها يا علم ديگر كار نميگذرد اين مسأله را ملتفت باش كه شيطان تو را اغوا نكند ، و اي بسا شيطان در دل تو وسوسه كند كه مراد تشييد امر دين است چه حاجت است بعلوم ديگر ، نجوم را گبر هم ميداند هيئت را هيوي هم ميداند و هكذا هر علمي را اهلي است و مراد ما از نايب شيخ مرحوم كسي است كه همان فضايل را بما بفهماند و توحيد بگويد ، عرض ميكنم اين حرف شيطاني است اما اولا كه حكمت شيخ مرحوم اعلي الله مقامه مركب است از همه علوم تا انسان علوم ديگر را نداند چه طور ميتواند اين را بفهمد و اي بسا يك عبارت در كتاب خود بنويسند كه مركب از ده علم باشد پس حامل علم ايشان بايد همه را بداند در كتاب مبارك ارشاد در مسأله معراج نظر كن و ببين كه براي [ص 176] فهميدن يك مسأله معراج چند علم لازم است اگر مقصود محض اقرار كردن بمعراج است كه يك فقيه كفايت ميكند كه حديث را از كتب مجلسي مرحوم روايت كند و من بشنوم پس اين اوضاع كه خدا سرپا كرده است از آسمان و زمين و ستارگان و ماه و آفتاب و عرش و كرسي و جنت و نار و صد و بيست و چهارهزار پيغمبر و صد و بيست و چهارهزار وصي پيغمبر فرستاده است در هر عصر هشتاد و شش نفر اقلا بزرگ قرار داده است و امامي نصب كرده است محض اينكه فقيه يك حديث روايت كند مقلد تسليم كند حاشا كه چنين باشد مراد امر عظيمي است خلق را براي فايده بزرگي آفريدهاند و خواستهاند كه ايشان را تكميل كنند ، بدانستن يك مسأله و دو مسأله چطور اين خلق تكميل ميشوند و آن روز كه همين كفايت ميكرد طفل عالم شيرخواره بود و بشير قانع بود امروز بحد مراهقه رسيده بايد ادب شود شيطنت او تمام شود معلم ميخواهد نه للِه ، ملتفت اين مسأله باش تا حق را بفهمي ، خلاصه از قول صاحب كار براي تو روايت كردم كه بقدر حاجت مردم اقلا علم ميخواهد و هر علمي را هم كه ميگويد و مينويسد ميبايستي از مأخذ خودش بگيرد لاغير و مأخذ علوم آلمحمدند عليهم السلام و امام عليه السلام شأن اين رجل را در علم بيان فرموده است و در حديث ميفرمايد انظروا الي رجل منكم قد روي حديثنا و نظر في حلالنا و حرامنا و عرف احكامنا فليرضوا به حكما فاني قد جعلته عليكم حاكما و اين نصي است از امام عليه السلام كه باين نص ما بايد حامل علم مشايخ را بشناسيم و الا نص خاص از زمان [ص 177] علي بن محمد الصيمري موقوف شد و حكم امام عليه السلام شد كه ديگر نص نكنند و سرّ اين عمل آن است كه سيد مرحوم اعلي الله مقامه بيان فرموده است و مجمل بيان در اين مقام اين است كه ميفرمايد كه تمحيص و امتحان در هر حال هست و هميشه امتحان بوجود نايب بوده است و در همه زمانها بوجود نواب خداوند امم را امتحان فرموده است و بهمين طور گذشته است تا زمان امام عليه السلام آن بزرگوار هم امتحان فرمود بوجود نواب خود و نص ميفرمود تا اينكه رسيد به علي بن محمد پس خواست امتحان را سختتر فرمايد نص خاص را ترك فرمود پس بنصوص عامه قرار شد ، از اين جهت است كه مولاي من اعلي الله مقامه فرمود خواستم نايب خود را معين كنم ديدم پيشينيان نكردند من هم نكردم و عجب است از آن جماعت كه امروز نص ميطلبند و حال اينكه بمطلب خود نميرسند و گمان مكن كه نص نفرمودن از جهت اين است كه نايب خود را نميشناسند بلكه ميشناسند و مطلعند بر حال او ولي محض اين نص نميكنند كه عرض شد ، از اين باب است كه مولاي من در ايام قبل از وفات خود فرمود در خواب ديدم درس ميدهم همه مردم پشت بمن كردند مگر يك نفر كه روي او بمن است و همان لامحاله نايب ايشان است لاغير ، خلاصه جمعي همچنين ميپندارند كه نص نكردن از باب اين است كه بسا نص بر كسي شود كه پس از مردن كامل سابق از دين برگردد و او بيخبر نص كرده باشد هيهات هيهات چه قدر عاميند و نادان ، كاملي كه اين قدر نفهمد و شاگردان خود را اين قدر نشناخته باشد كه آيا اين شخص [ص 178] مرتد ميشود يا نميشود اين چه كامل است و من چه طور دينم را دست اين ميدهم و چه طور مطمئن باو ميشوم و اي بسا ميگويد علم خود را از فلان بگير من از كجا بفهمم بر او مشتبه نشده است اگر كامل اين قدر شعور نداشته باشد كه باغرض و بيغرض و بيدين و بادين و مرائي و صادق را تميز دهد پس چه حاصل ، و عرض ميكنم اين حرف از چه جهت است محض كون است يا امكان ؟ يعني شخصي الآن گمراه باشد و نص بر او شود يا احتمال گمراهي در او برود اگر ميگوئي حالا گمراه است و كامل نميداند پس اين كامل هيچ نميفهمد چرا كه تميز دادن مرائي از صادق و مؤمن از فاسق از يك مسأله هيئت دانستن آسانتر است اگر چه جمعي نفهمند و اگر مراد امكان است عرض ميكنم امكان قريب مراد است يا بعيد اگر امكان قريب است كه همينكه انسان با جمعي معاشر شد و باشعور هم باشد ميفهمد كه آيا اين مرتد ميشود يا نميشود من هم اين را ميفهمم چه جاي كاملين بلكه در هر صنعتي صاحب صنعت شاگرد خود را ميشناسد كه در اين صنعت اين چه طور ميشود پس چه طور ميتوان چنين تهمتي بكاملين زد و حال اينكه ميفرمايد اتقوا فراسة المؤمن فانه ينظر بنور الله والله كامل ميشناسد مردم را و ميفهمد كه اين كافر مؤمن ميشود ولو بعد حين و اين مؤمن كافر ميشود ولو بعد حين مگر اينكه براي خدا بدا حاصل شود و آن منافات با نص كردن ندارد بجهاتي چند و اگر مراد امكان بعيد است كه در امكان بعيد پيغمبران هم شايد از دين برگردند اين دخل به مسأله ندارد و نه [ص 179] هر چه در امكان است ظاهر ميشود و نه هر چه بدابردار است در آن بدا ميشود اگر چه خدا قادر است و هر چه ميخواهد ميكند اما اگر چيزي نقص باشد در حكمت نميكند با اينكه اين قول منافي حديث است چرا كه حضرت صادق عليه السلام فرمود مامات عالم حتي يعلمه الله عز و جل الي من يوصي . خلاصه برويم بر سر مطلب پس امروز نص خاص مرتفع است ولي نص عام هست و از امام عليه السلام نصوص بسيار است ولي در اين نص كه ذكر آثاري ميفرمايند فكر ميكنيم تا مراد را بفهميم پس فرمود نگاه كنيد بمردي از خودتان از اين سخن فهميديم كه بايد شيعه باشد و مقر بجميع ما جاء به النبي ، و مبدع نباشد و مفتري نباشد چرا كه اگر كسي مبدع شد از مؤمنين نيست ، فرمود كه روايت كند حديث ما را ، معلوم شد او كسي است كه رويش بآلمحمد است و در هر حال مشايع ايشان است و علم خود را از ايشان گرفته است لاغير چرا كه فرمود روي حديثنا و نفرمود حديث غير ما را ، فرمود و نظر كند در حلال و حرام ما ، و از براي ايشان در هر چيزي حكمي است چنانكه در احاديث فرمودهاند و حلالي دارند و حرامي حتي در جزئيات ملك پس اين امر مخصوص بفقه و اصول نيست و نفرمود در حرام و حلال ما در احكام شرعيه و موارد فقهيه بلكه مطلق فرمود پس جميع حلال و حرام را بايد بداند حتي در آن مسأله دقيقه كه مثلا متعلق است به رمل بايد حلال و حرام را بداند و همه اينها از كتاب و سنت است لاغير ، و فرمود و عرف احكامنا يعني احكام ما را بفهمد ، و ايشان حاكمند در هر موردي در هر جزئي [ص 180] و كلي پس بايد در همه جا احكام را بفهمد پس چنين كسي حاكم مطلق است بلي حكام خاص هم در ملك هستند بلكه اي بسا امري خاص را دست كسي بدهند كه مؤمن هم نباشد و لكن اين امر را دست چنين كسي ميدهند لاغير از اين جهت است كه در حديثي ميفرمايد كه ما اوعيهٔ داريم كه بدند و علم را در آن اوعيه ميگذاريم پس آن علم را بگيريد و پاك كنيد و اوعيه را ترك كنيد ، همچنين ميفرمايد حكمت ضاله مؤمن است هر جا كه ديد ميگيرد ، و اين حديث بظاهرش رد ميكند بر كساني كه ميگويند حامل علم ايشان حكمتي ميخواهد لاغير چرا كه ديدي كه ميفرمايد حكمت را هر جا ديد ميگيرد و اين حديث در موردي است كه راوي عادل نباشد بلكه مؤمن نباشد و سني باشد پس ميشود سني حكيم باشد و حكمت او را بسا ميگيريم و خودش را ترك ميكنيم چنانچه در حديث ديگر است كه گوهري در مزبله است گوهر را بردار ، خلاصه مطلب اين است كه حاكم ما چنين علمي لازم دارد ، كسي نگويد من چنين علمي را چطور بفهمم اولا كه قراين خارجه و داخله دست ميآيد و ثانيا اين امر مشتبه نميشود ، نحو تنها اي بسا مشتبه شود صرف تنها مشتبه شود اما همه علوم را اگر كسي داشته باشد نميتوان گفت من نميفهمم خود تو داراي چه علم و مسأله هستي كه ميفهمي و ميداني از او سؤال كن ببين كه اين را ميداند عمرو نام از فن خود سؤال كند ميبيند كه ميفهمد آخر از تراكم ظنون كار بجائي ميرسد كه يقين ميكني هرگاه ديدي شخصي است سالها در علوم شتي درس ميدهد و موعظه ميكند بدون فكر سابق و مطالعه و هر كس از هر علم كه سؤال كند جواب [ص 181] مينويسد و جواب او را دست اهل فن ميدهي ميگويند عالم است باين فن هر چه هم سؤال ميكني بزبان بيان ميكند و داراي عمل هم بطوري كه بعد ميآيد هست چنين كسي داراي آن مقام است بداهة و شكها و ظنهاي عقلي ديگر بكار نميرود و اي بسا در باطل هم كسي برخواست و علومي چند آورد لامحاله علم او مغشوش بباطل خواهد بود اگر فهميدي و تميز دادي نعم المطلوب و الا رجوع باهل فني كه بيغرض باشند بكن تا بفهمي و اگر انسان اندكي علم گوشزد او شده باشد دو كتاب يا دو موعظه يا دو درس را پهلوي هم بگذارد خواهد فهميد كه كدام بهتر است و كدام بدتر ، خلاصه اين است مجملي از علامات شخص حاكم كه بايد در علم او باشد بقدريكه اين عوام الناس متحملند و ميتوان نوشت و گفت ولي بالاتر از اين حرفهاست كه اگر ابراز داده شود لاضطربوا اضطراب الارشية في الطوي البعيدة ديوارها موش دارد و موشها گوش ، كي ميتوان مطلبي نوشت يا گفت .
و اما علاماتي كه در عمل اوست بطور اختصار اينكه خداوند عالم جل شانه شيعه را از شعاع آلمحمد سلام الله عليهم آفريده است چنانكه در حديث ميفرمايد انما سميت الشيعة شيعة لانهم خلقوا من شعاع نورنا و احاديث باين مضمون و قريب به آن كه دلالت كند بر اينكه شيعه بر صفت آلمحمدند بسيار است و كسي را در اين مطلب شكي نيست و همين دو كلمه تو را كافي است كتاب اخلاق آلمحمد را بگذار پيش روي خودت و بخوان و آن شخص را كه مدعي است يا محل نظر است با آن بسنج ببين كه با هم درست ميآيند يا نه ، مثلا ميبيني در حديث كه امام [ص 182] مثلا خوشخلق بوده است هر بدخلقي را كه ديدي كه مدعي است يا بصورت مدعين حركت ميكند ادعاي او بيجاست مثلا در اخلاق ائمه ميبيني كه ابدا فحش ندادند و اگر احيانا در پارهٔ كتب نسبت كلمه ركيكي بايشان دادهاند يا سهو روات و غلط نساخ است يا اصل حديث فريه است و براي هر يكي از ايشان كذابي بود كه بايشان دروغها نسبت ميداد و خود ايشان فرمودند كه بر ما افترا ميزنند ، پس بايد بحكم ايشان حديث را بر سيرت ايشان عرضه كرد هر چه مخالف است با سيرت ترك كرد خداوند ميفرمايد انك لعلي خلق عظيم و پيغمبر ميفرمايد بعثت بمكارم الاخلاق پس ايشان حرف لغو نميزنند و فحش نميدهند پس هر كس بر اين صفت است از ايشان نيست اگر چه عالم به بسياري از علوم باشد بلكه عرض ميكنم اگر كسي خارق عادت آورد آن وقت از او شنيدي كه بمؤمني فحش داد يا حرف ركيكي از او شنيدي درباره هر كس كه باشد اين نيست از آلمحمد ، عبرت بگير كه حضرت سيدالشهداء و اصحاب ايشان در صحراي كربلا يك كلمه ركيك از دهانشان بيرون نيامد بلكه كنيزها و بچههاي ايشان در طول سفر شام يك كلمه ركيك از دهانشان بيرون نيامد بلي بدليل و برهان كفر همه را ظاهر كردند ، خلاصه يكي يكي صفات را بخوان در كتاب و ايشان را بآن صفات امتحان كن و گمان مكن كه اينها همه ضروري نيست و غالب نظري است و نظري اسباب امتحان نيست عرض ميكنم موقع اين سخن را بايد فهميد كه آيا مراد اين است كه خلاف ضرورت نكند و بضرورت عمل كند و در نظري هر چه ميخواهد بكند اين حرف كه حرفي [ص 183] سست و بيپاست چرا كه انسان در نظري و ضروري هر دو بايد متابع و مشايع باشد مثلا شك نيست كه غالب مسائل فقه از نظريات است و پارهٔ هم ضروري است و آنها صد يك مسائل نميشود مثلا در كتاب صلوة دوازدههزار يا بيشتر مسأله است چند مسأله از اينها ضروري است حال من اگر بنا شد شخص را امتحان كنم بضروري بچه طور بايد امتحان كنم و مقصود چيست مقصود اين است كه بهمان ضروريات عمل كند و باقي را ميخواهد عمل كند ميخواهد نكند والله چنين نيست اي بسا مسائل در نماز هست كه از جمله ضروريات نيست و اگر كسي عمل نكند فاسق ميشود و از عدالت خارج ميشود ، آيا مراد اين است كه بضروريات بايد اقرار كند بساير ميخواهد اقرار كند ميخواهد اقرار نكند اين قول هم خطاست بهمه بايد اقرار كند ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله پس مقصود اين هم نيست ، آيا مقصود اين است كه در ضروريات خلاف قوم نبايد بكند كه اگر مخالفت كرد كافر است و در نظريات اگر خلاف كند نقلي نيست اگر اين سخن را كسي بگويد همه فقها منكر ميشوند چرا كه چه بسيار نظريات هست كه طوري ميان فقها مسلم شده است كه احدي نميتواند تخلف كند چه بسيار نظريات هست كه مسلم است اگر كسي تخلف كند چه در فتوي و چه در عمل از درجه علم ساقط ميشود و فاسق هم ميشود و اي بسا در ضروري كسي تخلف ميكند و فاسق هم نميشود چه جاي كافر ، پس از آنكه انسان استفراغ وسع نمود و مرادش متابعت آلمحمد است در ضروري هم تخلف كرد كافر نميشود نهايت اگر ديگري دانست كه خلاف ضرورت كرده است [ص 184] تقليد او را نميكند و اگر كسي اهل علم باشد و باخبار آلمحمد سلام الله عليهم رجوع كند اين مسأله را ميفهمد بلاشك و لكن در صدد اثبات اين مطلب نيستم چرا كه خود اين حرف خلاف ضرورت است كه امتحان را بايد بضرورت كرد اگر درست دقت كني در اخبار ، خلاصه پس كسي را نميرسد كه بگويد اخلاق آلمحمد همه ضروري نيست و نميتوان كسي را بآنها امتحان كرد و اصل اين سخن از اين جا برداشته شده است موقعش را بفهم كه اگر كسي در نظريات اختلاف كرد با پارهٔ از فقها در موردي كه ميسر باشد اختلاف كردن بر او حرجي نيست مثلا جمعي فتوي ميدهند كه اگر كسي شك ميان دو و سه كند بنا را بر اقل بايد گذارد جمعي قول ديگر ميگويند او با يك طايفه مثلا اختلاف كرد نبايد او را ملامت كرد چرا كه لامحاله چنين فهميده است و اگر خواستيم در مسايل شرعيه او را امتحان كنيم بمسايل استنباطيه خطاست چرا كه شايد فتواي او اين است ، هر سخن جائي و هر نكته مقامي دارد ، خلاصه مطلب اين بود كه شيعه از شعاع ايشان است و نور ايشان و نور بر صفت منير است پس مؤمن بر خلق ايشان است و اگر كسي بگويد من نميتوانم بسنجم حرفي بيپا زده است و سابقا دانستي كه احتمالات عقليه در اين مورد جاري نميشود پس هر كس داراي علوم است و در هيچ مورد از آلمحمد تخلف نميكند اين قائممقام ايشان است و اين را بدان كه لازم نكرده است كه فرياد كند من آنم چرا كه چنين عملي پس از پيغمبران و امامان احدي نميكرد و نميكند مگر او را بخصوصه حكم كنند كه برو بگو بلكه پيغمبران هم تا حكم نميشد ادعا [ص 185] نميكردند ولي ادعاي عملي همه دارند هر كس هر روز درس داد ادعاي علم دارد هر كس هر روز نرفت از كسي استمداد كند و مسأله از او بپرسد اين ادعاي استقلال دارد هر كس هم در هر حال بر صفت آلمحمد راه رفت ادعاي تشيع دارد لازم نكرده فرياد كند من شيعه هستم هرگز كسي از سيد مرحوم اعلي الله مقامه نشنيد كه من نايب شيخ مرحومم بلكه استنكاف ميفرمود ولي چون بر آن صفت شد معلوم شد كه قائممقام او است و هرگز كسي از مولاي من نشنيد اين ادعا را مگر در خفيه براي خاصان ، آن هم يك نفر دو نفر ولي چون بر آن صفت شد معلوم شد كه نايب ايشان است پس چشم خود را باز كن و هر كس را ديدي در اين مجلس و مسند نشسته بدانكه او را ادعائي است اگر داراي صفات آلمحمد است از ايشان است و الا فلا . اين مطلبي بود نوعي ولي دوست ميدارم پارهٔ صفات خاصه را از اخبار عرض كنم و بهتر اين است كه يك حديث مفصل بنويسم و تأسي بسيد مرحوم اعلي الله مقامه نمايم كه علامت نايب را در كتاب مبارك حجة البالغه اين طور بيان فرموده و اگر خواسته باشي همان كتاب مبارك را تحصيل كن كه كافي است انشاء الله .
فرمود مؤمن زيرك است و بافطانت ، سرور او در صورت او است و حزن او در دلش ، سينه او از همه چيز گشادتر است و نفس او نزد او از همه چيز خوارتر ، از هر فاني منزجر است ، حريص است بر هر خوبي ، حقود نيست و حسود نيست ، بر كسي نميجهد و سبب براي كارهاي خود نميسازد ، عيبجو نيست ، غيبت نميكند ، اكراه از رفعت و بلندي دارد ، مدح كردن مردم گوش او را پاره نميكند ، [ص 186] غم او طويل است و هم او بعيد ، سكوت او بسيار است ، باوقار است و متذكر و صابر و شاكر ، مغموم است بفكر خودش و مسرور است بفقر خود ، خلق او نرم است و ملايم ، وفاي او محكم است ، ادعاي او كم است ، دروغگو نيست ، پرده كسي را پاره نميكند ، اگر بخندد زياد نميخندد ، اگر غضب كند از جا بيرون نميرود ، خنده او تبسم است و سؤال كردن او محض پندگرفتن و مراجعه نمودنش محض فهميدن ، علم او بسيار است حلم او زياد است رحم او بيحد است ، بخل و عجله نميكند ، كسل نميشود ، جور در حكم نمينمايد و در علم كج نميشود ، نفس او از سنگ سختتر است ، مزاح كردن او شيرينتر از شكر است ، حريص نيست و انفه ندارد و دشواري در او نيست ، منازعه او بسيار جميل است ، مراجعه كردن او با كرامت است ، اگر غضب كند عادل است ، اگر طلب كند با رفق و ملايمت است ، تهور ندارد ، پردهدري ندارد ، دوستي او خالص است و عهد او محكم و بعقدها وفا ميكند ، صله ارحام مؤمنين ميكند ، عالم است و خاموش ، فضول او بسيار كم است ، راضي است از خداي عز و جل ، مخالف است هواي خود را ، سختي نميكند بر زيردست خود و در چيزي كه بكار او نميآيد فرو نميرود ، نصرتكننده دين است و حامي مؤمنين ، كهف مسلمانان است ، مدح مدحكنندگان حالت او را تغيير نميدهد و طمع در قلب او اثر نميكند و لعب حكم او را تغيير نميدهد و جاهل بر علم او آگاه نميشود ، ميگويد و عمل ميكند ، عالم است و حازم ، فحاش نيست و غضب زياد نميكند ، وصول است بدون عنف ، بخشنده است بدون اينكه اسراف كند ، مكار و حيلهورز نيست ، پشت [ص 187] سر كسي بد او را نميگويد و از كسي نميترسد ، ملايم است با خلق و سعيكننده در زمين ، معين ضعيف است ، فريادرس مصيبتزدگان ، پرده را پاره نميكند و سر كسي را فاش نمينمايد ، بلاي او زياد است و شكوه او كم ، اگر خيري ديد ذكر ميكند آن را و اگر بدي ديد پنهانش ميكند ، عيب را ميپوشاند و حفظ الغيب خلق را ميكند و لغزش ايشان را ميبخشد ، بر هر نصيحتي كه آگاه شد فروگذار نميكند و فروگذار نميكند جانب كسي را كه درباره او حيف و ميلي شده است الا اينكه آن را اصلاح ميكند ، امين است و محكم ، تقي است و نقي ، زكي است و رضي ، عذر را ميپذيرد و ذكر خلق را بخوبي ميكند و بمردم حسن ظن دارد و اگر عيبي ديد خود را ملامت ميكند و متهم ميسازد ، دوست ميدارد در راه خدا از روي فهم و علم و قطع ميكند در راه خداوند با حزم و عزم ، اگر خوشحالي باو رسيد او را از جا بيرون نميكند و عالم را متذكر ميكند جاهل را تعليم مينمايد ، ابدا احتمال نميرود كه باو داهيهٔ برسد و ابدا ترس اين نيست كه غايله داشته باشد ، سلوك همه كس پيش او خالصتر است از سلوك خودش و نفس همه كس صالحتر است نزد او از نفس خودش ، عيب خود را ميداند و مشغول بغم خودش است ، وثوق بغير خداي خود ندارد ، غريب است و تنها و محزون ، دوست ميدارد در راه خدا و مجاهده ميكند در راه او تا اينكه متابعت كند رضاي او را و ابدا خود او براي خودش انتقام از كسي نميكشد و ابدا با سخط خدا دوست نميدارد كسي را ، با فقرا مينشيند و با اهل صدق رفاقت ميكند ، دايما زيارت اهل حق را ميكند ، عون غريبان است و پدر يتيمان [ص 188] و شوهر بيوهزنان ، بسيار كرامت دارد اهل فقر را ، در هر كرامتي محل اميد است ، بشاش است و مسرور ، عبوسكننده نيست و تجسس نميكند ، شديد است و بسيار كظم غيظ ميكند ، بسيار تبسم ميكند و نظر او دقيق است و حذر او عظيم ، بخل نميكند و اگر مردم باو بخل كنند صبر ميكند ، تعقل نموده پس حيا كرده است و قناعت كرده تا مستغني شده است از مردم ، حياي او بلندي ميجويد بر شهوت او و دوستي او بالا ميرود بر حسد او و عفو او زيادتي ميجويد بر كينه او ، سخن نميگويد مگر بدرستي و نميپوشد مگر بطور اقتصاد ، راه رفتن او با تواضع است ، خاضع است از براي پرورنده خود بطاعت كردن او ، راضي است از خدا در همه حالات ، نيت او خالص است ، در اعمال او غش و خدعه نيست ، اگر نظر كند بجهت عبرت گرفتن است و سكوت او بجهت تفكر است و كلام او حكمت است ، نصيحتكننده و بذلكننده و برادري كننده است ، ناصح است در پرده و عيان ، از برادر خود مهاجرت نميكند ، غيبت او را نمينمايد و با او مكر نميكند ، بر آنچه از او فوت شده محزون نميشود و بآنچه باو برسد مسرور نميشود ، بچيزي كه جايز نيست اميدواري اميدوار نميشود ، در امور سخت ضعيف نميشود و در امور سست افتخار نميكند ، علم را با حلم ممزوج ميكند و عقل را با صبر ، بسيار دور كسل ميشود و دايما خورسند است ، آرزوهاي او بسيار نزديك است و لغزش او كم ، منتظر مرگ خود است ، قلبش خاشع است و متذكر پروردگار ، نفسش قانع است ، جاهل نيست ، امر او بسيار آسان است و براي گناه خود محزون ، شهوتش مرده است ، غيظ خود را كظم ميكند ، خلق او صاف [ص 189] است ، همسايه او از او ايمن است ، كبر او ضعيف است ، قانع است بآنچه براي او تقدير شده است ، صبر و امرش محكم است ، ذكر او بسيار است ، با مردم آميزش ميكند كه علمي تحصيل كند و ساكت ميشود تا سالم بماند ، سؤال ميكند تا بفهمد ، تجارت ميكند كه نفعي ببرد ، از خير ساكت نميشود كه افتخار نمايد و تكلم بآن نميكند بجهت اينكه بر ديگري بلندي جويد ، نفسش از او در تعب است و مردم از او در راحت ، نفس خود را به تعب انداخته محض آخرتش پس خلق را از خود راحت كرده ، اگر بر او ظلم كنند صبر ميكند تا خدا نصرتش كند ، دوري جستن او از هر كس از او دوري كند محض عداوت است و تنزه ، و نزديكي كردن او با كسي كه نزديك باو شود لين است و رحمت ، نيست دوري كردن او از تكبر و عظمت و نه نزديكي كردن ( او ظ ) از مكر و خدعه بلكه اقتدا ميكند به كساني كه پيش از او بودند از اهل خير پس او امام است از براي كساني كه بعد از او هستند از اهل بر . تمام شد محل مقصود از حديث شريف و همين يك حديث از براي شناختن نايب مشايخ ما كافي است و كيست كه داراي اين صفات شود مگر مؤمن كامل و ان في ذلك لذكري لمن كان له قلب او القي السمع و هو شهيد و بر ماست استنباط صفات و اخلاق ايشان از اخبار و فرمايش مشايخ كبار و