و چون اين مطلب معلوم شد مطلبي ديگر لازم است بيان شود تا جواب مسأله تمام شود و آن اين است كه اصل اين بدن را خداوند مركب فرموده است از چهار عنصر كه آتش باشد و آب و خاك و هوا و از براي هر يك مزاجي است خاص و فعلي مخصوص پس آتش گرم است و خشك و جذب ميكند و هوا گرم است و تر و هضم ميكند و آب سرد است و تر و دفع ميكند و خاك سرد است و خشك و امساك ميكند و چون اينها جمع شدند و تركيب شدند نباتيت باينها تعلق ميگيرد و چون لطيفتر است روح اينها ميشود و اين را بدان كه نباتيت طبيعت خامسه اينها است و طبيعت خامسه در هر مقام عاري از كثرات است و در او بطور خصوصيت هيچ يك از آنها پيدا نميشود نميبيني امام عليه السلام در آن حديث شريف فرمود پنج قوه دارد و نفرمود پنج صفت دارد چرا كه قوه عدم است پس در او نه جذب هست و نه دفع و نه امساك و نه هضم و لكن نقلي دارد مطلق كه صورت او است چون ببدن جمادي كه مركب از اين چهار است تعلق گرفت از آتش نقل ميكند از دور بنزديك و اسمش جذب است و از آب نقل ميكند از نزديك بدور و اسمش دفع است و از [ص 128] خاك نگاه ميدارد و آن نقلي است كه منتهاي نزديك كردن باشد و نگاه داشتن حاصل نميشود مگر بخود كشيدن و از هوا نقل ميكند از حالتي بحالتي و همه اين صفات در عناصر پيدا ميشود نه در ذات او و همچنين زياده و نقصان هم در همين است نه در ذات نبات آيا نميبيني كه تنه درخت بزرگ ميشود و كوچك ميشود و شاداب ميشود و برگ و گل و پوست او ميريزد پس گمان مكن كه جثه نبات بر يك حال ميماند و اما نباتيت او هميشه بر يك حال است يعني نبات است نصف نميشود ربع نميشود چرا كه طبيعت خامسه است و اما سبب تمام شدنش اين است كه يك خلط بر ديگري غالب ميشود پس حامل كه جماديت است فاسد ميشود آن هم تمام ميشود و اينكه عرض كردم زياد نميشود و كم نميشود مقصودم اين است كه زياده و كمي او در ماده عرضيه بروز ميكند و الا خود او دايم التجدد است نهايت نبات است مثل اين آتش كه در شعله پيدا ميشود دخان بزرگ ميشود و كوچك و زياد و كم نه اصل آتش ، آتش هميشه آتش است نصف نميشود ثلث نميشود بلكه ابدا بر اصل صور من حيث هي هي اين تغييرات حاصل نميشود بفهم اين نكته را ، دراز دراز است گرد نميشود يك ذرع يك ذرع است نيم ذرع نميشود اما ماده بهمه اين صور بيرون ميآيد و اين مسأله بسيار مشكلي است ، باري پس اصل نباتيت روح اين بدن شد و او حالت اطلاقي دارد بالنسبه ببدن و خصوصيت جاذبه و دافعه و ماسكه و هاضمه اين جاست نه آن جا پس چون اين تركيب بر هم خورد خصوصيت مرتفع ميشود او هم كه خصوصيت ديگر ندارد [ص 129] اصلش هم كه از همين جاست پس تمام ميشود و همچنين حيوان حيوة مطلقه است و در او گوشي شنوا و چشمي بينا نيست نميبيني امام ميفرمايد پنج قوه دارد نه فعليت يعني آن طوري است كه چون تعلق گرفت باين مشاعر ظاهره ميبيند و ميشنود و ميبويد و ميچشد و لمس ميكند همچنين او كجخلق نيست خوشخلق هم نيست چون فعل مطلق تعلق گرفت باين اخلاط اربعه اين صفات و رنگها اين جا پيدا شد و همچنين رضا و غضب او اين جا بروز ميكند او حيوتي است مطلق مثل اين آتش كه بر روي دود پيدا شد و امام عليه السلام اسم او را حرارتي غريزيه گذارده است و پس از اين انشاء الله في الجمله شرح همه ميآيد پس چون تركيب بدن بهم خورد حرارت هم تمام ميشود يعني حرارتي ميماند مطلقه هر چه خصوصيت داشت از اين جا بود ولي انسان پارهٔ رنگها دارد از اين مراتب و رنگي شخصي از خود دارد و بشخصيت خود از عرصه دهر است آنچه رنگ دارد از اين بدن همه تمام ميشود پس اين اندام كه ميبيني با آنچه متعلق باو است چون از عرصه جمادات و نباتات است تمام ميشود صورت اينها هم كه دانستي بر ماده او پوشانيده نميشود همچنين آنچه از بالاتر از اين بدن از خصوصيات حيوانيه است همه تمام ميشود و لكن عالميت و شاعريت صورت خود او است و شخصيت نفس او است و تشخص زيدي و عمروي باين است و اصل اين تشخص دهري است پس چون باقي خراب شد اين باقي ميماند در محضر خداوند و همچنين انسانيت شرعيه كه بر اين پوشانيده ميشود آنهم باقي است پس الحمد لله بطور طبيعي [ص 130] واضح شد كه پس از خراب شدن بدن شخصيت زيد ميماند و بدانكه او قائم است به چهار علت پس قائم است بمشية الله قيام صدوري و بماده و صورت خود قيام ركني و براي او غايتي است كه اول علل باشد و آن معرفة الله است و اما اين بدن آينه بود كه چهار صباح در آن ظاهر شد محض اصلاح امر خودش و ابدا اين صور دنياويه صورت شخصيه او نميشود چرا كه بر ماده او محال است كه پوشيده شود و لكن خودش در مقام خودش صورت شخصيه دارد و بالاتر از مقام شخصيت نوعيتي هم دارد كه انسان مطلق باشد و حال او نسبت بمطلق مثل حال ساير افراد است نسبت بمطلقات و همينقدر انشاء الله در بيان اين مطلب كافي است و لكن دوست ميدارم دو سه كلمه الهي عرض كنم كه ختام اين سخن مشك شود و اهلش از آن بهره ببرند .
بدانكه خداوند عالم جل شانه باقي است كه براي او زوالي نيست چرا كه براي او ضدي نيست كه معدم او باشد و او است وحده لا شريك له و اول چيزي كه آفريد مشية او بود و او است جلوه اول و احكي از همه چيز از براي نور خداوند عالم جل شانه پس او هم حيي است لايموت و براي او هم زوال نيست چرا كه فعل اثر فاعل است و هر اثري بر صفت مؤثر است و خداي احد با مشيت واحده تجلي فرمود از براي اناسي بحقايق آنها چنانكه فرمود تجلي لها فاشرقت و طالعها فتلألأت فالقي في هويتها مثاله و اظهر عنها افعاله و فرمود تجلي لها بها و بها امتنع منها و فرمود روحك من روحي و اين همان تجلي است و طبيعتك علي [ص 131] خلاف كينونتي و طبيعت انيت است و اين روح همان نفس الهيه است و اين همان حقيقتي است كه كميل از آن سؤال كرد و اين است همان نفسي كه فرمود من عرف نفسه فقد عرف ربه و اعرفكم بنفسه اعرفكم بربه و چون اين نفس جلوه و نور مشية خداست لامحاله نور بر صفت منير است و باقي است چرا كه بالاتر از عرصه اضداد است ، اين دنيا جايگاه اضداد است و مثال جاي اضداد است و لكن در مقام آن نفس ضد نيست و تركيب آن تركيب اكسيري است و ميان مؤمنين در جنت چنان اخوتي حاصل ميشود كه جمع بسياري در مثل يك سوراخ سوزن مينشينند در كمال يگانگي از اين جهت است كه موت را سر ميبرند و همه باقي ميمانند و اما اهل جهنم ميان آنها شقاق و نفاق است لهذا دائما ميسوزند و مشرف بر تمام شدن ميشوند و باز آنها را خدا تقويت ميكند كه مخلد باشند اين است كه ميفرمايد كل ما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غيرها و اين مسأله بسيار سخت است و بسيار مشكل ولي اگر فكر نمائي انشاء الله درك ميكني اگر از اهل فن باشي .
و يك بيان ديگر هم ميكنم و آن روح مسأله است و اگر مولاي من نفرموده بود عرض نميكردم و لكن چون ايشان در يكي از فوايد خود بيان فرمودهاند عرض مينمايم و آن اين است كه صور هيچ يك تمام شدني نيست و همه باقي است چرا كه اصل صور همه دهري است و زمان مختص باين دنياست كه مواد زمانيه است و نسبت زماني پيدا ميشود چون پرده زمان دريده شد همه صورتها در سر جاي خود هستند و لايضل ربي و لاينسي چيزي كه هست اين است كه پارهٔ شعور دارند پارهٔ [ص 132] ندارند آن كسي كه شعور دارد انسان است و ميفهمد چرا كه اصل صورتش عالمية است آنكه شعور ندارد نميفهمد و اين سخن از آن طبيعي اول بالاتر بود و چون سه بيان عرض شد اميدوارم صاحبان شعور بفهمند و
علي نحت القوافي من مواقعها و ما علي اذا لميفهم البقر
سخنها چون بوفق منزل افتاد در افهام خلايق مشكل افتاد .
سؤال - چنانچه اگر اندك خللي در كيفيت كيلوس و كيموس اين غذا پيدا شود يا در بطون دماغ و مغز كه محل ظهور مراتب عاليه است و جنون و صرع و ماليخوليا و اغمائي عارض شود زيد واجد هيچ چيز از آنچه درك كرده بود و درك ميكرد و دانسته بود و ميدانست نيست فكيف وقتي كه بنيان اين بدن از هم پاشيده شود و هيچ باقي نماند .
جواب - مراد اين است كه ما ميبينيم علانيه كه اگر اين حالات حاصل شود زيد ديگر چيزي نميفهمد و كأنه نيست پس چطور وقتي كه اين بدن بكلي خراب شود واجد چيزي باشد بدانكه كيلوس بفتح كاف لفظ سرياني است و آن غذاي منهضمي است كه در معده است و آن چيزي است سيال مثل كشكاب و كيموس نيز لفظي است سرياني و آن آن كيلوس است كه بكبد برود و هضم شود تا خلط شود و اطبا بسا همان كيلوس را كيموس خوانند و شايد غلط باشد و اما دماغ بكسر دال بچند معني در نزد اطبا استعمال ميشود يكي اصل مخي است كه داخل پردههاست و معني ديگر جميع آن چيزي كه قحف دور آنها را گرفته از مخ و غيره و سيوم مجموع سر است و احتمال ميرود كه مراد سائل رحمه الله معني وسط باشد و شامل مغز هم [ص 133] هست و مراد از بطون دماغ بطن اول و دويم و سيم است كه مقدم و مؤخر آنها جايگاه مشاعر است و اصل بطن بمعني فضاء است و در اندرون قحف سر فضاء است كه اطباء ميگويند روح نفساني آنجاست و گاه باشد كه بطون بگويند و مراد آن بطون باشد كه در داخل امّ جافيه است و گاه بطون ميگويند و مراد بطوني است كه داخل مخ است و مراد از جنون ديوانگي و آن بواسطه رداءت اخلاط حاصل ميشود و صرع علتي است كه اعضاء نفسانيه را منع كند از عمل كردن نه منع تمام و علتش سدهايست كه در بطون قحفي كه اول ذكر شد پيدا شود و ماليخوليا لفظي است يوناني و حادث ميشود از سودائي كه فاسد شود خواه خالص باشد يا از اخلاط حاصل شود پس از احتراق آنها و از امراض دماغي است و باين واسطه ظنون انسان تغيير ميكند و از حال طبيعي خارج ميشود و روح مستوحش ميشود و اغماء ضعف قوي است بجهت غلبه درد گاه هم بر صرع خفيف اطلاق ميشود بهر حال لازم نكرده به پارهٔ از اين امراض واجد هيچ چيز نباشد ميشود اغماء داشته باشد و بفهمد يا ماليخولياي ضعيف داشته باشد و بفهمد نهايت كج ميفهمد و پارهٔ از اقسام جنون شعور را بكلي تمام ميكند ولي از پارهٔ لازم نكرده است كه بكلي شعور تمام شود ولي نوعا مراد سائل معلوم است پس عرض ميكنم از آنچه سابقا گذشت جواب اين مسأله هم معلوم است و لكن از باب اينكه از براي هر سؤالي جوابي است باز هم عرض ميكنم كه معلوم شد از آنچه سابقا گذشت كه صورت انسانية عالميه علي الاطلاق است نسبت بپائينتر از مقام او [ص 134] و او علم را اگر چه از پائين تحصيل نموده است و لكن اصل صورت از عرصه ملكوت است كه در غيب اين دنيا گذارده شده است و چون انسان هم ملكوتي است و از عرض علم آفريده شده است مناسب خود را بخود جذب ميكند و اين صورت بر ماده او پوشانيده ميشود و اين ماده زماني اسباب ظهوري است از براي او پس چون اسباب بروز و ظهور صافي و لطيف باشد البته درست ظاهر ميشود و هرگاه كثيف باشد بطور كثافت و هرگاه غليظ شد بحدي كه حاجب شد ابدا بروز نميكند و در اين بروز و عدم بروز از براي او نقصي پيدا نميشود و اين كثافت و لطافت باصل او ضرري نميرساند و لكن بمشاعر او ضرر ميرساند چرا كه سابقا دانستي كه مشاعر او در اين بدن است و خود او حالت اطلاق دارد پس هرگاه رطوبت بر مزاج غلبه كرد صفراء ضعيف ميشود پس غضب كم ميشود و هر گاه حرارت غلبه كرد صفراء زياد ميشود پس كجخلق ميشود همچنين چون بخار غليظ شد و صفاي او تمام شد آن نفس را درست حكايت نميكند چرا كه سابقا دانستي كه بخار لطيف معتدل بايد حامل انسانيت شود پس انسانيت محجوب ميشود و بحالت خلقي خود كه عالميه مطلقه است باقي ميماند و ملكات خود را كه از اكتسابات حاصل كرده دارد نهايت فكر خاص و ذكر خاص كه در اين بدن ميبايست ظاهر شود ندارد چرا كه مركبش فاسد شده است همچنين يك وقتي رطوبت بر مزاج مستولي ميشود پس حفظ كم ميشود نه اينكه حفظ و ملكه نفس كم ميشود و لكن اسباب كارش ضعيف ميشود پس اين مشاعر بجهت شدت رطوبت ذوبان پيدا ميكند [ص 135] و مطاوعه تامه براي نفس نميكند و چيزي را نگاه نميدارد پس از آنكه او را معالجه كردي بكندر و مصطكي و زعفران و دارچيني و امثال اينها يبوست بر آن بخار غالب ميشود پس قابل حفظ ميشود هرگاه مرض خلقي نباشد و اين بخار غليظ است آن سري كه بر حقه قلب گذارده ميشود كه در حديث ميفرمايد و فرمودهاند هر وقت چيزي فراموش كردي دست بر پيشاني بگذار و صلوات بفرست آن حقه برداشته ميشود ، سرش اين است كه چون دست گذاردي و سر بزير افكندي حواس جمع ميشود و روح متوجه دماغ ميشود و چون متوجه بآلمحمد سلام الله عليهم شدي و صلوات فرستادي حرارت وجود ايشان در تو اثر ميكند پس رطوبت خشك ميشود و آن بخار غليظ مرتفع ميشود مانند ابري كه چون آفتاب بلند شود و گرم شود تحليلش ميبرد پس آفتاب نفس طالع ميشود و هر چه ميخواهد بخاطرش ميآيد و همچنين گاه ميشود كه بواسطه اعراض و امراض فهم كم ميشود پس نميفهمد نه از اين است كه انسان نميفهمد ولي مركب عليل شده است و فهمش بروز نميكند پس هرگاه مزاج را سالم كردند فهم بروز ميكند اگر نفس نداشت از خود اين شعور و فهم را چگونه بدواي نباتي و حيواني بلكه جمادي و معدني فهم پيدا ميكرد و بر اين قياس كن آن اعراض را كه باعث ماليخوليا و صرع و جنون ميشود همه در اين بدن است نه در نفس انسان نهايت اينها كه حاصل شد آن مشاعر كه مخصوص بدن است عليل ميشود يا تمام ميشود اما نفس انسان آنچه دارد برجاست مثلا اين چشم اسباب ديدن است و روح حيوان دراك مطلق است هرگاه چشم رنجور شد [ص 136] و نديد روح حيوان از دراكيت نميافتد او دراك است و بمحضي كه چشم را معالجه كردند بر حال اول ميبيند و شاهد اينكه ملكات انسان باقي است اينكه چون معالجه كرد خود را و حفظ او زياد شد آنچه پيش از اينها ديده و فراموش كرده بخاطرش ميآيد پس از اين بفهم كه همه را دارد نهايت چنان بدن او معيوب شده است بروز نميكند و چون اين بدن را ترك كرد بر حال خود باقي است و در آخرت ميبيند و ميفهمد بطوري كه مناسب اهل آخرت است و اين امر كه عرض شد در همه ارواح هر سه جاري است در حيوان و انسان كه دانستي در نبات هم همين طور است روح نباتي داراي جذب و دفع و امساك و هضم است بطور اطلاق اگر نار جسدش ضعيف شد جذبش كم ميشود اگر زياد شد جذبش زياد ميشود نميبيني اگر تسخين كردي باعتدال كه معده تو قوت گرفت زياد ميخوري اگر رطوبت بر معده مستولي شد كه ضعيف شد كم ميخوري و دفع زياد ميشود پس نبات خود داراي كل است بالنسبه ولي بحسب حالت اركان تغيير ميكند و لكن او اشبه بجماديات است از حيوان و حيوان اوحد است از او همچنين روح القدس خود داراي قواي خود است كه بقاء في فناء و عز في شقاء باشد تا آخر قواي خمسه و لكن اينها در او مبهم است و ظهور بقاء مثلا در صفراء است اگر معيوب شد يا كم شد اين قوه درست بروز نميكند ولي بمحضي كه قوت گرفت فورا ظاهر ميشود پس فاسد شدن متممات در دنيا بواسطه امراض هيچ دلالت ندارد بر اينكه نفس تمام شده است بلي دلالت ميكند بر بروز نكردن او و متممات باطنيه مثل ظاهريه [ص 137] است بدون تفاوت ، اگر زبان انسان گنگ شد نفس ناطقه باقي است نهايت مرضي بر زبانش مسلط شده است و آنرا از كار انداخته هرگاه زبان را مداوا كردي به مضمضه كردن ادويه مناسبه و رطوبات آن كم شد باز سخنگو ميشوي و نفس ناطقه انسان ظاهر ميشود و اين نيست مگر مثل اينكه اسبي سوار شوي و اسب تو لنگ شود سفر نميتواني بروي چرا كه اسب تو لنگ است يا كور شده ولي خودت پويا و بينا هستي و اگر اسب تو بهتر شد بمنزل ديگر ميروي اگر بهتر نشد طور ديگر ميروي خلاصه پس از آنكه مطلب ظاهر شد ، دگر زياده از اين نزد عاقلان بيجاست .
سؤال - اگر كسي گويد كه همين نان و پنير است مثلا كه تلطيف ميشود در بدن و رتبه بعد رتبه و درجه بعد درجه ترقي ميكند و بالا ميرود تا وكر ارادة الله و محل مشية الله ميشود پس اگر خود اين نان و پنير هيچ يك از آن مراتب نميشود و ظهور اين مراتب است بايستي از اعلي تا ادني بهمين ترتيب باشد يعني از رتبه نباتيت تا انسانيت و اگر خود اين نان و پنير همه مراتب ميشود باز هم بايستي از اعلي تا ادني بهمين ترتيب باشد و ايا كان چه ظهور باشد و چه خود آن اين مراتب باشد بايد بفساد اين بدن كه اسباب تلطيف اين نان و پنير است آن مراتب فاسد شود يعني يا بايد مراتب مظهر نداشته باشد يا بكلي برطرف شود پس چه شد كه ميفرمايند كه بفساد اين بدن نباتيت و حيوانيت فاسد ميشود و انسانيت فاسد نميشود جواب چه ميفرمائيد و باز هم تدارك ميكنم كه من بنده عاميم و از عامي جز اين توقع نبايد داشت چشم از خطاهاي من بنده در [ص 138] سؤال و سوء تعبير من در عبارات بپوشيد و چنان جواب بفرمائيد كه از سركار شايسته است و من بنده را در كار و سزاوار .
جواب - آنچه از من شايسته است اين است كه چيزي عرض كنم كه سائل بفهمند و خلق هم متحمل باشند و الحمد لله فهم ايشان بسيار خوب است و دقتشان در سؤال دليل اين معني است و معلوم ميشود بعبارات متعارفه هم قانع نيستند و اصل مطلب را كه نميتوان افشاء كرد و نميتوان نوشت ، درسي نبود هر آنچه در سينه بود ، و هر چه مقدمات را زيادتر كنم مشكلتر ميشود ولي از خداوند استمداد ميجويم كه بياني شافي و كافي نمايم و اين كه گفتهاند كه بايد امر بر يك نسق باشد از جهت اين است كه مكرر شنيدهاند كه امر در ظاهر و باطن يكي است و تفاوت در خلق نيست و الظاهر عنوان الباطن پس بايد يا همه ارواح از كمون همين بخار درآيد يا هيچ يك انبعاث از اين جا نداشته باشد و لكن ان شاء الله از اين بيان كه من ميكنم مشكل ايشان آسان ميشود بفضل خداوند از بركت حجت زمان عليه صلوات الملك المنان تو هم هوش خود را جمع كن تا بفهمي ان شاء الله .
بدانكه خداوند عالم جل شانه بمشيت خود آفريد جميع موجودات را از دُره تا ذره و امكان كه فوق كل بود و بين امكان و منتهاي اكوان عوالم بيشمار قرار داد و از براي هر عالمي حدودي چند قرار داد از مكان و وقت و جهت و رتبه و غير اينها و هر عالمي محدود باينها شد بطوري كه از آنها خارج نخواهد شد ابدا و هر چه سير نمايد در همان [ص 139] حدود سير خواهد نمود نهايت از براي هر يك فسحه وجودي است و در فسحه وجود خود سير مينمايد پس اعلائي دارد و اسفلي ، اعلاي آن اسمش عرش است و اسفل آن اسمش زمين پس جميع ترقي زمين آن عالم تا عرش است و منتهاي تنزل عرش تا خاك است ابدا عرش پائينتر از خاك نميرود و خاك بالاتر از عرش نميرود و يكي از آن عوالم عالم جسم است اسفل عالم جسم اين خاك است كه تو مشاهده ميكني و اعلاي اين عالم عرش است كه آنرا ميفهمي ، اين خاك را ميتوان ترقي داد تا بعرش و عرش را ميتوان تنزل داد تا بخاك و لكن خاك ابدا از عالم جسم بيرون نميرود و محال است همچنين چيزي چرا كه جسم جسم است باين حدود ، و تعريف او اين است كه جسم جوهري است قابل ابعاد ثلثه و مقام او از عرش است تا خاك و وقت او زمان است و اگر بنا شد خاك بعالم ديگر برود بايد حد جسمي را ترك كند و جسم جسم نيست مگر با اين حد پس چطور ميشود كه خود را ترك كند و غير خودش بشود بلي لطيف ميشود و كثيف ميشود بالا ميرود پائين هم ميرود پس چون خاك را ترقي دهند بالا خواهد رفت ، و اما عالم غيب كه مثال باشد اگر بنا شد جسم بآن برسد لابد مظهر آن ميشود و آن در آن ظاهر ميشود مثل اين كه جسم دنياوي آتش مثالي نميشود و لكن چون قابل شد آتش در آن ظاهر ميشود و همچنين مثال هر چه ترقي كند از خاك عالم مثال تا بعرش ميرود و بماده نخواهد رسيد و لكن ماده در آن جلوهگر ميشود و عالم ماده زمينش تا بعرشش ميرود و حكايت طبع را ميكند تا آخر مراتب پس هيچ عالم پائيني ذات عالم [ص 140] بالا نخواهد شد و بآن نخواهد رسيد ، حال چون اين مسأله را دانستي عرض ميكنم اين عالم جسماني اسفلش مقام عناصر است و اعلاي آن نبات است و منتهاي سير آن در اين فسحه است و هر چه ترقي كند از اين فسحه بيرون نميرود و ابدا حيوان نميشود چرا كه حيوان از عالم مثال است نهايت چيزي كه هست اين است كه چون بلطافت افلاك شد روح حيوان در آن ظاهر ميشود مثل اينكه جسم هرگز عنصر مثالي نميشود و هرگز مواليد مثاليه نميشود بلكه عرض ميكنم طول نميشود عرض نميشود اگر چه هزار مرتبه آنرا لطيف كنند و صاف نمايند بلي طويل ميشود و عريض ميشود احمر ميشود و ابيض ميشود همچنين حامل روح حيواني ميشود پس منتهاي سير جسم تا نبات است و اصل جسم عرش نباتي است و اما اينكه شنيدهٔ كه حيوان از كمون او استخراج ميشود و انسان از كمون او بيرون ميآيد مراد اين است كه چون باين رتبه خاص رسيد حامل روح حيواني ميشود و چون بفلان رتبه رسيد حامل روح انساني ميشود نه اينكه خودش حيات شود يا انسان شود و اگر احيانا گاهگاه از مشايخ ما ميشنوي لفظي كه موهم اين باشد خيال مكن كه مراد ايشان اين باشد بلكه مطلب ايشان را نميفهمد مگر هر كس خداوند خواسته است و مغرور بظاهر الفاظ مشو ، حال چون اين مطلب را دانستي عرض ميكنم پس از آنكه همين نان پنير را كه محل سؤال است انسان خورد وارد معده او ميشود و حرارت معده در آن اثر ميكند پس آنرا طبخ ميكند تا كيلوس ميشود مثل كشكاب پس عروق ماساريقا كه از كبد كشيده شده است [ص 141] و متصل است بمعده بنا ميگذارد بمكيدن و جذب نمودن پس لطايف اين آبكشك را ميكشد بكبد و در كبد تربيت ميشود بحرارت كبد تا آنكه خوني صافي ميشود و اسم آن كيموس است و اين جا روح نباتي بآن تعلق ميگيرد و روح نباتي نيست مگر همان طبيعت خامسه ، از اين جهت است كه ميگوئيم اجساد افلاك نباتيت دارد چرا كه آنها طبيعت خامسهاند و هرگاه اركان اربعه باعتدال مناسب نباتيت تركيب شدند و بهم آميخته شدند بطوري كه هيچ يك از ديگري جدا نشدند نبات حاصل ميشود پس اين اخلاط ماده ميشود از براي صورت نباتي و صورت نباتي بر آن پوشانيده ميشود چنانكه حضرت امير عليه السلام در حديث اعرابي فرمود كه قوة اصلها الطبايع الاربع بدؤ ايجادها عند مسقط النطفة مقرها الكبد مادتها من لطايف الاغذية فعلها النمو و الزيادة و سبب فراقها اختلاف المتولدات فاذا فارقت عادت الي ما منه بدأت عود ممازجة لا عود مجاورة و اينكه فرمود كه مقرها الكبد مراد نه اين است كه در جاي ديگر نيست و لكن اصل و ريشه آن در آن جاست و از آنجا آب ميخورد مانند درخت كه ريشه آن جاي خاصي است و شاخ و برگ آن در اطراف است و اين روح نباتي حقيقتش چون همان طبيعت خامسه است لامحاله بمحضي كه ماده تمام شد تمام ميشود بداهة چرا كه لطيف همانهاست و لكن صورتي است واحده و پنج قوه دارد و اين قوي كه جاذبه باشد و دافعه و ماسكه و هاضمه و مربيه در اخلاط ظاهر ميشود اما مربيه صورت خود او است و آن چهار در چهار خلط بروز ميكند پس جاذبه در نار ظاهر [ص 142] ميشود و دافعه در ماء و هاضمه در هوا و ماسكه در تراب و نوع عمل را پيش دانستي و تغذيه جميع بدن باين چهار قوه ميشود و چون بروز آنها در اخلاط است و اصل اخلاط در اين بدن است پس فعل نبات در اين بدن ظاهر ميشود و زياده و نقصان هم اين جا حاصل ميشود و چون يكي از اين اخلاط زياد شد يا كم شد باعث فساد بدن ميشود مثلا نار اگر غالب شد آب بدن خشك ميشود پس تركيب بهم ميخورد پس چون تركيب بهم خورد روح نباتي فرار ميكند يعني تمام ميشود نه اينكه بيرون ميرود و در جائي بايستد و اصل نبات مطلق دهري است و خصوصيت ندارد و اين نبات خاص تشخص او بهمين صورت خاص است پس چون اين صورت تمام شد شخصيت تمام ميشود پس نبات مطلق ميماند و جميع اين اسمهاي مختلف كه هست و مزاجها همه اسم و مزاج همين جماداتي هست كه بجهت اختلاف اوزان عناصر بصورتها و مزاجهاي مختلف شده است پس انگور و هلو و زردآلو و آلو و غير اينها حاصل است از اختلاف تركيب عناصر كه بشكلها شده است و مزاجها پيدا كرده است نه اينكه اصل نبات اين اختلاف را دارد و بعد از آنكه اين صورت گشت ديگر آن مولود خاص نيست ، مثلي عرض ميكنم تا مسأله را ملتفت باشي مثلا اين انگور بخصوص يك وقتي بهار است آن وقت در تحت « العنب » مثلا نيست يك وقتي بزرگ ميشود حصرم ميشود و حصرم نميشود مگر از اين جهت كه آب او بيشتر ميشود و ترشي پيدا ميكند چون قدري بيشتر تربيت شد در تحت « العنب » ميافتد و آن حاصل ميشود باختلاف آب و هوا و آتش و چون قدري ماند از تحت « العنب » بيرون [ص 143] ميرود و تحت « الزبيب » ميافتد پس چون آنرا تعفين گذاردي و تلخ شد در تحت « الخمر » ميافتد چون ترش شد در تحت « الخل » ميافتد و همه اين حالات باختلاف عناصر حاصل ميشود و هر صورت دويمي كه آمد صورت اول باطل ميشود و از صفحه زمان محو ميشود و لكن در محضر علم خداوند باقي است و دايم است و لايضل ربي و لاينسي باري و چون اين دم كبدي كه نباتيت دارد در كبد تربيت شد كبد تميز ميدهد ميان لطايف و كثايف را و فضولات را از اصول جدا ميكند و كلام ما در همان اصول است و آن دمي است صافي و لطيف آن را قلب بخود ميكشد و حرارتش در آن اثر ميكند و آن را تلطيف ميكند تا آنكه بخار ميشود بعينه مثل آبي كه در ديگ ميكني و آتش بر آن مسلط ميكني چگونه بخار ميشود و اين بخار همان آب است كه لطيف شده است چون حرارت آتش بر آب مسلط شود لطايف آن را تصعيد ميكند و چون آنها را تلطيف كرد و حرارت بر آن مستولي شد اجزاء مائيه را متفتت و پراكنده ميكند پس اسمش بخار ميشود و شاهد اينكه اين بخار همان آب است بعينه اينكه آب را در قرعي از شيشه بكن و انبيق بر سر آن بگذار و در آفتاب آن قرع را بر كوره بگذار و آتش كن چون تصعيد شد ملاحظه بكن از وراء قرع ميبيني كه ذرات آب است كه متصاعد ميشود و شاهد ديگر همينكه اين ذرات ميرسد به سقف انبيق و بجهت اينكه برد در آن اثر ميكند حرارتش ضعيف ميشود پس صعود نميكند و ذره ذره آنجا جمع ميشود و قطره ميشود پس ثقيل ميشود و نازل ميشود در نهر انبيق و از خرطوم آن متقطر ميشود ، همچنين است [ص 144] دم چون در قلب آمد و حرارت قلب در آن اثر كرد اجزاء دم را متصاعد ميكند مانند ذرات و همين است دم لطيف و همان است بخار و اين دم همان صافي كيموس است بعينه و كيموس همان لطيف كيلوس است بعينه و آن همان نان پنير است كه ذكر شد پس اين بخار در عروق متصاعد ميشود و دم هم همه جا با او است و بالا ميرود و پائين ميرود و در اين عروق سير ميكند ولي اول رو به دماغ ميرود و اين را هم ملتفت باش كه غلايظ دم از راه كبد از اورده كه اصل آنها در كبد است ميرود بساير بدن و لحم و عظم و جلد و غير اينها ميشود و در صدد شرح اين مطلب نيستيم ، پس آن دم غليظ بمنزله زبد بحر اول است كه زمين شد و اين بخار كه از قلب متصاعد شد آن بخاري است كه از آن بحر يعني بحر امكان كه زبدش زمين شد متصاعد شد و دخان شد و از آن دخان سماوات ايجاد شد چنانكه خداوند فرموده است ثم استوي الي السماء و هي دخان پس بخار هر چه بالا ميرود در عروق و سير ميكند و حرارت در او اثر ميكند و رطوبتش تحليل ميرود پس دخان ميشود و اين دخان همان بخار است كه رطوبتش كم شده است و يبوستش زياد شده است پس در بطون دماغ سير ميكند تا بمنتهاي لطافت ميرسد و در همه جا همين بخار و دخان است و بخار و دخان روحي است نباتي چنانچه ميبيني كه اين افلاك را نبات ميخوانند چرا كه طبيعت خامسهاند و اين دخان هم نباتي است بهمين دليل خداوند ميفرمايد و ما امرنا الا واحدة و ماتري في خلق الرحمن من تفاوت پس دخان دماغ انسان هم بر همين منوال است و ممكن است كه [ص 145] اين دخان تلطيف شود تا به لطافت دخان عرش بشود و لكن از اين مقام بالاتر نخواهد رفت چرا كه بالاتر از عرش جسم نيست و نه خلأ است و نه ملأ و اين دخان بلاشك جسم است و پيشتر دانستي كه جسم از جسميت بيرون نميرود ، تو خود انصاف ده چيزي كه داراي ابعاد ثلثه است كه طول باشد و عرض و عمق طول تنها ميشود حاشا كه چنين باشد چنين چيزي در اين ملك صورت وقوع پيدا نخواهد كرد همچنين چيزي كه مركب است از چهار عنصر حرارت تنها ميشود حاشا كه چنين باشد پس اين بخار ابدا از جسميت بيرون نميرود از اين جهت است كه امام عليه السلام شأن او را بيان ميفرمايد كه الروح جسم لطيف البس قالبا كثيفا بلي چيزي كه هست اين است كه اين بخار پس از آنكه بلطافت فلك قمر شد مظهر روح حيواني ميشود همچنين در اين ملك چون فلك قمر استعداد از براي حكايت حيوة پيدا كرد روح حيوان باو تعلق گرفت و اين روح جسم نيست ابدا بمعني اخص بلكه حرارتي است غريزيه و اصل او از عالم مثال است و پيشتر عرض كردم كه مثاليات تعلق به دنيويات ميگيرند و اينها را مظهر خود قرار ميدهند نه اينكه دنياويات مثال شوند پس چون باين لطافت شد قابل حيوة ميشود پس حي ميشود نه اينكه چنين بپنداري كه نفس اين بخار روح حيواني ميشود بلي اسم حيوان بر او صدق ميكند مثل اينكه بر دخان اسم آتش صدق ميكند بلكه مثل اينكه باصل اين بدن اسم حيوان صدق ميكند و حال اينكه او حيوان نيست و حضرت امير عليه السلام شأن اين روح را در دو حديث بيان فرمودهاند در يك حديث [ص 146] ميفرمايند نفس حسيه حيوانيه پنج قوه دارد و دو خاصيت اما پنج قوه سمع است و بصر و شم و ذوق و لمس و اما دو خاصيت رضا است و غضب و انبعاث آن از قلب است و اشبه چيزهاست به نفس انساني و اينكه انبعاث او از قلب است مراد اين نيست كه دم قلبي بصورت روح ميشود ولي مراد اين است كه اول بروزش از قلب است و در حديث ديگر ميفرمايد قوة فلكية و حرارة غريزية اصلها الافلاك تا آخر حديث شريف و اين حديث هم دلالت نميكند بر اينكه آن از جسم فلك باشد و لكن چون فلك حامل روح حيوان شده است لامحاله اثر حيواني از آن بروز ميكند مثل اينكه دخان چون مشتعل بنار شد از اين راه نار ميسوزاند و فعل خود را جاري ميسازد و اين دليل اين نميشود كه دخان سوزنده است و اي بسا دخانها كه نسوزاند همچنين افلاك چون حامل ارواح غيبيه شدهاند اثرشان از راه آنها بروز ميكند بالبداهه پس حرارت افلاك در اين دخان اثر ميكند و حرارت غريزيه را از كمون آن استخراج ميكند پس جسم دخان حامل روح حيواني ميشود همچنين پس از آنكه بلطافت زهره شد خيال از آن بروز ميكند و چون بلطافت عطارد شد فكر بروز ميكند تا برسد بلطافت عرش پس عقل از آن بروز ميكند و لكن خود او هيچ يك از اينها نميشود و حيوانيت از مثال خود پائين نميآيد و دخان از جسميت بالا نميرود و اصل حيوانيت خودش مطلق است و همان روح اطلاقي هم در جوزهر قمر بروز ميكند چرا كه دخان قمر صورتي خاص ندارد ولي چون دخاني در اين بدن عنصري ساخته شد بصورتي مخصوص روح مطلق در [ص 147] اين جا خاص ميشود و بيانش اين است كه اصل اين دخان بر حسب وعاء متصاعد ميشود همچنان كه اصل تن بر حسب وعاء ساخته ميشود پس اگر وعائي كه جثه حيوان در آن ساخته ميشود بصورت كرم است مثلا جثه كرم ساخته ميشود اگر بصورت هره است هره ميشود اگر بصورت شير است شير ميشود بصورت هر چه هست همان ميشود و خون چنين بدني هم لامحاله بشكل همان متصاعد ميشود و چون خون بآن شكل شد بخار هم بهمان شكل متصاعد ميشود و چون بخار بآن شكل شد روح حيوة بآن تعلق ميگيرد بهمان رنگ و شكل كه اين بدن است مثل اينكه آتش چون در دخان ظاهر شد برنگ دخان ميشود و دخان برنگ روغن است اگر روغن سفيد باشد دود سفيد ميشود و شعله سفيدرنگ ميشود اگر روغن زرد است زرد ميشود و هكذا و بهمين تدبير چراغهاي رنگ برنگ اختراع ميكنند ، همچنين اگر بدني مثلا بشكل شير ساختند غذا چون در دهان او مضغ شد و وارد معده شد نزديك بحالت شير ميشود پس كبد صافي آن را بخود ميكشد و چون بخود كشيد بشكل شير ميشود پس غليظ آن دم ميرود به بدن و گوشت شير ميشود و لطيف آن وارد قلب ميشود و بخاري از آن متصاعد ميشود بشكل شير و چون حرارت غريزيه مطلقه بآن تعلق ميگيرد خاص ميشود بشيري بعينه مثل آتشي كه در دخان رنگ گرفت و مادام كه اين اسباب شيري است آن روح بشكل شير ميشود بداهة و اگر احيانا بدن برگشت همه برميگردد بالبداهه و اگر بخواهي اين مسأله را درست بفهمي در كرم ابريشم نگاه بكن مادام كه [ص 148] اين بدن بشكل كرم است روح كرمي باو تعلق ميگيرد و بر گرد خود ميتند و از او ابريشم حاصل ميشود پس از چندي بدنش بدن طاير ميشود پس پروانه ميشود و خون پروانه از بدن او متصاعد ميشود و روح پروانه حاصل ميشود همچنين مورچه مثلا مور است و روح موري در آن حاصل ميشود چون بال بيرون آورد برميگردد و طاير ميشود پس روح طاير بآن تعلق ميگيرد همچنين در انواع حيوانات كه نگاه كني در پارهٔ آنها تغييرات ميبيني و اين اعظم شاهدي است بر اينكه اصل آن روح كه باين بدن تعلق گرفته است اطلاق دارد و خصوصيتي ندارد پس بر حسب بدن برميگردد پس چون بدن تمام شد بطريق اولي او بايد باطلاق خود برگردد چرا كه اكتسابي مثالي و دهري ندارد خصوصيت او بخصوصيت همين بدن نباتي است نه بذات او و همچنين خصوصيت قوي و خاصيات را هم ندارد چنانچه سابقا گذشت او ادراك مطلق است و لكن از گوش ميشنود و از چشم ميبيند و هكذا از ساير مدارك درك ميكند و هكذا از صفرا غضب ميكند و حركت ميكند و از بلغم حلم ميكند و ساكن ميشود و از دم شهوت پيدا ميكند و از سوداء كناره ميجويد و هر حيوان كه حرارتش بيشتر است شديدالغضبتر است و حركتش زيادتر است و هر حيوان كه بلغمش بيشتر است بهيمهتر است و حركتش كمتر است ، و بدانكه اصل روح حيواني ملالت حاصل نميكند بالذات از حركت كردن چرا كه ملالت از عرصه اضداد است و تركيب او طوري شده است كه ضديت در اجزاء خودش يافت نميشود و خود او نيز مثالي است و مثاليها ملالت [ص 149] حاصل نميكنند مثل اينكه آتش ملول نميشود و آب ملول نميشود و خسته نميشود و هر يكي كار خود را ميكنند و لكن اين ملالت و خستگي در بدن است پس آتش از فعل آبي خسته ميشود و آب از فعل آتشي خسته ميشود از اين جهت است كه چون قدري انسان حركت كند خسته ميشود چرا كه خلط بلغم او از فعل صفراء منزجر است پس عاجز ميشود و بتعب ميافتد و معالجه ميشود باين طور كه بنشيني تا صفراء آرام شود و معالجه آرام شدن صفرا بنشستن است چنانچه در حديث وارد شده است پس بلغم بحالت اعتدال ميآيد و صفرا كم ميشود و خستگي تمام ميشود و اگر بر كسي صفرا مستولي باشد دورتر خسته ميشود نميبيني كه آهو مثلا بيشتر ميدود از گوسفند و كمتر خسته ميشود و لكن اگر گوسفند را بقدر آهو بدواني ميافتد و عاجز ميشود و همچنين صفرا از نشستن خسته ميشود نميبيني چون قدري بنشيني كه از حد اعتدال بدنت خارج باشد خسته ميشوي مثل اينكه دويده باشي و پاهاي تو درد ميگيرد همچنين چون زياد بخوابي خسته ميشوي چنان كه اگر زياد تنها شوي صفرا و دم تو خسته ميشوند چون زياد معاشرت كني سوداي تو خسته ميشود پس خستگي از جهت اضداد است پس اگر در كسي نار غالب شد و حكم مابقي ضعيف شد البته ملالت او از حركت كم ميشود مثل افلاك كه ابدا از گشتن و حركت كردن ملول نميشوند خلاصه پس اصل ملالت از اخلاط است و همچنين ضعف نيز از اخلاط است و گمان مكن كه ملالت و ضعف از جهت كم و زياد شدن روح باشد ، روح [ص 150] مثالي كم نميشود و زياد نميشود و كم و زياد او يك حالت دارد و ضعف و قوت بر حسب حالت حامل است هرگاه حامل رطوبتش زياد شد و بلغم بر او غلبه كرد روح سست ميشود و هرگاه حرارتش زياد شد روح قوي ميشود و بزيادتي و قلت حجم بخار روح فرق نميكند آيا نميبيني كه اشخاصي كه رياضت ميكشند مسلم بخار ايشان كم ميشود و لكن قوت ايشان زياد ميشود اگر بواسطه كم شدن بخار روح كم ميشد و بواسطه كم شدن روح سستي در اعضاء پيدا ميشد ميبايستي مرتاضين كمقوت شوند و ملول گردند و حاشا كه چنين باشد و اگر كسي بگويد كه اين قوت از نفس انساني است كه در ايشان پيدا ميشود خلاف گفته است چرا كه قواي نفساني وراي اين حرفهاست و قوت انسانيت هم غير از اين قوتهاست اين قوت قوتي است ملكوتي و چون اين رساله فارسي است و طول هم كشيده است براهين اين مسأله را نميتوان اين جا ذكر نمود ولي در ساير كتب خود اين جانب و مشايخ من اعلي الله مقامهم مذكور است اگر ملتفت شوي و از اين گذشته كه اصل روح مثالي يك ذره او قادر است بر تحريك همه عالم اگر قابليت عالم مستعد شود پس اگر فرض كني بر فرض محال كه چون كم شود من خسته ميشوم بجهت اينكه تحمل حركت دادن جثه مرا ندارد عرض ميكنم كه مولاي من اعلي الله مقامه ميفرمود كه اگر همه دنيا جثه يك حيواني شود همين روح حيواني كه تعلق باين حيوان كوچك گرفته است اگر تعلق باو بگيرد او را حركت ميدهد و چون تسليم فرمايش ايشان را موافق و مؤالف همه دارند الا قليلي همين روايت را [ص 151] عرض كردم پس چطور ميشود كه اگر اندكي روح اين گوسفند كم شد نتواند اين جثه را حركت دهد و في الجمله اشاره به برهان ميكنم همين قدر كه اهل فن بفهمند كه روح حيواني اگر براي او خواسته باشيم در اين ملك مثلي بياوريم بهترين امثال اين است كه او را مزاج بخوانيم و طبيعت خامسه و حرارت غريزيه كه همان باشد حال اين طبيعت خامسه را فرض كن كه چيست آيا يك چيزي است مثل يكي از اخلاط كه بتوان قدري از او برداشت يا بر آن افزود حاشا كه چنين باشد چرا كه ميبيني كار همه اخلاط از او ميآيد پس نميتوان با او اين طور معامله كرد و لكن اين معاملات را با اخلاط او ميتوان كرد و آنها كم و زياد ميشوند اما از اين كم و زياد كردن روح تفاوت نخواهد كرد مثلا صورت سكنجبين كه نگاه ميكني اصل سكنجبين است اگر از اين سركه و شيره بكاهي سكنجبين سكنجبين است و اگر زياد كني بر آن آن سكنجبين است از افزودن سركه و شيره بر اين اجزاء سكنجبينتر نميشود و از كم كردن سكنجبين نصف و ثلث نميشود بلكه آن وقت كه اجزاء يك من بود اين سكنجبين بود حال هم كه نيم من شده سكنجبين است چون بدو مثقال هم برسد سكنجبين است بلي اجزاء كم و زياد ميشود همچنين روح حيواني اگر يك مثقال بخار در بدن باشد روح است و اگر يك من هم باشد روح است نه بيشتر ميشود و نه كمتر اين روح كه ميبيني در آن مريض بستري است كه ده روز بسا غذا نخورده است كمتر نشده است از روز سلامتي او ، همچنين روح طفل رضيع كوچكتر نيست از وقت بزرگي او ، همچنين [ص 152] آن وقت كه انسان تعريق زياد كند يا بدود و ابخره زياد از بدن او خارج شود ابدا روح كم نميشود و ضعيف نميشود و سست نميشود و در همه حال او بر يك حال است بلي اين ضعف و سستيها همه از كم و زياد شدن اخلاط است و خستگيها همه از جانب اخلاط است چون كه صفراء زياد شد بلغم خسته ميشود و چون از اعتدال بدن بيرون رفت ضعف بر بدن مستولي ميشود همچنين ساير اخلاط ، خلاصه برويم بر سر مطلب خود حاصل سخن اينكه ابدا در روح حيواني از جانب خود او خصوصيتي نيست ولي چون تعلق باين بخار مخصوص گرفت در اينجا صورت خاص ميگيرد پس صورت شيري و نمري و دبي و هري و نملي در اين جا پيدا شد هر طايري را كه بال او را گرفتي ماشي ميشود و هر ماشي را كه بال باو دادي طاير ميشود هر دوپائي را كه دو پاي ديگر باو دادي چهارپا ميشود و هر چهارپائي را كه دو پا از او گرفتي دوپا ميشود بجهت اينكه خصوصيت در اصل روح حيواني نيست همه خصوصيات از اين دنياست و اين بخار كه از اين بدن برخواسته است و همچنين اين ديدن و شنيدن و گفتن و راه رفتن همه از اين بدن است چون اجزاء اين بدن از هم ريخت و بخار تمام شد آن روح هم برميگردد باطلاق خود بلي احتمال ميرود كه بقدر في الجمله اكتساباتي كه دارد براي او خصوصيتي بماند در عالم مثال و لكن بعد از قدري كه گذشت تمام ميشود و همان حالت اطلاق ميماند ، و اما روح انسان پس از آنكه دانستي روح حيوان هم از اين نان پنير نيست چرا كه نان پنير جسم است و روح مثالي ، پس روح انساني كه از عالم دهر است چگونه [ص 153] ميشود كه نان پنير بآن جا برسد پس ابدا نان بآنجا نميرسد مولودي است دهري و حالت مولود دهري حالتي است اطلاقي پس چگونه ميشود كه فرد بمطلق و ظاهر بباطن برسد از اين جهت است كه امام عليه السلام ميفرمايد كه براي روح انساني از اين جا انبعاثي نيست بطور تمثيل براي تو حالت روح انساني را عرض ميكنم تا بفهمي كه از اين جا انبعاث ندارد مثلا اين نان و پنير كيلوس شد و ديديم كيموس هم شد و فهميديم بخار هم شد و دخان هم شد همه اينها مسلم است روح حيواني هم بهر معني باو تعلق گرفت كائنا ما كان حال ملتفت بشو كه علم چيست كه از كمون تو درآيد و بخار تو علم شود حاشا كه بخار تو علم شود يا اعتدال مثلا چيست كه از تو درآيد و روح تو آن شود حاشا كه چنين باشد بلكه آن از خارج است نهايت چيزي كه هست اين است كه روح معتدل ميشود يعني بصورت اعتدالي مصور ميشود و اين حرفي است بديهي و در اين شكي نيست و لكن چيزي كه هست اين است كه درست ملتفت شوي اصل مسأله را كه معني اين حرفها چيست و از خارج ميآيد يعني چه و كمتر كسي اين حرف را ميفهمد مقصود آيا اين است كه نفس انساني مثل عكس چراغ از خارج روي حيوان ميافتد و حيوان مثل ديواري است يا مثل حيواني است كه انساني سوار آن شود يا اينكه طوري ديگر است و اين مسأله بسيار مشكل است و شرح كردن از خود آن مشكلتر است ، و اشاره باين مسأله از براي اهلش ميكنم كه هر چه رجوعش باصل همين اخلاط است و از كم و كيف آنها حاصل ميشود گفته ميشود انبعاثش از [ص 154] همين جاست و حشر و نشرش در همين جا و هر چه اطلاق دارد و اصلش از دهر است ميگويند از اين جا نيست اگر چه استخراج همه بتكميل باشد و مولاي من اعلي الله مقامه همه را بتكميل گاهي ميفرمود بهر حال نفس انسان اصل شخصيت او وراي شخصيت حيوان است حيوان دانستي كه همه شخصيتش از همين بدن است و لكن انسان تشخص او بصفات او است و صفات انسان و صورت او دهريت دارد نه دنياوي است و نه مثالي بلي پارهٔ صفات دنياوي دارد و پارهٔ صفات مثالي و اين دو را در مراقد خود ميخواباند و خود او بدهر ميرود پس او كه لطيف اين نان و پنير نيست مسلما و اينها ظاهر او است و مظهر او و اصل مظهر را براي او ساختهاند كه صفات خود را از اين جا اكتساب بكند و بمقام خود برود و آسوده شود و نظام عالم هم بهم نميخورد ، و آن قول كه فرمودهاند كه اگر تا حيوان چنين است تا همه جا بايد چنين باشد هم دانستي كه لازم نكرده است و منافات با حديث كه الظاهر عنوان الباطن هم ندارد چرا كه دانستي كه جسم از جسميت بيرون نميرود و مثال از مثاليت و دهر از دهريت و تأويل حديث شريف اين جا جاري ميشود نه در آنجا كه فرمودهاند و اگر ملتفت بشويد جواب تمام مسأله داده شد انشاء الله .
پس كلام مختصر جامع اينكه اگر شخصيت شخص از دنيا است در همين دنيا باقي است و پس از مردن بمطلق خود برميگردد و عودش ممازجه است و هر چه تشخص او از عالم مثال است تا مثال بطور تشخص ميرود و در دهر بشخصه نميآيد و هر چه تشخص او از دهر است تا دهر با تشخص ميرود و اين مقام مخصوص به بنينوع [ص 155] انسان است و غير انسان از ساير خلق تا اين مقام نميروند بلي خداوند در مقام ايشان ملئكه خلقت كرده است مناسب آن مقام و اين را هم بدان كه از براي دهر هم درجات و مقامات است نه آنكه همه دهريات در يك مقام باشند مثل اينكه ميبيني كه عالم اجسام مقامات دارد از عرش تا خاك كذلك از براي دهر هم مقامات است از عرش تا خاك ، هر كسي در مقامي است نه اينكه همه كس يك جا باشند اگر چه همه در يك خاك جمع شوند روز قيامت پس اي بسا پارهٔ دهريت دارند نسبت بهمان صفات خود پارهٔ دهريت بالاتر داشته باشند تا بجائي ميرسد كه يك كسي دهريت داشته باشد نسبت بجميع اناسي و حيوانات و نباتات و آن جامع كل است .
سؤال - باز از جمله اشكالات و سؤالات من بنده است كه مسلمي اين سلسله جليله شيخيه كثر الله امثالهم بلكه غالب ملل و نحل است كه در هر عصري بايد وليي باشد در ميان خلق ظاهر و محسوس و مشهود و ملموس كه اسوه اين خلق باشد چه اگر بنا بود كسي ظاهر نباشد بايستي بامام غايب بتوان اكتفا نمود و اين اختصاصي باين سلسله ندارد بلكه عرفا و صوفيه هم همين را ميگويند چنانكه ملاي روم در مثنوي ميگويد : پس بهر عصري ، تا آخر و همچنين ديگران بهر حال مع التنزل كه ثابت شد بدليل كه فلان بن فلان نبي نبوت او را نميتوان تسليم كرد مگر به تسديد الله جل شانه و اينكه از آن نبي افعال خدائي سرزند كه مايه عجز خلق باشد و همچنين هر وصيي بعد از هر نبي يا بنص خاص بايد وصايت داشته [ص 156] باشد يا بافعال و اعمال آن نبي كه از آن سرزند ، و علي هذه فقس ما سواها ، و هلم جرا تا ميرسد باين علماء اعلام يعني شيخ جليل و سيد نبيل و آقاي مرحوم اعلي الله مقامهم حال عرض ميكنم كه اين وصي يا ولي يا نقيب يا نجيب يا مرشد يا مجتهد يا غير ذلك هر چه باشد بايد بچه شناخته شود در اين دور .
جواب - عرض ميكنم سخن تا باينجا درست آمد و لكن اينجا اين اسامي كه فرمودهاند چنين معلوم ميشود كه اينها اصطلاحي است و همه اسم يك شخص است و امر همچنين نيست نقيب شخصي است خاص و نقابت درجهايست مخصوصه و نجيب شخصي است خاص و وصي احتمال ميرود كه نقيب باشد مثل اينكه سلمان وصي عيسي علي نبينا و آله و عليه السلام بود ميشود نبي باشد مثل اينكه هرون نبي بود و وصي موسي بود و ولي بمعني اعم شامل همه دوستان است و بمعني اخص مخصوص ائمه و انبيا و مؤمنين است و بمعني اخص اخص مخصوص خداست و مرشد اصطلاح صوفيه است كه اكابر خود را مرشد گفتند و اما بمعني لغوي بمعني ارشادكننده است و در اخبار هم همينطور استعمال شده است و عام است خصوصيتي ندارد بلي اسمي از اسمهاي خدا هم هست و مجتهد دخل بهيچ يك اينها ندارد سنيان قضات خود را مجتهد ناميدند ميان ما هم معروف شده است بهر حال اينها اسم يك شخص نيست و آنچه مقصود است نقيب و نجيب است و ايشان صفاتي خاص دارند و معروف احدي نيستند مگر هر كس را كه خدا بخواهد ولي عامه خلق نبايد ايشان را باشخاصهم طلب كنند چرا كه [ص 157] لغو است و بمطلب نميرسند و اي بسا جمعي از عوام اين سلسله بفهم ناقص خود چنين پنداشتند كه بايد ما ايشان را بطلبيم و ايشان را بشناسيم و از غير نگيريم ، بمطلب نرسيدند و دين ايشان نيز تباه شد ولي آنكه منظور نظر است عالمي است كه جانشين مشايخ ما باشد و بديهي است كه يك كسي هست كه حامل علم ايشان باشد و اگر كسي وراي اين را بگويد او را اهل غرض بشمار و بديهي است اين مسأله بدون شك و چون سؤال سائل رحمه الله از علامت آن شخص است و اين مسأله را مسلم داشته است بشرح اين نميپردازيم بهر حال جانشين عالم است يعني ما مكلف به بيش از علم او نيستيم اگر چه خود او داراي مقام ديگر هم باشد و اگر داراي مقامي باشد و كسي او را بشناسد و بگويد فلان داراي اين مقام است خطا كرده است و اي بسا كافر ميشود اي بسا باعث خون او شود ، بهر حال چون مراد اين شخص است آثار او را عرض ميكنم ان شاء الله در ذيل سؤال آخر .
سؤال - از هر كه جويا ميشوي كه بايد چنين شخصي باشد كه وسيله نجات باشد و راه معرفت ائمه و انبياء و خدا باشد و اسوه خلق باشد ميگويد بلي چون ميگوئي بچه بايد شناخت هيچ نميگويد يا اگر چيزي گويد ميگويد بهر چه ولي سابق را شناختي ، من اكنون در اين عصرم و هنوز ولي نشناختهام و اكنون طالبم چه كنم اگر بعلم بايد بشناسم كه نه مرا آن تميز است كه بفهمم و نه علم يكي و دو تاست و نه منحصر بسلسله چنانچه بالعيان و المشافهه مشاهده ميكنيم كه بسيار از مخالفين مذهب در فنون [ص 158] شتي و علوم عديده مختلفه يد طولي داشتهاند و شق شعر كردهاند و اگر بچيز ديگر بايد بفهمم آن چيست اگر تقوي است كه آنقدر شبهه و تلبيس بسيار شده است كه ريا از تقوي شناخته نميشود و مع التسليم كه فهميده شود بهمين نميتوان اكتفا نمود بجهت اينكه اين تقوي بفرده مايه اختيار يكي از علما بر همه روي زمين نميشود و نميتوان اعتقاد كرد كه فلان اسوه خلق است و راه معرفت خدا و رسول است چه اگر بهمين تنها ميشد اكتفا كني چرا امروز جميع اين سلسله جليله كثر الله امثالهم در تفحص و در تفتيشاند و اختلاف در ميان ايشان است چه بحمد الله علما متقي و متزهد و پرهيزگار و بردبار در ميان ايشان بسيار است كه در تقواي ايشان شبهه نميتوان كرد پس معلوم شد كه چيزي ديگر بكار است .